شاعر با لباس مبدل.

تاریخچه نویسنده
نویسندگی در دهه‎های اخیر تحول قابل توجه‎ای یافته است. پس از مبارزات و ناسازگاری‎های فراوان عاقبت نویسندگی به حرفه تبدیل شده است، حرفه‎ای معتبر مانند بقیه حرفه‎ها؛ با تردستی و مهارت‎های فنی خاص، سازمانی داخلی و محکم و سنت‎های تجاری پیوسته. شاعران را به اصطلاح در فهرست پذیرش جامعه بشری جا داده‎اند و سرودن شعر نه تنها اخلاقی بلکه همچنین یک ارزش اقتصاد ملی گشته است. امروزه «شاعر گرسنه» فقط در آلاچیق‎ها وجود دارند. همانطور که اتاق زیرشیروانی در زمان خود از ضروریات اجتناب‎ناپذیر شاعران بود، به این ترتیب امروز ویلا به یک شاعر واقعی تعلق دارد. نویسنده در آغاز خیلی ساده انسانی بد و غیر اخلاقی به شمار می‎آمد، به همان اندازه بد و غیر اخلاقی و دشمن که تمام چیزهای تازه هستند؛ مردم در آن نیروی گره‎گشایِ اسرارآمیزی بو می‎کشیدند. در واقع حق کاملاً با این غریزه مردم بود: انقلاب فرانسه را نویسندگان انجام می‎دادند، مقام پاپ را آنها سرنگون می‎ساختند و سوسیال دموکراسی را پی می‎افکندند. هیچکس دیگری این کارهای خطرناک را در صحنه ننشاند بجز این اشخاص تنبل ِ به درد نخور که به نظر می‎آمد در کنار زندگی بیهوده وقت می‎گذرانند. بنابراین جای تعجب نیست که چرا نویسندگان در ابتدا بعنوان جماعتی بسیار مشکوک در نظر گرفته می‎گشتند. اما از قرار معلوم انقلابیونِ پیروز همیشه در پروسه تکامل زمامدارانی متشخص و محافظه‎کار می‎گردند. امروز مردم در برابر نویسنده کلاه از سر برمی‎دارند، هیچکس در حق وجود مدنی وی تردید نمی‎کند؛ و خود نویسندگان یک صنف تشکیل می‎دهند، با گواهی صلاحیت، و مانند حرفه‎های دیگر قوانینی علیه رقابت ناعادلانه. حتی آن زمانی که مردم در شعر سرائی یک علاقه، یک سرگرمی فرعی و نوعی بازی دسته‎جمعی برای بزرگسالان می‎دیدند مدت‎هاست که گذشته است؛ امروز مردم شاعران را از جدی‎ترین انسان‎های جهان در نظر می‎گیرند.

احساس
از دو فرد ماهر با ضریب هوشی یکسان، آن کسی افق دورتر را خواهد داشت که دارای قلب بیشتری‎ست. به عبارت دیگر: حرارت گسترش می‎دهد.

اصالت
در معنویات همیشه فقط <چگونه> تعیین کننده است و نه <چه>. فرد نابغه به <چگونه> بیل می‎زند. این، نه بیشتر و نه کمتر مأموریت الهی اوست. این هیچ مطلب جدیدی نیست. نابغه چیزهائی می‎گوید که در حقیقت دیگران هم قادر به گفتن‎شان هستند، اما او آنها را چنان کوتاه و خوب، چنان عمیق و احساسی بیان می‎کند که هیچکس نمی‎تواند آنها را بهتر از او ادا کند. او افکار زمانی را تکرار می‎کند که در همه مردم بطور تیره‎ای چرت می‎زده است، اما او آنها را با چنان نیروی مؤثر ِ دلنشین و سادگی خلع‎سلاح کننده‎ای تکرار می‎کند که آن اقکار تازه حالا مالکیت مشترک می‎گردند.

ماتریالیسم
من یک بار به شرح زیر نوشتم: "انسان سالک دائمی راه خدا است. هر چیز دیگری هم که آدم بخواهد در باره او اظهار کند ثانوی خواهد بود. زیرا هر چیزی که او انجام می‎دهد و خودداری می‎کند تنها از این منبع جاری می‎گردد." حروفچین اما چاپ کرد: "انسان سالک دائمی راه پول است." این اشتباه چاپی واقعاً و حقیقتاً از طرف شیطان بود، و در واقع از طرف آن شیطانی که نه تنها بر آنچه چاپ گشته حکومت می‎کند، بلکه همچنین بر آنچه نوشته شده، و نه تنها بر آنچه نوشته شده، بلکه بر مغزهای کسانی که آن را می‎نویسند، و نه تنها بر مغزها، بلکه همچنین بر روح‎ها، و نه تنها بر روح‎، بلکه بر تمام جهان. به اختصار: تراژدی این خطای چاپی در این بود که آن اشتباه چاپی نبود.

ادبیات
اثر ادبی چیزی نیست بجز دعوت از مخاطبان به سرایندگی. هرچه اثر ادبی قوانین بازیِ بیشتری عرضه کند، هرچه بیشتر برای مخاطبان جا باز بگذارد، به همان نسبت هم مهمتر است. در هر دریابنده‎ای یک شاعر جدید رشد می‎کند. هزاران فهم امکان‎پذیر می‎گردند و همه آنها صحیح‎اند.

سفرها
مسافر «جهان را تماشا می‎کند»: اما این کار باعث می‎شود که او تنها جهانِ حقیقی، یعنی جهان خود را هرگز نبیند! و درست به این خاطر افسانه برای بزرگ‎ترین گناه یهودی سرگردان؛ وقتیکه او از پناه دادن به ناجی در زیر سقف خانه‎اش امتناع ورزید وحشتناک‎ترین مجازات را در نظر گرفت و او را به مسافر ابدی جهان مبدل ساخت.

شاعر با لباس مبدل
انسان‎ها بسیار عجیب و غریب‎اند. آنها بدخو و درمانده در اطراف سرگردانند و شاعران و هنر را جستجو می‎کنند. آنها مایلند زندگی خود را ارتقاء یافته ببینند، توضیح مفهوم زمان را بدانند و توانا به نگریستن زیبائی باشند. آنها در کتاب‎های قدیمی ورق می‎زنند؛ اما این کتاب‎ها برای کسانی گفته شده که مدت‎های طولانی‎ست تبدیل به اسکلت شده‎اند. آنها هراسان و بسیار متمرکز مراقبند ببیند که آیا در افق نور تازه‎ای خود را نشان می‎دهد. نور تازه خود را نشان نمی‎دهد. زیرا در افق ــ نه، در آنجا نوری یافت نمی‎گردد. بلکه این نور باید در میان آنها، در کنارشان و در درون خودشان ــ نور باید آنجا را روشن سازد. اما آنجا را هرگز نمی‎جویند. آنها فکر می‎کنند یک شاعر باید مانند خورشیدی در رنگ سرخ خونین و بیش از حد پرشکوه و خیره کننده طلوع کند. اما «شاعر بیش از حد پرشکوه» وجود ندارد.
مردم در هر چیزی به این نحو عمل می‎کنند. آنها همیشه انتظار چیز «ویژه‎ای» را می‎کشند. این چیز ویژه اما زمان هدر رفته‎ای‎ست که به آن هرگز توجه نمی‎کنند. آنها به سفرهای طولانی بزرگ می‎روند و گیاهان و حیوانات عجیب و غریب را، شهرهای غیر عادی بنا گشته را، دگراندیشان و انسان‎های رنگین‎پوست را تماشا می‎کنند. تمام این چیزها اما به آنها مربوط نمی‎شود. تنها چیزی که به آنها مربوط می‎شود اتاق کوچک خودشان است با هزاران چیز جزئی و پیش پا افتاده که اما به این اتاق تعلق دارند و نه به مکانی دیگر. آنها تمام سیاره را برای شعر جستجو می‎کنند و یک قطعه کوچک هم نمی‎یابند؛ در این بین اما شعر در اتاق‎شان نشسته است و انتظار می‎کشد، بیوقفه و بیهوده انتظار می‎کشد.
و همچنین شاعران‎شان هم بیهوده انتظار می‎کشند. آنها بطور ناشناس مانند پادشاهان همانطور که در افسانه‎ها آمده است به میان آنها می‎روند و با مردم صحبت می‎کنند، مردم اما به سختی به آنها پاسخ می‎دهند و آنها را نادیده می‎انگارند. بعد دیرتر یک نفر می‎آید و به مردم توضیح می‎دهد که آن شخص که بوده است. در این بین اما پادشاه با لباس مبدل از آنجا رفته بود. دویست سال پس از مرگ شکسپیر برخی از مردم آمدند و گفتند: "بله آیا می‎دانید که این هنرپیشه کوچک و مدیر تئاتر که زمان بجز یک بار بخاطر شکار ِ غیر قانونی تحت بازجوئی قرار گرفتش هیچ چیز دیگر از او حفظ نکرده است چه کسی بود؟ او ویلیام شکسپیر بود!" در این وقت همه شگفت‎زده می‎شوند، اما مدتی پیش شکسپیر از آنجا رفته بود.
آنچه که از یک شاعر «باقی می‎ماند»: نوشته‎های ناچیز و پرزحمتش است ــ این کمترین بخش ارزشمند شخصیت اوست. آنها چند اشعه نازک از نور و گرما هستند؛ نه خود منبع نور و گرما. البته آن چند اشعه نازک هم نور و گرما می‎دهند، همچنین سرما و چیزهائی دیگر؛ اما این به آن دلیل است که این اشعه‎های نازک خیلی آرام در ما نفوذ می‎کنند.

تئاتر جهان
من اغلب از پنجره‎ام به پنجره‎های مقابل نگاه می‎کنم. در پشت پنجره‎ها انسان‎های غریبه کاملاً بی‎تفاوت و بی‎اهمیتی کارهای بی‎تفاوت و غریب و بی‎اهمیتی را انجام می‎دهند: آنها درب کمدها را باز می‎کنند و می‎بندند، به یکدیگر مساعدت‎های مبهمی می‎کنند، به این سمت و آن سمت می‎روند، با همدیگر زمزمه می‎کنند یا فقط بی حرکت آنجا می‎نشینند. برای مثال آنجا یک دختر جوان بود: او صبح‎ها در طراوت و خنکی هنوز دست‎نخورده روز پرده‎های پنجره را بالا می‎کشید، یک نگاه کوتاه به خیابان می‎انداخت و در تاریکی اتاق ناپدید می‎گشت. دیرتر دوباره پرده را پائین می‎کشید: شب‎ها، وقتی که مه خاکستری از خیابان‎ها به بالا صعود می‎کرد، یا در بعد از ظهرهای گرم و خفه، وقتی به نظر می‎رسید که تمام موجودات زنده آرام ایستاده‎اند او این کار را تکرار می‎کرد. او نه غیر معمولی زیبا بود و نه غیر معمولی ملیح؛ اما هنگامیکه او این کارها را انجام می‎داد همیشه یک زیبائی غیر قابل وصف و فریبندگی به اطراف پخش می‎کرد. و پشت پنجره‎ای دیگر یک خانواده ساده بود که ظهرها مانند یک تصویر به دور میز با رومیزی سفید می‎نشستند و شب‎ها یک چراغ بزرگ اسرارآمیز روشن می‎کردند که مانند جام مقدس دیده می‎گشت؛ علاوه بر این یک مرد بود که تمام طول روز را با پیراهنی آستین بالا زده بر روی یک میز لرزان خم می‎گشت و می‎نوشت، دائماً می‎نوشت، و یک آشپز جوان که چیزهای مجهولی را می‎برید و در یک دیگ می‎انداخت، اما گاهی ناگهان بی‎حرکت می‎ماند و با نگاهی بی‎روح به یک فاصله دور، به فاصله‎ای نامرئی مدتی طولانی با دقت نگاه می‎کرد، و یک دختر کوچک که قسمت پاره گشته عروسک پارچه‎ای خود را می‎دوخت، و یک دختر کوچک دیگر با چشمانی متفکر که هیچ کاری انجام نمی‎داد. پر از داستان‎های مرموز و درام، نمایش‎های رمانتیکِ دنباله دار ِ بی شمار. آدم با نگاه به این صورت‎های خیالی بلافاصله فکر می‎کند که آونگ بی‎صدای ساعت سرنوشت را می‎شنود. آدم هرگز متوجه نمی‎گردد که موضوع از چه قرار است، و در عین حال بیشتر از آنچه که آدم بتواند فکرش را بکند پی می‎برد. اینها کامل‎ترین اجراهای تئاتر در جهان است. آیا ما با چنین چشم‎اندازی در مقایسه با زمانیکه خود را درگیر حرکت‎های بیهوش و گیج‎کننده زندگی می‎سازیم به هسته واقعی زندگی، به رازهای قلبش نزدیک‎تر نیستیم؟

سیستم
از یک متفکر نباید پرسید: او چه عقیده‎ای دارد، بلکه: او چه عقایدی دارد؟ به عبارت دیگر: آیا او یک دستگاه تفکر جادار دارد یا از کمبود جا که همان کمبود یک سیستم می‎باشد در رنج است؟

هنر
انسان واقعی انسانِ روز است و زندگی روزانه، انسانِ آرزوهای کوچک و بارهای بزرگ، انسانِ جزئی کارگاه و خیابان و اتاق و مزرعه، انسانی که از جلوی یک درشکه جا خالی می‎دهد، به دوستانش سلام می‎کند، و به هوا می‎نگرد، کسی که در این لحظه یک گل را می‎بوید، یک ماهی را قطعه قطعه می‎کند یا اینکه آب بر سر خود می‎ریزد، انسانی که واژگانش را از عبارات پایدار حک گشته می‎گیرد، انسانی که در انتظار تکرار کلمات کلیدی روزانه خود به سر می‎برد، انسانی که مانند نظم ضربات نبضش خود را به کار حرفه‎ایِ افزایش و کاهش‎دهنده خویش مشغول می‎سازد، اگر هم حتی فقط بر ده یا بیست انسان تأثیر قابل توجه‎ای بگذارد، با این حال این کار نه فقط برای خود او هوا برای تنفس و خون در رگ است، بلکه همچنین برای کل فرهنگ زمانه‎اش که از چیزی بجز مجموع تمام این انگیزه‎های کوچک زندگی تشکیل نگشته است حیاتی‎ست.
اما این تنها انسان واقعی که وجودش به اصطلاح از جنبش حرکت براونی تشکیل شده است نمی‎تواند هرگز هنر را توصیف کند؛ اتفاقاً بزرگی و حق وجود او به دلیل قادر نبودنش در این کار است.
من نمی‎فهمم چگونه آدم می‎تواند همجنسگرا باشد، در حالیکه دگرجنسگرائی به اندازه کافی ناخوشایند است.

ژوپیتر یا: روش عشق‎ورزی
وقتی ژوپیتر عاشق می‎گشت، بنابراین به شکل گاو نر می‎آمد، به شکل باران طلا، به شکل درخت پروانه، به شکل یک قو آوازخوان یا به شکل یک ابر.
و او را دوست داشتند، زیرا که زن‎ها عاشق گاو نرند، درخت پروانه را، بارش طلا، قوهای آوازخوان و بخصوص ابرها را دوست می‎دارند.
اما او هرگز به شکل ژوپیتر نیامد ...

در کنار چشمه.

من تا دیروز دانشجو بودم و دیپلم دکترای فلسفه‎ام کاملاً تازه و به اصطلاح هنوز خشک نشده است، این حقیقت دارد. من نه دارای شغل هستم و نه یک مرد ثروتمندم. تمام دارائی من شامل یک حیاط کوچک با یک باغ و چند صد روبل درآمد است ــ بنابراین می‎توانم درک کنم که چرا دست تولکا را در دستم نگذاشتند ــ اما نمی‎توانم درک کنم به چه خاطر با من چنین غیرمحترمانه رفتار کردند.
واقعاً چرا؟ مگر من چه بدی به آنها کرده بودم؟ من برایشان یک قلب صادقانه، پر گشته از عشقی حقیقی به ارمغان بردم و تقاضا کردم: "او را به من بدهید؛ من می‎خواهم برایتان بهترین و تا آخر عمر سپاسگزاراترین پسر باشم ــ اما من می‎خواهم تولکا را تا آخر عمر بر روی دست‎هایم حمل کنم، او را دوست داشته باشم و از او حمایت کنم."
البته ممکن است وقتی من با صدائی گرفته و با تلاش برای هوا به درون ریه کشیدن تمام اینها را گفتم صدایم احتمالاً تا اندازه‎ای ابلهانه بوده باشد. اما شماها باید بدانید که تمام روح من در کلماتم قرار داشتند، که یک احساس از درونم صحبت می‎کرد، احساسی که نظیرش امروزه در جهان پیدا نمی‎شود.
اگر تصمیم گرفته بودید که مرا به دامادی نپذیرید، پس چرا این کار را مانند انسان‎های خوبی که قلبی گرم و قابل همدردی دارند انجام ندادید، چرا باید به من چنین سخت توهین می‎کردید؟
شماهائی که مسیحی هستید و می‎خواهید ایده‎آلیست باشید، آیا می‎توانستید بدانید که من بعد از یک چنین جواب رد شنیدن توهین‎آمیزی پس از ترک کردن‎تان چه خواهم کرد.
چرا فقط حداقل یک ثانیه برایم تأسف نخوردید؟ آیا من هم مخلوقی از خدا نیستم، مگر ارزش زندگی کردن را ندارم و نباید با احترام با من رفتار گردد؟ آیا برای پایمال گشتن بیش از حد خوب نیستم و آیا چنین رفتاری که شما با یک انسان انجام دادید ناشایست نبود؟ شاید من بدون مداخله شما یک انسان مهم می‎گشتم، فردی که به جهان چیزی ارائه می‎کرد. من هنوز جوانم، این حقیقت دارد که تحصیلاتم را به تازگی به پایان رسانده‎ام و هنوز دارای شغل نیستم ــ تمام اینها واقعیت دارند ــ اما من آینده را در برابر دارم و واقعاً نمی‎فهمم که چرا شما آن را برایم نابود ساختید.
من هنوز چهره جدی، خشم اخلاقی و شانه بالا انداختن تحقیرآمیزتان را در هنگام خواهش کردنم مقابل خود می‎بینم. تا چند روز قبل فکر نمی‎کردم همان انسان‎هائی که بسیار به من مرحمت داشتند بتوانند امروز به این نحو با من رفتار کنند. ــ "آقای محترم، ما شما را انسان صادقی به حساب می‎آوردیم، اما شما ما را فریب دادید و از اعتماد ما سوءاستفاده کردید!" ــ اینها کلماتی بودند که مانند شلاقی به صورتم ضربه می‎زدند. چند لحظه قبل چنان صمیمانه و آشکارا خوشحال دیپلم گرفتنم را تبریک گفتید که انگار پسر شماها هستم. ابتدا، وقتی به شماها گفتم که چه چیز مرا برای سخت‎کوشی الهام بخشید، چه چیز به من شادی برای کار کردن داد، در این لحظه حالت صمیمیت از چهره‎هایتان محو گشت و لبخند خیرخواهانه جای خود را به لبخند تمسخر داد. به نظر می‎آمد که سردی از شماها بیرون می‎زند و حالا من تازه متوجه می‎شوم که بی‎شرمانه رفتار کرده‎ام، که من از اعتمادتان سوءاستفاده کرده‎ام. آدم چنان قانع‎کننده این حرف‎ها را به من گفت، چنان با این حرف مرا پائین کشید که خودم هم برای مدت طولانی فکر می‎کردم یک عمل بی‎شرمانه انجام داده‎ام و از اعتماد کسی سوءاستفاده کرده‎ام.
اما، چگونه توانست این اتفاق بیفتد؟ آن چه بود؟ در اینجا چه کسی فریب داده و چه کسی فریب خورده بود، به چه کسی در اینجا نقش بدبختی تعلق گرفت؟ یا من کاملاً دیوانه شده‎ام، یا چیز کاملاً بدی در این که من کسی را چنین واقعی دوست دارم و آماده‎ام هر کار در زندگی برایش انجام دهم قرار دارد. اما نه! این هیچ چیز بدی نیست! اگر عصبانیت‎تان واقعی بود، بنابراین در این حالت چه کسی ابله است؟
آه! ــ و همچنین در مورد تو هم اشتباه می‎کردم. تو، کسی که من چنان محکم به او اعتماد داشتم!
پدر و مادر به من می‎گفتند: "ما مطمئنیم که دخترمان هرگز برای چنین اقدامی به شما انگیزه نداده است."
من باید اعتراف می‎کردم که ما هنوز از عشق خود به همدیگر چیزی نگفته‎ایم، من اما می‎دانم که دخترتان دوستم دارد. اما هنگامیکه این دختر ظاهر می‎شود، در این وقت او با تردستی باور نکردنی یک دوشیزه باتربیت دروغ می‎گوید، به این صورت که با چشمانی افسرده، صدائی آهسته و با لکنت زبان می‎گوید: "من اصلاً نمی‎فهمم که این آقا چگونه توانسته‎اند به این فکر بیفتند."
"تو این را نمی‎فهمی؟" گوش کن دوشیزه تولکای من: البته تو به من نگفتی که دوستم داری ــ این حقیقت دارد! من هیچ کاغذِ بیمه عشق ِ امضاء شده از جانب تو ندارم، و اگر هم چنین بیمه عشقی می‎داشتم آن را به هیچ کس نشان نمی‎دادم. اما این اندازه می‎دانم: یک عدالت، یک دادگاه عالی‎تری آن بالا، بالاتر از ابرها و در اعماق وجدان انسانی وجود دارد و تو روزی باید در برابرش اعتراف کنی: من این مرد را فریفتم، من او را منکر گشتم و در تحقیر و فلاکت تنهایش گذاشتم.
آیا برای اعتراف به عشقت شجاعت اندکی داشتی؟ یا یک زن عشوگر بی‎عاطفه‎ای که چنین وحشتناک مرا فریفتی؟ من سرم را بخاطر این راز بدون آنکه بتوانم آن را حل کنم بیهوده به درد می‎آورم.
من هنوز دوستت دارم، نمی‎خواهم تو را سرزنش و برایت آرزوهای بد کنم. اما ببین ــ جائیکه به مرگ و زندگی فردی مربوط است، در این لحظه باید آدم شجاعت داشه باشد که به طرفداری از حق و عشق خود عمل کند، بنابراین باید شجاعت بزرگ‎تر از وحشت انسان باشد. در غیر اینصورت جائیکه ترس چیره می‎گردد آدم خود را مقصر می‎سازد، با نقب زدن به اساس ساختمانی که با تلاش ساخته شده باعث فروریزی‎اش می‎گردد و بیچاره‎ای را که با هزار سختی آجرها را روی هم قرار داده بود زیر آوارش دفن می‌سازد.  درست به این نحو برای من اتفاق افتاد! من با ایمانی کور به عشقت ساختمان آینده‎ام را ساختم. اما حالا می‎دانم که بر شن و ماسه بنا شده بود، زیرا تو فاقد شجاعت بودی که آن را حمایت کنی و میان انتخاب خلق و خوی بد پدر و مادرت و ویرانی آخری را انتخاب کردی و در میان آوار ِ امیدهایم زنده بگورم ساختی.
آه، کاش هنگامی که کشتی کوچکم به اراده پدر و مادرت در هم شکست برایم همانطور باقی می‎ماندی که تو را می‎شناختم، بنابراین آسان‎تر می‎توانستم سرنوشتم را تحمل کنم، و برایم یک تسلی و یک امید باقی می‌ماند. آیا مگر نمی‎دانی هر کاری که من انجام دادم، سال‎ها کار، فکر و تلاش کردنم برای تو، توسط تو انجام می‎گرفت؟ من مانند حیوان باربری کار می‎کردم، شب‎های طولانی بی‎شماری را بی‎خوابی کشیدم، برنده تعدای مدال و دیپلم گشتم، و تمام اینها با فکر کردن به تو انجام می‎گشت. در تو زندگی می‎کردم، نفس می‎کشیدم و با افکار تو فکر می‎کردم. و حالا؟ ویرانی و کویر مرا احاطه کرده است؛ یک پوچی تو خالی پر از عزا و غم و اندوه به من پوزخند می‎زند. برایم هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز باقی نمانده است.
خیلی دوست داشتم بدانم که آیا تو احتمالاً فقط یک بار به چنین امکانی فکر خواهی کرد که آیا روزی به این آگاهی خواهی رسید تا بدانی چه گناهی در حقم روا داشته‎ای؟
اما چگونه می‎توانم تردید کنم. پدر و مادر بسیار فهیم‎ات برایت قابل درک خواهد ساخت که من فقط یک دانشجو، یک انسان ابله هیجانزده‎ام، و به اندازه کافی بی‎شرم که چشمانش را به تو بیندازد.
آری، اما اگر هنوز یک دانشجو بودم، بنابراین می‎توانستم مانند شایلوک در تاجر ونیزی شکسپیر پاسخ دهم:
"آیا مگر ما هم مانند شما انسان نیستیم؟ آیا مگر وقتی شماها تلاش می‎کنید ما را با سوزن بکشید خون جاری نمی‎شود، خون ما، و مگر وقتی بی عدالتی بر ما روا می‎دارید سپس از چشمان‎مان اشگ جاری نمی‎گردد؟"
عذاب دادن هیچکس مجاز نیست. اگر هم من ابله و هیجانزده باشم، باز کسی این حق را ندارد بخاطر حماقت من خودش را سرگرم سازد و آن را تمسخر کند.
اما چه خوب که نظم جهانی فعلی‎مان، این ساختمان بزرگ بی روح، که فقط از حماقت، دروغ و نقش بازی کردن تشکیل شده است ترک برداشته و به سقوط نزدیک است؛ زندگی کردن با او امکان ندارد.
من حالا وقت زیاد دارم، نه میلی به هیچکس دارم و نه کسی را می‎رنجانم، دکتر در فلسفه‎ام و بعنوان چنین شخصی روابط انسانی و شرایط عمومی‎ای که در اثنای روزهای گذشته تازه و با دقت عجیبی در چشم‎اندازم هجوم آورده بودند را مشاهده می‎کنم. برای شما مردم، برای شما به اصطلاح افراد عاقل ممکن است کلمات بی‎حاصل، نامگذاری ساده یک شیء و یک رفتار کفایت کند. اینکه اما کسی بتواند بخاطر یکی از آنها تخریب گردد برای‎تان بی‎اهمیت است.
هیجانزده! چه تسلائی می‎تواند این کلمه از دهان‎تان به من عطا کند، وقتی که برایم سخت‎ترین دردهای درون را باعث می‎گردد؟ چه سودی می‎تواند کل یک فرهنگ لغت پُر از نظرات خصوصیات خوب و بدم به حال من داشته باشد، وقتی که آنها فقط سدی در مقابل بدست آوردن آرزویم هستند؟
شماها حق حیات هرآنچه را که حواس بیتفاوت گشته‎تان نمی‎تواند درک کند منکر می‎شوید، به محض افتادن دندان‎ها از فک‎های منقبض گشته‎تان از اعتقاد به وجود دندان‎درد دست می‎کشید. در عوض روماتیسم برای‎تان چیز بسیار ملموسی‎ست، زیرا که در پیری درد آن را احساس می‎کنید، عشق را اما شماها هیجان می‎نامید! هر زمان که من به آن صحنه فکر می‎کنم در درونم دو انسان احساس می‎کنم. یکی، آن دانشجوی دیروزی که به نام نزدیک شدن عصر جدید مایل است با چماق مخلوق ِ انسان متعصب را ضرب و شتم کند، نفر دیگر در درونم، انسانی‎ست که بخاطر شرم از درون خمیده است، با او کاری کرده‎اند که گاهی لعنت می‎فرستد و گاهی مایل است با صدای بلند گریه کند.
آیا ادامه زندگی به این نحو ممکن است؟ تضاد جاودانه میان گفتار و کردار، میان آرمانگرائی و تئوری سودمند متنفرم می‎سازند. ما به پیشواز زمانی می‎رویم که مجبورمان می‎سازد یا کردار خود را با اصول واضح همنوا سازیم، یا قوائدی را موعظه کنیم که مخالف کردار بدبین‎مان نباشد.
خدا می‎داند چند بار من از پدر و مادر تولکا شنیده‎ام که ثروت به تنهائی خوشبخت نمی‎سازد، که شخصیت باارزش‎تر از پول است، که یک وجدان آسوده و کوششی روح‎دار بالاترین ارزش‎اند. حالا؟ و من همانطور که اغلب تعریفم را کردند دارای شخصیتم، فردی ساعیم، وجدانی آسوده دارم، جوان و عاشقم، اما با این همه آنها درب خانه را به من نشان دادند، مانند کسی که سزاوار هیچ احترامی نیست.
من مطمئنم که اگر امروز برنده یک میلیون می‎گشتم با کمال میل دخترشان را فردا به من می‎دادند. پدر خودش پیش من می‎آمد و مرا با علاقه در آغوش می‎گرفت.
کسی که می‎خواهد تاجر شود باید حداقل قادر به شمردن باشد. شما مردم هوشیار و نثر نگار، شما حتی قادر به این کار نیستید. هوشیاری و شعورتان شماها را از یک ناامیدی به ناامیدی دیگری هدایت می‎کند. این را می‎شنوید! شماها قادر به شمردن نیستید. من در کمال سلامت صحبت می‎کنم، اگر می‎گویم که مناقشه من چیز عجیب و غریبی نیست. عشق وجود دارد و آنجاست، در نتیجه باید با تمام ارزش‎هایش به رسمیت شناخته و از آن قدردانی شود. اگر یک ریاضی‎دان بااستعداد می‎توانست برای‎تان عشق را به پول حساب کند، بنابراین شماها بخاطر داشتن چنین ثروتی شگفت‎زده می‎گشتید. عشق هم مانند پول یک قدرت مثبت، واقعی و ضروری در زندگی‎ست. محاسبه بسیار ساده ا‎ست. زندگی به اندازه شادی موجود در خویش ارزش دارد، و شادی سرمایه عظیمی‎ست که قادر به شکل دادن پایان‎ناپذیر عشق می‎باشد، بنابراین عشق سعادت است! سلامتی و جوانی با این سعادت برابرند. اما این چیزهای ساده برای‎تان آشکار نیست. من یک بار دیگر تکرار می‎کنم که شماها قادر به شمردن نیستید! در نزد شما یک میلیون همیشه فقط یک میلیون ارزش دارد و در چشمان‎تان مهم‎تر از بالاترین ارزش‎های زندگی‎ست. شماها در بند این خطا در جهانی سرگردانید که خود آن را مصنوعی ساخته و پشتیبانی می‎کنید، همه چیز را در کس دیگری می‎بینید، به آنها نسبت عجیب و غریب می‎دهید و در باره ارزش‎شان خود را می‎فریبید. شماها رمانتیک هستید، اما رمانتیک ثروت، به این خاطر رمانتیک شما مضر و باتلاقی‎ست، زیرا که این نوع از رمانتیک نه تنها سعادت دیگر انسان‎ها را نابود می‎سازد، بلکه حتی سعادت فرزندان‎تان را هم از بین می‎برد.
تولکا می‎توانست بامن خوشبخت گردد؛ به او می‎توانست خوش بگذرد! اما حالا، دیگر بیشتر چه می‎خواهید؟ فقط به خودتان نباورانید که او خودش دیر یا زود مرا دور می‎انداخت. اگر توسط تعلیم و تربیتی که به او دادید هرگونه استقلال، هر اظهار اراده، صداقت و شجاعت را در او نمی‎کشتید، بنابراین مجبور نبودم حالا با قلب زخمی و سر درد شدیدم تنها باشم.
هیچکس مانند من چنین عمیق به چشمانش نگاه نکرد، هیچکس آنها را مانند من نمی‎شناسد و بهتر از من نمی‎داند که او چه احساس می‎کند، چه در او می‎زید و او اگر شماها روحش را مسموم نمی‎ساختید چه می‎توانست باشد.
حالا من با از دست دادن او چیزهای زیاد دیگری را هم از دست داده‎ام که مانند نان روزانه به زندگی تعلق دارند و بدون آن‎ها نمی‎شود زندگی کرد، حداکثر می‎توان اندک اندک جان سپرد.
آه شماهائی که نمی‎خواستید پدر و مادر من شوید و تو عروس از دست رفته من! گاهی اوقات می‎خواهم به خودم بباورانم که شماها به آنچه با من کردید دیگر هیچ فکر نکرده‎اید، چون اگر این کار را کرده بودید، بنابراین برای بازگرداندن من به دنبالم می‎فرستادید. این ممکن نیست که شماها هیچ همدردی با من نداشته باشید.
**
*
متهم کردن چه سودی برایم دارد؟ حق در کنار من است. هرچه را که من در اینجا نوشته‎ام حقیقت محض است، اما این حقیقت قادر نیست سعادت از دست رفته‎ام را به من بازگرداند. در این واقعیت یک پرتگاه برایم گشوده می‎گردد، زیرا من نمی‎توانم درک کنم که حق و حقیقت نباید برای تک تک افراد فایده برسانند. به من هیچ سودی نمی‎رسانند، ابداً هیچ سودی. جهان باید مانند ذهن انسان دقیقاً سازمان یافته باشد؛ پس این تضاد از کجا می‎آید؟ آیا اگر غیر از این بود آدم مجبور به زندگی در آشفتگی فکری می‎گشت؟ من دیگر نمی‎توانم بنویسم.
**
*
پس از مدتی طولانی دوباره قلم را در دست می‎گیرم. امید که واقعیت برای خود صحبت کند، ــ من فقط می‎خواهم با کلمات ساده‎ای تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده است. روشنگری ابتدا پس از یک ردیف حوادث به سراغم آمد؛ من می‎خواهم بنویسم چگونه آنها قبل از آنکه بتوانم دلایل و ارتباطاتشان را درک کنم به دنبال هم می‎آمدند.
در صبح بعد از آن روز ناگوار پدر تولکا پیش من می‎آید. من با دیدن او خشک شدم. برای یک لحظه قدرت تفکر ترکم کرد. به نظرم یک چنین حالتی یا مشابه چنین حالتی باید مقدمه با عذاب مردن باشد. او با چهره‎ای بشاش وارد اتاقم گشت و در آستانه درب هر دو دستش را به سویم گشود و گفت:
"خب، ما شب بدی داشتیم ــ درست است؟ من می‎تونم این را فکر کنم، چون خودم هم روزی جوان بودم."
من می‎گویم که متوجه هیچ چیز نمی‎شوم! من فکر می‎کنم که دارم فقط خواب می‎بینم، هیچ باور نمی‎کنم که یک انسان زنده، حداقل او را در برابرم ببینم.
او در این بین دست‎هایم را می‎گیرد، با من دست می‎دهد، مرا به نشستن وامی‎دارد و پس از نشستن در برابرم به صحبت خود ادامه می‎دهد:
"به خودتان بیائید، آرام بگیرید، ما می‎خواهیم مانند انسان‎های خوب با هم گپ بزنیم. آقای گرانقدر من، آیا مگر فکر می‎کنید که فقط شما شب گذشته تا صبح بیدار بودید؟ ما هم نتوانستیم بخوابیم. ما بعد از رفتن شما کمی فکر کردیم، خیلی ناراحت بودیم، طوریکه چاره‎ای نمی‎یافتیم. واقعیت این بود! وقتی برای کسی چیزی کاملاً غیر منتظره پیش می‎آید، در این وقت آدم سرش را گم می‎کند و تازه پس از گم کردن سر آدم دیکر نمی‎تواند حد متوسط را هم نگاه دارد.
صادقانه اعتراف کنم، این تنها احساس نامطلوبی نبود که در ما رخنه می‎کرد، بلکه ما همچنین بخاطر رفتارمان با شما شرمزده بودیم.
فرزندمان به اتاقش فرار کرد و ما افراد مسن همان کاری را کردیم که مردم سالخورده انجام می‎دهند، ما به خاطر ماجرای دیشب مرتب گناه را به گردن یکدیگر می‎انداختیم! احتمالاً این در طبیعت انسان قرار دارد که مایل است احساس آگاهی از گناه را از خود دور ساخته و آن را بر شانه دیگری به رقص آورد.
سپس دچار تفکر و پشیمانی گشتیم. ما به خودمان گفتیم: "این مردِ جوان لایق و با استعداد است، و آنطور که به نظر می‎رسد فرزندمان را با تمام قلب دوست دارد؛ خواستگاری کردن او چرا اصلاً ما را چنین به وحشت انداخت؟" اما یک چیز را باید بعنوان عذرخواهی ذکر کنم: وقتی شما هم روزی پدر شوید، درک خواهید کرد که پدر و مادرها برای فرزندشان هیچ چیز را به اندازه کافی خوب نمی‎دانند. خوشبختانه ما به این فکر افتادیم جوانی که به نظرمان کم می‎آید می‎تواند احتمالاً برای تولکا بسیار ارزشمند باشد، به این خاطر تصمیم گرفتیم از او تحقیق کنیم و ببینم در قلب این دختر برای شما چه وجود دارد. ما گذاشتیم که او را بیاورند و، ــ این کار درستی بود، من باید بگویم که دختر وکیل سخنور شما گشت. بعد در حال گذاشتن سر کوچکش روی زانوی‎مان و در آغوش گرفتن‎شان از ما خواهش کرد و خود را چنان صمیمانه به ما چسباند که قلب‎مان نرم گشت ..."
در ابن لحظه او خودش شروع به گریستن می‎کند؛ ما مدتی در سکوت آنحا نشستیم. انگار آنچه او گفته بود را در خواب شنیده‎ام. به نظرم مانند افسانه می‎آمد. فوق‎العاده ــ عذابم شروع می‎کند به جا باز کردن برای یک امید کم نور. او سپس پس از غلبه بر احساساتش به صحبت ادامه می‎دهد:
"بدیهی‎ست که شما در فکرتان ما را سنگسار کرده‎اید، آیا اینطور نیست؟ و اما ما گذشته از خشن بودن انسان‎های بدی نیستیم. حالا من برای اثبات خوش‎قلبی‎مان به شما می‎گویم: اگر شما خشم خود به ما را بخاطر عشق به تولکا قربانی کنید، بنابراین بیائید جلوتر."
با این حرف دست‎هایش را کاملاً از هم گشود، من اما بدون کلام در سینه‎اش غرق گشتم، نیمه بیهوش و از شادی گیج.
راه گلویم گرفته شده بود، من نمی‎توانستم صدائی از دهان خارج سازم، بله حتی نمی‎توانستم هق هق گریه کنم. من می‎خواستم حرف بزنم، اما نمی‎توانستم. روحم مایل به فریاد کشیدن بود، یک فریاد شادی با عمیق‎ترین قدردانی مایل به خارج گشتن بود، اما من قادر به این کار نبودم. سعادت ناگهان مانند یک صاعقه آمده بود و درست مانند رنج عمیقی که مدت کوتاهی قبل از این عذابم می‎داد از سعادت بیش از حد هم در عذاب بودم و فکر به تغییر ناگهانی سرنوشتم احساس به هیجان آمده‎ام را تقریباً به درد می‎آورد.
پدر تولکا با احتیاط بازوهایم را از آغوشش می‎گشاید و پس از بوسیدن پیشانیم می‎گوید:
"پسرم، کافی‎ست! من از عشق تو به او انتظار دیگری بجز این نداشتم. آنچه باعث رنجیدنت گشت را فراموش کن و آرام بگیر!"
اما وقتی او دید که من هنوز قادر به مسلط گشتن به خودم نیستم شروع می‎کند مهربانانه به سرزنش کردن:
"خب  بسه به خودت مسلط شو، یک مرد باش! تو مانند افراد تب‎دار می‎لرزی. اما این پری کوچولو خوب تو قلبت لونه کرده."
من با تلاش زمزمه می‎کنم: "آه بسیار محکم!"
پدر  لبخند می‎زند:
"ببین، ببین! و من فکر نمی‎کردم که این دختر به آن دسته از آب‎های آرام که عمق ژرفی دارند تعلق داشته باشد ..."
عشق بی نهایت من به تولکا ظاهراً افتخار پدریش را موجب شده بود. او خوشحال و خندان ادامه می‎دهد:
"اوه آدم باهوش، آدم باهوش!"
من ناگهان احساس کردم که اگر طولانی‎تر در اتاق بمانیم چیزی در سرم خُرد خواهد گشت. من باید از اتاق خارج می‎گشتم. در تمام موارد عادی دیگر خیلی خوب قادر به کنترل خود بودم، اما پرش از رنجی بی نام به شادی‎ای بی نام برایم بیش از حد قدرتمند بود. من می‎بایست برای بدست آوردن دوباره تعادل کامل روحی‎ام حتماٌ به هوای باز می‎رفتم، در جنجال و هیاهوی جمعیت، قبل از هر چیز اما ضروری بود که من تولکا را می‎دیدم و می‎توانستم خودم را از وجودش بر روی زمین مطمئن سازم، فقط با دیدن تولکا می‎توانستم باور کنم که شنیدن اینکه او باید واقعاً مال من شود در رویا نبوده است.
من از پدر خواهش می‎کنم که با هم پیش او برویم.
او بلافاصله موافقت می‎کند و می‎گوید:
"من هم می‎خواستم همین را پیشنهاد دهم، زیرا در خانه ما هم حتماً یک فرد خاصی برای دیدن ما بینی‎اش را در اثر فشردن به پنجره له خواهد کرد. تو در هر حال در موقعیتی نیستی که حالا از مسائل کسب و کار حرف بزنی، در این باره دیرتر حرف می‎زنیم؛ خب برویم!"
پس از چند لحظه بعد ما در راه بودیم. در ابتدا به انسان‎ها، خانه‎ها و درشکه‎ها مانند کسی که پس از یک بیماری طولانی مدت برای اولین بار دوباره به شهر می‎رود نگاه می‎کردم ــ سر من گیج می‎رفت. به تدریج حرکت و هوای تازه مرا به خود بازمی‎گرداند. من می‎توانستم دوباره فکر کنم، اما همه فکرهائی که می‎خواستند از من خارج شوند توسط یک فکر تحت سلطه بودند: "تولکا دوستت دارد، به زودی او را دوباره خواهی دید!" خون در گیجگاهم می‎کوفت و من هر ضربه را احساس می‎کردم، واقعاً لازم بود که برای منفجر نشدن سرم یک تایر رویش قرار دهم. تا یک ساعت پیش به این فکر اطمینان داشتم که دیگر هرگز اجازه دیدن تولکا را ندارم، یا احتمالاً یک جائی به عنوان همسر مردی دیگر او را خواهم دید. حالا من پیش او می‎رفتم تا به او بگویم که او اجازه دارد مال من بشود؛ من به سمت او می‎رفتم زیرا که او ابتدا دست‎هایش را به سویم دراز و مرا صدا کرده بود. دیروز او را یک عروسک بی فکر می‎نامیدم، در حالیکه او در برابر زانوی پدر و مادرش بخاطر ما از آنها خواهش می‎کرده است. قلب من از ندامت و احساسات و از این فکر که من شایسته او نیستم پر شده بود. من در سکوت قسم یاد کردم که پاداشش را خواهم داد، که هر قطره اشگ چکیده از چشمش در روز قبل باید توسط عمیق‎ترین محبت و انکار خویش پاداش داده شود. عشق دیگران را کور می‎سازد؛ در نزد من این ممکن نیست، زیرا که برای تولکای من رفتارهایش بیان‎گرند. تنها او باعث این معجزه گشت، معچزه‎ای که مرا چنین سعادتمند می‎سازد. من در باره او اشتباه کرده بودم ــ همچنین در باره پدر و مادرش. اگر آنها همان کسانی باشند که من می‎شناسم انتظار ندارند که از آنها خواهش کنند، این سادگی فرشته‎آسا که با آن پدرش پیش من آمد و گفت «ما تصمیمان را گرفتیم، تولکا مال توست!» را نه عشق به خود و نه ملاحظات متداول می‎توانستند او را از انجام این کار بازدارد. حالا حرف او به یادم می‎آید: «تو در فکرت ما را سنگسار کردی و اما ما گذشته از خشن بودن انسان‎های بدی نیستیم.»"
این اعترافات ساده باعث درد و رنج بزرگی در من شده بود، حتی بزرگ‎تر از دیروز وقتی من در باره آنها بد فکر می‎کردم. بدون هیچ کلمه‎ای، بدون هیچ عبارت احساسی، فقط یک لبخند ظریف، این همه چیز بود. حالا در حال فکر کردن به این چیزها دیگر قادر به کنترل خود نبودم؛ من دست پدر را می‎گیرم و آن را برای بوسیدن به سمت لبم می‎برم.
در این وقت او با مهربانی لبخند می‎زند و می‎گوید: "این همیشه آرزوی‎مان بوده که داماد ما باید دوستمان داشته باشد. من و همسرم اغلب در این باره با هم صحبت می‎کردیم."
حالا آرزوی آنها برآورده شده است، زیرا من مدت‎ها قبل از اینکه دامادشان شوم آنها را دوست داشتم، همانطور که پسری می‎تواند پدر و مادرش را دوست داشته باشد.
چون بسیار سریع راه می‎رفتم بنابراین پدر شروع می‎کند به دست انداختن من. او وانمود می‎کرد چنان از نفس افتاده است که نمی‎تواند پا به پایم بیاید و از گرمای هوا شکایت می‎کرد.
اما در حقیقت چنین به نظر می‎رسید که زمستان از چند روز پیش حکومتش را تحویل داده است. باد ولرمی آب حوض پارک شهر را می‎پیچاند، طبیعت برای زندگی تازه‎ای بیدار گشته و بهار از راه رسیده بود. عاقبت در برابر خانه تولکا می‎ایستیم. چیزی از کنار پنجره به درون اتاق سُر می‎خورد، من اما نتوانستم تشخیص دهم که آیا او تولکا بود یا کسی دیگر. از پله‎ها دچار تپش قلب شدیدی می‎شوم. من از روبرو شدن با مادر مضطرب بودم. ما از اتاق ناهارخوری می‎گذریم و او را در سالن می‎بینیم. او با داخل شدن ما از جا برمی‎خیزد، خود را سریع به من می‎رساند و دستش را برای دست دادن به سمت من دراز می‎کند، و من آن را با احترام کامل و سپاسگزارانه می‎بوسم، سپس به سختی قابل شنیدن زمزمه می‎کنم
"با چه چیز این همه خوبی بدست آورده‎ام ..."
او می‎گوید: "ما را بخاطر امتناع دیروزمان ببخشید. ما نمی‎توانستیم فوری بدانیم که تولکا یک عشق و وفاداری بزرگ‎تر دارد که مانندش را در تمام جهان نمی‎توان پیدا کرد." ــ من با شوق می‎گویم: "آه، این حقیقت دارد!"
"و چون بیش از هر چیز خوشبختی فرزندمان خواست قلبی ما است، بنابراین ما موافق دادن دخترمان به شما هستیم ... من فقط می‎توانم به آن اضافه کنم: خدا به شماها برکت بدهد!"
او در حال گفتن این حرف سرم را در دست‎هایش می‎گیرد و پیشانی‎ام را نوازش می‎کند. سپس سرش را به سمت درب کناری می‎چرخاند و صدا می‎زند:
"تولکا! تولکا!"
و حالا تولکا، عزیزترینم در جهان، با گونه رنگ پریده و با چشمانی از گریه سرخ گشته داخل می‎شود. دسته کوچک باز شده‎ای از موی فرفری‎اش بر روی پیشانی پرپر می‎زد؛ او هم مانند من بسیار دستپاچه بود.
چگونه بود که هیچ چیز از آنچه در او می‎گذشت و هیچ چیز از ظاهرش در آن لحظه از من مخفی نمی‎ماند، ــ چرای آن را نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که چشمان پر از اشگش، قطراتی که چنان سنگین از مژگانش آویزان بودند، لب‎های لرزانش مرا عمیقاً لمس می‎کردند. سپس وقتی او چشمانش را باز می‎کند اشعه‎ای از شادی از میان قطرات اشگ می‎شکند، یک لبخند کم نور در کنار دهانش به پرواز می‎آید. برای یک لحظه با دستان افتاده بی حرکت می‎ایستد، بدون آنکه بداند چه باید بکند.
حالا پدر که مرتب خلق و خویش خوش‎تر می‎گشت با بالا انداختن شانه به تولکا می‎گوید:
"ها! حالا اما مشاوره خوب گران است! او خود را توهین شده احساس می‎کند، و ما را به دندان گرفته، خلاصه کنم، او دیگر تو را نمی‎خواهند."
تولکا خیلی سریع سرش را به سمت من برمی‎گرداند، با نگاهی طولانی مرا ورانداز می‌کند، سپس خود را به سینه پدرش می‎اندازد و می‎گوید: "نه، این درست نیست، من باور نمی‎کنم."
اگر من تسلیم فشار اصرار شدیدی که در من فعال شده بود می‎گشتم بنابراین به پاهایش می‎افتادم. اگر من این کار را نکردم به خاطر عدم شجاعت بود و به دلیل تقریباً بیهوش بودنم. با این حال خونسردی‎ام را حفظ کرده و توانسته بودم اشگ‎هائی که تهدید به جاری شدن از چشم‎هایم می‎کردند با زور به عقب بازگردانم. پدر مهربان دوباره به کمک ما می‎آید. او خود را از آغوش تولکا رها می‎سازد، او را ظاهراً عصبانی به عقب می‎راند و می‎گوید: "اگر نمی‎خواهی حرفم را باور کنی از خود او بپرس."
او تولکا را به سمت من فشار می‎دهد. حال من طوری بود که انگار آسمان در قلبم خود را می‎گشاید. من دست‎هایش را می‎گیرم، آنها را می‎بوسم و دوباره و دوباره می‎بوسم.
من در گذشته بارها این لحظه را در فکرم نقاشی کرده بودم، اما چه کم آفرینش تخیلم با این واقعیت مبارک تطابق داشت! عشق من تا حال شبیه به گیاهی محصور در تاریکی بود؛ این گیاه حالا ناگهان در نوری روشن قرار داده شده و اجازه داشت خود را در گرما گسترش دهد و تحت اشعه خورشیدِ خوشبختی اجازه داشت بدون مانع از چشمه خوبی و خرسندی لذت ببرد. آه، تفاوت عظیمی‎ست میان عشقی که باید خجالتی بسته شود و آن کسیکه این حق را داراست بطور علنی محبوبش را در اختیار داشته باشد. من تا حال هرگز قادر به درک این موضوع نبودم.
پس از آنکه پدر و مادر برای‎مان برکت آرزو کردند ما را تنها گذارده و به خودمان سپردند تا بتوانیم تا جائیکه می‎توانیم با هم صحبت کنیم. اما من بجای صحبت کردن مدتی طولانی او را از خود بی خود گشته نگاه می‎کردم و از دیدن حالت چهره دوستداشتنی‎اش که در زیر نگاهم خود را تغییر می‎داد خوشحال بودم. سرخی تیره رنگی گونه‎هایش را پوشانده بود، گوشه‎های لبش می‎لرزیدند، یک لبخند از روی ترس و خجالت حالات چهره‎اش را زیبا می‎ساخت، چشم‎ها خود را محجب می‎ساختند، سر کوچک خود را با خجالتی ترسان در میان شانه‎ها عقب می‎کشند، و بعد پلک‎هایش طوریکه انگار منتظر است من شروع به صحبت کنم فرو می‎افتند.
عاقبت دست در دست و پهلو به پهلو کنار پنجره می‎نشینیم. تا حال او برایم یک موجود دوستداشتنی بدون اندام و از من جدا بود، یک نام بی‎نهایت گرانقیمت و بسیار زیبای بدون شخصیت زمینی.
حالا، وقتیکه ما چنین نزدیک هم نشسته بودیم، حالا که شانه‎اش شانه مرا لمس می‎کرد و من نفس گرمش را احساس می‎کردم حیرت خاصی در من جا باز کرده بود که به من می‎گفت که او یک شخصیت واقعی بوده است. در واقع آدم این را می‎داند اما آن را ابتدا زمانی احساس می‎کنیم که در نزدیکی و تماس مستقیم با محبوب‎مان قرار می‎گیریم.
من پر از تحسین به چهره‎اش نگاه می‎کردم، به چشم‎هایش، به دهانش، به موی بلوند روشن و ابروهای از آن روشن‎ترش طوری نگاه می‎کردم که انگار تمام آنها را امروز برای اولین بار می‎دیدم و من با مشاهده او خودم را مست می‎ساختم. چهره یک زن قبلاً هرگز چنین زیاد با تصورات و رویاهایم از زیبائی زن مطابقت نکرده بود، هرگز مرا زنی مانند او مجذوب خود نساخته بود. و وقتی فکر  کردم که تمام این گنج‎ها به من باید تعلق گیرند، بله مال من گردند، که آنها در آینده بزرگ‎ترین ثروتم خواهند گشت در این وقت به سرگیجه افتادم.
من عاقبت شروع به صحبت می‎کنم. با هیجانی تب‎آلود تعریف کردم که از همان اولین لحظه او را دوست داشته‎ام، زمانیکه من او را ــ یک سال و نیم پیش ــ در ویلیچکا همراه تعداد زیاد افرادی که برایم کاملاً غریبه بودند ملاقات کردم، جائیکه حال او در عمیق‎ترین محل استخراج نمک بد شده بود و من با عجله برای آوردن آب به سمت دریاچه رفتم. من به یادش آوردم که صبح روز بعد نزد پدر و مادرش آمدم و بعد کاملاً عاشق به خانه بازگشتم.
او تمام این چیزها را خیلی خوب به یاد داشت، با این حال با لبخند و هیجان به من گوش سپرده بود، گاهی در بین حرف من با صدائی آهسته پرسش‎های مختلفی می‎کرد و تذکراتی می‎داد. من مدتی طولانی صحبت کردم! در آخر حتی کمتر ابلهانه، و من هرگز تصورش را نمی‎کردم در چنین وضعی بتوانم آن را انجام دهم. همانگونه که بعد تنها هدف مطلوبم میل به دستیابی او بود، نیروی محرکه تبدیل به ادامه تلاش شده بود، من تا دیروز چه باور نکردنی بدبخت بودم، طوری بدبخت که باید به خودم می‎گفتم "همه چیز بیهوده است، همه چیز از دست رفته است"، چون من حتی باورم به او را از دست داده بودم.
سپس او می‎گوید: "من هم خیلی ناراضی بودم. آه، این حقیقت دارد، در لحظه اول قادر نبودم کلمه‎ای به نفع خودمان از دهان خارج سازم، اما دیرتر به خودم زحمت دادم همه چیز را دوباره جبران کنم."
دوباره چند لحظه سکوت کردیم. در درونم دوباره جنگ بین میان کمروئیم و آرزوی بوسیدن او شروع می‎گردد. در نهایت به خود آمدم و با ناشیانه‎ترین شکل و با لکنت زبان مانند ابلهی پرسیدم که آیا او هم مرا اندکی دوست دارد.
او مدت کوتاهی برای جواب دادن به خود زحمت می‎دهد، و وقتی در این کار مؤفق نمی‎شود از جا برمی‎خیزد و خود را دور می‎سازد و بعد از مدت کوتاهی دوباره بازمی‎گردد. او دوباره کنار من می‎نشیند و به من نقاشی‎ای را که خودش کشیده بود نشان می‎دهد؛ آن پرتره من بود.
او توضیح می‎دهد: "من این را با کمک از حافظه‎ام کشیده‎ام."
من پرسیدم: "تو؟"
او ادامه می‎دهد: "اما بجز پرتره چیز دیگری هم روی کاغذ است. آنجا لبه کاغذ." و با انگشت اشاره محل را نشانم می‎دهد.
حالا تازه کاملاً نزدیک به لبه و کاملاً کوچک سه حرف الفبا را می‎بینم: J. v. a.
او زمزمه می‎کند: "این حروف به فرانسوی خوانده می‎شوند."
من با تعجب می‎پرسم: "فرانسوی؟"
ساده‎لوحی بی حد و حصرم به من اجازه حدس زدن نمی‎داد که بدانم حروف چه می‎توانند باشند، تا اینکه او خودش شروع می‎کند:  من به تو ...
ناگهان او چهره‎اش را در دست‎ها مخفی می‎سازد و به اندازه‎ای خود را به سمت پائین خم می‎کند که من می‎توانستم موهای کوتاهی را که روی گردنش افتاده بود ببینم. حالا عاقبت آن را حدس زدم و با طپش قلب تکرارش کردم:
"من به تو علاقه دارم! و حالا اجازه داریم به هم عشق بورزیم؟"
او هم لبخندزنان می‎گوید: "حالا این کار مجاز است." و بشاش در حال بلند شدن به آن اضافه می‎کند: "و آدم باید آن را انجام دهد."
در این لحظه ما را برای صبحانه خوردن صدا می‎زنند. من صبحانه می‎خوردم بدون آنکه بدانم چه در دهان قرار می‎دهم.
**
*
انسان به هیچ چیز بجز خوشبختی چنین سریع اعتماد نمی‎کند. تمام آخرین تجارب گذشته‎ام درست با یک ردیفِ پی در پی از معجزه برابر بودند، اما با این حال این برایم کاملاً بدیهی به نظر می‎آمد که تولکا عروسم است. من به این واقعیت بعنوان چیزی شایسته خودم نگاه می‎کردم و در واقع دقیقاً فقط به این خاطر، زیرا که هیچکس او را مانند من دوست نداشت.
**
*
به تدریج در شهر این خبر پخش می‎شود که من نامزد کرده‎ام، مردم شروع به تبریک گفتن می‎کنند. چند روز بعد از آن من با تولکا و پدرش برای قدم‎زدن به خارج شهر می‎رانیم، این طبیعی بود که ما دیده شویم. راه خروجی هنوز هم در حافظه‎ام زنده است. تولکا با پالتوی طرح فرانسوی و کلاه مانند یک افسانه دیده می‎گشت، زیرا رنگ پوست شفاف صورتش در میان یقه قهوه‎ای تیره ظریف‎تر به نظر می‎آمد. با مردمی که برخورد می‎کردیم همه سر خود را به سمت ما برمی‎گرداندند؛ زیبائی تولکا بقدری چشمگیر بود که تحسین عمومی را برانگیخته بود و برخی از دوستان من مانند آنکه ریشه به درون زمین دوانده باشند بی‎حرکت می‎ماندند.
پس از پشت سر گذاردن ساختمان گمرک از یک ردیف خانه‎های کوتاه عبور می‎کنیم و بر روی زمین بازی می‎رانیم. در بعضی از نقاط مزارع آبی که هنوز توسط زمین جذب نگشته بود می‎درخشید.
مراتع کاملاً از آب پوشیده شده بودند، صنوبرهای جوان در مزارع هنوز جوانه نزده و شاخه‎های درختان جنگل هنوز بی برگ بودند. با این حال آدم همه جا آمدن بهار را احساس می‎کرد. به تدریج غروب از راه می‎رسد، ساعتی که در آن در تمام جهان صلح بی حد و مرزی از آسمان رو به پائین صعود می‎کند، همچنین ما را هم آرامش شیرینی محاصره کرده بود و من پس از هیجانات روزهای گذشته احساس می‎کردم که یک آرامش تسکین‎دهنده بر من مستولی شده است. در برابرم چهره عروس دوستداشتنی‎ام را داشتم، که از دَم باد بهار گلگون گشته یود و همچنین بازتابی از صلح و نمایشی از آرامش طبیعت با خود حمل می‎کرد. ما هر دو ساکت شده بودیم، همدیگر را نگاه می‎کردیم و فقط گاهی لبخند می‎زدیم.
من برای اولین بار در زندگیم متوجه می‎شوم که یک شادی ناب و شفاف چه لذت‎بخش است.
من در جوانی‎ام تجربه اندکی کردم، بنابراین احتمالاً گناهان زیادی بر وجدانم سنگینی نمی‎کرد، اما مانند هر انسانی من هم بار سنگینی از اشتباهات، خصوصیات بد و گناه با خود حمل می‎کردم. در این ساعت اما احساس کردم که تمام بار از من گرفته شده است. دیگر هیچ احساس تلخی، هیچ نارضایتی با مردم جائی در قلبم نیافتند: من فقط مایل بودم همه را ببخشم، به همه کمک کنم، خلاصه، من احساس می‎کردم که دوباره متولد شده‎ام، انگار که عشق آدم قدیمی در من را نابود ساخته و یک آدم بهتری را بجای او قرار داده بود.
این تغییر ناشی از این واقعیت بود که عشق ِ مرا تحمل کردند، و این موجود شیرین و دوستداشتنی‎ای را که حالا در برابرم نشسته است به من دادند. درشکه‎ای که ما در آن نشسته بودیم چهار انسانی را در خود مخفی می‎کرد که نه تنها سعادتمند بودند، بلکه همچنین به انسان‎های بهتری از چند روز قبل تبدیل گشته بودند. تمام چیزهای پیش پا  افتاده روزمره، غرور قابل ترحم و ملاحظاتی که معمولاً برای مردمی بالا قرار داده شده است، ثروتمندانی که فکر می‎کنند باید مالیات به آنها پرداخت، خلاصه چیزهائی که زندگی را پست و مسکین می‎سازند و همچنین تلخی و نگرانی‎ای که تا چند روز پیش ما را از خود پر ساخته بودند ترک‎مان می‎کنند. از لحظه‎ای که پدر و مادر تولکا درب خانه خود را به روی این مهمان مبارک، این عشق گشودند، ما شروع می‎کنیم سخاوتمندانه و با رفعت به زندگی کردن.
این غیر قابل درک است که چرا انسان‎ها، اغلب آنچه را که هنوز هم تنها بالاترین ثروت زندگی‎ست رد می‎کنند. اغلب اما بیشتر با خشونت ویرانش می‎سازند و آن را به پائین می‎کشند. این نظر مانند پول تقلبی در میان مردم در جریان است که عشق پیر و پژمرده می‎شود، سپری می‎گردد و دیرتر فقط عادت به زنجیر اسارتی که زن و شوهر را به هم مرتبط می‎سازد باقی می‎ماند.
من می‎خواهم ثابت کنم که فقط مردمان ابله قادر به تغذیه از این نظرند یا کسانی که در بدبختی زندگی می‎کنند. برگزیدگانی وجود دارند که بر بالای این سطح ایستاده‎اند؛ من خودم با برخی از این افراد در جهان برخورد داشته‎ام و می‎خواهم خودم را همراه و همدم آنها سازم. هنگامی که شعله‎های آتش عشق قادر باشد مرا چنین سعادتمند سازد، بنابراین اولین وظیفه من این است، نه، یک ضرورتی که ناشی از عادی‎ترین خودخواهی‎ست مرا موظف می‎سازد که آن را خاموش نسازم، حتی اجازه ضعیف گشتن به شعله‎اش ندهم، بلکه به آن همیشه غذا بدهم و قوی نگاهش دارم. من آینده را به چالش می‎کشم! آینده زمان را نمایندگی می‎کند و من عشق و اراده قوی را. اجازه زندگی با تولکا را داشتن و از دوست داشتنش دست کشیدن؟ خب، ما خواهیم دید!
ناگهان هوس شدیدی مرا در بر می‎گیرد که این زندگی مشترک را در اسرع وقت شروع کنیم. من البته می‎دانستم رسم زمان درخواست می‎کند که ازدواج بعد از گذشت چهار هفته و ماه انجام گیرد، اما من چنین تصور می‎کردم با مردمی استثنائی سر و کار دارم. بعلاوه مطمئن بودم که تولکا در این موضوع کنارم خواهد ایستاد.
بعد از آنکه ما دوباره به خانه بازگشتیم و من با تولکا برای مدتی تنها بودیم فکرم را با او در میان گذاشتم. او با لذتی آشکار به حرف‎هایم گوش می‎داد. من احساس می‎کردم که نه تنها خود پروژه، بلکه همچنین مشاوره در باره آن که جذابیت جادوی یک توطئه کوچک را در بین ما داشت او را واقعاً به وجد آورده است. او مانند کودکی دیده می‎گشت که به او قول تفریح خارق‎العاده‎ای داده باشند که باید در زمان کوتاه دیگری رخ بدهد؛ او نمی‎توانست از رقصیدن در اتاق خودداری کند.
ما اما آن روز در این باره هیچ چیز نگفتیم. در عوض من هنگام صرف صبحانه از تصمیمات آینده‎ام تعریف کردم، از امیدهائی که به آنها گره زده‎ام، و آنها با چهره‎هائی که انگار این امیدها برآوره گشته‎اند به حرف‎هایم گوش می‎دادند. حتی اگر باید فرض را بر این قرار می‎دادم که این انسان‎ها با حس بی گناه کبوتران قادر به انجام کاری از روی نیرنگ باشند، بنابراین این بهترین نیرنگی‎ست که می‎توانستند به کار برند، اما وقتی اعتماد آنها را نسبت به خودم در حالت چهره‎شان منعکس شده یافتم به خودم گفتم: "نه، شما خوبان، من نمی‎خواهم هرگز شما را فریب دهم و اگر هم که باید سرم را برای این تصمیم هزینه کنم!"
من خانه آنها را دیرتر ترک کردم. قبل از رفتن تولکا در سالن به دنبالم آمد و با صدای نیمه آهسته‎ای زمزمه کرد:
"اینطور خوبه، خیلی خوب! چرا باید مدت طولانی صبر کنیم؟ شب بخیر، شب بخیر! من فقط می‎ترسم مامان بخاطر جهیزه اعتراض داشته باشه."
برایم در واقع خیلی کم قابل درک بود که به چه خاطر جهیزه تهیه می‎گردد، در حالیکه اما دختران جوان به خاطر خصوصیت جوانی‎شان همیشه اندوخته کاملی از لباس‎های زیبا باید داشته باشند. اما این یک موضوع جزئی‎ست؛ برای من تمام اصطلاحات و عبارات ضروری یک عروسی چیز بسیار لذت‎بخشی بودند، زیرا آنها فقط اثبات می‎کردند که من خواب نمی‎بینم، بلکه واقعاً تولکا را بعنوان همسرم به خانه خواهم برد. در راه خانه بی‎اراده چندین بار تکرار کردم: جهیزه. جهیزه! من اما هنوز هم نمی‎توانستم درک کنم که جهیزه بتواند علت جدی اختلال در یک عروسی نزدیک به وقوع باشد. تولکا را با چشمان خود در لباس‎های زیادی دیده بودم، در لباس روشن، رنگی و تیره یکی پس از دیگری دیده بودم و عروسم را در هر کدام از آنها شایان ستایش یافته بودم.
در این مناسبت همچنین به خاطرم آمد که این وظیفه به عهده‎ام افتاده است که خانه کوچکم را برای پذیرائی از آنها آماده سازم.
این فکر مرا با لذت جدیدی پر ساخته بود. البته فاقد کمی پول بودم، با این حال تصمیم گرفتم در اسرع وقت همه چیز را فراهم کنم. من شب را با بی‎خوابی گذراندم. در سرم هرج و مرجی از لباس‎ها، کمدها، میزها و صندلی‎ها بطور مغشوش در چرخش بود. قبلاً نگرانی‎ها باعث بی‎خوابی‎ام می‎گشتند و حالا سعادت اجازه استراحت به من نمی‎دهد.
**
*
روز بعد پیش نجار بودم. او بلافاصله متوجه گشت که جریان از چه قرار است. او مبل‎های مختلفی نشان داد که من با دیدن‎شان فوری تمام زندگی‎ام با تولکا را تجسم کردم.
قلبم به شدت به طپش افتاده بود. نجار به من توصیه کرد که دیوارها را کاغذدیواری نکنم، بلکه بگذارم آنها را رنگ بزنند، زیرا که نقاشی برای خشک شدن کمتر از کاغذدیواری نیاز به زمان دارد. مرد پذیرفت که در ازاء دستمزد اندکی این کار را به بهترین و زیباترین نحو به عهده گیرد.
من از آنجا پیش دو نفر از همکارانم که آشنائی بیشتری داشتم رفتم، تا آنها را بعنوان ساقدوش داماد به عروسی‎ام دعوت کنم. من هیچ خویشاوندی نداشتم. تبریک همکاران، در آغوش گرفتن آنها، همراه با تمام اثرات دیگر مرا کاملاً گیج کرده و یک هرج و مرج در برابرم در نوسان بود.
**
*
من در سالن با تولکا مواجه می‎شوم. من به سختی وقت بوسیدن دست‎هایش را داشتم، زیرا او با بلند کردن خود روی انگشت پایش سه کلمه در گوشم می‎گوید که سعادتم را افزایش می‎دهند. او گفت که آنها با آن موافقند.
آخرین سایه از روی سعادتم ناپدید شده بود. تولکا از شادی می‎درخشید. ما دست در دست در سالن راه می‎رفتیم و با هم صحبت می‎کردیم. او برایم از مذاکره‎اش با پدر و مادر خود تعریف می‎کند:
"مامان اول گفت فرزندم این امر غیر ممکن است، نمی‎شود عروسی را زود برپا کرد. تو خوب درک نمی‎کنی، برای یک دختر جوان آرزوی سریع رسیدن عروسی شایسته نیست." من به او پاسخ دادم که نه تنها من بلکه ما هر دو خواستار آن هستیم. مامان به آسمان نگاه کرد، آه کشید و شانه‎اش را بالا انداخت. پدر لبخند زد، مرا در آغوش گرفت و پیشانی‎ام را بوسید. اما مامان گفت: "بله، بله. تو همیشه یک نقطه ضعف برای دخترت داشتی، نازپرورده‎اش کردی، اما آدم باید ملاحظه جهان را هم بکند."
در این وقت اما پدر جواب می‎دهد: "جهان! جهان! جهان کاری برای سعادت‎شان نمی‎کند. آنها فقط خودشان می‎توانند سعادت‎شان را خلق کنند. آیا مگر اصلاً با نامزدی جهان را راضی ساخته‎ایم؟ بنابراین ما تا به آخر استوار باقی می‎مانیم. فعلاً ایام روزه‎گیری‎ست، اما بعد از تعطیلات باید عروسی برگزار شود، جهیزه را می‎توان بعداً تهیه کرد."
مامان مرددانه می‎گوید: «خب این دو نفر هم میخواهند این کار را بکنند.» عاقبت مامان راضی شد، چون پدر هرچه را بخواهد به مرحله اجرا درمی‎آورد. من به گردن مامان اقتادم و او را چنان بوسیدم که نمی‎توانست یک کلمه حرف بزند. عاقبت این کلمات را با زحمت بیان می‎کند: «شما هر دو دیوانه‎اید!» من اما برنده گشتم. آقای عزیز، آیا راضی هستید؟"
آیا من بیش از حد عاشق بودم یا بیش از حد خجالتی که تا حال او را در آغوش نگرفته بودم. حالا برای اولین بار برای انجام این کار شجاعت به سراغم می‎آید؛ من می‎خواستم او را در آغوش بگیرم، اما او به آرامی فرار می‎کند و می‎گوید: "راه رفتن بازو در بازو بسیار زیباست" و بعد از مکث کوتاهی اضافه می‎کند: "مانند بچه‎های خوب."
بنابراین ما به قدم‎زدن ادامه می‎دهیم. من برایش تعریف می‎کنم که به دکوراسیون خانه‎مان فکر کرده‎ام، که من می‎خواهم بگذارم دیوارها را رنگ کنند البته نه با رنگ‎روغن، چون بیش از حد گران بود، اما با یکی از رنگ‎های کاملاً شبیه به آن که خیلی زودتر خشک می‎شود. تولکا حرفم را تکرار می‎کند: "زودتر خشک می‎شود" ... ما بدون آنکه بدانیم چرا با صدای بلند شروع به خندیدن می‎کنیم، احتمالاً چونکه شادی مشترک و سعادت‎مان وگرنه سینه‎های ما را منفجر می‎ساخت.
سپس ما به فکر کردن پرداختیم: دیوارهای سالن باید قرمز رنگ زده شوند، با وجود آنکه رنگ قرمز یک رنگ معمولی‎ست اما قاب زیبائی برای سر بلوندش تشکیل می‎دهد. اتاق غذاخوری باید با کاشی‎های سبز روشنی که شباهت فریب‎آمیزی به سفال دارند تزئین شود. در باره نقاشی و مبلمان اتاق دیگر نتوانستیم همدیگر را درک کنیم، زیرا تولکا به سرعت به اتاق بعدی می‌رود تا یک بندکفش را که باز شده بود مرتب کند.
او پس از مدتی همراه با پدر بازمی‎گردد. پدر پس از بی‎پروا و تاتار خطاب کردنم به ما وعده می‎دهد که عروسی روز سه‎شنبه بعد از عید پاک برگزار می‎شود.
**
*
گرچه عشق ما در روزهای اول دارای یک کاراکتر سودائی، تا حد اشگ‎ریزی احساساتی بود، اما به تدریج غنچه شادی داده و به یک گل زیبای بهاری تبدیل شده بود. حالا می‎توانستیم تمام روز بخندیم.
**
*
بهار ورودش را آغاز کرده بود. درخت‎ها با جوانه‎های سرسبز ایستاده بودند. ما قبل از هفته مقدس با پدر و مادر تولکا به مهمانی می‎رفتیم. مردم مرا همه جا با کنجکاوی زیادی که اغلب برایم آزار دهنده می‎گشت نگاه می‎کردند. حتی برخی از زنانِ سالمند ابلهی را به نهایت رسانده و با عینک‎های یکچشمی وراندازم می‎کردند. اما این مهمانی‎ها باید انجام می‎گرفت. تولکا، ظریف تزئین گشته و خوشحال مانند یک پرنده این ساعات پژمرده بازدیدها را برایم صد بار جبران می‎ساخت.
**
*
نظارت نقاشی اتاق‎ها را خودم به عهده گرفتم. هوا فوق‎العاده بود، به این خاطر رنگ سریع خشک گشت. گذاشتم اتاق خواب را گلگون کنند. دیوارها، رنگ پارچه مبل‎ها، همه گلگون؛ من می‎خواستم تولکا را شاد سازم و رنگ سرخ باید نشان می‎داد که او همیشه بر روی گل رز راه خواهد رفت.
**
*
با گذشت هر روز من بیشتر عاشق عروسم می‎گشتم. حالا مطمئن بودم که من هرگز از دوست داشتن تولکا دست نخواهم کشید، حتی اگر زمانی هم کاملاً زشت شود. سپس من به خود خواهم گفت: "یک بدبختی به تو روی آورده است" اما تا ابد باید او را دوست بدارم. من خود را در آن مرحله‎ای می‎یافتم که مرد در همسر محبوبش به گونه‎ای حل می‎شود که دیگر نمی‎داند وجودش کجا آغاز و کجا به پایان می‎رسد.
**
*
اغلب مانند کودکان با هم بازی می‎کردیم، گاهی سر به سر هم می‎گذاشتیم. برای مثال وقتی صبح‎ها به آنجا می‎رفتم و او را تنها می‎یافتم، چنین وانمود می‎کردم که او را نمی‎بینم، به همه اطراف اتاق نگاه می‎کردم، او را در تمام گوشه‎های اتاق می‎جستم و عاقبت بلند می‎پرسیدم: "آیا کسی اینجا پیدا نمی‎شود که عاشق باشد؟"
بعد او هم تمام گوشه و کنارهای اتاق را جستجو می‎کرد، سر بلوندش را تکان می‎داد و می‎گفت: "به نظر می‎رسد که هیچکس اینجا نیست، واقعاً هیچکس ...!"
من در حال گرفتن دستش می‎پرسیدم: "و این دوشیزه اینجا، آیا شما عاشقید؟" جواب او این بود: "و ــ شاید یک مقدار کم" پس از مدتی سپس زمزمه کنان به آن می‎افزود: "یا شاید هم خیلی زیاد!"
یک احساس کاملاً تازه به عشقم اضافه شده بود، زیرا نه تنها من تولکا را دوست داشتم، نه ــ به شکل وصف‎ناپذیری محبتش بر دلم نشسته بود. در جوار او بودن برایم بهترین چیز بود ــ من نمی‎توانستم دیگر بدون او زندگی کنم. تمام ساعات می‎توانستم با او در باره بی‎اهمیت‎ترین چیزها گپ بزنم، گاهی اوقات مکالمه‎های مهم هم انجام می‎دادیم، اما به طور کلی از تأملات در باره مورد ازدواج اجتناب می‎ورزیدم و عمداً از هرگونه بحث نظری در باره این موضوع خودداری می‎کردم، زیرا من معتقدم که آدم نباید در مورد چیزی بحث کند که باید خود را از درون خود توسط عشق تکامل دهد. آدم برای گل‎ها هم در این باره که چگونه باید شکوفا گردند سخنرانی نظری نمی‎کند.
**
*
آدینه مقدس ساکت و تاریک می‎گذرد. خیابان‎ها از مه پوشیده شده بودند، باران ظریفی می‎بارید. ما با پدر و مادر تولکا از کلیسا به سمت گورها می‎رویم و هر یک به فراخور حالش هدیه خود را در بشقاب‎های صدقه قرار می‎داد. تولکا در لباس سیاهش، با چهره پر از نجابت و آرامش هرگز مانند امروز چنین زیبا به نظرم نیامده بود و در نور شمع‎ها که سوسو می‎زدند و در نور کمرنگ محل عبادت مانند یک فرشته دیده می‎گشت.
در این روز او کمی سرما خورد. من با عجله از یک شراب‎فروشی به شراب‎فروشی دیگر می‎رفتم تا قدیمی‎ترین شراب مالاگائی را تهیه کنم، زیرا که به او توصیه کرده بودند از آن بنوشد.
**
*
روزهای تعطیل را با پدر و مادر تولکا گذراندم. دیگر از خویشاوندانم کسی زنده نمانده بود و من سال‎ها در جهان تنها بودم. حالا برای اولین بار احساس می‎کردم داشتن کسی که برای‎مان ارزشمند است و ما هم برایش با ارزشیم چه زیاد آدم را سر حال می‎آورد. در دومین روز تعطیل اولین روز گرم و کاملاً بیدار گشته بهار را داشتیم.
من با مبلمان خانه‎ام قبل از تعطیلات تقریباً تمام شده بودم. باغ کوچکم با اولین سبزه‎های بهاری تزئین شده بود و درختان قدیمی گیلاس پر از گل شده بودند. همزمان اما وقت به پایان رساندن تز دکترایم بود ــ یک رساله در باره فلسفه نوافلاطونی چاپ می‎گردد.
تولکا آمادگی خود برای خواندن آن را اعلام می‎کند؛ او با تکان دادن سر، با چشم بهم زدن و با تعجب می‎خواند، گرچه او هیچ کلمه‎ای از آن را درک نمی‎کرد اما فقط بخاطر احساس وظیفه با جدیت به خواندن ادامه می‎داد. یک منظره تکان‎دهنده برای من.
**
*
خاطرات حالا به سرم هجوم می‎آورند ــ تصاویر عقد و جشن عروسی ما رنگارنگ و  در هم. برخی از نمودها خود را پیش می‎کشیدند و مرا تب‎آلود به هیجان می‎آوردند. من همه جا در اتاق وفور گل می‎بینم، بر روی پله‎ها. در خانه نارامی بزرگی حاکم است، مهمان‎ها می‎آیند، تعداد زیادی غریبه، بزودی چهره‎های ناشناس ما را احاطه می‎کنند.
تولکا در سالن با لباس سفید عروسی و حجاب روی صورت ایستاده است، زیبا، مانند یک پدیده آسمانی. حالت جدی باشکوهی بر روی تمام ظاهرش نشسته است؛ او به این شکل نزدیک‎تر از همیشه کنارم ایستاده است.
همه آن چیزهائی که در مسیر به سمت کلیسا رخ دادند در حافظه‎ام یک هرج و مرج است. کلیسا، تصاویر، محراب، شمع‎ها، توالت‎های روشن، چشمان کنجکاو، زمزمه‎های آهسته، تمام اینها در  یک سردرگمی مغشوش به ذهنم هجوم می‎آورند. ما زانو زده در برابر محراب دست‎هایمان را به هم می‎دهیم؛ بلافاصله پس از آن صدای ما شنیده می‎شود، صدائی که غریبه و نه متعلق به ما به گوش می‎رسید: "من تو را  ..." و غیره.
سر و صدای ارگ هنوز در گوشم زنگ می‎زند. اینکه چطور ما ازکلیسا خارج گشتیم را دیگر به یاد ندارم و از عروسی فقط این به وضوح به یادم مانده که پدر و مادر تولکا برایمان برکت آرزو کردند و ما در کنار میز نشستیم. تولکا در کنار من نشسته بود و من هنوز به یاد می‎آورم که او گاهی یک دستش را بر روی گونه‎اش قرار می‎داد، زیرا چهره‎اش می‎سوخت. من از میان دسته‎های گل بر روی میز چهره‎های مختلف غریبه‎ای را می‎دیدم که از آنها یکی را هم نمی‎توانم دوباره بشناسم. مردم با سر و صدا به سلامتی ما می‎نوشیدند و گیلاس‎ها جلنگ جلنگ صدا می‎کردند. من در حدود نیمه شب همسرم را به خانه‎ام می‎برم.
من هنوز هم سر او را تکیه داده بر روی شانه‎ام حس می‎کنم؛ حجاب سفیدش را که رایحه بنفشه می‎داد به کنار زده بود.
**
*
صبح روز بعد در اتاق غذاخوری با چای انتظار او را می‎کشیدم. در این بین او، پس از پوشیدن لباس، از درب دیگر به باغ رفته بود. من او را از میان پنجره می‎بینم که به درخت گیلاسی تکیه داده است و بلافاصله پیش او می‎روم. او وقتی صدای گام‎هایم را می‎شنود روی خود را برمی‎گرداند و صورتش را با فشردن به تنه درخت از من مخفی می‎سازد. من فکر می‎کردم که او با من شوخی می‎کند، بی سر و صدا به او نزدیک می‎شوم و با در آغوش گرفتنش می‎گویم:
"صبح بخیر! آخ چه کسی خودش را از شوهرش مخفی می‎کند؟ تو اینجا چکار می‎کنی عزیزم؟"
او اما از نگاهم اجتناب می‎کند و دوباره سرش را از من برمی‎گرداند.
من با نگرامی می‎پرسم: "تولکا، چه شده است؟"
او آهسته پاسخ می‎دهد: "من می‎بینم ... که باد برگ‎ها را از درخت‎ها می‎تکاند و پائین می‎ریزد ..."
من جواب می‎دهم: "بگذار که باد آنها را با خود ببرد، تو اما برای من بمان."
من سرش را در دو دستم می‎گیرم و صورتش را به طرف صورت خود می‎چرخانم. او چشمانش را بسته بود و زمزمه می‎کند:
"به من نگاه نکن، برو دور شو!"
من بجای جواب دادن او را با احترام محکم بوسیدم. باد از میان درخت می‎وزد و بارانی از گل بر روی ما می‎باراند.
**
*
هنگامیکه من از خواب بیدار گشتم به دیوارهای لخت اتاقم نگاه کردم. من بیماری حصبه داشتم، چهارده روز تمام بین مرگ و زندگی شناور بودم و کاملاً بیهوش آنجا دراز کشیده بودم. اما تب اغلب یک هدیه مهربانانه خداست.
هنگامیکه من دوباره سالم شده بودم متوجه می‎شوم که پدر و مادر دوشیزه آنتونین با او به ونیز سفر کرده بودند. من اما مانند گذشته در انزوا گزارشم را ظاهراً با یک اعتراف عجیب و غریب به اتمام می‎رسانم. من در آفرینش توهمات تب‎آلود خود بسیار سعادتمند بودم و فقط به این خاطر دوباره شروع به نوشتن آنها کردم تا برای خود یک چاشنی و یک تسلی برای زندگی ــ طنز ــ حفظ کنم و داستانم را بدون تأسف خوردن به پایان برسانم. در اثنای نوشتن حتی این اعتقاد به سراغم آمد که از تمام چشمه‎های سعادت چشمه‎ای خالص‎تر است که آدم از آن به هنگام تب آب برمی‎دارد. زندگی‎ای که حداقل در خواب توسط عشق ملاقات نشود ارزش زندگی کردن را ندارد.
ــ پایان ــ