استقبال.


من در اواخر شصت و نُه سالگی در حال ویرایش استقبال
<استقبال> را در بهمن سال ۱۳۹۷ نوشته بودم.

اصلاً باورم نمی‎شه که یکی دو هفتۀ دیگه وارد شصت و هشتمین سال زندگیم می‎شم. هرچند طبق قانونِ <اگه سیبو بندازی بالاْ هزار چرخ می‎خوره تا دوباره پائین بیاد> هیچ تضمینی وجود نداره که بتونم شصت و هفتمین سال تولدمو به پایون برسونم. ممکنه چند دقیقۀ دیگه وقتِ رفتن به دستشوئی بیفتم و دیگه بلند نشم. ممکنه زمین تحملش تموم بشه و خودشو منفجر کنه. ممکنه خدا بگه: "ای بابا، واقعاً دیگه خسته شدم!" و با لگد بزنه زیر میز و کل هستیو نابود کنه. یا ممکنه بدشانسی بیارم و بعد از نوشیدن آبجو یا کوکاکولا وقت آروغ زدن باد تو گلوم گیر کنه و راه نفسمو بند بیاره. اما ممکن هم است که اصلاً چنین چیزائی رخ نده و بتونم زندگی کردن در شصت و هشت سالگیو تجربه کنم.
اما حالا چون تا رسیدن به لحظۀ تولدم چند روزی باقی‌مونده و هنوز مشغول تنفسِ مجانیِ هوا هستمْ پس باید فرصتو غنیمت بشمرم و مثل هر سال به ضعف‎هایِ عقلم بپردازم و ببینم مشکل چیه که با این سن و سال هنوز اندر خم یک کوچه‎ام. و مطمئنم که اگه مثل سالای قبل به نتیجۀ مطلوب نرسم دوباره به خودم خواهم گفت: مردِ حسابی برو خدا را رو شکر کن که اندر خم یک کوچه‎ای، اگه اندر خم دو یا سه کوچه بودی چی می‎کردی!؟
در زمون پنج/شش سالگیمْ تو کوچه‎مون فقط یکی از همسایه‎ها دارای تلویزیون بود و تموم بچه‎های محل آرزوی داشتن یک دستگاه تلویزیون می‎کردن، اما آرزوی من داشتن یک مسواک بود! آیا ممکنه که داشتن چنین آرزوئی در دوران کودکی دلیلِ اندر خم یک کوچه موندن باشه؟ آیا بچه‎های محل که آرزوشون داشتن یک دستگاه تلویزیون بود در خم هیچ کوچه و هیچ خیابونی گیر نکردن؟ کی می‎دونه، شاید هم آرزوی داشتن یک مسواکْ بدون فکر کردن به خمیردندونْ باعث گرفتار شدنم در خم یک کوچه شده باشه.
آیا اصلاً داشتنِ آرزو در دوران کودکی می‎تونه دلیل گرفتار گشتن در خم یک کوچه بشه؟ البته من تو دوران نوجوونی به آرزوم رسیدم و بجای خمیردندون از نمک استفاده می‎کردم، اما فلسفۀ مسواک‌زدن برام ناآشنا بود و دهنم بعد از مسواک کردن فقط شور می‎شد، بدون اینکه دشمنانی که میونِ فاصلۀ دندون‎ها خودشون رو مخفی می‎ساختن کشته بشن. شاید اگه آرزوی داشتن تلویزیون می‎کردم و در یکی از برنامه‎های آموزشیِ تلویزیونی فُرم صحیحِ مسواک زدنو یاد می‎گرفتمْ امروز وقتم رو فقط برای مشکلاتِ مهمتر زندگیم به کار می‎بردم و آرزو نمی‎کردم که کاش می‎تونستم دوباره به دوران کودکی برگردم و از همون ابتدا به تموم کارهای اشتباه پوزخند بزنم و انجامشون ندم.
کسائی که می‎گن انسان جایزالخطاست باید افراد نالوطی‎ای باشن، اگه قرار باشه که به آدم اجازه خطا کردن داده بشه که سنگ روی سنگ بند نمی‎شه! می‎شه!؟ آره می‎شه، به شرطی که تمومِ سَنگا رو با سریش خوب چسبناک کنن. و کسائی که می‎گن یک بار خطا چشمِ گاوه و بی‎مانع‎ست هم باید از قبیل افردِ دستۀ اول شیاد باشن. مگه ممکنه که آدم بتونه فقط یک بار اشتباه کنه و از اشتباهش درس بگیره و شاگرد اول کلاس بشه!؟ من مطمئنم تا وقتی چنین افرادی تو جهان وجود دارن شصت و هشت سال که عددی نیست اگه پونصد سال هم عمر کنم بازم در رو همون پاشنه می‎چرخه که فعلاً در حال چرخیدنه، یا به قولی هنوز هم گرفتار اندر خم یک کوچه باقی‌می‎مونم.
اَه بازم دارم تقصیرا رو به گردن افراد دیگه می‎ندازم. بازم دارم اشتباهِ هرساله رو تکرار می‎کنم. مثل اینکه قرار نیست شروع شصت و هشتمین سال زندگیمو با صداقت شروع کنم. کاش لااقل می‎دونستم که قراره تا چند سالگی به خودم دروغ بگم، تا کی قراره سر خودمو مثل آدمای ابله شیره بمالم.
من با این سن و سال هنوز هم نمی‎دونم که آیا به سرِ دیگرون شیره مالیدن سودش بیشتره یا به سر خود مالیدن!؟ گرچه بعضی از فیلسوفا معتقدن که اگه آدم به سر خودش شیره بماله انگار به سر تموم موجودات زندۀ جهان شیره مالیده و کسی که به سر دیگرون شیره می‎ماله مأمور دولته و موظفه سر افرادی رو که اتفاقی هنوز سرشون بی‌شیره مونده شیره بماله تا برابری در جهان خدشه‎دار نشه.
من فکر نمی‎کنم کسی تو جهان وجود داشته باشه که ندونه قند شیرینه و عسل نمی‎تونه تلخ باشه؟ حتی تصور اینکه عسل و قند بتونن تلخ هم باشن آدمو به خنده می‎ندازه.
اما شیره چطور؟ بله شیره می‎تونه خیلی شیرین باشه، اما وقتی همین شیرۀ شیرین به سرِ کسی مالیده بشه کام رو مثل زهر تلخ می‎کنه.
انگار همین دیروز بود که ذهنم یهو مشغولِ دستورالعملِ بسیار عجیبِ <ز گهوار تا گور دانش بجو!> شد.
ظهرِ یک روز، زمونی که کلاس دوم دبستان بودم، وقتی از مدرسه به خونه برمی‎گشتم، نزدیک کوچه‎مون فریادِ <آب حوض خالی می‎کنیم> به گوشم رسید. قبل از اینکه درِ خونه رو بزنم <آبحوضی> به من گفت: به مادرت بگو آب حوضی اومده!
من بهش گفتم ولی ما حوض نداریم. پیرمرد نگاه دلسوزانه‎ای به من انداخت و گفت: حتماً خیلی دلت می‎خواد که حوض داشتین و توش ماهی بود.
البته داشتن حوض تا اون لحظه نه برام اهمیت داشت و نه من به ماهیِ تو آب حوض فکر کرده بودم، بنابراین بجای جواب دادن فقط به چهرۀ پُر چین و مهربونِ پیرمرد نگاه می‎کردم. پس از لحظه‎ای چون پیرمرد دید که من جوابی ندارمْ در حال رفتن با مهربونی دستی به سرم کشید و گفت: ز گهواره تا گور دانش بجو!
آیا نیاموختنِ دانش به اندازه کافی علت گیر کردنم اندر خم یک کوچه شده؟ شاید هم قابله پس از خارج شدنم از رحم مادر برای به گریه انداختنم بجای باسن زده باشه پس گردنم و خنگ بودن در یاد نگرفتنِ درستِ شیر نوشیدن از پستون مادر هم به این دلیل بوده باشه. آیا ترجیح دادنِ پستونک به پستون مادر می‎تونه دلیلِ خوبی برای گرفتار شدن در اندر خم یک کوچه باشه؟ به قول آدمای باتجربه بچه‎ای که نتونه از پستون مادرش درست و حسابی شیر بنوشه به درد لایِ جرز دیوار هم نمی‎خوره. آخه از یک چنین بچه‎ای چطور می‎شه انتظار داشت که بتونه تو مدرسه دانش بیاموزه! بعد آدم تعجب می‎کنه که چرا افرادِ جوونِ جامعه بجای جستنِ دانشْ لات و دزد و معتاد می‎شن.
کاش قبل از تولدم لااقل تلویزیون داشتیم و مادرم با دیدن برنامه‎های علمی می‎آموخت که چطور باید پستونو به دهنِ یک بچۀ‎ُ خِنگ گذاشت تا در آینده دچار مشکل نشه.
به نظر بعضیا اگه ایرج میرزا شعر مادر رو نمی‎سرود و با این کارش عملِ اکتسابی و انتسابی رو قاطی پاطی نمی‎کرد وضعمون بهتر از این بود که است. می‎گید نه، بفرمائید این هم شعرِ مادر آقا ایرج:
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
(هر نوزادی هرچقدر هم مثل دورانِ نوزادیِ من خنگ باشه بازم دهنش برای نوشیدنْ مثل آهنربا دنبالِ فلز می‎گرده، یا مثل دهن ماهیِ حریصی مدام باز و بسته می‎شه. بنابراین درستش اینه که مادر باید بیاموزه چطور پستون به دهان بچه می‎ذارن و نه بر عکس. تقریباً تموم تولۀ پستوندارا می‎دونن که چطور از پستون مادرشون شیر بنوشن و حالشو ببرن.)
شب‎ها بر گاهوارۀ من
بیدار نشست و خفتن آموخت
(تو این بیت هم عمل خوابیدن انتسابیه و اینو همۀ موجودات زندۀ طبیعت می‎دونن و بهش عمل می‎کنن.)
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوۀ راه رفتن آموخت
(تو این بیت آقا ایرج هنوز ندیده بود که مادری وقت ظرف شستن رو به شوهرش که مشغول تلویزیون نگاه کردنه با هیجان داد می‎زنه و می‎گه: آقا رضا، آقا رضا، ببین، بچه‎مون داره راه می‎ره.
بله، بچه وقتی به سنی برسه که ببینه با دست و پا زدن و شنا کردن تو خشکی نمی‎شه جلو رفتْ خودش بلند می‎شه و راه می‎ره. این یعنی چی؟ یعنی راه رفتنِ بچۀ انسان انتسابیه، مگه اینکه نوزاد بی‎پا باشه.)
حالا با این وصف آیا باید من ایرج میرزا رو مسبب گرفتاریم بدونم؟ یا اینکه بهتره  به نصیحت حافظ گوش کنم که گفت: عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ...
کاش می‎دونستم به ساز چه کسی باید رقصید!
نه، مثل اینکه باید اول فرهنگِ کندوکاو کردنِ ذهن رو بیاموزم و بعد مشغول کاوش بشم.
هرچی به روز تولدم نزدیکتر می‎شم نگرانیم بیشتر می‎شه، می‎ترسم این نگرانی از حد بگذره و تحمل‎ناپذیر بشه و من مجبور بشم تو این چند روزِ باقی مونده تا رسیدن به سن شصت و هشت سالگیْ بخاطر نیافتن راه حلِ مشکلات ذهنمْ پیش روانپزشک برم و ازش خواهش کنم برام داروئی تجویز کنه که خیلی سریع منو دچار بیماری آلزایمر کنه تا بتونم تموم مشکلاتو از بیخ فراموش کنم.
امروز حیفم میاد خودمو مشغول آثار باقیموندۀ زخم‎های ذهنم کنم، دلیلش اصلاً برام روشن نیست، فقط می‎دونم که یهوئی هوس کردم لحظاتِ شادی به روحم هدیه کنم.
شاید بعضی‎ها فکر کنن که زخم‎های ذهن اهمیت‎شون از زخم‎های روح بیشتره و باید زودتر مداوا بشن. عده‎ای هم به شوخی می‎گن: مگه اصلاً روح دیدنیه که بشه زخمیش کرد! برخی هم کُمپلت مخالف کلمۀ زخم زدن در رابطه با روح و ذهن هستن و می‎گن خیلی بهتره در این موارد از کلمۀ لطمه که علمی‎تره استفاده بشه؛ مثلاً نباید گفت که ضربۀ سخت به سر باعث زخم شدن مغزِ طرف شد، بلکه خیلی بهتره که گفته بشه: ضربۀ سخت به سر باعث لطمه دیدن مغزِ طرف شد!
حالا چون سر و کله زدن با این نظریه‎ها نه برای فاطی تنبون می‎شه و نه برای روح شادی میارهْ پس من هم زیاد موضوع رو کش نمی‎دم.
در چنتۀ فردِ آینده‎نگر همیشه امیدواری، استمرار، ایستادگی و خیلی چیزهای به اصطلاح مثبتِ دیگه وجود داره که از به خواب رفتن ذهن جلوگیری می‎کنن و ناگزیر به روح هم حالکی می‌دن.
امروز باید در مراجعه به گذشته حد نگهدارم و فکر نکنم که گذشته همیشه می‎تونه چراغ راه آینده باشه.
من نمی‎تونم تصور کنم که اگه عیسی زنده بشه بتونه از گذشته درس بگیره و با این همه جسد که روی زمین می‎بینه دیگه حیرون نشه و انگشت به دهن نکنه، بلکه برعکس چنان دچار شوکِ سختی می‎شه که بجای انگشتِ دستْ خودِ دست رو تا مچ فرو می‎کنه تو حلقش، طوریکه وقتی هاج و واج از مُرده می‎پرسه: "ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی زار ..." مُردۀ بیچاره اصلاً نتونه بفهمه طرف چی داره می‎گه.
نه پسر خوب، وقتی عیسی زنده بشه از گذشته درس نمی‎گیرهْ ولی مثل قدیم هم برای رفع بیکاری و شگفتزده شدن زرتی بلند نمی‎شه راه بیفته تو بیابون جسد تماشا کنه.
اونطور که من عیسی رو می‎شناسم مطمئنم به اندازۀ کافی هوش داره و اوضاعِ جهان فوری دستش میاد و می‎فهمه که حالا در هر نقطه از زمین انقدر جسد افتاده که اگه این بار عمر نوح هم بکنه باز نمی‎تونه تعدادشون رو بشمره، نه، او این کار رو نمی‎کنه، او مثل من می‎شینه تو خونه و با لپتابش از طریق اینترنت تک تک اجسادِ افتاده بر روی خاکِ بیابون و آسفالتِ خیابون رو بی‌درد سر تماشا می‎کنه و بخاطر حیرتِ مدامْ حتی دستِ تا مچ فرو رفته در دهن رو هم برای استراحت بیرون نمیاره.
بنابراین حالا می‎شه با خیال راحت ادعا کرد که در آینده‎نگری فوایدی هست که در تماشایِ حال و گذشته نیست.
یکی از فایده‎های نگاهِ به آیندهْ خیالباف شدنِ آدمه. آدمِ خیالباف نه مثل عیسی از زورِ تعجب انگشت به دهن می‎شه و نه دستشو تا مچ تو دهن فرو می‎کنه، آدم آینده‎نگر فوقِ فوقش با تکیه دادنِ انگشت اشارهُ یک دست به شقیقه در اقیانوسِ تفکر غرق می‎شه.
اما حالا سؤال اساسی اینه که چطور می‎شه سه سوته روح رو شاد کرد. پاسخ این پرسش به قول خردمندانِ کلاسیک در لیوان نهفته‎ست. باید چشم‎ها را طوری تربیت کرد که نیمۀ خالی لیوان رو نبینن، اگر هم دیدن خودشونو به اون راه بزنن و طوری وانمود کنن که ضعیفن و نمی‎تونن خوب ببینن.
برای ختمِ این مبحث دوست دارم داستان کوتاهی از دوستِ نالوطیم تعریف کنم که برای بردن سود بیشتر چطور از این روشِ زبون بستۀ خردمندانِ کلاسیک سوءاستفاده می‎کنه. این رفیقِ به اصطلاح زرنگ من یک میکده داره و بقدری در ریختن آبجو تو لیوان مهارت پیدا کرده که همیشه نصفِ بیشتر حجم لیوان از کف پُر می‎شه و از لبۀ لیوان هم چند سانت بالا می‎زنه و به این ترتیب سودِ روزانه‎شو خیلی راحت دو برابر می‎کنه. مشتریا هم همگی به محض دیدن لیوانِ آبجوشونْ با اون کفِ بی‎خاصیتِ مرتفعْ مثل خر کیف می‎کنن، از شگفتی چشمکی به هم می‎زنن و آب از لب و لوچشون سرازیر می‎شه. مشتریایِ رفیقِ زرنگم از دسته مردمی هستن که بعد از محو شدن کفِ آبجوْ فقط نیمۀ پُر لیوان رو می‎بینن، و ساعتی بعد وقتی خوب مست می‎شنْ بجای یک لیوان دو لیوانِ نیمه پُر مقابل خود می‎بینن و چون فقط برای یک لیوان پول می‎پردازنْ بنابراین در نهان تصور می‎کنن که خیلی هم زرنگ هستن.
من در این روزای آخرِ شصت و هفتمین سال عمر برای پیدا کردنِ عیوبِ مغزم انقدر عجله دارم که حتی تو خواب هم دست از کنکاش کردن برنمی‎دارم!
دیشب بعد از مدت‎ها خواب پدرم رو دیدم. او با عرقگیرِ رکابیِ گَل و گُشادش روبروم نشسته بود و داشت با خشم نِگام می‎کرد. من با صدای واغ واغ سگِ همسایه از خواب پریده بودم و در حالیکه برای بهتر دیدنِ اینکه چه چیزی کنارم سایه انداخته چشمامو می‎مالیدم که یهو با دیدن پدرم از وحشت نیم متر بالا پریدم و بعد از نشستن در برابرش بلافاصله متوجۀ خشمِ داخلِ چشماش شدم.
البته بعد از بیدار شدن فقط خلاصه‎ای از گفتگوی طولانیِ ما در خاطرم باقی‌موند.
من با دیدن پدرم گفتم: "سلام آقا جون، چه جوری داخل خونه شدین، شما که کلیدِ خونۀ منو ندارین!" اما پدرم بجای جوابِ پرسش من صحبتش رو با این جمله شروع کرد: "از کرامات شیخ ما این است: شیره را خورد و گفت شیرین است!"
من با شنیدن این جمله فوری شستم خبردار شد که پدرم می‎خواد موضوع رو بکشه به شیره و مالیدنش به سرْ و از اینکه او نوشته‎های من رو می‎خونه تعجب کردم، و تعجبم خیلی بیشتر شد وقتی یهو به یاد آوردم که پدرم اصلاً سواد نداره و نمی‎تونه نوشته‎های منو تو وبلاگم خونده باشه. بنابراین خیلی سریع به خودم قبولوندم که خبرچینی تو دنیایِ مُرده‎ها هم باید مثل خبرچینی تو جهان زنده‎ها رواج داشته باشه.
خلاصه، پدرم کلی از دست من عصبانی بود و مرتب از کلمۀ مورد علاقه‎ش <زرشک!> استفاده می‎کرد. آخه پدرم وقتی زنده بود و می‎خواست بگه مهم نیست که چی گفتیْ ولی هرچی گفتی مزخرف بودهْ می‎گفت: زرشک!
لُب کلام پدرم در موردِ کنکاش کردنِ این روزای من این بود: "قربون عمه‎ت بری با این کنکاش کردنت."
عاقبت پدرم به اصل مطلب پرداخت و با عصبانیت گفت: "مگه من آدمای شیره‎ای و بدبخت کم بهت نشون دادم؟ مگه از تو قول نگرفتم به طرف شیره نری؟ این چه کاریه که داری با خودت می‎کنی؟
من هرچی قسم می‎خوردم و می‎گفتم به جون آقاجون من شیره رو فقط به سرم می‎مالمْ اما به کَتش نمی‎رفت که نمی‎رفت و می‎گفت: حالا که دیگه جون ندارم به جونم قسم می‎خوری، بچۀ ناخلف!
تا اینکه حوصله‎ش از قسم و آیه دادنِ من سر رفت، شاید هم دلش برام سوخت و گفت که یکی از رفیقاش بعد از بیست سال اقامت در جهنم با رشوه دادن به بهشت اومده و چند روز پیش بهش گفته: "رفیق چه نشستی که پسرت شیره‎ای شده، بفرما، اگه باورت نمی‎شه اینجا رو نیگاه کن."
و این نامرد توسط گوشی موبایلِ آخرین مُدلش که قادره قبل از آپلود کردنْ کل مطالب رو بخونهْ وبلاگِ منو بهش نشون داده و گفته بود بخون تا مطمئن بشی. اما چون می‎دونست پدرم سوادِ خوندن نداره بنابراین خودش فوری پاراگرافی از «استقبال» رو تحریف کرده و اینطور برای پدرم خونده بود:
"من با این سن و سال هنوز نمی‎دونم که آیا کشیدن شیره باحالتره یا مکیدنش!؟
گرچه بعضی از فیلسوفا معتقدن که مکیدن شیره خرجش بیشتر از مکیدن سُماقه اما نشئگی شیره کجا و خُماری بعد از مکیدن سُماق کجا! و نباید گول شیرۀ دولتی رو خورد! چون شیرۀ دولتی پودرِ بادامِ تلخِ مخلوط با زهر مار و عقربِ تقلبیه!
من فکر نکنم کسی تو جهان وجود داشته باشه که ندونه یک موی گندیدۀ یک سَر شیره می‎ارزه به کلِ شیش لول تریاک! بله شیره می‎تونه خیلی تلخ باشهْ اما زبون و گلو رو بعد از یکی دو پُک یا یکی دو بار مکیدن مثل عسلِ سبلان شیرین می‎کنه."
بالاخره با هر زحمتی بود تونستم پدرم رو قانع کنم که رفیقش آدم نامردیه و دوستی باهاش دَهشی هم نمی‎ارزه. پدرم وقتِ خداحافظی بعد از ماچ و بوسپل معمول غیرمنتظره از من پرسید سیگار که نمی‎کشی؟ من برای اینکه نگرانش نکنم اجباراً به دروغ گفتم نه! و پدرم آخرین زرشک رو گفت و غیب شد.
من امروز به این نتیجه رسیدم که نمی‎بایست دیشب به پدرم دروغ می‎گفتم، من باید عقلم رو به کار می‎نداختم و می‎فهمیدم که وقت ماچ و بوسه کردن بوی سیگار از دهنم به دماغ پدرم رسیده، وگرنه دلیلی نداشت که بجای گفتن <مواظب خودت باش> بپرسه سیگار می‎کشم یا نه.
خیلی دلم می‎خواست بدونم که اگه راستشو به پدرم می‎گفتم آیا باز هم می‎گفت زرشک یا نه!
دیگه عقلم به جائی قد نمی‎ده، دیگه داره سنگینی پارآجرای مغزم از حد می‎گذره. دلم می‎خواد برای کَندنِ قال قضیه از حافظ کمک بگیرم و بذارم طالع‎مو ببینه، اما پس از لحظه‎ای پشیمون می‎شم و به استخاره با تسبیح رضایت می‎دم. استخاره هم زحمتش از فال گرفتن با حافظ کمتره، هم وقت کمتر می‎بره و هم طبق تاریخ شفاهی و کتبی خودِ حافظ وقتی دچار مشکل می‎شد با تسبیح استخاره می‎کرده و نه اینکه بشینه با اشعار شاعرانِ دیگه فال ببینه، یا بشینه فوری مشغول سرودن شعر بشه تا بتونه مشکلِ آیندگانو حل و فصل کنه.
ببین کنکاش برای پیدا کردن دلایل زخم مغزم، ببخشید، لطمۀ مغزی، چی به روزم آورده. آخه حافظِ بیچاره چه ربطی به کنکاش کردن من داره که بهش گیر دادم.
من هرچی بیشتر فکر می‎کنم عقلم کم‎تر به جائی می‎رسه. طوری شده که به قول حافظ احساس می‎کنم تو یک دایره سرگردونم، تمومِ مشکلاتی که در کودکی یقه‎مو گرفته بودن تو دورانِ جوونی و میونسالی و پیری هم دست از یقه‎م برنداشتن!
خیلی دلم می‎خواد می‎تونستم یقۀ افراد شارلاتانِ جهان رو می‎گرفتم و هرچی فحش چارواداری از کودکی یاد گرفتم نثار خواهر و مادر و جد و آبادشون می‎کردم.
شاید هم یکی از اشتباهات بزرگ زندگیم همین عادتِ عجیب و غریبم باشه. من تا جائی که به یاد میارم موقع دعوا با حریفم به همۀ خویشاوندانش فحش می‎دادم بجز به خودش! بیخود نیست که پدرم به گفتن زرشک عادت کرده بود، بیخود نیست که هنوز هم ملانصرالدین باعث شادی اوقات مردم می‎شه، بیخود نیست که نگاهم عادت کرده به گذشته نظر بندازه و نتونه جلوی پاشو ببینه. آخه به این هم می‎گن چشم، چشمی که بتونه ماجراهای هفت/هشت هزار سال قبل رو مو به مو ببینه اما قادر به دیدنِ جلوی پاش نباشهْ آیا لیاقت داره که آدم براش حتی عینک بخره، البته چشمپزشکا به این نوع چشم نام علمی دوربین دادن! البته دیدن فاصلۀ دور استعدادِ خوبیه، اما آدمای درب و داغونی مثل من از این استعداد هم سوءاستفاده یا به قولی چپکی استفاده می‎کنن و بجای دیدنِ فاصلۀ دورِ روبروشونْ فاصلۀ دورِ گذشته‎ها رو خوب می‎بینن، و چون دوربینی موروثیه پس وای بر من و امثالِ من.
من همیشه فکر می‎کردم شاید تنها کسی باشم که مرتب حرفِ تکراری می‎زنه، اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگه از روز وصل شدنم به دنیای مجازی تا امروز؛ یعنی تقریباً تو این مدت پونزده سالِ آخر، تموم چیزائی که تو این برنامه‎های تلویزیونی و اینترنتی شنیدم و خوندم و دیدم رو روی هم بذارم به اندازۀ جملاتی می‎شه که در پونزده روز می‎شه گفت و نوشت! البته باور کردن یا نکردن دیگرون به این ادعا هیچ مشکلی از کنکاش کردنم رو حل نمی‎کنه، ولی بهم دلگرمی می‎ده، بهم نشون می‎ده که تو این جهان تنها نیستم و خیلیایِ دیگه مثل من عقلشون پارسنگ برمی‎داره و خودشون هم ازش باخبرن ولی مثل من بهش اهمیت نمیدن و تکرار مکررات براشون عادت شده. مثلاً برای فردی که صد/دویست یورو یا دلار می‎گیره که ده دقیقه یا نیم ساعت تو برنامۀ تلویزیونی حرف بزنه چه فرق می‎کنه چی بگه، خب معلومه که براش خیلی راحته چیزی رو که در برنامۀ قبلی گفته تکرار کنه.
پس جای تعجب نیست که بجای اضافه شدن به واژگان بانکِ مرکزیِ مغز آدمْ روز به روز از تعدادشون کم بشه و کَم کَمَک روزی برسه که بجای خروج همون یکی دو حرفی هم که مادر بیچارۀ ما با بدبختی یادمون داده بودْ فقط بع بع یا مع مع از دهن خارج بشه.
البته نباید به این خاطر زیاد هم نگران شد، چون مدتیه که تعدادی از زبده‎ترین متخصصینِ زبونشناسِ جهان مشغول تدوین لغتنامۀ مخصوص حیوانات هستن.
من به سهم خودم به عنوان یکی از جوندارانِ این جهانْ در این دورانِ آخر عمریْ با کمال شجاعت و البته کوهی از خجالت اعتراف می‎کنم که بودنم نه تنها برای این جهان هیچ سودی نداشتهْ بلکه چهل و هفت کیلو و چهارصد گرم هم به وزنش اضافه کرده، و اغلب وقتی تصور می‎کنم که شاید روزی جهان به خاطر این اضافه وزنی که من بهش تحمیل کردم نتونه بیشتر در مدارِ همیشگیش بچرخه و سقوط کنهْ تموم بدنم از وحشت و ناراحتیِ وجدان مثل زهِ کَمونِ حلاجی می‎لرزه.
دیوونگی که شاخ و دُم نداره. یکی از همین دیوونه‎های بی‎شاخ و دُم رفیق ارجمند و عزیز خودمه که تقریباً شصت و پنج ساله با هم رفقیم، با اینکه زیادم از هم خوشمون نمیادْ ولی نمی‎تونیم دست از سر هم برداریم و بذاریم هرکی بره سویِ خودش.
این رفیق دیوونۀ من بر خلافِ عادتش بجای تلفن کردن برام ایمیل فرستاده. فکر کنم چون دیگه پیر شده پیدا کردن آدرس ایمیل از زیر عکسِ وبلاگم براش راحتتر از پیدا کردن شماره تلفنم از دفتر تلفنش بوده باشه.
من برای ثابت کردنِ خُل بودنِ این رفیق قدیمیم عینِ نوشته‎شو اینجا می‎ذارم تا تموم مردمِ جهانِ مجازی بدونن که تو این دنیایِ بی در و پیکر با چه آدمائی سر و کار دارن:
"سلام بی‌سلام! می‎دونی چرا؟ چون خیلی بی‎شرم و حیائی! چطور به خودت اجازه می‎دی از سود رسوندنِ به جهان حرف بزنی؟ چه سودی باید به جهان رسوند؟ مگه جهان بازاره که ما باید بهش سود برسونیم؟ مگه جهان کم بلا به سرمون میاره که حالا بهش سود هم برسونیم؟ جمع کن این بساطو! اگه مردی بگو خودت تا حالا چه ضرری تونستی به جهان بزنی؟ آخه تو یه وجب آدم مگه عددی هستی که بتونی به جهان ضرر بزنی؟ تو فقط بلدی زر زیادی بزنی. تو هم مثل دن کیشوت خیال می‎کنی با انداختن ته‌سیگارت تو کوچه و خیابون می‎تونی دَخلِ جهان رو بیاری! واقعاً که مسخره‎شو درآوردی، خودبزرگبینی هم آخه اندازه داره؟ تو رو چه به ضرر رسوندن به جهان! اگه جهان می‎خواست با ته‌سیگار تو ضرر ببینه که دیگه اسمش جهان نبود، بلکه بهش می‎گفتن اتاقِ آقا سعید! و جای تعجب نیست که آدمی مثل تو حرفای بی‎اساس و غیرعلمی بزنه. آخه مردِ حسابی با این سن و سالت خجالت نمی‎کشی حرفایِ بی‎پایه می‎زنی، آیا تو نشستی و کلماتی رو که تو این پونزده سال اقامتت تو فضایِ مجازی شنیدی و خوندی دونه دونه شمردی که اومدی ادعا می‎کنی کلِ مطالب گفته و نوشته شدۀ این پونزده سال در مجموع به اندازۀ پونزده روز گفتن و نوشتنه؟ من واقعاً از تو انتظار نداشتم، پُر بیراه هم نگفتن که بعضیا تو پیری خرفت می‎شن! لطفاً کاری نکن که منو خجالتزده کنی و نتونم به کسی بگم که با تو دوستم. تو انقدر درجۀ خُل بودنت بالا زده که دیگه نوشدارو هم نمی‎تونه دوای دردت بشه. زَت زیاد."
البته من به اندازۀ این رفیق خُلم بیکار نیستم که حالا بشینم جواب نامه‎شو بنویسم و براش بفرستم. اما در اینکه آدمِ خُل هم می‎تونه گاهی حرف درست بزنه شکی نیست. مثلاً اگه از آدم خُل بپرسی گشنتهْ ممکنه یکی دو بار یا یکی دو روز خُلبازیش گل کُنه و با وجود گشنه بودن بگه نه، ولی در نهایت همین آدم خُل مجبور می‎شه اقرار کنه که دلش داره از گرسنگی ضعف می‎ره. مگه اینکه طرف علاوه بر خُل بودنْ گرفتار مراحلِ آخر آلزایمر هم باشه، و در اینصورت آدمی که از چنین شخصی بپرسه گشنتهْ نباید شک کرد که خودش دارای عقل سالمی نیست، وگرنه می‎دونست که چنین افرادی اصلاً دوست ندارن حرف بزنن.
البته این رفیقِ خُل من زیاد هم چرند و پرند ننوشته؛ درست می‎گه، من ننشستم تعدادِ کلمات گفته و نوشته شدۀ این پونزده سالو دونه به دونه بشمرم، ولی در عین حال این گفتۀ رفیقم باز هم نشونه‎ای از خُل بودنشه، چون بعد از این همه عمر کردن هنوز هم معنی <در مثل مناقشه نیست> سرش نمی‎شه. البته باز هم این چیزی از اغراق کردنم کم نمی‎کنه و من باید قبل از نوشتنِ این ادعام چند دقیقه وقت صرف می‎کردم و توسط ماشینِ شمارشِ کلماتْ تعدادِ دقیق کلمات گفته و نوشته شدۀ این پونزده سال رو بدست می‎آوردم تا این رفیق خُلم جوش نیاره و براش مثل روز ثابت بشه که بیش از حد اغراق نکردم.
اما در هر صورت برای اینکه این رفیقِ خوبِ و خُلِ قدیمو از دست ندمْ به پند و هشدارش گوش می‎دم و دیگه کاری نمی‎کنم که باعث خجالت و سرافکندگیش بشه. گرچه من هم خیلی مایل نیستم کسی بدونه که ما با هم رفیقیم، ولی خوب اونم دل داره و چون چیزی بجز دوست بودن با من برای افتخار کردن ندارهْ پس من هم دلشو نمی‎شکنم و همینجا مطلبو درز می‎گیرم.
چند روزیه که وقتی می‎خوام از کنار آینۀ دستشوئی رد بشمْ سرمو مثل دزدا پائین می‎ندازم که به اصطلاح دیده نشم!
من سالای قبلْ شبیه به چنین روزایِ عجیب رو خیلی کم تجربه کردم. دزدیدنِ سرْ وقت گذشتن از کنارِ آینهْ تلنگریه که باید جدیش بگیرم.
آیا از آینه خجالت می‎کشم؟ مگه آدم از آینه هم خجالت می‎کشه!؟ شاید هم آینه با دیدنم خجالتزده می‎شه و من برای اینکه باعث شرمندگیش نشمْ وقتِ عبور از کنارش سرمو پائین می‎ندازم. شاید هم اصلاً خجالتی در کار نیست و علت چیزِ دیگه‎ای باشه. آدمای معمولی برای احترام گذاشتن به آینه وقت عبور از کنارش اگه نگم ده بار ولی لااقل یک بار رو حتماً نگاهی بهش می‎ندازن، آینه که چیزی نیست، وقتی از کنار ویترین شیشه‎ای فروشگاها هم رد می‎شن همین کارو می‎کنن.
البته اینم بگم که من اصلاً عادت ندارم جلوی آینه واستم و با عکسم صحبت و دردِ دل کنم و مثل آدمای خُل و چل مشغول پرسش و پاسخ بشم، این قرتی‎بازیا رو باید فروید رواج داده باشه. نه، من این کار رو عینِ بچۀ آدم تو ذهنم انجام می‎دم، مهم نیست کجا و در چه حالتی؛ من می‎تونم در حینِ راه رفتن هم بدون کمک گرفتن از آینه همزمون پرسشگر و پاسخ‎دهنده باشم. حال و حوصلۀ این سوسول بازیا که روی تختِ روانکاو دراز بکشم و حرفای بی‌سر و ته بزنم و روانکاوِ زرنگ هم برای خودش چُرت بزنه رو ندارم. واقعاً خنده‌داره، آخه وقتی آدم خودش ندونه که چه دردشهْ چطور یک آدم غریبه می‎تونه دردشو کشف کنه؟ رفتن مردم پیش روانکاو منو به یاد ضرب‎المثلِ کوری عصاکش کور دگر شد می‎ندازه.
نه، علتِ پائین انداختنِ سرم وقتِ عبور از کنار آینۀ دستشوئی باید خیلی مهم‎تر از این حرفا باشه. شاید تو این روزا خیلی خشمگینم و چون مادرزادی خیلی هم بزدل تشریف دارمْ بنابراین می‎ترسم با نگاه کردن تو آینه و دیدنِ خشم درونِ چشمام وحشتزده بشم و تا قبل از رسیدن به توالت همونجا جلوی آینه شلوارمو خیس کنم. شاید هم برای آینه نگرانم نکنه این شعلۀ خشم بتونه جیوه و قلعِ پشتشو ذوب و اونو بی‎حجاب و به یک شیشۀ لُخت تبدیل کنه.
امیدوارم بتونم تا قبل از شروع شصت و هشت سالگیم دلیل این کار رو پیدا کنم، اگه نشد باز هم مهم نیست، شاید بتونم با فکر کردنِ بیشتر تا اواخر شصت و هشت سالگیم تو این کار موفق بشم. مهم بودن آینه در دستشوئی و بودن من و عبورم از کنارش به وقت رفعِ حاجته. اگه خجالتی در کار باشه حتماً تو این مدت رفع می‎شه، شعلۀ خشم هم زمونی فروکش می‎کنه و بزدلی من بخاطر صدمه ندیدنِ جیوه و قلعِ پشتِ آینه هم به شجاعت تبدیل می‎شه و من روزی برای رفع حاجت بجای سریع گذشتن از کنارش با سری افراشته به آینه نگاهی می‎ندازم، قبل از سلام دادن بهشْ اول با دستمالِ توالت کمی تمیزش می‎کنم و بعد به عکس خودم لبخند و چشمکی می‎زنم و می‎گم: جائی نریا، زود برمی‎گردم.
گرچه زمونه عوض شده و دیگه کسی از آینه استفادۀ بهینه نمی‎کنه و جوونا به جای آینه از موبایل سود می‎برن و هرجا که مایل باشن می‎تونن خودشونو تو مونیتورش ببینن و عیبِ مو و چهرشونو با پودر و شونه لاپوشونی کننْ اما آینۀ تموم قد کجا و یک مونیتور فسقلی کجا! آدم با دیدن تصویرِ تموم قد و برقِ واکسِ کفشش تو آینهْ کُلی کِیفش کوک‎تر می‎شه.
ده روزِ دیگه شصت و هشمین سال تولدم از راه می‎رسه. هنوز هم برای خودم روشن نشده که چرا امسال اینطور مثل کَنه چسبیدم به این موضوع. شاید هورمونای بدنم شَست‎شون از چیزی خبردار شده و دلشون نمی‎خواد با من در میون بذارن. شاید هم پیگیریِ شدیدم یک پروسۀ طبیعیه که باید تموم مردها در این سن و سال از سر بگذرونن. حیف که پدرم دیگه تو این جهان نیستْ وگرنه می‎تونستیم در این مورد با هم حرف بزنیم. من معتقدم که فقط پدرها و مادرها قادرن واقعیات، حقایق و تجربیاتِ زندگی رو رُک و راست با فرزندانشَون در طبق اخلاص بذارن.
شاید هم نیروهای نامرعی فردِ مناسب‎تری از من گیر نیاوردن و اومدن سراغم و سعی می‎کنن منو از ماجرای مهمی که قراره تو این ده روزِ باقی‌مونده اتفاق بیفته باخبر کنن، و از من توقع دارن که مثل بَتمَن مانع رخ دادن این اتفاق بشم و جهانو نجات بدم؟ البته اگه این تصورم درست باشه باید مردم جهان از همین حالا غزلِ خداحافظی رو بخونن. حتماً باید اشتباهی رخ داده باشه که این نیروهای نامرعی با اون توانائی‎هاشون دچار اشتباه شدن و برای این کارِ خطیر آدمشونو درست انتخاب نکردن. من نه تنها مادرزادی بُزدلمْ بلکه تا آخرین حدِ ممکن تنبل هم هستم. تنبل به معنی واقعی کلمه. آیا آدمی که از روی تنبلی حتی نصفه‎نیمه هوا تنفس می‎کنه برای چنین مأموریتِ خطیری ساخته شده؟ من از روی تنبلی بقدری کم حرکت می‎کنم که وقتی برای انجام کاری از جام بلند می‎شم مرغای عشقم یکزبون می‎گن: جل‎الخالق، بازم معجزه شد!
دیشب رفیق خُلم لحظۀ کوتاهی به خوابم اومد و گفت: "مرد اونه که اول یک سوزن به خودش بزنه و بعد یک جوالدوز به دیگرون. هِی پینوکیو، بگو ببینم، فکر می‎کنی اگه تموم چرندیاتی رو که خودت تو این تقریباً پونزده سال اقامتت تو فضایِ مجازی نوشتی روی هم بذارن چند روزه می‎شه نوشت‎شون؟"
من چون بخاطر جمع و تفریق کردن گفته‎ها و نوشته‎های دیگرون قبلاً تجربه کسب کرده بودمْ فوری به این نتیجه رسیدم که تموم چرندیاتی رو که تو این مدت نوشتم بعد از حذفِ مطالب تکراری و ویرایش و تنظیمْ چیزی بین پنج تا پونزده ساعت مطلبِ لوس و بی‎معنی می‎شه. اما دیگه رفیقم پیشم نبود تا جواب سؤالشو بشنوه. و من تو عالم خواب تصمیم گرفتم بعد از بیدار شدن براش ایمیلی بنویسم و برای نشون دادنِ عادل بودنم بهش بگم که برعکسِ تصورش من همیشه جوالدوزو به خودم می‎زنم و سوزنو به دیگرون. اما دلیلشو براش نمی‎نویسم تا نتونه ادعا کنه که من این کار رو فقط بخاطر نفع شخصی انجام می‎دم.
البته تنها نفع شخصیِ من از این کار محکوم شدن به مجازاتِ خفیف‎تره. چون صدمه زدن به دیگرون با جوالدوز جُرمش خیلی سنگین‎تر از صدمه زدن با سوزنه.
لعنت به این بیحالی که هر بلائی سرم میاد از وجودِ نحسشه.
اگه بیحالی لااقل تو این روزا دست از سرم برمی‎داشت می‎تونستم سری به دکتر بزنم و این کمردردِ لعنتیو درمون کنم. هنوز هم برام روشن نشده که آیا منشاء این دردْ کُلیه‎هام یا ستون فقراتِ کج و کولم و یا به پت پت افتادن پروستاتمه.
انگار همه چیز با توافق قبلی دست به دست هم دادن و مانع از رفتنم پیش دکتر می‎شن. هوایِ این روزای برلین تعریفی نداره و باعث بلاتکلیفی آدم می‎شه، یه روز ابریه، یه روز بارونی، یه روز هم خورشید خودشو نشون می‎ده ولی به قول قُدما نه بو داره نه خاصیت و بعد از یکی دو ساعت فلنگو می‎بنده و خدا می‎دونه کِی دوباره سر و کَلَش پیدا بشه.
حالا شاید بعضیا معتقد باشن که آفتابْ زیادیش هم زیاد خوب نیست و می‎تونه آدمو خُل کنه، و برای اثبات حرفشون اون جوونِ هندی رو مَثل می‎زنن که از پدر و مادرش به این خاطر که چرا بدون سؤال کردن ازشْ اونو بدنیا آوردن شکایت کرده.
بله منم معتقدم که آفتابِ شدید می‎تونه به مغز آسیب برسونه، اما در این حالت آدم نمی‎ره از پدر و مادرش بخاطر اینکه اونو بدنیا آوردن شکایت کنه، بلکه تو خیابون راه می‎افته و در زیر حرارت سوزانِ خورشید شلنگ تخته می‎ندازه و می‎زنه زیر آواز و یا فوقش برای مردم شکلک درمیاره و الکی برای خودش می‎خنده.
اما در هر صورت چون موضوعِ شکایت این جوونِ هندی ریشۀ فلسفی دارهْ بنابراین باید آستین بالا بزنه و بعد از خوردنِ دودِ چراغ و خونِ دلْ درجات بالای علمی رو یکی پس از دیگری طی کنه و عاقبت موفق به کشفِ داروئی بشه که بتونه برای تخمکِ زن این فرصت رو فراهم بیاره که قبل از ورود اسپرم به درونش یه ایستِ محکم بگه، و اول از اسپرم چند تا سؤال کنه و اگه جوابا موردِ پسندش واقع شدنْ بعد اجازۀ داخل شدن بهش بده.
من شخصاً فکر نمی‎کنم که آفتاب به این جوون هندی صدمه رسونده و خُلش ساخته، شاید خوب تربیت نشده و یا شاید هم رفقای بد گمراهش کرده باشن. حالا باید منتظر موند و دید که دادگاه چه حکمی برای شکایت این جوون صادر می‎کنه.
خب حالا اگه فرض کنیم که من اشتباه می‎کنم و کمبودِ آفتاب و هوایِ ابری و بارونی فتنه‎گرِ اصلی نیستند و بی‌حالیم مادرزادیه، پس در این صورت باید یقه چه عامل یا حتی عواملِ خارجی رو بگیرم که نه سیخ بسوزه و نه کباب!؟
راستش اگه من اِنقدر حال و حوصله داشتم که بتونم دنبالِ عوامل بیگانه بگردمْ پامیشدم برای مداوایِ دردِ کمرم پیش دکتر می‎رفتم، پس شرط عقل حکم می‎کنه که فعلاً فقط به دنبال یک عامل بگردم.
بالاخره پس از جستجویِ طاقت‎فرسا در ضمیر ناخودگاهم به این نتیجه رسیدم که عاملِ اصلیِ این حالتِ مسخرهُ فعلیِ من فقط می‎تونه داروین باشه و بس. از همون روزی که این آدم تونست با نظریۀ هیجان‎انگیزش فریبم بده و قانع کنه که اجدادمون میمون بودنْ شروع کردم به برتر شمردن خود نسبت به میمونائی که هنوز هم میمون باقی‌مونده بودن و در برابر آدم شدن مقاومت می‎کردن.
خیلیا فکر می‎کنن برتر شمردنِ خود نشونۀ نژادپرستی و از این حرفاست. خوب مردم آزادن و می‎تونن هرجور دوست دارن فکر کنن. اما این خیلیا آیا می‎تونن تکذیب کنن که آدم قادر به انجام کارای بیشتری از یه میمونه؟ ممکنه میمون بتونه فضانورد بشهْ اما می‎تونه موشک هم بسازه؟ شاید بشه تصور کرد که اگه داروین زنده بود و میمونا گیرش می‎آوردنْ می‎تونستن بخورنش، یا با نارگیل اِنقدر بزنن تو سرش که مُخش بیاد تو دهنش، اما آیا می‎تونستن تیربارونش کنن یا دارش بزنن؟ خیر، میمونا نمی‎تونن همۀ کارائی رو که آدم انجام می‎ده انجام بدن.
بله من در اون زَمون نه تنها خودمو برتر از میمون به حساب می‎آوردمْ بلکه در اثر یادگیریِ خوندن و نوشتن نسبت به پدرِ بیسوادم هم پنهونی احساس برتری می‎کردم و حتی بعد از گرفتن دیپلم دیگه براش تره هم خُرد نمی‎کردم. و به این خاطر پدرِ دلشکستَم از وقتی من دیپلم گرفتم تا لحظۀ مرگش هر وقت می‎خواست نفرینم کُنه می‎گفت: امیدوارم هرچه زودتر این داروینِ خبیثو تو وین دستگیر کنن و دار بزنن.
البته دیکتاتور بودن به خودی خود اونطور که عقلِ ناقصم بهم می‎گه نمی‎تونه صد در صد خصلتِ بدی باشه. من خودم جزء خودخواه‎ترین آدمایِ جهانم، همیشه خودسرونه کارامو انجام می‎دم، فکر کنم کله‎شق‎تر از من تو جهان پیدا نشه، من حتی با خودم هم لجبازی می‎کنم چه برسه با دیگرون و از کودکی به خوبی می‎دونستم که موتورِ ماشینِ مغزم خودکار نیست و بیشتر از یک دنده هم نداره.
به نظرم اگه این خصلت تو آدم نباشه یه جائی از مغزش عیب داره و پدر و مادر اولین معلمایِ دیکتاتوری هستن که دوست دارن فرزندشونو آدمِ دموکراتی تربیت کنن تا با داشتنِ یک رأیِ کمتر نتونه تُخس‎بازی دربیاره و به حرفاشون گوش نکنه؛ بلکه مثل بچۀ آدم غذاشو بخوره، مشقشو بنویسه و شب هم زود بره بخوابه. پدر و مادر وقتی بچه این کارها رو بدون هیچ مقاومتی انجام بدهْ از خوشحالی مثلِ کفتر بال درمیارن. پدر و مادر اما مایِلَن بچه‌شون فقط تا وقتی هنوز پدر یا مادر نشده دموکرات باشه و بهش توصیه می‎کنن که پس از پدر یا مادر شدن رَوِششو عوض کنه و دیکتاتور بشه که صلاحِ تربیت کردنِ بچه در اینه.
حالا چون زیاد وقت ندارم پس در این مورد مثالای بیشتری نمی‎زنمْ وگرنه زندگیِ خودِ من پُر از مثالائیه که می‎تونن به اینشتاین هم ثابت کنن که نظرم نمی‎تونه زیاد اشتباه باشه.
شاید حالا افرادِ دیکتاتور بخاطر این نظرِ من که صحتشو اینشتاین هم تأیید کردهْ بدون خوندنِ بقیه ماجرا کلی به خودشون ببالن. هرچند دیکتاتور بودن خصلتِ خوبیه اما اگه فردِ دیکتاتوری که توسطِ تربیتِ پدر و مادرِ دیکتاتورش به یک دیکتاتور تبدیل شدهْ ندونه که چرا دیکتاتورهْ بنابراین صد در صد دیکتاتورِ نادونیه. دیکتاتورِ نادون مثل یه آدمِ مذهبی می‎مونه که از مطالب گفته و نوشته شدۀ پیامبرش کاملاً مطلع نیست. خوب حالا اگه یک نفر خودشو بودائی بدونه اما از نظرات و مطالب گفته و نوشته شدۀ بودا چیز زیادی ندونه یا شاید هم اصلاً هیچ‌چیز ندونهْ آیا نباید به پدرم حق داد که به چنین فردِ دیکتاتورِ نادونی بگه زرشک. بله، من هم به چنین آدمی گذشته از گفتن زرشکْ یک مالیدی هم اضافه می‎کنم.
دیکتاتوری که تو کودکی با خون و پوستش صدماتِ دیکتاتوریو حس کرده باشهْ وقتی دارای فرزند بشه و همون روش رو برای تربیتش به کار ببره نمی‎تونه دیکتاتورِ خوبی باشه و نمی‎دونه که تربیتِ فرزند مثل سیاست یک هنره. این نوع از دیکتاتورا چون فکر می‎کنن حق همیشه با بزرگترین دیکتاتورهْ هیچ وقت با دیگرون مشورت نمی‎کنن و نمی‎دونن که فرقِ یک دیکتاتور خوب و یک دیکتاتور بد در درس گرفتن یا نگرفتن از تجربۀ اشتباهِ قبلیه.
من معمولاً از افرادِ دارای فکر و عقیدۀ مخالف با فکر و عقیدۀ خودم خوشم نمیاد و تا وقتی با من همفکر و همعقیده نشن برام فقط دیکتاتورن! و وقتی همفکر و همعقیدم می‎شن عادت دارم بگم: به به چه آدم دموکراتی، آفرین، آفرین!
در ضمن چون دموکرات یا دیکتاتور بودن اکتسابیهْ پس به فردی که مدعیه دموکرات و یا دیکتاتور به دنیا اومده نباید اعتماد کرد. البته آدمایِ فرصت‎طلب رو هم نباید نادیده گرفت. آدمای فرصت‎طلب نه می‎تونن دیکتاتور بد باشن و نه دیکتاتور خوب. و حیفه که آدم براشون تره خُرد کنه یا خیار پوست بکنه. بگذریم از اینکه بادمجون دور قاب‎ چینا نه تنها برای چنین افرادی بادمجون پوست می‎کننْ بلکه تلاش هم می‎کنن که بادمجونا حتماً از بَم باشه.
گاهی عشق بر شمشیر و قمه و چاقویِ زنجان هم می‎تونه پیروز بشه، گاهی هم وقتی پایِ تانک و توپ و موشک وسط میادْ کارِ عشق سخت‎تر می‎شه و نمی‎تونه به راحتی از این کارزار پیروز بیرون بیاد.
عشق اما گاهی وقتا اشتباه تفسیر می‎شه، بعضی پدرا برای نشون دادن راهِ درستِ زندگی به فرزندشونْ از روی عشق زیادْ چنان با مشت و لگد تنبیه می‎کنن که نگو و نپرس. به این نوع عشق می‎گن عشقِ خرکی. این نوع عشق می‎تونه بر خیلی چیزها پیروز بشه، مثلاً می‎تونه خیلی راحت طوری بر عقل پیروز بشه که جنون رو حتی به جنبش بندازه.
امروز خانم دکترِ مهربونم جواب آزمایشِ خونم رو بهم داد و گفت خیالت راحت باشه، جِسمت سالمه. و در حالیکه سعی می‎کرد جلوی خنده‎شو بگبره ادامه داد: ولی توصیه می‎کنم اگه از نظر روحی هم مطمئن بشی خالی از ضرر باشه.
من می‎خواستم برای آسوده کردن خیالِ خانم دکتر بهش بگم عقل سالم تو بدن سالمه، اما پشیمون شدم و در عوض گفتم چَشم حتماً این کار رو در اسرع وقت می‎کنم.
خیلی خوب شد که نگفتم عقل سالم تو بدن سالمه، چون دقیقاً نمی‎دونم که عقل و روح در چه ارتباطی با هم قرار دارن، یا اینکه آیا اصلاً این دو باهم ارتباط دارن و آیا عقل سالم می‎تونه کمکی برای مداوایِ روحِ لطمه دیده باشه.
آیا واقعاً این نظر که عقل سالم در بدن سالمه درسته؟ آیا حالا که جسمم سالمه پس دیگه عقلم پاره‎سنگ برنمی‎داره؟ پس چرا احساس می‎کنم که عقلم نمی‎دونه لطمه‎دیدگیِ روح رو چطور خوب می‎کنن.
آیا می‎شه ادعا کرد که غذایِ اصلی روح عشقه؟ آیا افرادِ مشهوری که دست به خودکشی زدن آدمائی عشقی نبودن؟ آیا وقتی به روح غذا نرسه می‎تونه عقل رو ضایع کنه؟ آیا عشقِ به زندگی می‎تونه روح رو از خوشی مست بکنه؟ آیا برای روح بیتفاوته که چه غذائی می‎خوره؟ آیا روح می‎تونه مثل جسم از پرخوری بترکه؟ وظیفۀ عقلِ سالم پس از شناسائیِ لطمات روح چی می‎تونه باشه؟ آیا عقل سالمِ من با عقل سالمِ دیگرون روش یکسانی برای مداوای روح به کار می‎برن؟ آیا عقل سالمِ من و عقل سالمِ روانکاوم همپایه هستن؟ و اگه اینطوره پس چرا من باید به توصیۀ خانم دکتر پیش اون برم؟ 
حالا اما چون دو روز دیگه روز عاشقاست و منم پس از اطمینان از سلامتِ امحاء و احشائم کمی سرِ کِیف اومدمْ پس واجبه که این جریانو عشقولانه جمع و جور کنم.
من هنوزم معتقدم که هرکس دکتر روحِ خودشه و بهترین روشِ مداوای لطماتِ روح اول شناخت و درکِ لطمه‎رسون و بعدش تمرینِ بخشیدنه. معمولاً اولین لطمه‎رسونا افرادِ خونواده هستن، بعد بچه‎های محل و مدرسه و از همه مهمتر آداب و رسوم و قوانین اجتماعی. البته بخشیدنِ افراد خونواده راحت‎تر از بخشیدنِ افرادِ غریبه‎ست. تحملِ دردِ جسمانی و روانی از شلاق و کشیدۀ پدر رو در اثر تمرین می‎شه بخشید. اگه پدر مُرده باشه که چه بهترْ چون می‎شه راحت‎تر بخشیدش، اگه هم زنده باشه فوقش می‎گه: "باباجون، من مقصر نیستم، اون زمون ما معتقد بودیم تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر، و چوب معلم گُله هرکی نخوره خُله هم ورد زبونمون بود. برو خدا رو شکر کن که شل و کورت نکردم."
کشیده خوردن در زمون کودکی لطمۀ بدی به روح می‎زنه، ولی خب کاریه که شده، و به نظر من این لطمه فقط با بخششِ کشیده‎زن و تقلیدِ کشیده‌زنی می‎تونه کاملاً درمون بشه.
البته اگه کشیده‎زن هنوز زنده باشه و کشیده‎خور بخواد با بحث و گفتگو قانعش کنه که او کار اشتباهی کرده و با معذرتخواهی می‎تونه بخشوده بشهْ باید خیلی احتیاط کنه که ماجرا به کشیدۀ دوم ختم نشه.
من هنوز هم به خیلی چیزای ابلهونه باور دارم اما اگه بتونم این باور رو تو خودم تقویت کنم که ولنتاین هرگز نمی‎میرهْ مطمئنم که دیگه تا آخر عمر برای تهیۀ غذایِ روح مثل تهیۀ غذای جسم نگرونی نخواهم داشت.
امروز پسر بزرگم وارد چهل و دومین سالِ تولدش شد. من کاملاً مطمئنم که بعنوان پدر در حقش نه تنها در دوران کودکیْ بلکه در دوران جوانیش هم اشتباهات زیادی کردم و در اثر پند نگرفتن همان اشتباهات را در حق پسر کوچک‎ترم هم مرتکب شدم.
و حالا من فقط می‎تونم بهشون بگم: "بچه‎ها ازتون معذرت می‎خوام، گرچه تا جائی که در توانم بود سعی کردم بهتون صدمۀ روحی نزنم، ولی همونطور که خودتون بهتر از من می‎دونید تو این کار متأسفانه  موفق نشدم، اما در عوض بهتون قول می‎دم که تا وقتی زنده‎امْ وقتِ بحث و گفتگو در بارۀ اشتباهام عصبانی نشم." 
نمی‎دونم چرا دیشب فکرم یهو به سمت سوژۀ استعمار و استثمار کشیده شد و چرا عاقبت پس از حلاجی کردنِ چیزائی که به فکرم رسیده بود به این نتیجه رسیدم که استعمارگر در قدیم با زورِ شمشیر استعمار و استثمار می‎کرد و همین کار رو بعدها با زورِ توپ و تفنگ انجام می‎داده ولی حالا به شِگردایِ عجیب و غریبی دست می‎زنه. مثلاً اقتصادِ سرزمین همسایه رو وابسطه به محصولات خودش می‎کنه و با سودش کُلی پُز می‎ده.
استعمارگر گاهی از یکی از ساحلایِ کشورش تونل حفر می‎کنه و به محض رسیدن به کشور مورد نظرشْ آب زیرزمینی و روزمینیِ کشورِ بیچاره رو مثل زالو می‎میکه و می‎ریزه تو دریایِ کشور خودش. بعد مأموراشو بعنوانِ خریدارِ پشمِ گاو و گوسفند می‎فرسته تو روستاها و این نامردا در حالِ معاملهْ خیلی تیز و فرز یکی دو گونی ویروسِ خطرناک خالی می‎کنن تو آغلِ دامدارا و دَخلِ تموم احشامو میارن و این سرزمینو بدون ماست می‎کنن. حالا چرا استعمارگر تموم این زحمتا رو به خودش می‎ده؟ فقط به این خاطر تا مردم نتونن دیگه با آب و ماستِ خودشون آبدوغ درست کنن و مجبور بشن کوکاکولا و پپسی‎کولایِ صادراتی اونو بخرن.
روش بعدی استعمارگر سوءاستفاده از احساساتِ پاک مردمه. استعمارگر تا می‎بینه مردم از چیزایِ مجانی خوششون میادْ فوری داخلِ تعدادی از تشتکایِ نوشابه‎هاش کلمۀ مقدسِ <مجانی> رو چاپ می‎کنه تا به این وسیله مردمو به وسوسه بندازه و نوشابه‎هاش بیشتر به فروش برسه. این ناکسا برای ضعیف کردن نیروی نظامیِ کشورِ مورد نظرشون حتی از روشِ زشتِ کلک زدن هم استفاده می‎کنن؛ مثلاً کاپوت رو بجای بادکنک صادر می‎کنن. و بعد از مدتی می‎گن: اِی مردم، این وسیله رو که برای بازی باد می‎کنین و می‎فرستین هواْ در واقع کار اصلیش چیز دیگه‎ست. و به این ترتیب مردُمو آهسته آهسته عادت میدن که از کاپوتِ صادراتی استفاده کنن و سرانۀ زاد و ولد رو با این روشِ خبیثانه پائین میارن و با کم و کمتر شدن تدریجیِ تعدادِ افرادِ نیروی نظامیْ دولت مجبور به وارداتِ نیروی نظامی از کشورای بیگانه می‎شه.
اما حالا برای من مهمتر از هرچیزْ تبریک گفتن به پسرم و براش آرزویِ سلامتی کردنه. در اصل بزرگ‎ترین آرزوی من سلامتی روح و جسمِ پسرام و همسران و فرزنداشونه، و البته خیلی دلم می‎خواد موفق بشن بچه‎هاشونو طوری تربیت کنن که بعدها مثل من گاهی دچار ناراحتیِ وجدان نشن.
و در آخر یک آرزو هم به نفع خودم می‎کنم: امیدوارم که لااقل وقتی نوه‎هام بزرگ می‎شن عادت نکنن مثل پدرِ مهربون و پسرایِ گُلم بهم زرشک بگن.
هوایِ امروز دلپذیره و الهۀ عشق مشغولِ زمزمۀ کلماتِ جادوئی تو گوش پیر و جوونه.
الهۀ عشق امسال به خواهش ولنتاین به کمک اومده تا مردمی رو که نرمیِ قلب‎شون در اثر مشکلاتِ شخصی و عمومی سخت شدهْ سر شوق بیاره تا بتونن لااقل امروز کمی به قلب‎شون برای نرم شدن فرصت بدن.
من از افرادی که می‎گن مگه آدم می‎تونه تو این زمونۀ درب و داغون با دیدنِ این همه فجایع به ولنتاین فکر کُنه و الکی خوش باشه می‎پرسم پس چطوره که تو همین زمونۀ درب و داغون می‎شه جفتگیری کرد؟ کاری که مستلزمِ صادقانه و طبیعی‎ترین نوِعِ عشقه؟!
شاید یکی از دلایلِ درب و داغون بودنِ زمونه همین تولیدِ مثل کردنِ بی عشق یا با عشقِ غیرصادقانه باشه.
برای من تصورش خیلی سخته که چطور تو یک منطقۀ درگیرِ جنگ که حتی حیووناش به محض پیدا کردن اولین فرصتِ مناسب فلنگو می‎بندن و در حال فرار به پشت سرشون هم نگاه نمی‎کننْ زن و مردی بتونن با وجود اون سر و صدایِ مهیبِ انفجارْ با عشقِ واقعی جفتگیری و تولید مِثل کنن.
کاش می‎تونستم بدونم معنی عشق پیشِ تک تکِ مردم جهان چیه.
من همونطور که نمی‎تونم خیلی از چیزائی رو که تو این دنیا اتفاق میفته درک کنمْ بعضی از کارای خودم هم برام غیرقابلِ درک کردنه. مثلاً نمی‎دونم چرا همیشه برای اینکه نشون بدم خیلی وطن‎پرستم می‎گم: "کشور من! ملت من!" و کسی هم بهم نمی‎گه آخه دیوونه مگه کشور و ملت گِردوست که خریده باشی و ادعا می‎کنی مال توست؟!
یا مثلاً نمی‎فهمم که چرا بخاطر درآمدِ کم و قادر نبودن به گذرونِ مناسبِ زندگیْ بجای اینکه خودمو یک فردِ معترض به بیعدالتی در تقسیمِ ثروت به حساب بیارمْ ادعا می‎کنم که رهبرِ مخالفینِ مردمِ مملکتم! و چرا بعضی وقتا از ضمیرِ شخصی استفادۀ صحیح نمی‎کنم و بجای گفتن <من> از <ما> سود می‎برم!؟ بگذریم از اینکه برای پیدا کردن جوابِ این سؤال گاهی این فکر از ذهنم می‎گذره که شاید بخاطر پَر وزن بودنم احساس ضعف می‎کنم و با گفتن <ما> بجای <من> احساس می‎کنم که به وزنم اضافه می‎شه! اما اینکه پس چرا افرادِ سنگین وزن هم که در واقع به اضافه وزن اصلاً نیازی ندارن این کار رو انجام میدن هنوز هم برام غیرقابلِ هضمه.
من از صبح زود بیصبرانه انتظارِ اومدنِ الهۀ عشقو می‎کشم. خیلی باهاش کار دارم. می‎خوام به بهانۀ گرفتنِ آدرسِ ولنتاین شمارۀ تلفن و آدرس خودشو هم یک جورائی ازش بگیرم و بپرسم چه روزائی سرش خلوت‎تره و می‎شه بهش زنگ زد. مطمئنم که الهۀ عشق خیلی بیشتر از روانکاوم می‎تونه بهم کمک کنه.
این سیزده‎هراسی هم برای من دردسر شده. البته امروز جمعه و پانزدهمِ ماهِ فوریه‎ست و نه سیزدهمْ و قرار هم نیست کسی به این خاطر دچار هراس بشه، اما چون مبحثِ استقبالْ اتفاقاً در روز جمعه به سیزدهمین قسمت خودش رسیدهْ بنابراین منو کَمَکی نگران کرده. و نگرانیم هم بیشتر از اینه که نکنه افکاری که مایلن امروز از ذهنم بگذرنْ نشأت گرفته از سرچشمۀ خرافات و خالی از حقیقت باشن.
بنابراین باید قبل از هجومِ افکار برای عبورِ بدونِ ویزا از مرز ذهنمْ چند سؤال طرح کنم:
آیا تخیلاتْ خرافاتو شکل میدن یا خرافات سازندۀ تخیلاتن؟ آیا خرافاتْ دشمنِ حقیقتن یا حقیقت خرافاتو از رقبایِ خودش به حساب میاره؟ آیا عدم وجودِ حرفِ الفبایِ مشترک در <علم>، <حقیقت> و <خرافه> سبب دشمنی‎شون با هم شده؟ آیا اینکه گفته می‎شه چون خدا یکی‎ست پس حقیقت هم باید یکی باشهْ واقعیت داره؟ اگه به من بگن که یکی از خرافاتِ وحشتناکم اعتقاد داشتن به یک خدا و به یک حقیقتهْ آیا عکس‎العملِ مغزم به سلامتیم صدمه می‎زنه؟
اما حالا سؤالا یقه‎مو سفت چسبیدن و ازم جواب می‎خوان. خب، من چه جوابی باید بدم که حقیقت بهم زرشک نگه! مطمئنم که خرافه حتی قبل از شنیدنِ جوابم زرشک رو می‎گه تا در روندِ وظیفۀ ذهنم اخلال ایجاد کنه! علم هم که همیشه به همه‌چیز مشکوکه و تا قبل از تأییدِ لابراتوار چیزی رو قبول نداره، چه برسه به جواب من.
از اونجا که آزادیِ بیان نسبت به زمونای قدیم رایج‎تر شدهْ پس منم به خودم این آزادی رو می‌دم که بگم گاهی اوقات سودِ مشکلات بیشتر از ضررشونهْ و برای اثبات این حرفم دلیل هم میارم.
اولْ مثالِ گوشت رو می‎زنم که گرونی و کمبودش در این روزا مردمِ زیادی رو ناراحت کردهْ ولی نتونسته مردمِ گیاهخوار رو تحت تأثیر خودش قرار بده!
علم پزشکی خیلی وقته به این نتیجه رسیده که افرادِ گیاهخوار سالم‎تر می‎میرن، وزن مناسب‎تری از افراد گوشتخوار دارن، دارای حسِ قوی‎ترِ همدلی هستن و بدن‎شون دارای بویِ بهتریه.
پس خیلی راحت می‎شه این نتیجه رو گرفت که عقل می‎تونه به ما بگه: گرون و کمیاب شدنِ گوشتْ مناسب‎ترین زمان برای گیاهخوار شدن و در آوردن زبون و نشون دادن اون به قصاباست.
من نمی‎دونم چرا باید افتخار کرد که نسل جوون کشور در اثر تغذیۀ سالم و کافی درازتر شده، خب، این بجز پرخوری چه چیزی رو می‎تونه ثابت کنه. مگه آدمایِ دراز چه گلی به سرِ خودشون و دیگرون می‌زنن که حالا افتخار هم باید بکنیم که ده بیست سانتیمتر از بقیه درازتَرَن. در حالیکه همه می‌دونن که اکثر متفکرینِ جهان کوتاه قد و لاغر بودن. یکیش خودِ من. مگه درازیِ قدِ من چقده؟ قدِ من به زور می‎رسه به یک متر و شصت و شیش. خب، حالا چرا باید من خوشحال باشم که قدِ پسرم مثلاً دو متر شده و قد نوه‎هام دو متر و ده سانتیمتر خواهد شد!؟ مگه این دراز شدنِ قدْ بجز خرج گذاشتن رویِ دست آدم سودِ دیگه‎ای هم داره؟ آدمِ دراز غذایِ بیشتری لازم داره، لباسش پارچۀ بیشتری می‎بره و موقعِ خواب جای بیشتری اشغال می‎کنه و هزار دردسرِ دیگه.
بنابراین بهترین شعارِ سالْ می‎تونه فقط این باشه: زنده باد گاو و گوسفند، زنده باد مرغ و ماهی.
اگه سه شبِ دیگه بخوابم و بیدار شَم میرم تو شصت و هشت سالگی.
آدما معمولاً از یک آدمِ شصت و هشت ساله انتظار دارن که در اثر تجربیاتِ زندگی کمی عاقل شده باشه، کمتر خالی ببنده، بیشتر به فکر سلامتیش باشه و وقتشو بیشتر با ورزش و تفریح و مسافرت به دور دنیا بگذرونه.
اما ورزش و تفریح من شده به دور خود چرخیدن، از خالی‎بندی نه تنها دست نکشیدمْ بلکه بهش معتاد هم شدم و حتی از حالا دارم چربیِ کارایِ قهرمانانۀ انجام نداده‎مو زیاد می‎کنم تا موقعِ خالی‎بندی کردن برای نوه‎هام کم نیارم و با نرفتن به پیاده‎روی هم دارم با دست خودم به ریشۀ سلامتیم ضربه می‎زنم.
من باید اعتراف کنم که این لوس‎بازیایِ زمونِ نزدیک شدن به روز تولدم تا این لحظه به من هیچ کمکی نکردن و به این علت تصمیم گرفتم از شصت و هشت سالگی به بعد دیگه دور و بر این کارا نگردم.
همونطور که حُکما معتقدن: اگه بیماریِ حسادت در میون مردم درمون نشه نباید انتظار داشت که جامعه بتونه خوب پیشرفت کنه، منم تا سرم محکم به دیوار نخوره مشکلاتم با این روشِ فعلی حل نمی‎شه.
کاش معجزه‎ای رخ بده و وقتی من سه‎شنبه از خواب بیدار می‎شم بتونم خودمو مثل یک آدم عاقلِ شصت و هشت ساله احساس کنم تا اقلاً قبل از مرگ مزۀ عاقل بودنو تجربه کرده باشم.
خیلی مایلم بدونم که آیا عاقل یا دیوونه بودنم برای عزرائیل اهمیت داره یا نه، و آیا می‎شه مثلِ نوح به عزرائیل رشوه داد و قاچاقی زنده موند؟
نباید فراموش کنم که قبل از مرگ از عزرائیل بپرسم که این دسته‌خر رو چرا همیشه با خودش اینور اونور حمل می‎کنه؟ آیا با اون داسِ چمنزنیش گردنِ روح رو می‎زنه؟ یا فقط از اون برای به وحشت انداختن مردم و به سکته وادار کردن‎شون استفاده می‎کنه؟
آیا به آدمی که تقریباً چهل و هشت ساعت دیگه روز تولدشهْ اما بجای آماده کردن خودش برای جشن تولدْ به عزرائیل فکر می‎کنهْ می‎شه گفت عاقل و یا انتظار داشت که بتونه روزی عاقل بشه؟
من یقین دارم که اگه سخنور خوبی بودم موفق می‎شدم به خودم بقبولونم که دو روز مونده به لحظۀ تولد هم می‎شه به مرگ فکر کرد و این کار اصلاً غیرعاقلانه نیستْ بعد کارم راه می‎افتاد و می‎تونستم خودمو با خیال راحت عاقل بدونم.
کاش پشتِ سرِ عزرائیل اینهمه چیزای وحشتناک تعریف نمی‎کردن و باعث ترس مردم از مُردن نمی‎شدن. کاش خدا نقشِ عزرائیل رو برای کشتنِ مردا به جنیفر لوپز و برای کشتنِ زنا به آلن دلون می‎داد؛ بعد دیگه کسی از مردن و رفتن با عزرائیل وحشت نداشت. کاش وصل کردن سر و تهِ تموم چیزا به خدا می‎تونست گره از کارها باز کنه و به این ترتیب مشکل من هم حل می‎شد.
بسیاری از ادیان وعدۀ ظهور ناجیِ جهان رو دادن، من اما هنوز هم در انتظارِ پیروزی عشقْ گوشه‎ای نشستمو مشغولِ سماق مکیدنم.
فردا شصت و هشتمین سالِ تولدم شروع می‎شه. هنوز مرددم، تصمیم راسخی نتونستم برای شروعِ ادامۀ عمرم بگیرم، فکر و ایده‎هایِ مغشوشی از ذهنم گذشتن، بعصیاشون رفتن و دیگه برنگشتن، بعضی دیگَشون نمی‎دونم چی فکر کردن و از نیمۀ راه دور زدن و اومدن تو مُخم جا خوش کردن. اما فعلاً وقتِ کافیِ تصمیم‎گیری برای اجرا کردن‎شون ندارم، هنوزم از علتِ اصلیِ برگشتن‎شون بی‎خبرم. گرچه آدمِ عجولیمْ اما در این موردِ خاص که کسی دنبالم نکرده، و اگه زنده باشم برای به انجام رسوندشون به اندازه کافی وقت خواهم داشت.
در ضمن هوایِ امروزِ برلین آدمو به یاد بهار می‎ندازه. طلوع خورشید در ساعت هفت صبحْ دلِ حیاطِ خونه رو روشن ساخته و آدمو یادِ روزایِ عید و متخلفاتش می‎ندازه.
شاید خورشید می‎خواد با طلوعش در این روزِ آخرِ شصت و هفت سالگیم بهم پیامی بده؛ نکنه می‎خواد تولدمو پیشاپیش تبریک بگه، شایدم می‎خواد بگه ناامیدی سودی نداره و اگه خورشید دل‎شَم بخواد باز نمی‎تونه همیشه پشت ابر بمونه.
البته نه خورشید می‎تونه با طلوعش بر افکارِ مثبت روشنائی پخش کنه و نه ابر قادره افکارِ مثبتو بپوشونه. زِبلی افکار در اینه که می‎تونن به راحتی تو هر هوائیْ خواه ابری و بارونی یا برفی و آفتابیْ از ذهن عبور کنن.
حُسنِ آفتاب تو انرژی دادنشِه، کاری که از دستِ ابرِ عقیم به سختی برمیاد. البته آفتاب گاهی هم بیش از حد انرژی می‎ده؛ مثلاً من آواز خوندنِ گنجیشکا رو تو هوایِ ابری یا بارونی و برفی بیشتر دوست دارم تا تو هوایِ آفتابیِ سرِ ظهرْ که آدم نمی‎فهمه دارن آواز می‎خونن یا دعوای دسته‎جمعی راه انداختن.
نمی‎دونم ماجرایِ دادگاهِ جوونِ هندی‎ای که از پدر و مادرش برای بی‎اجازه به دنیا آوردنش شکایت کرده بود به کجا رسیده، اما امید دارم که یکی از نتایج این دادگاه این باشه: "گرچه انسان نمی‎تونه از تولدِ خودش ممانعت کنه، اما هر فرد آزاده زندگیشو هر طور دوست داره بگذرونه."
من ماجرایِ <استقبال> رو همینجا به پایان می‎رسونم و راضیم از اینکه هنوز خورشید می‎تونه شادم کنه.
و در ضمن نباید فراموشم بشه که خواستنْ بدون ابزارِ لازمِ برخاستنْ چیزی مثلِ مایل بودن و آرزو کردنه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر