آزمایش علمی.


<آزمایش علمی> از برتولت برشت را در آبان سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

پیرزن بی‌وقار
مادربزرگم هفتاد و دو ساله بود که پدربزرگ فوت کرد. او در یکی از شهرهای کوچک بادن یک مؤسسه کوچک لیتوگرافی داشت و در آن همراه با دو/سه دستیار تا زمان مرگش کار کرد. مادربزرگم بدون کلفت خانه‎داری می‎کرد، مراقب خانه قدیمی و زهوار در رفته بود و برای مردها و کودکان غذا می‎پخت.
او زنی لاغر و کوچک اندام بود، چشمانی سرزنده مانند چشمان مارمولک داشت و آرام صحبت می‎کرد. او با منابع کاملاً اندک پنج کودک از هفت کودک به دنیا آورده‎اش را بزرگ کرده و به این خاطر در طول این سال‎ها جثه‎اش کوچک‎تر شده بود. از بچه‎ها دو دختر به آمریکا می‎روند، و همچنین دو پسر نیز نقل مکان می‎کنند. فقط کوچک‎ترین فرزند که سلامتی ضعیفی داشت در شهر کوچک می‎ماند. او چاپچی کتاب می‎گردد و خانواده بیش از حد بزرگی تشکیل می‎دهد. بنابراین وقتی پدربزرگم فوت می‎کند مادربزرگ در خانه تنها بود. کودکان برای همدیگر بخاطر این مسئله که چه باید با مادر کرد نامه می‎نوشتند. یکی از پسرها می‎توانست پیش خود اتاقی به مادر بدهد، و چاپچی می‎خواست با خانواده پیش مادرش اسباب‎کشی کند. اما پیرزن پیشنهادات را نمی‎پذیرفت و فقط می‎خواست از هر یک از فرزندانش که توانائی داشته باشد یک حمایت کوچک مالی قبول کند. فروش مؤسسه کوچک لیتوگرافی که دیگر فرسوده شده بود و بدهی هم داشت تقریباً هیچ سودی نیاورد. بچه‎ها برایش نامه می‎نویسند که او نمی‎تواند کاملاً تنها زندگی کند، اما هنگامیکه او به نامه‎ها توجه نمی‎کند آنها تسلیم می‎شوند و ماهیانه برایش کمی پول می‎فرستادند. آنها به خود می‎گفتند خوب است که لااقل چاپچی در شهر کوچک مانده است. چاپچی همچنین می‎پذیرد برای خواهران و برادرانش گاهی در باره مادر گزارش دهد. نامه‎های او به پدرم، و آنچه پدرم دو سال دیرتر در یک دیدار و بعد از تشیع جنازه مادربزرگم مطلع می‎گردد به من تصویری از آنچه در این دو سال رخ داده بود می‎دهند.
اینطور به نظر می‎رسد که چاپچی از همان ابتدا وقتی مادربزرگم از سکونت او در خانه نسبتاً بزرگ و حالا خالی امتناع کرد دلسرد شده بود. او با چهار بچه در سه اتاق زندگی می‎کرد. اما پیرزن در اصل فقط یک رابطه بسیار شل با او برقرار ساخته بود. پیرزن بچه‎های او را بعد از ظهر هر یکشنبه به قهوه دعوت می‎کرد، و این در واقع تمام رابطه آنها بود. او هر سه ماه یک یا دو بار پیش پسرش می‎رفت و برای تهیه مربا در پختن تمشک به عروسش کمک می‎کرد. زن جوان از بعضی سخنان پیرزن چنین برداشت کرده بود که خانه کوچک چاپچی برایش تنگ است. چاپچی نمی‎توانست در گزارش این موضوع از به کار بردن علامت تعجب اجتناب کند.
چاپچی به یک پرسش کتبی پدرم که پیرزن حالا چه کارهائی می‎کند تقریباً کوتاه پاسخ می‎دهد: پیرزن به سینما می‎رود. در هر حال آدم باید درک کند که این یک کار غیرمعمولی بود. سینما در سی سال پیش هنوز مانند سینماهای فعلی نبود. سینماها مکان‎های مخروبه و بد تهویه گشته بودند و اغلب در سالن‎های قدیمی بازی بولینگ دایر می‎گشتند، با پلاکاردهائی در مقابل در ورودی که بر روی‎شان تصویر قتل‎ها و تراژدی‎های دیده می‎شد. در واقع فقط نوجوانان یا عشاق بخاطر تاریکی به آنجا می‎رفتند. یک پیرزنِ تنها حتماً آنجا جلب توجه می‎کرد.
و از سوی دیگر این به سینما رفتن نگرانی دیگری نیز ایجاد کرده بود. بلیط ورودی یقیناً ارزان بود، اما چون لذت بردن تقریباً همطراز با خوردن غذای چرب و نرم بود بنابراین «پول دور انداخته شده» معنا می‎داد. و پول دور انداختن قابل قبول نبود. حالا مادربزرگم نه تنها با پسرش چاپچی بطور منظم رفت و آمد نمی‎کرد بلکه هیچ یک از آشناهایش را نه ملاقات و نه از آنها دعوت می‎کرد. و هرگز به رستوران‎ها در شهر کوچک نمی‎رفت. اما در عوض اغلب به بازدید از کارگاه کفاشی یک پینه‎دوز در یک کوچه فقیرانه و حتی کمی بدنام می‎رفت، که در آن، به ویژه بعد از ظهرها، انواع افراد نه چندان محترم از قبیل گارسون‎های بیکار و صنعتگران جوان اینجا و آنجا بیکار می‎نشستند. پینه‎دوز مردی میانسال بود که تمام جهان را بدون آنکه چیزی به دست آورده باشد گشته بود. گفته می‎شد که او میگسار هم است. او در هرصورت معاشر مناسبی برای مادربزرگم نبود.
چاپچی در یکی از نامه‎هایش اشاره می‎کند که او به مادرش این را خاطر نشان کرده اما جواب کاملاً سردی دریافت کرده است. جواب مادر این بود: "او جهاندیده است" و با این حرف گفتگو پایان یافته بود. صحبت کردن با مادربزرگم در باره چیزهائی که نمی‎خواست از آنها صحبت کند کار راحتی نبود. چاپچی تقریباً شش ماه بعد از مرگ پدربزرگ برای پدرم می‎نویسد که مادر حالا هر دو روز یک بار در مهمانسرا غذا می‎خورد. چه گزارشی!
مادربزرگ که در تمام عمرش برای یک دو جین انسان غذا می‎پخت و همیشه فقط باقیمانده غذاها را می‎خورد، حالا در مهمانسرا غذا میل می‎کرد! آیا شیطان در او نفوذ کرده بود؟
بزودی پس از آن یک سفر شغلی پدرم را به آن نزدیکی هدایت می‎کند و او به دیدار مادرش می‎رود.
او زمانی می‎رسد که مادربزرگ قصد بیرون رفتن داشت. پیرزن کلاهش را دوباره از سر برمی‎دارد و یک گیلاس شراب با نان سوخاری جلوی او می‎گذارد. چنین به نظر می‎رسید که مادربزرگ خلق و خوی بسیار متعادلی داشت، نه خیلی شاد بود و نه خیلی ساکت. پیرزن حال ما را می‎پرسد، اما خیلی وارد جزئیات نمی‎شود، و بیش از هرچیز می‎خواست بداند که آیا برای کودکان هم گیلاس وجود دارد. او کاملاً مانند همیشه بود. اتاق البته بسیار پاکیزه بود، و مادربزرگ سالم دیده می‎گشت. تنها چیزی که نشان از زندگی تازه‎اش می‎داد این بود که نمی‎خواست با پدرم به دیدار قبر شوهرش به گورستان برود. او خیلی معمولی می‎گوید: "تو می‎تونی تنهائی به آنجا بری. سومین قبر از سمت چپ، ردیف یازدهم. من باید برم بیرون."
چاپچی دیرتر توضیح می‎دهد که پیرزن احتمالاً باید پیش پینه‎دوزش می‎رفت. او به تلخی شکایت کرده بود:
"من اینجا با بچه‎ها در این سوراخ زندگی می‎کنم و فقط پنج ساعت کار با مزد اندک دارم، آسم هم دوباره اذیتم می‎کند، و خانه در خیابان اصلی خالی افتاده است."
پدرم در مسافرخانه یک اتاق گرفته بود، اما انتظار داشت که از طرف مادرش حداقل به صورت ظاهری برای اقامت دعوت می‎گشت، اما مادربزرگ در این باره حرفی نزد. و قبلاً حتی زمان‎هائی که خانه پُر بود مادربزرگ می‎خواست که پدر پیش او بماند و پول برای هتل خرج نکند!
اما چنین به نظر می‎رسید که مادربزرگ به زندگی خانوادگی خاتمه داده و حالا، زمانیکه زندگیش در سرازیری افتاده مسیر جدیدی را در پیش گرفته باشد. پدرم که دارای طبعی شوخ بود او را «کاملاً سرحال» میافت و به عمویم می‎گفت باید بگذارد کاری که پیرزن می‎خواهد انجام دهد.
اما مادربزرگ چه می‎خواست؟
نکته بعدی گزارش گشته این بود که مادربزرگ در یک روز پنجشنبه عادی با یک برگ به نقطه زیبائی برای گردش رفته بوده است. برگ یک درشکه با چرخ‎های بزرگی است که برای کل یک خانواده جا دارد. چند باری که ما نوه‎ها به مهمانی پیش مادربزرگ رفته بودیم پدربزرگ برگ اجاره کرده بود. اما مادربزرگ همیشه در خانه می‎ماند. او با حرکت دست امتناعش را نشان‎مان می‎داد.
و بعد از جریان برگ ماجرای سفر به شهر <ک> پیش می‎آید، به یک شهر بزرگ‎تر که برای رسیدن به آن باید مادربزرگ تقریباً دو ساعت با قطار می‎راند. در آنجا مسابقه اسب‎دوانی برگزار می‎گشت، و برای تماشای این مسابقه مادربزرگم با قطار به آنجا می‎رود. چاپچی حالا کاملاً احساس خطر می‎کرد. او قصد داشت با یک پزشک مشورت کند. پدرم پس از خواندن نامه سرش را تکان می‎دهد، اما با مشورت با پزشک مخالفت کرده بود. مادربزرگم تنهائی به شهر <ک> نرفت. او دختر جوانی را همراه خود برده بود، آنطور که چاپچی نوشته بود یک دختر نیمه خرفت که در ممهمانسرائی که پیرزن هر دو روز برای غذا خوردن می‎رفت آشپزی می‎کرد. این «ناقص العقل» از حالا به بعد یک رل ایفا می‎کرد. چنین به نظر می‎رسید که مادربزرگ دیوانۀ این دختر شده باشد. او دختر را با خود به سینما و به نزد پینه‎دوز که معلوم شده بود یک سوسیال دموکرات است می‎برد، و شایع شده بود که این دو زن در آشپزخانه شراب می‎نوشند و ورق‎بازی می‎کنند.
چاپچی ناامید می‎نویسد: "او حالا برای دختر ناقص العقل یک کلاه گل رز دار خریده است. در صورتیکه آنایِ ما هنوز لباس برای شرکت در مراسم مذهبی ندارد!"
نامه‎های عمویم کاملاً هیستریک شده بودند، فقط مربوط به «رفتار ناشایست مادر عزیزمان» می‎گشتند و نه هیچ‌چیز دیگر. بقیه ماجرا را من از پدرم شنیده‎ام.
مهمانخانه‎چی به پدرم چشمک زده و زمزمه کنان گفته بود: "طوریکه شنیده می‎شود خانم <ب> حالا خوش‌می‎گذراند."
در حقیقت مادر بزرگم این آخرین سال‎ها را هم به هیچ‌وجه در فراوانی زندگی نکرد. اغلب وقتی در مهمانسرا غذا صرف نمی‎کرد مقدار اندکی نیمرو، کمی قهوه و به ویژه نان سوخاری محبویش را می‎خورد. در عوض با پول باقیمانده می‎توانست یک بطر شراب ارزان بخرد که از آن با هر وعده غذا یک گیلاس کوچک می‎نوشید. خانه را بسیار پاکیزه نگاه می‎داشت، و نه فقط اتاق خواب و آشپزخانه را که مورد استفاده‎اش بود. با این وصف بدون آگاهی فرزندانش خانه را به رهن می‎گذارد. هرگز فاش نشد که با آن پول چه کرد. به نظر می‎رسد که او پول را به پینه‎دوز داده باشد. او بعد از مرگ مادربزرگ به شهر دیگری نقل مکان می‎کند و باید آنجا مغازه بزرگ‎تری برای کفش سفارشی باز کرده باشد.
در اصل مادربزرگ دو زندگی را یکی پس از دیگری زندگی کرد. یکی، زندگی اول به عنوان دختر، به عنوان همسر و به عنوان مادر، و زندگی دوم فقط به عنوان خانم <ب>، یک شخص بی‌همسر بدون تعهدات و با امکانات نسبتاً کم اما کافی. زندگی اول تقریباً شش دهه به طول انجامید، زندگی دوم در حدود دو سال. پدر من این کشف را کرد که مادربزرگ در شش ماه آخر زندگیش به خود اجازه آزادی‎های خاصی را داده بود که مردم عادی اصلاً نمی‎شناسند. مثلاً می‎توانست در تابستان ساعت سه صبح بلند شود و در میان خیابان خالی شهر کوچک که تنها به او تعلق داشت قدم بزند. و طوریکه همه ادعا می‎کردند کشیشی را که به مهمانی پیشش می‎آمد تا او را از تنهائیش خارج سازد به سینما دعوت می‎کرد! مادربزرگ به هیچوجه منزوی نبود. ظاهراً در پیش پینه‎دوز مردم شوخی رفت و آمد و چیزهای بسیاری تعریف می‎کردند. مادربزرگ در آنجا همیشه یک بطری شراب سرخ خودش را داشت و در حالیکه دیگران در حال تعریف کردن بودند و در باره مقامات باوقار شهر حرف می‎زدند او یک گیلاس کوچکش را از آن بطری می‎نوشید. این شراب سرخ برای او رزرو شده بود، با این حال گاهی برای دیگران مشروب‎های قوی‎تری هم با خود می‎آورد. مادر بزرگ در یک بعد از ظهر پائیز بطور ناگهانی در اتاق خوابش می‎میرد، اما نه در بستر، بلکه بر روی صندلی چوبی کنار پنجره. مادربزرگ <ناقص العقل> را برای شب به سینما دعوت کرده بود و بنابراین دختر هنگامیکه او مُرد پیشش بود. مادربزرگ وقتی مرد هفتاد و چهار سالش بود.
من یک عکس از مادربزرگ دیده‎ام که او را در بستر مرگ نشان می‎دهد. آدم یک صورت کوچک می‎بیند با چین و چروک‎های فراوان و یک لب نازک اما دهانی گشاد. یک چهره بسیار کوچک اما بلند نظر. مادربزرگ سال‎های دراز بردگی و سال‎های کوتاه آزادی را چشید و نان حیات را تا آخرین ریزه‎هایش خورد.
 
آزمایش علمی
سوابق شغلی فرانسیس بیکن بزرگ مانند یک تمثیل کم‎بها در باره کلمه قصار فریبایِ «بی‎عدالتی بی‎فایده است» به پایان می‎رسد. او بعنوان قاضی عالی امپراطوری به رشوه‎گیری متهم و به زندان انداخته می‎شود. دوران صدراعظمی‎اش با تمام اعدام‎ها، توزیع انحصارات مضر، تحمیل بازداشت‎های غیرقانونی و اجرای احکام دیکته شده به تاریک‎ترین و شرم‎آورترین تاریخ انگلیس تعلق دارد. شهرت جهانیش بعنوان فیلسوف و انسان‎گرا باعث می‎شود که خطاهای او پس از افشا گشتن و اعترافات فراتر از مرزهای امپراطوری شناخته شوند.
هنگامی به او اجازه دادند از زندان به ملک مزروعیش بازگردد که او یک مرد سالخورده بود. تلاش‎هائی که بخاطر تشکیل پرونده برای دیگران به خرج داده بود و درد و رنج‎هائی که دیگران بخاطر پرونده‌سازی بر علیه‎اش به او تحمیل کردند بدنش را ضعیف ساخته بود. اما بلافاصله پس از به خانه رسیدن شروع به مطالعه عمیق علوم طبیعی می‎کند. او در حکومت کردن بر مردم شکست خورده بود. حالا او باقیمانده نیرویش را به این تحقیق اختصاص می‎دهد که بشر چگونه می‎تواند به بهترین روش بر نیروهای طبیعت مسلط شود. پژوهش‎هایش که اختصاص به چیزهای مفید داشتند او را به کرات از اتاق مطالعه به باغ‎ها و به اصطبل ملکش می‎کشاند. او ساعت‎ها در باره رفع عیوب درختان میوه و راه‎های بهتر ساختن‎شان با باغبان‎ها صحبت می‎کرد، یا به خدمتکاران دستورالعمل می‎داد که چطور می‎توانند مقدار شیر تک تک گاوها را اندازه گیری کنند. در این حال یک پسر جوان که در اصطبل کار می‎کرد نظرش را جلب می‎کند. یک اسب ارزشمند بیمار شده بود و پسر دو بار در روز به فیلسوف گزارش می‎داد. کوشش او و استعدادش در مشاهده پیرمرد را به وجد آورده بودند.
اما هنگامیکه او یک شب به اصطبل می‎آید پیرزنی را پیش پسر جوان ایستاده می‎بیند و می‎شنود که می‎گفت: "او آدم بدی‎ست، از خودت در برابر او مراقبت کن. و گرچه او هنوز آقای بزرگی‎ست و پول زیادی دارد اما با این وجود آدم بدی‎ست. او نان دهنده توست، بنابراین کارهایت را سر وقت انجام بده، اما همیشه بدان که او آدم بدی‎ست."
فیلسوف دیگر جواب پسر را نشنید، زیرا که او به سرعت آنجا را ترک کرد و به خانه بازگشت، اما صبح روز بعد رفتار پسر را نسبت به خود بدون تغییر می‎یابد. پیرمرد پس از بهبود یافتن اسب به پسر اجازه می‎دهد که در بسیاری از مسیرها او را همراهی کند و وظایف کوچکی به او واگذار می‎کرد. او کم کم با پسر در باره برخی از آزمایشات شروع به صحبت می‎کند. و در این کار به هیچوجه کلماتی را انتخاب نمی‎کرد که بزرگسالان معمولاً فکر می‎کنند برای درک کودکان مناسب است، بلکه با او مانند یک فرد روشنفکر صحبت می‎کرد. او در تمام عمرش با بزرگ‎ترین عقلا معاشرت کرده و به ندرت درک شده بود، البته نه به این خاطر که او بیش از حد غیر شفاف بود، بلکه چون او بیش از حد شفاف بود. بنابراین به تلاش‎های پسر برای درک کردن اهمیت نمی‎داد؛ اما وقتی پسر کلمات خارجی به کار می‎برد او را با صبوری اصلاح می‎کرد. تمرین اصلی پسر تشکیل شده بود از توصیف کردن چیزهائی که مشاهده می‎کرد. فیلسوف به او نشان می‎داد که چه تعداد کلمه وجود دارد و آدم برای اینکه بتواند چیزی را توصیف کند چه تعداد کلمه لازم دارد تا آن چیز تقریباً قابل تشخیص گردد و، قبل از هر چیز، اینکه آن چیز بعد از توضیح بتواند عمل شود. برخی از کلمات هم وجود داشتند که استفاده نکردن‎شان بهتر بود، زیرا که آنها در اصل بر هیچ‌چیز دلالت نمی‎کردند، کلماتی مانند «خوب»، «بد»، «زیبا» و غیره. پسر بزودی پی می‎برد «زشت» نامیدن یک سوسک معنی اندکی دارد. حتی «سریع» هم هنوز کافی نبود، آدم باید مشخص می‎کرد که سوسک در مقایسه با موجودات دیگر هم اندازه خود با چه سرعتی حرکت می‎کند، و چه چیز به او این امکان را می‎دهد. آدم باید او را بر روی یک سطح شیبدار و بر روی یک سطح صاف بنشاند و برای به حرکت واداشتن سوسک سر و صدا ایجاد کند، یا تکه‎های کوچک شکار برایش قرار دهد تا به سمتش حرکت کند. اگر آدم به اندازه کافی خودش را با او مشغول سازد، سوسک «سریع» زشت بودنش را از دست می‎دهد.
یک بار وقتی فیلسوف به پسر برخورد می‎کند باید او قطعه نانی را که در دست داشت توصیف می‎کرد.
پیرمرد می‎گوید: "در اینجا می‎توانی کلمه <خوب> را به کار ببری، زیرا نان توسط انسان برای خوردن درست می‎شود و می‎تواند برایش خوب یا بد باشد. اما راضی ساختن خود با استفاده از این کلمات در نزد اشیاء بزرگ‎تری که طبیعت برای مقاصد مخصوصی خلق کرده احمقانه است."
پسر به جملات مادربزرگش در باره لُرد فکر می‎کرد. او در درک کردن پیشرفت سریعی داشت، زیرا مشاهدات همیشه به چیزهای کاملاً در دسترس مربوط می‎گشت، مثلاً آنچه باید درک می‎گشت این بود که اسب توسط ابزار درمان سالم گشت یا یک درخت توسط اقدام به کار رفته از بین رفت. او همچنین متوجه می‎گردد که یک شکِ معقول باید همیشه باقی‌می‎ماند، که آیا در تغییرات مشاهده شده واقعاً روش‎هائی مقصرند که مورد استفاده قرار گرفته بودند. پسر اهمیت علمی نوع تفکر بیکن بزرگ را به سختی درک می‎کرد، اما سودمندی آشکار تمام این اقدامات او را به وجد می‎آورد. او فیلسوف را اینگونه درک می‎کرد: یک عصر جدید برای جهان آغاز گشته بود. بشر دانش خود را تقریباً هر روز افزایش می‎داد. و تمام دانش برای افزایش رفاه و خوشبختی دنیوی بود. علم رهبری را در دست داشت. علم در باره گیتی و همه‌چیزی که بر روی زمین وجود داشت از قبیل گیاهان، حیوانات، خاک، آب و هوا  تحقیق اساسی کرده بود تا بشود فایده بیشتری از آنها برد. مهم آن چیزی نبود که آدم باور می‎کرد، بلکه آن چیزی بود که آدم می‎دانست. آدم بیش از حد دارای باور بود و خیلی کم می‎دانست. به این دلیل باید آدم خودش همه‌چیز را با دست‎هایش امتحان می‎کرد، و فقط از آن چیزی صحبت می‎کرد که با چشمان خود دیده و می‎توانست سودی داشته باشد.
این تعلیم جدیدی بود و مردم آماده و مشتاق برای به عهده گرفتن اجرای کارهای جدید مرتباً به آن روی می‎آوردند. کتاب‎ها در این راه نقش بزرگی بازی می‎کردند، گرچه کتاب‎های بدِ زیادی هم وجود داشتند. پسر مطمئن بود اگر بخواهد به افرادی تعلق داشته باشد که کارهای جدید را به عهده می‎گرفتند باید به کتاب‎ها نفوذ کند. البته او هرگز پایش به کتابخانه پیرمرد نرسیده بود. او باید در مقابل اصطبل انتظار لُرد را می‎کشید. حداکثر اجازه داشت اگر پیرمرد چند روز نمی‎آمد او را در پارک ملاقات کند. با این حال کنجکاویش به اتاق مطالعه که در آن هر شب چراغ تا زمانی طولانی روشن بود همیشه بزرگ‎تر می‎گشت. از پرچینی که در مقابل اتاق قرار داشت می‎توانست نگاهی به قفسه کتاب‎ها بیندازد. او تصمیم می‎گیرد خواندن بیاموزد.
البته این کار آسانی نبود. کشیشی که او با این خواهش پیشش می‎رود به او مانند یک عنکبوت روی میز صبحانه نگاه می‎کند.
او با اخم می‎پرسد: "می‎خواهی انجیل خداوند را برای گاوها بخوانی؟" و پسر از اینکه توانست بدون تو دهانی خوردن از آنجا دور شود خوشحال بود. بنابراین باید راه دیگری انتخاب می‎کرد.
در کمد لباس و وسائل عبادت کلیسای روستا یک کتاب دعا قرار داشت. آدم می‎توانست با داوطلبانه معرفی کردن خود برای کشیدن طناب ناقوس به کتاب دست یابد. اگر حالا آدم قادر بود بداند که کشیش کدام قسمت از کتاب دعا را می‎خواند باید کشف یک رابطه در میان کلمات و حروف الفبا امکان‎پذیر می‎گشت. در هرصورت پسر شروع می‎کند حداقل به حفظ کردن برخی کلمات لاتینی که کشیش هنگام مراسم نیایشِ دسته‎جمعی می‎خواند. البته کشیش کلمات را فوق‎العاده نامشخص ادا می‎کرد و اغلب دعاها را هم نمی‎خواند. با این حال پس از مدتی پسر قادر بود آغاز چند دعا را مانند کشیش بخواند. میرآخور او را در یکی از این تمرین کردن‎ها در پشت انبار غافلگیر می‎سازد و کتک می‎زند، زیرا فکر می‎کرد که پسر می‎خواهد با تقلید از کشیش او را مسخره کند. بنابراین پسر تو دهانی را هم تحویل می‎گیرد.
پسر هنوز در تشخیص دادن محل قرار داشتن کلماتی که کشیش از کتاب دعا می‎خواند موفق نشده بود که فاجعه بزرگی روی می‎دهد، فاجعه‎ای که باید به تمام تلاش‎هایش برای یادگیری خواندن فعلاً یک نقطه پایان می‎گذاشت. لُرد گرفتار یک بیماری کشنده می‎شود. او در تمام فصل پائیز مدتی طولانی بیمار بود و در فصل زمستان هنوز بهبود نیافته بود که با یک درشکه رو باز به سمت یک ملک با کیلومترها فاصله می‎راند. پسر اجازه داشت همراه او برود. او در پشت بر روی میله‎ای در کنار صندلی درشکه‎چی ایستاده بود. بازدید انجام می‎گیرد، پیرمرد با قدم‎های بلند به همراه میزبانش به سمت درشکه بازمی‎گردد، در این هنگام در سر راه یک گنجشک یخزده می‎بیند. توقف می‎کند و گنجشک را با عصایش می‎چرخاند.
پسر که با یک کیسه آب جوش پشت سر پیرمرد یورتمه می‎رفت می‎شنود که او از میزبانش می‎پرسد: "فکر می‎کنید که چه مدت این گنجشک اینجا قرار دارد؟"
پاسخ این بود: "از یک ساعت پیش تا یک هفته یا بیشتر."
پیرمرد کوچک اندام متفکر به رفتن ادامه می‎دهد و از میزبانش فقط با حواسی بسیار پرت خداحافظی می‎کند. هنگامیکه درشکه به راه می‎افتد او سرش را به سمت عقب برمی‎گرداند و می‎گوید: "دیک، گوشت هنوز کاملاً تازه است." آنها قسمتی از مسیر را تا اندازه‎ای سریع می‎رانند، زیرا شب مزارع را تاریک می‎ساخت و به سرما سریع افزوده گشته بود. بنابراین چنین اتفاق می‎افتد که هنگام پیچیدن به سمت دروازه حیاط ملک یک مرغ که ظاهراً از اصطبل فرار کرده بود زیر گرفته می‎شود. درشکه‎چی سعی می‎کند از کنار مرغ که سفت و سخت پر پر می‎زد بگذرد، و هنگامیکه مانور بی‎نتیجه می‎ماند پیرمرد علامت ایستادن می‎دهد.
پیرمرد با بیرون کشیدن خود از پتو و پوست خز از درشکه پیاده می‎شود و با تکیه بازو بر شانه پسر، و با وجود هشدارهای درشکه‎چی بخاطر سرما به محلی برمی‎گردد که مرغ قرار داشت. مرغ مُرده بود.
پیرمرد به پسر می‎گوید آن را از روی زمین بردارد و دستور می‎دهد: "احشاء و امعاء را بیرون بیار."
درشکه‎چی همانطور که سست و ضعیف در هوای سرد و بورانی ایستاده بود و تماشا می‎کرد می‎پرسد: "نمی‎شود این کار را در آشپزخانه انجام داد؟"
پیرمرد می‎گوید: "نه اینجا بهتر است. دیک حتماً یک چاقو همراه دارد، و ما برف لازم داریم." پسر آنچه را که به او دستور داده شده بود انجام می‎داد، و پیرمرد که ظاهراً بیماری‎اش و سرما را فراموش کرده بود خودش خم می‎شود و با زحمت فراوان یک مشت برف برمی‎دارد. او برف را درون مرغ فرو می‎کند. پسر این موضوع را درک می‎کند. همچنین او هم برف برمی‎دارد و به معلمش می‎دهد تا درون مرغ کاملاً از برف پُر شود.
پیرمرد با حرارت می‎گوید: "بنابراین باید هفته‎ها تازه بماند. روی سنگفرش سرد انبار بگذاریدش!" او مسیر کوتاه تا در را کمی خسته و سخت تکیه داده به پسر که مرغ را در زیر بغل حمل می‎کرد پیاده می‎رود. هنگامیکه او داخل سالن می‎شود سرما او را می‎لرزاند. صبح روز بعد پیرمرد تب شدیدی داشت. پسر نگران به اطراف می‎رفت و سعی می‎کرد همه‌جا از حال معلمش جویا شود. او چیز زیادی نشنید. زندگی در ملک بزرگ بدون مزاحمت همچنان ادامه داشت. ابتدا در روز سوم چرخشی رخ می‎دهد. او به اتاق کار خوانده می‎شود. پیرمرد بر روی تخت چوبی باریکی در زیر پتوهای زیادی دراز کشیده بود، اما پنجره‎ها باز بودند، طوریکه هوا در آنجا سرد بود. با این وجود به نظر می‎رسید که پیرمرد می‎گدازد. لُرد با صدای لرزانی از وضعیت مرغ می‎پرسد. پسر گزارش می‎دهد که مرغ بدون هیچ تغییری همچنان تازه دیده می‎شود. لُرد با رضایت می‎گوید: "این خوب است. دو روز دیگر باز هم به من گزارش بده!"
پسر بعد از بازگشت تأسف می‎خورد که چرا مرغ را با خود برنداشته بوده است. پیرمرد به نظر می‎رسید از آنچه پیشخدمت‎ها ادعا می‎کردند سالم‎تر باشد.
او برف درون مرغ را دو بار در روز با برف‎های تازه عوض می‎کرد، و هنگامیکه قصد داشت دوباره به اتاق بیمار برود مرغ هیچ از تازگی خود از دست نداده بود. اما او به موانع کاملاً غیرمعمول برخورد می‎کند.
از پایتخت پزشکان آمده بودند. راهرو از صدای پچ پچ و نجوا پُر شده بود، صداهای فرمان‎دهی و فرمان‎بری، و در همه‌جا چهره‎های غریبه وجود داشت.  پیشخدمتی که یک سینی پوشانده شده با پارچه بزرگی را به اتاق حمل می‎کرد او را سریع بیرون می‎کند.
پسر در تمام قبل از ظهر و بعد از ظهر چندین بار برای ورود به اتاق بیمار تلاش‎های بی‎نتیجه می‎کند. به نظر می‎رسید که پزشکان غریبه قصد دارند در قصر ساکن شوند. آنها مانند پرندگان بسیار بزرگِ سیاهی به نظر می‎رسیدند که خود را بر روی مرد بیمار بی‎دفاع گشته‎ای می‎نشاندند. او در حدود شب خود را درون یک اتاقک بسیار سرد در راهرو مخفی می‎سازد. او تمام وقت از سرما می‎لرزید اما آنجا را مناسب می‎یافت، زیرا مرغ بخاطر آزمایش باید حتماً سرد نگاه داشته می‎شد.
سر و صدا در حین شام تا اندازه‎ای خاموش می‎گردد، و پسر می‎تواند به اتاق بیمار برود. پیرمرد تنها بود، همه برای غذا خوردن رفته بودند. در کنار تختخواب کوچک یک چراغ مطالعه با حبابی سبز رنگ قرار داشت. صورت پیرمرد به طور عجیبی کوچک گشته و رنگی شبیه به موم داشت. چشم‎ها بسته بودند، اما دست‎ها نا آرام بر روی پتو تکان می‎خوردند. پنجره‎ها را بسته بودند و اتاق بسیار گرم بود.
پسر در حالیکه مرغ را متشنج به جلو نگاه داشته بود چند قدم به تخت نزدیک می‎شود و با صدای آرامی چند بار می‎گوید: «لرد». او جوابی نمی‎گیرد. اما به نظر می‎رسید که مرد بیمار نخوابیده است، زیرا لب‎هایش گاهی طوری حرکت می‎کردند که انگار حرف می‎زند، پسر که از اهمیت ادامه دستورالعمل‎ها در رابطه با آزمایش علمی مطمئن بود تصمیم می‎گیرد توجه او را تحریک کند. اما قبل از آنکه بتواند پتو را کمی کنار بکشد ــ او باید مرغ را با جعبه‎ای که در آن جاسازی شده بود بر روی صندلی قرار می‎داد ــ، احساس کرد که از پشت گرفته شده و به عقب کشیده می‎شود. یک انسان چاق با صورتی خاکستری رنگ به او مانند قاتل نگاه می‎کرد. پسر با هوشیاری خود را از دست او رها می‎سازد و با یک حرکت سریع جعبه را برمی‎دارد و از در اتاق خارج می‎شود. در راهرو به نظرش می‎رسد پیشخدمتی که از پله‎ها بالا آمده بود او را دیده است. این بد بود. او چطور می‎توانست ثابت کند که به دستور لُرد برای انجام یک آزمایش مهم آمده بوده است؟ پیرمرد کاملاً در ید قدرت پزشکان بود، پنجره‎های بسته اتاق این را نشان می‎دادند.
و براستی می‎بیند که یک خدمتکار در حیاط به سمت اصطبل  می‎رفت. به این خاطر او از خوردن شام صرفنظر می‎کند و پس از آنکه مرغ را به زیرزمین می‎برد خود را در اتاق آذوغه مخفی می‎سازد. تحقیقاتی که بر بالای سرش در نوسان بود خوابش را ناآرام می‎سازد. صبح روز بعد با ترس و تردید از مخفیگاهش خارج می‎گردد.
هیچکس کاری به کار او نداشت. یک رفت و آمد وحشتناک در حیاط برقرار بود. لُرد نزدیک صبح مُرده بود. پسر تمام روز را مانند آنکه توسط خوردن ضربه‎ای به سرش گیج باشد در اطراف می‎رفت. او این احساس را داشت که دردِ از دست دادن معلمش نمی‎تواند بهبود یابد. هنگامیکه او در اوایل شب با یک کاسه پُر از برف از زیرزمین پائین می‎رود، اندوه او بخاطر فوت معلمش تبدیل به اندوه به پایان نرسیدن آزمایش علمی می‎گردد، و او بر بالای جعبه اشگ می‎ریزد. سرنوشت این کشف بزرگ چه می‎شود؟
با بازگشت به حیاط ــ پاهایش چنان سنگین به نظرش می‎آمدند که او سرش را برمی‎گرداند و به رد پای خود در برف نگاه می‎کند تا ببیند که آیا عمیق‎تر از همیشه می‎باشند ــ، او متوجه می‎شود که پزشکانِ لَندنی هنوز آنجا را ترک نکرده‎اند. درشکه‎های‎شان هنوز آنجا بودند. او با وجود عدم تمایلش تصمیم می‎گیرد کشف را با آنها در میان بگذارد. آنها مردانی دانشمند بودند و باید اهمیت آزمایش علمی را درک کنند. او جعبه کوچک با مرغ منجمد را می‎آورد و در پشت چاه آب می‎ایستد تا یکی از آقایان، یک مرد کوتاه اندام و نه چندان وحشت‌برانگیز به چاه نزدیک می‎شود. او قدم جلو می‎گذارد و جعبه‎اش را به او نشان می‎دهد. ابتدا صدا در گلویش گیر می‎کند، اما بعد موفق می‎شود با جملات بریده منظورش را بیان کند.
"جناب، لُرد این مرغ را شش روز قبل مُرده پیدا کرد. ما آن را با برف پُر ساختیم. لُرد معتقد بود که مرغ می‎تواند تازه بماند. خودتان ببینید! مرغ کاملاً تازه مانده است!" مرد با شگفتی به داخل جعبه خیره می‎شود، سپس می‎پرسد: "خوب که چه؟" پسر می‎گوید: "مرغ خراب نشده است." مرد می‎گوید: "که اینطور." پسر فوری می‎گوید: "خودتان ببینید." مرد می‎گوید: "من می‎بینم" و در حال تکان دادن سر به رفتن ادامه می‎دهد.
پسر مبهوت به رفتن او نگاه می‎کند. او نمی‎توانست مرد کوتاه اندام را درک کند. آیا مگر پیرمرد با پیاده شدن از درشکه در سرما و اجرای آزمایش علمی مرگ را به جان نخریده بود؟ او با دستان خودش برف از روی زمین برداشت. این یک واقعیت بود. او آهسته به سمت درِ انبار بازمی‎گردد، اما در مقابل در لحظه کوتاهی می‎ایستد، سپس به سرعت برمی‎گردد و به سمت آشپزخانه می‎دود.
او آشپز را مشغول کار می‎یابد، زیرا قرار بود عزاداران از اطراف برای شام به آنجا بیایند. آشپز با عصبانیت می‎غرد: "می‎خواهی با پرنده چه کار کنی؟ این که کاملاً یخ زده است!"
پسر پاسخ می‎دهد: "مهم نیست. لُرد گفت که مهم نیست."
آشپز یک لحظه با حواسی پرت خیره به او نگاه می‎کند، سپس احتمالاً برای دور انداختن چیزی با یک تابه بزرگ در دست به سمت در می‎رود.
پسر مجدانه با جعبه به دنبالش می‎رود و ملتمسانه می‎پرسد:  "آیا نمی‎شود آن را  امتحان کرد؟" آشپز صبرش به پایان می‎رسد. او با دست‎های قدرتمندش مرغ را برمی‎دارد، با شدت آن را به حیاط پرتاب می‎کند و با عصبانیت فریاد می‎کشد: "چیز دیگری در سر نداری؟ آن هم وقتی که  لُرد فوت کرده!"
پسر با عصبانیت مرغ را از روی زمین برمی‎دارد و از آنجا دور می‎شود.
هر دو روز بعد با مراسم تشییع جنازه پُر شده بود. او کار زیادی برای انجام دادن داشت، باید اسب‎ها را زین می‎کرد یا زین‎شان را پائین می‎آورد و برای ریختن برفِ تازه در جعبه شب‎ها تقریباً با چشمان باز می‎خوابید. همه‌چیز در چشمش ناامید کننده دیده می‎گشت؛ عصر جدید به پایان رسیده بود.
اما در روز سوم، روز خاکسپاری، شستشو کرده و پاکیزه و با بهترین لباسش احساس می‎کند که حالت روحی‎اش عوض شده است. هوای آفتابی زمستانی زیبا بود و از سمت روستا ناقوس‎ها به صدا افتاده بودند.
او پُر گشته از امیدی تازه به زیرزمین می‎رود و مدتی طولانی و دقیق مرغ مُرده را تماشا می‎کند. او نمی‎توانست هیچ ردی از فاسد شدن در مرغ ببیند. با احتیاط حیوان را درون جعبه قرار می‎دهد، آن را با برف پاک و سفید پُر می‎سازد، زیر بغل می‎گیرد و به سمت روستا به راه می‎افتد.
او شاد و سوت‌زنان  داخل آشپزخانه کوتاه مادربزرگش می‎شود. بعد از فوت پدر و مادرش مادربزرگ او را بزرگ کرده بود، و پسر به او اعتماد داشت. پسر بدون آنکه اول جعبه را نشان دهد به پیرزن که برای رفتن به مراسم خاکسپاری لباس می‎پوشید از آزمایش علمی لُرد گزارش می‎دهد. مادربزرگ با صبوری به او گوش می‎کند و سپس می‎گوید: "اما آدم این را که می‎داند. آنها در سرما سفت و سخت می‎شوند و مدتی خود را نگه می‎دارند. چه چیز بخصوصی باید در آن باشد؟"
پسر جواب می‎دهد "من فکر می‎کنم آدم می‎تواند هنوز آن را بخورد" و تلاش می‎کند تا حد امکان بی‎تفاوت به نظر آید.
"خوردن مرغی که یک هفته مُرده است؟ اما این مرغ مسموم است!"
"چرا؟ اگر که از زمان مُردن تا حالا هیچ تغییری نکرده باشد؟ و توسط درشکه‎چی لُرد کشته شده، بنابراین سالم بوده."
پیرزن با اندکی بی‎تابی می‎گوید: "اما از درون، از درون فاسد شده است!"
پسر در حالیکه با چشمان شفافش به مرغ نگاه می‎کرد محکم می‎گوید: "من اینطور فکر نمی‎کنم. درونش تمام مدت از برف پُر بود. من فکر می‎کنم باید آن را بپزم." پیرزن عصبانی می‎شود.
سرانجام مادربزرگ می‎گوید: "تو با من به خاکسپاری می‎آئی. لُرد برایت به اندازه کافی کار انجام داد، من فکر می‎کنم که تو می‎تونی پشت سر تابوتش خیلی منظم راه بری."
پسر به او جواب نمی‎دهد. در حالیکه مادربزرگ چارقد پشمی سیاه را به سر می‎گذاشت او مرغ را از جعبه خارج می‎کند، آخرین آثار برف بر روی مرغ را با فوت می‎پراکند و آن را بر روی دو قطعه چوب در مقابل اجاق قرار می‎دهد. باید یخ آن ذوب می‎گشت.
پیرزن دیگر به او نگاه نمی‎کرد. هنگامیکه پیرزن آماده می‎شود دست پسر را می‎گیرد و قاطعانه با او بیرون می‎رود. پسر فاصله قابل توجهی را مطیعانه می‎رود. مردان و زنان دیگری هم برای رفتن به مراسم خاکسپاری در راه بودند. ناگهان او فریادی از درد می‎کشد. یکی از پاهایش در توده برف فرو رفته و گیر کرده بود. او با چهره‎ای دردآلود پایش را بیرون می‎کشد، لنگان لنگان به سمت سنگ بزرگی در کنار جاده می‎رود، در حال مالیدن پایش بر روی آن می‎نشیند و می‎گوید: "پای من خیلی درد می‎کنه." مادربزرگ مشکوکانه به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "تو می‎تونی خوب راه بری."
پسر با ترشروئی جواب می‎دهد: "نه. اما اگر حرفم را باور نمی‎کنی، می‎تونی پیشم بشینی تا درد پا تموم بشه." پیرزن در سکوت کنار او می‎نشیند.
یک ربع ساعت می‎گذرد. هنوز هم تعداد کمی از ساکنین روستا از آنجا می‎گذشتند. آن دو چمبانه‌زده و لجوج در کنار جاده باریک نشسته بودند.
سپس پیرزن خیلی جدی می‎گوید: "آیا او به تو یاد نداد که آدم دروغ نمی‎گوید؟" پسر جواب نمی‎دهد. پیرزن که سردش شده بود آه می‎کشد، از جا برمی‎خیزد و می‎گوید: "اگر تا ده دقیقه دیگه نیائی، به برادرت می‎گم که تنبیه‎ات کنه." و با این حرف تلو تلو خوران با عجله به راه می‎افتد تا سخنرانی مراسم خاکسپاری را از دست ندهد.
پسر صبر می‎کند تا پیرزن به اندازه کافی دور شود، و بعد آهسته از جا بلند می‎شود. او در خلاف مسیر به راه می‎افتد، اما هنوز اغلب به پشت سرش نگاه می‎کرد و همچنین مدتی هم می‎لنگید و راه می‎رفت. و ابتدا وقتی یک پرچین او را از پیرزن مخفی می‎سازد دوباره به معمولی رفتن ادامه می‎دهد.
پسر در کلبه کنار مرغ می‎نشیند و با توقع فراوان به آن نگاه می‎کند. او مرغ را در یک دیگ با آب خواهد پخت و یکی از بال‎هایش را خواهد خورد. بعد خواهد دید که آیا مسموم بوده است یا نه.
او هنوز نشسته بود که از دوردست شلیک سه گلوله توپ شنیده می‎شود. گلوله‎ها به افتخار فرانسیس بیکن، بارون از وراولم، صدراعظم عالی سابق انگلستان شلیک شده بودند، به افتخار فردی که تعداد زیادی از همعصران خود را از بیزاری پُر ساخته بود، اما همچنین بسیاری را از اشتیاق برای علوم مفید.
 
دو پسر
یک زن روستائی در تورینگن در ژانویه 1945 هنگامیکه جنگ هیتلر رو به پایان بود خواب می‎بیند پسرش در مزرعه او را صدا می‎زند، خواب‎آلود به حیاط می‎رود و فکر می‎کند پسرش را در کنار پمپ آب در حال نوشیدن آب می‎بیند. وقتی پسرش را مخاطب قرار می‎دهد متوجه می‎گردد که او یکی از اسیرانِ جوانِ روسی است که در مزرعه کار اجباری انجام می‎دادند. چند روز بعد از آن شاهد صحنه عجیبی می‎شود. او غذای اسرا را که در جنگل کوچک نزدیک مزرعه کُنده درختان را از زیر خاک باید بیرون می‎آوردند می‎برد. هنگام بازگشت با نگاه کردن از بالای شانه به پشت سرش همان جوان اسیر را می‎بیند که صورتش او را ضعیف نشان می‎داد، او صورتش را ناامیدانه به سمت دیگ آشی چرخانده بود که کسی آن را به او می‎داد، و ناگهان این صورت خود را به صورت پسرش تبدیل می‎سازد. تبدیل گشتن سریع صورت این جوان به صورت پسرش و دوباره غیر واضح شدن سریع آن برایش در چند روز بعد هم به کرات رخ می‎دهند. سپس اسیر جنگی بیمار می‎شود؛ او بدون تیمار گشتن در انبار غله در رختخواب باقی‌می‎ماند. زن روستائی کشش رو به افزایشی احساس می‎کرد که برای او چیز مقوی‎ای ببرد، اما برادرش، یک معلول جنگی، که اداره مزرعه با او بود و با اسرا خشن رفتار می‎کرد مانع این کار می‎شود، بخصوص حالا، زمانیکه همه‌چیز شروع به زیر و رو شدن گذارده و ترس از اسرا در روستا آغاز گشته بود. گرچه زن روستائی نمی‎توانست با استدلال‎های برادرش موافق باشد؛ اما کمک به این افرادِ مادون انسان را که در باره‎شان چیزهای وحشتناکی شنیده بود به هیچوجه درست نمی‎دانست. او در وحشت از آنچه ممکن است دشمن بر سر پسرش که در جبهه شرق می‎جنگید بیاورد زندگی می‎کرد. بنابراین هنوز تصمیم نیمه‌راسخ کمک به این اسیر را به مورد اجرا نگذاشته بود که یک شب در باغ کوچک میوه از برف پوشیده شده گروهی از اسرا را هنگام یک گفتگوی پُر حرارت غافلگیر می‎سازد، آنها احتمالاً برای اینکه بتوانند مخفیانه این گفتگو را انجام دهند در سرما ایستاده بودند. مرد جوان هم آنجا ایستاده بود، با تب و لرز، و، احتمالاً بخاطر وضعیت جسمانی ضعیفش بود که با دیدن او عمیق‎تر از دیگران وحشت کرد. حالا در حین این وحشت دوباره تغییر عجیب در صورت مرد جوان رخ می‎دهد، طوریکه زن در صورت او چهره وحشت‎زده پسرش را می‎دید. این جریان فکر زن را عمیقاً به خود مشغول می‎سازد، و گرچه طبق وظیفه به برادرش گفتگوی پنهانی در باغ کوچک میوه را گزارش می‎دهد، اما  تصمیم می‎گیرد ژامبون گوشت خرگوش آماده کرده را پنهانی به مرد جوان برساند. این کار مانند برخی از اعمال خوب در زمان رایش سوم بسیار سخت و خطرناک بود. زن با این کار برادرش را دشمن خود می‎ساخت، و همچنین نمی‎توانست به اسرای جنگی هم اطمینان داشته باشد. با این وجود در این کار موفق می‎شود. البته او در این وقت کشف می‎کند که اسرا واقعاً قصد فرار داشتند، زیرا این خطر که آنها را قبل از رسیدن ارتش سرخ به سمت غرب ببرند یا به سادگی به قتل برسانند هر روز بیشتر تهدیدشان می‎کرد. زن روستائی نتوانست خواهش مرد جوان اسیر را که تلاش می‎کرد با چند کلمه آلمانی و پانتومیم آن را به او بفهماند رد کند، و بنابراین اجازه داد که اسرا او را در نقشه فرار خود درگیر سازند. او ژاکت و یک قیچی بزرگ حلب‎بری تهیه می‎کند. عجیب این بود که تغییر چهره اسیر به چهره پسرش دیگر اتفاق نمی‎افتاد؛ زن روستائی حالا فقط به مرد جوان غریبه کمک می‎کرد. بنابراین برای زن روستائی این یک شوک بود وقتی یک روز صبح در پایان ماه فوریه به پنجره اتاق ضربه زده می‎شود و او از میان شیشه پنجره در گرگ و میش چشمش به صورت پسرش می‎افتد. این بار پسرش بود. او یونیفرم نظامی پاره شده اس‎اس‎های مسلح را بر تن داشت، واحد نظامی او تلف شده بودند، و او با هیجان گزارش می‎داد که روس‎ها فقط چند کیلومتر تا روستا فاصله دارند. بازگشت او به خانه باید حتماً مخفی نگاه داشته می‎گشت. در یک نوع شورای جنگ که زن روستائی، برادرش و پسرش در گوشه‎ای از اتاق زیر شیروانی برگزار می‎کنند، در درجه اول تصمیم گرفته می‎شود که خود را از شر اسرای جنگی خلاص کنند، زیرا که آنها احتمالاً مرد اس‎اس را دیده بودند و در مورد رفتار خشن آنها نیز حتماً شهادت می‎دادند. در آن نزدیکی یک معدن سنگ وجود داشت. مرد اس‎اس اصرار می‎کرد که او مجبور است در شب بعد اسرا را تک تک با فریب از انبار غله خارج سازد و بکشد. بعد آنها می‎توانستند جسدها را به معدن سنگ ببرند. باید به اسرا در شب چند بطر سهمیه شراب داده می‎شد؛ برادر می‎گوید این کار توجه آنها را بیش از حد جلب نخواهد کرد، زیرا او و خدمه طبق قرار قبلی در این اواخر با روس‎ها دوستانه رفتار کرده بودند تا آنها را در آخرین لحظه به خود مهربان سازند. وقتی مرد جوانِ اس‎اس نقشه را طرح می‎کرد ناگهان می‎بیند مادرش می‎لرزد. مردها تصمیم می‎گیرند که دیگر به هیچوجه به او اجازه نزدیک شدن به انبار غله را ندهند. بنابراین زن با وحشت تمام انتظار فرا رسیدن شب را می‎کشد. روس‎ها ظاهراً شراب را با سپاس پذیرفته بودند، و زن صدای مست آواز سودائی‎شان را می‎شنید. اما وقتی پسرش حدود ساعت یازده شب به انبار غله می‎رود اسرا را آنجا نمی‎یابد. آنها به مست بودن تظاهر کرده بودند. به ویژه رفتار دوستانه غیر طبیعی این اواخر در مزرعه آنها را متقاعد ساخته بود که باید ارتش سرخ کاملاً نزدیک شده باشد. ــ روس‎ها در نیمه دوم شب می‎آیند. پسر بر روی کف اتاق زیر شیروانی مست دراز کشیده بود، در حالیکه بر زن روستائی هراس مستولی شده بود و سعی می‎کرد یونیفرم نظامی اس‎اس او را بسوزاند. همچنین برادرش هم مست کرده بود؛ او خودش مجبور گشت از سربازان روسی استقبال کند و به آنها غذا بدهد. او این کار را با چهره‎ای به سنگ تبدیل شده انجام می‎داد. روس‎ها صبح عزیمت می‎کنند، ارتش سرخ به پیشروی‎اش ادامه می‎دهد. پسر، خسته از بی‌خوابی، دوباره درخواست شراب می‎کند و تصمیم راسخش را از پیوستن به نیروهای عقب نشسته آلمانی و ادامه دادن به جنگیدن ابراز می‎کند. زن روستائی تلاش نمی‎کند برایش توضیح دهد که ادامه دادن به جنگیدن حالا مرگ حتمی معنا می‎دهد. با ناامیدی خودش را بر سر راه پسرش می‎اندازد و با گرفتن پاهایش سعی می‎کند از رفتن او جلوگیری کند. پسر مادرش را هُل می‎دهد و او را بر روی کاه‎ها می‎اندارد. زن روستائی در حال برخاستن یک مالبند در دست احساس می‎کند، و با یک ضربه سریع پسر دیوانه را بیهوش می‎سازد. قبل از ظهر همان روز زنی روستائی یک گاری‌دستی را به نزدیک‎ترین بازار محل به مرکز فرماندهی روس‎ها می‎کشد و پسرش را با دست‎های با طناب بسته شده بعنوان اسیر جنگی تحویل می‎دهد، برای اینکه او، طوریکه زن روستائی سعی می‎کرد به یک مترجم توضیح دهد، زندگیش را حفظ کند.
 
بسته پستی خدای مهربان
صندلی‎ها و لیوان‎های چای‎تان را بردارید و بیائید اینجا در کنار اجاق و ویسکی را فراموش نکنید. این خوب است که آدم وقتی از سرما تعریف می‎کند خود را گرم نگاه دارد.
بعضی مردم، به ویژه نوع خاصی از مردها که با احساساتی بودن مخالفند نفرت شدیدی از کریسمس دارند. اما حداقل یک کریسمس در زندگی من واقعاً به یاد ماندنی‎ست، و آن شب کریسمس سال 1908 در شیکاگو بود.
من اوایل ماه نوامبر به شیکاگو رفته بودم، و وقتی از اوضاعِ کلی سؤال کردم به من فوری گفتند سخت‎ترین زمستان این شهر ناخوشایند خواهد گشت. هنگامیکه من پرسیدم شانس یک صنعتگر برای کار چطور است، به من گفتند که صنعتگر هیچ شانسی برای پیدا کردن کار ندارد، و وقتی محل خواب جستجو کردم همه‌چیز برایم خیلی گران بود. و این را افراد زیادی در همه حرفه‎ها در این زمستان 1908 در شیکاگو تجربه کردند.
و در تمام ماه دسامبر باد نفرت‎انگیز از سمت دریاچه میشیگان می‎وزید، و در اواخر ماه یک ردیف از کارخانه‎های بزرگ بسته‎بندی گوشت کار را تعطیل می‎کنند و سیلی از بیکاران در خیابان‎های سرد به راه می‎افتد.
ما در تمام روز در تمام محله‎های شهر چهار نعل می‎رفتیم و مأیوسانه کار جستجو می‎کردیم و خوشحال بودیم اگر می‎توانستیم در شب به یک کافه کوچک پُر از مردم خسته در منطقه کشتارگاه پناه ببریم. در آنجا ما لااقل محل گرمی داشتیم و می‎توانستیم آرام بنشینیم. و تا زمانیکه امکانش وجود داشت با یک گیلاس ویسکی می‎نشستیم، و ما در تمام روز همه‌چیز برای این یک گیلاس ویسکی پس‎انداز می‎کردیم، برای این یک گیلاس ویسکی که مشتمل بر گرما، سر و صدا و رفقا می‎گشت، تمام آن چیزهائی که هنوز برای امیدوار بودن برای ما وجود داشت.
همچنین در شب کریسمس این سال هم ما در آنجا نشسته بودیم، و کافه حتی شلوغ‎تر و ویسکی آبکی‎تر و مشتری‎ها مأیوس‎تر از همیشه بودند. این آشکار است که نه مشتری‎ها حال و هوای جشن و سرور را داشتند و نه کافه‎چی، زیرا تمام مشکل مهمان‎ها از این تشکیل شده بود که تمام شب را باید با یک گیلاس ویسکی بگذرانند، و تمام مشکل کافه‎چی پیدا کردن کسانی بود که گیلاس خالی در برابر خود داشتند.
اما در حدود ده شب دو سه جوانک داخل می‎شوند، که، شیطان می‎داند از کجا، چند دلار در جیب داشتند، و چون حالا در شب کریسمس احساسات در فضا معلق بود، تمام مشتری‎ها را به چند گیلاس ویسکی دعوت می‎کنند. پنج دقیقه پس از آن دیگر کافه قابل شناختن نبود.
همه برای خود ویسکی تازه می‎آوردند، (و حالا کاملاً دقت می‎کردند که گیلاس‎ها درست پُر شود)، میزها را به کنار هم می‎کشند، و از یک دختر با ظاهری یخ زده خواهش می‎شود یک کیک‌واک برقصد، در حالیکه تمام حاضرین در جشن با دست با ریتم موسیقی کف می‎زدند. اما چه باید بگویم، ممکن است شیطان دست‎های سیاهش را در بازی داشت، با این کار حال و هوای مناسبی ایجاد نگشت.
آری، جشن از همان آغاز یک جوّ واقعاً ملتهب به خود می‎گیرد. من فکر می‎کنم، این فشاری بود که اجبار هدیه دادن به همدیگر همه را به هیجان آورده بود. حاضرین به هدیه دهندگان این حال و هوای شب کریسمس دوستانه نگاه نمی‎کردند. بلافاصله پس از اولین گیلاس‎های ویسکی این طرح ریخته می‎شود که یک هدیه کریسمس درست و حسابی مناسب هر فرد تهیه شود.
از آنجا که هدایای فراوانی در دسترس نبود، بنابراین می‎خواستیم هدایای کم‎ارزشی انتخاب کنیم که مناسب هدیه‎گیرنده باشد و شاید حتی یک معنی عمیق‎تر هم نتیجه دهد.
بنابراین به کافه‎چی یک سطل آب برف کثیف که از آن به اندازه کافی در خیابان وجود داشت هدیه می‎دهیم، تا بتواند باقیمانده ویسکی‎اش تا شروع سال جدید کفایت کند. به گارسون یک قوطی کنسرو کهنه استفراغ هدیه می‎دهیم، تا با آن حداقل یک قطعه مناسب آشپزی داشته باشد، و به یک دختر که در کافه کار می‎کرد یک چاقوی جیبی هدیه می‎دهیم تا حداقل بتواند با آن لایه پودر از سال قبل باقیمانده را از صورتش بخراشد.
همه این هدایا توسط حاضرین، شاید فقط بجز هدیه گیرندگان، با تشویق قابل توجه‎ای مواجه می‎گردد. و سپس سرگرمی اصلی شروع می‎شود.
در واقع در میان ما مردی بود که باید یک نقطه ضعف داشته باشد. او شب‎ها آنجا می‎نشست، و مردمی که او را می‎شناختند فکر می‎کردند می‎توانند با اطمینان ادعا کنند که او ــ گرچه او خود را بی‎تفاوت نشان می‎داد ــ باید یک ترس مخصوص شکست‎ناپذیر در برابر هر آنچه به پلیس مربوط می‎گشت داشته باشد. اما همه می‎توانستند ببینند که او مشوش است.
ما برای این مرد هدیه کاملاً ویژه‎ای در نظر می‎گیریم. با اجازه کافه‎چی از یک کتاب راهنمای تلفن قدیمی سه صفحه را پاره می‎کنیم، که بر رویشان شماره تلفن‎های بسیاری از اداره‎های پلیس قرار داشتند، آنها را با دقت در یک روزنامه بسته‎بندی می‎کنیم و آن را به مرد تحویل می‎دهیم.
هنگامیکه بسته را به او تقدیم می‎کردیم یک سکوت بزرگ برقرار می‎گردد. مرد با تردید بسته را در دست می‎گیرد و با یک لبخند کمی آهکین ما را از پائین به بالا نگاه می‎کند. من متوجه می‎شوم که چگونه او با انگشتانش پاکت را لمس می‎کرد تا قبل از باز کردن حدس بزند چه می‎تواند در آن باشد. اما بعد فوری آن را باز می‎کند.
و حالا چیز بسیار عجیبی رخ می‎دهد. مرد در حال کشیدن نخ بسته‎بندی بود که نگاهِ غایبش به روزنامه که ورق‎های جالب کتاب راهنمای تلفن در آن قرار داشتند می‎افتد. اما در این هنگام نگاهش دیگر غایب نبود. تمام بدن نازکش (او بسیار دراز بود) روزنامه را پوشانده و صورتش را کاملاً به سمت روزنامه خم کرده و مشغول خواندن بود. من هرگز، نه قبل و نه بعد، انسانی را آنطور در حال خواندن ندیدم. او آنچه را می‎خواند یکسره می‎بلعید. و سپس او به بالا نگاه می‎کند. و من دوباره هرگز، نه قبل و نه بعد، یک مرد را ندیدم که چنین درخشنده دیده شود.
او با یک صدای زنگزده و با زحمت آرامی که در تضاد مسخره‎ای با چهره درخشانش بود، طوریکه انگار کل ماجرا مدت‎هاست برای همه روشن بوده است می‎گوید: "داشتم روزنامه می‎خواندم. همه در اوهایو می‎دانند که من کوچک‎ترین ارتباطی با کل ماجرا نداشته‎ام." و سپس می‎خندد.
و حالا همه ما که با تعجب آنجا ایستاده بودیم و چیز کاملاً متفاوتی انتظار می‎کشیدیم تقریباً فقط متوجه گشتیم که او را متهم ساخته بودند و در این بین، آنطور که از روزنامه مطلع شده است از او اعاده حیثیت شده بود، به این خاطر ما هم ناگهان با صدای بلند و تقریباً از ته قلب شروع به خندیدن می‎کنیم، و در نتیجه یک انرژی بزرگ در جشن‎مان پدید می‎آید، تلخی خاص بطور کامل فراموش شده بود، و این یک جشن کریسمس باشکوهی می‎گردد که تا صبح ادامه داشت و همه را خشنود ساخت.
و در این خشنودی عمومی، این نکته که آن تکه روزنامه را ما انتخاب نکرده بودیم بلکه خدا، البته دیگر هیچ نقشی بازی نمی‎کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر