چکمه‎هایم.

<چکمه‎هایم> از کارل اِوالد را در اسفند سال 1392 ترجمه کرده بودم.

در اسمالند
مهمانخانه روستا از مهمان‎ها زندگی نمی‎کند. مالک آن به سختی می‎داند چه مبلغی باید برای تختخواب تقاضا کرد؛ و تمایل برای بدست آوردن نهار او را به دستپاچگی ناگواری دچار می‎سازد.
او از فروش مشروبات الکلی زندگی می‎کند و با این امتیازش بر چندین کیلومترِ اطرافِ خود حاکم است.
سر ساعت هشت شب درِ مغازه‎اش را می‎بندد و به سمت خانه رعیتی‎اش که در آن نزدیکی قرار دارد یورتمه می‎رود. در حالی که او میهمانخانه را تحویل دخترش می‎دهد.
یک شب من در ایوان نشسته بودم. دو دقیقه از ساعت هشت می‎گذشت. در این لحظه یک زن کوچک و جوان و کارگر روزمزدی را در حال آمدن می‎بینم که قصد خرید معجونِ فراموشی برای سرور و شوهرش داشت.
من در زندگی‎ام چهره‎هایِ غمگینِ فراوانی دیده‎ام، اما وقتی که مرد کلید را در برابر بینی او در قفل چرخاند هیچکدام از آن چهره‎ها اینچنین مانند چهرۀ او غمگین نبودند.
مرد می‎گوید: "تو دیر آمدی."
زن رفتنِ مرد و آهسته دور شدنش را تماشا می‎کند. مرد برای کسب و کارِ خود اهمیت زیادی قائل نبود ... در هرحال رقیبی برای او وجود نداشت. شاید آگاهی از این مطلب او را اخلاقمند ساخته و او فکر می‎کرده: خوب شد که ما شوهرِ این زنِ کوچک و جوان را از این مستی در امان داشتیم. چنین چیزی اتفاق می‎افتد! اخلاقمندی از مسیرهای عجیب و غریبی در انسان‎ها وارد می‎شود.
من اما در چهرۀ زنِ کوچک و جوان خواندم که بخاطر دیر به خرید رفتن کتک خواهد خورد. شاید زن وقت را پیش همسایه‎اش گذرانده بوده است. شاید که در مسیر طولانیِ جنگلِ درختانِ کاج خوابش برده باشد ...
من بدنبال مرد عرق‌فروش می‎دوم. من یک بطری شراب می‎خواستم ... از بهترین‎ها. او انگار خودِ مهربانی شده باشد با من بازمی‎گردد. و زنِ کوچکِ جوان از میان شکافِ در می‎لغزد و با من داخل مغازه می‎شود؛ زن یک پیاله کنیاک می‎گیرد و با شتاب به خانه بازمی‎گردد.
من رفتنِ زن را در حالیکه تاریکی افزایش می‎یافت تماشا می‎کردم.
برایم کاملاً روشن بود که کار غیراخلاقی‎ای انجام داده‎ام. و من بسیار خوشحال بودم. برایم بی‌اهمیت بود که آندریاس یا کارلِ او امشب تمام عقلش را در الکل غرق می‎کند ...
من گیلاسم را بلند می‎کنم و شراب وحشتناکم را به سلامتی ستمدیدگان می‎نوشم.

طرحی از سفر به هامبورگ
1. کارشناس افتخاری اقتصاد
او هر روز ــ با درشکه‌‎چی و خادم ــ تا محلی در کنار آوسِنآلستِر می‎رانَد. آنها آنجا او را پیاده می‎کنند و دوباره به حرکت می‎افتند؛ آنها این کار را خیلی با احترام و مصمم انجام می‎دهند. او تهدیدکنان سرِ طلائیِ عصایش را به دنبال آنها تکان می‎دهد، غرغر می‎کند و دشنام می‌دهد؛ و چشم‎ها در سر سرخش خیس می‎شوند. سپس او در چکمه‌های پارچه‌ای که پاهای نقرسی‌اش را در خود دفن کرده است لرزان از آنجا دور می‌شود.
موضوع از این قرار است: او باید پیاده به خانه برود.
و حالا باد کلاهش را برمی‌دارد و مستقیم به دریاچه آلستر می‌‎اندازد. سه دسته مو، هر یک به بلندی یک چهارم ساعد دست ــ هفت عدد مو در هر دسته ــ بر روی جمجمه‌‎اش به اطراف بال بال می‌زنند و او را کاملاً مشوش می‌سازند. من دسته‌های مو را به چنگ می‌آورم، آنها را آرام می‌سازم و کلاهم را بر سرش می‌گذارم.
او می‌گوید: "من از شما متشکرم ... اما خودتان؟"
من می‌گویم: "مهم نیست، من کچلم."
او با لحنی سپاسگزارانه خود را معرفی می‎کند: "هزارمارک، کارشناسِ افتخاریِ اقتصاد.
از اینکه او با معرفی خود سرفرازم ساخته خوشحال می‎شوم، خیلی مایلم کلاهم را به احترام او از سر بردارم اما نمی‎توانم، زیرا او کلاهم را بر سر دارد. او خود را به بازویم آویزان می‌کند و من او را تا پایانِ خیابان با خود می‌کشم. او از لهجه‎ام متوجه دانمارکی بودنم می‎گردد.
"دانمارکی‎ها مردم خوبی‎اند، اما ..."
من می‎گویم: "موسیقیدان بدی‎اند."
او به زور می‎خندد، و من به کشیدن او ادامه می‎دهم. بعد او می‎ایستد و مرغ‎های نوروزی را تماشا می‌کند، می‌گذارد که من ماهی بخرم و برای پرنده‎ها پرتاب کنم و او با نشاط است.
او می‎گوید: "آن خیکی را نگاه کنید، اصلاً میلی به سیر غذا خوردن ندارد. ... آیا شما هم در دانمارک مرغ نوروزی دارید؟"
من پاسخ می‌دهم: "البته. کارشناس افتخاریِ اقتصاد بودن نزد ما چیز عادی‎ای است."
این حرف من او را تکان کوچکی می‎دهد، اما بعد لبخند زورکی‎ای می‌زند و دوباره به بازویم آویزان می‎شود و می‎خواهد که به رفتن ادامه دهیم.
"دانمارکی‎ها موسیقیدانان خوبی‎اند ..."
من می‎گویم: "اما مردم بدی‎اند. و حالا من باید بروم."
"شما می‎خواهید بروید؟ کجا می‎خواهید بروید ... چرا نمی‎توانید هنوز کمی از راه را همراهیم کنید ..."
من اظهار می‌‎دارم: "من می‌خواهم آن سمت به مغازه بروم و برای خودم یک کلاه بخرم."
"بله، اما ... آیا نمی‎خواهید ... اما معقول‎تر این است که ..."
"خیلی ممنون، هرطور میل شماست."
او آهسته و ناراضی کلاهم را پس می‎دهد و سپس بدون خداحافظی با پشتی که به بالا و پائین می‎رفت به سمت مغازه کلاهدوزی می‎رود.
2. عاشق قهرمانان
در قطار برقی به گفتگو با او مشغول می‎شوم، ما با هم در یک ایستگاه پیاده می‎شویم و با هم در امتداد خیابان به راه می‎افتیم. او با دیدن هر پیشبندی خوشحال می‎شود، می‎ایستد و به زن خیره می‎گردد.
او می‎گوید: "بُزکوهیِ قشنگیه."
اما به نظر من زن بیشتر مانند فیل دیده می‎شود، البته من نظرم را برای خود نگاه می‎دارم.
سپس زنِ بلندقامتی با سبدِ گلی آویزان به بازو نزدیک می‎شود. فردِ همراه من کاملاً وحشی می‎گردد و به سمت او هجوم می‎برد.
آیا زن مایل است با او برود ... با او شام بخورد ...
زن بی‌میل نیست، اما توضیح می‎دهد که او باید اول گل‎هایش را بفروشد. آنها پس از اندکی چانه زدن به این توافق می‎رسند که تمام گل‎ها دو مارک و پنجاه سنت ارزش دارند. او گل‎ها را می‎خرد اما پول‌خُرد ندارد. بنابراین به زن یک سکه ده مارکی می‎دهد، حالا زن نمی‎تواند بقیه پول او را پس بدهد. بنابراین زن برای خُرد کردنِ سکۀ ده مارکی داخل مغازه‎ای می‎شود و ما در برابر درِ مغازه منتظر می‎مانیم.
همراهم با خوشحالی می‎گوید: "بُزکوهیِ خوبیه!"
اما بُزکوهکی برنمی‎گردد. ما پس از مدتی داخل مغازه می‎شویم و متوجه می‎گردیم که زن با ده مارک و تمام گل‎ها از طریق درِ دیگر مغازه فرار کرده است.
حالا او دچار وحشی‎ترین خشم‎ها می‎گردد و می‎خواهد از بُزکوهی پیش پلیس شکایت ببرد.
من به او می‎گویم: "این کار را نکنید. شما برای هفت مارک و پنجاه فنیگ عشقبازی ناراضیانه‎ای کردید و باید مانند یک مرد سرنوشت‎تان را بپذیرید. من آدم‎هائی می‎شناسم که شادی زندگی‎شان را به این خاطر از دست داده‎اند و با این وجود به پلیس مراجعه نکرده‎اند."
او زهرآگین پاسخ می‎دهد: "من از شما متشکرم. آیا شما می‎خواهید ده مارکِ مرا پس بدهید؟"
من او را تصحیح می‎کنم: "هفت مارک و پنجاه فنیگ. شما گل‎ها را فراموش می‎کنید. عشاقِ ناراضی با کمال میل اغراق می‎کنند. شما هفت مارک و پنجاه فنیگ از من دریافت خواهید کرد. من عضو باشگاهِ رادیکالِ کپنهاگ هستم و عادت دارم در محراب ایده بدون در نظر گرفتن کوچکترین نفع شخصی قربانی کنم."
من به او یک سکه ده مارکی می‎دهم.
او می‎گوید: "شما که می‎دانید من نمی‎تونم بقیه پولتان را پس بدهم."
من می‎گویم: "بنابراین به مغازه بروید و بگذارید پول را برای‎تان خُرد کنند."
او می‎رود. یک ایده خوب به ذهنم خطور می‎کند، و من تا جائیکه پاهایم مرا می‎کشند به سرعت شروع به دویدن می‎کنم.
3. مشکل اجتماعی
من در میانِ آشنایانی که اینجا بدست آورده‎ام امتیاز بدون قید و شرط را به سگ‎های بزرگی می‎دهم که جلوی گاری‎هایِ شیرفروشی شهر بسته شده‎اند. یک سگ گاری را می‎کشد، یک مرد از پشت گاری را هُل می‎دهد و سگ را با صدای بلندی به کشیدن تحریک می‎کند. و بعد از داخل شدن مرد به خانه‎ها سگ از شیرها پاسداری می‎کند. او تهدیدکنان و هار به نظر می‎رسد، اما او یک پوزه‎بند دارد، زیرا که او اجازه گاز گرفتن ندارد.
من همه‌جا به این سگ‎ها برخورد می‎کنم و اغلب به این می‎اندیشم که آیا آنها از سرنوشتشان ناراضی‎اند، که آیا آنها یک انجمن حرفه‎ای دارند و غیره. اما تمام این سؤال‎ها چه سودی دارند! یک آقای شیکپوش از یک سگِ کارگر چه می‎تواند بیشتر مطلع گردد.
من یک روز به بندر می‎روم.
حدود پنجاه گاریِ شیرفروشی در توده متراکمی کنار هم ایستاده‎اند. پخش کردن شیر انجام گرفته است، مردها در میخانه‎هایشان پشت شیشه نشسته‎اند. سگ‎ها اما دراز کشیده‎اند، هر یک در مقابل گاری خودش.
من تا حال هرگز این تعداد سگ با هم ندیده بودم. چشم‎هایشان نیمه‌بسته است، زبان‎ها از پوزه‎شان بیرون آمده و آویزان است، دندان‎های قوی‎شان می‎درخشند. آفتاب بهاری بر آنها و سطل‎های براق شیر می‎تابد.
در این لحظه آنها ناگهان کاملاً بیدار می‎شوند، همه، همانطور که آنجا هستند.
یک سگ کوچک قهوه‎ای مایل به زرد ــ خدا می‎داند از کجا ــ در میدان ظاهر می‎شود. او بسیار تمیز و ظریف است، بسیار بی‌فایده و مسخره. به دور گردن روبانِ ابریشمی آبی رنگی دارد، پنجه‎هایش را با لطافت بر محل‎هائی از زمین که تمیزند می‎گذارد؛ با پوزه کوچکش به سمت همنوعانش بو می‎کشد ...
فوراً پنجاه سگِ کارگر با خشم به سویش هجوم می‎آورند. گاری‎ها با جغ جغ با هم تصادف می‎کنند، سطل‎ها تلق تلق می‎کنند و از گاری به پائین می‎افتند، تمام بندر از عو عو سگ‎ها پُر می‎شود.
اما آنها پوزه‎بند دارند و نمی‎توانند گاز بگیرند. تعدادی از مردها با عجله از میخانه‎ها خارج می‎شوند و خود را آنجا می‎رسانند، بارانی از فحش و شلاق مانند باران می‎بارد، سگِ کوچک با ترس و لرز و دُمی میان پا قرار داده دزدکی به رفتن ادامه می‎دهد و صلح دوباره به میدان بازمی‎گردد.
 
بهار
در حال گذر از میان جنگل به این فکر می‎کنم که حالا دوباره بهار شده است.
من اگر جوانتر بودم به آن نمی‎اندیشیدم، بلکه با سهره بر سر چهچهه زدن شرط می‎بستم، همراه با درخت آلش غنچه می‎دادم و با شقایق‎های شاخه لخت در طول شب شکوفا می‎گشتم، بدون اندیشیدن به اینکه آیا برگ‎های عاقل آماده همراهی کردنند یا نه. وقتی آدم جوان است یک وعده و زیبائی در تمام چیزهای تازه می‎بیند. اگر من حالا پیرتر از آنچه که هستم می‎بودم بنابراین خشمگین می‎گشتم. زیرا وقتی آدم پیر است سرفه و بحران‎های زیادی به او عطا می‎گردد.
در حال حاضر من تصادفاً در سنی هستم که در آن آدم به بسیاری از چیزها فکر می‎کند. و به این ترتیب من هم به این فکر می‎کنم که هوا واقعاً از آنچه تصور می‎کردم سردتر است. من به محل اقامت تعطیلات امسالم هم فکر می‎کنم.
من ناگهان خودم را در کنار یک کارمندِ سالخوردۀ بازنشسته دادگستری که کمی می‎شناسمش می‎یابم. توانائی‎مان برای رنجاندن یکدیگر ما را به هم متصل می‎سازد. او یک پالتوی خز بر تن دارد و پس از مشاهده کت تابستانی‎ام سر حال می‎آید. او همچنین اظهار می‎دارد که بخاطر سلامتیم نگران است ... من دیگر چندان جوان نیستم و باید کمی بیشتر مراقب باشم. گرچه از سرما در حال یخ زدنم اما ادعا می‎کنم که من کاملاً گرمم است و برای اثباتِ این حرف دگمه کت تابستانی را باز می‎کنم و لبه‎هایش را کنار می‎کشم و می‎گویم: برای من هم کاملاً روشن است که افرادِ مسن باید خیلی مواظب باشند، اما من، خدا را شکر، قادرم هنوز چند سالی ریسک کنم.
ما کنار هم در میان جنگل گام برمی‎داریم. "هوا چه گرم است، خورشید چه می‎سوزاند!" در حالیکه من شادی می‎کنمْ حالِ مردِ سالخورده در پالتوی خزش بد است. اما به محض اینکه ما به فضای باز می‎رسیم، جائیکه باد بهاری می‎تواند تا دلش می‎خواهد بوزد، او سر حال می‎آید و مرا با کلمات دلسوزانه‎ای مسخره می‎کند. او تردید دارد که امسال اصلاً بهار شود، و او تعجب نخواهد کرد که اگر فردا یک طوفانِ برفِ شایسته آغاز گردد. در این بین پالتوی خز او به شاخۀ سبزی از انگور فرنگی گیر می‎کند؛ من اما گل شقایقی می‎کنم و زیبائی بهاریش را با واژه‎های فصیح می‎ستایم، در حالیکه در ته قلبم گل کهنه به نظر می‎آمد.
ما از کار هم کاملاً سر در می‎آوریم. ما می‎دانیم: اگر هر کدام‎مان تنها می‎رفت بنابراین او دگمه‎های پالتوی خزش را باز می‎کرد و من دگمه‎های کتم را می‎بستم. اما ما به هیچوجه این کار را نمی‎کنیم، بلکه برعکس با به کارگیری خدعه‎ها و پاتک‎‏‎ها استوارتر می‎جنگیم و وقتی خون جاری می‎گردد شادی می‎کنیم.
سپس ما ناگهان ساکت می‎ایستیم و گوش می‎سپاریم.
ما آوازی چند صدائی می‎شنویم، و بزودی مردهائی در یک صفِ دراز از راه می‎رسند. آنها سه، چهار و پنج نفره در کنار هم و با قدم‎های محکم و سبک در حرکتند؛ اکثرشان کاملاً جوانند. فقط تعداد اندکی از آنها کت بر تن دارد، اما خورشید بر آنها می‎تابد و آنها فوق‎العاده گرم و شاد به نظر می‎آیند. در جلوی صف یک پرچم قرمز در حرکت است: "انجمن نقاشان" بر روی پارچۀ یک دوچرخه‎سوار با نوارهای سرخ و سفید بسته شده به چرخ‎ها نقش بسته است؛ آنها با فریادِ شادی و جوک مورد استقبال ما قرار می‎گیرند. مردها برایمان هورا می‎کشند و من با تکان دادن کلاهم با شادی سلامشان را پاسخ می‎دهم. کارمندِ بازنشستۀ دادگستری عصایش را محکم در زمین کاشته و به تلخی به دوستانِ شاد خیره شده است. ما تا پایانِ رد شدن صف همچنان می‎ایستیم ... آنها قطعاً هزاران نفرند.
سپس به هم نگاه می‎کنیم و با خداحافظی سریعی از هم جدا شده و هر یک به راه خود می‎رویم. ما دیگر نمی‎توانیم با هم صحبت کنیم. زیرا که او بطور وحشتناکی پیر، تلخ و غمگین است. و من به طور ابلهانه‎ای جوانم و گرم و شاد و کمترین فکری به نظمِ موجود نمی‎کنم.
زمزمه‌کنان به رفتن در درون جنگل ادامه می‎دهم و جنگل را و خودم را دوباره بازمی‎شناسم. به تردیدی که قبلاً استخوانم را می‎خراشید بلند می‎خندم ... اما چطور توانست این فکر به ذهنم برسد که بهارِ این سال در هیبت هزاران کارگرِ نقاشِ اعتصاب کننده به سمتم خواهد آمد!
 
یک آنارشیست
من هنگام برداشتِ خرمن به مزرعه می‎روم، جائیکه کارگرانِ غریبه مشغول کارند.
ناگهان بطور اتفاقی به چهره یکی از آنها نگاه می‎کنم، متعحب می‎گردم، می‎ایستم و به او سلام می‎کنم.
من می‎پرسم: "شما اینجا؟"
او می‎گذارد گاریِ حاملِ محصول بگذرد و هاج و واج به من لبخند می‎زند.
او می‎گوید: "هیچ نترسید، من برای تحریک به خسارت وارد آوردن اینجا نیستم ... من حتی نمی‎توانم در میان هموطنانِ فقیرم به یاد تحریک کردنشان هم بیفتم. در زمان برداشت محصول ... زمانی که دانه‎های زرد بر روی مزارع قرار دارند، بعد من نمی‎توانم ..."
"چه کاری نمی‎توانید؟"
من نمی‎توانم آن کاری را که باید بکنم انجام دهم. سپس خودم هم نمی‎دانم که بر من چه می‎گذرد. در این زمان من کاملاً آدم دیگری هستم ... من باید دانه‎ها را در دستانم داشته باشم، باید کمک کنم و آنها را به سیلو ببرم. چون نمی‎توانم به خانه بروم بنابراین به این روستا سفر کردم. اینجا خیلی زیباست. چه پائیز زیبائی امسال داشتیم!"
"و بعد، وقتی دانه‎ها از مزرعه جمع‎آوری شوند؟"
"بعد دوباره می‎توانم. سوءتفاهم نشود ... دانه‎ها سد راهم می‎گردند. پس از جمع‎آوریِ محصول چشم‎انداز دوباره آزاد می‎شود ... سپس من هوش و حواسم را بدست می‎آورم و به جائی سفر می‎کنم که باید در آنجا باشم."
او دوباره مشغول کار می‎شود.
بعد از بازگشتم مباشر می‎پرسد: "آیا او را می‎شناسید؟"
"من در خارج از کشور یک بار او را ملاقات کردم."
مباشر می‎گوید: "او چالاکتر از بقیه کارگرهاست. یک مرد شایسته و توانا. از صبح تا شب جان می‎کند و در حین کار آواز می‎خواند. با دیدن هرچیزی مانند کودکی شادی می‎کند، در بین کارگرها صلح می‎پراکند و وقتی کارگرها غرغر می‎کنند برای بخشیدن خُلق و خوی شاد به آنها تلاش می‎کند. در این مرد قطره‎ای خون به شر آلوده وجود ندارد. کاش افراد بیشتری مانند او داشتیم."
 
یک توبیخ
من در کپنهاگ در مقابل هتل دانگلوتِر نشسته و از این که پسرِ کوچکی که هر روز دو اورِه برای خرید شیرینی از من می‌گرفت هنوز خود را نشان نداده است شگفتزده بودم. من دیروز در نتیجه داشتن خُلق و خوی خوب به او یک کرون براق دادم ... هنوز هم چهره درخشان و حیرتزده‎اش را می‎بینم و پاهای  لخت کوچک و سیاهش را که بعد از این موفقیتِ بزرگ در بازار می‎دویدند ...
در این لحظه او ناگهان دوباره در کنار میز من بود.
من از روزنامه به بالا نگاه می‎کنم ... او چشم‎های قرمز و ورم کرده داشت ... یک مرد در لباس فقیرانه دست او را نگاه داشته بود.
مرد می‎پرسد: "آیا این همان آقاست؟" و مرا نشان می‎دهد ... "حالا عجله کن و برگرد به خونه!"
پسر از پیش ما می‎گریزد. و گارسون می‎آید و به مرد دستور می‎دهد هرچه سریعتر آنجا را ترک کند. اما مرد به او نگاه می‎کند؛ یک جفت چشم خشن از چهره لاغر به جلو نگاه می‎کردند و او به هیچوجه حرکتی به نشانه ترک کردن آنجا از خود نشان نمی‎داد.
او می‎گوید: "من برای گدائی نیامده‎ام، من می‎خواهم با این آقا یک کلمه حرف بزنم. من به گارسون می‎گویم: "کاملاً درست می‎گویند."
او سپس مقابلم بر روی صندلی می‎نشیند و بدون هیچ مقدمه‎ای تقاضایش را بیان می‎کند.
"من فقط می‎خواستم از جنابعالی بپرسم که چطور توانستید به این فکر بیفتید به پسرم پول بدهید؟"
"خوب ــ بله. من هر روز دو اورِه برای خرید شیرینی به او می‎دهم. آیا شیرینی به او آسیب می‎رساند؟
"جنابعالی دیروز به  او یک کرون دادید. آیا می‎خواهید بدانید که چه اتفاقی افتاد؟ پسر دیگری در حیاط خانه بود، او پول را از پسرم به زور گرفت. از او شکایت شد، می‎فهمید، و امروز صبح او را دستگیر کردند. برای او نباید تأسف خورد؛ او آدم بی‌چشم و روئی بود که به هرحال به زندان می‎رفت. گرچه من هم فقط یک مرد فقیرم، اما می‎خواهم تا زمانیکه می‎توانم صداقتم را حفظ کنم، و بچه‎های من هم باید صادق باقی‌بمانند."
"بله ... من اعتراف می‎کنم که بی‌فکر عمل کرده‎ام ..."
او با حرکتِ دست حرفم را قطع می‎کند؛ او آمده بود تا به من آنچه را که قصد بیانش را داشت بگوید و به عذر و بهانه‎هایم اهمیتی نمی‎داد.
او می‎پرسد: "آیا می‎خواهید پسر را پیش خودتان ببرید؟"
"من نمی‎توانم این کار را بکنم. من خودم دارای چند فرزندم ... من هم مرد فقیری‎ام ..."
او به من نگاه می‎کند، به لیوانم نگاهی می‎اندازد، به مشتری‎های دیگر می‎نگرد و از بالا تا پائین نمای هتل را تماشا می‎کند.
او سپس می‎گوید: "انواع بسیار مختلفی از فقر وجود دارد، و حالا می‎خواهم از جنابعالی تقاضا کنم شیرینی‎ها را به فرزندان خودتان هدیه کنید. من بجز این پسر هفت پسر دیگر در خانه دارم؛ و او با شیرینی‎اش می‎آید و رجز می‎خواند، و بقیه از دستش عصبانی می‎شوند. فرزندان من باید یاد بگیرند که پول چیزی‎ست که با کار سخت از صبح تا شب بدست می‎آید. آنها نباید فکر کنند که آدم پول را در خیابان پیدا می‎کند. آنها نباید فکر کنند که اجازه دارند برای یک چنین شیرینی لعنتی پول خرج کرد. نمی‎دانم که آیا جنابعالی متوجه منظورم شدید یا نه؟"
من پاسخ می‎دهم: "البته."
سپس او بلند می‎شود و بدون خداحافظی با گام‎های خسته و سنگین و با کشیدن پاهایش در بازار براه می‎افتد.
 
اتحاد
زمانی سه مردِ عادل وجود داشتند، هر یک از این سه نفر این عقیده را داشت که نظرش والاتر و صحیحتر است و از عدالتِ آن دو دیگر نیز مطلع بود. به همین دلیل آنها تصمیم می‎گیرند به نقاط مختلف جهان بروند؛ و آنها می‎خواستند ایمانِ خود را به اطلاع مردم رسانده و بخاطر روح انسان‎ها نبرد کنند.
لحظه جدا گشتن و رفتن یکی از آنها بازوی آن دو دیگر را در دستانش می‎گیرد و می‎گوید:
"ببینید ... آنجا توده آتش زبانه می‎کشد، مردم بخاطر ایمانشان همدیگر را می‎سوزانند ... ما مبارزه خود را تا رهائی این مردم از اشتباه وحشتناکشان به تأخیر می‎اندازیم."
این سخن به نظر آن دو خوب آمد و آنها این کار را انجام دادند. اما وقتی آنها کارشان تمام می‎گردد و زمان جدا شدن فرا می‎رسد نفر بعدی آن دو دیگر را از رفتن بازمی‎دارد و می‎گوید: "هنوز زمان نبرد بخاطر والاترین چیزها برای ما فرانرسیده است ... ببینید ... آنجا انسان‎ها همدیگر را به دستور شاهزادگانشان مانند حیوانات وحشی می‎کشند."
بار دیگر آن سه به هم قول می‎دهند و متحداً به مبارزه بر علیه خشونت انسان‎ها می‎پردازند. هنوز مدتی از انجام آنچه که در توان داشتند نگذشته بود که دوباره به یاد آنچه آنها را عمیقتر از هر چیز دیگر تحریک می‎کرد می‎افتند، اما در این وقت نفر سوم به پیشانی خود می‎کوبد و می‎گوید:
"برادران ... دوستان ... ما باید هنوز مدت کوتاهی با هم بمانیم. ببینید ... آنجا ثروتمندان فقرا را گرسنگی می‎دهند ... و آنجا دانایان ذهن نادانان را با دروغ پُر می‎سازند ... و آنجا افراد سالم بیماران را کتک می‎زنند ..."
به این ترتیب هر بار کنار هم می‎ماندند.
این سه مرد می‎میرند، و جای آنها را سه مرد دیگر می‎گیرند و دوباره جای این افراد را سه مرد دیگر، و قرن‎ها می‎گذرند. اما اتحادِ آنها تزلزل‎ناپذیر باقی‌می‎ماند.
هانس احمق به یکی از آن سه زمزمه‌کنان می‎گوید:
معاشرت با دوستت حیثیت تو را لکه‎دار می‎سازد ... او به خدای تو ایمان ندارد. هانس بدبخت پیش دومی می‎دود: تو اجازه رفت و آمد با رفیقت را نداری ... او با زنش ازدواج نکرده است. هانس خام به نفر سوم مانند زنبوری وزوزکنان می‎گوید: اگر تو با این دو ایده‎آلیستِ دیوانه همصحبت شوی مورد تمسخر همه واقع می‎گردی.
آن سه مرد اما کنار هم ماندند، و آنها امروز هم کنار هم ایستاده‎اند.
عدالتشان آن سه را به هم پیوند می‎دهد و حماقت و شرارت و خشونت انسان‎ها آنها را به نبرد می‎خواند.
 
بیمار
مردی دیوانه شده بود.
او خود را بزرگتر از همه می‎دانست، فکر می‎کرد نظر کرده خدا و فرمانروای امپراتوریست. او به هیچ دانشی بجز دانش خود باور نداشت. فقط او همه‌چیز را می‎دانست. او تصور می‎کرد ... سربازها در برابرش رژه می‎روند. دستور می‎داد کسانیکه با او مخالفند به زندان انداخته شوند ... او آنها را تیرباران می‎کرد ...
دکتر توضیح می‎دهد: "این مرد بیمار روانیست!"
همسر مرد می‎پرسد: "این چگونه ممکن است؟ او خیلی عاقلانه صحبت می‎کند! و آنچه که می‎گوید درست است ... او هیچ‌چیز برای خودش نمی‎خواهد ... کاش می‎توانست آنطور که می‎خواهد عمل کند!"
اما دکتر سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: اگر او سالم بود بنابراین برای ایده‎هایش به عنوان شاعر، سیاستمدار، دانشمند و یا شورشی می‎جنگید ... در حال حاضر اما او پایداری‎اش را از دست داده است، شمشیرِ عقل از دستش به زمین افتاده. او خود را ــ بدون جنگیدن و بدون کار کردن ــ پادشاه و حکمران می‎پندارد ... او ناتوان است ... بیمار ..."
یک قاصد خبر می‎آورد که دکتر به نزد شاهزاده خوانده گشته است.
هنگام خداحافظی زن از دکتر می‎پرسد: "بیماری شوهرم چه نام دارد؟"
پاسخ "جنون خودبزرگ‎بینی!" بود.
 
شاهزاده‎ای دیوانه شده بود.
او دستور داده بود دروازه قصر را بگشایند و نگهبانان بروند، طوریکه هرکس می‎توانست آزادانه داخل قصر شود، و او به خیابان می‎رفت، خود را قاطی مردم می‎ساخت و از این و آن می‎پرسید چگونه باید بر سرزمین حکومت کند. و به سربازها دستور داده بود اسلحه‎های خود را بر زمین بگذارند، زیرا که نباید دیگر هرگز جنگی رخ می‎داد.
دکتر توضیح می‎دهد: "شاهزاده بیمار روانیست!"
شاهزاده خانم می‎پرسد: "این چگونه ممکن است؟ تا حال شاهزاده‎ای ارزنده‎تر از او بر تخت سلطنت ننشسته است. او فقط رفاهِ مردم خودش را در برابر چشم دارد ... اگر او برنامه‎هایش را تحقق بخشد بنابراین تمام انسان‎ها خوشبخت خواهند گشت."
اما دکتر سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: اگر او سالم بود بنابراین حکومت می‎کرد. می‎توانست اطاعت کردن از فرامینش را توسط سربازان خود نظارت کند. در حال حاضر اما او پایداری‎اش را از دست داده است. تاج پادشاهی از سرش بر زمین افتاده. او خود را بعنوان شخصی ساده و سعادتمند می‎پندارد که برایش رویا دیدن و شعر سرودن، پرسش، نبرد و آموختن مجاز است ... او ناتوان است ... بیمار ..."
شاهزاده خانم می‎پرسد: "بیماری شاهزاده چه نام دارد؟"
پاسخ "جنون خودبزرگ‎بینی!" بود.
 
گرسنگی
او نمی‎توانست زمین را کشت کند، قادر به شکارِ حیواناتِ جنگل نبود، نمی‎توانست ماهیِ در آب را به تور اندازد و قایق را بر روی امواج هدایت کند. او نمی‎توانست سنگ معدن از صخره‎ها بدست آورد، نمی‎توانست از آنها در کوره آهنگری چیزی خلق کند و توسط خرید و فروش به پول مبدل سازد.
او می‎گفت: "خدا به من ذهنی غنی و نادر داده است. من برای تحصیلات عالیه بدنیا آمده‎ام."
و او به مدرسه عالی، جائیکه دانشمندان در آن بودند می‎رود.
در آنجا نمی‎توانست در مسیر دشوار حقوق راه خود را بیابد، نه سرِ سرد و قلبِ گرم یک پزشک را دارا بود، نه صبوریِ یک پژوهشگرِ محقق را، نه خودانکاریِ یک معلم را، نه نبوغِ یک مخترع و نه هوش و زیرکیِ یک سیاستمدار را.
او می‎گوید: "خدا مرا برای بالاترین مقام تعیین کرده است. من برای کشیش شدن خلق گشته‎ام."
و او مقرری کشیشیِ کوچکی بدست می‎آورد.
او برای کسانی که نان نداشتند خودانکاری موعظه می‎کرد اما بخاطر کوچک بودنِ کباب روی میز خود آه می‎کشید. او با چسباندن کفِ دست‎هایش به هم می‎گفت که ردِ شدنِ یک شتر از سوراخِ سوزن آسانتر از ورود یک ثروتمند به امپراتوری خداست اما از اینکه جیبش خالیست شکایت می‎کرد.
او می‎گوید: "خداوند می‎خواهد که من برای بدست آوردنِ شغلِ پُردرآمدی در کلیسا که امسال باید اشغال شود اقدام کنم. او برایِ منِ گناهکار دلش به رحم آمده است و من توانستم ابتدا امروز آن را ببینم. ستایشِ ابدی او را سزاست و من می‎خواهم اراده‎اش را به انجام رسانم."
او تقاضای آن شغل را می‎کند و بدستش می‎آورد.
 
دو جهان متفاوت
فرهنگ
دختر بر روی موج‌شکن می‎نشیند و با ماهیگیرِ ریشداری که تورش را تعمیر می‎کرد آغاز به گفتگو می‎کند. پاهای دختر داخل کفش‎های ورنی و جوراب‎های رنگی قرار دارند و تا زانو دیده می‎گردند. مرتب لبه زیر پوشش را با احتیاط پائین می‎کشد؛ اما این کار را فقط به منظور نشان دادن پاهایش انجام می‎دهد. بعلاوه او دارای چتر بزرگ آفتابی و بازوانی لخت است، خلاصه گفته شود، پارچه‎ای از فریب و دروغ با کناره‎دوزی ارزان بر تن دارد.
"ماهیگیر ... آیا شما هرگز از این نمی‎ترسید که طوفان قایق‎تان را واژگون سازد؟ ... ماهیگیر، شما اگر ماهی‎ها داخل تور نشوند چه چیزی صید می‎کنید؟ ... چه کسل‌کننده باید برای زنتان باشد وقتی شما شب‎ها بر روی آب هستید. ... آیا ماهی‎ها در شب بهتر به تور نمی‎افتند؟ ـ... برای من یک شوهرِ ماهیگیر داشتن غیرقابل تحمل است."
دختر ناگهان دهانش را می‎بندد و خیره می‎ماند.
از سمت مزرعه پنج مرد در یک صف در حال دویدن می‎آیند. آنها کاملاً لخت هستند. سرها و دست‎های برنزۀ اندامِ سفیدشان خود را کاملاً جلوه‎گر می‎سازند. آنها بر روی ران‎های خود طوری می‎کوبند که صدای کف زدن می‎دهد، و هنگامیکه از کنار دختر می‎گذرند پوزخند می‎زنند ... آنها راه دیگری برای عبور نداشتند. سپس آنها با هیاهو و خنده پُر صدائی در آب می‎پرند.
دختر می‎گوید: "آه خدای من، ماهیگیر" و دست‎هایش را جلوی چشم‎هایش می‎گیرد.
ماهیگیر دوستانه می‎گوید: "خانم عزیز، آیا مشکلی وجود دارد؟ اگر شما چیز دیگری بجز آنچه خداوند خلق کرده است می‏‎بینید بنابراین اجازه دارید با خیال راحت فریاد بکشید." 
طبیعت
من از میان پرچین‎های بلندی که در هر دو سمت آن سماق‎های کوهی، آلوچه‎های جنگلی و تمشک‎ها جرقه می‎زنند راه طولانی‎ای را پشت سر گذارده‎ام. جاده ادامه می‎یابد اما من نمی‎دانم به کجا منتهی می‎گردد. شاه‎توت‎ها مشتاقانه پرندگان آسمان را بسوی خود می‎خوانند.
حالا به خیابان مشجری می‎پیچم که تمام شاخه‎ها با ساقه‎های از گاری بذرافشان دزدیده شده خود را مهم جلوه می‎دهند. من از مزرعه‎ای که در چرت بعد از ظهر فرو رفته است می‎گذرم و بعد در کنار ساحل دریا می‎رسم، جائیکه برای تکیه دادنِ گردنم یک سنگِ مناسب می‎یابم، و جائیکه خودم را بدست لذتِ منحصر به فردی می‎سپارم، همان جائیکه خود را همیشه به کسی عرضه می‎دارد که یک سیگاربرگ عالی در کنارِ آب می‎کشد. من خش خش صدای چیزی را می‎شنوم و نگاه می‎کنم که ببینم آن چیست.
کمی دورتر از من دختر جوانی ایستاده بود و قصدِ لخت شدن داشت. او به من نگاه می‎کند، و من به او نگاه می‎کنم.
من می‎گویم: "ببخشید، من متوجه نشدم که شما قصد دارید درون آب بروید."
دختر جوان می‎گوید: "مگه فرقی می‎کرد؟ کج که رشد نکرده‎ام."
بعد با شادی می‎خندد و به در آوردن لباسش ادامه می‎دهد. حالا رفتن از آنجا خارج از ادب به نظرم می‎آمد. و او لحظه‎ای دیرتر در آب بود، شنا می‎کرد و با حرکت دادن دست‎ها خود را روی آب نگه می‎داشت و پستان‎هایش را در برابر امواج به بالا می‎کشید. حالا دختر به من می‎گوید: "آب سرده."
من به او می‎گویم: "اسم معشوق شما چیست؟"
"چه کسی به شما گفت که من معشوق دارم؟"
دختر می‎خندد و با کوبیدن دست آب را به اطراف می‎پاشاند و ادامه می‎دهد: "باشه می‎گم، او پسرِ مَدس ینسون است و ما در ماه نوامبر با هم ازدواج می‎کنیم."
حالا دختر دوباره در ساحل است، پیراهنش را بر تن می‎کند و بندِ دامنش را گره می‎زند.
"بدرود!"
"بدرود! و از طرف من به پسرِ مَدس ینسون سلام برسونید!"
دختر می‎گوید: "خیلی متشکرم"، بعد می‎خندد و بدون آنکه به عقب نگاه کند براه می‎افتد.
 
مجرم
مردی که دوازده سال تمام از صندوق پولِ محول شده به وی سرقت می‎کرد در برابر قاضی قرار می‎گیرد. حالا این دزدی کشف شده و او فوری به گناهش اعتراف کرده بود.
متهم در لباسی کهنه و با چهره‎ای افسرده و شرمگین آنجا ایستاده بود.
قاضی از او می‎پرسد: "چه حرفی در دفاع از خود داری؟"
در این وقت مرد زانو می‎زند و کف دست‎هایش را به هم می‎چسباند و می‎گوید: "قربان، من برای خودم دزدی نکردم، منو نگاه کنید، آیا من مانند کسی دیده می‎شوم که ثروتش را در راه زندگی‎ای دلپذیر مصرف می‎کند! من بخاطر بچه‎هایم سرقت کردم! من ده بچه دارم که اگر سرقت نمی‎کردم از گرسنگی می‎مردند. قربان، بچه‎هایم را نگاه کنید، آنها مانند من فقیرند، گونه‎های رنگپریده و لباس‎های پاره پاره دارند. حقوق من همیشه آنقدر اندک بود که کفاف سیر کردن همه آنها را نمی‎داد. من با وجود پول‎های سرقتی هم قادر به سیر کردنشان نبودم."
"آیا حرف‎هائی که می‎زند حقیقت دارند؟"
شهود حرف‎های مرد را تأیید می‎کنند.
قاضی چنین می‎گوید: "بنابراین من او را از اتهام سرقت تبرئه می‎کنم، او فقط کاری را کرده است که باید انجام می‎داد. ... اما او را ببرید و دار بزنید، زیرا او ده بچه را به جهان آورده بدون آنکه از خود بپرسد چگونه می‎تواند آنها را سیر سازد."
 
نامه سرگشاده به پیتر فردیناندنسون آواره
دوستِ عزیزِ دوران کودکی و همبازیم!
من به تازگی در روزنامه خواندم که تو به حبس ابد محکوم شده‎ای. تو اصلاً نمی‎توانی تصور کنی که خواندن این خبر چه اثر عمیقی بر من گذاشت. شاید اصلاً مرا کاملاً فراموش کرده باشی. اما من تو را کاملاً واضح به یاد دارم، زیرا که ما در کودکی با هم بازی می‎کردیم، زیرا که تو از هر لحاظ پسر بهتری بودی و من همیشه به تو حسادت می‎کردم.
من در جلوی ساختمان زندگی می‎کردم و تو در انبار زیرشیروانیِ پشتِ ساختمان. من پدر و مادر و خواهر و برادرهایم را داشتم، دارای لباس‎های خوب، مدرسه خوب و غذای خوب بودم. مادر تو نه پدر برایت داشت و نه گاهی غذا. او خیلی بد دیده می‎گشت. من فکر می‎کنم که مادرت مشروب می‎نوشید. همیشه آنجا نشستن، خیاطی کردن و گرسنگی کشیدن هم چندان قشنگ نبود.
آیا هنوز به خاطر داری وقتی که سیرک در شهر برپا بود و ما قرار گذاشتیم برای خرید بلیط ورودیه باید نفری یک کرون سرقت کنیم.
من از پدرم سرقت کردم و تو از دکانداری که پادویش بودی. جرم من بدتر بود، زیرا که پدرم مهربان بود و اگر از او یک کرون درخواست می‎کردم حتماً آن را به من می‎داد؛ در حالیکه دکاندار تو را کتک زد و تو هرگز در سیرک یا جاهای تفریحی دیگری نبوده‎ای.
آنها ما را کشف کردند. من سرزنش شدم، تذکراتِ محبت‌آمیز شنیدم و برای اینکه دوباره دچار چنین وسوسه‎ای نشوم پولِ تو جیبی دریافت کردم. تو اما تا حد مرگ توسط دکاندار کتک خوردی و از کار اخراج گشتی، سپس مادرت تا جائیکه می‎توانست تو را کتک زد و به آوردن پلیس تهدیدت کرد، و پدرم مرا از معاشرت با تو منع کرد. البته ما با این حال همدیگر را می‎دیدم، زیرا که من تو را دوست داشتم. تو خیلی باهوش و با استعداد بودی. تو دوستِ خوبی بودی و دستِ خیلی سبکی داشتی. تو هرگز کسی را که کوچکتر از تو بود کتک نزدی؛ و وقتی به تو یک سیب می‎دادم همیشه آن را با خواهر کوچکت که پدرش پدر تو نبود ولی مانند تو بی‌پدر بود تقسیم می‎کردی.
بعد برایت در مدرسه اتفاقی رخ داد و تو به سختی مجازات شدی و از آن روز به بعد از طرف تمام معلم‎ها بعنوان محصلی اصلاح‌ناپذیر به شمار آمدی. برای من هم در مدرسه‎مان اتفاقی رخ داد؛ و آنقدر بد بود که من مایل به تعریف کردنش نیستم؛ اما پدرم آن را رفع کرد، و معلم‎ها برای از یاد بردن آن اتفاق به من کمک کردند و به ابن ترتیب خسارتی به من وارد نگشت. من هنوز هم به یاد دارم؛ در آن زمان به این فکر می‎کردم که چرا تو پدری نداری تا بتواند کمکت کند.
و به این ترتیب زمان گذشت و ما همدیگر را کمتر می‎دیدم. اما گهگاهی خبر تازه‎ای از تو می‎شنیدم، و بعد در زمان سربازی همدیگر را ملاقات کردیم.
در آن زمان تو کمی در باتلاق گرفتار بودی. تو کسی را هم نداشتی که بتوانی پیشش بروی، در حالیکه من اغلب وقتی می‎توانستم مرخصی بگیرم یا در تئاتر بودم یا به مهمانی می‎رفتم.
آری، من تحصیلاتم را به پایان رساندم و یک نامزد و یک شغل بدست آوردم و ازدواج کردم. تو قبل از من یک نامزد داشتی اما نتوانستی ازدواج کنی. بعد شماها دارای دو فرزند شدید؛ و در سالی که زمستانِ سختی داشت دست به دزدی زدی و به زندان افتادی. وقتی دوباره آزاد شدی، شماها با هم ازدواج کردید؛ اما بعد اعتصاب بزرگ آغاز گشت و تو باید همراه با رفقا تلاش می‎کردید که اعتصاب را نشکنند. زنت تو را ترک کرد، بچه‎هایت به یتیمخانه سپرده شدند؛ و یک شب هنگامی که تو مست بودی یک پلیس را تا حد مرگ کتک زدی و باید سفر به زندان را آغاز می‎کردی ... از آن زمان به بعد دیگر چیزی از تو نشنیدم، تا اینکه من در همین اواخر در روزنامه‎ها خواندم که تو به یک مرد بیگناه که نمی‎شناختی حمله کرده‎ای و جمجمه‎اش را خُرد ساخته‎ای. من اما زندگی خوبی دارم؛ من یک خانه زیبا دارم و فرزندانی عزیز و سلامتی و هزینه زندگیم را.
و حالا باید بنابراین برای همیشه در زندان به سر بری. دوست قدیمی، فکر کردن به آن واقعاً عجیب است، زیرا تو جوان با استعدادی بودی. من مطمئنم با آن هوشی که تو داری اگر در جلوی ساختمان بدنیا می‎آمدی یا اسقفِ شیلَند می‎گشتی یا وزیر دادگستری. و من کاملاً مطمئن نیستم که اگر بجای تو بودم چه بر سرم می‎آمد ...
اما آنچه امروز به یادم می‎افتد چیزی نیست بجز سخنان بی‌معنای ایده‎آلیستی، زیرا من نهار خوبی خورده‎ام و با سیگاربرگ هاوانای خودم اینجا نشسته‎ام. و بعد، زیرا من در اولین جرم تو شرکت داشتم ... ... ... اگر اشتباه نکنم این من بودم که به فکر سرقتِ کرون‎ها افتاد.
اما کاریست که انجام شده و حالا دیگر نمی‎شود تغییرش داد.
معلمان ما به اندازه کافی برای تدریسِ بالاترین نقطه رشته کوه‎های آلپ و سال مرگِ اوتوِ تنبل کار دارند ... آنها نمی‎توانند برای یک پسرِ دزد وقت هدر دهند. کشیش‎های ما در پی ساختن کلیساهای تازه‎اند تا بتوانند به بافتن پشم‎های کهنه‎شان بپردازند و مواظب باشند که هیچ دو نفری بدون اجازه آنها با هم نخوابند ... آنها نمی‎توانند خود را با یک ذهنِ منحرف مانند ذهنِ تو مشغول سازند. حقوقدانان ما برای نگهبانی از پول دیگران تلاش می‎کنند و حدس و گمان فراوان می‎زنند ... سیاستمداران ما عاشق نشستنند، سال‎های طولانی می‎نشینند و مالیات توزیع می‎کنند ... ... دوست قدیمی، هیچ چاره‎ای نیست، تو باید در زندان قدم‌بزنی. زیرا ما نمی‎توانیم تحمل کنیم که تو به مردِ بیگناهی حمله می‎بری و جمجمه‎اش را خرد می‎سازی. و قسم به خدا که ما نمی‎توانیم همچنین اسقف نیوزلند و وزیر دادگستری را کتک بزنیم.
اما، همانطور که گفتم ... تو حتماً درک می‎کنی ... برایم اصلاً لذتبخش نیست. زیرا تو جوان با استعدادی بودی و در اصل ارزش بیشتری از من داشتی.
دوست وفادارت
کارل اِوالد.
 
چکمه‎هایم
پس از صلح در سال 1864 پدر و مادرم از اِشلزویگ به هلسینگور نقل مکان کردند. من در آن زمان هفت ساله بودم و دارای تمام آن معلوماتی که ضروری شمرده می‎گشتند تا با آنها آدم بر حسب مرتبه و منزلت از میان زندگی بگذرد. در نتیجه می‎بایست به مدرسه بروم و تأثیری محلی پدرم را ترغیب کرد مرا به دبستان بفرستد.
البته بعد از آن بزودی به مدرسه متوسطه رفتم. خوشبختی همیشه کوتاه است. روزهای دبستان اما برایم دورانی طلائی بود. با وجود پرتقال‎های زیادی که بعدها داخل دستارم ریخته گشتند و سیب‎های فراوانی که کوشیدم با بالا رفتن از شاخه‎های نازک برای خود بدست آورم اما دیگر هرگز آنطور که در دبستانِ شهر هلسینگور شاد بودم خوشبختی را تجربه نکردم.
من با همشاگردی‎هایم هنگام تشییع جنازه آواز می‎خواندم و قطعاً آن زمان قشنگتر از حالا آواز می‎خواندم. زیرا من همیشه سریع به یک شور شدیدی دچار می‎گشتم. مشایعت‌کنندگان جنازه باید مرا ضرورتاً جوانی با محبتِ قلبانه‎ای نادر بحساب می‎آورند. من در مسیر دیگری هم موفقیت داشتم و آن را قبل از هرچیز مدیون این واقعیت بودم که تنها محصل کلاس ــ اگر نه در تمام دبستان ــ که چکمه به پا داشت من بودم. بقیه کفش چوبی می‎پوشیدند یا پابرهنه بودند.
می‎توان تصور کرد که داشتن این چکمه چه برتری‎ای به من می‎بخشید. من در بین جوانک‎ها شاهزاده بودم؛ البته گاهی بخاطر چکمه‎ها کتک می‎خوردم اما این برای شاهزادگانِ دیگر هم اتفاق می‎افتد. تحسین، حسادت، کتک، همۀ اینها در خدمتِ ممتاز ساختنم از دیگران به کار می‎رفتند و این به هیچوجه از چشم من پنهان نبود.
یک روز در زنگ تفریح پشت به دیوارِ زمینِ بازی ایستاده و مشغول خوردن نان کره‎ای خود بودم. همانطور که آنجا ایستاده بودم چشمم به چهرۀ پسر دیگری که مقابلم ایستاده بود می‎افتد، چهره‎ای که از آن به بعد دیگر قادر به فراموش کردنش نیستم.
او ابتدا به چکمه‎ام و سپس به من نگاه کرد. او هیچ‌چیز نمی‎گفت، اما چشم‎هایش کاملاً واضح به من می‎گفتند که او معتقد است چکمه‎ها باید به او تعلق داشته باشند و قصد تصاحب کردنشان را دارد. نفرت، گرسنگی و یک حسادت در نگاهش دیده می‎گشت، طوریکه برایم کاملاً مشخص شد که معنای این نگاه چه می‎تواند باشد. من نمی‎خواستم به هیچوجه چکمه‎ها را به او بدهم. آنها اموال من بودند، برایم مسلم بود که حق کاملاً با من است و می‎خواستم از حقم دفاع کنم. بلافاصله نانِ کره‎ای‎ام را دور انداختم و مشتم را گره کردم. من متوجه شده بودم که ما همدیگر را خواهیم زد، و ما همدیگر را زدیم. سال‎ها بعد ــ من در آن زمان یک دانشجوی جوان بودم ــ یک شب رفیق فقیر و فقیر بدنیا آمده‎ای مهمانم بود.
در آپارتمانم کوچکترین اثری از لوکس بودن وجود نداشت، اما برای او احتمالاً مانند ثروت به نظر می‎آمد. ما هنگام شام غذای سیری خوردیم؛ او حتماً به میز غذائی که همراه با خواهران و برادرانش دور آن می‎نشستند می‎اندیشید ... جائیکه دهان‎هائی بیشتر و غذای کمتری وجود داشت. شاید هم کلمه لاقیدانه‎ای به میان آمده بود که به افکارش کینه‌جوئی بخشید؛ اما دیگر نمی‎توانم آن کلمه را به یاد آورم.
وقتی من به او نگاه کردم ناگهان در چهره‎اش دوباره آن جوانکِ دورانِ دبستان را دیدم. این به من شوکی وارد ساخت، و کاملاً غریزی پاهایم را به زیر صندلی کشیدم. من به یاد چکمه‎های پُر طرفدارِ زمانِ کودکی‎ام افتادم؛ طوری بود که انگار هنوز آنها را در پا دارم ... و من در کنار خود رفیقم را در کفشِ چوبی می‎دیدم ...
من رنجش عمیقی نسبت به او احساس می‎کردم. برایم حسادتش نفرت‌انگیز به نظر می‎آمد و فقدان تعلیم و تربیت در او مرا دفع می‎کرد. همزمان اما درک می‎کردم که چرا او مجبور به داشتن چنین حسِ خشنی‎ست، و برایش متأسف بودم. به این ترتیب دوباره به تعادل دست یافتم.
دیرتر ...
من نمی‎توانم شرح دهم که آن احساس چگونه خود را تکامل داد، سال به سال رشد کرد و چنان قوی گشت که قلبم را برای لحظاتی کاملاً بیمار می‎ساخت.
دفعات متعددی چهرۀ آن جوانِ دورانِ دبستان را در برابرم دیدم؛ و روزهائی وجود دارند که این چهره مرا واقعاً تعقیب می‎کند. گاهی این چهره مردی‎ست که درِ خانه‎ام را به صدا می‎آورد و تقاضای پول برای غذا می‎کند، گاهی یک آدم مستِ گردن‌کلفت است، گاهی هم یک خدمتکارِ تعظیم کن یا یک انسان که بر روی سکویِ راه‎آهن ایستاده و مراقب قطاری‎ست که از آنجا می‎گذرد و من در آن نشسته‎ام. گاهی چهرۀ فشرده به شیشۀ رستورانی‎ست که من در آن غذا می‎خورم و یا یک تصویر کاملاً خیالی‎ست که خود را در دودِ سیگاری شکل می‎دهد که من با خُلق و خوئی شاد برای کشیدن روشن کرده‎ام.
و همیشه این احساس رو به پائین تا پاهایم مرا تعقیب می‎کند. حتی تا امروز هم من همان کسی هستم که در دبستان بودم: با چکمه‎هایِ باشکوه و براق در میان همشاگردی‎های پابرهنه ایستاده‎ام.
اما از آن زمان برایم چه اتفاق افتاده است؟ مغرور بودن به چکمه‎ام، احساسِ اطمینانِ مالکیت و جسارت برای دفاع از اموالم ناپدید گشته‎اند.
من بخاطر چکمه‎ام شرمنده‎ام. می‎تواند گاهی اتفاق افتد که من دچار خشم شوم و درِ خانه را در مقابل بینی تمناکننده‎ای به شدت ببندم؛ یا به خود بگویم که من هیستریک هستم. اما تمام اینها ذره‎ای هم به من کمک نمی‎کنند زیرا که در یک لحظه ناپدید می‎گردند.
و سپس وقتی حتی با دادن پول برای غذا به برادارانِ پابرهنه‎ام نمی‎توانم کمی آرامش برای خود بخرم دو برابر احساس شرم می‎کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر