آموزش از راه دور.


<آموزش از راه دور> از کورد لاسویتس را در فروردین سال ۱۳۹۲ ترجمه کرده بودم.

آموزش از راه دور
"تا خانه راه طولانی‎ایست ... آدم در چنین روزهای داغی این را متوجه می‎شود. من فکر می‎کنم که خسته باشم. اما کمی حرکت بد نیست."
پروفسور فریستِر پس از چهار ساعت تدریس و در راه بازگشت از دبیرستان به خانه اینگونه می‎اندیشید. حالا او در اتاق مطالعه‎اش کنار میز تحریر راحت نشسته و سرش را به دست‎هایش تکیه داده بود و موی سفیدش را که از گام برداشتنِ سریعِ هنگام بازگشت به خانه هنوز مرطوب بود از پیشانی به کنار می‎زد.
"یک ساعت مانده تا وقت نهار. پس چه باید کرد؟ البته کار. آنجا دو تلِ بلند از دفترچه‎های آبی دانش‌آموزان که باید کارهایشان تصحیح شود قرار دارند. اما این کار حالا ممکن نیست! قطعاً هدایت کردن هرسالۀ یک نسلِ جدید و افراد جدید در مسیر تکاملِ معنویت کار بسیار جالبی‎ست! زنده ساختن یک برنامه درسی یکسان برای بیست و هشتمین بار و با نیروی‎ای تازه چه وظیفه زیبائی‎ست! فقط جای تأسف است که افراد خود را تا اندازه‎ای زیاد تکرار می‎کنند! من دقیقاً می‎دانم چه در دفترچه‎ها نوشته شده است. اشتباهات دانش‌آموزان همیشه یکسانند. بسیار آموزنده برای آمارگیران که چگونه در نزد تک تکِ محصلین همان قانونِ خطای انسانی در تکاملِ خویشِ خود را به کرسی می‎نشاند ... بسیار جالب! اما حالا، حالا من کمی خسته‎ام!"
فریستِر دسته‎ای کاغذ که تحقیقاتش در مورد جریان روزانه منحنی‎های درجه حرارت را در آنها نوشته بود برمی‎دارد ــ بسیار مهم برای بحث تعطیلات بخاطر گرمی هوا ــ و با دقت به مطالعه آن می‎پردازد. آنجا نکتۀ مشکلی قرار داشت که او از آن هنوز دور نشده بود. البته او راهی که باید برگزیده می‎گشت را می‎دانست، اما محاسبات به یک کارِ چندین ماهه نیاز داشتند ... از کجا باید او این وقت را پیدا می‎کرد؟
او قلم را در دوات می‎کند، چیزی می‎نویسد، قلم را دوباره به کناری می‎گذارد و سرش را مجدداً به دست‎هایش تکیه می‎دهد.
او فکر می‎کند: "می‎شود انجامش داد، به شرطی که آدم در هنگامِ کار سرحال باشد. اما چه وقت؟ چهار ساعت تدریس، این همه صحبت کردن در کلاس درس و مواظب بودن و عصبانی گشتن بخاطر ابلهی‏‎های یکسان و مسیر بازگشت به خانه. ... در مجموع ما در تکنیکِ مدرسه هنوز خیلی عقب‌مانده‎ایم. آیا نباید حالا یک بار چیز بهتری از این تجربۀ قدیمی که معلم و دانش‌آموز را مجبور به حضور در یک کلاس درس می‎کند پیدا کرد و ... خب، البته این یک وظیفه ایده‎آل است ... هرچند، نیروی زیادی به هدر خواهد رفت، و ... و این آدم را کمی خسته می‎سازد. منظورم این است که تکاملِ تکنیک می‎توانست اینجا یک راه مقرون به صرفه‎تری پیدا کند."
فریستِر به صندلی تکیه می‎دهد و کمی چشم‎هایش را می‎بندد.
او به فکر کردن ادامه می‎دهد: "بله، در صد یا دویست سالِ دیگر چگونه با دلسوزی به روشِ نیرو هدردهنده و قدیمی ما می‎نگرند! جوانانی که احساس مسئولیت قویتری در گوشت و خون دارند، جامعۀ مدرس‌هایی که از مدرن‎ترین تکنیک سود می‎جوید؛ هیچ بهانه‎ای، هیچ فریبی، هیچ خطائی، هیچ بار زیادی ... شرایط ایده‎آل! چرا من نمی‎توانم تا آن زمان ... شاید ... مرخصی بگیرم؛ خنده دار است که این تا حال به خاطرم نرسیده بوده است ... خیلی خنده‎دار ...، اما من باید یک بار سؤال کنم ... آیا در می‎زنند؟ ... آه، شما هستید آقای همکار وُلتهایم ... این بسیار خوب است! همین حالا به شما فکر می‎کردم. شما مردِ اختراعات هستید. آیا شما تجهیزاتی نمی‎شناسید که تدریس را ... چطور باید بگویم؟ ... مدرن و ساده سازد ... هوم ..."
صدای وُلتهایم پاسخ می‎دهد: "من فکر می‎کنم که مدرسۀ آموزش از راه دور ما مؤسسه بسیار عالی‎ای باشد."
"مدرسۀ آموزش از راه دور؟ همکار محترم، چرا اینطور عجیب به من نگاه می‎کنید؟ من فقط کمی خسته‎ام؛ خواهش می‎کنم، بفرمائید بنشینید."
"من خوب می‎دانم که ساعت تدریس شا حالا شروع خواهد گشت، اما امیدوارم که در آن هنگام مزاحمتان نشوم."
"امروز؟ مزاحم من؟ البته که نه. من حالِ مخصوصی دارم، احتمالاً کمی دچار سردرد شده‎ام. امروز چه روزی است؟"
"هشتم جولای سال 1999، آقایِ <حامی طبیعت>."
"که اینطور ... کاملاً صحیح است. هوم! من همین حالا فکر می‎کردم ... حامی طبیعت ...، شما باید همیشه شوخی‎تان را بکنید."
"این حالا تیترِ شما به عنوان معلم از راه دورِ جغرافیا در دویست و یازدهمین دبیرستانِ تلفنی است. اما مگر نمی‎شنوید؟ زنگ به صدا آمد. شاگردان به کلاس‎ها رفته‎اند. شما می‎توانید شروع کنید."
فریستِر به خود زحمت می‎دهد به چهره همکارش نگاه کند، اما قطارها از برابر دیدگانش محو می‎شوند. او تلق تلقِ آهسته و آهنگداری را بدون آنکه بتواند به خود توضیح دهد از کجا می‎آید می‎شنود. او فکر می‎کند که این یقیناً یک شوخی از وُلتهایم است. خب مهم  نیست، اما من نمی‎خواهم مزاحمش شوم. ما خواهیم دید که قصدش از این کار چیست و لبخند‌زنان می‎گوید: "همکار عزیز، من حالا اصلاً آماده نیستم، همچنین اصلاً نمی‎دانم که منظور شما از مدرسۀ آموزش از راه دور چیست."
"آه، استدعا می‎کنم آقای حامیِ طبیعت" ــ حالا او دوباره کاملاً واضح صدای وُلتهایم را می‎شنود ــ، "حالا شما می‎خواهید کمی سر به سرم بگذارید. شما دیروز سخنرانی‎تان را برای امروز در گرامافون ضبط کردید. و سابقاً توسط مدرسۀ از راه دور در سال 1977 یک جزوه نوشتید. شما آن را حتماً به یاد می‎آورید؟"
"من واقعاً قادر به این کار نیستم."
وُلتهایم به وضوح می‎خندد و می‎گوید: "خب، پس خوب دقت کنید، آیا شما آنجا در کنار دیوار گالری نفاشی عجیب و غریب را می‎بینید؟"
فریستِر به آن سمت نگاه می‎کند. او بسیار شگفتزده بود. براستی در کنار دیوار، جائیکه همیشه یک قفسه کتاب قرار داشت حدود سی قاب مستطیل شکل وجود داشت. اما عکس‎های درون آنها جاندار بودند. جوان‎هائی به سن شانزده تا نوزده ساله که بر روی صندلی‎های راحتی به شکل آسوده‎ای نشسته بودند. و آنها واقعاً شاگردان او بودند، البته با لباس‎های غیرمعمولی. آن شاگرد نمونه او بود که سر تیغ انداخته‎اش به زحمت از پشتِ روزنامه بیرون زده بود. و مایِر حتی با خیال راحت سیگار می‎کشید. دیگران در حال جویدن صبحانه خود بودند.
فریستِر می‎گوید: "من مایلم واقعاً باور کنم که آنجا شاگردانم را می‎بینم. خیلی جالب! اگر فقط می‎دانستم که معنی آن چیست. آیا باید من واقعاً یک قرن در مرخصی بوده باشم؟ همکار محترم، شما اینطور فرض کنید که من در حال حاضر حافظه‎ام را از دست داده‎ام و با من طوری صحبت کنید که انگار امروز واقعاً سال 1999 می‎باشد."
"با کمال میل، آقایِ حامیِ طبیعت، اگر این کار باعث سرگرمی‎تان می‎شود. البته این جوان‎ها کلاسِ آخر دویست و یازدهمین دبیرستان از راه دور را تشکیل می‎دهند. آنها در واقع در یک کلاس درس نیستندْ بلکه اکثر آنها در خانه‎های خود نشسته‎اند، مانند خود شما. فقط وقتی شاگردها به محل‎های عمومی که برای این کار تأسیس گشته‎اند می‎روند که پدر و مادری این امکان را نداشته باشند کلِ دستگاه آمورش از راه دور را در خانۀ خود جا بدهند. جوانان همانطور که شما می‎دانید در نقاط مختلف سرزمین‎مان زندگی می‎کنند، از این جهت می‎توان مسیر آموزش از راه دور را تا هزار کیلومتر و بیشتر گسترش داد."
"همکار محترم، من واقعاً اصلاً هیچ‌چیز نمی‎دانم. فقط به صحبت خود ادامه دهید. تکنیک باید در طولِ مرخصی من تکامل شکوهمندی کرده باشد."
"من اینطور فکر می‎کنم! نه تنها تلفن، بلکه همچنین تلویزیون چنان تکامل یافته است که آدم همزمان با شنیدن کلمات صحبت‌کننده اندام او را، حرکت‎ها و هر اشاره‎اش را به شفافترین وجه رویت می‎کند. حالا دیگر البته لازم نیست که آدم مسیرِ طولانیِ مدرسه را بپیماید، آموزگار و شاگرد می‎توانند راحت در خانه بمانند."
فریستِر زمزمه می‎کند: "بسیار خشنود‌کننده است، اما تهییج شخصی ..."
"آن را هم کم ندارد. همانطور که شما شاگردان را نگاه می‎کنید آنها هم شما را نگاه می‎کنند، فقط در یک فضای کاملاً بزرگتر و به اندازۀ طبیعی در برابر خود. در عوض شاگردان نمی‎توانند همدیگر را ببینند، بلکه فقط می‎توانند بشنوند؛ اما آنچه شما صحبت می‎کنید را همه می‎شنوند. شما فقط لازم است آن دگمه جلوئی را فشار دهید، به این ترتیب شما به دانش‌آموزان متصل می‎شوید و تدریس می‎تواند شروع شود."
"می‎فهمم. چه مزاحمت‎هائی با آن حذف می‎شوند! اما مگر این کار تعجیل دارد؟ همکار؛ گوش کنید، تجهیزات باید اما برای دولت مقدار قابل توجه‎ای خرج برداشته باشد!"
"چه اهمیتی دارد؟ از زمانیکه میدان‎های بی‌کرانِ طلا در گینه نو و چاه‎های نفت در آلمان‎ــ‎چین کشف گشتند، ما آنقدر پول داریم که اصلاً راه بهتری برای مصرف آن بجز در راه مقاصدِ آموزشی نمی‎دانیم."
"اوه، اوه! حالا من چه حقوقی دریافت می‎کنم؟"
"اما شما که می‎دانید! بعنوان حامیِ طبیعت ... پنج هزار مارک. اما حالا اصل مطلب. البته بهداشتِ مدرسه کوچکترین پبشترفتی نکرده اما مشکل خستگی بیش از حد حل شده است. صندلی‎هائی که محصلین بر روی آنها آسوده می‎نشینند با مفیدترین روش به دستگاه‎های سنجشِ خودکار مجهز شده‎اند که وزن بدن، ضربان نبض، فشار خون و مقدار مصرف انرژیِ مغز را نشان می‎دهد. روان‌نگار خستگیِ بوجود آمده در اثر استفادۀ بیش از حد مجاز از انرژیِ مغز را بیدرنگ تشخیص می‎دهد و ارتباطِ میان شاگرد و آموزگار بطور خودکار قطع می‎گردد و از این طریق محصلِ مورد نظر از ادامه آموزش معاف می‎گردد. و شما به محض اینکه یک سوم از شاگردانِ کلاس با این روش <شناسائی> گردند به درس دادن پایان خواهید داد."
"به نظرم بسیار عالی می‎رسد. اما، اگر خودِ من یک کم  خسته باشم، برای مثال مانند امروز ..."
"با این حقوق! اما برای آن هم راهی یافته‎اند. بفرمائید شروع کنید، اما قبل از شروعِ تدریس لطفاً این نوارِ حفاظِ مغز را ببندید. شما توسط آن از این خطر در امان می‎مانید که هنگام تدریس نیرویِ مغزی بیشتری از آنچه با توانائی محصلین و با پایۀ حقوقی شما مطابق دارد از دست بدهید. و حالا دگمه را فشار دهید. می‎شنوید، زنگ به صدا آمد. حالا محصلین تصویر شما را می‎بینند و شما می‎توانید با آنها حرف بزنید."
فریستِر آهسته برای وُلتهایم زمزمه می‎کند: "خب بعد چه؟ من که آماده نیستم."
وُلتهایم هم آهسته زمزمه می‎کند: "شما به عنوان یک آموزگارِ باتجربه آن را پیدا خواهید کرد. بگذارید که فقط شاگردها صحبت کنند. در هر یک از قاب‎ها اسامی آنها نوشته شده است. سخنرانی شما در گرامافون ضبط شده و فقط احتیاج دارید که دگمه را فشار دهید."
آدم بلافاصله متوجه می‎گشت که آموزگار از طریق راهِ دور داخل اتاق درس گشته است، بدین معنی که برای محصلین قابل رویت گشته بود. راتِنبِرگ روزنامه‎اش را به کناری می‎گذارد، مایر سریع سیگارش را خاموش می‎کند، زوپاد و نویمَن آخرین لقمۀ صبحانه خود را سریع فرو می‎بلعند.
فریستِر به قاب‌عکس‎های خود نگاهی اجمالی می‎اندازد.
یکی از شاگردها، او مایر بود، کرنشی می‎کند و می‎گوید: "من زنگِ گذشته غایب بودم."
"چرا؟"
"من باید می‎گذاشتم دومین خمیدگیِ مغزم را ماساژ دهند."
فریستِر سرش را تکان می‎دهد. او چطور می‎توانست بداند که آیا این از دیدگاهِ مدرن یک دلیل معتبر می‎تواند باشد یا نه؟
او می‎پرسد: "به چه دلیل این کار ضروری بود؟" و در این حال به وُلتهایم اشاره می‎کند که به او کمک کند.
مایر می‎گوید: "بله، پدر و مادرم گذاشتند که از خاطراتم عکسبرداری کنند، و عکس‎ها نشان دادند که من همیشه از اسب‎ها خواب می‎بینم."
وُلتهایم زمزمه می‎کند: "کلک می‎زند! اسب‎ها مدت‎هاست که نسل‎شان منقرض شده است."
فریستِر می‎گوید: "اما اسب‎ها که مدت‎هاست نسل‎شان منقرض گشته."
"آقای مشاورِ طبیعت، درست به همین خاطر هم باید می‎گذاشتم که ماساژم دهند."
"اما جغرافیا بهترین ماساژ مغز است."
در این لحظه فریستِر متوجه می‎گردد که دو قاب خالی تازه حالا خود را پُر می‎سازند. او نام‎ها را می‎خواند و می‎گوید: "هاینس، چرا شما حالا می‎آئید؟"
"می‎بخشید آقای مشاورِ طبیعت، مادرم دیروز دستگاهِ پروتئین‌سازیِ جیبی ما را در کلوب زنان سرِ کوه بلندی جاگذارده بود و من باید آن را سریع می‎آوردم، و چون در آنجا خیلی باد می‎وزید بنابراین من کمی دیر کردم."
"و شما، شوارتس، شما چرا دیر می‎آئید؟"
"من، من ـ... پدر من دیروز مشاورِ شورای خبرگان برق شد ..."
"خب، اما من ارتباطی در این میان نمی‎بینم."
"بله، من در جشن شرکت کردم و به این خاطر نتوانستم فوری به اتاقم بیایم."
وُلتهایم زمزمه می‎کند: "بهانه! میگساری کرده. از زیر درس در رفته."
فریستِر می‎گوید: "عجب، اما جریان برایم کاملاً روشن نشد. و حالا مایر شما به من بگوئید در ساعتِ قبل در باره چه صحبت می‎کردیم؟"
"می‎بخشید آقای مشاورِ طبیعت، من دیروز غایب بودم."
"آه درست است. بِراندهاوس شما به من بگوئید."
"می‎بخشید آقای مشاورِ طبیعت، من دیروز نتوانستم کار کنم. این هم امضای عذرخواهیِ پدرم."
بِراندهاوس به دگمۀ گرامافونش فشار می‎آورد و صدایِ کلفتِ یک مرد سالخورده به گوش می‎رسد: "پسرم زیمنس بخاطر خستگی بیش از حدِ ماهیچۀ بازویش نتوانست تکالیف خود را انجام دهد. براندهاوس."
فریستِر می‎پرسد: "بله؟ اما شما که برای درس خواندن به بازو احتیاج ندارید؟"
"موتور ما درست کار نمی‎کند و بنابراین من باید خودم دگمۀ گرامافون را که درس در آن ضبط شده بود با دست می‎پیچاندم، و من هم قادر به این کار نبودم."
"توسط چه کاری به این خستگیِ بیش از حد دچار شدید؟"
"هنگام تمرین با چرخِ پرنده."
فریستِر با خجالت سرش را برمی‎گرداند و به وُلتهایم نگاه می‎کند.
وُلتهایم زمزمه می‎کند: "امکانش وجود دارد، احتمالاً یک گردشِ هوائی با خانم‎های جوان کرده و بیش از حد با هم رقصیده‎اند."
"آقای همکار به نظر می‎رسد عذرخواهی در مدرسه از راه دور کمتر از زمان من نیست." و او دوباره سرش را به سمت محصلین می‎چرخاند.
"بسیار خوب، راتِنبِرگ ما دیروز در مورد چه صحبت می‎کردیم؟"
"فاصلۀ مراکز تلفنِ نوری با آمریکا. اما آنها دیگر وجود ندارند. همۀ آنها دوباره جمع‎آوری گشتند و دگمه‎هایِ از راه دورِ شیمیائی را جانشین آنها کردند. محلول پرتوهای شیمیائی تازه کشف شده در حقیقت به لایهِ داغِ درونِ زمین نفوذ می‎کنند و با این روش می‎شود از طریق مسیرهای شیمیائی درون زمین صحبت کرد."
فریستِر از تعجب سرش را به جلو و عقب تکان می‎داد.
محصل این را نشانه‎ای از ایراد می‎فهمد و ادامه می‎دهد: "آقای مشاورِ طبیعت همچنین ارتباط کرویتسبِرگ‎ـ‎شیمبوراسو را نام بردند، اما این هم از امروز صبح جمع‎آوری شده است و من این را همین حالا در آگهیِ از راهِ دورِ روزنامه برلین خواندم."
"بسیار خوب ــ حالا، هورنبوکس شما ادامه بدهید."
"مهم‎ترین ایالت‎های آمریکا عبارتند از: امپراتوری کالیفرنیا، نیویورک سلطنتی، جمهوری آنارشیستیِ کوبا، مکزیکو با دولت مذهبی کلیسا و آمریکای جنوبی با امپراتوری خورشید."
فریستِر فکر می‎کند که آدم اینجا چه چیزها می‎شنود! اما فقط می‎گوید: "ادامه دهید شوارتس."
شوارتس چنان روان شروع به تعریف می‎کند که فریستِر کلمات را به زحمت می‎توانست دنبال کند: "تکنسین‎ها بعد از تبدیلِ مستقیمِ تابشِ خورشید به نیروی کار به دولتِ حاکم تبدیل گشتند و وسائل کارِ بشریت را در دستان خود متمرکز ساختند، آنها یک دولت سهامی تأسیس کردند که در آن همۀ زمین‎های نواحی گرمسیرِ آمریکای جنوبی در مدار شمال و جنوب را خریداری کرد. از آنجائیکه آنها قدرتشان را مستقیم از خورشید می‎گرفتند نام این دولت را دولت خورشید نامیدند و نور خود را از بالای کوه‎های بلند و نوکِ درختان و مراتع دشت‎های وسیع بدست می‎آوردند ..."
"اما، شوارتس شما که اصلاً لب‎تان را هنگام صحبت کردن حرکت نمی‎دهید. و چرا مرتب با انگشت خود آنجا بر روی میزتان بازی می‎کنید؟ شما دارید تقلب می‎کنید؟"
"خواهش می‎کنم، آقای مشاورِ طبیعت" ــ و شوارتس به حرکت انگشت بر روی میز ادامه می‎دهد ــ، "بله من با انگشت بر روی <دستگاهِ صحبت> بازی می‎کنم. برای اینکه من نمی‎توانم صحبت کنم، زیرا من زبانم را سوزانده‎ام."
"پس ادامه بدهید."
"ما دیروز تا همینجا رسیده بودیم."
فریستِر با خجالت سرش را به سوی وُلتهایم می‎چرخاند و می‎پرسد: "و حالا؟"
"بگذارید گرامافون‎تان صحبت کند."
فریستِر به دگمه دستگاه فشار می‎آورد و با کمال تعجب صدای خود را می‎شنود: "ما حالا سفرهای اکتشافی به قطب جنوب را در نظر می‎گیریم. ما البته امروزه کارمان آسان است، با ماشین‎های پرندۀ خود از فراز کوهای یخ پرواز می‎کنیم، اما فکرش را بکنید که چه مشکلاتی پیش از صدها سال پیش وجود داشتند، چه شجاعتی لازم بود که با یک کشتیِ شکننده و بر روی سورتمۀ فقیرانه‎ای که سگ‎ها آنها را می‎کشاندند از مناطق غیرقابل عبور بگذرند. اگر اجدادمان مانند شما راحت‌طلب بودند نمی‎توانستیم هرگز به قطب جنوب برسیم. آنها مردمی دیگر بودند! هرگز به مخیلۀ محصلی در قرن نوزدهم خطور نمی‎کرد مخفیانه مارچوبه بخورد، کاری که من باید متأسفانه متوجه آن می‎گشتم، و علاوه بر این یک وسیلۀ خوشگذرانی تقریباً هم‌مرز شکمرانی‎ست. به آن فکر کنید که مسافرینِ کاشف باید تحملِ رنجِ گرسنگی را هم به جان می‎خریدند! گاهی پیش می‎آمد که آنها هفته‎ها بجز چربیِ خامِ پرندگان چیزی برای خوردن نداشتند، اما با این حال شجاعت خود را از دست نمی‎دادند و هر یک از این قهرمانان در هنگام رنج‎های شدید گرسنگی در دفتر یاداشت خود چیزهای به یاد ماندنی می‎نوشتند ..."
"اِمیل آیا می‎خواهی امشب مارچوبه بخوری؟ آنها گران نیستند." این صدایِ زیرِ یک زن بود که در این قسمتِ سخنرانی ناگهان در میان صحبتِ سخنران به گوش می‎رسد.
سر و صدای خنده محصلین از این وقفه استقبال می‎کند. فریستِر غضبناک به وُلتهایم نگاه می‎کند و می‎پرسد: "آن چه بود؟"
وُلتهایم هم لبخند می‎زند و می‎گوید: "احتمالاً هنگامی که شما دیروز در حال ضبط سخنرانی خود برای درس امروز بودید باید همسرتان با این سؤال داخل اتاق شده باشد و گرامافون هم البته آن را صادقانه ضبط کرده است."
"اما، آقای همکار عزیز، این چیز نامطلوبی برای این مدرسه از راه دور است ..."
"ببینید، چیزهای خوبِ خود را هم دارد. این خنده ناشی از تشنج شاگردان را آنقدر خسته ساخت که درِ هشت قاب بسته گشتند. این دانش‌آموزان بیش از حد خسته‎اند. فقط سه نفر دیگر و شما باید درس دادن را به پایان برسانید."
"آه، این واقعاً برایم خوشایند است، زیرا من ــ همانطور که فکر کنم به شما گفته باشم ــ خودم هم کمی خسته‎ام. گوش کنید، این صدایِ بلند ناقوس دیگر چیست؟"
"این علامتِ مدیر است، او مایل است با شما صحبت کند."
و حقیقتاً فریستِر حالا واضح صدای ناشناسی را می‎شنود: "می‎بخشید، آقای حامیِ طبیعتِ عزیز از اینکه من مزاحم شما می‎شوم. اما همین حالا به من خبر رسید که همکارمان بِرشبِرگِر با چرخ هوائی خود به یک دودکش برخورد کرده و کمی وحشت کرده است. لطف کنید و ایشان را برای ساعت بعد نمایندگی کنید."
"آه، با کمال میل ..."
مدیر زنگ را از صدا می‎اندازد.
فریستِر شاکیانه می‎گوید: "وُلتهایم عزیز، حالا باید چکار کنم؟ چنین به نظر می‎رسد که بقیه شاگردها هنوز کاملاً سرحال هستند، اما من دیگر جرئت ندارم از گرامافون استفاده کنم."
"بگذارید آنچه را که گفتید تکرار کنند."
فریستِر دوباره سرش را به طرف کلاس برمی‎گرداند: "حالا آنچه که من گفتم را تکرار کنید."
او حالا می‎بیند که چگونه تمام محصلین همزمان بر دگمه گرامافون خود که بر رویش حرف‎های او را ضبط کرده بودند فشار می‎دهند. دستگاه‎ها خر خر می‎کنند و در صداهای در هم و غیرقابل تنظیم غرش کلماتی که گفته بود از دوازده گرامافون به گوشش می‎رسد که مرتب تندتر و تندتر می‎گشتند، او احساس می‎کند که این آشفتگیِ بیحس‌کننده او را به سرگیجه انداخته است، آه بلندی می‎کشد، سرش را در دست می‎گیرد و ناگهان سکوت برقرار می‎گردد ... سکوتی کامل.
او فکر می‎کند: "آه، نوارِ حفاظِ مغز! یقیناً من بیش از حد خسته‎ام و تدریس به خودی خود به پایان رسیده است و مرا خاموش کرده‎اند. خدا را شکر!"
در این لحظه او ناگهان خود را نیمه‌راست می‎کند. قاب عکس‎ها از مقابلش ناپدید شده بودند. کتاب‎های قدیمی‎اش دوباره آنجا بر روی قفسه بودند.
"اما وُلتهایم، همکار عزیز، بگوئید که این دیگر یعنی چه؟"
همکار او وُلتهایم در کنارش می‎ایستد و می‎گوید: "خیلی معذرت می‎خواهم آقای پرفسور ... امیدوارم که بیدارتان نکرده باشم. وقتی من داخل اتاق گشتم شما چنان زیبا چرت می‎زدید که من برای بیدار نساختن شما آهسته اینجا روی مبل نشستم."
"که اینطور، من چرت می‏‎زدم؟ من اما آمدن شما را شنیدم! فکرش را بکنید، من چیز شگفتی خواب دیدم. پنج هزار مارک حقوق! اما در آخر باید یک همکار را نمایندگی می‎کردم ..."
"بله، این اما متأسفانه واقعیت دارد و به همین دلیل هم من به اینجا آمده‎ام ... همکارمان آقای تورستِن ..."
"چه می‎گوئید، چه وقت؟"
"امروز ساعت هشت صبح."
"در کلاس درس؟"
"پس کجا؟"
"من فکر کردم شاید در مدرسۀ از راه دور. شما تعجب می‎کنید؟ بله، اگر شما می‎دانستید! زیرا من صد سال مرخصی داشتم! خوب، بفرمائید بنشینید همکار عزیز. بنابراین فردا؟ این برایم مطلوب است، زیرا امروز واقعاً اندکی خسته‎ام."
 
لبخند سعادت
یک جائی در فضا و دور از انسان‎ها سعادت نشسته بود و گریه می‎کرد.
او بر روی گوی خود نشسته بود، گوی و خودش را کاملاً در حجابِ کم‌نورِ خویش پیچانده بود و با گوشه آن آهسته اشگ‎هایش را از چشم‎های زیبایش پاک می‎ساخت.
سعادت بسیار غمگین بود.
پریِ کوچکی آنجا در پرواز بود که گوشه دهانش را در حال گریستن کج کرده بود و از چشمانش قطرات اشگ در فضای خالی می‎چکیدند و به ستاره دنباله‌دار تبدیل می‎گشتند.
هنگامیکه پریِ کوچک سعادت را می‎بینید با عجله به سمت او پرواز می‎کند و زانویش را در آغوش می‎گیرد و فریاد می‎زند: "عاقبت پیدایت کردم؟ تو سعادت هستی، تو باید کمکم کنی!"
سعادت موهای پری کوچک را نوازش می‎کند و اندوهناک می‎پرسد: "چه اتفاقی افتاده؟"
من در آن پائین در مسیرِ تاریک کوه نزد ریلاس و پادِنا در کلبه‎ای که نخل‎های بزرگ به سقفش سایه می‎اندازند زندگی می‎کنم. آنها را نمی‎شناسی؟ ریلاس را که الیاف از جنگل جمع‌آوری می‎کند و آن را برای فروش به بازار می‎برد؟ و من بودم که سعادتشان را نگهبانی می‎کردم و آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند. در این وقت برادرانِ زردپوست آمدند و گفتند که ریلاس باید با آنها به پائین به سمت دریا برود و وقتی او از خود نافرمانی نشان داد او را با زور به همراه بردند؛ زیرا او باید بخاطر آزادی بر ضد مردان سفیدپوست در کشتی‎های بزرگشان می‎جنگید. و پادِنا خیلی گریه می‎کرد. تو باید ریلاس را برایمان برگردانی. درست می‌گم، تو می‎خواهی این کار را بکنی؟"
و او از روی چشمانِ سعادت حجاب را می‎کشد، در این وقت یک قطره اشگ بر روی پیشانی‎اش می‎افتد و او با وحشت به بالا نگاه می‎کند و می‎پرسد:
"آیا تو گریه می‎کنی؟"
"آره کوچولوی من، من گریه می‎کنم و قادر نیستم به تو کمک کنم."
"تو به من کمک نمی‎کنی؟ چرا کمک نمی‎کنی، مگه تو سعادت نیستی؟"
"فقط سعادت. چون من سعادت هستم قادر به کمک کردن به تو نیستم."
"تو باید کمک کنی، تو باید به ما کمک کنی!" با این کلمات دومین پری به پای سعادت می‎افتد.
"این پری مرا می‎شناسد، ما در یک سرزمین زندگی می‎کنیم. مردانِ سفیدپوست از کشتی‎های خود پیاده گشتند و گلوله‎هایشان دوستان ما را می‎کشند. آه، پیروزی در جنگ را به مردان ما بده، مردان ما برای آزادی‎ای که می‎خواهند از آنها بربایند می‎جنگند!"
سعادت می‎گوید: "مگر نمی‎بینی که من گریه می‎کنم؟ وقتی من گریه می‎کنم دیگر نمی‎توانم به کسی کمک کنم."
"خوب پس گریه نکن!"
"این دست من نیست. من فقط می‎دانم که باید گریه کنم و به این خاطر نمی‎توانم کمک کنم. و وقتی نتوانم کمک کنم بنابراین باید گریه کنم. یکی به دیگری بستگی دارد."
پری‎های کوچک نیمه‌ناباورانه و نیمه‌نامفهوم به سعادت نگاه می‎کردند.
و هنگامیکه آنها به او خیره بودند، پریِ دیگر که بزرگتر و باهوشتر بود به آنجا پرواز می‎کند. حالا دیگر قطرات اشگ از چشم‎های او نمی‎چکیدند و فقط می‎گذاشتند که چشمانش تاریک مانند فضایِ نامتناهیِ قدرت بدرخشند، و یک غمِ عمیق از درون آنها به سعادت التماس می‎کرد:
"کمک، کمک! آه خواهش می‎کنم، خواهش! نیاز بزرگ است!"
"خواهشت چیست، فرزندم؟"
"آن پائین در اقیانوس طوفانِ شدیدی در گرفته است. کشتی بزرگِ بخارْ پره‎هایش شکسته است. درمانده توسطِ امواج تحت تعقیب است. مسیری که کشتی می‎راند به صخره‎های عریض منتهی می‎گردد، به هلاکتی مطمئن. پانصد انسان در امواج غرق خواهند گشت. آنها که حالا بخاطر زندگیِ خود التماس می‎کنند قصد دارند وطنِ جدیدی تأسیس کنند. اگر که تو سعادت هستی عجله کن و آنها را نجات ده."
سعادت فقط آرام سرش را تکان می‎دهد، زیرا که احساس می‎کرد اشگ در چشمانش جمع شده است.
آن دو پریِ کوچک با اشاره‎ای به همدیگر از آنجا پرواز می‎کنند، زیرا آنها می‎خواستند ببینند که مردان سفیدپوست چگونه دچار زحمت می‎گردند.
سومین پری اما می‎گوید:
"تو امتناع می‎کنی؟ این چطور ممکن است؟ آیا مگر افراد زیادی که با از دست دادنِ زندگی خود سعادت‎شان را هم از دست می‎دهند نمی‎بینی؟ آیا مگر نمی‎دانی که سرنوشتِ ملت‎ها به این کشتی بسته است؟ به پیشانیِ این جوان که در زیرِ موهایِ خیسِ از طوفان شلاق‌خورده‎اش می‎درخشد نگاه کن ــ آیا نمی‎بینی که او یک نابغه است، قادر است برای بشریت عمل بزرگی انجام دهد که میلیون‎ها نفر را سعادتمند می‎سازد؟ و تو می‎خواهی که او غرق گردد؟
"من نمی‎خواستم به او کمک کنم؟ آه فرزندم، من نمی‎توانم این کار را بکنم."
"تو می‎توانی این کار را بکنی. ببین، آنجا غولِ چاقِ آب و هوایِ اقیانوس در حال استراحتِ زمستانیِ خود لم داده است. او فقط احتیاج دارد آرنج زمخت خود را کمی حرکت دهد تا چرخش مسیرِ طوفان تغییر کند و کشتی از سمت شمال از کنار صخره‎ها عبور کند و از چنگِ گردباد خلاص گردد. چرا به او فرمان نمی‎دهی؟"
"زیرا که این کار هیچ کمکی نمی‎کند. زیرا که او به حرفم گوش نخواهد کرد. من این غول‎ها را که با علمِ بی‌پایانِ مادرشان طبیعتْ خود را بزرگ می‎سازند و از متکبرترین و تنبل‎ترین بی‌دست و پاهای جهانند می‎شناسم. و من خوب می‎دانم زمانی که آنها از من اطاعت نکنند چه باید کرد، من می‎توانم آنها را مجبور سازم. تو آن را خواهی دید، با من بیا!"
سعادت با خستگی از جا بلند می‎شود و با پری به سمت غولِ آب و هوا پرواز می‎کند.
در این وقت کشتی در کنار امواجِ بلندِ سفید ظاهر می‎گردد. غول در خواب بود و فشار بازویِ بادیِ در حالِ استراحتش طوفان را مجبور ساخت به سمت صخره‎ها بوزد.
سعادت حکم خود را زمزمه می‎کند:
"بازویت را به کناری بلند کن تا کشتی به بندر هدایت شود!"
غول خود را تکان نمی‎دهد، او فقط نیمه‌خفته غر و لندکنان می‎گوید:
"چه کسی به من حکم می‎کند؟ این حکمِ مست‌کنندۀ پُر احساس چه معنا دارد؟ آیا نمی‎بینی که من باید استراحت کنم تا بتواند هوا در من رو به پائین فرود آید و مسیر صحیحش را بیابد؟ نمی‎بینی که غولِ اتر بر روی من ایستاده است، کسیکه آن بالا از خورشید گرما را به پائین پارو می‎کند؟ مزاحم کار ما نشو که نظم قانون به آن بسته است."
"پس حداقل این بازو را کمی به کنار بکش، فقط یک قطعۀ کوچک کافی‎ست، فقط به اندازه‎ای که ما کشتی را نجات دهیم!"
غول غرشی می‎کند: "کشتی به من چه ربطی دارد؟" اما هنگامیکه او سعادت را می‎شناسد کمی خوش‌خُلق می‎گردد، و می‎گوید:
"تو هرگز نمی‎توانی آرام بمانی! اما به خاطر تو می‎خواهم تا حدِ امکان برایت کاری انجام دهم ... می‎خواهم انگشت کوچکم را کمی خم کنم."
هنوز او این کار را انجام نداده بود که کشتی یک کم بیشتر به سمت شمال می‎راند و خود را آهسته‎تر به صخره نزدیک می‎سازد، سپس انسان‎ها دوباره امیدوار می‎گردند.
سعادت خواهش می‎کند: "این کافی نیست. فقط یک کم بیشتر!"
متأسفانه اما یک قطره اشگ بر روی بازوی غول می‎چکد. در این وقت او روی در هم می‎کشد و فریاد می‎زند:
"این کار ممکن نیست! آیا مگر نمی‎بینی که بعد تمام گردباد به سمت خشکی خواهد رفت و شهرهای شکوفا، مزارعِ به بار نشسته و جنگلِ پیر را منهدم و ویران خواهد ساخت. برای من هیچ تفاوتی نمی‎کند. اما دیگر برایم ممکن نیست برایت بیشتر از این کاری انجام دهم، حتی اگر هم می‎خواستم. من و برادرانِ غولم اجازه نداریم بخاطر تو اصول خود را تغییر دهیم. اگر لازم می‎گشت که حالا من بتوانم بازویم را حرکت دهم، در این صورت  قبلاً غولِ اتری اجازه فرود آمدن بر پشت مرا نمی‎داشت، و غولِ زمینی باید چین‎های پوستش را کمی زودتر در هم می‎کرد تا غولِ دریائی بتواند خود را طور دیگر قرار دهد. در این وقت غولِ بزرگِ خورشید هم مدت‎ها قبل از اینکه انسانِ خزنده وجود داشته باشد با بازوهای چنگکی‎اش باید چیز دیگری می‎کشید و غولِ فضا هم باید حتی چیزهای دیگری به یاد می‎آورد. ما نمی‎توانیم بخاطر تو کلِ جهانِ غول‎ها را در ناراحتی‎ها سقوط دهیم."
و حالا سعادت عصبانی می‎گردد: "که اینطور؟ شما جوانک‎ها؛ شماها نمی‎توانید؟ پس برای چه کاری شماها اصلاً وجود دارید؟ بخاطر خودتان شاید؟ مگر نباید خادم باشید تا بر روی این زمین انسان‎ها سعادتمند گردند؟ مگر نباید کار کنید تا هدف برآورده گردد و قلب انسان‎ها به شوق افتد؟ پس این بدنِ بادی شما، این بازوانِ اتری و نیرویِ غولی‎تان به چه درد می‎خورند، این چه سیاراتی هستند که با آنها توپ بازی می‎کنید، اگر که آنها وسیله‎ای برای اهدافم نباشند؟ نظمِ جهانِ شما در مقابل یک چهرِۀ خندان به چه درد من می‎خورد؟"
"و تو؟ تو چه ربطی به من داری؟ مگر می‎توانی به من حکم کنی؟ خوب اگر می‎توانی بخند! من قانون خودم را دارم و بر طبق آن عمل می‎کنم. من نمی‎دانم آن را چه کسی به من داد و به من هیچ ربطی ندارد که به درد چه کاری می‎آید. من گوش به فرمانِ کسی بجز قانونِ غول‎ها نمی‎دهم. من هستم، چون من هستم. من دستم را وقتی دراز می‎کنم که مجبور باشم، و اقیانوس میلیون‎ها انسان را اگر که در مسیرش باشند غافلگیر می‎سازد."
در حالیکه غول هنوز مشغول صحبت کردن بود کشتی به صخره نزدیک و نزدیکتر می‎گشت. حالا پری با صدای بلند می‎گریست.
در اینجا نمی‎شد صدای فریادِ ترسناک انسان‎ها را شنید، سر و صدای خُرد گشتنِ تخته‎های چوب و خروش موج‎های بلند وقتی کشتیِ بخار بر روی صخره پرتاب گشت شنیده نمی‎گشت ... فقط صدای زار زار گریستن پری‎ها بعد از ناپدید گشتن کشتی به گوش می‎آمد؛ ...
پری سر خود را در جامه سعادت که با چشمانی خیره به دوردست نگاه می‎کرد پنهان می‎سازد و با خشمی مقدس می‎پرسد: "اما او باید از یک نفر که قانونش را تنظیم کرده اطاعت کند، ... آیا نباید؟"
"حتماً، اما او از آن کاملاً بی‌خبر است. و او چون من گریه می‎کردم از من اطاعت نکرد."
"اما تو سعادتی و سعادت باید حکم کند!"
"فرزندم، آیا تو آن را می‎دانی؟ آیا من آن را می‎دانم؟ آیا مگر من احتیاج به گریستن داشتم اگر غول‎های اتری همیشه از من اطاعت می‎کردند؟ بعد من می‎توانستم جهان را طور دیگر هدایت کنم، بعد باید آنها به میل من کار می‎کردند. بعد مجبور بودند برایم قصرهائی بسازند با اتاق‎های همیشه بهار که در آن بشریت در تمام شادی‎های بودن راه می‎رفت ... ... اما آنها فقط به ندرت از من اطاعت می‎کنند؛ من به آنها دستور می‎دهم، اما اینکه آنها از آن پیروی کنند، آن را یک نفر تعیین می‎کند، کسی که ما درکش نمی‎کنیم. و او باید خوب بداند که چرا سعادت را توانمندتر نیافریده است."
"آه سعادت، با این وجود تو تواناترین‎ها در بین تمام پری‎ها هستی!"
"آری من اینگونه‎ام به شرطی که اجازۀ لبخند زدن داشته باشم. اما تو با من در حال گریستن مواجه گشتی، و اشگ‎ها ... آه فرزندم ... می‎دانی از اشگ‎های خوشحالی چه تشکیل می‎شود؟ روزی آن را یکی از کوتوله‎هائی که با چکش‎های سختِ ساخته شده از الماس در شبِ بی‌تضادْ قلب‎های آینده را طرح می‎ریزند به من گفت. آنها اشگ‎هایم را برای محکم کردن قلب‎ها زمانی که اراده داغ انسان در آن ریخته می‎گردد برای جلوگیری از منفجر گشتن احتیاج دارند. شاید به این دلیل است که باید من چنین ناتوان باشم."
سعادت دوباره بر روی گوی شفافش می‎نشیند و پری که دلیری‎اش را از دست داده بود خود را نرم در کنار او فرم می‎دهد.
در این هنگام باز یک پری به آنجا به پرواز می‎آید، این بار پری یک پسر کاملاً کوچک بود که اشگ گوله گوله از چشمانِ گردش می‎چکیدند و دلخراشانه می‎گریست. او به این شکل در دامن سعادت سقوط می‎کند.
سعادت می‎پرسد "پسرم، چرا گریه می‎کنی؟" اشگ‎هایش را پاک می‎کند و بینی‎اش را هم فراموش نمی‎کند. "حتماً بدبختی بزرگی رخ داده است؟"
پسرک هق هق‌کنان می‎گوید"بله، بله، یک بدبختی بزرگ. خواهر کوچکم، آه، خواهر کوچک من ... آه، آه!"
"آرام بگیر، عزیز کوچولوی من."
"او تنها کسی‎ست که برای پدر و مادرم باقیمانده است، زیرا بقیه ما همگی پری شده‎ایم ... خواهر کوچک من در کنار درِ خانه ایستاده بود ... اما، آه ای سعادت می‎خواهی به او کمک کنی؟"
"اول تعریف کن که چه شده است."
"او عروسکی که سر چینی‎اش را می‎توان عوض کرد در دست داشت و او را در بازویش مانند گهواره تکان می‎داد و عروسک خوابش برده بود، و در این وقت ... و در این وقت؛ ..."
"خوب حالا اینطور گریه نکن!"
"در این وقت سگِ شروری آمد و واغ واغ کرد، خواهر کوچک من ترسید و عروسک از دستش افتاد، و ... و ... و سرِ چینی شکست و از وسط به دو نیم شد ... و ؛ ..."
"حالا خواهر کوچولویت به تلخی می‎گرید؟"
"ت‎ـ‎ل‎ـ‎خ" و پری کوچک خیلی تلختر می‎گریست و مرتب هق هق‌کنان می‎گفت: "ت‎ـ‎ل‎ـ‎خ" ... ...
قطرات اشگ از روی حجاب سعادت که اشگی بر آن نمی‎چسبد به پائین می‎غلطیدند و در یکی از چین و چروک‎هایش دریای کوچکی تشکیل داده بودند که پریِ کوچک در حالیکه اشگ‎هایش همچنان جاری بودند با شگفتی در آن نگاه می‎کرد.
در این هنگام لبخند آهسته‎ای بر چهرۀ سعادت می‎نشیند و بر غمش چیره می‎گردد ... و حالا دلپذیر لبخند می‎زند، همانطور که فقط سعادت می‎تواند بزند. ... ...
و کیهان با تابشی قوی خود را در برابر لبخندِ سعادت مانند گلی در نورِ خورشید می‎گشاید، و غول‎های خشنِ اتری سرهایشان را بلند می‎کنند، و خورشیدِ غول هم حتی دیهیم پرتوهایش را می‎تکاند، طوریکه گرما در ابدیت می‎جهید.
سعادت اما از جا بلند می‎شود، و هیبتش با قدرت تمام از میان بلندایِ آسمان رو به رشد می‎نهد، و آهسته‎ترین اشاره‎اش را گیتی پهناور می‎شنید. ... ... ...
غولِ زمان در برابر فرمان سعادت تعظیم می‎کند و دستورات او را به زمانِ گذشته که تنظیم کننده همۀ آن چیزهائی‎ست که باید امروز باشد ابلاغ می‎کند.
غول‎های اتری به حرکت می‎افتند و پرتوهای خود را در راهروهای سیسیل، جائیکه باغ‎های پرتقال قرار دارند می‎تکانند. غولِ متکبرِ طوفان که همیشه در میان ابرها رعد و برق می‎زد حالا با زور از میان روی و کربن می‎گذشت و در میان سیم‎های دراز بر فراز قاره‎ها و از میان دریاها خود را می‎گستراند تا از شمالِ شهری در اروپا به سمت جنوب آن فرمانی را حمل کند.
غولِ چوب در جنگل‎ها با سر و صدا تنه درختان را آورد، و غولِ آهن از تاریکیِ سنگ معدن به جلو رشد کرد و در کوره ذوب گشت. غولِ سیاهِ ذغال از درون چاهِ عمیق، جائیکه او را غولِ زمین به هم فشرده بود ظاهر می‎گردد و زیر دیگِ بخار می‎رود، غولِ آب بخار می‎گردد، قل و قل بالا می‎آید و فشار می‎آورد ... و کشتی بخار دریا را می‎شکافد و پیش می‎رود.
و کشتی هنگام بازگشت میوه‎های گرمسیریِ طلائی در انبار داشت. هزاران غولِ دیگر با بازوانِ قویِ خود در انتقال آنها برای انسانْ کار و اجناس را رد و بدل می‎کردند و طلا را می‎غلطاندند و مغازهای درخشنده برای شهر می‎ساختند و میوه‎ها را در ویترین‎ها قرار می‎دادند که بدرخشند و جلب نظر کنند.
در شهر اما، جائیکه خواهرِ کوچلو عروسکش را شکسته بود، مردی در تفکری عمیق عبور می‎کرد. او از میان خیابان می‎رفت، و مردم به او سلام می‎دادند و او تشکر می‎کرد.
در این هنگام مردم سر خود را تکان می‎دادند، زیرا آنها متوجه می‎گشتند که او آنها را نشناخته است. او کجا بود؟ کاملاً دور، بر بالای زمین، جائیکه سعادت با فرشتگان نشسته بود، و حتی دورتر، جائیکه غولِ بی‌انتهایِ فضا در میان ستارگان اردو زده است. و او می‎بیند که غولِ اتری دستانش را از دورانِ ماقبل تاریخ برای کار بلند ساخته، که چگونه خورشیدها را جمع می‎کردند و سیارات را به نوسان می‎آوردند، که چگونه دریاها را حفر می‎کردند و با زحمت فراوان سلول‎های کوچک زنده می‎ساختند، او ردیفی از جنسیت‎های جنگده را دیده بود، تا اینکه خود او به بیرون می‎جهد، در یک جائی، در یک زمانی، و باید در میان این همه جنگنجو راه می‎پیمود؛ ...
آنها برای او چه بودند، او برای آنها چه بود؟ مردم از اینکه او مسیرِ بسیار طولانی‎ای را که آنها بر رویش آمده بودندْ از همان مهِ اولیۀ سیارات تا این طبقۀ فعالِ شهروندان می‎شناخت چه می‎فهمیدند؟ آنها از اهداف بلندی که غول‎ها بخاطرشان می‎نالیدند چه می‎دانستند؟ برای آنها چه ارزشی داشت که او کوتوله‎هائی را می‎دید که در شبِ بی‌تضاد چکش‎های ساخته‌گشته از الماسِ خود را به حرکت می‎آوردند و اراده انسانی در قلب‎های محکم گشته می‎ریختند؟ و آن چه کمکی به خودِ او می‎کرد؟
افکارِ مرد به دوردست‎ها رفته بودند و با این حال کاملاً نزدیک بودند، کاملاً نزدیک ــ در همین کوچه بودند، در میان این انسان‎ها ــ زیرا که آنها باید به اینجا بازمی‎گشتند، دوباره و باز دوباره. به این خاطر افکارش به پرواز می‎آمدند تا فراموش کنند که آنها اینجا بودند. افکارش در دوردست‎ها جستجو می‎کرد، با اینکه می‎دانستند که آنچه را گم کرده‎اند هیچ‌کجا پیدا نخواهند کرد. و روحش در این رفت و آمد در میان فضای بزرگ و لایتناهی، جائیکه سعادت نشسته بود و در میان شهرِ تنگ، جائیکه آنها دختر را می‎جستند در نوسان بود. ... ... این رفت و آمدِ فکر همچنان ادامه داشت،  تا اینکه ریتمی ساکت شده بود. ... ... از میان خیابان‎ها و مردم عجول می‎گذشت که در اطراف خود وزشی مانند نفسِ گسترده، سرد و ساکت تنهائی احساس می‎کند:
 
از میان شهر می‎گذرم و به تو می‎اندیشم؛
و فقط می‎دانم که من همه‌جا تنهایم.
 
اینجا محلی نیست که به من لو ندهد،
چه اندازه نگاهم پنهان بدنبال تو می‎گشتند.
 
اینجا سلامی پُر شوق و امید رد و بدل می‎گردید،
اینجا واژه‎های عاشقانه‎ات را پنهانی می‎شنیدم
 
و حالا از میان خلاء به آنسو آهسته در پروازم.
خیره افتاده و مُرده است محلی که در آن می‎باشم،
 
سعادت مسیرش از رهی دیگر است
و زمانی هم که نزدیک می‎شود، دیگر سعادتِ من نیست!
و ناگهان بعد از این طنین در وی از راه بسیار دور هیبتِ درخشانِ خندانِ سعادت که کارِ غول اتری را هدایت می‎کرد به نوسان می‎آید و روح مردِ تنهامانده را چنان نوازش می‎کند که درونش برای یک لحظه مانند درخشش چشم بزرگ و سیاهی بطور لذتبخشی روشن می‎گردد. هنگامی که او به بالا نگاه می‎کند تابش آفتاب بر روی ویترین‎ها و میوه‎های طلائی نشسته بود و در اطرافش باد مانند نفس واقعی بهار می‎وزید.
در آنجا شاعر پرتقال می‎خرد و به رفتن ادامه می‎دهد، و حالا او انسان‎هائی را که آنجا در گذر بودند می‎دید و می‎شناخت. و آنجا در کنار در خواهر کوچکش را می‎بیند که همان لحظه عروسکش شکسته بود ... ... او می‎گریست و بطور تلخی هق هق می‎کرد.
در این وقت شاعر دست در کیفش می‎کند و به کودک پرتقالِ درخشنده را می‎دهد. او عروسکش را می‎اندازد و شگفتزده میوه را می‎گیرد. قطراتِ اشگش خشک می‎شوند. دختر با چشمان درشت و سیاهش که او آنها را می‎شناخت به برادرش نگاه می‎کند، و بر چهرۀ دختر یک لبخند می‎نشیند، لبخندی چنان شیرین که فقط سعادت قادر به چنین لبخند زدنی‎ست. ... ...
و لبخند دوباره از چهرۀ مرد تنها می‎درخشد.
حالا پریِ کوچک در آن بالا دست از هق هق کردن می‎کشد و همراه با سعادت و با آسمان لبخند می‎زند.
اما پریِ بزرگتر که باهوش بود سعادت را با چشمان شعورش می‎نگرد و به او می‎گوید:
"من این را درک نمی‎کنم. در جائی که ملت‎ها در رنجند، در جائیکه هزاران نفر سوگوارند و در جائیکه برای سرنوشتِ انسان‎ها باید تصمیم گرفته شود، در آنجاها غول‎های اتری از تو اطاعت نمی‎کنند، و حالا آنها مانند برده‎های وحشت کرده بخاطر تهیه یک پرتقال زمان مناسبی آماده می‎سازند؛ ...
سعادت با چشمان درخشنده پاسخ می‎دهد: "زیرا که من لبخند می‎زنم."
"اما چرا لبخند می‎زنی؟"
"مگر من آن را می‎دانم؟ آیا وسیلۀ سنجشی برای رنج و لذت سراغ داری؟"
"اما تمام جهان را بخاطر لبخندِ یک کودک به جنبش واداشتن!"
"مگر نمی‎دانی که لبخندِ یک کودک لبخند خداست؟"
 
حکایت قرن
آیا غنچه هنوز هم نمی‎خواهد شکوفا شود؟ اما حالا باید بزودی آن لحظه موعود فرا رسد، زیرا که غنچه خود را خواهد گشود و بعد او قادر خواهد گشت به بیرون نگاهی اندازد و ستارگانِ درخشان و سرزمینی را که بیش از هرچیز دوست می‎داشت تماشا کند ... ... آیا برای ذهنِ تمدنِ کوچکی که از میان زمان پرواز می‎کند هم یک قرن مانند یک نگاهِ خورشید در فضا طول می‎کشد؟
اما او که در زندان نشسته است! در آنجا نمی‎تواند بجز رؤیا دیدن کاری کند، رؤیایِ آخرین روز خوش گذشته‎ای که او در بیرون بود، رؤیایِ روز خوشی که باید حالا می‎آمد ... ... آیا غنچه هنوز به خود حرکت نداده است؟ آه، او فقط در شبِ نادرِ سال نو، وقتی یک قرنِ جدید آغاز می‎گردد اجازه دارد فقط یک روز را در آزادی به سر برد. سپس او با چشمانِ روشنِ معنویِ خود با دقت اشیاء و انسان‎‏های نزدیک و دور را تماشا می‎کند. و سپس او باز یک قرن فرصت دارد تا فکر کند که قرنِ بعدی چگونه خواهد گشت.
او بی‌صبرانه با مشت‎های معنویِ کوچک خویش به دیوار سبز زندان می‎کوبد و چون دیوار تکان نمی‎خورد بال‎هایش را دوباره می‎بندد و باز به رؤیا فرو می‎رود.
آیا این بار بیرون چگونه دیده خواهد گشت؟ حالا حالِ دوست خوبش که آنها او را میشل می‎نامند چطور می‎تواند باشد؟ در واقع او باعث گشت که ذهنِ تمدن زندانی شود. البته مدت‎ها از این ماجرا می‎گذرد ... ...
در آن زمان او با لذتِ تمام و کاملاً دور از مناطق آفتابی در اطراف کاج‎های سیاهِ کنار دریای شمال در پرواز بود. آنجا او پسر غولپیکری که در میان صدف‎ها در کنار ساحل دراز کشیده و خوابیده بود را می‎بیند. تنه درختِ صنوبرِ جوان و ریشه‌کن شده‎ای در مشت قویِ پسرِ غولپیکر جای داشت و موی فرفری بورش بر روی چشمان بسته او وحشیانه آویزان بود. بلافاصله ذهن کوچک او مفتون غولِ جوان می‎گردد. او می‎خواست چشمان جوان را ببیند، چشمان! و سریع مو را از چهره‎اش به کنار می‎زند.
اما آن تصادفاً سحر و جادو بود. پسر غولپیکر پلک‎هایش را باز می‎کند، چشم‎هایش مانند نورِ آبی آسمان به جلو می‎آیند، از جا می‎جهد، موی فرفری‎اش را تکان می‎دهد و تنه درخت را غضبناک می‎چرخاند. ذهنِ تمدن مبهوت به او خیره می‎گردد. اما در این وقت کسی بال‎های او را می‎گیرد و تکانش می‎دهد. او نابغۀ بشریت بود.
او نکوهش‌کنان به ذهن تمدن می‎گوید: "چطور جرئت می‎کنی طلسمم را بشکنی؟ این پسر برای اینکه عاقلتر گردد باید هنوز می‎خوابید. حالا تو برایم هزار سال تاریخ را ویران ساختی! حالا این نابکار می‎رود و عمویِ بیمارم را مانند رومی‎ها می‎کشد و زن‌عمویِ پیر وارثِ عهد عتیق اما هنوز اصلاً نمی‎تواند وصیتنامه خود را بخواند! قرونِ وسطیِ زیبائی خواهد گشت! اما من می‎خواهم تو ذهنِ پُر شور کنجکاو را برای مجازات در جنگلِ جادویِ درختِ صنوبر زندانی کنم. فقط در شبِ سال نو هر قرنی یک غنچه خود را باز می‎سازد و سپس تو فقط امکان یک روز به بیرون رفتن داری!"
و به این ترتیب ذهنِ کوچک در سیاهچال کوچک و سبزی زندانی می‎گردد. اما وقتی روزِ آزادی فرا می‎رسید سپس او چیزها را با شعور می‎نگریست؛ زیرا او حالا متفکر شده بود. و با کمال میل پسر غولپیکر را که در این بین رشد کرده بود ملاقات می‎کرد. حال و وضع او هم همیشه خوب نبود. روحِ عموی کشته گشته با بالاپوشِ راهبین در خانه او در گردش بود و میشل باید کاملاً خاموش و مطیع سر خم می‎‏کرد. و پریروز روحِ عمو بدنش را از کتک خُرد ساخته بود و میشل آنجا چمباته زده و مچاله‌شده خوابیده بود. اما دیروز وضع او خیلی بهتر بود. او مردِ قوی‎ای شده بود؛ دست‎ها و پاهایش هنوز در زنجیر بودند، سرش را اما دوباره راست نگاه داشته بود و چشمانِ آبی رنگِ درشتش می‎درخشیدند، اما نه دیگر وحشیانه، موهای فرفری‎اش از روی پیشانی به کنار زده شده بود و عبورِ فکر در زیر آن قابل دیدن بود ... افکارِ عمیق و زیبائی که مانندشان هرگز برای بشریت شکوفا نگشته بودند ... ...
بله، در واقع یک روزِ مطلقاً دوستداشتنی بود! وقتی او به خانه داخل گشت و در اتاق، جائیکه هر دو شاعر با هم گفتگو می‎کردند به دقت نگاه کرد. این یک جهانِ تازه بود!
مردِ بزرگ که چشمان خدا چنین پیروزمندانه بر او نور می‎تاباند، طوریکه انگار او آینده را در برابر خود مانند سالنِ بازِ معبدی می‎بیند، ... او گوته بود.
و آن دیگری که سرش را بر روی دستش تکیه داده بود و می‎اندیشید، ... او شیلر بود و در برابرش کتابِ بازی با یک عنوان علمی قرار داشت، ... کتاب از کانت بود.
اما آن دو در باره چه چیزی صحبت می‎کردند؟ اوه، او به خوبی به یاد می‎آورد. بله او یک قرن وقت داشت که در باره آن فکر کند.
آنها از بشریت صحبت می‎کردند، از قرنِ بزرگی که با شروع این شب سپری گشته بود. از بشریتی که حالا برای اولین بار با درک کردنِ کلمۀ جدید باید بالغ گشته باشد: "به خود از درونِ خویش فرمان ده!"
آری، آنها به خود از درونِ خویش فرمان داده بودند، ارواح را رانده و از طبیعتِ زنده، از میلیون‎ها جهانی که در بیرون در فضای بی‌پایانِ شب می‎درخشیدند، از دالان‎های سبز و دریای مواج و از کوه‎هایِ زایای جهان پرسیده بودند.
و آنها از خود از حق و وظیفۀ خویش سؤال می‎کردند. در این هنگام از درونِ مقدس‎شان فریادِ آزادیبخشی به صدا می‎آید: تو باید! برای احترام قائل گشتن برای قانونِ خودت خوب عمل کنی! بخاطر کرامتی که زیبنده تو و تمام انسان‎هاست خوب عمل کنی! آنچه را که غیرقابل تغییر و دست‌نیافتنی‎ست در خود متحد سازی تا در بازیِ آزادِ روح با رنگی طلائی بدرخشند! باید آن را در روشنائی زیبائی به آرمانی تبدیل سازی که تو را با واقعیتِ گرمِ احساس در خود بپیچد، تو را از خود لبریز سازد و با هیجانِ مقدسی که به لحظۀ بقاء می‎بخشد پالایشت دهد! باید با اطمینان به داخل آشفتگیِ کار بنگری، جائیکه هنوز تجهیزات متلاشی می‎سازند، که تو قادر به دیدن همه چیز می‎باشی و می‎توانی خودت را به مقام انسانی ارتقاء دهی!
آری، این دو مرد به قرنِ آینده نگاه می‎کردند.
و قرن به آنها نگاه می‎کرد، به فناناپذیرانی که نفس‎شان را به یک بشریتِ جدید دمیده بودند.
خوشبخت آن سرزمینی که این مردان می‎‏توانستند خود را از آن بدانند! خوشبخت آن سده‎ای که در گهواره‎اش این پدرانِ تعمیدی خدایانْ هدایایِ فناناپذیر؛ این سه چراغ جاوید: آزادی، کرامت و زیبائی را از خود برجای گذاردند ... ... ...
دوباره صد سال می‎گذرد. کدام نوابغ والائی باید بر روی اثرِ آن پایه گذاران غول آسا در آخرِ پایان قرن جدید قدم بگذارند و برای بیستمین قرن آواز خوشآمدگوئی بخوانند؟ آه، اگر غنچه عاقبت خود را بگشاید!
و هیجانِ احترام‌انگیزی قلبِ زندانیِ کوچک را به لرزش می‎اندازد.
و در این وقت گنبدِ سبز رشد می‎کند و خود را می‎گستراند ... و از خارج نور خفیفی به درون می‎تابد ... ...
غنچه می‎شکفد ... آه سعادت! آسمان، زمین و دریا دیده می‎گردند ... و همه‌چیز به یکباره نگاهِ ذهن را در خود فرومی‎کشد.
او خیره نگاه می‎کند و خیره نگاه می‎کند. او نوابغ را جست و جو می‎کرد، بزرگانِ فناناپذیری را که می‎توانستند از رازِ قرن جدید و از زمان که خودشان خلق کرده بودند خبر دهند ... پاک و شفاف، همانطور که همیشه قبلاً بشریت باخبر می‎گشت.
او بیهوده خیره شده است، او آنها را نمی‎یابد. آنها آنجا نیستند ... حتی یک نفر هم آنجا نیست.
و اشگ از چشمانِ ذهنِ تمدن جاری می‎گردد. اشگ‎های گرد و درشتی که از آنها آسمانِ پهناور می‎درخشد.
و قطرات اشگ در هنگام چکیدن به میلیون‎ها قطرۀ پراکنده تقسیم و مانند گَردِ الماس بر روی زمین می‎پاشند و تمام سرزمین نورانی می‎گردد.
حالا اما چه متفاوت دیده می‎شود!
میلیون‎ها و میلیون‎ها ستاره کوچک پرتو خویش را به هم می‎پیچانند. آنها خود را کامل می‎سازند، آنها خود را از نوری خفیف به نورِ نیرومندی مبدل می‎سازند.
و حالا او انسانِ جدید را می‎بیند. که چگونه بر یکدیگر تأثیر می‎گذارند، که چگونه  به هم می‎پیوندند، که چگونه به سمتِ زمینی که متعلق به همه، حتی به کوچکترین! است با دست‎های درازش چنگ می‎اندازد، در آنجا در میان سرزمین شکار می‎کند، در آنجا بر بالای دریا بخار می‎کند، در آنجا برای مشتری شانه بالا می‎اندازد،  از راهِ دور به دیگری چیزهائی می‎گوید که گفتن‎شان با پُستِ سریع و السیر روزها وقت لازم داشت. آنها اعصابِ تازه‎ای در یک بدنِ غولپیکرِ جدیدند، آنها غول‎های جدیدند، طبیعتِ زنده‌گشته در یک خواستِ بزرگ، آنها غول‎های کارند، غول‎های وظیفه و امید.
نوابغِ بزرگ در اتر معلق‎اند و می‎درخشند، اما در زمین یک ملتِ بزرگ موفق می‎گردد ... ... ... و حالا ذهنِ کوچکِ تمدن دوستِ خود میشل را می‎بیند. سرِ قدرتمندش را راست‎‎تر نگاه داشته است، دست‎هایش هم آزادند و شجاعانه زمینِ گرد را در آغوش گرفته‎اند. فقط پاهایش هنوز در بند هستند.
نابغۀ بشریت در آنجا در نوسان بود.
ذهنِ تمدن ملتمسانه از او می‎پرسد:
"چرا نمی‎خواهی پاهای دوستم را هم باز کنی؟"
او اما اشاره شاهانه‎ای می‎کند:
"پرهیز کن! پرهیز کن! آیا هنوز صبوری نیاموخته‎ای؟ سریع داخل غنچه شو! آنجا انتظار بکش و ببین روز دیگر چه به تو خواهد داد.
 
آذرخش اسیر
من متولد گشتم؛ ...
"تولد؟ این دیگر چه یاوه‎ای است؟ یکی از حماقت‎های انسان‎ها که بخاطرش تفاخر هم می‎کنند. من متولد نگشته‎ام، هرگز متولد نگشته‎ام. یا تو ساعتِ پیر، آیا تو متولد گشته‎ای؟"
ساعت می‎گوید: "تیک ... تاک، تیک ... تاک."
لامپ می‎گوید "واضحتر صحبت کن، من تو را نمی‎فهمم."
ساعت جواب می‎دهد: "من نمی‎دانم که آیا متولد شده‎ام. من تا حال هرگز در این باره فکر نکرده‎ام. اما من لامپ‎های شیشه‎ای شبیه به تو را که تا حد مرگ روشنی دادند دیده‎ام، بنابراین باید که متولد هم شده باشند."
"حرف احمقانه نزن! مگر من لامپ شیشه‎ایم؟ مگر من رشته کربن هستم؟ تو البته یک ساعت غم‌انگیزی، تو باید کوک شوی وگرنه از کار می‎افتی. اما من ... من کاملاً طور دیگری هستم ... تیک ... تاک، تیک ... تاک؛ ..."
"البته حالا من در یک لامپ ساکن هستم، حالا من فقط بر روی این میز می‎تابم، بر روی دفترچه‎های آبی و ورق کاغذهای سفید و بر روی انسان ... اما یک چیزی ... می‎خواهی آن را برایت تعریف کنم؟"
"چرا سؤال می‎کنی؟ تو که آن را در هر حال برایم تعریف می‎کنی."
"شاید حق با تو باشد ساعتِ خسته کننده! هرکسی نمی‎تواند روز و شب فقط تیک ... تاک کند. بله، زمان‎هائی وجود دارند که در آنها من با کمال میل صحبت می‎کنم؛ اما باید اغلب سکوت کنم! اما وقتی نور می‎تابانم بنابراین صحبت هم می‎کنم. و اگر تو نمی‎خواهی بشنوی بنابراین من برای آن انسان تعریف خواهم کرد، هرچند او متولد گشته است."
"برای او؟ و او باید تو را بفهمد؟"
"تو می‎پرسی که آیا او مرا می‎فهمد؟ من اما به او روشنائی می‎دهم."
"تو باید این کار رابکنی؛ ..."
"باید؟ عصبانیم نکن! حرفم را قطع نکن! من حالا در حال نوسانم و بنابراین باید ذهن او هم به نوسان آید. بعد او چیزهای پیرامونش را می‎بیند. این زبان ما است. رنگ، رنگ! من رنگ‎ها را می‎دهم! آیا مگر هرگز ندیده‎ای که وقتی او در دفترِ آبی می‎نویسد از قلمش رنگِ سرخ جاری می‎شود و بر روی پیشانی‎اش چینی تاریک می‎افتد و چهره‎اش کاملاً رنگپریده می‎گردد. اما وقتی در دفترچه کوچکِ سیاه رنگ می‎نویسد در این وقت او با رنگ سیاه می‎نویسد و گونه‎هایش سرخ می‎شوند و چشم‎های آبی‎اش می‎درخشند."
"چه چیزهائی تو می‎دانی! اما حالا او روی ورقِ بزرگِ سفید رنگ می‎نویسد و تو نمی‎توانی آن را بخوانی."
"چی؟ من نمی‎توانم آن را بخوانم؟ ما ارواحِ اتری به جهان پرتو می‎افکنیم، دانش ما تا آنجائیکه بازوی غولپیکر پدر می‎رسد گسترش دارد. آنجا بر روی ورقِ سفیدِ بزرگ یک عرضحال نوشته شده است، یک درخواست: که اگر ممکن است چیزی به او کمک کنند، بخاطر ... سلامتیش ... زیرا بخاطر استفاده از ... بله بخاطر استفاده از ..."
"می‎بینی! تو نمی‎توانی آن را بخوانی."
"من می‎توانم بخوانم، ولی نمی‎خواهم به خواندن ادامه دهم! من آن واژه را دوست ندارم!"
"مگر چه واژه‎ای‎ است؟"
"اجازه بده! بر روی کاغذِ دیگر نوشته شده که او چه کسی است. <من کارل تئودور ماتهوف، در وایدنبورگ Waidenburg متولد گشته‎ام، بعنوان پسر بازرگان امیل ماتهوف و همسرش کارولین که متولد ...> دوباره یک متولد گشته! برای من کافی‎ست! من متولد نگشته‎ام، من نه! باور کن!"
آن بالا در فضا، جائیکه سیارات در نوسانند، آنجا مادرمْ زمینِ بخارکننده، پدرمْ اترِ بی‌پایان را در چرخشِ رقصانش می‎بوسد و مرا از چرت بیدار می‎سازد. در این وقت به پائین فرو می‎ریزم، در این وقت نسیم برمی‎خیزد، دراین وقت بخارها را گلوله و به ابرهای مواج و طوفان را در شبِ تابستان به اشتیاقی داغ تبدیل می‎کنم ... من اینگونه از خواب بیدار می‎شوم و زندگی می‎کنم!"
"اینگونه از خواب بیدار می‎شوم و زندگی می‎کنم." انسان اینطور در آغاز بیوگرافیِ خود می‎نوشت. سپس سرش را به دست می‎گیرد، با شگفتی به واژه‎هائی که نوشته بود نگاه می‎کند و بعد کاغذ را به کناری هُل می‎دهد و قلمش را می‎اندازد.
او به صندلی‎اش تکیه می‎دهد و دست‎هایش را عاطل رو به پائین آویزان می‎کند. اما چشم‎های بزرگ و شفافش را متوجه نورِ ملایمِ لامپ بالای میز خود می‎کند، و به نظر می‎آمد که انگار لامپ مرتب بیشتر و بیشتر به عقب می‎رود. در این وقت محور چشمان او آهسته از هم دور می‎شوند تا اینکه نگاهش در مسافتِ بی‌انتهائی خیره می‎ماند و نزدیکی از او ناپدید می‎گردد.
لامپ درخشش پیروزمندانه‎ای به سمت ساعت می‎اندازد و به صحبت خود ادامه می‎دهد:
"من متولد نگشته‎ام ... من فقط از خواب بیدار گشتم ... و چرت خواهم زد و دوباره بیدار خواهم گشت. ... آیا آنجا بر روی عکس قله‎های سفیدِ بالای صخره‎های سیاهِ رو به آسمان صعودکرده‎ را می‎بینی؟ می‎بینی چگونه از تودۀ یخ نهر رو به بالا می‎جهند؟ آیا تنۀ ترک خوردۀ درختان معیوب کاج را می‎بینی؟ وقتی من ابتدا از خواب بیدار گشتم اینطور دیده می‎گشت.
من آنجا به تنه‎های درخت در جنگلِ بکر و انبوه کوه‎ها اصابت می‎کردم، آنها ترق و تروق‌کنان می‎شکستند و سقوط می‎کردند، من تگرگ‎های یخی در دره به پائین پرتاب می‎کردم. آه بادِ وحشی، آه آزادیِ طلائی! من آب و هوا بودم، من آذرخش بودم! من با لباسِ براق از ابری به ابر دیگر می‎پریدم، به شکل پرتوی با صدای بلند از ابر رو به زمین می‎راندم و پس از شکافِ صخره‎ها دوباره رو به بالا به سمت ابرهای سیاه در بازیِ ارواح اتری به جریان می‎افتادم. تو ساعت قدیمی و بیچاره، تو چه از آزادیِ آسمانیِ کودکِ اتری می‎دانی؟ آیا سکوت و شرجی بودنِ شبِ ژوئیه با رایحه مشتاق و سنگین گل را وقتی پرتوهای عاشقِ ماه بر روی ساقه‎های علفِ چمنزار می‎لغزند می‎شناسی؟ بعد من هوای در حال استراحت را صمیمانه در آغوش می‎گرفتم و آنها را با چاپلوسی به بالا می‎بردم، و همانطور که ما محکم پیچیده به هم در نوسان بودیم از شادی گریه می‎کردیم. قطرات کوچک مه توسط تنفس داغم می‎رمیدند، خود را گلوله می‎کردند و در درخششِ ماه به سمت کناره‎های نرم ابرهای سفید می‎چسبیدند."
انسان بر روی صندلی خود آهسته آه می‎کشید. او دوباره قلم را در دست می‎گیرد، اما ورق کاغذِ سفیدِ بزرگ و دفترچه آبی رنگ را ناراضی به کناری هُل می‎دهد. او کتاب کوچکش را برمی‎دارد و در آن می‎نویسد. و چراغ به صحبت ادامه می‎دهد:
"من بازی‌کنان خود را در تابشِ آفتاب در حجابِ گرد و خاکِ نهر می‎پوشاندم. در این هنگام من انسان‎ها را در دره مهجورِ کوه تماشا می‎کردم. آنها صخره‎ها را منفجر می‎کردند و راه‎های عجیب و غریبی می‎ساختند؛ بر بالای گردنه پُل‎های باریکی پرتاب می‎کردند. ریل‎های آهنی بر روی زمین قرار داشتند و تا دور دست گسترده بودند. آنجا سربالائیِ باشکوهی برای سُر خوردن رو به سرازیری دره بود، خیلی ساده‎تر و لغزانتر از هنگامیکه من با تکان‎های تند هوا را می‎شکافتم. سپس آنها بر بالای ریل‎ها سیم‎های درخشان و سرخ می‎کشیدند که قدرتمندانه مرا جذب می‎کردند تا بر رویشان لیز بخورم، وقتی من در هوای غرانِ بالایِ ارتفاعات در گردش بودم. و اما طوری بود که به محض نزدیک شدن به آن نیرویم را فلج می‎سازد. انگار یک فرمانِ ناشناس مانعم می‎گشت که در بازی بین آب و ابر آزادانه در رقص باشم. من صدای مادرم زمین را تهدیدکنان در غرش رعد می‎شنیدم که به من وقتی خلق و خویم به خروش می‎آمد هشدار می‎داد.
صدا چنین هشدار می‎داد: "مزاحم کار انسان نشو! مزاحم کار انسان نشو!"
من نمی‎فهمیدم که منظورش چیست.
من سؤال می‎کنم: "چرا نه؟ انسان‎ها چه چیزی هستند؟"
"آنها سرور تو و من هستند."
من آن را با تعجب و وحشت می‎شنیدم. "سرور؟ چرا سرور؟ آیا مگر من پسرِ اترِ درخشانی نیستم که هرطور مطلوب اوست بر بلندی‎ها آذرخش می‎زند؟ انسان چه می‎خواهد، این انسانی که در گرد و خاک آه می‎کشد، این کرم با این زندگیِ کوتاهش چه فرمانی می‎خواهد به من بدهد؟"
"و من می‎خواستم این را به تو بگویم، آیا می‎خواهی مرا بفهمی؟ بنابراین گوش بسپار و هشدار را باور کن. حتی در تجربه دشوار هم همیشه خواهی آموخت که او سرور تو می‎باشد. ذهن تو سبک و بیخیال است و یقیناً دارای قدرت هستی، اما قدرت تو یک بازی‎ست. قدرت انسان اما یک کار است."
من گستاخانه پرسیدم: "کار؟ کار چیست؟ و از روی ابر به سمت زمین طوری به میان تنه بلند یک صنوبر جهیدم که شعلۀ آتش رو به آسمان زبانه کشید.
مادر با عصبانیت فریاد کشید: "پرهیز کن! مزاحم کار انسان نشو، که تو مجبور نبودی بیاموزی کار چیست. پرهیز کن، که تو مجبور به کار کردن نشوی. زیرا کارِ تو مانند کارِ انسان نخواهد بود. من این راز را شنیده‎ام که کارِ انسان را به آزادی هدایت می‎کند. کارِ تو اما کار بردگی خواهد بود. پرهیز کن، مزاحم کارِ انسان نشو!"
همیشه هشدارِ <پرهیز کنِ!> مادر هنگام بازی کردن در گوشم طنین می‎انداخت. کار ... کار! باید چیز وحشتناکی می‎بود. اما وحشتناک چیست؟ من یک بار از انسان‎ها وقتی از میان میله‎های فلزی کنار پنجره‎هایشان لیز می‎خوردم و می‎گذشتم این واژه را شنیدم، من آنها را در حال لرزیدن ایستاده در اتاقشان می‎دیدم، و به این ترتیب در من احساسِ تاریکی بود که در اینجا چیزی‎ست که برایم غریبه است. اما من آن را نمی‎فهمیدم، من آن را نمی‎شناختم. چه چیز باید وحشتناک باشد؟ سطحِ عمیقِ کوه‎ها وقتی که بهمن در داخلش سقوط می‎کرد؟ من بر رویش در نوسان بودم. یا آن فضای سیاه که بی انتهاست؟ آنجا پدرم، شاهزاده اتر می‎زید، آنجا خورشیدها خبرها را به هم اشاره می‎کنند. یا شاید آن پائین در دره، جائیکه انسان‎ها زندگی می‎کنند؟ آنجا کار سکنی دارد. کار چه قیافه‎ای می‎تواند داشته باشد؟ حتماً آن خطوطِ چهارگوش دراز و مستقیم که خود را گاهی سیاه، گاهی سبز، گاهی زرد در آن پائین در سراسر دشت و تپه گسترانده است باید کار باشد. آنها همیشه محکم بر روی زمین قرار داشتند، آنها حرکت نمی‎کردند ... این می‎توانست وحشتناک باشد. و باید من چنین نواری بشوم؟ آن زشت بود. و اما مادر اینطور گفته بود که انسان سرور توست، قدرت او کار است. سرور من؟ پس او باید توسطِ کار سرور من باشد؟ بنابراین باید کار چیز بهتری از من باشد؟ چه کسی می‎تواند معمایم را حل کند؟ اغلب در فضایِ هوایِ سرد استراحت می‎کردم و فرو رفته در فکرْ ابرهای متحرک و جرقه‎های درخشان را فراموش می‎کردم. ... ... و این بی‌معنی بود که انسان بتواند به من فرمان بدهد ... شاید توسط مزارع در آن پائین؟!
در گردبادی به سمت دریا راندم و در رقصی دیوانه‎‏وار امواج را درون ابرم بالا کشیدم و از سوراخی که کف کرده بود رعد و برقی زدم و از دریا پرسیدم: "کار چیست؟"
صدای خفه‎ای از درون دریا پاسخ داد: "ساحل! ساحل!"
خیلی زود متوجه گشتم که او چیز زیادی نمی‎داند. زیرا <ساحل> افق دریاست، و همه چیز دیگر برای دریا فقط <ساحل> نام دارد.
من دوباره از او می‎پرسم: "انسان چیست؟ آیا او سرور ما است؟"
دریا پاسخ می‎دهد: "من این را نمی‎دانم. او البته در اینجا و آنجای من کمی شنا می‎کند، اما این کار دردم نمی‎آورد. از این گذشته انسان غالباً در آب مُرده است و بعنوان خوراک ماهی چیز بدی نیست. راستی اصلاً <سرور> یعنی چه؟ اینقدر موشکاف نباش. ساحل! ساحل!"
در این وقت از آنجا سراسیمه بازگشتم. دریا چیز زیادی نمی‎داند. دریا توده سنگین و بزرگی‎ست. پس از چه کسی می‎توانستم سؤال کنم؟
باید کارهای انسان را جستجو می‎کردم، زیرا رفقای من بیشتر از من نمی‎دانستند. اما من نباید مزاحمِ کارِ انسان شوم. شاید ریل‎های قطار؟ بر روی آنها من به آنجا لیز خوردم، بدون آنکه به آنها صدمه بزنم. اما من متوجه گشتم که آنها نمی‎توانند صحبت کنند. چطور است از سیم‎های سرخ سؤال کنم؟ آیا جرأت این کار را داشتم؟ من آرام و قرار نداشتم.
این خیلی احمقانه بود! فقط یک فکر مزاحمِ آزادی‎ام شده بود. آیا می‎توانست این کار باشد؟ آیا کار آن چیزی بود که مزاحم هوای آزادم می‎گشت ... ...
یک روز دوباره با ابرها بر روی دامنۀ کوه بازی می‎کردم. در آنجا چیز عجیبی را در حال لغزیدن بر روی ریل‎ها می‎بینم. او خود را به دندان‎های وسط ریل چسبانده اما گردن درازش را به سمتِ سیمِ سرخ کشانده بود و با زبانی درخشان آن را می‎لیسید.
و انسان‎ها درونش نشسته بودند. آنها اینجا پهلوی من چه چیزی جستجو می‎کردند؟ آنها هنوز شاد بودند، پرچم‎ها در کنارشان در اهتراز بودند و از داخل آن صدای آواز به گوش می‎آمد.
انسان‎ها خوشحال بودند. من همه‌جا کار را احساس می‎کردم، بنابراین فکر کردم که قطار هم کار می‎باشد؛ ــ
ساعت نفسی تازه می‎کند.
لامپ عصبانی بخاطر وقفۀ ایجاد گشته می‎پرسد: "یعنی چه؟ آیا چیزی برای گفتن داری؟"
ساعت دوباره یکنواخت می‎گوید: "تیک ... تاک. من فقط وقتی گفتی که انسان‎ها شاد بودند تعجب کردم. و اینکه تو گفتی که قطار باید کار باشد، و کار باید چیز وحشتناکی باشد؟ این به نظر من مزخرف می‎رسد، عاقلترین چراغِ‎ درخشان. عقیده تو در این باره چیست؟"
"موشکافِ پیر، من می‎گویم که انسان‎ها قطار نیستند. و بعلاوه من اصلاً جریان را درک نمی‎کردم. من فقط می‎خواستم در بارۀ کار اطلاع بدست آورم و فکر می‎کردم که قطار می‎تواند آن را به من بدهد."
ساعت حکیمانه می‎گوید: "من تازه حالا متوجه شدم. فقط کافی بود که از من سؤال کنی. حالا من به تو می‎گویم که کار یعنی چه ... آن دفترچه آبیْ کار است. مگر متوجه نمی‎شوی که چگونه انسان حالا از بالای آن با دقت به ساعت نگاه می‎کند و نگاه‎های شرمگین به سمت دفترچه آبی می‎اندازد؟ تو اما چطور توانستی آنقدر احمق باشی و هشدار در برابر کار را خوار بشمری؟"
"حالا بعد از اینکه من به تو آموزش دادم برایم حرف‎های عاقلانه می‎زنی. من حالا دیگر ترسی از خطرِ اسیرِ انسان گشتن نداشتم ... اما من مزاحم بازی‎های خود شده بودم ... من می‎خواستم بدانم که با اسیر کردنم چه کاری می‎خواهد بکند، که آیا می‎تواند مرا واقعاً مجبور سازد ... ..."
انسان از جای خود جهیده بود، او در میان اتاق ناآرام قدم می‎زد. لامپ ترسیده بود و فکر می‎کرد که انسان قصد خاموش کردنش را دارد. اما بعد انسان دوباره می‎نشیند و سرش را به دست تکیه می‎دهد. حالا لامپ می‎توانست تعریف کردنِ داستانش را ادامه دهد:
در حالیکه قطار درونِ مهِ من می‎خزید من ابرها را خشن‎تر گلوله کردم و از دیوار کوه به پائین فشار دادم. من می‎خواستم نیرویم را جمع کنم و با نیروی تمام به قطار و انسان‎های داخل آن رعد و برق بزنم. اما دوباره حال عجیب و غریبی به من دست می‎دهد؛ چنین به نظرم می‎آمد که در نزدیک سیم سرخ نیرویم فلج می‎گردد، ابرهایم تنش خود را از دست می‎دادند. اما من بیشتر و بیشتر از آن بالا از ارتفاعات یخزده به پائین می‎غلطیدم، و حالا، من حالا خودم را به اندازه کافی نیرومند احساس می‎کردم ... من به سرعت به پائین خیز برداشتم و با یک صدای رعدآسا بر روی قطار سقوط کردم.
اما ... این چه بود؟ من فکر می‎کردم قطار و انسان‎ها را خرد کرده‎ام، بجای آن فقط متوجه می‎شوم که چطور درون قطار یک چراغ روشن می‎شود ... من فقط می‎دیدم که انسان‎های گستاخ می‎خندند، اما من نمی‎توانستم به درون قطار نفوذ کنم. و در کنار سیم سرخ هم نمی‎توانستم خودم را نگه دارم، همانطور که در امتدادش جریان داشتم به سالن مرتفعی می‎رسم که در آن چرخ‎های گردی در چرخش بودند ... من با خود فکر کردم که آنها را متلاشی کنم اما در یک دام گرفتار می‎شوم ... در سالن ترق و تروق و صدای انفجار تولید گشت، خوشه‎های جرقه پاشیدند، صدای فریادها شنیده شد، یک انسان به جلو پرید و دستگیره‎ای را چرخاند. ... ... من خود را پاره گشته احساس می‎کردم و نیرویم فلج گشت. ... ... من می‎خواستم رو به بالا به سمت مادرم زمین فرار کنم و نمی‎توانستم، من می‎خواستم دوباره به سمت بالا پیش ابرها بپرم که کیلومترها دورتر در نوسان بودند و نمی‎توانستم. من اسیر بودم، اسیرِ قطعاتِ مسِ چرخنده در کنار سیم‎های دراز و سیاه ... من دیگر آذرخش نبودم ... ... به این ترتیب من اسیر گشتم، مغلوب انسان ... ..."
ساعت می‎گوید: "تیک ... تاک، تیک ... تاک."
"بله تو ساعت خسته کننده، تو جعبۀ شکنجه، تو شکنجه‎گرِ من هستی! و وقتی آنها لامپ‎ها را روشن می‎کنند من باید بدرخشم."
ساعت می‎گوید: "مگر این چیز مهمی‎ست؟ تو حداقل حقِ داشتن یک سرگرمی پُرفایده و یک تغییر دلپذیر را داری، تو وضع خیلی بهتری از من داری، و من با این حال بسیار راضیم."
"تو هیچ چیز دیگری نمی‌دانی و مرا هرگز درک نخواهی کرد! حالا من آن چیز وحشتناک، یعنی کار را می‎شناسم. برای من روشنی دادن مهم نیست، من روشنی می‎بخشم، اما اینکه من مجبور به این کار باشم، این سخت است! اجبار، اجبار! آه که چه دردی دارد."
"اجبار! اجبار!"
یک آهِ خفه. این انسان بود که چنین آه می‎کشید.
ساعت او را دلداری می‎دهد: "می‎بینی، انسان هم مجبور است!"
"و همین هم دردم می‎آورد که من مجبورم در سرنوشتش شریک شوم، و با این حال او سرور من است. چطور می‎تواند مرا مجبور سازد خودم را، روحِ آزادِ اتر را که زاده نگشته و نیروی فناناپذیر گیتی‎ست مجبور به کار سازد، در حالیکه او خودش هم مجبور به کار کردن است؟"
"اجبار؟"
انسان کمرش را راست می‎کند، کاغذها و کتابچه کوچک را به کناری هُل می‎دهد و دفتر آبی را جلو می‎کشد.
ساعت دوباره می‎گوید: "می‎بینی که حق با من است؟"
ساعت تیک تاک می‎کرد، لامپ روشنی می‎داد، آنها مجبور بودند ... ...
انسان اما قلم بدست می‎گیرد و به خود می‎گوید:
"من می‎خواهم!"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر