اعتماد به انور سادات.


<اعتماد به انور سادات> از افرائیم کیشون را در تاریخ خرداد سال ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

ییگال و تفتیش عقاید
بعضی از مشکلاتی که باید مهاجرین جدید با زحمت زیاد با آنها دست و پنجه نرم کنند برای ساکنین دیگر این سرزمین ابداً وجود ندارند: برای متولدین این سرزمین که به اصطلاح صبرائی نامیده می‎شوند.
تفاوت نسل جوان از نسل پیر در ایالات متحده آمریکا بطور عمده در این نهفته است که جوان‎ها بیشتر از  <فلوئید درایو> و ترمزِ همزمانِ هر چهارچرخ می‎فهمند. در اسرائیل تفاوت میان پدران و فرزندان چنان بزرگ است که با کلمات ابداً قابل توضیح دادن نیست، بلکه فقط با مثال‎ها قابل فهمیدن است:

یک هیئت دانشجوئی از صبرا برای شرکت در یک کنگره دانشجوئی به پراگ می‎رود. این در زمانی بود که کمونیست‎های چکسلواکی در اثر ایجاد انحناء در خط مشی حزب کمونیست کاملاً رسمی موظف به یهودی ستیزی بودند. در نتیجه چند جوانِ متعصبِ کمونیستِ چکسلاوک موقعیت را مغتنم شمردند که به دانشجوئی صبرائی که کنار میز نهار آنها نشسته بود در هر فرصتی با فریاد "یهودی! یهودی! یهودی!" اهانت کنند. به نظر می‎آمد که درگیری دسته‌جمعی اجتناب‎ناپذیری رخ دهد، اما چنین نشد. دانشجویان صبرائی نهار خود را آرام به پایان رساندند و همانگونه آرام نیز سالن غذاخوری را ترک کردند.
کسی از آنها پرسید که آیا مگر آنها فریادها را نشنیده‎اند؟
جواب این بود: "البته که فریادها را شنیدیم. آنها ما را یهودی خطاب کردند. خوب که چی؟ این مشخص است که ما یهودی هستیم."
اینکه می‎توانستند آنها را با یک قصدِ دشمنانه حذف کنند به ذهنشان نمی‎رسید. آنها نمی‎دانستند که فریاد "یهودی!" حتی یک فحش بحساب می‎آمد.
ظاهراً فرد صبرائی تا اندازه‎ای دقیقاً متناسب نژاد ایده‎آل ناسیونال‌سوسیالیست‎هاست. فرد صبرائی فقط کمی بزرگتر رشد کرده و موهایش تقریباً روشن‎تر است. پدران کمی کمتر رشد کردۀ یهودیِ پسران رشید خود را با مخلوطی از غرور و ترس تماشا می‎کنند. مخصوصاً پدربزرگان یهودی! آنها نوه‎های خود را دیگر درک نمی‎کنند و نمی‎دانند با نوادگان خود که از پس عرب‎ها برآمده‎اند چگونه کنار آیند.
بر روی یک نیمکت پارک شاهد ماجرای زیر می‎گردم.
من بر روی این نیمکتِ پارک دو همسایه داشتم. یکی از آنها آقای سالخورده‎ای بود که در حال مطالعه عمیقِ یک روزنامه یهودی بود و لبانش بدون صدا تکان می‎خوردند و عینکش مدام تهدید به لیز خوردن از نوک بینی می‎کرد. همسایه دیگر پسری تقریباً ده ساله بود و تا جائیکه من می‎توانستم ببینم یک رمان جنائی و سراسر خونین می‎خواند. ناگهان او پرسشگرانه رو به آقای سالخورده می‎کند و می‎پرسد:
"پدربزرگ ... تفتیش عقیده یعنی چی؟"
پدربزرگ روزنامه را می‎بندد، عینکش را به بالای بینی هُل می‎دهد و با رغبت جواب می‎دهد:
"ییگالِ کوچک من، صدها سال پیش در دوران سیاهِ قرون وسطی، پدران ما زندگی سختی داشتند. آنها را در گتوهائی حبس می‎کردند که با دیوارهای بلند محاصره شده بودند، و هر مسیحی‎ای می‎توانست به آنها لگد بزند و به رویشان تف بیندازد و هرطور که مایل است آنها را تحقیر کند. بله، بله. آن زمان چنین بود. مأمورینِ مالیات شاهزادگان و اسقف‎ها آخرین پول آنها را اگر که همسایگان مهربان هنوز ندزدیده بودند می‎دزدیدند. خردمندان ما را زنده زنده می‎سوزاندند، مردان ما با کمترین مزد مجبور به خدمت بودند، زنان ما ..."
ییگال حرف او را قطع می‎کند: "صحیح. کافیه. پدربزرگ، من از تو پرسیدم تفتیش عقاید یعنی چی."
"صبر کن. من داشتم بهش می‎رسیدم. تفتیش عقاید یک روش بی‌رحمانه و وحشتناک بود برای ارعاب کسانیکه به دگم‎های کلیسا شک می‎کردند. البته قربانی‎ها تقریباً همیشه یهودی‎ها بودند ..."
"چرا <البته>؟ به چه دلیل؟"
آقای سالخورده عصبانی می‎شود: "نمی‎خوای بذاری من روزنامه‎ام را بخونم؟ بسیار خوب پس خوب گوش کن. در شکنجه‎گاه‎های زمانِ تفتیشِ عقاید قربانی‎ها توسط راهِبانی با شنل قرمز رنگ بطرز وحشتناکی شکنجه می‎شدند. با انبرهای گداخته بدنشان را می‎سوزاندند، آنها را از پا آویزان می‎کردند، و شهدای ما را زنده زنده ..."
ییگال دوباره حرف او را قطع می‎کند: "کافیه. از روی بقیه داستان تا انقلاب می‎تونی بپری."
"تا کدام انقلاب؟"
"این چه سؤالیه؟ تا انقلابِ یهودی‎ها بر ضد راهبین!"
"ییگال، حرف‎های احمقانه نزن. پدران ما مؤمنان خداترسی بودند و بر علیه خواست الهی کاری انجام نمی‎دادند."
"یعنی چه؟ می‎خوای بگی که خدا ... که او تفتیش عقاید را می‎خواسته؟"
"خجالت بکش، ییگال! آدم اینطور در باره خدا حرف نمی‎زنه! و پدران ما قهرمانان بزرگی بودند که در تودۀ هیزمِ افروخته هم از ایمانشان دست نکشیدند. اعتقادشون تزلزل‎ناپذیر و نیروی درونیشون بسیار چشمگیر بود."
"عالیه! پس عاقبت بر علیه راهبین به حرکت افتادند؟"
"ییگال، من همین حالا به تو گفتم که پدران ما، یادشان فرخنده باد، حتی در زیر وحشتناکترین شکنجه‎ها مقاوم باقیماندند و با آخرین نفسِ خود از خدایِ ابدی تشکر می‎کردند که اجازه پیروزی به دشمنانشان را نمی‎دهد ... در دره مرگ می‎روم ... (مرد سالخورده با تکان دادن خود شروع به خواندن مزامیر می‎کند) ... اما رنجی برایم رخ نخواهد داد، زیرا که آقا، خدای من، همراه من است ..."
ییگال خیلی خشک توضیح می‎دهد: "من نمی‎فهمم. چطور می‎توانستند آنها بخوانند که درد نمی‎کشند، در حالی که توسط راهبین سوزانده می‎شدند؟ اگر راهبین این را می‎خواندند، می‎شد فهمید ..."
"ساکت، پسر بی ادب! تنها عذرت این است که تو نمی‎دونی از چه چیزی حرف می‎زنی. ایمانِ پدران ما به عدالتِ خدا چنان محکم بود که رنگ صورت شکنجه‎گران از ترس زرد می‎گشت و بخاطر ترسشان بیشتر و بیشتر قربانیان بیگناه را می‎کشتند."
ییگال التماس می‎کند: "پدربزرگ! خواهش می‎کنم، حالا کمی هم از انقلاب برام تعریف کن! فقط از یک انقلاب کوچک! خواهش می‎کنم!"
"ساکت، تو غیریهودِ کوچولو! می‎خوای یاد شهدای ما رو بی‌حرمت کنی؟ اگر آنها در مقابل این تفتیشِ عقاید مقاومت نمی‎کردند، حالا تو یهودی نبودی ..."
ییگال با خشم می‎گوید: "این حقیقت نداره! من در هر صورت یک یهودی بودم، زیرا من در اسرائیل بدنیا آمده‎ام!"
"تو یک بت‌پرستی، و دیگر هیچ! زیرا تو هیچ احترامی برای شجاعت پدرانمان قائل نیستی!"
ییگال می‎گوید: "چرند و پرند!" و از جا می‎جهد. "تو می‎خوای متقاعدم کنی این خواسته خداست اگر راهبین منو بسوزونن؟ پدربزرگ عصبانی نشو، اما این مزخرفه. و پدران تو باید آدم‎های خیلی بی‌دست و پائی بوده باشن!"
ییگال با این حرف آنجا را ترک می‎کند و می‎گذارد که ما آنجا بنشینیم.
مرد سالخورده با عصبانیت پشت سر او فریاد می‎زد: "تو چی می‎گی؟ چی؟" بعد در حالی که سرش را با تأسف تکان می‎داد مرا مخاطب قرار داد: "بی‌دست و پا ... آیا هرگز چنین گستاخی‎ای به گوشتان خورده بود! و ما کشورمان را برای این جوجه ساختیم! برای این نوزادانِ ناشایستِ کودکانِ نادانمان! آیا اینها وحشتناک نیستند؟ شما خودتون بگید: آیا اینها ترسناک نیستند؟" او سرش را دوباره تکان داد، آه عمیقی کشید و آرام گفت: "خدا بهشان برکت بدهد."
 
بگو شالوم
نه تنها واژه عبری «شالوم» یکی از انواع شگفت‎انگیزِ کوتاه تهنیت است، کوتاه‎ترین در کنار «چاو» ایتالیائیْ بلکه در حقیقت از زیباترین نوع تهنیت است، زیرا که «شالوم» یعنی «صلح». از معنی «چاو» توسط یک دوست ایتالیائی آگاه گشتم: چاو یعنی «چاو». اینکه صلح‎آمیزترین سلامِ روی زمین تنها در نزد آن ملتی به کار می‎رود که خود را از زمان پیدایشْ کم و بیش در حالت دائمی جنگ می‎یابد ممکن است بعنوان شوخیِ سرنوشت احساس گردد. اما بخصوص طوطی‎های اسرائیلی آن را باعث مزاحمت می‎دانند.
جریان از اینجا شروع می‎شود که دخترم رِنانا، جوانترین فرزندمان، وقتی هنوز من کنار میز قرار نگرفته بودم با شتابی نمایشی صندلی را برایم به عقب کشید. بعد دومین پسرم امیر پرسید آیا مایل هستم که او ماشینم را بشورد. و عاقبت بهترین همسر جهان با این خبر که من در این اوایل چند داستانِ واقعاً عالی نوشته‎ام مرا به تعجب واداشت. من گفتم: "تمام این چیزها بی‎فایده است. طوطی بی‌طوطی."
ریشه شر وقتی آغاز گشت که همسایه ما فلیکس زِلیگ یک روز با خود یک طوطی به خانه ‎آورد و خانواده من را به شور و شوق انداخت. از قرار معلوم طوطی می‎توانست به چند زبان صحبت کند، می‎توانست بخندد  ... خنده‎ای مانند غل‌غلِ آبِ سماور، تقریباً مانند دراکولا و حتی می‎توانست مانند یک ساعتِ حقیقی زنگ‎دار «رررر» بکشد ...
وقتی فلیکس زِلیگ چند روز پیش با من مواجه شد سرش را تکان داد و گفت: "اینکه طوطی ما مانند ساعت زنگ‎دار می‎تواد رررر بکشد حقیقت دارد. حلقه‎های سیاه‎رنگی بخاطر شب‎های زیادِ بی‎خوابی دور چشمانش افتاده بود. "می‎خواهید آن را بخرید؟"
من نمی‎خواستم. چرا وقتی خودمان در خانه یک طوطی داریم باید طوطی فلیکس زِلیگ را بخرم؟ زیرا، دیروز، پس از حمله تمام عزیزانم، به مغازه حیوان‎فروشی زوئوبنیک رفتم و یک نمونه عالی با پرهای خاکستریِ مایل به سبز خریدم.
من به زوئوبنیکِ پیر هشدار می‎دهم: "اما با یک شرط. این پرنده می‎تونه هرچی دلش می‎خواد بخونه ... اما وای بحالش اگر زنگ بزند. من میل ندارم در خانه‎ام دستگاه آژیر داشته باشم."
زوئوبنیک قول شرف خود را به گرو می‎گذارد: طوطیِ ما مانند یک انسان رفتار می‎کند و فقط حرف می‎زند.
او ادعا می‎کند: "این آفریقائی‎هایِ خاکستری از درخشان‎ترین‎ها در بین طوطی‎ها هستند. همین چند روز پیش یک پلیس که من با او دوست هستم برایم داستانی تعریف کرد، گوش می‎کنید. ناگهان در اتاق کشیک زنگ تلفن به صدا می‎آید، دوستم گوشی را برمی‎دارد، و تلفن‎کننده می‎گوید که همین حالا یک گربه بزرگ به اتاق او داخل شده است. دوستم می‎گوید: خوب شده باشه. این که دلیل نمی‎شود به پلیس تلفن کنید. صدا از پشت تلفن می‎گوید: اما برای من دلیل خوبی است. من یک طوطی هستم. خوب بود نه؟"
بعد از آنکه زوئوبنیک خنده‎اش را به پایان می‎رساند چند توصیه برای رفتار با طوطی به من می‎کند. او چنین به من هشدار می‎دهد: طوطی نوعی از انواع موجودات اجتماعیست، ارتباط با انسان را دوست دارد و با کمال میل اجازه می‎دهد که او را لوس کنند. من باید اول به او یاد می‎دادم روی انگشتم بشیند، و ابتدا بعد از این کار می‎توانستم شروع کنم به یاد دادن صحبت کردن. زوئوبنیک توصیه می‎کند که هر موفقیتی را با یک بادام‌زمینی پاداش بدهم.
و با خوشروئی آخرین توصیه‎اش را می‎کند: "اما دقت کنید که او با نوکش به شما نزدیک نشود، این پسر کوچولوی شکم‎پرست!"
اصطلاح "پسر شکم‎پرست" باعث به فکر رفتنم می‎شود. من در اصل می‎خواستم یک شکم‎پرست ماده داشته باشم، اما انگار بین طوطی نر و طوطی ماده اختلافی وجود ندارد. لااقل بدون تفاوتی مشخص هستند. به نظر می‎رسد که طوطی یک پرنده پیورِیتن باید باشد و بعنوان زندانی در میان انسان‎ها تولیدِ مثل نمی‎کند؛ شاید در میان غیرانسان‎ها هم نکند. او مجردِ مادرزاد است و علاقه مفرطش حرف زدن است. در این کار درست مانند سیاستمدارهاست.
پسرم امیر اعلام آمادگی می‎کند: "من تربیتش را به عهده می‎گیرم. حداکثر تا یک هفته دیگه به هر مهمان با یک شالوم بلند خوشامد خواهد گفت، به من اعتماد کنید."
امیر روز بعد فوری کنار قفس می‎شنید، انگشتش را درون قفس می‎کند، فریادی می‎کشد، دوباره انگشتش را بیرون می‎کشد و اولین درس را شروع می‎کند: "بگو شالوم! بگو شالوم ..."
کمبود جا مانع از آن می‎شود که متن کامل درس را تکرار کنم. در هر صورت این امیر بود که بعداً بادام‌زمینی‎ها را خورد. طوطی مانند ماهیِ قرمزِ مغازه زوئوبنیک با چشم‎های شیشه‎ای گنگ به امیر خیره می‎گشت و این رفتارش همینطور باقیماند. مهمان‎هایمان از او نه شالوم می‎شنیدند و نه چیزی دیگر. ما با شرمساری زمزمه می‎کردیم: "او امروز حال درست و حسابی ندارد."
امیر سه هفته تمام استقامت می‎کند، ما از او بوسیله بادام‎زمینی و موز پشتیبانی می‎کردیم، ما سعی می‎کردیم به نوبت توسط تشویق دوستانه و اتهامات تلخ بر روی پرنده تأثیر بگذاریم، ما خواهش کردیم و ناسزا گفتیم، ما او را قلقلک دادیم و خاراندیمش ... بدون موفقیت. کم کم شروع کردیم به تن سپردن به اینکه زوئوبنیک، این کلاه‎بردارِ پیر یک طوطی کر و لال به ما فروخته است.
و بعد، در یک صبح فراموش نشدنی، هنگامیکه تلفن مهمی از خارج کشور شد که به علت اختلال شدید ارتباط حتی نتوانستم نام تلفن کننده را بفهمم ... ناگهان صدای واضحی از پشت سرم شنیده می‎شود:
"بگو! بگو. بگو‎بگو‎بگو! ..."
بنابراین او یاد گرفته بود، طوطی ما، گرچه ناکامل. با این حال قطعی گشت که او قابل آموزش دادن است، که او اجازه آموزش به خود را می‎دهد، که او می‎تواند حرف بزند. او برای این کار فقط به یک تماس با خارج از کشور احتیاج داشت، تماسی تا حد امکان دارای اختلال، بعد می‎توانست صحبت کند.
امیر قسم خورد که یا به این پرنده لعنتی شالوم گفتن را خواهد آموخت، و یا اینکه او تمام پرهای خاکستری مایل به سبزش را خواهد کند. همانطور که برای یک کودکِ عصر تکنیکِ ما معمول است، داخل قفس وسیله پخش صدا نصب می‎کند که برای زندانیِ یاغی بیوقفه یک کلمه را تکرار می‎کرد: "شالوم ... شالوم ... شالوم ..."
صدا تا زمانیکه باطری خالی گشت پخش گردید.
چیزی اتفاق نیفتاد.
اما چند روز دیرتر، درست زمانیکه در تلویزیون اخبار شب شروع شده بود، از داخل قفس صدائی شنیده می‎شود:
"کی! کی‎‎ـ‎کی! کی‎کی‎کی!"
"کی" یعنی چه؟ چرا "کی"؟ "کی" چه کسی‎ست. بعد از مدتی فکر کردن کشف می‎کنم که باید فقط به تماس تلفن خارج از کشور من مربوط باشد. باز هم دوباره یک پیشرفت کوچک. ما تصمیم می‎گیریم طوطی‎مان را از این به بعد کی‎‎ـ‎کی بنامیم. من به خانواده‎ام توضیح می‎دهم: "باید به حیوان فارغ از اینکه آیا او شالوم می‎گوید یا نه کمی اظهار لطف کرد."
در آخر هفته کی‎‎ـ‎کی واژگان خود را در جهت کاملاً مخالفی گسترش می‎دهد:
او پارس می‎کرد: "ووف! گرررـ‎‎واووواوو."
ظاهراً برای فرانسی سگِ ماده نژاد‎ مخلوط ما هم یک تلفن از خارج از کشور شده بود. او با پارس کردن جواب می‎داد، و از آن زمان به بعد این دو با هم ساعت‎ها گپ می‎زنند، مگر اینکه ما مهمان داشته باشیم. بعد کی‎‎ـ‎کی فوری لال می‎شود.
از سوی دیگر او رقصیدن هم آموخت. وقتی کسی برایش "هله‌لویا" می‎خواند و در این حال به کمر خود قر می‎داد، او هم به خودش تاب می‎داد، اگرچه بدون خواندن. او سوت هم می‎زد. او از داوران فوتبال که در تلویزیون دیده می‎شوند تقلید می‎کرد. او بیشتر از هر چیز در آخر شب تمرین بگو‎بگو‎بگو و کی‎کی‎کی را دوست دارد.
من پیش زوئوبنیک می‎روم و اعتراض می‎کنم:
"طوطی ما روزها پارس می‎کند و شب‎ها سوت می‎کشد. پس قول شرفی که دادی چه بود؟ من دیگه نمی‎تونم بخوابم."
حیوان‌فروشِ خبره پاسخ داد. "معلومه که نمی‎تونید. شما باید شب‎ها روی قفس را بپوشانید."
و او به من یک کیسه کلفت پلاستیکی محصولِ بلژیک با ضمانت برای ضد سوت بودن می‎فروشد. من بخانه برمی‎گردم، با شروع تاریک شدن هوا پلاستک را روی قفس می‎کشم، برای خوابیدن به تخت می‎روم و مانند گونیِ آرد تا ساعت سه صبح می‎خوابم، در این وقت بهترین همسر جهان برمی‎خیزد و پوشش پلاستیک را دوباره برمی‎دارد.
همسرم می‎پرسد: "باید حتماً این حیوان بیچاره در قفس زندگی کند؟" احساس انسانی او همیشه باعث افتخار بود. و باعث خوشحالی طوطی هم شد و خواب مرا نابود ساخت. گاهی متأسف می‎گردم از اینکه طوطی‎ها نمی‎توانند بپرند.
وقتی رِنانا دچار سرماخوردگی شد، کی‎‎ـ‎کی بی‎درنگ شروع به سرفه کرد.
رِنانا تنها فردِ خوشحالِ خانواده بخاطر محبت کی‎‎ـ‎کی بود. این محبت خود را بارها نشان داد و یک روز نتیجه بدی به بار آورد.
وقتی رِنانا، کودک باهوش، در خانه تنها است، بدون آنکه قبلاً با صدای کودکانه‎اش بپرسد: "چه کسی آنجاست؟" در را هرگز باز نمی‎کند. یک بار کی‎‎ـ‎کی در خانه تنها بود. در این بعد از ظهر بود که این اتفاق افتاد. مرد لباسشو لباس‎هایمان را می‎آورد و زنگ خانه را می‎زند. از داخل خانه صدای شیرینِ کودکانه‎ای می‎آید:
"چه کسی آنجاست؟"
مرد لباسشو جواب می‎دهد: "لباس‎ها"
دوباره صدا می‎آید: "چه کسی آنجاست؟"
"لباس‎ها!"
"چه کسی آنجاست؟"
"ل‎ـ‎با‎ـ‎س‎ـ‎ها!"
چه مدت این ماجرایِ درام طول کشیده است را کسی نمی‎داند. وقتی ما شب به خانه بازگشتیم، باغچه را پُر از پیراهن‎ها، زیرشلواری‎ها و دستمال‎ها یافتیم که مانند یهودی‎ها در دیاسپورا همه‌جا پخش و پلا شده بودند. ما اینطور شنیدیم که مرد لباسشو با فریادهای عصبی و با پرتاب وحشیانه مشت و لگد در هوا توسط آمبولانسی برده شده است ...
با احتیاط داخل خانه می‎شویم. یک صدای گرفته به استقبال‎مان می‎آید:
"لباس‎ها! لباس‎ها! لباس‎ها‎‎‎لباس‎ها! ..."
بگو‎بگو، کی‎کی، ووف‎ووف، چه کسی آنجاست و انواع مختلفی از سرفه کردن واژگان نسبتاً قابل ملاحظه‎ای بدست می‎دادند. و خیلی زود راه حل مورد نظر همه ما با کمک تاریخ جهان هم اتفاق می‎افتد.
در این روزها ما ساعت‎ها روبروی تلویزیون می‎نشستیم و اجازه می‎دادیم که مذاکرات صلح از پیش دیدگان‎مان بگذرند، از کمپ دیوید تا العریش، روز به روز. و در آنجا همیشه یک واژه برجسته می‎گشت: واژه شالوم.
در چهارمین روز همه چیز آماده بود.
کی‎‎ـ‎کی با صدای گرفته‎ای می‎گوید: "شالوم!"
طوطی ما یک کفتر شده بود.
 
یک پدر متولد می‎گردد
ما حالا خود را اما به قدر کافی با چیزهای بی‎اهمیت مشغول ساختیم. زمانش فرا رسیده که خودمان را واقعاً وقف چیزهای مهم کنیم. برای مثال وقف پسرمان رافائل. او هنگام بدنیا آمدن سه کیلو نیم در سایه وزن داشت.
نزدیک صبح همسرم خود را روی تخت می‎نشاند، لحظه‎ای به هوا خیره می‎گردد، شانه‎ام را می‎گیرد و می‎گوید: "داره شروع می‎شه. یک تاکسی خبر کن."
آرام و بدون عجله لباس پوشیدیم. من گاه و بی‎گاه چند کلمه آرامبخش زمزمه می‎کردم، اما در واقع این کاری غیرضروری بود. ما هر دو شخصیت‎های بسیار پیشرفته با ضریبِ هوش بالا هستیم، و می‎دانیم که بدنیا آوردن یک کودک روندی معمولیِ بیولوژی است که از دوران ماقبل تاریخ همیشه میلیاردها بار تکرار گردیده و درست به این خاطر نمی‎تواند بعنوان چیزی مخصوص ارزش‎گذاری شود.
در حالی که ما به آهستگی خود را برای رفتن آماده می‎کردیم، تعداد زیادی لطیفه یا کاریکاتور به یادم می‎افتند که در باره آن دسته از مردانی است که پدر می‎شوند و با ارزانترین روش‎ها دست‎انداخته می‎گردند و دوست دارند آنها را بعنوان سیگارکشی زنجیره‎ای، و افرادی که بخاطر عصبی بودن خراب و نیمه‌دیوانه در زایشگاه انتظار می‎کشند به نمایش بگذارند. خب باشد. ما می‎خواهیم اجازه دهیم که این دلقک‎ها لذتشان را ببرند.
در زندگیِ حقیقی اما طوری دیگر جریان دارد.
من می‎پرسم: "عزیزم، نمی‎خواهی چند مجله با خودت برداری؟ تو نباید حوصله‎ات سر برود."
ما چند مجله روی لوازم درون چمدان کوچک که کمی هم شکلات و البته وسائل بافتن کاموا قرار داشتند می‎گذاریم. تاکسی به حرکت می‎افتد. پس از یک رانندگی راحت به کلینیک می‎رسیم. دربان اطلاعات شخصی همسرم را یادداشت و او را به سمت آسانسور هدایت می‎کند. وقتی می‎خواستم بدنبال همسرم داخل آسانسور شوم، دربان درِ نرده‎ای آسانسور را کاملاً نزدیک صورتم می‎بندد.
"آقا، شما اینجا می‎مانید. بالا فقط مزاحمت ایجاد می‎کنید."
او می‎توانست البته کمی مؤدبانه‎تر منظور خود را بیان کند. با این وجود باید اعتراف کنم که چندان ناحق هم نمی‎گفت. وقتی زمانِ زایش فرا برسد، پدر دیگر نمی‎تواند مفید واقع شود، این یک وحی است. در همین مورد همسرم هم اظهار نظر می‎کند:
"برو خانه، خیالت راحت باشد. و مانند همیشه کار خودت را انجام بده. اگر مایلی می‎تونی بعد از ظهر به سینما بروی. چرا که نه."
ما با هم دست می‎دهیم، و من با قدم‎های فنر مانند دور می‎شوم. حالا ممکن است بعضی از خوانندگان مرا آدمی سرد و بی‎تفاوت بدانند، اما این در طبیعت من است: هشیار، آرام و عاقل ... خلاصه اینکه: یک مرد.
من یک بار دیگر در سالن کلنیک به اطرافم نگاه می‎کنم. بر روی نیمکت کوتاهی در نزدیکی کیوسکِ دربان دو دوست رنگپریده نزدیک به هم نشسته بودند، زنجیروار سیگار می‎کشیدند، لب خود را می‎جویدند، عرق می‎ریختند. این «پدران آینده» پدیده‎های مضحکی بودند. انگار که حضورشان می‎تواند تأثیری بر مسیر تعیین شده حادثه بگذارد.
گاهی اتفاق می‎افتاد که فردی با هیجان و اندامی لرزان از بیرون به سمت باجه دربان هجوم می‎برد و بی‎نفس می‎پرسید:
"آمد؟"
بعد دربان نگاه خواب‎آلودش را به لیست نام‎هائی که جلویش قرار دارد می‎انداخت، دندان‎هایش را خلال می‎کرد، خمیازه می‌کشید و بی‎تفاتانه می‎گفت:
"دختر."
"وزن؟"
"دو کیلو و نود پنج گرم."
پس از آن پدرِ تازه از تنور درآمده روی زانویم می‎پرید و برایم با صدای گرم و دیوانه‎واری دوباره و دوباره به شکل ابلهانه و مضحک نجوا می‎کرد: "دو کیلو و نود و پنج گرم، دو کیلو و نود و پنج گرم". چه کسی به وزن نوزاد این آدمِ دمدمی اهمیت می‎دهد؟ می‎تواند ده کیلو وزن داشته باشد. وقتی یک مردِ بالغ کنترل خود را از دست می‎دهد چه خنده‎دار می‎گردد. نه، خنده‎دار نه. ترحم‎برانگیز می‎گردد.
من تصمیم می‎گیرم به خانه بازگردم و به کار خودم بپردازم. سیگارم هم تمام شده بود. بعد به یادم می‎افتد که شاید بهتر باشد چند کلمه‎ای با پزشک صحبت کنم. شاید دکتر چیزی لازم داشته باشد، یک توضیح، یک مشورت کوچک. البته این فقط یک تشریفات است، اما تشریفات هم باید به انجام برسند.
من از میان اتاق انتظار عبور و سعی می‎کنم خودم را از راه پله‎ها به طبقه بالا برسانم. دربان جلویم را می‎گیرد. حتی وقتی به او اطلاع می‎دهم که مورد من خیلی مخصوص است، به هیچوجه تحت تأثیر قرار نمی‎گیرد. خوشبختانه در این لحظه پزشک از پله‎ها پائین می‎آید. من خودم را به او می‎رسانم و از او می‎پرسم که آیا می‎توانم به نحوی کمک کنم؟
او جواب می‎دهد: "ساعت پنج بعد از ظهر دوباره برگردید. تا آن وقت شما فقط اینجا وقت خود را از دست خواهید داد."
بعد از این تبادل افکار کوتاه اما پُر بار با خیال راحت بطرف خانه براه می‎افتم. من پشت میز می‎نشینم، اما زود متوجه می‎شوم که امروز کار چندان خوب پیش نخواهد رفت. قبلاً چنین چیزی برایم پیش نیامده بود، و شروع به بررسی دقیق و فشرده‎ای برای یافتن دلیل آن می‎کنم. کم‎ خوابیدن؟ آب و هوا؟ یا غایب بودن همسرم مزاحمت ایجاد می‎کرد؟ من نمی‎خواستم این امکان را بطور کامل حذف کنم. همینطور می‎توانست فاصله سردی باشد که من معمولاً با آن به حوادث زندگی توجه می‎کنم و این بار کاملاً سرِ جایش نبود. واقعه‎ای که حالا در انتظار من است هر روز رخ نمی‎دهد، هرچند اگر هم احتمالاً پسرْ یک کودک مانند بقیه کودکان خواهد گشت، سالم، زنده، اما نه چیز فوق‎العاده‎ای. او با موفقیت تحصیلش را به پایان خواهد رساند و بعد خط مشی دیپلماتیک را اتخاذ می‎کند. درست به این دلیل هم باید نامی برای او انتخاب کرد که از یک سو عبری باشد و از سوی دیگر از طرف مردم غیریهود راحت تلفظ شود. نامی مانند رافائل. مانند نام نقاش بزرگ هلندی. آخر قرار است این آدم حقه‎باز وزیر خارجه ‎گردد و بعد نمی‎توانند در سازمان ملل حتی نامش را صدا بزنند. آدم باید همیشه در سطح بالا به منافع ملی فکر کند. بعلاوه نباید او زود ازدواج کند. او باید ورزشکار باشد و در بازی‎های المپیک شرکت کند، گرچه برای من کاملاً بی‎تفاوت است که آیا او در مسابقه دو با مانع برنده می‎شود یا در پرتاب دیسک. در این موارد من ایرادگیر نیستم. و البته او باید به تمام زبان‎های جهان مسلط و از علم ایرودینامیک هم با خبر باشد. اما اگر او برای فیزیک هسته‎ای علاقه بیشتری نشان دهد، بنابراین بعد باید فیزیک اتمی تحصیل کند.
و اگر نوزاد یک دختر باشد؟
در حقیقت حالا می‎توانستم به کلینبک تلفن کنم.
متین، با دستانی آرام گوشی تلفن را برمی‎دارم و شماره را می‎گیرم. دربان می‎گوید: "خبر تازه‎ای نیست. شما کی هستید؟ من متوجه صدای گرفته او می‎شوم. من این استنباط را می‎کردم که او انگار می‎خواهد چیزی را از من پنهان سازد. اما ارتباط قطع شده بود.
کمی متشنج مشغول ورق زدن روزنامه می‎شوم.
"بدنیا آمدن یک بُز دو سر در پرو."
این دیوانه‎ها چه چیزهائی اختراع می‎کنند تا ورق‎های رقت‎انگیز خود را پُر سازند! باید تمام خبرنگارها را قلع و قمع کرد.
البته من در این لحظه کار واجبتری دارم. برای مثال اجازه ندارم تماسم را با پزشک کاملاً قطع کنم.
من داخل یک تاکسی می‎پرم، بطرف کلینیک می‎رانم و این شانس را بدست می‎آورم که بطور غیرمحسوس به یک عده زیادی ملحق شوم که برای مراسم ختنه‎سوران جمع شده بودند.
وقتی دوباره دکتر را می‎یابم او با عصبانیت می‎گوید: "دوباره شما؟ اینجا چکار می‎کنید؟"
"من اتفاقی از اینجا می‎گذشتم و فکر کردم شاید بتوانم مطلع شوم که آیا خبر تازه‎ای وجود دارد یا نه. آیا خبر تازه‎ای وجود دارد؟"
"من به شما گفتم که ساعت پنج بیائید! یا اینطور خیلی بهتر است: شما اصلاً نیائید. ما خودمان شما را بوسیله تلفن در جریان می‎گذاریم."
"هرطور که شما مایلید، آقای دکتر. من فقط فکر کردم ..."
او حق داشت. این به این طرف و آن طرف رفتن‎ها کاملاً بی‎معنی و برای یک انسانِ معمولی ناشایست بود. من نمی‎خواستم با آن دو چهرۀ رقت‎انگیزی که هنوز هم روی نیمکت کنار کیوسکِ دربان نشسته و لرزان در انتظار بودند خودم را در یک سطح قرار دهم.
از روی کنجکاوی در کنار مردانی که روی نیمکت نشسته‎اند می‎نشینم تا رفتارشان را از نگاه یک روانشناس تحلیل کنم. کناردستی‎ام بی‎اختیار تعریف می‎کند که او انتظار بدنیا آمدن سومین فرزندش را می‎کشد. در حال حاضر دو فرزند دارد، یک پسر (3 کیلو و 500 گرم) و یک دختر (2 کیلو و 70 گرم). مردانِ دیگر عکس‎های کودکانشان را نشان می‎دادند. من هم از شرمندگی و همینطور برای اینکه به این آدم‎های ضعیف و متزلزل حقۀ کوچکی بزنم رادیوگرافی همسرم در هشتمین ماه بارداری‎اش را نشان می‎دهم.
می‎شد صدایشان را شنید: "شیرین. واقعاً دلبرنده‎ست."
در حین خریدن یک پاکت سیگار احساس خفیفی به من می‎گوید که چیز مهمی را فراموش کرده‎ام. من از دربان می‎پرسم که آیا خبر تازه‎ای شده است. شیطانِ دلقک حتی به خود زحمت تلفظ شمرده یک خبر را نداد. او فقط سرش را تکان داد. در حقیقت او حتی سرش را هم تکان نداد، بلکه سرش را بی‎حوصله به سمت دیگر چرخاند.
بعد از دو ساعت وارد گلفروشی‎ای که مقابل کلینیک قرار داشت می‎شوم، از آنجا به دکتر تلفن می‎کنم و صدای زنانه‎ای به من می‎گوید که باید فردا دوباره تلفن کنم. سؤال من مشخص ساخت که وی تلفنچی است. در این سرزمین با شهروندان محترمی که مرتکب این جرم گشته‎اند که نگرانِ نسلِ بعدی باشند اینگونه رفتار می‎شود.
بنابراین به سینما می‎روم. فیلم در مورد مرد جوانی بود که از پدرش متنفر بود. این فیلم مزخرف از هالیوود بدرد من نمی‎خورد. بعلاوه نوزاد یک دختر می‎شود. در ضمیرناخودآگاهِ خود مدت‌ها بود که با این موضوع کنار آمده بودم. حتی می‎توانم بگویم که من این را از مدت‌ها قبل می‎دانستم. من هیچ اعتراضی ندارم اگر که دخترم بخواهد باستان‎شناس شود، یا اگر با هیچ خلبانی نخواهد ازدواج کند. غیرممکن است. من بهیچوجه مرد خلبانی را به عنوان داماد نخواهم پذیرفت. خدا نیارد آن روز را ... دیر یا زود پدربزرگ خواهم گشت. زمان چه سریع می‎گذرد. اما اینجا چرا انقدر تاریک است؟ من کجا هستم؟ آهان، در سینما. خیلی ابلهانه است.
من کورمال از سالن خارج می‎شوم. هوای خنک کمی تازه‎ام می‎کند.
نه خیلی زیاد، فقط یک کم. و حالا چه باید کرد؟
شاید باید از کلینیک اطلاع کسب کنم.
من دو دسته گل ارزان می‎خرم، زیرا که آدم بعنوان پیک یک گلفروشی در کلینیک اجازه رفت و آمد دارد، به دربان یک "اتاق 24" بی‎صدا می‎گویم و در حمایت تاریکی از پله‎ها بالا می‎روم.
جمع شدن کف در اطراف دهان دکتر قابل دیدن می‎گردد.
"آقا، با گل می‎خواهید چه کنید؟ بذارید آنها را روی یخ، آقا! و اگر نروید دستور می‌دهم که شما را از کلینیک بیرون کنند!"
من سعی می‎کنم برایش توضیح دهم که گل‎ها کلکی بودند تا به این وسیله داخل کلینیک شدنم ممکن شود.
و می‎افزایم که البته کاملاً می‎دانسته‎ام هنوز خبری نشده است، اما فکر کردم که شاید بتواند خبری شده باشد.
دکتر چیزی ظاهراً غیردوستانه به زبان روسی می‎گوید و اجازه بلند شدن و رفتن به من می‎دهد.
در خیابان ناگهان آنچه که قبلاً فراموشم شده بود را به یاد می‎آورم: من از بیست و چهار ساعتِ قبل چیزی نخورده بودم. فوری باید برای خوردنِ اندکی غذا به خانه می‎رفتم. اما به دلایلی غذا در گلویم می‎ماند، و من باید با چند لیوان براندی در پائین رفتنِ غذا کمک می‎کردم. بعد لباس‎خواب پوشیدم و برای خوابیدن به تخت رفتم.
اگر فقط می‎دانستم که بدنیا آوردن این بچه چرا انقدر به طول کشیده است.
اگر فقط این را می‎دانستم؟ من این را می‎دانم. نوزاد دوقلو خواهند شد. این کاملاً مشخص است. دوقلو. این هم خوب است. آدم تمام وسائلی که آنها احتیاج دارند به قیمت عمده‎فروشی بدست می‎آورد. من برایشان یک آموزش عملی مشخص می‎کنم. آنها باید با صنعت نساجی خود را مشغول سازند و هرگز از کمبودی رنج نبرند. فقط این زمزمۀ وحشتناک در استخوان پشت سرم باید عاقبت قطع شود. و اتاق بیشتر از این اجازه چرخیدن نداشته باشد. یک اتاقِ تاریک در حال چرخش خیلی نامطبوع است.
دربان وانمود می‎کند که هنوز چیزی نمی‎داند. امیدوارم که به مرگ عذاب‎آوری دچار شود. فوری بعد از بدنیا آمدن دخترم با او تصفیه حساب خواهم کرد. او حتماً شگفتزده خواهد گشت.
بطور معماگونه‎ای دوباره سیگارهایم تمام شده‎اند. در این دیروقت شب در کجا می‎شود سیگار تهیه کرد؟ احتمالاً فقط در کلینک.
به سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس می‎رفتم که همسایه‎ام مرا متوجه ساخت شلوار نپوشیده‎ام.
من با خنده می‎گویم: "چکار فوق‎العاده احمقانه و کودکانه‎ای!" و سریع برای پوشیدن شلوار به خانه برمی‎گردم، اما با این وجود نمی‎توانستم از خندیدن دست بکشم. تازه نزدیک کلینیک به یاد خدا افتادم. من عموماً دعا نمی‎کنم، اما حالا خیلی طبیعی از میان لبانم خارج می‎شد:
"خدای آسمان، فقط این یک بار را به من کمک کن که دخترم یک پسر بشود و اگر ممکن است یک پسر نرمال، نه بخاطر خواست من، بلکه به دلایل ملی، ما به پسر احتیاج داریم، به پیشاهنگان سالم ..."
رهگذران شبانگاهی یادآوری می‎کردند که من دچار سرماخوردگی خواهم گشت اگر مدتی طولانی بر روی سنگفرشِ خیسِ خیابان همچنان زانو زده باقی‌بمانم.
دربان با دیدن من از دور با ژستی متکبرانه به گردنش نیمه‌گردشی می‎دهد.
با دورخیزِ فوق‎العاده‎ای خودم را به درِ نرده‎ای می‎کوبم. در با سر و صدا باز می‎گردد، بر روی زمین می‎غلتم و خودم را به درهای مات شیشیه‎ای می‎رسانم، آنجا از روی زمین بلند می‎شوم. فریاد هیولا را از پشت سرم می‎شنیدم ... تا می‎توانی فریاد بکش، تو لکۀ ننگِ قرن ... اگر حالا کسی برای متوقف ساختن من بخواهد تلاش کند، در مُردن خود مقصر است ...
"دکتر! دکتر!" صدایم بطرز وحشتناکی در کریدورهای مانند شب سیاهِ کلینیک طنین می‎انداخت. و در این لحظه دکتر با عجله خود را می‎رساند.
"اگر من یک بار دیگر شما را اینجا ببینم، می‎گذارم که ماشین آتشنشانی شما را نجات دهد! شما باید خجالت بکشید! اگر دچار هیستری هستید یک قرص آرامبخش بخورید!"
هیستری؟ من و هیستری؟ این مردک باید از ستارۀ بخت خود سپاسگزار باشد که من چاقوی جیبی‎ام را چند روز بعد از <جشنِ تکلیف کودکان> گم کرده‎ام، وگرنه حالا گردنش را می‎بریدم. و چنین آدمی نام دکتر به خود می‎نهد. یک راهزن در روپوش سفید. یک قاتل در پرده، من به بن گوریون یک نامه خواهم نوشت، نامه‎ای که دولت نتواند آن را پشت آیینه مخفی کند. و تا قبل از اینکه فرزندم را به من تحویل ندهند یک وجب هم از  نیمکت کنار باجه دربان تکان نمی‎خورم. آیا یکی از آقایان سیگار دارد؟ از دربان دیگر نمی‎توانم سیگار بخرم، او با دیدن من دچار یک تشنج عصبی می‎گردد. مشخص است که من هیجانزده‎ام. چه کسی در موقعیت من می‎توانست هیجانزده نباشد. بالاخره امروز روز به دنیا آمدن پسرم است. اگر هم سالن آنقدر سریع بچرخد و وزوز درونِ کاسۀ پشت سرم نخواهد و نخواهد تمام شود ...
نیمه‌شب می‎شود، اما هنوز هیچ خبری نشده است. همسرم چه خوشبخت است که احتیاج به تجربه کردن این هیجان ندارد.
خدای مهربان ... و حالا احتمالاً کشف کرده‎اند که همسرم اصلاً حامله نیست، بلکه فقط بخاطر خوردن زیادِ چس‎فیل معده‎اش باد کرده بوده است. این حقه‎باز. نه، رافائل موفق نخواهد شد به فعالیت‎های دیپلماتیک مشغول شود. دختر باید مربی کودکستان شود. یا اینکه من هر دو را به یک «دهکده اشتراکی» می‎فرستم. پسرم بخاطر گناهانم جورِ مرا خواهد کشید، من این را پیشاپیش می‎بینم. من مایلم برای جلوگیری از این کار خودم به یک دهکده اشتراکی بروم، اما من دیگر سیگار ندارم. آقایان عزیز، خواهش می‎کنم یک سیگار به من بدهید، آخرین سیگار. من باید برای همسرم گرانبهاترین جواهرات را بخرم، یا یک سمور، اما دیگر بی‎فایده است. دیگر تمام شده است. چیز وحشتناکی اتفاق افتاده است. من این را احساس می‎کنم. غریزه‎ام هرگز به من دروغ نگفته است. پایان فرا رسیده است ...
بر روی دست و پا خود را به کیوسک دربان می‎رسانم. من نمی‎توانستم کلمه‎ای از دهان خارج کنم. من دشمنم را ملتمسانه با چشمانی گشاد گشته نگاه می‎کردم.
او می‎گوید: "بله. یک پسر."
من می‎گویم: "چی؟ کجا؟"
او می‎گوید: "یک پسر. سه کیلو و پانصد گرم."
من می‎گویم: "چطور. به چه منظور."
او می‎گوید: "گوش کنید. آیا نام شما افرائیم کیشون است؟"
من می‎گویم: "یک لحظه صبر کنید. من دقیقاً نمی‎دانم. امکان دارد."
من کارت شناسائی‎ام را درمی‎آورم و به آن نگاه می‎کنم. حقیقتاً: همه چیز دلالت بر آن داشت که من افرائیم کیشون هستم.
من می‎گویم: "بفرمائید. چکاری می‎توانم برایتان انجام بدهم خانم گرامی؟"
دربان میغرد: "شما صاحب یک پسر شده‎اید! سه کیلو و پانصد گرم! یک پسر! می‎فهمید؟ یک پسر به وزن سه کیلو و پانصد گرم ..."
من دست‎هایم را به دور دربان قفل و سعی می‎کنم چهره زیبا و روحانی‎اش را ببوسم. نبرد لحظه‎ای ادامه پیدا می‎کند و بدون نتیجه به پایان می‎رسد. بعد ناله بلندی خودش را از گلویم به بیرون پرتاب می‎کند و من از در به بیرون کلینیک هجوم می‎برم.
البته هیچ آدمی در خیابان نبود. درست حالا، وقتی آدم به کسی محتاج است، کسی آنجا نیست.
چه کسی تصورش را می‎کرد که مردی در سن من هنوز بتواند پشتک بزند.
یک پلیس نمایان می‎شود و به من بخاطر تکرار مزاحمت شبانه هشدار می‎دهد. سریع او را بغل می‎کنم و هر دو سمت صورتش را می‎بوسم.
در گوشش فریاد می‎کشم: "سه کیلو و پانصد گرم. سه کیلو و پانصد گرم!"
پلیس می‎گوید: "شانس آوردید. تبریک می‎گویم!"
و عکسی از دختر کوچکش به من نشان می‎دهد.
 
یک گفتگوی دشوار سه نفره
همینطور که می‎دانیم، پرزیدنت کارتر در مذاکره صلح میان مصر و اسرائیل شخصاً دخالت کرد و تا زمان به پایان رسیدنِ خوبِ آن کوتاه هم نیامد.
او در راه رسیدن به این هدف می‎بایست به دفعات در میان ایستگاه‎های بین راه توقف کند، یکی از توقفگاه‎های مهمش قاهره بود، جائیکه او نتیجه مذاکره خود با بگین در اورشلیم را به گزارش سادات رساند و نتیجه این گفتگو را بعد دوباره به بگین منتقل کرد، بدون آنکه بداند من آنها را می‎شنوم.

"بنابراین ما با هم توافق داریم. پرزیدنت سادات، خدا به شما عمر با برکت بدهد!" صدای جیمی کارتر هنگامی که سرانجام با شریکِ مذاکره‎اش صحبت می‎کرد آثار آشکاری از خستگی نشان می‎داد. "من از شما بخاطر آمادگیتان و همچنین قبول مصالحه دردناک در راه صلحی پایدار و عادلانه متشکرم. بنابراین شما شش میلیارد دلار و هشتاد جت جنگنده مدل اف ـ 15 دریافت می‎کنید ..."
سادت گفته کارتر را تصحیح می‎کند: "هشتاد و پنج جت و مدل اف ـ 16" و پکی به پیپ خود می‎زند: "بعلاوه کمک‎های سالانه صرفنظر از این شش میلیارد معتبر باقی‌می‎ماند."
کارتر لبخند اجباری‎ای می‎زند: "البته. و حالا اگر شما مخالفتی نداشته باشید، من مایلم به بگین تلفن کنم، تا به او در باره لطف سخاوتمنداه شما گزارش بدهم."
سادات هنگامی که کارتر شماره بگین را می‎گرفت نوک پا دور می‎شود و روی یک مبل می‎نشیند.
تماس برقرار می‎شود: "الو؟ نخست‎وزیر بگین؟ خبر خوش! پرزیدنت سادات توافق کردند ... بله؟ او در حال حاضر کجا است؟"
نجوای شتابزده سادات به گوش می‎رسد: "من اینجا نیستم. من رفتم بیرون."
کارتر می‎گوید: "او رفته است. من نمی‎دانم. یکجائی. شاید برای تنفس کردن هوای تازه. مرد بیچاره حالش خیلی خوب نیست. او فکر می‎کند که ما بیش از اندازه از او مطالبه کرده‎ایم."
قبل از آنکه کارتر به صحبتش ادامه دهد هر دو دولتمرد به هم چشمکی می‎زنند: "خودمختاری؟ کدام خودمختاری؟ صحیح ... به یاد می‎آورم ... غربٍ یهودیه و سامره. نه، ما در این باره صحبت نکردیم. ما موضوعات مهمتری برای صحبت داشتیم، برای مثال عرضه نفتِ مصر به اسرائیل از طریق صحرای سینا ..."
سادات مانند مار صدای فیشی از خود درمی‎آورد: "پرداخت نقداً! من چک قبول نمی‎کنم!"
کارتر بگین را که ظاهراً مشکوک شده بود آرام می‎سازد: "آه چیزی نیست، فقط کارمندهای رادیو در اتاق هستند." بعد دستش را روی دهانه گوشی تلفن می‎گذارد: "آقای پرزیدنت، شما باید مواظب باشید. او می‎تواند صدای شما را بشنود."
سادات با صدای خفه می‎گوید: "العریش، بهش العریش را یادآوری کنید!"
کارتر سرش را تکان می‎دهد و به صحبتش با بگین ادامه می‎دهد: "مناخیم، از اطرافیان سادات اشاراتی به من شده است که او از شما متقابلاً انتظار یک ژست سخاوت‎مندانه دارد ... ژستی که به منش اصیلتان برازنده باشد. شاید بتوانید العریش را قبل از تاریخ توافق به او پس بدهید ..."
کارتر یک بار دیگر دهانه گوشی را با دست می‎گیرد:
"او موافقه!"
سادات می‎پرسد: "و حیفا چه می‎شود؟"
کارتر با اشاره دست آن را نمی‎پذیرد  و به صحبت با بگین ادامه می‎دهد: "اما مطمئناً، مناخیم. تبادل سفیر ... و تمام آنچه به آن مربوط است ... شما می‎توانید به او اطمینان کنید، من تضمین می‎کنم ... و اگر شما سفیر مصری دریافت نکنید، ما برای شما یکی از افراد خودمان را می‎فرستیم ... با پرچم آمریکائی، دو متر در سه متر ... ببخشید لطفاً. فقط یک لحظه. برایم نهار آورده‎اند."
گوشی تلفن در زیر کت کارتر ناپدید می‎شود.
"انور، او بر سر یک سفیر مصری پافشاری می‎کند. برایش یک سفیر خیلی کوچک با یک سکرتر زشت بفرستید."
"قبول. اما بدون دربان."
"او زیر بار نخواهد رفت."
"پس حداقل دربان بدون کلاه."
حالا کارتر دوباره گوشی را از زیر کت خارج ساخته است: "ممنون، خانم گوئندولین. سینی را بگذارید روی آن میز کوچک ... الو، مناخیم؟ مشکل دربان حل شد ..."
کارتر برای اطمینان خود را روی گوشی تلفن می‎نشاند. و به پرزیدنت مصر می‎گوید: "بگین نظر خیلی خوبی در باره شما دارد. بعقیده او، شما انسانی با حقیقی ... با حقیقی ... من امیدوارم که او را درست فهمیده باشم ... انسانی با حس حقیقی هستید."
سادات با پیپ در دهان زمزمه می‎کند: "دوباره یک تعارف است."
"و به مشکلات داخلی‎ای که او دست به گریبان خواهد شد فکر کنید ... تظاهرات ارتودوکس‎ها ... فشار اتحادی‎های کارگری ... تورم ..."
"وعده‎های توخالی."
"اما برای سرزمین شما یک شکوفائی فوق‎العاده اقتصادی در پیش است. سه میلیون توریست اسرائیلی ..."
سادات ادامه می‎دهد: "... بعد پوستِ پرتقال‎های خودشونو همه جا می‎ریزند."
از گوشی تلفن صدای ترق تروقی شنیده می‎شود. کارتر فوری گوشی را به سمت گوش می‎برد و بعد به سادات نجواکنان می‎گوید: "انور، شما نوار غزه را پس نخواهید گرفت."
"خدا را شکر! اما من تأکید می‎کنم که قرارداد صلح در کوه سینا باید امضاء شود."
کارتر دوباره با بگین صحبت می‎کند: "مناخیم؟ من می‎دانم که پرزیدنت سادات نظر خوبی در باره شما دارد. او شما را مردی با حقیقی ... با حقیقی ... من فکر کنم که او آن را چنین بیان کرد ... مردی با حس حقیقی. سادات به نوبه خود دلبستگی عمیقی به کوه سینا دارد. و به این دلیل می‎خواستم از شما خواهش کنم، مناخیم ... الو؟ من نمی‎فهمم ... آها. لطفاً چند دقیقه به من وقت بدهید. ببینم آیا می‎شود سادات را پیدا کرد. پای تلفن بمانید."
کارتر پس از ضدِ صوت ساختنِ گوشی تلفن خود را متوجه سادات می‎سازد که با هیجان جلو آمده بود، اما جرئت نمی‎کرد در چشمان او نگاه کند:
"انور، او می‎خواهد در باره این مسئله شخصاً با شما صحبت کند. او می‎خواهد با شما مرور کوتاه تاریخی در باره سرنوشت یهودیان اروپای شرقی کند ..."
"نه!" سادات از جا می‎جهد و به سمت دیوار عقب می‎کشد: "نه! این کار نه!"
"او می‎پرسد آیا شما شنیده‎اید که سفیرِ پروس با شروع جنگ‎های سی ساله چه گفته بوده است ..."
سادات حرف کارتر را قطع می‎کند: "من آن را نشنیده‎ام و نمی‎خواهم آن را بشنوم." او عرق از پیشانی خود پاک می‎کند، آهی می‎کشد و با صدای ضعیفی ادامه می‎دهد: "من از کوه سینا بعنوان محل امضای قرارداد صرفنظر می‎کنم."
کارتر شادی‌کنان در گوشی تلفن داد می‎زند. "مناخیم؟ شما یک بار دیگر برنده شدید. قرارداد صلح در واشنگتن امضاء خواهد گشت. بله، بدون پیپ. دولت آمریکا به شما ضمانت می‎دهد که او پیپ نخواهد کشید."
در این بین سادات با دستی لرزان چیزی بر روی تکه کاغذی می‎نویسد و روبروی کارتر نگاه می‎دارد: "بدون در آغوش گرفتن و بوسیدن، یا اینکه من نمی‎آیم."
کارتر زمزمه می‎کند، "انور، اما من نمی‎توانم عربی بخوانم."
سادات درخواستش را با ادا و اطوار به کارتر می‎فهماند.
کارتر صحبتش با بگین را ادامه می‎دهد: "نگران نباش، مناخیم، حتما مراسم فوق‎العاده‎ای خواهد شد، با گارد احترام و سی و دو شلیک برای خیرمقدم ... باشه، شصت و چهار شلیک، مهم نیست. و من مطمئن هستم که این توافق خوشامد پرزیدنت مصر هم قرار خواهد گرفت. متأسفم از اینکه او فعلاً دچار سرماخوردگی سختی شده است. فکر کنم نباید به او خیلی نزدیک شد ... بله؟ شما هم سرما خوردید؟ خوب چه بهتر، پس ..."
تق.
سادات با فشار انگشت تلفن را قطع کرده بود.
سادات سوگوارانه می‎گوید: "او مرا خواهد بوسید! من این را بوضوح می‎بینم که او دوباره مرا خواهد بوسید!"
"می‎شود از این کار جلوگیری کرد. من خودم را در میان شما دو نفر قرار خواهم داد."
"بعد او مانند دفعه قبل از پشتِ شما به طرف من می‎آید."
کارتر برای آرام کردن سادات سر او را نوازش می‎کند و می‎گوبد: "آدم باید برای صلح قربانی هم بدهد."
 
تفاهم‎نامه
متأسفانه این واقعیتی انکارناپذیر است که آدمِ‎ عادی نمی‎تواند از تأثیر رویدادهای بزرگ جهان در امان بماند ... وگرنه باید یا ناشنوا و گنگ بود یا یک سوئیسی. از آنجائی که نه همسرم و نه من به این دستۀ ممتاز تعلق داریم، بنابراین ما هم تحت تأثیر رسانه‎ها و خبرهای بدی که گسترش می‎دهند زندگی می‎کنیم.
من اینجا بویژه به عادتِ سیاستمدارانی که در قدرتند و اخیراً مد روز شده است استناد می‎کنم. شما نمی‎توانید در یکی از نشست‎های مذاکره کمپ دیوید شرکت کنید، بدون آنکه از پیش بدانید چرا و به چه علت با شکست مواجه خواهید گشت. من این موضوع را در زیر بر پایه خانواده برگردانده‎ام ... با نتیجه‎ای یکسان.

من پیشنهاد می‎دهم: "امشب بریم بیرون."
بهترین همسر جهان می‎گوید: "باشه، بریم."
من شوکه می‎شوم. معمولاً همسرم تصمیمات سریع و روشن نمی‎گیرد. و در این وقت او هم محتاط شده بود.
"اما باید قبلاً یک تفاهم‎نامه تدوین کنیم."
من می‎پرسم: "چرا؟"
"برای اینکه بدونیم کجا می‎رویم."
تردیدی نبود: او کم و بیش و نیمه‎‎آگاه تحت تأثیر مذاکرات صلح قرار داشت. ظاهراً می‎خواست از پیش‌آمدن هر سوءتفاهمی جلوگیری کند.
او می‎گوید: "می‎تونه تصادفاً بین ما بخاطر چیز کوچکی بحث دربگیره. شاید حتی خدای نکرده دعوای درست و حسابی بکنیم. اما اگر ما بر سر تفاهم‎نامۀ روشن و واضحی به توافق برسیم، بعد می‎تونیم از پیش آمدن هر اختلاف نظری جلوگیری و صلح داخلی را تضمین کنیم."
آنچه او می‎گفت در واقع عاقلانه به گوش می‎آمد. من می‎گویم: "قبول."
"قصد من اینه: بریم سینما."
"چرا؟"
"برای دیدن یک فیلم."
"چه فیلمی؟"
"یک فیلم خوب. حالا می‎تونیم بریم؟"
خانم خود را در صندلی راحتی فرو می‎برد و به ابرویش چین می‎اندازد؛ صدایش لطافت تهدیدکننده‎ای به خود گرفته بود:
"عزیزم معنی «فیلمِ خوب» برای تو چیه؟"
"یک فیلم خوب فیلمی است که ازش خوشم بیاد."
"و اینکه مورد علاقه من هم باشه به حساب نمیاد؟"
"خوب، پس یک فیلم خوب فیلمی است که مورد علاقه هر دو نفر ما واقع بشه."
"ما نباید حتماً سلیقه یکسانی داشته باشیم."
درست می‎گوید. اغلب سلیقه ما یکسان است، اما ما نباید مجبور به این کار باشیم. من سکوت می‎کنم.
همسرم آهسته دست‎بالا را بدست می‎آورد: "می‎بینی؟ به این خاطر به یک پیمان‎نامه احتیاج داریم. هر کدام از ما دلبستگی خودشو داره و مجازه که به دلبستگیش تحقق ببخشه."
من کمی به سرگیجه دچار شده بودم. من هرگز قصدم را از پیش اعلام نکرده بودم، و فکر می‎کردم که به سینما رفتن یکی از ساده‎ترین کارهای دنیاست. آدم خانه را از درِ اصلی ترک می‎کند، به سینما می‎رود، فیلم را می‎بیند، از درِ اصلی دوباره وارد خانه می‎شود و برای خوابیدن به تخت می‎رود. تا حال این کارِ آسانی بود. و حالا، بدون هیچگونه دلیلی، همسرم مایل است خود را در برابر کوچکترین اتفاقی بیمه کند.
حالا، باید بالاخره به او حق داد. او نمی‎خواهد این ریسک را قبول کند که من در نیمه راه تغییر عقیده بدهم و ناگهان تصمیم بگیرم به سینما نروم، بلکه به سمت هنگ کنگ پرواز کنم ... و او، تنها و درمانده در خیابان بایستد و نداند به کجا برود. و به این دلیل از من درخواست می‎کند که از قبل قصدم را توضیح دهم. "کدام صندلی‎ها را انتخاب می‎کنیم؟" سؤالش تا اندازه‎ای ناگهانی بود.
"بهترین صندلی‎ها را. در وسط سالن."
"کدام ردیف؟"
"ردیف دوازده."
"و اگر صندلی‎های وسط ردیف دوازدهم فروخته شده باشند ... بعد چه می‎کنیم؟ برمی‎گردیم به خانه؟ صندلی‎های دیگری را انتخاب می‎کنیم؟ بر سر فروشنده بلیط داد می‎کشیم؟ به راهنما رشوه می‎دهیم؟ تا سانس بعدی صبر می‎کنیم؟ به سینمای دیگری می‎رویم؟ قهوه می‎نوشیم؟ دعا می‎کنیم؟ خشمگین می‎شویم؟ من می‎خواهم بدانم که بعد چه می‎کنیم، افرائیم. چه؟ بگو به من!"
"من ... من نمی‎دونم. خداوند منو آگاه خواهد ساخت."
"خدا به این فکر نمی‎افته. و اگر هم به این فکر بیفتد ... تو چه مدت می‎خواهی منتظر آگاه شدن بمونی؟ خواهش می‎کنم جزئیات را دقیقاً به ساعت و دقیقه بگو."
میل به سینما رفتن در من به زیر صفر نزول می‎کند. آیا مگر باید هر روز یک فیلم دید؟ فردا بریم سینما.
بهترین همسر جهان دست‌بردار نبود:
"باشه بخاطر خواست صلح می‎پذیریم که ما در سینما هستیم. در فاصله میانپرده چه می‎کنی؟"
"در میانپرده به دستشوئی می‎روم."
"من این را کتباً می‎خواهم داشته باشم. با امضاء."
او یک دفتر یادداشت می‎آورد، تا گفتگوی‎مان را صورتمجلس کند. او محکم و استوار تصمیم گرفته بود اجازه ندهد مانند همیشه ابهامی بوجود آید.
من از امضاء کردن خودداری می‎کنم. چه خواهد شد وقتی من در وقت میان‎پرده اصلاً به دستشوئی رفتن احتیاج نداشته باشم و یا دلم نخواهد به دستشوئی بروم؟ من به صدای درونم زمزمه می‎کنم: مواظب باش، مرد! و بلند گفتم: "عزیزم، عقیده تو در باره فیلم چه خواهد بود؟"
"چرا؟ منظورت چیه؟ چرا می‎پرسی؟"
"چون نمی‎خوام اجازه بدهم تو بعداً بگی که فیلم مزخرفی بود و ما می‎تونستیم وقت‎ رو خیلی بهتر بگذرونیم، تو هم با سینمای مسخره‎ات، افرائیم. من می‎خوام در تفاهم‎نامه بنویسی که تو قصد نداری با اینها منو متهم و سرزنش کنی. و من این توضیح رو همین حالا می‎خوام، فوری!"
"یک لحظه صبر کن!" او از جا می‎جهد، و چشمانش می‎درخشیدند. "آیا باز هم در سینما چس‎فیل خواهی خورد؟"
"البته! یک کیسه پُر!"
"با صدای بلند؟"
"تا جائی که بتونم!" من هم حالا دست بالا را داشتم و مشتم را گره کرده بودم.
"و ترق ترق صدای کاغذها را درمیاری؟"
"مرتباً!"
ما در این نقطه از گفتگو در حال غلطیدن روی فرش بودیم.
"زن، من خفه‏ات می‎کنم!" اظهار قبلی قصدم با نفس نفس زدن شروع و به فریاد گرفته‎ای تبدیل می‎شود، زیرا در این وقت چنان لگد محکمی به معده‎ام می‎خورد که مجبور می‎شوم گردن همسرم را رها کنم. هر دو همزمان بلند می‎شویم و روبروی هم می‎ایستیم، نفس نفس زنان، با چشمانی خون‎چکان، با موهائی پریشان و لباس‎های پاره ...
بعد خنده رهائی‎بخشی از ما برمی‎خیزد. ما متحد و یکدل نزد خاخام می‎رویم تا تقاضای طلاق کنیم.
 
هوم ... خب ... بنابراین ...
یکی از بزرگترین موانعی که در سر راه تحقق بخشیدن به صلحی نهائی بین مصر و اسرائیل اشکال ایجاد می‎کندْ رابطۀ کاملاً پیچیده میان انور‎السادات و مناخیم بگین می‎باشد. گاهی چنین به نظر می‎آید که این دو انگار نمی‎توانند اصلاً همدیگر را تحمل کنند. و در واقع اما آنها همدیگر را تحمل می‎کنند. آدم در این موقع خاطره متن آهنگ مشهور یک موزیکال آمریکائی را احساس می‎کند:

"هر کاری بتوانی انجام دهی، من بهترش را می‎توانم انجام دهم." سادات روند هدایت صلح را به حساب خود می‎گذارد ... بگین ادعا می‎کند که او سادات را به این کار برانگیخته است. پرزیدنتِ مصر تأثیر سبیلوئی و مردانه‎تری از همتای اسرائیلی خود برجا می‎گذارد ... این یکی اما برعکس تبحر بهتری در زبان ییدیش و انگلیسی دارد. سادات محبوب خانم‎های اسرائیلیست، بگین در برنامه خانم باربارا والتر مقام دوم را از آن خود ساخت. هر دو دارای مشکلات سیاسی داخلی‎اند، به نظر بگین سادات دارای مشکل داخلی بزرگتریست؛ و هر دو برنده جایزه صلح نوبل شده‎اند، به عقیده سادات بگین قسمت کوچکتر جایزه را برده است.
"آقای پرزیدنت سادات، آیا اجازه دارم به نمایندگی از تلویزیون اسرائیل چند سؤال را با شما مطرح کنم؟"
"البته. من با کمال میل به پرسش‎های شما پاسخ خواهم داد."
"خیلی ممنون، آقای پرزیدنت. اولین سؤال من: آیا به علت نشست‎های متعدد یک دوستی شخصی بین شما و مناخیم بگین بوجود آمده است؟"
"بین من و چه کسی؟"
"بگین."
"هوم ..."
"زیرا که او شما را دوست خود می‎نامد، آقای پرزیدنت."
"بله، خب ... پس ... این یک قضیه خیلی پیچیده‎ای است ... هوم ... آیا می‎تونید سؤال را تکرار کنید؟"
"با کمال میل. من پرسیدم که آیا شما احساس دوستانه‎ای به نخست‎وزیر ما بگین می‎کنید."
"اجازه بدید که کاملاً با شما باز صحبت کنم. آدم باید این سؤال را با توجه به مشکل فلسطینی‎ها که من آن را کانون محور تمام درگیری‎های خودمان می‎دانم مشاهده کند."
"آقای پرزیدنت، ما نقطه نظرات شما را می‎دانیم. اما سؤال من مربوط به نگرش شخصی شما به نخست‎وزیر ما است."
"مربوط به چه کسی؟"
"به مناخیم بگین."
"اگر من درست شنیده باشم، شما گفتید نخست‎وزیر."
"بله او.  نخست وزیر بگین. رابطه شما با او چطور است؟"
"آیا شمشیرهایتان را به گاوآهن و نیزه‎هایتان را به داس تبدیل می‎کنید؟"
"البته، آقای پرزیدنت. کتاب اِشَعیا، فصل دو، شعر چهار. بگین هم این را اغلب نقل‌قول می‎کند."
"من می‎دانستم که می‎توانم به مادر اسرائیلی‎ها اعتماد کنم."
"بی‌شک. پرسش اما این است: شما چه احساسی به او دارید؟"
"بنابراین ... اگر بخواهم صادق باشم، مایلم از شما خواهش کنم که حرف خود را کمی صریحتر بیان کنید."
"من سعی خودم را می‎کنم. آیا نخست‎وزیر ما دوست‎داشتنی است؟"
"ببینید ... من فرزند یک دهقانم، یک روستائی ساده، نه مرد کلمات بزرگ. برای پاسخ دادن به پرسش شما باید به یاد شما و مادر اسرائیلی‎ها بیاورم که من زمانی بعنوان زندانیِ رژیم پیشین در زندان آرامیدان در سلول 54 حبس بودم. و با وجود محدودیت‎های سختی که در آن زمانِ تیره بر زندانی‎هایِ سیاسی تحمیل شده بود، من یک بار موفق شدم، البته با کمک یک نگهبان، برای خودم یک شیش‎کباب آماده کنم. می‎تونم با صداقت کامل به شما اطمینان بدهم که مزه این غذایِ عالی فلسطینی را هنوز هم روی زبانم احساس می‎کنم."
"یک شیش‎کباب؟"
"بله، با گیاه‎خاک."
"آقای پرزیدنت، خیلی خوشمزه به گوش می‎آید. اما اگر اجازه داشته باشم به سؤالم بازگردیم ... این از کجا می‎آید که مناخیم بگین همیشه با حداکثر احترام و محبتِ قابل لمسی از شما صحبت می‎کند، در حالی که شما ابداً نام او را هم نمی‎برید؟"
"در قرآن کریم آمده است: کسی که سحرگهِ صبحی بارانی برمی‎خیزد، در روزی آفتابی رحمت و آمرزش خدا را دریافت خواهد نمود."
"آقای پرزیدنت، من با شما کاملاً همعقیده‎ام. با این حال مایلم بدانم چرا شما در اظهارات عمومی‎تان وجود بگین را چنین لجوجانه نادیده می‎گیرید؟"
"چی گفتید؟"
"من از نخست وزیرمان صحبت می‎کنم."
"درسته، درسته ... اگر اشتباه نکنم، او را چند بار نزد دوستم جیمی کارتر دیده‎ام."
"اما شما هنوز یک کلمه خوب از او نگفته‎اید."
"این درست نیست. فکر کنم حتی بارها و با صراحت کامل اعتقادم را بیان کرده باشم، گفته‎ام که او یک سیاستمدار مهم، یکی از بزرگترین سیاستمداران عصر ما و یک مرد دوراندیش و خردمند است. بیشتر از این اما نمی‎توانم در باره یک پرزیدنت آمریکائی چیزی بیان کنم."
"من از مناخیم بگین می‎گفتم."
"از نخست‌وزیرتان؟"
"بله از او می‎گفتم. آقای پرزیدنت، شما تا حال او را به نام نخوانده‎اید."
"چرا، من این کار را کردم. در یک مهمانی نهار در کاخ سفید، در تاریخ 29 مارس، در یک گفتگو با کنار دستی‎ام سناتور ریبیکوف نامش را بردم و ازِر وایسمَن هم شاهد بود و آن را شنید. بله، مطمئناً. من دقیقاً به یاد می‎آورم که آن زمان نامش را بر زبان آوردم."
"کدام نام را؟"
"نام فامیلش را."
"خیلی لطف کردید آقای پرزیدنت. اما من متوجه شدم که شما حتی حالا در طول این مصاحبه هم با دقت تمام از بردن نام بگین اجتناب می‎ورزید."
"واقعاً این کار را می‎کنم؟"
"بدون شک."
"امیدوارم که شما این برداشت را نکنید که چیزی در پشت این کار مخفیست، یک عقده روانی یا مانند این. اگر من میل داشته باشم نام نخست‌وزیر شما را ببرم، این کار را خواهم کرد و نامش را خواهم برد."
"چطوره که شما حالا این کار را انجام دهید؟"
"حالا میل این کار را ندارم. هرچیز به وقتش."
"خیلی متشکرم، آقای پرزیدنت."
"خواهش می‎کنم."
 
اعتماد به انور سادات
پرزیدنت سادات دائماً ما را تسلی می‎دهد که او شخصاً امنیت ما را ضمانت می‎کند، و ما هم کوچکترین تردیدی در صداقت کلماتش نمی‎کنیم. ما از نیت خیر او کاملاً مطمئن هستیم. اما مسئله این است: وقتی کسی ضمانت چیزی را تقبل می‎کند، باید آدم از روی احتیاط از او بپرسد که چه کسی ضمانت خود او را به عهده می‎گیرد؟ برای مثال: چه اتفاق خواهد افتاد اگر یک فرد با پاسپورت کشور لیبی به این فکر بیفتد که پرزیدنت سادات را ترور کند، شاید هم یک ترور موفقیت‎آمیز؟ بعد چه پیش خواهد آمد؟
مشکل اساسی در اینجا نهفته است. و اساسیتر از آن این است که به چه نحو باید این را به پرزیدنت فهماند. آدم نمی‎تواند پیش چنین انسان مهربانی برود و بگوید: "آقای عزیز، آیا به این فکر کرده‎اید که می‎توانند شما را با گلوله بزنند؟" یک چنین سؤالی حتماً او را آزرده خواهد ساخت. و ما نمی‎خواهیم او را برنجانیم.
اما از طرف دیگر باید حتماً او را در باره احتمال یک ترور روشن ساخت.
اما چطور؟
من بارها در مورد این موضوع فکر کرده‎ام. من خودم را در نقش وزیر خارجه‎مان تصور کردم که با پرزیدنت سادات یکی از این گفتگوهای مردانه انجام می‎دهد، کاملاً شخصی، تحت نظارت سه چشم. بعد یک قیافه نگران به خود گرفتم و چنین شروع کردم:
"آقای پرزیدنت، امیدوارم که شما یک جلیقه ضد گلوله بر تن کرده باشید."
و سادات جواب خواهد داد: "البته. چرا این را سؤال می‎پرسید؟"
"آه، فقط همینطوری. بخاطر دلایل امنیتی. این امر نمی‎تواند دور از ذهن باشد که دیوانه‎ای تصمیم بگیرد ..."
"بله؟ تصمیم بگیرد؟"
"منظورم  ... یک دیوانه‎ای می‎تواند تلاش کند ..."
"چه تلاشی؟"
"پیدا کردن اصطلاح صحیح‎اش کمی سخت است ... آدم هرگز نمی‎داند، که با این آدم‎ها چه بکند  ..."
"با کدام آدم‎ها؟"
"با این دیوانه‎ها."
نه، من دلم نمی‎آید. آیا باید این حقیقت بی‎رحمانه که آدم‎هائی علاقه به مرگش دارند را بسوی چهره‎اش پرتاب کنم؟ من بربر نیستم. من آدم متمدنی‎ام. من سکوت می‎کنم.
پرزیدنت سادات بلند می‎شود، به سمت من می‎آید و هر دو دستش را روی شانه‎ام می‎گذارد:
"دوست عزیز، شما به خودتان نگرانی راه ندهید. شما چاه‎های نفت در شبه جزیره سینا را به ما پس بدهید ... و من امنیت ملی شما را ضمانت می‎کنم. موافقید؟"
در این مرحله از گفتگو احتمالاً من تقاضای استراحت کوچکی می‎کردم تا با نیروی تازه‎ای ادامه دهم:
"اجازه بدید که ما با هم به این موضوع در آرامش فکر کنیم. اجازه بدید ما این تئوری را که بیش از یک فانتزی نمی‎تواند باشد قبول کنیم؛ بعد از عقبنشینیِ ما از شبه‎جزیره سینا، جنابعالی، یک روز ... یک روز خیلی دور ... شاید ... که دیگر پرزیدنت نباشید ..."
"چرا نباید دیگر پرزیدنت باشم؟ من با کمال میل پرزیدنت هستم."
"اما اگر شما ... تصور کنیم ... استعفاء بدهید ..."
"من چطور می‎توانم استعفاء بدهم، وقتی خودم را ملزم به تضمین امنیت شما کرده‎ام؟"
"این فقط یک تئوری بود."
"هنوز پنجاه و یک سال تا صد و دهمین سال تولدم باقیمانده. پرزیدنت‎ها پیش ما در صد و ده سالگی بازنشسته می‎شوند."
"خدا نیاورد آن روز را، اما اگر اتفاقی برایتان بیفتد؟ یک حادثه؟"
"من همیشه هنگام رانندگی کمربند ایمنی را می‎بندم."
"یا یک بیماری؟"
"چه بیماری‎ای؟"
"برای مثال ... با جلیقه ضد گلوله یا بدون آن ... ناگهان ... از فاصله نزدیک ... در معده ..."
"معده من کاملاً درست کار می‎کنه. من هرگز میوه نشسته نمی‎خورم."
"با این حال ... شرایط می‎توانند خود را تغییر دهند ..."
"شرایط؟ به چه علت؟"
"منظورم این است ... این امکان وجود دارد که منجر به یک انفجار شود ..."
"پیش ما انفجار وجود ندارد. زندان‎های ما خوب محافظت می‎شوند."
"من بیشتر به انفجار یک انقلاب فکر می‎کردم."
"انقلاب رو فوراً سرکوب می‎کنم."
"و اگر موفق نشوید؟"
"چی گفتید لطفاً؟ اگر من ... چی؟"
"این امکان وجود دارد نشود انقلاب را فوری سرکوب کرد ... اینکه بدون دود همچنان روشن باشد ..."
"بسیار خب، بعد چند روزی بدون دود روشن می‎ماند. در این بین اعضای دولتم را احضار می‎کنم و انقلاب به اتفاق آرا سرکوب می‎شود."
"و برای مرحله‎ای که ... فرض می‎گیریم ... شما دیگر دولتی نداشته باشید؟"
"متوجه نمی‎شوم. بدون دولت؟ مگر ممکن است؟"
"شاید تمام وزرا ... اینطور تصور کنیم ... قارچ خورده باشند. قارچ سمی. و همه بخاطر مسمویت مُرده باشند."
"قارچ؟ آن هم در زمستان؟"
"یا اینکه پا بر روی مین گذاشته‎اند ... یا به سمت قبرس رانده‎اند ... چه می‎دانم ... در هر حال همه آنها مُرده‎اند ..."
"خب، بعد من دولت جدیدی تشکیل می‎دهم. این که مشکلی ندارد."
"و اگر وزرای جدید ... قارچ ... مین ..."
پرزیدنت سادات با لبخند سرش را تکان می‎دهد و آنطور که فقط او می‎تواند مرا در آغوش می‎گیرد:
"نگرانی شما چیست دوست عزیزم؟ مگر نشنیدید؟ من شخصاً مسئولیت امنیت مرزهای شما را به عهده می‎گیرم!"
او از این چشم‎های آبی زیبا دارد، پرزیدنت، کاملاً گرم و قهوه‎ای. من نفسی تازه می‎کنم و دورخیزِ ناامیدانه‎ای می‎گیرم و غر غرکنان می‎گویم: "امروزه، همه‌جا پُر از تروریست شده ... حتی اینجا پیش شما ..."
"اینجا؟ من در اتاق‎های کارم کاملاً احساس امنیت می‎کنم."
"و در خانه؟"
"ممنون، همه‌چیز در خانه روبراه است. نوه‎ام کمی سرما خورده. اما حالش زیاد بد نیست." سادت مکث کوتاهی می‎کند و به آهستگی پکی به پیپش می‎زند. بعد مرا روی زانویش می‎نشاند و با صدای گرمی می‎گوید: "بیائید، ما با هم صلح می‎کنیم. روی این محل نقطه‎چین امضاء کنید، درست زیر عبارت: «طرف قرارداد (ب) با سپردن امنیت خود به طرف قرارداد (آ) موافق است.» از خودنویس من استفاده کنید. یک خودنویس آمریکائی. با دو سال ضمانت."
خودنویس در دستم سنگینی می‎کرد. سادات سرش را مشوقانه برایم تکان می‎داد. یک روز او را خواهند کشت، و او این را نمی‎داند. چه باید بکنم، چه باید بکنم؟
من امضاء می‎کنم.
 
فقر غنی می‌سازد
تحت شرایط اقتصادی موجود افراد دارای حرفه آزاد به بهترین وجه اظهار وجود می‎کنند: گداها و روزنامه‎نگاران. مصاحبه زیر بین دو تن اعضای برجسته از این طبقه ممتاز است.
 
"آقای زالاخ شاباتی؟"
"بله خودم هستم. داخل شوید، آقا، و بفرمائید بشینید. بله، همونجا آن گوشه. بر روی جعبه شکسته."
"خیلی ممنون."
"اگه بچه‎ها مزاحم کارتون می‎شن، می‎تونم خفه‎شون کنم."
"نه، لازم به این کار نیست."
"باشه، پس تو حموم حبسشون می‎کنم. بچه‎ها سریع برید تو حموم. خب، دیگه مزاحم نمیشن. ... برای یک روزنامه می‎نویسید یا یک مجله؟"
"برای یک روزنامه."
"ضمیمه آخر هفته؟"
"بله، آقای شاباتی. من آگهی شما را در روزنامه خودمان خواندم: <خانواده‎ـ‎زاغه‎نشین. سیزده فرزند. آماده کار برای رسانه‎های عمومی.> آیا حالا برای من وقت دارید؟"
"بله، اما فقط یکساعت و ربع. صبح امروز یک مصاحبه رادیوئی داشتم، و بعد از شما هم یک تیم تلویزیونی میاد، اما حالا می‎تونیم حرف بزنیم."
"ممنون، آقای شاباتی. سؤال اول من ..."
"یک کم آهسته، یک کم آهسته. عجله نکنید. چقدر می‎پردازید؟"
"بله؟"
"من می‎خوام بدونم دستمزدم چقدره. یا فکر می‎کنید که من برای سرگرمی تو این اتاقِ فکسنی و داغون نشستم، یا اینکه می‎تونم با خانواده‎ام از کمک دولتی زندگی کنم؟ از 1930 پوند در ماه؟"
"من این فکر را نکردم."
"اما من. امروزه وضعیت فاجعه‎بار مهاجرین مشرق زمین تقریباً ارزش بازار بالائی داره. در این سود کسانی هم که شادی سودبران را باعث شدن باید سهیم باشن. تصور کنین شما داستان زیبائی با بوی زیادی از فقرا و فقدان بهداشت و غیره می‎نویسین ... این کار باعث جلب توجه می‎شه، این برای فروش روزنامه‎تون خوبه و همینطور برای دستمزد شما. بعلاوه براتون معروفیت روزنامه‎نگار منتقد و متعهد اجتماعی به همراه میاره. من در هر موردی می‎تونم به شما کمک کنم، آقا. شما از من توصیف جانسوزی از بدبختی‎ام می‎شنوین، از ناامیدی‎ام، از تلخ بودنم، از ..."
"چقدر درخواست می‎کنید؟"
"نرخ معمولی من در ساعت 300 پونده به علاوه مالیات بر ارزش افزوده. با عکس سی در صد به قیمت افزوده می‎شه. نقد. بدون چک. بدون قبض دریافت."
"300 پوند برای یک ساعت؟!"
"از این پول باید به مدیر برنامه‎هام هم بپردازم. نرخش اینه، آقا. در محله یمنی‎ها شاید بتونین برای 150 پوند ناامیدی پیدا کنین ... اما می‎دونین اونا چطوری دیده می‌شن؟ حداکثر یازده فرزند، همه خوب تغذیه شده، و یک بازنشستگی خوبِ 2680 پوندی در ماه. پیش من اما شما یک خانواده نوزده نفره در یک خونه به بزرگی 55 متر مربع دارین. با سه عدد مادربزرگ."
"همسرتان کجا هستند؟"
"بالایِ بومه و دارن ازش عکس می‎گیرن. مشغول آویزون کردن رخت‎های شسته شده روی سیم آنتن تلویزیونه. حامله هم است."
"پس باید شما یک کمک هزینه اضافی از دولت دریافت کنید."
من از هر دو صرفنظر کردم. وضعیت شغلی من در بازارِ گداها می‎تونه در این ارتباط صدمه ببینه. مصاحبه‎ها قابل تحملترن. بزودی به کلبه ویرانه و کوچکتری نقل مکان می‎کنیم. احتمالاً یک بُز هم همراهمون می‎بریم. پس عکاستون کجا موند؟"
"او همین حالا میاد."
"در باره ارائه مصاحبه: من مایلم مصاحبه در دو صفحه و در کنار هم قرار بگیره. تیتر هم بر روی هر دو صفحه باشه."
"شما نگران نباشید، آقای شاباتی. ما تمام مطالبات شما را در نظر خواهیم گرفت.
"بسیار خب، حالا می‎تونید شروع کنید، آقا."
"سؤال اول من: آقای شاباتی، آیا احساس می‎کنید که در اسرائیل با شما خوب رفتار نمی‎شود؟"
"چرا باید چنین احساسی کنم؟ من از مردم کشورم صمیمانه متشکرم. مردم کشورم یک قلب طلائی دارن. البته زحمت مخصوصی هم برای از بین بردن فقر به خودشون نمیدن، و کسی برای زاعه‌نشین‎ها در سرزمین خودش کاری انجام نمی‎ده. و از سوی دیگه مردم ابراز علاقه زیادی میکنن و وقتی در تلویزیون فیلم مستندی در باره زندگی فلاکتبار ما زاغه‎نشین‎ها نشون داده می‎شه همیشه خیلی متأثر می‎شن. و این بدون نتیجه نمی‎مونه. آدم فقط باید گوش کنه که چطور بعد برنامه همه این پروفسورها و جامعه‎شناس‎ها عصبانی می‎شن. صحبت‎هاشون واقعاً لذت‎بخشه. و نیاز رسانه‎ها به داستان‎های بدبختی هنوز هم در حال رشده، طوری که ما تنگدست‎ها باید از بهبود در زندگی صرفنظر کنیم. آدم می‎تونه با خیال راحت بگه: اسرائیل اولین سرزمین در جهان است که مشکلات اجتماعی خودشو توسط مصاحبه حل می‎کنه.
 
طنز انگلیسی
بعضی از خیابان‎های لندن مناظر جالب و دیدنی‎ای ارائه می‎دهند. در اثنای اولین روزهای اقامت‎مان وقتی دسته‎ای جوان انگلیسی سبیل‎دار در لباس کاملاً سیاه و کلاه سلیندر سیاه بر سر می‎دیدیم که یک چتر سیاه‎رنگ در دست راست و یک مجله تایمز در دست چپ حمل می‎کردند باید مرتباً به خودمان کلی زحمت می‎دادیم تا با صدای بلند نخندیم." خیلی خنده‎دار بود.
بعد از چند روز به این منظره عادت کردیم و شرمندۀ رفتار نابالغ‎مان بودیم.
و بعد، یک شب به تئاتر رفتیم. یک نمایشنامه انگلیسی اجرا می‎شد. بر روی صحن نمایش یک بازیگر مرد ظاهر می‎شود، با همان لباسی که در بالا شرحش رفت و لباسی که اکثر تماشاگران هم بر تن داشتند ... بخاطر لباس او خنده تماشاگران طوری مکرراً منفجر ‎گشت که بلیت‎فروش‎های تئاتر برای ساکت کردنشان مجبور به دادن قرص‎های آرامبخش به آنها گشتند. از این گذشته در تئاترهای انگیس در حین نمایش امکان خریدن هرچیزی وجود دارد، بیسکویت، استیک، بالش، کتاب، عکس، کتاب‎های مصور و برحسب احتیاج حتی تقویت‌کنندۀ موی سر. اما چرا تماشاگران انگلیسی با دیدن لباس خود بر روی صحنه سرحال می‎آیند و می‎خندند، اما همان لباس را بر تن خود ابداً مضحک نمی‎دانند ... این هم یکی از هزاران راز طنز انگلیسی‎هاست.
من اقرار می‎کنم که به انگلیسی‎ها بخاطر خوش‎طبیعی‎شان همانقدر رشگ می‎برم که به قدرت بیان منحصر به فرد زبانشان می‎برم. بیشتر از همه اما به طنزپردازان انگلیسی حسادت می‎ورزم، و در حقیقت بخاطر طرفدارانشان که آمادگی خندیدنی هم‌مرز با معجزه دارند. آنها فقط تماشاگرانی شاکر و سپاسگزار نیستند، بلکه جزئی از واریته بحساب می‎آیند. کسی که زمانی در واریته متوسطی و یا از برنامه‎های رادیوئی مردم‌پسندِ ب.ب.سی شاهد برخاستن صدای چنین خنده‎های طوفان‎آسائی شده باشد می‎تواند مرا درک کند. ما در اسرائیل از امتیاز گوش دادن به برنامه‎های فرستنده رادیو ارتش انگلیس از جزیره نزدیکمان قبرس برخورداریم و از آن هر روزه لذت می‎بریم.
شروع برنامه کانال‎های خنده بر روی موج کوتاه را می‎توان از دست زدن و تشویق تماشاگران که صدای رعد می‎دهد شناخت. این نشانه آن است که دو پیشکسوتِ شادی قدم بر روی صحنه گذارده‎اند. وقتی تشویق و کف زدن قطع می‎شود، یکی از آن دو از دیگری با لهجه کوکنی‌ایِ غیرقابل تقلیدی می‎پرسد:
"چارلی، حال و وضعت چطوره؟"
خروش خنده دسته‌جمعی تماشاگران بعد از این جمله در برابر واکنش طوفان‎آسائی که بعد از جواب سؤال شونده برپا می‎گردد رنگ می‎بازد:
"امروز صبح صدای وحشتناکی تو سرم پیچیده بود، آره پیچیده بود."
اولی می‎پرسد: "و صدای چه چیزی، چارلی؟ صدای چه چیزی تو سرت پیچیده بود، چه صدائی؟"
در این لحظه خنده تشنج‎آمیز جمعیت تماشاگران ابعاد یک هیستری دسته‌جمعی به خود می‎گیرد و به چنان غرش بلندی تبدیل می‎شود که رادیو تهدید به متلاشی شدن می‎گردد. و از میان این غرش آخرین فریادهای بلند زنانی که غش می‎کنند شنیده می‎شود. آدم می‎تواند صدای آژیر آمبولانس‎ها را در پشت صحنه بشنود.
اما این هنوز اوج ماجرا نیست. اوج ماجرا ابتدا وقتی‎ست که جواب بعدی داده می‎شود:
"چه صدائی تو سرم پیچیده بود؟ من چه می‎دونم!"
تمام تماشگران به خنده می‎افتند. خروش خنده که تا حال کشش بلندگوی رادیو آن را تجربه نکرده بود به کف زدن ریتم‎داری تبدیل می‎شود که بعد سوت زدن و جیغ کشیدن جانشینش می‎گردد. اولین بازیگر سؤال‌کننده باید دقایقی انتظار بکشد تا گمانه‌زنی‎‎اش را تا حدودی قابل شنیدن سازد:
"شاید شب خوب نخوابیده باشی، چارلی؟"
"چطور می‎تونه خوابم ببره، وقتی تو سرم مرتب صدا می‎پیچه، هان؟"
این نشانه‎ای‎ست برای تماشاگران و آخرین ستون افسانه‎ای خویشتنداریِ انگلیسی با غوغای مهیبی فرو می‎ریزد. مقایسه آنچه حالا رخ می‎دهد با زمین‌لرزه خیلی ناکافیست. چنین رخدادی احتیاج به استفاده سریع از تمام مأمورین راهنمای سالن تئاتر، ارگان‎های امنیتی و نیروهای کمکی دارد تا از یک هرج‎ومرج کامل جلوگیری به عمل آورند. یک گوینده با صدای گرفته‎ای خبر مرگ دو تماشگر را اعلام می‎کند. بعد آخرین لامپ رادیو می‎سوزد.
شنونده خارجی اما در مقابل رادیو خراب شده‎اش که دود از آن بالا می‎رود نشسته است و با تعجب و بیهوده از خود می‎پرسد که آنجا چه اتفاقی رخ داده و علت واقعی این شادی شهوانی چه بوده است.
حالا ما این را می‎دانیم. و اگر هم از مسافرتمان به انگلیس چیزی بجز این تجربه با خود نمی‎آوردیم، باز هم ارزش دیدنش را داشت. حالا ما علت آن شادی را می‎دانیم: آن دو پیشکسوت حتماً کلاه سیلندر سیاه‎رنگ بر سر گذاشته بودند.
 
غریزه زنانه
نیمی از وقت من به مکاتبات با خوانندگانم اختصاص دارد و نیم دیگر آن به دیدار با آنها می‎گذرد. و در فصول شلوغ گاهی چنین به نظرم می‎رسد که انگار ترکیبی از پدر روحانی اعتراف‎گیر و دلال ازدواج هستم ... دو شغل، که هم نیاز به ظرافت دارد و هم رازداری طلب می‎کند. و من واقعاً رازدارترین انسانی هستم که می‎شناسم. کسی که با اعتماد کردن به من داستانی را برایم تعریف کند، می‎تواند مطمئن باشد که آن را برای خود نگاه خواهم داشت تا در کتاب بعدی‎ام از آن استفاده کنم.
 
گلوریا خودش را با سر و صدا بر روی گرانترین مبل دسته‎دار خانه ما می‎اندازد و آنجا می‎نشیند، رنگپریده، مچاله شده، مانند تصویری از فلاکت و یک بسته بدبختی و سایه‎ای از کشتیِ شکستۀ خودش. آیا واقعاً من گلوریائی را روبرویم می‎بینم که تا همین دیروز اجازه داشت خود را جزء معدن اهداف در تل‌آویو به شمار آورد؟ همان گلوریائی که بعنوان یکی از سرزنده‎ترین و جذابترین دختران سراسر این سرزمین معروف بود، آیا ممکن است که سی سال از آن زمان گذشته باشد؟ چه اتفاقی برایش رخ داده است؟ و چرا دیگر مانند گذشته جوان نیست؟ من به سوء استفاده توهین‌آمیزی که از نامش شده است فکر می‎کنم «شرکت حمل و نقل گلوریا بیرنبام» نام خانوادگی بیرنبام اصلاً هیچ ارزشی نداشت و این نام  شوهرش بود.
بعد معلوم می‎شود که دلیل ناامید بودن و آمدنش به خانه ما همسرش است.
گلوریا شروع می‎کند: "من باید با تو صحبت کنم. شوهرم به من خیانت می‎کند."
من خشکم می‎زند. ناتان به همسرش خیانت می‎کند؟ این مردِ ساکت، همیشه بی‎خطا و عینکی، این الگوی نظم، حق، قانون و بزدلی به همسرش خیانت می‎کند؟ این پایان ماجراست. این به معنی فروپاشی ساختار دولت ماست: وقتی که حتی ناتان بیرنبام هم ... دلم می‎خواست گریه کنم. اما به خودم هشدار دادم و خودم را کنترل کردم: "گلوریا، آیا مدرک هم داری؟"
"مدرک؟ اَه! من غریزه خودمو دارم. یک زن برای چنین چیزی به مدرک احتیاج نداره. زن این رو حس می‎کنه. از صدها نشانه کوچک این رو حس می‎کنه."
و او اولین نشانه از آن صد نشانه کوچک را به من گزارش می‎دهد: ناتان روش کاملاً بی‎تفاوتانه‎ای نسبت به او اختیار کرده و حتی دیگر به ندرت با او صحبت می‎کند.
"اگر او لااقل گهگاهی به فکر دادن هدیه کوچکی به من می‎افتاد. یک هدیه کوچک، یا گل، یا هر چیز دیگری. اما مدت‎هاست که دیگه از این خبرها نیست. از چند ماه پیش مطمئن شدم که باید پای زن دیگه‎ای در بین باشه. و هفته پیش شَکم به یقین تبدیل شد."
"تائید شد؟ چگونه؟ به چه وسیله؟"
"ناتان خودشو ناگهان به یکی از مهربونترین همسران تبدیل کرد. فقط از عشق و توجه تشکیل شده بود. با هدایای کوچکی به خانه می‎آمد، با گل‎ها، یا چیزهای دیگه. بیوقفه با من صحبت می‎کرد. این یک نمونه مشخص ازز خیانت کردنشه."
"اما گلوریا، فقط همین مقدار ..."
"این مقدار برای یک زن عاشق کاملاً کفایت می‎کنه تا عکس رو کامل کنه. از نشونه‏‎های دیگه اینکه ناگهان مثل گرگ جوانی اشتها پیدا کرده. بخصوص اشتهای خوردن ماهی. همونطور که معروفه ماهی پروتئین مخصوصی تولید می‎کنه که برای مردها در مواقع مخصوصی خیلی مهم باید باشه. حالا از تو سؤال می‎کنم: برای چه کاری باید یک مردِ متأهل به پروتئین احتیاج داشته باشه؟ من می‎تونم بهت بگم برای چکاری: می‎خواد خودشو برای فاحشه‎اش روی فرم نگه داره. به این خاطر ماهی زیاد می‎خوره."
"اما انگار به نظر می‎آمد که در این اواخر کمی لاغر شده باشه؟"
"البته که لاغر شده. به طور خیلی جدی‎ای رژیم غذائی می‎گیره. فقط میوه می‎خوره. برای کوچک کردن شکمش به چیز دیگه‎ای اصلاً دست نمی‎زنه. به حمام بخار می‎ره. قبل از صبحونه پنج دور دور بلوک خونه می‎دود. تمرین حرکات ژیمناستیک می‎کنه. برای برنزه شدن روز و شب حموم آفتاب می‎گیره. یک مرد تو سن و سال او چه احتیاجی به برنزه شدن داره؟"
"اما وقتی من چند روز پیش دیدمش چهره‎اش کمی رنگپریده به نظر می‎آمد."
"درسته. اما فکر نکن که از چشم من پنهون مونده. رنگپریده؟ مثل بیمارها بی‌رنگ شده. مثل یک جنازه دیده می‎شه. برای راه رفتن فقط می‎تونه خودشو به زور بکشه. دیگه از خستگی قادر نیست دور بلوک خونه بدود یا حرکت‎های ژیمناستیک رو تمرین کند. خوب مشخصه چرا، چونکه تمام قدرت خودشو برای ماجراهای شهوانی‎اش به کار می‎بره."
"گلوریا، تو اغراق می‎کنی."
"من اغراق نمی‎کنم. من حسود هستم، و به این هم اقرار می‎کنم. اما وقتی می‎شنوم که او در تختخواب به اینسو و آنسو غلت می‎زنه، آخرین تردیدهام هم محو می‎شن: او نمی‎تونه بخوابه، چون به ماجراهای عشقی‎اش فکر می‎کنه. چند روز قبل نزدیک بود با دمپائی محکم بکوبم به سرش."
"چرا؟"
"مجسم کن: من از خواب بیدار می‎شم ... نگاهم می‎افته به همسرم که در کنارم دراز کشیده ... و بعد چی می‎بینم؟ او در خوابه. مانند نوزادِ سیری خوابیده. من، همسر او، شب در تختخواب به این سمت و اون سمت می‎غلتم، بیمار از حسادت ... و او خوابیده! فقط کسی می‎تونه اینطور در آرامش و صلح بخوابه که خوشبختی‎شو پیدا کرده باشه و احتمالاً در حال خواب دیدن از این زنکه باشه. یا از چند زن با هم."
گلوریا شروع می‎کند به آهسته گریه کردن، و در من هم آهسته خشم خفیفی نسبت به ناتان بالا می‎آید. آیا نمی‎توانست این مرد کمی محتاطتر باشد؟ چرا کاری نکرد که زنش متوجه چیزی نشود؟
در این بین گلوریا دوباره بر خودش مسلط می‎شود: "و من دیروز کجا پیداش می‎کنم؟ تو گاراژ پیداش می‎کنم، در حال شستن و برق انداخت ماشینش. خوب با این کارش داشت به من نشون می‎داد که یک دوست دختر تازه داره. نه، دوست عزیز، آدم لازم نیست نابغه باشه که تمام این چیزها رو تشخیص بده. تو حتماً چنین مردهای متأهلی رو می‎شناسی که ناگهان صورتشونو دو بار در روز اصلاح می‎کنن و با شکمی تو داده شده و کراواتی تازه جلوی آینه می‎ایستند تا از داشتن نیروی از راه بدر کردن دیگران در خود مطمئن بشن؟"
من جواب می‎دهم: "آره، گلوریا. من چنین مردان متأهلی را می‎شناسم."
گلوریا پیروزمندانه می‎گوید: "می‎بینی! و تمام این کارها را ماتان با من انجام نمی‎ده! من باید مجبورش کنم تا ماشینشو بشوره، باید با مهربونی راضیش کنم صورتشو اصلاح کنه، وگرنه با ریش سه روز اصلاح نشده اینور اونور می‎ره. این مکار، رذل، مردکِ سرکش می‎خواد با این کار فریبم بده،..."
اشگ‎های گلوریا سرازیر می‎شوند و هق هق‌کنان می‎گوید: "من شوهرم رو دوست دارم! باید چه کار کنم؟ خواهش می‎کنم، به من بگو که باید چه کار کنم!"
من می‎گویم: "گلوریا، تو باید حس حسادتشو تحریک کنی." و واضح و بی‎پرده ادامه می‎دهم: "تو باید بهش خیانت کنی."
گلوریا در حالیکه زار زار می‎گریست می‎گوید: "این راه اما چاره‌ساز نیست. بیست ساله که دارم این کار رو می‎کنم."
 
ملاقات‎های تصادفی
هیچ‌چیز نمی‎تواند مانند جهان بزرگ و پهناور یک اسرائیلیِ کوچک و محدود گشته را چنین قوی فریفته خویش سازد. او بی‎هدف از میان طول و عرض این جهان می‎راند، گاهی به  شکل زیک و گاهی به شکل زاک. اما هرکجا که سفر او را برساندْ فراموش نخواهد کرد که از کجا آمده است و به کجا باید بازگردد. او نه وطن فراموشش می‎گردد و نه هموطنش. او نمی‎تواند آنها را ابداً فراموش کند. و برای فراموش نکردنشان مراقبت به عمل می‎آورد.
 
در سفر خاور دور آنقدر صحنه‎های منقلب‌کننده مشاهده کردیم که تصمیم گرفتیم در راه پرواز بازگشت به اسرائیل استراحت کوچکی بکنیم. نیویورک یک محل استراحت خاطره‎انگیز و کاملاً مناسب برای خریدی خلاقانه به نظرمان آمد. بعد از دوش گرفتن سریع در هتل براه افتادیم و در تراسِ یک کافه خیابانی میز خالی‎ای پیدا کردیم. حالا بهترین همسر جهان و من آنجا نشسته بودیم، آنجا نشسته بودیم و اجازه می‎دادیم که زندگی در شهرِ بزرگِ درخشنده از کنارمان عبور کند.
رک بگویم: ما در حالت روحی خوبی نبودیم. کمی خود را منزوی و گمشده احساس می‎کردیم. البته، مردمِ بیگانه همه خیلی مهربانند، خیلی مؤدب و گاهی هم دوستانه، اما همانطور که از نامش پیداست برایمان غریبه‎اند. مسافرین اسرائیلی پس از مدتی دلتنگ چهرۀ آشنا می‎گردند، دلتنگِ بر شانه نواخته شدنی مهربانانه، دلتنگِ شایعات دلپذیر به زبان عبری، بی‎تفاوت از اینکه چه کسی، کافی‎ست که یک اسرائیلی باشد، کسی که آدم بتواند او را به زبان خانوادگی عربی «حبیبی» خطاب کند ...
و همینطور آنجا نشسته بودیم، بهترین همسر جهان و من، آنجا نشسته بودیم و خیره به روبرو نگاه می‎کردیم، هر دو.
ناگهان بر چهره همسرم رنگی از نشاط می‎دود و با هیجان آهسته می‎گوید: "نه! غیر ممکنه ... اما، خودشه. آویگدور پیکلر!"
نزدیک بود از صندلی سقوط کنم. درست بود، آنجا، فقط چند قدم دورتر از ما آویگدور پیکلر در میان شهر بزرگ درخشان ول می‎گشت. شهر هرچه هم بزرگ باشد باز جهان کوچک است. هرگز فکر نمی‎کردم که آویگدور پیکلر را درست وسط آمریکا ببینم. به این دلیل نمی‎توانستم این فکر را بکنم، زیرا که او را به سختی می‎شناختم. گهگاه همدیگر را در تماشاخانه می‎دیدیم، و در وقت استراحت بین دو پرده چند کلمه بی‎ربط بهم می‎گفتیم و یا به تکان دادن تقریباً سردِ سر اکتفا می‎کردیم، اگر خوب به یاد داشته باشم، به این دلیل که آویگدور پیکلر مردی که مورد سلیقه‎ام باشد نبود ... اما حالا و اینجا؟ در این پراکندگی؟
من از جا می‎جهم و او را در آغوش می‎گیرم و با شوق می‎گویم: "شالوم، حبیبی!"
پس از آنکه او هم با همسرم تعداد زیادی بوس و آغوش رد و بدل می‎کند، دعوتم را که کنار میزمان بنشیند می‎پذیرد. بعد می‎فهمیم که او برای یک مرخصی تقریباً دو ساله در نیویورک به سر می‎برد و حالا هم می‎خواهد به رستوران پورتوریکو برود و زن و شوهر آشنائی از اسرائیل را در آنجا ملاقات کند، تیرزا و شوهرش را، دو انسان دوستداشتنی که از تمام رستوران‎های نیویورک با خبر بودند. من پیشنهاد می‎دهم: "چطوره همه با هم دسته‌جمعی بریم و درست و حسابی پرسه‎زنی کنیم؟"
در این ثانیه دو پنجه دست از پشت بر روی چشمانم می‎شینند و صدای تیز و نازک شکنجه‎آوری به زبان سلیس عبری می‎پرسد:
"چه کسی می‎تونم باشم؟"
خوب، چه کسی می‎تواند باشد؟ چه کسی بجز چِیمکه می‎تواند چنین شوخی کودکانه‎ای بکند؟
"چِیمکه! چطوری دوست قدیمی؟"
من هر دو سمت صورتش را صمیمانه می‎بوسم، مهم نبود که افراد نشسته در آنجا چه فکر می‎کنند، می‎توانستند هرچه مایلند فکر کنند. بعد برایش از میز کناری صندلی‎ای به طرف میزمان کشیدم، او را با آویگدور پیکلر آشنا ساختم و قرار ملاقاتمان با تیرزا و شوهرش را به اطلاع او رساندم. چِیمکه تازه از اسرائیل آمده بود، جدید‎ترین جوک‎ها در باره بگین را برایمان تعریف کرد. او قصد داشت با همسرش به اتفاق زن و شوهری دیگر به نام‎های میخال و آوی یک سفر از میان آمریکا انجام دهد، بعلاوه آن سه هم قرار بود چند لحظه دیگر از راه برسند. او گفت، پس ساده‎ترین کار این است که همه دور هم باشیم.
من فریادی از شادی می‎کشم: "البته! همین کار رو می‎کنیم!"
خلق و خوی ما تغییر کرده و بسیار خوش گشته بود. گرچه احساس می‎کردم که این پیکلر اضافی‎ست. من هرگز نتوانسته بودم او را تحمل کنم، نه او را و نه دوستان احمقش را، هرکه هم که می‎خواهند باشند.
خوشبختانه حالا همانطور که چِیمکه قبلاً گفته بود همسرش به اتفاق آوی به همراه شوهر چاقش ظاهر می‎شوند؛ سه نفر اسرائیلی دیگر آنها را همراهی می‎کردند، یک زن و شوهر نقاش و یک دکتر به نام فینکل‎اشتاین. این افراد در خط عابر پیاده همدیگر را اتفاقی دیده بودند، آدم نمی‎تواند باور کند، روی خط عابر پیاده در نیویورک.
آنها درهم برهم سؤال می‎کردند: "چطورید ... تازه چه خبر ... از کی اینجائید؟ ... برای امشب چه در پیش دارید؟"
بهترین زن جهان به من نگاه رسائی می‎اندازد و با متانت می‎گوید: "ما هنوز نمی‎دونیم آیا وقت داشته باشیم."
و او حق داشت. برایمان همه چیز زیاده از حد شده بود. لعنت بر شیطان، چرا باید آخرین ساعات سفر خارجیمان را با یک فوج اشخاص ناشناس بگذرانیم؟ بله، البته، آنها هموطن بودند، اما در اسرائیل هم هموطن داریم.
"می‎بخشید، حبیبی!"
این گارسون بود. او برایمان چند میز را کنار هم می‎کشد، درست مانند کافه‎های خیابان دیزنگوف در تل‎آویو. در اثنای این مانور خودم را در برابر مرد عینکی‎ای می‎بینم. او فوری برایم تعریف می‎کند که همین حالا با زن و فرزندانش از سفر جاوه، سوماترا، بورنئو، نیوزیلند و کانادا بازگشته‎اند، آنها حتی تا آلاسکا هم رفته بودند، جائی که اسرائیلی‎های زیادی بعنوان مربی سگ‎های سورتمه کار می‎کنند، و سه نفر از آنها هم با دخترهای اسکیموئی ازدواج کرده‎اند و دلتنگ وطن بودند.
کوششم برای برقرار کردن تماس با چِیمکه به خاطر گفتگوی هیجان‎انگیزی که با اعضای تیم بسکتبال از مکابی حیفا می‎کرد بی‎نتیجه می‎ماند، بازیکنان از ایتالیا به اینجا آمده بودند و به دعوت سفارتخانه اسرائیل دیداری از شهر می‎کردند. آنها مایل بودند ما را هم همراه خود ببرند؛ اما متأسفانه فقط برای پنج نفر جا داشتند و ما صد و هفتاد نفر بودیم.
تیرزا هسته اصلی گروه می‎گوید: "بسیار خوب. ما امشب چکار می‎کنیم؟"
دکتر فینکل‎اشتاین کلوب تازه افتتاح شده «او و او» را پیشنهاد می‎کند، اما این کلوپ را چهل و دو نفر از حاضرین می‎شناختند. گارسون اهل تل‎آویو به ما پیشنهاد دیدن باغ‎وحش را می‎دهد که در آن طوطی‎ای می‎تواند «حبیبی» بگوید، و خانم اشپیلمَن پیشنهاد دیدن از مجسمه آزادی را می‎دهد.
از چند طرف صدای "بدون من!" برمی‎خیزد.
"اونجا پر از اسرائیلیه!"
حالا اما برای من و همسرم همه چیز زیادی شده بود. ما توسط علامت به توافق می‎رسیم و خود را بدون جلب توجه به درِ خروجی نزدیک کرده و طوری خارج می‎شویم   که فلیکس زِلیگ هنگام وارد شدن به کافه ما را نبیند. در خیابان هم خود را از شر کیبوتسنیک که از ما پرسید برای امشب چه در پیش داریم خلاص کرده و جان سالم بدر می‎بریم.
من می‎گویم: "حرکت! خیلی سریع بریم خونه!"
و ما تنها وقتی ایستادیم که به تل‎آویو رسیده بودیم. آنجا هم پُر از آمریکائی بود.
 
تکرو ناامید
قبل از شروع هر فیلم، گاهی هم پس از پایانش، و گاهی هم قبل از شروع و هم بعد از پایانش بر روی پرده سینما ردیفی از اسامی ظاهر می‎گرد و با خواندن آنها می‎شود متوجه گشت که بجز هنرپیشگان چه کسانی در تولید فیلم مشارکت داشته‎اند. تماشاچیانی وجود دارند که حقیقتاً تمام آنها را می‎خوانند. این افراد باید متوجه تعداد زیادی نام‏های غیرمتعارف گولدبِرگ و آبرامسکی که بر پرده سینما سو سو می‎زند شده باشند، بی‎تفاوت از اینکه فیلم از کدام کشور می‎آید. اگر نام فرانکلین.د گرین‎والد بعنوان تهیه‎کننده فیلم ظاهر نشود، ولی حداقل بعنوان طراح لباس‎های باربارا استرایزند که قبلاً فانی گرینوالد نامیده می‎شد و یا اینکه باید نامیده می‎شد به چشم می‎خورد ...
بدون شک یهودیان اشتیاق شدیدی به کار و کسب در کار فیلم دارند. آنها احساس کشش عجیبی به این جهانِ مصنوعی متشکل از بشقاب‌پرنده‎ها، سرقت‎های مسلحانه از بانک‎ها و سکسی تسلی‎بخش دارند، همینطور اینجا در  اسرائیل. بنطر می‎رسد که انگیزه‎ای غیرقابل مقاومت دلیل آن باشد، همانطور که زیگموند فروید هم در فیلم تازه موزیکالی که توسط دوزنده لباس‎هایم تهیه گشته به صراحت این را بیان می‎کند.

وقتی هنگام شب برای قدمزدن کوتاهی از خانه خارج شدم، در راهروی ساختمان با سایمن کالانیوت همسایه طبقه دوم برخورد می‎کنم و همراه هم از پله‎ها پائین می‎رویم.
کاملاً خودمانی می‎پرسد: "خوب، حالتون چطوره؟ چه کار می‎کنید؟"
"من در  حال تولید یک فیلم هستم. و شما کی شروع می‎کنید؟"
"هرگز."
"چرا؟ یعنی چی؟"
"یعنی اینکه من فیلم نمی‎سازم."
حیرتزده متوقف می‎شوم. ما همگی آقای کالانیوت را بعنوان مردی ساکت و متعادل می‎شناختیم، می‎توان گفت: شهروندی معمولی و نمونه. آیا باید در شناختمان اشتباه کرده باشیم؟ یا اینکه چطور باید این را درک کرد که او قصد ساختن فیلم ندارد، چرا او؟ همین هفته پیش همسایه پدر آمرزیده بغل دستی ما نوشتن یک فیلمنامه به نام «چه کسی بِسی را گاز گرفت؟» برای یک فیلم کمدی را  به پایان رساند. فردا با آقای سوکال که معلم رانندگی‎ست و در طبقه سوم زندگی می‌کند قرارداد ساخت فیلم را امضا می‎کنند. و خانم واینریب از طبقه همکف هم مشغول بنیاد نهادن بنگاه اجاره فیلم‎های مستند است. تمام اهالیِ ساختمان خود را وقف صنعت رو به رشد فیلم کرده‎اند، و فقط آقای کالانیوت ...؟
من می‎گویم: "شما شوخی می‎کنید."
"نه، واقعاً. من فیلم نمی‎سازم."
"اما آخه چرا؟"
آقای کالانیوت شانه‎هایش را دستپاچه بالا انداخت، و می‎شد دید که او خود را در پوستش راحت احساس نمی‎کند. تعجبی هم ندارد وقتی بعنوان تنها شخصْ خارج از ردیف می‎خواند.
حالا دوباره دنباله حرفش را تقریباً ملتمسانه، طوریکه انگار می‎خواهد وجدانش را آسوده سازد می‎گیرد: " باور کنید من علاقه‎ای به جلب توجه کردن ندارم. اما به تولید فیلم هم بی‎علاقه‎ام. فعلاً اینطوریه و نمی‎تونم عوضش کنم. این نقص خیلی زیاد اذیتم می‎کنه. حتی پسرم هم به این خاطر رنج می‎بره. همشاگردی‎هاش در مدرسه به این خاطر که پدرش فیلم تولید نمی‎کند او را دست می‎اندازند، در حالیکه خود آنها شروع کرده‎اند با پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش در باره معلم ورزششان فیلمی بسازند که در آن تا حدی از رمان فانی هیل استفاده کرده‎اند ..."
"و چرا می‎خواهید جلب توجه نکنید، آقای کالانیوت؟ آیا مربوط به سلامتی‎تان می‎شود؟"
"نه، نه. فقط به این دلیلِ ساده که من تا حالا بدون تولید فیلم خیلی خوب زندگی کرده‎ام و مایلم همینطور هم به زندگی ادامه بدم. آیا اجازه این کار را ندارم؟ آیا قانونی وجود دارد که مرا برای تولید فیلم مجبور می‎سازد؟"
آقای کالانیوت با چشمانی ترسان و گشاد شده نگاهم می‎کرد. من او را با گفتن اینکه چنین قانونی وجود ندارد آرام ساختم، و برای منحرف ساختنِ او از حال همسرش پرسیدم.
آقای کالانیوت می‏گوید: "زنم احساس بدبختی می‎کند. عمویش در آرژانتین صاحب یک نساجی پُر رونق است و ماه‎هاست که دست از سرمان برنمی‎دارد و می‎خواهد ما را هم وارد کار تولید فیلم کند. او به ما پیشنهاد صد هزار دلار، یک دختر مترجم و لباس‎های مردانه هنریشه اصلی فیلم را داده است. وقتی به زنم گفتم که من نه فرصت دارم و نه مایلم به دنبال هنرپیشه‎ها و کارگردان‎ها بدوم، او با لباسشوئی سر خیابان دست به یک تولید مشترک زدند. نام فیلم را «سؤالات به ستوه آورنده» گذاشته‎اند و فیلمنامه آن را دندانپزشک‎مان نوشته است."
ناگهان آقای کالانیوت آهِ عمیقی می‎کشد. ظاهراً بر او معلوم گشته بود که چه آدم بدبختی باید باشد.
او نجواکنان می‎گوید: "گاهی در شب‎هائی که نمی‎تونم بخوابم، شروع می‎کنم به تردید کردن که آیا در پیش من همه چیز درست و مناسب است. آیا یک آدم بُزدلم؟ یا فقط یک آدم تن‎‎آسا؟ آیا نشانه‎های زمانه را دیگر نمی‎فهمم؟ چند روز پیش پرسشنامه‎ای را که حالا دولت به خانه‎ها می‎فرستد و در آنها سؤال می‎کنند که چند فیلم در سال تولید می‎کنید، در کدام استودیو فیلمبرداری و طبق کدام برنامه فیلمبرداری می‎کنید را دریافت کردم. من از اینکه نمی‎تونم به این سؤالات پاسخ بدم خجالت می‎کشم. من خجالت می‎کشم ..."
سیمون کالانیوت چهره‎اش را در دستانش مخفی می‎سازد، یقه پالتویش را بالا می‎زند و آهسته و هق هق‌کنان در تاریکی ناپدید می‎شود. من از صمیم قلب برایش متأسف گشتم. انزوا باید چیز وحشتناکی باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر