مددکار اجتماعی.


<مددکار اجتماعی> از افرائیم کیشون را در مرداد ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

دوست کوچک من
حدود هشت سال پیش، در یک روز زیبا، هنگامیکه من هنوز دستیار حسابدار به شمار می‎آمدم و در پشت دفتر کار در حال حسابرسی بودم نامه زیر بدستم رسید:
سرگی ایوانوویچ عزیز!
فوراً بیائید پیش من. شاید عصبانبت شما کمتر شود اگر بدانید که من مایلم با شما بخاطر موضوعی ضروری برای آخرین بار در زندگی صحبت کنم.
دوست کوچک شما
پولینا شرکزووا
 
ساعت حدود دوازده ظهر بود.
من فکر کردم، خدای من، این دیوانه از من چه می‎خواهد؟ باید پیش او بروم.
وقتی حسابدار خواهشم را برای مرخصیِ کوتاهی شنید لبانش را بهم فشرد، چهره عصبانی‎ای به خود گرفت و گفت:
"دوست عزیز، شما در این اواخر اغلب کار خود را ترک می‎کنید. بروید، اما سر ساعت یک برگردید. شما می‎دانید که ما خیلی کار داریم."
 
پولینا شرکزووا در آپارتمان کوچک و راحت خود به تنهائی زندگی می‎کرد.
من گفتم: "سلام. چه اتفاقی افتاده، چه کسالتی دارید؟"
او با چهره‎ای رنگ پریده به من لبخند زد و بعد به دست‎هایش نگاه کرد و گفت:
"شما همیشه نسبت به من خوب بودید. شما می‎دانید که من بجز شما دوستی ندارم! من می‎خواستم برای آخرین بار چهره یک دوست را ببینم."
"منظور شما را نمی‎فهمم."
"من چند دقیقه بعد از رفتن شما دیگر در این جهان نخواهم بود."
من از جا پریدم و دستش را گرفتم:
"مگر دیوانه شده‎اید؟"
او سرش را تکان داد و به میز تحریر اشاره کرد.
ببینید، در آن شیشه محموله سم قرار دارد. امیدوارم که شما با من مخالفت نکنید. من به این موضوع به دقت فکر کرده‎ام."
من مرددانه فریاد زدم: "به چه دلیل؟ چه اتفاقی رخ داده است؟!"
"اتفاق خاصی نیفتاده. یکنواختی. بی‎حوصلگی. داشتن آینده‎ای بی نور! می‎دانید، ما نمی‎خواهیم آخرین ساعت زندگی‎ام را با دعوا کردن بگذرانیم. من حالا خودم را خیلی خشنود احساس می‎کنم، خیلی خوشحال."
من گفتم: "دوست عزیز، شما فقط خُلق و خویتان خوش نیست. این نیز می‎گذرد. یک خانم جوان و جالب و چنین افکاری! آیا خجالت نمی‎کشید؟ ما امروز یک شبِ آرام را با هم خواهیم گذراند. برویم به تئاتر."
او لبخند زد:
"به تئاتر؟ آه، شما منو درک نمی‎کنید. حالا تئاتر و انسان‎ها خیلی از من دور هستند. حالا برایم آنچه فراتر از زندگی‎ست جالب است."
من نمی‎دانستم چه باید بکنم. اگر من همه‌چیز را شوخی می‎انگاشتم و او را ترک می‎کردم می‎توانست واقعاً دست به این دیوانگی بزند.
با خشم فریاد زدم: "کافی‎ست! همه اینها مزخرف است!"
من به سمت میز تحریر رفتم، شیشه سم را برداشتم و از پنجره به بیرون پرتاب کردم.
او با ترس گفت: "چکار می‎کنید؟ و بعد فوری آرام گرفت:
"شما یک بچه‎اید! ده دقیقه دورتر از اینجا یک داروخانه‎ وجود دارد. من فوری سم جدیدی فراهم خواهم کرد."
"من به داروخانه خواهم رفت."
"شما نمی‎توانید به تمام داروخانه‎ها بروید. بعلاوه من یک طپانچه در جای مطمئنی مخفی کرده‎ام. حتی طناب آویزان کردن رخت هم کافی‎ست ..."
"دوست عزیز، بگوئید چرا مرا به اینجا خوانده‎اید؟"
"من می‎خواستم یک بار دیگر شما را ببینم! آیا قربانی کردن یک ساعت از وقت خود بخاطر من سخت است؟ ما همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم."
"من این اجازه را نمی‎دهم. من نخواهم رفت."
"آه، چه فرقی می‎کند اگر یک روز کمتر و یا بیشتر زندگی کنم!"
من فکر کردم که آیا بروم؟ حسابدار منتظرم است، به من فحش و لعنت می‎دهد. او مردی زن‌ستیز است و قصه‎های کوچک من برایش جالب نیستند. بجای یک ساعت یک ساعت و نیم گذشته است. شاید باید از دختر خواهش کنم که تا شب صبر کند؟
مرددانه گفتم: "گوش کنید، تا شب صبر کنید. ما با هم صحبت خواهیم کرد و وقت خواهد گذشت."
"و شما حوصله‎تان با همصحبتی من سر نخواهد رفت؟"
من می‎خواستم جواب دهم که ملالت مهم نیست و تنها چیز مهم این است که من حالا به دفتر برگردم، زیرا حسابدار منتظر لیست بستانکاران است. من فریادِ حسابدار پیر را در روحم می‎شنیدم: تا ساعت سه باید لیست را داشته باشم. شما فقط به زن‎ها فکر می‎کنید! هنگام کار روزانه باید آدم کار کند. بعد از کار روزانه می‎توانید به زن‎ها فکر کنید!"
من دستِ پولینا را در دست گرفتم و گفتم: "گوش کنید، شما چنین کاری نمی‎کنید. بله؟ قبول؟ به من اطمینان بدهید! زندگی هنوز خیلی چیزهای زیبا به شما نشان خواهد داد. آیا من و شما شبِ خوب و راحتی را با هم خواهیم گذراند؟"
او سرش را تکان داد: چرا تا شب صبر کنیم؟"
آدم لعنتی، من فکر کردم که باید به دفتر بروم! حسابدار منتظر است. لیست باید تا ساعت سه آماده باشد. پولینا متفکر نشسته و سرش به پائین خم بود.
آیا باید بروم؟ آیا اجازه رفتن دارم؟ و بعد بار دیگر پرسیدم:
"پولینا، قول شرف بدهید که تا شب صبر می‎کنید!"
زنِ زیبایِ خانه‎دار با شانه بالاانداختن گفت: "قول شرف باید شکسته نشود. به چه دلیل قول شرف بدهم؟ به نظر می‎رسد که شما وقت ندارید. سرنوشتِ دوستِ کوچک شما برایتان بی‌اهمیت است. بسیار خوب، از همدیگر خداحافظی کنیم و شما بروید!"
قلبم به لرزش افتاد. نه، من نمی‎توانستم قاتل باشم، من نمی‎توانستم او را تنها بگذارم.
و دوباره صدای حسابدار در گوشم پیچید: لیست بستانکاران چه شد؟! چه کسی باید لیست را تهیه کند؟! مدیر؟! یا شاید دربان؟! اگر شما میل به کار کردن ندارید، پس چرا در این دفتر نشسته‎اید؟ بروید. شما فقط  مایه ضرر در کسب و کارید.
دو یا سه دقیقه گذشت. من برای واداشتن این دیوانه به فکرِ دیگری کردن باید چیزی می‎گفتم:
من پرسیدم: "آیا پریاگین را دیده‎اید؟"
"پریاگین؟ به نظر می‎رسد که به مسافرت رفته باشد."
"گفته می‎شود که با همسرش اختلاف دارد. حالا او هر روز پیش معشوقه‎اش است."
"آیا با معشوقه‎اش به سفر رفته، یا به تنهائی؟"
"نمی‎دانم. اما می‎تونم فردا بعد از کسب اطلاع به شما تلفنی خبر بدم."
"نه، برای چی فردا؟ فکر کردید که من شوخی می‎کنم؟"
من به ساعت نگاه می‎کنم. ساعت سه را نشان می‎داد. در این وقت فکر کردم:
تو تصمیم گرفته‎ای خود را مسموم کنی، و احتیاج هم نداری عجله کنی. کسی تو را سرزنش نخواهد کرد. من اما در این اتاق لعنتی نشسته‎ام و فردا از طرف حسابدارم بزرگ‎ترین توهین‎ها را خواهم شنید.
نامزدِ خودکشی گفت: "کسل‌کننده نباشید، آیا یک لیوان چای میل دارید؟ سماور هنوز داغ است. چای خیلی خوب است. اعصاب را آرام می‎سازد."
او به اتاقِ کناری می‎رود و فوری با دو لیوان برمی‎گردد.
در این میان افکارِ مختلفی به سراغم آمدند. او می‎خواهد خود را بکشد و دارد چای می‎نوشد. من اما از کارم غفلت می‎کنم! من آنقدر دیر کرده‎ام که دیگر ارزش ندارد به دفتر برگردم. من برایم مشکل پیش خواهد آمد، و او شاید اصلاً خود را مسموم نسازد. خودکشی کار خیلی شخصی‎ای است. کسی را دعوت کردن و با او چای نوشیدن بی‌نزاکتی است. اگر از او خواهش کنم که موضوع را به شب واگذارد ممکن است قبول کند و من بتوانم با خیال راحت بروم. او لازم نیست که به قولش وفادار بماند! اما او مرا در موقعیتی قرار داده است که نه می‎شود او را ترک کرد و نه ماندنم فایده‎ای دارد.
من دستش را محکم فشردم و با صدائی لرزان گفتم: "پولینا، شما ظالمید. آیا هیچ به من اندیشیده‎اید؟ ببینید مرا در چه وضعیتی قرار می‎دهید! آیا فکر کرده‎اید که من با خونسردی سرم را تکان داده و خواهم گفت: <تصمیم تصمیم است، حالا من دست شما را خواهم بوسید و بعد خواهم رفت و شما می‎توانید سم درون شیشه را بنوشید؟> نه من چنین بی‌عاطفه نیستم!"
"بخاطر خدا، مرا ببخشید! آیا مگر آخرین آرزوی من چنین ناعادلانه است؟ من حالا شما را دیدم، شما می‎توانید با خیال راحت و با این آگاهی بروید که آخرین دقایق زندگیم را زیبا ساختید."
در حالی که از درون در حال منفجر گشتن بودم فکر کردم چه گاو احمقی.
او سرش را به پائین خم کرد و یکی از پاهایش را روی پای دیگر انداخت، طوریکه می‎شد ساق‎های باریک و بلندش را دید.
اگر می‎خواهی بمیری پس چرا پاهایت را نشان می‎دهی؟ این غیرضروری‎ست! نه، باید رفت، اگر هم این کار چندان ظریف به چشم نیاید.
من بلند شدم و گفتم:
"دوست عزیز، من با این اعتقاد راسخ می‎روم که شما خیلی خوب به موضوع فکر خواهید کرد. خداحافظ!"
او گفت "بدرود. صبر کنید، من می‎خواهم چیزی برای یادگاری به شما هدیه کنم. این حلقه را. این حلقه باید گاهی مرا به یاد شما اندازد."
من حلقه را به زمین انداختم، به خارج دویدم و فریاد زدم:
"مرا با حماقت خود و با انگشترتان راحت بگذارید! آیا به شما یک دوست می‎گویند؟ چنین دوستی‎ای برای من بی ارزش است."
در خیابان آرامتر شدم و فکر کردم:
اگر تا شب هم پیش او می‎ماندم باز بیفایده بود. اگر او بعنوان نامزدِ خودکشی چای می‎نوشد و پاهای بلند و کشیده‎اش را به من نشان می‎دهدْ، بنابراین چه احتیاجی است که من برای خودم مشکل بوجود آورم؟
اما مشکلات آمدند!
وقتی من روزِ بعد داخل دفتر شدم، حسابدار با خشم به من گفت: "شما می‎خواستید پس از یک ساعت برگردید و اصلاً نیامدید! بله، زن‎ها! زن‎ها! من نمی‎توانم به آدمی مثل شما در این دفتر احتیاج داشته باشم. شما چهارده روز باقیمانده را کار می‎کنید و می‎روید."
این مربوط به هشت سال پیش بود. دیروز نامه‎ای از یکی از دوستانم دریافت کردم که در آن نوشته بود:" ... آیا دوست کوچک‎مان پولینا شرکزووا نامزد جاودانه خودکشی را به خاطر می‎آوری؟ دیروز به نامزدی مردی درآمد ..."
حالا شما به من بگوئید، آیا آدم اجازه دارد حرف زنی را باور کند؟
 
نمونه‎ای از آرامش انگلیسی
پدیده دوروئی از وقتی انسان به یاد می‎آورد ماده خام خوبی برای طنزپردازان بوده است. بخصوص انگلیس بعنوان سوژه‎ای مناسبْ خود را به اثبات رسانده است، البته نه فقط برای طنزپردازانی که خود تحویل جامعه داده است. و حالا من هم مایلم سهم کوچک خود را در این باره انجام دهم.
این فرصت را حرمتِ هم‎مرزِ ستایشی که امپراطوری بریتانیا به یکی از عقب مانده‎ترین کشورهای این سیاره ــ به عربستان سعودی که یکی از شیخ‎نشین‎ها در کویر است ــ احساس می‎کند برایم فراهم آورد. من به انگلیسی‎ها سهم کوچک انتقادیم را برای چاپ پیشنهاد کردم، اما آنها آن رد کردند. دیگر چاره‎ای نداشتم بجز آنکه به خانه بروم و در باغچه‎ام برای پیدا کردن نفت حفاری کنم.
 
اولین خبر موثق در باره حراج علنی ادوین مک‎کینزلی، دبیر دوم سفارت سلطنتی انگلیس در ریاض را یک خبرگزاری عربستان سعودی گزارش کرد و در انگلیس باعث مقداری شور و هیجان گشت.
از مک‎کینزلی یازده بطر لوسیون بعد از اصلاح صورت کشف شد که دارای بیش از %60 الکل بودند. دبیر سفارت به 470 ضربه شلاق محکوم و بعد از اجرای حکم در میدان مرکزی ریاض بعنوان برده به عموی مادری پادشاه به نام شیخ محمود ابو بوبا فروخته می‎شود. قیمت فروش مبلغ اندکی در حدود 15 گینه بود.
این از حقایق. اما آدم نباید آن را احساسی قضاوت کند، بلکه در چارچوب جهانی.
یک یادداشت داخلی وزارت امور خارجه روشن می‎سازد که دبیر سفارتخانه با ضربات شلاق بر باسن لخت خود و بعد با فروخته شدن بعنوان برده با صراحت موافقت کرده بوده است. با وجود آنکه او را در حین مصرف آن مایع الکلی غافلگیر ساخته بودند، اما به او ــ بدون شک بخاطر رابطه اقتصادی تنگاتنگ بین عربستان صعودی و انگلستان ــ ترحم قابل توجه‎ای کردند. به او اجازه انتخاب دادند، از او پرسیدند که آیا می‎خواهد چشمانش را دربیاورند و بعد سرش را از بدن جدا سازند یا اینکه ترجیح می‎دهد بعنوان برده به زندگی ادامه دهد. مک‎کینزلی داوطلبانه امکان دوم را برگزید.
بعلاوه قابل تأمل است که مجازاتْ تحتِ توجهِ دقیق به مقرراتِ آئین‎نامه کنوانسیون ژنو انجام پذیرفت. دولت انگلیس هم آن را کاملاً به رسمیت شناخته است. وزیر امور خارجه در جوابِ سؤال مجلس در این رابطه توضیح داد: "من در موقعیت مطلوبی هستم و می‎توانم به عرض نمایندگان محترم برسانم که در تمام مدتِ اجرای مجازاتْ یک پزشکِ دولتی نیز حضور داشته است و دیگر اینکه مقامات عربستان صعودی دو مؤذن را مأمور ساخته بودند تا با سوره‎های قرآن جریان انجام مجازاتْ را همراهی کنند. بعلاوه محکوم بعد از ضربه صد و بیستم بیهوش گشت، بطوری که باقیمانده ضربات شلاق را بدون فریاد و درد تحمل کرد. ما می‎توانیم به او افتخار کنیم."
کونته‎ـ‎کینزلی، آنطور که دبیر کنسولات از زمان شروع شغلِ جدیدش نامیده می‎شود، بزودی بهبود می‎یابد و بخشی از گوشت نشیمنگاهش را ــ گرچه دیگر نه برای نشستن ــ دوباره بدست می‎آورد. شیخ ابو بوبا از او راضی‎ست و به او اجازه داده است چتر شخصی خود را نگهدارد. در حال حاضر کونته‎ـ‎کینزلی از 182 فرزند شیخ نگهداری می‎کند و مدیریت لباس‎های زیر آنها را به عهده دارد.
در حالیکه نمایندگان محافل جامعه اقتصادی اروپا در آستانه کنفرانس اوپک و مشکلات رو به افزایش تأمین نفتْ خود را به شدت نگران نشان می‎دادند، با کمال تأسف بخشی از مطبوعات انگلیس به عدم دخالت ارائه شده بی‌توجه ماند. ساندی تلگراف با تیتر درشتی پرسید: "15 گینه برای یک دیپلمات با تجربه؟ یک شتر جوان ارزشش بیشتر از این است!" روزنامه تشخیص داده بود که دبیر سفارتخانه بخاطر ظاهر مردانه و اندام ورزشکارانه‎اش باید بعنوان برده درجه یک بحساب آید. مقاله اینطور به پایان می‎رسد: "مبلغ پرداخت شده برای او یک توهین به کرامت ملی ما است و فقط می‎شود آن را با شندرقاز حقوقی مقایسه کرد که اسرائیلی‎هایِ فاتح در سرزمین‎های اشغالی به نیروهای کار عرب می‎پردازند."
روزنامه میانه‎روئی از جنبه حقوق بین‎الملل به این ماجرا می‎پردازد: "تکلیف بچه‎های کونته‎ـ‎کینزلیز، اگر صاحبش او را با یک برده زن به ازدواج وادارد چه می‎شود؟ آیا کودکان او شهروند انگلیس هستند یا عربستان صعودی؟ دادستان، که ما از او در این باره سؤال کردیم بر این عقیده بود که می‎تواند تابعیت عربستان صعودی به آنها تحمیل شود، بدون آنکه دولت علیا‎حضرت از نظر قانونی امکان مطمئنی برای دخالت داشته باشد. ما مایل نیستیم انکار کنیم که این موقعیت برای ما نگرانی عمیقی ببار آورده است."
در مقابل حرف‎های تیزتری نیز به گوش می‎رسید.
برای مثال هفته‌نامه «دِ جِویش کرونکل» فرستادن نیروی دریائی به آب‎های عربستان صعودی را درخواست می‎کند، اما با مخالفت شدید مجلس لردها مواجه می‎شود، و با مشورتی که با وزارت بازرگانی صورت گرفت تصمیم بر این گرفته شد که بجای فرستادن کشتی‎های جنگی کاتالوگِ مصوری از جدیدترین تولیدات صنایع نظامی بریتانیا به ریاض فرستاده شود. به همین شکل یک بحث در باره قطع رابطه دیپلماتیک با آفریقای جنوبی هم بی‌نتیجه می‎ماند. و بعلاوه چندین سخنران به این نکته اشاره کردند که جریان کونت‎ـ‎کینزلی تنها مورد استثنائی نمی‎باشد. طبق گزارشات سریِ سازمان ضد جاسوسی انگلیس او با دو مهندس آمریکائی که بخاطر مستی فروخته شده بودند در یک اتاق زندگی می‎کردند. یک دیپلماتِ دیگر انگلیسی به نام سِر توبیاس (توبی) میددلبوروق، سه سال پیش در اثنای یک سفر نیمه‌رسمی همراه با سکرتر زیبایش در عربستان صعودی مفقود شده‎اند و گفته می‎شود که بعنوان نگهبانِ حرمسرای یک شیخ ناشناس به خدمت مشغول است. از وضعیت سکرترِ زیبای او خبری در دست نیست.
وزیر اقتصاد و دارائی بدون هیچ دلیل خاصی اظهار می‎کند: "یک ضرب‎المثل عربی می‎گوید که یک خرید انجام گرفته شده فقط از طرف خدا می‎تواند باطل اعلام گردد." همسر کونته‎ـ‎کینزلی عقیده دیگری داشت و پیشنهاد خریدن شوهرش از آبو بوبا باعث دستپاچگی شدیدِ دولت می‎شود. شیخ جوابی نمی‎دهد. مأموری که از طرف صلیب‌سرخ به ریاض فرستاده شده بود در حقیقت به مقصدِ موردِ نظر می‎رسد، اما از آن زمان به بعد دیگر هیچ خبری از خود نمی‎دهد؛ حدس زده می‎شود مفقود شدن او با کمبودِ فصلی برده در بازار برده‌فروشان عربستان سعودی در ارتباط باشد. وزارت امور خارجه تحت فشار افکار عمومی پیام پُر انرژی، اما مؤدبانه زیر را برای خالد شاه می‎فرستد:
"دولت علیا‎حضرت رفاهِ فیزیکی کونت‎ـ‎کینزلیِِ برده را امری پُر اهمیت تلقی می‎کند و مایل است خوشبینانه امیدوار باشد که اگر قرار است اقدامات انضباطی‎ای در موردِ فردِ مذکور اجرا شود، باید شدیداً طبق موازین بین‎المللیِ رفتار با برده‏های تازه‌کار انجام گیرد."
از این گذشته دولت از تمام امکانات موجود دیپلماسیِ مخفی استفاده (روشی که همیشه مؤثرتر از تظاهرات پُر سر و صداست) و به هر طریقی تلاش می‎کند تا سرنوشت مک‎‎ـ‎کونته را سبکتر سازد. برای مثال کوشش کردند تا از او بعنوان کمک‌آشپز استفاده شود، بدون آنکه اصراری در باز کردنِ زنجیرها از پایش بکنند؛ تا بدین وسیله از فرار احتمالی او که می‎تواند در روابط خوب دو کشورِ دوست تأثیر منفی برجای گذارد جلوگیری کنند. چند تن از نمایندگان محافظه‎کار پیشنهاد دادند که با محدود ساختن مصرفِ ویسکیِ شاهزاده‎های آل سعود هنگام بازدید از انگلیسْ آن‎ها را تحت فشار اخلاقی قرار دهند. این پیشنهاد تعقیب نشد، زیرا متوجه گشتند که تقریباً تمام کارخانجات تولید ویسکی در مالکیت عربستان صعودی‎ست. وزرای کشورهای عضو اوپک در آن زمان کنفرانس خود را آغاز کرده بودند. فروشگاه‎های بزرگ و پیشرو انگلیسی کاتالوگ‎های خود را به زبان عربی به چاپ رساندند. مبلغ سپرده عرب‎ها در بانک‎های انگلیس به 8 میلیارد پوند بالغ می‎گردید. تراز تجاری بهبود اندکی را نشان می‎داد.
تحت چنین شرایط مفرحی یک کارمند عالیرتبه وزارت امور خارجه پیشنهاد می‎دهد که او را با کونته‎ـ‎کینزلی تاخت بزنند. این پیشنهاد با تشویقِ عمومی روبرو می‎گردد. اما، آنطور که بعد دیده شد این تشویق زود هنگام بود: سفیر عربستان صعودی به دیدار این کارمند می‎رود، دندان‎هایش را بررسی می‎کند، و او را با کلمات: "غیر ممکن است" پس می‎فرستد. 
اما وزارت امور خارجه بیکار ننشست. تحت عنوان «حقوق و وظایف بردها» یک کتابِ مرجع برای دیپلمات‎های خود به چاپ رساند، که ما چند نکته از آن را نقل قول می‎کنیم:
"هنگام مجازاتِ جسمانی لب بالا را سفت نگاهدارید و عضلات کمر را شل سازید. توصیه می‎شود هر از گاهی فریادی از درد کشیده شود، تا از این طریق رضایتِ مأمور مجازات برآورده گردد.
استفاده از وازلین یا پمادِ مشابه‎ای روند بهبود را سرعت می‎بخشد.
خود را به آقا و صاحبی که بعنوان برده خدمت می‎کنید بر روی چهار دست و پا نزدیک سازید (یا بر روی شکم بخزید).
هنگام دریافت دستورات سعی شود در نهایت دقت و کوتاه جواب داده شود:
"بله قربان، متشکرم، خانم بخشنده! و مانند اینها."
"همواره در رفتار خود شأن انگلستان را حفظ کنید، زیرا که شما نماینده به فروش رسیده‎‎اش می‎باشید."
رویهمرفته اجازه است گفته شود که افکار عمومی انگلیس این ماجرا را تمام شده می‎بیند و فقط هنوز برای این سؤال علاقه نشان می‎دهد که عاقبت چه وقت اسرائیل تمام سرزمین‎های اشغالی را ترک خواهد کرد.
 
مددکار اجتماعی
اسرائیل دوازده سال پس از اعلام موجودیتش دو برابر جمعیت خود مهاجر جدید پذیرفته است، و این مشکلات بخصوصی را با خود به همراه می‎آورد. آدم می‎تواند گمان کند که دولت ایالات متحده آمریکا هم وقتی در مدت دوازده سال 340 میلیون مهاجر به کشور بیایند باید با مشکلات بخصوصی بجنگد؛ فقط این مشکل که چگونه می‎توان به این جمعیت دستگاه تلویزیون ارائه داد با زحمت فراوانی قابل حل کردن است. مشکلات در اسرائیل بطور طبیعی مربوط به مسکن است. چند شهر می‎توان در یک هفته ساخت؟ حداکثر ده تا پانزده شهر. و متأسفانه این مقدار کافی نیست.
مهاجرین جدید که اکثریت آنها را یهودیان شرقی‎ای تشکیل می‎دهند که از شرایط بحرانی می‎آیند، ابتدا در مزارع اشتراکی یک محل موقتی پیدا می‎کنند. آنها به اردوگاه‎های انتقال که از حلبی‎های موج‎دارِ فقیرانه‎ای ساخته شده‎اند برای چند روزی موقتاً فرستاده می‎شوند و برای سال‎ها همانجا می‎مانند. در این مدت دولت تمام نیازهای زندگی‎شان را تأمین می‎سازد. علاوه بر این یک دستگاه اداری گسترده هم برای مراقبت‎های روانی و اطلاع‌رسانی به آنها به حرکت می‎افتد تا ساکنین اردوگاه تا حد امکان روحیه خوبی داشته باشند.
این کار آنطور که به گوش می‎آید چندان هم ساده نمی‎باشد. شاید بتوان کمی از مشکل بودن کار را با صحنه زیر نشان داد.
 
بازیگران:
اِوا، یک نیروی تعلیم دیده از سازمان مددکاری اجتماعی.
ساعاجیا خاباتی
همسرِ ساعاجیا خاباتی
مدیرِ اردوگاه
 
مدیر اردوگاه (با اِوا ظاهر می‎شوند): او باید یک جائی در همین اطراف زندگی کند. گفتید چه شماره‎ای؟
اِوا (جوان، پیراهن سفید، کلاه حصیری، به وضوح خسته از کار و رنجور از گرما. او یک کیفِ اسناد با خود حمل می‎کند که توسط کاغذهای مختلف و فرم‎های درخواست در قطعات و رنگ‎های مختلف تا حد ترکیدن پُر شده است. پس از جستجوی طولانی و عصبی یک پرونده از کیفش خارج می‎سازد): او خاباتی نام دارد. ساعاجیا خاباتی. اتاق موقتی شماره 137. زنش آخرین بار تقریباً چهارده روز پیش نزد ما در اداره مرکزی بود.
مدیر اردوگاه: در باره چه موضوعی شکایت می‎کرد؟
اِوا (بعد از نگاهی به پرونده): در باره ... در باره ... در واقع بخاطر همه‌چیز. آیا این خانواده را می‎شناسید؟
مدیر اردوگاه (چند بار سرش را تکان می‎دهد، انگار که می‎خواهد <متأسفانه> بگوید): بله، من آنها را می‎شناسم. یک خانوادۀ پیچیده.
اِوا: چرا؟
مدیر اردوگاه: چرا؟ می‎تونم براتون توضیح بدم.
اِوا: یک لحظه صبر کنید لطفاً. (او یک دفتریادداشت از کیف خارج و نوک مدادش را تیز می‎کند.) خوب، می‎فرمودید.
مدیر اردوگاه: بسیار خوب، ساعاجیا خاباتی یک مرد بیمار است و دارای یک خانواده بزرگ.
اِوا (یادداشت می‎کند، زیر لب زمزمه می‎کند) … بیمار … خانواده بزرگ …
مدیر اردوگاه: … او سه بار در بیمارستان بوده است، از آنجا گریخته و دوباره به اینجا بازگشته …
اِوا (یادداشت می‎کند) … سه بار فرار کرده …
مدیر اردوگاه: اما خودتون به این موضوع پی خواهید برد.
اِوا (یادداشت می‎کند): … خودتون پی خواهید برد …
مدیر اردوگاه (پوزخند می‎زند): شما یک دوره تندنویسی دیده‎اید؟
اِوا (رنجیده): من آموزشم را در رشته کار و مددکاری اجتماعیِ پیشترفته به پایان رسانده‎ام.
مدیر اردوگاه: کجا؟
اِوا: در آمریکا. من با کمک هزینه تحصیلی به آنجا رفتم. ما آنجا همه‌چیز را با روش‎های جدید روانشناسی آموختیم.
مدیر اردوگاه: خیلی خوبه. و نتیجه تحصیلتون خودشو چطور در اینجا نشون می‎ده؟
اِوا (با تردید): مرسی ... در واقع ... من هنوز ...
خانم خاباتی (در کنار درِ اتاقک از حلبیِ تابدار ظاهر می‎شود، آن دو را مشکوکانه تماشا می‎کند. او وضع خیلی مرتبی ندارد. از این گذشته حامله هم است.)
مدیر اردوگاه: آیا تا حال با یک اردوگاه ترانزیتی هم سر و کار داشته‎اید؟
اِوا: فقط یک بار.
مدیر اردوگاه: کی؟
اِوا: حالا.
مدیر اردوگاه (لبخندش را می‎خورد): من براتون آرزوی موفقیت می‎کنم. (به خانم خاباتی) آیا شما همسر ساعاجیا خاباتی هستید؟
خانم خاباتی (بدون حرف خیره نگاه می‎کند.)
مدیر اردوگاه: به نظر می‎رسد که همسر او باشد ... ما بعد با هم صحبت می‎کنیم. موفق باشید. (و از آنجا می‎رود.)
اِوا: امیدوارم. (او خانم خاباتی را بررسی‌کنان نگاه می‎کند. خانم خاباتی به اِوا بررسی‌کنان می‎نگرد. سکوتی طولانی.)
خانم خاباتی: دوشیزه ...
اِوا: اِوا.
خانم خاباتی: تو مددکار جدید (هستید)؟
اِوا: بله. از حالا به بعد من تمام کارهای شما را انجام می‎دهم. آیا شما همسر آقای خاباتی هستید؟
خانم خاباتی: چه کسی؟
اِوا: پرسیدم که آیا شما خانم خاباتی هستید.
خانم خاباتی: نه. من همسر ساعاجیا خاباتی هستم.
اِوا: اجازه دارم؟ (روی نیکمت زهوار در رفتۀ روبروی اتاقک می‎نشیند و دوباره دفتر یادداشتش را در می‎آورد.)
خانم خاباتی: من نمی‎نویسم، دوشیزه ...
اِوا: اِوا.
خانم خاباتی: نه نان، دوشیزه. نه کار. هفت بچه، دوشیزه. هفت بچه و یکی هم اینجا (او به شکمش اشاره می‎کند.)
اِوا (دستپاچه در داخل کیفِ اسنادش می‎گردد): خانم خاباتی، آیا شما یک بار پیش ما در ادارۀ مددکاری آمده بودید؟ (او مدادش را آماده نوشتن نگاه می‎دارد.)
خانم خاباتی: شوهر من حالا باید بیاید.
اِوا: باشه، من منتظر می‎شم (او به درستی نمی‎داند چه باید بکند، چیزی می‎نویسد، آن را دوباره پاک می‎کند، کاغذها را مرور می‎کند.)
خانم خاباتی: دوشیزه ...
اِوا: اِوا. منو اِوا صدا کنید.
خانم خاباتی: اینجا شوهر من، دوشیزه. ... ساعاجیا، این مددکار جدید است.
خاباتی (یهودی شرقی ریش‎دار، ظاهری دلپذیر، با آرامش و وقار تعظیم می‎کند.)
اِوا: آقای خاباتی؟
خاباتی: بله خواهش می‎کنم. (با یک اشاره دست همسرش را مرخص می‎کند، و زن در کلبه ناپدید می‎گردد.)
اِوا: مایل نیستید بشینید؟ (خاباتی خیلی رسمی خود را روی نیمکت می‎نشاند.) همسرتون به من گفت که شما کار ندارید.
خاباتی: نه.
اِوا: آیا کاری آموخته‎اید؟
خاباتی: من کفاش هستم. اما کسی نمی‎خواهد به من کار بدهد.
اِوا: چرا؟
خاباتی: نمی‎دانم. کسی منو نمی‎خواد.
اِوا: از چه زمانی شما کفاش هستید؟
خاباتی: من تا حال کار نکرده‎ام.
اِوا: نه؟
خاباتی: هرگز.
اِوا: آها. هوم. چه نوع کفش‎هائی می‎سازید؟
خاباتی: من کفاشم. اما کسی منو نمی‎خواد.
اِوا: ایا تلاش کردید بعنوان کفاش کاری پیدا کنید؟
خاباتی: هنوز نه.
اِوا (گیج): چرا نه؟
خاباتی: من یک قلب ضعیف دارم، دوشیزه. من فقط می‎تونم کارهای سبک انجام بدم.
اِوا: مگه کفاشی سخت و طاقت‎فرساست؟
خاباتی: برای من بله، چون من تمرین ندارم.
اِوا (یادداشت می‎کند): پس بگذارید که از طرف اداره کاریابی کار سبکتری به شما بدهند!
خاباتی: کسی به من کار نمی‏ده.  هیچکس منو نمی‎خواد. شاید شما بتونید برام کاری پیدا کنید؟
اِوا: این کارِ سازمانِ ما نیست.
خاباتی: لازم نیست باشه. فقط کافیه که شما به من یک کاغذ بدید.
اِوا: یک لحظه صبر کنید، آقای خاباتی! برای اینکه سوءتفاهمی پیش نیاید: من از طرف ادارۀ کار نمی‎آیم!
خاباتی: شما فقط به من یک کاغذ بدید*.
اِوا: آقای خاباتی، من نمی‎تونم به شما کاغذی بدم. من هیچ رابطه‎ای با اداره کار ندارم. کار من این است که به شما در مشکلاتِ شخصی و خانوادگی کمک کنم. خوب آقای خاباتی، ما چه کاری می‎تونیم برای شما انجام بدیم؟ (او مدادش را حرکت می‎دهد.)
خاباتی: شما می‎تونید یک کاغذ برای اداره کار به من بدید.
اِوا (صبرش تمام می‎شود): از من کاغذی نمی‎گیرید!! (خود را جمع و جور می‎کند) آقای خاباتی. خواهش می‎کنم. ما می‎خواهیم حالا کاملاً با آرامی به مورد شما بپردازم. (یک پرسشنامه آماده می‎سازد) چند فرزند دارید؟
خاباتی: شش فرزند. شالوم، موردچِی، عبدالا، مازال، چابوبا، شیمشون و اوری.
اِوا (نام‎ها را یادداشت می‎کند): بچه‎ها که هفت نفرند.
خاباتی: هفت؟ خوب، پس هفت. و گولا هم در کنارش.
اِوا: گولا دیگر چه کسی‎ست؟
خاباتی: یک پیرزن. او با ما زندگی می‎کند. او نمی‎تواند دیگر خود را حرکت دهد. او فقط می‎تواند غذا بخورد.
اِوا: آیا با همدیگر فامیل هستید؟
خاباتی: من نمی‎دانم. او با ما به اینجا آمد. باید فامیل باشیم، وگرنه با ما زندگی نمی‎کرد. اما او دیگر نمی‎تواند خود را حرکت دهد. او از بچه‎ها نگهداری می‎کند.
اِوا: هوم ... بله ... خیلی جالب، آقای خاباتی. شما واقعاً خیلی ... یک خانواده بزرگ ...
خاباتی: می‎خواهید به ما کمک کنید، دوشیزه؟
اِوا: البته. برای این کار هم اینجا هستم.
خاباتی: پس یک کاغذ به من بدید.
اِوا (منفجر می‎گردد): اما این ... (با زحمت به خودش مسلط می‎شود) آقای خاباتی، حالا ما می‎خواهیم اول پرسشنامه شما را پُر کنیم، و بعد می‎بینیم که چه می‎شود کرد. کی ازدواج کردید؟
خاباتی: کی؟ من؟
اِوا: بله شما.
خاباتی: قبل از اینکه به اینجا بیایم.
اِوا: آن زمان چند ساله بودید؟
خاباتی: پیر نبودم.
اِوا: یعنی چند ساله؟
خاباتی: یعنی. از آنجائی که من می‎آیم در سن خیلی جوان ازدواج می‎کنند ... نگاه کنید، دوشیزه. من چیز بیشتری از شما نمی‎خوام. فقط یک ورق کاغذ برای اداره کار. این همه‌چیز است. فقط یک کاغذ کوچک ...
اِوا (با زحمت زیاد از حمله هیستریک جلوگیری می‎کند): آقای خاباتی! آیا مگه من به شما نگفتم ... آقای خاباتی، اجازه بدید که اول پرسشنامه را پُر کنیم.
چند فرزند در خانواده شما وجود داشت؟
خاباتی: شش.
اِوا (یادداشت می‎کند): شش.
خاباتی: و یکی هم زنم حامله است.
اِوا: آقای خاباتی! منظورم خانواده پدری شماست.
خاباتی: خانواده پدر و مادرم؟ نمی‎شناسم.
اِوا: آیا خواهر و برادر زیادی دارید؟
خاباتی: آره.
اِوا: چند تا؟
خاباتی: این کار ساده‎ای نیست، دوشیزه. خیلی از آنها مُرده‎اند.
اِوا: آقای خاباتی، سعی کنید که به یاد بیاورید. این مهم است.
خاباتی: این مهم است؟ چرا مهم است؟ من به شما خواهم گفت که چه چیز مهم است. مهم یک کاغذ است!
اِوا (مردد): آقای خاباتی، من ازتون خواهش می‎کنم ...
خانم خاباتی (با سینی چوبی‎ای از اتاقک خارج می‎شود، یک دستمال از بندِ رخت برمی‎دارد و روی آن قرار می‎دهد و یک استکان چای روی آن می‎گذارد و به اِوا تعارف می‎کند): بفرمائید دوشیزه.
اِوا (با صدای در حال مُردن): به من اِوا بگید.
خانم خاباتی (با فاصله و بی‌حرکت می‎ماند.)
اِوا (با سختی فراوان یک جرعه از چای می‎نوشد و ادامه می‎دهد): آقای خاباتی، من چطور می‎تونم وقتی که شما حتی ساده‎ترین اطلاعات شخصی خودتونو به من نمی‎دید به شما کمک کنم ؟
خاباتی: ببخشید چی گفتید؟
اِوا: آقای خاباتی، من مأموریت دارم که از شرایط اجتماعی شما تحقیق کنم و به شما برای برطرف ساختن مشکلاتی که بعنوان مهاجرِ جدید دارید کمک کنم.
خاباتی: چرا؟ (خانم خاباتی کلمات اِوا را با هراس می‎شنود.)
اِوا: صحیح. در اصل این مشکلات از قدیم منشاء می‎گیرند، ریشه آنها به شرایطی که شما در آن رشد کرده‎اید برمی‎گردد. فرض کنیم که ... برای مثال ... که یک مار شما را در کودکی نیش زده است. (خاباتی سعی می‎کند حرف اوا را قطع کند.) نه، من خوب می‎دانم: شما از طرف هیچ ماری نیش زده نشدید. ما فقط فرض می‎گیریم که این کار شده است. خوب. برای مدتی شما کمی وحشتزده بودید. به تدریج این واقعه را فراموش کردید. اما در ذهن نرم و کودکانه‎تان یک اثر باقیمانده است. (خانم خاباتی جیغ بلندی می‎کشد و به سمت اتاقک می‎دود.)
خاباتی: گفتید در کدام کودک؟
اِوا: در شما. هنگامیکه یک کودک بودید! شما!!
خاباتی: فرض می‎کنیم.
اِوا: بسیار خوب. و بعد چه رخ می‎دهد؟ خیلی دیرتر، پس از سال‎ها و سال‎ها، شما ناگهان یک مار می‎بینید که به پایه‎های تختخواب‎تان پیچیده است ...
خاباتی: خدا را شکر اینجا ماری وجود ندارد. متأسفانه کار هم وجود ندارد ...
اِوا: ما در حال حاضر در باره کار صحبت نمی‎کنیم!
خاباتی: دوشیزه! فقط یک کاغذ کوچک ...
اِوا (رنگش برمی‎گردد، به لکنت می‎افتد و زحمت زیادی می‎کشد تا دوباره خود را پیدا کند؛ از حالا به بعد خیلی آرام و خسته صحبت می‎کند): آقای خاباتی، آیا شما نمی‎فهمید که من چه می‎گویم؟ اگر قرار است که من کمکتان کنم، باید که همدیگر را بشناسیم. ما باید با هم دوست شویم و با همدیگر همکاری کنیم. بخاطر می‎آورید: وقتی من به اینجا آمدم خودم را به شما معرفی کردم، به شما گفتم، که نامم چیست و چه کاره‎ام ... آیا درست است آقای خاباتی؟
خاباتی: صحیح است، دوشیزه. نامتان چیست؟
اِوا: اسم من چیست؟ اسم من اِوا است.
خاباتی: آیا ازدواج کرده‎اید؟
اِوا: نه ... هنوز نه ...
خاباتی: آیا خیلی باید کار کنید؟ کار سخت؟
اِوا (مغشوش):  بله، خیلی ... کار خیلی سخت. اما رضایت بزرگی برایم به همراه دارد.
خاباتی: می‎فهمم. بنابراین شما یک دختر باکره بزرگسالی هستید که سخت کار می‎کند. آیا خانواده هم دارید؟
اِوا: پدر و مادر.
خاباتی: خدا فرزندان بیشتری به آنها بدهد. ثروتمند؟
اِوا: نه. پدر من پیر است ...
خاباتی: ... و از اداره کار هم دیگر کاری نمی‎گیرد، من می‎دانم. خواهر و برادر؟
اِوا: نه.
خاباتی: دختر فقیر و بدبخت**. آیا به پدر و مادرِ پیرتان پول می‎دهید؟
اِوا: البته.
خاباتی: و وضع جهیزه‎تان چطور است؟
اِوا: این خیلی مهم نیست.
خاباتی: اما شما به لباس احتیاج دارید، درست نمی‎گم؟ شما مبل لازم دارید، درست می‎گم؟
اِوا: بله.
خاباتی: می‎بینید. آیا نامزد دارید؟
اِوا: من یک دوست پسر دارم.
خاباتی: و شما پول برای ازدواج کردن ندارید؟
اِوا: ما آپارتمان نداریم.
خاباتی: این خیلی بد است. یک پسر و یک دختری که می‎خواهند ازدواج کنند احتیاج به یک خانه دارند. اجازه بدید کمی فکر کنم ... همین نزدیکی‎ها، در یک دهکده خانه‎های تازه قرار دارند. دولت به شما یکی را خواهد داد.
اِوا: به من نه. آن خانه‎ها برای مهاجرینِ جدید است.
خاباتی: می‎شود یک کاریش کرد. بروید پیش خانم رئیس اداره‎تان، خانم وایسبِرگر و به او بگوئید: "خانم وایسبِرگر! وقتیکه آدم دختر جوانی است می‎خواهد ازدواج کند. وقتی آدم می‎خواهد ازدواج کند به یک خانه احتیاج دارد. به من یک خانه بدهید، خانم وایسبِرگر!" و خانم وایسبِرگر به شما یک کاغذ خواهد داد ...
اِوا: او به من کاغذی نخواهد داد. او نمی‎تواند به من کاغذی بدهد.
خاباتی: او می‎تواند، دوشیزه اِوا. او فقط همینطوری می‎گوید که نمی‎تواند. به پسر خواهر من یک چنین کاغذی داد. شما فقط صبور باشید و همیشه دوباره پیش او بروید و بگوئید: "خانم وایسبِرگر! به من یک کاغذ بدهید!" عاقبت یا یک کاغذ به شما خواهد داد و یا محل کارتان را عوض می‎کند. اما این هیچ ضرری ندارد، دوشیزه اِوا. بعد با رئیس جدید اداره از نو شروع می‎کنید. سرتونو بالا نگهدارید! شما حقِ داشتن یک خانه را دارید. شما برای خیلی‎ها کارهای خوب انجام می‎دید. همه به دوشیزه اِوا از گرفتاریشون تعریف می‎کنند، و دوشیزه اِوا مایلند به همه کمک کند، و می‎خواهد پول داشته باشد، اما آنجا به اندازه کافی برای همه پول وجود ندارد ...
اِوا: اگر می‎دانستید که چقدر حق با شماست، آقای خاباتی ...
خاباتی: من این را می‎دانم. می‎دانم که شما فقط با کلماتِ زیبا می‎توانید به ما کمک کنید. و این خیلی سخت است.
اِوا: خیلی سخت، آقای خاباتی.
خاباتی: بله، بله. دوشیزه اِوا باید کمک مالی به پدر و مادرش بکند، در حالیکه خودش هم پول ندارد. چقدر حقوق می‎گیرید؟
اِوا: زیاد نیست.
خاباتی: و با داشتن یک پدر و مادر و یک عروسی. و شما به یک لباس تازه هم احتیاج دارید.
اِوا: یک لباس تازه؟ من حتی اجازه ندارم به آن هم فکر کنم. فقط برای اتاقم بیست و پنج پوند کرایه می‎پردازم. و باید در رستوران غذا بخورم.
خاباتی (وحشتزده): غذا در رستوران؟
اِوا (محزونانه سر تکان می‎دهد): هر روز حداقل دو پوند.
خاباتی (هنوز هم وحشتزده): دو پوند!
اِوا: حداقل. و همچنین ...
خاباتی: یک لحظه صبر کنید. (او یک دفتریادداشت از داخل جیبش خارج می‎سازد و مدادِ اِوا را می‎گیرد.) خواهش می‎کنم ادامه بدید.
اِوا: و این پول فقط برای یک وعده غذا کفایت می‎کند.
خاباتی (حساب می‎کند): دو پوند در روز ... می‎شود ...
اِوا: شصت پوند در ماه.
خاباتی: شصت پوند! برای یک وعده غذا در روز!
اِوا: بله. و برای لباس؟ برای سینما؟ برای گاهی یک سفر؟ آقای خاباتی ...
خاباتی: امیدتون را از دست ندید، دوشیزه اِوا. شما فعلاً در یک موقعیت سخت اجتماعی قرار دارید، اما خدا کمک خواهد کرد و همه چیز را روبراه خواهد کرد ... دوشیزه اِوا، آیا در کودکی شما را ماری گزیده است؟
اِوا (در گیجی کامل): نه.
خاباتی: پس به این خاطر. اگر ماری شما را گزیده بود، شاید همه چیز کاملاً طوری دیگر می‎شد. با این حال نباید شجاعت خود از دست بدید، دوشیزه اِوا. دولتِ ما هنوز جوان است، و مردمِ زیادی وجود دارند که وضعشان مانند وضع شما بد است. صبر، دوشیزه اِوا، فقط صبر. انسان‎ها خوب هستند. و من هم هنوز اینجا هستم! (از دور صدای بوق یک اتوبوس شنیده می‎شود.)
اِوا (ناگهان متوجه می‎شود که در چه وضعیت مضحکی قرار دارد، سرخ می‌گردد و از جا می‎جهد): معذرت می‎خوام آقای خاباتی ، اما حالا باید برم ... اتوبوس ... (کیفِ اسنادش باز می‎شود، کاغذهای بی‎شماری بر روی هوا به چرخش می‎آیند.)
خاباتی (به او در جمع کردن کاغذها کمک می‎کند): مهم نیست اِوا ... اخم‎هاتونو باز کنید ... بفرمائید کاغذهای مربوط به پرونده من ... گمشان نکنید، آنها مهمند ... اِوا، خدا کمک خواهد کرد.
اِوا: خیلی از شما متشکرم، آقای خاباتی ... واقعاً، من نمی‎دانم ... خیلی ممنون، آقای خاباتی. (با عجله می‎دود)
خاباتی (از پشت سر او را صدا می‎زند): موفق باشید، اِوا! و هر موقع مایل بودید می‎تونید پیش من بیائید! ما یهودی‌ها باید با هم باشیم و هوای هم را داشته باشیم ... (آهسته به سمت کلبه‎اش برمی‎گردد) چه دختر خوبی ... هی، هی، هی ... (غرغرکنان سر ریش‎دارش را تکان می‎دهد) چه مددکار فقیری ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در بین جمعیتِ انبوهی این خرافات وجود دارد که یک کاغذ، که بر رویش آدمِ درستی در لحظۀ درستی واژه‎های درستی بنویسدْ می‎تواند کوه را به حرکت اندازد. جالب این است که واقعاً اینطور هم می‎شود.
**داشتنِ فرزندان کم در چشم یهودیانِ شرقی یک فاجعه اخلاقی‎ست. فرزندانِ زیادی داشتن یک فاجعه اقتصادی‎ست.
 
دنیای واقعی
گاه و بی‎گاه ــ حتماً نباید در شب‎های بلند زمستان باشد ــ این احساسِ تیره بر انسان مستولی می‎گردد که بجز جهانی که در آن زندگی می‎کند و با آن آشناستْ جهانِ مخفیِ دیگری در اعماقِ جهانش وجود دارد. من نه از عالمِ امواتِ عهدِ عتیق صحبت می‎کنم و نه از هادس، جائیکه مُرده‎ها زندگی می‎کنند. اهالیِ جهانی که من از آن می‎گویم کاملاً زنده‎اند و حالشان هم خیلی خوب است.
بر روی سطح بالائی، سطح آشکار و واضح جهان، تمام کسانی که قلب خالصی دارند زندگی می‎کنند، از قبیل میهن‎پرستان، مؤمنین، مردم راست و خانواده‎هائی که مالیات خود را می‎پردازند ... بطور خلاصه: انسان‎های نجیب.
این جهان جعلی‎ست، جهانِ حقیقی در اعماق آن قرار دارد و با سختیِ فراوان می‎توان توسطِ پله‎های مارپیچ یا با آسانسورهای بیصدائی که فقط برای منتخبین وجود دارند به آن رسید. زیرا فقط منتخبین از وجود این جهان باخبرند، فقط آنها از این راز آگاهند و اسم رمزی که تمام درها و گاوصندوق‎ها را به رویشان می‎گشاید می‎شناسند، اسم رمزی که دسترسی به زندگی خوب، ثروت و قدرت را برایشان میسر می‎سازد.
مردم عادی به این جهان دسترسی ندارند. این جهان یک کلوب انحصاری‎ست که اعضایش فقط با چند کلمه‎ای که در تلفن زمزمه می‎کنند پول بیشتری از درآمدِ تمام عمرمان که با مشکل و زحمت بدست می‎آوریمْ کسب می‎کنند. گاهی در تاریکی اتاق‎های کلوب یادداشت‎هائی بر روی کاغذ‌پاره‎ای با شتاب نوشته شده‎ که در بیرون کوه‎ها را به حرکت واداشته است.
تمام اینها کمی ترسناک است، اینطور نیست؟ یک کم مانند قصرِ کافکاست. با این تفاوت که این جهان بر نوک کوهی قرار نگرفته است، بلکه در عمقِ غیرقابل دسترس زمین قرار دارد.
این جهانِ حقیقی‎ست. من می‎توانم مجسم کنم که چگونه اعضای این کلوب به ما می‎خندند، و چقدر تماشای کارِ مشقت‎بار ما، زحمات خسته‌کننده بخاطر کمی بهبود بخشیدن به زندگی، بخاطر یک تخفیفِ کوچکِ مالیاتی و یک حقوق کم بازنشستگیْ به آنها لذت می‎بخشد. البته آنها این سرگرمیِ خود را برای مردم جهان بالا آشکار نمی‎سازند. آنها هنرپیشه‎هائی بسیار ماهرند و می‎دانند چگونه ما را با موعظه‎های نافذ در باره عدالت و اخلاق افسون کنند. اما در پشت لفاظی‎های پُر طمطراق‎شان بجز حرصِ به پول و قدرت چیزی مخفی نیست.
گاه و بیگاه در ضمنِ کار حادثه‎ای اتفاق می‎افتد. ناگهان یکی از قدرتمندان بر روی سنگی در ملکش که آن را خیلی ارزان از آنِ خود ساخته است سکندری می‎خورد، ناگهان از دست وکیلی یک کیسه طلا با منشاء مشکوک به زمین می‎افتد، ناگهان فاش می‎شود که مقاماتِ بالای دولتی رشوه‎های بزرگتری قبول کرده‎اند تا خرید هواپیماهای بی‌ارزش را تصویب کنند، بدهیِ مالیاتی را مخفی نگاه دارند و اعتبارهای مخفی را تا جائیکه می‎توانند بدوشند، این نشان می‎دهد که رؤسای جمهور دروغ می‎گویند، که پادشاهان فاسد و دولت‎ها پوسیده‎اند.
چنین ماجراهائی صرفاً اتفاقی رخ می‎دهند و نه بخاطر عملکرد یک سیستم کنترل. یک بانک در شه فادوتس ورشکست می‎شود، یک شاهد خریداری‌گشته اشتباهی شهادت می‎دهد، یک پلیس کارش را کاملاً جدی تلقی می‎کند ... و آدم‎های ساده‎لوحی که در جهانِ آشکار زندگی می‎کنند برای یک لحظه خیلی کوتاه متوجه می‎گردند که در جهانِ پنهان چه می‎گذرد. آنها برای یک ثانیه نوکِ کوهِ یخ را مشاهده می‎کنند.
در حالیکه مردم بیچاره زحمت می‎کشند و عرق می‎ریزند، جنگل انبوهِ بودجه عمومی شکارگاه بزرگان می‎گردد. یک طنزِ ناامیدانه در درون کوتوله‎های سخنگوئی که تمام عمر پیرو حقیقت و قانون‎اند زندگی می‎کند و به این خاطر طعمۀ بی‎خبر کسانی می‎گردند که فقط یک قانون می‎شناسند: مواظب باشند که دستگیر نشوند.
من خیلی مایل بودم می‎توانستم این نوشته را خوشبینانه به پایان برسانم، خیلی مایل بودم می‎توانستم بگویم که حق با کوتوله‎هاست، که صداقتْ طولانی‎تر عمر می‎کند، که یک وجدان آسودهْ بهترین بالشت آسودگی‎ست.
اما از قلمم چیزی شبیه به اینها نمی‎خواهد خارج شود. و من نمی‎توانم از شرِ این سوء‎ظن زشت خلاص شوم که در حقیقت فقط بخاطر ناتوانیم در بدست آوردن عضویتِ کلوبِ مردم خوشبختِ جهانِ زیرزمینی و درک آن اسم رمز رنج می‎برم.
 
خواهش می‎کنم، اول شما
انگلیس از لحاظ جغرافیائی قسمتی از اروپاست. در حقیقت اما او قسمتی از خودش است و نه هیچ چیز دیگر. ما در همان لحظه فرود آمدنِ هواپیما متوجه این موضوع گشتیم.
شاید خوانندگان عزیز هنوز گزارشِ مطبوعات در باره طوفان را در خاطر داشته باشند. همان طوفان و رعد و برقی که چندی پیش در دریای مانش رخ داد و آن را طوری لرزاند که حتی پیرترین خرس‎های آبی هم نمی‎توانستند چنان لرزش استثنائی و شدیدی را به یاد آورند. سرنوشت چنین می‎خواست که من و همسرم در این روز با کشتی از کانال عبور کنیم. کشتی ما توسط امواجِ وحشی و کف آلودی مانند همان پوست گردوی معروف که همیشه در چنین مواقعی برای مقایسه به کار می‎رود به اینسو و آنسو پرتاب می‎گشت. از آنجائیکه روایتِ حماسی از بلایای طبیعی در ادبیات مدرن نامرغوب به حساب می‎آید، بنابراین خودم را محدود به پیمان مقدسی می‎سازم که نیم‎ساعت بعد از شروع طوفان برایش چنین قسم خورده بودم: اگر بتوانم زندگیِ عزیزم را نجات دهم برای تمام عمر در یک مزرعه اشتراکی به سر خواهم برد و باقیمانده عمرم را وقف بازسازی کامل دیوار ندبه در بیت‎المقدس خواهم ساخت.
و چون این پیمان بعد از گذشت نیم‎ساعت به بر ننشست آن را با خواهش زیر عوض کردم:
"پروردگارا، من از زندگی عزیزم می‎گذرم، فقط خواهش می‎کنم اجازه نده که من بمیرم ..."
این فرمولبندی با موفقیت روبرو می‎گردد. چند ساعت بعد صخره‎های سفیدِ بندرِ دوور را مشاهده می‎کنیم که تعداد زیادی شاعر قبل از من با دیدنشان به هیجان آمده بودند. ما بر روی اسکله تلو تلو می‎خوردیم، خود را بر روی زمین انداختیم، مادر مهربانمان زمین را بوسیدیم و بلافاصله با اولین هویتِ ملی انگلیسی آشنا گشتیم. در پشت سر ما یک جنتلمنِ انگلیسی چهار دست و پا می‎خزید. او در تمام مدت سفر دچار چنان وضع بدی بود که ما نگران زندگی‎اش شده بودیم. اگر اصلاً برایمان فرصت باقی‌می‎ماند که نگران چیز دیگری بجز زندگی خودمان گردیم.
همسر انگلیسی‎اش انتظار او را می‎کشید.
"سلام عزیزم. سفر خوش گذشت؟"
"سفر جذابی بود. گرچه هوا خیلی خوب نبود."
من باید توضیح بدهم که در این لحظه هنوز به درشتی دانه‎های نخود تگرگ می‎بارید.
معمولاً هر سال دارای چهار فصل است. بهار، تابستان، پائیز و زمستان. این برای انگلیس هم معتبر است. البته انگلیسی‎ها هر چهار فصل را در یک روز دارند. صبح‎ها تابستان، ظهرها زمستان، شب‎ها پائیز و بهار. گاهی هم بر عکس. هیچ قانون ثابتی وجود ندارد. آدم از پنجره به بیرون نگاه می‎کند: آسمان روشن و آبی‎ست، خورشید می‎درخشد. آدم خوشحال خانه را ترک می‎کند، قدم به خیابان می‎گذارد ... و به عقب می‎جهد، زیرا پس از برداشتن دو گام رعد و برق می‎زند. هرجا که نگاه کنی سیلاب جاریست. آدم با عجله از پله‎ها بالا می‎رود، بارانی و چتر را برمی‎دارد، دوباره پا به خیابان می‎گذارد ... و توسط آواز دوستانه پرندگان مورد استقبال واقع می‎گردد. خورشید در آسمانِ بی‌ابر می‎خندد. و حق هم با اوست.
بعد از دو روز هنوز موفق به گشودن این راز نمی‎شویم که چرا انگلیسی‎ها از کشورشان مهاجرت نمی‎کنند. حتی بومی‎ترین‎شان هم اعتراف می‎کردند که آب و هوا آنها را دیوانه می‎سازد. آنها حتی به خود زحمت می‎دادند تا این را ثابت کنند.
این یک تجربه قدیمی‎ست که خلق‎های‎ــ‎چتری ترجیح می‎دهند در بارۀ آب و هوا صحبت کنند. با این حال کمی باعث تعجبم شد وقتی من یک بار در کنار ایستگاه اتوبوس از مردِ چتر بدستی با این کلمات مورد خطاب واقع گشتم:
"هوای زیبائی‎ست، اینطور نیست؟"
من به او خیره می‎شوم.
"به این هوا می‎گوئید زیبا؟ شما این هوای وحشتناک، شرجی و خیس را زیبا می‎نامید؟"
مرد غریبه رنگش می‎پرد، لبانش را بهم می‎فشرد و از من فاصله می‎گیرد. ابتدا خیلی دیرتر متوجه می‎شوم که من او را بی‌اندازه رنجانده‎ام. در انگلیس باید آدم در مقابل غریبه‎ها رفتاری مؤدبانه داشته باشد، این یک حکم است و تجاوز از آن جایز نیست. وقتی کسی می‎گوید: "هوای زیبائی‎ست، اینطور نیست؟"، بعد آدم حتی اگر در همان لحظه توسط گردبادی به سمت دیوار خانه‎ای پرتاب شود باید جواب دهد: "بله، خیلی زیباست، اینطور نیست؟" و به محض آنکه دوباره از جا برمی‎خیزد غریبه می‎گوید: "واقعاً خیلی زیباست، اینطور نیست؟" و آدم در جواب باید بگوید: "بله، واقعاً، اینطور نیست؟" این گفتگو می‎تواند ساعت‎ها ادامه یابد، زیرا طبق قانونِ سختِ بازی باید هر جمله با "اینطور نیست؟" به پایان برسد، بنابراین جمله‎ها با یک پرسش به پایان می‎رسند؛ و در بین افراد تحصیل کرده معمول نیست که پرسش را بی‌پاسخ بگذارند.
زندگی در فرانسه هیجان‎انگیز، در اسرائیل طاقتفرسا و در انگلیس لذتبخش است. در انگلیس هر انسانی برای انسانِ دیگر تعریف می‎کند که زندگی در انگلیس چه لذتبخش است. زیرا که مردم انگلیس با تربیت و منظمند. البته کونفورمیست‎ها ــ و تا جائیکه من می‎توانستم متوجه شوم فقط در نزد کونفورمیست‎ها در انگلیس ــ تمایل خاصی به کسی و یا چیزی به استثنای بخاری دیواری‎شان ندارند، و حتی در بعضی از تابستان‎های داغ هم کنار گرمای دوستانه آنها به سر می‎برند و ساعت‎ها با سگ‎های خود در باره مشکلاتِ موجود روز بحث می‎کنند. اما تمام اینها در اینکه آنها مؤدبترین خلق جهان می‎باشند تغییری ایجاد نمی‎کند. هیچ مناسبتی وجود ندارد که به خاطرش انگلیسی‎ها <متشکرم> نگویند. گاهی هم آن را بدونِ مناسبت می‎گویند، برای مثال وقتی می‎پرسید ساعت چند است:
"نمی‎دانم. متشکرم."
برای اینکه به خواننده عزیز یک مورد مشخص از ادب انگلیسی نشان دهم، مهمانی رفتن به وزارت ساخت و ساز و گسترش روابط فرهنگی یا چیزی شبیه به این را تعریف می‎کنم. رئیس سازمان مربوطه، یک آقائی به نام مک فارلند دوستانه از من استقبال و با (چای، اگر اشتباه نکنم) پذیرائی کرد و در پایان مرا به اتاقی با یک درِ تیره رنگ از چوب بلوط که منشاء پیدایش‎اش سال 1693 بود هدایت می‎کند.
ما هر دو وقتی به درِ اتاق رسیدیم در یک لحظه متوقف می‎شویم.
آقای مک فارلند می‎گوید: "خواهش می‎کنم، اول شما، سِر." و با حرکت دست در را نشانم می‎دهد و بفرما می‎زند.
تا آن زمان دو روز از اقامتم در انگلیس می‎گذشت و با فرم‎های زندگی مردمِ متمدن تا اندازه‎ای آشنا شده بودم.
من حرکت نمی‎کنم: "خواهش می‎کنم، آقای فارلند. اول شما."
"سِر، شما مهمان من هستید. من اینجا مهماندارم."
به شوخی می‎گویم: "سن مهم‎تر از زیبائی‎ست. بفرمائید، اول شما."
گفتگوی متنوع ما چند دقیقه‎ای طول می‎کشد. من عجله داشتم، اما نمی‎خواستم احساساتِ آقای مک فارلند را جریحه دار سازم. او اولاً یک انگلیسی و دوماً واقعاً خیلی مسن‎تر از من بود.
من می‎گویم: "ازتون خواهش می‎کنم، آقای مک فارلند" و برای تشویق به داخل شدن هُل ملایمی به او می‎دهم.
مک فارلند جواب می‎دهد: "به هیچوجه" بعد بازویم را می‎گیرد و با یک فن ماهرانه جودو به سمت در می‎چرخاند و می‎گوید: "خواهش می‎کنم شرمنده‎ام نسازید."
من اصرار می‎کنم: "شما مسن‎ترید" و با کمک دست آزادم و با یک فن خیلی ساده <پیچِ شانه> او را به طرف در می‎کشانم: "بعد از شما، آقای مک فارلند."
"نه ... نه ... اینجا دفتر منه" آقای مک فارلند کمی نفس نفس می‎زد، زیرا فن سگک من باعث مشکل تنفسی در او شده بود. من خودم را برنده می‎دانستم که او ناگهان پشت پائی برایم می‎گیرد، طوریکه من تلو تلو خوردم. اما با گرفتن سریع قالی‎ای که به دیوار آویزان بود دوباره تعادلم را حفظ و از باخت قابل توجه‎ای جلوگیری می‎کنم:
"آقای مک فارلند، من اکیداً ازتون می‎خوام. اول شما."
در اثنای تبادل این حسنِ نیت آستین دست چپ من و شلوار مک فارلند از چند جا پاره شده بود. مدتی نفس نفس‌زنان روبروی هم ایستادیم و حرکت نکردیم. بعد ناگهان مک فارلند با فن جفت‎پا به سمت معده‎ام می‎پرد. من سریع خودم را کنار می‎کشم و او با سر و صدای زیادی درون کمد پرونده‎ها می‎افتد.
بعد با دهانی کف‌آلود بلند می‎شود، صندلی‎ای را برمیدارد، در هوا می‎چرخاند و می‎گوید: "اول شما، سِر!"
من سرم را می‎دزدم و می‎گویم: "بعد از شما، آقای مک فارلند" و بدون آنکه نگاهم را از او بگیرم میله آهنی کنار بخاری دیواری را برمی‎دارم.
صندلی از بالای سرم به پرواز می‎آید. شیشه تابلوی بزرگی از چرچیل خرد می‎شود. من هم چندان خوب نشانه نمی‎گرفتم: پرتاب میله آهنی تنها به شکستن چراغ و تاریک شدن اتاق منجر می‎شود.
از گوشه تاریکی صدای مک فارلند را می‎شنوم که می‎گفت: "بعد از شما سِر. من اینجا صاحب‎خانه‎ام."
من جواب دادم "اما شما مسن‎ترید" و میزی را به سمت جائیکه صدا می‎آمد پرتاب کردم. این بار به هدف می‎خورد. مک فارلند با جیغی که صدای غرغره کردن می‎داد خم می‎شود و به زمین می‎افتد. من از میان ویرانه برجامانده راهی به سوی او باز می‎کنم، بدن بی‌جانش را به سمت کریدور می‎غلتانم.
البته او را قبل از خود به درون اتاق قل می‎دهم. من می‎دانم چگونه باید رفتار کرد.
 
ماجراجوئی زیرزمینی
زمان‎هائی وجود دارند که در آنها حتی معمولی‎ترین فردِ خارجی هم می‎تواند در تماسِ شخصیِ نزدیکی با انگلیسی‎ها قرار گیرد، غالباً بین ساعت چهار و شش بعد از ظهرها، در اثنای ساعات فشار.
در لندن تقریباً هشت میلیون انسان زندگی می‎کنند. هفت و نیم میلیون نفر از این مردم بعد از ظهرها بین ساعت چهار و شش برای رفتن به خانه از وسائل نقلیه عمومی استفاده می‎کنند. این همان دلیلی‎ست که باعث گشته نگارنده این سطور هرگز بعد از ظهرها بین ساعت چهار و شش از وسائل نقلیه عمومی استفاده نکند، بجز در آن پنجشنبه فراموش نشدنی.
البته من و همسرم به خاطر ندیدن صف در کنار پله‎هائی که به سمت ایستگاه مترو می‎رفت گمراه گشتیم.
بنابراین ما فکر کردیم نباید وضع ناجور باشد و از پله‎ها شروع به پائین رفتن کردیم. پائین رسیدیم، و ناگهان با چنان شلوغی‎ای مواجه گشتیم که فوری قصد برگشتن می‎کنیم. اما دیگر این کار ممکن نبود، و از آن پس دیگر هرگونه تأثیر و نفوذی بر تکامل رویدادها را از دست می‎دهیم. وقتی ما با فشار به باجه خرید بلیط رسانده شدیم توانستم با آخرین زحمت کیف پولم را از جیب خارج سازم، اما قرار دادن آن در جیب دیگر برایم امکان نداشت و باید آن را تمام مدت در دست نگاه می‎داشتم. قامتِ عزیزِ همسرم را آخرین بار ناامید و گیرافتاده در میان جمعیت بر روی سکوی راه‎آهن می‎بینم. او چهره شیرینش را به سمت من برگرداند، و من شنیدم که او چیزی می‎گوید، و من فقط قطعاتی از آن را فهمیدم:
"خدانگهدار، معشوق من ... تا ابد از آن تو ... و فراموش نکن ... کلیدها ..."
بعد عاقبت از برابر چشمانم ناپدید می‎گردد.
در حالیکه قطار می‎راند من گاه و بیگاه از پهلو دستۀ یک چتر را در بین دنده‎هایم احساس و فکر می‎کردم که آن را از دسته‎اش می‎شناسم. برای مطمئن شدن باید سرم را برمی‎گرداندم ... اما چگونه؟ آقائی با پالتوی مشگی چنان سینه به سینه‎ام ایستاده بود که حتی بینی‎های ما با هم خواهر و برادر شده بودند. من از یک فاصله حداکثر چهار سانتی متری به چشمانش خیره شدم؛ آنها رنگ آبی آسمانی داشتند، و مردمک‎هایش ناآرام سو سو می‎زدند. نمی‎توانستم تشخیص دهم که چهره‎اش چگونه دیده می‎شود. در سمت چپ خود گاهی متوجه طرحی از کلاه ورزشی‎ای می‎شدم که لبه‎اش خود را به رانم می‎سائید. و از سمت دیگر دسته چتر مذکور قفسه سینه‎ام را سوراخ می‎کرد.
من تصادفاً گفتم: "زن! توئی؟"
پس از سه بار تکرار یک صدای آهسته از سه کیلومتر دورتر به گوشم رسید:
"عزیزترینم ... آره ... فکر کنم که خودم باشم ..."
بنابراین همسرم زنده بود! دست آزادم را  ــ با دست دیگر هنوز کیف پولم را در آغوش گرفته بودم ــ کورمال کورمال به سمتی که صدا آمده بود می‎برم، اما در یک سینه‎بند غریبه گرفتار می‎شود، و من باید از بقیه تحقیق خود دست می‎کشیدم. بر روی یکی از پاهایم ــ من نمی‎دانستم بر روی کدام‎شان، زیرا که از مدت‎ها قبل کنترل پاهایم را از دست داده بودم ــ مرد غریبه‎ای ایستاده بود، و این آزادی حرکتم را محدودتر می‎ساخت. در عوض مردِ چشم آبی روبروئی‎ام هنگام رسیدن قطار به پیچ تندی موفق می‎شود با یک حرکت سریع و ناگهانی بینی‎اش را از بینی‎ام جدا سازد. اما بعد گونه‎هایمان آهسته بهم می‎چسبند و از آن پس در فرمی که انگار دو آرژانتینی با همدیگر تانگو می‎رقصند باقی‌می‎مانند. خوشبختانه شریکِ رقص من ریشش را خوب اصلاح کرده بود. راه‎های ارتباط با همسرم بکلی بسته شده بودند.
تمام اینها اما در برابر بلای جدیدی که تهدیدم می‎کرد رنگ باختند. آمدنش را از چند لحظه پیش احساس می‎کردم. حالا وقوعش نزدیک شده بود و اگر من سریع به دستمالم نمی‎رسیدم اتفاق وحشتناکی رخ می‎داد.
قدرت‎های فوق بشری دست چپم را از خود پُر می‎سازند. با استفاده از یکی از لرزش‎های کوچکِ قطار موفق می‎شوم شریکِ رقصِ تانگوی خود را اندکی از خود دور کرده و دستم را به داخل جیب شلوار برسانم. و این تازه انجام قسمت آسان کار بود. برای اینکه بتوانم دستم را همراه دستمال به سمت بینی‎ام ببرم، به شانس زیادی احتیاج داشتم.
من موفق می‎شوم. مسافری که مأموریت ایستادن روی پایم را داشت در ایستگاه بعدی از قطار پیاده می‎شود و من قسمتی از توانائی مانور دادنم را دوباره بدست می‎آورم. البته فشار جمعیت با حرکت قطار دوباره شروع می‎شود، اما در همان لحظۀ کوتاه من آن آزادی را داشتم که دستمال را حقیقتاً تا سطح بینی بالا ببرم.
فقط میل عطسه کردن در این بین از بین رفته بود.
زندگی اینطوری‎ست.
دستم همراه با دستمال در ارتفاعی که فتح کرده بود، در سمت نیمه چپ یقه پالتویِ مردِ چشم آبی و به صورت مورب در زیر چانه‎ام باقی می‎ماند و شروع به خشک شدن می‎کند.
یک دقیقه دیرتر دستمال از میان انگشتان بی‌حس شده‎ام می‎لغزد و روی زانوهای مرد کلاه ورزشی به سر می‎افتد.
من امکان تماس با مرد را نداشتم و فقط می‎توانستم او را از گوشه چشم راستم صامت تماشا کنم.
او در پیچ بعدی تصادفاً سرش را به پائین خم و دستمال را کشف می‎کند، با این خیال که تکه‎ای از پیراهنش است سعی می‎کند آن را سریع داخل شلوارش کند. طوریکه دیده می‎شد، این کار او را به زحمت و خجالت انداخته بود. پس از لحظه کوتاهی از جا برمی‎خیزد و خودش را در میان جمعیت گم می‎سازد. احتمال دارد که حتی از قطار پیاده شده باشد.
هنگامیکه من به خانه رسیدم، همسرم انتظارم را می‎کشید. ما متوجه می‎شویم که از این ماجراجوئی خطرناک با آسیب‎دیدگی‎های کوچک لباس‎ و سایشِ پوستْ جان به در برده‎ایم.
یک جائی در لندنْ دستمالم در جیبِ شلوار مرد غریبه‎ای غنوده است.
 
خلاصه‎ای از روند یک ترقی سیاسی
«دموکراسی» یعنی «حکومت توسط مردم»، اما حقیقت با این تعریف کاملاً همخوانی ندارد. در اسرائیل، همانند اکثر کشورهای اروپای غربی که از طریق پارلمانی اداره می‎شوندْ مردم حکومت خود را انتخاب نمی‎کنند، بلکه به احزاب خاصی رأی می‎دهند. و این احزاب با تشکیل کمیته انتخاباتی نماینده‎ای را برمی‎گزینند، و این کار بر طبق قانون عرضه و تقاضا انجام می‎گردد و در نتیجه به روی تمام کسانیکه شغل صحیحی نیاموخته‎اند و به این خاطر بعنوان یک سیاستمدار عمل می‎کنند دشت وسیعی می‎گشاید.
 
الیزر گورنیشت نمایده مجلس تا انتخاب گذشته که جناح راستگرای لیکود به رهبری بگین به قدرت رسید یکی از هواداران قابل اطمینان و تقریباً  سرسخت حزب لیکود به شمار می‎آمد. دلیل اینکه مردم مواضع محافظه کارانه‎اش را به زحمت می‎شناختند کاملاً ساده بود: زیرا که مردم خود او را هم  به زحمت می‎شناختند. حتی در عرصه سیاسی هم تعداد اندکی از وجود او با خبر بودند. او فقط یک بار در مجلس نوبت گرفت و بر ضد بیتفاوتی کلی ملی سخنرانی طولانی‎ای کرد، اما سرنوشت می‎خواست که مجلس در این وقت خالی باشد، حتی سخنگوی پارلمان هم خارج شده بود تا سیگار بکشد، و تکنسین‎های تلویزیون هم هنوز در اعتصاب به سر می‎بردند.
هنگامیکه گورنیشت روز بعد در خانۀ حزب لیکود ظاهر گشت ــ مانند همیشه با لباس خوبی بر تن، کت و شلوار تیره، پیراهن سفید، کراواتِ محافظه‎‎کارانه و کاملاً به سبک رهبر محترم حزبش بگین ــ بدشانسی آورد که دبیر کل حزب متوجه او گشت و از همصحبت خود پرسید: "این کیست؟" جواب این بود: "یکی از نمایندگان ما در مجلس. از هفت دوره قبل تا حال در مجلس است. بیشتر از این کسی از او چیزی نمی‎داند."
گورنیشت که تا کنون در ردیف 43 لیستِ انتخابات حزب لیکود قرار داشت برای انتخابات بعدی به ردیف 77 فرستاده می‎شود. چنین به نظر می‎رسید که پایان فعالیت سیاسی‎اش فرا رسیده است.
و بعد جریان سوپ اتفاق می‎افتد.
این اتفاق شب شنبه در رستورانی که گورنیشت با تعدای از همکارانِ دون‌پایه حزبی‎اش مشغول خوردن شام بود رخ می‎دهد. همه، همانطور که آنجا نشسته و مشغول خوردن سوپ مرغ بودند، بخاطر نتیجه آخرین نظرسنجی‎ای که از رشد شانس برنده شدن حزب کارگر حاکم خبر می‎داد خود را شدیداً نگران نشان می‎دادند. یکی از حاضرین برای عوض کردن موضوع از گورنیشت سؤال می‎کند که آیا او هم یک شماره حساب بانکی در خارج از کشور دارد. گورنیشت چنان سخت وحشتزده می‎شود که قاشق از دستش در بشقاب می‎افتد و مقدار کمی سوپ مرغ همراه با دو رشته از ماکارونی بر روی کراوات تر و تمیزش می‎پاشد. تلاش‎هایش برای پاک کردن لکه با دستمال سفره باعث بیشتر پخش شدن لکه می‎گردد. گورنیشت دست از پاک کردن می‎کشد، کراوات را باز می‎کند، آن را در جیب قرار می‎دهد و برای راحتی آخرین دگمه یقه پیراهن سفیدش را باز می‎کند. بعد شروع به خوردن سوپش می‎کند و گهگاهی به اظهارات خصمانه در باره ائتلاف چپ می‎پردازد.
در این لحظه درِ رستوران باز می‎شود. یاکوف اسلوتچکوفس، عضو پارلمان و ستونِ حزب کارگر داخل رستوران می‎گردد، بدنبالش همراهان همیشگی‎اش و چند خبرنگار. در حالیکه او برای یافتن میز خالی‎ای به اطراف می‎نگریست، نگاهش به یقه باز پیراهنی می‎افتد که به الیزر گورنیشت تعلق داشت و در بین بقیه یقه‎های کراوات زده دورا دور او مانند چراغ دریائی می‎درخشید.     
اسلوتچکوفس، آنطور که او نیرنگباز و باتجربه بود، بلافاصله شم بویائی‎اش به کار می‎افتد. یک مرد از راست‎ها با یقه باز، نشانه‎ای از عادات سنتی احزاب چپ ... این چه معنی‎ای می‎تواند بدهد؟ او اول این سؤال را از خود می‎پرسد و بعد از یارانش.
یکی از یارانش می‎گوید: "شاید این گورنیشت آنطور که همه فکر می‎کنند اصلاً محافظه‎کار نباشد.
یک نفر دیگر معتقد بود که حزب لیکود می‎خواهد خودش را خلقی جا بزند.
اسلوتچکوفس می‎گوید: "هیچیک. راست‎ها عصبی شده‎اند. جریان این است. ما باید شعلۀ عصبیتشان را بالاتر ببریم."
و او مستقیم به سمت گورنیشت می‎رود، تا با گفتن خوش‌برخوردانۀ "حالتون چطوره، گورنیِ عزیزم؟" با او دست بدهد.
حاضرین دور میز خیره مانده بودند. آنها نمی‎توانستند معنا و علت این تظاهر به دوستیِ ناگهانی را درک کنند.
گورنیشت هم که مانند بقیه جریان را درک نکرده بود به یک لبخند غیر نافذ بسنده می‎کند.
بعد از رسیدن به خانه، کراواتِ لکه‌دار شده‎اش را ــ هنوز با لبخندی که بر لب داشت ــ به همسرش می‎دهد.
او می‎گوید: "آب‌های ساکت عمیق‎اند"
و همسرش می‎گوید: "و تو دارای دو دست چپ هستی."
این فقط دست‎های او نبودند که با مفهوم "چپ" ارتباط داده شدند. صبح روز بعد ــ خبرنگارانِ حاضر دیروزی گزارش داده بودند ــ روزنامه‎ها از شروع یک نزدیکی ائتلافِ چپ به گورنیشت نماینده پارلمان و از جناح لیکود خبر می‎دادند. پس از آن گورنیشت بیدرنگ از طرف دبیرکل حزبش برای یک گفتگو دعوت می‎شود. بعلاوه این برای اولین بار بعد از تشکیل دولت اسرائیل بود که اصلاً از او دعوت می‎شد. دبیر حزب می‎خواست بداند که این تماس‎ها با چپ‎ها چه معنی می‎دهد.
گورنیشت جواب می‎دهد: "خواهش می‎کنم" و از روی تواضع دو سر کوتاه‎تر می‎شود. "چه تماسی می‎تواند یک کاندیدا با کسی از ردیف 77 داشته باشد؟"
"می‎خواهید بگوئید که شما ردیف خود در لیست انتخاباتمان را بی‌آینده می‎دانید؟"
"بله، کاملاً اینطور است!"
و در یک حمله ناگهانی از اعتماد به نفس آنچه را مایل بود می‎گوید: در باره عجز رهبری حزب، در باره باندهای اقتصادی و در باره تمام کمبودها و اشتباهاتی که اگر مردانی مانند او در جای مناسب در لیستِ انتخاباتی قرار می‎گرفتند دیگر نمی‎توانست وجود داشته باشند. دبیرکل سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید، ببینیم چکار می‎شود کرد.
بعد گورنیشت به اسلوتچکوفس تلفن می‎کند و پیشنهاد یک نشستِ خصوصی می‎دهد. این نشست در خانه اسلوتچکوفس تحت تمام نشانه‎های رازداری و با تأکید بر غیررسمی بودن انجام می‎گیرد. گورنیشت با شلوار کتانی و پیراهن تابستانی یقه باز در این نشست شرکت می‎کند، و این کار مورد رضایت آشکار مهماندارش واقع می‎گردد.
"گورنی، ما همیشه صداقت شما را تحسین می‎کنیم. ما به نگرش ایدئولوژی عملگرایانه شما در ارتباط با کارگران احترام می‎گذاریم."
آنطور که گفته می‎شود، این نشست از همان ابتدا یک گفتگوی سازنده بود. و در یک جو دوستانه.
گورنیشت تأکید می‎کند: "من همیشه یک انسان با آگاهی اجتماعی بوده‎ام. از نظافتچی‎مان بپرسید."
همچنین ارزشگذاری او برای رهبری حزب کارگر متقاعد کننده بود. البته با تمام نقطه نظرات او موافق نبود، اما باید اقرار کرد که او یک شخصیت مهم است. و در انتها می‎گوید: "کاملاً قابل تصور است که من با حرکت از این واقعیت تحت شرایطی به نتایج سیاسی برسم."
اسلوتچ، همانگونه که دوستانش او را می‎نامیدند، فردای آن روز به کمیته مرکزی گزارش داد که شاید بشود اینجا به جناح راست ضربه‎ای وارد کرد.
کمیته مرکزی می‎گوید: "وارد کنید."
دبیرکل حزب لیکود از جریان مطلع می‎گردد، گورنیشت را پیش خود می‎خواند و به او ردیفِ 57 لیستِ انتخابات را پیشنهاد می‎کند، و در عوض باید گورمیشت یک بیانیه واضح در رسانه‎های جمعی به چاپ برساند و در آن به تمام شایعات در باره لاس‌زدن‎هایش با حزب کارگر و در باره تشکیل یک گروه انشعابی متمایل به چپ یکبار برای همیشه نقطه پایان بنشاند.
گورنیشت جواب می‎دهد: "این اصل که آدم اجازه ندارد بخاطر منافع شخصی از اعتقادش بگذرد برایم مقدس است."
"ما هم از مردی که در ردیفِ 40 لیستِ انتخاباتیمان قرار دارد انتظاری بجز این نداریم." و دبیرکل با این کلمات او را مرخص می‎کند.
در این بین روزنامه‎ها بیشتر و مشروحتر در بارۀ نشست مخفیانه در خانه اسلوتچکوفس می‎نویسند. تیترهائی مانند: "آیا گورنیشت باعث انشعاب در لیکود می‎گردد؟" یا "زیگزاگِ گورنیشت به چپ" عاقبت باعث می‎شوند که رهبری حزب به سرکش التیماتوم بدهد: "یا ملاقات‎هایتان را با ائتلاف چپ قطع می‎کنید یا ما باید شما را از محل 23 لیست انتخابتی‎مان حذف کنیم."
حالا عاقبت گورنیشت به یاد دیسیپلین حزبی‎اش می‎افتد، اما این مانع نمی‎گشت که او همچنان با یقه باز در ملاء عام ظاهر نشود و یا وقتی دوستش اسلوتچکوفس را در رستوران و یا جای دیگری می‎دید صمیمانه دست تکان ندهد. آینده سیاسی‎اش مطمئن به نظر می‎رسید.
این احتمال وجود دارد که این اولین مورد در تاریخ پارلمانتاریسم باشد که یک شخصیت سیاسی تحت تأثیر سوپ مرغ سوسیالیست می‎شود.
 
بفرمائید بشینید
دومین و بهترین توصیه به مهاجر جدیدی که به دلیل بعضی از مسائل تکنیکی قادر به پزشک شدن نمی‎گردد کارمندِ دولت شدن است. حقوق یک کارمند اسرائیلی خیلی بالا نیست، اما شغلش به او اجازه استراحت‎های مکرر چای‌نوشی همراه با مکالمات هیجان‎انگیز را می‎دهد، و به همین دلیل است که او اغلب بعنوان روشنفکر در نظر گرفته می‎شود.
چشمگیرترین ویژگیِ کارمندِ دولت اسرائیلی در این است که او حضور ندارد. یعنی: او حضور دارد، اما نه آنجائی که باید باشد. یعنی او در دفتر کارش حضور ندارد. کارمندان دولت غالباً در یک جلسه شرکت دارند. هزاران بهانه برای برگزاری جلسات وجود دارد. بعضی از جلسات دو تا سه روز ادمه پیدا می‎کنند و بعضی دیگر فقط پنج تا شش ساعت. تا این مدت باید آدم انتظار بکشد. بنابراین انتظار می‎کشیم ...

یک روزِ گرمِ تابستانی برنهارد پدر همسرم ــ یک صهیونیستِ قدیمی که تازه به اسرائیل آمده بود ــ یک توصیه‌نامه برای اداره مسکن آمیدار دریافت می‎کند. در نامه آمده بود که یک آپارتمان به او اختصاص دهند و اگر ممکن است قیمت بالاتری از حد معمول حساب نکنند.
به درخواست پدر همسرم به اداره مرکزی آمیدار می‎روم تا کارش را سریع انجام دهم. من به اتاق شماره 314 نزد آقائی به نام حشوان که مسؤل کارم بود فرستاده می‎‏شوم.
اتاق 314 خالی بود. در اتاق کناری به من می‎گویند که آقای حشوان در جلسه‎ای با آقای اشتِرن شرکت دارند و باید دیگر کم کم پیدایشان شود و از من دوستانه می‎خواهند که تا آن موقع در اتاق آقای حشوان بشینم.
من نشستم. من مدتی نشستم. من مدتی به اینسو و آنسوی اتاق راه رفتم. من بار دیگر نشستم. بعد درِ اتاق باز شد. مردی سرش را داخل کرد و پرسید: "حشوان کجاست؟"
من گفتم: "او با اشتِرن در یک جلسه شرکت دارد. بفرمائید بشینید."
چنین به نظر می‎رسید که مرد عجله دارد، زیرا که بدون هیچ حرفی ناپدید می‎گردد. چند دقیقه دیرتر مرد دیگری ظاهر می‎شود، ظاهراً یک کارمند، و نگاهی عصبی به داخل اتاق می‎اندازد.
من دلداریش می‎دهم: "عصبی نباشید. حشوان با اشتِرن در یک جلسه شرکت دارد. اما باید هر آن دوباره برگردد. بفرمائید بشینید."
"وقت ندارم. خواهش می‎کنم وقتی حشوان برگشت بهش بگید که مایِر در یک جلسه اضطراری منتظر اوست. او باید فوری بیاید."
من می‎گویم: "باشه، حتماً"
یک ربع ساعت دیگر هم گذشته بود که دوباره یک کارمند داخل شد و پرسید: "کیرشنِر کجاست؟"
من جواب می‎دهم: "او چند دقیقه پیش اینجا بود. قراره وقتی که حشوان از جلسه اشتِرن برگرده فوری بفرستمش پیش مایر. بفرمائید بشینید."
"ممنون. آیا تصادفاً می‎دانید که آیا او برای پروژه مسکن رامات آرون اقدامی انجام داده یا نه؟"
من می‎گویم: "احتمالش خیلی زیاد است."
"پس من پرونده را همین حالا با خودم می‎برم. اگر او از فاینتوخ پرسید، به او بگوئید که من یک جلسه با مایر دارم."
چند ثانیه بعد کیرشنِر نفس نفس‌زنان جلوی من ایستاده بود:
"پرونده رامات آرون کجاست؟" اگر پرونده فوری پیدا نشه پیرمرد دیوانه می‎شه!"
من بلند می‎گویم: "آه خدای من! همین یک دقیقه پیش فاینتوخ پرونده را نزد پیرمرد برد!"
"و حشوان کجاست؟"
"او هنوز مشغول کنفرانس با اشتِرن است. من اینجا منتظر او هستم."
"بسیار خوب، حالا که اینطور است، پس لطفاً پروژه گُلدبِرگ از داخل پوشه گیفات زرن Givath Seren را به من بدهید!"
من می‎گویم "با کمال میل" و در قفسه‎ها به دنبال پوشه گیفات زِرِن می‎گردم و پروژه گُلدبِرگ را از پوشه بیرون کشیده و به او می‎دهم. پس از لحظه کوتاهی فاینتوخ به داخل اتاق هجوم می‎آورد:
چون دیگر صبرم تمام شده بود بنابراین بی اختیار فریاد کشیدم: "شما اینجا چه کار می‎کنید؟! چرا هنوز در جلسه نیستید؟ آن هم وقتیکه پیرمرد دارای خُلق و خوی خوبی نیست! مگه از خشم و اعتراض خوشتون میاد؟"
"من داشتم می‎رفتم. فقط می‎خواستم طرح گُلدبِرگ را بردارم و با خودم ببرم."
"فاینتوخ، شما حالا چه احتیاجی به طرح گُلدبِرگ دارید؟ من همین حالا آن را در پوشه گیفات زِرِن گذاشتم. یا اینکه باید دوباره از پوشه بیرون بیارم؟ واقعاً که باورکردنی نیست! همه از من سوءاستفاده می‎کنند. و منِ دیوانه هم به همه اجازه می‎دم که از من سوءاستفاده کنند."
فاینتوخ به وضوح دچار سردرگمی شده بود.
او با لکنت و عذرخواهانه می‎گوید: "من پروژه گُلدبِرگ را فقط برای مایر می‎خواستم. راستی شما در باره این طرح چه فکر می‎کنید؟"
"طرح بدی نیست. اما من خیلی مایلم بدانم که پیرمرد در این باره چه فکر می‎کند."
فاینتوخ پرونده را برمی‎دارد تا آن را به مایر بدهد. قبل از رفتن به من می‎گوید که پیرمرد خیلی خوشش خواهد آمد اگر که من لیست مستأجرین احتمالی پروژه مسکن زِکِم را مطالعه و برای اشتِرن یک گزارش در باره آن بنویسم.
من فوری دست به کار می‎شوم.
در حالیکه من لیست را بررسی می‎کردم، فاینتوخ ظاهر می‎شود: باید فوری پیش مایر بری. من زیر لب غر می‎زنم، پرونده‎ها را جمع‎آوری می‎کنم و پیش پیرمرد می‎روم. مایر می‎خواست عقیده مرا در باره کیفیتِ معماری پروژه رامات آرون بشنود. من برایش بطور شفاف توضیح می‎دهم که خانه‎ها خیلی تنگ کنار یکدیگر قرار گرفته‎اند و پنجره‎ها هم کوچکند. کیرشنِر به لکنت می‎افتد و می‎گوید: "ما همیشه از این پنجره‎ها استفاده می‎کنیم." من با عصبانیت جواب می‎دهم: "خیلی بدتر. و این دلیل خوبیه که پروژه به این نحو نمی‎تونه پیش بره."
پیرمرد به من صد در صد حق داد، کیرشنِر را به یک بخش دیگر منتقل (من فکر می‎کردم که او با تنفرش از من انتقام خواهد گرفت) و مأموریت پروژه رامات آرون را به من محول می‎کند. من فوری یک نفر را پیش فاینتوخ می‎فرستم و از او می‎خواهم که گزارش دقیقی در عرض بیست و چهار ساعت تحویلم دهد. بعد دستور آماده کردن ماشینی را می‎دهم و به سمت رامات آرون می‎رانم، با مهندس ساختمان یک صحبت مفصل انجام می‎دهم، نقشه‎ها را بررسی می‎کنم، پیشنهاد اصلاح چند مورد را می‎دهم و یکی از مهندسین سرکش را بدون دادن پول اضافی‎ای اخراج می‎کنم و بعد به سمت دفترم می‎رانم.
آنجا با هیجان فراوانی انتظارم را می‎کشیدند. کیرشنِر که به ترقی سریعِ شغلی من حسادت می‎ورزید در خفا یک کمپینِ وزوز بر ضد من به راه انداخته بود. و وقتی فاینتوخ به سمتم آمد و به من اطلاع داد که اشتِرن شخصاً برای یک جلسه فوری انتظارم را می‎کشد رنگش مانند رنگ جنازه شد.
من گزارش مفصل و محرمانه‎ای در باره وضعیت فعلی پروژه می‎دهم و انتقادی هم از سرعتِ آهسته کار پروژه می‎کنم و در انتها می‎گویم: "اشتِرن، شما باید درک کنید که من بدون قدرت مناسب نمی‎توانم مسؤلیتی به عهده بگیرم."
اشتِرن حرفم را تأیید می‎کند، همه را به یک جلسه اضطراری فرا می‎خواند و به کارمندانش اعلام می‎کند که مرا به معاونت خود برگزیده است. مایِر سعی می‎کند چند نکته نخ‌نما در باره مدت کوتاه خدمتم نقل کند، اما اشتِرن به این فته‎انگیزی‎ها بر ضد من عادت کرده بود، هنگام خداحافظی طوری که همه ببینند دستم را فشرد و طوریکه همه بشنوند به من گفت که به من اعتماد کامل دارد.
وقتی وارد دفترم شدم تا دوباره سریع به پرونده گیفات زِرِن نگاهی بیندازم با مردِ جدیدی مواجه می‎شوم. مایِر او را به من معرفی می‎کند. او آقای حشوان بود. من فوری وظیفه مهمی برای انجام دادن به او سپردم و به او گفتم: "من قطعاً یک هیولا نیستم، اما من کارِ به موقع و وجدانی انجام شده از کارمندانم می‎خواهم. مخصوصاً برایم خیلی مهم است که کارمندانم در ساعات اداری در هیچ جلسه‎ای شرکت نکنند. وگرنه ممکن است که اتفاقات عجیبی رخ دهد."
بعد از آنکه برای پدرزنم یک بلوک آپارتمانی کامل در رامات آرون اختصاص دادم و یک مساعده کوچک هم از حقوقم برداشتمْ کار را تعطیل کردم.
از آن روز به بعد در دفتر مرکزی <آمیدار> کار می‎کنم. ساعات ملاقات با من هر روز از ساعت 11 تا 1 در اتاق 314 است. اگر شما مرا در اتاقم نیافتید، بنابراین باید در یک جلسه شرکت داشته باشم. بفرمائید بشینید.
 
سرگردان در بیت‎المقدس
در اسرائیل بسیاری از چیزها می‎توانند خیلی آسان پیدا شوند، اما خیابان‎ها دارای قاعده دیگرند. خیابان‎هائی وجود دارند که اصلاً دارای نام نیستند، و اگر هم نامی داشته باشند، تابلوئی وجود ندارد که نام خیابان را اعلام کند. دوست من جوسِلِه سعی می‎کند آدرس مسیر رسیدن به خانه‎اش را تقریباً به شرح زیر توضیح دهد:
"شما از میدان موگرابی به سمت ساحل می‎روید، تا اینکه به مردی با ژاکت چرمی که در حال تعمیر موتورش و لعنت فرستادن به دولت است برمی‎خورید. آنجا به سمت چپ می‎پیچید و 22 درخت زیتون را می‎شمرید. در این نقطه بوی تعفن وحشتناکی به مشام شما می‎خورد. آنجا به سمت راست می‎پیچید و دیوارهای سنگی را تا محل لاشۀ یک گربه تعقیب می‎کنید. بعد دوباره به سمت راست بپیچید و تا کتابفروشی یوگسلاوی روبروی سینما بروید، آنجا من منتظر شما می‎مانم، زیرا از آنجا به بعد مسیر کمی پیچیده می‎شود ..."
تقریباً یک چنین چیزی در یک سفر به اورشلیم برایم اتفاق افتاد، سفری که متأسفانه در زمانی انجام گشت که شورای جدید شهر تصمیم گرفته بود خیابان‎های شهر را بخاطر ویژگی مذهبی‎اش از نو نامگذاری کند.
یکی از دوستان خوبم به نام ال‌اوسیوی مرا به اورشلیم دعوت کرده بود، و در واقع بخاطر جشن افتتاح آپارتمان جدیدش. ال‌اوسیوی از پنجاه و پنج سال قبل در این سرزمین زندگی می‎کند. حالا، عاقبت با کمک یک وام بانکی قابل ملاحظه‎ای موفق به کوچ کردن از کلبه چوبی محقرش به یک آپارتمان زیبای یک و نیم اتاقه در مدرنترین منطقه مسکونی اورشلیم که از زمان ترک‎ها وجود داشته است شده بود. او آدرس دقیقش را به من داده بود: خیابان <معشوق محبوب، شماره A5>. این آدرس قبلاً چنین بود: <جولیوس فینکلاشتاین شماره 113>.
من به دوستم ال‌اوسیوی خیلی علاقه دارم و فوری وسائلم را آماده ساختم تا به دعوتش عمل کنم. وقتی به اورشلیم رسیدم از فردی در صف ایستگاه اتوبوس آدرس خیابان معشوق محبوب را پرسیدم.
صف سؤال کرد: "کدام خیابان؟"
من جواب دادم: "معشوق محبوب."
صف یکصدا توضیح داد که چنین خیابانی را نمی‎شناسد و اینکه جای تعجب هم نیست، چون در این اواخر تقریباً نام تمام خیابان‎ها تغییر کرده‎اند.
من به صف امیدواری می‎دهم: "مهم نیست. من تصادفاً می‎دانم که این خیابان قبلاً جولیوس فینکلاشتاین نامیده می‎شده است."
در اینجا مایلم اضافه کنم که یکی از سرگرمی‎های محبوبِ اسرائیلی‎ها پرس و جو در بارۀ خیابان‎هاست. این بازی در خود حاوی متنوعترین عناصر هیجان است که همیشه از نو آدم را بسیار به هیجان می‎آورد. و قبل از هرچیز هرگز آدم نمی‎تواند دقیقاً بداند که چه کسی واقعاً آدرس خیابان را می‎شناسد، سؤال کننده یا سؤال شونده.
یک رویداد روزمره را در نظر بگیریم ... یک مرد به شما می‎رسد و می‎پرسد: "خیابان گُلد‎اشتاین کجاست؟"
"خیابان گُلد‎اشتاین؟ کدام شماره؟"
"شماره 67 طبقه سوم."
"خیابان گُلد‎اشتاین ... خیابان گُلد‎اشتاین ... آن خیابان پهن را می‎بینید؟ بسیار خوب ... خیابان گُلد‎اشتاین اولین خیابانِ سمت چپ آن خیابانِ پهن است."
"آیا دومین خیابان نیست؟"
"برای چی دومین خیابان؟"
"من فکر کردم که شاید دومین خیابان باشد."
"اگر خیابان دوم بود که من به شما می‎گفتم خیابان دومی‎ست. اما گُلد‎اشتاین خیابان اولی‎ست."
"از کجا این را می‎دانید؟"
"منظورتون از اینکه از کجا می‎دانم چیست؟"
"منظورم این است که مگر شما در آن خیابان زندگی می‎کنید؟"
"یکی از دوستان خوبم آنجا زندگی می‎‏کند."
"بابی گروسمَن؟"
"نه. یک مهندس."
"از کجا می‎دانید که بابی گروسمُن مهندس نیست؟"
"ببخشید ... من اصلاً آقای بابی گروسمَن را نمی‎شناسم."
"البته که او را نمی‎شناسید. زیرا که اولین خیابانِ سمت چپ خیابانِ <درخت گلابی> نام دارد و نه خیابان گُلد‎اشتاین."
"بله. درست است. حق با شماست. پس خیابان گُلد‎اشتاین کدام یکی است؟"
"گُلد‎اشتاین ... گُلد‎اشتاین ..." (غریبه‎ای که از شما آدرس را پرسیده است به طور آشکار ذهنش دچار عذاب می‎گردد."
"مستقیم بروید، اولین خیابان به سمت راست بپیچید، و بعد در سومین خیابان به سمت چپ."
شما جواب می‎دهید: "خیلی متشکرم. می‎بخشید به شما زحمت دادم."
مردی که می‎خواست بداند خیابان گُلد‎اشتاین کجاست به شما دوستانه جواب می‎دهد: "خواهش می‎کنم، قابل شما را نداشت."
شما در این بین با برداشتن کلاه از سر تشکر می‎کنید و به سمت خیابان گُلد‎اشتاین به راه می‎افتید: مستقیم، بعد به سمت راست، بعد سومین خیابان به سمت چپ. نفس نفس‌زنان از پله‎های ساختمانِ شماره 67 تا طبقه سوم بالا می‎روید. و ابتدا وقتی که زنگ خانه را به صدا می‎آورید، از خودتان با تعجب می‎پرسید که شما آنجا چکار می‎کنید ...
حالا، برای من تا این حد اتفاق نیفتاد. من حداقل هنوز می‎دانستم که خیابان معشوق محبوب قبلاً جولیوس فینکلاشتاین نامیده می‎شده است.
مردی که با یک چمدان در صف ایستاده بود پرسید: "پس چرا این را از اول نگفتید؟ خیابان جولیوس فینکلاشتاین خیابان <سیاه سرفه> را که حالا اسم دیگری دارد قطع می‎کند."
"کدام اتوبوس را باید سوار شوم؟"
"اتوبوس شماره 37"
من سوار اتوبوس شماره 37 می‎شوم. بعد از نیمساعت از راننده می‎پرسم:
"حالا باید پیاده بشوم؟"
راننده بر سرم فریاد می‎کشد: "صبر کنید تا من نگهدارم! همیشه این عجله، همیشه این عجله ..."
تازه بعد از پیاده شدن از اتوبوس متوجه می‎شوم که به راننده اصلاً نگفته بودم می‎خواهم کجا پیاده شوم. خیلی شرم‎آور بود. و خیابان هم از انسان خالی بود. خوشبختانه یک زباله‌جمع‎کن ظاهر می‎شود و قویاً به من اطمینان می‎دهد که خیابان سیاه سرفه که به تازگی خیابان <بیوه تنها> نامیده می‎شود، بعد از اولین پیچ سمت چپ، بعد دوبار پیچ سمت راست، بعد یک بار دیگر به راست، و بعد سومین خیابان سمت چپ است.
من از چند رهگذر دیگر هم سؤال کردم و بعد از فقط چند دقیقه چهل تا چهل و پنج <چپ>، تقریباً به همین اندازه <راست> و بیست <مستقیم> جمع‎آوری کردم. با توجه به شروع سریع تاریک شدن هوا این یک بازدهی بسیار خوبی بود.
پس از مدتی سرگردانی به خیابانی می‎رسم که با میانگین مرکز هندسی اطلاعاتی که به من داده شده بود مطابقت می‎کرد. بدبختی این بود که نام خیابان در هیچ‌جا نوشته نشده بود و تابلوئی وجود نداشت و از رهگذرانی که با عجله عبور می‎کردند کسی نمی‎ایستاد تا جواب سؤالم را بدهد. شانسی زنگ اولین طبقه یک آپارتمان را می‎زنم و از مردی که در را باز کرد ‎پرسیدم آیا تصادفاً نام این خیابان را می‎شناسد. او جواب داد که خیابان باید یک نام عبری داشته باشد و او آن را نمی‎فهمد، چون او فقط انگلیسی صحبت می‎کند. دختر کوچکش برعکس می‎دانست که کسی نام این خیابان را یک بار نوشته بوده است، اما در این لحظه متأسفانه خانه نمی‎باشد.
خانه را آزرده‌خاطر ترک می‎کنم. در این وقت یک ماشین آتشنشانی از آنجا می‎گذشت، سرعتش را کم می‎کند، و راننده با فریاد از من می‎پرسد که آیا او اینجا در خیابان <حافظ برادرم> است که قبلاً خیابان <ایگناتس روباه> نامیده می‎شده است؟ من به نرمی فریاد می‎کشم: "سمت چپ" بعد یک نامه‎رسان جلویم را می‎گیرد و از من می‎پرسد که چگونه می‎تواند از بهترین راه به خیابان <نخ و جوالدوز> برسد که جدیداً به خیابان <سامسون بیابان‎گرد> تغییر کرده، اما این نام را هم به علت طولانی بودن تغییر داده بودند.
من اطلاعات دقیقی به او می‎دهم و از او آدرس خیابان معشوق محبوب را پرسیدم. نامه رسان خیلی زیاد به من تبریک گفت: "شما شانس دارید. من این خیابان را واقعاً می‎شناسم. دومین خیابان سمت راست، اما نام آن حالا خیابان <امید واهی>ست."
خوشحالی‎ام وقتی که خیابان <امید واهی> را پیدا کردم غیرقابل وصف بود. اما البته خانه A5 را نتوانستم پیدا کنم. من اصلاً هیچ پلاک خانه‎ای ندیدم. من اسقف لرزانی را پیدا می‎کنم، اما او هم نمی‎دانست که خانه شماره A5 کجاست، اما این اطلاع قابل تشکر را به من می‎دهد که شماره می‎تواند بدون A و فقط 5 باشد، زیرا حزب ماپای همه‌جا روی حروف A را رنگ مالیده است.
تقریباً نیمه‌شب شده بود و من هنوز در پی شکار نمره‎ها بودم. عاقبت بر بالاترین قسمت دیوار ملکیْ تابلوئی که قادر به خواندنش نبودم می‎بینم. من ماشین آتشنشانی را که دوباره با سرعت در حال عبور بود متوقف می‎سازم، یک نردبان قرض می‎گیرم و از آن بالا می‎روم. بر روی تابلو نوشته شده بود: "182-351-561-K.G" اما این به من کمکی نمی‎کرد.
مرد مهربانی که در دیروقتِ شب به خانه بازمی‎گشت به من اطلاع داد که آخرین خانۀ این خیابان دارای شماره 198 است: "تنها کاری که لازم است شما انجام دهید این است که از آنجا خانه‎ها را بشمارید تا به خانه شماره 5 برسید، و لازم هم نیست بخاطر انجام این کار خجالت بکشید، زیرا خود من هم وقتی بخواهم بدانم که شماره خانه‎ام چیست گاهی این کار را می‎کنم."
من به پندش عمل می‎کنم، از شماره 198 رو به پائین خانه‎ها را شمرده و با امید فراوان زنگ خانه‎ای که حالا جلویش ایستاده بودم را به صدا می‎آورم. پیرزنی در را باز می‎کند و می‎گوید: "نه، اینجا خانه شماره 202 است." به این سؤال که آیا احتمال دارد بتواند این خانه شماره‎اش 5 باشد با صبوری توضیح می‎دهد: به هیچوجه نمی‎تواند چنین باشد، و در تمام این خیابان شماره فرد وجود ندارند، زیرا که اداره برنامه‌ریزی شهر فقط شماره‎های زوج را برای هر دو سمت خیابان به کار برده است، طوری که حالا در این خیابان از هر شماره‎ای دو خانه وجود دارد، بجز دو شماره 32 و 66 که آنها هم خانه‎هائی‎اند که در انتهای شهر قرار دارند، در خیابانی که نام قبلی‎اش جولیوس فینکلاشتاین بود و امروز آن را خیابان سیاه سرفه می‎نامند.
من آه می‎کشم: "آه خدای من. این خیابانی‎ست که من جستجو می‎کنم. من مطمئنم که اینجا همان خیابان سیاه سرفه است."
پیرزن با انرژی تمام سرش را تکان می‎دهد: "نه، نه. این خیابان فردا به خیابان <مسئله غامض> تغییر نام خواهد داد، ولی حالا اسمش خیابان <سر شویدی است>."
"عجیبه. پس چرا همه مردم به من گفتند که نام خیابان امید واهی است؟"
"پس چه کار می‎توانستند بکنند؟ شاید باید با شما نزاع می‎کردند؟"
و با این حرف ساحرۀ پیر داخل قلعه‎اش ناپدید می‎گردد.
یک بار دیگر ماشین آتشنشانی با آژیری که تا آخرین حد بالا کشیده شده بود از راه می‎رسد و در انتهای خیابان توقف می‎کند و شلنگ‎های آب را به سمت خانه‎ای می‎گیرد. از کنجکاوی نزدیکتر می‎روم و بیدرنگ یکی از آتشنشانان می‎پرسد که آیا این خانه همان خانه شماره 107 در خیابان <حافظ برادرم> می‎باشد که در آن آتشسوزی رخ داده است.
من جواب می‎دهم: "نه. آنجا که شما آب می‎پاشید خانه شماره 102 سمت راستی خیابانی‎ست که قبلاً <مسئله غامض> نامیده می‎شد."
آتشنشانان چند لعنت خشن می‎دهند، نردبان‎ها و شلنگ‎ها را جمع می‎کنند و از آنجا می‎روند.
من هنوز خود را در میان شب می‎کشیدم. در برابر چشمان معنویم، خسته آنطور که آنها بودند، چهره ملامتبار ال‌اوسیوی ظاهر می‎گردد. خشم و یأس در من شروع به غوغا می‎کنند. با عصبانیت شانه مردی را که به سمتم آمده بود می‎گیرم و در چهره کریه‎اش فریاد می‎زنم:
"تو جانور بد بو، خیابان <معشوق محبوب> کجاست؟!"
لژیونر جواب می‎دهد: "الله اکبر."
به این ترتیب به اسارت عرب‎ها درمی‎آیم. کمیسیون آتش‌بس بلافاصله برای آزاد ساختنم اقدامات لازم را به عمل می‎آورد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر