دفتر خاطرات یک موشکاف.


<دفتر خاطرات یک موشکاف> از افرائیم کیشون را در مرداد سال ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

خرید ماشین دست‎دوم در آمریکا
آنچه نباید اتفاق می‎افتاد رخ داد. در یک صبح فاجعه‎آمیز تصمیم گرفتم برای خود یک موقعیت‎ـ‎دست‎دومِ اجتماعی خریداری کنم و پیش یک فروشنده ماشین دست‎دوم به نام <اسمایلینگ جو> (که ترجمه آن به <جوزف خندان> به کلی ناکافیست) رفتم. اسمایلینگ جو هر روز چند کیلومتر مربع فضای تبلیغاتی روزنامه‎ها را مورد استفاده قرار می‎داد و مشتاقانه از ششصد ماشین دست‎دومِ خود ستایش می‎کرد. او مردی جوان، قوی، بشاش و پُر شور بود، و وقتی شنید که من از اسرائیل می‎آیمْ دیگر شور و شوقش هیچ مرزی را نمی‎شناخت. خودِ او، همانطور که خودش تأکید کرد یهودی نبود، اما یک دوست داشت که فینکِلاشتاین یا چیزی شبیه به آن نامیده می‎شد و این برایش کافی بود.
اسمایلینگ جو شخصاً بیست ماشین دست‎دومش را نشانم داد و هرکدام از آنها را با شور و شوق ستود. هنگامیکه من از بقیۀ 580 ماشین از او پرسیدم، برایم محرمانه زمزمه کرد که آنها برای مهمان‎های مشهور از خاور نزدیک ــ بنابراین برای امثال من و پادشاه ابن سعود ــ در یک ملک مخفی پارک شده‎اند.
اسمایلینگ جو گفت: "فقط پنج دقیقه با اینجا فاصله دارد. بفرمائید برویم آنجا." و مرا دعوت به سوار شدن در ماشین خود کرد.
بعد از تقریباً یک ساعت و نیم رانندگی از او پرسیدم، پس جریان پنج دقیقه چه شد. اسمایلینگ جو با خندۀ غرانی برایم اعتراف کرد که منظورش از پنج دقیقه با هواپیمای مافوق صوت بوده و حالا واقعاً ده دقیقه بیشتر تا مقصد نمانده است.
غروب در حال گستردن خود بود. بیابانی که ما از میانش می‎راندیم تمام ویژگی‎های گیاهان نیمه‎گرمسیری را نشان می‎داد. با این حال ما قبل از تاریک شدنِ کامل هوا به آریزونا رسیدیم. بر روی ملک مخفی که به راحتی قابل دیدن بود 9 ماشین دست‎دوم قرار داشت.
من پرسیدم: "پس ماشین‎های دیگر کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو پوزخندی ‎زد: "فروخته شدند. ماشین‎ها مانند نانِ سفیدِ کوچک داغی فوری به فروش می‎رسند. امروز صبح اینجا پانصد ماشین پارک بود. اگر راستش را بخواهید اصلاً مشتاق فروش بقیه ماشین‎ها نیستم. من در هر حال با پول نمی‎توانم هیچکاری انجام بدهم."
بی‌اختیار این سؤال به لبانم نشست، که پس چرا او مرا به اینجا آورده است.
اسمایلینگ جو یک بار دیگر پوزخند ‎زد و گفت که پول برایش اهمیتی ندارد.
خیلی مهم‎تر از پول داشتنِ آوازۀ خوب است، "انصاف و صداقت" شعار ماست.
من در این بین از ماشین‎ها بازدید کردم و خوشبختانه یک شورولت خوب نگاه داشته شده را کشف کردم، با توجه به گچ‎نوشته بر روی شیشه جلو، قیمت ماشین فقط 299 دلار و 99 سنت بود.
من گفتم: "از این ماشین خوشم آمده. من این ماشین را می‎خواهم."
اسمایلینگ جو پنجه‎اش را به نشانه تأیید روی شانه‎ام گذاشت: "پسر، پسر! به این می‎گن یک چشم مطمئن! نگاه کن ... و بهترین ماشینم را می‎خواهد! البته این ماشین به فرماندارِ رو به ترقیِ این ناحیه فروخته شده ... اما اگر من با این کار می‎تونم شما را خوشحال کنم، باشه، پس 400 دلار بشمارید و بذارید رو میز و شورولت مال شماست."
"چرا 400؟ اینجا کاملاً واضح 299 دلار و 99 سنت نوشته شده؟"
"قیمت لیست، پسرم. بدون چرخ‎ها. اگر می‎خواهید برای 299 دلار و 99 سنت ماشینی بدون چرخ داشته باشید ... من با آن مخالفتی ندارم. اما فراموش نکنید که شورولت یکی از گران‎ترین ماشین‎ها در آمریکاست."
من بدون حرف به چراغ‎های نئونِ تبلیغاتی کنار در ورودی اشاره کردم: "شورولت ... ارزان‎ترین ماشین آمریکا!"
اسمایلینگ جو نه آرامش و نه پوزخندش را از دست داد:
"امروز دیگر چه کسی به چراغ نئون اهمیت می‎دهد؟ مدت‎هاست که منسوخ شده است!"
من در این بین از همه سمت ماشین را بررسی کردم و بیشتر و بیشتر آن را مورد سلیقه‎ام یافتم.
من گفتم: "اوکی. می‌خرمش."
اسمایلیگ جو با حرارت دستم را فشرد: "عالیه! شما شیطان خوش اقبالی هستید! قبل از اینکه تصمیمم عوض بشه سریع بپردازید! شما این ماشین را با 500 دلار سود می‎تونید دوباره بفروشید."
من گفتم: "شیطان خوش‌شانس خودتونید. کلیدها کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو در حال دادن کلیدها پوزخند زد: "آیا چیزی از کلاژ اتوماتیک شنیدید؟ فرمان را هم می‎تونید با انگشت تا آخر بچرخونید."
من سعی کردم فرمان را با انگشت بچرخانم، اما وقتی متوجه گشتم که انگشت در حال دو قسمت شدن است فوراً از این کار دست کشیدم.
اسمایلینگ جو فاتحانه: "می‎بینید، اصلاً تکون نمی‎خوره. مانند فولاد محکمه. باید موتور ده سیلندری رو ببینید! پسر، پسر!"
من کاپوت را بالا زدم و توانستم فقط شش سیلندر بشمرم.
اسمایلینگ جو با شوق گفت: "درسته، معنی‎اش اما فقط صرفه‎جوئی در بنزین است! و استارت اتوماتیک!"
من بدون زحمت به او نشان دادم که استارت به هیچوجه اتوماتیک نیست، بلکه باید با زحمت زیاد و با دست انجام گیرد. اسمایلینگ جو دوباره به من بخاطر شکاری که کردم تبریک گفت. استارت اتوماتیک مهم نیست و در مدل‎های جدید هم دیگر به کار گرفته نمی‎شوند.
"فکر می‎کنید که من به شما ماشین بدی می‎فروشم؟ من به شما؟ یک یهودی به یهودی دیگر؟ شما خود را در ماشین مانند پادشاهی حس خواهید کرد! و وقتی بخواهید موزیک گوش کنید فقط احتیاج دارید پیچ رادیو را بچرخونید."
اسمایلینگ جو پیچ رادیو را به من نشان داد و آن را چرخاند. فوری شیشه‎پاکن‎ها شروع به حرکت کردند.
اسمایلینگ جو سعادتمندانه پرسید: "کی دیگه به رادیو احتیاج داره؟ مگه رادیو چه چیز مهمی پخش می‎کنه؟ تمام روز موزیک. کاملاً غیرضروری. خیلی مهمتر اما این است که شما عالیترین صندلی راننده را دارید و می‎تونید حتی عقب و جلو هم بکشیدش."
من سعی کردم صندلی را حرکت دهم ــ و صندلی به جلو و عقب حرکت کرد. من یک بار دیگر این کار را تکرار کردم. چرا اسمایلینگ جو گفت که صندلی را می‎شود به جلو و عقب حرکت داد؟ این مشکوک است. من یک بررسی اساسی از ماشین انجام می‎دهم ــ تقریباً مانند ماشین نو دیده می‎گشت.
اسمایلینگ جو پوزخند می‎زند: "درست مثل ماشین‎های نو دیده می‎شه. بیشتر از 17000 مایل نرفته."
این غیرممکن بود. من نگاهی به درجه می‎اندازم. عدد 3000 مایل را نشان می‎داد. بی‌اعتمادی من بیشتر می‎شود:
"پس چرا فقط 3000 نشان می‎دهد؟"
"توضیحش ساده است. صاحب قبلی ماشین یک نگهبان برج فانوس دریائی بوده که فقط می‎تونست به دور برج براند."
حالا دیگر کافیم شده بود. اگر تکنیک فروش اسمایلینگ جو را درست فهمیده باشم، باید ماشین پس از چند صد متر راندن از هم جدا شود.
من گفتم: "خوب. پس ما متأسفانه نمی‎تونیم با هم معامله کنیم. من اجازه نمی‎دم که کسی فریبم دهد."
"هر طور که مایلید."
برای اولین بار پوزخند از چهرۀ اسمایلینگ جو از بین رفت.
"من چطور می‎تونم به خانه برگردم؟"
"با ماشین؟"
"نه، پیاده."
"مستقیم به طرف شرق، دوست من، مستقیم به طرف شرق ..."
من فکر کردم: وقتی اسمایلینگ جو <شرق> می‎گوید، باید احتمالاً <غرب> درست باشد. اما چون به برعکس شهادت دادنش هم نمی‎شود اطمینان کرد بنابراین از سمت جنوب رفتن بهتر است.
در مسیر راه از سمت شمال از میان زمین‎های کشاورزی حاصلخیزی گذشتم، از جنگل‎هائی با رودخانه‎ها و آبشارها رد شدم ... و با این حال به خانه رسیدم. همسایه‎ام در سربالائی رو به خانه به من کمک کرد و به اطلاعم رساند (متأسفانه دیر) که آدم در آمریکا برای خرید ماشین دست‎دوم باید حتماً با ماشین خودش برود.
 
مادربزرگ رقاص
اکثر بازدیدکنندگان خارجی تصور کاملاً اشتباهی از این کلان شهر درخشنده دارند. برای آنها پاریس مترادف است با عشق و گناه، با یک شبکه تارعنکبوتی از خیابان‎های فرعی و تنگ، جائیکه در کاباره‎های شرجی و نیمه‌تاریک رودخانه‎ای از شامپاین جاریست و رقاصانِ عریان با موسیقی هیجان‎انگیز تمام شب تولید تمایلات عشق‎ورزی می‎کنند.
حالا، یک پاریسِ دیگر هم وجود دارد!
شاید این پاریسِ دیگر کمتر شرجی و کمتر تنگ باشد، اما کسی که به خود زحمت جستجوی آن را بدهد، پاداش خوبی بدست خواهد آورد. در این پاریسِ دیگر ــ پاریس حقیقی، پاریس جاودانه ــ فروشندگانِ خیابانی زیر گوشَت نجواکنان <تصاویر لخت هنری> برای فروش عرضه نمی‎کنند، مردانی وجود ندارند که غریبه‎های ساده‎لو را به کاباره‎های نیمه‌تاریک بکشانند. نه هیچ اثری از ابری از دود و رودی از شامپاین دیده می‎شود و نه از رقص بی‎ارزش استریپ‌تیز. نه! اینجا، در این پاریسِ دیگر، مکان‎های هنری مجلل با اتاق‎های مبله لوکس مخصوص تماشاچیان وجود دارند، جائیکه خارجی‎ها راحت در صندلی‎های راحتی خوش‌فُرم می‎نشینند، در حالیکه رقاصه‎های برهنه با همراهی موسیقیِ جازِ هیجان‎انگیزی تمام شب تمایلات عشق‎ورزی تولید می‎کنند.
آنچه که حالا می‎خواهم گزارش دهم، از همان پاریسِ دیگر است.
معجزه رخ داد: ما دو بلیط برای <نمایش موزیکالِ ماموت> که بلیط‎هایش سال‎هاست پیش‌فروش شده‎اند بدست آوردیم. یک توریست از آمریکای لاتین می‎بایست در آخرین لحظه بلیط خود را پس بدهد و به خانه بازگردد، زیرا که تاریخ شب نمایش با تاریخ همه‌ماهۀ کودتا در کشورش همزمان شده بود. و این باعث شد تا من و همسرم در ردیف اول بنشینیم، درست در زیر پای دختران زیبا و با بهترین موقعیت برای دیدن صحنه نمایش و تجهیزات آن و ریزه‎کاری‎های حرکات رقاصان (لباس‎های رنگارنگ وجود نداشت). دخترها مشغول بودند تا تصاویر زنده‎ای از کاراکتر تاریخی نشان دهند، از تاریخ کلی انسان و از تاریخ آفرینشِ خود ما؛ برای مثال یودیت و هولوفِرنِس، یوزف و برادرانش، همسر پوتیفار و رقص چادرِ سالومه. این برایمان تحسین بحساب می‎آمد و عزت نفس‎مان را بالا برد. حتی صداهای "بشینید!" که از پشتِ سرمان می‎آمد هم نتوانست ما را به نشستن وادارد. ما اصلاً نمی‎دانستیم که تاریخ اسرائیل اینچنین پر زرق و برق بوده است.
و بعد مادربزرگ فرود می‎آید ...
او در قفس طلائی معلقی که طرحش را خود او ریخته بود توسط طنابی از سکوی بالای صحنه نمایشِ معروف‎ترین سالنِ موسیقی به روی صحنه پائین می‎آید، و تمام افراد در گروه‎بندی زیبائی دست‎هایشان را به سمت او دراز کرده بودند، عده‎ای از آنها زانو زده، عده‎ای بر روی نوک انگشتان پا ایستاده و به همراهی موسیقی پُر شکوهی که به تدریج بلندتر می‎گشت متن فوق را مدام تکرار می‎‎‎‎کردند: "او می‎آید، او اینجاست، زیباترین زن جهان!" او جوراب شلواری مشبک سیاه رنگی بر پا و لباس چسبانی از پوست ببر بر تن داشت، تاجی از موی بور بافته شده، مژه‎های دراز و تابدار، دندان‎های سفید و براق و یک دکولته خیلی باز که تمام وسیله دلربائی 70 ساله‎اش را نمایش می‎داد. (بهترین همسر جهان حتی سن او را 71 تخمین می‎زد، البته فقط نجواکنان در گوش من.)
برای اینکه اینجا سوءتفاهمی پیش نیاید: مفهوم "مادربزرگ" برای من مقدس است. به عقیده من مادربزرگ یک مأموریت بسیار مهم در خانواده دارد، چه بعنوان پرستار بچه و یا مدیریت دستورالعمل‎های قدیمی و پُر افتخار پخت غذا که بدون این مادربزرگان حتماً فراموش می‎گشتند. مادربزرگ‎ها، به اختصار، می‎توانند همیشه روی عشق و احترام من حساب کنند. شاید به این دلیل باشد که من وقتی مادربزرگی معلق در هوا ناگهان به روی صحنه فرود می‎آید و در زیر نور نافذ نورافکن‎ها خود را به جمعیت شگفتزده عرضه می‎سازد چنین واکنش حساسی از خود نشان می‎دهم. بعلاوه این مادربزرگِ ویژه فقط چیزی مانند یک نمره در برنامه شبانه نبود، بلکه ستاره نمایش بود، خواننده الهی اپرا، هنرمندی همه جانبه و غیرقابل قیاس، مکان متبرکه ملی. براستی که صدایش هنوز هم می‎توانست به رقابت بپردازد. اما مادربزرگ می‎خواست مهارت‎های رقص خود را هم بی‌چون و چرا به نمایش بگذارد، دیگر به بقیه اجازه به جلوی صحنه آمدن را نمی‎داد، به اطراف جست و خیز می‎کرد، روی سر خود می‎ایستاد و با پاهایش پادوچرخه‎ای می‎زد، جوک‎های دوپهلو تعریف می‎کرد و رفتارش کلاً طوری بود که مادربزرگ‎ها نباید داشته باشند. یا همسر مدیر آنجا بود و یا اینکه باید رابطه‎ای عالی با سندیکای هنرمندان داشته باشد.
اما با این حال بزودی کشف کردم که او رتبه برجسته خود را مدیون شرایط دیگری‎ست: مدیون بر قرار ساختن <رابطه استادانه با تماشاچی>. این همان چیزی بود که نمی‎توانست کسی آن را تقلید کند. این کار در تملک او بود. آن نوعی که او میکروفون را در دست نگاه می‎داشت ... آنطور که او از روی صحنه پائین می‎آمد و پیش تماشاگران می‎رفت ... طوریکه از نرده پله‎های اطراف صحنه نمایش به پائین لیز می‎خورد ... و آن فرمی که او در نزد تماشاچی خارجی توقف می‎کرد و با او چند کلمه به زبان مادریش حرف می‎زد ... آن شوخی‎های بامزه و یا پیشنهادهای لغزانِ هنگام رد شدن از کنار تماشاچیان ... آنطور که او سر طاس مردی را می‎بوسید ... همه اینها منحصر به فرد بودند.
او در آن شب در مرحله‎ای از نمایش سه تماشاچی مرد را انتخاب کرده بود، یک آمریکائی به بلندی یک درخت، یک اسپانیائی تقریباً قد کوتاه و یک ایتالیائی فربه. او پس از غلبه کردن بر مخالفتِ آن سه مرد آنها را به روی صحنه کشید، جائیکه آنها از طرف دختران خندانی بدرقه گشتند، مادربزرگ دستش را بر روی باسن پوشیده از پوست ببرش قرار داد، نگاهش را در سالن چرخاند و اعلام کرد:
"من هنوز به یک مرد احتیاج دارم!"
بدون خودستائی کردن از خود، اجازه دارم که بگویم دفعات زیادی در موقعیت‎های خطرناک قرار گرفته‎ام. من از چندین اردوگاه اسرای جنگی گریخته‎ام، در جنگ آزادیخواهانه شرکت داشتم و یک بار حتی در کنگره صلح <لیگ تفاهم بین‎‏المللی> شرکت کردم. اما هرگز در زندگی مانند آن لحظه که مادربزرگ نگاهش را به صندلی من در ردیف اول هدایت کرد به چنین ترسی دچار نشده بودم. وحشتناک بود. چهره‎ام به ترتیب قرمز و آبی شد، خودم را مچاله کردم و ناامیدانه بدنبال حمایت می‎گشتم. مانند برق دردآورترین خاطراتِ کودکیِ ناشادم از برابر چشمانم عبور کردند.
ماری که با او ازدواج کرده‎ام در کنارم فیشی می‎کند: "عالی شد ... داره برای بردنت میاد!"
لحظه‎ای بعد مادربزرگ جلوی من قرار داشت. من نمازی به آسمان می‎فرستم، اما در این وقت او خودش را روی من خم می‎کند، و از میان شکافِ عرضیِ چهرۀ سخت ترسناکش می‎پرسد:
"از کجا می‎آئی، کوچلوی من؟"
من خودم را در صندلی فرو می‎کنم و ساکت می‎مانم. من که موظف نیستم سؤال به زبان فرانسوی را متوجه شوم.
بجای من مارِ کنار دستی‎ام در حالیکه نگاه جانور هزار چشم تماشاگران از هر سو در من فرو می‎رفت خوانا و بلند جواب می‎دهد: "او از اسرائیل می‎آید."
مادربزرگ باسنش را می‎جنباند و با لذت تکرار می‎کند: "اسرائیل. اوه لا لا. شالوم." و بازویش را دور من می‎پیچد.
در این لحظه علل مذهبی رنسانس که ما امروز تجربه می‎کنیم را درک می‎کنم. انسان تنها است. او در وسط یک محیط خصمانه تنها و بی‌یاور است. او احتیاج به موجودی والاتر دارد که به او باور کند، که در کنارش خود را در برابر خطرات زندگی در امان پندارد. من بدون دفاع بودم و این مردم تنها مرا در بند داشتند.
مادربزرگ با دستان سالخورده و پُر از رگ‎های آبی رنگش به مار اشاره می‎کند و می‎پرسد:
"خانم شماست؟"
من همچنان سکوت می‎کنم، اما مار سرش را به علامت تأیید تکان می‎دهد. بعد مادربزرگ می‎خواست بداند که آیا مادام حسود است.
من به زبان عبری زمزمه کردم: "دست از این مسخره‌بازی بردار و برو به خانه. نوه‎های رها گشته‎ات منتظرند. آنها بخاطر نان فریاد می‎کشند. نگران من نباش و برو ..."
با تشنج سعی می‎کردم خودم را از دست ورزیده‎اش نجات دهم. اما این کار فقط آبی بود که به آسیابِ زهوار در رفته ریخته می‎شد. در میان دست زدن طوفانی تماشاگران مرا به درون صندلی هُل داد و به روش فرانسویِ شیک و بی‎نظری خودش را روی زانویم انداخت. من مایلم از شرح مفصل این جریان صرفنظر کنم. مادربزرگ انگار که این کار برایم کافی نبوده است سرِ به شدت مقاوم مرا به دکولته‎اش فشرد و با صدای زیر و گرفته پرسید: "آیا می‎تونی خوب ببینی، کوچلوی من؟"
من به زحمت گفتم: "من چیز زشتی می‎بینم" و باید با سرفه‎ای که بخاطر به هوا بلند شدن پودرها به آن دچار شده بودم بجنگم. "از زانویم برید پائین یا اینکه برای کمک خواستن فریاد می‎کشم ..."
مادربزرگ با گفتن: "آه، شِری!" استخوان‎های شکنندۀ خود را از روی زانویم بلند می‎کند، بینی‎ام را می‎بوسد و می‎خواست مرا به طرف صحنه بکشاند. در این کار ثابت کرد که قدرت بدنی فراوانی دارد. من این را از دستم که لبه صندلی را چسبیده بود و مرتب بازتر می‎شد متوجه گشتم.
او پوزخندی می‎زند و با حرکت سر از ارکستر خواست یک کَن‎ـ‎کَنِ بانشاط بنوازند، در حالی که در پشت سرم بهترین همسر جهان مزورانه به من دلداری می‎داد:
"شوخی را خراب نکن، افرائیم! او منظور بدی ندارد! همه آماده بازی کوچکی‎اند، فقط تو نه!"
در این ضمن مادربزرگ با دستان ماهرش انگشتانم را از لبه صندلی گشود؛ یکی بعد از دیگری. تماشاگران شادی می‎کردند. اما من هنوز خود را شکست‌خورده نمی‎دانستم. من در زیر صندلی یک میله آهنی کشف می‎کنم و توانستم پایم را به آن گیر دهم و نفس نفس زنان بگویم: "گمشو، جادوگر پیر. من تو را دوست ندارم."
مادربزرگ نجوا کنان می‎گوید: "عزیزم" و مرا با گرفتن سریع کمرم نیمه‌بلند و به روی صحنه هدایت می‎کند.
آنچه بعد اتفاق می‎افتد را فقط بصورت تیره در یاد دارم. بنا به گزارش همسرم من خسته و عصبانی آنجا ایستاده بودم، با دهانی باز و دستانی آویزان، در کنار بقیه قربانی‎هایِ دیگر مادربزرگ، و اجازه دادم دختری یک کلاه قیفی با یک پَر قرمز رنگ روی سرم بگذارد و بعد در حالیکه مادربزرگ ریتم چا‎ـ‎چا‎ـ‎چا را با دست زدن همراهی می‎کرد من شروع به رقصیدن کردم.
هنگامیکه من دوباره به سر جای خود برگشتم، بهترین همسر جهان خیلی غیردوستانه بدرقه‎ام کرد و گفت: "من بخاطر تو خجالت می‎کشم. چرا گذاشتی که از تو یک دلقک بسازند؟"
بعد از چند روز توانستم تخت بیماری را ترک کنم و کمی به قدمزدن بپردازم. روزی بر حسب تصادف یک دوست متخصص رقص ملی از اسرائیل را می‎بینم. در حین گفتگو من از مادربزرگ هم صحبت کردم.
دوستم لبخندی می‎زند: "بله، او را می‎شناسم. ده‌ها سال است که با همین شگرد پیش می‎رود. از میان تماشاچیان چند توریست را روی صحنه می‎آورد و آنها را وادار به رقصیدن می‎کند. تماشاگران اما نمی‎دانند که آنها سیاهی‌لشگرند و از او پول می‎گیرند."
من می‎پرسم: "کی؟ چه کسی چه کاره است؟"
"آن به اصطلاح توریست‎ها. آنها به این کار اختصاص داده می‎شوند. اینکه یک تماشاچی حقیقی گول این مزخرف‎بازی را بخورد خیلی به ندرت رخ می‎دهد. اما چرا سؤال می‎کنی؟ به من نگو که تو را مجاب به این کار کرد!"
با یک خنده که نشان از اعتماد به نفس می‎داد نگذاشتم گمانش تبدیل به یقین گردد: "من؟ مگر دیوانه شدی؟"
 
یک زبان رمزی برای سلول‎های خاکستری
هنگام ورق زدن ویژنامه روزنامه آخر هفته‎مان به یک مقاله پزشکی برمی‎خورم که بیش از 50 نوع آموزش در باره پیشگیری از زوال عقل در آن آمده بود. نویسنده مقاله، یک دکتر ریشو با سنی بالای پنجاه سال، معتقد بود که مغز انسان پس از پنجاه سالگی در هر روز میلیون‌ها سلول خاکستری از دست می‎دهد و ادعا می‎کرد که مصرف الکل به سرعتِ این روند می‎افزاید.
چون سن من از پنجاه سال گذشته است بنابراین فوری ماشین حساب را برای کمک گرفتن می‎آورم، تعداد سال‎های سنم را در عدد 365 ضرب و شش صفر به آن اضافه می‎کنم و به این نتیجه می‎رسم که تقریبا دیگر دارای سلول خاکستری نیستم. این باعث کوچکترین شوک در من نمی‎شود.
چند ماه پیش هم وقتی تصادفاً در حمام پس از شستن سر کشف کردم که مقدار زیادی از موهایم داخل وان باقیمانده است یک چنین تجربه تکان دهنده‎ای داشتم. البته مشخص است که من از این موضوع تنها درسِ ممکن را گرفتم و از آن پس سعی می‎کنم با صرفنظر کردن از شستن هر روزه سر از ریزش مویم پیشگیری کنم. اما برای پیشگیری از دست دادن سلول‎های خاکستری مغز چه می‎توان کرد؟ چون تا حال هرگز مغزم را نشسته‎ام بنابراین نمی‎توانم با دست کشیدن از شستن آن از ریزش سلول‎های خاکستری پیشگیری کنم. وضعیت گیج کننده‎ایست، و این بر نفرتم به ویژه‎نامه‎هایِ آخر هفته می‎افزاید. هر بار که خودم را به یک گیلاس آبجو دعوت می‎کنم، جلوی چشمانِ سومم آن پژوهشگر ریشویِ بیماری زوالِ عقل ظاهر می‎گردد، انگشتش را نصیحت‎گرانه به سمتم می‎گیرد و برایم زمزمه می‎کند: "لعنت بر شیطان، باز هم چند هزار سلول خاکستری ..."
در واقع مدت‎هاست که من نشانه‎های روشنی از زوال عقل در خودم یافته‎ام. برای مثال وقتی در یک برنامه تلویزیونی با کسی توسط تلفن مصاحبه‎ای انجام می‎گیرد، من به محض به صدا آمدن زنگ تلفن از جا می‎جهم، گوشی تلفن را در دست می‎گیرم و از صدای تو‎ـ‎تو‎ـ‎توئی که در گوشم می‎پیچد معذرت می‎خواهم. یا وقتی خودم به کسی تلفن می‎کنم، تا بخواهد تلفن‌شونده خود را معرفی کند سلول‎های خاکستری باقی‎مانده مغزم دوباره فراموش کرده‎اند که با چه کسی قصد صحبت کردن داشته‎ام.
من می‎گویم: "سلام. من کیشون هستم. شما که هستید؟"
از آن سر سیم صدائی می‎پیچد: "لعنت بر شیطان. شما نمی‎دانید به چه کسی تلفن کرده‎اید؟"
"نه متأسفانه. من در واقع زوال عقل دارم."
زوال عقل خود را به من در ارتباط با تاکسی‎ها کاملاً شفاف نشان می‎دهد. از وقتی فهمیده‎ام که با تاکسی راندن ارزان‎تر از با ماشین خود راندن است بطور منظم از تاکسی استفاده می‎کنم. بعلاوه کار راحت‎تری هم است. آدم می‎تواند روی بالشتک آمریکائی ساخت 1954 پشت ماشین راحت فرو برود، از راننده خواهش کند که صدای رادیو را پائین بکشد و سیگار نکشد و به این خاطر کاملاً خوشبخت باشد. یعنی: آدم می‎توانست خوشبخت باشد، اگر که ارتباط مرکز تاکسیرانی با تلفن بی‌سیم وجود نمی‎داشت.
تمام تاکسی‎ها دارای چنین دستگاه وحشتناکی‎اند که به مرکز تاکسیرانی این امکان را می‎دهد با راننده تاکسی در تماس باشد، تا به او هرجا که است اعلام کند به کجا باید براند. و این ارتباط توسط یک انفجار که مخلوطی‎ست از صداهای غرغره کردن، خُرد شدن چوب و قیل و قال شروع می‎شود که صدای انسان هم از میانشان می‎تواند فقط مقطع خارج شود. در تقریباً 800 ساعت تاکسیرانی که پشت سر گذاشته‎ام هرگز موفق نشدم حتی یک کلمه هم از صحبت آنها متوجه شوم ــ بجز "زیییپ" کلیشه‎ای که با هر اتصال شروع و پایان می‎یابد. من تمام نیروی ذهنی‎ام را بسیج می‎کنم، چشمانم را می‎بندم، خودم را به نوعی از فنون یوگا متمرکز می‎سازم و یک دوجین سلول خاکستری هزینه می‎کنم ــ کمکی نمی‎کند. من هیچ کلمه‎ای نمی‎فهمم. اما راننده نه. او همه حرف‎ها را بدون هیچ زحمتی می‎فهمد.
از صندلی جلوئی می‎شنوم:
"زیییپ. گرررـ‎کلیک‎ـ‎پوپوکتس‎پتل‎ــ‎کابونسو‎ـ‎هفت‎بوم‎ـ‎شروک‎ـ‎لوک‎ـ‎زیییپ."
این چیزهائی‎ست که من می‎شنوم، فقط اینها و نه چیزی دیگر. راننده اما میکروفن را کنار دهان می‎گیرد و کاملاً طبیعی می‎گوید:
"زیییپ ــ مندل ــ چهار سی روتشیلد ــ باشه ــ زیییپ."
از آنجا که من با این گفته‎های آرام هم نمی‎توانستم کاری انجام دهم، به جلو به طرف راننده خم می‎شوم، مرددانه و خجول می‎پرسم که مرکز چه چیزی به او ابلاغ کرده است. او جواب می‎دهد:
"این جنایتکاران! آنها مرا برای شیفت شب تقسیم کردند."
من در حال زمزمه کردن چیزی مانند "گستاخ‎ها" حس می‎کنم که صدها سلول خاکستری‎ام از خاکستری بودن خود خسته شده و پا به فرار گذارده‎اند.
گاهی احساس می‎کنم که کمی با عجله همه چیز را به زوال عقل ربط می‎دهم. شاید اصلاً این همه حرف مقطع از تلفن بی‌سیم هیچ معنائی نمی‎دهند، شاید که فقط یک توطئه از طرف تاکسیرانان باشد، تا از این راه ما مسافرین کم ارزش را در حالت مات نگاه دارند. تا ما به حس روشن‎مان شک کنیم، و گذشته از دادن پول تاکسی و انعام عزت نفسمان را هم از دست بدهیم.
میکروفون تلفن بی‌سیم می‎گوید:
"زیییپ‎ـ‎گررر‎ـ‎شروک‎ـ‎پ‎ک‎ـ‎وولس‎ـ‎ششتر‎ـ‎زیییپ."
و راننده جواب می‎دهد: "بخاطر تو، رینا. زیییپ.
بعد او نیم چرخی به سمت من می‎زند: "باید بهش پول اضافه کار بپردازم. ابداً چنین کاری نمی‎کنم."
من حرفش را تأیید می‎کنم: "حق با شماست. اما مگه رینا از مرکز نیست؟"
"به هیچوجه. دوست دختر جدید شِشتر است. آیا گوشتان سخت می‎شنود؟"
من تصمیم گرفته‎ام این زبان مرموز را بیاموزم. در زمان تاکسیرانی بعدی‎ام یک ضبط صوت همراه خود می‎برم، تا برنامه کامل شِشتر را ضبط کنم، از اولین غرغره کردن تا آخرین زیییپ. بعد آن را در خانه می‎شنوم، دوباره و دوباره، ابتدا به آهستگی، بعد تندتر و تندتر، تا اینکه یک روز صبح از خواب برخیزم و بتوانم مانند سلیمان زبان حیوانات را بفهمم.
به شرطی که برایم هنوز سلول خاکستری باقیمانده باشد.
 
نه، به نمایشگاه نمی‎روم!
قبل از اختراع تلویزیون یهودی‎ها بعنوان خلقِ دارای کتاب بحساب می‎آمدند. هر آدمِ تقریباً با فرهنگی ما را چنین می‎نامید، و ما از روی تواضع با آن مخالفت نمی‎کردیم. من هم همیشه به داشتن احساس تعلقم به خلقی که تا اندازه‎ای مرکز طبیعی علاقه تمام بنگاه‎های نشر جهان بحساب می‎آمد افتخار می‎کردم. نمایشگاه کتابِ فرانکفورت اما شعله این افتخار را کمی پائین کشید.
نمایشگاه کتابِ فرانکفورت در طول سال‎ها به یکی از چشمگیرترین نمایشگاه‎های جهانِ متمدن تکامل یافته است. این نمایشگاه به هزاران ناشر، مدیر و نهادهای فرهنگی دیگر این فرصت را می‎دهد تا با همدیگر به کاسبی بپردازند، این اعتبار شهر فرانکفورت را بالا می‎برد، باعث یک سری منافع اقتصادی می‎گردد، درآمد هتل‎ها را افزایش می‎دهد و برای رستوران‎ها نیز مفید است. بدی‎اش فقط سهم نویسندگان می‎گردد.
این تأثیر پس از دیدن سالن‎های پُر از کتاب نمایشگاه کتاب در فرانکفورت بر من تحمیل شد. کتاب، همه‌جا کتاب. کتاب، تا جائیکه چشم کار می‎کرد. کتاب، هرجا که قدم می‎گذاشتی. نویسندگان با استعداد و جوان برای پیدا کردن راه خروج از این لابیرنت تقریباً به دو روز وقت نیاز دارند، نویسندگانِ میانسال سه تا پنج روز، و نویسندگان بالای 60 سال هرگز به این کار موفق نمی‎شوند. آنها هنگام تلاش در بالا رفتن از یکی از کوه‎های بلند کتاب سقوط می‎کنند و توسط تیم امداد حاضر در نمایشگاه نجات داده می‎شوند.
گرچه تخیل یکی از شروط اصلی آفرینش ادبیست، اما برای هیچ نویسنده‎ای کافی نیست تا بتواند تصور کند که بجز کتاب‎هایِ خودِ او این همه کتاب‎های دیگر نیز وجود دارند. این او را ابتدا بهتزده می‎سازد، بعد باعث افسردگی‎اش می‎گردد، و اگر او بعد از یک پیاده‎رویِ چند ساعته در میان این سوپر مارکت فرهنگی هنوز هم خود را در برابر غرفه‎های مؤسسات انتشاراتی آمریکا بیابد، بنابراین مایل می‎گردد نویسندگی را کنار بگذارد.
فقط احساس بالای مسؤلیتِ اخلاقی در برابر محیط زیستش او را از برداشتن چنین گام خطیری بازمی‎دارد. زیرا او سال‎های متوالی با این باور زندگی می‎کرد که مشغول فعالیت منحصر به فردیست و با کار خلاقانه‎اش وظیفه مقدس خویش برای بشریت را انجام می‎دهد، وظیفه‎ای که برای انجام آن فقط تعداد اندکی افرادِ با استعداد انتخاب گشته‎اند. در نمایشگاه کتاب اما بر او معلوم می‎گردد که تعداد این انتخاب شده‎ها سر به صدها هزار می‎زند. آیا جمعیت انبوهی را که هنگام بازی فوتبالِ فینال جام جهانی استادیوم را پُر ساخته بودند به خاطر می‎آورید؟ در بینشان تعداد زیادی نویسنده وجود داشت! و اگر تمام ناشرین، کتابفروش‎ها، حروفچینان، تصحیح‌کنندگان و صحاف‎ها را که یاری‌رسان نویسنده‎اند بر آن بیفزائیم، سپس تعداد کل آنها به یک چهارم جمعیت می‎رسید.
نمایشگاه کتاب همچنین نویسندگان را از این خبر مطلع می‎سازد که تنها در آلمان هر ماهه 140 کتاب تازه به بازار عرضه می‎گردد، یعنی بیشتر از چهار کتاب در روز. یک بازده خوب، اینطور نیست؟ اما واقعیت خیلی زیباتر از این است. در واقع این 140 کتابِ تازه نه در مدت یک ماه، بلکه روزانه تولید می‎گردد. من تکرار می‎کنم: روزانه 140 کتابِ تازه. هر ده دقیقه یک کتابِ آلمانیِ تازه. هر ده ثانیه یک کتابِ تازه در جهان. تا بخواهد نویسنده‎ای بالای سر نسخه خطی تازه‎اش یک بار عطسه بزند، سه کتاب پُر تیراژ بدنیا آمده‎اند.
من آنچه به این کتاب‎های پُر فروش مربوط می‎گردد تا حال بر این عقیده بودم که کتاب مقدس و "تارزان، فرزند جنگل" رکورددار‎ تمام دورانند. اما از اطلاعات نمایشگاهِ کتاب چنین به نظر می‎رسد که این رکورد متعلق به کتاب پُر فروش لگاریتم است. و من تصمیم می‎گیرم یک کتاب لگاریتم فکاهی بنویسم. باید با زمان حرکت کرد.
وانگهی کتاب‎ها توسط باروریِ مرموزی مدام افزوده می‎گردند. این را یکی از تجربه‎های شخصی من تأیید می‎کند: پس از هر بار پاک کردن کتابخانۀ منزلم تعداد کتاب‎هایم بیشتر از قبل می‎شود. امسال سه بار به عملیاتِ تمیز کردن پرداختم و در این راه بسیاری از دائرة‎المعارف‎های زرد شده، رمان‎های غیرضروری و باد کرده قربانی گشتند، اما در آخر کار بر روی قفسه‎ها برای کتاب‎هایِ باقیمانده جای کافی نبود. این کتاب‎ها واقعاً مانند خرگوش زاد و ولد می‎کنند. اگر تمام کتاب‎های موجود نمایشگاهِ کتاب فرانکفورت را روی هم بچینند، یکی بر روی دیگری، برجی از کتاب تشکیل می‎شود که تا مارس می‎رسد و از آنجا به صورت داستان‎های علمی‎ـ‎تخیلی دوباره به زمین بازمی‎گردد.
ماجرا یک جنبه شخصی هم دارد. من هم مانند تمام همکارانِ خودخواهم با این امید زندگی می‎کردم که فرزندانم به پدر نویسندۀ خود افتخار کنند. بعد از اینکه یک بار نمایشگاه کتاب فرانکفورت را دیدم، خودم را مانند آن شرکت‌کننده در جشن ماه می در میدان سرخ مسکو احساس کردم که فرزند کوچکش بر روی تریبون ایستاده و به سمت دوستش با حرارت فریاد می‎زند: "آنجا پدرم رژه می‎رود! نفر 47 از سمت راست در ردیف 138!"
نه، من دیگر هرگز به نمایشگاه فرانکفورت نخواهم رفت. من ارزشی برای دیدن کوه‎های کتاب قائل نیستم. اگر که کوه می‎خواهد حتماً مرا ببیند، باید که پیش محمد بیاید. محمد در خانه می‎ماند.
 
تلفن، دوست و یاورت
تلفن عبری به عنوان منبع غافلگیری‎هایِ ماجراجویانه هرگز با شکست مواجه نخواهد گشت. بعنوان منبع برقراری تماس‎های تلفنی اما ناکام می‎ماند. باید این را به خاطر سپرد که سه میلیون یهودی با صدای بلند و مدام تقاضای خط تلفن می‎کنند. چرا؟ برای روز مبادا و زیرا که آدم نمی‎تواند هرگز بداند چه پیش می‎آید.
وقتی در اسرائل نوزادی متولد می‎گردد، پدر و مادر بلافاصله به نام او یک خط تلفن درخواست می‎کنند تا لااقل هنگام ازدواجش بتواند آن را واقعاً بدست آورد. در هر صورت تمام خطوط تلفن اسرائیل مرتب اشغالند. در سیم‎ها چنان خش‎خشی برپاست که آدم حرف خودش را هم نمی‎شنود. از گنجشک‎های اسرائیلی که بر روی سیم‎های تلفن می‎نشینند، برخیشان گریه‌کنان بر زمین افتاده‎اند. برای شهروندان اسرائیل هم می‎تواند این اتفاق رخ دهد.
همه‌چیز کاملاً بی‌آزار آغاز گشت. من به یک موافقت‎نامه احتیاج داشتم، و مردی که باید به او مراجعه می‎کردم دکتر اسلوتسکی از شعبه مواد غذائی کنسرو شده در وزارت غذا بود. موقعیت مناسبی بود، زیرا پسر کوچک دکتر اسلوتسکی و فرزند من امیر به یک مدرسه می‎رفتند، و این یعنی که با درخواستم در واقع از پیش موافقت شده بود. فقط مشکل من این بود که چطور باید با دکتر اسلوتسکی شخصاً تماس برقرار کنم. برای دیدنش به اداره‎اش بروم و ساعت‎ها در صف بایستم تا اینکه صدایم بزنند که نوبتم شده است؟ غیرممکن است. پس تلفن برای چه اختراع شده است؟ تلفن کردن بهتر از صدا زده شدن است. چه چیزهائی می‎توانستند خلق گردند اگر ساعت‎های بی‌حاصل ایستادن در صف‎ها وجود نمی‎داشت. صحرای نِگب می‎توانست پایگاه هوائی داشته باشد، کویر شروع به شکوفا شدن می‎کرد، شاید هم آدم می‎توانست با نقب زدن به نفت برسد. صرفه‎جوئی در وقت مهم است. من گوشی را در دست می‎گیرم.
من گوشی را در دست می‎گیرم، اما خط اشغال بود. سر و صدای عجیب و غریبی در گوشم می‎پیچد، نوعی غرغره کردن، گلوک‎ـ‎گلوک‎ـ‎گلوک. احتمالاً از شبکه مخابرات بیش از حد کار کشیده می‎شود.
من گوشی را دوباره روی تلفن قرار می‎دهم، لحظه‎ای صبر می‎کنم، آن را دوباره برمی‎دارم، اما هنوز صدای ریختن آب از بطری می‎آمد، و وقتی بطری آب عاقبت خالی گشت سکوت بزرگی برقرار می‎شود. من گوشی را می‎گذارم، آن را نوازش می‎کنم، گوشی را برمی‎دارم ... هیچ صدائی نمی‎آید. شاید که دستگاه تلفن به خالق خود آقای گراهام بل پیوسته باشد؟ نه، زیرا که ناگهان صدای "کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کرک." به گوشم می‎رسد و بلافاصله باز سکوت برقرار می‎گردد. اما حالا حداقل می‎دانم که دستگاه تلفن زنده است.
من چند شماره‎ای را که به خاطر داشتم می‎گیرم. تلاشی بی‌فایده. من چهار بار شماره شش را می‎گیرم، سریع و پشت سر هم ... بی‌فایده. شش بار شماره چهار را ... باز هم بی‌فایده. من گوشی را روی میز قرار می‎دهم و منتظر می‎مانم تا نشانه‎ای از زنده بودن از او خارج شود. خارج نمی‎شود. من دوباره گوشی را روی تلفن قرار می‎دهم و برایش شب خوشی آرزو می‎کنم.
ناگهان زنگ تلفن به صدا می‎آید، شفاف و خوانا.
من گوشی را برمی‎دارم و رابطه بر قرار بود. کاملاً صاف، طوریکه انگار طبیعی‎ترین چیز در جهان است.
خوشحال از صافیِ غیرمنتظره، شماره شعبه مواد غذائی کنسرو شده را می‎گیرم. شماره آنجا مشغول است. من گوشی را روی تلفن می‎گذارم، طوری رفتار می‎کنم که انگار قصد انجام کار دیگری دارم، ناگهان گوشی را برمی‎دارم و شماره را می‎گیرم، اشغال. در نوبت بعدی بوق اشغال را حتی قبل از گرفتن شماره می‎شنوم. در میانه شماره گرفتن و بعد از آن هم بوق اشغال شنیده می‎شود.
حالا مجبور می‎شوم روش آموزشی سخت‎تری را به کار ببرم و با پهنای دست دو کشیده آبدار به دستگاه تلفن می‎زنم. این مرا به یاد پدر عزیزم می‎اندازد که بخاطر تنبیه بدنی پسر جوان سرکشش بیشتر از خود پسر درد می‎کشید. در ضمن من چیز بیشتری بجز این تلفن که خود را به مُردن می‎زند بدست نیاوردم. حالا، چنین کلک‎هائی نمی‎توانند سرم کلاه بگذارند. من از جا بلند می‎شوم، سوت زنان در اتاق به این سمت و آن سمت می‎روم ... و ناگهانی، و قبل از آنکه گوشی بفهمد چه رخ داده است آن را به گوشم نزدیک می‎سازم. گوشی چنان غافلگیر شده بود که بوق آزاد می‎زد.
با دقت شماره را می‎گیرم، یکی بعد از دیگری، نه خیلی سریع، نه خیلی آرام. آن اتفاق باور نکردنی رخ می‎دهد و ارتباط برقرار می‎گردد، کسی گوشی را برمی‎دارد، یک صدای زنانه می‎گوید: "کارخانه جوراب بافی اِشتِرن." من فقط توانستم با لکنت معذرت بخواهم. بعد یأس به سراغم می‎آید، لبانش را می‎لیسد، و تقاضای بیشتری از من می‎کند. تلفن به سکوت قدیمی‎اش دچار شده بود. شاید هم بخاطر کار طاقت‎فرسا بیهوش شده بود.
تلفن پس از چند دقیقه بهبود می‎یابد. من یک خط آزاد بدست می‎آورم. من شماره را می‎گیرم. اشغال است. باید مشکلی وجود داشته باشد. من به شرکت مخابرات تلفن می‎کنم و با حیرت متوجه می‎شوم که آنجا هم اشغال است. بار دوم بجای شنیدن صدای آشنای شرشر آب صدای بغ‎بغو کردن یک کفتر می‎شنوم، بار سوم اصلاً صدائی به گوش نمی‎رسد و بار چهارم نمی‎توانستم به گوشم اطمینان کنم: یک دوشیزه دوستانه می‎گفت: "سلام، اطلاعات مخابرات."
من از دوشیزه خواهش می‎کنم که شماره تلفن شعبه مواد غذائی کنسرو شده وزارت تغذیه عمومی را به من بدهد. دوشیزه از من خواست که منتظر بمانم. من منتظر می‎مانم. پنج دقیقه می‎گذرد. ده دقیقه می‎گذرد. از پشت تلفن سر و صدای یک ماشین تحریر به گوش می‎رسد، صدای خنده زنانه، صدای میل‎های کاموابافی. پانزده دقیقه می‎گذرد. با یک انفجارِ ناگهانیِ عذابی انباشته گشتهْ چیزهای ناواضحی در گوشی فریاد می‎زنم ... و کامیاب می‎شوم. کسی به سمت تلفن می‎آید. این بار یک مرد است. او می‎پرسد که چه می‎خواهم. من می‎گویم شماره شعبه مواد غذائی کنسرو شده وزارت تغذیه عمومی را. او می‎گوید، صبر کنید. من صبر می‎کنم. بعد از سه دقیقه درست کنار گوشم انفجار وحشتناکی رخ می‎دهد که به یک سری کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کررر تبدیل می‎گردد.
من گوشی را می‎گذارم.
برای بهره‌برداری از وقت به آشپزخانه می‎روم، یک ساندویچ درست می‎کنم، کمی می‎خوابم، دوش می‎گیرم، صورتم را اصلاح می‎کنم و سرحال دوباره به کار مشغول می‎شوم. بطور یکنواخت ضربه‎های اجتناب‎ناپذیرِ سرنوشت را تحمل می‎کنم، صدای خش‎خش کردن را، کرر‎ـ‎کررر‎ـ‎کررر را، کابل تلفن را نوازش می‎کنم، گوشی را قلقلک می‎دهم، نیمه‌کاره آن را روی تلفن قرار می‎دهم، نیمه‌کاره آن را بلند می‎کنم و صبورانه منتظر می‎مانم، تا اینکه به من علامت می‎دهد که خط آزاد است. بعد صفحه شماره‎گیری را به کار می‎اندازم ... و خدا را شکر، از آن سر سیم یک صدا به گوش می‎رسد: "کارخانه جوراب‎بافی اِشتِرن."
امیدوارم که انبار جورابتان در آتش بسوزد. من دقیقاً می‎دانم که شماره کجا را گرفته بودم. یا شاید که اصلاً این شماره درست نباشد؟
مرکز اطلاعات مخابرات اشغال است. و وقتی در هفتمین بار بوق اشغال زده نمی‎شود، کسی گوشی را برنمی‎دارد. هیچ‌چیز در جهان بجز برقرار شدن ارتباطی که یکطرفه باقی‌می‎ماند نمی‎تواند آدم را افسرده سازد.
بنابراین، دوباره همان شماره قبلی را می‎گیرم. شماره آزاد است. کسی جواب می‎دهد! یعنی، یک نوار جواب می‎دهد:
"شماره تلفن بخش ما تغییر کرده است. لطفاً شماره جدید را یادداشت کنید. و آن این است ..."
بله. شماره جدید دقیقاً همان شماره‎ای بود که من همیشه می‎گرفتم.
مهم این است که من شماره درست را می‎گرفتم. من آن را دوباره می‎گیرم و با سکوتی یخزده مواجه می‎شوم. حتی دیگر خش‎خش هم نمی‎کرد.
یک نگاه به ساعت. زمان چه زود می‎گذرد ...
یک استراحتِ کوتاه. یک شروع جدید.
نه، این بار شماره اشغال نبود. من صدای سعادتبخش اتصال را می‎شنوم.
به خاطر خدا، گوشی را بردارید!
"مطب دکتر پِرِس. دکتر تشریف ندارند. شما؟"
به تو چه ربطی داره، پیر جادوگر. خودتو قاطی کنسروهایم نکن. پایان پیام.
آیا شماره‎ای که دارم اشتباه است؟
بازگشت به مرکز اطلاعات مخابرات. اشغال. پیش به سوی محل شکایات. اشغال.
آخرین تلاش، قسم می‎خورم این آخرین تلاش با همان نمره قبلی باشد.
و در این وقت ــ درست و واقعی ــ هنوز خدایِ پیر یهودی زنده است:
"شعبه غذاهای کنسرو شده. شالوم."
"من مایلم با آقای دکتر اسلوتسکی صحبت کنم."
"در رابطه با چه موضوعی؟"
"فقط به او بگوئید: بخاطر امیر."
کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کرک.
"الو! الو!"
"آقای دکتر تشریف ندارند. چه کسی صحبت می‎کند؟"
"لعنت بر شیطان، از خط برید بیرون!"
"خودتون برید بیرون!"
"من این کار را نمی‎کنم. من می‎خواهم با دکتر اسلوتسکی صحبت کنم."
"آقای دکتر تشریف ندارند. او بعداً ..."
رررک‎ـ‎کررر‎ـ‎پششش. دوباره یک انفجار. و باز یک انفجار دیگر. اما آن هم به پایان می‎رسد. حتی به آزاد شدن خط منجر می‎شود، و من می‎توانم شماره شعبه غذاهای کنسرو شده را بگیرم. شماره اشغال است.
البته که اشغال است. توسط تلفن کردن من.
فقط قطع نکن. فقط ارتباط را قطع نکن. اگر من یک تلفن بودم، حالا دیگر بیهوش شده بودم. پرده‎های خاکستری جلوی چشمانم شنا می‎کردند، و خود را مرتب متراکمتر می‎ساختند. من باید ارتباط با زحمت برقرار شده را قطع و به اورژانس تلفن کنم. اورژانس دارای سه شماره تلفن می‎باشد. اولین شماره اشغال است. دومی اشغال است.
سومی گوشی را برمی‎دارد. من فقط می‎توانستم آه و ناله کنم:
"کمک! سریع بیائید! من دارم می‎میرم!"
"متأسفم، شما شماره را اشتباه گرفته‎اید. اینجا شعبه غذاهای کنسرو شده است."
"از خط برید بی ... نه، ن‎ر‎ی‎د! از خط نرید بیرون! بمانید! من را به آقای دکتر اسلوتسکی وصل کنید!"
"یک لحظه صبر کنید."
خدای مهربان، یک معجزه بکن!
خدای مهربان اشغال است. از داخل گوشی صدای معاشقه یک کبوتر به گوش می‎رسد. بعد خط ناگهان آزاد می‎شود.
"دکتر پِرِس؟"
من زمزمه کنان می‎گویم: "اینجا پدر امیر صحبت می‎کند."
یک صدای آهنین زنانه جواب می‎دهد:
"ساعت هفده و دوازده دقیقه و چهل و پنج ثانیه. با اعلام بعدی ساعت ..."
من هیچ خاطره روشنی از این ماجرا ندارم. زمانی همسایه‎ها با شکستن در وارد خانه من شدند. آنطور که آنها بعداً برایم تعریف کردند، من بیهوش بر روی میز تحریرم قرار داشتم، کابل تلفن به دور گردنم، و ساعت‎ها بعد از بهوش آمدن فقط می‎توانستم بگویم: کررر‎ـ‎کرک‎ـ‎رک‎ـ‎پشششش ــ کرر .....
من تبدیل به تلفن شده بودم.
 
واکنش زنجیره‎ای
هیچکس مهاجرین جدید را مجبور نمی‎سازد که یک کیبوتصیِ آرمانگرا گردد. همچنین برای کارآفرینان شرکت‎های خصوصی هم کشور کوچک‎مان دشت وسیع و حاصلخیزیست.
برای مثال اگر بویش در آید که یک تازه‎مهاجر مجوزِ واردات برای یک جعبه سوزنِ خیاطی بدست آورده است، بازارِ سوزن فوری دچار یک هراس وحشیانه می‎گردد، زیرا یک جعبه سوزنِ خیاطی احتیاجاتِ بیش از پنج سال مملکت را پوشش می‎دهد. در چنین مواقعی مغزهای متفکرمان ــ ما هم چنین مغزهائی داریم، و نه فقط همه‎کاره‎های ارتشی ــ با اطمینان راه حلی مبتکرانه پیدا می‎کنند؛ به این نحو که آنها تمام ذخایر سوزن‎های موجود را با مبلغی جزئی می‎خرند، جعبه سوزنِ خیاطیِ مهاجرِ جدید را در دریا می‎ریزند و در زمان کوتاهی سود سرشاری می‎برند. حتی حتماً ضروری هم نیست که داخل آن جعبه به دریا ریخته شده واقعاً سوزن باشد. مطلبِ عمده این است که یک جعبه یا چیزی شبیه به جعبه به دریا انداخته شود.
کلاً هیچ بازرگانی در این سرزمین، برای مثال، مانند احترامی که بازرگانان در آمریکا احساس می‎کنند از حرمت زیادی برخوردار نیست. شاید دلیل آن این باشد که کاسبِ اسرائیلی در ارتباط با مشتریان خود کاملاً درست عمل نمی‎کند. هرگز آن کفاش در محلۀ برانکس را که در ویترینش یک تابلوی بزرگ با این نوشته آویزان بود "اینجا کفش‎ها در حالیکه شما انتظار می‎کشید تعمیر می‎گردند." را فراموش نمی‎کنم. او تعمیر کفش‎هایم را سه ماه تمام طول داد، اما نمی‎توان انکار کرد که من در اثنای این سه ماه براستی برای تعمیر کفش‎هایم انتظار کشیدم. پیشه‎وران آمریکائی خیلی با دقت کار می‎کنند.
برعکس ما، در انگلیس هر پدری تقریباً به طور قطع می‎داند که فرزندش چه کاره خواهد شد: نانوا، کارخانه‎دار، مقام دولتی، سوسیالیست، لُرد (یا هر دو). پیش ما حتی بزرگسالان هم نمی‎دانند از چه طریق می‎توانند برای زندگی فردایشان درآمد کسب کنند. می‎تواند چنین اتفاق افتد که در خیابان از یک شهروند آدرسی پرسیده شود ... و او از آن به بعد بعنوان راهنمای غریبه‎ها فعال می‎گردد.
حال اما به موضوع اصلی می‎پردازم. من اخیراً ماشین رختشوئی تولید می‎کنم. در اصل من مجسمه‌سازی آموخته بودم و در نتیجه قبل از اتخاذ شغل نویسندگی بعنوان نگهبان شب مشغول به کار گشتم. و اگر آقا و خانم اشپیگل در آن زمان ما را به خانه خود دعوت نمی‎کردند شاید هنوز هم مکانیک برق بودم.
ما در یکی از شب‎های سردِ یکشنبه به دیدار خانم و آقای اشپیگل رفتیم و برای اولین بار دو ساعت تمام حوصله‎مان تا مرز مرگ سر رفت. من این را با اکراه می‎گویم، زیرا که خانواده اشپیگل، مخصوصاً آورِل، مردمی مهربان و میزبانی دوستداشتنی هستند. اما به نحوی موضوعی برای گفتگو نداشتیم، و در ساعت ده فقط با کمک انگشت شست و اشاره می‎توانستیم چشمان خود را باز نگهداریم. در ساعت ده و نیم انگشتانم هم به خواب رفتند، و ناگزیر برایم روشن گشت که باید فوراً آنجا را ترک کنیم، زیرا من به تدریج دیگر نیروئی برای بیدار کردن همسرم در خود نمی‎یافتم.
تمام نیروی باقیمانده را بسیج کرده و از جا بلند می‎شوم و به میزبانان اطلاع می‎دهم که ما باید حالا آنها را ترک کنیم.
خانم اشپیگل با هراسی ناگهانی از خواب می‎پرد: "نه، شما اجازه ندارید! چرا با این عجله؟"
من با لکنت می‎گویم: "متأسفم، با این وجود ... ما باید حالا حتماً بریم ... زیرا ... آخه حالا ... من یک قرار ملاقات مهم شغلی دارم. من واقعاً متأسفم."
آورِل اشپیگل می‎گوید: "ناراحت نباش. مردم می‎تونن کمی منتظر بمانند."
من موفق می‎شوم به آهنگ صدایم تا حدودی ته‌رنگ قابل باوری از غم و اندوه بیفزایم:
"من خودم خیلی مایلم اینجا پهلوی شماها می‎ماندم. اما خوب اگر ما عجله نکنیم آخرین اتوبوس را از دست خواهیم داد."
"در این ساعتِ دیرِ شب به کجا می‎خواهید بروید؟"
"به پتَخ تیکوا. آنجا من یک قرار ملاقات دارم. متأسفانه ..."
آورِل قطع امید می‎کند: "بسیار خوب، پس من شماها را با ماشین تا ایستگاه اتوبوس می‎رسانم."
من اعتراض می‎کنم: "نه، نه! ما نمی‎خواهیم به شما زحمت بدیم."
آورِل می‎گوید "شوخی نکن" و پالتویش را بر تن می‎کند.
بعد از پیاده شدن از ماشین از او مخلصانه تشکر می‎کنیم، چند ثانیه‎ای انتظار کشیده و بعد پیاده به سمت خانه به راه افتادیم.
اما ما با قلب مهربان آورِل حساب نکرده بودیم. او ماشین را متوقف ساخت و به سمت ما دوید:
"شما، آدم‎های گیج، کجا می‎خواهید بروید؟ ایستگاه اتوبوس به سمت پتَخ تیکوا که اینجا نیست!"
و ما با ماشین به طرف ایستگاه اتوبوس پتَخ تیکوا، به محلی که دیگر انسانی در آنجا وجود نداشت راندیم. آورِل به خودش زحمت می‎دهد و برنامه حرکت اتوبوس را در آن نور کم دقیقاً مطالعه می‎کند. و ناگهان آهی از گلو می‎کشد:
"خدای من، آخرین اتوبوس پنج دقیقه پیش حرکت کرده است. این وحشتناکه. حالا بخاطر ما این قرار ملاقات مهم را از دست می‎دهید!"
من با مهربانی می‎گویم: "مهم نیست. چندان قرار مهمی هم نبود."
"چرا. چرا. وگرنه بخاطر رفتن این همه عجله به خرج نمی‎دادی. می‎دونی چیه؟ من با ماشین شما را به آنجا می‎رسونم."
من با وحشت می‎گویم: "من اجازه نمی‎دم! مهمان‎نوازی هم باید حدی داشته باشد!"
او مصمم می‎گوید: "دیگه یک کلمه هم حرف نزن. من اگر شما دو نفر را حالا به پتَخ تیکوا نرسونم امشب خوابم نمی‎بره ..."
و به این ترتیب براه می‎افتیم. من و همسرم در تمام مدت رانندگی با ناامیدی‎ای سیاه رنگ در دل و چشم‎هائی خیره به چراغ‎های تل‎آویو که آهسته ناپدید می‎گشتند ساکت نشسته بودیم.
پتَخ تیکوا، وقتی ما به آنجا رسیدیم در زیر مهتاب دوست‎داشتنی‎ای قرار داشت.
آورِل می‎پرسد: "کجا دقیقاً؟" و خمیازه‎اش را سرکوب می‎کند.
مغزم با حرارت شروع به کار کردن می‎کند. تنها آدرسی که من در پتَخ تیکوا می‎شناختم هتل گرین‎اِشپان بود. و آن هم فقط به این خاطر، زیرا آنجا یکی از طلبکارانم زندگی می‎کرد. من به آورِل می‎گویم:
"لطفا ما را جلوی گرین‎اِشپان پیاده کن."
عاقبت از ماشین پیاده شدیم، از آورِل به خاطر مهربانیش دوباره تشکر کردیم و داخل هتل گشتیم. یک هتلدارِ بد خلق ما را می‎پذیرد.
من به او می‎گویم: "یک لحظه کوچک صبر کنید" و در حالیکه به او چشمک می‎زدم ادامه می‎دهم: "ما فوری دوباره می‎رویم."
در حالیکه ما آنجا ایستاده و منتظر دور شدن صدای ماشین او بودیم، همسرم ناگهان شروع به لرزیدن می‎کند و با ناله می‎گوید: "او دارد برمی‎گردد."
در این لحظه درِ چرخان هتل به حرکت می‎افتد، آورِل داخل می‎شود، توضیح می‎دهد که هوا کمی سرد است و سفارش یک فنجان چای می‎دهد.
هتلدار چند درجه‎ای به بد خلقی‎اش افزوده می‎گردد:
"اینجا چه خبر است؟ با چه کسی کار دارید؟"
"کی؟ من؟"
"بله، شما."
"اگر منظور شما من باشم ... من اینجا قرار ملاقاتی با فردی ... بنابراین خیلی خلاصه و کوتاه ... من باید با او فوری صحبت کنم."
"نامشان چیست؟"
"یعنی چه که او چه نام دارد؟ آها بله ... صحیح. شما می‎خواهید نام او را بدانید. هرشکوویتس، اگر اشتباه نکنم. آیا آقای هرشکوویتس از راه رسیده‎اند؟"
هتلدار جواب می‎دهد: "بله، او اینجا است."
من با صدائی بالا برده می‎گویم: "لطفاً یک بار دیگر در لیست مهمان‎هایتان نگاه کنید. او باید اینجا باشد. من یک قرار ملاقات با او دارم."
"من که گفتم او اینجاست. اتاق شماره 23."
"واقعاً که هرشکوویتس همیشه اینطور بوده. من می‎توانستم قسم بخورم که او نخواهد آمد."
هتلدار آرامم می‎سازد: "اما او آمده است. چند بار باید به شما بگویم که او اینجاست؟!"
"چه کسی اینجاست؟"
"هرشکوویتس. اتاق شماره 23. من فوری به او اطلاع می‎دهم." و قبل از آنکه بتوانم ممانعت به عمل آورم او گوشی تلفن را برداشته بود: "آقای هرشکوویست؟ معذرت می‎خواهم که مزاحم می‎شوم ... من باید متأسفانه از خواب بیدارتان می‎ساختم ... کسی اینجا مایل است هرچه سریعتر شما را ملاقات کند." او دستش را روی دهانه گوشی تلفن می‎گذارد و به من می‎گوید: "آقای هرشکوویتس می‎خواهند بدانند در باره چه چیزی می‏خواهید با او صحبت کنید؟"
من جواب می‎دهم: "یک موضوع شخصی. کاملاً محرمانه."
هنگامیکه هرشکوویتس با پیژاما و چشمان نیمه‌بسته از پله‎ها پائین آمد، من این احساس را داشتم که یقه‎ام به ناگهان دو شماره برایم تنگتر شده است. بر روی پیشانی همسرم با سرعتی باور نکردنی قطرات بی‎شمار عرق می‎نشینند. ما هر دو نگران به درِ هتل نگاه می‎کردیم. فقط آورِل آنجا آرام نشسته بود و با خیال راحت چایش را می‎نوشید.
هرشکوویتس با چهره‎ای که نارضایتی از آن پیدا بود به نزد ما آمد.
اما ناگهان انگار توسط ضربه‎ای جادو شده باشد چهره‎اش باز و خندان می‎گردد.
او با خوشحالی رو به آورِل می‎گوید: "سلام دوست قدیمی! اینجا چکار می‎کنی؟ عجب غافلگیری مطبوعی!"
دو دوست برای چند دقیقه‎ای مشغولِ بر پشت هم زدن بودند، در حالیکه ما نگاه شیشه‎ای خود را به در دوخته بودیم. عاقبت فرشکوویتس از آورِل می‎شنود که در حقیقت ما می‎خواستیم با او صحبت کنیم.
هرشکوویتس دوستانه می‎پرسد: "از من چه می‎خواهید؟ چکاری می‎تونم برایتان انجام دهم؟"
"کار چندان ساده‎ای نیست. سیگار می‎کشید؟"
"نه."
"من هم نمی‎کشم. قبلاً پیپ می‎کشیدم، اما پزشکم ..."
"چه چیزی از من می‎خواهید؟"
"بسیار خوب، آقای هرشکوویتس ... من علاقه‎مند هستم."
"به چه چیز علاقه‎مندید؟"
"شما می‎دانید که ..."
"به ماشین رختشوئی؟"
"البته! به ماشین رختشوئی."
"پس می‎تونم عجله شما را درک کنم. من فوری به نویمَن در خدرا تلفن می‎کنم."
"خواهش می‎کنم حالا نه. حالا دیر است. ما می‎توانیم فردا با نویمَن صحبت کنیم."
"دیوانه شدید؟ نویمَن فردا به میلان پرواز می‎کند!"
با این حرف به طرف تلفن می‎رود و شروع به گرفتن شماره می‎کند، از نویمَن که بطور واضح بخاطر تلفن او از خواب بیدار و خشمگین شده بود معذرت می‎خواهد و می‌گوید: "اما مرد از تل آویو آمده، و شاید بتوانیم کار را فوری تمام کنیم."
یک دقیقه دیرتر هرشکوویتس به سر میز بازمی‎گردد و به ما می‎گوید که فوری به خدرا برانیم. آورِال حتماً مهربانی می‎کند و ما را آنجا می‎رساند.
آورِال ما را به آنجا رساند. نویمَن، ظاهراً آدمی تند خو بود. فوری به اصل مطلب پرداخت و به من اطلاع داد که فقط سی در صد از سهام برای خرید باقیمانده است.
"می‎خرید ... آره یا نه؟"
"من ... نمی‎تونم کمی فکر کنم؟"
نویمَن از جا بلند می‎شود: "هر جور که مایلید. برای اینکه شما مطئمن شوید به دیدن واینگارتنر می‎رویم. بفرمائید."
من با صدائی گرفته می‎گویم: "من به واینگارتنر احتیاج ندارم. من سهام را می‎خرم."
بعد می‎بایست تعداد زیادی کاغذ را امضاء کنم، اما این کار در یک مهِ صورتی رنگ انجام گرفت، و بعد از آن همسرم را با تکان دادن به هوش آوردم، و ما اولِ صبح دوباره در تل آویو بودیم.
هنگام رفتن به دفتر اداره‎ام روزنامه‎ای خریدم. با حروف درشتی بر روی صفحه اول اعلام شده بود که "کمپانی نویمَن‎ـ‎کیشون" در خدرا بزرگترین کارخانه ماشین رختشوئی را تأسیس کرده است. کمپانی سولِل بونه دارای 42 در صد از سهام، نویمَن 28 در صد و من دارای سی در صد بودم. و در روزنامه چنین آمده بود که کارخانه بلافاصله به تولید پرداخته و به تمامِ شرق میانه ماشین رختشوئی عرضه می‎کند.
 
وقت ملاقات: دوشنبه و پنجشنبه
دیسیپلین یکی از خصوصیات ملی و ممتاز اسرائیل به شمار می‎آید؛ یک دیسیپلین بی‌نقص و جامع، و با این حال نه آن دیسیپلینِ آهنینی که از جمله در کشورهای خودکامه برقرار است، جائیکه آدم تمام دستورات را کورکورانه باید انجام دهد. نه، ما به دیسیپلینی متعهدیم که فردی رنگ شده است. برای مثال اگر ما یک کیوسک تلفن با تابلوی خراب است ببینیم، بلافاصله این تمایل شدید که فقط از این اتاقک تلفن کنیم در ما جان می‎گیرد، و ما از ده مورد نُه مورد آن را چنین انجام می‎دهیم. یک تابلو با نوشته لطفاً بقیه پول خود را فوراً در کنار صندوق پرداخت بشمارید، به شکایات بعدی رسیدگی نخواهد شدْ باعث می‎گردد ناچاراً محل پرداخت پول را ترک کنیم، پول را دیرتر بشمریم و داد و فریاد براه اندازیم، زیرا که از ما دزدیده‎اند. یا اگر بر روی دری نوشتۀ ورود ممنوع آویزان باشد، بعد داخل نمی‎شویم. مگر اینکه ما حتماً به داخل شدن نیاز داشته باشیم. یا به این خاطر که ببینیم در پشت درِ بسته چه می‎گذرد. یا بخاطر دلایل دیگر.
من با این تفصیلات کم کم به خاله ایلکا می‎پردازم، همان خانم سالمند و دوستداشتنی‎ای که چند سال پیش به تمیز کردن کف اتاقش مشغول بود، و یک آخِ آهسته گفت و دیگر نتوانست خود را راست کند. چیزی از زانویش صدمه دیده بود، و خاله ایلکا باید به بیمارستان برده می‎شد، جائیکه او را در بخش 14 بستری کردند.
هنوز چند لحظه بیشتر از بستری شدن خاله ایلکا نگذشته بود که از سرپرستار می‎خواهد تلفنی تمام ما را به کنار تخت بیمارستان بخواند و علاقه‎ خاله ایلکا به نان و پنیر را به ما یادآوری کند، زیرا که نان و پنیر از طرف بیمارستان خیلی سخت و فقط با حملات شدید قلبی تجویز می‎گردد.
در شورای خانوادگی تصمیم بر این گرفته شد که من مناسبترین مرد برای این سفارش هستم. به دستم پاکتی دادند که در آن نان‎پنیرِ در خاکستر پخته شده قرار داشت، و من خیلی زود جلوی سیم‌خاردارِ دو جداره کشیده شده به دورِ منطقۀ بیمارستان ایستاده بودم.
درِ آهنی بسته بود. ابتدا پس از آنکه مدتی مؤدبانه به در کوبیدم یک نگهبان نیرومند ظاهر گشت و گفت: "روزهای ملاقات بعد از ظهر روزهای دوشنبه و پنجشنبه از ساعت 2.45 تا 3.30 است."
من گفتم: "خیلی متشکرم. اما حالا که من اینجا هستم."
نگهبان گفت: "آقای عزیز، این به نفع بیماران است. ملاقات‎ها آنها را به هیجان می‎آورد و پروسه بهبود را طولانی می‎کند. مجسم کنید چه اتفاقی رخ خواهد داد اگر ما بیوقفه به ملاقات‌کننده‎ها اجازه ورود بدهیم."
من می‎گویم: "حق کاملاً با شماست. خیلی وحشتناک خواهد شد. و حالا لطفاً اجازه بدید که من داخل بشم."
او می‎گوید: "نه. من دستور اکید دارم. شما فقط از روی نعش من داخل ساختمان می‎شید."
"من مایل به چنین کاری نیستم. من مایلم پیش خاله ایلکا برم."
"هیچکاری نمی‎شود کرد. اما شیفتِ کار من ساعت 2 تمام می‎شود. شاید که پیش جانشینم شانس بیشتری داشته باشید."
مرد نه تنها یک متعصب بود، بلکه حتی به این کارش فخر هم می‎فروخت.
من با نفرت در قلب و فحش‎های رکیک بر لب برمی‎گردم و او را نفرین می‎کنم: "امیدوارم تمام بیماری‎های موجود در این بیمارستان همزمان به جانت بیفتد، دیوانۀ مردم‌آزار! خواهیم دید، من از لج تو هم که شده برای ملاقات خاله ایلکا امروز داخل بیمارستان می‎شم! تا بترکی!"
کمی دیرتر باز هم به درِ ورودی می‎کوبم، اما به اشتباهِ قبل دچار نمی‎شوم، بلکه به دربان جدید می‎گویم:
"من از طرف هیئت تحریره <اورشلیم پست> آمده‎ام و باید مقاله‎ای در باره بیمارستان شما بنویسم."
نگهبان شماره دو می‎گوید: "لحظه‎ای صبر کنید، من به دکتر گِبننِمر تلفن می‎کنم."
دکتر گِبننِمر، یک مرد با رفتاری مؤدبانه، مرا با مهربانی کامل پذیرفت و پیشنهادِ نشان دادن مؤسسه را به من داد.
من گفتم: "خیلی متشکرم آقای دکتر. اما من خودم به تنهائی راهم را پیدا می‎کنم. این تکنیکِ جدید خبرنگاری‎ست، می‎دانید: جمع‎آوری برداشت‎های بدون واسطه. خواهش می‎کنم به خودتون زحمت ندید."
"ابداً زحمتی برایم ندارد. برایم لذتبخش است."
دکتر گِبننِمر بازویش را دوستانه در بازویم انداخت. "بعلاوه شما به اطلاعات تخصصی هم نیاز دارید. بفرمائید."
او مرا در بخش‎های 11 و 12 و 13 همراه خود می‎کشید و در این حال خیلی با هیجان از عقیده‎اش در باره وظیفه اصلی مطبوعات می‎گفت. او معتقد بود که باید به مخاطبین درک بهتری از علمِ عمومیِ پزشکی و مخصوصاً از مدیریتِ مالی بیمارستان‎ها آموزش داده شود. من صحبت‎هایش را با جنباندن سر تأیید می‎کردم و گاه به گاه یاداشتی برمی‎داشتم، با چنین جمله‎هائی: "یک تا سه و چهار تا شش، مادربزرگ یک ساحره بود" یا چنین چیزهائی، معمولاً اما با قافیه.
نظم بسیار خوبی که در بعضی از بخش‎ها حاکم بود توسط تعداد بیشماری ملاقات‌کننده کمی مختل می‎گشت. بطور متوسط دو خانواده کامل در کنار هر تخت نشسته بودند.
"دکتر گِبننِمر توضیح می‎دهد: "من واقعاً نمی‎دانم این همه آدم با اینکه امروز روز ملاقات نیست چطور داخل بیمارستان شده‎اند."
من او را آرام می‎سازم: "مهم نیست، مهم نیست."
ناگهان از روی یکی از تخت‎ها صدای زن سالخورده‎ای در گوشم می‎پیچد:
"سلام، فِری! آیا پنیر را با خود آوردی؟"
وضعیت ناگواری بود. دکتر گِبننِمر مرا با چهره نامطبوع و پرسشگرانه نگاه می‎کرد.
من می‎گویم: "شالوم خاله ایلکا! چه تصادف جالبی!"
"تصادف؟ آیا سرپرستار تلفن نکرد؟ نان‎پنیر کجاست؟"
من سریع پاکت را به او دادم و سعی کردم به دکتر گِبننِمر ثابت کنم که من همیشه یک پاکت نان‌پنیر با خودم حمل می‎کنم، اما او بدون حرفی شانه‎اش را بالا انداخت و رفت.
خاله ایلکا در زمان بسیار کوتاهی محتوای پاکت را می‎خورد و برای فردا یک محموله آبنبات نعنائی سفارش می‎دهد. همینطور برنهارد و میتسی را باید همراه می‎آوردم. و البته همینطور همسرم را. وقتی با ترس گفتم که فردا روز ملاقات نیست، خاله ایلکا با ژستی معنی‌دار ازدحامِ  در اتاق را نشانم داد و مرا به خانه فرستاد.
ما فوراً دست به کار می‎شویم. میتسی با چرخ‌خیاطی کلاه کوچک پرستاری دوخت، بعد از مغازه سلمانیش سه پیش‎بندِ سفید آورد، و بعد با کمک سه چوبِ جارو یک برانکار ساختیم. این تمام چیزهائی بود که ما احتیاج داشتیم.
روز بعد یک تاکسی ما را تا نزدیک بیمارستان می‎برد، جائیکه ما پوشش‎مان را عوض کردیم. همسرم برای گشتزنی فرستاده شد و خبر آورد که نگهبان همان نگهبان دیوانه دیروزیست که من جزئیاتش را شرح داده بودم. من روی برانکار دراز می‎کشم و با ملافه سفیدی رویم را می‎پوشانم. برنهارد و میتسی مرا حمل می‎کردند، همسرم دستم را در دست خود نگاه داشته بود و گاه به گاه لبان خشک شده و تب آلودم را تر می‎ساخت. تهاجم با موفقیت انجام می‎گیرد. گاوِ نرِ دیوانه کلک را می‎خورد و اجازه می‎دهد که ما راحت داخل شویم.
ما به دلیل امنیتی از بیراهه و از میان بخش‎های مختلف می‎رویم و هنگامیکه بخش 14 به چشم می‎آید، یک نفر با دست بزرگش ملافه‎ام را کنار می‎زند:
دکتر گِبننِمر فریاد می‎کشد: "شما؟! مگر دیوانه شده‎اید؟"
من با زحمت می‎گویم: "حالا وقت شوخی کردن نیست. من دارم می‎میرم."
"چه اتفاقی افتاده است؟"
"یک مار نیشم زده."
دکتر گِبننِمر رنگش می‎پرد و خودش مرا شخصاً به اتاق مشاوره می‎کشد. من فقط فرصت کردم که آبنبات نعنائی‎ها را به برنهارد بدهم و زمزمه کردم: "سریع، و خاله ایلکا را هم از طرف من ببوسید ..."
بقیه خود را دور ساختند و مرا در چنگال دکتر گِبننِمر باقی گذاشتند. دکتر گِبننِمر در حال پُر ساختن سرنگ از ماده ضد زهر بود و اعلام کرد که به من آمپولی از یک محلول خنثی‌کننده که تنها داروی مؤثر ضد سم مار است خواهد زد. من کمی مضطرب شدم. بیشتر از آن رو: زیرا من شروع به پرسیدن از خود کردم که آیا واقعاً لازم است اجازه دهم اینجا با من چنین رفتار کنند و شاید هم مسمومم سازند، فقط به این خاطر که خاله ایلکا قبل از عملش می‎خواهد حتماً آبنبات نعنائی بمکد؟ من تصمیم می‎گیرم به این سؤال با نه جواب بدهم، و با یک جهش از اتاق بیرون می‎روم، به حیاط می‎د‎وم و روی یک ماشین برقی که در بخش‎ها برای جابجائی بیماران به کار می‎رود پریده و به راننده گفتم: "حرکت! مهم نیست به کجا! برانید، برانید!"
در یکی از بخش‎های دور افتاده خود را قاطی ملاقات‌کننده‎ها کرده و فرار می‎کنم.
هنگام شب دوباره به خانواده‎ام می‎پیوندم و می‎شنوم که خاله ایلکا در بهترین وضعیت قرار دارد و فقط کمی خود را چون به ملاقاتش نرفته بودم توهین شده احساس می‎کرد. و مجلات سوئیسی می‎خواست. میتسی پیشنهاد حفر یک تونل در زیر سیم خاردار را می‎دهد؛ اما این کار حداقل سه روز طول می‎کشید، و ما نمی‎توانستیم خاله ایلکا را در این مدت بدون ملاقات و بدون مجله بگذاریم. و از طرف دیگر حالا نمی‎توانستیم ریسک بکنیم و دست به یک ملاقات دسته جمعی بزنیم، بلکه باید به آکسیونِ فردی رضایت می‎دادیم. بنابراین من لباس آرایشگری‎ای را که از پشت دگمه می‎خورد پوشیدم و ظاهرم را با یک عینکِ شیشه کلفت و یک کلاه نانوائی کامل کردم.
گاوِ نرِ دیوانه باز کنار درِ بیمارستان ایستاده بود. سریع دستمالی جلوی صورتم می‎بندم و مانند توتُن‎ها با گام‎های آهسته از کنارش رد می‎شوم و یک <بله> تیز و تند می‎شنوم و بعد صدای محکم کوبیدن پاشنه کفش‎هایش را به هم. من خرامان و بازرسی‌کنان از میان بخش 11 و 12 می‎گذرم و وقتی به بخش 13 نزدیک می‎شوم احساس می‎کنم کسی بازویم را گرفت و گفت: "آقای پروفسور، خدا را شکر که شما اینجا هستید! عجله کنید! یک عمل جراحی فوری ..."
من از زیر ماسکم زمزمه کنان گفتم: "متأسفم، دکتر گِبننِمر، من در سر خدمت نیستم."
"اما آقای پروفسور، این یک مورد فوریست!" دکتر گِبننِمر مرا با خود به اتاق عمل می‎کشد، و قبل از اینکه من بدانم چه اتفاقی افتاده، دست‎هایم را شسته و در زیر نورافکن‎ها ایستاده بودم. در این وقت یک بیمار خوابیده بر تخت به اتاق عمل آورده می‎شود.
خاله ایلکا می‎پرسد: "آیا مجله‎های سوئیسی را آوردی؟"
دکتر گِبننِمر می‎گوید: "او هنوز در حال هذیان گوئی‎ست" و فوری خاله ایلکه را با عجله به حالت بیهوشی کامل می‎رساند.
من هم خود را به بیهوش شدن نزدیک می‎دیدم. من هنوز قوزک پا عمل نکرده بودم.
وقتی پرستار اتاق عمل از من پرسید که آیا یک چاقوی بزرگ و یا کوچک جراحی می‎خواهم، ناگهان به سمت دکتر گِبننِمر برگشتم و خیلی جدی گفتم:
"بفرمائید، شما به عهده بگیرید."
دکتر گِبننِمر از غرور و خوشحالی چهره‎اش سرخ گشت. این برای اولین بار بود که یک پروفسور دست او را برای عمل آزاد گذاشته بود، و او فوری شروع به پاره کردن قوزک پای خاله ایلکا می‎کند.
احساسی که هنگام دیدن عمل در من پدید آمد، با احساسی که گاهی در آشپزخانه وقت تماشای پاک کردن ران مرغ به من دست می‎دهد یکسان بود، با وجودیکه من با کمال میل ران مرغ می‎خورم و ترجیحاً همراه با خیار شور.
من با زحمت می‎گویم: "معذرت می‎خواهم" و اتاق عمل را با اندکی تلو تلو خوردن ترک می‎کنم. در بیرون از اتاق برای نفس تازه کردن فوری ماسک را از صورتم برمیدارم. در این لحظه گاوِ نرِ دیوانه سر می‎رسد، دوستانه بر شانه‎ام می‎کوبد و می‎گوید:
"دیدید ... امروز شما می‎تونید خاله بیمارتان را ملاقات کنید!"
من کاملاً فراموش کرده بودم که پنجشنبه است و ساعت از دو بعد از ظهر می‎گذرد. در اصل باید متوجه این موضوع می‎گشتم. چون در سراسر بیمارستان یک  ملاقات‌کننده هم وجود نداشت.
 
پاک کردن عینک
برای رفتن به مونماتر سوار اتوبوس می‎شوم، بعد از پیاده شدن می‎گذارم که جریان رنگارنگ دسته‎ای هنرمند مرا با خود ببرد. به بیان دیگر: من در یک کافه ‎نشستم، یک ورموت سفارش دادم و به مشاهده بی‌نظمی اطرافم پرداختم. و آن هم چه بی‌نظمی‎ای! حالا در کنار میز بغلی من یک دختر بلوند سر بر شانه جوان عینکی‎ای که فقط دو سمت گونه‎اش دارای ریش است گذارده و هق‎هق می‎گرید. کمی دورتر یک بمبِ جنسی سالمند برای دسته‎ای شنونده که با علاقه به او گوش سپرده‎اند خاطراتی از جوانیِ ویران گشته‎اش را فاش می‎سازد. در کنار میز آنها جوانی صورت اصلاح نکرده با ژاکتی یقه اسکی نشسته که به اطراف نگاه‎های وحشیانه می‎اندازد و یک رادیو ترانزیستور در کنار گوش خود نگاه داشته است. دور میز کنار او شش جوانِ مو بلند در باره نئودادائیسم و کافکا بحث می‎کنند، و در کنار میز دیگر دو خانم با آرایش قوی بی‌حرکت و آرام خود را آماده ضربه‎های بعدی سرنوشت می‎سازند. یک دختر نیمه‌لختِ زیبا کنار یک ملوان آفریقائی می‎نشیند، یک کتاب درمی‎آورد و شروع به خواندن می‎کند. در یک گوشه دانشجویِ مأیوسی سعی می‎کند با قورت دادن یک قاشق دست به خودکشی بزند، اما گارسون که مسؤل کامل بودنِ کارد و چنگال‎هاست قاشق را از دستش می‎گیرد. گرما برای دو هنریشۀ زن آنقدر غیرقابل تحمل می‎گردد که مشغول به لخت کردن خود می‎شوند و در نتیجه گارسون فوری بوسیله تلفن پلیسی را در جریان می‎گذارد و به آنجا می‎خواند تا او هم در لذتِ تماشا کردن شریک شود. یک مجسمه‎سازِ مبتلا به داء‎الفیل با نواختن در فلوت کوچکی دیگران را جذب می‎کرد، یک زن شاعر مشهور بولداگ مؤنثِ خود را از میزی به میز دیگر می‎برد و برای توله‎های دیروز متولد شده او صدقه جمع‎آوری می‎کرد، یک نوازندۀ مو سفید برای عاشق و معشوقی که در آغوش همدیگر بودند با آکاردئون ملودی‎های عاشقانه می‎نواخت، سیگارها و کبریت‎ها به هوا پرتاب می‎شدند، تکه‎های صحبت‎ها و خنده‎ها برای خود از میان ستونی از دود و الکل راهی می‎یافتند. و فقط یک انسان در میان این مجلس میگساری و با هم بودن و لذت بردن از زندگی تنها کنار میزش نشسته بود، و آن انسان من بودم.
هرگز چنین احساس تنهائی نکرده بودم، چنین فراموش گشته، ترک شده و گمگشته. اگر عادت نمی‎داشتم پیراهنم را در هوای گرم (مانند گرمای هوا امروز) روی شلوارم بیندازمْ احتمالاً هرگز در تماس با محیط زیستم قرار نمی‎گرفتم.
ابتدا بگویم که این تماس، تماس لذتبخشی نبود.
من در واقع ناگهان خیلی واضح احساس کردم که پائین سمت چپ پیراهنم خود را از من دور می‎سازد. با احتیاط برمی‎گردم ... و واقعاً: همسایه‎ میز سمت چپ گوشه پیراهنم را در دست داشت و مشغول پاک کردن شیشه‎های عینکش بود، شیشه‎های بزرگ و کلفت با قابی سیاهرنگ. من این آقا را در تمام عمرم ندیده بودم. و حالا او آنجا نشسته بود و با پیراهن من شیشه‎های عینکش را پاک می‎کرد.
تقریباً یک دقیقه سکوت برقرار بود و فقط ریتم سر و صدای پاک کردن عینک سکوت را می‎شکست. سپس من به زحمت از جا بلند می‎شوم و می‎گویم: "حضرت آقا، این چه کاریه که شما می‎کنید؟"
پاسخ این بود: "می‎بیند که چه می‎کنم. مثل احمق‎ها به من خیره نشید."
"چرا با پیراهن خودتان عینکتان را پاک نمی‎کنید؟"
"مگه نمی‎بینید که پیراهنم داخل شلوارم قرار داره؟"
و برای اینکه ببیند آیا عینکش به اندازه کافی تمیز شده است آن را در مقابل نور نگاه می‎دارد. ظاهراً آنها به اندازه کافی تمیز نشده بودند. هنگامیکه متوجه می‎شوم قصد دارد کارِ تمیز کردن عینک را ادامه دهد، خواستم پیراهنم را از دستش بکشم که شنیدم می‎گوید: چه خبرتونه؟ بذارید عینکمو تمیز کنم!"
"اما نه با پیراهن من!"
"چرا نه؟"
"برای مثال، چون من شما را نمی‎شناسم."
همسایه‎ام خود را با اندکی خم کردن سر معرفی می‎کند: "بوسکو. و از خیره نگاه کردن به من دست بردارید."
این تکاملِ حوادث برایم کاملاً نامطبوع بود. حالا از آنجائیکه ما شخصاً با هم آشنا شده بودیم، بنابراین اجازه ندادن استفاده از پیراهن برایم خیلی سخت‎تر شده بود.
من با لکنت می‎گویم: "بله، اما ... این پیراهن کاملاً تازه و تمیز ..."
من باید اعتراف کنم که استدلالم قانع کننده نبود، اما استدلالی بهتر به ذهنم نرسید. و نگاه‎های خصمانه و خیره شده به من از میزهای اطراف وضعم را سخت‎تر ساخته بود. بوسکو که موقعیتِ بهتر خود را فوری تشخیص داده بود آماده برای انجام عملیات بود:
"اگر پیراهن تمیزی نبود که من برای پاک کردن عینکم از آن استفاده نمی‎کردم. شیشه‎های عینکم خیلی گران و خیلی حساسند."
در حالیکه دوباره مشغول پاک کردن عینکش بود با صدای ضعیفی به او تذکر می‎دهم: "پس لااقل پیراهنم را زیاد نکشید."
بوسکو خشمگبن می‎پرسد: "چه کسی می‎کشه؟" و از جیب پیراهنش یک عینک دیگر با شیشه‎های سبز رنگ خارج می‎کند.
من قاطعانه می‎گویم: "نه لطفاً. عینک آفتابی نه."
"شما حوصله‎ام را سر می‎برید. ساکت باشید."
حالا جریان برایم بیش از حد احمقانه شده بود. بالاخره من یک توریست بودم، یک خارجی، یک بالابرندۀ صنعت توریست، در واقع حتی یک مهمانِ این سرزمین. من به سختی بوسکو را می‎شناختم، در هر حال نه به اندازه کافی تا به او اجازه دهم تمام عینک‎هایش را با پیراهنم پاک کند. اما حالت چهره افراد نشسته در اطرافمان اجازه کمترین تردیدی باقی نمی‎گذاشت که افکار عمومی به نفع اوست. نگاه‎هایشان می‎گفت: "شما غربتیِ مسکین. شما سرخر. شما خودخواه. شما آدم متکبر و متنتن. آیا شما پیراهنتان را ارزشمندترین چیز در جهان می‎پندارید؟ خوشحال باشید که بالاخره برای کارِ بدرد بخوری مورد استفاده قرار می‎گیرد. شما اصلاً حس اتفاق و با هم بودن، حس مسؤلیتِ جمعی و همبستگی ندارید. شما ارزش این را ندارید اینجا بنشینید، شما خانه به دوشِ بی سر و پا با آن پیراهن نخ‎نمایتان ..."
در این هنگام تمام نیرویم را جمع‎آوری کردم:
"کافیه! من دیگر نمی‎خواهم!"
"و چرا نه؟"
"برای جواب دادن به این سؤال بدهکار شما نیستم! یا اینکه موظفم پیراهنم را برای پاک کردن عینک به همه واگذار کنم؟"
از هر سو فریادهای خشمگینی بلند می‎شود: "به همه؟! چرا به همه؟! چه کسی بجز بوسکو عینکش را پاک کرد؟ چه کسی احتیاج به پیراهن احمقانه شما دارد؟ چرا می‎گوئید همه وقتیکه فقط بوسکو ..."
بقیه را دیگر گوش ندادم. حالا به درِ کافه رسیده بودم. اما آنجا ایستادم، برگشتم و با یک کُندیِ مبارزطلبانه پیراهنم را داخل شلوارم کردم.
 
راز هندوانه
هندوانه از میوه‎های برترِ سرزمین‎مان با آن سیستم آبیاری ستودنی‎اش است، زیرا آبی که هندوانه به ما عرضه می‎‏دارد تابعِ آبیاری بقیه سرزمین نمی‎باشد. تنها اشکال هندوانهْ زوریئل میوه فروش شرقی‎ست که لوچ است و با یک چشم به سمت چپ، با چشم دیگر به سمت راست و با سومین چشم صمیمانه به مشتریان می‎نگرد.

دکتر فاینهولس: (در راه بازگشت به خانه از کنار بازارِ هندوانه به یاد می‎آورد که همسرش اِلزا همیشه خرید هندوانه را که تنها وسیله مبارزه با گرمای غیرقابل تحمل تابستانی‎ست فراموش می‎کند؛ به سمت کوهی از هندوانه در وسط بازار می‎رود و زوریئل صاحب کوه را مخاطب قرار می‎دهد.) آیا هندوانه‎ها شیرینند؟
زوریئل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاینهولس: خیلی خوب. یک هندوانه به من بدید.
زوریئل: (نگاه اشعه ایکس‎دار و متمرکزش را بر روی کوه سبز رنگ هندوانه می‎چرخاند، هندوانه متورمی را برمی‎دارد، به هوا می‎اندازد، می‎گیرد، نوازش می‎کند، تلنگر می‎زند، کنار گوش قرار می‎دهد، آن را دوباره سرجایش می‎گذارد، یک هندوانه دیگر برمی‎دارد ... هوا ... می‎گیرد ... نوازش می‎کند ... فشار ... تلنگر ... گوش ... سرجا ... سومین هندوانه ... چهارمین هندوانه مناسب است؛ در تاریک‎ترین محل هندوانه‎‎ها و پشت کرده به مشتری آن را وزن می‎کند.) 6 کیلو. می‌شود 75 پیاستِر.
دکتر فاینهولس: آیا شیرین است؟
زوریئل: خیلی شیرین.
دکتر فاینهولس: از کجا می‎دانید؟
زوریئل: تجربه.
دکتر فاینهولس: تجربه؟
زوریئل: تجربه. در نوک انگشت‎ها. وقت لمس کردن. وقت گرفتن در هوا. یک هندوانۀ کال صدای پَلوپ می‎دهد. یک هندوانه رسیده صدای پُلوپ.
دکتر فاینهولس: می‎فهمم. (پول می‎پردازد، هندوانه پنج کیلوئی را روی شانه می‎گذارد و رهسپار خانه می‎شود. گرما چنان وحشتناک است که آسفالت شروع به ذوب شدن می‎کند. دکتر فاینهولس ناگهان متوجه این موضوع می‎شود که چرا اِلزا خریدن هندوانه را همیشه فراموش می‎کند. پس از رسیدن به خانه هندوانه را در پخچال پنهان می‎کند. بعد از خوردن غذا با آوردن هندوانه همسرش را غافلگیر می‎سازد و هندوانه را می‎برد.)
هندوانه زرد رنگ است، مزه‎ای مانند اسفنج یخزدۀ حمام می‎دهد، باید احتمالاً با نفتِ سفید آبیاری شده باشد.
دکتر فاینهولس: (با عصبانیت هندوانه داخل دهان را تف می‎کند) بفرمائید. این هم سرزمینِ وعده داده شده در تمام شکوه و جلالش. برای این چیز بی‌ارزش 75 پیاستِر هزینه کردم!
اِلزا: برو پس بده.
دکتر فاینهولس: بله. هر چیزی حدی دارد، حتی صبر من. (هندوانه را در گرمای جوشان به بازار حمل می‎کند و پیش پای زوریئل می‎اندازد.) این چیه که شما به من غالب کردید؟
زوریئل: (جواب نمی‎دهد)
دکتر فاینهولس: این را نمی‎شود خورد.
زوریئل: پس نخوریدش.
دکتر فاینهولس: من از شما رک و پوست کنده پرسیدم که آیا هندوانه شیرین است، و شما گفتید <بله>.
زوریئل: وقت گرفتن از هوا صدای پُلوپش درست بود. اما چه کسی قادر است داخل یک هندوانه را ببیند؟
دکتر فاینهولس: من نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که شما مسئول هندوانه هستید.
زوریئل: اما نه برای هندوانه‎ای که بدون گارانتی از من خریده شده باشد.
دکتر فاینهولس: مگر هندوانه با گارانتی هم وجود دارد؟
زوریئل: بله.
دکتر فاینهولس: و فرقش چیست؟
زوریئل: فرقش در هر کیلو 6 پیاستِر است. هندوانه بدون گارانتی 12 پیاستِر می‎ارزد، هندوانه با گارانتی 18 پیاستِر. من فقط مسئولت هندوانه با گارانتی را تقبل می‎کنم.
دکتر فاینهولس: بسیار خوب. یک هندوانه با گارانتی به من بدهید. اما اگر دوباره غیرقابل خوردن باشد باید خودتان را آماده هر چیزی بکنید.
زوریئل: (یک هندوانه را به هوا پرتاب می‎کند، آن را بین زمین و هوا می‎گیرد، نوازشش می‎کند، فشاری به آن می‎دهد، تلنگری روی آن می‎زند، کنار گوش قرار می‎دهد و بعد آن را دوباره سرجایش قرار می‎دهد. دومی و سومی را هم دوباره سرجایش می‎گذارد، چهارمین هندوانه مناسب است.) 7 کیلو و هشتاد گرم.
دکتر فاینهولس: قبوله.
زوریئل: (یک تکه باریک و نازک از هندوانه می‎برد و آن را به دکتر فاینهولس نشان می‎دهد.) قرمزه؟
دکتر فاینهولس: بله قرمزه.
زوریئل: بدون خودستائی: هندوانه واقعاً قرمزی‎ست.
دکتر فاینهولس: (پول می‎پردازد، هندوانه 6 کیلوئی را عرق‎ریزان و نالان به طرف خانه حمل می‎کند.) حقه‎بازِ پیر بدون یک کلمه مخالفت هندوانه را عوض کرد.
اِلزا: معلومه.
دکتر فاینهولس: (هندوانه را در یخچال قرار می‎دهد، نیم ساعت انتظار می‎کشد و بعد آن را درمی‎آورد و پاره می‎کند.) واقعاً، یک هندوانه قرمز باشکوه.
اِلزا: آیا آن را هنگام خرید چشیدی؟
دکتر فاینهولس: آن را نچشیدم. اما آدم می‎بیند که باید هندوانه خوبی باشد.
هندوانه: (بی‌مزه است، پیر، پوسیده و تلخ.)
اِلزا: پسر بی‌عرضه دوباره هندوانه را مثل بچه خوب پس می‎برد، مگه نه؟
دکتر فاینهولس: (حمل بار، عرق کردن، نفس نفس زدن، لعنت فرستادن، هندوانه را جلوی پای زوریئل پرتاب کردن.) بفرمائید، این کثافت مال خودتان.
زوریئل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاینهولس: آیا من این هندوانه را با گارانتی خریدم یا نه؟
زوریئل: بله.
دکتر فاینهولس: کمی از هندوانه بچشید.
زوریئل: ممنون. من از هندوانه خیلی خوشم نمی‎آید. بعد از خوردن هندوانه باید مدام عرق کنم.
دکتر فاینهولس: شما به این می‎گوئید شیرین؟ آیا این یک هندوانه شیرین است؟
زوریئل: من به شما برای یک هندوانه شیرین گارانتی ندادم. من قرمزی هندوانه را گارانتی کردم.
دکتر فاینهولس: رنگ برایم مهم نیست. می‎تونه آبیِ تیره رنگ باشد.
زوریئل: چرا به من نگفتید که مزه برایتان مهم است؟ گارانتی برای هندوانه شیرین برای هر کیلو 21 پیاستِر می‎ارزد.
دکتر فاینهولس: (بعد از یک استراحت کوچک) قبول. به من یک هندوانه شیرین با گارانتی بدید.
زوریئل: (روش پرتاب تا شماره چهار مانند قبل) 9 کیلو 30 گرم.
دکتر فاینهولس: یک لحظه صبر کنید! من مایلم آن را امتحان کنم.
زوریئل: بفرمائید. (برشی هرمی شکل از هندوانه می‎برد و آن را در می‎آورد، طوریکه مرکز هندسی محتوی هندوانه خارج می‎شود.)
دکتر فاینهولس: (تکه‎ای از نوک هندوانه در دهان می‎گذارد) می‎بینید، مرد خوب، هندوانه شیرین یعنی این!
زوریئل: (هرم را فوری سر جایش در هندوانه قرار می‎دهد.) 2 پوند و 10 سنت.
دکتر فاینهولس: (پول می‎پردازد، عرق می‎ریزد، تلو تلوخوران به خانه بازمی‎گردد) مجبورش کردم هندوانه را عوض کند.
حالا بیا امتحان کن.
اِلزا: (می‎چشد، تف می‎کند)
هندوانه: (کاملاً بی‌مزه، در بهترین حالت مزه فاضلاب می‎دهد، تقریباً فقط از تخم تشکیل شده که نزدیک مرکز هندسی به پنبه‎ای خیس تبدیل می‎شود.)
اِلزا: ببر پس بده!
دکتر فاینهولس: (مراسم شکنجه مانند دوبار قبل تا پایان صورت می‎گیرد) و این؟ این چیه؟
زوریئل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاینهولس: این چیه؟!؟
زوریئل: شما که امتحان کردید.
دکتر فاینهولس: آنچه من چشیدم شیرین بود.
زوریئل: اینجا شیرین است و در خانه ترش؟ با هندوانه در خانه چکار می‎کنید؟ ترشی می‎ندازید؟
دکتر فاینهولس: (دچار حمله خفگی می‎شود و به زبان آلمانی لعنت می‎فرستد.)
زوریئل: (برای کمک به پشت او می‎‏کوبد) آیا هندوانه دیگری می‎خواهید؟
دکتر فاینهولس: (له‎له‌زنان) آره ...
زوریئل: (شروع به مراسم آزمایش کردن می‎کند.)
دکتر فاینهولس: شما می‎تونید مادربزرگتان را به هوا پرتاب کنید! من هندوانه‎ام را خودم انتخاب می‎کنم.
زوریئل: هرطور که مایلید.
دکتر فاینهولس: (بعد از نگاهی به هندوانه‎ها، یکی از آنها او را مانند جادوشده‎ای به خود جذب می‎کند، او هندوانه را لمس می‎کند و ناگهان با اطمینان غیرقابل اشتباهی می‎دانست که این هندوانه باید صد در صد شیرین باشد.)
زوریئل: 16 کیلو و 80 گرم. آیا گارانتی را کتباً می‎خواهید؟
دکتر فاینهولس: بمیر! (نالان، عرق‌کنان، رسیدن به خانه.) حقه‎باز باید یک هندوانه دیگر به من می‎داد.
اِلزا: می‎بینم.
دکتر فاینهولس: (خود را همراه با هندوانه در یخچال حبس می‎کند، اما چون آنجا سرد است، بعد از چند دقیقه دوباره خارج می‎شود و هندوانه را می‎برد.)
هندوانه: (شیرین، رسیده، قرمز، آبدار، بدون تخم. لذیذ. دارای کیفتی صادراتی.)
دکتر فاینهولس: (می‎درخشد، جوان می‎شود، زندگی دوباره زیبا می‎گردد، خورشید با رنگ‎های باشکوهی غروب می‎کند، پرنده‎ها آواز می‎خوانند.) به این می‎گویند هندوانه، درسته؟ عزیزم، چنین هندوانه‎ای تا حال هرگز نخورده‎ای! زیرا که من خودم هندوانه را انتخاب کردم. این جانی سه بار پشت سر هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. و من فوری برای اولین بار، توسط یک غریزه اسرارآمیز هدایت شده ...
اِلزا: مزخرف نگو.
دکتر فاینهولس: مزخرف؟ تو خواهی دید. از حالا به بعد خودم همیشه انتخاب می‎کنم. (روز بعد هندوانه را خودش انتخاب کرد، دوباره توسط سحر و جادوی غیرقابل توضیحی از طرف یکی از هندوانه‎ها جذب می‎گردد، پول می‎پردازد، عرق می‎ریزد، تلو تلو می‎خورد، یخچال، نیم ساعت، بریدن.)
هندوانه: (مزه برگ‎های پوسیده می‎دهد، غیرقابل خوردن است و غرور انسان را به سخره می‎گیرد.)
دکتر فاینهولس: (کوشش می‎کند یک گلوله در سرش شلیک کند، خوب نشانه نمی‎گیرد، تیر به هدف نمی‎خورد و زنده می‎ماند.)
 
مردی که همیشه وقت دارد
بوروکراسی یکی از بدترین آزار و زحماتیست که خدا زندگی اقتصادی ما را به آن دچار می‎سازد. فقط مردم خوشبین باور دارند که بوروکراسی نشانۀ شکست دولت نمی‎باشد. بوروکراسی اما خودِ دولت است. و مشکل در این نهفته نیست که چگونه می‎توان از دست کارمندانی که در دستگاهِ ورم کردۀ دولتی لانه کرده‎اند رها گشت (چیزیکه غیرممکن به نظر می‎آید)، بلکه چگونه می‎توان آنها را سرگرم ساخت. زیرا آنها مانند شن‎های ساحل بیشمارند؛ تنها با این تفاوت که شن حقوق ماهیانه دریافت نمی‎کند.
 
من بر حسب تصادف او را ملاقات کردم. او یک روز پیش من آمد، خود را گرشونوویتس یا چنین چیزی معرفی کرد و پرسید آیا من به کسی احتیاج دارم که در کارهای نویسندگی‎ام به من کمک کند؛ و اضافه کرد که مدت‎هاست مرا تحسین می‎کند. لحن صدایش صادقانه و همدلانه بود، با نقص بیان، یک لکنت کوچک زبان، و جدی به نظر می‎آمد، من از او خواستم نسخه کتاب جدیدم را که باید برای چاپ آماده می‎گشت بخواند و اصلاح کند.
گرشونوویتس می‎گوید: "بسیار خوب، چه وقت باید برای بردن کتاب بیایم؟"
"فردا ساعت ده صبح. و شما باید در یک روز آن را تمام کنید."
"مشکلی نیست."
او دقیقاً ساعت ده ظاهر می‎شود. یک مرد با لباسی منظم، نزدیک به چهل سال، کراوات، بدون ریش و یک کیف مشگی رنگ بعنوان نمادی از موقعیت اجتماعی. عینکی. با لکنت زبان. گرشونوویتس.
او نوشته‎ها را برمی‎دارد، آنها را داخل کیفش قرار می‎دهد و می‎گوید "ممنون، تا فردا" و می‎رود.
صبح فردای آن روز نسخه‎ها را می‎آورد. آنها تصحیح گشته بودند. گرچه بعضی از اشتباهات چاپی را ندیده گرفته بود، با نگاهی دقیقتر حتی تعداد زیادی را و از جمله اشتباهاتی که در فهم کلمات مزاحمت ایجاد می‎کردند. اما من آن را نادیده گرفتم. مهم این بود که او برای بردن نسخه خودش آمده و خودش هم آن را برگردانده بود، به تنهائی و تحت مسؤلیت شخصی خود. این همان چیزیست که امروزه ارزش دارد.
من از او در باره مقدار دستمزدش سؤال کردم.
او جواب داد: "مشکلی نیست."
آنطور که محاسبه نشان می‎داد مبلغ ناچیزی نبود. با این حال: او شخصاً مسؤلیت کار را به عهده داشت. آدم نمی‎توانست بقدر کافی مهم بودن این کار را برجسته سازد.
پرسیدم چک را به نام چه کسی باید بنویسم. او گفت، آه، جای نام را خالی بگذارید. همینطور جای تاریخ را. و ترجیحاً مبلغ را هم. آیا کار بیشتری برای او دارم؟
تحت تأثیر فداکاری‎اش کنترل کردن بر تصحیح کتاب در چاپخانه را به او پیشنهاد می‎دهم.
او گفت: "انجام می‎دهم، مشکلی نیست."
از دادن اطلاع دقیقتری که چگونه او به چاپخانه خواهد رسید و چه مدت وقت در آنجا لازم دارد صرفنظر کردم. باید همیشه فاصلۀ مشخصی میان کارفرما و کارمند برقرار باشد.
گرشونوویتس چهار روز تمام را در چاپخانه به سر برد، از دوشنبه تا پنجشنبه، روزانه از ساعت 10.30 تا 18.
سپس او دوباره آمد و پرسید که آیا من کار دیگری برای او دارم.
من گفتم، اگر کاری بود به او تلفن خواهم کرد و از او شماره تلفنش را تقاضا کردم. او شماره تلفن مغازه اغذیه‌فروشی کنار خانه‎اش را به من داد، بدون آنکه برای احتیاط بدان اشاره‌ای کند که صاحب اغذیه‌فروشی به تلفن‎ها با کمال میل جواب نمی‎دهد.
او گفت: بهتر است که من به شما تلفن کنم"
"مشکلی نیست."
او صبح فردای آن روز به من تلفن کرد. من دو مأموریت برای او داشتم: او باید ساعت 10.30 برای ترخیص جعبه کتاب‎هائی که از اروپا رسیده بود به اداره گمرک می‎رفت، و باید احتمالاً ساعت 16 دوباره این کار تکرار می‌کرد. بهترین همسر جهان که به صحبت من گوش می‎داد از او خواهش کرد که کفش‎های تعمیر شده‎اش را از کفاشی بیاورد.
گرشونوویتس، این جوانِ خوب گفت "باشه" و فکر کنم که کلمات "مشکلی نیست" را هم به آن افزود.
در این زمان نگرانی من شروع می‎شود، ما چه باید بکنیم اگر او را روزی از دست بدهیم. ما نه آدرس او را داشتیم و نه از اطلاعات شخصی او چیزی می‎دانستیم. تمام آنچه ما از او می‎دانستیم اغذیه‌فروشی کنار خانه‎اش بود که با تلفن دشمنی داشت. ما حتی بخاطر نامش هم کاملاً مطمئن نبودیم. همسرم ادعا می‎کرد که نام او اصلاً گرشونوویتس نیست، بلکه  گرشونووسکی  است، و او از این نام خجالت می‎کشد. در هر حال از آنجائیکه ارتباط با او برایمان ارزشمند بود، باید او را مشغول می‎ساختیم.
من از او می‎پرسم که آیا بجای من نگهبانی می‎دهد. باید توضیح بدهم که مدرسه پسرم امیر در محله‎ای واقع شده که برای سوءقصد با مواد منفجره خیلی مناسب است و خاله ایلکا که با من بطور متناوب روزهای سه شنبه و جمعه نگهبانی می‎دهد دوباره بیمار شده بود، به این خاطر من به یک جانشین احتیاج داشتم.
گرشونوویتس قبول می‎کند و وفادارانه و صبورانه از ساعت 8 تا 14 جلوی ساختمان مدرسه می‎نشیند، بعد امیر را به خانه رساند و دخترم رنانا را به کلاس رقص همراهی کرد. و از آن به بعد سه شنبه‎ها و جمعه‎ها کار او این شده بود. ما دیگر نمی‎دانستیم چگونه بدون گرشونوویتس باید کارهایمان را پیش ببریم.
من گاهی از خود سؤال می‎کردم: "او واقعاً چه کسیست؟ از کجا می‎آید؟ تا حالا چه کار می‎کرده؟"
من نمی‎توانستم به خودم پاسخی بدهم و با بهترین همسر جهان همنظر بودم:
"تا وقتیکه او می‎آید، مهم نیست که از کجا می‎آید."
او در واقع با تمام موجوداتی که ما می‎شناختیم فرق داشت. او همیشه آماده آمدن و رفتن، آوردن و بردن بود ... یک انسان واقعاً مستقل، بدون وابستگی به زمان و مکان. او یک بار برای آوردن عمویم از فرودگاه که از آمریکا پرواز می‎کرد 48 ساعت تمام در فرودگاه به سر برد و انتظار کشید. در ماه می بجای من یک برنامه داستان‎خوانی برای کودکان دبستانی را بر عهده گرفت. در زمستان به نمایندگی من صبح در یک مراسم خاکسپاری شرکت جست، بعد از ظهر به من در حل جدول کلمات متقاطع کمک کرد و هنگام شب بعنوان پرستار بچه در خدمت بود. دستمزدش در همان سطح مشکلی نیست در حرکت است، خدماتش سریع و قابل اعتمادند. او هیچگاه دیر نمی‎آید، هیچگاه زود نمی‎رود، او می‎آید و آنجاست.
بتدریج چیزی هم به نظر همسرم می‎رسد.
"حالا دو سال می‎گذرد که ما او را داریم ... و هنوز هم نمی‎دانیم که او چه کسیست. اینطور نمی‎شود ادامه پیدا کند."
ما شروع به پرس و جو کردیم. ولی بدون نتیجه. ما او را در راه بازگشت به خانه نامحسوس تعقیب و ردش را در اطراف اغذیه‌فروشی گم کردیم. اغذیه‌فروش کوتاه و مؤدبانه به ما گفت که او گرشون مرشون نمی‎شناسد، نه نوویتس و نه نووسکی.
ما سعی کردیم کسی را بیابیم که او را مدام بپاید، اما کسی بجز گرشونوویتس در دسترس نبود.
عاقبت تصمیم گرفتم که دست به عمل بزنم. من او را به یک گفتگوی خصوصی دعوت کردم، به او برای نشستن جا تعارف کردم و روبرویش نشستم:
"گرشونوویتس، شما برای ما به یک دوست خوب تبدیل شده‎اید. شما به خانواده ما تعلق دارید. زمان آن رسیده است که شما به ما بگوئید که هستید و چه می‎کنید."
گرشونوویتس دستپاچه با انگشتانش با کیف سیاه رنگ خود بازی می‎کند: "می‎دانید ... یعنی ... جریان اینطور است که من در زمان فراغتم ... کوتاه کنم: من باید حقوقم را کمی بهبود بدهم."
من می‎پرسم: "کدام حقوق؟"
گرشونوویتس می‎گوید: "من کارمند دولتم" و می‎افزاید: "مشکلی نیست."
 
چراغ‎های قرمز آمستردام
قبل از پرواز بر فراز اقیانوس اقامت کوتاهی در آمستردام داشتیم. ما نیز مانند بسیاری از هموطنان خود محبتی صادقانه نسبت به ملت هلند احساس می‎کردیم، ملتی که نجابت و انسانیت خود را حفظ کردند، حتی در زمانی که در اروپا این دو ویژگی دیگر ارزشِ چندانی نداشت. از این گذشته ما همیشه در سفرهایمان می‎شنیدیم که از گنجینه‎های هنری و زیبائی معماری شهرهای هلند تعریف و تمجید می‎کنند. به ما چنین می‎گفتند که آمستردام هیچ دستِ کمی از ونیز ندارد: کانال‎های چشم‎گیر ... باغ‎ها و تندیس‎ها ... تئاترهای مجلل و سالن‎های کنسرت ... خانه‎های جادوئی شیروانی‌دار ... و بخصوص آن محله مخصوصی که در کنار پنجره ... ظاهراً چنین محله‎ای در آمستردام وجود دارد ... محله‎ای با دخترها در کنار پنجره ... یک محله مشهور ... و آنجا دخترها در کنار پنجره می‎نشینند، دخترها.
البته ما به این چرندیات احمقانه توریست‎ها نه گوش می‎دادیم و نه آنها را باور کردیم. حتی خود من هم خیلی کم به گفته‎هایشان گوش دادم. چنین حرف‎هائی برایم جذابیتی ندارند. من یک آدم جدی و بالغم، مردی که امتحان سختی به زندگی پس داده و تجربه‎هایش را مدت‎هاست پشت سر نهاده است.
من در شهری که بخاطر موزه‎هایش مشهور است هرگز به این دلیل توقف نمی‎کنم که شاید بعد ... من حتی به فکرش هم نمی‎افتم.
همسرم وقتی ما از هواپیما پیاده شدیم سرش را تکانی داد و گفت: "که اینطور، تو حتی به فکرش هم نمی‎افتی، هرطور که مایلی. آنچه به من مربوط می‎شود، من به هیچوجه مایل نیستم از دیدن دخترها در پنجره صرفنظر کنم."
من از او پرسیدم پس کرامت زنانه‎اش کجا مانده، اما جوابی انحرافی شنیدم:
"حتی یک فیلم با شرکت مارینا ولادی که در این محله آمستردام بازی می‎شود وجود دارد. باید این فیلم را حتماً دید."
از مدت ازدواجم آنقدر می‎گذرد که بدانم کی مخالفت بی‌معنا می‎گردد. و چون من هم نمی‎توانستم کنجکاوی خاص تهِ دلم را کاملاً سرکوب کنم تسلیم شدم. وقتی ما سوار تاکسی گشتیم، تصمیم‎مان گرفته شده بود. ما به آنجا خواهیم رفت.
به آنجا می‎رویم؟ به کجا؟ و چگونه؟ محله معروف در هیچ نقشه‎ای علامتگذاری نشده بود و مسیر هم در هیچیک از راهنماهای گردشگری نیامده بود.
بهترین همسر جهان می‎گوید: "پس باید از یکی بپرسی."
"چرا من، خودت بپرس!"
"من؟ اگر اشتباه نکنم یکی از ما دو نفر خانم است و آن هم منم."
در نتیجه یک بحث پُر تحرک میان ما درمی‎گیرد. من به همسرم توضیح دادم که دقیقاً به این خاطر چون او یک خانم است و کسی به او مظنون نمی‎شود، و بدست آوردن چنین اطلاعاتی کار اوست و نه من. یا اینکه شاید باید در خیابان بایستم، و اولین و بهترین رهگذر را نگهدارم و ــ من مسخره بودن چنین وضعیتی را بطور زمختی نشان می‎دادم ــ و از او خیلی ساده بپرسم، کجا می‎توان در آمستردام ... خانم‎های پنجره‎نشین را یافت. این را نمی‎شود از من انتظار داشت.
همسرم خلاصه کرد و گفت که من آدم ترسوئی هستم و باید خجالت بکشم. بعد خود را به سمت راننده تاکسی به جلو خم کرد و گفت:
"لطفاً بگید ... چه چیز خاصی در آمستردام ارزش دیدن دارد؟ منظورم، خاص است؟
راننده جواب می‎دهد: "دیروز در موزه سلطنتی یک نمایشگاه آثار هنری مدرن افتتاح شد، و از فستیوال بین‎المللی موسیقی باید خیلی زیاد استقبال شده باشد."
"بله، مطمئناً. اما منظور من اینها نبودند. شوهرم و من مایلیم چیز واقعاً هیجان‎انگیزی را ببینیم."
"می‎دانم. پس نیمه شب به ساحل بندر بروید، وقتی کرجی‎ها بار سبزیجات خالی می‎کنند. چنین چیزی را نمی‎شود همیشه دید ..."
"ممنون برای اطلاعات. خیلی ممنون."
من در عقب نشسته بودم، تمام صورتم از خجالت سرخ شده بود. از طرف دیگر غرور مردانه‎ام خود را نشان می‎دهد. من دیگر یک کودک نیستم که مؤدبانه دست در دست مربی سرخانه با قدم‎های کوتاه مجبور به سریع حرکت کردن به آنجا باشد. وقتی بخواهم بدانم کجا می‎توان ... کجا می‎توان پنجره را پیدا کرد، بعد پیش دربان هتل می‎روم، سرم را به طرف گوشش نزدیک می‎کنم و بدون هیچگونه پرت و پلا گفتنی مستقیم می‎پرسم:
"دوست عزیز، گوش کنید، این طرف‎ها کجا ... شما خودتون می‎دونید ... آنها با پنجره‎ها ..."
یک لبخند دوستانه و درک کرده چهره دربان هتل را روشن می‎سازد:
"ملکه در این ساعت از روز در محل اقامت تابستانی‎شان می‎مانند. اما از قصر سلطنتی می‎توانید هر زمان دیدن کنید. ضمناً خیلی راحت آنجا را پیدا خواهید کرد. هرکسی در خیابان می‎تواند مسیر را به شما نشان دهد."
"خیلی متشکرم."
واقعاً که خیلی مسخره بود. این فکر که شاید چند خیابان دورتر، آری شاید در همین خیابان پشتی این محله قرار داشته باشد، جائیکه دسته‎ای از زنان تکیه داده از تمام پنجره‎ها جوانه زده بودند، بدون آنکه ما بدانیم کجا می‎شود آنها را پیدا کرد. این فکر می‎توانست یک انسان حساس را خیلی آسان تا سرحد جنون بکشاند. خوشبختانه بخاطر دعوتی که انجمن قلم هلند از ما کرد شب‎مان پُر شده بود.
وقتی صحبت‎های مقدماتی شروع به خاموشی گذاشت، یک گیلاس عرق برنج اندونزی در حلقم ریختم و به نماینده‎ای از مهمانداران هلندی مراجعه کردم:
"اسپینوزا، که شما هم حتماً با او یک رابطه مخصوص  و مشروع دارید ... اسپینوزا این تز را مطرح ساخته است که فلسفه در حقیقت فقط تطهیرِ احساسی یک اومانیسمِ ریاکارانه است. این یعنی: فیلسوف دروغ‎های متداول در اجتماع را افشا می‎سازد، اجتماعی که انسان‎های مالیخولیائی زیر سایه آن و با حمایتش قصرهای خود را بنا می‎کنند، که در حقیقت چیزی نیستند بجز ــ منو بخاطر این اصطلاح ببخشید ــ فاحشه‌خانه!"
مصاحب من، یکی از رهبران نظریه‎پرداز مبحثِ شناخت حرفم را تصدیق می‎کند: "بله، بله. درک قوی و تحلیلگر اسپینوزا تا امروز هم بینظیر است."
مرد آدم نفهمی بود. اگر فقط کمی هوش و غریزه می‎داشت، بنابراین باید پاسخش تقریباً اینطور می‎بود: فاحشه‎خانه ... همین بغل، در وسط آمستردام، یک محله کامل، جائیکه خانم‎ها با قیمت‎های مختلف در پنجره‎ها می‎شینند. آیا نمی‎خواهید از این محل دیدن کنید؟ این جواب می‎توانست مناسب باشد. بجای این جواب این ابله برایم چیزهائی از تحلیل فلسفی یهودی‎ای تعمید شده تعریف می‎کند ... من چشمانم را می‎بندم، یک گیلاس براندی بالا می‎روم و دوباره از نو شروع می‎کنم:
"از اسپینوزا بگذریم ... آنچه مرا در سرزمین شما مسحور خود می‎سازد نوع زندگی سالم، بی پرده و بی تأثیر از هرگونه خویشتنداری‎ست. اگر درست اطلاع کسب کرده باشم، حتی اینجا، در وسط آمستردام، یک محله کامل را برای کسانیکه همه می‎دانند علناً تن‎فروشی می‎کنند اختصاص داده شده است؟"
همسرم خود را آهسته نزدیک می‎سازد و بعنوان تشویق برایم سر تکان می‎دهد.
نظریه‎پرداز مبحثِ شناخت لبخندی می‎زند و می‎گوید: "آها، شما ظاهراً ... هه‎هه‎هه ... منظور شما محله‎ای است که خانم‎ها در پنجره می‎نشینند!"
"ببخشید چی گفتید؟ در پنجره؟"
"کاملاً صحیح است. یک چنین محله‎ای نزد ما وجود دارد."
"واقعاً؟ و کجا؟!"
"اینجا، در آمستردام. توریست‎ها دسته دسته به آنجا هجوم می‎برند."
در چشمان همسرم نقطه‎های کوچک خشم شعله‎ور می‎گردند، که چنین معنائی داشت: "می‎بینی! همه هجوم می‎برند، فقط ما هنوز اینجا نشسته‎ایم ..."
اطلاع‌دهنده ادامه می‎دهد: "اگر حقیقتش را بخواهید، ما این محله را فقط بخاطر توریست‎ها تحمل می‎کنیم. اما در واقع این یک شرم فرهنگی‎ست. شب و روز غریبه‎ها با دوربین‎های عکاسی خود در جلوی پنجره‎ها می‎ایستند و عکس می‎گیرند، انگار که در باغ وحش هستند. خیلی زننده است!"
من تکرار می‎کنم: "خیلی زننده، من می‎تونم خیلی خوب تصورش را بکنم. چهره‎های حریص و عکس گرفتن‎ها ... کل خیابان از آن پُر است ... کل خیابان ... راستی نام خیابان چه بود؟"
"نام خیابان؟ این اتفاقات در خیابان رخ نمی‎دهند. وقتی آقایان توریست به اندازه کافی عکس می‎گیرند، بعد در خانه‎ها ناپدید می‎شوند و با دخترهای بیچاره ساعت‎ها سر قیمت چانه می‎زنند. این واقعاً نفرت‎انگیز است!"
برای آنکه نگذارم تلخی و عصبانیتم را متوجه شود دندان‎هایم را به هم می‎فشرم: "نفرت‎انگیز واژه‎ای کافی برای این عمل نیست." افسردگی قابل مشاهده‎ای که حالا من گرفتارش بودم خروج زود هنگام ما را توجیح می‎کرد.
استراتژی ما مشخص بود. ما می‎خواستیم شهر را زیر پا بگذاریم، از گوشه شرقی آن به سمت شمال، سپس در تقاطع خیابان به سمت غرب پرسه بزنیم و عاقبت آنقدر در سمت جنوب برویم تا اینکه در جائی به نور قرمز برسیم. زودتر یا دیرتر باید ما نور قرمزی می‎یافتیم.
و ما نور قرمزی نیافتیم.
نزدیک ساعت دو صبح برای استراحت کردن ایستادیم، بدون آنکه فقط یک روسپی را دیده باشیم. اینجا و آنجا البته نور قرمزی چشمک می‎زد، اما بعد همیشه متوجه می‎شدیم که یک چراغ راهنمائی‎‎ست. صاحب داروخانه شبانه‎ای را که من از خواب عمیق بیدار ساخته بودم تا درگیر یک صحبت در باره <قدیمی‎ترین شغل جهان> سازم، خیلی محترمانه به من فهماند که وزارت کشاورزی شب‎ها بسته است. دلشکسته و ناامید به راهمان ادامه می‎دهیم. ساعت سه و سی دقیقه صبح تازه یک پنجم سطح شهر را دیده بودیم. خیابان‎ها خالی بودند. آمستردام در خواب بود.
ساعت از چهار صبح گذشته بود که در مقابل تالار کنسرت آمستردام پلیسی را می‎بینم. حالا همه چیز برایم بیتفاوت بود. با آخرین نیرو، تلو تلوخوران به سمت او می‎روم، یقه یونیفرمش را محکم می‎گیرم و نفس نفس‌زنان می‎گویم:
"فاحشه‎ها کجا هستند؟"
نگهبان قانون با رضایت جواب می‎دهد: "پل دوم، پشت کلیسای جامع، خیابان کانال."
خواننده عزیز و مشتاق، این آدرس آن محل است. گاهی خواندن تا به آخر فصل‎های طولانی یک کتاب چندان بی‌ارزش هم نمی‎باشد.
 
یک تخم‎مرغ متفاوت
معمولاً وقتی آدم از «خطر زرد» می‎شنود به چینی‎ها و ژاپونی‎ها فکر می‎کند. من در اثر تجربه می‎دانم که خطر زرد دیگری نیز وجود دارد. آشنائی من با این خطر در یک اتوبوس شهریِ پُر از مسافر اتفاق افتاد.
دیروز ماشینم نشانه آشکاری از اختلال مزاج نشان داد. من کاری را که همه رانندگان می‎کنند انجام دادم: کاپوت ماشین را بالا زدم، با نگاهی نافذ و خبره دل و روده موتور را بازدید کردم، کاپوت را دوباره بستم و ماشین را پیش مکانیسین مورد علاقه‎ام بردم. بعد به طرف اولین ایستگاه اتوبوس براه افتادم.
در راه بخاطر هوای خوب خوشحال بودم، اگر ماشینم خراب نمی‎شد نمی‎توانستم هرگز از این هوا لذت ببرم. اینطور که مشخص است خرابی ماشین هم مزیت‎های خودش را دارد. ناگهان با خاله ایلکا روبرو می‎گردم. خوب هر چیزی معایبی هم دارد. او یک زنبیل خرید همراه داشت که یک بسته تخم‌مرغ سفید رنگ بطور خطرناکی از آن بیرون زده بود.
من می‎گویم: "چه تخم‌مرغ‎های قشنگی." در هر حال باید چیزی به خاله ایلکا می‎گفتم.
خاله با غرور می‎گوید: "درسته. یکی را بردار!"
خاله ایلکا از زمان اولین ورق این کتاب پیرتر شده و نیروی ذهنی‎اش در حال کم شدن است. من همه انواع بهانه‎ها را به کار بردم، اما بعد زود متوجه گشتم که بجای از دست دادن اتوبوس خیلی بهتر است که تخم‌مرغ تعارف شده را بردارم. من تخم‌مرغ را برمی‎دارم و خداحافظی می‎کنم. از آنجائیکه یک مرد بالغ با یک تخم‌مرغ در دست بر محیط زیست خود تأثیر عجیب و غریبی می‎گذارد، بنابراین آن را در کیف اسنادم قرار دادم.
این کار یک اشتباه سخت بود، و من یک اشتباه سخت‎تر دیگری نیز مرتکب می‎شوم، و آن هنگامی بود که من ــ بعد از یک ربع ساعت انتظار برای اتوبوس و بعد از همه فشار آوردن‎ها در داخل اتوبوس ــ کاملاً فراموش می‎کنم که در داخل کیف اسنادم یک تخم‌مرغ قرار دارد.
صدای متلاشی شدن آهسته‎ای مرا به یاد تخم‌مرغ می‎اندازد. وقتی دستم را داخل کیف می‎کنم به چیزی چسبنده می‎خورد. دستم پس از خارج کردن از کیف رنگ زرد بیمارگونه‎ای به خود گرفته بود. من سعی می‎کنم آن را با آستین دیگرم پاک کنم، زیرا من خوشبختانه دارای دو آستین هستم، و حالا بجز یک دست زرد دارای یک آستین زرد رنگ هم شده بودم. تلاش می‎کنم بوسیله دستمال دست و آستینم را پاک کنم. و حالا نتیجه آن زرد رنگ شدن بخش بیشتری از ظاهرم بود. جیبِ راستِ شلوارم هم باید رنگ زرد گرفته باشد.
از آنجائیکه من خجالتی هستم، تمام این عملیات را تا حد امکان غیرمحسوس انجام دادم و خیال می‎کردم که کسی چیزی از آن متوجه نشده است. در این لحظه از پشت سرم صدای عصبانی مردانه‎ای را می‎شنوم: "داره می‎چکه!"
ظاهراً زرده تخم‌مرغ خاله ایلکا از طریق درزهای کیف به بیرون نفوذ کرده و حالا بر روی ‎چکمۀ ساقه کوتاه، بسیار شیک و از پوستِ مارِ مردِ پشت سرم می‎چکید.
مرد می‎غرد: "لعنت بر شیطان، این دیگه چیه؟" و با دستکشش کفش را پاک می‎کند.
من صادقانه جواب می‎دهم: "این یک تخم‌مرغ است. خواهش می‎کنم ببخشید."
از ته قلب برای مرد متأسف شدم. تخم‌مرغ باعث شده بود که رنج و عذاب مانند حالتِ قبل من در سراسر بدنش بدود: از کفش به دستکش، از لنگه اول به لنگه دوم دستکش، از لنگه دوم دستکش به دستمال و از دستمال ــ این یکی اما بدون قصد ــ به دماغ جلو آمده و استخوانی یک خانم که با اعتراض بلندی شروع به پاک کردن بینی‎اش با شال‎ ابریشمی می‎کند. همانطور که همه می‎دانند، آثار تخم‌مرغ خیلی چسبنده است، طوری که بر روی شالِ ابریشمی در مدت کوتاهی نقش برازنده‎ای از زرده تخم‌مرغ نمایان می‎گردد. خانم بینی‌استخوانی که هنوز در حال غر زدن بود شال را توسط انگشت شست و اشاره از خود دور نگاه می‎دارد.
صدای مقتدرانه و دستور دهنده‎ای از سمت چپ بلند می‎شود: "ساکت! آرام بگیرید! بی‌حرکت!"
وقتش رسیده بود که یک نفر فرمان دادن را به عهده بگیرد. شاید او یک ژنرال ذخیره بود. مسافرها ساکت می‎شوند.
من به خودم امیدواری می‎دهم که این ماجرای وحشتناک به پایان رسیده است، و در این لحظه عطسه غیرقابل مقاومتی را احساس می‎کنم.
من مجبور به عطسه کردن می‎شوم و دستم بطور غریضی به سمت دستمالم می‎رود.
دور تا دور من هراس ایجاد شده بود.
یک زن چاق طوری فریاد زد: "به من دست نزنید!" که انگار من خودم را غیر اخلاقانه به او نزدیک ساخته‎ام. بقیه مسافرین هم فاصله‎ای خصمانه از من گرفتند. به تدریج احساس فردی جذامی به من دست می‎دهد.
ژنرال که با دو ردیف زرد رنگ روی پیشانی مانند طبیبِ سرخپوست‎ها شده بود می‌گوید: "گوش کنید آقا، آیا نمی‎خواهید اتوبوس را ترک کنید؟"
من جسورانه جواب می‎دهم: یک چنین تصمیمی ندارم! من هنوز سه ایستگاه در پیش دارم."
اما مسافرها طرف ژنرال را گرفتند و پیام‎های تشویق‎آمیز و بلند برایش سر دادند، وقتی او  از طرف مرد کفش پوست ماری حمایت می‎شودْ خود را آماده می‎سازد تا مرا به زور از اتوبوس بیرون بیندازند. یک بار دیگر در برابر افکار عمومی تنها ایستاده بودم.
در این لحظه دست به اقدام می‎زنم. مانند برق دست‎هایم را داخل کیف می‎کنم، اول دست راست و بعد دست چپ را، و هر دو دست را در حالیکه قطرات زردی از آنها می‎چکید بالا بردم و فریاد کشیدم: "خب، حالا می‎تونید منو بیرون بندازید!"
جمعیت غرولندکنان خود را عقب می‎کشد. من اتوبوس را در اختیار خود داشتم. به من یک سبد تخم‌مرغ خام بدهید و من تمام جهان را فتح خواهم کرد.
از میان جمعیت فریادهای درهم و وحشت‎زده و مرددی به گوش می‎آید:
"آقای عزیز، خواهش می‎کنیم، می‎تونید لطف کنید و لااقل کیف را کنار بگذارید؟ خواهش می‎کنیم!"
"باشه. چرا که نه."
به سخاوت من تا حال هیچکس شک نکرده است. من خودم را به طرفِ کیفِ مدارکم خم می‎کنم.
در این لحظه اتوبوس از روی دست‎اندازی رد می‎شود.
در مقایسه با آنچه حالا اتفاق می‎افتد را می‎توان با کمدی بزن و بکوبی از زمان فیلم‎های صامت کلاسیک تشبیه کرد. من پائین می‎پرم و اتوبوس چسبناک را تنها می‎گذارم.
وقتی داخل خانه می‎شوم، بهترین همسر جهان حیرتزده سرش را تکان ‎داد و گفت: "خدای من! چه اتفاقی افتاده؟"
من گفتم "خاله ایلکا" و به حمام هجوم بردم و نیمساعت تمام با لباس کامل و با کیف اسنادم زیر دوش ماندم.
امروز هم در جواب این سؤال قدیمی که آیا اول تخم‌مرغ بوده است یا مرغ جوابی نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که بودن با مرغ را به بودن با تخم‌مرغ در یک وسیله نقلیه عمومی ترجیح می‎دهم.
 
در جستجوی پارکینگ
یک روز صبح در نیویورک با دندان‌درد از خواب بیدار شدم. با یک دندان‌درد بسیار معمولی و فوق‎العاده دردناک. سمت چپ آرواره پائینم ورم کرده و درد می‎کرد.
من از عمه تروده پرسیدم که آیا در این اطراف یک دندانپزشک خوب وجود دارد. خاله تروده سه نفر را می‎شناخت، همه در همان نزدیکی، فاصله‎‎ای که در نیویورک تقریباً چیزی مانند 25 کیلومتر خط هوائی معنا می‎داد.
من می‎خواستم بدانم کدامیک از این سه دندانپزشک بهترین می‎باشند. خاله تروده مدت زیادی فکر می‎کند:
"بستگی دارد. مطب اولی در وال استریت قرار دارد. آنجا از خبرنگاران روزنامه پُر است، و وقتی کسی یک پارکینگ پیدا می‎کند، فوری آنها با او مصاحبه می‎کنند. من فکر نکنم که با این دندان‌دردت به ریسک کردن بیرزد. از کنار مطب دومین پزشک اتوبوسی مستقیم به طرف اولین پارکینگی که از آن محافظت می‎گردد می‎رود، اما او پزشک مطلوبی نیست. من دکتر بلومنفِلد را پیشنهاد می‎دهم. او در محلی مانند محل ما زندگی می‎کند و همیشه در آگهی‎هایش تأکید می‎کند که در خیابان‎های فرعی نه چندان دورِ آنجا گاهی برای پارک ماشین جای خالی پیدا می‎شود."
این تعیین کننده بود. و آرواره پائینی من در این لحظه چنان باد کرده بود که وقت بیشتری برای از دست دادن وجود نداشت.
من ماشین عمو هاری را برداشتم و با سرعت راندم.
پیدا کردن مطب دکتر بلومنفِلد مدت زیادی طول نکشید. خیابان‎های فرعی هم که در آگهی از آنها نام برده شده بود آنجا بودند، اما محل پارک ماشین وجود نداشت. ماشین‎ها در دو سمت خیابان چنان چسبیده به هم پارک شده بودند که حتی آن سوزن معروف هم نمی‎توانست از میانشان بر زمین افتد؛ و بر روی سپرهای چسبیده به هم و بدون درز ماشین‎ها گیر می‎کرد.
مانند ماهواره‎ای که از خط مدارش خارج شده باشد مدتی دور محل راندم.
بعد یک معجزه رخ می‎دهد. من با چشمان خودم آن را دیدم. بدین معنی که: من معجزه‎ای را در مراحل اولیه آن ‎دیدم. من یک شهروند آمریکائی را که مشغول باز کردن در ماشینش بود می‎بینم و فوری در کنارش توقف می‎کنم:
"آیا می‎خواهید بروید؟"
"آیا من ... چی؟ آیا می‎خواهم بروم؟" او نمی‎خواست آنچه را که شنیده است باور کند. "آقا، من برای این محل پارک دو سال تمام انتظار کشیدم و تازه پائیز قبل بعد از طوفانی که ماشین‎های پارک شده را جارو کرد و با خود برد اینجا را فتح کردم ..."
حالا تازه متوجه می‎شوم که سقف ماشین او مانند سقف ماشین‎های پارک شده دیگر توسط لایه کلفتی از گرد و غبار پوشیده شده است. بنابراین دیگر جائی برای امیدواری وجود نداشت.
من از او پرسیدم کجا می‎توانم احتمالاً جای پارک پیدا کنم.
جواب او بعد از مدت طولانی‎ای فکر کردن و پشت سر را خاراندن چندان خوب نبود:
"یک جای پارک ... منظور شما یک جای پارک خالی است؟ گفته می‎شود که در تگزاس باید هنوز چند جای پارک وجود داشته باشد. فراموش نکنید که به تعداد ماشین در آمریکا هر سال تقریباً تا 15 میلیون افزوده می‎شود. و طول ماشین‎ها در هر سال 10 اینچ بیشتر می‎شود. آخرین نظرسنجی نشان داده که 83 در صد از جمعیت مشکل پارک کردن ماشین را خطرناکترین تهدید برای زندگی‎شان می‎دانند و فقط 11 در صد ترسشان از جنگ اتمی‎ست."
با این حرف از صندوق عقب ماشین خود یک روروئک خارج می‎کند؛ یک پایش را روی آن می‎گذارد و بدون قفل کردن ماشین با فشار پای دیگر بر روی زمین از آنجا می‎رود.
من او را صدا می‎زنم و می‎گویم: "هی! شما در ماشین را قفل نکردید!"
او جواب می‎دهد: "برای چی؟ دیگر کسی ماشین نمی‎دزد. کجا باید ماشین را پارک کند؟"
دندان‌درد مرا به رفتن وامی‎دارد. تا جائی که چشم کار می‎کرد ماشینِ پارک شده پشتِ ماشینِ پارک شده قرار داشت، و جائی که ماشین پارک نشده بود یک تیر عمودی با یک تابلو قرار داشت، و بر روی تابلو نوشته شده بود: "از اول جولای تا پایان ژوئن ممنوع"، "توقف ممنوع از ساعت 0 تا 24، از شنبه تا جمعه از ساعت 24 تا 0" اما اگر جائی ماشین پارک نشده بود و تابلوئی هم قرار نداشت، صد در صد شیرهای آب آتشنشانی قرار گرفته بودند که بخاطر سخت‎ترین مجازات‎های نقدی و زندان کسی نزدیکشان هم نمی‎شود، حتی اگر جائی آتش گرفته باشد.
در خیابانی دورتر یک اعلامیه می‎بینم که در آن آمده بود: پارک کردن در اینجا در تاریخ هفتم ماه اوت بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر مجاز است. من در نظر داشتم به طور جدی تا آن زمان منتظر بمانم، اما دندانم با این کار موافق نبود.
عاقبت چنین به نظرم می‎رسد که انگار خوشبختی می‎خواهد به من لبخند بزند. در مقابل یک ساختمانِ بزرگ محل خالی‎ای که برای پارک کردن ماشین رزرو شده بود را با این نوشته خوانا می‎بینم: "پارکینگ مجانی برای مشتریان‎مان." مانند برق ماشینم را آنجا پارک می‎کنم و پیاده می‎شوم، یک لحظه بعد احساس می‎کنم که از هر دو طرف شانه‎هایم را گرفتند و در لحظه بعدی بر روی صندلی‎ای که در دفتر یک شرکت بیمه قرار داشت با فشار نشانده شدم.
مردی در پشت میز به من سلام می‎دهد: "صبح بخیر، آقای محترم، چه مدت؟"
"تقریباً یکساعت و نیم."
نماینده بیمه در لیست تعرفه‎ها ورق می‎زند:
"برای نود دقیقه باید یک قرارداد بیمه آتشسوزی و خسارت تگرگ تا 10000 دلار ببندید."
من برایش توضیح می‎دهم که ماشین بیمه شده است.
"این را همه ادعا می‎کنند. ما نمی‎توانیم به این خاطر برای شما حقی قائل شویم."
"و من نمی‎توانم قرار داد بیمه 10000 دلاری با شما ببندم."
"پس باید جای پارک را ترک کنید."
"پس جای پارک را ترک می‎کنم."
در مقابل ساختمان شرکت بیمه یک سینما و در پشت سینما یک پارکینگ بزرگ قرار داشت. در پارکینگ ماشین‎های بزرگی پارک شده بودند. در جلوی ماشین‎ها یک پارکومتر قرار داشت که اجازه توقف تا حداکثر شصت دقیقه را نشان می‎داد. مردم تقریباً بدون توقف با عجله از سینما بیرون می‎آمدند، سکه‎ای در پارکومتر می‎انداختند و با عجله دوباره به سینما برمی‎گشتند.
با تاریک شدن هوا بنزین ماشین هم تمام می‎شود. من به پمپ‌بنزین می‎رانم و در اثنای پُر شدن باک بنزین پرسیدم توالت کجاست. آنجا از پنجره بالا رفتم، سینه‌خیز از نوعی دالان گذشتم، به انباری رسیدم و از درِ عقب خارج شدم و خود را در یک فضای تنگ و تاریکی که بوی چرم می‎داد یافتم. آن ماشینم بود که سرپرستِ با تجربه پمپ‌بنزین آنجا پارک کرده بود.
پوزخند تمسخرآمیز سرپرستِ پمپ‌بنزین غرورِ زخمیِ شرقی‎ام را تحریک می‎کند.
من می‎پرسم: "بجز این کار چه کار دیگری می‎توانید برای ماشین انجام دهید؟ بفرمائید، می‎شنوم!"
بیدرنگ پیشنهاد می‎شود:
"تعویض روغن ... ده دقیقه. تعمیرات اساسی ... نیم ساعت. رنگ زدن ... یک ساعت."
"سبز چمنی رنگ بزنید و روغن را هم عوض کنید."
بدون تأخیر به سمت مطب بلومنفِلد به راه می‎افتم. سرعت تندی به قدم‎هایم می‎دهم، زیرا در ورقه‎ای که در پمپ‌بنزین به دستم داده بودند به وضوح چنین آمده بود: اگر شما برای بردن ماشین خود زمان یکساعت و ده دقیقه توافق شده را رعایت نکنید، ماشین شما در کوره‎ای که به همین خاطر در پارکینگ نصب شده است سوزانده خواهد گشت."
متأسفانه چون مدت‎ها تمرین نداشتم خیلی زود از نفس افتادم. من سوار اتوبوسی می‎شوم و در آخرین ایستگاه با تاکسی به سمت مطب بلومنفِلد می‎رانم. وقتی به آنجا رسیدم 42 دقیقه گذشته بود و بنابراین باید به سرعت به پمپ‌بنزین بازمی‎گشتم. سر بزنگاه رسیدم، لحظه‎ای که سرپرست پمپ‌بنزین خودش را آماده کرده بود تا اولین پیت نفت را روی ماشین سبز چمنی رنگم بریزد.
حالا فقط یک امکان وجود داشت، و من مصمم بودم از آن سود ببرم: من با ماشین خودم تا مقابل مطب دکتر بلومنفِلد راندم و ماشین را آنجا محکم به تیر چراغ‌برق کوباندم. من مانند نجات یافته‎ای از ماشین تصادفی پیاده می‎شوم و به مطب می‎روم.
درست زمانی که دکتر بلومنفِلد مداوای دندانم را به پایان رساند، از پائین بوق عصبانی ماشینی به صدا می‎آید. از پنجره می‎بینم که صدای بوق از ماشینی‎ست که چسبیده به ماشین من ایستاده. من به سرعت پائین می‎روم. مردی که بوق می‎زد یکی دیگر از بیماران دکتر بلومنفِلد بود که با عصبانیت از من بدرقه کرد:
"چه خیال کرده‎اید آقا؟ فکر می‎کنید که این تیر چراغ‌برق فقط به شما تعلق دارد؟"
من باید حق را به او می‎دادم. حتی در آمریکا هم فقط پولدارترین پولدارها می‎توانند تیر چراغ‌برقِ خصوصی داشته باشند.
 
دفتر خاطرات یک موشکاف
انسان نیروهای طبیعت را در خدمت خود درآورده و حتی کویر را هم به شکفتن واداشته است. در حال حاضر در صحرای نِگِب پنبه رشد می‎کند. تنها صحرائی که هنوز در مقابل انسان مقاومت می‎کند در سر خود انسان قرار دارد.

نهم ژوئن.
امروز هنگام صرف صبحانه عکسی از خروشچف در روزنامه دیدم که مجبورم ساخت بلند بخندم. چطور می‎تواند یک مرد، و در عین حال رهبر یک خلق بزرگ چنین کله طاسی داشته باشد که به زحمت از یک توپ بیلیارد جلا داده شده قابل تشخیص است؟
از چنین چیزی باید اجتناب کرد!
تحت تأثیر خروشچف نزدیک آینه می‎شوم تا وضعیت موی سرم را بررسی کنم. بعد از چند دقیقه مشاهده دقیق، به نظرم چنین می‎رسد که انگار موی کنار شقیقه‎هایم کمی عقب نشسته‎اند. حالا، این می‎تواند شخصیت روحانیِ حالتِ چهره‎ام را کمی بالا ببرد. در سن و سال من این امری کاملاً طبیعیست و برایم <مشکلی> ایجاد نخواهد کرد.
دهم ژوئن.
امروز بعد از توالت صبح بر حسب اتفاق نگاهم به شانه‎ مویم افتاد. من 23 تار مو را بر روی آن شمردم. اما من نگرانی به خود راه نمی‎دهم. آرایشگرم، که او را اتفاقی در مغازه‎اش ملاقات کردم، من را مطمئن ساخت که ریختن روزانه 10 تا 23 تار مو در روز امری معمولی است.
او گفت (و او باید خوب بداند): "اصلاً مهم نیست. طاسی ارثی است. فقط مردانی که اجدادشان سر طاسی داشته‎اند در خطرند."
در خانه اتفاقی یک عکس خانوادگی از پدربزرگم و هشت برادر او پیدا می‎کنم. همه آنها سر طاسی داشتند. فکر کنم بهتر است که آرایشگر من بجای بحث در باره تئوریِ ارثی بودنِ طاسی سر و حرف‎های مزخرف زدن به کار اصلی خودش بپردازد.
سوم سپتامبر.
خیلی عجیب است. موهایم از وقتی که توجه زیادی به آنها می‎کنم مشغول ریختن‎اند. البته بجز من کسی متوجه آن نمی‎شود. حداقل ریزش مو در حال حاضر روزانه به سی عدد رسیده است. اما دلیلی برای نگرانی نیست، نه، فقط دلیلیست برای مراقب بودن. برای روزنامه محبوبم نامه‎ای نوشتم و درخواست اطلاعات کردم و در ستون "مشاور عشاق" جواب زیر را پیدا کردم:
"هشدار، تل آویو. مو زائده لطیفیست به شکل نخ که در قسمت‎های مشخص بدنِ پستانداران رشد می‎کند. تجربه نشان داده است که قسمت مشخصی از بدنِ بعضی از پستانداران می‎تواند دچار ریزش مو شود. در نزد انسان از جنس مذکر این یک روندِ کاملاً معمولی‎ست، و فقط وقتی موجب نگرانی باید بشود که ریزش مو ابعاد قابل توجه‎ای به خود بگیرد. در چنین حالتی باید با یک پزشک مشاوره کنید."
من به یک پزشک مراجعه کردم. او قلب و کلیه‎هایم را معاینه کرد، همچنین ریه، آپاندیس و طحالم را، فشار خونم را گرفت، با اشعه ایکس یک تست اساسی کرد، نوار قلب گرفت، و اعلام کرد که کاملاً سالم هستم. در رابطه با مویم توضیح داد که متأسفانه نمی‎شود کاری انجام داد و اگر موها بخواهند بریزند خواهند ریخت.
یازدهم فوریه.
مدل جدید مویم تناسب خیلی خوبی با خطوط شیطنت‎آمیز چهره‎ام  دارد. تمام مویم خود را در یک کلاف کوچک خنده‎دار متحد ساخته و به خط فرضیِ فاصله دو گوشم می‎رسد، و از آنجا ولنگرانه و کمی استثنائی به سمت عقب و بر روی بقیه پوستِ بی‌موی سرم می‎درخشد.
در مقاله قابل توجه‎ای که بر اساس اسناد تاریخی نوشته شده است می‎خوانم که تعداد زیادی از مردان مشهور تا حدی یا کاملاً طاس بوده‎اند: چنگیزخان، یول برینر، شهردار تل آویو. حتی یک پادشاه فرانسوی به نام چارلز کله طاس هم وجود داشته است.
بیست و هفتم می.
آرایشگرم می‎گوید که مردان کله طاس غالباً با استعدادتر از مردان مودار هستند، مخصوصاً در بعضی از مواقع خاص. این یک حقیقت علمی ثابت شده است. او می‎گوید، اما با این وجود لازم نیست که من نگران باشم. او پیشنهاد داده که سرم را تیغ بیندازم تا نور طبیعی خورشید بتواند محل ورود بهتری برای نفوذ به ریشه مو پیدا کند. به این وسیله رشد مو تحریک می‎شود و مو دوباره تازگی و جوانی خود را بدست می‎آورد. نه به این خاطر که محتاج به چنین کاری باشم ... من فقط بخاطر خوش کردن دل او اجازه این کار را دادم. بعد وقتی که در آینه نگاه کردم، تقریباً نزدیک بود بیهوش شوم: صورت وحشیانۀ جوانِ یک گانگستر در آینه به من نگاه می‎کرد. من خودم را در گوشه تاریکی از دکان سلمانی مخفی کردم. بعد از تاریک شدن هوا دزدانه به خانه رفتم. سامسون، سامسون، حالا چه زیاد من تو را درک می‎کنم!
بیست و هفتم آگوست.
امروز برای اولین بار جرأت کردم دوباره در روز روشن از خانه خارج شوم. در زمان گوشه‌نشینی‎ام کتاب‎های متعددی در باره خروشچف و خدمات بزرگش خواندم. خروشچف در دوران جوانی موهایش را از دست داد. من نمی‎توانم به خودم کمک کنم، اما کمونیسم هم بی‌تقصیر نیست.
اینکه موهای من در این بین ناپدید شده‎اند، می‎تواند به این دلیل باشد که آنها سه ماه تمام نور خورشید به خود ندیده بودند. سر من مانند منظره‎ای از ماه شده است که فقط توسط یک نوار کوچک از گیاه نازکی در کنار خط استوا قطع می‎شود. من در آستانه ناامیدی بودم که در روزنامه آگهی زیر را کشف کردم.
"من در آستانه ناامیدی بودم! سرم مانند منظره‎ای از ماه شده بود که فقط توسط یک نوار کوچک از گیاه نازکی در کنار خط استوا قطع می‎گشت.
من ناامید نشدم! من مویم را با اکسیر معجزه آسای آمریکائی ایزوتروپیوم زوپِرفلاکس معالجه کردم و اکنون هم کاملاً شفا یافته‎ام، و همچنین پدر خوشبخت‎تری برای دو فرزندم شده‎ام.
قابل خرید در لوله‎های فقیرانه کوچک برای افراد خسیس به قیمت یک پوند و بیست سنت، در لوله‎های غول پیکر برای مردانی با شم اقتصادی به قیمت نه پوند و هشتاد سنت."
من یک لوله غول‌پیکر خریدم تا روند کار را سریعتر کنم.
هفده نوامبر.
نباید ناگفته بماند که این ایزوتروپیوم زوپِرفلاکس روند را سریعتر ساخت.
تعداد موهایم به بیست و هفت تار تقلیل یافته، و من شروع کرده‎ام جهان را با چشمانی روشن‎گشته تماشا کنم. تصادفی نیست که تمام مالکین بزرگ صنایع، کاپیتان‎های اقتصاد، دانشمندان و محققین افراد کله طاسی هستند، مخصوصاً بعد از پشت سر نهادن سن مشخصی از عمر. هنوز کسی متوجه چیزی نشده است، زیرا که من مویم را بطرز ماهرانه‎ای از پشت به طرف جلو شانه می‎کنم، طوریکه این برداشت اجباری را در نظر می‎آورد که انگار موهایم از جلو به سمت عقب شانه شده است. این کلکِ کوچک اکثراً در استخر وقتی موهایم خیس‎اند و به شانه‎هایم می‎چسبند قابل رویت است.
بیست و نهم ژانویه.
امروز یک حادثۀ زشت خلق و خویم را تلخ ساخت. من در صف خرید بلیط سینما ایستاده بودم که یک جوان ولگرد از دوست دخترش که چند متر با فاصله از من در صف ایستاده بود پرسید:
"پوگو کجاست؟"
دختر ــ یک موجود بدوی و بی نزاکت ــ مرا نشان داد و گفت:
"او آنجا در پشت آن مرد کله طاس ایستاده."
برای اولین بار بود که من چنین کنایه‎ای شنیدم. به شرطی که این بُز اصلاً منظورش با من بوده باشد. با در نظر گرفتن آرایش مویم مایلم ترجیح بدهم که در آن شک کنم: هشت تار موی فرفری از سمت چپ سر به سمت راست می‎دوند، سه تار موی دیگر ــ گوستی، لیلی و مودِچه ــ در زاویه مناسبی آنها را با تلاش بطور مورب قطع می‎کنند. برای پشت سر جوسی مأموریت داشت. نه، هرچه بیشتر فکر می‎کنم، بیشتر مطمئن می‎گردم که منظور این دخترِ کوچکِ احمق باید فرد دیگری باشد. یک آدم کله طاس.
دوم می.
من مشغول بیشتر روشنتر و بالغتر شدنم. علاقه رو به رشد من به مشکلات مذهبی احساس زندگی دیگری را در من زنده ساخته است، و درخشندگی باشکوه سنت هم همین کار را با من می‎کند. من معنای عمیق فرامین و قوانین‎مان را کشف می‎کنم. بخصوص شبات را با دقت کامل انجام می‎دهم و سرم را مدام می‎پوشانم ... همانطور که مردم می‎دانند، یک نشانۀ برتری روحی. در زیر کلاه من دیسیپلین آهنینی بر قرار است.
جوسی در سان دیدنِ صبحگاهی امروز غایب بود. من با خواندن نام تک تک آنها یک کنترل انجام دادم و پی بردم که جمع افراد حاضر به چهار تار مو رسیده است. کمی دیرتر جوسی را بی‌جان کنار یقه پیراهنم پیدا کردم. او درازترین و قوی‎ترین موئی بود که من هنوز داشتم. مسیرهای سرنوشت مبهمند. من مودِچه را در جای خالی جوسی انداختم و برای اینکه چیز بیشتری از آنچه است دیده شود آن را کمی برس کشیدم.
سیزدهم آوریل.
حالا جوسی کاملاً تنهاست. آرایشگرم در ستایش از او زیاده‎روی کرد و به من پیشنهاد داد او را به نفع تولد نیرومند دوباره‎ای تیغ بیندازم. من اجازه این کار را ندادم. من مایل نیستم دوباره مانند یک آدم کله طاس دیده شوم. من جوسی را به یک شستشو با شامپو کلروفیل‎دار بر ضد شوره مهمان کردم. وقتی که جوسی دوباره خشک شد، او را کج و معوج روی سرم قرار دادم. او باید هرچه که مایل است جا و زمین داشته باشد.
بیست و هشتم جولای.
آنچه اجتنابناپذیر بود اتفاق افتاد. جوسی دیگر زنده نیست. او در چرم داخل کلاهم گرفتار و از ریشه کنده شد. من به یاد مرگ غم‌انگیز ایزادورا دانکن افتادم. خودکشی؟
بیست و نهم جولای.
باید با این موضوع که من تا اندازه‎ای تمایل به کله طاسی دارم کنار بیایم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر