قلم و شمشیر.


<قلم و شمشیر> از راینر ماریا ریلکه را در دی ۱۳۹۲ ترجمه کرده بودم.

در گوشۀ یک اتاق شمشیری ایستاده بود. سطح پولادین تیغه‎اش که اشعۀ آفتاب بر آن می‎تابید با نور سرخی می‎درخشید. شمشیر با غرور اطرافش را تماشا می‎کرد؛ بنظر می‎رسید که همه‌چیز از نورِ او مشغول لذت بردنند. همه چیز؟ اما نه! آنجا بر روی میز یک قلم بیهوده به مرکب‎دان تکیه داده بود و به فکرش هم نمی‎رسید که لااقل در برابر زرق و برق آن سلاح تعظیم کند. این شمشیر را به خشم واداشت و به این ترتیب او شروع به صحبت می‎کند:
"فرومایه، تو مگر چه کسی هستی که مانند بقیه در مقابل جلال و شکوهم تعظیم و آن را تحسین نمی‎کنی؟ فقط به اطرافت نگاه کن! تمام وسائلِ محترم در تاریکیِ عمیقی پیچیده شده‎اند. آفتابِ روشنِ سعادتبخش تنها مرا بعنوان محبوبش انتخاب کرده است؛ او مرا با شعلۀ بوسه سعادتمندش حیات می‎بخشد و من با انعکاس دادنِ هزار برابرِ نورش پاداش او را می‎دهم. فقط شاهزادگانِ قدرتمند در جامه‎های درخشان شایستگی این را دارند. آفتاب از قدرت من آگاه است و به این خاطر پرتوهای ارغوانی شاهانه‎اش را در اطرافِ شانه‎هایم می‎گذارد."
قلم محتاط با لبخندی بر لب پاسخ می‎دهد: "تو چه خودپسند و مغروری و چه فخری با شکوه و جلالِ قرض گرفته‎ات می‎فروشی! اما از یاد نبر که من و تو خویشاوندِ کاملاً نزدیکی هستیم. زمین هر دو ما را به دنیا آورده، هر دو در حالت اولیه شاید در یک کوه برای هزاران سال کنار یکدیگر ایستاده بوده باشیم؛ تا اینکه انسان‎ها با سعی و کوشش رگۀ سنگِ معدنِ مفید را که ما از ترکیباتش بودیم کشف کردند. آنها هر دو ما را برداشتند، هر دو ما که هنوز کودکان غیرقابل انعطافِ طبیعتِ خشن بودیم می‎بایست اما با حرارتِ آتش کوره و در زیر ضربات قدرتمند پتک به یکی از وسائل مفیدِ مشغولیاتِ زمینی تغییر داده شویم. و چنین هم شد. تو یک شمشیر گشتی، یک نوکِ محکم تیز و بزرگ بدست آوردی؛ من، یک قلم شدم و به داشتن نوکی نازک و ظریف مفتخر گشتم. ما وقتیکه باید واقعاً کارکرد داشته و مؤثر واقع شویمْ مجبوریم ابتدا نوک براق‎مان را تر سازیم. تو با خون، من فقط با مرکب!"
حالا شمشیر به میان حرف قلم می‎دود: "این سخنرانی که به سبک علمی بیان کردی حقیقتاً باعث خنده‎ام شد. درست مانند این می‎ماند که موشِ کوچک بی‌اهمیتی بخواهد خویشاوندیِ خود با فیل را ثابت کند. سپس مانند تو حرف می‎زند! زیرا او هم مانند فیل چهار پا دارد و حتی پوزه‎اش را هم به رخ می‎کشد. لااقل به این ترتیب آدم می‎توانست فکر کند که آنها عموزاده‎اند! تو قلمِ عزیز، تو حالا خیلی با زرنگی و محاسبه‎گرانه فقط از شباهت‎های‎مان نام بردی، اما من می‎خواهم از تفاوت‎های بین من و تو تعریف کنم. من، شمشیر با افتخار و درخشانْ به کمر شوالیه جسور و نجیبی بسته می‎شوم؛ تو را اما نویسندۀ کوچکِ پیری در پشتِ گوشِ درازِ خر مانندش قرار می‎دهد. سرورم مرا با قدرت در دست می‎گیرد و در صفوف دشمنان حمل می‎کند و من او را از میان آنها هدایت می‎کنم. قلمِ عزیز، تو را اما مدیرت با دستی لرزان بر روی کاغذی زرد رنگ هدایت می‎کند. من با خشمِ فراوان و بی‌باک در میان دشمنان با شجاعت می‎پرم، گاهی اینجا، گاهی آنجا؛ تو اما در یکنواختیِ ابدی بر روی کاغذ خش می‎اندازی و جرئت نمی‎کنی یک قطعۀ کوچک از مسیری که دستِ هدایت کننده با احتیاط برایت تعیین می‎کند خارج شوی. و در نهایت وقتی پیر و ضعیف می‎گردم و نیرویم به پایان می‎رسد به من افتخار می‎کنند و مرا برای تماشا در موزه قرار می‎دهند و تحسینم می‎کنند. اما چه اتفاقی برای تو می‎افتد؟ اگر سرورت از تو خشنود نباشد، وقتی پیر می‎شوی و شروع به نوشتن با خط‎های ضخیم بر روی کاغذ می‎کنی تو را می‎گیرد، از ساقه‎ای که حامی تو بود با زور می‎کند و تو را دور می‎اندازد، و یا تو را به همراهِ چند خواهرت به پشیزی به سمسار می‎فروشد."
قلم خیلی جدی پاسخ می‎دهد: "آری ممکن است که در برخی مواقع حق با تو باشد. این حقیقت دارد که اغلب مرا دستِ‌کم می‎گیرند و پس از آنکه غیرقابل استفاده می‎گردم خیلی بد با من رفتار می‎کنند. اما با این وجود قدرتی که به فرمان من است تا زمانیکه بتوانم کار کنم از قدرت تو کمتر نمی‎باشد. اگر باور نمی‎کنی می‎توانیم شرط ببندیم!"
شمشیر گستاخانه می‎خندد: "تو می‎خواهی یک شرطبندی به من پیشنهاد کنی؟"
"اگر تو جرئتِ قبول کردنش را داشته باشی."
شمشیر که هنوز خنده‎اش قطع نشده بود پاسخ می‎دهد:  "البته که من شرط را قبول می‎کنم. شرط بر سر چیست؟"
قلم خود را مرتب می‎کند، حالت جدی یک کارمند را به خود می‎دهد و شروع می‎کند:
"من با تو شرط می‎بندیم که اگر بخواهم می‎توانم تو را در کارَت، جنگیدن، متوقف سازم!"
"هی، هی، این واقعاً دلیرانه است."
"آیا قبول می‎کنی؟"
"من شرط را قبول می‎کنم."
قلم می‎گوید: "بسیار خوب، حالا بگذار ببینیم چه پیش می‎آید."
هنوز چند دقیقه‎ای از این شرطبندی نگذشته بود که یک مردِ جوان با لباس رزم داخل می‎گردد، شمشیر را برمی‎دارد و به کمرش می‎بندد و آنگاه با خشنودی به تیغۀ لختش می‎نگرد. از بیرون صدای ترومپت و طنین طبل برای حرکت به سوی جبهه واضح به گوش می‎رسد. در حالیکه مردِ جوان می‎خواهد اتاق را ترک کند یک مردِ دیگر که درجه نظامی بالاتری داشت داخل می‎شود. مرد جوان در برابر او تعظیم می‎کند. شخصِ بلند مرتبه به کنار میز می‎رود، قلم را برمی‎دارد و با عجله چیزی می‎نویسد و با لبخند می‎گوید: "پیمان صلح امضاء شد." مرد جوان شمشیرش را دوباره در گوشه اتاق قرار می‎دهد و هر دو مرد اتاق را ترک می‎کنند.
قلم بر روی میز قرار داشت. پرتو آفتاب با او بازی می‎کرد و نوکِ خیسش روشن می‎درخشید.
قلم لبخند زنان می‎پرسد: " شمشیر عزیزِ من، به جنگ نمی‎روی؟"
شمشیر اما ساکت در گوشه تاریکی ایستاده بود. من فکر می‎کنم که او دیگر هرگز خود را نستود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر