جنگ صلیبی کودکان.


<جنگ صلیبی کودکان> از کلابوند را در شهریور ۱۳۹۲ ترجمه کرده بودم.

هیرونیموس
هیرونیموس در وسط صحرا یک خانقاه و یک کلیسا می‎سازد. سپس یک روز شیری به کنار درِ کلیسا می‎آید. او یک پایش می‎لنگید و محزونانه می‎غرید، او مانند یک شیر نمی‎غرید، بلکه مانند یک گربه میو میو می‎کرد. راهبان وقتی شیر را می‎بینند پا به فرار می‎گذارند. اما هیرونیموسِ مقدس پیش او می‎رود. در این وقت شیر پنجه پای چپش را به او نشان می‎دهد و هیرونیموس می‎بیند که یک خار در پای شیر فرو رفته است. او خار را بیرون می‎کشد و تکه‎ای از کتش را جر می‎دهد و با آن پای شیر را پانسمان می‎کند. از آن زمان به بعد دیگر شیر از کنار او به جای دیگری نمی‎رفت.
شیر از جانب هیرونیموس مأمور محافظت خرها شده بود. او آنها را صبح زود به چمنزار هدایت می‎کرد و شب دوباره به خانه بازمی‎گرداند. یک روز خرِ گاری‎کِشی را به چراگاه هدایت می‎کندْ اما چون هوا بسیار گرم بود دراز می‎کشد و خوابش می‎برد. در این وقت قافله‎ای از راه می‎رسد، حر را تنها می‎بیند و او را با خود می‎برد. وقتی شیر از خواب بیدار می‎شود و حر را نمی‎بیند به وحشت می‎افتد، به اینسو و آنسو می‎دود و می‎گذارد غرشش در صحرا انعکاس یابد. اما هیچ خری به سؤال خفه و گرفتۀ "کجا؟ کجا؟ کجا؟"یِ او پاسخ نمی‎داد. او در این هنگام سرِ مغرور با یال زردش را به زیر می‎اندازد و به زحمت به سمت خانه گام برمی‎دارد. زیرا خجالت می‎کشید که مأموریت سپرده شده به او را اینچنین سهل‌انگارانه انجام داده است. راهبین نمی‎خواستند او را راه بدهند؛ زیرا آنها فکر می‎کردند که او خر را خورده است، چیزی هم برای خوردن به او نمی‎دادند و می‎گفتند: "اول خری را که بلعیده‎‎ای هضم کن!"
اما هیرونیموس مقدس معتقد به بیگناه بودن شیر بود و اجازه داد او را به خانقاه بیاورند و به او دستور داد که بجای خر گاری را بکشد. حالا شیر سرافراز با یوغِ خر گام برمی‎داشت. هنگامیکه او دوباره یک روز در چراگاه بود قافله‎ای که خر را دزدیده بود در راه بازگشت از آنجا می‎گذشت و در رأس آن خرِ ربوده شده با بار سنگینی از اسانس و جواهرات چهارنعل در حرکت بود. در این لحظه شیر چنان بلند می‎غرد  که دزدها ــ کاروان از چنین افرادی شکیل شده بود ــ وحشت کرده و از آنجا می‎گریزند. در این وقت شیر تمام کاروان را با خر در رأس‎شان ــ احتمالاً صد قاطر و شترِ بار شده با هزاران گنجینه ــ به مقابل خانقاه هدایت می‎کند، و راهبین وقتی کاروانِ فوق‎العاده را در حال نزدیک شدن می‎بینند بسیار شگفتزده می‎گردند. آنها دروازه را می‎گشایند و تمام حیوانات و آخر همه اما شیر که مانند سگِ کوچکی دمش را تکان می‎داد داخل می‎شوند. راهبین بخاطر هدایای عجیبِ مسیح بسیار خوشحال بودندْ چون اتفاقاً شب کریسمس بود. هیرونیموس اما دستور داد که از اموال خوب مراقبت کنند و وقتی صاحبِ اصلی آنها پیدا گشت آنها را سالم به او برگردانند. اما دزدها از ترسِ شیر خود را نشان ندادند و به این ترتیب پس از یک سال تمام گنجینه به صومعه تعلق می‎گیرد. شیر اما از اینکه خرش را دوباره بدست آورده است خوشحال بود. آنها دیگر چشم از هم برنمی‎داشتند، و چنین گفته می‎شود که مردِ مقدس اغلب بعنوان سومین فرد در پیش آن دو بود و با آنها به زبانی صحبت می‎کرد که دیگران نمی‎فهمیدند. دوستی او با شیر و خر مانند دوستی با انسان‎ها بود، و وقتی او می‎میرد شیر و خر هم با او می‎میرند و مردم آن سه را در یک گور به خاک می‎سپرند. هیمِریوس کشیش از آمِلیا هنگام اعلام مقدس بودن هیرونیموس پیشنهاد می‎کند که همچنین شیر و خر را هم مقدس اعلام کنند. من نمی‎دانم پیشنهادش جدی بود و یا از روی بدجنسی.
 
افسانه
من با عصای پیاده‎روی‎ام در انبوهی مورچه فرو کرده بودم. مورچه‎ها وحشی و وحشتزده قاطی و درهم فرار می‎کردند. من ناگهان عصایم را بیرون کشیدم و از آنجا رفتم. مورچه‎هائی که ناپدید گشتنِ عصا در هوا را دیده بودند فریاد کشیدند: "چه پرنده عجیب و غریبی!" اما یک مورچه سمج از عصا بالا آمده بود و من باید با تکان دادنِ عصا از شرش راحت می‎شدم. او کاملاً هیجانزده خود را به بقیه مورچه‎ها می‎رساند و نفس نفس‌زنان می‎گوید: "پرنده یک انسان را در چنگال خود داشت، او انسان‎ها را می‎خورد!" سپس می‎رود، عمیقاً فکر می‎کند و یک کتاب می‎نویسد: "سرشت، منشاء و ارگانیسم پرنده‎چوبی تازه کشف شده" و به استادی در رشته جانورشناسی دانشگاه مورچه‎ها منصوب می‎گردد.
 
ضرب‎المثل
وزغ با خود فکر کرد این خوب نیست که انسان تنها باشد. زیرا او در تمام طول روز و شبِ دراز و دوستداشتنی تنها بود. هیچکس او را دوست نداشت، هیچکس با او قدم نمی‎زد، هیچکس در قهوه‎خانه با او ورق‎بازی نمی‎کرد، هیچکس او را درک نمی‎کرد.
این زندگی وحشتناکی بود.
مانند مار در کنار بار، جائیکه بد خُلق بر روی چارپایه بلندی چمباته زده و شرابی که هیچگاه برایش خوشمزه نبود می‎نوشید فشی می‎کند: "صورتحساب!" و بعد پوست‎بارانی خود را می‎پوشد و خارج می‎گردد. در خیابان کلاه مخملی قهوه‎ایش را مؤدبانه می‎تکاند و بر سر می‎گذارد.
"خوب نیست که انسان تنها باشد." و بعد گریان و غمگین ادامه می‎دهد: " آیا به کسی آزار رسانده‎ام؟ مگر تقصیر من است که اینطور دیده می‎شوم."
خدای مهربان می‎گوید: "معذرت می‎خواهم، من شما را خوب درک نمی‎کنم ... شما همین حالا یک ضرب‎المثل نقل‌قول کردید. آیا مگر شما یک انسانید؟"
وزغ کمی فکر می‎کند و عاقبت آهسته می‎گوید: "نه."
خدای مهربان می‎گوید: "آها."
وزغ همچنان در تنهائی به زندگی ادامه می‎داد. مگر چاره دیگری هم داشت؟ او برای اسلوبِ فلسفی خدای مهربان هنوز رشد نکرده بود.
 
جنگ صلیبی کودکان
هنگامیکه در یک صبح تابستان گله را در شبنم و مه به چرا برده بودم و خورشید در حال بالا آمدن از کوه‎های آبیِ مایل به خاکستری بودْ یک فرشته جوانِ مو فرفری، درست به همان شکلی که او بر روی اوراق کلمات قصار آیین عشای ربانی به تصویر کشیده شده است بر من ظاهر گشت. او از میان تنه دو درختِ توس جلو آمد، به بُز نرِ پیشروِ گله نزدیک شد و به آرامی میان دو شاخش را لمس کرد. بُز سر ریشدارش را بالا آورد و با چشمان سبز و آرامش با تعجب به او نگاه کرد. هر دو سگِ گله به جلو پریدند و بدون پارس کردن و با تکان دادن دُم در کنار غریبه که شروع به خندیدن کرده بود به بالا و پائین جهیدند. مرد جوانِ غریبه اینطور شروع به صحبت کرد: "اشتفان، خدا تو را مانند زمانی که موسی شبان را به پیامبری و تبلیغ کردن برگزیدْ انتخاب کرده است. دیده‎ای چگونه در جنگل‎های سرزمینت لشگری از کرم‎ حرکت می‎کنند؟ فقط یک نفر راه را می‎شناسد و بقیه او را کور و کورکورانه دنبال می‎کنند. تو باید آن یک نفر باشی. عصایت را بلند کن، بگذار فلوت چوپانی‎ات به صدا آید، برادران و خواهرانت، کودکان و دخترانِ تمام خلق‎ها به دنبالت خواهند آمد. زیرا بدان که خدا گفته است: <بگذار کودکان به سوی من آیند>، بنابراین نجاتِ جهانِ جدیدِ ما هم فقط بدست کودکان انجام خواهد گرفت. افراد سالمند مانند درختان بی‌ریشه پژمرده‎اند و فقط ارزش سوزانده شدن در شعله‎های آتش را دارند و زنانشان نیز نابارورند. زهدان یک باکرۀ نُه ساله مانند مریم باکره در نه ماهِ دیگر ناجی تازه‎ای بدنیا خواهد آورد. اشتفان، تو پیامبر و منادی او خواهی گشت. من تو را به جنگ صلیبی بر علیهِ تمام رذیلت‎ها، بر علیه تنبلی، دروغ، قتل، حسد و شرارت می‎خوانم. ندای جنگجویانِ صلیبی را در روحت بپذیر: خداوندا، مسیحیت را افزایش ده! کافران را به جهنم بفرست! خدایا! صلیب واقعی را دوباره به ما عطا فرما!" بعد فرشته با بیرون آمدنِ خورشیدِ صبحگاهی خود را در مه ناپدید می‎سازد. سگ‎ها پارس می‎کردند. بُز نرِ پیشروِ گله شاخ‎هایش را رو به زمین خم کرده بود و با صدای بلند نفس می‎کشید. من حیوان‎ها را به چراگاه هدایت کردم، از چوبِ بید یک فلوت ساختم و ترانه شادی در صبح ماه ژوئن سال 1212 نواختم. شب پیش کشاورز رفتم و گفتم: "کشاورز، مرا مرخص کن. من باید تو را ترک کنم، من دیگر نمی‎توانم چوپان تو باشم." کشاورز گفت: "تو هم درست مانند یکی از این گوسفندهائی هستی که به چرا می‎بری. من هزینه زندگیت را تأمین می‎کنم، همچنین نیمتنه و کفش چرمی‎ات را از من داری و در کریسمس یک تالِر هم از من می‎گیری: چرا می‎خواهی مرا ترک کنی؟ آیا مگر در این سیزده سال که برایم کار کردی سختی کشیده‎ای؟" من گفتم: "من باید خدا را جستجو کنم و توسط او باکره‎ای را پیدا کنم که جدیداً برای بدنیا آوردن ناجیِ جدید انتخاب شده است. فرشته‎ای در کنار جنگل مرا از آن باخبر ساخت." کشاورز از تعجب چشمانش گرد گشت. "کدام فرشته تو را از چه‌چیز با خبر ساخت؟" من به کشاورز آنچه رخ داده بود را تعریف کردم. اما او مرا مسخره کرد. من در شب با فلوت و عصایِ چوپانیم از آنجا رفتم. اما خیلی تعجب‎آور بود: دو سگ و بُز نرِ پیشرو و تمام گله بدنبالم آمدند. و درِ همه طویله‎ها باز گشت و از تمام خانه‎ها بره‎ها و بُزها بدنبالم می‎آمدند. ستاره‎ها روشن می‎درخشیدند. هوا گرم بود. اما من سردم شده بود و با گام‎های سریع به پیش می‎رفتم. صبح به روستای بلووا در وُندوم رسیدم. هزاران حیوان بدنبالم می‎آمدند و با پیوستن سگ‎ها به لشگرم به تعدادشان مدام افزوده می‎گشت. در این وقت کشاورزان مرا در یک برج زندانی می‎کنند. گوسفندها راه را می‎بندند، بُزها غرغر می‎کنند، سگ‎ها پارس می‎کنند. اما وقتی من بر بالای برج رفتم آنها ساکت گشتند. من علامت صلیب را از آن بالا بر آنها کشیدم و گفتم: "به پیش صاحبانتان برگردید و به آنها خدمت کنید! خداوند بزودی صلیب حقیقی‎اش را خواهد افراشت و شماها سپس در سایه‎اش علف خواهید خورد! بروید خدا با شما!" و آنها با سرهای به زیر انداخته رفتند، سگ‎ها اما با دُمی لای پا قرار داده شده رفتند. بعد کشاورزها با شگفتیِ تمام مرا از برج خارج کردند. در این لحظه من فلوتم را درآوردم و شروع به نواختن یک ترانه کردم:
 
ماریای آسمانی،
ماریای مهربان؛
در خدمت به آنچه تو می‎پنداری
ما را سرافراز ساخته‎ای.
 
در این لحظه درِ خانه‎ها باز می‎گردند و مانند زن و مردی با هم اسپانیائی می‎رقصند: و پسرها، دخترها، کودکان به سمت من می‎دوند و به دورم جمع می‎شوند. من برایشان ترانه را می‎نوازم و آنها آوازخوان و خوشحال بدنبالم می‎آیند. هیچیک از تهدیدهای سالمندان، پدر و مادرها و کشیش‎ها ابداً کمکی نکرد. راهپیمایان در بین تک تکِ ترانه‎ها فریاد می‎کشیدند: "خدایا، بر مسیحیت بیفزا! کافرین را به جهنم بفرست! خدایا، صلیب حقیقی را دوباره به ما عطا فرما!" ما از میان روستاها و شهرها می‎رفتیم و هرچه بر تعداد ما افزوده می‎گشت مردم هم با کمال میلِ بیشتری به ما اجازه عبور می‎دادند. صد هزار جنگجو هم قادر نگشتند گور مقدس را به زور از کافرین بگیرند. خدا آنها را شکست داد، زیرا که او قلب‎های سیاه‎شان را دیده بود. او در قلب‎شان می‎دید که بخاطر چه‌چیز آنها واقعاً می‎جنگند: دلیل آنها بدنِ مقدس و استخوان‎هایِ شهدا نبود، زمینِ مقدسِ بی‌حرمت گشته و برج و بارویِ ویران‌گشته و سوختۀ اورشلیم نبود. عده‎ای صلیب را بر روی پالتوهایشان حمل می‎کردند، زیرا فکر می‎کردند با پیروزی بر سلطانْ غنائم بزرگی بدست خواهند آورد، و عده‎ای را هم زن‎های قهوه‎ای رنگ و داغِ کفار تُرک به جنگ جلب می‎کرد. دسته سوم اما فکر می‎کردند می‎توانند در بین راه به نام عیسی مسیح توسط دزدی و قتل و غارت به نان و نوائی برسند. ما جوان‎ها و کودکان اما خدا را در قلب‎هایمان حمل می‎کردیم و می‎خواستیم گورِ مقدس را با قلب‎هایمان فتح کنیم. هیج خونی نباید به راه می‎افتاد، هیچ قتلی نباید انجام می‎گرفت، هیچ جرمی و هیچ فکر ناشایستی. روستاها و شهرها بدون هیچ حرف و کلمه‎ای از ما شکست خوردند: ما فقط راهپیمائی می‎کردیم، مانند ملخ‎ها پرواز می‎کردیم، مانند باد می‎وزدیم و مانند ماهی‎ها در دریا می‎گذشتیم. مردم به ما بزرگوارانه کمک می‎کردند، ما شب را در کلیساها می‎گذراندیم و جائی که ما نهار می‎خوردیم آنجا هم شهرداران، اشراف، آوازخوانان و اسقف‎ها غذا می‎خوردند. پادشاهِ فرانسه با فرستادن یک پیک سلطنتی با پرچم‎های کوچک نیلوفری به ما دستور داد به نزد پدر و مادرهای خود بازگردیم. اما ما هیچ پادشاهی از فرانسه و هیچ پدر و مادری نمی‎شناختیم، زیرا که افکار ما فقط از خدا پُر بود.
ما از میان فرانسه می‎گذریم و از کنار دریای مدیترانه به سمت ایتالیا می‎رویم. ما به پیاچنسا و جنوا می‎رسیم و از آنجا به رُم می‎رویم. من چند روز قبل از رسیدن به رُم گنبد کلیسای سن پتر را در ابرها در حال درخشیدن می‎دیدم. من با پسران و دخترانِ راهپیما در میدان واتیکان از پله‎های سن پتر بالا می‎رویم. مردم رُم که همیشه شلوغ هستندْ ساکت جمع می‎گردند. پاپ اینوسنت در بالای تالار ایستاده بود. او دستش را طوریکه قصد دور کردن ما را دارد بلند می‎‏کند. در این لحظه من صلیبی برای او می‎کشم و برایش دعای خیر می‌‎کنم. سپس ما که تعدادمان به سی هزار نفر می‎رسید زانو زدیم و من شروع به صحبت کردم: "پدر مقدس، برای ما و برای افرادمان بر روی دریا دعای خیر بفرما!" و پاپ رنگپریده و خاموش برایمان دعا می‎کند. من اما کلمات آهسته‎ای را که به مشاورش می‎گفت می‎شنیدم: "ما در خوابیم. این کودکان بیدارند. ببین چه خوشحال به سمت گور می‎روند." در این وقت بود که من برای اولین بار وحشتزده گشتم. من در این شب در یکی از سالن‎های واتیکان خوابیدم، جائیکه با عکس‎های مجلل تمام مقدسین تزئین شده بود. در این شب سباستین مقدس بر من ظاهر گشت، مرا بغل کرد و بوسید. ما به راهپیمائی خود از میان کامپانیا به سمت بریندیزی ادامه دادیم. در کامپانیا در کنار خرابۀ یک قنات با دختر نُه ساله‎ای به نام ماریا مواجه می‎شوم. دختر به محض مشاهده من در رأس صفِ راهپیمانان به سمتم می‎آید، در برابرم زانو می‎زند، پاهایم را می‎بوسد و فروتنانه بدنبالم می‎آید. در این وقت من مطمئن شده بودم که مادرِ ناجیِ جدید را پیدا کرده‎ام و چشم‎های گریانم را در موهای سیاهش که مانند انجیر بوی شیرینی می‎داد مخفی ساختم. میل و اشتیاق بی‌حد و مرزی بر من مستولی می‎‏گردد که در برابر دیدگان تمام زائرین که بر روی زمین زانو زده و سر را بر خاک گذاشته بودند به خدا قسم یاد کنم که او را شناخته‎ام.
از رُم انواع و اقسام اراذل و اوباش به صفوف ما پیوستند: کشیش‎های ناشی، گداها، مزدورانِ از کار برکنار شده مزارع و زنان و مردانِ دلالِ محبت. عاقبت ما به بریندیزی می‎رسیم و دریائی که باید از میانش عبور می‎کردیم در برابرمان قرار داشت. من با عصایم ضربه‎ای به دریا می‎زنمْ اما امواج آنطور که خود را در برابر موسی گشوده بودند راهی برای عبور ما باز نمی‎کنند. دو نفر از صاحبان کشتی در بریندیزی اما اعلام کردند که بخاطر هدف مقدس ما و برای پاداش گرفتن از خدا ما را به اسکندریه می‎برند. ما با هفت کشتی حرکت می‎کنیم. دو کشتی در نزدیک ساردینیا در جزیره سان پیترو واژگون و غرق می‎گردند. در دو کشتیِ غرق شده فقط چمدان‎های راهبان گدا، مزدوران و دلالانِ محبت قرار داشت و این به نظرم نشانه خوبی آمد. ما با فریاد بلند "خدایا بر مسیحیت بیفزا!" به ساحل آفریقائی که از میان مهِ نقره‎ای رنگ پدیدار گشته بود سلام دادیم. ما در حال دست زدن و آوازخوان از میان اسکندریه گذشتیم و هنگامیکه به بازار رسیدیم ناگهان تمام خیابان‎هائی که به بازار منتهی می‎گشتند را در محاصره ملوانان مسلح یافتیم. در بازار اما هوگو فرئوس و گویلِموس پورکوس با تپانچه‎ای به کمر، با صورت‎های چاق و در حالیکه پوزخند می‎زدند ایستاده بودند، پورکوس واقعاً مانند خوکی که لباس بر تن کرده باشد دیده می‎گشت. فرئوس با تپانچه در هوا شلیک می‎کند و در سکوت عمومی که برقرار بود فریاد می‎کشد: "حراج می‎تواند شروع شود! چه کسی اول شروع می‎کند؟" ما به موقع به حراجِ بزرگ سالانۀ فروش برده رسیده بودیم و فرستاده خلیفه تعداد ده هزار نفر از ما را به قیمت هشتاد هزار سکه طلا از صاحبانِ کشتی‎‏ها خریداری کرد. خلیفه ابتدا سعی می‎کرد که ما ایمانمان را انکار کنیم، اما چون ما تزلزل‌ناپذیر ایستادگی کردیم او از نقشه‎اش دست کشید. پورکوسِ روح‌فروش ماریا دختر کوچک از کامپانیا، مادرِ ناجیِ آینده را برای خود نگاه داشت. دختر، طوریکه من توانستم بعد بفهمم در حرمسرای او یک کودک بدنیا آورد که نمی‎دانم چه بر سرش آمده است. خلیفه‎ای که من پیشخدمتِ مخصوصش شده بودم یک بار اجازه دیدار از گورِ مقدس را به من داد. گورْ ویران و نامرتب در خارج از شهر اورشلیم در یک زمین متروک و خشک قرار دارد. یک گله گوسفند بر روی زمین مشغول چریدن بودند و یک چوپان در فلوتی که خود ساخته بود ترانه خنده‎داری در نورِ سبزِ پریده رنگِ صبح سحر می‎دمید. چون مسیح آنطور که انجیل به ما می‎گوید از مرگ برخاسته و باید به سمت آسمان صعود کرده باشدْ بنابراین من فکر می‎کردم گور خالی‎ای را خواهم یافت. اما اینطور نبود. بلکه یک جمجمۀ خوب حفظ گشته، انواع مفصل‎ها و استخوان‎های لگن‌خاصرۀ اسکلتِ یک انسان در آن قرار داشت. من جمجمه را در دست گرفتم و مدت درازی در حدقه‎های خالی چشم‎ها نگاه کردم. البته من با خود چنین اندیشیدمْ از آنجائیکه تو هم مانند بقیه انسان‎ها مُرده‎ای و پس از مرگ بسوی خدا صعود نکرده‎ای و در کنار او بر تخت الماس نشان ننشسته‎ایْ بنابراین به من هم نمی‎توانی در مسیرِ سفرم کمک کنی. فرشته فریبائی بر من ظاهر گشت که اغفالم می‎کرد و به من می‎گفت که باید دیگران را فریب دهم. حالا خدا در من مُرده است و من دیگر هیچ‌چیز از ‎او نمی‎دانم. کاش همانطور که من برایش دل می‎سوزاندم او هم به من رحم می‎کرد! حالا من ایمانم به مسیحیت را انکار کرده‎ام، صلیبِ آویزان به گردنم را شکسته‎ام و مانند خلیفه، سرورِ مهربانم یک بُت‌پرست شده‎ام. هنگامیکه من در سرِ سفره غذا تصمیمم را با خلیفه در میان گذاشتم بسیار خوشحال گشت. او مرا مانند سباستین مقدس در سالن واتیکان بغل کرد، بوسید و گفت: "تو نباید دیگر اشتفان نامیده شوی. من تو را همانطور که اولین پسر محمد نامیده می‎گشت به نام علی غسل تعمید می‎دهم." وقتی من از تنگِ بلور سفید رنگ شراب قرمز برایش می‎ریختم دستانم می‎لرزیدند و یک قطره اشگ از میان مژه‎ام درون جامش افتاد و او در سکوت شرابش را نوشید.
من تحت فرمان خلیفۀ مهربانم الکامل در صفوف عرب‎ها بر علیه فریدریش دوم و ارتش مسیحیِ او جنگیدم. من تعدادی از مسیحیان را توسط چماق خاردار کشتم و بطور اتفاقی آن دو روح‌فروش، هوگو فرئوس و گویلِموس پورکوس را که این بار لباس سربازان مسیح را با این اندیشه که به سود بیشتری دست یابند بر تن کرده بودند اسیر ساختم. من گذاشتم که آن دو سودجو را در اورشلیم بر روی کوه زیتون به صلیب بکشند و در میانشان سومین صلیب را نصب کنند و جمجمه و اسکلت مسیح را به آن آویزند، من گذاشتم مسیح را برای دومین بار به صلیب بکشند.
 
دفتر ماشین‌نویسی
در پائینِ در بر روی تابلوئی از سنگ مرمر نوشته شده بود "دفتر کارهای ماشین‌نویسی <دست بالدار>"
من زنگ می‎زنم.
در بدون صدا باز می‎شود، و من در دفتر کار ایستاده بودم. اتاق با کاغذدیواریِ کاملاً سیاهی پوشانده شده بود. کرکره پنجره‎ها پائین کشیده شده بودند. بر روی یک میز تحریر لامپ الکتریکیِ سبز رنگی روشن بود.
یک آقای مبتلا به بیماری سل در نورِ سبزْ مانند مُرده‎ای که مدت‎ها از مرگش می‎گذرد در حال سرفه کردنِ خشکی به سمت من می‎آید. ریه‎اش خرخر می‎کرد. نفس از دهانش مانند توده بخارِ گندیده‎ای بیرون می‎خزید.
مردِ مبتلا به سل زمزمه می‎کند: "چه میل دارید؟"
"من کسی را برای دیکته کردن می‎خواهم. آیا کارمندی دارید که بتوانید به من توصیه کنید؟"
مرد مبتلا به سل سرش را تکان می‎دهد.
"من کارمندی ندارم."
"و <دست بالدار>؟"
"... من خودم هستم ..."
او به صورتی تشریفاتی تعظیم می‎کند.
من غیرارادی به دست‎هایش نگاه می‎کنم؛ آنها مانند دست‎های زنان ظریف و لاغر بودند. به نظر می‎رسید که خون فقط در دست‎ها جریان دارد و در بقیه بدن تا سر فقط از رگ‎های اندکی عبور می‎کند.
وضعیت عجیب و غریبی بود. همدردیِ غیرقابل انکاری مرا به سمت این مردِ رو به زوال که حضورش برایم بطور ناگواری نامطلوب بود می‎کشاند.
من با تردید می‎گویم: "من مایلم زندگی‎ام را ... توسط رادیوتلگراف به شما دیکته کنم. آیا منظورم را می‎فهمید؟ من هنوز جوانم. من تب‎زده در تمام شعله آتش‎ها ایستاده‎ام. حتی آسایشم هم به خشم می‎افتد. به چشم‎هایم نگاه کنید! آنها با هزاران اشعه مانند بازوان یک اختاپوس همه‌چیز را چک می‎کنند. مشت‎هایم ستاره‎ها و درهائی را که نمی‎خواهند به رویم گشوده شوند در هم می‎شکنند. من خوشبختانه فکر می‎کنم که آدم مهمی هستم. زندگی من باید برای نوه‎هایم زنده بماند. من مدت کوتاهی قبل از مرگم نزد شما خواهم آمد و نسخۀ نوشته شده را تصحیح خواهم کرد. بنویسید! من با خونم بهای آن را خواهم پرداخت ..."
مردِ نحیف تعظیمی می‎کند و من می‎روم. زندگی با گذشت هر روز رنگینتر می‎گشت. فصولِ سال در رنگ‎های نقره‎ای، سبز، سرخ و طلائی مانند پروانه‎ای تاب‎خوران از برابرم می‎گذشتند. ردیفی از زن‎ها بخاطر همخوابی با من در هم می‎پیچیدند. من از آنها می‎گریختم. اراده‎ام اثرگذار بود. شهرتم تا تاج و تخت طنین انداخت. نشان‎های افتخار ثابت می‎کنند که من برای نظم زحمت کشیده‎ام. پول ثابت می‎کند که من بحساب می‎آمدم و شهرت ثابت می‎کند که من مشهور بودم. مردم برای آقایان و قهرمانانی که از قلمِ من روح گرفته و بر روی صحنه نمایش نوسان می‎دادند با حیرت می‎نگریستند. همچنین محصلین شگفتزده و مؤدبانه در کتاب‎های درسیِ مدرسهْ داستان‎های اخلاقی و اشعارِ الهی مرا می‎خواندند. در دانشگاه‎ها در باره آثار من شروع به سخنرانی کردند. و من بطور آشکاری پیر می‎گشتم.
هنگامیکه من ساعات آخرین زندگیم را نزدیک احساس کردم با زحمت فراوان و با کمک عصا از ماشین پیاده گشته و به دفتر کار <دست بالدار> رفتم.
مرد نحیف با لبخند و سرفه‎های خشن به پیشوازم آمد.
من به او گفتم: "کاری که من به شما سفارش دادم" و با زحمت خود را بر روی صندلی نشاندم.
"کار شما زحمت کمی داشت. کمتر از آنچه فکر می‎کردم. بفرمائید این هم نسخه خطی." و او یک ورق یادداشت کوچک را که کلمات زیر بر رویش نوشته شده بودند به من می‎دهد:
"روزی انسانی وجود داشت، نه کمتر، نه بیشتر. او قبل از مُردنش مُرده بود. امید که پس از مرگش زنده بماند."
من له گشته بخاطر کم بودن کلمات فریاد کشیدم: "هفتاد ساله شده‎ام و هفتاد کتاب نوشته‎ام: آیا این پاداش من است؟ ارزش وجود من آیا این است؟"
مردِ نحیف با دست استخوانیش دستی به پیشانی من می‎کشد و می‎گوید: "دوست عزیزم، خواهش می‎کنم آرام بگیرید. میلیون‎ها نفر با یک ورق یادداشتِ خالی و سفید به گور سپرده می‎گردند. اما اگر فقط یک کلمه از شما برای ابد باقی بماند به این ترتیب برای همیشه در شعرِ رنج انسانی زنده می‎مانید ..."
من سر طاسم را به لبه صندلی تکیه می‎دهم: "چه مقدار باید بپردازم، لطفاً؟"
بیش از حد خسته بودم و مانند کودکی گریان، تسلی‌ناپذیر و لرزان به آخرین خواب فرو می‎روم.
من هنوز متوجه بودم که چگونه مردِ نحیف قلبم را از قفسه سینه و چشم‎هایم را از سرم برید و دوباره ملال‎انگیز شروع به نوشتن با ماشین تحریرش کرد.
 
خرس
این داستان مانند افسانه‎ای از برادران گِریم آغاز می‎گردد. اما این داستان افسانه نیست. همچنین داستانی واقعی با نقطه پایانی ضروری هم نمی‎باشد: تقریباً داستانیست گرد، گرد و شفاف مانند یک گویِ شیشه‎ای و با یک اخلاقِ رنگارنگ. این داستان تا اندازه‎ای (تقریباً) حقیقیست و در شهر کوچکی رخ داده است که من به تازگی به آن سفر کرده بودم. این داستان در مقایسه با وقایع برجسته جنگی که در خارج درگرفت (دور از اینجا، شهر کوچک اما نمی‎داند کجا ...) چیزی نیست بجز یک رویدادِ غم‎انگیز و مضحکِ نقاشیِ اسلیمی.
فرانچسکو سالندرینی شعبده باز مشهور جهانی در روزیکه آلمان به روسیه اعلان جنگ داد به این شهر رسید. او قصد داشت هنرهای بزرگ و سِری خود را آنجا به نمایش بگذارد. او قادر بود آب را به شراب و شراب را به آب مبدل سازد. او خیلی ساده از گوش و بینی جوانان روستائی و جوانان شگفتزده و دوشیزگانِ خندانِ شهرهای کوچک سکه‌های تالِر بیرون می‎کشید و آنها را جرنگ جرنگ در کلاه سیاهِ سیلندرِ براقش می‎انداخت، گرچه روزهائی وجود داشتند که او خودش دارای یکی از این سکه‎های نقره هم نبود. او در کلاهِ سیلندر خود که نمی‎شد قدرت جادوئی آن را انکار کرد شش تخم‌مرغ خام را می‎شکاند و بدون آتش و بدون ظرف در آن یک خاگینۀ واقعیِ خوشمزه می‎پخت.
وسیله نقلیه آقای سالندرینی که پنجره‎های کوچکِ قرمز رنگی داشت و توسط یک اسبِ بداخلاقِ پیر کشیده می‎شد از روی پل اودَر با سر و صدا می‎گذرد و داخل شهر می‎شود. همسرش بِلا در نقش بانوی مار، باکرۀ شناور و واسطۀ ماوراء طبیعی و یک خرس به نام  هوگو او را همراهی می‎کردند.
آقای سالندرینی که خود را هرگز در زندگی با سیاست مشغول نساخته بود (و قصد هم نداشت در آینده مشغول سازد، زیرا که نه قادر به پرداختن مالیات بود و نه مایل به این کار) از اینکه در شهر کوچک هیجان جاریست خیلی تعجب می‎کند. همه مردم در حال رفت و آمد بودند، بچه‎ها فریاد می‎کشیدند و آواز می‎خواندند و زن‎ها از پنجره نگران نگاه می‎کردند.
با این حال آقای سالندرینی درشکه‎اش را آرام و متفکرانه به سمت میدانِ نمک می‎راند، جائی که غرفه‎ها برق می‎زدند و چرخ و فلک شاداب می‎چرخیدْ تا در آنجا برای <تئاتر شگفت‎انگیز و جالبش> چادر بزند.
او تازه با کمک باکرۀ شناور اولین دیرکِ چوبی را در زمین فرو کرده و توسط یک طناب هوگو را به آن بسته بود که گام‎های فنریِ پلیس نویمَن چاق نزدیک می‎گردد و جدی و همزمان دوستانه متوجه‎اش می‎سازد که او می‎تواند از ادامه تلاش برای نصب تابلویِ تئاترِ <شگفت‎انگیز و جالبش> دست بکشد. جنگ اعلان شده است. شهردار در این شرایطِ بحرانی نمی‎تواند اجازه بدهد نمایشی که برای امروز اعلام شده است اجرا گردد. حالا مسائل مهمتری از پختنِ خاگینه در کلاه سیلندر یا از نشان دادن توانائی تله‎پاتی هوگو وجود دارند. هیچکس حالا میلِ دیدن چنین مزخرفاتی را ندارد و او باید <تئاتر شگفت‎انگیز جالبش> را تا زمان مناسبتری به تعویق اندازد. با این حرف پلیس نویمَن دوستانه و جدی همانطور که آمده بود می‎رود.
آقای سالندرینی حیرتزده گشت. او هرگز به مخیله‎اش هم خطور نکرده بود که یک درگیریِ بین‎المللی می‎تواند شغل و نانش را از بین ببرد. همچنین هوگو هم که قادر به طالع‌بینی و تله‎پاتی‎ست از مطلع ساختنِ آن غفلت کرده بود؛ آری، چنین به نظر می‎آمد که خودِ هوگو هم هیچ‌چیز از عذابِ قریب‎الوقوعی که بر بالای سرش با ابرهای تاریکِ سیاه در هم گره خورده است بی‌اطلاع باشد. او مچاله و گرسنه در کنار دیرک می‎نشست، مانند کودکی ناخن پنجه‎هایش را می‎خورد و با آن حماقت خوش طینتش برای خود خیره نگاه می‎کرد، طوریکه هم عضلات خندۀ ما را تحریک می‎کرد و همچنین وحشت را در ما بیدار می‎ساخت.
آقای سالندرینی بر لبه مالبندِ درشکه‎اش می‎نشیند و تمام روز را به این فکر می‎کند که حالا چطور باید برای خود و خانواده‎اش غذا تهیه کند. او در اصل شورج کراوتویکِرل نام داشت و اهل بامبِرگ بود. او را دیگر به علت پیری برای خدمت در ارتش قبول نمی‎کردند. بعلاوه برایش مانند روز روشن بود که او فعلاً نمی‎تواند با درک و مشارکتِ مردم برای شعبده‌بازی عجیب و غریب خود و استعدادِ شگفت‎انگیز تله‎پاتی خرسش هوگو حساب کند.
او چندین روز فکر می‎کندْ سپس به دفتر شهردار می‎رود و از او درخواست کاری می‎کند، حتی اگر شده کوچک‎ترین کار. باکرۀ شناور و خرس در اضطراب منتظر او می‎مانند. زنْ نان کهنه خشکی را خواهرانه با خرس تقسیم می‎کند.
آقای سالندرینی با این خبر خوش که بعنوان مسئول ریختن ذغال در کوره در کارخانۀ گازِ شهر کاری پیدا کرده است بازمی‎گردد. گرچه حقوقی که آقای سالندرینی دریافت می‎کرد زیاد نبود و به زحمت کفاف سیر کردن یک شکم را می‎داد (حقوق کارگران ذغال‌سنگ کوره در زمان صلح هم قابل ذکر نیست) اما حداقل از هیچ بهتر بود. به این ترتیب باکرۀ شناور به زحمت سیر می‎گشت ــ شاید زن در شهر بتواند کاری بعنوان رختشو پیدا کند؟ ــ، اما با خرسِ کوچک مورد علاقه و سرمایه و صنمِ گرسنه‎اش چه باید بکند؟
روز بعد یک آگهی در روزنامه به چاپ می‎رسد: "از نجیب‎زادگانِ محترم تمنای آشغالِ آشپزخانه برای خرسِ فالگیر متعلق به شعبده‎باز سالندرینی می‎شود."
از حالا به بعد غذای هوگو از آشغالِ نجبای محترم تشکیل می‎شد که به اندازه کافی فرستاده نمی‎گشت تا او را کاملاً سیر سازد. او در میدان نمک تحت نظارت باکرۀ شناور که مشغول شستن رخت بود در کنار دیرکِ به آن بسته گشته می‎نشست و باران پائیزی پوستش را می‎شست. اواخر پائیز از راه می‎رسد و خرس سردش شده بود. پوستش می‎لرزید و چشم‎های خسته‎اش با وحشت به آسمانِ سربی نگاه می‎کردند.
باکرۀ شناور گریه می‎کرد.
در این وقت آقای سالندرینی فکر خوبی به ذهنش می‎رسد. او مسئولِ ریختن ذغال در کوره کارخانه گاز بود، بنابراین از شهردار خواهش می‎کند که به او اجازه دهد تا خرس را در یکی از اتاق‎های خالی و گرم کارخانۀ گاز در کنار بخاری بزرگ جا دهد. شهردار که از بی‌خطر بودن خرسِ کوچکِ گرسنه و ضعیف باخبر بود متقاعد شده و این اجازه را می‎دهد، و خرس حالا در پشت درِ چوبیِ نرده‎ای چمباته می‎زد و با چشم‎های غمگین  به شعله آتشِ درون کوره نگاه می‎کرد. گهگاهی کودکان بازرس کارخانۀ گاز به دیدارش می‎آمدند و برای او یک تکه نان یا آشغال‎های آشپزخانه را می‎آوردند. او هرچه را که میان دندان‎هایش فرو می‎‏بردند می‎خورد.
اما یک روز صبح او در پشت نرده‎های چوبی مُرده افتاده بود و نورِ صورتیِ کوره بر روی پوست قهوه‎ایِ تاریک رنگش می‎رقصید.
آقای سالندرینی شوکه شده بود اما بعنوان مسئولِ ریختن ذغال در کوره وقت زیادی برای سوگواری نداشت. باکرۀ شناور فریادکشان خود را روی خرسِ مُرده می‎اندازد و این صحنه مانند نقاشیِ پیلوتی دیده می‎گشت.
اینکه آیا خرس در اثر مسمومیت گازگرفتگی یا سوءتغذیه مُرده است مشخص نبود.
آقای وکیل <ک> پوست و سرِ خرس را از آقای سالندرینی می‎خرد. آقای <ک> مصمم است شهر را ترک کند و در شهر <س> یک دفتر وکالت جدید بگشاید. او پوست هوگویِ فالگیر را در اتاق مهمانی خود به دیوار آویزان خواهد کرد و وقتی دوستان نزدش به مهمانی بیایند او با ژست به پوست اشاره خواهد کرد، خاکستر سیگاربرگش را سهل انگارانه خواهد تکاند و شروع به تعریف خواهد کرد:
"هنگامیکه من هنوز در کوه‎های تاریک خرس شکار می‎کردم ...
 
نود و نهمین دور از بازگشت بودا
بودا برای نود و نهمین بار به زمین بازمی‎گردد. او زمین را آنطور که بار آخر به نظرش رسیده بود چندان خاکستری نمی‎یابد. او اقسام چیزهای دوستداشتنی و زیبا می‎بیند. او پروانه‎ها، بلبل‎ها، درختان سرو، طلوع و غروب کردن خورشید، یک ماهِ نقره‎ای و یک آبشار آواز خوان می‎بیند. حیوانات وحشی و تمام انسان‎ها کمتر مورد علاقه‎اش واقع می‎گردند. اما او جمله بزرگی را که زمانی گفته شده بود به یاد می‎آورد: "کسیکه رفتارش با من خوب است، من با او خوبم، و کسیکه رفتارش با من خوب نیست، من با او هم خوب رفتار می‎کنم." بودا یک آکادمی به نام <آوای جنگل‎ها> تأسیس می‎کند و به هندی‎های جوان می‎آموزد آنطوری باشند که او است: ملایم، ساکت و خوش‌قلب. و برای تدریس به آنها اقسام اشعار و داستان‎های کوتاه و بزرگی از سنت مردمِ خود می‎نویسد که در آنها او از پروانه‎ها، بلبلان؛ درختان سرو، طلوع و غروب خورشید، یک ماهِ نقره‎ای و یک آبشارِ آوازخوان صحبت کرده بود. این ابیات اما کاملاً مانند نمونه‎های شاخصِ هندی بودند و ویژگی خاصی نداشتند. از این قبیل ابیات و مشابهِ آنها را هزاران شاعر هندی نوشته بودند. اما باد با خود آوای طنینِ چند شعرش را مانند گل‎های پراکنده گشته‎ای از هندوستان به اروپا حمل کرد و این اشعار آنجا در جهانی بایر، غیرطبیعی و غیرانسانیْ طنینی ناشنیده انداختند. در اروپا یک مردِ نیکوکارِ انساندوست و مخترع دینامیتِ مرگبارْ مؤسسه‎ای برای شاعر بنیاد نهاد: او همیشه از چند میلیونی که به دیار عدم می‎فرستاد فقط یک نفر را به زندگانی بازمی‎گرداند، یعنی به معروفیت و شهرت می‎رساند، و این یک نفر، وقتی اشعارش معروف گشتند بودا بود که خود را از روی تواضع تاگور می‎نامید. تاگور از تأثیر عمیقی که ملایم، ساکت و خوش‌قلب بودنِ آموزشش بر اروپای وحشی می‎گذارد خیلی خوشحال بود. او لباس ابریشمی‎اش را می‎پوشد، دستی به ریش سفیدش می‎کشد و به سمت اروپا به راه می‎افتد تا با حضور خود بر تأثیر افکارش بیفزاید. او در دانشگاه برلین که درهایش خود را تا حال به روی هیچ شاعرِ بزرگ آلمانی نگشوده بودند و در برابر او سریع باز می‎گشتندْ سخنرانی کرد. او از حکمت جنگل‎ها برای انسان‎هائی صحبت کرد که فقط از هوشمندیِ ماشین‎ها باخبر بودند. او موعظه کرد: "دشمنت را دوست بدار!" و شمشیرهای دانشجویان با فریاد شادی در همدیگر به جرنگ جرنگ افتادند و از میان لبانشان <بیداری در راین> برخاست. او در ادامه گفت: " کسیکه رفتارش با من خوب است، من با او خوبم، و کسیکه رفتارش با من خوب نیست، من با او هم خوب رفتار می‎کنم." و رویتِه مباشرِ وزیرخارجه دست او را می‎فشرد. بوتِروِک رئیس هیئت نظارتِ <مؤسسه خصوصی با مسئولیت محدود نیروانا> می‎گذارد خود را به او معرفی کنند و با تأکید می‎گوید که علاقه مشترکی آن دو را به هم پیوند می‎دهد. و او تاگور را به گوشه‎ای می‎کشد و در گوشش می‎گوید: "بین خودمان بماند ... من ده هزار مجسمه بودا احتیاج دارم ... خیلی فوری ... کمیسیون پانزده در صد ..." و بودا، که یک کلمه هم زبان آلمانی نمی‎فهمید از تأثیر عمیقی که او همه‌جا برجا می‎گذاشت لذت می‎برد. او که با یک ریشِ سفید به سفر آمده بود کاملاً بی‌ریش به دارمشتادت می‎رسد، زیرا جوانانِ نادانِ مشتاقْ تمامِ موی ریش‎هایش را برای یادگاری کنده بودند. او همچنین یک کتِ بلندِ اروپائیِ شیک پوشیده بود، زیرا جامه ابریشمی‎اش را در کنار کلاه‌نظامیِ ویلهلم دوم بعنوان آثار مقدسِ باستانی در کلیسای جامه برلین قرار داده بودند. بودا در دارمشتادت بدون ریش و با کتِ بلند و در کمال تعجب با چشمانی بی‌روح بر اریکۀ دور انداخته شده‎ای می‎نشیند. برگزارکننده برنامه که سابقاً دوکِ بزرگی بود مراسم خوشامدگوئی را به نحو شایسته‎ای انجام می‎دهد و یک فیلسوفِ آلمانی که ریشِ بورش مایه حسادت بودا شده بود استقبال به رسم بودائی را آغاز می‎کند. مردِ فیلسوف که پشت سرش طبل بزرگی قرار داشت و او گاهی بر آن می‎کوبید فریاد می‎کشد: "شما می‎توانید اینجا تنها بودای حقیقی و واقعی را ببینید! بودای ما را با بودای شرکت‎های مشابه اشتباه نگیرید! فقط یک بودا وجود دارد و من رسولش هستم!" و با کوبیدن ضربه محکمی بر طبل به سخنان خود پایان می‎دهد. بودا نمی‎دانست که تمام اینها چه معنا می‎دهند. او درمانده و دوستانه لبخند می‎زد. مرد فیلسوف در همه مناطق اعلام کرده بود که اگر کسی مایل به دیدن بودا است می‎تواند بیاید و همه می‎توانند از او یک سؤال بپرسند، و از همه مناطقِ آلمان مردم آمده بودند و سؤال‎هایشان را از بودا که بر روی اریکه کهنۀ دور انداخته شده‎ای جلوس کرده بود می‎پرسیدند. مردی از او پرسید: "ارزش دلار در هشت روز آینده چگونه خواهد بود؟" یک مرد دیگر پرسید: "آیا باید سهام اسکودا را نگاه دارم یا بفروشم؟ یک خانم از طبقه ثروتمند می‎پرسد: "آیا شوهرم به من وفادار است؟" و زن کارگری جواب همان سؤال را از او می‎طلبید. یک نویسنده می‎پرسد: "آیا می‎توانم به فروش رفتن صد جلد از رمانم حساب کنم؟" بودا اما نمی‎دانست چه پاسخی باید بدهد و مرتب عبارت زیر را تکرار می‎کرد: "رازِ تمام چیزها در گفتنِ <بله‎ـ‎خیر> می‎باشد." فیلسوفِ بلوند که می‎توانست برای خود به موقع طبل را به صدا آوردْ برای استادش هم برای ختمِ پرسش و پاسخ با مهارت و به موقع بر طبل می‎کوبد. سپس بچه‎های کوچکی آمدند و همانطور که قبلاً بر سر شاهزادۀ خود گل ریخته بودند بر روی بودا گلبرگ‎هایِ سفید افشاندند. آری، حتی خود شاهزاده هم بر روی او گل پاشید. یک گروهِ کُرِ مردانه ترانه‎ای از آندریاس هوفر اجرا می‎کند، احتمالاً، چونکه آندریاس هوفر مانند بودا و فیلسوفِ مو بور دارای ریش بود. بعد اما مردمی که از راه‎های دور برای دیدن بودا به آنجا آمده بودند ــ آنها با زن، بچه، آبجو و نان‌قندی آمده بودند ــ ترانه‎ای آلمانی به سمت آسمانِ تابستانی می‎خوانند: "من نمی‎دانم که آن یعنی چه." اما بودا هنوز متوجه نشده بود که معنای تمام این کارها چیست. او فقط ستایشی را می‎دید که برای خدا اما به شخص او انجام می‎گرفت. او چشم‎هایش را می‎بندد و به پروانه‎ها، بلبل‎ها، درختان سرو، طلوع و غروب کردن خورشید، مهتابِ نقره‎ای فام و به آبشارِ آوازخوان می‎اندیشد. ترانه به پایان رسیده بود. او می‎شنید که چگونه دوکِ بزرگ برنامه را با تسلط اداره و جمعیت را همصدا به هورا کشیدن دعوت می‎کند: "به افتخار عالی جناب بودا، هورا! هورا! هورا!" بودا چشم‎هایش را می‎گشاید. خورشید دیگر دیده نمی‎شد و یک پروانه بر روی دستِ ظریفِ او نشسته بود و خود را می‎لرزاند. او از جا برمی‎خیزد، دستی به پیشانی‎اش می‎کشد و می‎گوید: "من خسته‎ام. من می‎خواهم برای خواب بروم ..." و از پله‎های اریکه به پائین می‎آید و از میان جمعیت که با احترام برایش راه باز می‎کردند عبور می‎کند. هوا تاریک شده بود. او از میان پارکِ خلوتی می‎گذشت. اینجا و آنجا مجسمه سفیدی می‎درخشید. بودا در برابر یکی از آن مجسمه‎ها که بر پایه‎اش کلمه گوته نوشته شده بود می‎ایستد. او دست‎هایش را رو به مجسمه بلند می‎کند، سپس در برابر آن زانو می‎زند و قطرات اشگ یکی پس از دیگری از چشم‎های بی‌روحِ به درون متوجه گشته‎اش بر زمین می‎چکند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر