نامه‌های نیچه.


<نامه‌های نیچه> از فریدریش ویلهِلم نیچه را در آذر سال ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

1- به مادر و خواهر
فورتا، سپتامبر 1863.
عزیزانم!
چون امروز نتوانستم خودم پیش شما بیایمْ بنابراین چند خط نوشته از من منتظر رسیدن به دست شماست. گرچه خودم در حقیقت چیزی مشاهده نکردمْ اما با این حال فکر می‎کردم که در جریانِ هفته گذشته کمانی پُر از رنگینترین و لطیفترین تجربه‎ها را کسب خواهم کرد؛ اما هفته سپری گشت و برایم فقط یک ورق کاغذ به ارمغان آورد، و من از آن مطلع گشتم که شما هنوز به من فکر می‎کنید و اینکه لباس‎هایم باید کثیف باشند، و این واقعاً بطور غریبی حقیقت دارد.
بنابراین امروز برای اینکه بدانید من هنوز زنده‎ام چند سطر می‎نویسم. در اطرافم کتاب‎ها پَخشَند و تا شنبه آینده نمی‎توانم به خارج گشتن از این سنگر حتی اندیشه کنم. با این حال شادم، گاهی هم بدخلقم، گاهی چیزهائی خوب و بامزه، گاهی هم چیزهای آزاردهنده تجربه می‎کنم، اما ساعت در جریان و مدام مشغول غرغر کردن است، بیتفاوت از اینکه یک مگس روی آن بنشیند و یا بلبلی او را با آواز همراهی کند.
البته بادِ بالغ گشتۀ پائیز بلبلان را رانده و مگس‎ها در هوای سرد جملگی سرما خورده‎اند. پائیز فصل محبوب من است، گرچه با او بیشتر توسط خاطره و اشعارم آشنائی دارم.
اما هوا مانند کریستال کاملاً روشن است، از زمین تا آسمان می‎شود همه‌چیز را شفاف دید، جهان انگار لخت در برابر چشمانت لَم داده.
اگر دقایقی اجازه فکر کردن بدست آورم ــ چیزی که طالبش هستم ــ، بعد در این وقت در پی واژه‎هائی برای یک ملودی می‎گردم، ملودی‎ای که من دارم، و بدنبال یک ملودی برای واژه‎هائی می‎گردم که من دارم، و این هر دو، آنچه را که من دارم، با هم مناسب نیستند، گرچه هر دو از یک روحند. اما این بخت من است!
حالا چلچله‎ها دوباره پریده و به سمت جنوب بادبان کشیده‎اند، و ما در پی‎شان باز آواز عاطفی می‎خوانیم و جام‎ها را به نوسان می‎اندازیم، و بعضی از ما بخاطر احساساتی گشتن بینی‎اش را پاک می‎کند، زیرا که پیک جار می‎زند: تو سی ساله شدی!
امروزه این را مرحله‎ای از زندگی می‎نامند، و اکنون برخی از فارق‎التحصیلانِ دبیرستانی زندگی را مانند کیکی می‎پندارد که یک قطعه کوچک و کمی سوخته‎اش را بلعیده‎اند، و حالا خود را با انرژی و آمادگیِ مناسبْ آمادۀ محو کردن قطعه بزرگ و شیرین‎تر زندگی می‎بینند.
و عاقبت، فقط بازماندۀ فقیرانه‎ای باقی‌می‎ماند که تجربه زندگی می‎نامند و آدم خجالت می‎کشد آن را جلوی سگ پرتاب کند. شاید از حرمت. زیرا برای سگی به قیمت شکستن دندان‎های زیادی تمام گشته است. ــ
تا اینجا حقایق و پیشگفتار کاملاً شاعرانه نامه‎ام. حالا مطلب اصلی می‎آید، و آن شامل این واقعیت است که من اغلب به شماها فکر می‎کنم، دوم اینکه به دستمال سفید محتاجم، زیرا سرماخوردگی شدیدی در من شکوفا گشته، و سوماً مانند حاجت اضطراری بدن به نت‎های زیر احتیاج دارم:
<صحنه‎های کودکی> از شومَن و <شب‎ها> از اپرای فانتزی‎اش.
<ویشِگراد> از فولکمَن.
لیزبت، لطفاً هر دو را از دومریش تهیه کن و سه شنبه برایم بفرست. اینها را من برای دوشیزه آنا رتِل می‎خواهم. من به او قول داده‎ام. خواهش می‎کنم!
فریتس،
کسی که امیدوار است شماها را چهارشنبه در آلمریش ببیند؛ جشن فارق‎التحصیل شدن دیپلمه‎هاست. زندگی به کامتان!
 
2- به خواهر
بن، نوامبر 1864.
لیزبت عزیزم،
خیلی دلم می‎خواهد دلیل و بهانه نامه‎ام در باره چیزهای جالب و باذوق باشد، چون عقیده دارم که یک نامه همیشه آنطور است که پذیرا می‎گردد، و شاید من در این رابطه مجاز بداشتن بهترین امیدها باشم.
این یک مقدمه ترومبونی بود. حالا شرح وضعیت می‎آید.
من اکنون در حال نوشتنم، صبح، درست زمانیکه برای تکذیبِ مستقیم تصور سردرد داشتنِ بعد از نوشیدن مشروبْ تختخواب را ترک کرده‎ام. دیشب مجلس بزرگ عیش و نوش باشکوه و رودی از شراب و میوه برقرار بود؛ مهمان‎ها از هایدلبرگ و گوتینگن دعوت‌گشته که تعدادی پرفسور از جمله شاراشمیت نیز در بین آنها بودند و سخنان خیلی خوبی ایراد کردند. دویسِن هم سخنرانی جالبی کرد. تلگراف‎های بی‌نهایتی از سراسر جهان و انجمن‎های دانشجویان از وین، کونیگزِبِرگ، برلین و غیره فرستاده شده بود. ما بیش از 40 نفر بودیم، میخانه بطرز مجللی تزئین شده بود. من آشنائی خیلی جالبی با دکتر دایتِرز که دوستدار شومَن افسانه‎ای‎ست به عمل آوردم؛ ما به همدیگر قول دیدار دادیم؛ حالا عاقبت من یک موسیقی‎شناس لایق را پیدا کرده‎ام. مهمانیِ دنج دیروز باشکوه و روح‎پرور بود. می‎دانی، در چنین مجالس شبانه نوسانِ روح همگانی‎ست، در چنین لحظه‎ای زمانِ آسایش نوشیدن آبجو وجود ندارد. امروز ظهر رژه بزرگی از میان خیابان‎های اصلی با لباس‎های رژه صورت می‎گیرد. سپس با کشتی به سمت رولندسِک خواهیم راند، آنجا مهمانی بزرگی در هتل کروین بر قرار است، و آنچه بعد اتفاق می‎افتد را می‎توانی در ذهن تصور کنی. ... از دو شب قبل جشن برپا شده است، ما تا دو صبح شراب نوشیدیم، دیروز ساعت 11 صبح برای صرف صبحانه همه جمع گشتیم، بعد در بازار به قدم زدن پرداختیم، نهار خوردیم و در نزد کلای همگی قهوه نوشیدیم. تو می‎بینی که کار و تلاش زیاد است ... و حق با من است، می‎توانم با آگاهی بالائی بگویم: که من سردردِ بعد از خوردن شراب ندارم.
این از شرح وضعیت. حالا پُست ادبی می‎آید.
بسیاری از کتاب‎هائی که توصیف کرده‎ای برایم کاملاً ناشناخته نیستند، <معمای زندگی> را حتی یک بار خوانده‎ام. من فکر می‎کردم تو باید از پرفسور جوانی که در پایان داخل می‎گردد بیشتر از خدمتکار اتاق خوشت آمده باشد. در خانه، <ماری و ماریا> و ؟<اوس و بِس> را بخوان تا شاید دیگر به من بعنوان مترجم محتاج نشوی، به نظرم چنین می‎آید که از کرسی خطابه فلسفی با نگاهی رو به پائین نوشته شده است. <رسیدن به پادشاهی از طریق صلیب> و <خدا ناجی من است> مانند روز و شب متضاد یکدیگرند و از طرف روزنامه کرویتس ستایش شده‎اند. خواندن <طبیعت‎های پیچیده> را هم هنوز به پایان نرسانده‎ام. عجیب است که در این ترم اصلاً هیچ رمانی نخوانده‎ام ...
دنباله نامه را امروز صبح می‎نویسم و تو از این طریق شرح کامل مجلس عیش و نوش‎مان را دریافت می‎کنی. ما آب و هوای زیبائی داشتیم، رژه زیبای سربازان سواره‎نظام تحسین همه را برانگیخت، رود راین زیباترین رنگ آبی را دارا بود و ما به همراه خود شراب به کشتی بخاری بردیم. وقتی ما به رولندزک رسیدیم، برای استقبال از ما ترقه ترکاندند. ما بعد تا ساعت 6 غذا خوردیم، بسیار شاد بودیم و ترانه‎های پُر احساسی که خود سروده بودیم خواندیم. بیرون هوا تاریک شده و نور مهتاب بر روی رود راین افتاده بود و قله هفت‎کوه سربرآورده از میان مهِ آبی رنگ را روشن می‎ساخت. من بعد از شام با گاسمَن نشستم، شاید جالب‎ترین انسان از فرانکونیا و سردبیر روزنامه‎ـ‎آبجو و صاحب میخانه، با هم؛ ما شراب اصیل از راین نوشیدیم، در حالیکه دیگران شامپاین می‎نوشیدند. این منطقه واقعاً ارزش سه علامت تعجب داشتن را دارد، بخصوص جزیره جذاب نونِنوُرت که بر رویش پانسیون دخترانه‎ای ساخته‎اند؛ از روی این جزیره صخره اژدها با آن شیب قوی اوج می‎گیرد. این منطقه عمیق‎ترین اثر آسایش را برجا می‎گذارد.
سپس من با تعداد اندکی به بُن بازگشتیم، در حالیکه بقیه شب را آنجا ماندند و احتمالاً امروز صبح سری به هفت‎کوه خواهند زد.
من امروز صبح خیلی شاد و سر حال از خواب برخاستم، اول به تو فکر کردم و نامه را به پایان رساندم تا به موقع آن را دریافت کنی.
به این ترتیب تو تصویری از آخرین روزهایم داری، روزهای خیلی قشنگی که تو اجازه داری با تمام فانتزی‎ات آن را تجسم کنی. البته من در انبوهِ این نوشته فقط بعضی از وقایع را با تو قسمت کردم و فرصت نداشتم که اظهار نظرهای ظریف و زیبا بکنم.
حالا به خوبی زندگی کنی و به خاله روزالی و همینطور به تمام کسانی که هنوز مرا بخاطر دارند سلام برسان. خداحافظ لیزبت عزیز.
فریتس تو.
 
3- به مادر و خواهر
بُن، دسامبر 1864.
مادر عزیزم و لیزبت.
تمنا دارم نخِ این پاکت کوچک را ابتدا در شب کریسمس باز کنید، تا به این وسیله یک شگفتی کوچک و شاید هم فقط مأیوس گشتن نصیبتان گردد. خواهشم این است: این هدیه را از من بپذیرید، من از بهترین‎های استعداد خویش آن را به شما می‎دهم، اما این کافی نیست. شما زحمت و تلاشم را در آن خواهید شناخت؛ مدام در حین انجامش به شما می‎اندیشیدم و آرزو می‎کردم در این لحظه پیش‎تان می‎بودم تا شاید حضورم خوشحالتان می‎گرداند.
"و چنین افکارِ خوشایندی نیروی تازه می‎بخشند
حتی به کار؛ عاطل‎ترین منم،
اگر آن را انجام دهم"
شکسپیر در نمایشنامه <طوفان> این را می‎گوید، و در نزد من هم چنین است؛ کار باطل و اشتغال فراوانِ مجال!
چه می‎توانستم بجز چیزی از خودم به شما هدیه بدهم، چیزی که بتوانید در آن تصویرم را دوباره تماشا کنید. از این رو شبحی از ظاهر فعلی خود را نیز به آن چسباندم، تا شما هدیه‎ام را با کمال میل در دست گیرید و شاید هم به تکرار.
شما حتماً متوجه شده‎اید که من با خودپسندی خاصی از اثر کوچک خود حرف می‎زنم، و اگر مورد علاقه شما واقع نگردد بنابراین تیرم به هدف نخورده است. کاش فقط یک درخت کریسمس چراغانی شده می‎داشتید! زیرا محل نورانی درخت حتماً خیلی زیبا دیده می‎گردید. البته من در شب کریسمس با تمام روح به شما عزیزانم فکر خواهم کرد، و شما هم در هر حال به من می‎اندیشید. آپارتمانم در حقیقت نسبتاً راحت است و می‎خواهم آن شب را بسیار لذتبخش بگذرانم. ما هم در میخانه درخت کریسمسی روشن خواهیم کرد، ما هم به همدیگر هدایای کوچکی خواهیم داد. اما البته این تقلیدِ کدری از یک عادت خانگیست که در آن چیزی جایش خالیست: خانواده و  جمع بستگان.
شهر بُن از دانشجویان خالی گشته، زیرا هرآنچه دارای بال بوده البته پریده و رفته است. دیروز دویسِن با باری سنگین از کتب و یک ساکِ سفریِ کهنه به خانه بازگشت. ویلهلم و گوستاف هم باید به ناومبورگ آمده باشند. به آن‎ها بگوئید که هنگام بازگشت از طریق بُن بیایند، اما لطفاً قبلاً تاریخ حرکت خود را به من خبر دهند. شما می‎توانید از گوستاف خواهش کنید که یک بار نُت‎ها را برایتان بنوازد، او این کار را با کمال میل انجام خواهد داد.
آیا هنوز به یاد دارید چه آسوده با هم کریسمس گذشته را در گورِنسِن گذراندیم! آیا آن زمان نگفتم که ما احتمالاً سال دیگر همراه هم نخواهیم بود؟ حالا چنین گردیده. در گورِنسِن همه‌چیز زیبا بود: خانه و دهکده در زیر بارش برف، کلیساهای شبانه، فراوانی ملودی در سرم، عمو اسکار، پوست مشک، عروسی و من در لباس خواب، سرما و بسیاری از چیزهای مضحک و جدی دیگر. تمام اینها با هم حال خوشی می‎بخشند. و من از درون نُت‎ها، وقتی <شب سال نو> را می‎نوازم این حال را می‎شنوم.
و شما باید از اثر هنری فعلی‎ام نیز حال و هوای این سه ماهه مرا را بشنوید. آنها بسیار متنوعند، و من خوشحالم از اینکه روحم هرچه بیشتر از گذشته نوسانِ آهنگدار و تغزلی پیدا کرده. بنابراین شما تصویرم را در حال آهنگ ساختن هم تجسم کنید، و من معتقدم به این دلیل بهتر گشته؛ زیرا که من در لحظه‎های ضبط چیزی فکر و احساس می‎کردم.     
حالا برای امروز به خوبی زندگی کنید، از جشن زیبا لذت ببرید، همیشه و مخصوصا در شب عید با کمال میل و زیاد به من فکر کنید! نامه‎های به همراه فرستاده شده را لطفاً منتقل کنید! به همه سلام می‎رسانم، همچنین به خانم بوش، به برسلاوز، به خانم لپسیوس معتمدِ محل، به خانواده پیندر و کروگ و خانم کشیش هارزایم، گرومَن و کارو!
خدانگهدار!
فریدریش ویلهلم نیچه شما.
 
4- به بارون فون گِرزدورف
بُن، 25 ماه می 1865.
دوست عزیز،
باید پیشاپیش اعتراف کنم که من با شوق خاصی منتظر اولین نامه تو از گوتینگن بودم؛ زیرا من بجز علاقه صمیمانه همچنین علاقه روانشناسانه‎ای نیز به آن داشتم. امیدوارم که نامه‎ات اثری را که اکنون اتحادیه دانشجوئی در روحت باقی‌گذارده منعکس گرداند، و من مطمئن بودم که تو در باره‎شان آشکارا صحبت خواهی کرد.
این کار را تو انجام دادی، و من به این خاطر از صمیم قلب سپاسگزارت هستم. اگر تو حالا با برادران ارجمندت در ارتباط با اتحادیه دانشجوئی دارای یک نظری، بنابراین فقط می‎توانم نیروی اخلاقی‎ای را تحسین کنم که تو توسط آن برای آموختن شنا در جریان زندگیْ خود را حتی در آبی تقریباً گل‎آلود و کدر پرتاب می‎کنی و در آن به انجام تمرین‎هایت می‎پردازی. مرا بخاطر تصویر سازی خشن ببخش، اما فکر می‎کنم که تصویر دقیقی باشد.
با این حال هنوز چیز مهم دیگری به آن افزوده می‎گردد. کسی که بخواهد بعنوان دانشجوْ زمان خود و مردمش را بشناسد باید عضو اتحادیه <دانشجویان رنگی> گردد که علائق و جهت‎گیری‎هایشان اغلب نوع مردانِ نسل بعدی را تا حد امکان شفاف نمایش می‎دهد. وانگهی در باره تنظیم مجدد روابط دانشجوئی به اندازه کافی پرسش‎هائی شعله‎ورند تا نگذارند دانشجویان اوضاع را از طریق عقیده شخصیِ خویش بشناسند و قضاوت کنند.
البته ما باید مراقب باشیم که در این وضع بیش از حد تحت تأثیر واقع نگردیم. عادت دارای قدرت فوق‎العاده‎ای‎ست. آدم وقتی خشم اخلاقی در مورد چیز بدی را از دست می‎دهد خیلی می‎بازد، چیزیکه در حلقه‎های ما روزانه رخ می‎دهد. برای مثال آنچه به نوشیدن الکل و مستی مربوط می‎گردد، اما همچنین در تحقیر و تمسخر دیگر انسان‎ها و عقاید دیگر.
من با کمال میل به تو اعتراف می‎کنم که مرا هم تا حدودی به کسب تجربه‎های مشابه‎ای مانند آنچه تو بدست آورده‎ای مجبور ساختند، طوریکه اغلب تأثیر مجالس شبانه در میخانه تا حد بالائی رنجم می‎داد، و من بزحمت می‎توانستم تک‎تک افراد را بخاطر شرط‎بندی در آبجو خوردن تحمل کنم؛ همچنین اینکه با تکبری مفتضحانه انسان‎ها و عقاید توده مردم را محکوم می‎سازند، چیزی که سبب خشمم می‎گشت. با این حال من با کمال میل این روابط را تحمل می‎کردم، چون من از آن زیاد می‎آموختم و زندگی معنوی در آن را هم باید معمولاً تأیید می‎کردم. البته یک ارتباط تنگاتنگ با یک یا دو دوست ضرورت دارد؛ و وقتی آدم این دوستان را داشته باشد، بنابراین می‎تواند بقیه را بعنوان نوعی چاشنی بردارد، یکی را بعنوان فلفل و نمک، دیگری را بعنوان شکر و بقیه را بعنوان هیچ.
باز هم اطمینان می‎دهم که همه آنچه تو در باره نبردها و ناآرامی‎هایت برایم نوشته‎ایْ فقط می‎تواند عشق و احترامم به تو را بالا ببرد.
افکار تو در باره شغلت را با لذت زیادی خواندم. به نظرم چنین رسید که انگار ما باید هنوز خود را یک گام به آن نزدیکتر سازیم. نظری در باره آموزش قضائی ندارم، اما من می‎دانم و فکر می‎کنم که تو برای تحصیل ادبیات و زبان آلمانی تمایل و توانائی داری، بله، و تو، آنچه از همه مهمتر است، همچنین اراده آن را خواهی داشت که بر کارهای مهم و نه همیشه بر کارهای جالب کیلوئی در این زمینه تسلط یابی. ما بطور کلی از آمادگی خوبی در این مورد در فورتا برخوردار گشتیم، ما یک نمونه عالی در کوبراشتاین داریم که پرفسور باهوشمان اشپرینگر او را عمده‎ترین مورخ ادبی زمان ما می‎داند. تو در لایپزیگ برای زبان‎شناسیِ تطبیقی کورتیوس را مهم خواهی یافت، سپس سارِکه را که چاپ نیبلونگ‎هایش را می‎شناسم و مورد احترام من است، بعد مینکویتسِ خودپسند را، فلاتِه زیبائی‌شناس و روشِر اقتصاددان ملی را که تو البته از او خواهی شنید. بعد از آن تو به احتمال خیلی زیاد این اشخاص را آنجا خواهی یافت: ریتچلِ بزرگ ما را، همانطور که تو در روزنامه‎ها خواهی خواند. از این جهت دانشکده فلسفه لایپزیگ از برجسته‎ترین دانشکده‎ها در آلمان است. و حالا چیزی خوشایند می‎آید. به محض اینکه برایم نوشتی می‎خواهی به لایپزیگ بروی من هم همین تصمیم را گرفتم. به این ترتیب ما دوباره همدیگر را پیدا خواهیم کرد. بعد از گرفتن این تصمیم از کناره‎گیری ریتچل هم آگاه گشتم و این مرا در تصمیمم راسخ‎تر ساخت. من می‎خواهم احتمالاً در لایپزیگ به دانشسرای زبان‎شناسی وارد شوم و باید به این خاطر سخت کار کنم. ما می‎توانیم از موسیقی و تئاتر لذت فراوانی ببریم.
اینجا در بُن هنوز هم بزرگترین هیجان، بزرگترین بدخواهی بخاطر نزاع یان و ریتچل برقرار است. من به یان کاملاً حق می‎دهم. من خیلی متأسفم که او میشئلی را باید ترک کند. او بسیار دوستداشتنی‎ست. کار در باره دانائه را مدت‎هاست که تحویل داده‎ام، و من عضو وابسطه سمینار شده‎ام. فکرش را بکن، سه تن از فویرتنری‎ها حالا عضو رسمی شده‎اند، در حالیکه فقط چهار محل خالی وجود داشت. هاوس‎هالتر، میشائل، اشتده‎فلد. این یک پیروزی برای فورتایِ قدیمی‎ست. همه فویرتنری‎های محلی در جشن مدرسه به هیئت مدرسین تلگرافی فرستادند و پاسخ دوستانه‎ای دریافت کردند. گِرفِه، بودناِستاین و لاوئر به فرانکونیا پیوسته‎اند، این را حتماً خواهی شنید.
در این ترم باید اول یک کار باستان‌شناسی برای سمینار و سپس برای شبِ علمی اتحادیه دانشجویان کار بزرگ‎تری در باره شاعران سیاسی آلمان انجام دهم، که امیدوارم از این کار خیلی بیاموزم، اما همچنین باید بسیار مطالعه و ماده خام جمع‎آوری کنم. اما قبل از هر چیز باید برای یک کار بزرگتر زبان‌شناسی که هنوز سوژه‎اش برایم روشن نیست کار کنم، تا بتوانم با آن به سمینار لایپزیگ بیایم.
بعنوان کار جانبی مشغول مطالعه زندگی بتهوون اثر مارکس هستم. شاید دوباره بار دیگر آهنگسازی کنم، کاری که در این سال تا حال از آن با ترس اجتناب ورزیده‎ام. همچنین شعر هم دیگر سروده نمی‎شود. در عید گل‎ریزان در شهر کُلن جشنواره موسیقی راین برپا است، خواهش می‎کنم از گوتینگن به آنجا بیا. برای نمایش عمدتاً اوراتوریوی «اسرائیل در مصر» از هِندل، موسیقی فاوست از شومَن، فصل‌های سال از هایدن و خیلی چیزهای دیگر اجرا می‎گردد. من یکی از مجریان هستم. بلافاصله بعد از آن نمایشگاه بین‎المللی در کُلن شروع می‎شود. اطلاعات بیشتر را می‎توانی در روزنامه‎ها بخوانی.
در آخر خیلی خوشحالم که تو «طبیعت‎های پیچیده» را خوانده‎ای. جای تأسف است که اشپیلهاگن در رمان جدیدش <آنها از هوهِناشتاین> هیچ پیشرفتی نشان نمی‎دهد. یک نقاشی خشکزار حزبی‎ست. در اینجا روش دشمنانه بر ضد اشرافیت در «طبیعت‎های پیچیده» او به نفرت صریحی تبدیل شده است. ــ من بخاطر «قلم و جوهر» عصبانیم، بعد از چهار صفحه خواندن آرامش تماماً ترکم کرد؛ من فقط مقداری از حقایق را به خشک‎ترین صورت گزارش می‎دهم. ــ
برخی از فصل‎های «طبیعت‎های پیچیده» را من تحسین کردم. آنها حقیقتاً نیرو و روح گوته مانندی دارند و فصل‎های اولیه آن شاهکارند.
آیا تو هم عاقبت دنباله <از طریق شب به سمت نور> را خواندی؟ ضعیف‎ترین بخش آن صحنه رمانتیک ورود مرد کولی‎ست.
آیا <دستخط گمشده> اثر فرایتاگ را می‎شناسی؟
من امیدوارم با اشپیلهاگن در این تابستان آشنا شوم.
دوست عزیز، بخوبی زندگی کنی و لطفاً به من هم فکر کن. من از دیدارت خوشحال خواهم گشت. برایت شادی آرزو می‎کنم، و بیش از هرچیز یک انسان که بتوانی خود را به او نزدیکتر قرار دهی. مرا بخاطر دستخط غیرقابل تحملم ببخش، تو می‎دانی چه زیاد به این خاطر عصبانیم و چگونه افکارم به این خاطر قطع می‎شوند.
دوست وفادار تو ف. و. نیچه.
بُن، در روز عید گلریزان 1865.
 
5- به خواهر
بُن، 11 ژوئن 1865.
لیزبت عزیز،
پس از نامه‎ای چنین ملیح، با اشعار دخترانه درهم بافته‌گشته‎ای که من بتازگی از تو دریافت کردم، بیعدالتی و ناسپاسی خواهد بود اگر آن را طولانیتر از این بی‌پاسخ بگذارم، بخصوص که من این بار ماده خام کافی در اختیار دارم و فقط با خوشی فراوان شادی‎های گذشته را در روح «نشخوار» می‎کنم.
اما قبلاً باید به نکته‎ای از نامه‎ات انگشت بگذارم که همچنین با رنگ آمیزی‎ای روحانی و محبت قلبانه لاما گونه‎ای نوشته شده است. لیزبت عزیز، نگران نباش. آنطور که تو می‎نویسی، وقتی اراده چنین خوب و مصمم است، بنابراین عموهای مهربان مشکل زیادی نخواهند داشت. آنچه به اصول تو مربوط می‌گردد، من هم تا حدی در این مورد که حقیقت همواره در سمت سنگینتر کفه است همعقیده‎ام. با این حال، درک اینکه 2×2 چهار نمی‎شود سخت است؛ اما آیا به این خاطر صحیحتر هم است؟
از طرف دیگر، پذیرش تمام چیزهائی که انسان در آنها پرورش یافته و به تدریج در عمق ریشه دوانده‎اند، چیزهائی که از سوی خویشاوندان و بسیاری انسان‎های خوب بعنوان حقیقت محسوب می‎گردند، چیزهائی که واقعاً هم به مردم تسلی و ترفیع می‎بخشند واقعاً خیلی سخت است، آیا پذیرش یکسره تمام اینها از نبرد با اعتیادی که در آن عدم اطمینان در مستقل راه رفتن همراه با نوساناتِ مکررِ روح و حتی وجدان، اغلب تسلی‌ناپذیر، اما همیشه با هدف ابدی حقیقت، زیبائی، نیکی از جاده‎های جدید رفتن سخت‎تر است؟
اعتقاد به خدا، جهان و صلح به این بستگی دارد که انسان بتواند خود را با آن سبکتر احساس کند. آیا مگر برای محقق حقیقی نتیجه تحقیقاتش چیز واقعاً بیتفاوتی نمی‎باشد؟ آیا ما در پژوهش خود در پی آسایش، صلح و خوشبختی هستیم؟ نه، فقط بدنبال حقیقتیم، و اگر هم آن بسیار وحشتناک و زشت باشد.
و آخرین سؤال: اگر ما از جوانی باور می‎کردیم که تمام سلامت روح از کس دیگری بجز مسیح است، مثلاً از محمد جاری می‎گردد، آیا این قطعی نیست که ما از برکت یکسانی برخوردار می‎گشتیم؟ بدیهی‎ست که تنها ایمان برکت می‎دهد ... و نه عینیتی که در پشت ایمان ایستاده است. لیزبت عزیز، حالا من این را برای تو می‎نویسم تا از این طریق با عادیترین مدرک افراد مذهبی که تکیه بر تجربیات درونی خویش می‎کنند و از آن لغزش‌ناپذیریِ ایمان خویش را نتیجه می‎گیرند مقابله کنم. هر ایمان حقیقی همچنین لغزش‎ناپذیر است و آن کاری را انجام می‎دهد که فرد مؤمن در آن به یافتنش امیدوار است؛ اما آن کوچکترین کمکی برای اثبات یک حقیقت عینی ارائه نمی‎دهد.
در اینجا حالا مسیر انسان‎ها از هم جدا می‎گردد؛ اگر می‎خواهی برای آرامش روح و سعادت تلاش ورزی، بنابراین ایمان آور، اگر می‎خواهی مرید حقیقت باشی، بنابراین پژوهش کن.
در این میان نیمه نقطه نظرهای فراوانی وجود دارند. اما به هدف اصلی بستگی دارد.
مرا به خاطر این بحث خسته‌کننده و نه چندان اندیشمندانه ببخش. تمام این حرف‎ها را بارها و همواره بهتر و زیباتر به تو خواهند گفت.
اما حالا می‎خواهم بر این پایه و اساس جدیْ ساختمانی شوختر بنا کنم. من می‎توانم این بار برایت از روزهای بسیار زیبا تعریف کنم.
من روز جمعه دوم ژوئن بخاطر جشنواره موسیقی نیدر‎راین به شهر کُلن سفر کردم. در همان روز نمایشگاه بین‎المللی افتتاح  گشت. در این روزها کُلن نمایشی از یک شهر جهانی را به نمایش گذاشت. زبان‎های نامحدود ... و  جد و جهدی درهم ... تعداد بسیاری افراد جیب‌بر و دیگر کلاهبرداران ... تمام هتل‎ها حتی دورترین اتاق‎هایشان نیز پُر شده بود ... شهر به طرز فریبنده‎ای با پرچم‎ها تزئین شده بود ... این نمودِ ظاهری بود. من بعنوان خواننده پاپیون ابریشمی سفید‎ـ‎قرمز رنگی برای به سینه نشاندن دریافت و شروع به تمرین کردم. تو متأسفانه تالار گویرسنیش را نمی‎شناسی، من اما در تعطیلات اخیر توسط مقایسه با سالن بورس ناومبورگ یک تجسم افسانه‎ای از آن در تو بیدار ساختم. گروه کُر ما شامل 182 سوپران، 154 آلتو، 113 تنور و 172 باس بود. بعلاوه ارکستر متشکل از 160 هنرمند بود که تقریباً 52 نفر از آنها ویولن، 20 نفر ویولا، 21 نفر ویولنسل و 14 نفر کنترباس می‎نواختند. از هفت نفر از بهترین خواننده‎های زن و مرد استفاده شده بود. ارکستر را هیلِر رهبری می‎کرد. خانم‎های زیبا و جوانی در میان تماشاچیان بودند. در سه کنسرت اصلی آنها همه با پاپیون سفید و آبی رنگ بر بازو و گل‎های طبیعی یا بدلی در مو حضور داشتنتد. هر یک از خانم‎ها دسته‌گلی زیبا در دست نگاه داشته بود. ما مردها همه فراک و جلیقه سفید بر تن داشتیم. در شبِ اول همه با هم تا پاسی از شب نشستیم، و من عاقبت نزد یک فرانکونیائی پیر بر روی صندلی تاشو خوابیدم و صبح مانند چاقوی جیبی در هم خمیده شده بودم. و از آن هنوز در رنجم، ضمناً از آخرین تعطیلات به بعد نیز متوجه رماتیسم شدیدی در دست چپم شده‎ام. شب گذشته دوباره در بُن خوابیدم. یکشنبه اولین کنسرت بزرگ شروع گشت. «اسرائیل در مصر» از هِندل. ما با شوق غیرقابل تقلیدی در 50 گراد می‎خواندیم. گویرسنیش برای هر سه روز بلیط‎هایش تماماً به فروش رفته بود. بلیط برای هر کنسرت 2 تا 3 تالر قیمت داشت. به قضاوت همه اجرا یک کار کامل بود. صحنه‎هائی اجرا گشت که من هرگز فراموش نخواهم کرد. هنگامی که پادشاهِ تمام باس‎ها یعنی اشتاگِمَن و یولیوس اشتوکهاوزن آواز قهرمانانه دو نفره معروف خود را می‎خواندند، طوفانی از تشویقی بیسابقه درگرفت، براووئی هشت‎باره، فریاد جیغ ترومپت‎ها، فریادِ دوباره دوباره، تمام 300 خانم 300 دسته‌گل خود را به سمت خواننده‎ها پرتاب کردند، به واقع ابری از گل آنها را پوشانده بود. وقتی دو خواننده شروع به خواندن کردند این صحنه تکرار گردید.
در روز سوم عاقبت آخرین کنسرت با تعداد زیادی کارهای کوچکتر اجرا گشت. زیباترین لحظه آن اجرای سمفونی «باید بهار شود» از هیلِر بود: نوازندگان شوق بی‌سابقه‎ای داشتند، زیرا ما همگی هیلِر را بسیار ستایش می‎کردیم؛ پس از پایان هر قطعه فریاد شادمانی و تشویق بلند می‎گشت و بعد از آخرین بخش نیز همان صحنه‎های تشویق تکرار شد، اما پر اوج‌تر. تخت پادشاهیِ هیلِر با حلقه‎های گل پوشیده گشت، یکی از هنرمندان تاج برگ بو را بر سر او نشاند، ارکستر به نواختن پرداخت و پیرمرد صورتش را با دست گرفت و گریست. کاری که خانم‎ها را بینهایت منقلب ساخت.
همچنین می‎خواهم برایت از خانمی نام ببرم، خانم ساروَدی از پاریس، نوازنده پیانو. او را می‎توانی چنین تجسم کنی: شخصی کوچک و هنوز جوان، یک آتش کامل، نازیبا، جالب، با موهای فرفری سیاه.
شب گذشته در اثر بی‌پولی دوباره در نزد فرانکوئی پیری گذراندم، و در واقع بر روی زمین. چیزی که خیلی زیبا نبود. صبح دوباره به سمت بُن بازگشتم.
رفتنم به لایپزیگ حتمی‎ست. اختلاف یان‎ـ‎‌ریتشل خشمگینانه ادامه دارد. هر دو حزب همدیگر را با انتشارات مرگبار تهدید می‎کنند. دویسن هم احتمالاً به لایپزیگ خواهد رفت.
ما فورتنرها از بُن در جشن مدرسه یک تلگراف برای هیئت مدرسین فرستادیم و جواب دوستانه‎ای دریافت کردیم.
امروز یک تور سفری فورتنری به سمت کونیگزوینتر انجام می‎دهیم. ... کلاه‎های قرمز رنگ ما با نوار طلائی بسیار عالی دیده می‎شوند.
من دفعه بعد برای رودولفِ عزیز که برایم چنین نامه مهربانانه‎ای فرستاده خواهم نوشت. به عموها و خاله‎های عزیز گرم‎ترین سلام‎ها را برسان.
بُن، یکشنبه بعد از عید گلریزان.
فریتس.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر