اغواگر.


احتمالاً این امکان وجود دارد که بتوان بدون استثناء برنده لطف هر دختری گشت. اما این کار همیشه آسان نخواهد بود. نکته اصلی توانا بودن در انتخاب راه درست می‎باشد.
بقیه آقایان حلقه صمیمی دوستان کنجکاوانه در حال گوش دادن بودند.
سخنران ادامه می‎دهد: پانزدهم ماه ژوئن سال ..18 بود که من شبانگاه نزد عمه ماتیلده رسیدم و او به من اطلاع داد که روز قبل دخترش ملانی از بروکسل بازگشته است. ما هنوز یک ربع ساعت صحبت نکرده بودیم که ملانی با گام‎های مصمم و بدون آنکه از حضور من شگفتزده باشد با چهره کمی سرخ گشته داخل اتاق می‎شود. از نظر فیزیکی از زمانیکه دیگر ندیده بودمش فوق‌‎العاده رشد کرده بود. کمر و همچنین شانه‎هایش باریک مانده بودند اما تهیگاه و بخصوص فرم کرست توسط خطوط باشکوه بدنش جلب نظر می‎کرد. او با وقاری دست نیافتنی و لبخندی یخزده بر لب با دست نرم و کوچکش به من دست می‎دهد و بر روی عسلی باریکی می‎نشیند و مرا با نگاه‎هایش می‎سنجد، نگاه‎هائی که من خود را مانند گلوله‎های کالیبر کوچک سوراخ سوراخ شده احساس می‎کردم. من چشمم را پائین بردم و سخنانم را که تقریباً فقط برای عمه ماتیلده تعریف می‎کردم به بروکسل و شهرهای بزرگ کشاندم. عمه ماتیلده بعد از یک گفتگوی ده دقیقه‎ای مرا با دخترش تنها گذاشت.
ملانی برای شکستن سکوت سنگینی که بعد از رفتن عمه ماتیلده در بین ما برقرار شده بود می‎گوید: "آقای دکتر، آیا موافقید در باغ کمی قدم بزنیم؟". من با تعارف کردن بازویم او را به باغ کاملاً تاریک هدایت می‎کنم، در حالیکه بخاطر وحشت از تصادف با درخت یا سقوط در بوته‎های توت در هر سه قدم یک کبریت روشن می‎کردم، تا اینکه دختر عمه‎ام با حرکت لاابالانه‎ای جعبه کبریت را از دستم به زمین می‎اندازد و مرا پشت سر خود به آلاچیقی که در مسیر ما قرار داشت می‎کشد.
پس از آنکه ما با زحمت در تاریکی بر روی نیمکت پهنی نشستیم او دستم را در دستش می‎گیرد، خود را از بالاتنه بر روی من خم می‎کند، لبانش را طوریکه من نفس‎هایش را حس می‎کردم کاملاً نزدیک صورتم قرار می‎دهد و از من می‎پرسد که به چه می‎اندیشم. من پاسخ می‎دهم "به کتیبه‎های یونانی بر بناهای تاریخی در غرب آسیای صغیر". بعد او می‎گوید که صدایم یک آهنگ قوی و نفسانی مخصوصی دارد. من برایش توضیح می‎دهم که اگر هم زبان یونان باستان زبان اولیه نباشد اما یک زبان کاملاً فرهنگی بوده که بر روی زبان مدرن ما و به ویژه زبان‎هائی که ما صحبت می‎کنیم جدی‎ترین تأثیرها را بر جای گذارده است. به این ترتیب ما مدتی با هم صحبت کردیم، سپس من احساس سرما کردم و ملانی برای اینکه من سرما نخورم مرا به اتاق نشیمن همراهی می‎کند.
من روز بعد خودم را بیشتر از آنچه انتظار داشتم با او مشغول ساختم، و چون بدن کلاسیک طراحی شده‎اش برایم آرامش باقی نگذاشته بود تصمیم گرفتم او را برای خود تسخیر کنم.
سه روز بعد او را در نزد عمه ماتیلده ملاقات کردم. ساعت سه بعد از ظهر را نشان می‎داد و عمه خوابیده بود. من از قبل می‎دانستم که با زور یا خشونت فقط خشم را بیدار خواهم ساخت؛ بنابراین باید مراقب می‎بودم. ملانی لباسی به رنگ سبز روشن ابریشمی بر تن داشت که بالای شانه‎ها توسط دو بند نازک نگهداشته شده بود و چنان گشاد بود که پرواز می‎کرد و آدم در فصل‎های داغ راحت‎تر از آن لباسی نمی‎توانست بپوشد. او بر روی مبل دراز می‎کشد و از من دعوت می‎کند در سر دیگر مبل بنشینم. سپس دگمه بالائی را باز می‎کند تا، آنطور که خودش گفت، بتواند بهتر نفس بکشد. چنین به نظر می‎آمد که براستی بخاطر گرما در رنج است، در حالیکه گونه‎هایش سرخ بودند و به زحمت می‎توانست لحظه‎ای آرام و بی‌حرکت باشد.
من سعی کردم آنچه در توانائی آدمی‎ست انجام دهم. من گفتگو را به کلئوپاترا کشاندم، به بهار، به شادی و رقص، اما نتوانستم از دختر بجز یک لبخند ساکت و متفکرانه چیز دیگری بیرون بکشم. عاقبت حتی دمپائی‎ای را که تصادفاً از پایش افتاده بود برداشتم و آن را به سمت لب‎هایم بردم. در این حال او دست‎هایم را با پاهایش گرفت و بعد صورتم را. کاش می‎دانست که این کار چه شکنجه جهنمی‎ای را باعث می‎‌گردد و احساسات در من چه طوفانی به پا می‎کنند! اما او آنجا چنان با اعتماد دراز کشیده بود که انگار یک کودک تازه متولد گشته را در کنارش دارد. لب‎هایش باز می‎گشتند و دوباره بسته می‎شدند، زبان ظریف و سرخ رنگش از میان دندان‎های براقش قابل دیدن بود اما هیچ ردی از درک تاکتیک من در او دیده نمی‎شد. حالم بر روی محل باریکی که نشسته بودم مانند حال ناپلئون در جزیره سنت هِلِن شده بود؛ و هنگامیکه من زن با شکوه را پس از دو ساعت تلاشِ بیهوده ترک کردم از خودم ناامیدانه و دلشکسته پرسیدم که چگونه طبیعت می‎تواند چنین موجودی را بدون آنکه جرقه‎ای از احساس انسانی در او بدمد خلق کند.
روز بعد او مرا با این سؤال ناگهانی که آیا من قبلاً یک بار عاشق شده‎ام غافلگیر ساخت. من نقشه حمله خود را از پایه دوباره طراحی کردم و نمی‎دانستم که آیا با آری یا نه باید پاسخ بدهم. من تصمیم گرفته بودم که اصلاً او را نگاه نکنم تا با این روش غرورش را غلغلک دهم، او را تحقیر و با این کار خود را خواستنی‎تر کنم. عمه ماتیلده برای نوشیدن قهوه به مهمانی رفته بود. ما خنک‎ترین محل خانه را جستجو کردیم و در باغ به اتاقی کوچک و گرد با سقفی قوسی شکل رسیدیم که در آن فقط یک مبل مخملی قرمز رنگ قدیمی قرار داشت. من اینجا، منزوی از جهان، داستانم را برایش تعریف کردم. من هرگز در زندگیم شنونده‎ای دقیق نیافته بودم. هنگامیکه شروع به صحبت از فاجعه کردم و گفتم دختری که من از اعماق روح عاشقش بودم با یک تاجر به آمریکا گریخته است لرزش اندکی در اندامش می‎افتد. من انعکاس درد روح آن زمانم را در نگاهش دیدم. من امیدوار گشتم که در ارزیابی او اشتباه کرده‎ام، در این لحظه اتفاق غیرمنتظره‎ای رخ می‎دهد. او فوری از هیجان زانویش را محکم به لبه مبل فشار می‎دهد و به این خاطر قلاب نوار جورابش باز می‎شود و به زمین می‎افتد! من آن را برمی‎دارم و به او می‎دهم. یک سکوت طولانی برقرار می‎گردد و سپس او بدون آنکه در مقابل من خجالت بکشد لباسش را کمی بالا می‎کشد و نوار را زیر زانویش می‎بندد. او جوراب ابریشمی پوشیده بود. اگر من مشغول فکر کردن به عشق اولم نبودم، که می‎داند که این بی‌مکری او مرا به چه منظور با خود به همراه می‎برد. اما با این حال قادر نبودم احساساتم را کاملاً تحت کنترل داشته باشم. من خودم را رو به پائین به روی موهای مجعد سیاهش خم کردم و بر پیشانی سفیدش بوسه‎ای زدم. اما در این لحظه احساس کردم که او با انگشت کوچکش مرا به عقب می‎راند. در نگاهش چیزی شبیه به ترس و خجالت قرار داشت. یک فریاد بر لب‎هایش فشار می‎آورد که او آن را به زحمت فرو خورد. من سرم را با هر دو دست گرفتم و مانند دیوانه‎ای با عجله از خانه خارج گشتم.
برایم تا اندازه‎ای سخت است زمانی را که در آن این وقایع اتفاق افتادند با خونسردی توصیف کنم. این زمان با دردناک‎ترین جنگ‎های روحی که من متحمل گشتم به پایان رسید و من در ازاء تمام کتیبه‎های آتن هم دیگر مایل به تحمل کردن بار دوم آن نبودم. من پس از آنکه به اندازه کافی متقاعد گشتم که تمام دیپلماسی و هنر سپهسالاریم در نزد دختر از بین رفته است تصمیم گرفتم او را فراموش کنم و دیگر نزد عمه خوب و پیرم به مهمانی نروم. اما موفق نشدم، و حالا هدف سبکسرانه‎ای که باعث گشت این دختر بی‌عاطفه زیبا را لایق تلاش‎هایم بدانم لعنت می‎کردم. من برای منحرف کردن ذهنم کافه و میخانه‎های زیرزمینی را جستجو می‎کردم، جائی که اغلب تا بعد از نیمه‌شب در جمع هنرمندان جوان می‎نشستم، کسانیکه برایشان در این جهان چیزی مقدس نبود و هر یک ده تا بیست دوست دختر داشتند، و آدم می‎توانست از آنها در یک شب بیشتر از مردی که پنجاه سال ازدواج کرده است بیاموزد. پس از چند روز دوباره یاد دختر مانند زنجیری مرا به عمارت ییلاقی کشاند. ملانی از من در سالن استقبال کرد، یعنی، در واقع از من استقبال نکرد، او کنار پنجره نشسته بود و گلدوزی می‎کرد. حتی مرا قابل یک نگاه هم ندانست و نگاه‎هایش که از پنجره به بیرون پرتاب می‎گشتند چنان هیجانزده بودند، چنان عصبی و غیردوستانه که من برای منظره با شکوه بیرون تقریباً بیشتر از خودم متأسف گشتم. او از من خواهش کرد که دوباره برایش از کتیبه‎های یونان باستان نقل قول کنم. من در سرم مانند کسی که داخل کمدی را می‎جوید جستجو می‎کردم، اما دانشم مانند حبابی ترکیده بود. من آنقدر زیاد احساس شرمندگی کردم که کلاهم را برداشتم و به خانه برگشتم.
وقتی دوباره آنجا رفتم عمه ماتیلده هم در خانه بود. بعد از آخرین دیدارم یک شب هم نخوابیده بودم. من از ملانی تقاضا کردم با من به آلاچیق گل یاس در باغ بیاید، اما او گفت که هوا برای او تاریک است و می‎ترسد اگر با من بیاید سرش به تنه یک درخت بخورد. من پشیمان بودم. سه شبانه روز با این حس که انگار یک پتک آهنگری درون قلبم به کار مشغول است در خیابان‎ها می‎رفتم. من در برابر چشم‎هایم رنگ‎های سبز، آبی و سرخ می‎دیدم. انسان‎هائی که به من برمی‎خوردند نیمدایره‎ای به دورم می‎زدند و می‎گذشتند. کسیکه بطور غیرمنتظره مرا در زیر کلاه می‎دید وحشتزده با من تصادف می‎کرد، و لباس‎ها در بدنم طوری در نوسان بودند که انگار آنها را از فروشنده دوره‎گرد خریده باشم. من در عرض یک هفته یک کیلو و نیم وزن کم کردم.
روز یکشنبه یک بار دیگر خود را بیشتر مانند یک مرده تا آدم زنده‎ای به آنجا کشاندم و عمه ماتیلده را تنها ملاقات کردم. وقتی گفت که ملانی در شهر پیش یکی از دوستانش است من بی‌اختیار دسته یک صندلی را گرفتم. سپس برای زن سالخورده یک ساعت از حکایات کهنه تعریف کردم، کاری که من پیش از این با لذت انجام می‎دادم و حالا برایم مانند کار پارو زدن در یک کشتی جنگی شده بود. من پس از خداحافظی در راهرو کلید خانه را برمی‎دارم و در جیبم می‎گذارم، من نمی‎دانستم چرا این کار را می‎کنم. من از آن لحظه به بعد دیگر اصلاً از <چگونه و چرای> هیچکدام از اعمالم با خبر نبودم. من یک <خوابگرد> شده بودم. کمی قبل از نیمه‌شب در مقابل درِ ویلا بدون آنکه بدانم که چطور به آنجا رفته‎ام بیدار می‎گشتم. یک ساعت دیرتر دوباره بیدار می‎گشتم و خودم را در همان نقطه می‎یافتم. طوری بود که انگار یک نفر در پشتم ایستاده و بدون وقفه با قوزک پایش مرا هل می‎دهد. عاقبت یک شب در را باز کردم و در تاریکی با لمس کردن دیوار از پله‎ها پائین رفتم، قلبم می‎زد و من بدون فکر کردن به خطری که خودم را در معرضش قرار می‎دادم درِ اتاقش را به صدا آوردم.
من صدایش را شنیدم "چه کسی آنجاست؟"
در حالیکه زانوهایم می‎لرزیدند گفتم "من هستم!" اما دیگر پاسخی نیامد.
من التماس کردم، قسم خوردم که دستگیره در را دیگر ول نمی‎کنم، اما همه چیز خاموش ماند. به این ترتیب من پنج ساعت همانطور آنجا ایستادم تا اینکه بر روی پله‎ها آفتاب تابید. بعد من از طریق باغ دزدکی به خانه بازگشتم و تمام روز را با فکر کردن کسل‌کننده‎ای گذراندم. نیازهای جسمی، خوردن، آشامیدن، خوابیدن دیگر برایم وجود نداشتند.
این صحنه شب بعد هم تکرار می‎شود، فقط با این تفاوت که من در حین آن پنج ساعت می‎گریستم و مانند کودکی ناله می‎کردم.
این مانع از این نشده بود که من در شب سوم در برابر درِ اتاقش نباشم. برای من دو امکان وجود داشت: رسیدن به او یا مردن. چه کسی می‎تواند حیرتم را توصیف کند وقتی که با فشار دست من درِ اتاقش باز شد. این کاملاً تصادفی بود، زیرا لحظه‎ای از داخل شدن من به اتاق نگذشته بود که دختر راست می‎نشیند و با زمزمه اما با یک سختی تسلیم‎ناپذیر به من دستور می‎دهد اتاقش را ترک کنم؛ غرور دخترانه‎اش آخرین و مهم‎ترین سدی بود که باید هنوز مغلوب می‎گشت. من فقط متعجب بودم که چرا او از ته گلو برای درخواست کمک فریاد نمی‎کشد. او بطور آشکاری ترس و خشمش نسبت به من را بیان کرد. او مرا انسانی گستاخ نامید، یک تبه‎کار، یک افسار گسیخته بی‌شرم. اما بیهوده بود، او شجاعت یک مرد از جان گذشته را علیه خود داشت. من لازم ندارم هیچ چیز دیگری بگویم. هرچند او زن فوق‎العاده‎ای بود اما قدرت بدنی‎اش در برابر قدرت بدنی من رشد نکرده بود. من پیروز بودم.
بنابراین، دوستان عزیزم، من به شما می‎گویم: این امکان وجود دارد که بتوان برنده لطف هر دختری گشت. اما این کار همیشه آسان نخواهد بود. نکته اصلی توانا بودن به انتخاب راه درست می‎باشد.
یکی از حضار می‎پرسد: "آیا شما این راه را دوباره مورد آزمایش قرار دادید؟"
نه. من آن یک بار را هم بخاطر شهوت انجام ندادم، بلکه بخاطر علاقه روانی. و از آنجائیکه من مردی اصولیم، بنابراین دیرتر موفق به جلب محبتش گشتم و دلایل عقلانی و سخنان چاپلوسانۀ من مجبورش ساخت که همسرم گردد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر