جناب سروان از کوپنیک.(11)

اشلتو در حال غذا خوردن: زنِ تهوع‎آور. این چیزها برام کاملاً شرم‎آوره. می‎دونید دکتر ... من از ابتذال خوشم نمیاد. این کارها برای من ساخته نشده، و ازدواج کردن هم همینطور. همه دخترهای مهربون بی‌پول هستند.
یِلینِک می‎خندد: اما بین چنین زنی و همسرِ آدم فرق خیلی زیادی هست، مگه نه؟
اشلتو: البته. آدم وقتی خوب نگاه کنه می‎بینه که برلین خیلی بزرگه؛ اما مخصوصاً در چنین شهر بزرگی آدم بدبختانه اغلب مجرده.
یِلینِک: اما در هر سالنی به روی شما بازه، مگه به اندازه کافی به مجالس مهمانی نمی‎رید؟
اشلتو: چرا، در واقع به مهمانی‎های رسمی می‌رم. رقص در پادگان و از این قبیل مجالس. می‎دونید ... من انسان سخت‎گیری هستم. من هر چیزِ کوچک مسخره‎ای رو جدی می‎گیرم.
یِلینِک در حال سیگار کشیدن و بی‎علاقه: خوب کاریش نمی‎شه کرد. ما آلمانی‎ها همیشه برای خودمون کارها رو مشکل می‎کنیم، مگه نه؟
اشلتو: درسته. فکر کنم مقصر آموزش و پرورش باشه. من در دوران دانشجوئی در دانشکده افسری خیلی فکر کردم. اما چه فایده داره، آدم وظایفی داره، درسته؟ این از همه چیز مهمتره، با انجام وظیفه‎ست که مردم دوباره انسان می‎شن، درسته؟ و دوباره سرحال می‎آید. نمی‎دونید چه حالی می‎ده وقتی که آدم صبح‎ها سوار بر اسب می‎شه و به میدان تیر می‌ره و بعد می‎بینه که چند فرمانده و یک گروهان خودشونو کاملاً دقیق مانند یک ساعت تنظیم می‎کنن! و اصلاً تمام وظایف در پادگان خوشاینده، جائی که آدم تک تک افراد رو مثل جیب لباسش می‎شناسه.
یِلینِک: بله، البته که شغل مهم‎تره. وقتی زن حامله‎ای یا یکی با غده‎‎ای بیست پوندی در شکم پیش ما میاد و یا یک سزارین تر و تمیز انجام می‎شه، بله، بعد آدم انسان دیگه‎ای می‎شه، در این وقت آدم مثل درخت کریسمس می‎درخشه.
اشلتو: نه، این کار من نیست. من می‎تونم بجاش ده ساعت مچ‎اندازی کنم. یِلینِک می‎خندد. بله، انجام وظیفه ... وای اگه من این کار را نداشتم.
یِلینِک بی‌حوصله: سیگار می‎کشید؟
اشلتو: ممنون، با کمال میل. او سیگاری برمی‎دارد. آن دو دیگر حرفی برای گفتن به همدیگر نداشتند و در سکوت مشغول کشیدن سیگار می‎شوند.
زنِ جلف در این بین از کنار فوگت و کالنبرگ می‎گذرد. آن دو او را با چشم تعقیب می‎کنند، به یکدیگر نگاهی می‎اندازند، لحظه‎ای تردید می‎کنند، بعد کاله زن را صدا می‎زند.
کاله: شما، دوشیزه، کمی نزدیک‎تر بیاین. می‎دونید؟ من همیشه می‎گم: ساعات اول صبح، شروع تمام گناه‎هاست.
زنِ جلف بالای شانه او می‎ایستد و دندان‎هایش را نشان می‎دهد: منظورت اینه که علافی طلا در دهن داره، آره؟
کاله با لذت بردن از صحبت با زن: زن درستیه! من اینو از همون اول می‎دونستم که خودِ خودشه! بمون اینجا، می‎خوای دوباره کجا بری کوچولو؟
زنِ جلف: کجا؟ مستراح.
کاله: باید همین حالا باشه؟
زنِ جلف: نه، اصلاً عجله‎ای نیست. برای من همیشه این ترانه زیبا صدق می‎کنه:
"اگر نه برای بدن خود، اما فقط برای سرگرمی!" و به سمت میز آنها می‎رود.
فوگت عینکش را به چشم می‎زند.
زن جلف: هی، پیری جون، چیو نگاه می‎کنی. ازم خوشت اومده؟
فوگت لبخند می‎زند و مؤدبانه کنیاک نیم‎خورده‎اش را به سمت او هل می‎دهد.
زنِ جلف می‎نشیند: ممنون. به سلامتی!
کاله: پسر، فتح اول رو کردی، تا وقتی که هنوز گرمه محکم بغلش کن. من وقتی دیدمت فوری فهمیدم: "این آس کوچولو با پول کم هم حال می‎ده!"
زنِ جلف: کوچولو، زبونتو بِبُر، مثل اینکه یه کم خُلی، آره؟ کمتر از پنج مارک برای هر نفر اصلاً نمی‌صرفه، من اینو همیشه اول می‎گم تا بعداً اختلافی پیش نیاد.
ــ ناتمام ــ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر