تیل، نگهبان راه‌آهن. (1)

ظاهراً مردم در مقابل زن و شوهر که حالا با هم به کلیسا می‎آمدند حرفی برای اعتراض نداشتند. چنین بنظر می‎آمد که زنِ جدید که قبلاً گاوداری می‎کرد برای مرد نگهبان خلق شده است. به زحمت نیم سر کوتاه‎تر از مرد بود و پُریِ اندامش بر اندام او برتری داشت. چهره‎اش هم مانند چهره مرد زمخت و فقط برعکس صورت روح‎دار او بی‌‎روح بود.
اگر تیل این آرزو را داشت که در همسر دومش یک کارگر فناناپذیر، یک زن خانه‎دارِ نمونه ببیند، به این ترتیب این آرزو با کمال تعجب به وقوع پیوسته بود. با این وجود بدون آنکه او بداند سه چیز را با ازدواج با همسرش قبول کرده بود: طبعی سخت قدرت‌طلب، فتنه‎جو و حرارتی وحشی. پس از گذشت شش ماه برای مردمِ محل مشخص بود که چه کس در خانۀ کوچک مرد نگهبان فرمان‎رواست. آنها برای مرد نگهبان متأسف بودند.
مردان متأهل با عصبانیت ابراز می‎کردند که باید برای "آدم" یک خوش‌شانسی باشد که این زن چنین گوسفندی مانند تیل را به عنوان شوهر به دست آورده است؛ شوهرانی پیدا می‎شوند که بدن چنین زنانی را کبود می‎سازند. آنها معتقد بودند که یک چنین "حیوانی" باید اهلی شود، و اگر راه دیگری برای این کار باقی نماند بعد با کتک باید این کار انجام گیرد. باید طوری کتک بخورد که اثر کند.
اما تیل با داشتن این ارتش نیروند مردی نبود که زنش را کتک بزند. چنین به نظر می‎آمد که تعصب مردم به این خاطر برایش مهم نیست. موعظه‎های پایان‎ناپذیر زنش را بدون جواب دادن تحمل می‎کرد، و وقتی هم یکبار در مقابل جیغ و اوقات تلخی کردن همسرش می‎ایستاد؛ بطور عجیبی آرام، آهسته و سرد صحبت می‎کرد. چنین به نظر می‎آمد که جهانِ خارج برایش زیاد جالب نیست: انگار او چیزی در درونِ خود حمل می‎کرد که توسط آن تمام بدی‎هائی که زن به او روا می‎داشت را با خوبی‎های بیش از حدش جبران می‎ساخت.
اما با وجود نرمش ویران‎ناپذیرش او هم لحظاتی داشت که در آن اجازه شوخی به کسی نمی‎داد. و این بخاطر چیزهائی بود که مربوط به توبیاس می‎گشتند. بعد وجودِ خوبِ کودکانه و انعطاف‎پذیرش رنگی از محکمی می‎گرفت، طوریکه روح سرکش لِنِه هم جرئت مخالفت با او را نمی‎کرد.
با گذشت زمان اما لحظاتی از این دست که او این قسمت از وجودش را نمایان می‎ساخت کمتر و کمتر می‎گشت تا اینکه عاقبت آن را از دست داد. مقاومت اندک و پُر رنجی هم که او در طول اولین سال در مقابل قدرت‌طلبی لِنِه به خرج می‎داد در سال دوم ازدواجشان از بین رفت. او دیگر بدون جلب رضایت زن وقتی بینشان نزاعی رخ می‎داد با بی‎تفاوتی قبلی سر کار نمی‎رفت. او در پایان اغلب متواضعانه از زنش خواهش می‎کرد که دوباره خوب باشد. ــ محل خدمت متروک و پَرتَش در میان جنگل کاج دیگر مانند همیشه محل اقامت مورد علاقه‎اش نبود. افکار آرام و بی‌ریا به زن مُرده‎اش با فکر کردن به زن زنده مغشوش می‎گشت. دیگر مانند روزهای اول که با میل مسیر خانه را در پیش می‎گرفت و اغلب تا تعویض پست با عجله‎ای پر شور ساعت‎ها و دقایق را می‎شمرد نبود.
ــ ناتمام ــ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر