یوهانا .


<یوهانا> از هاینریش لاوبه را در خرداد سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

هوا چنان لطیف و وسوسه کننده بود که ما برای رفتن به خانه مایل به تصمیم گرفتن نبودیم. ستاره‎ها مانند چشمان عاشق یک جهانِ دور می‎درخشیدند؛ بادهای شبانه مانند مخمل در هوا نرم بازی می‎کردند، سکوتی انبوه و اغواگر مانند یک کت ابریشمی بر روی زمین قرار داشت.
یوهانا که تا شب جدی بود در کافه سرحال می‎آید، حالا او یک ترانه کوچک مجارستانی رو به هوا می‎خواند:
 
هوا کوچولو آیا تو از بامداد می‎آئی،
از آنجائی که سروهای بلند ایستاده‎اند،
آیا تو خانه کوچک سفید مرا و
اربابِ تاریکم را در آنجا دیدی؟
 
چشم‎های سیاهی دارد او مانند زغال،
و ریشش انبوه است و دراز،
مانند درخت کنار آب بازیکنان
بدنش قوی است و باریک اندام.
 
و اسبش بسیار زیرک است،
چنان متحرک به سان باد،
خود را آماده ساز هوای کوچکم، شناور باش،
بسوی خانه بشتاب، سریع پرواز کن!
 
یوهانا، آیا مگر شما از آسیا هستید؟
من از آسمانم، و یک کودک رانده شده‎ام. آه، که من نمی‎توانم صحبت کنم، به هیچکس نتوانسته‎ام آن را بگویم، و اما اگر می‎توانستم آن را یک بار تعریف کنم باید مرا بسیار سبک می‎ساخت ــ و من می‎خواهم این کار را بکنم، من می‎خواهم همینجا بر روی باستیونِ ساکت این کار را بکنم. بنشینیم.
یوهانا تعریف می‎کند.
او از مرز مجارستان‎ـ‎لهستان به اینجا آمده بود. سال‎ها قبل در آنجا یک چوپان جوان زندگی می‎کرد که از گله‎های گاو اربابش در مراتع وسیع بی‎پایان مراقبت می‎کرد. او شب‎ها همراه با حیوانات در مراتع می‎خوابید، و تا زمانیکه هنوز یک ساقه سبز دیده می‎گشت هیچ انسانی را نمی‎دید، بجز مشاور را که گاهی اوقات برای انتخاب چند گاو با اسب می‎آمد و او را هم با شلاق می‎زد. در زمستان اما ورونیکای زیبا را در روستا می‎دید، یک دختر پانزده ساله با دو چشم پُر از موسیقی. ورونیکا مورد علاقه او بود، و او ورونیکا را گاهی شب‎ها در پشت اصطبل گاوها ملاقات می‎کرد.
یک زمستان بسیار خوشحال کننده بود، با وجود آنکه چوپان جوان بیشتر از همیشه شلاق خورده بود ــ آنها در یک شب روشن دوباره در کنار اصطبل ایستاده بودند و در سکوت از سعادتشان لذت می‎بردند؛ در این وقت یک چکاوک در کنار آنها به هوا پَر می‎کشد.
چوپان شکایت می‎کند، آه مریم مقدس، می‎شنوی ورونیکا، چکاوک آنجاست، حالا باید به مراتع بروم و تابستان طولانی‎ست!
آنها به خود قوت قلب می‎دهند و صبح به نزد ارباب می‎روند و از او خواهش می‎کنند به آنها اجازه ازدواج بدهد. ارباب یک اربابِ جوان و زیبا بود، و می‎خندد، و دستور می‎دهد کشیش را بیاورند. هنگامیکه کشیش آنها را به ازدواج هم درمی‎آورد مشاور وارد می‎شود و می‎گوید: ارباب مهربان، امروز صبح چکاوک آواز خواند، گاوها باید به مراتع بروند. چوپان باید می‎رفت و حتی وقت پیدا نکرد که ورونیکا را ببوسد.
ارباب می‎گوید باید به همسرش خوش بگذرد، او می‎تواند در قصر زندگی کند.
تابستان بسیار طولانی بود، و از آنجا که ورونیکا بسیار زیبا بود، بنابراین چوپان دلیل زیادی برای گریستن داشت؛ زیرا او در بهار می‎دانست که زمستان این سال زمستان بدی خواهد گشت، ارباب جوان بسیار زیبا بود و خیلی سریع خندیده بود. اما آدم چطور می‎تواند تمام وقت سال را گریه کند!
او زمستان بعد را هم گریست، و نتوانست حتی خوشحال شود وقتی شنید که ورونیکا در قصر یک دختر بدنیا آورده است، و در واقع یک دختر زیبا.
دختر بزرگ می‎شود، اما ورونیکا و چوپان می‎میرند؛ زیرا که زیبائی برای همیشه باقی‌نمی‎ماند و عنایت مانند باد بر روی مزارع متغیر است.
اما یوهانای کوچک در قصر نگاه داشته می‎شود، زیرا که او بیش از حد زیبا بود و ارباب از او خوشش می‎آمد، کشیش خانه به او و پسر ارباب درس می‎داد، و او چیزهای گوناگونی می‎آموخت، همچنین یک محبت بزرگ برای اشتفان، وارث جوان. اشتفان هم به محبت او پاسخ می‎داد، و هر دو می‎توانستند بسیار خوشبخت باشند، اگر خانم مهربان، مادر اشتفان، مهربانتر دیده می‎گشت. اما او یک خانم مغرور بود که یوهانا را دوست نداشت و اغلب بر گونه‎های قرمزش می‎زد.
یک روز ارباب را، پدر اشتفان را از جنگل، جائیکه او را افتاده بر روی زمین یافته بودند می‎آورند؛ اسب نر قرمز زیبا غمگین در کنار گاری کوچک حرکت می‎کرد. ارباب سالخورده در واقع کشته شده بود، و مادر اشتفان چون او تازه پانزده ساله شده بود خودش کنترل املاک را به عهده می‎گیرد.
او در روز خاکسپاری شانه یوهانا را می‎گیرد و می‎گوید باید از آنجا برود و اگر نمی‎خواهد شلاق را احساس کند بنابراین نباید دیگر هرگز خود را در قصر نشان دهد.
یوهانا گریه‌کنان از قصر خارج می‎شود و به مزرعه می‎رود؛ شب اشتفان بدنبالش می‎رود، برایش کلبه‎ای می‎سازد و غذا و آب می‎آورد. یوهانا دوباره می‎خندید، و به این نحو چندین ماه کاملاً عالی می‎گذرد.
باد می‎وزید، شب‎ها سرد می‎شوند، بر بالای کوه‎های آبی در افق مرغان وحشی در آسمان به پرواز می‎آیند، چمن‎ها خشک می‎شوند، اشتفان دیگر نمی‎آمد، یوهانا دیگر آب در چشم نداشت، و در مسیر خورشید به راه می‎افتد، دور، دور از خانه‎ای که او را تا عمیق‎ترین نقطه روح به درد می‎آورد. جوراب و کفشی که از خانه اعیانی با خود به مزرعه آورده بود پاره شده و پاهای لختش بر زمین سخت خونین گشته بودند، سرمای یخزده بر شب می‎افتد، یوهانا منجمد و از گرسنگی ضعیف گشته اما بدون فکر به یخبندان و گرسنگی در روشنائی ماه به دریاچه بزرگی می‎رسد. او مستقیم به سمت دریاچه می‎رود، و اگر یک صدا او را نمی‎خواند بدون آنکه خود بداند و بخواهد به درون دریاچه می‎رفت. کسی که او را صدا کرد یک سوارکار بود که کاملاً نزدیک او توقف می‎کند، مهتاب درخشان می‎تابید و خود را هزار برابر از سطح وسیع آب انعکاس می‎داد، دست سوارکار بر روی موی دختر قرار می‎گیرد و سر او را به سمت پرتو ماه خم می‎سازد. سپس کودکِ سرد را کنار شکم نرم اسب قرار می‎دهد و می‎گوید: خودت را گرم کن، اما ساکت باش؛ گرگ در این نزدیکی‎ست.
یوهانا می‎ایستد و سکوت می‎کند، بخار بدن اسب حالش را خوب می‎سازد ــ پس از مدتی صدای عجیبی از دور به گوش می‎رسد، صدائی شبیه به پارس خشن سگ. سوارکار ماشه تفنگ درازش را می‎کشد، اسب می‎لرزید و آه می‎کشید، یک سایه سیاه در فاصله بیست قدمی خود را نشان می‎دهد. او یک گرگ بود.
تفنگ به صدا می‎آید، سایه ناپدید می‎شود، اما صدای زوزه بلندی در دوردست قابل شنیدن می‎شود، اسب مرتب وحشتزده‎تر می‎گشت و شدیدتر آه می‎کشید.
سوارکار با عجله داد می‎زند بپر بالا دختر، یک گروه گرگ می‎آید ــ سلیم، سریع‎تر!
او با این کلمات دختر را بلند کرده و روی زین می‎نشاند و اسب نفس نفس‌زنان در کنار دریاچه با وحشت زیاد می‎تاخت و زوزه گرگ‎ها آنها را از پشت تعقیب می‎کرد. به این نحو نیم‎ساعت می‎گذرد، در این هنگام گام‎های اسب نامنظم می‎گردند. کمرش به لرزش افتاده بود، زوزه گرگ‎ها نزدیکتر می‎گشت ــ سوارکار می‎گوید سلیم یک مزرعه دیگر هم تحمل کن وگرنه همه ما کشته می‎شویم، و مهمیز را به شکم حیوان می‎فشرد. اسب فاصله کوتاهی را به پرواز می‎آید و سپس درهم می‎شکند. سوارکار به زحمت خود و دختر را از زمین بلند می‎کند، دستش را می‎گیرد و با سرعت  می‎دود. اما هنوز هزار متر دور نشده بودند که زانوهای یوهانا خم می‎شوند و ناتوان بر روی زمین می‎افتد. زوزه گرگ‎ها مرتب نزدیکتر می‎گشت. سوارکار از نفس افتاده یک شیپور به کنار دهانش می‎گذارد و صداهای تیزی از آن خارج می‎سازد، سپس دختر را روی بازوانش حمل می‎کند و به فرار ادامه می‎دهد ــ یک سایه گسترده ظاهر می‎شود، این ملک زراعی او بود، اما گرگ‎ها کاملاً به او نزدیک بودند ــ در این لحظات خطرناک صدای سم اسب‎های یک دسته سوارکار به سمت آن دو بلند می‎شود. صدای کمک‎خواهی شیپور ارباب شنیده شده بود، خدمتکارانش با چماق بر اسب‎های بدون زین جهیده و به سمت آنها می‎تاختند. تعداد زیاد آنها جانوران گرسنه را می‎راند.
نجات دهنده یوهانا یک اشرافزاده بلندقامت چهل ساله بود که مزارع و کشاورزان زیادی به او تعلق داشتند. او یوهانا را در نزد خود نگاه می‎دارد، به او غذا و یک تخت نرم می‎دهد و صبح روز بعد جوراب و کفش زیبائی به او می‎پوشاند.
در بهار سال بعد او را همراه خود به براتیسلاوا می‎برد، و دختر از آنجا می‎گریزد و در یک شب گرم به وین می‎رسد. در خیابان زینگر یک از همسایگان اشرافزاده او را می‎بیند، او شخص خوبی بود، به او قول می‎دهد که نه تنها به اشرافزاده چیزی نگوید بلکه حتی او را به اشتباه هم خواهد انداخت، مرد خوشخوی مجارستانی برایش یک تسلی بود و از کمک کردن به او هیچ مضایقه نکرد.
سلامتی، جوانی و بهار در یوهانا بیدار گشته بودند، و وین هم در این کار سهیم بود. این شهر یک جریان فراموشی واقعی‎ست، وقتی آدم به درونش برود و با مهارت در آن غوطه‎ور گرد بنابراین چیزهای خوب و چیزهای بد را فراموش می‎کند.
همه‌چیز مانند یک رؤیای دور در پشت یوهانا قرار داشت، گوشت و خون زندگی شیرین و آسوده روزانه را به او اعطا کرده بودند، او می‎دید که دیگر هیچکس چیزی از او نمی‎خواهد، او به هویتلدورف می‎رود، به هیتسینگ، او به کافه می‎رود و به تئاتر، او در خیابان‎های گرابن و کوهل‎مارکت گردش می‎کند، او هوا را گرم می‎یابد و بستنی را عالی، او زندگی می‎کرد، وینی شده بود.
او هیچ‌کجا بجز آنجا موفق به این کار نمی‎گشت.
وقتی یوهانا به این قسمت از داستانش می‎رسد رایحه سفیدی مانند یک شلیک در آسمان به پرواز می‎آید ــ این بامداد بود، صدای چهچهه یک چکاوک از مزرعه‎ای آهسته بلند می‎شود و تا باستیون نفوذ می‎کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر