راهب.


<راهب> از یوزف کاستاین را در آبان سال ۱۳۹۶ ترجمه کرده بودم.

در محلی که جادۀ به سمت حلب با پیچ تیزی به سمت جنوبِ غربی می‎رود روستای قطمه قرار دارد. آدم از روی قله‌های فراوان کوه و دره‎های پهن لغزان به روستای کاخینی می‎رسد که بر روی مراتع خشک آن راهب از بُزها نگهداری می‎کرد. این نام به این خاطر به او داده شده بود زیرا که چوبدستی چوپانی‎اش را مانند عصای یک کشیش اهل حلب ساخته بود. نام واقعی او را هیچکس نمی‎دانست، حتی خود او هم آن را نمی‎دانست. مردم همچنین نام زن مُرده‎ای که راهب را روزی کنارش در جاده خلوت شمال یافته بودند نمی‎دانستند. احمد فرج، ثروتمندترین مرد در کاخینی نگهداری او را قبول می‎کند، و بلافاصله وقتی او راه رفتن می‎آموزد و می‎تواند چوبدستی و کیف حمل کند گله را به او می‎سپرد.
راهب نیرومند و با قامتی زیبا رشد می‎کند. وقتی او با تکیه دادن بر چوبدستی‎اش با سری بالا نگاه داشته بر قلۀ کم قوس کوه مسلط می‎گشت و مدتی طولانی و یکنواخت با حیواناتش صحبت می‎کرد مانند یک قطعه طبیعت جاندار در این جنوبِ جهان دیده می‎گشت. شب‎ها گاهی نسیم کوهستانی صدای عذاب‎آور و یکنواخت آوازهایش را با خود تا کاخینی حمل می‎کرد، و زن‎ها از پشت دیوارهای گِلی به آوازهایش گوش می‎کردند. راهب پیش گله‎اش باقی‌می‎ماند و به روستا نمی‎رفت، یک بادیه‎نشینِ تیر خورده و زخمی شده در هنگام سرقتِ شبانه که در نزد احمد فرج مانده بود گاهی اوقات آنچه را که او نیاز داشت برایش می‎آورد.
وقتی او روزی حیواناتش را به چمنزار جدیدی در نزدیکی شکاف‎های شیبدار کوه هدایت می‎کرد فریاد یک زن را می‎شنود، یک فریاد بلند از ترس، عصبانیت و کراهت. با عجله سنگ لبه تیزی از روی زمین برمی‎دارد و بر بالای گردنه می‎جهد و به پائین نگاه می‎کند.
یک دختر، با دامن بالا زده برای عبور از نهر، در آب ایستاده بود. در کنار ساحل، یک مرد جذامی ایستاده بود، ژنده، کثیف، بد شکل توسط زخم‎ها و جوش‌ها، سر طاس و تهوع‎آور، و با دستی حریص و آماده به چنگ گرفتن مانع بیرون آمدن دختر می‎گشت. از گوشه‎های دهان بی‎دندان مرد جذامی بزاق جاری بود.
راهب فلاخن را با سرعت می‌چرخاند، جذامی می‎خواست قبل از سقوط کردن دست را به سمت شقیقه بلند کند، اما فرصت نمی‎کند و سرش به آب کوبیده می‎شود. دوباره دختر بلند فریاد می‎کشد، این بار از وحشتی که کمک می‎خواست و از وحشتی که لمس کردن جذامی مو را بر تنش سیخ ساخته بود. راهب این فریاد را تفسیر می‎کند و سرش را برنمی‎گرداند. سُم‎ها بر روی سربالائیِ سنگی صدای خفیفی می‎دادند. سپس گله خود را بر روی چمن زرد کمرنگ پخش می‎سازد.
راهب به چوبدستی‎اش تکیه می‎دهد و به مرز میان کوه و آسمان نگاه می‎کند. او دیروز از آنجا در شب آواز خوانده بود. نور از آنجا آمده بود. راهب حالا این کوه را دوست داشت. هیچکس نمی‎دانست که آسمان چه زیبا می‎تواند باشد. فقط او می‎دانست. هیچکس نمی‎دانست که چگونه زمین قادر به آواز خواندن و صحبت کردن است. فقط او می‎دانست. "من به آنچه شماها معتقدید ایمان ندارم، و شماها به آنچه من معتقدم ایمان ندارید. شماها اعتقاد خود را دارید و من ایمان خود را."
او خود را به کوه نزدیکتر می‎سازد. گله با میل بدنبالش می‎رود. او لبخند می‎زند: "اینجا بمونید، اینجا خوبه!" و برای آرام ساختن شاخور، سگ سیاه لاغر، که یک سر و صدای غریبه را شنیده بود و با خشم دندان‎هایش را نشان می‎داد، چوبدستی را بر روی سر او می‎گذارد و می‎گوید: "چه کسی جرأت می‌کنه به تو آسیب برسونه؟"
سپس یک گام سبک و محتاطانه پشت سر او برمی‎دارد. بُزها سرها را بلند می‎کنند. یک بُز نر سفید شاخ‎هایش را جلو می‎آورد و قصد حمله داشت. پرتاب شدن یک سنگ او را می‎ترساند. و بعد گام‌ها توقف می‎کنند. راهب سرش را برنمی‎گرداند. بُزها دوباره در چمن رنگپریده حریصانه می‎چرند. فقط تمام اعضای بدن سگ هنوز می‎لرزید. سپس صدای گام برداشتن دوباره بلند می‎شود و خود را گم می‎سازد.
خورشید بر پشت شیبدار کوه می‎تابید. رنگ آبی آسمان در رنگ‎های در حال پرواز متمایل به سبز و زرد و قرمز می‎شود و سپس با آمیزش در رنگ خاکستری کمرنگ می‎گردد و سریع خود را به تاریکی آغشته به شب تبدیل می‎سازد.
از دیواره کوه به سمت شمال قطعه سنگِ عظیمی به جلو آمده بود که توسط یک اتصال نازکِ باور نکردنی به دیواره آویزان بود و با وجود این سقوط نمی‎کرد. این در آن منطقه یک معجزه شمرده می‎گشت. اما راهب وحشتی از آن نداشت. او محل زندگی‎اش را در زیر آن انتخاب کرده بود، یک چادر تاریک، توسط تیرک نوک تیزی محکم در زمین نگاه داشته شده و پُر از وصله‎های سیاه رنگ. یک مرد محصور در تاریکی کنار چادر ایستاده بود. راهب در حال نزدیک شدن او را می‎شناسد و توقف می‎کند. گله در اطراف او فشار می‎آورد. بادیه‎نشین دست تکان می‎داد و فریاد می‎زد، اما چون راهب در فاصله دور توقف می‎کند و جلوتر نمی‌آید بنابراین او لنگان و کج‎خُلق به سمت دره می‎رود. سنگریزه‎ها در زیر پاهایش آهنگ بلند و هیجانزده‎ای داشتند. آهنگی مانند کلمات خشن غیرمحترمانه.
راهب از گله‎اش پرستاری می‎کرد. آنها مخلوقاتش بودند و او با آنها صمیمی بود، از زندگی پیش پاافتاده روزمره تا شور و شوقی تکاندهنده. خورشید زیبا بود. خورشید یک فرفره آتشین بود که با اراده الله از زندگی خلق گشته و برای زندگی به جهان فرستاده شده بود. زمین زیبا بود، به اراده او شکل یافته و چین انداخته شده بود، و آن را مانند فرش مساجد با چمن پوشانده و درختان در آن مانند چراغ‎‌برق خیابان‎ها رو به سمت آسمان دارند. راه رفتن زیبا بود. بدن، کشیده، قهوه‎ای آفتاب‎سوخته و متشکل از بهترین حرکت‎ها. اما گاهی راه رفتن دردآور بود.
و یک روز تمام این چیزها، خورشید چرخنده و چمن پوشاننده و درختان درخشان توسط یک دست بزرگ نورانی برداشته می‎شوند، و در حالیکه تمام بریدگی‎های اطراف جهان فرو می‎ریزند، دور و دورتر می‎شوند و به سمت بالا به بهشت، جائیکه سعادت و لذت ابدی‎ست هدایت می‎گردند. کسی که مرتکب گناهی نگشته باشد به بهشت می‎رود. کسی که با مردم زندگی نمی‎کند مرتکب گناه نمی‎گردد ...
شب باد سردی در مسیرهای چادر می‎وزاند. ستاره‎ها خود را به تصاویر ناشنیده‎ای مبدل می‎ساختند. سگ با خشم و ترس در مقابل زوزه شغال‎ها می‎نالید. راهب مانند یک حیوان وحشی نیمه‌بیدار در آمادگی دائمی می‎خوابید. یک بار او کنار نهر در گردنه ایستاده بود و با دست‎های بلند کرده مانع خارج گشتن یک دختر شده بود که با دامنی بالازده از میان نهر می‎گذشت. در کنار گردنه یک مرد ایستاده بود و فلاخن را به سمت او می‌چرخاند.
رفتارش در صبح نسبت به حیواناتش دوستانه نبود. او آنها را تنبل و مکار می‎نامد. او به حرصی که آنها با آن خود را بر روی هر نوکِ چمنی می‎انداختند و بعد از آنجا تکان نمی‎خوردند لعنت می‎کرد. او آنها را تهدید می‎کرد. از آنها خواهش می‎کرد که شرور و ناسپاس نباشند. صدای بلندش از میان خنکی روشن صبح می‎گذشت. تمام قلوه‎سنگ‎های تیزی را که پیدا می‎کرد درون کیسه چرمی قرار می‎داد. او سگ را برای داشتن یک محافظ نزدیک خود می‎خواند. او حالا به شکل چوبدستی لعنت می‎فرستد. چوبدستی بسیار نامناسب بود. آدم نه می‎توانست با آن ضربه بزند و نه از خود دفاع کند. اگر او فقط یک تفنگ می‎داشت! در حلب، در بازار آهنگر‎ها مردی بود که پنهانی تفنگ می‌فروخت. ده سال از خدمت کردنش می‎گذشت. اگر او حالا می‎رفت و عاقبت از احمد فرج تقاضای تمام دستمزد این مدت را می‎کرد احتمالاً می‎توانست پولش برای خرید یک تفنگ کفایت کند. بعد وقتی او پشت صخره آویزانِ بالای سرش دراز می‎کشید، دیگر مهم نبود چند نفر بیایند، هر تعدادی هم که بیایند او همه آنها را از طریق لوله باریک تفنگ همانطور که باد برگ‎های اوکالیپتوس را جاروب می‎کند نابود خواهد ساخت.
به این نحو او در برابر تهدید چیزی غیرقابل درک از خود دفاع می‎کرد.
او به سگش می‎گفت: "شاخور، من را ترک نکن. مراقب باش. کسی با نیت دشمنی خواهد آمد، ما باید مبارزه کنیم."
سگ می‎نالید و دندان‎هایش را نشان می‎داد.
تمام روز را با هیحان و راست ایستاده انتظار می‎کشید. گهگاهی قلوه‌سنگی را به گردنه پرتاب می‎کرد. هیچ‌چیز پاسخ نمی‎داد. دوباره شب می‎شد. هیچ دشمنی نمی‌آمد. اما او برای خوابیدن دراز نمی‎کشید. او خود را در پشت صخره خم می‎ساخت و به بازیِ رفتن شبِ بلند و شگفت‎انگیز بالای سرش نگاه می‎کرد. یک بار از فاصله دور، از سمت هموار غرب صدای یک گلوله به گوش می‎رسد. یک نور سریع بر روی دیوارهای کوه قطمه به بالا بلند می‎شود. در ویرانه‎های کاروانسرای قدیمی در آنسوی گردنه شغال‎ها زوزه می‎کشیدند.
راهب دندان‎هایش را به هم می‎فشرد. یک سرکشی بزرگ برای تسلیم نساختن خود در او بیدار می‎شود. اما ندیدن دشمن او را با وحشتی خرافاتی می‎ترساند. افکارش مانند پرندگان تابستانی به سمت بالا بال می‎زدند. دشمن بخاطر اموالش نمی‎آمد. او دارائی نداشت. همچنین بخاطر کشتن هم نمی‎آمد. او بیگناه بود. هیچ قصاصی بر علیه او وجود نداشت. اما می‎خواهند او را بیرون برانند، به دره، به سمت حلب، حتی دورتر، تا دریای مُرده، بسوی القدس که انسان‌های آزاد را آهسته مانند بازوان مکندهِ یک ماهی مرکب جذب می‎کند. و در جائی او احتمالاً برده خواهد بود.
راهب با ناخن‎هایش خاک را چنگ می‎زد. آنها به درد می‎آمدند. قطرات کوچک خون بر روی زمین می‎چکیدند. او به این خاطر خوشحال بود. این اتحاد او را تسلی می‎داد، مانند پیمان برادری بستنِ مردان توسط خون در افسانه‎های باستانی او هم پیمان برادری با زمین بسته بود.
یک زرد کمرنگ بر روی حاشیه زمین می‎آید. ستاره‎ها سریع خاموش می‎گردند. سطح تاریک چیزها دوباره خود را نشان می‎دهند. هوا مانند روز روشن شده بود.
از صخرۀ آویزان شبنم شبانگاهی می‎چکید. چمنزارها از سیری می‎درخشیدند. راهب در صبحِ بیدارکننده، کاملاً آهسته و با دقت، کاملاً متفکرانه و مانند یک کودکِ خَم‌گشته بر روی رنگ‌بازیِ تا ابد تازۀ طلوع خورشید نفس می‎کشید. او چنان آرام نشسته بود که مگس‎ها تنبلانه در گوشه‎های چشمش می‎خزیدند.
یک فرفره‌بازی آغاز می‎گردد، شروع گشته با یک رودخانه روشن تازه در میان یک چمنزار وسیع پُر از گل. بر روی رودخانه یک پُل قرار داشت، پوشیده شده توسط بوته‎های وحشی و گل‎های در حال پوسیدن. در پشت چوب قهوه‎ای نرده‎های پُل یک دیوار از کاکتوس زرد روشن و بلند ایستاده بود. سپس چوب به سنگ خاکستری تبدیل  می‎شود. اسب‎سواران بر روی پُل چهارنعل می‎تاختند، چفیه‎هائی که در باد بال می‌زدند. اسب‎سواران مرتب می‎تاختند. یکی از آنها ناگهان می‌ایستد، لحظه‎ای فکر می‎کند و بعد با قنداق تفنگ بر روی زمین می‎کوبد. قسمتی از پُل مانند ساقۀ نی خُرد می‎شود. سوارکار می‎خندد و در حال پرش از روی محل خُردگشته به اسب خود مهمیز می‎زند. اسب و اسب‎سوار در وزش گرد و غبار زرد رنگی خود را گم می‎سازند.
راهب در حالیکه سخت نفس می‌کشید در پشم سفید حیوانات چنگ می‎اندازد. آنها با حالت احمقانه‎ای در برابر او ایستاده و خود را حرکت نمی‎دادند. راهب فقط چشمان پرسشگر آشنای آنها را می‎دید.
او آهسته می‎پرسد: "آیا شماها هم دیدید؟ پُل زیبا را؟ دیدید چطور او کفِ پُل را مانند یک کوزۀ گلی با یک ضربه شکست؟ و چگونه او پرید؟ اگر لازم نبود پیش شماها باشم، بنابراین مایل بودم یک اسب می‌داشتم. یک اسبی که آدم بتواند با آن از روی پُلِ شکسته بپرد."
سپس آنها بسوی شروع انزوای روز دوباره براه می‎افتند. بزودی هوایِ مشتعل مانند دیواری میان گِردیِ خورشید و زمین ایستاده بود. تمام چیزها طرح خود را در لرزشی ظریف و غیرقابل مشاهده تجزیه می‎کردند. این لرزش طوری در تمام بدن جریان داشت که او در عمیقترین آرامش اما یک حرکت مدام احساس می‎کرد، انگار که او یک قسمت از بخار داغ زمین، قسمتی از هوای گداخته لرزان، یک حرکت از حرکتِ خورشید و یک سکوت از سکوت آسمانِ گسترده است.
راهب به چوبدستی‎اش تکیه می‎دهد و به مرز میان کوه و آسمان نگاه می‎کند. او جرأت نمی‎کرد خود را تکان دهد، زیرا در این ساعاتِ خاموش تمام اندامش را تیره و دور احساس می‎کرد، و در عین حال زلال در جریانِ خونِ تنظیم‌گشتۀ مخلوق خدا. او باید در زیر خورشیدِ سنگین و همچنین تمام چیزی‎های دیگر زمین آرام و صبور باشد.
"من یک مرتع‎ام که بر رویش بُزها می‎چرند. من یک دسته علف در میان قطعات سنگم. من آن قطعه صخره‎ام که بر روی چمنزار آویزان است. اگر الله انگشتش را بر روی آن بگذارد من سقوط می‎کنم، و بادیه‎نشین وقتی نان می‎آورد من را نمی‎یابد. احمد فرج خواهد پرسید: راهب کجا مانده است؟ سپس او با عصبانیت به صخره‎ها لگد خواهد زد، فحش خواهد داد و از الله درخواست بخشش خواهد کرد. اما من خواهم خندید، آهسته، همانطور که سنگ‎‌ها می‌خندند. زیرا او من را افتاده بر زمین به حال خود رها خواهد ساخت و با خود نخواهد برد."
گله آهسته از قلۀ کوهِ پوشیده از خورشید به داخل گردنه  فشار می‎آورد و در سایه مورب خود را جمع می‎سازد. شاخور کنار پاهای راهب نشسته بود، عبوس و با زبان آویزان. عاقبت دلخور با غرغری خشن به گردنه می‎رود و در آنجا می‎گردد تا شاید بتواند حیوانی که خود را بیش از حد از گله دور ساخته باشد پیدا کند و بتواند او را دندان بگیرد.
به این ترتیب راهب تنها ایستاده بود. او هیچ‌چیز نمی‎دید. او احتمالاً یک خلاء جسمانی در اطراف خود احساس می‎کرد، و می‎پنداشت که گله به این خاطر دورتر رفته بود. او فقدانِ بوی سگ را احساس می‎کرد. اما زنجیر زمین و خورشید چنان سنگین بر رویش قرار داشت که او قادر به فرار کردن از دست آنها نبود.
در این وقت اما ناگهان یک سر و صدای روشن اجتناب‎ناپذیر روزمره از میان خلسۀ او می‎گذرد. یک صدای گام برداشتن در حال صعود از جاده کاخینی به سمت او به گوش می‌رسد که از کنار صخره آویزان و از بالای قله کوه نرم از روی چمن و آهسته در حال ضربه بر روی سنگ‎های پراکنده می‌گذشت. این یک گام برداشتن بر روی پاهای ظریف و برهنه بود، یک گام برداشتن با ران‎های بلند در زیر بدن خم شدۀ در نوسان. بر بالای بدن، شانه‎ها باریک و کمی به پائین خم نگاه داشته شده مانند شاخه‎های لطیف به پائین خم‌گشتۀ درخت بید قرار داشتند. و وقتی انگشتان دست‎های کوچک و باریک در حال عبور از نهر پُر از سنگریزه جامه را برای خیس نشدن بالا می‎کشد ...
راهب کاملاً خوشحال و اندیشناک بخاطر این افکار در خود فرو می‎خزد. دروازه‎هائی محکم بسته شده توسط سنگینی بار انزوا به ناگهان گشوده می‎گردند، و روح، پُر گشته از سکوت و زمین زنده و حیوانات و درختان و کوه‎ها و خورشید، باد عصر و ترس سردِ لرزان شبانه، این روح مانند انفجار قفلی فلزی صدا می‎داد و مسیری را برای یک انسان بجز او آزاد می‎ساخت. و شادی‎اش بخاطر خوش‎آمدگوئی به انسان جدید در دروازه قلبش آنقدر بزرگ بود که او خود را ناگهانی و پیروزگشته برمی‎گرداند.
او اتفاقاً خود را در ثانیه‎ای برمی‎گرداند که صدای سبک گام برداشتن در پشت سرش مکث کرده بود. چشم‎های زیبای قهوه‎ای رنگ عایشه، که نام دختر مورد علاقه پیغمبر بر او گذاشته شده بود، برای یک لحظه طوری درمانده بر بالای صورت راهب آویزان می‎مانند که انگار کسی از برابر چشمانش یک هدف برداشته است. زیرا انتظار نداشت که راهب بخاطر صدای گام‎هایش برگردد. وگرنه او این جسارت را نداشت که یک بار دیگر از این مسیر بگذرد.
راهب شرم آشفته را در چشمان درخشان احساس می‎کند. با لبخند کمرنگی که چیزی از انصراف بلوغ زودرس یک کودک را در خود داشت پشتش را آرام و پُر معنی به او می‎چرخاند. گام برداشتن بلافاصله از نو شروع می‎شود، آهسته می‎شود، حمل می‎شود و در حال کشیده شدن بر روی زمین با محبت دور می‎شود، تا اینکه در مسیر به سمت کاخینی از صدا می‎افتد.
در این وقت راهب شروع به رفتن می‎کند، با شانه‎های کمی خمیده، مانند انسان‎هائی که سعادتشان را مانند بارِ قابل حملی احساس می‎کنند. او داخل گردنه می‎شود. حیوان‎ها با بلند کردن سرهای خود به آمدنش نگاه می‎کنند. شاخور سرکش و گناهکارانه در میان شکاف سست سنگ‎ها چنگ می‎زد.
راهب کمی دور از گله می‎ایستد. چشمانش پُر رنگ برق می‎زدند. او شروع به صحبت می‎کند:
"یک حوری از بهشتِ پیغمبر ما از روی پُل روحم راه می‎رفت. هنگامی که در میانه پُل بود چشمش را بالا آورد و به من نگاه کرد. در این وقت یک شاه‎تیر پُل می‎شکند و گودال ژرفی خود را می‎گشاید. آب در آن پائین است. آبی عمیق که مرتب جاری‎ست. من از روی آن می‎پرم. من نمی‎دانم که این پرش به کجا پایان خواهد یافت ..............."
تابستان بود. رنگ‎های تازه توسط غبار خاکستری رنگ پوشیده شده بودند. فقط در ساعات زودِ صبح، زمانی که شبنم غنی شب هنوز توسط خورشید جذب نگشته بود، هر رنگ سبزی مانند از بهارِ جوان متولدگشته‎ای سبزتر می‎گشت. و هر صبح، وقتی که استراحتِ خوابِ شب هنوز در روح راهب نشسته بود عشقش دوباره جوان و تازه می‎گشت، طوریکه انگار این عشق تازه در دلش جوانه زده است.
در این بین در آن پائین در کاخینی احمد فرج غرق اندیشه و محاسبه بود. هولیل که پدرش تجارت می‎کرد و گله بزرگی از مراتع قطمه به او تعلق داشت اغلب به نزد احمد فرج می‎تاخت و همانطور که مناسب جوانترهاست در درگاه در متواضع و مؤدبانه می‎نشست و قلیان می‌کشید. آنها از همه‌چیز صحبت می‎کردند بجز از عایشه. احمد فرج آهسته حساب می‌کرد و می‎اندیشید. او می‎دانست که هیچکس مانند هولیل نمی‎تواند بابت مهریه سود برساند. آن سوی کوه کاخینی تعداد زیادی کشاورز به پدر هولیل بدهکار بودند و برای زمین به او اجاره می‎پرداختند. او فکر می‎کرد که پدر هولیل مزارع خارج از گردنه را در مهریه خواهد انداخت. در برابر چشمان احمد گله بزرگ بی‎انتهائی از دامنه سبز کم شیبی بالا می‎رفتند، و چشمانش می‎درخشیدند. هولیل این را می‎دید و با تواضع از آخرین موفقیت‎های پدرش صحبت می‎کرد.
عاقبت آنها به اندازه‎ای به هم نزدیک شده بودند که نقشه‎هایشان صاف مانند کف دو دست در یکدیگر قرار داشتند. از آنجا که در خانه احمد همسری وجود نداشت، بنابراین او در حال گذر یک کلمه کوتاه به صبا، زنی که مسئولیت خانه‎داری را به عهده داشت می‌گفت. صبا صبورانه دیگ پلو را که بخار می‎داد روی زمین می‎گذاشت و می‎گفت: "نترس، مراسم عروسی آماده خواهد شد."
و مراسم عروسی را آماده ساختند. بازرگانان آمدند و پارچه‎ها را گشودند. پارچه‎های راه راه پیراهن‎ها روی هم انباشته شده بودند. پارچه‎های پالتوها در رنگ‎های آبی و قرمز به جلو فشار می‎آوردند. از کت‎های کوتاه نخ‎های طلائی و جواهرات دوخته شده می‎درخشیدند. پدر هولیل دستور داده بود از اسمیرنا پارچه‎ها را بفرستند. حنا آماده شده آنجا قرار داشت. صندل‎های زرد رنگ در میان پارچه‎ها می‎درخشیدند. دستبندهای نقره‎ای، گوشواره‎ها و النگوها در میان بازیِ دست‎ها جلنگ جلنگ صدا می‎دادند.
احمد فرج هنوز هم حساب می‎کرد، و مرتب متفکرانه‎تر. زیرا پدر هولیل قرار بود بیاید. و او می‎آید، مؤدب، مغرور، محتاط و بدگمان. آنها در باره دارائی‎هایشان صحبت می‎کردند و از وضع خود شکایت داشتند. احمد فرج خود را مانند کشاورز بدهکار گرسنه‎ای می‎دید. گله‌هایش اندک و لاغر بودند. مراتعش نازا، بدون چشمه و بدون غذا برای حیوانات. لطفِ الله شامل مزارعش نشده بود. او یک مرد فقیر بود.
پدر هولیل از ترحم اشگ در چشمش جمع شده بود. همچنین او هم فقیر بود. کاروان‎هایش بازنگشته بودند. خادمینش از او می‎دزدیدند. بازرگانان به او کالاهای بد می‎فروختند. خریداران سرش کلاه می‎گذاشتند. الله آنها را مجازات خواهد کرد.
برگ‎های خشک تنباکو در قلیان در زیر تب و تاب ذغال کاملاً آهسته جز جز می‎کردند. از دود چرخان تصاویر زیبائی مشتاقانه شکل می‎گرفتند و سپس آنها پُر از اعتماد برای جبرانِ بهتری محو می‎گشتند.
هنگامیکه احمد فرج در شب از میان باغ خانه‎اش می‎رفت، عایشه لب حوض آب نشسته بود و با ترکه کیف شکار می‎بافت. احمد به او نگاه می‎کند و در حال نوازش میوه‎های درخت‎های کوچک پرتقال می‎گوید: "پدر هولیل پیش من بود."
عایشه با تکان دادن دوستانه سر به بافتن کیف ادامه می‎دهد. بعد انگار که برای خود صحبت می‎کند آهسته از رویداد مرد جذامی و از راهب که با فلاخنش او را به زمین کوباند تعریف می‎کند.
احمد آهسته از خانه خارج می‎شود و دستور می‎دهد اسبش را بیاورند. ریش سفیدش می‎لرزید. او در حال فرو رفتن خورشید مانند سوارکار آبرومند و مغروری به سمت قطمه می‎تازد. ــ ــ ــ
همانطور که راهب در حال خواب در زیر صخرۀ به جلو آمده دراز کشیده بود، غرق در رؤیا صدای ضربات سم در حال رفتن بر روی چمنزار نرم را می‎شنید. او به پُل و سوارکار با چفیهِ در پرواز نگاه می‎کرد.  او خیز برمی‎دارد و با سرعت به سمت شکاف می‎جهد، و این یک جهش بلند به درون پرتگاه آبی تیره رنگ می‎گردد، با یک سقوط ابدی توسط ابرهای روشن. ــ هنگامیکه او بیدار می‎شود شاخور را می‎بیند که به طرز مشکوکی غران در مقابل یک بسته نشسته است که کاملاً نزدیک صخرۀ آویزان قرار داشت و با ترکه درخت بید گره خورده بود. یک بسته کوچک حنا و یک صندل زرد رنگ. راهب پیام عایشه را در دو دست می‎گیرد و احساس می‎کند که از صندلِ نرم و روشن یک قطره گرم از میان بازوانش و در ادامه به شانه‎های قوی‎اش می‌رود، تا اینکه با یک ضربه سریعتر به قلبش انگیزه‎ای شاد می‎بخشد. او بسته حنا را بدون توجه آنجا می‎گذارد. صندل زرد رنگ را با یک ترکه بید به چوبدستی‎اش می‎بندد و صبح را آغاز می‎کند.
او با شاخور در میان چمن مرطوب جست و خیز می‌کرد و او را دست می‎انداخت: "می‎دونی عایشه کیه؟ می‎دونی چه چیز زرد رنگِ معطری در پشت حصارهای قهوه‎ای شکوفه می‎ده؟ نزدیک چوبدستی من نشو، بی‌دست و پا، چون تو به تاج چوبدستی من حسودی می‎کنی. شاخور، من می‎خوام برات تعریف کنم. وقتی من از روی پُل بروم و آن پُل در برابرم مثل یک صخره با یک سر و صدای جهنمی بشکنه، بعد من صندل زرد رنگ را داخل گودال ژرف پرت می‎کنم، و آن صندل مثل یک گل زرد مرتب عمیق و عمیقتر فرو می‎ره، تا جائیکه دیگه پایانی وجود نداره، جائیکه مثل خورشید وقتی بادِ داغ بیابون ابری از غبار در برابرش پرتاب می‎کنه کاملاً دور به نظر می‎رسه. و وقتی من با اسبم می‎جهم، این جهش تا وسط خورشیدِ بزرگِ الله می‎رسه. و تو اجازه داری با من بیائی. و همه شماها."
وقتی خورشید بالا ایستاده بود، بادیه‎نشین می‎آید و در بقچه کوچکی نان‌روغنی تازه می‎آورد. او از دور بدگمان و چمباته‎ بقچه را روی زمین قرار می‎دهد و شروع می‎کند به صدا زدن. راهب یک سنگ در فلاخن قرار می‎دهد و شروع می‎کند با نشانه گرفتن به چرخاندن آن. در این وقت بادیه‎نشین فحش می‎دهد و به سمت دره می‎خزد. سنگ با شتابی شدید و بی‌هدف در آسمان آبی به پرواز می‎آید.
چادرِ گرما دره را می‎پوشاند، قله کوه را غرق می‎سازد و در مقابل خورشید موج می‎زند، و بعد مانند دود سفیدی در جوّ داغ نازکی می‌سوزد. راهب راست ایستاده و به چوبدستی‎اش تکیه داده بود و با چشمانی که از خستگی بسته و باز می‎گشتند در برابر یورش اشکال بی‎شماری که مانند رؤیائی آشکار به او نزدیک می‎گشتند مقاومت می‎کرد. عایشه در کنار چادر در سراشیبی کوه خم شده بود و در یک دیگ آهنی غذا می‎پخت، دود آبی رنگ و بوی ادویه معطر غذا بطور عجیب شاکیانه مستقیم به آن سمت می‎آمد. عایشه در این حال مدام آواز می‎خواند و لبخند می‎زد. شاخور ناگهان پارس می‎کند، و پارس کردنش از خشمی بی‎معنا به زوزۀ شغال گرسنه‎ای مبدل می‎گردد. راهب از بیدار گشتن شتابزده چنان به وحشت می‎افتد که اعضای بدنش به درد می‎آیند. هولیل مانند یک عفریت که از آخرین اعماق زمین صعود کرده باشد، با یک تفنگ در دست، یک طپانچه در کمربند و چشمانی درخشنده و شفاف در برابرش ایستاده بود. اما او به راهب نگاه نمی‎کرد. او بی‎وقفه به چوبدستی و صندل زرد رنگ نگاه می‎کرد.
راهب بی‌اراده یک قدم به عقب برمی‎دارد و می‎گوید: "تو مهمان منی."
هولیل دندان به هم می‎فشرد، سر را تحقیرآمیز حرکت می‎دهد، اسلحه‎اش را پائین می‎آورد و می‎گوید: "من مهمان تو هستم."
راهب به آرامی به آن اضافه می‎کند: "در صلح."
هولیل پاسخی نمی‎دهد، به صندل نگاه می‎کند و سپس می‎گوید: "پدرم دیروز پیش احمد فرج بود. او لباس‎های زنانه، النگو و گوشواره، حنا برای روزهای جشن و صندل‎هائی که کاملاً قابل انعطافند می‎آورد. بادیه‎نشین به من گفت که بر روی کوه کاخینی گل‎های زرد رشد می‎کنند. گل‎هائی که بر روی مراتع تو شکوفا می‎شوند بسیار زیبا هستند. قلب من از آنها شاد می‎شود."
راهب با رعایت قانون مهمان‎نوازی <چیزهائی به مهمان تعلق دارند که او با کلمه یا اشاره از آنها تعریف می‎کند> صندل را از چوبدستی‎اش باز می‎کند و به هولیل می‎دهد: "صندل مال تو."
هولیل با شتابی مخفی نگاه داشته شده آن را می‎گیرد و در پالتویش مخفی می‎سازد. راهب یک لبخند مخفیانه در اطراف دهان داشت. او دست‎هایش را با یک ژست لذت بردن روی هم قرار می‎دهد و می‎گوید: "هرگز تفنگی که لوله‎اش چنین باریک باشد ندیده بودم، باریک مانند نی زیر آب رود اردن. برای ساختن قنداق تفنگ باید همه استادهای دمشق روزهای زیادی کار کرده باشند. من در رؤیاهایم خواهم دید که تفنگ چه مغرورانه بر شانه‎ات آویزان است."
هولیل تفنگ را طوری بلند می‎کند که مانند نیزه‎ای در دستش قرار می‎گیرد. بعد آن را با ضربه شدیدی بر روی بازوان گشوده راهب قرار می‎دهد. کیسه محتوی سرب و گوگرد به زمین می‎افتد. هولیل با خصومت پیچی به دهانش می‎دهد و می‎پرسد: "می‎خواهی با تفنگ چکار کنی؟"
راهب هفت شاخه بید برمی‎دارد، به طرف صخره‎ها می‎رود و آنها را دور از هم داخل شکاف‎های سنگ فرو می‎کند، طوریکه آنها مانند ساقه‎های نازک رو به سپیدی آسمان ایستاده بودند. سپس او به فاصله دوری می‎رود و به اولین شاخه شلیک می‎کند. شاخه متلاشی می‎شود.
راهب می‎گوید: "دشمنی" و شلیک می‎کند. دومین شاخه متلاشی می‎شود. راهب می‎گوید: "این سرشت شریرانه بود" و شلیک می‎کند: "و این در انتظار فرصت از کمینگاه"، "این خشم بود"، این انتقام بود"، "این وحشت بود"، "و این قصاص بود."
با شلیک هر تیر یک شاخه متلاشی می‎گشت. پوست قهوای رنگ و چیندار هولیل کمرنگ شده بود. صورتش وارفته و خسته به چشم می‎آمد.
هولیل می‎گوید: "در صلح بمان" و تلو تلوخوران از دره پائین می‎رود.
راهب پس از آویختن تفنگ بر شانه‎اش گله را به داخل گردنه هدایت می‎کند. او از شادی بی‎وقفه می‎خندید و دندان‎های سفیدش می‎درخشیدند. او حالا می‎دانست که هولیل دیگر دشمن او نخواهد گشت، و دیگر هیچ‌چیز نبود که بتواند خود را تاریک در مقابل تصویر عایشه قرار دهد. عایشه در قلبش به شکوفه‎های باشکوه بی‎شماری رشد می‎کند، وقتی که فصل باران به پایان رسیده است و خورشید در طول روز با سرعت جادوکنندۀ وحشتناکی برای فصل بهار یک فرش زنده پهن می‎کند. در فکر او عایشه زن هولیل بود. امروز، نزدیک شب، یا در شب، ظروف مسی جرنگ جرنگ صدا خواهند داد و صدای آوازها از حیاط‎های کاخینی بلند خواهد گشت. مردم مدت سه روز به خاطر دختر زیبای احمد فرج جشن خواهند گرفت. و این جشن شب‎ها مانند یک بوی خوش برای آرامش شبانه در زیر صخره آویزان به بالا صعود خواهد کرد. او بر روی زمین چمباته خواهد زد، با ریتم آوازهای دور خود را آهسته از کمر تاب خواهد داد. او با صدایش که همیشه به نظر می‎رسد از جائی از عمق قفسه‌سینه بیرون می‎آید آوازها را همراهی خواهد کرد. او خوشبخت خواهد بود، زیرا او عایشه، زن هولیل را دوست دارد. او آواز خواهد خواند، اما آهسته، برای اینکه حیوان‎ها از خواب بیدار نشوند. زیرا فردا دوباره یک روز داغ خواهد بود، و آنها باید با زحمت بر روی زمین خشک دنبال غذا بگردند.
بنابراین راهب بخاطر آمدن شب خوشحال بود. اما او برای شنیدن آوازهای جشن بیهوده به جلو خم گشته و با دهان نیمه باز استراق‌سمع می‎کرد. اما فقط صداهای همیشگی شب به گوش می‎رسید، صدائی از نیستی، صداهای بی‎شمار صحبت کردنی که هیچ‎کجا به گوش نمی‎رسند. در این هنگام تاریکی سرد بتدریج خود را با وحشتی رو به فزون بر روی او قرار می‎دهد. او آهسته چادر را ترک می‎کند و بر روی صخره‎ سینه‎خیز می‎رود، تا روستا را زیر نظر داشته باشد. شاخور را به کنار خود می‎خواند و تفنگ را در دست می‎گیرد. این دوباره همان وحشت شبانه‎ای بود که اولین برخورد با عایشه بدنبال داشت. افکار ساده‎اش وحشت هر دو شب را با اضطرابی خرافانی به هم مرتبط می‎ساخت، و او از چشم‎های زیبای عایشه سرنوشت را با بال‎های تاریک ارواح شب می‎دید که بر بالای سرش پرواز می‎کنند. او در رؤیاهائی فرو می‎رود که در آنها خود را در حال شیون و ناله می‎دید، و بر علیه دست‎هائی از خود دفاع می‎کرد که می‎خواستند تنهائیش و حیواناتش و کوه‎هایش را به زور از او بگیرند. احمد فرج پیش او آمده و قصد داشت او را بر روی فرش گرانبهائی از آنجا ببرد. او به سمتش بی‎وقفه شلیک می‎کرد، اما احمد فرج خونسردانه تمام گلوله‎ها را با فرش دفع می‎کرد و مرتب نزدیکتر می‎گشت.
وقتی راهب خسته و ناامید و خُرد گشته از کُشتی گرفتن بیهوده رؤیاها از خواب بیدار می‎شود اربابش در مقابل او ایستاده بود. راهب از وحشتی غیرانسانی در هم مچاله می‎شود، طوریکه چشم‎هایش در حدقه خیره قرار داشتند. او وحشتزده خود را به زمین خم می‎کند و انتظار اتمام سرنوشت نامفهومی را می‎کشد که اولین شروعش را او در وحشت و پریشانی رؤیاها تجربه کرده بود. اما طوری بود که انگار باید همه‌چیز در این رؤیا خود را به بافتن ادامه دهد، فقط با این تفاوت که حالا همه‌چیز در زیر خورشید روشن بلندِ روزهای سخت تابستانی اتفاق می‎افتاد. به ناگهان بادیه‎نشین در برابر صخره بود. او یک پالتوی تازه و یک جفت کفش از چرم قرمز گرانبها بر روی دست حمل می‎کرد. یک صدا به او دستور می‎دهد که پالتو و کفش را روی زمین بگذارد. سپس یک پسر با لباس ژنده آنجا ایستاده بود که یک سگ با رنگ نامشخصی را توسط طناب نگاهداشته و با کلمات خشن شروع به هدایت کردن گله می‎کند. بادیه‎نشین، سعادتمند تحت حفاظت ارباب که آهسته مسیر دره را بازمی‎گشت سیلی از کلمات پر گُل از دهانش سرازیر می‎گشت: "هولیل، این بچه‌ننه، این پسر دزدِ یک تاجر دزد، که یک کلاهبردار بود، همانطور که پدرش یک کلاهبردار بود، هولیل، این ریش کرکی که وقتی بخواهد یک بار یک گلوله از تفنگ شلیک کند الله را صدا می‎زند، این هولیل که در خفا شراب می‎نوشد و مانند شتر یک‎کوهانه در خیابان یورتمه می‎رود، احمق و مکار مانند یک شتر، لجوج و عاشق مانند یک قاطر، بنابراین این هولیل اسبِ دزدی پدرش را و پول کلاهبرداری شده او را برداشته و در سیاهی شب از آنجا تاخته و گریخته است. او، اگر اسب باهوشتر از سوارکار نباشد، در وسط صحرا خواهد تاخت. شاید این به نفعش باشد، زیرا احمد فرج اجازه نمی‎دهد که یکی از دخترانش انگار که حرامزاده یکی از این کشاورزان است خار شود. احمد فرج کشاورز نیست. او همچنین یک هیولا هم نیست. او می‎داند که راهب زندگی دخترش را نجات داده است. اما قبل از آنکه او این را بداند دخترش را به هولیل وعده داده بود. حالا اما قولش را از او پس گرفته. حالا او دخترش را به راهب می‎دهد. در این شب مردم جشن خواهند گرفت، تمام شب و روز بعد از آن شب را."
راهب به زندگی کردن با رؤیایش ادامه می‎دهد. هوا در مقابل چشمانش صافتر می‎شود، و با این حال در فاصله دور در کنار آسمان رگه‎های پراکنده از بخار مانند یک اضطرابِ دور بود. وقتی خورشید در بالاترین نقطه بایستد دراز کشیدن در سایه و دانستن اینکه خورشید در بیرون است زیباست. اما سپس از خانه بیرون آمدن و اوج گرفتن و در وسط خورشید چنگ انداختن مطمئنترین مرگ است.
بادیه‎نشین او را وادار به عجله می‎کند. راهب اجازه می‌دهد همه‌چیز اتفاق بیفتد. او در خود احساس لزوم انجام کاری را نمی‎کرد. او خودش هرگز چیزی انجام نداده بود. همیشه چیزی در او اتفاق می‌افتاد.
به این ترتیب امروز هم یک افسانه رُخ می‎دهد، که با دستانی لطیف از رؤیا به آن سمت به بیداریِ در روز بلند می‎شود. خانه‎های گِلی کاخینی ظاهر می‎گشتند. زنان و دختران در کنار چشمه ایستاده بودند و به او نگاه می‎کردند. بزرگترها بدخواهانه می‎خندیدند. در چشمان درخشان جوانترها یک اشتیاق بیدار سوسو می‎زد. پسرانی که ضیافت احمد فرج را بو کشیده بودند حضور داشتند، و با لذتی خیرخواهانه همراهان را افزایش می‎دادند. آنها می‎دانستند که این عروسی انتقام احمد فرج از پدرِ خود را باد کرده هولیل و عایشه بود که جرأت عاشق شدن کرده بود، در جائیکه این فقط کلام پدر بود که باید تصمیم می‎گرفت. فقط راهب هیچ‌چیز نمی‎دانست. لبه پالتوی تازه‎اش بر روی گرد و غبار خیابان کشیده می‎گشت. پسرها لبه پالتو را بلند می‎کردند و می‎خندیدند. او این کار را بعنوان مهربانی و دوستی احساس می‎کرد و مرتب عمیقتر و اندیشناکتر می‎گشت.
سپس آنها در برابر دروازه طاقدار خانه ثروتمند توقف می‎کنند. بادیه‎نشین در اطراف راهب لنگان راه می‎رفت و کلمات از دهانش سریز بود.
او فریاد می‎زد: "تو باید به عروس یک هدیه بدی، چطور باید به در بزنیم و یک گنج را بلند کنیم، وقتی ما یک بیل برای حفر کردن زمین نیاوردیم؟"
صدای پسرها بلند می‎شود. آنها از راهب برای عروس هدیه می‎خواستند.
در این وقت راهب بخاطر درک مبهم دوری پالتویش را کنار می‎زند و تفنگ و کیسه گوگردِ هولیل را که مخفی نگاه داشته بود بیرون می‎کشد و آنها را با حرکت آهسته‌ای در دستان بادیه‎نشین قرار می‎دهد.
او از تعجب فریاد می‎کشد و پُر از حرص دستش را بلند می‎کند: "تفنگ هولیل!"
پسرها غافلگیر گشته سکوت می‌کنند. آنها ارتباط‎های بزرگ سیاهی را حدس می‎زدند. فقط می‎توانست اینطور باشد که راهب در مبارزه به خاطر عایشه هولیل را به طریقی شکست داده باشد. شاید هولیل فرار نکرده و از آنجا نرفته بود. شاید او جائی در گردنه‎های کوهِ لخت افتاده باشد. قصاص مانند یک خال سرخ در آسمان بسیار دور ایستاده بود. آنها در برابر قانون خون با ادب و ساکت می‎شوند.
هنگامیکه بادیه‎نشین لرزان و با کلمات نامفهوم هدیه عروس را در برابر احمد فرج قرار می‎دهد، احمد برای یک لحظه وقارش را فراموش می‎کند و درمانده با دست‎هایش بر سینه می‎کوبد. سپس بر خود مسلط شده و جدی تفنگ را برمی‎دارد و آن را به میخی می‌آویزد. عایشه به راهب تعلق داشت.
مانند صداهای نرم از ملودی‎های غروبِ خورشید جشن به پایان می‎رسد. احمد فرج قبلاً می‎خواست دستور دهد که فقط یک روز جشن گرفته شود. حالا اما او جشن را سه روز و سه شب ادامه داده بود، زیرا شرمش از افسانه‎ای که در باره تفنگ هولیل همه‌جا گفته می‎شد از بین رفته بود. هیچکس دیگر جرأت دست انداختن و خندیدن نداشت. و در حالیکه شادی ادامه داشت همدردی بدخواهانه در همه به مشارکت و عشق تبدیل می‎گردد.
راهب از گذشت زمان چیزی نمی‌فهمید، مرتب لبخندزنان در یک رؤیای غم‎انگیز غرق می‌گشت، در حالیکه حالا او بر روی اسب از روی پُل سریع و آماده جهش می‎تاخت، مدام جلوتر، مدام عمیقتر به درون پرتگاهی بی‎انتها به سمت گل‎های زردی که می‎درخشیدند سقوط می‎کرد.
عاقبت او از طریق نوازش سرد هوا متوجه می‎گردد که او راه می‎رفته و دیگر در کوچه‎های کاخینی نیست. مسیر سربالائی بود و به سمت قله کوهش می‎رفت. در این وقت او بتدریج بیدار می‎شود. زمین را دوباره آشنا و واقعی می‎یابد، می‎توانست دوباره راه برود و حرکت اعضای بدنش را احساس کند. صدای شلیک گلوله از میان شب و آوازهای دسته‌جمعی از گلوهای بیش از حد تلاش کرده به گوش می‎رسید. آسمان مرتب بالاتر و آبی‎تر به سمت بی‎نهایت می‎رفت. سپس صخره آویزان مانند یک مشت سنگین از تاریکی بیرون می‎جهد. چادر سیاه غیرقابل تشخیص در سایه قرار داشت. راهب به خانه رسیده بود.
مهمان‎ها عقب باقی‌ماندند و به سمت دره به راه افتاند. گاهی صدای یک شلیک به گوش می‎رسید و دیوارهای کوه پژواکشان را روشن پخش می‎ساختند. گهگاهی یک صدا، دورتر، محوتر، توسط شب مکیده می‎گشت و سپس دوباره همه‌جا آرام بود.
راهب در کنار چادرش ایستاده و دست‎هایش را بر روی سر گذاشته بود. عطر تازه شب سینه‎اش را فراختر می‎ساخت. او درخشنده به فردا فکر می‎کرد. رؤیای زیبا به پایان رسیده و افسانه تا به پایان تعریف شده بود. حالا دوباره رؤیا و افسانۀ تمام روزها همراه با انزوای سعادتمند بر روی زمین و در زیر آسمان و با حیوانات و چشمه‎ها و گل‎ها شروع شده بودند. الله خوب بود، بسیار خوب. الله به او در اینجا یک بهشت داده بود، به او، زیرا او هرگز مرتکب گناه نشده و روحش کاملاً پاک بود.
او پرده چادر را بلند می‎کند و داخل می‎شود. در این وقت یک عطر بر او یورش می‎برد، یک عطر غریبه، دوستداشتنی و گیج‌کننده، اما غریبه، بی‎نهایت غریبه، طوریکه یکی از ضربان قلب به سمت گلویش می‎رود و مانند یک مشت کج در آنجا محکم می‎نشیند. و قبل از آنکه خون بتواند دوباره خود را جمع‎آوری کند، از سر و صدای آهسته آرام النگوهای نقره‎ای و سر و صدای طالبانه جامه نرم مورد حمله قرار می‎گیرد. حالا خون در برابر چشمانش مانند یک مشعل وحشیانه در حال چرخش از شبِ پریشانی و جنگ به خروش می‎آید. این چه بود؟ آیا این باید می‎بود؟ آیا این هنوز یک رؤیا بود؟ او در کنار زانوهایش دو دست احساس می‎کند، دو زنجیر آهنین که او را می‌بستند، طوریکه او سقوط می‎کند و به زمین می‎افتد، بر روی بستری بلند و نرم، به داخل آغوشی گشوده، در یک پرتگاه، عمیق، عمیق، بی‎پایان و بی‌توقفی که در آن گل‎های زرد رنگ می‎درخشیدند. و در اطراف او آب جاری بود ــ ــ ــ ــ ــ
راهب به چوبدستی‎اش تکیه می‎دهد و به مرز میان کوه و آسمان نگاه می‎کند. خورشید برای خروج از میان مه به سختی زحمت می‎کشید. چشمان راهب برای خروج از میان حجاب عمیق روحش به خود زحمت سختی می‎دادند. همه‌چیز مانند همیشه بود. چمن خشک در زیر پاهایش. گله که برای هر نوک سبز چمنی حرص می‎زد. شاخور که مدام ناراضی و خشمگین می‎غرید. ارتفاع قله کوه. سایه صخره‎های آنسوی گردنه. همه‌چیز مانند همیشه بود. و با این حال همه‌چیز طور دیگر بود.
تعجب از چشمان راهب دیگر ناپدید نمی‎گشت. از داخل چادر صدای آواز خواندن و برخورد لوازم خانگی به هم به گوش می‎آمد. او با صدای عمیق بلندی سیر و خوشحال می‎خندید. اما یک تعجب بزرگ در خنده‎اش بود. شب و بازگشت به چادر فرا می‎رسد و با آن به یاد آوردن این موضوع بزرگ که او دیگر تنها نبود. شب‎ها برایش یک غواصی در آب معطر بودند. شب‌ها قبلاً بی‎پایان و یک گفتگو با ارواح تاریکی بودند.
عایشه گاهی به روستا می‎رفت و با خود خوراک می‎آورد. سپس وقتی صدای سبک گام‎هایش از مسیر دره به سمت پشتِ صخره آویزان بالا می‎آمد، خاطره از پشت راهب مانند اولین روزهای عشقش مطبوع می‎گذشت.
اما راهب گاهی اوقات گمگشته در حال گوش دادن می‎ایستاد و انتظار می‎کشید نکند بادیه‎نشین می‌خواهد با بار او بیاید. او بادیه‎نشین را وراج از دور در حال دست تکان دادن می‎دید. برای راندن او دستش را به طرف فلاخن می‎برد. و وقتی او در رؤیاهای زنده سنگ فلاخن را در میان هوا می‎چرخاند عایشه از درون چادر طوری می‎خندید که او وحشت می‎کرد، بعد همه‌چیز را به یاد می‎آورد و خود را در ملودی خنده او حرکت می‎داد.
او با تمام روح و افکارش عایشه را مانند روزهای اول دوست داشت. اما از زمانیکه عایشه روزها در نزدیکش بود و شب‎ها در کنارش حس می‎کرد که یک دست بر روی چشم‎هایش قرار دارد دیگر به فاصله دور در آسمان نگاه نمی‎کرد. رؤیاهایش تنگتر و کوچکتر شده بودند. با حیواناتش خوب رفتار نمی‎کرد، چون که او مایل بود در برابر عایشه خوب باشد. دیگر با شاخور صحبت نمی‎کرد، چون که او با عایشه صحبت می‌کرد. و تمام افسانه‎هائی که برای خود می‎بافت پایان خود را در زیر پارچه‎های سیاه چادر می‎یافتند.
چیزی در او روز و شب بی‎شکایت و بی‎صدا می‎گریست. او آن را درک نمی‎کرد. او اندوهگین به آن گوش می‎داد. او یک ظرف مُهر و موم شده با نشانه مقدس بود، آدمی پُرخور در آن حبس بود و دیگر هیچ راهی به بیرون وجود نداشت. و در این استراق‌سمع پنهانی وحشتی دور قرار داشت، یک آگاهی از مرتکب گناه گشتن. او گناه کرده بود. اما نمی‎دانست به چه نحوی. او می‎دید که الله بتدریج بهشت زمینش را از او پس می‎گیرد. رنگ‎های زیبا محو می‎گشتند. رؤیاها می‎مُردند. افسانه‎ها ناپدید می‎شدند و گل‎ها می‎پژمردند. باید حتماً چیزی در او مرتکب گناه شده باشد.
هرچه این وحشتِ تاریک بیشتر به او فشار می‎آورد عشقش به عایشه گداخته‎تر می‎گشت. روزهائی بودند که او شاخور را پیش گله می‎گذاشت و با گام‎های بلند با عجله به چادر می‎رفت. او عایشه را در حال گندم آرد کردن می‎دید، در حال تهیه کوسکوس، در حال رنگ کردن دستش با حنا، در حال دوختن یک قلاب بر جامه، راهب سرش را تکان می‎داد و می‎خندید، پس از آنکه عایشه جواب خنده‎اش را با خنده می‎داد او پیش حیواناتش بازمی‎گشت.
تابستان در عشقی یکسان و نیازی یکسان به پایان می‎رسد. باران خود را اعلام می‎کند. او یک شب در چادر دراز کشیده بود، تنگ فشرده به عایشه و با خستگی‎ای مطبوع. در این وقت دوباره یک رؤیا به سراغش می‎آید. یک سوارکار می‎تاخت، با چفیه در پرواز. با نزدیک شدن سوارکار متوجه می‎شود که سوارکار خود اوست. در فاصله دور بر روی رودخانه یک پُل سنگی قرار داشت. او به آن سمت می‎تازد. تفنگ هولیل در دستش بود. در وسط پُل می‎گذارد اسب دست‎هایش را بلند کند و او با قنداق محکم به سنگ می‎کوبد. زمین بی‎صدا در هم می‎شکند. قلوه‌سنگ‎ها در پرتگاهی که با سر و صدا باز شده بود ناپدید می‎گردند. او به اسب مهمیز می‎زند و به داخل پرتگاه می‎تازد. او افسار را محکم نگاه داشته بود. آب می‎غرید. او به درون یک آسمان آبی بزرگ و خندان سقوط می‎کرد و سقوط می‎کرد.
او ناگهان بیدار می‎شود. عایشه با نفس‎های عمیق در کنار او خوابیده بود. اولین باران با صدائی یکسان مانند چکش بر روی پارچه‎های چادر ضربه می‎زد. تابستان می‌خواست خداحافظی کند. در این وقت راهب خشمگین می‎شود. همچنین تابستان را هم به خاطر مرتکب گناه گشتن از او گرفته بودند. تابستان قبل از آنکه چشمان او دوباره پاک گشته باشند هنوز اجازه رفتن نداشت!
او با سرعت بلند می‎شود. اندام نرم قهوه‎ای عایشه را لمس و نوازش می‎کند. عایشه کُند در خواب تکان می‎خورد، و در اطراف دهانش یک لبخندِ خوب بود. سپس راهب از چادر خارج می‎شود. باران شُرشُر بر او می‎بارید. او یک تیرک برمی‎دارد و بر روی صخره رو به جلو آمده می‎رود. با احتیاط نوک تیرک را در محل اتصال باریک صخره و دیواره کوه فرو می‎کند. و در حالیکه هزاران فکر زیبا و دور به عایشه از ذهنش می‌گذشت به آرامی و با احتیاط فشار می‎دهد و ضربه می‎زند. زمین توسط باران نرم و سست شده بود. او خستگی‎ناپذیر در کار خود تلاش می‎کرد. او می‎دانست که تابستان دوباره خواهد آمد. تیرک عمیقتر و عمیقتر در شکاف فرو می‎رفت. او توانست عاقبت یک لرزش و تکان آرام احساس کند. قلبش از خوشحالی به تپش افتاده بود و از عشق به شدت می‎زد. باران انگار که می‎خواست به او کمک کند هنوز به شدت می‎بارید. و سپس او بالای تیرک را در چنگ می‎گیرد، خود را به آن آویزان می‎کند و می‎گذارد تمام وزنش با یک حرکت تند سقوط کند. تیرک در لحظه متلاشی گشتن محل اتصال باریک صخره و دیواره کوه را با یک صدای خشک و سخت جدا می‎سازد. سپس صخره با وزن سنگینش بر روی چادر سقوط و آن را در زیر خود دفن می‎کند. ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ
سحر سریع طلوع می‎کند. باران بند آمده بود. آسمان شفاف می‎درخشید. خورشید دوباره مانند همیشه و تمام روزها آمده بود. تابستان یک بار دیگر برای مدت کوتاهی بازگشته بود. آخرین چمن‎ها با قدرت گسترش می‎یافتند. یک طراوت و یک عطر تُند مانند اولین روزهای بهار در هوا موج می‎زد.
راهب از روی صخرهِ سقوط کرده به سمت قله کوه می‎رود. چهره‎اش از سعادت و پاکی می‎درخشید. چشمانش برق می‎زدند. او می‎توانست تا فاصله خیلی دور، تا مرز میان زمین و کوه را ببیند. دیگر هیچ گناهی در او نبود. او دیگر به صخره نگاه نمی‎کرد.
راهب چند قدم دور از گله‎ به چوبدستی‎اش تکیه می‎دهد. صدایش عمیق بود. او می‌گوید:
"یک حوری از بهشتِ پیغمبر ما از روی پُل روحم می‎گذشت. هنگامیکه او در وسط پُل بود چشمانش را بالا آورد و به من نگاه کرد. در این وقت یکی از پایه‎های اصلی پُل می‌شکند. یک گودال ژرف نمایان می‎گردد. آب در آن پائین است. آب عمیقی که همیشه جاری‎ست. من از روی آن می‎پرم. من نمی‎دانم که این پرش به کجا ختم می‎شود."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر