یک شب در تیمارستان.


<یک شب در تیمارستان> از فریتس ماوتنِر را در شهریور سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

مدرسهِ دادن و مدرسهِ گرفتن
در کائنات یک جزیره که مانند کره زمین دیده می‎گشت شناور بود. در این جزیره دو نوع انسان زندگی می‎کردند، ثروتمندان و فقرا. ثروتمندان می‎دادند و فقرا می‎گرفتند. کاش فقط آنطور می‎دادند و می‎گرفتند که در سرزمین خورشید در کتابِ شادی به ثروتمندان دادن و به فقرا گرفتن آموخته شده بود. در جزیره اما مردم هنوز به آموختنِ دادن و گرفتن فکر نکرده بودند.
در این زمان پادشاه جوانی به سلطنت می‎رسد و در قلبش تصمیم می‎گیرد کتابِ شادی را به قانون تبدیل کند. بنابراین شدیدترین دستورش این بود: "شادی یک وظیفه است." و قصد داشت در نهایت دستور به آموزشِ دادن و گرفتن دهد. او دو مدرسه بسیار بسیار گسترده می‎سازد و در آنها کرسی تدریس برای اساتید حکمت قرار می‎دهد.
یکی از مدارس برای ثروتمندان معین شده بود و باید به آنها دادن می‎آموخت. داخل و خارج ساختمان این مدرسه ساده بود و بر بالای در ورودی کم ارتفاع آن فقط نوشته شده بود: "خواهش ... تشکر." این نوشته باید به ثروتمندان یادآوری می‎کرد: ابتدا خواهش کنند که فقیر هدیه را دریافت کند و بعد بخاطر پذیرفتن هدیه از او تشکر کنند. ثروتمندی که به مدرسهِ دادن می‎رفت باید تواضع و اندوه را تجربه می‎کرد.
مدرسهِ دیگر برای فقرا معین شده بود و باید به آنها گرفتن می‎آموخت. ساختمان مدرسه مانند یک قصر باشکوه بود. نوشته زیر بر روی سنگ مرمری با طلا حک شده بود: "به تو داده خواهد گشت، آنچه تو را خوشحال می‎سازد." زیرا یکی از احکام در کتابِ شادی این بود: "گرفتن از دادن مبارکتر است." مدخل در مرتفع باشکوه بود و گل‎هائی به دورش پیچیده بودند که هرگز نمی‎پژمردند. آدم باید مغرور و شاد به مدرسهِ گرفتن داخل می‎گشت.
پادشاه جوان در اثنای ساختن مدارس اساتید را پیش خود می‎خواند تا به آنها آموزش دهد: که گرفتن مبارکتر از دادن است، که فقیرِ ثروتمند قادر است ثروتمندِ فقیر را زیباتر خوشحال سازد. او همه‌چیز را در ذهنشان جای می‎دهد. و چون اساتید تحت قوانین دیگری رشد کرده بودند و کتابِ شادی را درک نمی‎کنند بنابراین پادشاه جوان غمگین می‎شود و می‎میرد. وقتی او را در تپه سبزی به خاک می‎سپردند فرشته مرگ به طرز عجیبی لبخند می‎زد.
بزودی پس از مرگ پادشاهِ جوان ساختن مدرسه‎ها به پایان می‎رسد. مردم یادگار پادشاه جوان را ارج می‎نهند و به مدارسی که دادن و گرفتن را می‎آموزاندند هجوم می‎برند. اما از آنجا که اساتید کتابِ شادی را درک نکرده بودند، و از آنجا که برای فقرا نوشته "خواهش ... تشکر." آشنا به نظر می‎رسید و برای ثروتمندان نوشته "به تو داده خواهد گشت، آنچه تو را خوشحال می‎سازد"، و از آنجا که ثروتمندان بنا به عرف معمول به قصر دعوت می‎شوند و فقرا به خانه ساده، بنابراین ثروتمندان اشتباهاً به مدرسه فقرا و فقرا به مدرسه ثروتمندان می‎روند.
ثروتمندان دادن را نمی‎آموختند. آنها آنچه را که برای فقرا معین شده بود، یعنی شادی و غرور را می‎آموختند.
فقرا گرفتن را نمی‎آموختند. آنها آنچه را که برای ثروتمندان معین شده بود، یعنی اندوه و تواضع را می‎آموختند.
هنوز هم هر دو مدرسه مانند قبل در جزیره‎ای که مانند کره زمین دیده می‎شود در کائنات قرار دارند. هنوز هم ثروتمندان مانند قبل اشتباهاً به مدرسه فقرا و فقرا به مدرسه ثروتمندان می‎روند و از این اشتباه بی‎خبرند. کتابِ شادی نیز گم شده است.
پری‎های خوب اما در حال مهیا ساختن گهواره برای شاهزاده آینده هستند. آنها می‎خواهند کمک کنند تا او کتابِ شادی را دوباره پیدا کند و به انسان‎ها دادنِ صحیح و گرفتنِ صحیح را بیاموزد.
 
گوش دروغ‌سنج
او در اولین سال‎های زندگی‎اش باشکوه‎ترین پسر تمام شهر کوچک بود. او برای انسان‎های مکار دور از دسترس و غیرقابل درک و برای پدر و مادر و خواهر و برادرانش و همه کسانیکه واقعاً او را دوست داشتند آفتاب زنده بود. و مردم مطمئن بودند او هرگز در شناخت افرادی که دروغ می‎گویند اشتباه نمی‎کند و می‎گفتند حس بویائیش مانند یک سگ است؛ مادرش اما می‎دانست که او یک گوش دروغ‎سنج دارد.
زمانیکه او به مدرسه رفت، در این وقت گوش دروغ‎سنج مشکلات زیادی برایش آفرید. او همیشه فکر می‎کرد که می‎تواند بشنود آیا معلم‎ها چیزی حقیقی تدریس می‎کنند یا چیزی حفظ‎کرده را. او چیزهای حقیقی را نگاه می‎داشت و چیزهای اشتباه را فراموش می‎کرد و حتی به آنها می‎خندید. برای مثال باور نمی‎کرد که یک حرف اضافه بر مفعول بیواسطه «حاکم» است، و به این دلیل آن را حفظ نمی‎کرد. همچنین هفت پادشاه رُم را هم نمی‎توانست در خاطر نگاه دارد. بنابراین او در پیش معلم‎هایش نامحبوب می‎شود و یک دانش‎آموز بد نامیده می‎گردد.
اما هنگامیکه یک روز یک معلم توضیح می‎دهد که حیوانات و گیاهان فقط بخاطر انسان خلق شده‎اند پسر با صدای بلند می‎خندد. و برای این کار بلافاصله یک سیلی وحشتناک نصیبش می‎گردد.
او به زمین می‎افتد و یک ملخ کوچکِ شفاف از درون گوش چپش به بیرون پرواز می‎کند. او بسیار بیمار می‎شود، و هنگامیکه دوباره بهبود می‎یابد گوش‎هائی مانند مردم دیگر داشت. فقط گوش چپش کمی ناشنوا شده بود، و به این خاطر بزودی نفر اول کلاس می‎گردد.
حالا او تا زمانی که یک سبیل قهوه‎ای رنگ در اطراف لبش جوانه زد یک مرد جوان نمونه باقی‌می‎ماند. او همه‌چیز را باور می‎کرد و محبوب بالاترها و پائین‎ترها بود.
او در یک بعد از ظهر در مزرعه‎ای قدم می‎زد و در ساعت گرم هوا خسته از راه در پشت یک پشته کاه دراز می‎کشد. او به هیچ‌چیز فکر نمی‎کرد. در این لحظه ناگهان ملخ کوچک شفافی که بزرگتر از یک پینه‎دوز نبود بر پشت دست راستش می‎پرد و آه بلند سختی می‎کشد. جوان نامحبوب که در آن زمان یک نام بسیار زیباتری داشت مطلع می‎گردد اگر ملخ در لاله گوش فردی با این و آن خصوصیات و متولد روز یکشنبه اجازه زندگی نداشته باشد محکوم به هلاک شدن است. اما او در تمام جهان فقط یک فرد می‎شناسد که در روز یکشنبه متولد گشته و این و آن خصوصیات را دارد، و آن فرد اوست، کسی که در آن زمان هنوز هانس نامیده می‎گشت. و ملخ کوچک صادقانه و رقت‎انگیز خواهش می‎کند او را که در آن زمان در اثر ضربه سیلی به بیرون پرتاب شده بوده است دوباره پیش خودش بپذیرد. هانس البته با ملخ کوچک در گوش می‎توانست دوباره هر دروغی را بشنود، و ملخ کوچک می‎خواست در عوض به او طلا و شهرت به بزرگی یک کوه بلند اعطاء کند.
هانس می‎گوید: "اوه، طلا و شهرت برایم هیچ مهم نیستند؛ اما بدم نمی‎آید دوباره صاحب یک گوش دروغ‎سنج باشم."
ملخ کوچک هنوز رقت‎انگیزتر خواهش می‎کند: "من می‎خواهم به تو سحر و جادو و ستاره‎خوانی هم یاد بدهم تا انسان‎ها را جادو کنی."
هانس می‎گوید: "ساکت باش دلقک کوچک. من هیچ‌چیز از تو نمی‎خواهم! لازم نیست کرایه خانه بدهی. فقط بیا! تو برایم مهمانی گرامی هستی."
در این وقت هانس دوباره گوش دروغ‎سنجش را داشت و نامحبوب می‎گردد. او در جهان به سیاحت می‎پردازد، و مردم در او می‎دیدند که دروغ‎هایشان را می‎شنود، حتی وقتی آنها چیزی را وانمود و قسم یاد می‎کردند. به این خاطر او در هیچ شهری نمی‎توانست مدت درازی بماند. بزودی مردم از او مانند یک جاسوس اجتناب می‎ورزیدند.
او اما از ملخ کوچک بخاطر تمام هدایایش سپاسگزار بود. سحر و جادو و ستاره‎خوانی بیش از اندازه زیبا بود، همچنین طلا و شهرت را هم نمی‎شد خوار شمرد؛ اما جالبتر برایش گوش دروغ‎سنج بود.
هرآنچه انسان‎ها همیشه صحبت می‎کردند، هرآنچه آنها همیشه انجام می‎دادند و همچنین هرطوری هم که نگاه می‎کردند باز هم ملخ کوچک در لاله گوشش ملودی آرام خود را وز وز می‎کرد، و نامحبوب می‎شنید که آنها دروغ می‎گویند، با کلمات، با اعمال و با نگاه‎ها دروغ می‎گویند. نامحبوب از سرزمینی به سرزمین دیگر می‎رفت و مانند تابش آفتاب می‎خندید و برای بازگشت به خانه شاد بود. زیرا از اینکه همه مردم در غربت دروغ می‎گفتند خوشش آمده بود، و چون قصد بازگشت پش رفقای عزیزش را داشت و می‎توانست چیزهای سرگرم‌کننده از غربت برایشان تعریف کند خوشحال بود.
او مدتی طولانی از خانه دور مانده بود و وقتی به خانه و به نزد رفقای عزیزش بازمی‎گردد ریشش قهوه‎ای و بلند شده بود و سه تار سفید مو بر روی هر یک از شقیقه‎هایش نگهبانی می‎دادند.
شنیدن "نامحبوب دوباه در کشور است" او را بلافاصله به وحشت نمی‎اندازد. زیرا او به بلندی کوه‎های بزرگ طلا و شهرت با خود آورده بود، و سحر و جادو و ستارهخوانی هنوز برایش لذتبخش بود. و در این هنگام وقتی عزیزان و رفقایش طلا و شهرتش را می‎بینند او را دوباره هانس می‎نامند. البته او می‎شنید که آنها نامحبوب می‎گویند.
از این ساعت به بعد هر روز دو تار موی سرش سفید می‎گشت، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ، و عزیزان و رفقایش دروغ می‎گفتند، آنها در روز وقتی با کلمات صحبت می‎کردند بارها دروغ می‎گفتند. او می‎خواست فرار کند، اما او نمی‎توانست. در تلاطم امواج بلند و در غوغای طوفان، در قیل و قال آتش و در شلوغی نبرد، به هر کجا او می‎رفت، همه‌جا وز وز ملخ کوچک را می‎شنید. و حتی اگر در مجمع عمومی یک فریاد تشویق از هزار دهان برمی‎خاست، اما با این حال نامحبوب صدای آهسته ملخ کوچک را می‎شنید.
حالا زمانی که نیمی از موی سرش سفید شده بود به زنی برخورد می‎کند که او را آرزومندانه نگاه می‎کرد، آرزومند طلا و شهرت، آرزومند سحر و جادو و ستاره‎خوانی و آرزومند کالبد نامحبوب. در این هنگام عاقبت صدای وز وز برای یک ساعت خاموش می‎شود، برای یک ساعت کامل خوب.
نامحبوب بلند می‎خندد و سحر و جادو و ستاره‎خوانی را به گوش‎های زن می‎آویزد، در دامانش طلا و شهرت می‎ریزد، او را در آغوش می‎گیرد و او را دوست داشت، بسیار دوست داشت. زن در روز یک ساعت ساکت بود و او را آرزومندانه نگاه می‎کرد؛ سپس وز وز خاموش می‎گشت و نامحبوب می‎توانست استراحت کند و مجبور نبود از مقابل گوش دروغ‎سنجِ خودش بگریزد.
او هر روز یک ساعت استراحت می‎کرد. اما سپس روزی زن یک فرزند بدنیا می‎آورد که مانند همه نوزادن دیده می‎گشت، و زن دیگر او را آرزومندانه نگاه نمی‎کرد، و او وقتی کلمات از دهان زن بیرون می‎آمدند دروغ‎های زیادی می‎شنید.
نامحبوب شب‎های طولانی با ملخ حرف می‎زد و از او فقر، فلاکت و ناشنوائی تمنا می‎کرد. اما ملخ آهسته به وز وز کردن در گوش دروغ‎سنجش ادامه می‎داد، و او حالا می‎شنید که حیوانات هم دروغ می‎گویند، حیوانات خانگی، سگش، گربه‎اش و سارش.
در این وقت نامحبوب یک تفنگ کوچک می‎خرد و سگ را، گربه را و سار را به ضرب گلوله یکی پس از دیگری می‎کشد. او هر بار برای کشتن‎شان مدتی طولانی تردید می‎کرد. به این خاطر آخرین موی سرش هم سفید می‎گردد، و او یک بار دیگر تفنگ کوچک را برمی‎دارد و بدون آنکه تردید کند به ملخ کوچک درون گوش دروغ‎سنجش شلیک می‎کند.
 
کارآموز
یک عموی ثروتمند یک برادرزاده فقیر داشت. برادرزاده فقیر در یک اداره می‎نشست و در اشتیاق برای دانش، هنر و شادی غم می‎خورد. در این حال وظیفه‎اش را انجام می‎داد و اعداد بی‎شماری را بدون آنکه هرگز اشتباه کند در کتاب می‎نوشت. اما یک روز هنگامیکه به اندازه کافی غم خورده بود قلمش را بر روی میز قرار می‎دهد، کلاهش را بر سر می‎گذارد، به خیابان می‎رود و با آخرین نیرو غرورش را بر روی سنگفرش خیابان پرتاب می‎کند و پا بر گردنش می‎گذارد. او از تلاش کاملاً رنگپریده می‎گردد. همانطور رنگپریده می‎گذارد که آمدنش را به عموی ثروتمندش اطلاع دهند، کلاهش را از سر برمی‎دارد و کف دست‎هایش را بهم می‎چسباند.
خُلق و خوی عموی ثروتمند خوش بود. و او با این اندیشه که شاید بتواند پسر روزی به جائی برسد و در روزنامه‎ها بنویسند که عمویش گذاشت او آموزش ببیند به برادرزاده‎اش برای امرار معاش موقتاً یک اندرز خوب و سه تالر نقره‎ای می‎بخشد. اندرز این بود: "تو باید کارآموز شوی."   
برادرزاده سپاسگذار از جا می‎جهد و با خوشحالی از پله‎ها پائین می‎رود. خورشید می‎تابید، در جهان باز بود، و او تصمیم می‎گیرد کارآموز شود.
ابتدا با یکی از تالرهای نقره‎ای یک بطر شراب می‎خرد. زیرا او گرسنه نبود.
سپس با دومین تالر نقره‎ای یک بوته گل رز می‎خرد. زیرا او معشوقی نداشت. بنابراین می‎خواست به بوته رسیدگی کند تا اگر معشوقی پیدا کرد برایش در فصل تابستان هر غنچه بالغ گشته را بچیند.
و در پایان با آخرین تالر نقره‎ای برای خود از کهنه فروش سالخورده در پشت خیابان مویلندام یک دستور زبان فارسی می‎خرد. زیرا او زبان فارسی را نمی‎فهمید.
او می‎خواست با پشتیبانی عمویش پس از آموختن تمام چیزهای دیگر از قبیل زبان فرانسوی، تاریخ جهان، هنر و فلسفه، زبان فارسی بیاموزد و مست از سعادت با معشوق گلگون و جوان به ایران مهاجرت و در زیر گذرگاه‎های طاقدار باغ‎های رز زندگی کند، ترانه‎های فارسی بخواند، شایسته یک شمشیر ایرانی شود و آن را در رأس ارتش ایران در جنگ با روس‎ها از غلاف بیرون بکشد، غول را بکشد و ارتش اروپا را آزاد سازد و بعنوان فرمانده‎ای پیروز در کنار معشوقه از میان خیابان‎های وطن بگذرد و گنجینه‎های مشرق زمین را زیر پای عمویش قرار دهد.
او در روز بعد دوباره پیش عموی ثروتمند می‎رود، کلاهش را از سر برمی‎دارد و کف دست‎هایش را به هم می‎چسباند و از اتاق بیرون انداخته می‎شود. در این وقت در خیابان تا غروب آفتاب غروری را که پا بر گردنش گذارده بود جستجو می‎کند. وقتی غرورش را نمی‎یابد با دست چپ جیبش را لمس می‎کند ببیند که آیا دستور زبان فارسی را هنوز به همراه دارد، و بعد درون آب می‎پرد. سطح بالای آب تا حد فریاد کشیدن سرد بود. اما پس از فرو رفتن در عمق آن، آب مطبوع، گرم، روشن و مانند باغ‎های گل رز شیراز معطر می‎گردد.
 
ماهادو
ماهادو، خدای زمین، برای هفتمین بار پائین می‎آید. او از بار ششم به بعد حافظه یک فرد اخلاقمندِ بزرگ را داشت. این بار مایل بود انسان‎ها را الهی ببیند و لذت یک مستی غیراخلاقی را بدون تلخی تجربه کند.
حالا هنگامیکه او در کنار آخرین خانه‎ها به روی زمین آمده بود شفیقانه اما سریع می‎گذشت. او توجه چندانی به کودکان دل‎انگیز زیبا نمی‎کرد و با عجله به سمت مرکز شهر می‎رفت، جائیکه مجلل‌ترین خانه‎ها قرار دارند و بهترین خانواده‎های درجه یک زندگی می‎کنند.
او صادقانه و آماده فداکاری بسوی انسان‎ها آمده بود. او حاضر بود مرگ را بپذیرد، اگر به این وسیله قادر به خرید تنگدستی و ندامت فقیرترین‎ها می‎گشت. اما آغوش یک همنوعِ عاشق او را قویتر از مرگ برمی‎انگیخت. مُردن برای فقرا! آری! اما همچنین بیدار ساختن زندگی در سطح والای بشریت.
و ماهادو در سطح والای بشریت مستی و زندگی می‎جست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک زن شگفت‎انگیز، فاضلترین و با ذوق‎ترین زنِ زمانه او را می‎یابد. به شوخی و جدی او را فقط فیلسوف بزرگ می‎نامیدند. او همچنین هنوز جوان بود و نگاه کردنش آدم را خشنود می‎ساخت.
ماهادو در عشق به او غرق شده بود و از شادی در آغوش او می‎گداخت، و ترجیح می‎داد از خورشید و ستاره‎هایش بخاطر نگاه چشمان بزرگ شفاف زن که به طرز مرموزی مانند ستاره‎هایش با او صحبت می‎کردند چشمپوشی کند.
همچنین فیلسوف بزرگ هم در آغوش او از لذت می‎لرزید. اما چشم‎های بزرگش را باز نگاه می‎داشت، حتی در هنگام لذت بردن چشم‎هایش به وضوح به او نشانه می‎رفت، طوریکه انگار زن چیزی را می‎جوید. زن این را به او اعتراف می‎کند. زن نمی‎توانست خود را کاملاً فراموش کند. زن در مستیِ عشق او را تماشا می‎کرد. تا به حال هرگز یک خدا برای مطالعه علمی به او ارائه نشده بود.
زن پس از مطالعه کافی خدا غمگین و مسلط لبخند می‎زند. هاله نور طلائی را که تا آن زمان مانند یک نیم‎تاج مویِ خدا را روشن می‎ساخت برای خود برمی‎دارد و می‎گوید: "دوست عزیز، من در باره شما اشتباه کردم. خدایان وجود ندارند، و همچنین شما هم خدا نیستید."
زن هاله نور خدا را در صندوق مجموعه لوکسش می‎گذارد، یک شماره بر روی آن می‎چسباند و به خدا بی‎وفا می‎گردد.
خدا بدون هاله نورش در اطراف اولین خیابان‎های شهر ول می‎گشت. زنان دل‎انگیز او را اغوا می‎کردند، اما خدا می‎خواست با شور و شوقش در سطح والای بشریت بماند. یک روز شاهزاده خانم به او برخورد می‎کند و برایش دست تکان می‎دهد. در این لحظه او در عشق شاهزاده خانم غرق می‎شود و در آغوش او می‎گدازد. اتاق خواب شاهزاده خانم از مرمر سفید و کف زمین با مخمل پوشیده شده بود، دیوارها از آلاباستر بودند و سقف از شیشه آینه. تختخوابش نرمتر از پُرز برگ‎های گل سرخ و نفسش مطبوعتر از رایحه گل‎های رز بود. شاهزاده خانم دیگر مانند ماهادو جوان نبود، اما او هم در آغوش خدا می‎لرزید و لب‎هایش مشتاق لب‎های خدا بودند.
خدا در اواخر شب هنگامیکه چراغ به چهره نجیبش نور می‎انداخت به او می‎گوید: "محبوبم، من در اصل یک خدا هستم. فقط هلال نورم را برداشته‎اند."
در این هنگام شاهزاده خانم با شادی فریاد می‎زند: "من تا حال یک خدا را نکشته‎ام." و به آرامی خون خدا را در زیر نور چراغ می‎مکد.
شاهزاده خانم پس از مکیدن آخرین قطره خون خدا دستور می‎دهد که نقاش دربار بیاید و از خدای مُرده برایش نقاشی کند. سپس بدستور شاهزاده خانم بدن خدا را به خیابان می‎اندازند، و به خدا بی‎وفا می‎گردد. ماهادو بی‎خون و رنگپریده و بدون هلالِ نورش بر روی نیمکت یک مکان عمومی می‎نشیند. فقر مردم دوباره او را غصه‎دار می‎سازد؛ او به گداها در حمل بارهایشان کمک و ضربات در نظر گرفته شده برای کودکان را دفع می‎کرد. اما او هنوز برای دست یافتن به سعادتش در سطح والای بشریت ناامید نبود.
در این وقت زیباترین زن جهان سوار بر اسب از آنجا می‎گذرد و از میان چهره رنگپریده خدا چشمانِ تشنه‌ای را می‎بیند که به او خیره نگاه می‎کردند. نام زن قرمزِ زیبا بود. او چنان زیبا بود که مردان سالخورده چون دیگر جوان نبودند خود را می‎کشتند و پسران دو ساله وقتی قرمزِ زیبا هنگام عبور با اسب به آنها لبخند نمی‎زد می‎گریستند.
ماهادو در عشق به او غرق می‎شود و نمی‎توانست از جرعه جرعه نوشیدنِ زیبائی زن سیر شود. همچنین زن هم در آغوش او از لذت می‎لرزید، اما هرگز فراموش نمی‎کرد که از زیبائیش محافظت کند، حتی در آغوش او.
"اینطور بی‎احتیاط نبوس! این کار دهانم را پژمرده می‏‎کند." ...
قرمزِ زیبا یک بار در حوالی ظهر هنگامیکه در آغوش خدا استراحت می‎کرد و خورشید همزمان در موهای پشت گردنش مشغول بازی بود می‎پرسد: "وقتی تو خود را از زیبائیم پُر سازی چه خواهی کرد؟"
"من می‎توانم در باره تو طوری آواز بخوانم که تا حال در باره هیچ زنی چنین خوانده نشده است."
"خب بخوان، من منتظرم."
"من تا زمانیکه چشمانم زیبائی تو را می‎نوشند نمی‎توانم آواز بخوانم."
"پس چشم‎هایت را ببند!"
"من نمی‎توانم تا لحظه‎ای که تو را می‎بینم چشم‎هایم را ببندم. و من تو را همیشه می‎بینم."
در این وقت شاهزاده خانم هر دو چشم او را درمی‎آورد، و او برای تجلیل از زیبائی شاهزاده خانم زیباترین ترانه را که تا حال شنیده شده بود می‎خواند.
شاهزاده خانم شعر را یادداشت و ضمیمه کتاب شعرش می‎کند. سپس هر دو چشم خدا را بر روی کلاه بهاره جدیدش نصب می‎کند و به او بی‎وفا می‎گردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماهادو رنگپریده، بدون هلال نور و بدون چشم در باغش دراز کشیده بود. در این وقت معروفترین زنِ هنرمندِ سرزمین او را می‎بیند و از لباسش می‎فهمد که باید او یک خدا یا یک چنین چیزی باشد. او می‎گذارد خدا را پیش او بیاورند.
هرگز هنرمندِ کاملتری از او وجود نداشته بود.
وقتی زن آواز می‎خواند حتی سگ‎ها هم گوش می‎کردند؛ و وقتی می‎رقصید ستاره‎ها بی‎حرکت می‎ماندند.
او در عشقِ به زن غرق شده بود و وقتی زن در آغوشش می‎لرزید از شادی می‎خندید.
زنِ رقصنده او را دوست داشت؛ و قطعه به قطعه از لباس خدا برمی‎داشت و برای لباس خود استفاده می‎کرد، زن در لباسی از پارچه آسمانی می‎رقصید. هنگامیکه خدا دیگر چیزی برای دادن نداشت، زن زلف‎های طلائی‎ـ‎قهوه‎ای، ابروها و مژه‎های طلائیش را می‎برد و آنها را با دقت درون جعبه کلاه‎گیسش قرار می‎دهد و به خدا بی‎وفا می‎گردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماهادو رنگپریده، بدون هلال نور و بدون چشم، مانند موشی طاس و لخت به آسمان بازمی‎گردد و در آنجا دوباره شکل خدائی خود را بدست می‎آورد، اما او انسانی و دردمند دیده می‎گشت.
ولفگانگ گوته می‎گوید: "عجب؟" و در این حال کریستیانه خوب را که بعنوان فرشته‎ای خجسته و شاداب و جوان در کنارش ایستاده بود نوازش می‎کند. فرشته فقط در کنار کفل خود یک داغگاه داشت. و گوته هنگامیکه او را با بازوان آتشین رو به آسمان بلند می‎کند می‎پرسد: "خب، همسطح انسان والا بودن چطور بود؟"
ماهادو می‎گوید: "حق با تو بود. و من می‎خواهم اگر دوباره بر روی زمینم بروم عشق را اینجا بگذارم و فقط شفقت را با خود ببرم."
کریستیانه خوب در حماقت خود می‎گوید: "اوه، آیا مگر عشق شفقت نیست؟"
ولفگانگ گوته بانگ برمی‎دارد: "وانگهی، شما باهوشترین هم هستید."
 
چرخ فلک بزرگ
در دشتِ بارور و زیبائی کودکانی لخت، پابرهنه و شاد زندگی می‎کردند. در آنجا هیچ خانۀ طبقه‎دار و هیچ لباس و مدرسه‎ای وجود نداشت. یک روز یک معلم مدرسه سالخورده از جائی دیگر به آن دشت می‎آید و سرش را تکان می‎دهد. زیرا کودکان حتی از تاریخ وطن‎شان هیچ‌چیز نمی‎دانستند، نمی‎دانستند که چه در ابتدا و چه در پایان رُخ داده بود، و حتی در میان کودکان نه اولین نفر و نه آخرین نفر وجود داشت. در این وقت معلم مدرسه برایشان یک چرخ‌فلکِ افقی عظیم می‎سازد. بر لبه صفحه مدوّر آن اسب‎های چوبی و الاغ، سورتمه و درشکه، گوزن‎ها و بُزهای چوبی، شیر و ببر ایستاده بودند. بچه‎ها اما اجازه داشتند هرجا که می‎خواهند خود را بنشانند. معلم مدرسه در وسط صفحه مدور می‎نشست و هِندل می‎زد. او با هِندل زدن چرخ‌فلک را به حرکت می‎انداخت و در این حال حتی موسیقی هم پخش می‎کرد.
بچه‎ها بخاطر جای نشستن نزاع می‎کردند. همه می‎خواستند بر روی گوزن یا بر روی شیر یا داخل سورتمه بنشینند، هیچکس نمی‎خواست سوار الاغ یا بُز شود. اما هنگامیکه آنها عاقبت می‎نشینند و چرخ‌فلک می‎چرخد همه از جاهایشان راضی بودند. همه انگار از یک حلق فریاد می‎زدند: من اولم، من اولم! جلوئیِ من آخر است.
و چون هر یک فکر می‎کرد که آخرین نفر را جلوی خود دارد و نفر دوم را پشت سر خود، بنابراین اختراع معلم مدرسه بسیار محبوب می‎گردد. او بخصوص در یکشنبه‎ها باید از صبح زود تا شب هندل می‎زد، کودکان بر روی حیوانات چوبی خود جست و خیز می‎کردند، مهمیز و شلاق می‎زدند، و هر یک کودک جلوئی خود را مسخره می‎کرد.
هزاران سال قبل بر روی این دشت هنوز هیچ کودکی، هیچ انسانی و هیچ زبانی وجود نداشت. فقط یک جنگل بزرگ آنجا ایستاده بود. تنه صمغی و سیاه پوشیده از خزه درختانی که اهرامی از سوزن حمل می‎کردند و درختان صاف و خاکستری دیگری که سرشاخه‎هایشان مانند گنبد کلیسا بر بالای اهرام سوزن‎ها طاق زده بودند نامرتب و مخلوط رو به آسمان در حال رشد بودند. بر روی زمین تنه بسیار حجیم شکسته شده درختان و برگ‎های پژمرده مایل به رنگ قرمز افتاده بود. هنگام تابش آفتاب در جنگل تنه درختان همه‌جا بر روی زمین می‎پوسیدند، و در کنار درختان ایستاده سوسک‎های فعال اینسو و آنسو می‎خزیدند و از زندگی‎شان لذت می‎بردند. پرندگان بر رأس درختان خود را تاب می‎دادند و بر روی زمین مارها خش‎خش می‎کردند. سپس آب دوباره پس از باریدنِ باران مشغول به کار پنهان خود می‎گشت. آب توسط ظریف‎ترین لوله‎ها داخل درختان می‎گشت، در رأس درختان و سوزن‎ها تبخیر می‎گشت، به طرز زیبائی رنگ‎آمیزیشان می‎کرد و سپس دوباره آنها را به زمین پرتاب می‎کرد. آب بر روی زمین تنه درختان شکسته را می‎خورد و از سوزن‎های سخت و محکم و برگ‎های قرمز رنگ خمیر زیبائی می‎ساخت. آب از کار کردن دست نمی‎کشد، تبخیر می‎گشت و باران می‎شد.
در این وقت انسان‎ها به جنگل قدیمی می‎آیند، مردمی اهلی با سگ‎های اهلی.
در میان آنها یک سگ فاضل بود. او در برابر درختان با سوزن واغ می‎کرد! و در برابر درختان با برگ واغ می‎کرد! در این وقت انسان‎ها درختان با سوزن را واغ یا صنوبر و درختان با برگ را واغ یا راش نامیدند. و آنها برای خالق‎شان چون زبان به آنها بخشیده بود یک قربانی برای شکرگزاری می‎آورند. زبان زیبا بود. زیرا بجز انسان‎های سخنگو هیچکس نمی‎توانست بداند که درختان دارای سوزن صنوبر و درختان دارای برگ راش نامیده می‎شوند.
انسان‎ها اما توسط این هدیه جادوئی باشکوه گستاخ می‎گردند و حالا بر روی هرچیزی هر نامی که به نظرشان می‎رسید می‎گذاشتند. اگر سگی رو به آسمان پارس می‎کرد، بنابراین می‎گفتند: بالا. اگر سگی به زمین چنگ می‎زد، بنابراین می‎گفتند: پائین. درختان ایستاده را زندگی و درختان شکسته و بر زمین افتاده را مرگ می‎نامیدند. زمین مدت‎های طولانی در برابر زبان انسان‎ها سکوت می‎کند، سپس یک روز خود را بلافاصله بعد از غروب خورشید می‎لرزاند و درختان صنوبر و راش را، سگ‎های پارس‌کننده و انسان‎های سخنگو را  می‎بلعد.
_______________________
هزاران هزار سال قبل یک زمانی وجود داشت که در آن آدم هنوز زمان را نمی‎شناخت. اولین نفر و آخرین نفر هنوز اختراع نشده و افسانه زندگی و مرگ هنوز اصلاً تعریف نشده بود. شب بود و هرج و مرج با نور ضعیفی خواب می‎دید، در این وقت خورشید برای اولین بار طلوع می‎کند. یک شیپورچی طلائی از جلو می‎رفت و یک اسب سیاه با افسار بدنبالش. هرج و مرج خمیازه می‎کشد و می‎پرسد: چی؟ بیداری؟ برپا؟
هرج و مرج واقعاً بیدار می‎شود، و این صبح اولین روز بود.
شیپورزن از پیش می‎رفت و در جهان هرج و مرج جار می‎زد: امروز امروز است! من امروزم، فردا اسب سیاه می‎آید.
در پشت شیپورزن خورشید هفت پله صعود می‎کند، سپس در ظهر متوقف می‎گردد و دوباره هفت پله به سمت شب پائین می‎آید.
پس از خورشید اسب سیاه می‎آید و می‎گوید:
"امروز امروز است! من امروزم. خورشید دیروز بود، فردا شیپورچی است."
از آن زمان فردا و امروز و دیروز بی‎قرار و ناآرام در چرخه‎ای ابدی مانند کودکان بر روی چرخ‌فلکِ افقی پی در پی همدیگر را تعقیب می‎کنند.
امروز شیپورچی افسار اسب را می‎کشد، فردا با سُم پاهای پشت به سمت او لگد می‎اندازد، و خورشید تا ابد فردا را در پشت خود و دیروز را در برابر خود دارد.
در خارج از جهان در یک کریستالِ برفی زنی زندگی می‎کند. او ابدیت نامیده می‎شود. او نمی‎تواند صحبت کند و با شنیدن کلمات انسان‎های سخنگو می‎خندد. ابدیت بخصوص با شنیدن این کلمات: "اولین نفر، آخرین نفر، زندگی، مرگ، دیروز و امروز" شروع به بلندترین خنده‎ها می‎کند، زیرا خانمِ ابدیت از زمانی می‎آید که در آن هنوز زمان اختراع نشده بود.
 
نخل و زبان انسان
در ساحل کوتاهِ کنگو دو نخل وجود داشتند، یکی پیر بود، بلند، با میوه‎های آویخته، و در فاصله کوتاهی از او یک نخل جوان، باریک، نه بلندتر از سه انسان کوتوله که برای اولین بار شکوفه داده بود. نخل جوان به هیچ‌چیز فکر نمی‎کرد، زیرا که شکوفه می‎داد. نخل پیر از سال‎ها پیش فکر می‎کرد و می‎خواست چیزی بگوید. اما تمام چیزهای که او توسط خم گشتن و خش خش کردن ایجاد می‎کرد همیشه فقط این بود: هوا شرجی‎ست، باران می‎بارد، و چیزهای مشابه. در این وقت او به انسان‎هائی که بسیار زیبا سیاه بودند حسادت می‎ورزد، و همچنین بخاطر زبان سلیس‎شان.
یک روز مواتو و انگانیا با بیل به آنجا می‎آیند و شروع می‎کنند به حفاری کردن نخل جوان با تمام ریشه‎هایش از زمین تاریک. نخل پیر این احساس را داشت که حالا می‎تواند اینجا ساکت شود. او از اینکه پسر و دختر دائماً گپ نمی‎زدند تعجب می‎کرد، زیرا که آنها می‎توانستند حرف بزنند. آنها اما فقط عمیقتر حفر می‎کردند.
هنگامیکه ساعت داغ ظهر نزدیک می‎شود، اول مواتو بیلش را می‎اندازد و بعد انگانیا هم همین کار را می‎کند. پسر می‎رود گردو می‎آورد و دختر آب. آنها غذا می‎خورند و بعد شروع می‎کنند به صحبت کردن.
انگانیا: آیا مرد سفیدپوست به تو سکه را داد، منظورم دستمزد را، بخاطر درآوردنِ نخل جوان؟
مواتو: او قولش را به من داد. قول دادن مثل دادن است.
انگانیا: آیا می‎تونی به من بگی مردان سفیدپوست نخل را برای چه جادوئی لازم دارند؟
مواتو: من می‎تونم دقیقاً بگم. آنها کشیشان پادشاهی هستند که دارای زمین نیست و بر روی آب سلطنت می‎کند. من زبان آنها را خیلی خوب می‎فهمم. زبانشان انگلیسی است، که چیزی مانند زبان خدایان معنی می‎دهد. پادشاه این کشور هیچ زمین ندارد. اما آنجا در تمام طولِ سال چنان سرد است که دریا مانند سنگ بسیار سفت و سخت می‎شود. به این دلیل می‎تواند بر روی آب سلطنت کند. بر روی آب سفت و سخت نه موز رشد می‎کند و نه خرما، فقط برنج و تمیس. اما وقتی پادشاه موز و خرما نداشته باشد عصبانی می‎شود، و اگر در سردترین و طولانی‎ترین شبِ سال آنها را نیابد بنابراین باید آسمان سقوط کند و آب سفت و سخت تکه تکه خواهد گشت، و بالاترین خدایشان که قادر به تحمل آب نیست باید در دریا سقوط کند.
انگانیا: این آب نمکدار است.
مواتو: او آب نمکدار را هم نمی‎تواند تحمل کند. به این خاطر کشیش‎های سفیدپوست با نگرانی پیش ما آمدند تا برای پادشاه‎شان موز و خرما ببرند. حالا اما درخت‎های جوان را برمی‎دارند و می‎خواهند آنها را تماماً بر روی آب یخ‎بسته خود بکارند.
انگانیا خود را از پشت بر روی زمین می‎اندازد و از شادی با پاهای سیاهش در هوا رکاب می‎زند. او سرکش می‎خندید. سپس از جا می‎جهد، با اندام باریکش به دور نخل جوان می‎پیچد و بی‎وقفه می‎گوید: "من می‎خواهم گرمت کنم، تو نباید یخ بزنی!" ... و سپس دوباره می‎خندد و به مواتو می‎گوید: "آیا باید تو را هم گرم کنم؟"
مواتو: نخل یخ نخواهد زد. رئیس کشیش‎های سفیدپوست همه‌چیز را برایم دقیقاً تعریف کرد، و من همه را دقیقاً فهمیدم. در پایتختِ سرزمینِ آبیِ یخزده یک معبد بزرگ قرار دارد که دیوارهایش مانند آهن سختند و مانند هوا شفاف.
انگانیا: تو دروغ می‎گی!
مواتو: من دروغ نمی‎گم. آنجا معبد نخل‎هاست. به آنجا از کونگو خاک می‎برند و نخل‎ها را با ریشه در خاک فرو می‎کنند. آنجا همچنین ــ رئیس کشیش‎ها اینطور به من گفت ــ برادران مأمور معبد در هنگام نگهبانی از نخل یک آتش ابدی را با بادبزن باد می‎زنند. و خورشید از میان دیوارهای بادخور می‎تابد و در معبد با آتش ابدی ازدواج می‎کند و به نخل‎ها ندا می‎دهد که رشد کنند و رفیع شوند.
انگانیا: آیا از این افسانه‎ها بیشتر بلدی؟ چه‌چیز دیگری هنوز در معبد نخل‎ها اتفاق می‎افتد؟
مواتو: آدم صبح‎ها در آنجا مادرهای جوان را با نوزادانشان و معلمین را با پسران می‎بیند. در کنار نخل‎ها پسرها خواندن می‎آموزند.
انگانیا: خواندن؟ این چه است؟
مواتو (متفکر): من مطمئن نیستم. فکر کنم تقریباً چیزی مانند حرف زدنِ یخزده باشد.
انگانیا: و سپس؟
مواتو: سپس در ساعات غروب آفتاب احتمالاً یک معلم و یک مادر جوان تنها زیر نخل می‎آیند و برای راز عشق تبرک دریافت می‎کنند.
انگانیا: عشق؟
مواتو: خب، این هم شادیِ یخزده در نزد آنهاست؛ مانند اینکه برای مثال: اگر ما دو نفر منجمد شده باشیم اما بخواهیم همدیگر را در آغوش بگیریم.
انگانیا خود را در حال خندیدن بر روی مواتو می‎اندازد و فریاد می‎کشد: "من یخ نزدم، من تو را دوست ندارم." سپس ناگهان متوقف می‎شود و می‎گوید: "نه، قبل از انجام آن کار خود را تبرک کردن باید قشنگ باشد. آنها با چه‌چیز تبرک می‎شوند؟"
مواتو: با لباس.
انگانیا: لباس؟ این دیگر چیست؟
مواتو: پارچه‎های رنگی. کسی که آنجا چنین لباسی بر تن نکند یک کافر نامیده می‎شود و آتشش می‎زنند.
انگانیا (گریان): من نمی‎خواهم به آنجا بروم! من نمی‎خواهم مرا با لباس کشیشی تبرک کنند! من سردم شده است!
و او خود را هق هق‌کنان با چشمانش بر روی زانوی مواتو می‎اندازد.
اما نخل پیر که با قد بلندش از بالای جنگلِ بکر خیلی چیزها دیده بود خود را آرام تکان می‎داد و متوجه گشته بود که انسان‎های سفید و انسان‎های سیاه زبان همدیگر را نفهمیده‎اند.
پس از مدتی انگانیا زمزمه می‎کند: "تو چه خوب هستی!"
مواتو پاسخ می‎دهد: "نه، تو خوب هستی!"
نخل پیر در چشمان آنها نگاه می‎کند و باخبر می‎شود که آن دو در اصل می‎خواهند بگویند: "من خوشبختم."
مواتو و انگانیا هر دو خوشبخت بودند.
اما نخل پیر حالا می‎دانست که همچنین انسان‎های همرنگ هم همدیگر را نمی‎فهمند، حتی زمانی هم که می‎خواهند همدیگر را بفهمند، و حالا او دیگر به انسان‎ها بخاطر زبان فقیرشان حسادت نمی‎ورزید.
 
جینکف بلوند 
یک تصویر غیرفرهنگی از نیمه‎ـ‎آسیا.
 
قلب من دوات من است. من قلمم را در قلبم فرو می‎برم، زیرا نمی‎خواهم خوانندگانم را سرگرم کنم، به هیجان آورم و توسط داستان‎های اختراع شده وقتشان را بدزدم. این مأموریت من است که فرهنگ را به شرق حمل کنم، به آنجائیکه ایمان انسان‎ها هرروزه توسط روس‎های وحشی زیر پا گذاشته می‎شود. تمام فعالیت‎های ادبی من از روزیکه صدای خش خش قلمم را بر روی یک کاغذِ بیتاب شنیدم یک جنگ است بر علیه این روس‎ها. من از آنها متنفر نیستم، من آنها را خوار می‎شمرم ...
درشکه‎ام در مقابل یک میخانه متروک در استپ مالیخولیائی گسترده توقف می‎کند. من پیاده می‎شوم تا ببینم که آیا اینجا چیزی برای نوشتن وجود دارد. میخانه‎چی در ردای بلند سیاهش در حال حمل شاه‎ماهی دودی خود را به من نزدیک می‎سازد. یک فیگور انسانی عجیب و غریب! آدم می‎توانست او را بدون موی سفیدش با یک پسر جوان اشتباه گیرد.
او یک جوان بود.
از چهرۀ جوانِ تازه‎اش که اندوه وحشتناک جونده‎ای در پشت آن مخفی بود یک بینی بیرون زده بود. درازترین، خمیده‎ترین و توهین‎آمیزترین بینی‎ای که تاکنون یک چهره با ذوق سامی را از شکل انداخته بود. آدم می‎توانست بدون این بینی هم او را یک آپولو بحساب آورد.
او یک آپولو بود ...
رازی را که جینکف بلوند در این شب مخوف برایم فاش ساخت و به استخوان‎های پادشاه داوید قسم یاد کرد چنان غیرانسانی‎ست، چنان شیطانی که وقتی می‎خواهم آن را بنویسم دستم به مشت گره می‎شود، و می‎دانم که کاغذم هم با کمال میل راضی به پذیرا گشتن خطوط یک چنین جرمی نیست.
اما من مجبورم! مأموریتم مرا مجبور می‎سازد بر کراهت غلبه کنم، من باید، من باید و اگر هم به قیمت زندگیم تمام شود ...
چند سال پیش هنوز یاکوب بیست ساله، صاحبخانه فعلی من زیباترین مرد در جامعه یهودی بارانوف بود. او در حلقه دوستانش فقط «جینکف بلوند» نامیده می‎گشت، زیرا موی نورانی پُر پشتی داشت و فِرهای طلائی تا شانه‎هایش آویزان بودند. گاهی اوقات هم یک دسته فِر کوچک بر روی پیشانی تا بینی به پائین می‎افتاد.
چه بینی‎ای! بینی چنان کلاسیک دیده می‎گشت که انگار یک مجسمه‎ساز یونانی آن را بر بالای دهان یهودی بلوند از بارانوف نشانده است. بینیِ جینکف بلوند طلسمش بود، مایه افتخار مادرش بود، نشانه پیروزی بارانوف بود، ایده‎آل میریام زیبا بود. و این بینی ... اوه این دردناک است، دردناک است، اما من مجبورم. من مجبورم.
میریام از بدو تولد، یعنی از سیزده سال قبل، نامزد جینکف بلوند بود. در زمستان بعد باید جشن ازدواج برپا می‎گشت که ماجرای زشت نفرت‎انگیز رخ می‎دهد.
گراف هاتشیتسوفِ  سالخورده چشمش دخترک را گرفته بود. او یک نجیبزاده جوانمرد بود. البته یک بار نوکرش را به ضرب گلوله کشته بود، اما این فقط بخاطر خوش‎قلبی اتفاق افتاد، زیرا او می‎خواست به یک مگس که بر پیشانی پسر در حال خواب نشسته بود و او را غلغلک می‎داد شلیک کند. همچنین او همسرش را اغلب کتک می‎زد، البته فقط به این خاطر که پوست گرانقیمتش را از شر بید رها سازد. و وقتی آقای گراف طلبکارانش را طوری از پله‎ها به پائین پرتاب می‎کرد که پاهایشان می‎شکست، دلیلش فقط این بود که می‎خواست برای جراحان فقیر بیماران ثروتمند تهیه کند. و وقتی بخش بزرگی از عرق کارخانه‎های خودش را به کلی نابود می‎ساخت، فقط به دولت فکر می‎کرد که درآمدش از راه مالیات بطور قابل توجه‎ای افزایش می‎یافت. بله، گراف هاتشیتسوف یک نجیبزاده جوانمرد بود. و او این را به جینکف اثبات می‎کند.
یک شب با اصرار به کلبه میریام زیبا وارد می‎شود تا او را از پدر و مادرش بخرد. آنها اما هیچ قدرتی بر دختر باشکوه نداشتند. میریام خودش با شجاعت در را باز می‎کند تا راه خروج را به گراف نشان دهد. گراف به شدت خشمگین می‎گردد.
او نیمی از ریش محترم پدر میریام را می‎کند و فریاد می‎زند: "شما کَک‎های آفریدگار! شماها جسارت می‎کنید با پدر هاتشیتسوف مخالفت کنید؟ می‎دانید من چه‌کسی هستم و شماها چه‌کسانی هستید؟ من ارباب این سرزمینم و شماها کوچکترین کرم بر روی کوچکترین برگِ کوچکترین کلمِ کوچکترین مزرعه این سرزمینید!"
پدر برای متقاعد ساختن میریام با او صحبت می‎کند. بله، من باید این را با قلبی لرزان اعتراف کنم که نه تنها روس‎ها در روسیه روس هستند بلکه همچنین یهودی‎ها هم نیمه‌روس هستند.
میریامِ نجیب اما شروع به گریستن می‎کند و می‌گوید: "من قبل از شکستن پیمان با جینکف بلوندم خود را درون رود دن و دانوب پرتاب می‎کنم!"
گراف با شنیدن این نام طوری در هم فرو می‎رود که انگار مار نیشش زده است. او لبش را بدندان می‎گزد و اتاق را ترک می‎کند.
و آنچه حالا در پی می‎آید چنان وحشتناک است که  باید می‎ترسیدم خوانندگانم از ناباوری سر تکان دهند. من خودم وقتی جینکف آن را برایم تعریف کرد نمی‎خواستم باور کنم، من نمی‎خواستم و نمی‎توانستم چنین خشونتی را باور کنم. من نمی‎خواستم به یهودی‎ای گوش کنم که انسان‎ها را در چشمانم چنین کاهش می‎داد ... و حالا! اوه، مأموریتم! مأموریتم مجبورم می‎سازد گزارش او را تکرار کنم. اما من می‎خواهم خلاصه کنم؛ من از خوانندگان اجازه می‎خواهم که اجازه خلاصه کردن داشته باشم ...
هنگامیکه جینکف بلونده شب بعد در جاده می‎رفت تا نعل اسب‎های کهنه پیدا کند ناگهان توسط سه قزاق مورد حمله قرار می‎گیرد، طناب‎پیچ می‎شود و بر پشت یک اسب زین نشده قرارش می‎دهند و چهار نعل به سمت قصر گراف می‎تازند. هیولا با خنده تمسخرآمیز وحشیانه‎ای از او استقبال می‎کند و میگوید:
"پس جینکف زیبا این است؟ تو پدرسگ! تو کَنه پنیر فاسد! تو مگسِ پا پاره! تو جرئت می‎کنی به شکارگاه گراف هاتشیتسوف نجیب بیائی؟ تو یک میلیونمِ یک کرم! تو جرئت می‎کنی با یک بینی مستقیم و موی مجعد بلوند برای خود در اطراف بچرخی؟ آیا می‎خواهی با این بینی همنوعان مسیحی‎ات را فریب دهی؟ می‎خواهی؟ من می‎خواهم مانع از کار زشت تو شوم، تو پشۀ بیمار، تو! تو حشرۀ بدبو! تو جینکف بلوند، تو!"
و این اتفاق افتاد! ... چه؟
بله، این اتفاق افتاد، و من می‎خواهم تعریف کنم که چه اتفاق افتاد. دست من که از وحشت می‎لرزد باید آن را بنویسد ...
نوکرها یهودیِ زیبا را می‎بندند. او از فرومایه‎ترین بدرفتاری می‎ترسید و بیهوده تلاش می‎کرد با دست راست نقاطی از بدنش را که حدس می‎زد در خطرند پوشش دهد. اما آنها او را از پشت بر روی یک نیمکت قرار می‎دهند و سپس او را به نیمکت می‎بندند. نقشه آنها بسیار مکارانه‎تر بود، بسیار جهنمی‎تر.
گراف خشمگین فریاد می‎کشد: "تو یک یهودی هستی و باید بعنوان یهودی هم شناخته شوی."
و آنها خود را با گازانبرها و اتوها و ــ سه بار وای ــ و بینی‎اش را کج اتو می‎کنند، کاملاً کج، همانطور که من بعداً دیدم. سپس موهایش را سیاه رنگ می‎کنند و او را به جاده برمی‎گردانند. ... ... ...
این داستان جینکف بلوند است. معروف‎ترین جراحان هم نتوانستند دماغش را دوباره درست کنند. البته مویش توانست دوباره از رنگ سیاه بهبود یابد، اما در این بین بخاطر وحشت از بینی شرم‎آور خاکستری شده بود.
گراف اما میریام زیبا را با زور به قصرش می‎برد ...
او دماغ میریام را مثله نکرد، بی‎شرف!
 
والپورگا، دایه جوان
کشاورز عطسه می‎زند.
زن کشاورز با غرور به دختر باشکوهش والپورگا طوری نگاه می‎کند که انگار می‎خواست بگوید: چه مرد حکیمی.
چنین به نظر می‎رسید که کشاورز از تأثیر بیانش راضی‎ست. او اضافه می‎کند:
"و من می‎خواهم برای سفرت به تو یک کلمه خوب هدیه کنم: تو نباید دزدی کنی!"
زن کشاورز مشوش پیشبندش را صاف می‎کند؛ حالش طوری بود که انگار هرگز از معنویت شوهرش به اندازه کافی قدردانی نکرده است. حالا آرزو می‎کرد کاش همه همسایه‎ها می‎توانستند بشنوند که چه مهربان و با تفکری نو کشاورز صحبت کرد.
والپورگا بقچه‎اش را برمی‎دارد و می‎گوید: "شما عزیزان خوب، خدانگهدار! و من مایلم آنچه را که قلبم را پُر می‎سازد طور دیگر بیان کنم. بنابراین: به امید دیدار. یا طور دیگر: خدا شماها را حفظ کند. یا یک طور دیگر: بدرود!"
زن کشاورز طوری به شوهرش نگاه می‎کند که انگار می‎خواهد بگوید: "در باره این باهوشی چه می‎گوئی؟" اما کشاورز چیزی نمی‎گوید.
والپورگا پس از باقی‌گذاردن برخی اظهارات شاد کننده برای همسر پدرش و شوهر مادرش اتاق مسکونی را ترک می‎کند. او با گام‎های قویِ معنوی از میان مرغ‎ها و غازهای جاده روستائی که رایحه کود می‎داد می‎گذرد. همه مردم به دختر جوان سلام می‎دادند؛ زیرا که او دایه شاهزاده شده بود.
در بیرون، در زیر درختان پیر زیزفون مرد جوانی انتظار او را می‎کشید. او جوزف از برنهوف بود. کتش از دوده زغال‌سنگ سیاه شده بود و همچنین بر صورت و دور چشمانش نواری از دوده زغال بود. والپورگا هوشمندانه متوجه می‎شود که او گریسته و با آسین‎ها چشم‎هایش را پاک ساخته است. بعلاوه او آن را دیده بود.
جوزف از اعماق سینه می‎گوید: "دختر، آیا تو در قلبت احساس پشیمانی نمی‎کنی؟"
والپورگا می‎ایستد. جوزف از درخشندگی مرطوب چشمان دختر درمی‎یابد که یک فکر زیبا در او به وجود آمده است. هنوز دختر بیهوده می‎گشت که به آن شکل دهد. حالا لب‎هایش به حرکت می‎افتند، حالا گونه‎هایش از خوشحالی سرخ گشته بودند. دختر شکل را یافته بود و می‎گوید:
"صبح بخیر، جوزف."
جوزف برای بدست آوردن شجاعت کف دست‎هایش را به هم می‎مالد؛ سپس می‎گوید:
"اگر تو دایه شاهزاده شوی من خودم را غرق می‎کنم! ببین دختر، من به تو و پاک بودنت باور دارم، اما بقیه اشرار، بخصوص معدنچی گروبر دماغ پهن، آنها مرا دست می‎اندازند و می‎گویند: یک پسر درست و حسابی نباید هیچ دایه‎ای را دوست داشه باشد. آیا به من لطف می‎کنی و دایه نمی‎شوی؟"
والپورگا ابتدا به آرامی و ساکت به خودش نگاه می‎کند، به اندام باریک کودکانه خود، سپس چشم‎هایش را بسوی او بالا می‎برد و چنان پاکدامنانه نگاه می‎کند که پسر می‎ترسد.
والپورگا می‎گوید: "تو طوفانی و وحشی و اما آدم خوب و پاک! آنها تو را فریب داده‎اند. من آنها را افراد بدبین می‎نامم. آنها قلبِ پاک تو را به زندان کشیده‎اند. آنها به تو گفتند که من ارزش تو را ندارم."
والپورگا موی بور بافته شده‎اش را طوری به پشت می‎اندازد که بخواهد بگوید: بنابراین من شماها را خوار می‎شمرم! سپس ادامه می‎دهد:
"فقط به تو می‎خواهم بگویم که چطور موفق شدم دایه شاهزاده شوم. شاه برای نوزاد والایش یک دایه‎ای می‎خواست که ذهن کودکانه‎اش هنوز توسط هیچ سایه‎ای از شور و شوق تیره نشده باشد، تا به این وسیله نوزاد پاک نگاه داشته شود. بنابراین یک دختر خوب جستجو کردند که هنوز یک قدم اشتباه برنداشته باشد، هرگز پدر و مادر خود را نیازرده باشد. هرگز بیمار نشده باشد و بتواند بهترین گواهی مدرسه را ارائه دهد. جوزف، تو مرا می‎شناسی، من همیشه بهترین محصل در زیبانویسی بودم: به این دلیل باید من بعنوان دایه بروم."
جوزف ستایشگرانه به سمت سخنگو نگاه می‎کرد؛ والپورگا از اینکه او حرفش را قطع نمی‎کند خوشحال می‎شود و ادامه می‎دهد:
"آیا باید این افتخار بزرگ را رد می‎کردم؟ نه، جوزف، من هم چیزی از نفس زمان جدید را در قلبم احساس می‎کنم. شکوه امپراتوری جدید آلمان در من افزایش یافته است، هنگامیکه پدرم به من گفت: برو و آینده کشورت را نزدیک ساز! آیا باید من این شغل والا را رد کنم؟ نه، جوزف، تو نخواهی خواست که من فقط برای برآورده ساختن خواست یک نفر برای یک لحظه سرزمین مادری‎ام را فراموش کنم! من در این لحظات خود را تنها با کل احساس می‎کنم، من کل را در خود احساس می‎کنم. اوه، اسپینوزای من! جوزف، تو مرا کاملاً درک نمی‎کنی!"
جوزف غمگین می‎گوید: "تو اینجا یک کلمه قشنگ صحبت کردی، اما اگر تو مرا خوشبین نسازی بنابراین راهی بجز غرق کردن خود برایم باقی‌نمی‎ماند."
جوزف هنوز یک ایده خوب داشت. اما این ایده به افکار ثابتی تبدیل نگشت. بنابراین جوزف راهش را می‎رود تا آبی برای غرق ساختن خود بیابد ...
والپورگا اما حتی صمیمانه از کاخ خوشش می‎آید. او جهان را نمی‎شناخت، او از عشق هیچ‌چیز نمی‎دانست، هیچ‌چیز از چیزهای لوکس، هیچ‌چیز از رفتار خوب. او یک دایه جوان بود.
نوزادِ والامقام و دایه‎اش می‎توانستند از همدیگر راضی باشند. نوزاد بخاطر هر چیزی که دایه برایش تعریف می‎کرد می‎خندید. نوزاد بعضی کلمات خوب را آنجا از مادر دومش می‎شنید.
اما وقتی نوزاد می‎خوابید و وراجی کردن برای دایه ممنوع می‎گشت، در این وقت آهسته بیرون می‎رفت، بر روی شاخه محکم یک درخت گلابی پیر می‎نشست و بهترین ایده‎هایش را می‎نوشت:
از دفتر خاطرات والپورگا.
دو بعلاوه دو می‎شود چهار. در پیش ما! آیا جای دیگر هم همینطور است؟
**
*
در جهانِ آزادِ خدا مردم فقیر و مردم ثروتمند وجود دارند. خوشا به حال کسی که نه این است و نه آن.
**
*
میان کف سالن‎های دربار و یخ‎های زمستانی بر روی برکه‎های روستا یک شباهت وجود دارد. کسی که لیز می‎خورد به زمین می‎افتد. یک تفاوت هم وجود دارد. اما چه تفاوتی؟
**
*
ما تنهائیم، من و هر کس. حتی یک کَک هم بخشی از من است و اگر آدم آن را عذاب دهد بنابراین مرا به درد می‎آورد، طوریکه انگار به خودِ من یک عذاب روا می‎گردد. اما نه عذابی چندان قوی.
**
*
نوزادِ والای من امروز خیلی تشنه بود. من اما می‎گویم: دارائی و شیر برای پادشاه و سرزمین مادری! یک کلمه خوب که من می‎خواهم روزی برای فرزندانم بجابگذارم.
**
*
من دلم می‎خواست به اندازه کافی کاغذ داشتم تا تمام کلمات گرم و زیبائی را که به ذهنم خطور می‎کنند می‎نوشتم.
**
*
همه اینجا من را دوست دارند، بخاطر سادگی‎ام. برای اینکه همینطور باقی‌بمانم هر روز داستان‎های روستائی می‎خوانم یا آثار خالص در باره روح سادۀ خلق.
**
*
امروز آقای شاعر دربار اظهار نظر من را تحسین کرد: "عشق قدیمی هرگز نمی‎میرد." یک کلمه زیبا؛ من این را به او هدیه کردم.
**
*
من دلتنگ خانه‎ام. امروز هنگام گردشِ سواره یک گاو شخم‎زن را در مقابل یک گاری یونجه دیدم. من باید به جوزف می‎اندیشیدم و به سوءظنش.
**
*
در این مدت دراز چه اتفاقی برای جوزف افتاده بود؟
او بلافاصله پس از خداحافظی کردن والپورگا می‎رود تا مرگ را در امواج بیابد.
او به برکه روستا می‎رود. در این وقت به یادش می‎آید که آنجا اسب‎ها برای آب نوشیدن می‎روند و او نمی‎خواست آب آنها را آلوده سازد. او بسوی نهر قزل‎آلا می‎رود. او فریاد می‎زند: "ای الهه نمسیس، ماهی‎ها که من با چنین لذتی آنها را نابود ساخته‎ام باید مرا بخورند." و او درون نهر دراز می‎کشد و سرش را زیر آب نگاه می‎دارد. اما هنگامیکه به نفس‎تنگی می‎افتد دوباره به خشکی بازمی‎گردد.
او نهر را تا نزدیکترین رودخانه تعقیب می‎کند. در این وقت به یادش می‎افتد که آدم می‎توانست فکر کند که او فکر کرده است مردم او را دوباره از آب بیرون می‎کشند؛ زیرا رودخانه بسیار شلوغ بود. اما او نمی‎خواست بعنوان فردی که خودکشی‎اش نافرجام بوده زندگیش را بگذراند و رودخانه را تا پایتخت تعقیب می‎کند.
حالا او آنجا بر روی پُل ایستاده است و جای مناسب جستجو می‎کند تا به قعر مرطوب مادر اولیه زندگی شیرجه رود. در این هنگام یک کالسکه سلطنتی نزدیک می‎شود. این آخرین خروج والپورگا با نوزاد والامقامی بود که باید فردا از آغوش دایه‎اش جدا می‎گشت. والپورگا به یک آینده عاری از شادی نگاه می‎کرد. در این حال ظاهرش چنان بیگناه است، چنان پاک متولد‎‎ـ‎نگشته که شاعر به این خاطر نام "والپورگا، دایه جوان" را اختراع کرد. در این لحظه او نگاهش به جوزف می‎افتد که برای آخرین بار پول اندکی را می‎شمرد که می‎خواست با خود به امپراتوری تمام وحدت‎ها ببرد.
والپورگا فریاد می‎زند: "جوزف! دخترت اینجاست!"
جوزف به اطراف خود نگاه می‎کند. او نوزاد والامقام را در کنار پستان ظریف دختر جوان تماشا می‎کند، او آینده سرزمین مادری را با هدف باکره اشتیاق خودش یکی گشته می‎بیند، او خود را عفو گشته می‎دید و تغییر یافته به بالاترین احساس وطن‎پرستی توسط ایمانش به والپورگا. او نمی‎توانست چشمان مستش را از نوزاد والامقام جدا سازد. او بر روی زانو می‎افتد و از درونش فریاد زده می‎شود:
"دختر، دختر، تو پاکترین دایه تمام زندگی من هستی!"
نوزداد والامقام به آن دو فرد خوشبخت و سعادتمند مهربانانه لبخند می‎زد. او آهسته می‎گذارد دست‎های پُر آینده‎اش از بالش ظریف تازه جوانه‌زده به پائین سُر بخورد، او دو بار با پشت دست‎های کوچک دهان خوش ترکیبش را پاک می‎کند و می‎گوید: "والپورگا اما یک ملت خوب و باهوش ا‎ست."
این کلمه خوبی بود.
 
یک شب در تیمارستان
(1914)
من در این زندگی با دکتر هافکینگز دیگر یک کلمه هم صحبت نمی‎کنم.
و در آن جهان؟
شما هم که مرا دست می‎اندازید. دکتر هاوکینز چنان گولم زد که باید در اصل برای تعریف کردن آن خجالت بکشم. و در این حال با تمام بدبینی یک استاد خصوصی فیزیولوژی اعصاب به ریشم خندید. فقط گوش کنید.
اواسط ماه ژانویه بود و من برای شب در هیچ خانه‎ای از پوتسدامرتور تا سولوگیشه‎گارتن به هیچیک از مهمانی‎های شام دعوت نشده بودم. عجیب است! مگر نه؟ پس برای چه آدم یکی از بهترین پیانونوازان و شعبده‎بازان برلین است، اگر نتواند هر شب از سه دعوت یکی را انتخاب کند. بله، در این وقت من حدود ظهر دوست مشترکمان گِرسه را در کافه یوستی ملاقات کردم. شما می‎دانید: گِرسه! که بهترین دوستمان است و چنین به نظر می‎رسد تنها سرگرمی‎اش آشنا کردن ما با خانواده‎هائی‎ست که آدم با آنها هنوز مراوده ندارد. گِرسه می‎شنود که من کاری ندارم و فوراً مرا برای شرکت در یک مهمانی بزرگ در نزد خانواده فلایشِر موظف می‎سازد. حالا شما شروع کرده‎اید به خندیدن! بنابراین می‎دانید که منظورم چه کسی‎ست. خانواده فلایشِر از مدت‎ها پیش مایل بودند که من در مهمانی‎شان شرکت کنم. فلایشِر چاق ثروتمند دیگر با غلات تجارت نمی‎کند، بلکه حالا بهترین آشپز و بهترین موسیقی را در منطقه جدید شهر در پشت خیابان تیرگارتن دارد. ما می‎دانیم که گِرسه همه‌جا این اجازه را دارد دوستان خود را پیش دوستان دیگرش ببرد. شاید حتی برای هر نفر مبلغی هم دریافت می‎کند. من به او جواب رد می‎دهم. من هنوز فلایشِر چاق را با چشمانم ندیده‎ام، اما از خانم چاق فلایشِر خیلی چیزها شنیده‎ام. من برای آشپز او هنوز آماده نیستم. مرغ و زن هنوز برایم بدون قارچ دنبلان خوشمزه‎اند. ... حالت چهره گِرسه طوری می‎شود که انگار برای قرض گرفتن تلاش بیهوده‎ای کرده است و می‎گوید: "حیف شد، آنجا خانمی است که عاشق شماست." ــ "خب؟" ــ "این خانم عاشق رک‎گوئی است، او بسیار عاشق است. او به وضوح برایم روشن ساخت که مایل است از شما تجلیل کند."
آدم همانطور که معروف است هیولا نیست، و همچنین از آنجا که آن شخص باید بسیار زیبا باشد، عاقبت جواب مثبت می‎دهم.
من باید بدون هیچ تشریفاتی کمی بعد از ساعت نُه ظاهر شوم. گِریسه مراسم معرفی را به عهده خواهد گرفت. خانم عاشق چه نام دارد؟ ــ "او شما را به سر میز هدایت خواهد کرد."
کمی قبل از ساعت نُه بود، من اسموکینگ بر تن آماده بودم و فلسفه می‎بافتم که آیا در واقع بیشتر از فتح کردن مایل به خوابیدن نیستم. در این لحظه زنگ زده می‎شود و دکتر هافکینگز داخل می‎شود. او هم اسموکینگ پوشیده بود. او در تابستان یک بار به من قول داده بود که مرا همراه خود به یک جشن شام در تیمارستانش ببرد. شما می‎دانید که او دستیار پزشک یک تیمارستان لوکس خصوصی‎ست. او حالا آمده بود تا به قولش وفا کند.
من می‎گویم: "نه، دوست عزیز، این ایده در زمان مستی به سراغم آمده بود. خیلی ممنون برای حافظه و نیت خوب شما. من امروز کار بهتری در پیش دارم." و برایش مذاکره‎ام با گِرسه را تعریف می‎کنم. لبخند زیبا و شریرانه دکتر هافکینگز بر چهره‎اش می‎نشیند و می‎گوید:
"تو تصور کاملاً غلطی از تیمارستان ما داری. این محل به اندازه‎ای گران است که تمام بیماران ما را مردان و زنانی که به ده هزار فامیل ثروتمند تعلق دارند تشکیل می‎دهد. راحت مانند هتل درجه یک و مدیر بخصوص هنگام چنین جشن‎هائی خساست به خرج نمی‎دهد. این جزء تبلیغات اوست."
"تو اما متوجه ..."
"تو اشتباه تصور می‎کنی! بخصوص خانم‎های هیستریک مورد علاقه‎ات واقع می‎گردند. آنجا یک بیمار است، بیشتر از زیبا ... و تو می‎توانی او را به میز دعوت کنی."
"اما دیوانه!"
"خب، او دارای یک نقطه ضعف است. اما مگر چه‌کسی در شهر بزرگ روحش سالم است؟ از نظر روانی یک چنین خانمی ..."
خلاصه، من می‎گذارم دوباره متقاعدم سازند، از لذت ناشناخته و خانم عاشق در نزد خانواده فلایشِر صرفنظر می‎کنم و دعوت هافکینگز را می‎پذیرم.
ماشینش در مقابل در خانه انتظار می‎کشید. او به راننده چیزی می‎گوید و ما بر روی برف سخت به سمت خیابان تیرگارتن می‎رانیم.
هنگامیکه نگرانی‎های جدید به سراغم می‎آیند دوباره لبخند زیبا و شریرانه بر چهره دکتر هافکینگز می‎نشیند. به هیچوجه خطری وجود ندارد. حتی مهمانی ترسناکتر از مهمانی‎های خوب دیگر هم نیست. من هیچ تفاوتی بین این دو مهمانی قائل نمی‎شوم. حتی شعبده‎بازان هم آنجا خواهند بود.
ما رسیده بودیم و دکتر هافکینگز مرا با عجله از میان حیاط جلوئی به یک خانه با نور روشن هدایت می‎کند. خانه اصلاً پُر مخاطره دیده نمی‎گشت. فلایشِر یا شما هم می‎توانستید اینطور زندگی کنید. هافکینگز می‎گوید: "اینجا اتاق‎های جشن هستند، تا اندازه‎ای ویترین تیمارستان. در اصل تیمارستان واقعی آنجاست." برای نشان دادن آنجا حرکت نامعینی به دستانش می‎دهد که می‎توانست هم به ساختمان پشتی و ساختمان بغلی دلالت کند و هم به نیمی از برلین. ما بر روی فرش‎های نرم به طبقه اول می‎رویم و آنجا توسط دو خدمتکار در لباس فُرم مورد استقبال قرار می‎گیریم.
من می‎پرسم: "خدمتکاران واقعی؟"
"نه، افراد احمق و دزدانی که طبق شخصیت خود نقش خدمتکاران را به عهده گرفته‎اند. آنها در برابر مهمان‎ها نمونه‎اند. اما تو باید آنها را خصوصی ببینی! جانوران وحشی!"
"هیچوقت فرار نمی‎کنند؟"
"به ندرت. در مقیاس بزرگ تقریباً صد سال می‎شود که چنین چیزی اتفاق نیفتاده است."
در حالیکه ما اسموکینگ خود را آویزان می‎کردیم، دکتر هافکینگز آهسته می‎گوید: "راستی، تو هیچ‌چیز از دست نخواهی داد. ما در اینجا برادر دوقلوی فلایشِر چاق را هم داریم. او خود را برادر ثروتمند فلایشِر تصور می‎کند و دیوانگیش در این است که فکر می‎کند میزبان مورد احترام مجلس جشن اوست. او تا این اندازه انتظار احترام دارد. برای اینکه تحریکش نکنیم تو را به او معرفی خواهم کرد."
"و بانوی زیبائی که به من قول دادی؟"
"او خودش تو را مخاطب قرار خواهد داد. روش او اینطور است. او عاشق رک‎گوئی‎ست."
ما داخل می‎شویم و احساس نگرانی من بعد از چند دقیقه از بین می‎رود. اوضاع مانند هر سالن جشن دیگری به نظر می‎رسید. فقط من فکر می‎کردم که یک رذالت خاص و تشنج بیمارگونه‎ای بر روی تمام چهره‎ها می‎بینم. در غیراینصورت: توالت‎ها و رفتارها مانند جاهای دیگری بود که آدم شب‎هایش را می‎گذراند.
یک مرد چاق به سمت ما می‎آید؛ او مانند یک تاجرِ اسب دیده می‎گشت که سرپیشخدمتی درس ادب به او داده باشد. من به او معرفی می‎شوم. فلایشِر بدلی وضع خود را فقط به این وسیله لو می‎دهد که یک لحظه به دکتر هافکینگز هم مانند یک غریبه خیره می‎شود. سپس در حین دست دست دادن چیزهائی را می‎گوید که معمولاً گفته می‎شود. شادی ... خانه ساده ... هافکینگز می‎گوید: "فلایشِر عزیز، شما خوب می‎دانید من چه‌کسی را پیش شما آورده‎ام؟" فلایشِر دستم را گرم‎تر می‎فشرد، چیزی مانند افتخار بزرگی است زمزمه می‎کند و می‎رود.
"من دو سه نفر از خانم‎ها و آقایان را به تو معرفی می‎کنم، بعد تو خودت به خودت کمک خواهی کرد."
"اما باید قبلاً یک کم برایم تعریف کنی که این مردم چه‌کسانی هستند."
"با کمال میل، من یک روانپزشکم. از میزبانمان آقای فلایشِر بدلی که قبلاً شنیده‎ای. او آستینش چند بار زندان را لمس کرده و شاید هم اگر اینجا در یک تیمارستان زندگی نمی‎کرد حالا در آن نشسته بود، ... مانند همه ما."
من ابلهانه می‎گویم: "تو هافکینگز، من یک چنین چیزی در باره فلایشِر اصلی هم شنیده‎ام."
"آخ، هیچ مهم نیست، نزد او فقط گمانه‎زنی‎های دوستانش است ... آیا آنجا آن بانوی آرایش کرده با کمر زنبوری را می‎بینی؟ پدرش کارشناس اقتصادی بود، شوهرش پروفسور افتخاری‎ست. تصور سفت و سختش این است که تمام جهان از زیبائیش صحبت می‎کند. بیست و پنج سال قبل باید واقعاً اینطور بوده باشد."
"و او به خاطر چنین چیز جزئی‎ای اینجاست؟"
"تو باید بدانی که او با وجود مهریه بزرگ فقط در حدود ده هزار مارک درآمد دارد و اینکه معتقد است از این ده هزار مارک باید شش هزار مارک برای آرایش و وسائل بزک خرج کند. آنها مهمانی بزرگ برپا می‎کنند و در خفا گرسنگی می‎کشند. آقای بلند قدِ بوری که با او صحبت می‎کند دکتر هارت‎ویگ نام دارد، پزشک، ابتدا از یک سال قبل توسط ممتحنین به سمت بشریت رها شد. او می‎‎داند که هیچ‌چیز نمی‎داند و بنابراین یک فیلسوف است. اما او تصمیم راسخ گرفته دکتری شود که بیشترین مراجعین در برلین را دارد و با تمام زرنگیِ یک دیوانه این هدف را دنبال می‎کند. این مورد برای امثال ما بسیار پیچیده است. البته حرص و طمعش به پول نمی‎تواند نشانه‎ای از بیماری روانی باشد. تمام قتل‎های علمی‎ای که او باعث گشته بخاطر خودخواهی و جهلش بخشوده می‎شوند؛ اما در نهایت دولت نمی‎تواند تحمل کند که چنین مردی هر ساله یک دو جین انسان را بکشد."
"بنابراین او برای زیان نرساندن به بشریت اینجا نگهداشته می‎شود؟"
"او دیگر نمی‎تواند به انسان‎های عاقل صدمه بزند. اما اینجا در این تیمارستان بزرگ ــ و هافکینگز دوباره حرکت نامعین دست را انجام می‎دهد ــ فعالیتش را انجام می‎دهد. آن دو آقائی که با او صحبت می‎کنند شاهزاده <X> و تلتوئر جوان هستند. شاهزاده <X> مدت‎ها در حلقه دوستانش تحمل‎ناپذیر بود؛ در محافل عمومی مردم برایش تعظیم می‎کنند، با این وجود او به هر خانم پیر و جوانی بعد از دو دقیقه پیشنهاد می‎دهد که او را در آپارتمان مجردی‎اش ملاقات کند. تلتوئر جوان بی‎ضررتر است. او بسیار مایل است با شاهزاده <X> اشتباه گرفته شود و به این خاطر فقط از رقاصان و اسب‎ها صحبت می‎کند. جسمش دچار آسیب شده است، مخصوصاً مغز ظریفش. او اجازه می‎دهد توسط دکتر هارت‎ویگ به خاک سپرده شود."
"تلتوئر؟ ببین، من از او شنیده‎ام. همه مردم او را ابله می‎نامیدند. اما من فکر می‎کردم که او برای خود آزاد می‎گردد."
"چه چیزهائی را آدم آزاد می‎نامد! اما خانم اوربان دارد به سمت تو می‎آید. او خود را بطور کامل به تو معرفی خواهد کرد. خدای من، حالا ما در یک تیمارستان هستیم. من شماها را تنها می‎گذارم."
من کمی دستپاچه بودم. من حالا لحظه‎ای تصور کردم که در خانه فلایشِر اصلی هستم، زیرا در آنجا هم یک خانم عاشق و رک‎گو به من وعده داده شده بود. خانم اوربان یک شخص کوچک اندام زیبا بود که می‎توانست در مهمانی فلایشِر اصلی به زحمت مورد توجه‎ام قرار گیرد. من اینجا فوری متوجه حلقه‎های تیره اطراف چشمان زیبا و سوسوزَنش و چین‎های زننده اطراف دهان می‎شوم. مایلم بگویم که او له گشته دیده می‎شد.
او بی‎تکلف به سمت من می‎آید، مرا به نام می‎خواند و از آشنائی با من خوشحال بود. من پس از چند جمله در باره آخرین کنسرتم و تازه‎ترین شایعات تئاتر خواهش می‎کنم به من اجازه دهد به سمت میز همراهیش کنم.
او می‎گوید: "من ترتیب این کار را داده‎ام. ما در کنار همدیگر می‎نشینیم و اگر شما مهربان باشید حالم پس از خوردن شام بد خواهد شد، بعد باید اینجا را ترک کنم و شما مرا به خانه مشایعت می‎کنید. شما که بیش از حد خجالتی نیستید؟"
بلعِ این بسیار سخت بود. چنین چیزی در یک مهمانی واقعاً خوب حداکثر دو بار در زندگی برایم اتفاق افتاده است. البته به نظر می‎رسید که خانم اوربان هم در اینجا تنها بیمار از این نوع باشد. مردان جوان هنگام گذشتن از کنار خانم اوربان به طرز عجیبی لبخند می‎زدند.
یک مرد باشکوه خوش تیپ به سمت ما می‎آید و خود را به من بعنوان شاعر فلیکس راگون معرفی می‎کند. از آنجا که من این نام را هرگز نشنیده بودم باید فکر می‎کردم که او از آن شاعرهائی‎ست که باید در هر تیمارستانی مانندش وجود داشته باشد. راگون بوضوح حسود بود. او می‎گوید که عاشق موسیقی‎ست و با خانم اوربان شروع به یک گفتگوی کاملاً فضیلانه ادبی می‎کند. ما در باره ایبسن صحبت کردیم، همانطور که همه‌جا در باره ایبسن صحبت می‎شود. راگون او را سرزنش و خانم اوربان از او دفاع می‎کرد. خانم اوربان بیماری‎اش را استادانه مخفی می‎ساخت و بنابراین حالا که او در میان شش چشم بود مانند زیور هر مجلسی به نظر می‎آمد. فقط متأسفانه آقایان بسیاری می‎دانستند که وقتی او با کسی تنهاست بیماری‎اش را نشان می‎دهد. این برایم نامطلوب بود و من تصمیم می‎گیرم کمی محتاط باشم و خانم اوربان و همچنین بقیه مهمانان را فقط روانشناسی کنم.
در این بین مردان بیشتری آمده بودند. همه با لبخندهای یکسان جوانانه اما خسته. من می‎دیدم که مردان سالخورده تلاش می‎کنند خستگی خود را مخفی سازند و جوانان تلاش می‎کنند به طرز مبالغه‎آمیزی خود را خسته نشان دهند. به نظرم می‎رسید این لذت دروغگوئی مشخصه محلی‎ست که من خود را در آن می‎یافتم. من بیش از یک بار دیدم که چگونه یک آقا با یک خانم بازو در بازو داخل شدند، هر دو کج خُلق اما با یک لبخند نشسته بر خطوط ویران چهره.
دکتر هافکینگز مرا پیش خود می‎خواند، او می‎خواست مرا در مکالمه یک خواننده سوئدی شرکت دهد. خانم خواننده لحظه‎ای بعد از مراسم معرفی به بحث ادامه می‎دهد: او خود را یک مرد اما دکتر هافکینگز را یک زن می‎پنداشت. یک مرد با ظاهری وحشی بازویش را به او می‎دهد و وی را با خود می‎برد.
هافکینگز به من می‎گوید: "نقاش! او برگ درخت را آبی می‎کشد و ادعا می‎کند که آن را چنین می‎بیند."
من می‎پرسم چرا تمام این مردم که در تیمارستان زندگی می‎کنند چنین شیک لباس پوشیده از راه پله‎ها می‎آیند.
هافکینگز می‎گوید: "تو هیچ‌چیز نمی‎دانی" و لبخند شریرانه‎اش دیگر زیبا نبود. "این مشهور است که ساکنین تیمارسان نمی‎خواهند اعتراف کنند که آنها کجا هستند. جنون بیماری‎ای است که آدم به داشتن آن اعترف نمی‎کند. همه این خانم‎ها و آقایان ادعا می‎کنند که یک جائی در برلین زندگی می‎کنند. چنین خانه‎هائی به این دلیل از زندان‎ها متفاوتند زیرا زندانی‎ها انکار نمی‎کنند که زندانی‎اند. اینجا هیچکس با کمال میل قلب ابری و وحشی خود را نشان نمی‎دهد، و نمی‎گوید که چکمه بسیار تنگ پایش را می‎زند یا دیوارهای گشادِ معده دارد. بعلاوه ما نمی‎خواهیم اینجا فقط با یگدیگر گفتگو کنیم. من مطالعات خودم را می‎کنم، تو هم مطالعات خودت را بکن."
بلافاصله پس از آن مردی که مانند یک کشیش یا یک هنرپیشه دیده می‎گشت مرا مخاطب قرار می‎دهد. او می‎گوید یک آهنگساز است و از واگنر پیشی گرفته. او نه تنها ملودی واگنر را از رده خارج شده می‎دانست، بلکه همچنین هارمونی را. پرنسیب موسیقیائی‎اش آن فردگرائی‎ست که در سیاست بعنوان آنارشیسم جهان را بطور صلح‎آمیزی تغییر شکل خواهد داد. من باید آهنگ‎های ساخته او را برای مردم بنوازم. یادگیری آنها بسیار راحت است، زیرا تحت شرایط خاصی همچنین می‎توان آنها را طور دیگر نواخت. و او هزینه‎های کنسرت را با کمال میل تقبل خواهد کرد و ...
مرد چنان معقول صحبت می‎کرد که من تقریباً فراموش کردم کجا هستم. و این وضعیت باقی‌می‎ماند، تا اینکه من دوباره کمی تنها می‎مانم و کنجکاوانه مشغول مشاهده می‎گردم. همه ظاهراً در جنون خود یک نقش را به عهده گرفته بودند، خانم‎ها و آقایان همدیگر را تحمل می‎کردند تا با هم بتوانند مهمان‌بازی کنند. جریان شروع می‎کند برایم به جالب شدن. من بطور واقعی در کمین می‎نشینم، زیرا به شما فکر می‎کردم و می‎خواستم موضوع شورانگیزی برای پاورقی‎تان تعریف کنم. یک شب در تیمارستان! این را با دست‎بوسی برایتان چاپ خواهند کرد. تصور کلی برایم روشن بود. آنچه که فقط استثنائاً در جهان ما قابل مشاهده می‎گردد یا آنچیزی که فقط انسان‎های بدبین فکر می‎کنند می‎بینند، خلاء، دروغ، رذالتِ جنایتکارانه، اینها در اینجا وضعیت عادی بودند. من هنوز با دو یا سه پزشک آشنا می‎شوم، آنها هم کاملاً شبیه به بیماران دیگر بودند. و یکی از آنها به من کمک کرد ــ البته او در این حال با تعجب به من نگاه می‎کرد، انگار که مرا هم دیوانه بحساب می‎آورد ــ پدیده‎ها را به سه دسته تنظیم کنم. ...
همه دیوانه‎ها بدون استثناء جنون خودبزرگ‎بینی داشتند. واقعاً عجیب و غریب به نظر می‎رسید که چگونه هر نفر همیشه تملق بزرگ‎بینی دیگری را می‎کرد تا خودش از طرف او دوباره به رسمیت شناخته شود. اینطور بود که انگار هریک به دیگری می‎گوید: "قبول، من اعتراف می‎کنم که شما پادشاه برزیل هستید اما شما هم باید اعتراف کنید که من پادشاه چین هستم." اما حالا من چنین مورد کلاسیکی تجربه نمی‎کردم، اما صد بار نمونه‎های خودمانی‎تر یک حمایت متقابل از جنون خودبزرگ‎بینی را دیدم. صدای من، من، من، از هر گوشه‎ای شنیده می‎شد. من فانتزی دن خوان را بهتر از خودِ فرانس لیست بازی می‎کنم؛ در غیراینصورت لیست چنین حرف‎های شریرانه‎ای در باره من پخش نمی‎ساخت. ... فیرخو بدون کشفیات من چه می‎توانست بکند. به همین دلیل من پروفسور نشدم. مردها مانند کوهنوردان هوای هم را دارند. ... درآمد من در راه‎آهن آمریکا بزرگتر از بلایشرودر بانکدار است. ... من یک دانشنامه زندۀ مراوده‎ام. ... بدترین نمره در تمام کلاس را من داشتم. ...
من بهترین شناگر برلین هستم. ... من بهترین دوچرخه‎سوار. ... من، من، من! ... من تیزترین چشم را دارم. ... کسی مانند من نزدیک‎بین نیست. ... من بیشترین پول را دارم. ... من بیشترین بدهکاری‎ها را دارم. ... من، من، من!
و در کناری مبادلۀ ساکتِ جنون خودبزرگ‎بینی: آقای پروفسور، آنچه شما تعریف می‎کنید برایم بسیار جالب است. من می‎خواهم با کمال میل باور کنم که شما  شایسته‎تر از مومسن هستید، اما شما چنین سیگاربرگ‎هائی که من از هاوانا فراهم می‎کنم هرگز نکشیده‎اید. ... من می‎خواهم با کمال میل باور کنم، اما در وزارت آموزش و پرورش ...
بیوقفه چنین حرف‎ها و ایرادات متقابلی رد و بدل می‎گشت. اما شما می‎شنیدید که آنها پشت سر همدیگر چیزهای زشتی زمزمه می‎کنند. در آنجا یک کینه‎توزی واقعاً جنون‌آمیز خود را نشان می‎داد. هیچکس وجود نداشت که در این کلماتِ زمزمه گشته آدمی رذل یا دیوانه معرفی نگردد. او به زنش خیانت می‎کند، او به شوهرش خیانت می‎کند. او از طلبکارانش سرقت کرد، او خرج زندگیش را از معشوقش می‎گیرد، او در یک وصیتنامه اختلاس کرده، او شوهرش را به تیمارستان فرستاده. او رئیس خود را بعنوان دوست خانوادگی تحمل می‎کند. همه‌جا در گفتگو با صدای بلند: "من، من، من." و با صدای آهسته در گوشه و کنارها: "او، او، او، او."
همچنین به نظر می‎رسید که جنونِ شهوانی بسیار گسترده گشته است. آدم می‎توانست این را از صحبت‎های شنیده شده کمتر از نشانه‎های دیگر نتیجه بگیرد. حتی آرایش خانم‎ها برای مهمانی شام این جنون شهوانی را ثابت می‎کرد. من باید به خود می‎گفتم که آدم در مهمانی‎های خوب خارج از تیمارستان هم با لباس شیک می‎رود، همانطور که باید به خود می‎گفتم که صحبت‎های با صدای بلند و زمزمه‎ها در مهمانی‎های دیگر هم می‎توانستند شبیه به اینجا باشند. اما به نظرم می‎رسید که این لباس‎هایِ باز خانم‎ها و بقیه چیزها باید بیماران روانی را به خود جذب می‎کرد. طور دیگری نبود: بر فُرم بدن زنانه که می‎تواند اغلب برای مرد خطرناک شود به شدت تأکید شده بود، من نمی‎توانم آن را طور دیگر بیان کنم. با تأکید بر چشم‎ها به معنای واقعی کلمه شروع شده بود. ممکن است شادیِ به جعل کردن احتمالاً علت این بیماری باشد. انبوه مو جعلی، پستان‎های جعلی، باسن‎ها و بعضی چیزهای دیگر جعلی. چه قصدی می‎تواند یک چنین زنی داشته باشد؟ زن با این کار نه می‎تواند شوهرش را بفریبد و نه حتی معشوقش را. بنابراین باید زن قصد داشته باشد چشمان هر غریبه‎ای را جذب کند. آیا این واقعاً جنون شهوانی‎ست؟ اگر یک خروس پرهای دم جعلی به خود ببندد و بخواهد تاجش را سرخ رنگ کند، بنابراین ما اجازه داریم بگوئیم که خروس دیوانه است!
جنون شهوانی خود را در نزد مردها هم نشان می‎داد. اما آن را می‎شد از رفتار خانم‎ها واضحتر تشخیص داد. آنها همه با نظم وحشتناکِ خودکاری یک حرکت به حلقه مو را تکرار می‎کردند. زنی پاهای کوچکش را مرتب از زیر دامنش به جلو دراز می‎کرد، زن دیگری روش خاصی داشت، آرنج دستش را بلند می‎کرد و می‎گذاشت آستین‎های کوتاهش پرواز کنند؛ نفر سوم هر چند دقیقه یک بار سر کوچکش را تکان می‎داد؛ نفر چهارم بیوقفه صحبت می‎کرد و در این حال دندان‎های زیبایش را در حرکت‎های منظم طوری نشان می‎داد که مانند دندان‎های متحرک ویترین یک دندانپزشک دیده می‎گشت؛ پنجمین نفر می‎توانست سوراخ‎های بینی‎اش را تکان دهد و این کار را مانند یک اسبِ مسابقه انجام می‎داد؛ نفر ششم آتروپین مصرف کرده بود و حالا دائماً به چشم‎های بزرگش حالت خشمگین می‎داد. حتی وقتی هم فقط شب‌بخیر می‎گفت! در واقع خانم اوربان با چنان بیماری مشخص یکی از بیماران آرام بود.
سومین شکل جنون که دکتر هافکینگز خودش مرا متوجه آن ساخت در ابتدا چندان راحت قابل مشاهده نبود: جنون گرسنگی. یعنی این جنون قبل از آنکه آدم به سر میز شام برود فقط یک گرسنگی تئوری بود، یک حرص و آز به ماشین و اسب‎ها، به سفرهای دریائی و آرایش کردن، به تئاتر و رقص؛ یا در حقیقت فقط گرسنگی به پول که با آن تمام اینها قابل خریداری‎ست. به ندرت این جنون خود را صادقانه بیان می‎ساخت. این یک آوای ضعیفتر بود که برای شنیدن آن باید ابتدا قوه شنوائی تیز می‎گشت. سپس اما این آوای ضعیف رشد می‎کرد و به یک صدای بلند تبدیل می‎گشت و صداهای دیگر را خاموش می‎ساخت. من باید گرسنگی بکشم! من به اندازه کافی ندارم! کافی ندارم! کافی ندارم! این یک سمفونی جهنمی بود. من می‎توانستم از آن فوراً آهنگ بسازم. ویلن‎ها بیوقفه زوزه می‎کشیدند: من، من، من، او، او، او؛ باس‎ها بدون هیچ کلمه‎ای افکار جنون شهوانی را با صدای بم به گوش می‎رساندند. اما صداهای ضعیف جنون گرسنگی رشد می‎کند تا اینکه ملودی می‎شوند و مانند ترومبون از صداهای: "میلیون‎ها! میلیون‎ها! کافی نیست! کافی نیست!" رساتر می‎گردند.
اما هنگامیکه تقریباً ساعت یازده شده بود و هنوز کسی برای نشستن پشت میز غذا نرفته بود، در این هنگام ابتدا جنون گرسنگی وحشیانه حیوانی‎ای به سراغ تمام مهمانان بیچاره می‎آید، که آدم می‎تواند مانندش را در زمان‎های روزه‎داری در باغ‌وحش مطالعه کند، هنگامیکه ببر در قفسش به اینسو و آنسو می‎دود، وقتی حتی شیر مغرور از خشم با پنجه به زنش می‎زند و طوری نگاه می‎کند که انگار می‎خواهد دندان‎هایش را در گردن او فرو کند. خانم‎ها فقط ساکت‎تر گشتند، اما آقایان! آنها آهسته ماسک تربیتِ خوب خود را از چهره‎شان برمی‎دارند. مانند میمون‎های گرسنه در هر گفتگوئی نیشخند می‎زدند که مانند رایحه‎ای از گرسنگی به سمت چراغ‎های الکتریکی صعود می‎کرد. من ناگهان به موقعیت وحشتناکم آگاه می‎گردم. و وحشتناکتر از همه این بود که من هم شروع کردم به احساس کردن چیزی مانند جنون گرسنگی. برای اینکه به فلایشِر بدلی حرف خشنی نزنم باید بر خود مسلط می‎گشتم.
در این وقت خانم اوربان آرام خود را به من نزدیک می‎سازد، می‎گذارد بازویم را در بازویش قرار دهم و در این حال لبخندزنان انگشت کوچک مرا نیشگون می‎گیرد. ما به سمت میز می‎رویم.
در سمت راست من خانم اوربان نشسته بود، در سمت چپم خانم فون کوخهانسکی. در کنار خانم اوربان شاعر نشسته بود. در مقابل ما زنی چاق با نمایشگاهی از الماس آویزان به خود، نقاش و تلتوئر جوان ابله نشسته بودند. در ابتدا هرکس تلاش می‎کرد فقط جنون گرسنگی خود را سیر سازد. مسلماً در این حال همه‌جا صحبت می‎شد؛ اما هیچ‌کجا مکالمه منسجم نبود. صدف‎ها را هورت می‎کشیدند، سوپ را هورت می‎کشیدند. من پس از خوردن نان سفید و نوشیدن دو گیلاس از شراب شیرین آرامتر می‎شوم و توانستم دوباره به تماشا مشغول شوم. خانم فون کوخهانسکی کاملاً عجیب و غریب بود. احتمالاً قبلاً در سلولش تا آخرین حد خورده بود. او حالا  بزحمت می‎توانست یک لقمه فرو دهد. آدم در صورتش می‎دید که درد را تحمل می‎کند. اما هیچ لحظه لبخند دیوانه‎وار آرام از گوشه لب‎هایش نمی‎افتاد و بطور خودکار قضاوت‎های روزنامه‎ها در باره تئاتر و موسیقی را تکرار می‎کرد و در این حال بر صورت، گردن و بازوانش پودر می‎زد. او هیچ کلمۀ مستقلی بیان نمی‎کرد، اما مرا رها نمی‎ساخت. خانم اوربان نامهربان می‎شود، چیز اهانت آمیزی به من زمزمه و از آن به بعد فقط با شاعر گفتگو می‎کند. این برایم یک تسکین بود، زیرا حالا به یاد می‎آورم که پیشنهاد همراهی کردنش به خانه اما غیرعملی‎ست، زیرا او در این خانه زندگی می‎کرد. وحشتناک، در یک سلول! هنگامیکه من پس از نیم ساعت دوباره خانم اوربان را مخاطب قرار دادم او فقط در باره آشپز آقای فلایشِر با من صحبت کرد.
حالا یک دور کباب چرخانده می‎شود. او از آن می‎خورد، سپس تکیه می‎دهد و رنگش می‎پرد. او واقعاً رنگش می‎پرد. حالش خوب نبود، او باید به خانه می‎رفت. شاعر از جا می‎جهد و بازویش را به او ارائه می‎دهد. فلایشِر بدلی با عجله می‎آید و بی‎نهایت اظهار تأسف می‎کند. نقاش و تلتوئر جوان لبخند می‎زدند.
خوردن شام بدون خانم اوربان و شاعر همچنان ادامه داشت. خانم فون کوخهانسکی بیوقفه صحبت می‎کرد، من دیگر احتیاج نداشتم گوش کنم. من به بقیه صحبت‎های دور میز گوش می‎دادم و وحشت کردم. به نظر می‎رسید که چیزی مانند جنون پخت و پز پادشاهی که از روم باستان گزارش می‎شود خود را مه‎آلود بر روی مغزها قرار داده باشد. ما حدود چهل نفر پشت میز شام نشسته بودیم و همه از غذا صحبت می‎کردیم. در نزدیکی میز ما تلتوئر ابله گوی سبقت را از همه ربوده بود.
او در باره سُسی صحبت می‎کرد که آورده شده بود. در دمای هجده درجه باید روغن در آن چکانده گردد، و نه در دمای پانزده درجه. خانم‎ها و آقایان دارای دانش علمی نبودند؛ اما در باره سُس حالا تقریباً مانند دانشمندان صحبت می‎کردند. و در این حال با کارد و چنگال حرکات سرمشقانه انجام می‎دادند، لقمه‎های کوچک به دهان می‎بردند، لبخند می‎زدند و می‎جویدند و از خدمتکاران در لباس فُرم که کاسه‎های سُس را آورده بودند با ظرافت تشکر می‎کردند. و پیشخدمت‎ها عرق کرده بودند و نفس گرم‎شان را در پشت گوش مهمان‎ها می‎دمیدند. آنها از کاسه‎ها چشم برنمی‎داشتند و من وحشت داشتم که ناگهان خدمتکاران و مهمان‎ها مانند حیوانات شروع به دندان‌قروچه کردن بگذارند، غذاها و بشقاب‎ها را بر روی زمین پرتاب کنند و آنجا با هم بخاطر ماهی و پرنده گلاویز شوند.
تلتوئر جوان جریان صحبت را در دست گرفته بود. او پارسامنشانه دستورالعمل یک سُس ماهی را مانند متن یک قسم شرح می‎داد. خانم فون کوخهانسکی برایش سر تکان می‎دهد و با حرکات ملایم شانه‎هایش را نمایان می‎سازد و جرعه‎ای کوچک از شرابی که پیشخدمت نامش را در گوشمان زمزمه می‎کرد می‎نوشد. آقایان هم وقتی تلتوئر جوان از تجربیات سفرهای غذائیش به رُم، پاریس و پترزبورگ برای بدست آوردن دستورالعمل آشپزی تعریف می‎کرد سر تکان می‎دادند و هیچکدام نمی‎خندیدند. او جوک بسیار قدیمی را تعریف می‎کرد، او مجبور بود سگ دانمارکی‎اش را با شلیک گلوله بکشد، زیرا سگ در ماه آوریل استخوان غاز جوان خورده بود، سگ پرولتری‎ای که هیچ تربیتی نمی‎پذیرفت، سگ! و تلتوئر جوان به بهترین نحو ادامه می‎دهد که چگونه او دیروز برای دادن آخرین نظر با آقای فلایشِر نمونه‎ای از غذای امروز را خورده است. این تصویر ترکم نمی‎کرد: در کنار اجاق آشپزخانه تیمارستان، او و آقای فلایشر و آشپز فرانسوی.
من دیگر نمی‎توانستم فکر کنم. من به اطرافم نگاهی می‎اندازم و اتاق هنرمندانه تزئین شده را تماشا می‎کنم، دکوراسیون مجلل میز را، نقاشی‎های روی بشقاب‎ها و تصاویر با ارزش روی دیوارها را و به نظر می‎رسید که غذا و هنر مانند یک بخار گداخته به سمت سقف صعود می‎کند. نام افراد را می‎شنیدم: گوته، زولا، واگنر. مارچوبه و هنر. هنر در هر تلفظ. هنر، هانر، هونر! و مارچوبه!
فلایشِر بدلی با زدن قاشق به گیلاسش  آن را به صدا می‎آورد و قبل از به سلامتی نوشیدن جمع یک سخنرانی می‎کند. من نمی‎توانستم به یک جمع بورژوازی تعلق داشته باشم؛ اما اینجا نشانه‎ای از بیماری بود. اینکه هر کلمه‎ای دروغ بود و مورد توجه قرار نمی‎گرفت؛ اینکه او حیوانات گرسنه را مهمانان محترم خود خواند، اینکه او از معنی شهروندی و فضیلت مدنی، از شادی و جوانان و دوستی و وفاداری صحبت می‎کرد اما مخاطبین  از آن فقط قارچ و شامپاین و سیگاربرگ‌های هاوانا را می‎فهمیدند. این ادعا به سختی قابل اثبات است، اما از وفاداری بطور حتم سیگاربرگ را می‎فهمیدند. سپس یکنفر که برای نام‎های مهمانان کلمات قافیه‎‌دار پیدا کرده بود پاسخ می‎دهد. این شرم‎آور و بی‎مزه بود. اما سخنران و مهمانان محترم می‎خندند، در حالیکه خنده در نزد انسان‎های سالم نشانه‎ای از خشنودی‎ست. سپس یک نفر دیگر با قاشق به گیلاسش می‎زند. کسی نام او را که نماینده مجلس بود برایم می‎نامد و من تا حال اصلاً نشنیده بودم که او دیوانه شده است. او مرتب حرف‎های بی‎معنی می‎زد و بیش از حد مست بود.
من تازه متوجه شده بودم که تلتوئر جوان مانند یک کشیش در اتاق اعتراف شراب جدیدی را امتحان می‎کند که ناگهان احساس کردم یک نفر از پشت خود را به من نزدیک می‎سازد. اقامت در چنین اتاق‎هائی باید اما خطرناک باشد؛ زیرا هنگامیکه یک دست بر روی شانه‎ام قرار می‎گیرد خودم را مانند یک بیمار مچاله می‎کنم. گِرسه در پشت سرم ایستاده بود و می‎گوید: "می‎بخشید که خیلی دیر آمده‎ام. آیا از شما خوب پذیرائی کردند؟ سلام خانم فون کوخهانسکی! سلام تلتوئر! سلامر فلایشِر!"
من در این لحظه احتمالاً چهره قابل ترحمی داشتم. آیا گِرسه داوطلبانه اینجا در تیمارستان است؟ یک مهمان مانند من؟ یا اینکه به اجبار در اینجا بود؟ مگر او قصد نداشت به نزد فلایشِر اصلی برود؟ او در آنجا انتظار من را می‎کشید! و اصلاً شگفتزده نیست که من را اینجا می‎بیند!
گِرسه می‎پرسد: "پس خانم اوربان کجاست؟ او خانمی بود که میل داشت با شما آشنا شود."
تلتوئر جوان می‎خندد و می‎گوید: "او پس از خوردن کباب حالش بد شد. شاعر او را به خانه همراهی کرد. بفرما این هم دو صندلی خالی آنها."
من در صدد بودم غیرممکن گردم. من می‎خواستم از گِرسه بپرسم که آیا ما خود را در سالن خانه فلایشِر اصلی که هنوز دستگیر نشده است می‎یابیم یا با فلایشِر بدلی در تیمارستان هستیم. در این وقت چشمان دکتر هافکینگز من را ملاقات می‎کنند. هوم، لبخند شریرانه‎اش برایم کافی بود. من سه ساعت را در بهترین مجلس مهمانی گذرانده بودم و چنین چیزی در باره آن فکر می‎کردم. من در نهایت نشسته باقی‌می‎مانم، چکار دیگری می‎توانستم بکنم. اما من تصمیم گرفتم، حتی قسم یاد کردم که دیگر در این خانه داخل نشوم. از این داستان حالا سه سال گذشته است. خب، دو بار در آن زمستان در نزد فلایشِر چاق برای شام مهمان بودم. اما با دکتر هافکینگز در این زندگی دیگر یک کلمه هم صحبت نمی‎کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر