عنکبوت.


<عنکبوت> از هانس هاینس اِوِرس را در آبان سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

مراسم خاکسپاری من
من سه روز قبل از مرگم یک کارت‌پستال به <دوچرخه‎سواران سرخ> می‎نویسم. آه، بله، این داستان را برلینی‎ها هم می‎خواهند بخوانند! برلینی‎ها با نزاکتند، آنها نمی‎گویند آسانسور بلکه می‎گویند لیفت، آنها جِنتلمن‌ها هستند و نه آقایان. و وقتی می‎خواهند چیزی تهیه کنند، بنابراین مسینجر‌ـ بوی‌ـ اینیستیتوت را خبر می‎کنند. و از این می‎شود چنین نتیجه گرفت که این داستان در برلین رخ نداده است، زیرا که من کارت‌پستالم را برای دوچرخه‎سواران سرخ نوشتم، زیرا که این نام صدای زیبائی به گوش می‎رساند، و نه به مسینجرـ بویز که کلمه کاملاً زشتی‎ست. مضمون کارتم چنین بود:
"لطفاً، سه روز بعد از دریافت این کارت، ساعت دوازده ظهر، یک تابوت را به گورستان حمل کنید. حضور تمام کارکنان دوچرخه‎سواران سرخ در این مراسم الزامی‎ست. پول و دستورالعمل بر روی تابوت قرار دارد" سپس نام و آدرس.
دوچرخه‎سواران سرخ سر ساعت می‎آیند و رئیس‎شان هم به همراه آنها آمده بود. تابوت یک جعبه بزرگ و دراز تخم مرغ بود که آنها باید به گورستان می‎بردند، و من با زحمت زیادی رویش نقاشی کرده و نوشته بودم: "شیشه!" و "شکستنی!" و "احتیاط!"و "به زمین نیندازید!" البته در جعبه کهنه تخم‎مرغ جنازه من قرار داشت، اما من اجازه ندادم که درِ آن را با میخ ببندند، زیرا می‎خواستم یک جنازه کاملاً زیبا باشم و به این خاطر باید مواظبت می‎کردم که آیا همه‌چیز درست انجام می‎گیرد. رئیس دوچرخه‎سواران ابتدا پولی را که بر روی در تابوت گذاشته بودم برمی‎دارد و آن را می‎شمرد. او می‎گوید: "چهل و پنج دوچرخه‎سوار سرخ، برای دو ساعت ... ... درست است!"
او پول را داخل جیبش می‎کند و حالا دستورالعمل را می‎خواند. سپس می‎گوید "نه، این شدنی نیست! ... این کار ما نیست." من صدایم را کاملاً کلفت می‎سازم و از درون تابوت می‎گویم: "دوچرخه‎سواران سرخ هر کاری را انجام می‎دهند!"
رئیس دوچرخه‎سواران نمی‎دانست که چه‌کسی آنجا صحبت کرده است، او بینی‎اش را می‎خاراند و می‎گوید: "خوب قبول، قبول!" وجدانش او را شکست می‎دهد؛ در تمام آگهی‎های او به صراحت نوشته شده بود: دوچرخه‎سواران سرخ هر کاری را انجام می‎دهند.
یکی از پسران جوان قصد داشت در تابوت را با میخ ببندد، اما رئیس دوچرخه‎سواران با اشاره به نوشته بلند به او می‎گوید: "برو کنار! در اینجا به وضوح نوشته شده: در را نباید با میخ بست." این مرد مورد علاقه‎ام واقع می‎گردد؛ حالا وقتی او کاری را به عهده می‎گرفت، کوچکترین لغزشی از دستورالعملم که او یک بار دیگر آن را با دقت خواند انجام نمی‎داد.
او می‎گوید: "حالا ما یک دعای کوتاه می‎خوانیم، چه‌کسی از شما یک دعای کوتاه بلد است!"
اما هیچکدام از دوچرخه‎سواران سرخ دعای کوتاه بلد نبودند.
"آیا کسی دعای بلند بلد است!" اما آنها یک دعای بلند را قطعاً بلد نبودند.
من از درون تابوت با صدای پوکی می‎گویم: "دوچرخه‎سواران سرخ هر کاری را انجام می‎دهند!"
رئیس دوچرخه‎سواران به اطرافش نگاه می‎کند ...
او سریع می‎گوید: "اما البته! فقط این را کم داشتیم که دوچرخه‎سواران سرخ نتوانند حتی یک دعا بخوانند!" او یکی از کم‌سال‎ترین جوان‎ها را مخاطب قرار می‎دهد: "فریتس، تو مطمئناً یک دعا بلدی!"پسر جوان می‎گوید: "من یک دعا بلدم، اما نه منظم."
رئیس دوچرخه‎سواران حرفش را قطع می‎کند: "حالا منظم دعا خواندن مهم نیست! ... ... نکته اصلی دعا خواندن است! ... بسیار خوب، دعایت را بخوان ... و همه باید با صدای بلند تکرار کنند!"
فریتس دعا می‎خواند، و بقیه تا جائیکه می‎توانستند با صدای بلند به همراهش فریاد می‎کشیدند:
"عیسی مهربان، مهمان ما باش
و آنچه به ما بخشیده‎ای را برکت ده!"
رئیس دوچرخه‎سواران بطور اغراق‌آمیز تشریفاتی می‎گوید: "آمین! این یک دعای بسیار عالی‎ست ... آن را برای فرصت‎های بعدی در آینده به یاد داشته باشید."
سپس او دستورالعمل‎هایم را مو به مو اجرا می‎کند. جعبه بزرگ تخم‌مرغ بر روی گاری سه چرخه‎ای که قوی‎ترین جوان آن را می‎کشید قرار داده می‎شود؛ فریتس باید برای سقوط نکردن در تابوت روی آن می‎نشست. همه دوچرخه‎سواران سرخ روی دوچرخه‎هایشان می‎پرند و تا جائیکه می‎توانستند سریع از میان خیابان‎ها می‎رانند. مردم بخاطر حرکت سریع دوچرخه‎سواران سرخ خوشحال بودند، و من در تابوتم فکر می‎کردم که پروازی چنین خوش به گورستان بسیار متفاوت‎تر از همراه بودن با یک دسته حمل‎کننده سیاهپوش که با حزن وحشتناکی آهسته به سمت گورستان می‎روند است.
پس از گذشت بیست دقیقه به مقصد می‎رسیم. همه دوچرخه‎های خود را کنار دیوار گورستان قرار می‎دهند، چهار نفر از قوی‎ترین آنها تابوتم را با احتیاط بلند می‎کنند، آقای رئیس دوچرخه‎سواران به دستورالعمل نگاهی می‎اندازد و فرمان می‎دهد: دومین پیچ، هشتمین خیابان، سمت چپ راه اصلی! دست راست! قبر شماره 48678!"
آنها تابوت را در صفی باشکوه به آنجا حمل می‎کنند.
گور حفر شده بود و چند بیل در توده خاکی فرو رفته بودند. چند نفر از دوچرخه‎سواران سرخ با احتیاط کامل به درون گودال می‎خزند و تابوت را داخل گور قرار می‎دهند. بعد همه به دور قبر حلقه می‎زنند.
رئیس دوچرخه‎سواران دستور می‎دهد: "همه باید یک سیگار روشن کنند." بیشتر آنها سیگار به همراه داشتند، و او به کسانی که نداشتند از پاکت سیگار خودش می‎دهد.
فریتس می‎گوید: "اما من هنوز نمی‎تونم سیگار بکشم. سیگار کشیدن حالمو ..." اما من حرفش را قطع می‎کنم: "دوچرخه‎سواران سرخ هر کاری را انجام می‎دهند!"
رئیس دوچرخه‎سواران رنجیده خاطر به دسته دوچرخه‎سواران سرخ خود نگاه می‎کند و می‎گوید: "چه کسی اینجا صحبت می‎کند؟ من هر حرف بی فایده‎ای را ممنوع می‎کنم! معلومه که دوچرخه‎سواران سرخ هر کاری را انجام می‎دهند! فریتس بیا، این سیگار را بکش! یک دوچرخه‎سوار سرخ باید بتواند همانطور که خوب دعا می‎کند خوب هم سیگار بکشد!"
فریتس سیگارش را روشن می‎کند، و بقیه هم همینطور.
رئیس دوچرخه‎سواران می‎گوید: "خوب" و دوباره به دستورالعمل نگاهی می‎اندازد. "حالا شروع می‎کنیم به تجلیل از متوفی! ما دسته‌جمعی این بیت را می‎خوانیم:
دوچرخه‎سواران سرخ ... ... هر کاری را انجام می‎دهند!
آنها زندگی می‎کنند و می‎میرند ... ... برای حرفه‎شان!"
همه با هم طوری می‎خوانند که پژواک آوازشان در گورستان می‎پیچد و من هم در تابوتم آنها را همراهی می‎کردم.
رئیس دوچرخه‎سواران می‎گوید حالا نطق مراسم خاکسپاری شروع می‎گردد و شروع می‎کند: "ما امروز این افتخار و خوشبختی بزرگ را داریم که برای اولین بار در حرفه‎مان اجازه داشته باشیم تا کسی را به خانه ابدیت مشایعت کنیم، گرچه از فضائل دیگر متوفی هیچ‌چیز برایمان شناخته شده نیست، اما این واقعیتِ آخرین سفارشات او کافی‎ست که در قلب تمام دوچرخه‎سواران سرخ سنگ یادبود ماندگاری را بنشاند ... برای دو مارک و چهل و پنج فنیگ در ساعت. به همین دلیل بگذارید همگی با هم بخوانیم: برای شادی روح مشتری با محبت ما ... هورا، هورا، هورا!"
و دوچرخه‎سواران سرخ فریاد می‎کشند: "هورا، هورا، هورا!"
در حالیکه من در تابوتم سپاسگزارانه کف می‎زدم رئیس دوچرخه‎سواران می‎گوید: "خیلی خوب، در پایان ترانه محبوب متوفی را می‎خوانیم:
دختر صهیون، خوشحال باش؛ با شادی فریاد بزن اورشلیم!"
از آن نزدیکی یک ترانه دیگر طنین می‎اندازد. در سومین پیچ، هشتمین خیایان، سمت چپ راه اصلی یک مراسم خاکسپاری انجام می‎گرفت. شماره 48679، سمت چپ، درست روبروی من. رئیس مخفی شورای عالی دولت آقای آبرومندی بود که آنجا به خاک سپرده می‎شد، و بطور وحشتناکی مردم زیادی آنجا بودند: نمایندگان و قضات و افسران و دادستان‎ها، همه آدم‎های او. اما آن فقط یک خاکسپاری به سبک قدیمی بود ... بدون دوچرخه‎سواران سرخ.
رئیس دوچرخه‎سواران مؤدبانه صبر می‎کند تا آنها آوازشان را به پایان می‎رسانند، و سپس دوباره می‎گوید: "حالا ما ترانه محبوب متوفی را می‎خوانیم:
دحتر صهیون، خوشحال ... ... ..." اما او نتوانست بیشتر ادامه دهد، در آن سمت یک کشیش چاق با بانگ مهیبی نطقِ مراسم خاکسپاری را آغاز می‎کند.
رئیس دوچرخه‎سواران دوباره انتظار می‎کشد، پنج دقیقه، ده دقیقه ... اما کشیش متوقف نمی‎گشت ... از این کار او حال من بد می‎شود. من به خودم می‎گویم که چنین نطق‎هائی روند تجزیه آلی را بسیار اساسی تسریع می‎کنند. چنین به نظر می‎رسید که رئیس دوچرخه‎سواران با من همنظر باشد، او به ساعتش نگاه می‎کرد.
اما کشیش صحبت می‎کرد و صحبت می‎کرد.
عاقبت این برای آقای رئیس دوچرخه‎سواران بیش از حد طولانی می‎گردد ... ... فقط برای دو ساعت به او پول پرداخت شده بود. او مجدداً فرمان می‎دهد، و این بار چهل و پنج دوچرخه‎سوار سرخ با هم شروع به خواندن می‎کنند: "دحتر صهیون، خوشحال باش!"
کشیش می‎جنگید و نمی‎خواست تسلیم شود. اما یک واعظِ صدا کلفت در برابر چهل و پنج دوچرخه‎سوار سرخ چه می‎تواند بکند! من با رضایت تشخیص می‎دهم که جوانان و ایده‎های مدرن پیروز می‎شوند، و اینکه دنیای قدیم مدنی باید شرمزده میدان جنگ را ترک کند: کشیش ساکت می‎شود.
حالا اما روحانیت هرگز به شکست اقرار نمی‎کند، آنها هرگز این کار را نمی‎کنند. کشیش با چند تن از آقایان کلاه سیلندر به سر صحبت می‎کند، و آنها هم با تعدادی از افراد پلیس صحبت می‎کنند. پلیس‎ها کلاه‎های ایمنی خود را بر سر می‎گذارند و به سمت گور من می‎آیند و با حرارت با رئیس دوچرخه‎سواران صحبت می‎کنند، اما او مقاومت می‎کند و با خونسردی می‎گوید: "ما در حال انجام حرفه‎مان اینجا ایستاده‎ایم."
یکی از پلیس‎ها می‎پرسد: "آیا دارای مجوزید؟"
رئیس دوچرخه‎سواران می‎گوید: "بله!" و دست در جیب می‎برد. "بفرمائید! یک مجوز رسمی برای مؤسسه‎ام: دوچرخه‎سواران سرخ."
پلیس می‎گوید: "هوم! اما یک مجوز ... ... برای خاکسپاری؟"
رئیس مغرورانه توضیح می‎دهد: "دوچرخه‎سواران سرخ هر کاری را انجام می‎دهند."
من از درون تابوتم بلند می‎گویم: "براوو! براوو!"
پلیس فریاد می‎زند: "اینجا کسی حق براوو گفتن را ندارد!" او از دوچرخه‎سواران سرخ می‎خواهد که آنجا را ترک کنند، اما رئیس دوچرخه‎سواران سرخ قبول نمی‎کند و می‎گوید هنوز مراسم خاکسپاری‎ای که برایش طبق تعرفه پرداخت گشته کاملاً تمام نشده است. و او مردی‎ست شرافتمند ... و اصل کلی و عالی او انجام دقیق وظیفه می‎باشد. او پلیس‎ها را بدرستی تحریک می‎کرد.
من فکر کردم؛ چه آدم زرنگی! حالا جریان به مطبوعات کشیده می‎شود و تبلیغ مفصلی برای او خواهد شد!
پلیس‎ها فریاد می‎کشیدند، اما رئیس دوچرخه‎سواران خیلی بیشتر فریاد می‎کشید.
سپس آقایان حاضر در مراسم خاکسپاری رئیس مخفی شورای عالی دولت آهسته به سمت گور من می‎آیند، نمایندگان و قضات و افسران و دادستان‎ها. آخرین نفر کشیش بود.
او دوچرخه‎سواران سرخ را با کت و کلاه سرخ و سیگار بر لب می‎بیند. او می‎گوید: "اَه!" سپس عینک بر چشم می‎نهد و نوشته‎های روی تابوتم را می‎خواند: "شکستنی!" ــ "به زمین نیندازید!" و با خشم می‎پرسد: "اینجا چه خبر است؟"
این فریتس کوچک بود که پاسخ وحشتناکی به او می‎دهد. او هنوز واقعاً قادر به سیگار کشیدن نبود، و سیگار حالش را بد کرده بود. او خود را با حرکتی سریع به جلو خم می‎کرد، بعد به عقب و دوباره به جلو ... در این وقت فاجعه رخ می‎دهد ... درست بر روی دامن سیاه خوب آقای کشیش. او ابتدا کاملاً لال شده بود، بعد اما در حالی که همه با دستمال‎های‎شان دامن او را پاک می‎کردند بر خود مسلط می‎شود و جدی توضیح می‎دهد: "این واقعاً از تمام مرزها فراتر می‎رود. ... من در این کار تحریک افکار عمومی را تشخیص می‎دهم."
یک آقا با بیست و هفت مدال بر روی کتش با او موافقت می‎کند: "من هم این کار را تحریک افکار عمومی تشخیص می‎دهم!"
پلیس‎ها می‎گویند: "ما هم بنا به وظیفه شغلی خود آن را تحریک افکار عمومی تشخیص می‎دهیم!"
اما حالا جریان برایم بیش از حد رنگارنگ می‎گردد، من متوجه می‎شوم که باید به دوچرخه‎سواران تحت فشار کمک برسانم. به این دلیل در تابوت را به بالا پرتاب می‎کنم، از جا بلند می‎شوم و با عصبانیت فریاد می‎زنم: "و من، آقایان محترم، من هم حضور ناخوانده شما در مراسم خاکسپاری‎ام را تحریک افکار عمومی می‎دانم."
کشیش با وحشت به داخل گودال نگاه می‎کند و با لکنت می‎گوید ... این ... یک خاکسپاری مسیحی‎ست!"
من می‎گویم: "خیر، این یک خاکسپاری مدرن است، همراه با دوچرخه‎سواران سرخ!"
من بر روی تابوتم می‎نشینم، عینکم را به چشم می‎گذارم و به آنها نگاه می‎کنم. من پیژامه بر تن داشتم، اما چون می‎ترسیدم که در گور سردم شود، بنابراین پالتوی پوستم را با خود به همراه برداشته بودم. و این پالتو آقایان را تحت تأثیر قرار داده بود ... وسط تابستان! مطمئناً رئیس مخفی سالخورده شورای عالی دولت‎شان در آن کنار پالتو بر تن نداشت.
من ادامه می‎دهم: "زودتر از اینجا دور شوید! پول این گور توسط من پرداخته شده است و به من تعلق دارد. من به معنای واقعی کلمه مُرده‎ام و می‎توانم هرطور که خوشم می‎آید اجازه دفنم را بدهم. بنابراین از اینجا بروید! اینجا در این گودال و در این تابوت من صاحبخانه‎ام و من به شماها توصیه می‎کنم مرتکب تجاوز به حریم دیگران نشوید."
آقای دارای مدال می‎گوید: "این یک رسوائی‎ست! این یک رسوائی بی سابقه است!"
سپس آقای دادستان می‎آید و با تندی به من می‎گوید: "شما باید به این مسخره‎بازی پایان دهید! من شما را به نام قانون دستگیر می‎کنم! من از پلیس‎ها می‎خواهم که به وظایف‎شان عمل کنند!"
پلیس‎ها داخل گور می‎شوند و پنجه‎های پهن‎شان را روی شانه‎ام می‎گذارند. اما من با خشم به آنها نگاه می‎کنم و می‎گویم: "آیا مگر همه شماها احترام به مُرده را از دست داده‎اید!"
یک افسر می‎گوید: "او اصلاً نمرده است! او یک شارلاتان است!"
من می‎خندم: "که اینطور؟ خواهش می‎کنم، بفرمائید!" و با این حرف گواهی مرگم را به پلیس‎ها می‎دهم. "بفرمائید، خودتان آن را ببینید! ... و بعلاوه اگر گواهی دکتر منطقه کافی نیست، بنابراین ... ... بو بکشید، الاغ پیر!"
آقای دارای مدال بینی‎اش را کمی جلو می‎آورد. بعد بلند می‎گوید: "تف بر شیطان!" و خودش را عقب می‎کشد.
من به او تذکر می‎دهم: "آقای گرامی، مرز نجابت را حفظ کنید! به یاد داشته باشید که شما کجا هستید! ظهر یک روز داغ از ماه ژوئیه است ... ... من یک جنازه‎ام ... و بنابراین اجازه بد بو بودن را دارم!"
اما دادستان آرام نمی‎گرفت. او می‎گوید: "به من اصلاً مربوط نیست، من فقط می‎بینم که اینجا جرم سختی انجام گرفته است. و این جرم سخت مجازات قضائی دارد! من از پلیس‎ها می‎خواهم که آقا را داخل تابوت کنند، و از بقیه خواهش می‎کنم که بدنبالم بیایند!"
پلیس‎ها مرا می‎گیرند، من تلاش می‎کردم تا جائیکه می‎شود از خودم دفاع کنم. اما آنها خیلی قویتر از من بودند، مرا به سرعت در تابوت می‎اندازند، از گورستان خارج می‎سازند و به سمت یک گاری می‎برند. همه بدنبال ما می‎آمدند، آقایان سوار درشکه می‎شوند، و دوچرخه‎سواران سرخ بر روی دوچرخه‎های‎شان می‎پرند. حتی گورکن‎ها هم آمده بودند؛ من فقط شاد بودم‎ که رئیس مخفی شورای عالی دولت که با مراسم از مد افتاده خاکسپاری‎اش برایم خیلی مزاحمت ایجاد کرده بود حالا کاملاً تنها و رها گشته آنجا دراز کشیده است. این وضع حتماً باعث عصبانی گشتن این مرد ابله می‎گردد!
تابوت من بر روی گاری قرار داشت، و پلیس چاق بر روی آن نشسته بود. خدا را شکر می‎توانستم از سوراخ بدنه تابوت اندکی به بیرون نگاه کنم. ما با یورتمه رفتن اسب‎ها به سمت شهر برمی‎گردیم؛ سپس در مقابل دادگاه توقف می‎کنیم.
دادستان می‎گوید: "سالن چهل و یک!" و پلیس‎ها مرا در تابوتم به آنجا می‎برند، همه با عجله به آن سمت هجوم می‎آورند.
قاضی دادگاه در میان دو عضو هیئت منصفه‎اش نشسته بود. آقای دادستان سخنرانی طولانی‎ای می‎کند؛ او از اینکه بطور ناگهانی جلسه آنها را برهم زده است عذرخواهی می‎کند و می‎گوید که جریان مربوط به یک مسئله خیلی فوری‎ست و نمی‎توان آن را به بعد موکول کرد. سپس او تمام جریان را تعریف می‎کند.
او سخنانش را با این حرف به پایان می‎رساند: "این مرد ادعای مُردن می‎کند. و همچنین دارای یک گواهی رسمی فوت است."
آقای قاضی دادگاه دستور می‎دهد که از تابوت خارج شوم و می‎پرسد: "آیا در میان حضار یک دکتر پیدا می‎شود!" بلافاصله سه دکتر خود را معرفی می‎کنند، یک دکتر معمولی، یک افسر پزشک و یک افسر که رئیس تیمارستان استان بود.
آنها مرا معاینه می‎کنند، اما در حال انجام این کار دستمال‎های‎شان را محکم روی بینی خود نگاه داشته بودند. آنها معاینه سریعی می‎کنند: "او بدون شک یک جنازه است!"
من با پیروزی می‎گویم: "من می‎خواهم از آقای دادستان بخاطر هتک حرمت شکایت کنم!"
قاضی می‎گوید: "فعلاً شما بعنوان متهم اینجا ایستاده‎اید!"
من جواب می‎دهم: "اما نه برای مدت خیلی طولانی آقای عزیز! من در مرحله ... ..."
او حرفم را قطع می‎کند: "نظم دادگاه را حفظ کنید! من شما را بخاطر بر هم زدن نظم دادگاه جریمه انضباتی می‎کنم!"
من بلند می‎گویم: "این چه حرفی‎ست، اجازه بدهید ..."
او فریاد می‎زند: "ساکت شوید!"
من می‎گویم: "نه! من ساکت نمی‎شوم. من بعنوان یک شهروند اهل پروس حق دارم عقیده‎ام را بصورت شفاهی و کتبی یا نمایش تصویری آزادانه بیان کنم!"
در این وقت او می‎خندد: "ما اینجا در پروس نیستیم! ... و بعلاوه شما هم دیگر یک پروسی نیستید، بلکه یک جنازه‎اید!"
"من دیگر یک پروسی نیستم؟"
"نه، نیستید!"
"بنابراین یک پروسیِ مُرده‎ام!"
"و یک پروسیِ مُرده هیچ حقی ندارد، حتی کوچکترین حقی. اما این را باید عقل انسانی‎تان به شما بگوید!"
من به فکر فرو می‎روم ... حق واقعاً با این مرد بود. من رنجیده خاطر سکوت می‎کنم.
قاضی ادامه می‎دهد: "شما به جرم سنگین تحریک افکار  عمومی، توهین به مقامات دولتی و مقاومت در برابر قوه مجریه اینجا ایستاده‎اید! آیا حرفی برای اثبات بیگناهی‎تان دارید!"
من کاملاً افسرده می‎نالم: "من یک جنازه‎ام."
قاضی ادعا می‎کند: "این اصلاً هیچ بهانه خوبی نیست. فقط این را کم داشتیم که اجساد و آن هم از نوع اجساد پروسی بتوانند انواع جرم‎ها را بدون مجازات مرتکب گردند! برعکس باید اجساد تلاش کنند که دارای رفتار بسیار آرام و متمدنانه‎ای باشند، آنها باید تا اندازه‎ای برای زندگان یک مثال درخشان تمام فضائل مدنی باشند. اما باید برای شما بعنوان یک پروسیِ پیشین این ضرب‎المثل آشنا باشد که آرامش اولین وظیفه مدنی‎ست! و این در درجه اول برای به اصطلاح جنازه‎ها صدق می‎کند. این مورد اتهام که یک فرد فوت شده خشمگین شود تقریباً بی‎سابقه است، و برای من، صادقانه بگویم، در تمام سال‎های انجام کارم اصلاً چنین موردی پیش نیامده است. ... آیا شما دارای سوء پیشینه‎اید؟"
من اعتراف می‎کنم: "بله، هفده بار. بخاطر توهین، بخاطر دوئل، بخاطر انتشار نوشته‎های ناپسند ... و بعلاوه بخاطر تمام جرم‎هائی که من برایشان حالا اینجا ایستاده‎ام!"
او تأکید می‎کند: "تکرار جرم! و به نظر می‎آید که هنوز هم قصد آرام شدن را نداشته باشید!"
من با لکنت می‎گویم: "من همیشه بیگناه بوده‎ام."
قاضی تمسخرکنان می‎گوید: "همیشه بیگناه! من می‎توانم تصورش را بکنم. ... آیا حالا به جرم خود اعتراف می‎کنید؟ یا می‎خواهید که من از شهود سؤال کنم!"
در این وقت من عصبانی می‎شوم: "همه اینها برایم کاملاً بی‎تفاوتند، راحتم بگذارید! من یک جنازه‎ام، و شما یک ابلهید، و تمام شهود شما هم ابلهند!"
قاضی بدنبال هوا برای تنفس می‎گشت، اما قبل از آنکه بتواند یک کلمه بگوید دادستان از جا برمی‎خیزد: "من درخواست می‎کنم که متهم برای تعیین وضعیت روانی خود مدت شش هفته به تیمارستان استان منتقل گردد!"
در این وقت افسر رئیس این مؤسسه سریع جلو می‎آید و توضیح می‎دهد: "بیمارستان روانی استان نگهداری به مدت شش هفته متهم را تحت چنین شرایطی باید رد کند، من به هیچوجه نمی‎توانم ضمانت بدهم که او شش هفته دوام بیاورد و نپوسد!"
مکث کوتاهی برقرار می‎گردد؛ سپس یکی از اعضای هیئت منصفه می‎پرسد: "بله ... اما پس باید با او چه کنیم؟"
قاضی می‎گوید: "ما او را به جریمه نقدی محکوم می‎کنیم!"
من توضیح می‎دهم: "این به شما هیچ کمکی نخواهد کرد. من مُرده‎ام و حالا هم مانند زمان زنده بودنم پولی ندارم. آخرین پول نقدم را برای یک مراسم تشییع جنازه درخور انسان خرج کردم!" ... رئیس دوچرخه‎سواران سرخ برایم تعظیم می‎کند.
دادستان می‎گوید: "بنابراین باید او را به دلیل قادر نبودن پرداخت جریمه به زندان بیندازیم!"
قاضی پاسخ می‎دهد: "اما اداره زندان هم مانند بیمارستانِ روانی استان از پذیرفتن یک جنازه خودداری خواهد کرد!" او کاملاً افسرده بود.
من فکر می‎کردم حالا می‎توانم پیروزیم را جشن بگیرم که ناگهان کشیش از جا بلند می‎شود و می‎گوید: "آقایان، به من اجازه دهید که یک پیشنهاد بدهم! من فکر می‎کنم بهترین کار این باشد که ما جسد متهم را به روش مسیحی به خاک بسپاریم ... ..."
من وحشیانه فریاد می‎زنم: "من نمی‎خواهم به روش مسیحی خاک شوم!"
اما کشیش اصلاً به من توجهی نمی‎کرد ... "بنابراین به روش مسیحی ... و یک خاکسپاری خوب مدنی!" او ادامه می‎دهد: "من فکر می‎کنم که این کار از یک طرف رأفت و منزلت دادگاه را به مردم نشان می‎دهد و از سوی دیگر اما در روح تأسفبار آقای متهم تا اندازه‎ای مانند جریمه اثر می‎کند. من فکر می‎کنم که جنازه به این نحو دفن گشته‎ای در آینده کاملاً آرام و ساکت رفتار خواهد کرد و به این ترتیب به مقامات بالا دیگر هیچگونه دلیلی برای مداخله اجباری نخواهد داد."
آقای قاضی سرش را تکان می‎دهد: "بسیار عالی! بسیار عالی!" و دادستان سرش را تکان می‎دهد و دو عضو هیئت منصفه سرشان را تکان می‎دهند ... همه سرهای خود را تکان می‎دهند.
من فریاد می‎کشم، خشمگین می‎گردم، و در اوج ناامیدی به رئیس دوچرخه‎سواران متوصل می‎شوم. اما او شانه‎‌هایش را بالا می‎اندازد و می‎گوید: "من خیلی متأسفم، به ما فقط برای دو ساعت پول پرداخت گشته و دو ساعت به پایان رسیده است. ... دوچرخه‎سواران سرخ هر کاری را انجام می‎دهند ... ... این اصل اولیه کسب و کار ماست. اما ... فقط در برابر پرداخت پول!"
هیچکس با من همدردی نمی‎کرد.
من تا حد امکان مقاومت کردم ... اما خیلی سریع شکستم می‎دهند. آنها مرا در یک تابوت سیاه می‎گذارند و به بیرون حمل می‎کنند. و کشیش برای مراسم خاکسپاری‎ام نطقی (مجانی) می‎کند. من نمی‎دانم که او چه می‎گفت، من گوش‎هایم را گرفته بودم ...
خشونت وحشیانه پیروز گشت. ... حالا برایم چه فایده‎ای دارد که من هر بار وقتی یک دادستان یا قاضی از آنجا عبور می‎کند سه بار به دور خود می‎چرخم؟
 
عنکبوت
هنگامیکه دانشجوی پزشکی ریچارد براکمونت تصمیم می‎گیرد در اتاق شماره هفت هتل کوچک استیونز در خیابان آلفرد استیونس شماره 6 ساکن شود، در سه جمعه متوالی سه نفر خود را از پنجره این اتاق حلق‌آویز کرده بودند.
اولین نفر یک تاجر سوئیسی بود. جسد او را ابتدا در شب شنبه پیدا می‎کنند؛ دکتر تشخیص می‎دهد که مرگ باید بین ساعت پنج و شش بعد از ظهر عصر جمعه رخ داده باشد. جسد به قلاب قوی‎ای که میان پنجره کوبیده شده و بعنوان جالباسی استفاده می‎گشت آویزان بود. پنجره بسته بود، فرد مُرده بعنوان طنابِ دار از ریسمان پرده استفاده کرده بود. از آنجا که پنجره دارای ارتفاع کمی بود بنابراین پاها تقریباً تا زانو بر روی زمین قرار داشتند؛ فرد خودکشی کننده باید برای انجام منظورش انرژی زیادی به کار برده باشد. همچنین کشف می‎شود که او دارای چهار فرزند است، از موقعیت کاملاً امن اقتصادی در زندگی برخوردار بوده و شخصیتی تقریباً همیشه شاد داشته است، نه نوشته‎ای که به خودکشی‎اش اشاره کند پیدا گشت و نه وصیتنامه‎ای؛ همچنین او هرگز به هیچ یک از آشنایانش سخنی از چنین تصمیمی نگفته بود.
دومین اتفاق هم تفاوت چندانی با اولین خودکشی نداشت. کارل کراوزه بعنوان آرتیست دوچرخه‎سوار در سیرک مدرانو که در نزدیک هتل قرار داشت مشغول به کار بود، دو روز بعد در اتاق شماره هفت اقامت می‎کند. هنگامیکه او در جمعه بعد برای اجراء برنامه در سیرک حاضر نگشت، مدیر مستخدمِ سیرک را به هتل می‎فرستد؛ مستخدم او را در اتاق که درش قفل نشده بود به قلاب پنجره حلق‌آویز می‎یابد، در اصل با شرایطی کاملاً یکسان با اولین خودکشی. اسرار آمیز بودن این خودکشی دست کمی از خودکشی اول نداشت؛ آرتیستِ محبوب حقوق بالائی دریافت می‎کرد، یک مرد بیست و پنج سالۀ جوانی که بطور کمال از زندگیش لذت می‎برد. این بار هم هیچ نوشته‎ای بدست نیامد، هیچ اشاره پیچیده‎ای به دوستان. تنها بازمانده یک مادر پیر بود که پسرش اول هر ماه برای او دویست مارک برای امرار معاش می‎فرستاد.
برای خانم دوبونت صاحب هتل کوچک و ارزانی که مشتریانش تقریباً فقط از اعضای واریته موماتر که در آن نزدیکی واقع شده بود تشکیل می‎گشت، دومین مرگ اسرار آمیز در آن اتاق عواقب بسیار ناگواری در پی داشت. حتی تعدادی از مهمانانش هتل را ترک کرده بودند، و مشتریانِ همیشگی نیز دیگر به آنجا نیامدند. او به کمیسر منطقۀ نُه که شخصاً با او دوستی داشت مراجعه می‎کند و کمیسر به او قول می‎دهد تا جائیکه در توان دارد به او کمک کند. بنابراین نه تنها با جدیت بیشتری به تحقیق در باره علت خودکشی دو مهمان هتل می‎پردازد، بلکه یک کارآگاه هم در اختیارش می‎گذارد که در اتاق اسرار آمیز اقامت می‎کند. این کارآگاه چارلزـ ماریا شومی نام داشت که خود را داوطلبانه برای این مأموریت معرفی کرده بود. یک مارسوآنی قدیمی،  یک پیاده‌نظام ردۀ دریائی با یازده سال سابقه خدمت، که در تونکین و اَنام شب‎های بسیاری را به تنهائی در پست نگهبانی گذرانده، و به برخی از دزدان دریائی با شلیک پُر طراوت تفنگش خوشامد گفته و آنها را به گریز واداشته است، بنابراین چنین به نظر می‎آمد که او برای دیدن ارواحی که تمام خیابان آلفرد استیونس از آنها تعریف می‎کرد مناسب باشد. به این ترتیب او در غروب روز یکشنبه در اتاق مورد بحث اقامت می‎کند و پس از خوردن غذائی مفصل و نوشیدنیِ اهدائی خانم دوبونت با رضایت به خواب می‎رود.
کارآگاه شومی صبح‎ها و غروب‎ها برای گزارش دادن به اداره پلیس می‎رفت. این گزارش در روزهای اول محدود به این توضیح می‎گشت که او متوجه کوچکترین چیزی نگشته است. اما او در غروب چهارشنبه اظهار می‎دارد که فکر می‎کند سرنخی بدست آورده باشد. او در پاسخ به اسرار در بیشتر تعریف کردن خواهش می‎کند که فعلاً اجازه سکوت داشته باشد؛ و می‎گوید فعلاً مطمئن نیست آنچه را که فکر می‎کند کشف کرده است واقعاً با مرگ آن دو نفر در ارتباط باشد. و او از اینکه آبرویش برود و بعد مسخره‎اش کنند بسیار می‎ترسد. خروجش از اداره پلیس در روز پنجشنبه کمی متزلزل بود و همچنین جدی‎تر؛ اما دوباره چیزی برای گزارش دادن نداشت. او صبح روز جمعه تا اندازه‎ای هیجانزده بود، او نیمه‌جدی و نیمه‌شوخی با خنده گفت که در هرصورت این پنجره نیروی جاذبه عجیبی دارد. اما بر اعتقادش که این با آن دو خودکشی ابداً در ارتباط نمی‎باشد باقیماند و گفت اگر بیشتر از این حرف بزند فقط او را مسخره خواهند کرد. او غروب جمعه آن روز دیگر به اداره پلیس نرفت: او را به قلاب پنجره حلق آویز یافتند.
همچنین در اینجا هم شواهد تا کوچکترین جزئیات شبیه به دو مورد خودکشی دیگر بود: پاها بر روی کف اتاق آویزان بودند و از ریسمانِ پرده بعنوان طنابِ دار استفاده شده بود. پنجره بسته بود، درِ اتاق قفل نبود؛ مرگ در ساعت شش بعد از ظهر اتفاق افتاده بود. دهان مُرده کاملاً باز و زبان از آن به بیرون آویزان بود.
این سومین مرگ در اتاق شماره هفت باعث گشت که در همان روز تمام مهمان‎ها هتل استیونز را ترک کنند، به استثنای یک دبیر آلمانی ساکن اتاق شماره شانزده که از فرصت استفاده کرده و یک سوم از کرایه اتاق می‎کاهد. برای خانم دوبونت آمدن مَری گاردن ستاره اُپرا کمیک با ماشین رنو در روز بعد و خریداری ریسمان سرخ رنگ پرده از او به قیمت دویست فرانکن دلداری کوچکی بود. زیرا که این موضوع برایش شانس آورد و در روزنامه‎ها منعکس گشت.
اگر این جریان در تابستان اتفاق می‎افتاد، مثلاً در ماه ژوئیه یا اوت، بنابراین خانم دوبونت می‎توانست احتمالاً سه برابر آن پول را برای ریسمان پرده‎اش دریافت کند؛ سپس روزنامه‎ها قطعاً هفته‎های متوالی ستون‎هایشان را با این موضوع پُر می‎ساختند. اما حالا، درست در وسط فصل انتخابات، اوضاع مراکش، ایران، سقوط بانک در نیویورک، و روزنامه‎نگاران واقعاً نمی‎دانستند که برای درج ماجرای سه خودکشی از کجا باید محلی در روزنامه پیدا کنند. نتیجه این می‎شود که از ماجرای هتل استیونز در واقع کمتر از آنچه سزاوار بود صحبت می‎گردد، و دیگر اینکه گزارش‎ها مختصر و کوتاه بودند، اغلب روزنامه‎ها گزارشاتِ پلیس را درج می‎کردند و تقریباً در آنها دست به مبالغه نمی‎زدند.
این گزارشات تنها مطالبی بودند که دانشجوی پزشکی ریچارد براکمونت از جریان سه خودکشی می‎دانست. یک واقعیت کوچک دیگر را او اما نمی‎دانست؛ این واقعیت چنان ناچیز به نظر می‎آمد که نه کمیسر و نه هیچ یک از شاهدان عینی چیزی از آن در برابر خبرنگاران ذکر نکردند. و ابتدا دیرتر، پس از ماجراجوئی دانشجو آن را دوباره به یاد آوردند. آن واقعیت کوچک این بود: زمانیکه پلیس‎ها جسد همکارشان چارلزـ ماریا شومی را از قلاب برمی‎داشتند، از دهان باز مرده یک عنکبوتِ بزرگ سیاه خارج گشت. مستخدم هتل او را با انگشت گرفت و هنگام بیرون بردن آن گفت: "لعنت بر شیطان، دوباره یک چنین جانوری!" سپس او در حین تحقیقات بیشتر در ارتباط با براکمونت شهادت می‎دهد که وقتی جسدِ تاجرِ سوئیسی را برمی‎داشتند او بر روی شانه وی یک عنکبوت شبیه به این عنکبوت را در حال فرار دیده بوده است. اما ریچارد براکمونت از این جریان کاملاً بی‌اطلاع بود.
او ابتدا دو هفته پس از وقوع آخرین خودکشی در روز یکشنبه ساکن آن اتاق شده بود. او روزانه آنچه را که در آنجا می‎دید مو به مو در دفتر خاطراتش ثبت می‎کرد.
 
دفتر خاطرات ریچارد براکمونت، دانشجوی پزشکی
دوشنبه 28 فوریه
من دیشب در این اتاق نقل مکان کردم. من دو چمدانم را گشودم و کمی اتاق را تزئین کردم، سپس برای خواب به رختخواب رفتم. من بسیار عالی خوابیدم؛ ساعت نُه بود که ضربه‎ای به در اتاق خورد و مرا بیدار ساخت. خانم صاحب هتل خودش برایم صبحانه را آورده بود، احتمالاً او خیلی نگران من است، این را می‎شود از تخم‎مرغ‎ها، از ژامبون و از قهوه بسیار عالی‎ای که برایم آورده است متوجه گشت. من خود را شستم و لباس پوشیدم، بعد مرتب کردنِ اتاق توسط مستخدم هتل را تماشا کردم. در این حال پیپم را می‎کشیدم.
خب، حالا من اینجا هستم. من خیلی خوب می‎دانم که جریان خطرناک است، اما من همچنین می‎دانم که اگر موفق به حل این معما شوم روزگارم جور خواهد گشت. و گرچه زمانی پاریس ارزش عبادت کردن داشت ... با این حال اما امروز دیگر نمی‎توان ارزان برنده آن گشت ... بنابراین می‎توانم زندگی اندکم را برای آن به خطر اندازم. در اینجا یک شانس وجود دارد ... بسیار خوب، من می‎خواهم آن را آزمایش کنم.
از این گذشته، دیگران هم برای کشف این معما به اندازه کافی باهوش بودند. بیشتر از بیست و هفت نفر تلاش کردند که اتاق را بدست آورند؛ یکبار در اداره پلیس، یکبار مستقیم نزد خانم هتل‎دار، و سه زن هم در میان‎شان بود. بنابراین به اندازه کافی رقیب آنجا بود؛ احتمالاً شیطان‎های فقیری مانند من بودند.
اما من این کار را بدست آوردم. چرا؟ آه، احتمالاً من تنها کسی بودم که توانست با یک <ایده> پلیس زیرک را راضی کند. یک ایده عالی! البته آن فقط یک بلوف بود.
این گزارشات برای پلیس هم در نظر گرفته شده‎اند. و باعث سرگرمی من است که از همین ابتدا به آقایان بگویم که من آنها را گول زده‎ام. اگر کمیسر عاقل باشد خواهد گفت: "هوم، اتفاقاً براکمونت به این خاطر مناسب به نظر می‎رسد!" ... بعلاوه برایم آنچه که او بعداً خواهد گفت کاملاً بیتفاوت است. حالا من اینجا نشسته‎ام. و به نظرم می‎رسد این فال خوبی‎ست که من فعالیتم را با بلوف زدن به آقایان شروع کرده‎ام.
من هم در ابتدا نزد خانم دوبونت بودم، او مرا به اداره پلیس فرستاد. یک هفته تمام آنجا هر روز ول می‎گشتم، همیشه به پیشنهادم <فکر می‎شد> و همیشه به من می‎گفتند که باید فردا دوباره بیایم. اکثرِ رقیبانم ناامید شده بودند، احتمالاً بجای ساعت‎ها انتظار در اتاق کپک‌زده اداره پلیس کار بهتری در پیش داشتند؛ کمیسر بخاطر سرسختی کردنم بسیار عصبانی بود. عاقبت صریح به من گفت که دوباره آمدن من سودی ندارد. او از من و بقیه بخاطر نیت خیرمان سپاسگزار است، اما آنها به نیروهای غیر متخصص و آماتور مطلقاً نیاز ندارند. و اگر که من یک نقشه استادانه عملیاتی نداشته باشم ...
در این وقت به او گفتم که دارای یک نقشه عملیاتی هستم. البته من دارای هیچ نقشه‎ای نبودم و نمی‎توانستم کلمه‎ای از آن را برایش توضیح دهم. اما من به او گفتم که نقشه‎ام را که نقشه‎ای خوب اما خطرناک است و احتمالاً می‎تواند دچار همان عاقبتی شود که فعالیت کارآگاه به آن منجر گشت وقتی برایش تعریف خواهم کرد که او قول شرف بدهد خودش رسماً آن را انجام خواهد داد. او به این خاطر از من تشکر کرد و گفت که برای چنین کاری قطعاً وقت ندارد. اما وقتی از من پرسید که آیا نمی‎خواهم حداقل اشاره کوچکی از نقشه‎ام کنم، فهمیدم که دست بالا را دارم ...
و من این کار را کردم. من برایش مطلقاً مهمل شکوفائی تعریف کردم، داستانی که خودم هم یک ثانیه قبلش ابداً از آن اطلاعی نداشتم؛ من اصلاً نمی‎دانم از کجا این فکر عجیب و غریب به ذهنم رسید. من به او گفتم که در میان تمام ساعت‎های هفته ساعتی وجود دارد که تأثیر اسرارآمیزی دارد. این ساعتی‎ست که عیسی مسیح از گورش ناپدید گشته است، تا در ساعت شش شب از آخرین روز هفته یهودی سقوط کند و به جهنم برود. و او باید به یاد بیاورد که هر سه خودکشی در این ساعت از شب جمعه بین ساعت پنج و شش به وقوع پیوسته‎اند. حالا بیشتر از این نمی‎توانم بگویم، اما او را به کتاب وحی یوحنا رجوع می‎دهم.
کمیسر به خود چهره‎ای می‎گیرد که انگار از آن چیزی می‎فهمد، تشکر و سفارش می‎کند که غروب دوباره به آنجا بروم. من به موقع در دفتر کارش بودم؛ روبرویش بر روی میز تورات عهد جدید قرار داشت. من هم در این بین مانند او آن را مطالعه کرده بودم؛ قسمت وحی را کاملاً خوانده بودم و ... یک هجا هم از آن نفهمیدم. شاید کمیسر باهوشتر از من بود، در هرحال گفت که او با وجود اشارات بسیار مبهمم فکر می‎کند که مسیر فکر من را درک می‎کند. و اینکه او آماده است به درخواست‎هایم پاسخ مثبت دهد و به هر نحوی که شده از آنها بهره‎برداری کند.
من باید اذعان کنم که او در واقع برایم بسیار مفید واقع گشت. او با صاحب هتل توافق کرد که در طول مدت اقامتم در هتل همه‌چیز برایم رایگان باشد. او یک طپانچه عالی و یک سوت پلیس به من داد و به پلیس‎های نگهبان دستور داد که تا حد امکان بیشتر در خیابان کوچک آلفرد استیونس تردد کنند و به محض کوچک‎ترین علامتی از طرف من داخل خانه شوند.  نکته اصلی اما این است که او دستور داد تا یک تلفن که توسط آن من در ارتباط مستقیم با اداره پلیس بودم روی میز اتاقم قرار دهند، از آنجائیکه اداره پلیس چهار دقیقه بیشتر تا آنجا فاصله ندارد، بنابراین من می‎توانم هر لحظه انتظار سریع‎ترین کمک‎ها را داشته باشم. با تمام اینها اما من درست نمی‎فهمم که باید از چه‌چیزی وحشت داشته باشم.
 
سه‎شنبه 1 مارس
هیچ اتفاقی نیفتاده است، نه دیروز و نه امروز. خانم دوبونت یک ریسمان تازه از اتاق دیگری که به اندازه کافی خالی مانده است آورد. او از هر فرصتی استفاده می‎کند که به دیدنم بیاید؛ هر بار چیزی با خود می‎آورد. من گذاشتم که او تک تکِ جزئیات حادثه را یک بار دیگر برایم تعریف کند، اما هیچ‌چیز تازه‎ای دستگیرم نشد. او در ارتباط با دلایل خودکشی نظر شخصی خودش را دارد. مثلاً فکر می‎کند که شکست در عشق علت خودکشی آرتیست سیرک بوده است؛ هنگامیکه آرتیست سال قبل در هتل او بود، اغلب یک بانوی جوان به دیدارش می‎آمده، اما این بار چنین نبود. البته خانم دوبونت نمی‎دانست چه‌چیزی آقای تاجر سوئیسی را به تصمیم خودکشی واداشته ... آدم که نمی‎تواند همه‌چیز را بداند. اما افسر پلیس بطور حتم فقط بخاطر عصبانی کردن او دست به خودکشی زده است.
من باید بگویم که این توضیحات خانم دوبونوت کمی ضعیفند. اما من به او اجازه صحبت کردن دادم؛ لااقل یکنواختی را برایم از بین می‎برد.
 
پنجشنبه 3 مارس
هنوز هم هیچ‌چیز. کمیسر در روز چند بار تلفن می‎کند، سپس من به او می‎گویم که حالِ من خیلی خوب است؛ ظاهراً این خبر او را کاملاً راضی نمی‎سازد. من کتاب‎های پزشکی‎ام را از چمدان بیرون آورده‎ام و آنها را مطالعه می‎کنم؛ بنابراین حبسِ داوطلبانه‎ام دارای یک هدف است.
 
جمعه، 4 مارس. ساعت دو بعد از ظهر
من نهار را با اشتهای کامل خوردم؛ هتلدار به همراه نهار نیم بطر شامپاین آورد؛ آخرین وعده غذایِ واقعاً عالی‎ای بود. من در چشم خانم هتلدار بعنوان کسی که سه چهارمش مُرده است دیده می‎شوم. قبل از ترک کردن اتاقم در حال گریه از من خواست همراه او بروم؛ احتمالاً می‎ترسید که من هم خود را دار بزنم، البته <برای عصبانی ساختن او>.
من ریسمان پرده را دقیق تماشا کردم. بنابراین باید خودم را بزودی با آن دار بزنم! هوم، من اما میل کمی به این کار احساس می‎کنم. ریسمان برای این کار سخت و خشن بود و خیلی بد حلقه می‎شود، آدم باید یک اراده خیلی خوبی داشته باشد تا بتواند کار آن سه نفر را تقلید کند. حالا من کنار میزم نشسته‎ام، سمت چپ میز تلفن قرار دارد، سمت راست طپانچه. اصلاً ترسی ندارم، اما کنجکاوم.
 
ساعت شش شب
هیچ‌چیز اتفاق نیفتاده است، نزدیک بود بنویسم متأسفانه! ساعت سرنوشت ساز آمد و رفت ... و این ساعت مانند بقیه ساعات بود. البته نمی‎توانم انکار کنم که من گاهی نیاز خاصی به سمت پنجره رفتن احساس می‎کردم ... اوه بله، اما به دلیل دیگری! کمیسر بین ساعت پنج و شش حداقل ده بار تلفن کرد، او هم مانند من بیتاب بود. اما خانم دوبونت خرسند است: یک هفته کسی بدون آنکه خود را حلق آویز کند در اتاق شماره هفت زندگی کرده. چیزی افسانه‎ای!
 
دوشنبه، 7 مارس
من حالا مطمئنم که هیچ‌چیز کشف نخواهم کرد و به این باور تمایل دارم که یک تصادف عجیب و غریب باعث خودکشی آنها بوده است. من از کمیسر خواستم که دوباره در هر سه مورد پژوهش کند، من اطمینان دارم که در نهایت دلایل کشف خواهند گشت ... آنچه به من مربوط می‎شود، تا جائیکه امکان دارد اینجا خواهم ماند. البته در اینجا پاریس را تسخیر نخواهم کرد، اما من در اینجا رایگان زندگی می‎کنم و بدرستی می‎چرم. در عین حال سخت هم مطالعه می‎کنم، من کاملاً متوجه می‎شوم که چطور سرحال آمده‎ام. و در نهایت دو دلیل دارم که مرا اینجا نگه می‎دارد.
 
چهارشنبه، 9 مارس
من یک قدم به پیش آمدم. کلاریموند ...
آه، من از کلاریموند هنوز هیچ‌چیز تعریف نکرده‎ام. بسیار خوب ... او سومین دلیلِ ماندن من در اینجاست، و بخاطر اوست که من در آن ساعت اسرارآمیز مایل به کنار پنجره رفتن بودم ... اما قطعاً نه بخاطر حلق‌آویز کردن خود. کلاریموند ... چرا من او را چنین می‎نامم؟
من نمی‎دانم که او چه اسمی دارد، اما حس می‎کنم که باید او را کلاریموند بنامم. و من مایلم شرط ببندم اگر که من یک بار نامش را از او سؤال کنم او واقعاً چنین نامیده می‎گردد.
من همان روزهای اول متوجه کلاریموند شدم. او در آن سمت خیابان بسیار باریک زندگی می‎کند و پنجره‎اش درست روبروی پنجره اتاق من قرار دارد. او آنجا در پشت پرده می‎نشیند. بعلاوه من باید بگویم که او زودتر مرا زیر نظر داشت و بطور وضوح علاقه‎اش به من را نشان داده بود. جای تعجب نیست، تمام خیابان می‎داند که من در اینجا زندگی می‎کنم و به چه خاطر، برای این کار خانم دوبونت تلاش کرده بود.
من واقعاً آدم زیاد طبیعت پیشه‎ای نیستم و روابط من با زن همیشه بسیار اندک بوده است. وقتی آدم از وِردَن برای تحصیل پزشکی به پاریس می‎آید، و در این حال پولش به اندازه‎ای‎ست که فقط می‎تواند هر سه روز یک بار سیر غذا بخورد، بعد آدم چیزهای دیگری بجز عاشقی برای فکر کردن دارد. بنابراین من تجربه زیادی ندارم و شاید این جریان را تا اندازه‎ای احمقانه شروع کرده باشم. در هرحال من از او خوشم می‎آید، همانطور که او از من خوشش می‎آید.
در ابتدا اصلاً این فکر به ذهنم خطور نکرد که فرد روبروئیم را در نوعی از رابطه با خودم مجسم کنم. من فقط با خودم فکر کردم، حالا که من در حال حاضر بخاطر مشاهده کردن اینجا هستم و بجز آن هیچ‌چیز دیگری برای اکتشاف ندارم، بنابراین می‎توانم فرد روبرویم را زیر نظر بگیرم. آدم نمی‎تواند تمام طول روز بنشیند و کتاب مطالعه کند. به این ترتیب متوجه شدم که کلاریموند ظاهراً به تنهائی ساکن طبقه کوچک است. این طبقه سه پنجره دارد، اما او فقط کنار پنجره‎ای می‎نشیند که روبروی من قرار دارد؛ او آنجا می‎نشیند و توسط یک چرخ‌نخریسی کوچک قدیمی نخ می‎ریسد. من چنین چرخ‌نخریسی را یک بار در نزد مادربزرگم دیدم؛ اما او از آن هرگز استفاده نکرد، آن را فقط از خویشاوندِ دوری به ارث برده بود. من اصلاً نمی‎دانستم که امروزه هنوز با آن کار می‎کنند. بعلاوه چرخ‌ریسندگی کلاریموند کاملاً کوچک بود، وسیله‎ای خوب، سفید و ظاهراً ساخته شده از عاج؛ باید نخی که می‎ریسد بسیار ظریف باشد. او تمام طول روز را پشت پرده می‎نشیند و بیوقفه نخ می‎ریسد، ابتدا وقتی هوا تاریک می‎شود دست از کار می‎کشد. البته در این روزهای مه‎آلود هوا در این خیابان باریک خیلی زود تاریک می‎شود، ساعت پنج بعد از ظهر زیباترین هوای گرگ و میش را داریم. من هرگز نور در اتاقش ندیده‎ام.
او چگونه به نظر می‎رسد ... بله، من این را به خوبی نمی‎دانم. او موی فرفری سیاه رنگ و تقریباً رنگی پریده دارد. بینی‎اش باریک است و کوچک و لبه‎های آن تکان می‎خورند. لب‎هایش بیرنگ است، و به نظرم می‎رسد که دندان‎های کوچکش مانند حیوانات شکاری نوک تیزند. پلک‎هایش سایه عمیقی می‎اندازند، اما وقتی او آنها را می‎گشاید چشمان سیاه و درشتش می‎درخشند. اما من تمام اینها را بیشتر حس می‎کنم تا اینکه واقعاً بدانم. شناختن دقیق چیزی از پشت پرده سخت است.
یک چیز دیگر: او همیشه یک لباس بسته سیاه رنگ می‎پوشد که لکه‎های بزرگ بنفش رنگی بر روی آن نقش بسته‎اند. و همیشه دستکش بلندی دستش کرده است. احتمالاً به این خاطر که هنگام کار به دست‎هایش آسیب نرسد. به نظر عجیب می‎رسد که چطور انگشتان سیاه باریکش، سریع، ظاهراً درهم، نخ‎ها را برمی‎دارند و می‎کِشند ... واقعاً، تقریباً مانند پاهای حشرات خزنده.
روابط ما با یکدیگر! در واقع حالا بسیار سطحی‎اند، و در عین حال چنین به نظرم می‎رسد که آنها خیلی عمیق‎تر قرار دارند. ماجرا اینطور آغاز گشت که او به سمت پنجره من نگاه کرد ...  و من به سمت پنجره او. او مرا زیر نظر داشت ... و من او را. و سپس باید که خیلی مورد علاقه‎اش واقع شده باشم، زیرا یک روز، همینطور که من دوباره به او نگاه می‎کردم او لبخند زد، البته من هم لبخند زدم. به این نحو چند روز گذشت، ما مدام بیشتر و بیشتر به هم لبخند می‎زدیم. سپس ساعت‎ها تصمیم می‎گرفتم که به او سلام کنم؛ من بدرستی نمی‎دانم که چه‌چیز مرا همیشه از این کار بازمی‎داشت.
امروز بعد از ظهر عاقبت آن را انجام دادم. و کلاریموند جواب سلامم را داد. البته فقط کاملاً بی‌سر و صدا، اما من آن را به خوبی دیدم، دیدم که چطور سرش را تکان داد.
 
پنجشنبه، 10 مارس
دیروز مدت درازی بیدار ماندم و کتاب‎هایم را مطالعه کردم. من نمی‎توانم بگویم که زیاد مطالعه کردم: من قصری خیالی ساختم و از کلاریموند خواب دیدم. من تا اواخر صبح ناآرام خوابیدم. وقتی به کنار پنجره رفتم کلاریموند آنجا نشسته بود. سلام دادم و او دوباره سرش را تکان داد. او لبخند زد و مدتی طولانی تماشایم کرد.
من می‎خواستم به کار مشغول شوم، اما به آرامش دست نمی‎یافتم. من کنار پنجره نشستم و به او خیره شدم. در این وقت دیدم که او هم دستش را روی زانویش گذاشت. من توسط ریسمان پرده سفید را کنار کشیدم و ... تقریباً در همان لحظه ... او هم همین کار را انجام می‎دهد. ما هر دو می‎خندیم و به همدیگر نگاه می‎کنیم.
فکر کنم احتمالاً یکساعت همانطور نشستیم. سپس او شروع به بافتن پارچه کرد.
 
شنبه، 12 مارس
این روزها به این ترتیب می‎گذرند: من می‎خورم و می‎نوشم، من کنار میز کار می‎نشینم، سپس پیپم را روشن می‎کنم و شروع به خواندن کتاب می‎کنم. اما من هیچ هجائی را نمی‎خوانم. من مدام سعی می‎کنم، اما من از قبل می‎دانم که تلاشم به نتیجه نخواهد رسید. سپس به سمت پنجره می‎روم. من سلام می‎دهم، کلاریموند تشکر می‎کند. ما لبخند می‎زنیم و به همدیگر خیره می‎شویم، ساعت‎ها.
من بعد از ظهر دیروز رأس ساعت شش کمی مضطرب بودم. هوا خیلی زود تاریک شد و من احساس ترس خاصی می‎کردم. من کنار میز کارم نشسته بودم و انتظار می‎کشیدم. اصرار تقریباً شکست‎ناپذیری برای رفتن به سمت پنجره احساس می‎کردم ... البته نه بخاطر حلق‌آویز کردن خود، بلکه برای دیدن کلاریموند. من از جا می‎جهم و خود را پشت پرده قرار می‎دهم. به نظرم چنین می‎رسید که انگار هرگز او را شفافتر ندیده‎ام. با وجود تاریک بودن هوا مشغول ریسندگی‎ست، اما چشم‎هایش سمت من بود و مرا تماشا می‎کرد. من یک راحتی عجیب و ترسی کاملاً آرام احساس می‎کردم.
در این لحظه زنگ تلفن به صدا می‎آید. من از کمیسر ابله که با سؤالات احمقانه‎اش رویایم را پاره کرده بود عصبانی بودم.
امروز صبح کمیسر همراه با خانم دوبونت به دیدارم آمد. خانم دوبونت به اندازه کافی از کارم و از اینکه من پس از دو هفته زندگی در اتاق شماره هفت هنوز زنده‎ام راضی بود. کمیسر اما بدنبال نتایج است. من اشاره به نکات مرموزی کردم، گفتم که چیز بسیار عجیب و غریبی را ردگیری کرده‎ام؛ الاغ همه این حرف‎ها را باور کرد. در هرصورت من می‎توانم هنوز هفته‎ها اینجا بمانم ... و این تنها آرزوی من است. نه بخاطر غذاهای خانم دوبونت و پیشخدمت ... خدای من، چه سریع برای کسی که همیشه سیر است غذا بیتفاوت می‎گردد! ... بلکه فقط بخاطر پنجره‎اش که او از آن متنفر است و می‎هراسد، پنجره‎ای که من بسیار دوستش دارم، پنجره‎ای که به من کلاریموند را نشان می‎دهد.
وقتی لامپ را روشن می‎کنم دیگر او را نمی‎بینم. من چشمم را برای دیدن اینکه آیا او از خانه خارج می‎شود خسته کرده‎ام، اما من هرگز ندیدم که حتی یک قدم در خیابان بگذارد. من یک صندلی راحتی بزرگ دارم و یک آباژور که نور سرپوش سبز رنگش مرا گرم می‎سازد. کمیسر برایم یک پاکت بزرگ تنباکو آورده است، من هرگز چنین تنباکوی خوبی نکشیده بودم ... و با وجود این نمی‎توانم کار کنم. من دو سه صفحه می‎خوانم و به پایان می‎رسانم، ولی می‎دانم که حتی یک کلمه هم نفهمیده‎ام. فقط چشم‎ها حروف الفبا را پذیرا می‎شوند، اما مغزم هر مفهومی را رد می‎کند. خنده‎دار است! انگار که مغزم تابلوئی با خود حمل می‎کند که رویش نوشته شده است ورود ممنوع. انگار که اجازه هیچ فکری به من نمی‎دهد، بجز یک فکر: کلاریموند ...
عاقبت کتاب‎ها را به کنار می‎گذارم، به صندلی تکیه می‎د‎هم و رویا می‎بافم.
 
یکشنبه، 13 مارس
من امروز صبح یک نمایش کوچک دیدم. من در حالیکه پیشخدمت اتاق را تمیز و مرتب می‎کرد در راهرو بالا و پائین می‎رفتم. جلوی پنجره کوچک حیاط یک تار عنکبوت آویزان است که عنکبوتط چاق در آن رندگی می‎کند. خانم دوبونت اجازه از بین بردن او را نمی‎دهد: عنکبوت‎ها شانس می‎آورند، و او در حال حاضر به اندازه کافی بدبختی در خانه‎اش داشت. در این وقت می‎بینم که چگونه عنکبوتِ دیگری، عنکبوتِ بسیار کوچکتری با احتیاط به دور تارعنکبوت می‎چرخید، یک عنکبوتِ نر. با احتیاط بر روی تارهای لرزان فاصله کمی را به سوی مرکز می‎رفت، اما به محض کمی تکان خوردن عنکبوت ماده خود را بسرعت عقب می‎کشید. به سمت دیگری می‎رفت و سعی می‎کرد خود را از نو نزدیک سازد. عاقبت به نظر می‎رسد که عنکبوتِ ماده به تبلیغات عنکبوت نر جواب مثبت داده باشد، دیگر خود را حرکت نمی‎داد. عنکبوت نر یکی از تارها را ابتدا آهسته و بعد شدیدتر می‎کشد، طوریکه کل لانه می‎لرزید؛ اما عشق او آرام باقی‌می‎ماند. در این وقت او سریع، اما بینهایت محتاط خود را به مرکز نزدیک می‎سازد. عنکبوت ماده در سکوت عنکبوت نر را می‎پذیرد و بی‌سر و صدا و کاملاً تسلیم اجازه می‎دهد که او را در آغوش گیرد؛ هر دو چند دقیقه بی‌حرکت در وسط تار عنکبوت بزرگ آویزان باقی می‎مانند.
بعد می‎بینم که چطور عنکبوت نر سعی می‎کند آهسته خود را جدا سازد، یک پا بعد از پای دیگر؛ طوریکه انگار می‎خواهد بی‌سر و صدا خود را عقب بکشد و همراهش را در رویای عشق تنها بگذارد. ناگهان کاملاً خود را جدا می‎سازد و تا جائیکه می‎توانست سریع رو به بیرون از لانه می‎دود. اما در همان لحظه یک زندگی وحشی در عنکبوت ماده دمیده می‎شود، به سرعت او را تعقیب می‎کند. عنکبوت نرِ ضعیف‌گشته بوسیله رشته تاری خود را به پائین می‎فرستد، معشوق هم این هنرنمائی را تقلید می‎کند. هر دو بر روی لبه پنجره سقوط می‎کنند، عنکبوت نر با تمام نیرو تلاش می‎کرد فرار کند. خیلی دیر شده بود، در پنجه‎های قوی معشوق گرفتار می‎گردد و دوباره به سمت بالا برده می‎شود، درست در وسط لانه. و این محل که تا همین چند لحظه قبل بعنوان بستر تمایلات شهوانی خدمت کرده بود حالا دارای منظره دیگری شده بود. عاشق بیهوده تلاش می‎کرد، مرتب پاهای ضعیفش را به جلو فشار می‎داد و سعی می‎کرد خود را از این در آغوش گرفتن وحشیانه نجات دهد: معشوق او را دیگر رها نساخت. در چند دقیقه به دورش تار بافت، طوریکه عنکبوت نر دیگر قادر به تکان دادن خود نبود. بعد عنکبوت ماده گازانبر تیزش را در بدن او داخل کرد و با لذت خون تازه معشوقش را مکید. من هنوز می‎دیدم که چطور عاقبت او پشته تاری را که آن توده انبوه بیچاره و غیرقابل تشخیص به آن وصل بود پاره کرد و تحقیرآمیز از لانه‎اش به خارج انداخت.
پس عشق و عاشقی در پیش عنکبوت‎ها اینطوری‎ست ...  حالا، من خوشحالم از این که یک عنکبوتِ جوانِ نر نیستم.
 
دوشنبه، 14 مارس
من دیگر به کتاب‎هایم نگاه نمی‎کنم. روزهایم را فقط در کنار پنجره می‎گذرانم. و وقتی هوا تاریک می‎شود من هم می‎نشینم. او دیگر آنجا نیست، اما من چشم‎هایم را می‎بندم و او را می‎بینم ... هوم، این دفتر خاطرات واقعاً بطور کامل چیز دیگری از آنچه من فکر می‎کردم شده است. در آن از خانم دوبونت و کمیسر، از عنکبوت‎ها و از کلاریموند گفته شده است. اما نه یک هجا در باره کشفی که قرار بود من بکنم. ... آیا مقصر منم!
 
سه‎شنبه، 15 مارس
ما یک بازی عجیب پیدا کردیم، کلاریموند و من، ما آن را در تمام طول روز بازی می‎کنیم. من به او سلام می‎کنم، بلافاصله او جواب سلام مرا می‎دهد. بعد من با دست بر روی شیشه پنجره ضرب می‎گیرم، پس از لحظه کوتاهی او هم شروع به ضرب گرفتن بر روی شیشه پنجره‎اش می‎کند. من برایش دست تکان می‎دهم، او هم برایم دست تکان می‎دهد؛ من لب‎هایم را طوریکه انگار با او مشغول صحبت کردنم تکان می‎دهم، و او هم همین کار را می‎کند. بعد موهایم را از روی پیشانی به کنار می‎زنم و بلافاصله دست او هم روی پیشانیش قرار می‎گیرد. یک بازی کودکانه واقعی، و ما هر دو به این کارها می‎خندیم. یعنی ... در واقع او نمی‎خندد، آن یک لبخند است، ساکت و تسلیم گشته ...  من فکر می‎کنم که من هم به همین طریق لبخند می‎زنم.
بعلاوه تمام این کارها آنطور که دیده می‎شود چندان هم ابلهانه نیستند. باید انتقال فکر خاصی در این جریان نقش بازی کند. زیرا که کلاریموند در کوچکترین کسری از یک ثانیه حرکات مرا تقلید می‎کند، او فرصتی برای دیدن حرکات من ندارد و آنها را خودش انجام می‎دهد؛ گاهی چنین به نظرم می‎رسد که انگار حرکات ما همزمان انجام می‎شوند. این همان چیزی‎ست که مرا به هیجان می‎آورد، که همیشه کار کاملاً تازه و غیرقابل پیشبینی‎ای انجام دهیم، این شگفت‌انگیز است که چطور او همزمان همان کاری را می‎کند که من می‎کنم. گاهی سعی می‎کردم تمرکزش را از بین ببرم. من تعداد زیادی حرکات مختلف را سریع پشت سر هم انجام می‎دادم؛ سپس آنها را دوباره یک بار دیگر تکرار می‎کردم و دوباره. عاقبت تا دور چهارم همان حرکات را انجام می‎دهم، اما نوبت‎شان را تغییر می‎دادم یا یک حرکت دیگر انجام می‎دادم، یا یکی را حذف می‎کردم. درست مثل کودکانی که "کلاغ پر" بازی می‎کنند. این کاملاً قابل توجه است که کلاریموند حتی یک بار هم حرکت اشتباه نکرد، در حالیکه من به قدری سریع حرکاتم را انجام می‎دادم که او به زحمت وقت پیدا می‎کرد تک تک آنها را تشخیص دهد.
من با این کار روزم را می‎گذرانم. اما من برای یک ثانیه هم این احساس را ندارم که زمان را بی‎فایده ذبح می‎کنم؛ برعکس چنین به نظرم می‎آید که انگار من هرگز چیز مهمتری از این کار انجام نداده‎ام.
 
چهارشنبه، 16 مارس
آیا این خنده‎دار نیست که هرگز بطور جدی این فکر به مخیله‎ام خطور نکرده است که بجای بازی‎های چند ساعته رابطه‎ام با کلاریموند را بر پایه جدیتری بنا کنم! شبِ پیش به این موضوع فکر می‎کردم که می‎توانم کلاه و پالتو بپوشم و دو طبقه پائین بروم. پنج قدم در خیابان، بعد دوباره دو طبقه بالا. بر روی در یک پلاکارد کوچک قرار دارد، رویش نوشته شده است "کلاریموند ... ...". کلاریموند ... چی؟ من نمی‎دانم نام فامیلش چیست؛ اما کلاریموند نوشته شده است. بعد در می‎زنم و سپس ... ...
تا اینجا می‎توانم همه‌چیز را دقیقاً مجسم کنم، کوچکترین حرکتی را که انجام می‎دهم در برابرم می‎بینم. اما من مطلقاً نمی‎توانم ببیننم که بعد چه اتفاقی باید رخ دهد. در باز می‎شود، این را هنوز می‎بینم. اما من در مقابل درِ گشوده گشته می‎مانم و به داخل خانه در تاریکی‎ای نگاه می‎کنم که هیچ‌چیز، اما واقعاً هیچ‌چیز را قابل تشخیص نمی‎سازد. او نمی‎آید ... هیچ‌چیز نمی‎آید؛ اصلاً در آنجا چیزی بجز این تاریکی غیرقابل نفوذِ سیاه وجود ندارد.
گاهی احساس می‎کنم که انگار یک کلاریموند دیگر بجز کلاریموندی که من آنجا کنار پنجره می‎بینم و با من بازی می‎کند اصلاً وجود ندارد. من نمی‎توانم ابداً تصور کنم که این زن با یک کلاه و یا با یک لباس دیگر چگونه دیده می‎شود، بجز با لباس سیاهش با لکه‎های بزرگ بنفش؛ حتی نمی‎توانم او را بدون دستکشش تصور کنم ... ... من باید درست و حسابی بخندم، این تصور خیلی غیرممکن به نظرم می‎رسد.
گاهی از خود می‎پرسم که آیا او را دوست دارم. من نمی‎توانم به آن جواب درستی بدهم، زیرا تا حال عاشق نشده‎ام. اما اگر احساسی که من به کلاریموند دارم واقعاً عشق باشد، بنابراین این عشق کاملاً، کاملاً طور دیگری از آنچه من نزد دوستانم و در رمان‎ها شناخته‎ام می‎باشد. برایم تشخیص احساساتم بسیار سخت خواهد گشت. برایم اصلاً سخت خواهد گشت به چیزی فکر کنم که مربوط به کلاریموند نشود، یا خیلی بیشتر ... ... به بازی‎مان. زیرا نمی‎شود انکار کرد که در واقع این بازی‎ست که مرا همیشه مشغول می‎سازد و نه هیچ‌چیز دیگر. و این همان چیزی‎ست که من کمتر از هرچیز دیگر می‎فهمم.
کلاریموند ... ... بله، من احساس می‎کنم که به او جلب شده‎ام. اما احساس دیگری با آن مخلوط است، طوریکه انگار من وحشت دارم. وحشت! نه، این هم نیست، بیشتر یک خجالت است، یک وحشت آهسته در برابر چیزی که نمی‎دانم چیست. و اتفاقاً همین وحشت است که چیزی اجباریِ عجیب و شهوانی دارد، که هم مرا در مقابل او نگه می‎دارد و هم به او نزدیکتر می‎سازد. احساس می‎کنم که انگار من در دایره پهناوری به دور او می‎چرخم، وقتی کمی نزدیکتر می‎شوم، خودم را عقب می‎کشم، به دویدن ادامه می‎دهم، از نقطه دیگری جلو می‎روم و سریع دوباره بازمی‎گردم. اما عاقبت ــ و من این را بطور حتم می‎دانم ــ باید یک بار به آن سمت پیش او بروم.
کلاریموند کنار پنجره نشسته است و ریسندگی می‎کند. نخ‎ها دراز، نازک و بی‎نهایت ظریفند. او از آنها پارچه می‎بافد، من نمی‎دانم چه باید با آن درست شود. و من نمی‎توانم درک کنم که چطور می‎تواند این کار را بکند، بدون آنکه مرتباً نخ‎های ظریف گره نخورند و پاره نشوند. نقش‎های زیبائی در در کار زیبایش دیده می‎شود، حیوانات افسانه‎ای و شکلک‎های عجیب و غریب.
بعلاوه ... من اینجا چه می‎نویسم! درست است که من اصلاً نمی‎توانم ببینم که او واقعاً چه می‎بافد؛ نخ‎ها بسیار ظریفند. اما با این وجود وقتی چشم‎هایم را می‎بندم احساس می‎کنم کار او دقیقاً همان طوری‎ست که من می‎بینم. دقیقاً. یک پارچه بزرگ و موجودات زیادی نقش بسته بر آن، حیوانات افسانه‎ای و اشکال عجیب و غریب ...
 
پنجشنبه، 17 مارس
من در یک هیجان عجیب و غریبی به سر می‎برم. من دیگر با هیچ انسانی صحبت نمی‎کنم؛ حتی به خانم دوبونت و مستخدم هتل به سختی سلام می‎کنم. به زحمت برای غذا خوردن برای خودم وقت می‎گذارم؛ من مایلم فقط کنار پنجره بنشینم و با او بازی کنم. این یک بازی هیجان‌انگیز است، واقعاً، همینطور است.
و من حس می‎کنم که فردا باید اتفاقی روی دهد.
 
جمعه، 18 مارس
بله، بله باید امروز اتفاقی روی دهد ــ من به خودم گفتم ــ کاملاً بلند با خودم حرف می‎زنم تا صدایم را بشنوم ... که من به این دلیل اینجا هستم. اما چیز بدتر این است: من وحشت دارم. و دلیل وحشتم این است که بتواند اتفاق مشابهی مانند مهمان‎های قبلی این اتاق برایم رخ دهد، وحشت دیگری هم خود را مخلوط می‎کند: وحشت از کلاریموند. من به زحمت می‎توانم او را تشخیص دهم.
من می‎ترسم، مایلم فریاد بکشم.
 
ساعت شش شب
چند کلمه سریع، کلاه و پالتو پوشیده
ساعت پنج شد که نیرویم به پایان رسید. آه، من حالا با اطمینان می‎دانم که باید با این ششمین ساعت از یک روز مانده به آخر هفته رازی نهفته باشد ... حالا دیگر بخاطر کلک زدن به کمیسر نمی‎خندم. من روی صندلی‎ام نشسته بودم، با زور خود را آنجا محکم نگاه داشته بودم. اما پنجره مرا به خود می‎خواند، مرا تقریباً به آن سمت می‎کشید. من باید با کلاریموند بازی می‎کردم ... و سپس دوباره این ترس وحشتناکِ از پنجره. من او را آنجا حلق‌آویز می‎بینم، تاجر سوئیسی بلند قامت را، با گردنی چاق و ته‌ریشِ خاکستری. و آرتیست لاغر اندام و افسر پلیس کوتاه قد و قوی را. من هر سه نفر را می‎دیدم، یکی پس از دیگری و سپس هر سه را با هم آویزان به همان قلاب می‎دیدم، با دهان‎های باز و زبان‎های از دهان خارج گشته. و سپس خودم را در وسط آنها.
اوه این وحشت! من خوب احساس می‎کردم که وحشتم از چارچوب پنجره بود و همچنین از قلاب زشت وسط آن، و همچنین از کلاریموند. او باید مرا ببخشد، اما این درست است: من در این ترس شرم آور همیشه او را در تصویر آن سه نفر که آنجا حلق آویز بودند و زانوهایشان بر روی زمین آویزان بود مخلوط می‎کردم.
این حقیقت دارد، من هیچ لحظه‎ای در خودم این آرزو و اشتیاق حلق‌آویزان کردنم را احساس نمی‎کردم؛ من همچنین ترسی از این که مایل به این کار شوم ندارم. نه ... من فقط از خود پنجره وحشت داشتم ... و از کلاریموند ... از اتفاق بد و نامشخصی که باید حالا رخ می‎داد. من میل سرکش و پُر شوری برای بلند شدن و به سمت پنجره رفتن داشتم. و من باید این کار را می‎کردم ...
در این لحظه زنگ تلفن به صدا می‎آید. من گوشی را برمی‎دارم و قبل از آنکه بتوانم کلمه‎ای بشنوم، خودم درون آن فریاد می‎زنم: "بیا! فوری بیا!"
طوری بود که انگار صدای فریاد من بلافاصله تمام سایه‎ها را در آخرین شکاف‎های زمین فرستاده باشد. من برای لحظه‎ای آرام بودم. من عرق را از پیشانی پاک کردم و یک لیوان آب نوشیدم؛ سپس فکر کردم وقتی کمیسر بیاید چه باید به او بگویم. عاقبت به کنار پنجره می‎روم، سلام می‎دهم و لبخند می‎زنم.
و کلاریموند سلام می‎دهد و لبخند می‎زند.
پنج دقیقه دیرتر کمیسر آنجا بود. من برایش تعریف کردم که عاقبت به پایان ماجرا نزدیک شده‎ام؛ امروز باید او مرا با سؤالاتش راحت بگذارد، اما من می‎توانم قطعاً خیلی زود برایش از چیزهای عجیب و غریبی پرده بردارم. خنده‎دار این بود که هنگامیکه من این را به او گفتم کاملاً معتقد بودم که حقیقت را می‎گویم. و اینکه من حالا هنوز هم همان احساس را دارم.
کمیسر احتمالاً متوجه حالت روحی کمی عجیب و غریبم گشت، مخصوصاً وقتی من بخاطر فریاد از روی ترسم در تلفن معذرتخواهی کردم و البته سعی کردم تا حد امکان به او توضیح دهم ... ... و برایش یک دلیل پیدا کنم. او بسیار مهربانانه گفت، من نباید به هیچوجه ملاحظه او را بکنم؛ او همیشه در دسترس من است، و این وظیفه اوست. او ترجیح می‎دهد چندین بار بیهوده بیاید تا اینکه در وقت ضروری بگذارد انتظارش را بکشند. بعد او مرا دعوت کرد شب با او بیرون بروم. گفت که این کار حالم را بهتر می‎سازد و این خوب نیست که من همیشه چنین تنها باشم. من قبول کردم ... گرچه برایم سخت بود؛ من مایل نیستم خودم را از این اتاق جدا سازم.
 
شنبه، 19 مارس
ما در گِته روشهشوا بودیم، در سیگال و در لوینه رویس. حق با کمیسر بود: بیرون رفتن از این اتاق برایم خوب بود، هوای دیگری تنفس کردم. ابتدا من احساس نامطلوبی داشتم، انگار که کار ناحقی انجام می‎دهم، انگار که من یک سرباز فراری هستم که به پرچم پشت کرده است. بعد اما این احساس از بین رفت؛ ما مشروب زیادی نوشیدیم، خندیدیم و شوخی کردیم.
هنگامیکه من امروز صبح به کنار پنجره رفتم، فکر کردم که در نگاه کلاریموند یک سرزنش می‎خوانم. شاید اما فقط آن را خیال می‎کنم: از کجا باید او اصلاً بداند که من دیشب بیرون رفته بودم! بعلاوه این سرزنش فقط یک لحظه ادامه داشت، سپس دوباره لبخند زد.
ما تمام روز را بازی کردیم.
 
یکشنبه، 20 مارس
من می‎توانم امروز فقط دوباره بنویسم: ما تمام روز را بازی کردیم.
 
دوشنبه، 21 مارس
ما تمام روز را بازی کردیم.
 
سه‎شنبه، 22 مارس
بله، و امروز هم همان کار را کردیم. هیچ‌چیز، مطلقاً هیچ‌چیز دیگر ... گاهی از خود می‎پرسم به چه منظور اصلاً، چرا؟ یا: من واقعاً چه می‎خواهم، این کار چه نتیجه‎ای باید بدهد! اما من هرگز به این سؤالات پاسخ نمی‎دهم. زیرا مسلم است که من بجز این چیزِ بیشتری نمی‎خواهم. و آنچه ممکن است اتفاق بیفتد ... ... همان چیزی‎ست که من مشتاق وقوعش می‎باشم.
ما در این روزها با هم صحبت می‎کردیم، البته بدون کلماتی با صدای بلند. گاهی اوقات لب‎های‎مان را حرکت می‎دادیم، اغلب فقط همدیگر را تماشا می‎کردیم. اما ما همدیگر را خیلی خوب درک می‎کردیم.
حق با من بود: کلاریموند سرزنشم می‎کرد، چون من جمعه قبل فرار کرده بودم. سپس من از او طلب بخشش کردم و گفتم که قبول می‎کنم که کارم ابلهانه و زشت بوده است. او مرا بخشید و من به او قول دادم که دیگر هرگز از کنار این پنجره به جای دیگری نخواهم رفت. و ما همدیگر را بوسیدیم، لب‎ها را مدت درازی به شیشه پنجره فشردیم.
 
چهارشنبه، 23 مارس
من حالا می‎دانم که عاشق او هستم. باید چنین باشد، او در تمام سلول‎هایم نفوذ کرده است. ممکن است که عشق مردمِ دیگر طور دیگری باشد. اما آیا مگر یک سر، یک گوش، یک دست، با هزاران ملیون دست‎ها، سرها و گوش‎های دیگر برابر است! همه متفاوتند، بنابراین هیچ عشقی نمی‎تواند با عشق دیگری برابر باشد. عشق من غیرعادی‎ست، من این را خوب می‎دانم. اما آیا به این خاطر او کمتر زیباست! من تقریباً بخاطر این عشق خشنودم.
اگر فقط این وحشت نبود! گاهی او به خواب می‎رود، سپس من او را فراموش می‎کنم. اما فقط چند دقیقه، بعد او دوباره بیدار می‎شود و مرا رها نمی‎کند. او مانند موش کوچک بینوائی‎ست که با مار زیبای بزرگی می‎جنگد، و می‎خواهد خود را از آغوش قوی‎اش رها سازد. فقط صبر کن، تو وحشتِ کوچکِ ابله، بزودی این عشقِ بزرگ تو را خواهد خورد.
 
پنجشنبه، 24 مارس
من چیزی کشف کردم: من با کلاریموند بازی نمی‎کنم ... او با من بازی می‎کند.
جریان اینطور بود.
من دیشب ــ مانند همیشه ــ به بازی‎مان فکر می‎کردم. در این وقت من پنج حرکت تازه بغرنجی را که می‎خواستم با آنها او را فردا غافلگیر سازم یادداشت کردم، هر حرکت دارای یک شماره بود. من آنها را تمرین کردم، تا بتوانم تا حد امکان سریع انجام‎شان دهم، اول از شماره یک تا پنج و بعد از پنج به یک. سپس ارقام زوج را و بعد ارقام فرد را، و بعد اولین و آخرین حرکت هر پنج قسمت را. این کار بسیار خسته کننده بود، اما من خیلی لذت می‎بردم، و مرا به کلاریموند نزدیک می‎ساخت، گرچه من او را نمی‎دیدم. به این ترتیب من ساعت‎ها تمرین کردم و عاقبت توانستم حرکت‎ها را بسیار دقیق انجام دهم.  
امروز صبح به کنار پنجره رفتم. ما به همدیگر سلام دادیم، سپس بازی آغاز گشت. از این سو به آن سمت، از آن سمت به این سو، این شگفت‎انگیز بود که چه سریع او مرا می‎فهمید، که چگونه او همزمان تقریباً تمام حرکات مرا انجام می‎داد.
در این لحضه در به صدا می‎آید؛ مستخدم هتل بود که چکمه‎ام را آورده بود. من آنها را گرفتم؛ به محض برگشتن به کنار پنجره نگاهم به کاغذی که ردیف حرکاتم را یادداشت کرده بودم می‎افتد. و در این لحظه متوجه می‎شوم که من هیچکدام از این حرکات را انجام نداده‎ام.
من از حیرت زیاد تقریباً تلو تلو می‎خورم، دسته صندلی را می‎گیرم و خودم را روی آن می‎نشانم. من باور نمی‎کردم، یادداشت را دوباره و دوباره خواندم ... ... اما درست بود: من الساعه در کنار پنجره یک ردیف از حرکاتی را انجام داده بودم ... اما نه حتی یکی از حرکات یادداشت کرده خودم را.
و ناگهان دوباره این احساس به سراغم می‎آید: یک در کاملاً گشوده می‎گردد ... درِ خانۀ او. من در برابر در ایستاده و به داخل خیره شده‎ام ... ... هیچ‌چیز، هیچ‌چیز ... فقط این تاریکی خالی! سپس من می‎دانستم: اگر من حالا داخل خانه شوم نجات خواهم یافت؛ و من احساس خوبی کردم، من حالا می‎توانستم بروم. با این وجود من نرفتم. دلیلش این بود که من احساس خاصی داشتم: تو راز را نگهمیداری. محکم در هر دو دست. ــ پاریس ــ تو پاریس را فتح خواهی کرد!
پاریس یک لحظه نیرومندتر از کلاریموند بود.
... ... آه، حالا دیگر به آن فکر نمی‎کنم. حالا فقط عشقم را احساس می‎کنم و این وحشت شهوت‌انگیز و ساکت را از کلاریموند.
اما در این لحظه چیزی به من قدرت می‎بخشد. من یک بار دیگر حرکت شماره یک را می‎خوانم و تمام حرکات را به ذهنم می‎سپارم. سپس به سمت پنجره برمی‎گردم.
من به حرکاتم دقت کامل می‎کردم: حرکات اما آنهائی نبودند که من قصد انجام‎شان را داشتم.
مثلاً تصمیم می‎گیرم بینی‎ام را با انگشت اشاره بمالم، اما در عوض شیشه پنجره را می‎بوسم. می‎خواستم بر روی لبه پنجره ضرب بگیرم، اما دستم را به مویم می‎کشم. بنابراین قطعی بود که این کلاریموند نبود که حرکاتم را تقلید می‎کرد، بلکه من حرکات او را انجام می‎دادم: من حرکاتی را می‎کردم که او به من نشان می‎داد. و چنان سریع، چنان برق‎آسا که تقریباً در یک ثانیه اتفاق می‎افتاد، طوریکه حالا هم من گاهی خیال می‎کنم که ابراز اراده از طرف من بوده است.
بنابراین من، کسیکه افتخار می‎کرد افکار او را تحت نفوذ دارد، آری این من هستم که کامل و تمام تحت تأثیر قرار گرفته‎ام. فقط ... این تحت تأثیر بودن خیلی سبک است، خیلی نرم، آه، لذتبخشتر از این چیزی وجود ندارد.
من آزمایش‎های دیگری هم کردم. من هر دو دستم را در جیب‎هایم قرار دادم، عزمم را جزم کردم که آنها را حرکت ندهم. به سمت او خیره شدم. من دیدم که چگونه او دست‎هایش را بلند کرد، که چطور لبخند زد و با انگشت اشاره مرا کمی تهدید کرد. من تکان نمی‎خوردم. من احساس می‎کردم که چطور دست راستم می‎خواست از داخل جیب خود را بلند کند، اما من آستر جیب را با انگشت‎هایم محکم نگاه داشتم. سپس آهسته، پس از گذشت چند دقیقه انگشت‎ها آستر را ول کردند ... و دست از جیب خارج گشت و بازو خود را بلند کرد. و من با انگشت اشاره او را تهدید کردم و لبخند زدم. طوری بود که انگار کسی که این کارها را می‎کند من نیستم، بلکه یک غریبه است که من تماشایش می‎کردم. نه، نه، ... اینطور نبود. من، من حتماً این کارها را می‎کردم ... ... و یک غریبه مرا تماشا می‎کرد. غریبه‎ای که بسیار قوی بود و قصد داشت کشف بزرگی کند. اما این غریبه من نبودم ...
من ... کشف کردن چه ربطی به من دارد! من اینجا هستم تا کاری را انجام دهم که او می‎خواهد، کلاریموند، کسی که من در وحشتی گوارا دوستش دارم.
 
جمعه، 25 مارس
من سیم تلفن را قطع کردم. من دیگر مایل نیستم برایم توسط کمیسر ابله مرتب مزاحمت ایجاد شود، بخصوص وقتی که ساعت عجیب و غریب آغاز می‎گردد ...
خدای من ... چرا من این را می‎نویسم! هیچ کلمه‎ای از آن حقیقت ندارد. به نظرم می‎رسد که انگار کس دیگری به من دستور نوشتن می‎دهد.
اما من می‎خواهم ... می‎خواهم ... می‎خواهم اینجا آنچه را که هست بنویسم. پیروز گشتن هزینه سنگینی برایم برمی‎دارد. اما من می‎خواهم این کار را بکنم. فقط یک بار دیگر ... آنچه ... ... که من می‎خواهم.
من سیم تلفن را قطع کردم ... ... آه ...
چونکه من مجبور بودم ... بالاخره معلوم شد! چونکه من مجبور بودم، مجبور.
ما امروز صبح کنار پنجره بودیم و بازی می‎کردیم. از دیروز بازی ما تغییر کرده است. او یک حرکتی می‎کند و من تا حد امکان مقاومت می‎کنم. تا اینکه عاقبت باید تسلیم شوم، باید بی‌اراده کاری را بکنم که کلارموند می‎خواهد. و من اصلاً نمی‎توانم بگویم که این شکست خوردن چه فوق‎العاده لذتبخش است، این غرق گشتن در اراده او.
ما بازی می‎کردیم. سپس ناگهان او از جا برمی‎خیزد و از کنار پنجره می‎رود. اتاق بسیار تاریک بود، طوریکه من دیگر نمی‎توانستم او را ببینم. به نظر می‎رسید که در تاریکی حل شده باشد. اما بلافاصله دوباره بازمی‎گردد، در هر دو دستش یک تلفن قرار داشت، کاملاً شبیه به تلفن من. او تلفن را با لبخند بر روی لبه پنجره می‎گذارد، یک چاقو برمی‎دارد، سیم تلفن را قطع می‎کند و آن را دوباره با خود از آنجا می‎برد.
من یک ربع ساعت مقاومت کردم. وحشت من بزرگتر از هر زمانی بود، اما این احساس آهسته مغلوب گشتن لذتبخشتر بود. و عاقبت تلفنم را آوردم، سیم آن را قطع کردم و آن را دوباره روی میز قرار دادم.
جریان قطع کردن سیم تلفن اینگونه اتفاق افتاد.
... من در کنار میز کارم نشسته‎ام؛ من چای نوشیدم، همین حالا مستخدم هتل ظرف‎ها را از اتاق برد. من از او پرسیدم ساعت چند است، ساعت من درست کار نمی‎کند. ساعت پنج و پانزده دقیقه است، پنج و پانزده دقیقه ...
من می‎دانم، من اگر حالا نگاه کنم، کلاریموند کاری انجام خواهد داد و من مجبور خواهم شد همان کار را انجام دهم.
اما من نگاهم را به سمت پنجره او می‎اندازم، او آنجا ایستاده و لبخند می‎زند. حالا ... کاش می‎توانستم نگاهم را به چیز دیگری بدوزم! ... حالا او به سمت پرده می‎رود. او رسیمان را از پرده می‎کند ... رنگ ریسمان سرخ است، درست به رنگ ریسمان پرده پنجره اتاق من. او به طناب گره‎ای می‎اندازد. او آن را به قلاب وسط پنجره می‎بندد.
او می‎نشیند و لبخند می‎زند.
... نه، آنچه را من احساس می‎کنم دیگر نمی‎شود وحشت نامید. این یک ترس وحشتناک و خفقان‎آوری‎ست که من مایل نیستم آن را با هیچ‌چیز دیگر در جهان عوض کنم. این یک اجبار ضالمانه است، و با این حال ظلمی بسیار عجیب شهوانی و گریزناپذیر.
من می‎توانستم فوری به کنار پنجره بروم و کاری را انجام دهم که او می‎خواهد. اما من صبر می‎کنم، می‎جنگم، مقاومت می‎کنم. من احساس می‎کنم که چگونه با گذشت هر دقیقه او قوی‎تر می‎گردد ...
* *
 *
خب، من دوباره اینجا نشسته‎ام. من به سرعت به سمت پنجره رفتم و کاری را که او می‎خواست انجام دادم: ریسمان را برداشتم، به آن گره زدم و به گیره پنجره بستم ...
و حالا نمی‎خواهم دیگر نگاهم را به او اندازم، من فقط می‎خواهم در اینجا به کاغد خیره شوم. زیرا من می‎دانم اگر من حالا به او نگاه کنم او چه خواهد کرد ... ... حالا در ششمین ساعت ماقبل آخرین روز هفته. اگر به او نگاه کنم، بنابراین باید کاری را که او می‎خواهد انجام دهم، سپس باید من ... ...
من نمی‎خواهم به او نگاه کنم ... ...
در این لحظه من می‎خندم ... بلند. نه، من نمی‎خندم، چیزی در درونم می‎خندد. من می‎دانم به چه: من به این "من نمی‎خواهم" می‎خندم ... ...
من نمی‎خواهم و اما با اطمینان می‎دانم که من مجبورم. من باید به کلاریموند نگاه کنم، باید، باید این کار را بکنم ... ... ... و سپس ... ... بقیه ماجرا.
من فقط صبر می‎کنم تا این عذاب را بیشتر طولانی‎تر کنم، بله به این خاطر. این درد و رنج نفس‎گیر بالاترین لذت است. من می‎نویسم، سریع، سریع، برای اینکه طولانیتر اینجا بنشینم، برای اینکه این ثانیه‎های درد و رنج را گسترش دهم، تا تمایلات شهوات عشقم را تا بینهایت افزایش دهم ...
بیشتر، طولانیتر ... ...
دوباره وحشت، دوباره! من می‎دانم، من به او نگاه خواهم کرد، بلند خواهم شد، خودم را حلق‌آویز خواهم کرد: من از این کار ترسی ندارم. اوه نه ... این زیباست، این خوشمزه است.
اما چیزی، چیز دیگری هنوز آنجاست ... پس از آن چه می‎آید. من نمی‎دانم چه خواهد شد ... اما آن خواهد آمد، حتماً خواهد آمد، حتماً. زیرا که خوشبختی دردهایم بسیار بزرگند ... اوه، من احساس می‎کنم، احساس می‎کنم که نتیجۀ وحشتناکی باید بدنبال داشته باشد.
فقط نباید فکر کرد ...
باید چیزی بنویسم، هر چیزی، مهم نیست چه. فقط سریع، فقط نباید فکر کرد ... ...
نام من ... ریچارد براکمونت، ریچارد براکمونت ، ریچارد ... ... اوه، من دیگر نمی‎توانم ادامه دهم، ... ریچارد براکمونت ...  ریچارد براکمونت ... ... حالا ... حالا ... من باید به او نگاه کنم ... ... ریچارد براکمونت ... من باید ... نه، هنوز بیشتر ... ...  ریچارد ... ریچارد براکمونت ... ...
* *
 * 
... کمیسر منطقه نُه که تلفن‎های مکررش بدون جواب مانده بود، حالا ساعت شش و پنج دقیقه وارد هتل استیونز می‎گردد. او در اتاق شماره هفت جسد دانشجو ریچارد براکمونت را حلق آویز به قلاب پنجره می‎یابد، دقیقاً به همان شکلی که سه مرد دیگر را یافته بود.
فقط صورت او دارای یک بیان دیگر بود؛ ترس وحشتناکی چهره‎اش را از شکل انداخته بود، چشم‎ها گشاد شده بودند و مانند این بود که انگار می‎خواهند از حدقه بیرون بزنند. لب‎ها از هم کشیده شده بودند، دندان‎های قویش به هم فشار می‎دادند.
و در بین دندان‎ها یک عنکبوت بزرگ سیاه گاز گرفته و له شده با لکه‎های عجیب و غریب بنفش رنگ قرار داشت.
... دفتر خاطرات دانشجوی پزشکی بر روی میز بود. کمیسر آن را خواند و بلافاصله به خانه روبروئی رفت. او در آنجا متوجه می‎گردد که طبقه دوم ماهاست خالی و غیرمسکونی‎ست ... ...
 
عشق؟
لیلی عزیزم،
آیا به خاطر می‎آوری که یک بار وقتی از تو خواهش کردم به من اجازه بوسیدن پایت را بدهی مرا دست‎انداختی! در این وقت تو به من گفتی: "برو، هانس، تو باید همیشه چیزهای ویژه بخواهی!"
حالا من یک بار دیگر چیز ویژه‎ای داشتم ــ و می‎خواهم آن را برایت تعریف کنم.
می‎دانی، من تابستان در ویزبادن بودم. آنجا پالومیتا را شناختم؛ تو هم باید او را از طریق شعرهایم بشناسی.
پدر و مادرش آلمانی و ساکن بوئنوس آیرس بودند و او برای دیدن خویشاوندانش به آلمان آمده بود. پسرعمویش قاضی ویزبادن بود، من او را آنجا ملاقات کردم. او هجده ساله بود، باریک اندام و بور ... خیلی بور، همانطور که تو هستی، لیلی.
یک روز برای خانم قاضی گل می‎برم. پالومیتا آنجا بود؛ لباس خانه روشنِ بلندی با نقشِ گل‎های رنگارنگ بر تن داشت. خانم کلارا دستور آوردن شامپاین می‎دهد، و ما توت فرنگی خوردیم و سیگار کشیدیم. خانم کلارا پُرگوئی می‎کرد و می‎خندید، به این سو و آن سو می‎رفت، پشت پیانو می‎نشست، از میان پنجره به بیرون نگاه می‎کرد ... اوه او بسیار شلوغ و پُر جنب و جوش بود! اما پالومیتا تکان نمی‎خورد، یک کلمه هم صحبت نمی‎کرد. پاهای کوچکش را روی مبل دراز کرده و آنجا نشسته بود، یک بیسکویت را در فنجان چایش خیس می‏‎داد و با چشمان بزرگ آبی خود به من نگاه می‎کرد. هنگامیکه خانم کلارا برای لحظه‎ای خارج می‎شود، من پیش پالومیتا می‎روم، دست‎هایش را می‎گیرم و می‎بوسم. ... او با آرامش اجازه این کار را به من می‎دهد.
من دیگر به یاد نمی‎آورم چه زمانی آگاه گشتیم که ما دو نفر عاشق هم شده‎ایم. ... من هر روز ساعت چهار بعد از ظهر پیش او می‎رفتم. سپس قاضی رهسپار دادگاه می‎شد و از آنجا همیشه به میگساری شبانه می‎رفت. بنابراین ما تا ساعت هشت با خیال راحت تنها بودیم. ... ابتدا سه نفری چای می‎نوشیدیم؛ سپس خانم کلارا خانه را ترک می‎کرد و ما را تنها می‎گذاشت.
و بهانه رفتنش همیشه این عبارات بودند: "منو ببخشید ... اما من باید واقعاً به خیاطی بروم!" ــ "ببخشید بچه‎ها، من باید امروز نمونه عکس‎ها را از عکاسی بگیرم" ... من نمی‎دانم که چه چیزهای دیگری را باید می‎آورد ... یک لبخندِ خفیف می‎زد و  سپس از در خارج می‎گشت.
ما اغلب کنار پنجره می‎ایستادیم و با تکان سر یک بار دیگر  از او خداحافظی می‎کردیم.
او داد می‎زد: "بچه‎ها، سربراه باشید، ماما فوری برمی‎گرده!"
اما او هرگز قبل از ساعت هشت بازنمی‎گشت.
ما کم صحبت می‎کردیم، پالومیتا و من. این دختر آلمانی بسیار تنبل و در هر حرکتی کُند بود، اما تنبلی او چیزی الهی در خود داشت. اغلب در برابرم زانو می‎زد، آرنج‎هایش را روی زانوهایم تکیه می‎داد و به من خیره می‎گشت؛ سپس من گونه‎هایش را نوازش می‎کردم یا شعرهایم را برایش می‎خواندم.
یا او پشت پیانو می‎نشست و می‎نواخت. نواختنی نرم، معطر و لرزان. ... سپس من کنارش چمباته می‎زدم ... پاهایش را در دست می‎گرفتم، کفش و جورابش را درمی‎آوردم و پاهای سفید و شیرینش را با بوسه‎های آتشین می‎پوشاندم.
او این کار را کاملاً معمولی می‎دانست، و لیلی، او بر خلاف تو اصلاً چیز <ویژه‎ای> در آن نمی‎یافت!
ما عاشق هم بودیم، پالومیتا و من! و عشق جوان و جذابش مرا آرام می‎ساخت، من در این بهشت قرمز که پرده‎های سنگین تُرکی‎اش یک اشعه خورشید را هم از خود عبور نمی‎داد همه‌چیزِ بیرون را فراموش می‎کردم.
این خوشبختی بود که دوباره مرا خندان در آغوش خود گرفته بود. آیا هیچ‌چیز در این باره برایت ننوشته‎ام، لیلی؟ ... آیا هرگز در زمان خوشبختی چیزی برایت نوشته‎ام؟ ...
اما من این ماجرا را برای دوستم تعریف کردم، همان چارلز زیبای کوچک. من باید این را به کسی می‎گفتم! من همچنین او را یک بار همراه خود به اشلوس‎اشتراسه بردم. ما در آنجا چهار نفری مِی نوشیدیم. خانم کلارا، چارلز، من و پالومیتا ... به سلامتی عشق‎مان! و پالومیتا بازویش را دور گردن من انداخت:
"آه هانس عزیزم، من چه زیاد دوستت دارم!"
... ... فقط دو ماه ... سپس باید او از طریق دریا به کشورش بازمی‎گشت. و بنابراین دخترعمویش را متقاعد می‎سازد که نیازی به گردش و تفریح ندارد، نه به بازی تنیس، نه به تماشای مسابقه اسبدوانی، نه به کنسرت، نه به تئاتر. و مایل است که در خانه بماند، ... تنها ... ...
قاضی شگفتزده شده بود؛ عاقبت می‎گوید، او احتمالاً از عشقش ناراضی‎ست.
اما او یک عشق شاد و خشنود داشت.
... من هجدهم ژوئن دوباره به آنجا رفتم. خانم کلارا از خانه بیرون رفته بود و پالومیتا مانند همیشه با پاهای دراز شده بر روی کاناپه نشسه بود. ما به هم سلام می‎دهیم، همدیگر را می‎بوسیم. ناگهان، به محض آنکه دستم بر روی شقیقه‎اش کشیده می‎شود آهی می‎کشد؛ چنین به نظر می‎رسید که او به خواب رفته است. من چند بار دیگر پیشانیش را نوازش می‎کنم ... او واقعاً به خواب رفته بود. بیشتر از دو سال می‎گذشت که من دیگر هیپنوتیزم نکرده بودم، از مونیخ به بعد. لیلی، تو به یاد داری که در آنجا این بازیِ هر روزه ما بود!
پالومیتا به خواب رفته بود. من آهسته موهایش را باز و سرم را درون فرهای نرم موی معشوقه بلوندم چال می‎کنم ...
سپس زنگ زده می‎شود. خانم کلارا بازگشته بود، او آن روز پیش ما ماند. و حالا من پالومیتا را دوباره و دوباره هیپنوتیزم می‎کنم؛ او یک واسطه باشکوه بود. هر دستوری را بلافاصله انجام می‎داد، دکلمه می‎کرد، آواز می‎خواند، بازی می‎کرد ... خانم کلارا به وجد آمده بود ... ...
روز بعد دوباره به آنجا رفتم؛ و وقتی ما تنها بودیم ... یک فشار آرام دست ... "بخواب کوچولوی من!" و او خود را به عقب تکیه داد و به خواب رفت. در آغوش نگاه داشتنش وقتی که او در خواب بود برایم احساس ناشناختهِ شیرین و غیرقابل توصیفی به بار می‎آورد.
او از نفس افتاده و بی‌حرکت آنجا قرار داشت. من موهای فرفری‎اش، چشمانش، دهانش و دست‎هایش را می‎بوسیدم. و سپس ... اوه من دیگر نمی‎دانستم که چه می‎کنم ... دگمه‎های لباسش را می‎گشودم و پستان‎های سفیدش را بوسه‎باران می‎کردم.
و حالا هر روز می‎گذاشتم که او به خواب رود؛ اوقاتی که ما تنها بودیم، هر روز.
در روز بیست و چهارم ماه ژوئیه خورشید در آسمان می‎درخشید، اوه چه درخششی. و در این روز خون من به طور کاملاً بی‌سابقه‎ای به تلاطم افتاده بود. من پیش پالومیتا می‎روم. خانم کلارا خانه را ترک می‎کند، و او در آغوشم به خواب می‏‎رود. در این وقت اتفاق می‎‏افتد. من او را لخت می‏‎کنم، دامن و پیراهن، همه چیزیش را از تنش درمی‎‏آورم. او اصلاً تکان نمی‎خورد. و سپس من بی‌گناهی شیرینش را برداشتم ...
او هیچ مقاومتی نمی‎کرد، چشمانش بسته می‎ماندند. فقط فریاد آهسته‎ای از میان لب‎هایش خارج می‎گشت. شبیه به فریاد آهوئی که گلوله من یک بار در جنگل به او اثابت کرده بود.
من از آن زمان به بعد پالومیتا را دیگر به زحمت در حالت بیداری می‎دیدم؛ وقتی پیش او بودم هیپنوتیزمش می‎کردم. چند روز بعد به او دستور دادم:
"صدایم را می‎شنوی، کوچولوی من! من می‎خواهم که تو امشب بگذاری پیشت بیایم. تو باید سعی کنی قبل از آنکه به اتاق خود بروی کلید در خانه را بدست آوری. می‎شنوی؟ ... امشب ساعت دوازده کلید را برمی‎داری، آن را به نخ بلندی می‎بندی و از پنجره آویزان می‎کنی. تو در اتاقت را نمی‎بندی. تو چراغ اتاقت را روشن می‎گذاری تا من ببینم که تو انتظارم را می‎کشی. آیا چیزی را که به تو دستور می‎دهم می‎شنوی؟ ... تو ... تمام ... کارهائی را ... که گفتم ... انجام می‎دهی!"
پالومیتا می‎لرزید، اندام لختش در آغوشم می‎لرزید.
"شنیدی چه گفتم؟ ... آیا این کار را می‎کنی؟"
صدای "بله!" گفتن با اکراه و اجبارش به گوشم می‎رسد.
اما من به آن توجه‎ای نکردم. ... ساعت دوازده با عجله به اشلوس‎اشتراسه می‎روم. سرم را بالا می‎کنم ... پنجره اتاقش روشن بود. از نرده بالا می‎روم و درون حیاط می‎پرم. کلید از پنجره اتاقش آویزان بود. کلید را برمی‎دارم، در خانه را باز می‎کنم، با عجله از پله‎ها تا طبقه دوم بالا می‎روم. در اتاقش قفل نبود؛ او نیمه عریان روی تختخواب نشسته بود.
نگاهش عجیب و غریب بود، وحشتزده و ناباورانه. به نظر می‎آمد که با چشمان باز در حال خواب دیدن باشد و احتمالاً برای حفظ رویایش چشمان خود را بسته نگاه داشته است. سریع به سمتش می‎روم، یک کلمه، یک اشاره: او می‎خوابد.
من اما او را در آغوش می‎گیرم، تمام شب باشکوه را.
و شب بعد و شب بعدتر ... یازده شب زیبای افسانه‎ای ... ... ...
او باید در دهم ماه اوت سفرش را به پایان می‎رساند و در بادن‎ـ‎بادن به عمو و زنعمویش که آنها هم قصد بازگشت داشتند می‎پیوست. سپس به سمت ژنو و از آنجا با کشتی به سمت وطن می‎راند. ... آنها نمی‎خواستند که من همراه پالومیتا به بادن‎ـ‎بادن بروم، جائیکه آنها باید هنوز دو روز می‎ماندند. بنابراین من از او خواهش کردم، التماس کردم که از آنجا یک بار دیگر بازگردد، فقط برای یک روز، برای چند ساعت. عاقبت به او در حالت هیپنوتیزم این دستور را دادم و او قول انجام آن را داد.
اوه، من بخاطر رفتن او خیلی می‎ترسیدم. سپس من تنها می‎ماندم، با خودم، با افکار وحشتناکم!
تا ساعت هفت صبح پیش او بودم. بعد با عجله به خانه رفتم، حمام کردم و لباسم را پوشیدم. قطار او ساعت نُه صبح حرکت می‎کرد، من برایش گل بردم.
او گفت: "خداحافظ تا فردا شب!"
سپس قطار حرکت کرد. من از قاضی و همسرش خداحافظی کردم و در خیابان بی‌مقصد به راه افتادم.
و حالا عذاب آغاز می‎گردد. چیزی می‎خواست از دهانم خارج شود، و راه گلویم را می‎گرفت. با انگشتان گداخته به درون مغزم چنگ می‎انداخت و چشمانم را در کاسه چشم می‎سوزاند. چیزی فوق‎العاده شکنجه‎ام می‎داد.
"خدای من! خدای من!"
من تلاش می‎کردم خود را آرام سازم. ... "پیف ... تو ... و وجدان!"
اما موفق نمی‎گشتم.
من باید کسی را می‎داشتم که از من در برابر خودم محافظت کند. من سوار اولین درشکه شدم، و بسوی چارلز راندم.
دوستم در خانه بود، خدا را شکر! ... او هنوز روی تختخواب دراز کشیده بود؛ من بر لبه تخت می‎نشینم.
او به من می‎گوید: "پسر، تو مثل آدم‎های بدبخت دیده می‎شوی! چه اتفاقی افتاده؟"
"برات تعریف می‎کنم، بگذار  اول کمی استراحت کنم! ... تو می‏دونی که من اونو دوست دارم؟"
"چه کسی رو؟"
"بی عقل! ... پالومیتا!"
"هوم ... بله، ... اینطور به نظر می‎رسه!"
"و تو همچنین می‎دونی که او هم منو دوست دارد!"
"هوم ... بله ... ممکنه!"
و حالا همه‌چیز را برای او تعریف می‎کنم، همه‌چیز، کوچک‎ترین نقطه‎ای را از او مخفی نگاه نمی‎دارم. می‎گویم که چطور او را هیپنوتیزم می‎کردم؛ چگونه او را در خواب می‎فریفتم؛ چگونه شب به شب پیش او بودم.
وقتی من تعریف کردنم را به پایان می‎رسانم، به او خیره می‎شوم. به نظرم چنین می‎رسید که باید از طرف او حکم محکومیتم قرائت گردد.
او گلویش را صاف می‎کند. سپس ... آهسته ... می‎گوید: "این کار جرم است و زندان دارد!"
"پیف ... زندان ... به جهنم! اما یک چیز را فراموش کرده‎ای، من تمام این کارها را کردم، و من، او را دوست دارم! و جرم آن ... برای من ... دیوانگی‎ست!"
... سپس از جا می‎جهم، از اتاق خارج می‎شوم و به خانه‎ام می‎روم! و حالا چند ساعت را آنجا با جان کندن می‎گذرانم، آه لیلی، بسیار وحشتناک، بسیار وحشتناک ... ... ... ... می‎دانی، لیلی، من در این زمان می‎توانستم حالت روحی قاتلی را که پس از ارتکاب قتل به کارش آگاه می‎گردد به خوبی درک کنم!
ساعت دو بعد از ظهر چارلز به خانه‎ام آمد، من ابتدا وقتی او دستش را بر روی شانه‎ام قرار داد متوجه‎اش شدم.
او گفت: "با من بیا، ما به گردش می‎رویم."
و رسماً مرا با خود کشید و از خانه خارج ساخت. بعد از ظهر مرا به مزرعه برد، شب به تئاتر، سپس به میخانه.
یک کلمه هم در باره ماجرا چیزی نگفت.
او مرا به خانه می‎رساند، می‎ماند تا من به رختخواب می‎روم. سپس به من قرص خواب‎آور قوی‎ای می‎دهد. و بعد از به خواب رفتنم آنجا را ترک می‎کند.
هنگامیکه من از خواب بیدار می‎شوم او کنار تختم نشسته بود.
او می‎گوید: "بالاخره بیدار شدی، من بیشتر از یک ساعت اینجا منتظرم!" و ادامه می‎دهد "گوش کن، من در باره ماجرا فکر کردم، برای تو فقط یک راه وجود دارد! تو گفتی که او امشب بازمی‎گردد! ... بنابراین برو پیشش و همه‌چیز را برایش بگو!"
من از این فکر خودم را لرزان عقب می‎کشم. اما احساس می‎کردم که حق با اوست.
او می‎پرسد: "آیا قصد داری این کار را بکنی؟"
من قول انجام این کار به او می‎دهم.
... من ساعت شش در اشلوس‎اشتراسه بودم؛ پالومیتا بازگشته بود و از من با بوسه‎های داغ و سوزان استقبال کرد؛ من به زحمت می‎توانستم خودم را از آغوشش رها سازم.
"پالومیتا، اجازه بده، من باید چیزی را به تو بگویم!"
"باشه، بگو!"
اما من قادر به گفتن نبودم. من مانند دیوانه‏‎ها در اتاق به این سمت و آن سمت می‎رفتم و نمی‎توانستم آن را بگویم، نمی‎توانستم. دست‎هایم می‎لرزیدند و در جیب‎هایم کاووش می‎کردند. بر روی میز یک نامه قرار داشت، من آن را برداشتم و پاره پاره کردم و داخل جیبم قرار دادم. مدادها را، قلم‎ها را ... همه را به قطعات کوچک شکستم.
پالومیتا به طرفم می‎آید:
"پسر عزیزم!"
اشگ از چشم‎هایم جاری می‎شود، او آنها را در روی گونه‎هایم می‎بوسد، تک تک، قطره به قطره. وقتی می‎خواست دهانم را ببوسد او را از خود دور می‎سازم.
"ولم کن، تو نمی‎دونی چه کسی را می‎بوسی! ... ولم کن ... من می‎خواهم آن را به تو بگویم ... ... همه‌چیز را!"
و من آنچه را انجام داده بودم به او می‎گویم، با لب‎های به دندان گزیده و چشمانی به زمین دوخته شده.
حرف من تمام شده بود، اما جرئت نمی‎کردم به او نگاه کنم.
عاقبت نگاهم را بالا می‎برم ... و در این لحظه من بر روی لبانش لبخندی می‎بینم، چنان عجیب و غریب ... ... اوه، یک لبخند ... چنان شیطانی ... چنان عشوه‎گرانه ... ... ...
دیگر بیشتر از یک ثانیه هم در اتاق نماندم. او پشت سرم صدا می‎زد: "هانس! عزیزم! هانس!" اما من توجه‎ای به آن نمی‎کردم.
چارلز در خانه انتظارم را می‎کشید.
او می‎پرسد: "خب؟"
"من آنطور که می‎خواستی همه‌چیز را به او گفتم، همه‌چیز را! وقتی حرفم به پایان رسیده بود ... ... ... او لبخند می‎زد!"
"و ...؟"
"من به تو می‎گم که او لبخند می‎زد! و او در این لبخند به من می‎گفت که همه‌چیز را می‎دانسته، که او مرا فریب داده است، چنان فریب و دروغ شرم‎آوری که تا حال هیچ زنی مردی را اینچنین فریب نداده است!"
من دستم را در جیب مشت می‎کنم ... ــ در این وقت کاغذ تکه پاره شده را بیرون می‎کشم؛ و دستخط او را می‎بینم. ــ من می‎نشینم و با دقت تکه‎های کاغذ را کنار هم قرار می‎دهم.
آن یک نامه از پالومیتا به کلارا بود که شب پیش از بادن‎ـ‎بادن نوشته بود.
"چارلز، بیا نامه را با هم بخوانیم."
ما نامه را می‎خوانیم:
کلارای عزیز،
من باید خیلی سریع خبر خوشحال کننده‎ای را به اطلاعت برسانم. بالاخره شروع شد! وقتی من امروز صبح به عمو و زن‌عمو صبح‌بخیر گفتم و سریع از پله‎ها بالا دویدم؛ ناگهان درد شدیدی احساس کردم. در اتاقم متوجه شدم که پر از خون شده‎ام. خدا را شکر، بنابراین نگرانی‎های هشت روز قبل بی‎مورد بودند! ... امیدوارم که امروز صبح شوهرت متوجه چیزی نشده باشد؛ هانس ابتدا ساعت هفت از اینجا رفت و خیلی پُر سر و صدا و وحشتناک از پله‎ها پائین رفت!
کلارا، حالا وقتی که من به کشورم برگردم، در باره من فکر بد در ذهنت باقی‌نگذار. تو به من صادقانه کمک کردی، هرچند اغلب سرزنش هم می‎کردی، کلارا! ببین، من بی‌پروا بودم و بکارت و جوانیم را برای خوشبختی کوتاه چند هفته‎ای هدیه کردم! اما من بی‌نهایت و غیر قابل توصیف عاشق هانس بودم! ... کلارای عزیز، از دست من زیاد نارحت نباش!
تا فردا شب
پالومیتای تو.
پانوشت: اگر هانس را دیدی چشم‎های عزیزش را از طرف من ببوس!
سپس چارلز می‎گوید: "او تو را خیلی دوست داشت!"
اما من نمی‎دانم چه جواب دادم.
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ
خداحافظ، لیلی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر