حمال.


<حمال> از رودولف لینداو را در مهر سال ۱۳۹۶ ترجمه کرده بودم.

یک زندگی کامل
در یک اتاقِ کوچک و کم ارتفاع مرد جوانی نشسته بود و غمگین و متفکر به روبروی خود نگاه می‎کرد. او دلیل معتبری برای غمگین بودن داشت، زیرا او دچار مصیبت بزرگی شده بود، و نگرانی مالی‎ای که او قبلاً نمی‎شناخت بر شانه‎هایش سخت سنگینی می‎کرد. او تا بیست و هفتمین سال زندگیش تحت نظارت پدر، یک مقام عالی دولت، زندگی آرام و مطلوبی را گذرانده بود؛ اما پس از آنکه پدر بعد از یک بیماری کوتاه‌مدت بطور غیرمنتظره‎ای فوت می‎کند مشخص می‎شود که برای پسرش بجز یک نام شرافتمندانه و یک آموزش خوب، فقط خیلی کم و تقریباً هیچ‌چیز به ارث نگذاشته است.
هاینریش آمباخ در رشته فیلولوژی تحصیل کرده بود، بلندپروازیش این بود که روزی پرفسور یک دانشگاه بزرگ شود، و با اشتیاق و عشق در حال تلاش برای رسیدن به این هدفْ خود را به کارهای جدی اما هنوز بی آب و نانی تسلیم ساخته بود. او طبعاً قانع و متواضع بود، و او هنرِ دشوارِ بیشتر محدود ساختنِ خود را نسبتاً سریع و آسان می‎آموزد؛ اما به رغم تمام کوششی که او در صرفه‎جوئی کردن به عمل می‎آورد سرمایه اندکش پس از مدت کوتاهی وارد سرازیری می‎شود، و او آن روزی را که کاملاً فقیر آنجا ایستاده باشد زیاد دور نمی‎دید. او می‌توانست هنوز تعدای مبل، تصاویر و کتبی را بفروشد که از پدر به ارث برده بود و دلش می‎خواست آنها را بعنوان یادگاری ارزشمند از دست رفته عزیزش نگهداری کند، اما درآمد از چنین فروش‎هائی فقط می‎‎توانستند مهلت‎های کوتاهی فراهم آورند. او باید با کار کردن پول بدست می‎آورد تا بتواند به زندگی ادامه دهد؛ اما هنوز برایش کاملاً نامشخص بود که چطور باید آن را شروع کند. البته او بارها بدنبال کار گشته بود، و تعداد زیادی در میان دوستان و آشنایان پدرش به او قول داده بودند که در این رابطه برای او تلاش کنند. با این حال این قول‎ها تا حال اگر اصلاً اتفاق افتاده باشند، هنوز موفقیتی به همراه نداشتند، و او هنر بسیار آسانتر از هنرِ محدود ساختنِ خود، یعنی هنرِ تحریکِ ترحم، رسیدن به پول توسط خوب بودنِ دیگران و پول قرض گرفتن را نیاموخته بود، و او اصلاً به این فکر نمی‎افتاد که بخواهد آنها را بیاموزد.
اما قبل از آنکه احتیاج به بالاترین حد خود برسد کمک می‎آید. هاینریش آمباخ در دانشگاه با یک انگلیسی محترم و ثروتمندی به نام ساموئل گوور دوست شده بود که آلمان را پنج سال قبل ترک کرده و از آن زمان در یک ارتباط هرچند دورتر، اما در فواصل منظمِ نامه‎ای با آمباخ باقیمانده بود. هاینریش خبر فوت پدرش را برای دوست خود نوشته بود، اما بدون آنکه به این خبر چیزی از تغییر بزرگ در وضعش اضافه کند، و گوور بلافاصله با یک تسلیت صمیمانه جواب نامه او را می‎دهد. سه ماه دیرتر او نامه دیگری برای آمباخ می‎نویسد تا از او بپرسد که آیا مایل است لُرد فیربروک را در اثنای یک سفر طولانی که باید به درخواست مادرش، لِیدی آگوستا، انجام می‎داد همراهی کند. گوور لُرد آرتور فیربروک را بعنوان یک جوانِ خوب شکل‌گرفته و مهربان وصف می‎کند، او بر این عقیده بود که این سفر گذشته از در پیوند بودن با تکلیفی قابل سپاس، چشم و قلب یک انسان جوان خالی از فساد را بر روی زیبائی و بزرگی طبیعت و هنر می‎گشاید، و برای آمباخ بسیاری چیزهای مطبوع و مفید با خود به همراه خواهد داشت، و او مصرانه توصیه کرده بود که پیشنهادش را رد نکند. آمباخ این پیشنهاد را با سپاس می‎پذیرد و بلافاصله پس از آن نامه دیگری از گوور دریافت می‎کند. او در نامه بخش مالی این مناسبت را به طریقی حل کرده بود که بیش از تمام انتظارات آمباخ بود. سپس آمباخ کارهای ضروری برای سفرش به انگلستان را تدارک می‎بیند، مبل‎ها، تصاویر و کتاب‎هایش را جای مطمئنی به امانت می‎گذارد، لباس‎ها و چیزهائی را که می‎خواست به همراه ببرد در یک چمدان خوبِ چرمی قرار می‎دهد و پس از خداحافظی از دوستان و آشنایانش برلین را ترک می‎کند. اما او مستقیم به انگلیس نمی‎رود. او نمی‎خواست بدون آنکه مجدداً شهر پدری‎اش ماگدبورگ را یک بار دیگر دیده باشد به آلمان پشت کند. او صبح یک روز زیبای ماه سپتامبر به آنجا می‎رسد، و در یک مسافرخانه قدیمی به نام <هتل گریما> در نزدیک دروازه زودِنبورگ یک اتاق می‎گیرد.
گرچه او سال‎های درازی خیابان‎های ماگدبورگ را ندیده بود، اما چنان برایش آشنا بودند که انگار همین دیروز آنجا را ترک کرده بوده است، و او به آنها مانند دوستان عزیز قدیمی سلام می‎کرد. او در مقابل چند خانه توقف می‎کند: "چه ممکن است از فرانتس که اینجا زندگی می‎کرد شده باشد ... و از آدولف که من با او هر روز صبح مسیر به سمت مدرسه را می‎رفتم؟" او خیلی مایل بود داخل خانه‎ها شود تا در مورد دوستان دوران جوانیش پرس و جو کند، اما جرأت این کار را نداشت. او به خود می‎گوید: "آنها مطمئناً دیگر اینجا زندگی نمی‎کنند، شاید هم مُرده باشند." او در بازدید از گورستان، در کنار گور مادرش سنگ قبرهائی می‎بیند که نام‎های آشنای حک شده بر رویشان او را کاملاً غمگین و افکارش را متوجه مرگ ساختند.
بعد از ظهر به سمت مدرسه‎ای می‎رود که در کودکی آنجا درس می‎خواند. نگهبانی که او در نزدش از معلمان جویا می‎شود توانست چند نفری را که او شاگردشان بود نام ببرد. او یکی از آنها را که بخصوص برایش عزیز بود جستجو می‎کند، مردی را می‎یابد با چهره‎ای ملایم و آرام، و او بلافاصله معلم قدیمی‌اش را می‎شناسد. معلم هنگامیکه آمباخ خود را بعنوان یکی از محصلین سابق او معرفی می‎کند با لبخند نگاهش می‎کرد، اما ابتدا وقتی او را به یاد می‎آورد که آمباخ برخی از جزئیات مربوط به گذشته‌شان را در ذهن او زنده می‌سازد. سپس معلم دست او را به گرمی می‎فشرد، شادی صمیمانه‎ای بر روی صورت مهربانش می‎نشیند و می‎گوید: "این خیلی زیباست که شما معلم پیر قدیم خود را فراموش نکرده‎اید. گرچه من بسیاری از شاگردانم را دوست داشتم، اما به ندرت ابراز علاقه وفادارانه آنها را تجربه می‎کنم. جوانان سپاسگزار نیستند، یا ــ من نمی‎خواهم سختگیر باشم ــ جوانان اغلب برای نشان دادن سپاسگزار بودن به خود زحمت نمی‎دهند."
سپس با هیجان بزرگی از سرنوشت او جویا می‎شود، و وقتی آمباخ برایش تعریف می‎کند که در آستانه یک سفر بزرگ ایستاده و با کشورهای دور و زیبائی آشنا خواهد گشت، در این وقت معلم می‎گوید: "شما مرد سعادتمندی هستید! این کار برای من ممکن نگشت تا بتوانم ایتالیا و یونان را ببینم، و چه اشتیاقی من سال‎ها برای این کار داشتم! اما در نزد ما هم چیزهای بسیار قابل تحسینی وجود دارند، و آثار هنری غیرقابل دسترسی‎ای که در زیر آسمان زیباتری خلق شده‎اند می‎توانند همچنین در اینجا با بازتولید موفقیت‎آمیزی ما را خوشحال سازند. من به شما حسادت نمی‎کنم؛ اما می‎گویم که شما مرد سعادتمندی هستید! ــ هوراس می‎گوید: <آسمان فقط روحی را تغییر نمی‎دهد که بر روی دریا در سفر است!> اما او مانند بعضی دیگر اشتباه می‎کند: چیزهای زیبا مردم باهوش را خردمندتر می‎سازند و مردم خوب را بهتر."
آمباخ پس از تاریک شدن هوا به سمت بلوار فویرستنوال می‎رود و آنجا بر روی یک نیمکت می‎نشیند. او احساس خستگی می‎کرد. بازدید از گورستان، راه رفتن در خیابان، دیدن مدرسه و معلم قدیمی‎اش، خاطرات مختلفی که در تمام طول روز در او ظاهر می‎گشتند، طوریکه ذهن و قلبش یک لحظه هم استراحت نکرده و همه اینها او را خسته ساخته بودند. با اینکه هنوز زود بود اما او تقریباً به خواب می‎رود. در این وقت طنین ناقوس‎های کلیسای جامع ماگدبورگ او را بیدار می‎سازد. ــ ناقوس‎های بزرگتر و مشهورتری در جهان وجود دارند، اما هیچ ناقوسی که آهنگ زیباتری از کلیسای قدیمی جامع داشته باشد وجود ندارد. صداهای عمیق، ناب و شگفت‎انگیز در روح آمباخ که در آن روز بسیار حساس و تحریک‎پذیر شده بود نفوذ می‎کردند، و او خود را توسط آن عمیقاً ناآرام احساس می‎کرد. طوری بود که انگار صداهای جدی‎ای که او اغلب شنیده بود تمام دوران جوانیش و تمام چیزهای زیبا و غمگین آن را در او بیدار می‎ساختند.
او پس از خاموش گشتن طنین ناقوس‎ها از جا برمی‎خیزد و با روحیه‎ای باشکوه، انگار که بعد از اعتراف از کلیسا خارج گشته است، هنوز مدتی طولانی بلوار فویرستنوال را بالا و پائین می‎رود، تا اینکه خستگی فیزیکی او را به مهمانخانه‎ای که اقامت داشت هدایت می‎کند.
صبح روز بعد، هنگامیکه هنوز نیمه‌خواب دراز کشیده بود، طنین ناقوس‎های کلیسای او را بیدار می‎سازد، و بلافاصله پس از آن مارش‌نظامی به گوش می‎رسد. یک هنگ ارتشی مستقر در ماگدبورگ در حال نواختن از میان دروازه زودِنبورگ می‎گذشت. او این مارش را می‎شناخت، یک مارش قدیمی که با آهنگ آن سربازان پروس تحت فرماندهی فریدریش بزرگ بدون ترس از مرگ به جنگ می‎رفتند. یک مارش زیبا! و طنین ناقوس‎ها آن را به طرز باشکوهی همراهی می‎کرد. قلب آمباخ به طپش می‎افتد! همچنین او هم به جنگ می‎رفت، اما نه برای تسخیر جهان، این شیوه او نبود، بلکه او بدون ترس و با اراده‎ای شکست‎ناپذیر می‌رفت. او آهسته لباس می‎پوشد، اتاقی که او خود را در آن می‎یافت مورد علاقه‎اش قرار گرفته بود. این یک اتاق مدرن در مهمانخانه نبود. مبل‎های قدیمی توسط مس‎های حکاکی شده تزئین گشته بودند. او به همه‌چیز با دقت نگاه می‎کند: به آسمانه بزرگ تختخواب، به قفسه قدیمی از مُد افتاده، به کمد سنگینِ زیبا و به تصاویر. یکی از عکس‎ها <پیرمرد اهل دسائو> را نشان می‎داد که با سر بی‎کلاه، عصای فرماندهی در دست، و با ژستی قهرمانانه ورود نیروهایش به تورین را پس از شبیخون به شهر نظارت می‎کرد.
آمباخ عکس را از روی دیوار برمی‎دارد و با آن به کنار پنجره می‎رود تا آن را دقیقتر تماشا کند و نام حکاک مس تزئین دهنده قاب‎ عکس را بخواند، زیرا کار حکاکی گشته به نظر او بسیار زیبا بود. در این وقت نگاهش در پشت خاکستری رنگ عکس به این نوشته می‎افتد: "یوهانس تسوکشِورت این عکس را به دوست و هموطنش اِبرهارد گریما اهداء کرده است، برای یادبود سال‎های سختِ با هم تجربه کرده و پیروزی نهائی. ماگدبورگ، 15 مارس 1816" گرد و غبار ضخیمی بر روی این خطوط نشسته بود. احتمالاً عکس را سال‎های زیادی از روی دیوار برنداشته بودند. او گریمای سالخورده را به یاد می‎آورد، یک جنگجوی دلاور از جنگ‎های آزادیبخش و پدر صاحب فعلی هتل گریما که مدتی پس از جنگ مُرده بود.
خاطرات دوران مدرسه هنوز برای آمباخ تازه بودند. او می‎گوید: "من هم می‎خواهم خود را جاودانه سازم." وقتی محصلین مدرسه ماگدبورگ نام خود را در یک مکان پنهان حکاکی می‌کردند یا می‌نوشتند بنابراین از <جاودانه ساختن> نام می‎بردند. و آمباخ در یکی از گوشه‎های پشت عکس با خط ظریف و خوانائی می‎نویسد: "قبل از جنگ. هاینریش آمباخ از ماگدبورگ، 15 سپتامبر 1845"
چند روز بعد آمباخ خود را در محل اقامت خانواده فیربروک، در یک قصر قدیمی در شمال انگلیس می‎یابد. شکوه و جلال قصری که او را احاطه می‎کرد در برابر شکوه درختان صد ساله پارکِ بزرگ و زیبائی دیوارهای قرون وسطائی احاطه گشته توسط گیاه عشقه چیزی نبود؛ اما این شکوه ابتدا بر او سنگینی می‎کرد و بی‎تکلفی‎اش را می‎ربود. در این لحظه آموخته‎هایش از فیلسوفان باستان که می‎گفتند <فرد با تقوی اجازه دارد ثروت را تحقیر کند> هیچ کمکی به او نمی‎کرد. این یک واقعیت بود که این ثروتی که همه‌جا به وضوح در برابرش ظاهر می‎گشت: در مبلمان قدیمی، در ظروف سنگین نقره‎ای، در نقاشی‎های ارزشمند، در کتابخانه بزرگ، در اسب‎های اصیل، آری حتی در لباس فرم مجلل مستخدمین، یک تأثیر قوی بر او می‎گذاشت. باید ابتدا چند روز می‎گذشت تا آمباخ با از بین رفتن این تأثیر خود را در یک حالت راحت‎تری بیابد. بتدریج اما مهربانی صمیمانه مهماندارانش بر تواضع محجوب او پیروز می‎شود. ــ آرتور فیربروک بلافاصله با او مانند یک خویشاوند قدیمی رفتار می‎کند. برای آمباخ مشکل بود مدت درازی در برابرِ دوستیِ وفادارانۀ مرد جوان مقاومت کند. لِیدی آگوستا خود را به آمباخ که از طرف سام گوور مردی کاملاً محترم و قابل اعتماد وصف شده بود بعنوان یک عضو جدید خانواده نزدیک می‎سازد. نگرانی مادرانه‎اش بخاطر تنها فرزند عزیزی که می‎خواست به مرد غریبه بسپرد می‎گذاشت با آمباخ با اعتمادی رفتار کند که مرد جوان دانشمند خود را واقعاً محترم شمرده احساس می‎کرد. لِیدی اِلن، خواهر هجده ساله لُرد فیربروک بخاطر محجوب بودن آمباخ ابتدا در حضور او تا حدودی خجالت می‎کشید؛ اما وقتی آمباخ خود را به مادر و برادرش نزدیک می‎سازد خجالت او هم در مقابل غریبه از بین می‎رود، و از آن به بعد روح جوانش در او یک دوست خانوادگی می‎دید؛ قلب آمباخ اما هر یک از کلمات بی‎غم اِلن را، هر یک از نگاه‎های پاکش را مانند یک ناز و نوازش احساس می‎کرد. او در زیبائی دخترانه آزمگین خود مانند یک شاهزاده‌خانم افسانه‎ای به نظرش می‎رسید، و مانند یک چنین موجودی به او فکر می‎کرد و در مخفی‎ترین عمق قلبش او را می‎پرستید.
از ورود آمباخ به قصر یک ماه می‎گذرد. او در این مدت انگار در یک رؤیای زیبا زندگی کرده بود. سپس شب قبل از سفر فرا می‎رسد و همراه آن یک بیداری. آمباخ در پارک در حال جستجوی محل‎هائی که با اِلن گذرانده بود سرگردان قدم می‎زد، و حالش طوری بود که انگار از میان خیابان‎های ویران شهری می‎گذرد که در آن آنچه را او بی‌سر و صدا و باطنی دوست می‌داشت مُرده است.
در این هنگام ناگهان اِلن در برابرش ایستاده بود، زیبا و بی‎تکلف مانند همیشه، اما طوری جدی و غمگین که او را قبلاً هرگز چنین ندیده بود. ــ قلب آمباخ تا حد انفجار می‎طپید.
اِلن می‎گوید: "من شما را جستجو می‎کردم." ــ صدایش چه ظریف بود! "من می‎خواستم از شما هنوز یک درخواست کنم."
آمباخ فقط می‎توانست پرسشگرانه و سپاسگزار به او نگاه کند.
اِلن ادامه می‎دهد: "مامان به من گفت که شما قصد دارید در تمام طول سفر برایش منظم نامه بنویسید، و چون من نامه‎ها را برای خواندن دریافت می‎کنم، بنابراین همیشه خواهم دانست که شما و برادرم چه دیده و چه تجربه کرده‎اید و حالتان چطور است. اما"، و پس از یک مکث به سختی قابل تشخیص می‌گوید: "اگر برایتان زحمت زیادی ندارد، می‎خواهم از شما خواهش کنم در نامه‎هایتان به مادرم گهگاهی هم چند خط برای من بنویسید. این باعث خوشحالی من خواهد گشت اگر از سرزمین‎های غریبه‎ای که شما بازدید می‎کنید نامه بدست آورم. آرتور به من قول داده که برایم بنویسد، و حتماً این کار را هم خواهد کرد؛ اما من نامه‎های او را می‎شناسم. نامه‎هایش هرگز طولانیتر از یک صفحه کوچک نیستند. من خیلی مایلم بیشتر از آنچه او می‎خواهد برایم بگوید بدانم. آیا برایم می‎نویسید؟"
"من این کار را با خوشحالی انجام خواهم داد." آمباخ نتوانست حرفی بیشتر از این از میان لبانش خارج سازد، گرچه قلبش پُر از گفتن بود.
اِلن می‎گوید: "من از شما متشکرم." و سپس هر دو به سمت قصر براه می‎افتند، و بدون آنکه کلمه‎ای رد و بدل کنند به آنجا می‎رسند. اِلن در مقابل پله‌ای که پارک را به قصر هدایت می‎کرد لحظه‎ای توقف می‎کند، و بدون نگاه کردن به آمباخ دستش را به او می‎دهد و انگار که صحبت آمباخ همین حالا به پایان رسیده باشد تکرار می‎کند: "من از شما متشکرم."
شب بعد مادر و دختر تنها در اتاق لِیدی آگوستا نشسته بودند. قصر بزرگ از وقتی که آرتور و هاینریش آمباخ آنجا را ترک کرده بودند برایشان منزوی به نظر می‎رسید. مادر به پسر عزیزش که برای مدتی طولانی نخواهد دید فکر می‎کرد، و چشمانش در درخششی مرطوب نور خفیفی می‎داد، و اِلن با نگاهی خشک به شعله آتش درون شومینه خیره شده بود و به مرد غریبه فکر می‎کرد، به کسی که با برادرش به سفر رفته بود، و بدون آنکه دختر بداند قلبش را با خود به همراه برده بود.
دو سال از سفر آن دو گذشته بود. هاینریش در این مدت چیزهای زیبای زیادی دیده و از آنها لذت برده بود، همچنین دختران و زنانی زیبا؛ اما او از کنار آنها با نگاهی سرد عبور می‌کرد، زیرا مانند یک تصویر مقدس در زیارتگاهی مخفی، در عمق قلب او یک ایده‎آل غیرقابل دستیابی از زیبائی و نجابتی می‎زیست که اِلن فیربروک در چهره فراموش نشدنی‌اش حمل می‎کرد که او در هیجان خاموشی می‎پرستید. آمباخ برای اِلن در فاصله زمانی طولانی، اما چنان بطور مرتب نوشته بود که نامه‎هایش می‎توانست بعنوان یک نوع دفتر خاطرات در نظر گرفته شود. او در نامه‎ها از خودش کم صحبت کرده و از هر اشاره، حتی از دورترین اشاره‎ای به احساسش نسبت به اِلن با دقت اجتناب ورزیده بود. او با تمام قلبش عاشق اِلن بود، فقط او را دوست داشت، اما عشقش متواضعانه بود، زیرا او این عشق را ناامیدانه می‎دانست. احساس مسئولیت جدی‎اش و غرور و شرم او را منع می‎کردند که احساسش را نشان دهد. هیچکس نباید از احساسش باخبر می‎گشت، و هیچکس از آن آگاه نگشت ــ همچنین اِلن هم آن را حدس نزد ــ او برای اینکه از آمباخ برای اطلاعات مفصل داده شده تشکر کند چندین بار نامه نوشه بود. نامه‎های کوتاهش شاد بودند و کاملاً ساده به نظر می‎رسیدند. ــ همانطور که اِلن از عشق هاینریش بی‌خبر بود، هاینریش نیز از اینکه نامه‎ها برای نویسنده زحمت زیادی به همراه داشته‎اند، و هر کلمه با وحشت سبک و سنگین شده‎اند آگاه نبود. نامه‎هایشان صمیمانه و دوستانه بود. اِلن در نامه‎هایش از او با <آقای آمباخ عزیز> نام می‎برد و آنها را چنین امضاء می‎کرد: <ارادتمند شما>.
آمباخ به خوبی می‎دانست که این <ارادتمند شما> در نامه‎های دختر جوانِ انگلیسی چیزی بیشتر از <مطیع‎ترین خدمتکار شما> در تقاضانامه یک کارمند به یک مافوق برجسته معنی نمی‎داد؛ با این وجود لااقل نگاهش می‎توانست برای چند دقیقه بر روی <ارادتمند شما> استراحت کند، و او نامه‎های اِلن را که ظاهراً چنین کم می‎گفتند مانند جواهر گرانبهائی نگاه می‎داشت. اگر آن مکاتبات وجود نمی‎داشت، بنابراین تصویر اِلن احتمالاً با گذشت زمان محو می‎گشت؛ اما هر یک از سطور یاد اِلن را در ذهن او بیدار می‎کرد و تصویر او را زیباتر و مجللتر می‎ساخت.
لُرد فیربروک در اثنای دو سالی که بیوقفه در جوار مربی جوانش گذرانده بود، در عشقی صمیمانه و دوستانه و همراه با احترام به او ایستاده بود. آمباخ مانند یک چشمه خشک‌ناشدنیِ تمام دانش‎ها و مهارت‎های اصیل و ذکاوتمندانه به نظرش می‎رسید، و مهارت و قدرت فیزیکی او را، استقامت و آرامش آرام‌کننده‎اش را، آری همچنین قامت بلند و زیبائی جدی مردانه‎اش را تحسین می‎کرد.
آنباخ با رسیدن به برلین، جائی که آخرین محل بازدیدشان قبل از بازگشت آرتور به انگلستان بحساب می‎آمد، دو نامه می‎یابد: یک نامه از لِیدی آگوستا و یک نامه از اِلن. لِیدی آگوستا با کلمات گرم مادرانه‎اش تشکر خود را بخاطر قبول مسئولیت سختِ دوست و معلم بودن برای آرتور ابراز کرده و از او خواهش کرده بود که قصر فیربروک را که در آن همیشه به او خوشامد گفته خواهد شد دومین خانه خود در نظر گیرد، و به آن اضافه کرده بود که بسیار خوشحال خواهد گشت اگر او را در آنجا همزمان با پسرش پس از بازگشت از سفر بزرگ ببیند و بتواند به او خوشامد بگوید؛ اما نمی‎خواهد از این موضوع بی‎توجه بگذرد که ممکن است آمباخ پس از غیبت طولانی مایل باشد برخی از امور شخصی‎اش را در آلمان پیگیری کند، و نمی‎خواهد با خواهش کردنش برای آمدن او به انگلیس کارش را سخت سازد. بنابراین به او این آزادی را می‎دهد که پسرش را به فیربروک همراهی کند، کاری که وی را خوشحال خواهد ساخت، یا بازدید ارزشمندش را تا به پایان رساندن کارهایش به عقب اندازد، و او این کار را قابل درک خواهد یافت.
نامه اِلن به شرح زیر بود:
"آقای آمباخ عزیز!
من نامه مادرم به شما را خواندم و مایلم مانند او از شما بخاطر تمام کارهای خوبی که برای آرتور انجام دادید تشکر کنم. او در شما بهترین دوست را یافته است، و شما می‎توانید از سپاسگزاری عاطفی‎اش تا پایان عمر مطمئن باشید، زیرا او آدم خوب و وفاداری‎ست. من امیدوارم که دوستی شما برای او به مادر و خواهرش هم که مانند او از شما سپاسگزارند گسترش یابد. اما نه فقط بخاطر خوبی‎هائی که شما برای آرتور انجام دادید احساس بدهکاری به شما می‎کنم، بلکه هر یک از نامه‎های شما باعث خوشحالی‎ام گشت و مایلم آن را تلافی کنم؛ اما من خود را فقیر و ضعیف احساس می‎کنم، زیرا نمی‎توانم هیچکاری بجز آنکه به شما بگویم ممنون انجام دهم. آرزوی من این است که چنین تشکری به شما همان لذتی را ببخشد که نامه‎هایتان به من بخشیدند؛ اما من احساس می‎کنم در مقابل چیزهای زیادی که از شما دریافت کرده‎ام به شما کم می‎پردازم.
مادرم گمان می‎کند که شما بزودی و برای مدت بسیار طولانی به مهمانی پیش ما خواهید آمد. وقتی مادرم برایتان می‎نویسد که شما می‎توانید فیربروک را بعنوان دومین خانه خود در نظر بگیرید، شما اجازه ندارید آن را بعنوان کلمات مؤدبانه از او بحساب آورید. من تضمین می‎کنم که این کلمات از قلب مادرم می‎آیند، من هم آن را از طرف خود و از طرف آرتور برایتان تکرار می‎کنم. بنابراین من به شما امروز می‎گویم: خداحافظ و تا دیداری خیلی زود!
سپاسگزار صمیمانه شما
اِلن فیربروک."
آمباخ بارها و بارها "سپاسگزار صمیمانه شما" را می‌خواند، اما آنها قلبش را فقط با اشتیاقی مأیوسانه پُر می‎ساختند. همانطور که عقلش روشن بود قلبش نیز صادق بود، و طنین طوفانی قلبش قادر نبود زبان عقل را در نزد او خاموش سازد. او به خود می‎گوید که اگر به فیربروک بازگردد و اِلن را دوباره ببیند، بنابراین نخواهد توانست در برابر جاذبه دختر جوانِ زیبا و نجیب مقاومت کند و به سادگی عاشق او خواهد گشت. و بعد چه؟ آیا برای برنده شدن قلبش باید تلاش کند؟ اگر موفق می‎گشت، بنابراین لِیدی آگوستا، آرتور و سام گوور، سه شخصی که احترام و دوستی‎شان برای او بسیار با ارزش بود می‎توانستند او را بعنوان متجاوزی در نظر بگیرند که از اعتماد بزرگی که آنها با آن او را پذیرفته و با او رفتار کرده بودند سوءاستفاده کرده تا قلب بی‎محافظِ یک دختر بی‎تجربه را به وسوسه اندازد. این فکر که آنها او را تحقیر خواهند کرد می‎لرزاندش. هیچ‌چیز، حتی شادی عشق هم نمی‎توانست این اهانت را کاهش دهد و تحقیر گشتن توسط انسان‎های نجیب را قابل تحمل سازد.
اما وحشتناکتر از لکه‌دار شدن شأن و منزلتش در چشمان لِیدی آگوستا، آرتور و گوور از دست دادن دوستی اِلن خواهد بود. چه خواهد شد، اگر اِلن از اظهار عشق او شگفتزده و خشمگین روی برگرداند؟ این غیرقابل تحمل خواهد بود! مسیر بسوی فیربروک نمی‎توانست او را به چیز خوبی هدایت کند. در انتهای این مسیر یا انصراف سخت و وحشتناکِ مافوق بشری می‎توانست قرار داشته باشد یا تحقیر نزدیکترین بستگان معشوق و یا حتی تحقیر خود معشوق. او آهسته برای خود زمزمه می‎کند: "ما را به وسوسه هدایت نکن! هرچه درست و خوب است، هرگز بیش از حد دشوار نیست." برایش انجام کار درست و خوب ماندن بسیار سخت بود، اما او محکم باقی‌می‎ماند.
او با دقتِ زیاد و با سنج هر واژه به لِیدی آگوستا و اِلن نامه می‎نویسد. اما هر دو نامه کاملاً کوتاه بودند. برایش روشن بود که او باید نامه را طوری می‎نوشت که انگار اِلن نزدیکتر از لِیدی آگوستا، آرتور و گوور در قلبش نایستاده است. گرچه نامه‎هایش باید برای هر کس دیگر بجز خودش و بخصوص برای اِلن گرم و صمیمانه به نظر می‎رسیدند، اما طوری بود که انگار باد سرد دوستانه‎ای بر آنها می‎وزید. او در نامه بخاطر دعوت به فیربروک تشکر کرده و نوشته بود که از اجازه لِیدی آگوستا استفاده می‎کند و ابتدا به کارهایش در آلمان می‌پردازد. او امیدوار است دیرتر این سعادت را داشته باشد بتواند کسانی را دوباره ببیند که به قلبش بسیار نزدیکند و او اجازه دارد آنها را بعنوان دوستانی برای تمام عمر بحساب آورد. سپس با آرتور که به او اصرار می‎کرد مادرش، خواهرش و انگلیس را دوباره ببیند خداحافظی صمیمانه‎ای می‎کند. و بعد او تنها بود، تنها با افکارش به اِلن، تنها با عشقش که او هرگز حاضر به اعتراف آن نبود و هرگز اعتماد نمی‎کرد از آن به هیچکس چیزی بگوید، او به گونه‌ای غیرقابل وصف غم‎انگیز و ناامیدکننده تنها بود، اما با این احساس که وظیفه‎اش را انجام داده است و سنگینی بار را قوی و دلاورانه تحمل خواهد کرد.
هاینریش آمباخ بزودی بعد از جدا ساختن خود از آرتور فیربروک به یک شهر کوچک دانشگاهی اسبابکشی می‎کند و پس از آنکه فعالیت غنی‎اش بعنوان معلم در مناطق دورتر نفوذ کرده و او بخاطر انتشار اولین اثر محققانه‎اش توسط تمام متخصصین آوازه پُر احترامی بدست آورده بود از یک دانشگاه قدیمی در جنوب آلمان دعوت به تدریس می‎شود. او پس از سال‎ها تدریس حالا در آنجا بعنوان یک پروفسور با تصدی کرسی استادی دانشگاه را اداره می‎کرد و به مطالعات جدی‎ای می‎پرداخت که نتایجشان در چاپ آهسته اما بطور پیوسته آثارش آشکار می‎گشتند، که بر کوششی خستگی‎ناپذیر، ذهنی تیز و سالم و فعالیتی بیوقفه دلالت می‎کردند. پاداش برای کارهایش غایب نمی‎ماند: او با ادای احترام‎های مناسب با منصبش اشباع می‎گردد، و او به این ترتیب کاملاً به هدف زندگیش که از دوران جوانی برای خود تعیین کرده بود می‎رسد. او مجرد باقیمانده بود و در یک خانه ساکت و قدیمی که در یکی از منزویترین بخش شهر قرار داشت زندگی یک متفکر و محقق آلمانی‎ای را می‎گذراند که کار بزرگترین شادی و موفقیت‎های علمی تنها پاداشی برایش می‎باشند که او آن را سزاوار تلاشش می‎پنداشت و برایش حرمتی واقعی قائل بود. دانشجویانِ متعدد او که از تمام نقاط آلمان برای گوش سپردن به سخنانش با عجله می‎آمدند هیچ معلمی را مانند او محترم نمی‎شمردند، و همچنین همکارانش برای او احترامی بی‎حسادت قائل بودند. او در واقع بقدری ملایم و متواضع بود و ظاهری احترام‌برانگیز داشت که آدم نمی‎توانست برایش بدی آرزو کند، و حتی غریبه‎هائی که از آمباخ شنیده بودند وقتی او جدی و موقرانه و با چهره‎ای که خلوص و خوبی آن را  دگرگون ساخته بود آرام از کنارشان می‎گذشت برایش کلاه از سر برمی‎داشتند.
روابط آمباخ با ساکنین فیربروک کاملاً از بین نرفته بود: او آنها را بعنوان باارزشترین دوستانی که در تمام زندگی داشت بخاطر می‎آورد، و آنها به نوبه خود او را فراموش نکرده و بخاطر ندیدن دوباره او متأسف بودند؛ ــ اما مکاتبات بین آن دو با گذشت زمان کند گشته و حالا از چند سال قبل کاملاً قطع شده بود. لِیدی آگوستا و لُرد فیربروک در ابتدا برایش اغلب نامه می‎نوشتند و دعوت کردنشان را مرتب تکرار می‎کردند؛ اما وقتی هرگز پاسخ دلخواه این نامه‎ها نیامد، بلکه پاسخ همیشه فقط عذرخواهی بخاطر قادر نبودن به پیروی از دعوت و وعده‎های مرددانه دیدار در آینده بود، در این وقت آنها با این تصور که به دوستی او احتمالاً زیاد بها داده‎اند، یا او بخاطر دلیلی که برای آنها ناشناخته است نمی‎خواهد به انگلیس بیاید از نوشتن نامه به او بجز در مواقع خاص دست می‎کشند. اما آنها بخاطر موفقیت‎های بزرگ علمی او خوشحال بودند، آنها افتخار می‎کردند که او یکی از آنها بوده است، و به او مانند کسیکه برای مدت کوتاهی بعنوان چیزی شاد و تکامل‌دهنده در زندگیشان ظاهر و سپس دوباره ناپدید گشته بود گرم و دوستانه فکر می‎کردند.
لُرد فیربروک پنج سال پس از ادامه جدائی میان آمباخ و ساکنان فیربروک ازدواج خود را به دوست سابقش اطلاع می‎دهد و بلافاصله پس از آن همچنین او را از ازدواج خواهرش اِلن با لُرد روبرت برادفورد، دومین پسر لُرد کمپتون آگاه می‎سازد. آمباخ توسط این خبر عمیقاً منقلب می‎گردد، اما این خبر برایش درد تازه‎ای به همراه نمی‎آورد. لِیدی اِلن حالا در حلقه‎ای وارد شده بود که به آن تعلق داشت: دوک‎ها و شاهزاده‌خانم‎ها پسرعمو و دخترعموهایش بودند؛ اِلن به عنوان همسر یک پرفسور آلمانی در محل صحیحی که تولدش معیین کرده بود قرار نمی‎گرفت. اِلن مانند ستاره زیبائی که توسط یک فاصله دست‎نیافتنی از او جدا می‎گشت به آسمان زندگیش صعود کرده بود، با درخشش فوق‎العاده خود قلب و چشم او را تازه ساخته و حالا دوباره خاموش شده بود. اما سوگواریش بخاطر آن یک سوگواری افتخارآمیز بود. هیچکس ــ او این را می‎دانست ــ نمی‎توانست نوع درد او را حدس بزند، و این فکر او را از رضایتی پُر می‎ساخت که تحقق بخشیدن به یک وظیفه سنگین به وجود می‎آورد. او دیگر از اِلن هیچ نشانه‌ای از زنده بودن دریافت نکرد. احتمالاً او برای اِلن مُرده بود، البته اگر او برای اِلن هرگز زنده بوده باشد، همچنین اِلن هم برای او مُرده بود.
بیست سال بعد، زمانی که شهرت او بعنوان دانشمند در کل جهانِ علم گسترده شده بود، خبر فوت لِیدی آگوستا که چند روز پس از مرگ دختر چهل و سه ساله‎اش لِیدی برادفورد به گور سپرده شده بود به او داده می‎شود. مادر و دختر در فیربروک، جائیکه لِیدی آگوستا زندگی می‎کرد و لِیدی برادفورد برای پرستاری از مادر بیمارش به آنجا رفته بود در اثر تب بدخیمی فوت کرده بودند. مرگ آن دو زن برای آمباخ از دست دادن تازه‎ای نبود، او آنها را از سال‎های بسیار دور بطور غیرقابل برگشتی از دست داده بود. اما خبر فوت آنها او را از اندوه عمیقی پُر می‎سازد. او دیگر نمی‎توانست اِلن را هرگز، هرگز دوباره ببیند، تنها کسی را که بیشتر از هر کس دیگر دوست می‎داشت، کسی را که زندگی او را طوری طراحی کرده بود که حالا دیده می‎گشت: یک زندگی موفقیت‌آمیز و عاری از شادی و امید. ممکن است خاطره اِلن که نگرانی‎ها و آرزوهای معمولی کوچک زندگی را از او دور داشته است او را از نظر معنوی بزرگتر ساخته باشد؛ اما برای سعادتش احتمالاً بهتر این بود که اگر او اصلاً الن را نمی‎شناخت: زیرا مقایسه‎ای که او غیرارادی در هر فرصتی میان اِلن و بقیه زنان می‎کرد، باعث شده بود که او در دوران جوانی‎اش از کنار زنان دیگر بدون هیچ آرزوئی رد شود. حالا او یک پیرمرد بود، و رشته‎های قلبش که در گذشته تحت تأثیر زنان می‎توانستند بلرزند خشک و منجمد شده بودند. او تا نیمه‎های تاریک آن شب در اتاق کارش نشسته بود، بدون آنکه کتاب‎ها را بگشاید، کتاب‎هائی که سال‎ها کار او و همزمان وسیله رفع خستگی کردنش بودند.
روز بعد یک نامه برای آرتور فیربروک می‎نویسد و به او صمیمانه تسلیت می‎گوید، و بلافاصله از او پاسخ کوتاهی دریافت می‎کند که با این کلمات به پایان می‎رسید: "من خوشحال خواهم گشت اگر به دیدارم بیائید. همانطور که می‎دانید همسرم سه سال قبل فوت کرده است، و حالا بعد از آنکه مادر و خواهرم هم مرا ترک کرده‎اند، بجز فرزندانم کسی بهتر از شما وجود ندارد که من در غم و اندوهم کنار خود ببینم.
آمباخ به محض آغاز تعطیلات عازم انگلستان می‎شود.
بیست و پنج سال از دیدار آخر آن دو گذشته بود، اما آرتور طوری با آرامش و دوستانه به او خوشامد می‎گوید که انگار ارتباط‎شان هرگز قطع نگشته بوده است، گرچه آرتور در نتیجه فوت غم‎انگیز خواهر و مادر خود عمیقاً جدی بود.
در فیربروک تغییر چندانی رخ نداده بود. یک ربع قرن از کنار دیوارهای صد ساله قصر و درختان قدیمی پارک بدون برجا گذاردن ردِ قابل تشخیصی گذشته بود. تأثیری که روزی اقامت نسبتاً کوتاه در فیربروک بر آمباخ گذاشته بود چنان عمیق بود که او حالا پس از این سالیان دراز بسیاری از چیزهائی را که بعنوان مرد جوانی در قصر و در پارک دیده بود دوباره می‎شناسد.
آمباخ چهار هفته در نزد دوست قدیمی دوباره یافته‎اش می‎ماند، و در این فرصت همچنین با یوهانا برادفورد، بزرگترین دختر اِلن که پس از فوت مادرش در فیربروک مانده بود آشنا می‎شود، در حالیکه پدر سوگوارش بخاطر کارهای مهم دولتی که هدایتشان به عهده او سپرده شده بود باید به لندن می‎رفت.
یوهانایِ هجده ساله چهره و روحیه‎ای شبیه به مادرش داشت، اما بویژه صدای نرم آرامبخشش اِلن فوت گشته را به یاد می‎آورد. چشمان آمباخ با هیجان و لذت بر اندام بلند و باریک دختر زیبا استراحت می‌کردند، و دختر خود را با اعتماد کامل مجذوب پیرمردِ ساکت احساس می‎کرد. آدم اغلب می‎توانست آن دو را در حال قدمزدن در پارک ببیند. سپس یوهانا با دقت به تعاریف آمباخ از زندگی معلم و شاگرد در دانشگاه‎های آلمان گوش می‎داد، یا یوهانا از مادر فوت کرده‎اش صحبت می‎کرد، که چه نجیب و زیبا بوده است، که چطور همیشه فقط خواهان خوبی بوده و کارهای خوب انجام می‎داده، و همه کسانی را که می‎شناخت او را دوست می‎داشتند و برایش احترام قائل بودند.
یک روز، کمی قبل از عزیمت، هنگامیکه او خود را دوباره با یوهانا در پارک می‎یابد، ناگهان در یک محل کوچک بی‌درختِ پارک در نزدیک قصر توقف می‎کند و آهسته می‎گوید:
"من بیست و هفت سال پیش در این محل از مادر شما خداحافظی کردم."
اما در این وقت یوهانا آهسته و نرم، طوریکه انگار می‎خواهد از دیگری یک اعتراف به عشق بیرون بکشد پاسخ می‎دهد: "شما احتمالاً مادرم را خیلی دوست داشتید؟"
"من به مادر مرحومتان عمیقاً احترام می‎گذاشتم. تصویرش همیشه در ذهنم بعنوان شریفترین زنی که در زندگی دیده‎ام ظاهر می‎گشت."
سپس یوهانا پس از مکث کوتاهی، آهسته‎تر، طوریکه انگار باید حالا اینطور در نظر گرفته شود که خودش یک اعتراف می‎کند می‌گوید: "مادر من هم همواره شما را بهترین دوستش بحساب می‎آورد. ما نامه‎هائی را که شما در زمان سفر با دائی آرتور برای او و مادربزرگ نوشته بودید بارها خواندیم. او از شما مانند برادر عزیزی صحبت می‎کرد، از اینکه شما چه خوب و وفادار بوده‎اید، چگونه اعتماد همه را جلب می‎کنید و شایسته اعتماد کامل هستید. به همین دلیل من توانستم مانند یک دوست به پیشواز شما بیایم. من شما را مدت‎ها قبل از دیدارتان می‎شناختم."
آمباخ سکوت می‎کند.
یوهانا پس از یک مکث طولانی ادامه می‎دهد: "آیا مایلید بشنوید که مادرم در باره شما چه می‎اندیشید و از آن با من صحبت می‎کرد؟"
آمباخ پاسخ می‎دهد: "شنیدن آن مرا وصف‌ناپذیر خوشحال می‎سازد."
"او خیلی دوست داشت شما را یک بار دیگر ببیند، او معتقد بود که اگر از شما خواهش می‎کرد، شما حتماً به انگلستان می‎آمدید؛ اما او نمی‎خواست این کار را بکند. او می‎گفت که اگر شما ترجیح می‎دهید نیائید، بنابراین باید این کار صحیحی باشد، و او نمی‎خواست تلاش کند چیزی را در آن تغییر دهد. ــ چند روز قبل از مرگش با من و پاپا از شما صحبت کرد و به هر دو نفر ما سفارش کرد که وقتی شما را می‎بینیم از طرف او به شما سلام برسانیم. او می‎دانست که شما بعد از مرگش به دیدار دائی آرتور خواهید آمد. او اشتباه نمی‎کرد. اینطور به نظر می‎رسد که او شما را خوب می‎شناخت."
آمباخ در شب قبل از عزیمتش از فیربروک یک بار دیگر محلی از پارک را جستجو می‎کند که او با همراه بودن در کنار اِلن سعادت بی‎آلایشی را یافته بود که تمام مدت عمر بخاطرش فرسوده شده بود. اگر مردی تنها و سالخورده محل‎هائی را دوباره نبیند که در جوانی‎اش به حضور معشوق گم گشته شتافته بوده است نمی‎تواند درک کند که قلب آمباخ در اثنای این آخرین پیاده‎روی در پارک فیربروک از چه اندوه سنگینی پُر شده بود.
روز بعد پروفسور از دوستانش خداحافظی می‎کند، و بزودی پس از آن دوباره در خانه و در اتاق مطالعۀ ساکتش بود؛ اما قبل از آنکه او نیروی کار قدیمی و تمایل به کارش را دوباره پیدا کند چند روز طول می‎کشد. او دلسرد بود. زندگیش از دست رفته به نظر می‎آمد: زندگیش تیره‎بختانه نبود، اما آنچه که می‎توانست آن را به یک زندگی سعادتمند مبدل سازد از همان لحظه‎ای که فکر می‎کرد آن را می‎شناسد فقط در فاصله دست‎نیافتنی ذهنش می‎چرخید. از آن زمان به بعد او بی‎آرزو از میان زندگی گذشته بود. اما عادت و احساس وظیفه بزودی او را به سمت ریل‌های فعالیت می‌کشانند.
 
دوباره چند سال می‎گذرد. آمباخ پیر شده بود؛ ــ اما قدرت ذهنی‎اش هنوز کاهش نیافته به نظر می‎رسید، هرچند او با آثار علمی‎اش حالا فقط دیگر در فواصل طولانی در انظار ظاهر می‎گشت. عالی‎ترین دستاوردهایش در پشت سرش قرار داشتند و او نمی‎توانست دیگر کارهای برتری ارائه دهد، اما او هنوز هم در اوج آوازه با شایستگی بدست آورده‎اش ایستاده بود.
در این هنگام او یک دعوتنامه رسمی برای حضور در نشست دانشمندان برلین دریافت می‎کند. او تصمیم می‎گیرد دعوت را بپذیرد. او آرزو داشت قبل از مرگ با همکارانش ملاقاتی داشته باشد، کسانی که او از آنها فقط تعداد نسبتاً کوچکی را شخصاً می‎شناخت؛ زیرا او تمام عمرش را در انزوای بزرگی زندگی کرده بود.
آمباخ در نشست دانشمندان برلین بعنوان پرزیدنت انتخاب می‎شود، و پرفسور پیر در این مقام پس از اولین جلسه به نزد وزیر آموزش و پرورش می‎رود تا از روی ادب با او، بعنوان رئیسش دیدار مؤدبانه‎ای انجام دهد. از آمباخ محترمانه استقبال می‎شود و در همان روز یک دعوتنامه برای جشن بزرگی که شب بعد در کاخ سلطنتی باید برگزار می‎گشت دریافت می‎کند.
آمباخ از زحمات غیرمعمول سفر، از مکالمات متعدد با آشنایان جدید و همچنین از احتراماتی که به او می‎گذاشتند احساس خستگی می‎کرد، اما او پذیرفتن دعوت را وظیفه خود می‎دانست و در ساعت تعیین شده به کاخ سلطنتی می‎رود. در آنجا افتخار معرفی گشتن به پادشاه به او داده می‎شود، و پادشاه برای چند دقیقه با پروفسور بعنوان زینت دانشمندان آلمان با خوشروئی صحبت می‎کند؛ و سپس آمباخ را تنها به حال خود رها می‎سازند، تنها در ازدحام یونیفرم‎های تابان و توالت‎های درخشنده.
برای مدتی او در سالن‎های مجلل به آرامی قدم می‎زند. و بعد از آنکه خستگی بر او غلبه می‎کند تصمیم می‎گیرد به خانه‎اش برگردد. او وظیفه خود را انجام داده بود، دیدن چهره به چهره و صحبت کردن با پادشاه بزرگ که او برایش احترام زیادی قائل می‎گشت شادی به او بخشیده بود، اما حالا دیگر این جشن نمی‎توانست هیچ‌چیز به او ارائه دهد: او در آنجا بدنبال لذت نبود. هنگام عبور از میان یکی از اتاق‎های بزرگ و مجللی که نسبتاً خلوت بود و او می‎توانست تمام وسائل آن را راحت تماشا کند ناگهان یک همکار را می‎بیند که از سمت دیگر اتاق بسوی او می‎آید، یک پروفسور دانشگاه، مانند او با لباس و کلاه پروفسوری. او اولین چهره آشنائی بود که آمباخ می‎دید، احتمالاً یکی از اعضای هیئت علمی مجمع مدرسین که او در آن پرزیدنت بود.
آمباخ به سمت پروفسور گام برمی‎دارد تا اگر همکارش باشد به او سلام دهد، و به این دلیل در حال نزدیکتر شدن با دقت به او نگاه می‎کند: او یک آقای پیر باوقار بود، دارای اندامی بلند و بخاطر پیری کمی خمیده، دارای یک چهره کمرنگ، با موی مانند برف سفید و چشمانی بزرگ که توسط عینک بزرگتر شده بودند و ملایم و جدی به او نگاه می‎کردند. این شخص برای آمباخ چیز عجیبِ آشنائی داشت. ــ و ناگهان او وحشتزده توقف می‎کند. او که برای یک لحظه انعکاس تصویر خود را با شخص دیگری اشتباه گرفته بود حالا خودش را در آینه می‎شناسد. پس او برای دیگران همانطور که خود را لحظه قبل دیده بود به چشم می‎آمد، و حالا برایش بیش از هر زمان دیگری اثبات می‎گردد که او به یک پیرمرد تبدیل شده است.
او از پله‎های گسترده مارپیچی کاخ پائین می‎آید و در انتهای پله‎ها توسط خدمتکاری که به آنجا سفارش داده بود با دقت استقبال می‎گردد، پیشخدمت پس از قرار دادن پالتوی سنگین بر دوش آمباخ، ــ زیرا شب زمستانیِ سرد و غیردوستانه‎ای بود ــ او را به سمت درشکه‎اش همراهی می‎کند. آمباخ در مسیر به سمت مهمانخانه با اندیشیدن به سن و سالش به این فکر می‎افتد که شهر پدری‎اش ماگدبورگ را دوباره ببیند. او فقط احتیاج داشت در این سفر تعطیلاتی از یک بیراهه کوچک برود تا ماگدبورگ را لمس کند. او به خود می‎گوید: "چه کسی می‎داند که آیا می‎توانم یک بار دیگر در زندگی چنان نزدیکش شوم." ــ و او در ذهن خود شهر قدیمی را که دوران جوانی‌اش را در آن گذرانده بود نقاشی می‎کند، با کلیساهای ارجمندش و کلیسای جامع در رأس‎شان، با خیابان‎های زیبایش و <مدرسه صومعه> که او سال‎های تحصیلی را در آن گذرانده بود. هنوز همه‌چیز بطور شفاف و واضحی در حافظه‎اش ایستاده بودند. یک اشتیاق شدید برای دیدن وطن پدری بر او چیره می‎شود، چهل سال می‎گذشت که او دیگر آنجا را ندیده و در میان فعالیت بیوقفه‎اش به ندرت به آن اندیشیده بود.
نشست مجمع دانشمندان هنوز او را چند روزی در برلین نگه می‎دارد. صبح روز پس از پایان آخرین جلسه به سمت ماگدبورگ حرکت می‎کند. او در ایستگاه راه‎آهن با فریادهای خدمتکاران مهمانخانه‎های بزرگ استقبال می‎شود: "شهر لندن!" ــ "شهر براونشوایگ!" ــ "اشتفان دوک بزرگ!" ــ "گریماس هتل!" این آخرین نام بعنوان چیز بخصوص آشنائی به گوش آمباخ می‎خورد. آیا <گریماس هتل> مهمانخانه‎ای نبود که او در اثنای آخرین حضورش در ماگدبورگ بلافاصله قبل از عزیمتش به انگلستان در آن اقامت گزیده بود؟ بله، مطمئناً! حالا او به وضوح آن را به یاد می‎آورد. او دستش را برای مردی که بر روی کلاهش حروف طلائی <گریماس هتل> قابل خواندن بود تکان می‎دهد، قبض چمدانش را به او می‎سپارد و می‎گوید که او باید یک اتاق خوب و کوچک برایش بگیرد. و سپس براه می‎افتد تا قبل از آنکه روز کوتاهِ زمستانی به پایان برسد تا آنجا که ممکن است از ماگدبورگ ببیند.
آمباخ از میان محله‎های جدیدی می‎گذشت که برایش ناآشنا بودند، اما این برایش مهم نبود. مدت‎ها بود که چیزهای جدید اگر به شغلش مربوط نمی‎گشتند نمی‎توانستند دیگر توجه‎اش را به خود جلب سازند. او پیشبینی کرده بود که ماگدبورگ را بسیار گسترش یافته بیابد. در آخرین بازدیدش شهر قدیمی پنجاه هزار ساکن داشت، حالا این عدد چهار برابر شده بود. این رقم می‎توانست هنوز ده برابر بزرگتر باشد، برای او این امر مهم نبود. او فقط می‎خواست ماگدبورگ قدیمی، ماگدبورگ خودش را دوباره ببیند. و بزودی پس از آن او خود را در مرکز شهر می‎یابد، در خیابان <برایتن وگ> که مجسمه‎ای سنگی از بالاتنه پادشاه اوتو مقابل <مدرسه صومعه> قرار داشت. در آنجا او مدتی توقف می‎کند. سپس داخل می‎شود.
نگهبان با تجربه فوراً در آقای باشکوه سالخورده یک دانشمند می‎شناسد، احتمالاً یک پروفسور، شاید هم یکی از دوستان آقای مدیر. او مؤدبانه از بازدیدکننده خواسته‎اش را می‎پرسد و وقتی آمباخ می‎پرسد کجا می‎‎تواند مدیر را پیدا کند او را به سمت آپارتمان مدیر که در صومعه قرار داشت هدایت می‎کند. پس از رسیدن به آپارتمان، آمباخ کارت ویزیت خود را به نگهبان می‎دهد، و او آن را با تعظیم محترمانه‎ای به داخل می‎برد. بلافاصله پس از آن در باز می‎گردد و یک مرد تقریباً شصت ساله، با تقریباً حالت باشکوه چهره جدی‎ای که برای یک معلم آگاه از قدرتش معمول است و با دست دراز کرده به سمت آمباخ می‎آید.
او با صدای عمیق  دلپذیری می‎گوید: "آقای پرفسور، شما به من افتخار بزرگی داده‎اید، خواهش می‎کنم داخل شوید!"
او سپس آمباخ را به یک اتاق راحت و گرمی هدایت می‎کند که دیوارهایش تقریبا توسط کتاب‎ها پوشیده شده بودند، مجبورش می‎سازد بر روی یک صندلی راحتی بنشیند و در حالیکه هنوز در برابرش ایستاده بود می‎گوید:
"آقای پروفسور، چه چیزی به من افتخار این بازدید غیرمنتظره را می‎دهد؟ و چه خدمتی می‎توانم برایتان انجام دهم؟"
آمباخ می‎گوید: "آقای همکار، من یک شاگرد سابق صومعه بوده‎ام"، مدیر حرف او را قطع می‎کند: "ما همه آن را می‎دانیم و به آن افتخار می‎کنیم."
"و ناگهان میل دیدن دوباره صومعه در من بیدار گشت و به این دلیل اینجا هستم. آیا به من اجازه می‎دهید که از میان ایوان صومعه و ایوان‎های قدیمی دیگر و همچنین از میان سالن به حیاط بازی بروم؟"
مدیر به ساعت نگاه می‎کند و می‎گوید: "من فوراً همراه شما می‎آیم، با این امید که شما را دوباره در اینجا ببینم؛ اما من نمی‎خواهم بیشتر از این شما را در این اتاق نگه دارم. چند دقیقه دیگر یک تدریس به پایان خواهد رسید، و من فکر می‎کنم دیدن دانش‎آموزان که ده دقیقه تا زنگ تدریس بعدی در حیاط استراحت و بازی می‎کنند باعث خوشحالی شما شود."
او بطور چشمگیری هیجانزده از جلو می‎رفت و آمباخ بدنبالش.
بزودی، پس از رسیدن آن دو به سالن، درِ تعدادی از اتاق‎های درس که توسط پله‎ها رو به پائین به سمت حیاط بازی منتهی می‎گشتند گشوده می‎گردد و ابتدا معلمین بیرون می‎آیند و بعد دانش‎آموزان بدنبالشان. محصلین با احترام سلام می‎کردند، از کنار مدیر و آمباخ آرام رد می‎گشتند و سپس با عجله از پله‎ها به سمت حیاط بازی می‎رفتند، حیاط خیلی سریع از جوانان تازه و سالم پُر می‎شود. ــ آمباخ از آن بالا به جمعیت انبوه سرهای بلوند و قهوه‎ای در زیر پاهایش نگاه می‎کرد و هیچ کلمه‎ای نمی‎گفت، و همچنین مدیر هم سکوت کرده بود، زیرا او نمی‎خواست مزاحم خاطرات و افکاری شود که در این لحظه احتمالاً از ذهن آمباخ می‎گذشتند.
وقتی دانش‎آموزان دوباره داخل کلاس‎ها شده بودند مدیر از مهمانش می‎پرسد که آیا مایل است دانش‎آموزان را در حال تعلیم ببیند، و با پاسخ مثبت آمباخ او را به کلاس ششم هدایت می‎کند و وقتی مهمان برجسته به معلم جوان کلاس معرفی می‎گردد صورت معلم سرخ می‎شود و تعظیم محترمانه‎ای می‎کند. نگاه آمباخ از بالای نیمکت دانش‎آموزان با دقت پرسه می‎زند؛ سپس دست معلم را می‎فشرد و با خمیدگی دوستانهِ اندامی پیر خود را دور می‎سازد. معلم پس از رفتن او به شاگردانش می‎گوید: "پروفسور آمباخ دانش‎آموز سابق صومعه بود. این روز را بخاطر بسپارید، زیرا دیدن یک چنین مرد خوبی برایتان اغلب در زندگی دست نمی‌دهد."
دانش‎آموزان در حال زمزمه کردن همدیگر را فهیمانه نگاه می‎کردند، و معلم این اجازه را به آنها داد، زیرا حدس می‌زد که یکی از آنها آنچه را که از آمباخ می‎دانست برای دیگران زمزمه می‎کند.
بزودی پس از آن هر دو آقای سالخورده دوباره خود را در اتاق مدیر می‎یابند.
مدیر می‎گوید: "آقای پروفسور، من هم یک دانش‎آموز سابق صومعه هستم، چند کلاس پائینتر از شما تحصیل می‎کردم، اما ما اکثراً معلمان یکسانی داشتیم، هنگامیکه شما بعنوان محصل کلاس ششم می‎درخشیدید من در کلاس اول درس می‎خواندم. من به یاد می‎آورم که اغلب شما را در حیاط مدرسه تحسین می‎کردم، البته شما آن پسر کوچک را نمی‎دیدید. چه شکاف غیرقابل پُل‌زدنی در طول سال‎های تحصیلی شاگردان کلاس‎های پائین را از شاگردان کلاس‎های بالاتر جدا می‎سازد! بعدها اما این شکاف خود را جبران می‎کند؛ همه با گذشت سال‎ها تا اندازه‎ای پیر می‎شوند. و به این خاطر اگر ممکن است به من اجازه دهید از شما بعنوان یک همّدرسه‎ای و ستاینده‎تان یک درخواست کنم. من سال‎هاست که بیوه‎ام، دخترانم ازدواج کرده‎اند و یکی از دو پسرم در روستای کوچکی در آلتمارک کشیش شده است، پسر دیگرم افسر یک هنگ توپخانه است که در استان راین قرار دارد. بنابراین من یک زندگی مجردی را می‎گذرانم و به این دلیل حالا از شما می‎پرسم که آیا می‎خواهید به من افتخار و بزرگترین سعادت را بدهید و امشب با من شام بخورید؟ ما می‎توانیم از زمان قدیم صحبت کنیم که توسط دیدار از صومعه احتمالاً دوباره خود را به شما و همچنین به من نزدیکتر ساخته است. زیرا وقتی من شما را در کنارم چنان جدی در حال نگاه کردن به پسرانی که در حیاط مدرسه با جیغ و داد بازی می‎کردند دیدم به خود گفتم که شما باید احتمالاً در این لحظه به زمانی فکر کنید که بعنوان یک کودک مانند آنها در آن پائین بازی می‌کردید، و همان افکار به سراغ من هم آمدند. آیا می‎خواهیم امشب از ایام قدیم صحبت کنیم؟ بگوئید بله و من را شاد کنید."
پروفسور دعوت را با رضایت می‎پذیرد، و چند ساعت بعد هر دو آقای سالخورده در مقابل هم دور یک میز کوچک پوشیده شده از چیزهای خوب نشسته بودند. شراب زبان‎های ماهر در بیانِ کلمات آن دو را باز کرده بود، و جملات بدون زحمت و بدون وقفه از پی هم می‎آمدند. از معلمان قدیمی صحبت می‎گردد، از مدیر مولر، از کشیش کارل که او را بیابان می‎نامیدند، از تِتسمن معلم واژه‌شناسی، از بانزه معلم ریاضی، از هیلده‎براند و ارلیش که یکی درس نقاشی می‎داد و دیگری درس موزیک. آمباخ و پروفسور از هر یک از این معلمین قدیمی که از نیم قرن پیش می‎شناختند و مدت‎ها فوت کرده بودند داستان‎ها تعریف کردند. همچنین داستان‎هائی از دوران تحصیل که خودشان هم در آن شرکت داشتند. و بعد شروع می‎کنند به زبان لاتین و یونانی نقل‌قول کردن و بزودی پس از آن زبان لاتین را برای صحبت انتخاب می‎کنند، تا اینکه آمباخ با چهره سرخ شده و چشمان براق در حال خنده بانگ برمی‎دارد:
"همکار عزیز! این چکاری بود که کردید! شما می‎دانید چه معنا می‎دهد وقتی دو نفر هنگام نوشیدن شراب لاتین صحبت کنند!"
مدیر به همان اندازه هیجانزده و شاد مانند مهمانش پاسخ می‎دهد: "من افتخار می‎کنم که موفق گشته‎ام خاطره جوانی طلائی را در حافظه شما تجدید کنم، گرچه،" او پس از مکث کوتاهی جدی ادامه می‎دهد: "شما اصلاً پیر نشده‎اید. کسی که در خلقِ آثار چنین موفق بوده باشد، آنطور که شما امروز هم هنوز هستید، او تا ابد جوان است، برای او پیر شدن معنی ندارد. آه، شما انسان حسدبرانگیز، شمائی که در چشم من بی‎حسادت تحسین برانگیزید! زندگی شما چه زیبا بوده است: یک زندگی طولانی، پُر از آثار باشکوه و موفقیت‎های بزرگ! آیا می‎تواند زندگی کاملتری وجود داشته باشد؟ چه سرافزانه باید شما به پشت سر خود نگاه کنید!"
پروفسور متفکرانه می‎گوید: "بله، زندگی من یک زندگی کامل و موفقیت‎آمیز بوده است"؛ اما او می‎خواست این شب شادِ را شاد هم به پایان برساند، و  از آنجا که دیگر دیر شده بود بنابراین با ابیات زیبای لاتین سپاسش را از مهمان‎نوازی اعطا شده ابراز می‎کند و اطمینان می‎دهد که این شب که او با همّدرسه‎ای قدیمی‎اش گذرانده است برایش فراموش نشدنی باقی خواهد ماند و برای آخرین بار جامش را با نیت یک دیدار شاد دیگر به جام معلم می‎زند. سپس آن دو با فشردنِ دست همدیگر صمیمانه از هم جدا می‎شوند.
پروفسور به محض رسیدن به <گریماس هتل> در اتاقش به استراحت می‎پردازد. روز طولانی و پُر از تلاش‎های غیرمعمول او را خسته ساخته بودند، و او سریع به خواب می‎رود. او صبح زودِ روز بعد از خواب بیدار می‎شود، بلافاصله همانطور که عادتش بود لباس کامل می‎پوشد و سپس می‎گذارد قهوه صبح را به اتاق بفرستند، و او نشسته در کنار پنجره و خیابان <برایتن وگ> در زیر پایش آن را می‎نوشد. در این وقت او صدای مارش نظامی می‎شنود، و بلافاصله پس از آن هنگ پیاده‌نظام در حال نواختن از زیر پنجره‎اش می‌گذرد. مارش قدیمی برایش آشنا بود، و او آن را در حال نواختن ریتم توسط انگشتان یک دست آهسته می‎خواند. ــ هنگامیکه اما ناگهان ناقوس‎های کلیسا مانند یک همراهی باشکوه با مارش نظامی به صدا می‎افتند، در این وقت او از جا می‎جهد. این چه بود؟ یک ثانیه خاطرات غیرارادی بازمی‎گردند و سپس گذشته دور کاملاً واضح در مقابلش ایستاده بود! این همان مارش با همان همراهی ناقوس‎های کلیسای دُم بود که او بیش از چهل سال پیش در همان محل شنیده بود! این مانند یک رؤیا به نظر می‎آمد، مانند ادامه داستان دوران جوانی که او شب قبل شنیده و تعریف کرده بود، و او رؤیائی و در حال فکر کردن به اطرافش نگاه می‎کند. آیا او این قفسه قدیمی، این کمد زیبا، و آسمانه بزرگ تختخواب را یک بار دیگر ندیده بوده است؟ و آن حکاکی روی مس قاب‌عکسی که <پیرمرد اهل دسائو> را نشان می‎دهد! این چه توضیحی به همراه دارد؟ او متفکرانه دست‎هایش را بر روی پیشانی قرار می‎دهد، سپس از جا برمی‎خیزد، عکس را از روی دیوار برمی‎دارد و با آن به سمت پنجره می‎رود، و بیهوده تلاش می‎کند با چرخاندن و با دقت نگاه کردن ارتباط بین عکس با گذشته‎اش را پیدا کند، در این وقت در پشت عکس در زیر توده‎ای از گرد و غبار نام خود را کشف می‎کند: " قبل از جنگ. هاینریش آمباخ از ماگدبورگ، 15 سپتامبر 1845"
او عکس را با دقت روی زمین قرار می‎دهد؛ سپس بر روی صندلی می‎نشیند و صورتش را با هر دو دست می‎پوشاند.
<قبل از جنگ، 1845>؛ حالا او جنگِ زندگی را داشت، تقریباً تا پایان، او پیروزمندانه جنگیده بود و با این وجود خود را شکست‎خورده احساس می‎کرد! تمام زندگیش در یک دقیقه کوتاه از ذهنش عبور می‎کند: زندگیِ کامل و پُرش چه کوتاه به نظر می‎آمد! با بازو‎های کنار بدن قرار داده دست‎های لرزانش را به هم نزدیک می‎سازد و با دور و نزدیک ساختن کف دست‎ها آهسته می‎گوید: "خیلی کوچک بود زندگیم، خیلی کوچک!"
افکارش به عقب بازمی‎گردند، حتی دورتر از آن روزی که او کلمات <قبل از جنگ> را نوشته بود. او اوایل دوران کودکیش را به یاد می‎آورد، و او مادرش را می‎بیند که مانند تصویر زیبائی که بیش از چهل سال قبل از پدر به او ارث رسیده بود آنجا ایستاده و به او نگاه می‎کرد: یک زن باریک اندام جوان، با چهره رنگپریده و موهای بلوند مایل به خاکستری، با چشمان آبی رنگ بزرگ و غمگین. او صدای نرم و شیرین مادرش را می‎شنید: "بیا به رختخواب، هاینریش.". او اما چشمانش را می‎گشاید. او می‎خواست به داستانی از پدرش که چیزی از آن نمی‎فهمید تا به آخر گوش کند. "مامان، من هنوز خسته نیستم، خواهش می‎کنم، اجازه بده هنوز کمی بیدار بمونم ... خواهش می‎کنم، اجازه بده!" ــ "نه، بیا فرزندم! چشم‎هایت دارند بسته می‎شوند. عجله کن! الان پریِ قصه‎گو میاد." او احساس می‎کرد که خیلی نرم به سمت بالا در نوسان است، سرش بر روی گردن مادر قرار داشت. او نیمه‌خواب زمزمه می‎کند: "من هنوز اصلاً خسته نیستم."
چه مدت گذشته بود؟ ــ آه، بیش از شصت سال!
او با همان حرکت‎های دست‎های لرزانِ پیر تکرار می‎کند: "زندگیم خیلی کوچک بود ... خیلی کوچک، خیلی کوچک ...!" ــ او خود را به طور وصف‎ناشدنی‎ای خسته احساس می‎کرد.
او آهسته می‎گوید: "حالا، پری قصه‌گو بزودی خواهد آمد."
 
حمال
اوهانس دومین حمال در تجارت‎خانه قدیمی آلمانی مِرتِنز & پسران در قسطنطنیه بود و در این مقام پیک حمل پول به او سپرده شده بود. او از جماعت بزرگ حمالان نبود، اما در میان آنها دوست و خویشاوند داشت، در ارمنستان متولد شده بود، آزاد، ظاهراً طبق تمام ظواهر از اولاد نازپرورده یک خانواده مهاجر و با ویژگی‎های مشخصِ هموطنان دهقانش: یک موجود جدی، صلح‎آمیز، کار بلد. عاشق کار، اعتدال بی‎نظیر در خوردن و نوشیدن و قدرت بزرگ فیزیکی. در عین حال او یک مرد زیبای خوش‎تیپ بود، با سینه و شانه‎های یک ورزشکار، چهره رنگپریده، با موی قیرگون، چشمان درشت، سیاه و غمگین، دندان‎های سفید قوی و یک بینی قدرتمند. او کم صحبت می‎کرد و همیشه فقط به اصل مطلب می‎پرداخت و وظایف متعدد و مختلفی را که روزانه به او محول می‎گشت به موقع، با دقت و فهیمانه انجام می‎داد.
هفت سال قبل عمویش کِوُرک که در آن زمان دومین حمال در نزد آقای مِرتِنز بود او را معرفی کرد.
کِوُرک گفته بود: "من مایلم برای مدتی به خانه بروم، خویشاوندانم پیر شده‎اند، و من یک نامه از پدرم دریافت کرده‎ام، او در آن برایم نوشته است که آرزو دارد من را قبل از مرگش ببیند؛ همچنین باید به برخی از امور کسب و کار سر و سامان بدهم، و به این خاطر برای مدتی طولانی و نامشخص درخواست یک مرخصی می‌کنم. من گذاشتم که یکی از برادرزاده‎هایم به اینجا بیاید، او سه روز پیش به گالاتا وارد شده است، زن و فرزند و سایر چیزها را در خانه گذاشته است، و من می‎خواهم کفیل او باشم. ارباب، من تضمین می‎کنم که او یک مرد وفادار است، کسی است که پس از نشان دادن وضایفش در اینجا، هرآنچه را که در این خانه به من سپرده شده بوده است بسیار خوب و به موقع انجام خواهد داد، همانطور که خود من آنها را پانزده سال در راه رضایت شما و پدر مرحومتان انجام دادم. خواهش می‎کنم، برادرزاده‎ام را ببینید و با او صحبت کنید، و اگر از ظاهرش خوشتان آمد، لطف کنید و او را بجای من به خدمت خودتان بردارید. شما در او به زحمت یک خدمتکار جدید خواهید شناخت، زیرا او از گوشت و خون من است، و او به شما مانند یک پدر احترام خواهد گذاشت و از شما هرچه هم که دستورتان باشد، بدون اراده شخصی، اطاعت خواهد کرد. و وقتی من دیرتر بازگردم، بنابراین در اینجا هیچ‌چیز را تغییر گشته نخواهم یافت و می‎توانم با خیال راحت دوباره مشغول کارم شوم، طوری که شما به زحمت متوجه خواهید شد که من از پیش شما رفته بودم."
آقای مِرتِنز، یک مرد جوان سی ساله، چون هوای استانبول، گالاتا و پرا را از دوران کودکی مکیده بود خوب می‎دانست که چه معنی می‎دهد وقتی یک حمال به این نوع از بازگشت به خانه ــ به مملکت ــ  صحبت می‎کند. عموی کِوُرک هم همین سخنرانی را پانزده سال پیش برای آقای مِرتِنز پیر کرده بود، و اوهانس هم روزی به صاحب فعلی تجارتخانه با همین شیوه صحبت خواهد کرد. ــ کِوُرک هر سال درخواست مرخصی کوتاهی کرده بود، و همچنین بطور منظم اجازه رفتن به مرخصی به او داده شده بود. او سپس سریع به مملکتش می‎رفت تا زن و بچه‎اش را ببیند و به اموالش رسیدگی کند، و همیشه در زمان تعیین شده سر پستش بازگشته بود؛ اما با روشی که او این بار تقاضای مرخصی رفتن می‎کرد، مِرتِنز را به این فکر واداشته بود: که کِوُرک در طول پانزده سال کار صادقانه و خستگی‎ناپذیر پول کافی پس‎انداز کرده است تا اجازه امیدواری داشته باشد بتواند در وطنش یک زندگی آزاد و بدون نگرانی را بگذراند، و اگر وضع و حالش در خانه بطور غیرمنتظره بد نشود هرگز به گالاتا بازنخواهد گشت. آقای مِرتِنز، برای از دست دادن یک خدمتکار خوب و قابل اطمینان متأسف بود؛ اما سعی نکرد او را از رفتن بازدارد. او می‎دانست که این کار بیهوده‌ای خواهد بود. و بنابراین فقط می‎گوید:
"نام برادرزاده‎ات چه است؟"
"اوهانس، ارباب!"
"چند ساله است؟"
"بیست و پنج ساله."
"تو اجازه داری فردا او را به من معرفی کنی."
صبح روز بعد اوهانس، برادرزاده کِوُرک ظاهر می‎شود. او تأثیر مطلوبی بر آقای مِرتِنز می‎گذارد و به جای عموی کناره‎گیری کرده خود بعنوان پیک حمل پول به خدمت گرفته می‎شود.
پس از آن کِوُرک هنوز ده روز در خانه آقای مِرتِنز می‎ماند و ابتدا زمانی خداحافظی می‎کند که متقاعد شده بود اوهانس در موقعیتی می‎باشد که بطور کامل جایگزینش شود. سپس او بدون شور و شوق، آرام، باوقار و جدی از اربابش تشکر می‎کند، لبه پائین ردایش را می‎بوسد و با جمله همیشگی "خدا زندگیت را حفظ کند!" ناپدید می‎شود.
اوهانس از عهده آزمایش برمی‎آید. در واقع چنین به نظر می‎رسید که انگار در خانه مِرتِنز از زمان رفتن کِوُرک هیچ‌چیز تغییر نکرده است. خدمتکاران قدیمی راحت و کاملاً غیرمحسوس به تازه وارد اطمینان یافته و به روش خود با او دوست شده بودند، و اوهانس پس از چند روز تمام وظایفش را طوری با آرامش و اطمینان انجام می‎داد که انگار تمام عمرش پیک حمل پول بوده است. صندوقدار یا حتی آقای مِرتِنز می‌توانستند هر مأموریتی که برای انجام گرفتن آنجا بود به او محول کنند ــ اوهانس هرگز هیچ سؤالی برای اطلاعات بیشتر مطرح نمی‎کرد و آنچه را به او دستور داده می‎شد انجام می‎داد، بدون آنکه متهم به اشتباه و یا غفلت کردن شود. و مدت هفت سال بدون هرگونه وقفه‎ای (بجز درخواست منظم مرخصی کوتاه مدت سالیانه که با آن موافقت می‌گشت) به این نحو ادامه داشت.
در این هنگام در یک روز گرم ماه ژوئن حاج محمد، مرد تُرک، یک مشتری قدیمی و محترم تجارتخانه، در اتاق کار آقای مِرتِنز ظاهر می‎شود و برایش تعریف می‎کند که دیروز در نتیجه اشتباه صندوقدارش به اوهانس بجای مبلغ هفتاد پوند ترکیه صد پوند پرداخت شده است، و او خواهش می‎کند که مبلغ اضافه پرداخت شده به او بازگردانده شود.
آقای مِرتِنز اوهانس را نزد خود می‎خواند.
"تو دیروز در نزد حاج محمد پول دریافت کردی؟"
"بله، ارباب!"
"چقدر؟"
"من باید هفتاد پوند دریافت می‎کردم، اما هنگام پرداخت اشتباه کردند و به من نیم پوند اضافه دادند. من خودم ابتدا در اینجا هنگام تحویل متوجه این موضوع شدم و این را به آقای صندوقدار اطلاع دادم. صندوق‎دار ما به من دستور داد نیم پوند را به حاجی محمد برگردانم. من این کار را کردم. در آنجا نمی‎خواستند پول را از من قبول کنند. به من گفته شد که خطائی رخ داده نشده است. نیم پوند باید از طریق دیگری به هفتاد پوند اضافه شده باشد."
"خب؟"
"من امروز با آقای صندوقدار هنوز تسویه‌حساب نکرده‎ام. من می‎خواستم در ساعت معمول برای صندوقدار پاسخ حاج محمد را ببرم و همزمان نیم پوند را به او بازگردانم."
"که اینطور! حالا گوش کن که حاج محمد چه می‎گوید."
با خدمتکاران ارمنی بطور کلی با ملاحظه بیشتری رفتار می‎گردد، برای مثال بیشتر از ملاحظه در رفتار یک انگلیسی با یک چینی یا هندی یا رفتار یک آمریکائی با یک سیاهپوست، اما وقتی یک تُرک با یک حمال صحبت می‎کند اجبار زیادی هم به خود نمی‎دهد.
حاج محمد می‎گوید: "تو باید دیروز هفتاد پوند از من دریافت می‎کردی."
"بله."
"اما بجای آن به تو صد پوند داده شده است."
"نه. هفتاد و نیم پوند به من داده شده است."
"نصف پوند و این بازی کودکانه را بگذار کنار. تو صد پوند دریافت کردی و فقط هفتاد پوند به تجارت‎خانه‎ات تحویل دادی. برو به اتاقت و سی پوند را جستجو کن؛ تو آن را پیدا خواهی کرد."
"من نمی‎تونم آن را پیدا کنم، چون من آن را دریافت نکرده‎ام."
اوهانس به طرز آرام همیشگی خود صحبت می‎کرد، چنین به نظر می‌رسید که او توهینی را که در سوءظن بر علیه او نهفته بود احساس نمی‌کند. هیچیک از عضلات صورت آرامش تکان نمی‎خورد؛ فقط چشمانش تیره نگاه می‎کردند.
حاج محمد صبرش را تقریباً از دست نمی‎دهد. او به آرامی می‎گوید: "من مایل نیستم تو را ناراحت کنم، اما نمی‎خواهم اجازه دهم که از من دزدی کنند. امروز سه‌شنبه است. شاید تو پول را به خانه‎ات فرستاده باشی، بنابراین باید ببینی که چطور می‎تونی آن را پس بدهی. اگر این پول تا صبح زود روز شنبه در صندوق من نباشد، بنابراین تو شب شنبه در *بازداشتگاه گالاتا می‎نشینی."
بازداشتگاه گالاتا، وحشت تمام ساکنین غیراروپائی قسطنطنیه است. آنجا جهنمی‎ست که مظنونین و متهمان می‎توانند برای ماه‎ها از گرسنگی و تشنگی زجر بکشند، قبل از آنکه حکم در مورد سرنوشتشان صادر شود. و حتی کسی هم که بیگناهیش تشخیص داده می‎شود بازداشتگاه گالاتا را با نقصی ترک می‎کند که می‎تواند تا آخر عمر رهایش نسازد.
صورت کمرنگ اوهانس کمرنگتر می‎گردد، و چشمانش بزرگتر و تیره‎تر به نظر می‎رسند. اما صدایش نرم و آرام باقی‌می‎ماند و می‎گوید: "چرا می‎خواهید من را نابود کنید؟"
"من قصد ندارم تو را نابود کنم؛ من فقط می‎خواهم به پولم برسم. سی پوند را برگردان و من دیگر با تو هیچ کاری ندارم."
"من این پول را ندارم. من چطور می‎تونم به پول غریبه دست درازی کنم؟ بنابراین من انسان بدی خواهم بود، یک دزد."
"بله، من اتفاقاً فکر می‎کنم که اینطور هستی. یک بار دیگر: آیا می‎خواهی سی پوند را برگردانی؟"
"من آن را دریافت نکرده‎ام!"
"بسیار خوب. این جریان روز شنبه مشخص می‎شود."
آقای مِرتِنز با اشاره به اوهانس می‎فهماند که خود را دور سازد، و اوهانس با آرامش معمولیش اتاق را ترک می‎کند.
هنگامیکه دوباره آقای مِرتِنز با حاجی محمد تنها می‌شود می‎گوید: "این مرد مانند تبهکاران دیده نمی‎شود."
"چه کسی می‎تواند قصد واقعی یک ارمنی را تشخیص بدهد؟ او پول را دارد. صندوقدار من نمی‎تواند اشتباه کرده باشد. او دیروز فقط دو پرداخت انجام داد. برای اولین پرداخت او یک چک داد. پول نقد فقط به اورهانس پرداخت شده بود. صبح پول داخل صندوق درست بود و در شب سی پوند کسر داشتیم. اوهانس باید آن را دریافت کرده باشد."
آقای مِرتِنز می‎گوید: "من بیشتر تحقیق خواهم کرد. من احتمالاً شما را صبح زود روز شنبه خواهم دید، قبل از آنکه شما دست به اقدامات دیگر بزنید ... همچنین بخاطر بازداشتگاه گالاتا."
حاجی محمد می‎رود، و بلافاصله پس از آن مِرتِنز حمال را دوباره پیش خود می‎خواند. و چون در واقع یک مرد خوب و مهربان بود دوستانه با اوهانس صحبت می‎کند.
"اوهانس، تو شنیدی که حاجی محمد چه گفت. تو می‎دونی که او انسان صادق و مهربانی است. او بدون آنکه از گناهت مطمئن باشد تو را متهم نمی‎کند. ــ آیا سی پوند را دریافت کرده‎ای؟ به من بگو!"
"نه، ارباب."
"شاید یک وسوسه بزرگ بر تو مستولی شده و تو نتونستی در برابرش مقاومت کنی. پس آن را حالا اعتراف کن! من می‎خواهم این کار تو را ببخشم، و هیچکس نباید بداند چه اتفاقی افتاده است. همچنین حاجی محمد هم نباید تو را نه در خفا و نه با صدای بلند متهم کند."
"ارباب، اگر من یک دزد باشم، پنهان ساختن آن توسط شما چه سودی می‎توانست برایم داشته باشد؟ در هر حال من یک دزد خواهم بود. اما من دزد نیستم. ... آه ارباب، حرفم را باور کنید!"
آقای مِرتِنز دچار شرمندگی بزرگی شده بود. او آرزو داشت به حمال اعتماد کند؛ اما چگونه می‎توانست با اتهام مرد تُرک کنار بیاید؟ حتی اگر او خودش سی پوند را مسترد می‎کرد، کاری که برای او یک قربانی کوچک بود، باز هم حاجی محمد فکر می‎کرد که اوهانس پول را دزدیده است.
آقای مِرتِنز می‎گوید: "خب حالا برو. این یک داستان غم‎انگیز است. ما خواهیم دید که چطور به پایان می‌رسد."
آقای مِرتِنز پس از رفتن اوهانس، اولین و قدیمیترین مستخدم خانه، گومیدا ارمنی را پیش خود می‎خواند. او هم همانند کِوُرک و اوهانس بود، اما هنگام کودکی پدر و مادرش را از دست داده و مردِ زن‌مُرده‎ای بود، بدون هیچ فرزندی، یک مرد مجرد که به نظر می‎رسید تنها هدفش مُردن در کنار پستی است که از سی سال پیش با اعتماد به او محول گردیده. او با دقت به ماجرائی که اربابش تعریف می‎کرد گوش می‎داد، بدون آنکه کلمه‎ای بگوید، بدون کوچک‎ترین تغییر در حالت چهره‎اش.
آقای مِرتِنز در خاتمه می‎پرسد: "خب حالا، نظر تو چی است؟"
گومیدا پاسخ می‎دهد: "من با او صحبت می‎کنم، و من برای کِوُرک نامه می‎نویسم. سی پوند به حاجی محمد مسترد خواهد گشت."
"جریان فقط این نیست. من می‎خوام بدونم که نظر تو در باره اوهانس چه است."
"من با او صحبت خواهم کرد."
گومیدا بعد از ظهر دوباره داخل اتاق کار آقای مِرتِنز می‎شود و می‎گوید: "من فردا با اوهانس به کلیسا خواهم رفت، و اگر او آنجا در برابر کشیش قسم بخورد که بیگناه است، بنابراین او پول را برنداشته است."
"پس من تا فردا صبر می‎کنم."
"این بهترین کار است."
هنگامیکه گومیدا صبح روز بعد دوباره در برابر آقای مِرتِنز ظاهر می‎شود اولین کلماتش این بود: "خب، آیا اوهانس در برابر کشیش به بیگناهیش قسم خورد؟"
"او به کلیسا نرفت."
"چرا؟"
"من نتونستم او را به کلیسا همراهی کنم."
"به چه دلیل؟"
گومیدا به پرسش پاسخ نمی‎دهد.
"من از تو می‎پرسم به چه دلیل؟"
"من ترجیح دادم نروم."
آقای مِرتِنز خدمتکاران ارمنیش را کاملاً می‎شناخت، و می‎دانست که برایش ناممکن خواهد بود بر علیه خواست گومیدا جوابی از دهانش بیرون بکشد. گومیدا به این نتیجه رسیده بود که بهتر است با اوهانس به کلیسا نرود و دلایل این تصمیم را می‎خواست برای خود نگاه دارد. شاید او می‎ترسید که اوهانس را به یک اعتراف مجبور سازد یا، چیزی بدتر از آن، او را به وسوسه اندازد دروغ سوگند بر زبان جاری سازد. گومیدا اما یک مسیحی کاملاً معتقد و مردی با وجدان بود. مسئولیت مجبور ساختن اوهانس به قسم خوردن در برابر کشیش چنان بزرگ بود که او نمی‎خواست وجدانش را با آن سنگین سازد.
آقای مِرتِنز رفتار خدمتکار پیر را اینطور توضیح می‎دهد؛ اما حالا همچنین اطمینانش به بیگناهی اوهانس به نوسان می‎افتد. او از دیدن اوهانس در روزهای بعد اجتناب می‎کند. اما مِرتِنز دستور داده بود که اوهانس باید هنوز مسئولیتش را بعنوان پیک حمل پول موقتاً به شکل قبل ادامه دهد. همه‌چیز در خانه به ظاهر مسیر معمولی خود را طی می‎کرد. فقط خادمین ارمنی جدیتر، ساکت‎تر، موقرانه‎تر از همیشه خود را نشان می‎دادند. طوری بود که انگار مُرده‎ای در خانه قرار دارد.
آقای مِرتِنز در شب جمعه یک بار دیگر با گومیدا در باره اوهانس صحبت می‎کند. فردا تاریخ تعیین شده از طرف حاج محمد به پایان می‎رسد. آیا باید مِرتِنز متهم را به بازداشتگاه گالاتا به سمت نابود گشتن بفرستد؟
مِرتِنز می‎پرسد: "آیا چیز تازه‎ای از اوهانس شنیده‎ای؟"
"نه، ارباب."
"خب، در باره او چه فکر می‎کنی؟"
"خویشاوندانِ او مردمان شایسته‎ای هستند."
"حاج محمد می‎گذارد فردا او را به زندان بیندازند."
"او برای نجات خود سعی خواهد کرد."
"آیا می‎خواهد فرار کند؟"
"نه، او نمی‎خواهد فرار کند."
"پس چطور می‎خواهد خود را از بازداشتگاه گالاتا نجات دهد؟"
"ارباب، او سعی خواهد کرد، به او اعتماد کنید!"
در صبح روز شنبه حاج محمد به نزد مِرتِنز می‎آید. بر روی صورت پهن مرد تُرک یک تبسم دلپذیر نشسته بود. پس از سلام کردن به مِرتِنز می‎گوید:
"می‎بیند، من حق داشتم."
"چرا؟"
"خب، بخاطر اوهانس شما. او به موقع به فکر بهتری افتاد و امروز صبح زود سی پوند را به من برگرداند."
چون آقای مِرتِنز مدتی طولانی در شرق زندگی کرده بود و می‎توانست در اکثر مواقع آرامش ظاهری خود را حفظ کند، بنابراین کاملاً آرام باقی‌می‎ماند؛ اما او احساس ناآرامیِ دردآوری می‎کرد. او خیلی دوست داشت می‎توانست اطمینانش به اوهانس را حفظ کند، اما حالا گناه او برایش اثبات شده به نظر می‎رسید. اینکه پول ناپدید شده بود، اینکه گومیدا نپذیرفته بود با اوهانس به نزد کشیش برود، اینکه اوهانس سی پوند مفقود شده را به حاجی محمد برگردانده بود ــ همه اینها نشان می‎دادند که اوهانس گناهکار است. اما مِرتِنز این افکار را برای خود نگاه می‎دارد. او فقط می‎گوید:
"حاج محمد، خوشحالم که شما دوباره به پول خود رسیده‎اید." ــ و با این حرف حاج محمد از آنجا می‎رود.
حالا گومیدا فراخوانده می‎شود، و آقای مِرتِنز به او یک چهره عصبانی نشان می‎دهد.
"اوهانس باید فوری اینجا را ترک کند. من خجالت می‎کشم از اینکه یک دزد را چندین سال در کسب و کارم داشته‎ام."
گومیدا می‎پرسد: "آیا اوهانس یک دزد است؟"
"خب البته! او حتی پول دزدیده شده را به حاج محمد برگردانده است. ــ بدبخت! ــ او باید همین امروز خانه را ترک کند! حقوقش را تا اولین روز ماه دیگر بپرداز ــ و سپس باید برود. من نمی‎خوام دوباره او را ببینم."
"اوهانس انسان بسیار بدشانسی است. چطور باید بعد از آنکه بعنوان یک دزد اخراج می‌شود محل کار دیگری در قسطنطنیه پیدا کند. و چگونه باید دوباره چشم در چشم کِوُرک و همسرش بیندازد؟"
"این مربوط به او می‎شود. من نمی‎تونم در خانه‎ام حضور یک دزد را تحمل کنم."
"آیا اوهانس یک دزد است؟"
"تو این را برای بار دوم می‎پرسی. آیا هنوز هم در آن شک داری؟"
"بله."
"چرا با او به کلیسا نرفتی و نذاشتی در برابر کشیش قسم بخورد؟"
"اوهانس انسان بدشانسی است. ــ من دستور شما را ابلاغ می‎کنم."
آقای مِرتِنز حال و حوصله خوبی نداشت، وقتی شب در تارابیا، جائیکه او در طول فصل گرم سال زندگی می‎کرد، برای همسرش تعریف می‎کند که او از دست اوهانس خیلی عصبانی شده است و او را بخاطر سرقتی که مرتکب شده باید اخراج می‎کرد.
زن جوان فریاد می‎زند: "اوهانس؟ نه، این ممکن نیست. اوهانس نمی‌تواند یک دزد باشد. من به نام او قسم یاد می‎کنم."
اما وقتی شوهرش تمام داستان را تعریف می‎کند، در این وقت عقیده محکم زن متزلزل می‎گردد و فقط می‎گوید: "مرد بیچاره! من واقعاً خیلی برای او متأسفم."
"من هم همینطور. اما این چیزی را تغییر نمی‎دهد. صداقت یک پیک حمل پول باید برجسته‎تر از هر شکی باشد. فکرش را بکن، چه مبلغ بزرگی را آدم مجبور است به او اعتماد کند. من نمی‎توانستم او را در خدمتم نگه دارم، حتی اگر هم در گناهکار بودنش شک داشتم. حاجی محمد او را یک دزد به حساب می‎آورد و این کفایت می‎کند که داشتن یک پست مورد اعتماد را برای او غیرممکن سازد."
یک هفته از این ماجرا می‎گذرد. اوهانس ناپدید شده بود و مِرتِنز دیگر نمی‎شنید که از او صحبت کنند. به گومیدا مأموریت داده شده بود که یک جانشین برای او پیدا کند، اما گومیدا هنوز مرد مناسب را پیدا نکرده بود.
در این وقت، یک شب حاجی محمد، کمی قبل از بسته شدن دفتر، نزد آقای مِرتِنز ظاهر می‎شود، و این بار شرمندگی خاصی در چهره‎اش نشسته بود.
او پس از آنکه سلام و خوشامدگوئی به پایان می‎رسد می‎گوید: "آقای مِرتِنز، اوهانس بی‌گناه است!"
آقای مِرتِنز می‎گوید: "که اینطور."
"نامه‌رسان از کورفو تازه رسیده است و نامه‎ای از یک دوست تجاری آورده، دوستم به من اطلاع داده است که ما در آخرین ارسال پول سی پوند اضافه فرستاده‎ایم. صندوقدار مسئول این اشتباه را مرد جوانی می‌داند که بسته‌بندی پول را به عهده داشته است؛ مرد جوان هم بهانه‎های مختلف می‎آورد. همچنین ماجرای نیم پوندی که پیک شما اضافه دریافت کرده بود در این فرصت روشن شده است ... آقای مِرتِنز، نکته اصلی و آنچه من برای گفتن به شما دارم این است که اوهانس مورد یک سوءظن بی‎پایه قرار گرفته است. ــ بفرمائید، سی پوند او را پس‎آورده‎ام. حتماً شما آن را به او خواهید داد. و این هم پنج پوند که من به او هدیه می‎کنم، چون من باعث درد و ناآرامی شده‎ام. همچنین او آن نیم پوند را هم می‎تواند برای خود نگاه دارد."
"مرد بیچاره!"
"او کجاست؟"
"من این را نمی‎دانم. من او را بیرون کردم."
"پیدا کردنش آسان است. و هدیه‎ام او را تسلی خواهد داد. آقای مِرتِنز، از اینکه ناآرامی به خانه شما آوردم متأسفم، اما من هیچ دلیلی نداشتم که حرف‎های صندوقدارم را باور نکنم. او لحظه‎ای که به من گفت در آن روز فقط دو پرداخت انجام داده است به فرستادن پول به کورفو فکر نکرده بود. من او را شدیداً سرزنش کردم. اگر شما دستور بدهید او حضوراً در نزد شما طلب بخشش خواهد کرد."
آقای مِرتِنز می‎گوید: "این کار ضروری نیست." و به ساعت نگاه می‎کند. او فقط چند دقیقه وقت داشت تا خود را به قایق به مقصد تارابیا برساند. او به سرعت میز کارش را قفل می‎کند و با حاج محمد می‎رود.
او در تارابیا پس از خوشامدگوئی به زنش می‎گوید:
"تو خوشحال خواهی شد: اوهانس بیگناه است." و آنچه را که از حاج محمد شنیده بود برایش تعریف می‎کند.
زن جوان می‎پرسد: "و اوهانس با شنیدن این خبر چه عکس‎العملی نشان داد؟"
مِرتِنز شرمنده می‎شود: "من او را هنوز ندیده‎ام."
خانم مِرتِنز خشمگین فریاد می‎کشد: "چی؟ مرد بیچاره باید یک شب دیگر را پُر از ناآرامی و نگرانی بگذراند! این امکان ندارد. او باید همین امروز این خبر را بشنود."
"اما چطور؟ من که نمی‎تونم امشب یک بار دیگر به گالاتا برگردم؟ ــ بعد نمی‎تونم قایقی پیدا کنم تا دوباره برگردم."
"به یکی از کارمندان تلگراف بزن!"
"هیچیک از آنها دیگر در گالاتا یا پرا زندگی نمی‎کنند. آنها در کاردیکن، مودا و پرینکیپو پراکنده‎اند."
"پس به گومیدا تلگراف بزن!"
"گومیدا ... گومیدا ... معلوم نیست که آیا تلگراف من به او برسد، و اینکه آیا او بتواند آن را بدرستی بفهمد."
زن می‎گوید: "من می‎خواهم یک پیشنهاد بدهم. هنوز دیر نشده است، روزها دراز هستند. یک کالسکه بگیر! من همراهیت می‎کنم. ما می‎توانیم قبل از ساعت نه شب دوباره اینجا باشیم. شام شب هم می‎تواند نیمساعت یا کمی بیشتر انتظار بکشد."
مِرتِنز که احساس گناه می‎کرد، فقط مقاومت ضعیفی می‎کند، و ده دقیقه بعد زوج جوان در یک کالسکه روباز، توسط دو اسب لاغر اما سریع به سمت گالاتا می‎رانند. ــ به کالسکه‎چی یک انعام زیاد قول داده شده بود، جاده هموار بود؛ پس از یک ساعت کالسکه در برابر دفتر کار آقای مِرتِنز توقف می‎کند. گومیدا در خانه بود و با دیدن ارباب در این ساعت غیرمعمول تقریباً شگفتزده می‌شود؛ اما نمی‌گذارد کسی متوجه آن شود.
"می‎دونی اوهانس کجا زندگی می‎کند؟"
"بله، ارباب!"
"آیا دور از اینجاست؟"
"نه، در صد قدمی اینجا."
"پس او را فوری صدا کن. تو می‎تونی همچنین بهش بگی که من خبر خوشی براش دارم."
مِرتِنز نمی‎خواست خود را روشنتر از این بیان کند. او شادی این خبر را برای خود و همسرش می‎خواست.
پس از تقریباً ده دقیقه گومیدا و اوهانس ظاهر می‎شوند. گومیدا می‎خواست خود را دور سازد؛ مِرتِنز با اشاره به او می‎فهماند که پیش آنها بماند. اوهانس کمرنگ و لاغر دیده می‎گشت، اما او آرامشش را کاملاً حفظ می‎کند.
خانم مِرتِنز خود را به یک قسمت تاریک اتاق عقب کشانده بود و از آنجا هرآنچه جریان داشت تماشا می‎کرد.
آقای مِرتِنز می‎گوید: "اوهانس، معلوم شد که حاج محمد ناعادلانه به تو مظنون شده است، ــ پول دوباره پیدا شد. من آن را فردا به تو برمی‎گردانم، و بعلاوه ده پوند هم از طرف من و حاج محمد به تو هدیه می‎کنیم."
اوهانس کمرش را راست می‎کند و دو بار نفس عمیق می‎کشد. سپس موقرانه می‎گوید: "خدا را شکر!"
"تو می‎تونی فردا دوباره کارتو شروع کنی."
"من از شما متشکرم، ارباب!"
"اوهانس، اما حالا به من بگو، چرا در برابر اتهام حاجی محمد از خودت بهتر دفاع نکردی؟"
"ارباب، من این کار را تا جائیکه نیرویم اجازه می‌داد انجام دادم؛ ــ اما شما حرفم را باور نکردید!"
"از کجا سی پوندی را که امروز صبح زود به حاج محمد دادی آوردی؟"
"گومیدا آن را به من قرض داد، او حرفم را باور داشت."
"اما سی پوند مبلغ بزرگی است. چرا تونستی آن را قربانی کنی؟"
در این هنگام اوهانس نگاه به پائین افتاده‎اش را آهسته بالا می‎آورد، و نگاه چشمان جدی بزرگش از کنار مِرتِنز می‎گذرد و به خلاء خیره می‎شود. یک لرزش ضعیف و به زحمت قابل رویت بدن قدرتمندش را تکان می‎دهد، و بعد آهسته می‎گوید:
"بازداشتگاه گالاتا!"
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*مرکز شکنجه و کشتار ارامنه 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر