فلاسفه.


<فلاسفه> از هرمن هاری اشمیتس را در مرداد سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

مردی با یک چشم بلعیده شده
اشتیاق در من فریاد زده بود: "بازگشت به طبیعت، طبیععت، طبیعععت!"
من می‎خواستم رها از تمام غل و زنجیرهایِ یک قراردادِ وحشتناک و رها از تمام لباس‎های ناشایستِ نسل امروز فقط با بستن یک پیشبند به دور خود و در حال تاب دادنِ شاخۀ گره‎دار درخت بلوط با دست راست از میان جنگل‎ها به دشت هجوم ببرم، اعضای به خواب رفته را توسط پرش و هنرِ کوهنوردی مانند فولاد سازم، در بالاترین قله‎ها بدنبال سنجابِ چالاک بدوم، آهویِ فِرز را تعقیب کنم و او را به چنگ آورم، بدنبال راسوی سرکش بدوم و او را با دست لمس کنم. ریشه‎ها، توت‎ها و میوه آلش و نوشیدن از چشمه باید در طول روز غذای من باشند. هیچ قیچی‎ای دیگر اجازه نخواهد داشت موی سر و صورتم را لمس کند؛ مو باید فر خورده بر روی گردن و شانه‎ها بیفتد و ریشِ موجدار باید بعنوان نشانه و زیباترین تزئین یک مردِ آزاد سینه را بپوشاند. دور باد تمام متعلقاتِ یک زمانِ زنانه، صابون معطر، کِرم، پودر، عطر، مسواک، شانه و بُرس سر!
دیگر نمی‎خواستم هیچ روزنامه و هیچ کتابی را ببینم. هیچ نامه‎ای دریافت کنم یا بنویسم. من نمی‎خواستم دیگر هیچ‌چیز از جهانِ بیرون بشنوم.
طبیععت، طبیعععت، طبیععععت! من توسط تو می‎خواستم دوباره برای انسان بودن متولد شوم!
من بلافاصله بعد از رسیدن به روستای بولنباخ فقط با یک پیشبندِ از پوست خرگوش به دورِ خود پبچیده صبح زود به جنگل رفتم. من یک ساقۀ جوان بلوط جوان را برای ساختن یک چوبدستی قطع کرده و رجزخوان به جنگل جوانِ متراکم هجوم بردم. من در آنجا با پنج کشاورز که چوب جنگلی به روستا حمل می‎کردند مواجه می‎شوم، آنها فوری بعد از دیدنم با خشمِ تمام به سمتم هجوم می‎آورند و من را محکم نگاه می‎دارند. آنها در برابر توضیحاتم در باره حق تاریخی و مزایایِ بهداشتی برهنه رفتنْ من را یک خوک لعنتی و چیزهای بدتری می‎نامند و در پایان با چوبدستی‎ای که از بلوط جوان ساخته بودم بطرز بدی کتک می‎زنند.
سپس من با خجالت سعی می‎کنم با یک ردایِ پشمی که تا زانو می‎رسید به اطراف بروم. مردم می‎گذاشتند سگ‎ها به من حمله کنند، بچه‎ها به سمتم مدفوع پرتاب می‎کردند، و صاحبخانه به من توضیح می‎دهد که اهالی بولنباخ این لباس بالماسکه را تحمل نمی‎کنند، و او مایل نیست خود را برای چند مارکی که من می‎پرداختم تمام روستا را دشمن خود سازد، و من باید جای دیگری را برای اقامت پیدا کنم، چونکه دیگر نمی‎توانم مستأجر او باشم.
من نمی‎خواستم شتابزده تسلیم شوم. بلکه ترجیح می‎دادم رفتار غیردوستانه و سوءتفاهم‎ها را تحمل کنم. در واقع رفتار آنها فقط یک نیاز ویژۀ این کودکانِ نابِ طبیعت را نمایش می‎داد: بیزاری ساده‎لوحانه از هر چیز جدید و مترقی، چسبیدن به سُنتِ پدران در برابر بازگشت به جهنم تمدن.
صاحبخانه را قسم می‎دهم که به من اجازه ساکن شدن بدهد، و عاقبت موفق می‎شوم با پرداختن سه برابر قیمت فعلیِ پانسیون دلش را به رحم آورم.
من هرآنچه را که ممکن بود انجام دادم تا با کشاورزان دوستی برقرار کنم و خود را با آنها انطباق دهم. شب‎ها در میخانه در میان آنها می‎نشستم، لیوان بیشماری آبجو می‎نوشیدم، تحت عذاب وحشتناکی شجاعانه تنباکوی مرسوم آنجا را می‎کشیدم، هر شب با غلبه بر بیزاری‎ام قهرمانانه غذای محلی می‎خوردم: گوشت چرخ‎کردۀ خام خوکِ فلفل زده و قطعات ریز پیاز، همیشه سعی می‎کردم در همه‌چیز با این روستائیان غیرمتمدن هم‎نظر باشم و به هر کلمۀ شوخ طوری مانند اسب شیهه بکشم که انگار آن کلمه به من هم برخورد می‎کند.
هرچند هر بازیِ ورق برایم بطرز وحشتناکی منزجرکننده بود و این سرگرمی را بقول شوپنهاوئر برای ورشکستگی تمام افکار در نظر می‎گیرم، اما خود را برای بازی اسکات و شصت و شش روستائی اهل بولنباخ مشتاق می‎سازم و هر شب تا دیروقت می‎نشستم و ورق‎های بازی چرب را با نیرو بر روی میز می‎کوبیدم. من به خود زحمت می‎دادم راه‎هائی بیابم که برنده نشوم و این افرادِ بدویِ را که راحت تحریک می‎گشتند غیرضروری خشمگین نسازم. با این وجود  وقتی من حالا یک شب حتی پنج بار برنده گشتم، احساسات سرریز می‎شوند، ناگهان انگیزۀ تهورآمیز ژرمنی از خواب بیدار می‎شود و با یک لیوان آبجو، قبل از آنکه من بتوانم آن را ببینم بر سرم کوبیده می‎شود. بعد به زیر شکمم لگد می‎زنند و عاقبت من را از میانِ در به بیرون پرتاب می‎کنند.
احترام به این درکِ صادقانه و بدوی برای حق و باطل و یک طبع افسار گسیخته!
من با سر باندپیچی شده چهارده روز در اتاقم نشستم. آه، تحقق آرمان‎های روسو چندان آسان نبود. من تصمیم می‎گیرم مانند بقیه در بولنباخ فقط پابرهنه راه بروم. اما پس از زخم شدن پایم توسط یک میخ زنگزده متوجه می‎شوم که این هم راه درستی نبوده و کفش مدرنِ مورد نفرتم اما امتیازات خود را دارد. البته زخم چرک کرد و من را دوباره برای مدتی فلج ساخت و به من فرصت داد که در باره نتایج بدست آمدۀ درمانم بر علیه انزجار شدید فرهنگی فکر کنم.
وقتی توسط کینه‎توزیِ سرنوشت مجبور گشتم روزها بدون کوچکترین هیجان و سرگرمی در اتاق ساده‎ام چمباته بزنم اغلب یک ملالت بی‎حد بر من غالب می‎گشت. اما حالا دیگر برگشتی وجود نداشت، من باید بخاطر از دست ندادن کامل اعتماد به نفسم استقامت می‎کردم. من باید ثابت می‎کردم که یک هویتِ دارای شخصیت هستم، شخصیتی با ایستادگیِ درونیِ کافی که می‎تواند از تمام چیزهای بیرونی چشمپوشی کند و با مشغول بودن با خود کاملاً راضی‎ست. من بعنوان سرمشقِ مطلوب یک مرتاض هندی را در برابر چشم داشتم که بر جهان واقعی غلبه کرده و توانسته بود توسط تمرکز تمام نیروها بر خودش یک جهان باشکوهتر از جهانی که ما می‎بینیم در خود خلق کند.
فقط یک خیره شدنِ مداوم به ناف می‎تواند این حالتِ ترک دنیا را در مرتاض تولید کند. من هم این تلاش را کردم و ساعت‎ها در اتاق چمباته زده و نافم را تماشا کردم، تنها با این نتیجه که دنیا به دور سرم به چرخش افتاد و پاهایم به خواب رفتند، طوریکه من پس از آن نه می‎توانستم راه بروم و نه بایستم. اما از یک حل گشتن در نیروانا اثری نبود.
من به خود گفتم که آدم باید تمرین کند، و شروع کردم در روز حداقل یک ساعت مالیخولیائی و ثابت به نگاه کردن نافم. نیروانا غایب می‎ماند، فقط یک روز در حال مدیتیشن فکر کردم که یک سر و صدای عجیب در شکمم که در غیراینصورت بسیار ساکت بود احساس می‎کنم. یک مکیدن عجیب، یک انفجار که من مانندش را هرگز احساس نکرده بودم. سپس ناگهان این احساس را داشتم که انگار یک کلافِ ضخیم از داخل شکم تا گردن بالا می‎آید، و بعد یک غلغلک عجیب و جالب در بینی و در جاهای دیگر. چهره‎ام کمرنگ می‎شود. گرسنگیِ شدید و بی‎اشتهائی جایشان را به تناوب تغییر می‎دادند.
آیا این باید گذرگاه به اولین مرحلۀ نیروانا باشد، تجدید سازمان ارگان‎های بدن به توانائی‎هایِ بالاتر غیبی؟
یک ناآرامی عجیب بر من مستولی می‎شود، من شروع می‎کنم به زیر نظر گرفتن دقیقتر خود. نشانه خود را حتی وقتی در حالتِ مدیتیشن نبودم تکرار می‎کرد. روز به روز این نشانه قویتر می‎گشت.
من به نتیجۀ مدیتیشن افتخار می‎کردم. ظاهرم مرتب جالبتر می‎گشت، اهریمنی‎تر. پوستم مانند رنگِ پوستِ دباغی‌شدۀ جانوران گشته و دورادور چشمان فرو رفته‎ام آبی رنگ شده بود.
من یک روز تصادفاً با پزشکِ محلی که در حین گذر از روستاها در مهمانخانه استراحت می‎کرد وارد گفتگو می‎شوم. من صحبت را به مرتاض‎های هندی و قدرت‎های غیبی اسرارآمیزشان می‎کشانم و سپس از تلاش‎های خودم در این راه می‎گویم. من به او دقیقاً آنچه را که تا حال در این زمینه بدست آورده بودم تعریف می‎کنم. مرد با دقت به من نگاه می‎کرد و از من خواست علائم مشاهده شده را دوباره دقیقاً تکرار کنم. نتیجۀ تکرار من خنده شیهه مانند دکتر بود که نمی‎خواست پایان بگیرد.
اما آنجا واقعاً چیزی برای خندیدن وجود نداشت. من خشمگین می‎شوم و به او فریاد می‎زنم: "شما می‎توانستید قبلاً به من بگوئید که از چنین چیزهائی بیشتر از روستائیانتان در اینجا نمی‎فهمید!" من با این حرف بلند می‎شوم و قصد رفتن داشتم.
دکتر در حالیکه در اثر خنده اشگ از چشمانش جاری بود می‎گوید: "صبر کنید، بخاطر خدا صبر کنید. علائمی که شما در خود می‎بینید دلیل غیبی ندارند، بلکه فقط یک علت واقعی ناخوشایند دارند، آنها در حقیقت بخاطر یک کرمِ نواری می‎آیند. آیا متوجه خروج قطعات شبیه به ماکارونی یا تخم کدو نشده‎اید؟"
من باید خجالتزده اعتراف می‎کردم: "من در واقع متوجه این پدیده در اشکال مختلف شده‎ام."
دکتر می‎پرسد: "آیا اغلب گوشت خام خورده‎اید؟"
من مضطرب پاسخ می‎دهم: "در حقیقت هر شب، از زمانیکه اینجا هستم."
تمام اعتماد به نفس زیبایم می‎شکند. حالا علاوه بر تمام ناامیدی‎هایم فقط یک کرمِ نواری کم داشتم، بنابراین این تاجِ گریز من به طبیعت بود.
"خوب، یک چنین مهمان ناخوانده‎ای چندان خوشایند نیست. من می‎خواهم برایتان نسخه‎ای بنویسم، آن را در سه وعده مصرف می‎کنید. سپس بزودی درمان خواهید شد. دارو را صبح ناشتا بنوشید و در اتاق بمانید. دقیقاً مواظب باشید که آیا سر کرم هم خارج می‎شود یا نه."
دارو شب رسیده بود. اولین سهم را صبح روز بعد مصرف کردم و سهم دوم را ظهر. حالا در اتاقم چمباته زده بودم، احاطه شده توسط ظروف فراوان، پُر از وحشت در انتظار فاجعه.
من تحت تأثیر یک گرمای وحشتناکِ ماه آگوست بتدریج لباس‎هایم را کاملاً درآورده و لخت بر روی مبل باشکوه مشمعی گوشه عزلتم نشسته بودم.
هوای شرجیِ سو سو زنِ ماه آگوست مخلوط با راحیه شستشو که از آشپزخانه برمی‎خاست به اتاق می‎خزید و خود را سخت بر روی فکرم می‎نشاند. احساس واقعیت بیشتر و بیشتر از بین می‎رفت. به نظر می‎رسید که زندگی در اطراف من تحت تأثیر تابش نور خورشید کاملاً قطع شده است. تمام خانه مانند مُرده بود، فقط گهگاهی سر و صدای خستۀ بشقاب‎ها از آشپزخانه به بالا می‎آمد. خوک‎ها که در غیراینصورت سعی می‎کردند توسط خُرخُر کردن نُت ویژه‎ای را به سمفونی روستائی تبدیل سازند سکوت کرده و در حالتی شبیه به حالت مرگ بر روی کود حیوانی دراز کشیده بودند. سگِ شرور که در غیراینصورت عادت داشت با دقت به دور خانه بدود و در فقدان یک شبحِ خصمانه برای مرغ‎های بی‎آزار با صدای بلند واق واق کند جائی دراز کشیده و حرکت نمی‎کرد. مرغ‎های زحمتکشِ تخمگذار با بی‎میلی و بدون غُدغُد کردن تخم می‎گذاشتند. وزوز یکنواخت پشه‎ها و مگس‎هائی که داخل و خارج می‎گشتند و خزیدن‎های خستۀ این حشرات روی دیوارها و مبل‎ها سکوت وحشتناک را افزایش می‎داد. یک هیچ بی‎مرزِ فلج کننده مرا احاطه کرده و مانند حلقه‎ای از دستان گرم، مرطوب و چسبنده خود را به دور سرم قرار داده بود.
برای اینکه این فشار وحشتناکی که روزِ گداخته ماه آگوست متولد می‎ساخت نتواند بر من پیروز گردد و مرا دیوانه سازد بنابراین باید خود را تحت هر شرایطی مشغول می‎ساختم! مغز باید مشغول کار کردن باقی‌می‎ماند!
یکی از نمایشات مرتاضان هندی که جائی دیده بودم به یادم می‎افتد. در بین آنها مردی بود که چشمش را از کاسه چشم بیرون می‎آورد و چند سانتیمتر از سر دور می‎ساخت. دوستِ پزشکم که آن زمان با من بود و این پدیده عجیب و در واقع وحشتناک را ساده‎ترین کار می‎دانست توضیح داد که  برای این کار فقط به یک نیروی اراده خاص نیاز است و غلبه بر احساسِ نامطبوع هنگام لمس مردمک چشم. در هنگام عمل‎های چشم، برای مثال برای از بین بردن یک دُمل بر روی قسمت پشتِ مردمک چشم همیشه چشم بیمار را بدون هیچگونه آسیبی به این نحو بیرون می‎آورند.
این ایده خود را در مغزِ به هم چسبیده‎ام محکم می‎نشاند که من هم یک بار این کار را امتحان کنم. من مانند یک طلسم‌گشته دست راستم را بلند می‎کنم، آن را به سمت چشم راست می‎برم و شروع می‎کنم با انگشتِ اشاره از گوشه بینی به فشردنِ کنار چشم. این کار قابل انجام نبود، من از ترس اینکه بتوانم با ناخنِ انگشتم به چشم صدمه بزنم جرأت نمی‎کردم محکم فشار دهم. من یک پارچه نرم به دور انگشتِ اشاره می‎پیچم و آن را دوباره گوشه چشم قرار می‎دهم، انگشت شست را که همچنین با پارچه پیچیده شده بود از سمت دیگر کاسه چشم با شدت فشار می‎دهم، و ناگهان من چشم را در میان انگشت‎ها داشتم. با تپش قلب چشم را با احتیاط کمی از سر دور می‎کنم و تشخیص می‎دهم که عصبِ چشم و عضلاتِ مختلف مانند لاستیک کش می‎آیند و کل دستکاری کردن گرچه در آغاز کمی ناخوشایند بود ــ بخصوص یک احساس سرما خود را محسوس می‎ساخت ــ، اما در مجموع هیچ دردی نداشت.
پارچه پیچیده شده به دور انگشت مزاحمت ایجاد می‎کرد و برای چشم هم کمی زبر بود. من انگشتِ اشاره و شست دست چپ را با تُف کاملاً مرطوب می‎سازم و چشم را در این دست نگهمیدارم. حالا دیگر هیچ ناراحتی‎ای احساس نمی‎کردم.
من شجاعتر می‎شوم و چشم را به کنار سر می‎برم و به داخل گوشم نگاه می‎کنم، پشت سرم را از نزدیکترین فاصله می‎بینم، سپس چشم را بالای سرم نگهمیدارم و از منظر یک پرنده به خودم نگاه می‎کنم. این افسانه‎ای بود. من جسورتر می‎شوم و عاقبت چشم را با بازوی گشوده از بدن دور نگهمیدارم. قابلیت انبساطِ عصب و عضلات نامحدود به نظر می‎رسید.
پس از آنکه من خود را از همه طرف به اندازه کافی تماشا کردم، این ایده درخشان از مغزم می‎گذرد که حفرۀ دهان را کمی بازرسی کنم. من چشم را در دهانِ کاملاً باز کرده داخل می‎کنم و باید اول از همه با دلخوریِ بزرگی متوجه شوم که با چه روشِ شرم‎آوری دندانپزشکم من را فریب داده بود. من برای پُر کردن دندان با طلا پول پرداخته بودم و او با سیمان آنها را پُر ساخته بود. نگاه کن، پس زبانِ کوچک این بود. خدای من، چه دوستداشتنی! من چشم را کمی به زیر زبانِ کوچک فرو می‎برم تا ببینم این حنجره که آدم به آن بسیار اهمیت می‎داد کجاست. خوب، این یک کار بسیار ساده بود.
تمام این چیزها چنان مورد علاقه‎ام واقع شده بودند که کاملاً فراموش می‎کنم چشم را به اندازه کافی محکم در میان انگشتان نگهدارم. ناگهان چشم از دستم سُر می‎خورد و در گلو ناپدید می‎گردد.
من پُر از هیجان و در حالیکه تمام بدنم می‎لرزید انتظار می‎کشیدم که پایان این کار به کجا خواهد رسید. من به خود می‎گویم اگر وضع بحرانی شود می‎توانم هنوز چشمِ متصل به عضلات را که از کاسه چشم مانند یک دسته از سیم‎هایِ زهیِ محکم کشیده و در دهانم ناپدید شده را بیرون بکشم. موقتاً نمایش در درونم مرا چنان به خود مشغول ساخته بود که دلم نمی‎آمد به این لذت بردن یک پایان زودرس بنشانم.
در اینجا یک نیمه تاریکِ آشنایِ سرخ رنگ غالب بود. آدم خود را در سُرخ‎نای می‎یافت و حرکت سبُک آن چشم را بتدریج به پائین هُل می‎داد.
آنجا آن چیز تپنده در سمت چپ باید قلب باشد، و آن چیز بزرگ تلق‎تلق و فوت کننده‎ای که تقریباً تمام قفسه سینه را پُر می‎ساخت احتمالاً ریه است. در داخلِ اینجا مانند سالن یک کارخانه مدرن سر و صدای بلند و کار کردن برقرار بود.
چشم مدام به پائین سُر می‎خورد، من به اندازه‎ای متحیر بودم که نگران اینکه چطور باید این جریان به پایان برسد نبودم، تا اینکه من ناگهان وحشتزده از جا می‎جهم، زیرا من از یک لحظه به لحظۀ بعد دیگر با چشم هیچ‌چیز نمی‎دیدم. همزمان یک مکیدنِ زشت و یک تیزیِ نیش زننده احساس می‎کنم. آه، چشم داخل معده شده بود! از وحشت حرارت جوشانی به من می‎تازد. حالا احتمالاً باید قیمت کنجکاویم را با یک چشم هضم شده بپردازم. من سعی می‎کردم چشم را با کشیدن عضلات از معده بیرون بکشم. بیهوده! عضلات مانند لاستیک کش می‎آمدند، تلاش‎های بعدی من موفقیتی نداشتند. چشم در معده می‎ماند.
ناگهان یک ضربه احساس می‎کنم و تاریکی جای خود را به یک نیمه‌تاریک می‎دهد. چشم خود را در روده می‎یافت. معده آن را بدون هضم کردن به روده فرستاده بود. یک نور کم ناگوار در روده غالب بود. اینجا ترسناک بود، اصلاً مانند قفسه‌سینه زیبا نبود. اینجا یک بوی کپکِ نامطبوع داشت و دیوارها لغزنده و مرطوب بودند. آنجا سکوتِ عمیق گور مانندی برقرار بود که فقط گهگاه توسطِ یک صدای شُرشُر از راه دور قطع می‎گشت. به نظر می‎رسید که به دهلیز تاریک چیزهایِ وحشتناکی وارد می‎شود. مو بر تن چشم سیخ شده بود. وحشت بر من مستولی می‎شود، و من از این بازی جنون‎آمیز پشیمان می‎گردم.
چشم در حرکاتِ موجداری که احساسی شبیه به دریازدگی ایجاد می‎کرد از میان پیچ‎هایِ بیشمار روده به سُر خوردن ادامه می‎داد.
ایست! آن چه بود که در سرِ یک پیچ زُل می‎زد؟ چشم با ترس خود را به دیوار روده می‎فشرَد و تلاش می‎ورزد ترمز کند.
یک سر ترسناکِ نوک تیزِ زردِ کمرنگ خود را در تاریکی به سوی چشم می‎کشاند، و صدای تنبلانه و لزجی آهسته می‎پرسد: "آیا کسی آنجاست؟"
من از ترس می‎لرزیدم و در عمق وجودم انتظار یک فاجعه وحشتناک را می‎کشیدم.
چشم در اولین لحظه از وحشت لال شده بود، اما بزودی بر خود مسلط می‎شود، به سمت پدیده عجیب می‎رود، و پس از یک تعظیمِ بی‎عیب و نقص خود را معرفی می‎کند: "چشم!" بعد صدایِ چسبناکی منعکس می‎شود: "فریدل دارم‎اِشتدتر! کرمِ نواری! برای من آشنائی با شما افتخار بزرگی‎ست، یک افتخار بزرگ، افتخار بسیار بزرگ. من خود را زیر پاهایتان قرار می‎دهم. چه خدمتی می‎توانم برایتان انجام دهم؟ شما باید فقط کمی شکیبائی با من داشته باشید، من امروز حالم خوب نیست، دلیلش باید آب و هوا باشد، هیچ‌چیز به دهانم خوشمزه نمی‎آید."
چشم پاسخ می‎دهد: "خدای من، در این جو جای تعجب هم نیست. در اینجا آدمِ سالم بیمار می‎شود. من واقعاً درک نمی‎کنم که مردِ باسلیقه‎ای مانند شما چطور می‎تواند اینجا را تحمل کند."
کرمِ نواری می‎پرسد: "و شما، آیا می‎خواهید برای همیشه اینجا مستقر شوید؟"
چشم اعتراض می‎کند: "خدا نکند! من فقط در حال سیر و سیاحت کردنم، من برای تفریح کردن اینجا هستم." سپس چشم شروع می‎کند به تعریف کردن از جهانِ خارج. از حرص و عجله انسان‎ها برای طلا و افتخارات. از آوازۀ بلند یونیفرم‎ها و از فراک‎هایِ از نخ طلا بافته شده. از آینده‎ای که به رویِ آن کسانی باز است که سرنوشتِ خیرخواه اجازه داده آنها بدون ستون فقرات بدنیا آیند و دارای بهترین مهارت‎ها گردند. مانند مانوور دادن، تملق کردن، خزیدن، خوردن مخاط، دُم تکان دادن.
من در مورد این فکر زشتِ چشمم وحشتزده بودم.
ناگهان چشم به کرمِ نواری که با دقت به او گوش می‎داد می‎گوید: "می‎دانید، من شما را واقعاً درک نمی‎کنم. به ندرت کسی مانند شما برای جهانِ خارج مناسب است. شما اینجا چه دارید، شما می‎خزید و می‎خزید و هیچ چیز بدست نمی‎آورید. شما دُمتان را تکان می‎دهید و مخاط می‎خورید و هیچ دستمزدی برای آن دریافت نمی‎کنید. عزیز من، شما به جهان تعلق دارید."
کرمِ نواری گله می‎کند: "گفتنش راحت‎تر از انجام دادن آن است" و سرش را با غم و اندوه به دیوارۀ روده تکیه می‎دهد: "من خود را برای مبارزه بخاطر تنازع بقاء و برای مبارزه علنی کاملاً رشد کرده احساس نمی‎کنم. من شجاع نیستم. این در طبیعت من نیست."
چشم خود را به کرمِ نواری رسانده و دستش را بر روی شانه او قرار داده بود: "دوست عزیز، مبارزه علنی. مبارزۀ نفر با نفر، استفاده از شخصیت، کُشتی گرفتن برای حق مسلم خود ــ بله، شما امروزه کاملاً پیشرفت خواهید کرد. درهای پشتی، دسیسه‎ها، تهمتزدن‎ها، انعطاف‎پذیری، قتل روانی از روی بدخواهی، اینها برخی از فاکتورهای مناسبند. قیام کنید! من برایتان قسم می‎خورم که شما برای آزمودن بخت خود در جهان مناسبید!
کرمِ نواری با اعتماد به نفس پاسخ می‎دهد: "من خودم این احساس را دارم که برای رتبۀ بالاتری زاده شده‎ام. این تلاش برای بالا رفتن در خون افرادِ خانواده ما قرار دارد. پدر و مادرم در یک خوک زندگی می‎کردند، در حالیکه من اینجا در این انسان چشمم به نورِ روده گشوده شد. اما شما باید اعتراف کنید که من حداقل در اینجا یک زندگی امن دارم و رها  کردن آن ..." او ناگهان حرف خود را قطع می‎کند، "این چه است، این مایع ناخوشایندی که از صبح اذیتم می‎کند و همچنین مقصر بدی حالم شده است؟ آقای چشم، آیا شما چیزی متوجه نمی‎شوید؟"
"من نمی‎توانم خوب قضاوت کنم، زیرا شرایط آب و هوا و رژیم غذائی در اینجا برایم آشنا نیستند. اما احتمالاً این همان مایعی باید باشد که صاحب این شکم گذاشته برایش بیاورند و از صبح زود امروز می‎نوشد. هنگامیکه من کاسه چشم را ترک کردم هنوز یک جرعۀ قوی در شیشه بود، که این مرد آنطور که من او را می‎شناسم آن را در شیشه باقی نخواهد گذاشت. شما این را یک زندگی امن می‎نامید، وقتی سلامتی و سعادت زندگیتان مستقیماً وابسطه به آن است که این انسان چه می‎خورد و چه می‎نوشد. من واقعاً تردید شما را درک نمی‎کنم. خدای من، برای من شخصاً می‎تواند بیتفاوت باشد که سرنوشت شما چه می‎شود. اگر من بجای شما بودم می‎دانستم چه باید کرد."
فریدل دارم‎اِشتدتر، کرمِ نواری، پژوهشگرانه به چشم نگاه می‎کند: "آیا آنچه شما همین حالا به من گفتید حقیقت دارند؟ آیا شما با من شوخی نمی‎کنید؟"
چشم به سردی پاسخ می‎دهد: "فکر کنم که این امر برای شوخی کردن بیش از حد جدی‎ست."
"و شما برای درست بودن آنچه برایم گفتید ضمانت می‎کنید؟" یک نگاهِ کاملاً تحقیرآمیز و ویرانگرِ چشم می‎گذارد که کرمِ نواری بخاطر این پرسش پشیمان گردد.
صدای فلزیِ چشم در میان روده طنین می‎اندازد: "به شرفم قسم می‎خورم."
کرمِ نواری با یک تعظیم بی‎عیب و نقص برای چشم دور می‎شود و در پیچِ بعدی ناپدید می‎گردد.
چشم از خنده در حال ترکیدن بود. او سر را هدایت کرده بود. کنجکاو، همانطور که چشم‎ها هستند، پایگاهی را که در ضمنِ گفتگو با کرمِ نواری در کنار تقاطع به سمت کورروده پیدا کرده بود ترک می‎کند و می‎گذارد توسط حرکاتِ عضلاتِ روده به جلو فرستاده شود تا ببیند که کرم نواری کجا مانده است.
ناگهان یک جریانِ هوایِ تازه خود را محسوس می‎سازد و چشم با یک حرکت ناگهانی خود را در نور تیز روز می‎یابد. او در زیر خود یک کاسه می‎بیند که در آن کرمِ نواری خود را درمانده پیچ و تاب می‎داد. یک نگاهِ خشمگین هنوز به چشم برخورد می‎کند، سپس کرمِ نواری سر خود را  خم می‎سازد و می‎میرد.
بنابراین، من با این روشِ سرگرم کننده از شرّ کرمِ نواری خلاص می‎شوم. حالا اما وقتش رسیده بود که بازیِ با چشم را به پایان برسانم و او را در محل قدیمی خودش قرار دهم. حرف زدن راحت‎تر از انجام دادنش بود. من هرچه رشته‎های عضلانی را می‎کشیدم موفق نمی‎گشتم، چشم از جایش تکان نمی‎خورد. من تلاش می‎کردم از هر طریق ممکنی او را خارج سازم، چشم محکم چسبیده و غیرقابل جابجائی بود. یک ناامیدی جنون‎آمیز بر من مسلط می‎شود. من با دهان باز، برای اینکه به عصب و عضلات صدمه نرسد با نالۀ بلند در اتاق می‎دویدم. این نگاه کردنِ ناآشنا به دو سمت مرا گیج می‎ساخت. من درست نمی‎دانستم که آیا باید رو به جلو یا به عقب بروم. یک ترس وحشتناک از خود بر من مسلط می‎شود. من باید به میان مردم می‎رفتم. بدون آنکه به این وضع عحیب فکر کنمْ کورکورانه مانند تحت تعقیب سگ هاری بودن به پائین پیش صاحبخانه می‎دوم و ساکت بخشی از بدن را که چشم در آن گیر کرده بود و معمولاً آن را به خانم‎ها عرضه نمی‎کنند به سمتش دراز می‎کنم و ناامیدانه به چشمم اشاره می‎کنم که ملتمسانه از این جای غیرمعمول به جهان نگاه می‎کرد.
صاحبخانه با فریاد بلند می‎گریزد و به روستا هجوم می‎برد. و بعد از مدت کوتاهی کشاورزانِ بولنباخ از هر سو با چوب خرمنکوبی، داس و چماق با عجله می‎آیند تا از توهینی که به صاحبخانه کرده بودم بلافاصله انتقام بگیرند.
من دوباره با عجله به طبقه بالا به اتاقم هجوم می‎برم، در را محکم قفل کرده و مبل‎ها را پشت در قرار می‎دهم. در حال لرزیدن پشت پرده کنار پنجره می‎ایستم و به تجمع دشمنانم نگاه می‎کنم. تهدیدهای وحشتناکی فریاد زده می‎شدند. نفرتِ کلِ یک دهکده برانگیخته شده بود.
ناگهان یک آجر شیشه پنجره‎ام را خُرد می‎کند و کاملاً از نزدیک سرم در اتاق به پرواز می‎آید. من به دورترین گوشه اتاق می‎خزم. آنها من را خواهند کشت، منِ بی‎دفاع را به قتل خواهند رساند. اما ایست! من دو تپانچه‎ام را در چمدان داشتم. من در حال لرزیدن چمدان را جستجو می‎کنم. ضربات رعد مانندی به در اتاق کوبیده می‎شود. به این راحتی نباید این حیوانات وحشی بتوانند من را به قتل برسانند. من دستاوردهای فن‎آوریِ مدرن در شکل تپانچۀ ده تیرم را در برابر اسلحۀ بدوی آنها به کار می‎برم.
درب می‎شکند و با سر و صدا به داخل اتاق می‎افتد، و جمعیت از روی مبل‎های واژگون گشته با عجله داخل می‎شود. من که در هر دست یک تپانچه داشتم دو نفر اول را نشانه می‎گیرم. فرد اول یک انسان به بزرگی یک درخت بود، همان کسی که در میخانه هنگام ورق بازی با شیشه آبجو به سرم کوبیده بود و حالا با یک چهره خشمگین و یک داس به سمتم هجوم می‎آورد، و فرد دوم یک مرد چهارشانه، با گردنی مانند گردنِ گاو کلفت که زمانیکه من را کشاورزان در جنگل با چوب زدند حضور داشت و حالا تلاش می‎کرد مغزم را با خرمنکوب متلاشی کند، اما با اصابت گلوله در وسط قلب به زمین می‎افتند. شلیک بعد از شلیک از تپانچه‎های خوب من. سُربِ مرگ‎آور یکی یکی به انسان‎ها اصابت می‎کرد. اما مرتب مردان تازه‎ای جای آنها را می‎گرفتند، دشمنان غیرقابل توقف از پله‎ها بالا می‎آمدند. فقط دو گلوله برایم باقیمانده بود، در هر تپانچه یک گلوله. بعد از آن من از دست رفته بودم. من شجاعانه استقامت کرده بودم.
من ناگهان با چشم خارج گشته از محل اصلی متوجه می‎شوم که یک جوانِ پاکج سعی می‎کرد با یک چاقوی بلند خائنانه به پشتم فرو کند. همزمان از جلو یک انسان که از چشمانش خون جاری بود، با یک چنگگ هجوم می‎آورد. من با دست چپ به پشت نشانه گرفته و تپانچۀ دیگر را به سمت جلو نشانه می‎گیرم و به سمت این دو شرور شلیک می‎کنم ــ و آنها فریادزنان در خون خود می‎غلتند.
مهاجمین بخاطر شلیک همزمان من به دو سمتِ مخالف وحشتزده انگار که شبح دیده‎اند عقب می‎کشند و پا به فرار می‎گذارند.
من نجات یافته بودم.
من از روی اجساد می‎گذرم و پوشیده شده با فقط یک ردایِ کلاه‎دار با لرزش فراوان این محل خونین را ترک می‎کنم.
اولین کارم در شهر کوچکی که پس از سرگردانی به آن رسیدم پیدا کردن یک پزشک بود تا چشم را دوباره سر جای اصلی قرار دهد. با این حال تمام تلاش‎های او بیهوده بود. من به نزد معروفترین پروفسورها می‎روم، اما هنر آنها هم نتوانست به من کمک کند. چشم در محل نامناسب باقی‌می‎ماند. تنها راه باقیمانده بریدن عضلات بود، اما قادر به این کار نبودم. آدم دوست ندارد یک چشم از دست بدهد.
خوشبختانه یک روز رئیس فعلی‎ام آقای بارنوم را می‎شناسم که من را فوری با یک حقوق ماهانه ده هزار دلاری تا آخر عمر برای شرکتش متعهد می‎سازد.
من ابتدا با توجه به نوع حساس غیرعادی بودنم در یک بخش جداگانه فقط به یک تماشاچیِ مرد نشان داده می‎شدم. اما وقتی این ایده از ذهن آقای بارنوم می‎گذرد که بگذارد برایم این شلوار مخملی قرمز را بدوزند که پشتِ آن یک سوراخ بریده شده است، به اندازه کافی بزرگ که جهان را برای چشم، اما فقط برای چشم قابل دیدن سازدْ من یک جاذبۀ عمومی بانزاکت می‎شوم، مناسب برای دیدار خانواده‎ها و شاگردان مدارس. متأسفانه من مدتی است متوجه شده‎ام چشمی که از سوراخ  پشت شلوار نگاه می‎کند یک کم نزدیک‎بین می‎شود، و به این دلیل من هنگام خواندن از یک عینک تک چشمی استفاده می‎کنم.
این داستانِ زندگی من بود. نمایش به پایان رسیده است. خواهش می‎کنم برای تماشاچیان جدید صندلی‎ها را خالی کنید و شرکت ما را لطفاً به حلقۀ آشنایان و دوستان خود توصیه نمائید.
 
سرقت
آنا، خدمتکار آقای کناتربول، صبح با هیجان گزارش می‎دهد: "از خانه آقای بندِر شب گذشته سرقت شده است و تمام نقره‎آلات را دزدیده‎اند."
آقای کناتربول تمسخرآمیز می‎گوید: "تمام نقره را ... مسخره است. اوه، تمام نقره را! دوباره خودستائیِ احمقانه توسط این مردم! آنها سه عدد قاشق و یک دست کارد و چنگال آبِ ‎نقره را نقره‎آلات می‎نامند. این کار به آنها خوب می‎آید."
آنا اینطور به صحبت ادامه داده بود: "دزدها از روی دیوار باغ بالا آمده و با فشار به پنجرۀ آشپزخانه وارد خانه شده‎اند. خدمتکار بندِر گفت که دزدها باید مطمئناً با شرایط خانه آشنا بوده باشند و می‎دانستند که از کجا باید چه‌چیز را دزدید. این عجیب است که چرا دزدها به خانۀ شماها دستبرد نزده‎اند. خدا را شکر آنها جواهرات خانم بندِر را پیدا نکردند."
آقای کناتربول دچار چنان تشنج خنده‎ای می‎شود که می‎توانست در اثر آن خفه شود و می‎گوید: "جواهرات خانم بندِر!" او دیگر نمی‎توانست دوباره آرام گیرد، مرتب در حال خنده می‎گفت: "جواهرات خانم بندِر: سنجاق سینۀ عاج!"
سپس آقای کناتربول با صدای بلند به آنا پرخاش می‎کند که او باید با این شایعات بی‎اساس به جهنم برود. او شایعات را تحمل نمی‎کند. او یک بار برای همیشه می‎خواهد که دیگر از این همسایه متکبر هیچ حرفی زده نشود.
با این همه در منزل آقای کناتربول از هیچ‌چیز دیگری صحبت نمی‎گشت بجز سرقت از خانه آقای بندِر.
گرچه آقای کناتربول از این ضرر آقای بندِر از صمیم قلب راضی بود، اما این او را بسیار عصبانی می‎ساخت که این آدم نمی‎توانست هیچ فرصتی را برای لاف زدن از دست بدهد و حتی از یک چنین رویدادی استفاده می‎کرد تا در عالم همسایگی به او یک ضربه دوستانه بزند.
بله این درست بود: اینکه دزدها خانۀ بندِر را ترجیح داده بودند یک نور احمقانه به آقای کناتربول می‎انداخت.
در گذشته آقای بندِر و آقای کناتربول دوستان صمیمی بودند. سپس اما یک روز همانطور که همیشه در پیش چنین دوستی‎های خانوادگی معمول است نزاع بزرگی درمی‎گیرد. یک چیز بی‎اهمیت دلیل آن بود. آقای کناتربول به وانِ حمام حلبی‎‎ایِ آقای بندِر که همیشه آن را قرض می‎گرفت خسارت رسانده بود و ادعا می‎کرد که این خسارت قبلاً اتفاق افتاده، و وان اصلاً همیشه اینطور بوده است. این اختلاف نظر طوری شدید شده بود که کاملاً به نزاع منجر می‎گردد و امروز به تلخترین نفرت تبدیل شده بود. آنها فرصتی را برای توهین کردن به یکدیکر از دست نمی‎داند.      
آقای بندِر به پلیس علاوه بر تمام نقره ‎آلات چیزهای به سرقت رفتۀ دیگری را هم گزارش داده بود: پالتوی خز همسر محترمش، یک فرش بسیار ارزشمند، یک فرش بخارائی اصل. آقای کناتربول از خشم می‎پخت: "یک بخارائی اصل! این آدم منزجرکننده! آیا او با این حرف مایل نیست که به من فخر بفروشد؟" سپس آدم می‎شنود که آقای بندِر خانه خود را برای پانزده هزار مارک در مقابل سرقت بیمه کرده است.
وقتی آقای کناتربول این خبر را می‎شنود دوباره خشم بر او مستولی می‎شود. او به آنا دستور می‎دهد هر روز یکی از بطری‎های خالی شامپاین را که ساکنین قبلی خانه در زیرزمین رها کرده بودند عمداً بر روی سطل آشغال بگذارد. او می‎خواست به این خودنما یک بار نشان دهد! "برای پانزده هزار مارک بیمه کرده!" و بعد یک قهقهۀ ترسناک سر می‎دهد.
کارمند شرکت بیمه همچنین در نزد آقای کناتربول بود و تلاش کرده بود او را هم به بیمه کردن خانه‎اش در مقابل سرقت ترغیب کند. آقای کناتربول نمی‎خواست هیچ‌چیز از آن بداند. او سینه‎اش را طوری جلو می‎دهد که کراواتش افقی می‎ایستد، و با شکوه تمام توضیح می‎دهد: او خودش به اندازه کافی مرد است که بتواند از اموالش محافظت کند.
دزدی‎ها در محله بطرز وحشتناکی افزایش می‎یافتند. یک عصبیت عمومی بر ساکنین محله مسلط شده بود. تقریباً هیچ شبی نمی‎گذشت که در آن نزدیکی سرقت نشود. در کار سارقین سیستم وجود داشت: رَوشمَند خانه به خانه غارت می‎گشت. به استثناء خانه کناتربول و چند خانه دیگر تقریباً از تمام خانه‎ها سرقت شده بود.
تمام تلاش‎های پلیس برای به دام انداختن مجرمین در حین سرقت بدون نتیجه مانده بود. و این مانند یک کوه آلپ بر روی خانه‎هائی که تا حال توسط سارقین در امان مانده بود سنگینی می‎کرد.
خانم کناتربول شوهرش را قسم داده بود که کاری انجام دهد. اگر خانه حداقل بیمه باشد یک اطمینان خاطر است.
آقای کناتربول شروع به سرزنش می‎کند: "سپس باید ما خود را بیست هزار مارک بیمه کنیم، تا به این بندِر نشان دهیم، اما این برایم خیلی گران تمام می‎شود، بنابراین دیگر حرف بیمه را به من نزن. من نمی‎خواهم هیچ‌چیز از آن بدانم. وقتی از کسی واقعاً سرقت می‎شود بنابراین آدم نمی‎تواند ثابت کند چه به سرقت رفته است. اگر آدم بتواند تصادفاً ثابت کند و شرکت بیمه مجبور به پرداخت شود، در این وقت آدم متوجه می‎شود که فراموش کرده آخرین پول بیمه را ارسال کند و بنابراین کل بیمه بی‎اعتبار می‎گردد. در بیمۀ آتشسوزی هم همینطور است. وقی خانه آتش می‎گیرد، پس از آنکه آدم در طی سالیان بقدری حق بیمه پرداخته است که با این پول می‎توانست دو خانه را باشکوه مبلمان کند، شرکت بیمه اعلام می‎کند که اکثرِ اموالِ بیمه شده توسط آبِ آتش‎نشانی از بین رفته‎اند و نه در اثر آتشسوزی؛ و سپس آدم دوباره ضرر می‎کند.
آقای کناتربول تقریباً دچار خشم شده بود، و چون در آن لحظه کسی آنجا نبود، آتش خشم دامن همسرش را می‎گیرد. آقای کناتربول می‎گوید که زنش نباید اصلاً خود را مخلوط چیزهائی کند که به او مربوط نیست. او خودش می‎داند که چه باید کرد. او بیخود سرجوخه نیروی‌زمینی نبوده است. او می‎داند که از اموالش چطور محافظت کند. در این حال او زانوهایش را به جلو فشار داده بود و شجاعانه چشمانش را می‎چرخاند.
سپس او تمام اسلحۀ موجود در خانه را جمع می‎کند و می‎آورد: دو شمشیر دو لبه، یک شمشیر مسابقات، یک تفنگ تک‌تیر، یک تفنگ چخماقی، یک تبر، یک کَمندِ مکزیکی، سه هفت‎تیر، (یکی بدون چخماق)، یک سرنیزه، یک خنجر مالایی، یک شمشیر، یک نیزه و یک تیر و کمان. سرباز قدیمی در او بیدار شده بود. تمام افراد خانه باید در یک صف می‎ایستادند. او کلاه ارتشی‎اش را بر سر گذارده، مدال‎هایش را بر سینه زده و نقشه دفاع از خود در برابر سارقین را در کلمات مختصر و مفیدی بیان می‎کند.
پس از آن اسلحه‎ها بین افراد خانواده تقسیم می‎شود. مادر نیزه و هفت‎تیر بدون چخماق را بدست آورده بود (او از سلاح گرم بسیار وحشت داشت). پسرانِ بزرگ، فریدریش و ویلهلم، به تفنگ‎ها و شمشیر دو لبه مسلح می‎شوند. به خواهش تونی، جوانترین پسر، تیر و کمان به او داده می‎شود. عمۀ کاملاً ناشنوا که یک خویشاوندِ فقیر بود و با آنا در اتاق انبار می‎خوابید باید به سرنیزه و یک جعبه قلوه سنگ برای پرتاب از راه دور رضایت می‎داد. آنا شمشیر مسابقات و خنجر مالایی را بدست می‎آورد ــ که آن را هیچکس نمی‎خواست، چون آدم نمی‎توانست جائی از آن را در دست بگیرد بدون آنکه به دستش صدمه نزند ــ اما آنا این را نمی‎دانست. پدر برای خود تبر، کمندِ مکزیکی، شمشیر و دو هفت‎تیر را نگهمیدارد‎.
ظهرها و شب‎ها بعد از غذا آموزش استفاده از اسلحه در باغ انجام می‎گشت. هیجان پدر به خانواده هم سرایت کرده بود. روحیۀ حمله و عشقِ بدوی به اسلحه در آنها بیدار گشته بود. حتی مادر مهربان و عمۀ ناشنوایِ خیرخواه هم هیجانزده بودند.
کارهای خانه به وضوح نادیده گرفته می‎گشت. مادر تمام روز هیجانزده با نیزه در میان خانه راه می‎رفت و به هیچکار دیگری نمی‎رسید. آنا دست به هیچکاری نمی‎زد و از صبح تا شب با شمشیرش تمرین می‎کرد. اغلب مادر از سر میز غذا می‎جهید، نیزه‎اش را از گوشه اتاق برمی‎داشت و دور سرش می‎چرخاند. در این حال یک بار چراغ آویزان از سقف به باغ پرتاب می‎شود؛ حالا اما همه‌چیز بی‎اهمیت بود. یا پدر به باغ هجوم می‎برد، کمند را به سمت رختشوی بی‎خبر که در حال پهن کردن رخت بر روی طناب بود می‎چرخاند و او را با یک پرتاب دقیق اسیر می‎ساخت و به زمین می‎انداخت. اینکه زن رختشو این حرکت را بد درک می‎کرد و با ملافۀ مرطوب به سر پدر می‎کوبید باعث توقف تلاش پدر نمی‎گشت. بچه‎ها دیگر قابل رام کردن نبودند. آینۀ شکسته، شیشه پنجرۀ شکسته، گلدان‎های شکسته شده شهادت از تمرین اسلحۀ آنها می‎دادند. حتی یک روز مجسمه نیمتنۀ ملکه لوئیزه خُرد شده در جلوی سکوی چوبی قرار داشت.
دو خانه دورتر از خانۀ کناتربول اخیراً سرقت شده بود. حالا آدم می‎توانست هرشب با آمدن سارقین حساب کند.
پدر سینه و زانوهایش را جلو می‎دهد، اصلاً همه‌چیز را که می‎شد جلو داد بطرز وحشتناکی به جلو می‎دهد و با افتخار به اطراف نگاه می‎کند و می‎گوید: "ما مسلح هستیم. آیا آنها امشب می‎آیند؟ من مشتاقانه منتظر آمدن اراذل هستم. من به آنها نشان خواهم داد که یک سرباز قدیمی چه می‎تواند بکند. من به اندازه کافی مرد هستم که از اموالم حفاظت کنم. درست می‎گویم؟"
افراد خانواده زمزمه می‎کنند: "قهرمان واقعی!"
ما با تپش قلب به رختخواب می‎رفتیم. ناآرام می‎خوابیدیم، با کوچکترین صدائی در خانه از خواب می‎جهیدیم، اسلحه را در دست می‎گرفتیم و در سیاهی شب گوش می‎سپردیم.
سپس یک شب آقای کناتربول در حال لرزیدن همسرش را بیدار می‎سازد و از او خواهش می‎کند که او هم یک بار گوش بسپارد، انگار کسی بر روی پله‎ها است.
مادر بلند می‎شود و هر دو از پشت در بستۀ اتاق گوش می‎سپارند. درست است. تاپ، تاپ، تاپ. این صدای گام‎هائی بودند که از پله‎ها پائین می‎رفتند. سارقین در خانه بودند.
پسرها را بیدار می‎سازند. مادر بخاطر عمۀ ناشنوا که بالا در اتاق انبار با آنا کاملاً جدا افتاده بودند نگران بود.
پدر که هیجانزده سعی می‎کرد اسلحه‎هایش را نگهدارد و موفق نمی‎گشت غرولند می‎کند: "حالا هیچ احساساتی نشوید."
او با ترس می‎نالد: "ویلهلم و فریدریش، یک بار هم شماها گوش بسپارید شاید ما اشتباه کرده باشیم." او دیگر چندان شجاع دیده نمی‎گشت.
صدای <تاپ، تاپ، تاپ> قدم‎ها بر روی پله شنیده می‎گشت. بدون شک، آنجا کسی بود.
پدر که بخاطر اسحه‎هایش به زحمت می‎توانست راه برود زمزمه می‎کند: "هیس، هیس، کاملاً آهسته، هیچ سر و صدائی نکنید." او کمند مکزیکی را بر دوش انداخته، شمشیر را زیر یکی از دست‎هایش نگاه داشته و تبر را زیر دست دیگر چسبانده بود و علاوه بر آنها در هر دست یک هفت‎تیر داشت. او پیژامه پشمی بر پا داشت. پیژامه بیش از اندازه گشاد بود و مدام این گرایش را داشت به سمت پائین بلغزد. این پیژامه اجازه جست و خیز شجاعانه را نمی‎داد. مادر با یک دست نیزه‎اش را نگهداشته بود و با دست دیگر شمع را حمل می‎کرد. از جیب لباس خوابش تهِ هفت‎تیرِ بدونِ چخماق دیده می‎گشت.
پدر دستور می‎دهد در را باز کنند.
مادر باید از جلو می‎رفت تا راه را روشن کند، سپس پسران بزرگ و در آخر پدر با تونی بدنبالشان.
حالا به وضوح صدای کشیده شدن قدم‎ها در راهر شنیده می‎گشت.
پدر زمزمه می‎کند: "آهسته، آهسته، هیس، هیس، ما باید آنها را غافلگیر کنیم." سپس ناگهان می‎گوید: "ایست!" چند قدمِ بی‎دقت باعث شده بودند که پیژاما پائین بلغزد و بر روی پایش بیفتد، فریدریش و ویلهلم تبر و شمشیر و هفت‎تیرهای او  را نگهمیدارند تا او بتواند پیژامه‎اش را دوباره بالا بکشد.
حالا در پائین یک در باز می‎شود. دزدها در آشپزخانه بودند.
آنها به اولین پله رسیده بودند که پاهای پدر در کمندِ مکزیکی گیر می‎کنند، پدر سکندری می‎خورد و تبر و شمشیر از زیر بغلش می‎افتند و با سر و صدا از پله‎ها به پائین سُر می‎خورند. مادر یک فریاد تیز می‎کشد، زیرا که تبر بر روی پایش افتاده بود. پدر بر مادر خشم می‎گیرد که چرا راه را درست روشن نساخته و حالا همه‌چیز از دست رفته است.
سارقین بطرز عجیبی هیچ اهمیتی به سر و صدای ایجاد شده هیچ اهمیتی نمی‎دادند: کشوها در آشپزخانه بیرون کشیده می‎شدند، در کمدها باز می‎گشتند، ظروف چینی جرنگ جرنگ صدا می‎دادند.
خانوادۀ مسلح لرزان و با وحشت تمام به پائین گوش سپرده بودند.
بدبیاری پدر را تعقیب می‎کرد. به محض رها ساختن پاهایش از کمند و با پائین آمدن از چند پله دوباره پیژامای مکار کاملاً به پائین لیز خورده و باعث سکندری خوردنش شده بود. او در حال افتادن همسر و بچه‎ها را با خود به پائین می‎اندازد. فقط تونی موفق می‎شود نرده‎های پله را محکم بگیرد و نیفتد. یک کلافِ وحشی از انسان و اسلحه با سر و صدای زیاد از پله‎ها به راهرو می‎غلتد. شمع خاموش می‎شود. از یکی از هفت‎تیرها خود بخود تیری شلیک می‎شود.
آنها در وحشت مرگ، درست حالا در این وضعیتِ درماندۀ غافلگیر گشتن خود را مرتب در تاریکی بیشتر می‎فشردند. این عحیب بود که سارقین اما کوچکترین مزاحمتی از سر و صدای ایجاد شده احساس نمی‎کردند و به آرامی در آشپزخانه به کار خود ادامه می‎دادند. آنها حتماً باید مردانی کاملاً بی‎پروا باشند.
پدر خود را چنان گرفتار پیژامه و کمند ساخته بود که دست‎ها و پاهایش را نمی‎توانست حرکت دهد و درمانده در حال لعنت کردن مادر که باعث خاموش شدن شمع شده بود در گوشه راهرو افتاده بود. انگشتان دست مادر برای یافتن شمع در تاریکی تصادفی به چشم پدر فرو می‎روند. پدر فریاد خشمگین و ناخوانائی می‎کشد. فریدریش و ویلهلم بر روی زمین می‌غلتیدند و بخاطر اسلحه گلاویز شده بودند.
حالا ناگهان در آشپزخانه باز می‎شود و یک نور ضعیف به راهروی تاریک می‎تابد و نور ماتی اسلحه‎ها را روشن می‎سازد. در این لحظه در آستانهُ درِ آشپزخانه یک اندام سفید با یک شمع در دست ظاهر می‎شود.
تیر رها شده از کمانِ تونی در میان هوا پرواز می‎کند و با یک فریاد وحشتناک اندامِ شمع به دست به زمین سقوط می‎کند.
دوباره راهرو تاریک می‎شود و از میان تاریکی صدای وحشتناک ناله و نفس نفس‌زدن دو برادرِ به هم گلاویز شده و نفس‎های بریدۀ اندامِ بر زمین افتاده برمی‎خیزد.
عاقبت مادر موفق می‎شود شمع را روشن کند. پدر هم می‎تواند دوباره بر روی پاهایش بایستد. آنها خود را به اندامِ سقوط کرده نزدیک می‎سازند و باید با بزرگترین وحشت متوجه می‎گشتند که سارقِ فرضی عمۀ کاملاً ناشنوا می‎باشد. تیر رها گشته از کمان در کلیه چپِ او فرو رفته بود.
وقتی نور به چهره عمه می‎افتد می‎نشیند، با زحمت فراوان ناله ماتی می‎کند: "من فقط می‎خواستم جائی ... در جائی ... جائی ... در." سپس در یک بیهوشی عمیق فرومی‎رود.
پدر تمام خشم خود را بر سر تونی خالی می‎کند. پسر بیچاره هرگز در تمام زندگی‎اش مانند آن شب چنین کتک نخورده بود.
خدا را شکر عمه بُنیه خوبی داشت و آسیبدیدگی‎اش دوباره بهبود می‎یابد.
پدر در روز بعد خانه را در مقابل سرقت بیمه می‎کند، مشترکِ شرکتِ نگهبانی می‎شود، دو سگ نگهبانِ آموزش دیده برای گرفتن دزد می‎خرد، قسمت بزرگی از اندوخته‎اش را برای خریدن چهارتیغ، تفنگ‎های خودکار، سیم‌خاردار، قفل امنیتی در خانه و پنجره و زنگ خطر هزینه می‎کند. اما از آنجا که او نمی‎توانست به افراد بی‎انضباط خانواده در موارد جدی اطمینان داشته باشد بنابراین از این هزینه کردن بسیار راضی بود.
 
فلاسفه
بازیگران:
هموروئید آکرمن، یک متفکر و سرپرست یک کارخانۀ دینامیت
کاسپر فروبه، یک انسان ساده‎لو و از هر دو بازو فلج
بلوشر، فیلد مارشال
یک شهردار
یک جسدِ بیش از حد بر زمین مانده
گولیات مِمهوخ، یک انسان تندخو
فریدل بوسجه، یک سرجوخه
مِبل، یک پاسبان
بازی در کنار یک تابوت در نیمۀ ماه اوت در گرمای 40 درجه حرارت.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
پرده بالا می‎رود
کاسپر، هموروئید، بلوشر، شهردار.
کاسپر رو به پائین به تابوت نگاه می‎کند، با بیان انزجار در چهره و با صدای بلند در حال تنفس هوا، سه نفر دیگر با بیتفاوتی آنجا نشسته‎اند. هموروئید با دست راست بر روی پیشانی در ژست تفکر. بلوشر با آرنجِ قرار داده بر روی میز و گونه‎های تکیه داده به دستِ مشت شده. شهردار راست نشسته بر روی صندلی، کف دست‎ها بر روی پا، با عینکی یک چشمی.
پس از بالا رفتن پرده در دقیقۀ اول صحبت نمی‎شود.
 
کاسپر: یک جسد می‎تواند مدتی طولانی در گرما قرار گیرد اما به این خاطر به هیچوجه بویِ مطبوعتری نخواهد داد. (هیچکس واکنشی نشان نمی‎دهد) این قابل تحمل نیست. باید برای جسد کاری کرد. او هشت روز است اینجا در تابوت قرار دارد. (هیچکس واکنشی نشان نمی‎دهد) (او بلندتر صحبت می‎کند) عقلتان را به کار اندازید. (هنوز هم کسی واکنشی نشان نمی‎دهد) (او فریاد می‎کشد) اما اینطور نمی‎تواند ادامه یابد. باید برای جسد کاری کرد!
هموروئید: (برای خود لبخند می‎زند، همدردانه) باید کاری کرد ... باید کاری ... مرد جوان، باید؟ ...
کاسپر: بله، بله آقای آکرمن، جریان را پیگیری کنید. شما خودتان که می‎بینید ...
هموروئید: ... باید کاری کرد. شما واقعاً ساده‎لوح هستید ... ساده‎لوح، خیر، نه فقط ساده‎لوح بلکه شما یک خوشبینی طلائی دارید که من مانندش را هرگز تجربه نکرده‎ام ... باید ... باید (با تعجبِ تمام سرش را تکان می‎دهد) ... باید ...
کاسپر: آقای آکرمن، شما انسان عاقلی هستید، چرا شما این را درک نمی‎کنید؛ هشت روز می‎گذرد که این جسد در تابوت قرار دارد، ما در سایه 40 درجه گرما داریم، می‎فهمید این یعنی چه؟
بلوشر: (بدون آنکه کوچکترین تغییری در حالت نشستن خود بدهد زمزمه می‎کند) یعنی جسد همچنان به بو دادن ادامه خواهد داد.
کاسپر: این اما وحشتناک است. بله، آقایان عزیز، کاری برای جسد انجام دهید. باید اتفاقی بیفتد!!
هموروئید: باید اتفاقی بیفتد ... چه وقت یاد می‎گیرید که خود را دقیقتر بیان کنید! مرد جوان، ... باید؟ من شاید بگذارم که توانستن معتبر باشد. با این جسد می‎تواند هر چیزی اتفاق بیفتد. می‎تواند ... می‎فهمید؟
کاسپر: اما آدم می‎تواند جسد را به خاک بسپارد! با به خاک سپردن تمام جریان انجام شده است!
هموروئید: به خاک سپردن، بله ... بله، این اغلب اتفاق می‎افتد.
کاسپر: همیشه، این همیشه اتفاق می‎افتد. اجساد باید در واقع یا به خاک سپرده یا سوزانده شوند. یا این راه یا آن راه.
هموروئید: در اصل واقعاً مهم نیست که آدم اجساد را به خاک بسپارد یا بسوزاند. البته از دیدگاه مذهبی به سوزاندن جسد انتقاد می‎شود. 
کاسپر: خدای من، آقای آکرمن، کاری انجام دهید تا جسد از اینجا برده شود! تلفن کنید و یک نعشکش درخواست کنید!
هموروئید: تلفن‎ها مدام اشغالند!
کاسپر: حداقل امتحان کنید!
هموروئید: یا اینکه از آن سمتِ سیم یک نفر خارجی صحبت می‎کند.
کاسپر: خدای من، کاش فلج نبودم!
هموروئید: یا اینکه آدم را اشتباه وصل می‎کنند.
کاسپر: به نام عیسی، اما امتحان کنید!
هموروئید: یا اینکه جائی رعد و برق است و مرکز مخابرات اصلاً جواب نمی‎دهد.
کاسپر: واقعاً وقتش رسیده است! کرم و سوسک بر روی جسد در حال خزیدنند! ذرات باکتریِ طاعون هوا را اشباع می‎کند!
هموروئید: مرد جوان، شما برای ما چیزهائی تعریف می‎کنید که اصلاً تازه نیستند. شما خون داغی دارید، شیطان جوان!
بلوشر: (درست مانند قبل) سرکش!
کاسپر: این وحشتناک است! وحشتناک! آقای آکرمن من از شما التماس می‎کنم، اگر نمی‎خواهید خودتان تلفن کنید بنابراین دستور دهید کس دیگری نعشکش خبر کند ...  ما که نمی‎توانیم ...
هموروئید: ما نمی‎توانیم؟ ... شما چه خبر دارید که ما چکاری نمی‎توانیم؟
کاسپر: اگر آدم حداقل در تابوت را می‎بست ... این بوی زوال، این ازدحامِ وحشتناکِ کرم‎ها و خزشِ تنبلانۀ سوسک‎های لاشه‎خوار وحشتناک است!
هموروئید: تماماً تغییرات فیزیکی خالص بدون عمل انعکاسی بر روی کائنات. همه‌چیزهائی را که ممکن است ما انجام دهیم بیتفاوت است. مرد جوان! عاقبت این را بیاموزید، رازِ عمیق زندگی این است: این برای من بیتفاوت است!
کاسپر: اگر فلج نبودم به شما احتیاج نداشتم! من نیازی نداشتم که اینجا بنالم و التماس کنم، و شفقت از شما طلب کنم.
هموروئید: تراژدیِ تمام فعالیت‎ها! بریدن آپاندیس بزرگترین جرم بر علیه افکارِ تقدیری‎ست. وقتی چیزی که باید اتفاق بیفتد اما اتفاق نیفتد، یا چیزی نباید اتفاق می‎افتاد اما واقعاً اتفاق افتاده است، بنابراین در حقیقت در هر دو مورد، کاملاً انتزاعی فکر گشته، اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ این یعنی تفکر کیهانی، ابدیت!
کاسپر: عقلتان را به کار اندازید! آیا گرمای هوا عقلتان را مغشوش ساخته است؟ این بوی وحشتناک! (بلوشر را مخاطب قرار می‎دهد) عالیجناب! به من کمک کنید! اینطور شق آنجا ننشینید! شما که مرد عمل هستید!
بلوشر: برای من همه‌چیز بیتفاوت است ... بیتفاوت ... بیتفاوت ... 
کاسپر: از جا بلند شوید! شما بعنوان سرباز قدیمی! وحشتناک است، من باید مدام جسد را نگاه کنم! شما در جنگ‎های بزرگی پیروز بودید. اجازه ندهید تحت تأثیر اصول آقای آکرمن واقع و مسموم شوید! (چون بلوشر هم دیگر واکنش نشان نمی‎دهد بنابراین شهردار را مخاطب قرار می‎دهد) شما، آقای شهردار، بعنوان یک مرد نظم و قانون، بعنوان مقام مسئول! برای این جریان اقدام کنید! این در واقع وظیفه شماست! این حوزۀ اختیارات قانونی به شما تعلق دارد! شما حکم صادر می‎کنید که کسی در ایستگاه‎های قطار اجازه تُف کردن بر روی زمین را ندارد و غیره، و اینجا یک کثافتکاری که مستقیماً خطر مرگ دارد را تحمل می‎کنید! کثافتکاری! بله من یک کلمه دیگر برای آن پیدا نمی‎کنم! (شهردار، با عینک یک چشمی بیوقفه به خلاء خیره نگاه می‎کند و تکان نمی‎خورد) من با شما رسمی صحبت می‎کنم! من حقم را می‎خواهم! جسد باید از اینجا برده شود! (شهردار به هیچوجه تکان نمی‎خورد)
کاسپر: (گوش می‎سپرد. ناگهان چیزی به یاد می‎آورد. درخششِ خاصی از امید بر چهره‎اش می‎نشیند. او با اشتیاق هموروئید را مخاطب قرار می‎دهد) آقای آکرمن، شما باید در هر حال فوری بیرون بروید. و حتی اگر نجنبید دیر می‎شود! قبلاً دو بار سوت خطر زده شد! شما باید آب در مخازن بریزید! از آنجائیکه حالا باید در هر حال بیرون بروید بنابراین می‎توانید همزمان برای اینکه جسد از اینجا برده شود دستور دهید که نعشکش خبر کنند. (هموروئید تکان نمی‎خورد) شما باید بروید، در غیراینصورت دیر می‎شود!
هموروئید: برای ما امروز طوفان نوح چه معنا دارد؟ معنای نابودی هرکولانیوم و پمپئی در اثر آتشفشان امروز برایمان چیست؟ حمام خون در کنار رود آلِر! ... اطلاعات و نه هیچ‌چیز دیگر، رویدادهائی که قادر نیستند کوچکترین احساسی را در ما برانگیزند.
کاسپر: حالا از طوفان نوح صحبت نکنید! عقلتان را به کار اندازید، بروید به کارخانه! ... آقای شهردار، خوب دستور بدهید! یک کلمۀ قدرتمند بگوئید! تمام مسئولیت بر عهده شماست! (دوباره آکرمن را مخاطب قرار می‎دهد) هر ثانیه ارزشمند است! در غیراینصورت یک فاجعۀ وحشتناک اتفاق خواهد افتاد! 
هموروئید: تا چند لحظه دیگر صدها مرد در اثر انفجار به هوا پرواز خواهند کرد!
بلوشر: برای من همه‌چیز بیتفاوت است ... بیتفاوت ... بیتفاوت ...
کاسپر: (در حال فریاد کشیدن) هیولا! شیطان! آه، این انسان‎های بخت‎برگشته در کارخانه!
هموروئید: و بیوه‎ها و یتیمان! آیا برای مثال سرنوشت آن انسان از عصر برنز که در اعماق دریاچۀ زوریخ با جمجمه شکسته پیدا گشت ما را هیجانزده می‎سازد؟
(در پشت صحنه نمایش یک انفجار بزرگ. صدای ویران گشتن ساختمان‎ها، صدای فریاد انسان‎ها، صدای ناله، فریاد کمک خواستن. کاسپر وحشتزده گوش‎هایش را می‎گیرد و بر روی میز خم می‎شود. اما این صداها هیج تأثیری بر بقیه نمی‎گذارد)
هموروئید: چه‌کسی اجازه می‎دهد امروزه تراژدیِ سقوط سدوم و گمورا بر او تأثیر بگذارد. حکایات!
کاسپر: (بدنش را از روی میز بلند می‎کند) جسد باید از اینجا برده شود! جسد باید از اینجا برده شود! من دیوانه می‎شوم! مردم آنجا در حال نالیدنند!
هموروئید: تراژدی فعالیت!
فریدل پوسته: (هیجانزده داخل می‎شود، کاملاً از نفس افتاده) عالیجناب، ولینگتون از شما خواهش می‎کند فوری به جبهه جنگ بیائید. او باید بخاطر برتری دشمن عقبنشینی کند. فوری، فوری!
بلوشر: برای من همه‌چیز بیتفاوت است ... بیتفاوت ... بیتفاوت ...
(فریدل دوباره با عجله خارج می‎شود. بلوشر در همان حالت اولیه نشسته است)
کاسپر: عالیجناب، من شما را به نام میهن قسم می‎دهم، بروید! همه‌چیز به شما بستگی دارد. آیا باید ناپلئون دوباره انگشتِ شست را بر روی جهان فشار دهد؟ بروید، من به شما التماس می‎کنم! (ناگهان مانند دیوانه‎ها فریاد می‎کشد) جسد باید از اینجا برده شود! باید برای جسد چیزی اتفاق بیفتد!
هموروئید: چه‌کسی امروزه هنوز در باره قتل کودکان بیت‎لحم و زلزله سانفرانسیسکو تحریک می‎شود؟ آنها دیگر اشگ به چشمان ما نمی‎آورند!
کاسپر: خدایا، چرا من نمی‎توانم خود را حرکت دهم! مدام باید به جسد نگاه کنم! جسد باید برده شود! آقای آکرمن، عالیجناب! لطفاً رحم کنید!
بلوشر: برای من همه‌چیز بیتفاوت است ... بیتفاوت ... بیتفاوت ...
هموروئید: سقوط امپراتوری گوتها، قتل ‎عام هزاران انسان، یک خلق کامل، اطلاعات! سیفلیسِ عصبی و فلج مغزی، یک گام فراتر به شرایط ایده‌آلِ انفعالِ مطلق در برابر بیتفاوتی نیروانا.
کاسپر: (بلند و تیز فریاد می‎کشد) باید چیزی اتفاق بیفتد! خدای من! جسد باید از اینجا برده شود!
فریدل پوسته: (دوباره به داخل هجوم می‎آورد) جنگ شکست خورد! ولینگتون و تمام ارتش در حال فرارند! (دوباره می‎رود)
بلوشر: برای من همه‌چیز بیتفاوت است ... بیتفاوت ... بیتفاوت ...
هموروئید: کاش مردم وقایع را فقط از میان عینک ابدیت می‎دیدند!
پاسبان موبیل: (در مقابل شهردار احترام نظامی می‎کند و گزارش می‎دهد) عالیجناب، آقای ملچرز، مشاور دولت، اجازه دادند از شما خواهش کنم که حالا بیرون بیائید. کالیکو، ولیعهدِ دو ماهه بزودی همراه دایه‎اش از اینجا عبور خواهند کرد.
شهردار: (طوریکه انگار رطیل نیشش زده است از جا می‎جهد و همراه پاسبان با عجله خارج می‎شود. سپس آدم در بیرون صدای بلندِ هورا را می‎شنود)
(بلوشر در همان حالتِ اولیه در کنار میز باقی‌می‎ماند. هموروئید کمی سرش را تکان می‎دهد)
کاسپر: (تیز فریاد می‎کشد) جسد باید از اینجا برده شود! باید اتفاقی بیفتد!
گولیاتِ تندخو: (با خشم داخل می‎شود، به کاسپر که در حال فریاد کشیدن است با نفرت نگاه می‎کند و خیلی راحت او را با شلیک یک گلوله می‎کشد) آدم نمی‎تواند با خیال راحت در بعد از ظهر یک چرت کوتاه بزند. (می‎رود)
هموروئید: تراژدی فعالیت.
(یک لحظه سکوت کامل بر روی صحنه برقرار می‎شود. ناگهان جسدِ داخل تابوت برمی‎خیزد)
جسد: من حتی برای خودم هم بیش از حد بو می‎دهم. این بو دیگر قابل تحمل نیست. من می‎گذارم دفنم کنند.
(می‎رود، در حالیکه پرده در حال پائین آمدن است. هموروئید و بلوشر در بیتفاوتی‎شان باقی‌می‎مانند)
 
سه افسانه بدون نتیجه اخلاقی
روباه و انگورها
روباه می‎گوید: "خوب، من باید تصورش را می‎کردم که انگورها هنوز رسیده نیستند" و صندلی‎ای را که بر رویش صعود کرده بود تا انگورها را نوبر کند دوباره همانجائی قرار می‎دهد که آن را برداشته بود.
او راحت در کنار درختان انگور دراز می‎کشد و می‎گذارد که خورشید بر روی خزش بتابد.
تصادفاً یک کلاغ به آنجا پرواز می‎کند. کلاغ بذله‎گو و کمی طنزپرداز بود؛ حیوانات می‎گفتند که او بدجنس است. اما او خودش را یک هنرمندِ گذرانِ زندگی می‎دانست و همواره در لباس شب به سر می‎برد.
او به روباه می‎گوید: "سلام، چه خبر دوست قدیمی؟" ــ آدم کسی را که دوست ندارد دوست قدیمی می‎خواند. ــ
روباه خیلی معمولی پاسخ می‎دهد: "سلام."
"آهان، درمان با انگور، درست می‎گم؟"
روباه با تنبلی خمیازه می‎کشد: "بیش از حد تُرش‎اند."
کلاغ بطرز ناخوشایندی پوزخند می‎زند: "می‎فهمم، می‎فهمم" و بر روی ساقه انگور می‎پرد و یک دانۀ بزرگ انگور نوک می‎زند.
او بلافصله با عصبانیت دانۀ انگور را تُف می‎کند: و با گفتن <اَه اَه!> شرمنده از آنجا پرواز می‎کند.
روباه خشنود پوزخند می‎زند.
 
خروس و کرم
کرم خاکی در صبح یک روز جمعه بعد از نوشیدن قهوه به همسرش می‎گوید: "اینگۀ عزیزم، گوش کن، اینجا در زیر خاک برایم بیش از حد بد بو شده است، من به بالا به روی خاک می‎خزم تا کمی نفس بکشم."
همسرش وحشتزده می‎گوید: "خدایا، کاسپار، فقط مراقب باش که واقعاً برایت هیچ اتفاقی نیفتد. تو می‎دانی که بویژه خروس‎ها بسیار خشن و بی‎مبالات هستند."
کرم خاکی کوتاه می‎گوید: "من معتقد به تقدیرم" و از همسرش خداحافظی می‎کند. زنِ خوب آهسته می‎گریست و به رفتن همسرش نگاه می‎کرد، تا اینکه او در پیچ دهلیز ناپدید می‎گردد.
همزمان خروس در مرغدانی با مرغ‎ها دعوا می‎کرد.
خروس با عصبانیت به مرغ مورد علاقه‎اش ماتیلده می‎گوید: "من از خوردن مدام دانه خسته شده‎ام. حالا که با چنین اهمال‎کاری‎ای از من مراقبت می‎شود بنابراین من هم در بیرون برای خودم چیزی برای خوردن پیدا می‎کنم. آیا می‎دانی من آخرین بار چه زمان کرم خاکی برای خوردن داشتم؟" بعد با لکنت و کاملاً خجالتزده ادامه می‎دهد: "در عید پنجاهه."
خروس در مرغدانی را باز می‎کند و به حیاط می‎رود.
کرم خاکی در این بین به روی سطح زمین رسیده و سوراخ را ترک کرده بود.
او با دیدنِ خروس که متوجه خوراکِ لذیذی که آرزویش را می‎کرد شده بود و با عجله به سوی او می‎آمد وحشتزده زمزمه می‎کند: "آه خدای من! من از دست رفته‎ام."
خروس گردنش را خم کرده بود تا قربانی‎اش را ببلعد که کرم خاکی خود را مانند یک شمعْ تمام قد راست می‎سازد و به خروس می‎گوید: "ببخشید، اما من یک میلِ بافتنی هستم."
خروس به عقب می‎جهد. ــ چون او میلِ بافتنی دوست نداشت ــ دستپاچه و با لکنت می‎گوید: "بنابراین ببخشید لطفاً" سپس تعظیم کوتاهی می‎کند و به رفتن ادامه می‎دهد.
کرم از خوشحالی پنهانی می‎خندد.
 
لوکوموتیو و ضربه‎گیر
لوکوموتیو به ضربه‎گیر می‎گوید: "شما برای من بسیار ناخوشایند هستید، اگر نخواهم که آن را تیزتر بیان کنم."
این یک لوکوموتیو بسیار قدیمی بود که فقط در ایستگاه اصلیِ بارگیریِ کالا مورد استفاده قرار می‎گرفت و در به اصطلاح <مسیر ریل مُرده>ای که در پایانش ضربه‎گیر ایستاده بود باید واگن‎هائی را که بار خالی می‎کردند بدنبال خود می‎کشید.
لوکوموتیو دندان به هم می‎سائید و عمداً سخت به ضربه‎گیر می‎کوبید و می‎گفت: "شما برایم ناخوشایند هستید."
ضربه‎گیر مهربانانه می‎گفت: "لطفاً اجازه ندهید که من همیشه بخاطر نارضایتی شما رنج ببرم؛ من چه تقصیری دارم که شما را اینجا در ایستگاه بارگیری قرار داده‎اند، خود را به سرنوشت‎تان تسلیم کنید."
"تسلیم کنید ... تسلیم کنید ... چه حرف ابلهانه‎ای! آدم دلش می‎خواهد منفجر شود وقتی مجبور باشد تماشا کند که چطور امروزه به ماشین‎های نابالغ و بی‎تجربه‎ای برای کشیدنِ قطارها اعتماد می‎کنند ... من نوار قرمز به دور دودکش و تمام چیزهای قشنگ دیگر را ندارم ... خدا را شکر، وگرنه این می‎توانست باعث تأسفم شود ... من یک شخص بادوامم ... من، آن هم من، نفرین شده‎ام که واگن‎هایِ ابله و بیسوادِ حاملِ کالا را بر روی این ریل‎هایِ احمقانه به این طرف و آن طرف بکشم ... من قدیمی‎ام! به به! من و قدیمی شده! ... و شما،" ناگهان لوکوموتیو به ضربه‎گیر حمله‎ور می‎گشت: "شما کوچکترین درکی برای فاجعۀ زندگیِ من ندارید. خدا می‎داند که دیدنِ فیزیولوژیکِ خسته‌کنندۀ شما همیشه اعصابم را تحریک می‎کند. شما مقصرید! شما راه ورودم به جهان را بسته‎اید! خوب به این ترتیب چگونه می‎توانم به آقایان نشسته به دور میز نشان دهم که لوکوموتیوِ قدیمی شده قادر به چکاری‎ست؛ اگر من فقط راهی باز در برابر می‎داشتم ... شما ... شما راه من را سد می‎کنید ... شما مرتجع!! اگر می‎دانستید که چه زیاد من از شما متنفرم، من از تَهِ روحم از شما متنفرم ... اینطور مانند ابله‎ها به من زل نزنید!" و با عصبانیت به ضربه‎گیر می‎کوبید.
ضربه‎گیر سعی می‎کرد از لوکوموتیوِ عصبانی دلجوئی کند: "آرام، آرام، با این کار فقط بینی‎تان کج می‎شود، و این دردآور است."
خونسردیِ ضربه‎گیر فقط خشمِ لوکوموتیو را افزایش می‎داد و از خشم تیز سوت می‎کشید.
روز به روز این صحنه‎ها تکرار و هجوم‎ها به ضربه‎گیرِ خوب مرتب خشن‎تر می‎گشتند، طوریکه عاقبت از حد می‎گذرند. هنگامیکه دوباره لوکوموتیو با مبتذلترین نوع به ضربه‎گیر حمله‎ور شده و او را از جمله یک <ماموتِ مرتجع> نامیده بود، البته ضربه‎گیر در واقع درست نمی‎دانست یک ماموت چه است، اما چون احساس کرده بود که باید یک فحش بسیار توهین‎آمیز باشد بنابراین صبر و تحملش به سر می‎رسد و ناگهان فریاد می‎کشد: "منو راحت بذار! من می‎خوام راحتیمو داشته باشم!"
لوکوموتیو فریاد می‎زند: "با من به زبان آلمانیِ فصیح صحبت کنید، شما دهاتی!" و با آخرین سرعت و پُر از نفرت به سمت ضربه‎گیر می‎راند تا توسط یک ضربۀ حساس انتقام بگیرد، و تقریباً بینی‎اش او را لمس کرده بود که ضربه‎گیر به سرعتِ رعد و برق به سمتی می‎جهد؛ لوکوموتیو سریع می‎گذرد و با چرخ‎هایش در کثافت سقوط می‎کند، معلق می‎زند و با صدای وحشتناکی منفجر می‎شود.
ضربه‎گیر از هیجان و در حالیکه نفس ‎نفس می‎زد زمزمه می‎کند: "ماموت ... یکچنین رذالتی ... چه شخص گستاخی." و دوباره به محل قدیمی‎اش می‎جهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر