فرجام کاندیا.


<فرجام کاندیا> از گابریله دانونسیو را در اسفند سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

مرگ سانچو پانسا
وقتی دونا لتیسیا بیمار را که با نگرانی منقلب کننده‌ای در بازوان گوشتالو و گردش حمل می‌کرد داخل می‌شود، تمام دخترها پیش او دویدند و دل‌های پُر شفقتشان را با آه و ناله و شکایت آرام ساختند. سر و صدای گیج خیابان به سمت پنجرۀ باز هجوم می‌آورد و خود را با صدای زنانه درمی‌آمیخت. هر از گاهی صدای آه و نالۀ دخترها توسط فریاد یک فروشندۀ بازار که عرق بهارنارنج و قرص‌های معجزه‌آسا تبلیغ می‌کرد قطع می‌گشت.   
لرزش خفیفی در سراسر پشت تا انتهای دُم سگ که در آغوش سنیورا قرار داشت در جریان بود. او تلاش می‎کرد پلک‎هایش را باز کند و چشم‎های بزرگ خود را پُر از قدرشناسی به سمت نوازشگران بچرخاند و گردن کاملاً خشک شده‎اش را حرکت دهد. پوزه نیمه باز بود؛ زبان به بیرون آویزان بود و مانند یک برگِ مایل به قرمز با رگه‎های آبی رنگ بر روی هر دو دندانِ جلوزده پیشینِ فک پائین قرار داشت. یک توده لزج آن قسمتِ کوچک فک پائین را که پوستِ گلگون از میان موی اندک قابل مشاهده می‎گشت مرطوب می‎ساخت. نفس کشیدن مرتب سخت‎تر و به سوت کشیدنی گرفته تبدیل شده بود و بینی‎اش مرتب مانند سطح روئی یک قارچ دنبلان خشکتر و چروکیده می‎گشت.
آه سانچو، سانچو بیچاره، با تو چه کرده‎اند! کوچولو بیچاره، آخ! دوست کوچولو بیچاره من! ...
سوگواریِ دخترهای احساساتی مرتب لطیفتر می‎گشت و به سوگواری‎ای بی‌حرف و تملق کردن از او منتهی می‎گردد. همه می‎خواستند سرش را نوازش کنند، یکی از پنجه‎هایش را در دست بگیرند یا بینی‎اش را لمس کنند. دونا لتیسیا این بارِ شیرین را مادرانه تکان می‎داد و انگشت‎های چاق و سفیدش را که به نظر می‎رسید مفصل‎هایشان کمی بیمارگونه متورم شده‎اند داخل مو فرو می‎بُرد و شکم کوچک سانچو را مهربانانه نوازش می‎کرد.
آفتابِ بعد از ظهر و نسیم دریا از میان پرده‎های سبز به درون اتاق نفوذ می‎کردند. هشت تصویر چاپیِ رنگی دیوارهای اتاقِ تاریک را که از کاغذ دیواری‎ای زرد رنگ با نقش‎های گل پوشانده شده بود تزئین می‎کردند. بر روی یک میز به سبک قرن هجدهم با تخته‌سنگ مرمر سرخ رنگ و پایه‎های نقره‎ای دو آینه و یک گلدان با گل‎های ساخته شده با موم قرار داشت. در کنار بخاری دیواری دو شمعدان طلاکاری شده با شمع‎های استفاده نشده می‎درخشیدند. یک میمونِ خودکار از پاپیه‎ماشه در لباس موروها بر روی یکی از آن میزهای منبتکاری شده‎ای که از سورنتو می‎آیند آسوده خواب می‎دید. تعدادی صندلی که تکیه‎گاه‎شان با مناظر چوپانی تزئین شده بود، یک کاناپه و دو صندلی مدرن با متکا در اتاق وجود داشت.
هنگامیکه بیمار بر روی یکی از صندلی‎های مدرن متکادار گذاشته می‎شود در اتاق سکوت برقرار می‎گردد. سانچو خود را لرزان بر روی پاهایش بلند می‎کند، چند بار به دور خودش می‎چرخد تا در بی‎قراری شرایط عذاب‎آورش یک موقعیت راحت پیدا کند، تلاش می‎کرد سر را بر روی یکی از پنجه‎هایش قرار دهد، در خود می‎پیچید و سپس در حالیکه به سختی نفس می‎کشید با چشمانی بسته مانند اینکه به خواب‎آلودگی‎ای ناگهانی دچار گشته باشد دراز می‎کشد. پوست بر روی قفسه سینه پهناورش سه یا چهار چین ضخیم تشکیل داده بود، تقریباً مانند غبغب یک گاو کوچک؛ چین‎ها در پشت گردن پهن‎تر و گِردتر بودند؛ لب‎های فک بالائی از اطراف رو به پائین شُل آویزان بودند. حیوان بیچاره در بیماری خود چیزی مضحک و رقت‎انگیز داشت، مانند یک کوتوله که از آسم و بیماری چاقی در رنج است.
دخترها با دیدن این فروپاشی نیرو، پُر از پریشانی عمیق و با احساس وقوع یک فاجعه آنجا ساکت ایستاده بودند. سانچو سال‎ها وسیله محبت‎ها و ناز و نوازش‎های این جوانان کم‎خون رو به رشد بود. او در این خانه متولد و بزرگ شده بود؛ فُرم گوشتالو بدقواره‎اش یک موجود تنبل و پُر خور چاق را نمایش می‎داد. چشمان گردش با گذشت زمان چیزی انسانی و مطیع به خود گرفته بودند. وقتی او خوشحال بود دُمش را می‎جنباند، بر روی سه پا می‎ایستاد، با لرزشی عجیب و غریب در تمام بدنش خود را کاملاً مانند یک کلاف می‎غلطاند و تاتی تاتی‌کنان مانند خوکچه هندی در گیاهان بهاری با ملاحت به اطراف می‎رفت.
به یاد آوردن این خاطرات زیبا قلب دخترها را زنده می‎سازد.
ویکتوریا، جوانترین دختر که با موی سرخ افتاده روی پیشانی و صورت کاملاً پودر زده‎اش مانند یک میمون کوچک دیده می‎شد بی‎صبرانه می‎پرسد: و دکتر؟ او چه وقت می‎آید؟
گهگاهی یک ناله خفیف از بیمار شنیده می‎گشت، چشم‎ها را باز می‎کرد و با نگاهی ملایم و خسته در جستجوی کمک اطراف را تماشا می‎کرد. یک تکان شدید عصبی گوشه‎های چشم و دو خطوط تیره رنگی که درد در پائین چشم‎هایش حفر کرده بود اجازه می‎دادند که او بیشتر مانند انسان دیده شود.
دونا لتیسیا سعی می‎کرد به او یک قاشق سوپِ مقوی بخوراند؛ سگ تا حد امکان تلاشش را به کار می‎برد تا با زبان شُل خود مایع را به پائین قورت دهد، اما موفق به بستن دوباره آروارۀ بی‎حس شده فکِ متحرک پائینی نمی‎گشت.
عاقبت از اتاق انتظار صدای دکتر شنیده و پس از لحظه‎ای داخل اتاق می‎شود. به اتاق یک مرد با چهره زیبا که از سلامت و شادابی شهادت می‎داد داخل می‎گردد.
یک صدای التماس‎آمیز به پیشوازش می‎آید: آه دکتر جووانی، سانچو را دوباره سالم کنید!
دکتر با یک نگاه تمام خانواده سوگوار را که او با آرسنیک، روغن جگر ماهی و آب از لویکو در تمام این سال‎ها ناموفق درمان کرده بود از نظر می‎گذراند. از میان عینک قاب‌طلائی برق یک لبخند گذرا به سرعت می‎گذرد، سپس او بیمار را در حال آزمایش کردن با دقت نگاه می‎کند و محتاطانه می‎گوید: ما با یک مورد از فلج عضلات جونده و غدد بزاق چانه پائین روبروئیم. بیماری‎ای که بدون شک از سیستم مرکزی عصبی برمی‎خیزد، محلش در ستون فقرات است و علت آن ارثی یا می‎تواند بیماری پوستی باشد و عادت به گستراندن خود دارد. وظایف اعضای بدن در نتیجه پیشروی و گسترش این بیماری یکی پس از دیگری ربوده می‎گردند تا اینکه یکی از مراکز حیاتی، تنفس یا گردش خون مختل می‎گردد و بعد مرگ بدنبالش می‎آید.
با این کلماتِ وحشتناک و بی‎مبالات یک ترس خفقان‎آور خود را بر روح خانم‎ها می‎نشاند، و گونه‎های شکوفای دونا لتیسیا برای لحظه‎ای بیرنگ می‎گردد.
دون جووانی بی‎رحمانه اضافه می‎کند: من فکر می‎کنم که در توسعه این بیماری نوع غذا خوردن سگ هم بی‎تأثیر نبوده است.
با این اتهاماتِ پنهان دخترها دچار عذاب وجدان می‎شوند، زیرا بخاطر تحمل طمعِ وحشتناک غذا خوردن سانچو خود را مقصر احساس می‎کردند.
ویکتوریا با نارضایتی بی‎تابانه‎ای می‎پرسد:
آیا هیچ چاره‎ای وجود ندارد؟
دکتر با اشتیاقی مهربانانه می‎گوید: ما آن را امتحان می‎کنیم. من آزمایش با یک پماد اسپانیائی بر روی گردن را پیشنهاد می‎کنم.
سانچو می‎خواست از روی صندلی به پائین بجهد، اما بر لبه صندلی تردید می‎کرد، زیرا فاقد قدرت بود و جسارت پریدن نداشت، با چشمانش که مانند دو انگور سیاه تیره شده بودند ملتمسانه به اطراف نگاه می‎کرد. درد در حالات او شیارهای عمیق و سایه‎های سالخورده حفر کرده بود. رنگ صورتی پوزه، جائیکه موهای بلند ردیاب قرار دارند تجزیه و تقریباً زرد شده بود. گوش‎های شُل او کمی می‎لرزیدند و در همان دقیقه یک تب و لرز قابل مشاهده در تمام پوست سفیدش درمی‎گیرد.
حالا ایزابلا که طبیعت سنگدل برایش بعنوان میراث پدری بینی بوربونی و پیشانی باریک به ارمغان آورده بود خود را کاملاً متأثر به پائین خم می‎کند و با دست‎های ظریفش سگ رنج‎کش را برمی‎دارد تا او را روی زمین قرار دهد.
سانچو برای یک لحظه بدون آنکه بتواند قدمی بردارد، با کمری خمیده، از مشکل تنگی نفس در رنج، مانند چوب خشکی می‎ایستد و تلاش می‎کند خود را مانند حیوانی که پایش زخمی شده باشد تلو تلوخوران به جلو بکشد. شاید تشنه‎اش بود؛ زیرا وقتی کاسه آب برایش نگاه داشته می‎شد تلاش می‎کرد تا مایع را بلیسد. اما چون فلجِ پیشرونده برای این کار هم مانع او می‎گشت بنابراین خود را پس از تلاش‎های ناموفق و بیهوده روی پاهای پشتی‎اش می‎نشاند و شروع به تمیز کردن پوزه با پنجه‎اش می‎کند، مثل اینکه بخواهد همزمان مانعی را که برایش درد زیادی ایجاد می‎کرد از بین ببرد.
حالت حیوان چنان شبیه به انسان بود و از چشم‎هایش چنان التماس و تردید زیادی خوانده می‎گشت که دونا لتیسیا با صدای بلند شروع به گریستن می‎کند.
آه کوچولو بیچاره! کوچولو بیچاره من!
احساسات دختران به اوج رسیده بود. ویکتوریا سگ در حال مرگ را بلند می‎کند و به طرف کاناپه می‎برد و درخواست یک قیچی می‎کند. انجام یک عمل شجاعانه ضروری بود. آنها مجبور بودند به هر قیمتی شده این روش درمان را امتحان کنند.
ایزابلا، ماریا، یک قیچی، بیائید! همه لرزان و رنگپریده خود را بر روی سانچو که دوباره پلک‎هایش را بسته بود و با نفس داغش به دست‎های آمادۀ کمک می‎دمید خم می‎سازند.
ویکتوریا پس از غلبه بر اکراه اولیه با احتیاط شروع به قیچی کردن موی پشت گردن حیوان می‎کند و با فوت موهای قیچی شده را از روی گردن پائین می‎ریزد. موی نامنظم تراشیده شده بر روی گردن گسترش می‎یابد و ظاهر سگ مرتب مضحکتر و رقت‎انگیزتر می‎گردید.
نسیم شبانه در پرده‎های کنار تراس می‎دمید و آنها را مانند دو بادبان تکان می‎داد. سر و صدای خیابان مغشوش اما سرزنده و شاد به درون اتاق نفوذ می‎کرد. یک ردیف از خانه‎های ساده در پسزمینه طلاکاری رنگپریده خورشیدِ در حال غروب خود را گم می‎ساخت. و یک سار سوت می‎زد.
حالا ناتالی، عروس زیبای دونا لتیسیا با یک کودک در بغل از طبقه بالا به پائین می‎آید و داخل اتاق می‎شود.
چهره بیضی شکلش نور خفیف گلوگونی داشت و رگ‎های آبی رنگ از آن می‎گذشتند، چشمانش روشن و پره‎های بینی ظریف و شفاف بودند؛ در یک کلام، او تمام جذابیت زنی بور در میان سیلی از موهای سیاه رنگِ رها گشته را دارا بود. من مایلم بگویم که در شخصیت، در لباس، در رفتار و در رها ساختن خود آن ملایمتِ شاد، آن طراوت رایحه شیر مادرِ جوانی که به فرزندش از پستان خود شیر می‎دهد قرار داشت.
او به محض دیدن سگ با موی قیچی شده دچار چنان حمله ناگهانی شادیِ غیرقابلِ مقاومتی می‎شود که نمی‎توانست خنده را در پشت دندان‎‎های مروارید مانندش مخفی سازد.
چی؟ ناتالی جرأت کرد بخندد، در حالیکه سانچوی بیچاره در حال مرگ بود؟ دخترهای حساس به عروس بی‎ادب و بی‎رحم نگاه خشمناکی می‎اندازند. اما او چندان اهمیتی به نگاه آنها نمی‎دهد و نزدیکتر می‎شود تا سگ را به کودک نشان دهد. کودک با دست‎های کوچک و ناآرام سعی می‎کند سگ را لمس کند و پُر از شادی طبیعی با لکنت و بریده بریده با دهان هنوز از شیر مرطوب حرف‎های نامفهومی می‎زند.
حیوان، با عادتِ به نگهداشتن سر برای دست‎های کوچک و نرم کودکانه، با وجود بدن نیمه‌فلجش حالتی از یک شادی نشان می‎دهد، و در چشم‎هایش آخرین شعله از تفاهم و خوبی قرار داشت.
سانچوی بیچاره، حالا ناتالی هم غر غر می‎کند و کودک را که انگشت‎هایش را در بزاق سگ فرو کرده بود عقب می‎کشد. هنگامیکه کودک دهانش را برای گریه کردن کج می‎کند ناتالی با او دو سه بار در اتاق اینسو و آنسو می‎رود، او را به هوا بلند می‎کند و تاب می‎دهد؛ سپس در مقابل دستگاه خودکار می‎ایستد و آن را با کلید کوک می‎کند. میمون دهانش را باز و پلک‎هایش را باز و بسته می‎کند و مانند میمون زنده‎ای همراه با موسیقی رقص که از او پخش می‎گشت با تکان دادن دُم به اینسو و آنسو می‎غلطد.
صدای موسیقی رقص اتاق را پُر ساخته بود و ناتالی سرش را با ریتم تکان می‎داد. نور در اتاق ضعیف بود و از در باز بالکن عطر لطیف و دوستداشتنی گل‎های شمعدانی به داخل نفوذ می‎کرد.
سانچو شاید دیگر چیزی نمی‎شنید. پماد اسپانیائی گردنش را می‎سوزاند، او گاه به گاه کمرش را خم می‎کرد و سر را با یک ناله ضعیف به پائین آویزان می‎ساخت. زبان بنفشِ تقریباً سیاه شده‎اش بین دندان‎ها جمع شده و هر حرکتی را از دست داده بود. فقط چشم که از یک پرده فیروزه‎ای و مرطوب پوشیده شده بود هنوز متشنج تکان می‎خورد و باعث دیده شدن سفیدی چشم می‎گشت. بزاق ضخیمتر و فراوانتر جاری بود. به نظر می‎رسید که هر لحظه می‎تواند خفگی اتفاق افتد.
ایزابلا در حال گریستن ملامتبار می‎گوید: آه ناتالی، بس کن! مگه نمی‎بینی که سانچو در حال مُردن است؟
اما موزیک را نمی‎شد قبل از تمام شدنِ کوکش قطع کرد، و به این ترتیب موسیقی رقص آهسته و با صدائی ضعیف همچنان پخش می‎گشت و سگ را در حال احتضار همراهی می‎کرد. سایه‎های شفق خود را در این بین در اتاق گسترش می‎دادند و پرده‎ها در باد شامگاهی در اهتراز بودند. دونا لتیسیا، از هق هق در حال خفه شدن بود، نمی‎توانست بیشتر آن صحنه را تماشا کند و از اتاق خارج می‎شود. تمام دخترها یکی پس از دیگری با اندوه بدنبال او می‎روند. فقط ناتالی کنجکاوانه خود را به سگِ در حال مرگ نزدیک می‎سازد.
و در حالیکه موسیقی رقص از نو شروع به نواختن می‎کند روح پانچوی خوب مانند قهرمانی در یک ملودرام ایتالیائی همراه با نوای موسیقی رها می‎گردد.
 
فرجام کاندیا
I
جشن عید پاک که در خانه لامونیکا به همراه تعداد زیادی مهمان برپا گشته بود به اتمام می‎رسد. سه روز بعد دونا کریستینا لامونیکا سفره‎های غذا و نقره‎ها را می‎شمرد و هر شیء را با دقت و وسواس تا رسیدن جشن‎های بعدی دوباره در طبقات کمد و جعبه‎ها قرار می‎دهد.
برای این کار مانند همیشه خدمتکار خانه ماریا بیزاسا و رختشو کاندیا مرکاندا که فقط کاندیا نامیده می‎گشت شرکت داشتند، سبدهای بزرگ تا لب پُر شده از پارچه‎های ظریف کتانی در یک ردیف پشت سر هم بر روی زمین قرار داشتند. در یک سبد کم عمق کارد، قاشق و چنگال‎های نقرۀ براق و وسائل دیگر سفره غذا قرار داشتند. وسائل نقره خالص و اندکی زمخت بودند، همانطور که معمولاً وسائل روستائی هستند، و نشان از آن سَبکِ کلیسائی داشتند که مانند تمام وسائل مشابه در خانواده‎های ثروتمند روستائی از نسلی به نسل دیگر به ارث می‎رسند. رایحه قوی لباس‎های شسته شده تمام اتاق را پُر ساخته بود.
کاندیا رومیزی‎ها، سفره‎های غذا و دستمال‎های سفره را از سبدها بیرون می‎کشید و می‎گذاشت که کتان‎های مجلل توسط سینیورا بازدید شوند؛ بعد قطعه به قطعه تحویل ماریا می‎داد و او آنها را در کمد روی هم مرتب می‎چید، در حالیکه سینیورا گیاهان معطر در بین‎شان قرار می‎داد و شماره‎ها را در دفتر رخت‎های شسته شده یادداشت می‎کرد.
کاندیا یک زن پنجاه ساله بلند قامت استخوانی و خشن بود؛ دست‎هائی دراز و بخاطر شغل رختشوئی کمری کمی خمیده داشت، و سر شبیه به سر یک پرنده شکاری بر روی گردن یک لاکپشت نشسته بود. ماریا بیزاسا، زنی کمی چاق با چهره‎ای مانند شیر سفید رنگ و چشمانی بسیار روشن متولد اورتُنا بود. او چیزی هوشیارانه در سخنانش داشت که با حرکات نرم و ملایم همراه بود، مانند کسی که همیشه با خمیر شیرینی، آبمیوه، مربا و شیرینی‎جات سر و کار دارد. همچنین دونا کریستینا هم در اورتُنا متولد شده و در یک صومعه پرورش یافته بود؛ او دارای اندامی کوچک و تقریباً بی‌پستان بود. موهایش مایل به قرمز و چهره‎اش پوشیده از کک و مک بود، بینی‎ای دراز و چاق داشت و دندان‎هایش فرسوده بودند، اما چشم‎های بسیار زیبا با حالتی پاکدامنانه داشت؛ او به کشیشی در لباس زنانه شبیه بود.
سه زن با جدیت تمام مشغول کار بودند و قسمت بزرگی از بعد از ظهر را به این نحو گذراندند.
هنگامیکه کاندیا یک بار با یک سبد خالی بیرون می‎رود، دونا کریستینا در وقت شمارش کارد، قاشق و چنگال‎ها متوجه می‎گردد که یک قاشق نقره کم است.
او کاملاً وحشتزده صدا می‎زند: ماریا! ماریا! تو هم یک بار بشمار! یک قاشق کم است ... بشمار!
ماریا جواب می‎دهد: اما چطور؟ خانم این ممکن نیست. بگذارید ببینم.
با این حرف او کارد، قاشق و چنگال‎ها را کنار هم قرار می‎دهد و با صدای بلند آنها را می‎شمرد. دونا کریستینا با تکان دادن سر مشغول نگاه کردن بود. نقره طنینی روشن و واضح داشت.
ماریا عاقبت مأیوسانه می‎گوید: این حقیقت دارد! حالا چه باید کرد؟
خود او از هر سوءظنی مبرا بود، زیرا او در این خانواده پانزده سال تمام امتحان خود را در صداقت و وفاداری داده بود. او پس از ازدواج دونا کریستینا بعنوان بخشی از جهیزیه از اورتُنا آمده و حالا در خانه تحت حمایت خانمش دارای اعتبار خاصی بود. او پُر از خرافات مذهبی و به قدیس حامی کلیسایش کورکورانه تسلیم بود، ــ در عین حال بطور نادری مکار بود. خانمش از او حمایت می‎کرد ــ و با او در برابر هرچیز که به شهر پسکارا و بویژه آنچه بر ضد مقدسین این شهر مربوط می‎‏گشت اتحاد بسته بود. در هر فرصتی از محل تولدش صحبت می‎کرد، ثروت‎ها و زیبائی‎های آنجا را، شکوه و جلال کلیساهایش و گنجینه‎های تومازو مقدس را می‎ستود و از فقر کلیسای سن جتئو که فقط می‎توانست یک بازوی کوچک نقره‎ای به نمایش بگذارد انتقاد می‎کرد.
دونا کریستینا می‎گوید:
بیرون را هم خوب نگاه کن.
ماریا اتاق را ترک می‎کند تا به جستجویش ادامه دهد. او تمام گوشه و کنار آشپزخانه و ایوان را زیر و رو می‎کند، اما بیهوده، و با دست‎های خالی دوباره بازمی‎گردد.
پیدا نشد! قاشق هیچ‌کجا نبود! حالا آنها به اینسو و آنسو فکر می‎کنند. در باره حدس و گمانشان روده درازی می‎کنند و به حافظه‎شان فشار می‎آورند. آنها به انتهای حیاط به محل شستن ظرف‎ها می‎روند تا آخرین جستجویشان را انجام دهند. صدای بلند صحبت کردن آنها موجب جلب توجه همسایه‎ها می‎گردد و به کنار پنجره‎هایشان می‎آیند.
دونا کریستینا، چه اتفاقی افتاده است؟ بگید، چه خبر است؟
دونا کریستینا و ماریا با توده‎ای از کلمات و با سرزندگی‎ای بزرگ آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف می‎کنند.
عیسی! عیسی! بنابراین دزد در خانه شما بود! شایعه سرقت در یک لحظه در محله و تمام پسکارا می‎پیچد. مردها و زن‎ها، همه سعی می‎کردند حدس بزنند که دزد چه کسی‎ست. هنگامیکه شایعه تا آخرین خانه سنت آگوستینو  می‎رسد رشد فوق‎العاده‎ای کرده بود: دیگر جریان مربوط به یک قاشق نبود، بلکه کل کارد، قاشق و چنگال‎های خانۀ لامونیکا سرقت شده بود.
هوا بسیار عالی بود؛ بر روی بالکن‎ها گل‎های رز شروع به شکوفه دادن کرده بودند، و در یک قفس دو قناری آواز می‎خواندند. زن‎های همسایه در این هوای خوب و خوشبو به کنار پنجره‎ها می‎آمدند. سرهایشان از میان گلدان‎های ریحان ظاهر می‎گشت، و گپ‎های سرزنده‎شان حتی برای گربه‎های روی شیروانی هم لذتبخش بود.
دونا کریستینا در حالیکه دست‎هایش با همدیگر کشتی می‎گرفتند می‎گوید: چه‌کسی می‎تواند فقط این کار را انجام داده باشد؟
دونا ایزابلا زرتاله که بخاطر شباهت حرکات انعطاف‎پذیر و سریعش با راسو به این نام خوانده می‎گشت با صدای تیزش  می‎پرسد:
دونا کریستینا، مگر چه کسی پیش شما بود؟ اینطور به نظرم رسید که انگار من کاندیا را در حال عبور از اینجا دیدم ... ...
دونا فلیچیتا مارگاسانتا که بخاطر وراجی کردنش کلاغ نامیده می‎گشت می‎گوید: آه‎ه‎ه‎ه‎ه!
و افراد دیگر شایعه‎پرداز تکرار می‎کنند: آه‎ه‎ه.
و به این فکر نکردید؟
و هیچ چیزی متوجه نشدید؟
و شماها نمی‎دونید که کاندیا چه است؟
ما می‎تونیم به شماها بگوئیم که او چه کسی است!
یقیناً!
ما می‎تونیم براتون خیلی چیزها از این آدم تعریف کنیم!
رختشوئی‎اش خوب است، در این مورد هیچ‌چیز نمی‎شود گفت!
بهترین رختشو در تمام شهر پسکاراست، این را باید قبول کرد. اما دست به دزدی می‎زند ... آیا این را نمی‎دانستید، مادر تعمیدی؟
یک بار دو سفره بزرگ من ناپدید شدند!
از من یک رومیزی.
از من یک پیراهن.
از من سه جفت جوراب.
از من یک زیرپوش کاملاً نو.
از من دو روبالشی.
من اصلاً هیچکدام از گمشده‎ها را دوباره بدست نیاوردم.
از من هم چیزی دزدیده شده.
از من هم.
من اما او را بیرون نکردم، چه‌کسی را باید برای رختشوئی آورد؟ شاید سیلوسترا را؟
آنجل‎آنتونیا، این زن کولی را؟
یکی بدتر از دیگری!
آدم باید صبور باشد.
اما فقط یک قاشق! نه، چه چیزها!
این بیش از حد است!
فقط بجنبید دونا کریستینا، شما اجازه ندارید خیلی راحت از آن بگذرید!
ماریا بیزاسا گرچه صلح‎طلب و ملایم به چشم می‎آمد اما هیچ فرصتی را از دست نمی‎داد تا بقیه خدمتکاران خانه را متهم کند و آنها را در نور بدی بنشاند: دونا ایزابه، راحت از آن نگذرید یعنی چه! ما خواهیم دید، بگذارید فقط کارمون را انجام بدیم!
گزافه‎گوئی کردن در کنار پنجره‎ها و در بالکن‎ها نمی‎خواست به پایان برسد. اتهامات بر علیه کاندیا دهان به دهان می‎چرخید و در تمام محل پخش گشت.

II
هنگامیکه کاندیا در صبح روز بعد دست‎هایش را تا آرنج در آب کف‎آلود رختشوئی فرو کرده بود، مأمور پلیس بیاجو پِسِه که مردم او را سرجوخه کوچک می‎نامیدند در آستانه در ظاهر می‎گردد و به رختشو می‎گوید:
تو باید فوری به شهرداری پیش آقای شهردار بیائی.
کاندیا با پیشانی در هم کشیده، بدون آنکه دست از کار بکشد پاسخ می‎دهد: شما چی می‎گید؟
چون کاندیا نمی‎توانست دلیل این درخواست را برای خود توضیح دهد بنابراین مانند اسب کله‎شقی که از سایه‎ای به وحشت افتاده باشد از جا بلند می‎شود و با خشونت ادامه می‎دهد: من؟ و به چه خاطر؟
سرجوخه کوچک پاسخ می‎دهد: من دلیلش را نمی‎دانم. به من فقط دستور داده شده است.
چه دستوری؟
زن لجوج دست از پرسیدن نمی‎کشید. او نمی‎توانست دلیل این کار را برای خود توضیح دهد.
شهردار مرا می‎خواهد؟ و به چه خاطر؟ من نمی‎خوام بیام! مگه چه کار کردم؟
سرجوخه کوچک صبرش تمام می‎شود و می‎گوید:
آه، تو نمی‎خوای بیای؟ پس صبر کن!
او دست بر روی قبضه شمشیر کهنه‎اش می‎گذارد و در حالیکه زیر لب غر غر می‎کرد می‎رود.
این گفتگو اما شاهدانی داشت؛ برخی از ساکنین آن خیابان کوچک به کنار در خانه‎ها آمدند و به کاندیا که دوباره به شستن رخت‎ها مشغول شده بود با کنجکاوی نگاه می‎کردند. و چون همه از داستان قاشق نقره‎ای خبر داشتند در دل می‎خندیدند و جملاتی که اشاره به این موضوع داشت و کاندیا از آنها چیزی نمی‎فهمید به هم می‎گفتند. اما وقتی خنده و اشارات طعنه‎آمیز را می‎شنود احساس ناخوشایند یک اضطراب او را در بر می‎گیرد. و هنگامیکه او سرجوخه کوچک را در مشایعت یک مأمور دیگر پلیس در حال آمدن می‎بیند اضطرابش شدیدتر می‎گردد.
سرجوخه کوچک با خشونت می‎گوید: حرکت. کاندیا در سکوت دست‎هایش را خشک می‎کند و با آنها می‎رود. مردم در پیاتزا متوقف می‎شوند. دشمنِ او رزا پانارا از آستانه درِ یک بقالی با خنده تمسخرآمیزی پشت سر کاندیا داد می‎زند:
فقط خودتو آماده کن!
رختشو بخاطر وحشتی که در آن قرار داشت نمی‎توانست دلیل تمسخر را درک کند و نمی‎دانست در جواب دشمنش چه باید بگوید.
در مقابل شهرداری یک گروه از مردم کنجکاو ایستاده بودند تا کاندیا را در حال گذشتن از آنجا ببینند. کاندیا خشمگین از پله‎ها بالا می‎رود و از نفس افتاده در برابر شهردار می‎ایستد و می‎پرسد:
از من چه می‎خواهید؟
دون سیلویو، یک مرد صلح‎دوست، در لحظه اول از صدایِ جیغ‌مانندِ رختشو احساس نارضایتی می‎کند، نگاهی شهردارانه به او می‎اندازد و می‎گوید:
بشین دخترم!
کاندیا اما ایستاده باقی‌می‎ماند. خشم بینی عقابی‎اش را سرخ می‎کند، و بر روی گونه‎هایش لرزش عجیب و غریبی می‎افتد.
خب، دون سیلویو!
آیا شما دیروز نزد دونا کریستینا لامونیکا رخت‎ها را جمع‎آوری کردید؟
بله، چه شده است، موضوع چه است، چیزی کم است؟ ما همه را شمردیم، قطعه به قطعه ... هیچ‌چیز کم نبود. خوب حالا چه می‎خواهید؟
دخترم، یک لحظه آرام بگیر! در اتاق کارد، قاشق و چنگال‎ها بودند ...
حالا کاندیا جریان را حدس می‎زند و مانند یک پرنده شکاری آماده حمله می‎شود. لب‎های نازکش می‎لرزیدند.
کارد، قاشق و چنگال‎ها در اتاق بودند، و دونا کریستینا متوجه شده است که یک قاشق کم شده است. می‎فهمی دخترم؟ آیا شما آن را ــ اشتباهاً ــ برداشته‎اید؟
کاندیا بخاطر این اتهام غیرمنتظره مانند ملخی می‎پرد. او هیچ‌چیز را برنداشته بود. مطمئناً هیچ‌چیز:
آه، من؟ آه، من؟ این را چه‌کسی می‎گوید؟ چه‌کسی این را دیده است؟ غافلگیری عجیب و غریبی‎ست، دون سیلویو! من از شما تعجب می‎کنم! من باید دزدیده باشم؟ من؟ من؟
خشمش مرزی نمی‎شناخت. او از اتهام ناعادلانه چنان زیاد صدمه دیده بود که احتمالاً نمی‎توانست انجام عملی که او را به آن متهم می‎ساختند را احساس کند.
دون سیلویو که برای احتیاط تا حد امکان خود را بر روی صندلی بزرگ عقب کشیده بود حرف او را قطع می‎کند: بنابراین، شما آن را برنداشه‎اید؟
دوباره زن فریاد می‎کشد و دست‎های درازش را مانند دو عصا در هوا تکان می‎دهد: چه غافلگیری قشنگی.
بسیار خوب، بروید. بعد همه‌چیز معلوم خواهد شد.
کاندیا بدون خداحافظی با عجله بیرون می‎رود و به سمت در خروجی می‎دود. او از شدت عصبانیت رنگش کاملاً سبز شده بود. وقتی پایش را به خیابان می‎گذارد فوری از رفتار مردم متوجه می‎گردد که افکار عمومی بر علیه اوست و کسی به بیگناهی او باور ندارد. با این وجود با صدای بلند به بیگناه بودن خود پافشاری می‎کرد. مردم به او خندیدند و پراکنده گشتند. او با عصبامیت به خانه بازمی‎گردد، کاملاً مردد و ناامید بود و گریان بر آستانه در خانه می‎نشیند.
دون دوناتو براندیمارته که در همسایگی او زندگی می‎کرد تمسخرآمیز می‎گوید: فقط محکم شروع به گریه کن، چون حالا مردم از اینجا در حال عبور کردنند!
رخت‎های خیس‎خورده انتظار او را می‎کشیدند، و عاقبت او خود را آرام می‎سازد. او آستین‎هایش را بالا می‎زند و دوباره به سر کارش می‎رود. در حین کار کردن به چیز دیگری بجز به بیگناهیش فکر نمی‎کرد، برای دفاع از خود دلایل بسیاری جستجو کرد و ذهن هوشمندش را به کار واداشت تا دلیلی برای اثبات بیگناهیش بیابد. تمام ایده‎های مبتکرانه به ذهنش می‎رسیدند، تمام مصلحت‎های متداولی که قصد داشت با آنها در برابر کسانیکه بیگناهیش را باور نمی‎کردند بایستد.
وقتی رختشوئیش را به پایان می‎رساند از خانه خارج می‎شود؛ ابتدا می‎خواست پیش دونا کریستینا برود.
دونا کریستینا به او اجازه دیدار نمی‎دهد. ماریا بیزاسا کلمات زیاد او را با تکان دادن سر گوش می‎کند و بدون آنکه هیچ جوابی بدهد خود را با وقار تمام دور می‎سازد.
در این وقت کاندیا نزد تمام مشتریانش می‎رود. او همه‌جا جریان را تعریف می‎کرد و اطمینان می‎داد که او این کار را نکرده است، در حالیکه همیشه دلایل پُر کلمه تازه‎ای مطرح می‎کرد، و وقتی حرفش را باور نمی‎کردند و مشکوک باقی‌می‎ماندند دچار هیجان و ناامیدی می‎گشت. اما همه‌چیز بیهوده بود. هنگامیکه او متوجه این موضوع گشت افسردگی عمیقی او را در بر ‎گرفت.
باید چه می‎کرد؟ چه باید می‎گفت؟

III
در این میان دونا کریستینا می‎گذارد چینیلیا پیشش بیاید، یک زن از پائین‎ترین طبقه که با موفقیت انواع مختلف هنر جادوگری انجام می‎داد. چینیلیا با روش‎های مختلفی موفق شده بود وسائل دزدی شده را دوباره با جادو پیدا کند. مردم پشت سرش می‎گفتند که او با دزدها توافقی مخفیانه دارد.
دونا کریستینا به او می‎گوید: قاشق را دوباره برام بیار و من به تو پاداش خوبی می‎دم.
چینیلیا پاسخ می‎دهد:
باشه. من فقط بیست و چهار ساعت وقت لازم دارم.
و او بعد از به پایان رسیدن بیست و چهار ساعت پاسخ را می‎آورد: قاشق در حیاط نزدیک چاه آب چال شده است.
دونا کریستینا و ماریا به حیاط می‎روند و با حیرت فراوان در محل نشان داده شده قاشق را پیدا می‎کنند.
این خبر بسرعت باد در تمام پسکارا پخش می‌گردد.
حالا کاندیا مرکاندا فاتحانه در خیابان‎ها راه می‎رفت. به نظر می‎رسید که رشد کرده باشد، سرش را اینچنین بالا نگاه داشته بود. لبخند زنان به چشمان همه نگاه می‎کرد، طوریکه بخواهد بگوید:
حالا، دیدید؟ دیدید راست می‎گفتم؟
مردمی که کنار درِ خانه‎هایشان ایستاده بودند با دیدن او سرهایشان را به هم نزدیک می‎ساختند و سپس با صدای بلند شروع به خندیدن می‎کردند. فیلیپو لا سلوی که در این هنگام در کافه آنجلادِا یک گیلاس لیکور می‎نوشید کاندیا را مخاطب قرار می‎دهد:
کاندیا! یک گیلاس از این لیکور؟ زن که با یک گیلاس لیکور آتشین مخالف نبود با زبانش ایجاد صدای بلندی می‎کند.
فیلیپو لا سلوی اضافه می‎کند:
تو شایسته یک استکان لیکور هستی، در این باره هیچ‌چیز نمی‎شود گفت!
دسته‎ای از مردم پرسه‎زن در جلوی کافه جمع شده بودند. حالت چهره‎شان نشاط نیشداری نشان می‎داد.
در حالیکه کاندیا لیکور می‎نوشید، فیلیپو لا سلوی مردم مبهوت را مخاطب قرار می‎دهد.
کار رو خوب انجام داد! مگه نه؟ ... روباه پیر! ... ... ... و خودمانی به شانه رختشو می‎زند.
همه می‎خندند.
مانیازاوه، یک مرد قوزدار کوچک که علاوه بر این کودن بود و لکنت‌زبان هم داشت، انگشت اشاره دست راستش را کنار انگشت اشاره دست چپش به شیوه کاملاً چشمگیری قرار می‎دهد و با زبان کُندش می‎گوید: کا .. کا .. ا .. کاندیا ... ... چ .. چینیلیا.
و با حالتی حقه‎بازانه در حین لکنت با نگاه قابل فهم می‎سازد که کاندیا و چینیلیا دوستان خوبی برای همدیگر هستند.
همه کسانی که این را می‎دیدند می‎خواستند از لذت منفجر شوند. کاندیا برای یک لحظه با در دست داشتن گیلاس لال می‎شود. سپس، به ناگهان متوجه می‎گردد. مردم بیگناهی او باور نکرده‎اند. مردم او را متهم می‎کردند که قاشق نقره‎ای را مخفیانه با همدستی زن جادوگر دوباره بازگردانده است تا مشکلات بیشتری برایش به بار نیاید.
حالا او دچار خشم کوری می‎گردد. او کلمه‎ای نمی‎یابد، خود را بر روی ضعیفترین فرد یعنی مرد قوزدار کوچک می‎اندازد، می‎گذارد رگباری از مشت بر او باریده شود و صورت او را می‎خراشد. مردم با دیدن این نزاع با شادی بیرحمانه و خنده‎های بلند به دور آنها دایره‎ای تشکیل می‎دهند، مانند جنگ حیوانات، و تلاش می‎کردند آنها را با تشویق و تحسین جری‎تر سازند.
مانیازاوه از فوران غیرمنتظره خشم گیج بود و تلاش می‎کرد با جهش‎های شبیه به میمون فرار کند، اما مشت‎های خشن رختشو او را رها نمی‎ساختند. مانند یک سنگ در تیرکمان او را با سرعت رو به افزایش در دایره‎ای می‎چرخاند، تا اینکه مانیازاوه با سر محکم به زمین سقوط می‎کند.
چند نفر برای بلند کردنش به سمت او می‎پرند. کاندیا با مشایعت غرغر جمعیت خود را دور می‎سازد. او به خانه می‎رود و در را بر روی خود قفل میکند. هق هق‌کنان خود را روی تخت می‎اندازد و در غم و اندوه خود انگشت دستش را گاز می‎گیرد.
این اتهامِ جدید او را عمیقتر از اتهام اول رنجانده بود، بیشتر به این خاطر زیرا او در موقعیتی بود که می‎توانست این کار را انجام داده باشد. چطور می‎توانست این سوءظن را از خودش دور سازد؟ چطور می‎توانست نور را به حقیقت بتاباند؟
وقتی به آن فکر می‎کرد که تمام شرایط بر علیه او هستند و برایش تقریباً غیرممکن می‎سازند بیگناهیش را به اثبات رساند به معنای واقعی مردد می‎گشت. حیاط خانه دونا کریستینا به راحتی قابل دسترس بود، یک درِ قفل نگشته به اولین پاگرد پله‎های بزرگ منتهی می‎گشت. برای حمل زباله یا به دلایل دیگر در هر زمان تعداد زیادی آدم از این در بدون ممانعت داخل و خارج می‎گشتند. بنابراین او نمی‎توانست دهان شاکیان خود را ببیند، وقتیکه می‎گفتند: من چطور می‎تونستم داخل حیاط شوم؟ برای انجام چنین کاری راه‎های زیاد و ساده در دسترس وجود داشت، و از قضا افکار مردم هم بر آن تکیه داشت.
کاندیا تمام هوشیاریش را به کار می‎اندازد، سه، چهار پنج مورد را تصور می‎کند که همگی باید توضیح می‎دادند چگونه قاشق در گودالی در حیاط قرار داده شده است. به تمام انواع شگردها و دلایل ظاهری پناه می‎برد و با مهارت و چابکی قابل توجه و پشتکار مرتب به امکانات تازه فکر می‎کند. بعد شروع می‎کند به مغازه‎ها برود تا مردم را از شک و تردیدشان خارج سازد. مردم استدلال‎های پیچیده بیگناهیش را گوش می‎دادند و از آن لذت می‎بردند. عاقبت آنها می‎گفتند:
درست است! درست است! اما با چنان حالتی می‎گفتند که کاندیا مانند نابود گشته‎ای آنجا می‎ایستاد. بنابراین تمام تلاش‎هایش بیهوده بودند! هیچکس به بیگناهیش باور نداشت! هیچکس! هیچکس! او تمام شب‎ها را با فکر کردن برای یافتن دلیل تازه‎ای می‎گذراند، همیشه بدنبال یافتن راه چاره تازه برای پیروز شدن بر موانع بود. توسط این تلاش مداوم نیروی ذهنش بتدریج کاهش می‎یابد، او نمی‎توانست دیگر بجز قاشق به چیز دیگری فکر کند، و او تقریباً درک برای کارهای عادی روزمره را از دست می‎دهد. بتدریج در مغز این زن بیچاره یک شیدائی حقیقی خود را می‎نشاند که توسط آزار و عذاب دادن مردم هر روز رشد می‎کرد.
او کارش را نادیده می‎گیرد و به این ترتیب به فقر و بدبختی دچار می‎گردد. رخت‎ها را بد می‎شست، آنها را گم یا پاره می‎کرد. وقتی به زیر پل آهنی رودخانه، جائیکه رختشورهای دیگر مشغول کار بودند می‎رفت اغلب چنین اتفاق می‎افتاد که یک قطعه رخت از دستش لیز می‎خورد و توسط جریان آب برای همیشه از آنجا برده می‎گشت. بدون آنکه هرگز خسته شود دائماً از همان موضوع صحبت می‎کرد. رختشوها برای اینکه مجبور به شنیدن حرف‎هایش نشوند با ابیاتی هم‎قافیه با قاشق نقره‎ای شروع به آواز خواندن می‎کردند و او را عصبانی می‎ساختند. سپس او فریاد می‎کشید و مانند دیوانه‎ها رفتار می‎کرد.
دیگر هیچکس به او رخت برای شستن نمی‎داد. مشتری‎هایش از ترحم به او غذا می‎بخشیدند. عاقبت او به گدائی عادت می‎کند. با لباسی کاملاً پاره، خمیده و خراب از خیابان می‎گذشت و پسران گدا بدنبالش داد می‎زدند:
خاله کاندیا، برامون داستان قاشق نقره‎ای رو تعریف کن، ما از جریان بی‎خبریم!
گاهی اوقات مردم ناشناسی را که در حال عبور بودند نگاه می‎داشت تا برایشان جریان را تعریف کند و بر بیگناهیش اطمینان دهد. جوانان او را پیش خود می‎خواندند و می‎گذاشتند برای یک سولدو داستان را سه چهار بار تعریف کند، به ادعاهایش اعتراض می‎کردند، می‎گذاشتند صحبتش را به پایان برساند تا عاقبت هنگام آخرین کلمات او را با توهین کردن بیازارند و با تکان دادن سر به رفتن ادامه دهند. او به دیگر زنان گدا می‎پیوندد و با آنها نزاع می‎کند همیشه، همیشه، بدون خستگی، بدون توقف. به یکی از آنها علاقه مخصوصی داشت؛ زن گوشش سنگین بود، جذام داشت و یک پایش می‎لنگید.
او در زمستان سال 1874 بیمار می‎شود. زن جذامی از او پرستاری می‎کرد. دونا کریستینا برایش قطره تقویت قلب و یک منقل می‎فرستد تا بتواند خودش را گرم کند.
بیمار در بستری از کاه در حالت جنون فقط از قاشق نقره‎ای صحبت می‎کرد؛ او بر روی آرنج دستش تکیه می‎داد و تلاش می‎کرد توضیحاتش را با ایماء و اشاره همراه کند. زن جذامی دست‎هایش را می‎گرفت و آنها را دوباره مهربانانه روی بستر قرار می‎داد.
کاندیا حتی هنگام احتضار، در حالیکه بر چشم‎های کاملاً بازش طوری پرده کشیده می‎گشت که انگار آبی گل‎آلود از درون چشمانش در حال صعود کردن است یک بار دیگر با لکنت می‎گوید:
من نبودم، آقا ... ببینید ... ... ... زیرا که ... ... ... قاشق ... ... ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر