عمله.


<عمله> از فریتس مولر پارتنکیرشن را در مرداد سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

ناخواسته
خدمتکار پیر پُر چین و چروک به آقای غریبه بلند قامت می‎گوید: "متأسفم، آقای معلم در خانه نیستند." و با پیشبندش گرد و غبار نامرئی روی دستگیره در خانه را پاک می‎کند.
مرد غریبه که نمی‎خواست برود می‎گوید: "من دانش‎آموز قدیمی ایشان هستم."
پیرزن کوچک اندام با تردید می‎گوید: "پس، پس ... من میرم بپرسم ... چون او همیشه در این ساعت می‎خوابد ... لطفاً یک لحظه صبر کنید."
پیرزن در راهروی نیمه‌تاریک ناپدید می‎گردد، اما نرسیده به مجسمه نیم‎تنه شیلر دوباره برمی‎گردد.
"چه کسی را اجازه دارم ... چه نامی را اجازه دارم ...؟"
مرد غریبه بلند قامت یک کارت ویزیت در دست داشت. چیزهای زیادی روی آن چاپ شده بود. نامش نمی‎توانست چنین طولانی باشد. باید بر روی آن لقب و رتبه‎ها چاپ شده باشند. حالا بر روی این کارت ویزیت نور ضعیف زنگوله برنجی راهرو می‎رقصید. اینطور به نظر می‎رسید که انگار این نورهای رقصنده لقب بر روی کارن ویزیت را ریشخند می‎کنند. ناگهان غریبه کارت ویزیت را دوباره داخل جیب کتش قرار می‎دهد.
او به سرعت می‎گوید: "بگوئید، اشمالهوفر امیل آمده است."
مرد غریبه تنها در اتاق مهمانی معلم سالخورده‎اش نشسته بود. او سعی می‎کرد اتاق را، مخده‎های سرخ رنگ بر روی لبه پنجره‎ها را، تصاویر بر روی دیوارها و میز و صندلی‎ها را با اطمینان تماشا کند ... اما اتاق سرش را ناآشنا تکان می‎دهد: "من تو را نمی‎شناسم." ــ "من دانش‎آموز قدیمی معلم سالخورده‎ام هستم." ــ "آخ، آقای من صدها محصل قدیمی داشت، هزاران شاید." ــ "اما من دانش‎آموز مورد علاقه‎اش بودم." ــ "آقای من ده‎ها تن دانش‎آموز مورد علاقه داشت، در هر کلاس در هر سال یک دانش‌آموز مورد علاقه، و او چهل و یک سال تدریس کرده است ..." ــ "اما من در بین آن ده‎ها دانش‎آموز اشمالهوفر امیل هستم، کسی که ..."
تا اینجا گفتگوی صامت میان مرد غریبه و اتاق به پیش رفته بود که از اتاق کناری یک صدای بسیار آرام قابل شنیدن می‎گردد:
"بریگیته، گفتید که او چه نام دارد؟ ... اشمال امیل؟ ... چی، اشمالهوفر امیل؟ ... صبر کنید، صبر کنید، بریگیته، ... بله بله، حالا دوباره به یادم آمد ... من یک بار محصلی به نام اشمالهوفر امیل داشتم ... کاملاً در سال‎های اولیه تدریس، بله، کاملاً در سال‎های اولیه ... من خودم در آن زمان یک معلم جوان بودم، حتی تقریباً یک اشمالهوفر امیل ... بله، بله، به اشمالهوفر امیل بگید، معلم پیرش فوری می‎آید، فوری می‎آید ... چی، من نباید اینطور بلند صحبت کنم؟ او می‎تواند از اتاق مهمانی حرف ما را بشنود؟ ... اما بریگیته اینکه ضرری ندارد، بعد احتیاج ندارم اینها را یک بار دیگر به اشمالهوفر امیل بگویم ..."
مرد غریبه در اتاق مهمانی لبخند می‎زد. او سرش را به پشتی صندلی خم کرده بود و به صدای دور معلم قدیمی‎اش که داخل اتاق کناری مانند آدم‎های سنگین‎گوش چنان بلند و آهسته صحبت می‎کرد گوش می‎داد. یک در نازک او را از معلم جدا ساخته بود. نازک؟ آخ، این در به اندازه کافی ضخیم بود، حداقل به اندازه سی و پنج سال ضخیم. مرد غریبه با دست به سمت گوش برده هنوز آنجا نشسته بود، مانند کسیکه در کنار ساحل دریا خود را از روی صخره‎ای به سمت یک ملودی خم ساخته که از گودالی که مدت‎ها پیش توسط امواج ایجاد گشته صعود می‎کرد ...
سپس او در مقابل معلم سالخورده‎اش بر روی مبل نشسته بود. معلم هیچ جمله خوشامدگوئی استادانه‎ای نگفت. فقط مرتب مرد غریبه را نگاه می‎کرد. و ابتدا پس از مدتی طولانی دست مرد غریبه را می‎گیرد و آهسته و با چهره ثابتی می‎گوید:
"پس این است ... پس این است ..." هنوز یک علامت سؤال در جمله‎اش بود. او همچنین جمله‎اش را به اتمام نرساند. او در چهره مرد غریبه چین‎های پارچه‎ای را جستجو می‎کرد که تعلیم او در بافتنش سهیم بوده. اما او گره‎های غریبه بسیاری در این پارچه می‎یابد که او آنها را گره نزده بود. آنها خطوط گسترده موفقیت‎های بدست آمده در جهان بودند. آنها الگوهای کار سختی بودند که هیچ مدرسه‎ای نمی‎بافد. آنها چین‎های ناامیدی بی‎شماری بودند که هیچ مدرسه‎ای به آنها شکل نمی‎دهد. آنها تکه‎های ویران بر گونه‌ها بودند که بر رویشان مشتِ "من می‎خواهم!" تا شقیقه خاکستری شده عبور کرده بود ــ چیزهای بسیاری که هیچ مدرسه‎ای و هیچ معلمی در چهره دانش‎آموزانش حک نمی‎کند.
حالا چشمان مرد غریبه از نگاه جستجوگر معلم سالخورده اندکی وحشتزده دچار حرکات تُند عصبی می‎گردد. معلم برای بار سوم جمله "پس این است ..." را پرسشگرانه تکرار می‎کند. و در این لحظه حرکات وحشتزده عصبی چشم‎ها ریسمان را به کنار پرتاب می‎کند؛ ریسمانِ شناختِ بیش از سی و پنج سال را، و اینکه معلم سالخورده دیگر نپرسید بلکه با بالا بردن دست برای چهارمین بار می‎گوید:
"بله، بله، این هنوز اشمالهوفر امیل قدیمی من است، سلام خوشامدی!"
مرد غریبه می‎گوید: "سلام، آقای معلم."
"من می‎بینم که شما در این سی و پنج سال مرد شایسته‎ای شده‎اید."
"آقای معلم. شما به من اجازه دادید در مشرق‌زمین خط راه‎آهن بسازم. شما مرا مدیر شرکت‎ها کردید تا بتوانم کارهای پیشگام آلمانی را در خارج انجام دهم. شما ..."
معلم حرف او را قطع می‎کند: "امیل اشمالهوفر، شما طوری این <شما> را تعریف می‎کنید که انگار این <شما> دیگرانند، طوریکه انگار این <شما> کوچک نوشته می‎شود."
"آقای معلم، و شما فکر می‎کنید که چطور باید نوشته شود؟"
"بزرگ. امیل اشمالهوفر، دیگران که شما را پیشگام نساختند، خود شما این کار را کردید." در این جمله افتخار به شاگرد قدیمی‎اش نور خفیفی می‎داد.
مهمان با هیجان می‎گوید: "هوم، آقای معلم، شاید با بزرگ نوشتن <شما> حق با شما باشد."
معلم بر شانه او می‎زند: "دیدی که می‎شود، اشمالهوفر امیل."
"اما نه آنطور که منظور شماست، بلکه ... بلکه برعکس."
معلم به شوخی می‎گوید: "بر عکس؟ برعکسِ <شما Sie> می‎شود <یخ Eis>"
"یخ Eis؟ خوب، این هم باید صدق کند آقای معلم. من امروز پیش شما آمده‎ام تا یک یخ سی و پنج ساله را ذوب کنم. آقای معلم، تا به شما بگویم که من موفقیت بر روی نردبام زندگی‎ام را به شما مدیونم. و من منظورم از <Sie> شما هستید. ... شما مرا برای پیشگام بودن در خارج آماده ساختید ..."
مرد سالخورده با وحشت می‎گوید: "من؟ من؟ شما اشتباه می‎کنید، اشمالهوفر امیل ... شما نباید به یک معلم سالخورده پس از این همه مدت نان دوستانه عسل مالیده شده تقدیم کنید ... من دقیقاً می‌دانم که آتش زندگی ابتدا بعد از مدرسه فولاد را می‎سازد ... که یک چنین معلم سابق ادبیات آلمان و تاریخ برای آماده سازی فولاد سهم بسیار اندکی می‎تواند داشته باشد ..."
"آقای معلم، شما باید این لطف را به من بکنید و کلماتم را جدی بگیرید. آدم بعنوان مدیر یک راه‎آهن خارجی متشکل از ده هزار کیلومتر دیگر وراجی‎های زیبا نمی‎کند. و آدم به حرفی که می‎زند باور دارد. و دیگر در بین کار برای رسیدن به شهرِ فراموش‌شده‎اش یک شبانه روز سفر نمی‎کند تا برای معلم قدیمی‌اش یک قاشق عسل بیاورد و بگوید: <آقای معلم، لطفاً دهانتان را باز کنید.>"
معلم سالخورده به وجد می‎آید: "اشمالهوفر امیل، آیا واقعاً ممکن است که من، یک معلم فقیر، بدون آنکه بدانم به شما ... به شما ..." او بقیه کلمات را نمی‎یابد.
"... درهای بسوی مسیرهای شیبدار کوهسانی را گشودید، این نه تنها ممکن است، بلکه بیشتر از ممکن است، این حقیقت است."
معلم از روی مبل جهیده بود. دسته کوچک دفترهای آبی تصحیح گشته را بی‎دقت از روی میز پائین ریخته و با قدم‎های کوتاه و سریع به کنار پنجره رفته و بازویش را از پشت بر روی مخده‎های سرخ لبه پنجره تکیه داده بود. به نظر می‎رسید که در حال رشد کردن است. جمجمۀ کم موی معلم از هیجان بر روی شیشه پنجره ضرب می‎زد.
او با یک رنگ سرخ شبانه بر روی گونه‎های پیر که می‎توانست با یک رنگ قرمز روزانه بر روی گونه‎های دختران اشتباه گرفته شود می‎گوید: "اما اشمالهوفر امیل، فقط فکرش را بکنید، فقط فکرش را بکنید که نوشتن چند انشاء چه تأثیری دارد ...؟"
"آقای معلم، منظور من انشاء نبود."
"یا امپراتوران مورد علاقه درس تاریخم چه تأثیری توانستند بگذارند، چه تأثیری توانست بارباروسا بر شما بگذارد ...؟"
"آقای معلم، منظورم بارباروسا هم نبود."
"یا تمیستوکلس ...؟"
چهره مرد غریبه طوفانی می‎شود: "آقای معلم، منظورم تمیستوکلس هم نبود."
برای یک لحظه به نظر رسید که انگار معلم مضطرب شده است. به نظر می‎رسید که انگار بازوان تکیه داده به مخده‎های قرمز می‎خواهند به پائین لیز بخورند. اما دوباره خود را محکم نگاه می‎دارند.
او تقریباً با شیطنت می‎گوید: "آهان، حالا می‎دانم، حالا می‎دانم. لئونیداس، لئونیداس قهرمان بود که من برایتان تعریف کرده بودم، او بود که شما را هم در مسیرتان همراهی کرد، و کسیکه ..."
"نه، آقای معلم، لئونیداس من را همراهی نکرد. عصبانی نشوید از اینکه من امروز بجز نامش چیز دیگری از او به یاد ندارم، هرچند من در سرزمین او یک خط دوم از خطوط بزرگ راه‎آهن خودمان کشیده‎ام ..."
"چی، شما برای ترموپیل‎ها با آهنتان ریل کشیدید؟"
"نه کاملاً آقای معلم. اما من و آهنم در این لحظه مهم نیستیم. آقای معلم، ما می‎خواستیم از شما صحبت کنیم، از آهن شما، از آهنی که شما در ستون فقراتم داخل کردید، و از آهنی که تا امروز نشکسته است."
معلم سالخورده با لکنت می‎گوید: "از آهن من؟ آقای مدیر، من واقعاً نمی‎دانستم که ..."
"من اشمالهوفر امیل نامیده می‎شوم."
"اشمالهوفر امیل، من واقعاً نمی‎دانستم که در کلاس‎های درسم هرگز از آهن یا چیز آهنی صحبت شده باشد."
"آقای معلم حق با شماست: در کلاس درس واقعی‎تان صحبت نکردید ..."
حالا اما واقعاً بازوان تکیه داده شده از روی مخده‎ها به پائین لیز می‎خورند. اندام کوچکتر می‎شود. جمجمه معلم سالخورده دیگر بر روی شیشه پنجره ضرب نمی‎گرفت. اندکی رو به جلو خم می‎شود. دهان معلم سالخورده که حالا زمزمه می‎کرد به زحمت قابل دیدن بود:
"در کلاس درس من نه، اشمالهوفر امیل ... در کلاس درس من نه؟"
"آقای معلم، نه در کلاس درس رسمی‎تان."
امید معلم فروتنانه دوباره می‎درخشد: "آهان، منظورتان این است که طبق برنامه درسی کلاس نه، مطمئناً منظور شما یک نکته جانبی است که در اصل به برنامه درسی مربوط نمی‎گشت، بله، بله، یک معلم با چنین توضیخات غیراجباری می‎تواند اغلب قلبش را از یک برنامه درسی بیشتر باز کند، آخ بله، آخ بله."
حالا مهمان هم از روی مبل بلند شده بود. او کاملاً به پائین صورت معلمش نزدیک شده بود. و محکم به چشمانش نگاه می‎کرد، هنگامیکه او گفت:
"حق با شماست. خواسته‎های مربیان و برنامه دروس از پیش مشخص هرگز برای یک دانش‎آموز تعیین‌کننده نیستند. تعیین‌کننده ناخواسته‎هاست، حتی ناخودآگاه‎هاست ... چیزی که از دهان کسی بدینسان به بیرون می‎لغزد ... نه، به بیرون نمی‎لغزد ... چیزی که ناگهان مانند یک شاهین در هوا می‎جهد و دانش‎آموز را سوار بر بالش با خود می‎برد ... چرخ‌زنان ... بالا، بالاتر ... تقریباً به درون مشرق‌زمین ... و ببینید، برای تشکر کردن بخاطر یک چنین کلمه ناخواسته‎ای از دهان شما، برای یک چنین شاهینی که یک بار توسط شما به هوا به پرواز آمد و اشمالهوفر امیل را با خود بالا برد، بدون آنکه شما آن را بدانید ... به این خاطر من اینجا آمده‎ام ... به این خاطر بعد از سی و پنج سال ناگهان به این فکر افتادم: <آدم، برو پیش معلم قدیمی‎ات و قبل از آنکه دیر شود بخاطر آن کلمه خوب از او تشکر کن.>"
دوباره سرخی دخترانه بر گونه‎های مومی معلم نمایان می‎گردد. اما دهانش دیگر باز نمی‌شد. حالا او خود را بر روی یک صندلی می‎نشاند و با سر کمی به جلو داده شده فقط گوش می‎دهد.
"نه، نه، آقای معلم، گفتار جانبی در کلاس درس هم نبود ... من می‎بینم که باید موضوع را خلاصه و جمع‎بندی کنم، وگرنه باید هنوز یک ساعت دیگر هم بدون نتیجه صحبت کنیم. شاید هنوز به یاد داشته باشید که اشمالهوفر امیل در واقع یک پسر خجول بود. بله، من همیشه به طور طبیعی وحشت داشتم ... امروز هم هنوز گاهی باقی‌مانده‎ای از آن را احساس می‎کنم ... اما آن زمان ترس مدام همراهم بود و اجازه نمی‎داد صمیمانه درک کنم، ترسی که زمانی طولانی از جوانی‎ام را بطرز غیرقابل نجاتی ویران ساخت. ... من خودم هم نمی‎دانم که از چه چیز وحشت داشتم ... شاید از خودم و نیروهائی که در من چرت می‎زدند ... من تمام کلاس‎ها را توسط ترس از رشادت خودم گذراندم، تا ... تا اینکه در آخرین کلاس یک جمله از شما مرا تغییر داد ... نه، نه، اجازه بدهید حرفم را تمام کنم ... حالا خیلی سریع می‎گویم، هنگامیکه شما یک بار در زنگ تاریخ حضور نیافتید ... وقتی یک ربع، نیم ساعت از نیامدن شما به کلاس درس گذشت ... در حالیکه شاگردان ناآرام شده بودند ... وقتی بقیه محصلین مرا به دفتر مدیر مدرسه فرستادند ... وقتی من با ترس در اتاق انتظار مدیر مدرسه ایستاده بودم و جسارت در زدن را نداشتم ... وقتی دو صدای هیجانزده از اتاق مدیر مدرسه شنیده گشت ... وقتی یک صدا که من هنوز آن را به یاد دارم، زیرا که مانند فریاد به گوش می‎رسید، گفت: <من همیشه آن چیزی را انجام داده‎ام که از آن وحشت داشته‎ام!> ... ها، این جمله مانند یک وحی به قلب جوانم نشست ... من دوباره از اتاق انتظار بیرون دویدم و از پله‎ها بالا رفتم و داخل کلاس درس شدم. محصلین با سر و صدا از من پرسیدند: <خب، چه شنیدی؟> ... من با حواس‎پرتی گفتم: <من این را شنیدم: من همیشه آن چیزی را انجام داده‎ام که از آن وحشت داشته‎ام.> ... محصلین فریاد زدند: <اشمالهوفر امیل عقلش کاملاً کار نمی‎کند!> ... آقای معلم فکر کنم اگر شما ناگهان با رنگ سفیدی مانند گچ دیوار از پیش مدیر مدرسه داخل کلاس درس نمی‎گشتید و مشغول تدریس درس تاریخ نمی‎شدید آنها مرا کتک می‎زدند ... چه شده، آقای معلم؟ حالتون خوب نیست؟ ... آیا تعریف خاطرات قدیمی باعث ناراحتی‎تان شده است؟ ... حرف بزنید، آقای معلم، حرف بزنید!"
"اشمالهوفر امیل، چیزی نیست ... حالم خوب نیست ... به خاطر سن و سالم است، سن و سال." چهره بطور ناگهانی در هم فرورفتۀ معلم سالخورده شروع به لبخند زدن می‎کند: "از من عصبانی نباشید، اگر من ... اگر من ..."
"من می‎روم ... اما اجازه دارم دوباره بازگردم، ... فردا، قبول می‎کنید، وقتی دوباره حالتون خوب است ... من هنوز به درستی از شما تشکر نکرده‎ام ... تشکر بخاطر جمله شما در آن زمان ... برای شاهین اصیلتان که مرا با خود به اوج برد: <من همیشه آن چیزی را انجام داده‎ام که از آن وحشت داشته‎ام> ... زیرا ببیند، من از آن به بعد کاری را انجام دادم که آن زمان شنیدم ... همیشه کاری را انجام می‎دادم که از آن می‎ترسیدم، و ... و یک پیشگام گشتم، آقای معلم ... به این خاطر از شما متشکرم، آقای معلم ... از من عصبانی نباشید، آقای معلم، باشه؟ ... و فردا اجازه دارم دوباره بیایم ..."
او دوباره نیامد. یک پیک در هتل درجه یک پیش او می‎آید و یک نامه برایش می‎آورد. در نامه چند جمله لرزان درهم برهم نوشته شده بود:
"اشمالهوفر امیل عزیزم، شما نباید دوباره بیائید. شما اشتباه کرده‎اید. حتی دو بار. آن جمله را در تلخترین ساعات عمر من مدیر مدرسه بر زبان آورده بود و نه من. شما صداها را اشتباه گرفته بودید. و همچنین آن جمله را هم درست نشنیدید. یک <ن> از آن جمله باید در میان در اتاق مدیر گیر کرده باشد. در آن زمان مدیر مدرسه و دشمن من گفته بود: <من همیشه آن چیزی را انجام داده‎ام که از آن وحشت نداشته‎ام>. غمگین نشوید. اینکه شاهینی شما را با خود به اوج برد که از سینه خود شما به پرواز آمد و نه از سینه معلم سالخورده‎تان بدترین چیز نیست. شما گفتید که <برنامه دروس معلم برای یک دانش‎آموز تعیین کننده نیست. بلکه تعیین کننده ناخواسته‎های اوست.> حق با شماست. من قانع شده‎ام، پیشگام عزیز؛ من به این ناخواسته قانعم.
معلم سالخورده شما."
 
نخ
آنها مرا در خانه تنها گذاشتند، آنها گفتند به این خاطر که من تربیت بیاموزم. من در هنگام نهار از آقای غریبه پرسیده بودم که چطور او می‎تواند در باره داستان‎های پدر بخندد. ما آنها را صد بار شنیده بودیم و دیگر نمی‎توانستیم حتی در ازاء پول زیاد هم بخندیم.
به همین دلیل من از گردش روز یکشنبه محروم می‎شوم. انگار که من از این طریق می‎توانم در باره داستان‎های قدیمی پدر دوباره خندیدن بیاموزم.
یک پسر با یک بعد از ظهر بی‎برنامه روز یکشنبه در یک آپارتمان خالی چه کار می‎کند؟ این قطعاً خنده‎دار نبود، خیلی بیشتر مأیوس کننده بود. همه‌چیز قفل شده بود، اتاق زیبا، آشپزخانه، اتاق غذاخوری، حتی قفسه کتاب. من فکر کردم آیا باید سی و یک مجسمه کوچک زینتی روی طاقچه را پائین بیاورم و تمیز کنم. اما شاید سر و ته کردن میزها و صندلی‎ها سرگرم کننده‎تر باشد؟ یا شکم پیانو را از زیر باز کنم تا عاقبت یک بار پی ببرم که در داخل آن چیست؟
من پیانو را انتخاب می‎کنم و برای یافتن راه ورود به دور پدال می‎چرخیدم. در این لحظه ناگهان یکی تو سرم می‎زند. اوه، آیا پدر در خانه بود؟ نه، قرقره نخ مادر بر روی سرم افتاده بود. آیا این یک اخطار بود یا یک اشاره؟
من اشاره را انتخاب می‎کنم، زیرا به ذهنم رسید که آدم با یک نخ چه کارهائی می‎تواند بکند. برای مثال یک نامه تفریحی. نامه را توسط نخ سیاه نامرئی از پنجره بر روی پیاده‎رو می‎فرستم. من بر روی پاکت نامه نوشته بودم؛ گیرنده: جناب آقای شهردار. آها، یکی دارد می‎آید و می‎خواهد نامه را بردارد. هوووپ، نامه بالای سرش به پرواز می‎آید. مرد چهره احمقانه‎ای به خود می‎گیرد. سپس با دست مشت کرده رو به بالا تهدید می‎کند و دشنام می‎دهد. بعد از او هفت نفر دیگر به دام نامه می‎افتند. هفت بار رو به بالا دشنام داده می‎شود و چهره‎ها عصبانی می‎گردند. این فوق‎العاده بود.
سپس در آپارتمان یک کیف پول خالی و قدیمی کشف کردم. من آن را بر روی پیاده‎رو فرستادم. چه نویدبخش کیف پول در آفتابِ غروب بعد از ظهر یکشنبه قرار داشت. یک مرد با عجله می‎آمد. او از دور کیف پول را می‎بیند. قدم برداشتنش به خاطر وحشت و شادی آهسته‎تر می‎گردد. او مانند یک سگ که دزدانه به سمت گربه‎ای می‎رود پاهایش را بلند می‎کرد. حالا به نظر می‎رسید که او برای برداشتن کیف پول مصمم است. او در حال خم شدن سرش را می‎چرخاند ببیند که آیا کسی نگاه می‎کند. هوووپ، در این هنگام کیف پول یک طبقه به هوا می‎رود. دست مرد بر تکه‎ای از روی زمین منقبض شده باقی‌می‎ماند. من فکر می‎کنم که چشمانش از حیرت از سرش بیرون جهیده بود. او با تکان دادن سر و درمانده به رفتن ادامه می‎دهد. این خیلی سرگرم‌کننده بود. بنابراین دومین آزمایش انجام می‎شود. نفر دوم دستش را بطرف کیف پول نمی‎برد و با تردید به رفتن ادامه می‎دهد. اما ناگهان دوباره بازمی‎گردد تا اهمال کردنش را جبران کند. هوووپ، این بار می‎بیند که کیف پول بالا می‎رود. او هم می‎خواست رو به بالا دشنام بدهد، اما شرمنده گشته در گوشه کوچه ناپدید می‎شود.
حالا دوباره یک نفر دیگر می‎آید، من می‎گذارم که او کیف پول را بردارد. داخلش را جستجو کند، عصبانی شود که یک پنی هم در آن نیست، کیف پول را بر روی زمین بیندازد ــ هووو، چطور کیف پول از روی زمین دوباره به هوا بلند می‎شود: کیف پول در هوا شناور بود.
به نظر می‎رسید که امکانات کنار پنجره‎ای نخ من به پایان رسیده است. من با نخ به کوچه می‎روم. در این وقت هیچکس در خیابان دیده نمی‎شد. سریع یک سر نخ نامرئی را به میله یک پنجره و سر دیگر را به پنجره روبروی آن می‎بندم. من بیش از حد مشتاق بودم که حالا چه اتفاقی خواهد افتاد. اما درست مانند یک خدا که اولین موجودات را با دستش ساخته است و مشتاق است ببیند که آنها چکار خواهند کرد.
اما همیشه، وقتی آدم بیش از حد مشتاق است ناامیدی می‎آید. این بار دو اسبِ چاق آبجوسازی بودند. آنها از میان سد نخی من یورتمه می‎گذرند، طوریکه انگار هرگز نخی آنجا نبوده است. این آزاردهنده بود. من عادت کرده بودم نخ را مانند سرنوشتی در نظر بگیرم که می‎توانستم آن را بر دیگران منتقل کنم.
من با نخِ سرنوشتم یک سد جدید می‎بندم. این بار کمی بالاتر. دو سگ بی‎اعتناء از زیر آن رد می‎شوند. این من را دوباره عصبانی می‎کند. این سگ‎ها بیش از حد گستاخ بودند و بی‎اعتناء به نخِ سرنوشتی که من در کوچه‎ام بسته بودم دور می‎شوند.
حالا دو کودک می‎آیند. نخ من به طره گیسو راست ایستاده یکی از پسرها آرام مالیده می‎شود. او با این فکر که دوستش دست به مویش کشیده است می‎گوید: "مسخره بازی درنیار." ــ دیگری رنجیده می‎گوید: "چه مسخره بازی‎ای؟" ــ "خودتو به اون راه نزن، حقه‎باز." ــ "چی گفتی؟ حقه‎باز؟ صبر کن، بهت نشون می‎دم حقه باز گفتن یعنی چی." یک کتک‎کاری شروع می‎شود. این باشکوه بود.
سپس یک دوشیزه با دو پَر بر روی کلاه می‎آید. نخ من یک پَر را خم می‎سازد و فوری آن را به هوا پرتاب می‎کند. این خیلی بامزه بود. چنان بامزه که من از پست دیدبانی خود در راهرو خانه بیرون پریدم و پشت سر دوشیزه فریاد زدم که او چیزی گم کرده است. دوشیزه بدگمان برمی‎گردد. در نتیجه این بار پَر دوم روی کلاهش خم می‎شود و به هوا پرتاب می‎شود. این چنان بامزه بود که من باید با صدای بلند می‎خندیدم. اما چون دوشیزه بی‎خبر بود بسیار ناراحت می‎شود. دوشیزه باید یک آشپز بوده باشد، زیرا در حال رفتن دستش را طوریکه آدم با یک قاشق آشپزی حمله می‎کند بلند می‎کند و می‎گوید: "تو پسر بی‎تربیتی هستی." اما با این حرکت نخ خوب من پاره می‎شود.
من بلافاصله یک نخ جدید می‎بندم؛ قرقره هنوز مقداری نخ داشت. حالا یک پلیس نزدیک می‎شود. او خیلی آهسته راه می‎رفت. ارتفاع نخ من دقیقاً تا وسط بینی او بود، جائیکه یک خمیدگی تیز شروع می‎گشت. آنجا نخ منفجر می‎گردد. من می‎توانستم ببینم که چطور او این محل روی بینی‎اش را با یک دست می‎مالید و با دست دیگر نخ را می‎قاپید. ها، من فکر کردم، نخ من چنان لطیف است که تو اصلاً قادر به دیدن آن نیستی. اما من با آسفالت سفید خیابان حساب نکرده بودم. نخ افتاده شده بر روی زمین خود را به باریکی موئی نشان می‎داد. من فکر کردم، برایم مهم نیست، خب، اگر می‎خواهد می‎تواند نخ را بازداشت کند. اما او نخ را بازداشت نکرد، بلکه مانند یک کارآگاه بدنبال مسیر نخ می‎رفت. البته به سمت مقابل ساختمان خانه ما. او زنگ خانه‎ای در آن ساختمان را به صدا می‎آورد. یک کلفت از خانه خارج می‎شود، پلیس با او صحبت می‎کند. سپس هر دو به سمت روشن خیابان می‎روند و به نخ سیاه که مسالمت‌آمیز در زیر نور بر روی زمین قرار داشت نگاه می‎کنند. این کار مدت زیادی طول می‎کشد. فکر کنم که تا حال به هیچ نخی تا این اندازه نگاه نشده است. بعد چنین به نظر رسید که انگار پلیس می‎گوید کلفت باید نخ را از روی زمین بردارد. اما به نظر می‎رسید که کلفت می‎گوید نخ هیچ ربطی به او ندارد و پلیس خودش می‎تواند این کار را بکند. این کار اما ممکن نبود، زیرا پلیس دستکش پلیسی پوشیده بود. او البته یک بار سعی کرد اما انگشت‎های کلفت چرمی لیز می‎خوردند. سپس او می‎رود. او سعی می‎کرد بی‎تفاوت دیده شود. اما آدم از چکمه‎ها متوجه خشم او می‎گشت، زیرا چکمه‎ها به زمین کوبیده می‎شدند.
حالا من دو نخ سرنوشت را به فاصله نیم متر از هم محکم به میله‎های دو پنجره مقابل هم می‎بندم. من فکر کردم که شاید با این روش سرنوشت‎ها بغرنجتر شوند. هنوز مدت زیادی از بستن نخ‎ها نگذشته بود که یک خانم جوان می‎آید. یک آقا کلاه سیلندر بر سر به دنبالش افتاده بود. خانم جوان دارای گونه‎های سرخ بود. گاهی با عجله به اطراف نگاه می‎کرد. من نمی‎توانستم تشخیص دهم که او از اینکه یک آقا به دنبالش افتاده است راضی است یا راضی نیست. حالا خانم به کنار اولین نخ من می‎رسد. این نخ وقتی او سرش را دوباره می‎چرخاند باید با انفجار کوچکی در کنار گوشش پاره شده باشد. من می‎توانستم این را ببینم، زیرا او دستش را به سمت گوشش بالا برد. اینطور دیده می‎شد که انگار او به صدای پاره شدن نخ گوش می‎دهد. من این را آزمایش کرده‎ام، وقتی یک نخ محکم کشیده شده کاملاً نزدیک گوش پاره می‎شود طوری صدا می‎دهد که انگار سیم یک وسیله موسیقی در یک کنسرت ناگهان پاره شده باشد. خانم جوان وحشت کرده و ناگهان ایستاده بود. مرد کلاه سیلندر بر سر به او رسیده بود و قصد داشت خود را گستاخاه در مقابل خانم جوان قرار دهد. من به وضوح شنیدم که خانم جوان گفت: "راحتم بگذارید". خانم از اینکه یک مرد بدنبالش افتاده است باید ناگهان دیگر راضی نباشد. اما مرد نمی‎خواست اجازه دهد او را مرعوب سازند و یک حرکت کنایه‎دار به سر می‎دهد. بوووم، سیلندر از سرش به پرواز می‎آید، زیرا او به دومین نخ من برخورد کرده بود. اینطور دیده می‎شد که انگار یک دست نامرئی کلاه براق را به پائین پرتاب کرده باشد. چهره او در این هنگام از جالبترین اتفاقات بعد از ظهر روز یکشنبه بود. خانم جوان بخاطر بی‎آبرو گشتن وحشتناک مرد سمج باید خیلی می‎خندید. حالا خانم جوان تا فاصله دوری رفته بود و مرد هنوز هم کلاه سیلندرش را پاک می‎کرد. این واقعاً خنده‎آور بود و فکر کنم ارزش پاره شدن دو نخ را داشت.
من به قرقره نگاهی می‎اندازم. هنوز برای یک بار سد سرنوشت بستن به دور قرقره نخ پیچیده شده بود. من حالا خود را در بستن نخ سرنوشت چنان قدرتمند احساس می‎کردم که اصلاً مراقب نبودم. سپس خود را در برابر نخ قرار می‎دهم و تا جائیکه می‎توانستم تیز نگاه می‎کنم. در این لحظه اتفاقاً یک پروانه مستقیم به سمت نخ در پرواز بود. اما پروانه نخ را می‎بیند و روی آن می‎شیند. او کاملاً آرام آنجا نشسته بود و تکان نمی‎خورد. این کاملاً عجیب دیده می‎گشت، درست مثل یک معجزه. من به کسی احتیاج داشتم که با من حیرت کند. در این وقت یک نفر در کنارم ایستاده بود.
من شروع می‎کنم: "ببینید، چه معجزه‎ای آنجا ..."
پلیس می‎گوید: "تو حقه‎باز، تو کثافت، باید آدم برای معجزه‎ات به تو یک کشیده بزند. من در واقع باید نام تو را بخاطر شرارت بی‎ادبانه‎ات یادداشت کنم، تا بفهمی."
من مطیعانه سر تکان می‎دهم.
"اگر یک دفعه دیگه تکرار بشه به زندان می‎افتی، تا بفهمی."
من سرم را تکان ندادم. قرقره بی‌نخ از دستم به زمین می‎افتد.
"آها، قرقره اینجاست، بده به من!" او قرقره بدون نخ را در جیب قرار می‎دهد و می‎رود. اما هنوز کاملاً راضی نشده بود. او برمی‎گردد.
هنوز هم پروانه بر روی نخ سرنوشتم نشسته بود و بال‎های بزرگش را آهسته می‎لرزاند. پلیس به سرعت اسلحه کمری‎اش را می‎کشد و با آن نخ را با یک ضربه از میان قطع می‎کند. من و پروانه با پاره گشتن سرنوشت از هم جدا می‎شویم.
پلیس می‎غرد: "حالا شد" و راضی می‎رود. اما دوباره برمی‎گردد و تقریباً تهدیدآمیز می‎گوید:
"حقه‎باز، این کار را تکرار نکن ... این کار با یک نخ شروع می‎شود و با یک طناب خاتمه می‎یابد، تا بفهمی." و در این حال با انگشت یک طناب دار به دور گردنش رسم می‌کند.
 
اما هاینریش چهارم فکر می‌کرد ...
من به دیدار برادرزاده دانشجویم رفته بودم. ما آرام در شهر قدم می‎زدیم. در این وقت این ایده عجیب به سراغش می‎آید که مرا با خود به یک جلسه سخنرانی ببرد.
برادرزاده‎ها معمولاً عموی‎شان را با خود به جلسه سخنرانی در دانشکاه نمی‎برند. آنها تئاتر یا یک گالری یا یک کافه آبجوخوری را پیشنهاد می‎کنند. اما آنها به فکر دانشگاه نمی‎افتند، اگر هم در نزدیکترین محل قرار گرفته باشد. حالا، برادرزاده‎ام به این فکر افتاده بود و می‎گوید:
"تو، عمو، یک ربع دیگر فلان آدم معروف سخنرانی می‎کند، می‎خواهی با من بیائی؟"
"مگه چنین اجازه‎ای دارم؟"
"آخ، می‎دونی، ما در نیمکت آخر می‎شینیم."
"در باره چه‌چیز سخنرانی می‎کند؟"
"در باره پادشاه هاینریش چهارم."
روزهای مدرسه رفتن خودم به یادم می‎آید. کانوسا اوج می‎گیرد. یک مرد غیرمعمولی که پادشاه آلمان بود از طریق کوه‎های آلپ در میان برف‎ها راهپیمائی می‎کند و ملتمسانه در دهلیز کانوسا می‎ایستد، جائیکه پاپ قبل از پذیرفتن او گذاشته بود یک نیم روز انتظار بکشد ...
من می‎گویم: "آره، همراهت می‎آیم."
و سپس من و برادرزاده‎ام در سالن بزرگ سخنرانی در آخرین ردیف نیمکت‎ها نشسته بودیم. چهره بسیار جوان دانشجوها مرتب از کنارم رد می‎شدند و تعجب می‎کردند: "این پسر سالخورده با ریش در دانشگاه چه می‎خواهد؟"
با این حال من اصلاً یک کم هم دستپاچه نبودم، من به چهره جوانان نگاه و تعجب می‎کردم: "این مردم جوان اینجا چه می‎خواهند؟ آنها هرگز نمی‎توانند این سخنرانی در باره یکی از ژرف‎ترین فصول تاریخ جهان را کاملاً درک کنند."
اما سپس پروفسور مشهور می‎آید، و حیرت متقابل ما را قطع می‎کند و با یک سخنرانی فوق‎العاده توجه‎ها را به قامت تاریک هاینریش چهارم جلب می‎سازد. یک نقاشی لوله شده بسیار بزرگ باز می‎گردد. امپراتوری و کلیسا آن جلو کنار تریبون یک جنگ بزرگ انجام می‎دادند. سپاهیان در حال جنگ و شمشیرها می‎درخشیدند. از ویرانه‎های شهرهای در حال سوختن دود بلند بود. کلیسا با جوش و خروش ناقوس‎های شورش را به صدا آورده و شمشیر سلطنتی در کنار لبه ناقوس برای ضربه زدن بلند گشته بود ... یک مرد شکسته در حیات قصر کانوسا ایستاده بود و برای پذیرفته گشتن و بخشش التماس می‎کرد. تمام نخ‎های این نمایش تراژدی قدیمی را مردی از روی تریبون از اعماق گذشته بیرون می‎کشید و از آنها یک فرش زربفت می‎بافت. آدم می‎دید که چگونه نخ‎ها خود را به انگاره‎ای به نام "هاینریش چهارم" تسلیم می‎ساختند. تمام دسیسه‎های آن زمان لخت در برابرمان قرار می‎گیرند، و آدم از روی صخره‎های کوه‎های آلپ می‎دید که تمام ملت‎ها خشمگین به هم حمله می‎برند.
ما ساکت بر روی نیمکت‎های خود نشسته بودیم و حس می‎کردیم که چگونه قرون وسطی بال‌زنان از کنار ما می‎گذرد. برادرزاده‎ام به چشم‎‎های من نگاه می‎کرد:
او زمزمه می‎کند: "چه مردی!"
من هم می‎گویم: "چه مردی!"
منظور برادرزاده‎ام پروفسور بود و منظور من هاینریش چهارم.
و حالا آن مرد در آن بالا یک مشعل جدید روشن و آن را در روح پادشاه هاینریش پرتاب می‎کند و قلب پاره گشته یک انسان نمایان می‎گردد.
ما نفس بریده نشسته بودیم.
حالا پروفسور شروع می‎کند به نشان دادن ریشه‎های تعیین کننده در روح قهرمان خود.
او می‎گوید: "... اما پادشاه هاینریش چهارم فکر می‎کرد ..." ــ در این لحظه طنین تیز ناقوس‎ها از بیرون شنیدن صدای کلمات او را ناممکن می‎سازد. ناگهان او جمله‎اش را قطع می‎کند و می‎رود. و ما مطلع نمی‎شویم که هاینریش چهارم چه فکر می‎کرد.
من و برادر‌زاده‎ام ساکت از دانشگاه خارج می‎شویم و ساکت در امتداد یک خیابان دراز به راه می‎افتیم.
اما جملۀ "... اما هاینریش چهارم فکر می‎کرد ..." هنوز هم در ما طنین‎انداز بود، "اما هاینریش چهارم فکر می‎کرد ..."
و افکار من به مسیرهای بسیار دور می‎رفتند ...
در این وقت برادرزاده‎ام افکارم را قطع می‎کند: "عمو، فکر می‎کنی که هاینریش چهارم در آن لحظه چه فکر می‎کرده است؟"
من محکم پاسخ می‎دهم: "من این را نمی‎دانم."
"پروفسور حتماً ..."
من از دهانم خارج می‎شود: "پروفسور هم این را نمی‎داند."
برادرزاده‎ام مضطرب می‎گوید: "تو که نمی‎خواهی پروفسور را تحقیر کنی، من خوب دیدم ... تو خودت کاملاً مجذوب سخنرانی‎اش شده بودی."
"من هم کاملاً مانند تو مجذوب سخنرانی شده بودم."
"بنابراین درکت نمی‎کنم."
"مردی را که پروفسور بر روی تریبون قلمکاری می‎کرد هاینریش چهارم نبود."
برادرزاده‎ام متعجب می‎پرسد: "پس که بود؟"
"او خودش بود، خود پروفسور."
"بنابراین جعلی بود، منظورت این است؟"
"نه، جعلی نه. در ابتدای سخنرانی هاینریش چهارم زنده بود، آن هم چه زنده‎ای ...! اما در او خون هاینریش چهارم روان نبود، بلکه خون این دانشمندِ بزرگ."
"منظورت این است که هیچکس نمی‎تواند تاریخ را تفسیر کند، بدون آنکه ..."
"بدون آنکه خودش را در آن قرار دهد، بله، منظورم این است."
"و آنچه این دانشمندان بخاطرش یک عمر مطالعه کرده و با تلاش بدست آورده‎اند؟"
"در اصل فقط ذهن خود آقایان است که خود را در روح زمان‎ها منعکس می‎سازد."
"بنابراین تو دوباره بازسازی کردن قطعه به قطعه افکار یک حاکم فقید را غیرممکن می‎دانی؟"
"برادرزاده عزیز، ما چهار یا پنج آثار عالی تاریخی در باره سقوط امپراتوری رُم و علل آن داریم. هرکدام توسط معاصران خود تمجید می‎گردد. و گفته می‎شود «حقیقت اینجاست!» و هر یک فقط دیگری را رد می‎کند. و هر یک رونوشتی از نویسنده‎اند. به تعداد کسانی که خود را با سقوط امپراتوری رُم مشغول می‎سازند همان تعداد هم سقوط‎ها وجود دارند."
"هوم، این حقیقت دارد: مگر ما از افکار انسان‎های نزدیک به خودمان که با ما زندگی می‎کنند چه می‎دانیم؟"
"هیچ‌چیز. حتی افکاری که خود ما دیروز به آنها می‎اندیشیدیم امروز مانند غریبه‎ها به صورتمان نگاه می‎کنند."
"و در نتیجه چیزی باقی‌نمی‎ماند ...؟"
"هیچ‌چیزی که ما واقعاً می‎دانیم، مگر زمانیکه فکر خود ما سرش را بلند کند."
"فقط وقتی که فکرمان سرش را بلند کند؟"
"بله، زیرا پس از اظهار کردنش فکر دیگر مال ما نیست، حتی یک ساعت دیرتر می‎تواند دشمن ما باشد."
"بنابراین نباید دیگر گفت: «اما پادشاه هاینریش چهارم فکر می‎کرد ...؟»"
"نه، بلکه: من فکر می‎کنم ...!"
 
عمله
فراموش کردن اولین زنگ کلاس ریاضیات برایم چندان آسان نیست. استاد مانند یک حمله برق‎آسا با عجله داخل کلاس می‎شود. از یک صورت پُر چین چشمانی عصبانی نگاه می‎کردند. او فریاد می‎زند: "من این را می‎دانم، آدم ریاضیات را دوست ندارد. من این را در شماها می‎بینم، شماها ترجیح می‎دهید آن را از برنامه درسی حذف کنید. زیرا درس ناراحت کننده‎ای است. زیرا بر تمام دروس دیگر برتری دارد. انشاء آلمانی چیست؟ ... وراجی پوچ. تاریخ چیست؟ ... یک زیبابین برای کودکان. جغرافی چیست؟ ... رودخانه‎هائی که امروز اینطور و فردا طوری دیگر در جریانند.
فقط علم من پیروز گشته است! معلمان دروس دیگر چه هستند؟ عمله، در بهترین حالت بناء. فقط ریاضیدان معمار است. او قلب چیزها را می‎بیند، او تسلیم ناگشتنی است ... نفر اول در ردیف اول: آیا این را درک می‎کنی؟"
هاوسمَن پاسخ می‎دهد: "نه."
استاد با تمسخر فریاد می‎زند: "فکرش را می‎کردم، نفر دوم در ردیف سوم: آیا این را درک می‎کنی؟"
شوگلر می‎گوید: "بله."
جیغ نرمتر می‎شود: "فقط یک نفر. بچه‎ها دقت کنید: اگر شماها امروز در برابر خداوند بایستید و او از شماها بپرسد: <چه چیز مطمئن است؟> ... هاوسمن، تو چه جوابی به او می‎دادی؟"
هاوسمَن پاسخ می‎دهد: "هیچ‌چیز."
"فکرش را می‎کردم. و تو چه جوابی می‎دادی شوگلر؟ "
"ریاضیات."
"خیلی خوب ... حالا می‎خواهیم به قلمرو اعداد وارد شویم، جائیکه منطق حکمفرماست و هرگونه خطائی محال است. هاوسمَن، همه‌چیز دروغ می‎گوید، فقط چه‌چیز دروغ نمی‎گوید؟"
"من."
"چرند!"
"شما."
"چرند! ... شوگلر، چه‌چیز دروغ نمی‎گوید؟"
"عدد."
"خیلی خوب، شوگلر، تمرین تناسب صفحه سیزده را بخوان."
"سیصد عمله در 270 روز با نه ساعت کار روزانه یک قصر می‎سازند. چه تعداد عمله همان قصر را با ده ساعت کار روزانه در سی روز می‎سازند؟"
"هاوسمَن آیا می‎دانی که چطور حساب می‎کنند؟"
"آدم آزمایش می‎کند."
"آدم چه‌چیز را آزمایش می‎کند؟"
"ساختن قصر را."
"نجات‎ناپذیر! ... شوگلر، پای تخته‌سیاه، بهش نشون بده."
شوگلر در کنار تخته‌سیاه با تگرگ‎های متراکمی از ارقام گچی به او نشان می‎دهد: 2430 عمله.
"هاوسمَن، می‎بینی، برای چنین چیزی آدم لازم نیست آزمایش کند، چنین چیزی را آدم با مچ دست انجام می‎دهد و دقیقاً با اعداد، که ..."
هاوسمَن فرمانبردارانه می‎افزاید: "... دروغ نمی‎گویند" اما با یک چشمک مخفی در چشم می‎پرسد: "استاد، اجازه دارم چیزی بپرسم؟"
"بپرس!"
"آیا با قرار دادن اعداد دیگر باز هم نتیجه‎ای که بدست می‎آید باید کاملاً صحیح باشد؟"
"چند بار باید برایت تکرار کنم: اعداد اشتباه نمی‎کنند!"
"استاد، و اگر آدم بخواهد قصر را در ... یک روز بسازد؟"
"بنابراین به همان نسبت به آدم بیشتری احتیاج است. تو یک بار آن را درک خواهی کرد ... برو پای تخته‌سیاه!"
هاوسمَن به سمت تخته‌سیاه می‎رود، حساب می‎کند و اعلام می‎دارد: "با 72900 عمله می‎شود در یک روز قصر را ساخت."
شوگله می‎گوید: "درست است."
استاد می‎گوید: "هوم."
"استاد، و در یک‌ساعت، نه در نیم‌ساعت چطور؟"
گچ شوگلر تگرگ می‎بارد و اعلام می‎کند: "1458000 عمله!"
هاوسمَن ریاکارانه می‎پرسد: "استاد: آیا می‎تونم چیز دیگری بپرسم؟"
استاد با عجله می‎گوید: "ما حالا به چیزهای دیگری می‎پردازیم."
هاوسمَن پافشاری می‎کند: "آیا اجازه دارم قبلاً سئوالی بپرسم؟"
"این سئوالات بی‎پایان! ... دیگه چه سئوالی داری؟"
"ما در درس تاریخ خواندیم که در ساختن یک اهرم مصری اغلب عده زیادی از سلسله‎های پادشاهی شرکت داشتند."
"خب، که چه؟"
"اگر ساختن قصر ما 450 سال به طول بینجامد، آیا می‎شود در این حالت تعداد عمله‎ها را حساب کرد ...؟"
"البته که می‎شود ... خب بچه‎ها حالا ما به مبحث تناسب مرکب می‎پردازیم ..."
"آیا نمی‎تونیم قبلاً 450 سال را ...؟"
شوگلر فریاد می‎کشد: "من حساب کردم! قصر در 450 سال توسط ... توسط ..." او متوقف می‎شود.
هاوسمَن به دفتر او نگاه می‎کند و با افتخار حرف او را کامل می‎کند: "... توسط 0,5 عمله ساخته می‎شود."
استاد عصبی می‎شود. چه خوب شد که زنگ تفریح زده شد.
اینکه هاوسمَن و شوگلر در زنگ تفریح چه مذاکره می‎کردند یک داستان جداگانه است. من فقط باید خوابی را که در آن شب دیدم هنوز تعریف کنم.
من خواب 1458000 عمله را می‎دیدم که مشغول ساختن قصری بودند. آنها در هم، روی هم، زیر هم فعالیت می‎کردند. آنها بر روی میخچه‎های پای همدیگر پا می‎گذاشتند. آنها فریاد می‎کشیدند و ماله‎هایشان را تکان می‎دادند. یک جنگ وحشتناک تهدید به انفجار می‎کرد. در این وقت ناگهان یک عمله ظاهر می‎شود، نه، یک نیمه‌عمله. عمله‎ای با بالاتنه، وگرنه نمی‎توانست صدایش را بالا ببرد: "صلح بر شماها باد. من آمده‎ام به شماها اطلاع دهم که فرعون نظرش عوض شده است. شماها اخراجید. من خودم به تنهائی قصر را خواهم ساخت."
یک میلیون و نیم عمله می‎غرند: "چی! تو ... تو تنهائی؟"
"بله، من می‎تونم در زمان تعیین شده برایم به اندازه جمع شماها کارِ ساخت را انجام دهم."
یک میلیون و نیم عمله با هم می‎گویند: "او دیوانه است ... کاملاً دیوانه!"
نیمه‌عمله خونسرد می‎گوید: "من دیوانه نیستم. یک مرد از غرب پیش فرعون آمد و این را برایش محاسبه کرد."
عمله‎ها درهم برهم فریاد می‎کشند: "کجا ... این محاسبه کجاست؟"
در این وقت نیمه‌عمله یک ورق کاغذ را به هوا بلند می‎کند. من می‎توانستم آن را در خواب واضح ببینم. آخرین تمرین تناسب ما بر روی ورق کاغد بود. و توسط تئوبالد هاینسلمن استاد ریاضیات دبیرستان  لودویگ در مونیخ امضاء شده بود.
در این هنگام یک میلیون و نیم عمله دچار خشم وحشتناکی می‎شوند و قیام می‎کنند و ...
خوب شد که مادر مرا در این لحظه از خواب بیدار ساخت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر