شاعر سخن می‎گوید.


<شاعر سخن می‎گوید> از اسکار وویرلِه را در خرداد سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

اهل سیبری
امروز در منطقۀ عملیاتی‎مان اولین مُرده را دیدم. او یک سربازِ اهل سیبری بود که به ضرب گلولۀ نگهبان‎مان از یک درخت صنوبر به پائین انداخته شده بود. او آنجا به پشت افتاده قرار داشت، یکی از دست‎ها را سفت در هوا دراز کرده و با دست دیگر خزه و خاک را محکم در چنگ گرفته. کت و بلوزش در دردِ مرگ پاره گشته و باز بودند، گلوله با سرعتِ خشمگینی از میان قفسۀ سینه و پشت رد شده بود. در جیب او یک جفت دستکش قرار داشت؛ آنها حالا دیگر زاید بودند. کاملاً نزدیک فردِ مُرده یک سربازِ پیاده‎نظام دولا شده بود و با بیل کوتاهِ خود یک گور حفر می‎کرد. وقتی او خسته می‎شد یک لحظه می‎نشست و تکه‎ای از نانش را می‎خورد. او در پاسخِ پرسش من در بارۀ مردِ روسی می‎گوید: "ما نمی‎دانیم او چه کسی‎ست. او پلاکِ جنگی، کارتِ شناسائی و هیچ کاغذی همراه نداشت. ما فقط توانستیم به شمارۀ هَنگ‎اش پی ببریم."
من از آنجا می‎روم و در خندق‎ها ناپدید می‎شوم. فردا یک تپۀ کوچک بر روی این محل طاق خواهد زد. سالِ بعد چمن و علف‎های هرز بر روی آن رشد خواهند کرد، و پس از گذشت چند سال دیگر هیچ روحی نمی‎داند که اینجا در این بیابان بی آب و علف یک انسان به خاک سپرده شده است. یک مادر در خانه انتظار می‎کشد، و حتی اگر این مادر فقط زنی از سیبری باشد؛ اما فردی که آنجا به ضربِ گلوله کشته شده و به آسمان نگاه می‎کند پسرش بود.
 
صدای گام بهار
روز استراحت. ما سه مرد در آن بالا به جنگلِ لهستانی می‎رویم. چند روز قبل از بهار است، بنابراین یک زمانِ مناسب، زیرا یک توده برف به توده برفِ دیگری می‎گوید: برادر عزیزم، بیا، ما می‎خواهیم به سیاحت برویم! از هر کجا بگذریم گربه‎هایِ کوچک زرد با پوزه‎های پُر پشت از بوته‎ها سر تکان خواهند داد و محل‎هایِ پُر خزۀ بخاردار از ما دعوت خواهند کرد.
ما سه مرد در یک محلِ خالی از درختِ جنگل استراحت می‎کنیم و بر روی کندۀ درختی می‎نشینیم. ما بعنوان آلمانی اصیل نمی‎توانیم پنج دقیقه آرام بنشینیم، بلکه باید بیدرنگ ضخیم‎ترین کلافِ فلسفی‎مان را ببافیم. (هر فرد این کلاف را در انبار دارد!)
پس از بحث شدیدی به توافق می‎رسیم که جنگ یکی از فُرم‎های نگهداری بشریت است، چیزی مانند نوشیدن، غذا خوردن و جفتگیری، و دلیل‎مان این بود که در تمام زمان‎ها، از زمانیکه زمین شروع به چرخش کرده کشتارِ سازمان یافته وجود داشته است ...
بنابراین برایمان دقیقاً آشکار بود که جنگ باید وجود داشته باشد. اما دلیل وجود آن همان گردوئی‎ست که انبردستِ مغزِ ضعیف تکامل یافته‎مان نمی‎توانست پوستش را با وجود تمام تلاش‎هایمان بشکند!
سه نظر در چلپ چلوپِ گفتار شناکنان می‎آیند: 1ــ جنگ باید باشد برای اینکه جهان به خواب نرود. 2ــ جنگ باید باشد برای اینکه بشریت نَفَس خداوند را احساس کند. 3ــ جنگ باید باشد برای اینکه امپراتوری بتواند پاهای خود را که مدت‎هاست به اندازه کافی لخت از لبۀ پائین تخت آویزان است بپوشاند.
یک جغد پیر که مانند ما بر روی شاخۀ فلسفی در جِنگل نشسته و بیاناتِ کودکانۀ ما را تا حال صبورانه گوش می‎کرد وحشتزده می‎شود و از آنجا پرواز می‎کند. بجایِ او یک کرمِ چاق از سوراخش بیرون می‎خزد، برایمان با بدنش یک قوزِ مسخره‎آمیز می‎سازد و با صدای چرکین، لزج و منزجز کننده‎ای می‎گوید: "احمق‎ها، شما مردم متکبر همه‌چیز را به خود ربط می‎دهید! انگار که جنگ بخاطر شماها آنجاست! جنگ باید باشد برای اینکه ما کرم‎های گرسنه بتوانیم عاقبت یک بار سیر غذا بخوریم. زیرا که خداوند برای تمام مخلوقاتش غذا فراهم می‎سازد."
و از جنگل این صدا طنین می‎اندازد: کرم درست می‎گوید! کرم درست می‎گوید!
کرم ...
     درست ...
              می‎گوید ...
 
سگ
من شب‎ها زوزۀ وحشتناکی می‎شنیدم. زوزه هنگامی برمی‎خاست که من در خواب بودم و بیشتر از آنچه اجازه گفتن دارم عذاب می‎کشیدم.
عاقبت فریاد در نهمین شب به اندازه‎ای وحشتناک می‎گردد که من را به بلند شدن مجبور می‎سازد. من کفش‎هایم را می‎پوشم، پالتو بر تن می‎کنم و خارج می‎شوم.
از سمتِ تپه باد به شدت می‎وزید و نمی‎خواست به من اجازۀ رفتن بدهد. من با دشواری از روی مزرعه می‎رفتم. آنجا یک تودۀ رقیق در سر راه قرار داشت، سُربی، زمخت و کهنه. من می‎خواستم از روی آن رد شوم، اما پاهایم در کنار گِل و لایِ باتلاق چسبیده باقی‌می‎مانند، و من این احساس را داشتم که انگار یک درختِ عظیم‎الجثه‎ام و مرتب عمیقتر در خاک رشد می‎کنم. من باید قبل از آنکه این هیولا آزادم سازد سه بار از او خواهش می‎کردم.
پس از پیمودنِ مسافتی یک موش‎صحرائیِ عصبانی بر رویِ شیارِ کشتزار می‎پرد. یک درخت بزرگِ خار به من می‎گوید که باید بیدرنگ بمیرم، بعد گیره‎هایش را گسترش می‎دهد و من را به سمت خود می‎کشد. اما چون فریاد از فاصلۀ دور مرتب بلندتر می‎گشت و چون موش‎صحرائیِ سیاه با دندان سفیدِ سمی و با یک خشم موشانه ریشۀ اصلی درخت را می‎جوید بنابراین درخت من را ول می‎کند. حالا من آزاد بودم و می‎توانستم به رفتن ادامه دهم.
یک کوهِ بلند لاف‎زنانه خود را در جاده قرار می‎دهد و می‎خواست من را له سازد. من می‎خندم. در این وقت کوه می‎گوید: "نخند، من خود را به آب تبدیل می‎کنم و تو را غرق می‎سازم!" من دوباره می‎خندم. در این وقت او من را بدون آزار رساندن رها می‎سازد و من به رفتن ادامه می‎دهم، به دور دست، به دور دست، به سمتِ فریاد. من بر روی یک تپۀ دندانه‎دار که در طول و عرضش گل نیلوفر رشد کرده بود او را می‎یابم. او یک سگ لاغرِ مبتلا به مرض جرب بود، با پوستی از جذام خورده شده. او یک زنجیرِ آتشین به دور گردن داشت و با دیدن من با صدای وحشتناکی فریاد می‎کشد: "به من کمک کن! به من کمک کن! آه انسان، آه انسان، من به نافِ زمین زنجیر شده‎ام!"
من می‎گویم: "من چطور می‎توانم به تو کمک کنم در حالی که خودم را به سختی می‎توانم یدک بکِشم؟" او ناله می‎کند: "هیچ‌چیز مهمتر از داشتنِ شجاعت نیست!"
من زنجیر آتشین او را از گردن باز می‎کنم. از آن به بعد او هر روز و هر ساعت، گام به گام من را همراهی می‎کند، و زوزه‎اش با گذشتِ زمان به یک نالۀ ضعیفِ سگانه تبدیل شده است.
 
افسانه
یک خرگوشِ مادر در لانه کنار پسرش نشسته بود. در این هنگام در آن دورادور یک تیراندازیِ بزرگ شروع می‎شود. خرگوشِ مادر قاشق را به کناری می‎گذارد و می‎گوید: "آه، من احساس می‎کنم که به پائیز نزدیک می‎شویم، مردم خواستارِ خزِ ما هستند. پسر، پسر، ما باید خود را نجات دهیم!"
آنها به کشتزار می‎گریزند. آنها در آنجا انسان‎هائی را در حال پرش بر روی کشتزار می‎بینند که انسان‎های دیگری با یک جهش به استقبال‎شان می‎رفتند، همه با تفنگ‎هائی در دست که از لوله‎هایشان دود برمی‎خاست. بَنگ بَنگ، آنجا شلیک می‎گشت.
بَنگ بَنگ، شکار وحشیانه ادامه می‎یابد.
بَنگ بَنگ، همه‌چیز مانند یک کابوس سریع تمام شده بود.
خرگوش مادر می‎گوید: "عجب" و کنجکاوانه یک مُرده را که با مغز خُرد گشته در شیارِ کشتزار افتاده بود بو می‎کشد و ادامه می‎دهد: "جهان دیوانه شده است. انسان ما خرگوش‎ها را کاملاً فراموش کرده است. حالا انسان‎ها همدیگر را شکار می‎کنند!"
"ماما، آیا انسان‎ها هم خز دارند؟"
 
کریسمس
ما دقیقاً در نیمه‌شب شمع‎ها را روشن می‎کنیم و تا لحظه‎ای که پنج شعلۀ کوچک می‎سوخت به درخشش نور نگاه می‎کردیم، سپس ما سه نفر در کنار تخت که باید میز را به تصور می‎آورد می‎نشینیم، افسر جام‎ها را از بطریِ شرابی که آورده بود پُر می‎سازد. ما می‎نوشیم، نانِ سربازیِ خشک شده را می‎خوریم و به زادگاه و به زمان گذشته فکر می‎کنیم. کسی حوصلۀ حرف زدن نداشت. فقط اجاق که خوب تغذیه شده بود مانند یک گربۀ راضی خُرخُر می‎کرد. نگهبان بر روی الوارهای چوبیِ کفِ سنگر به زحمت به این سو و آن سو گام برمی‎داشت، و شلیکِ یک مسلسل در فاصلۀ دور پاسخ پیام فرشتگان بود.
 
دستان بسته
ما در سنگرها قرار داریم، ما سوارکاران، ما سربازان پیاده، ما توپچی‎ها. زمستان بر ما پیروز شده است. ما پسرانِ زمینِ قهوه‎ای رنگ شده‎ایم.
شهرهایِ زندگی فراموش گشته قرار دارند. حلقه‎هایِ زُلفِ جنگل بیهوه طنین می‎اندازند. ما باید درخت‎ها، این وفادارترین برادرهایمان را قطع کنیم. ما برای بدن‎هایمان به آتش محتاجیم.
انزوا پارچه‎های ضخیم در اطرافمان آویزان ساخته است. روز برای ما خوردن، کشیک دادن و خوابیدن شده است. اما چه کسی می‎گوید که ما هنوز انسانیم؟
اینکه اما جنگ دوباره خواهد آمد، حملۀ رو به جلو! اینکه آدم در حالِ کشتن حداقل تأیید زندگی‎اش را دارد! ای آسمان، ستون‎هایت کجا هستند؟ ای زمین، آسمانِ تو کجاست؟ ای حس، مانند سامسون باش! زنجیر را پاره کن!
 
سه فریاد
هنگام عقب‎نشینی در کورولایزا باید یک جاسوس تیرباران می‎گشت. به او اجازۀ داشتن یک کشیش داده می‎شود؛ اما او لجوج بود و کشیش را نمی‎خواست. او می‎گوید فقط یک چیز می‎خواهد؛ که به او اجازۀ سه بار فریاد کشیدن را بدهند. این خواهش را به سرهنگِ سالخورده می‎گویند و او با تکان دادن سر با آن موافقت می‎کند.
اولین فریاد: من شما غریبه‎ها را تا مغزِ روحم لعنت می‎کنم.
دومین فریاد: جائیکه به گور سپرده می‎شوم باید یک جنگل رشد کند.
سومین فریاد: من از مادرم بخاطر هر جرعه شیری که از پستان‎هایش نوشیدم سپاسگزارم.
مترجم آنجا ایستاده بود و فریادها را یکی بعد از دیگری کلمه به کلمه برایمان ترجمه می‎کرد. و قلب من باید اعتراف می‎کرد: به خدا قسم این سه فریاد برای یک جاسوس بسیار عجیب و غریبند؛ و ارزش آن را دارند که آدم آنها را هرگز فراموش نکند.
 
نوشتار
فریاد کشیدنِ <هورا> خوب است، وقتی آدم در آلمان یک پارچِ پُر از آبجو بر روی میزش باشد و وقتی کَره در تابه‎اش هرگز تمام نشود.
جشن پیروزی گرفتن خوب است، وقتی آدم صدای ترق و تروقِ دیگری بجز صدای ترق و تروقِ آتشبازی نشنیده باشد، و وقتی آدم انفجارِ نارنجک و ترکش‎ها را فقط از روزنامه‏‎ها بشناسد.
حرف زدن از استقامت خوب است، وقتی آدم شب‎ها در کنار همسرش در لانه دراز کشیده و برایش یک کودک درست می‎کند و می‎تواند لحافِ گرم را طبق میلش بر روی سر بالا بکشد.
اما یک سرباز بودن سخت است؛ زیرا که باران خیس می‎سازد، سرما نشگون می‎گیرد، خورشید نیش می‎زند، گرسنگی به درد می‎آورد، تشنگی گلو را می‎سوزاند، و زمینِ مرطوب باعث کمر درد و رماتیسم می‎گردد.
اما یک سرباز بودن سخت است؛ زیرا آدم دیگر انسان نیست؛ آدم باید اراده‎اش را تسلیم ارادۀ شخصِ دیگری سازد؛ آدم هرگز فراتر از رفتن چشمان خویش نمی‎بیند؛ آدم باید در هر پلیدی شرکت کند و هرگز نمی‎داند که این اعمال پلید چه زمان به پایان می‎رسند.
اما یک سرباز بودن سخت است؛ زیرا آدم باید نه فقط راهپیمائی کند و باز هم راهپیمائی کند بلکه باید آدم هم بکُشد. این بدان معناست که باید به چهرۀ خدای متعال نگاه کنی و مسئولیت کشتن را تا پایان عمر بر عهده گیری. این بار را هیچ فرمانده‎ای از دوش کسی برنمی‎دارد. همچنین بالاترین فرمانده هم این کار را نمی‎کند. هیچ فرماندهی.
بنابراین تعجب نکنید که ما بسیار ساکت هستیم. دوستانِ وحشتزده از خانه خارج شوید و پیش ما بیائید، و شماها درک خواهید کرد که ما خاکِ آلمان را بیشتر از شماها دوست داریم. زیرا ما از آن بسیار دورتر هستیم. زیرا ما هر ساعت باید برای آن کشته شویم. زیرا ما ابتدا در غربت می‎توانستیم بسنجیم که خاک آلمان واقعاً چیست. سپس شماها درک خواهید کرد که ما بر علیه دشمنِ خود از هیچ کلمات بزرگی استفاده نمی‎کنیم، بلکه با احترام دست به سمت کلاهخود می‎بریم. و اما، وقتی دشمن بیاید، سپس ما یک لحظه هم تردید نمی‎کنیم، سپس ماشه را می‎فشریم و به قفس سینۀ پهناورش شلیک می‎کنیم!
آمین!
 
ودکا
ما در اقامتگاهِ خود در نزد یک دهقانِ روسی نشسته بودیم، گفتگو در حلقۀ همرزمان می‎چرخید، هر یک از ما حرفی برای گفتن داشت که می‎توانست بدون مجازات آن را تعریف کند، و در پایان، قبل از آنکه ما به رختخواب برویم، یعنی بر روی زمین بخوابیم همرزمِ لهستانیِ کوچک اندامِ ما یک داستان از ودکا تعریف می‎کند.
دهقانِ روسی گرچه هیچ کلمه‎ای از صحبت ما نمی‎فهمید اما پارسامنشانه به آن گوش سپرده بود. هنگامیکه اما حالا کلمهُ <ودکا> به انبارِ مغزش راه می‎یابد یک درخشندگیِ شاد بر چهرۀ پُر چین و فروافتاده‎اش می‎دَود. او بطور غیرمنتظره از جا می‎جهد و شروع به یک رقص روسی می‎کند، رقصی چنان عجیب و غریب که ما باید بسیار می‎خندیدیم. سپس در  ظروف خیالی برایمان به اصطلاح ودکا می‎ریزد، به اینسو و آنسو می‎پرد، بعد شروع می‎کند مستانه به تلو تلو خوردن و عاقبت وقتی همسرش به اتاق می‎آید او یک چوب برمی‎دارد و با آن به زن چنان ضربه‎ای می‎زند که زن در حال گریستن می‎گریزد.
بنابراین در ژانویه سال 1916 این اتفاق رخ می‎دهد که فقط طنینِ یک کلمه توانست یک انسان را مست سازد.
 
جمجمه
منطقه‎ای که ما از میانش راهپیمائی می‎کردیم بطور غیرعادی صلح‎آمیز به نظر می‎رسید. هیچ خانۀ سوخته‎ای جاده‎ها را تاجگذاری نمی‎کرد. میوه زیبا و در ارتفاع ایستاده بود؛ در محلِ خالی از درختِ یک جنگل سه آهو بدون ترس غذا می‎خوردند. ما برای نوشیدن به اندازه کافی آب با خود برداشته بودیم؛ بجز کوله‎پشتی هیچ نگرانی‎ای به ما فشار نمی‎آورد، و بنابراین شادی از قلب ما بزودی مانند زمینی که نارنجک به آن برخورد کرده باشد در گرداب‎های بوالهوسانه می‎جهید، ما مانند کودکان شادی می‎کردیم و از اینکه می‎توانستیم یک بار دیگر انسان باشیم خوشحال بودیم.
هنگامیکه ما برای استراحت دراز کشیده بودیم، اوتو کروگِر از مزرعۀ نزدیکی یک شلغم بزرگ می‎آورد، پس از خالی کردن درونش در یک طرف آن دو چشم، یک بینی و یک دهان حفر می‎کند، طوریکه شلغم مانند یک جمجمه دیده می‎گشت.
ما در آخرین لحظات گرگ و میش هوا، یعنی زمانیکه مردم روستا در جلوی درِ خانه‎هایشان می‎نشینند و عصر را سپری می‎سازند به اردوگاه می‎رفتیم. امروز اما در کوچه‎ها بجز کودکانی که بلند می‎خندیدند و بازی می‎کردند و کرم‎های شبتابی که ساکت و عاشقانه بالونِ سبز کوچک‎شان را به دنبال خود می‎کشیدند دیگر هیچکس نبود. کروگِر شلغم را بر روی تفنگش قرار می‎دهد، یک شمع درون آن می‎گذارد و آن را روشن می‎کند. حالا نور آتش از چشم‎ها، بینی و دهان به بیرون می‎درخشید و مانند شبح دیده می‎گشت. کودکانی که با خوشحالی به سمت ما دویده بودند با دیدن شبح مردد می‎شوند. سپس همانطور که کودکان هستند فریاد می‎زنند: "آه ماما! مرگ! مرگ!" و با فریاد به درون خانه‎های تاریک می‎دوند.
سر به زمین می‎افتد.
شمع خاموش می‎شود.
ما ساکت به راهپیمائی به سمت اردوگاه ادامه می‎دهیم.
 
برگی باقیمانده از یک مُرده
مسیحی، دینامیتِ فکرت را بردار، در صورتیکه فکر داشته باشی، و پوستۀ قطع کنندۀ نَفَس را که لجنِ قرن‎ها آن را پوشانده منفجر ساز. بیاموز که از چشمانت بر روی زمین هم استفاده کنی. روحت را حمام کن، دست‎های نازک و پوسته‎ پوسته‎ات را در آبِ ‎اکسیژنۀ زمانه ما بشوی.
داشتن یک خانۀ امن خوب و مفید است. یک حلزون، صدفِ دوکفه‎ای و لاکپشت آن را دارند. وقتی خطر می‎آید آنها اعضایِ بدن‎شان را جمع می‎کنند و زیرِ پوسته می‎خزند. نیروی دشمن باید با مشغول ساختن خود با این پوسته از بین برود.
من هیچ خانه‎ای ندارم، هیچ سقفی. من هیچ زره‎ای ندارم که بتواند از من محافظت کند. من هیچ‌چیز ندارم که به من امنیت دهد. من از همۀ بارهای نامطلوبِ سرنوشت رها گشته‎ام. باران پیراهن و پوستم را خیس می‎سازد. دانه‎های تگرگ صورتم را پاره می‎کنند. طوفان‎ها با من رفتار آرامی ندارد. اشعه‎های خورشیدِ تردید من را می‎سوزانند و غیرقابل تشخیص می‎سازند.
اما من یک هدیۀ الهی حمل می‎کنم: من مانند تو نیستم، فقیرتر و در عین حال رشک‎آورترم، من بسته شده در گوشه یک میز آزادانه در دایرۀ جهان در حرکتم. وای بر سایه‎ها!
بچه‎ها، همدیگر را دوست داشته باشید!
آیا یک خدا می‎توانست شفافتر صحبت کند! قطعاً. در غیراینصورت مگر ممکن بود که حالا بعنوان انعکاسِ آن جملۀ عاشقانه فریاد مرگِ میلیون‎ها سلاخی گشته در ساعتِ مرگم طنین اندازد؟
پاسخ!
 
خفاش
شب، هنگامیکه من در کنار درِ خانۀ یک دختر روستائی ایستاده و مچ دستش را گرفته بودم تا او را ببوسم یک خفاش خود را بر روی موی دختر می‎نشاند. هوا در حال تاریک شدن بود، تاریکی ترس را بزرگتر می‎سازد، و دختر پس از احساس این هیولا بر روی سرش شروع می‎کند با صدای بلند به فریاد کشیدن و از خود دفاع کردن. من دختر را رها می‎کنم و می‎گویم: "حیوان احمق، آرام باش!" و با انگشتانم تا حد امکان نرم گردنِ خفاش را می‎گیرم.
خفاش پنجه‎هایش را محکم در مو فرو کرده بود و نمی‎خواست عقب‎نشینی کند. در کنار یک دختر جوانِ سالم بودن را من قابل فهم می‎یابم، من هم اگر تا این نهایت پیش رفته بودم عقب‎نشینی نمی‎کردم.
اما وقتی من تسلیم نمی‎شوم بلکه برای شکستن مقاومت او نیروی قوی‎تری به کار می‎برم، حیوان شروع می‎کند به جیغ کشیدن، بسیار بلند، مانند وقتیکه یک خوکِ کوچکْ قصاب را با آستینِ بالا زده در حال آمدن به سمت خود می‎بیند. دهان کوچک خفاش باز و بسته می‎گشت، دندان‎های کوچکِ بسیار تیزش را نشان می‎داد، به بینی کوچکِ برآمده‎اش چین می‎انداخت و چنان رفتاری داشت که اگر سگِ کوچکِ پرنده بزرگتر می‎بود، تقریباً چیزی شبیه به یک سگِ بزرگ دانمارکیْ بنابراین من حتماً دچار وحشت می‎گشتم.
اما بالاخره او را از مو جدا می‎سازم و به درون اتاق حمل می‎کنم، می‎گذارم شیرِ تازه لیس بزند، برایش مگس شکار می‎کنم و او بدون فکر کردنِ طولانی آن را تند تند می‎بلعد.
مدت کوتاهی پس از آن صدای شیپورِ حکومت نظامی نواخته می‎شود، و من حیوان کوچک را بعنوان یادگاری پیش دختر می‎گذارم. وقتی شبِ بعد دوباره به آنجا می‎روم خدمتکار روستائی خفاش را کنار بقیه در بالای درِ انبار غله میخکوب کرده بود. دهقانان این کار را بسیار دوست دارند. خرافاتِ بت‎پرستانۀ ابلهانه.
حیوانِ کوچک با بال‎های گشوده مانندِ مسیحِ مصلوب گشته به الوار آویزان بود.‎ من نمی‎توانستم کار دیگری بکنم، من باید برمی‎گشتم، و تمام زندگی باعث انزجارم گشته بود.
اما آیا فکر می‎کنی که دوستی‎ام را با دختر قطع کردم؟
 
در چادر
این در شبِ قبل از یک نبردِ شدید رخ داد. ما افسار گسیخته مانند حیواناتِ در مرتع به اندازه کافی غذا خورده و درونِ چادرها کاملاً نزدیک به هم دراز کشیده بودیم. در بیرون نگهبانان بالا و پائین می‎رفتند. ما استراحت‎کنندگان در آبِ زمان شلپ شلپ می‎کردیم. روز بعد در کنار ساحلِ شنا می‎کردیم و ساکت بودیم.
افکار ما خُرخُر می‎کرد، آیا ما فردا دوباره اینجا در چادرها دراز خواهیم کشید. ما؟ همۀ ما؟ مطمئنا همه نه. بعضی در میدانِ خون باقی خواهند ماند. بعضی؟ قطعاً بعضی! اما چه کسانی؟ سؤال این بود و سخت همه را تحت فشار قرار می‎داد. عاقبت ما به خواب می‎رویم. اما نفس مانند لوکوموتیوی که بار بسیار سنگینِ کوه را با زحمت به بالا می‎کشد خس خس می‎کرد.
افکار من در زادگاهم در حال راهپیمائی بود. من به آپارتمان‎های غریبه داخل می‎گشتم و انسان‎هائی را نشسته در کنار چراغ می‎دیدم که غم و اندوه بزرگی بر چهره‎شان نقش بسته بود. با دیدنِ من در تمام چشم‎ها همان سؤالِ گنگ می‎درخشید: "آیا او فردا جان سالم به در خواهد برد، او، فردی که عزیزترینم است؟"
من بیدار می‎شوم. یک اندامِ تاریک در کنار پایم ایستاده بود. قبل از آنکه بتوانم او را درست تشخیص دهم، او در حال فرار با باز گذاشتن پردۀ چادر ناپدید شده بود.
باد از میان شکاف می‎وزید.
سرما وارد می‎گشت.
من خود را تنگتر به بدن گرم همرزمم می‎چسبانم.
 
بچه سرراهی
ما در وسط میدان او را یافتیم. او از دور دیده می‎شد، یعنی نه او، بلکه یک دسته کلاغ که به دور او حلقه زده بودند.
با طنینِ گام‎های ما بر روی زمینِ یخزده آنها فریاد کشان به پرواز می‎آیند.
مُرده لبخندزنان طوری آنجا افتاده بود که انگار در خواب است، انگشتان دست‎ها را متدیانه بر رویِ سینه در هم فرو کرده بود. باد با کاکلِ بلوندی که بر روی پیشانی‎اش آویزان بود بازی می‎کرد و محل یک زخمِ کوچک را نمایان می‎ساخت؛ یک زخم کوچک، نه حتی بزرگتر از پهنایِ یک ناخن انگشت، مانند یک دایره گرد، کبود شده، با یک لبۀ سیاهِ بدخواهانه. در کنار آن یک خطِ نازکِ ظریفِ خون تا پائین بینی جاری گشته بود که بطور عجیبی مانند خط‎هایِ قرمز شتابزدۀ جوهری دیده می‎گشت که با آنها یک معلمِ مدرسه در دفتر دانش‎آموزانش زیر غلط‎ها خط می‎کشد.
ما ایستاده بودیم و می‎لرزیدم. یکی می‎گوید: "عجیب است که مرگ از میانِ چنین سوراخ کوچکی می‎تواند داخل شود." فرد دیگری مخالفت می‎کند: "مرگ از آن سوراخ داخل نشده، بلکه زندگی از آنجا خارج شده است!" فرد سوم می‎گوید: "هرطور که می‎خواهد باشد. مُرده مُرده است. رفتن رفتن است. مُرده‎ها زمین را دیگر نمی‎بینند. مُرده‎ها توسط کرم‎ها خورده می‎شوند. مُرده‎ها دیگر نمی‎توانند بگذارند آنها را زنده سازند!"
در این لحظه یک غرش شنیده می‎شود. ما به بالا نگاه می‎کنیم و یک هواپیما را در حال پرواز به سمتِ خود می‎بینیم. از آنجا که ما به خوبی می‎دانستیم این چه هواپیمائی بود بنابراین با گام‎های بلند می‎دویم، سریع سریع سریع سریع سریع، تا در زیر سقفِ امنی برویم.
 
جوانک
وینتراِشتاینِر تعریف می‎کرد که این در جنوب آلزاس اتفاق افتاد.
سروان ما را به جلو فرستاده بود. چون ما نمی‎دانستیم که در درونِ روستا چطور دیده می‎شود، ما آهسته با احتیاط کامل می‎رویم و قبل از داخل گشتن به روستا بسیار فکر می‎کردیم. زیرا که هر کس برای زندگی ژندۀ خود ارزش قائل است.
فرانسوی‎ها اما رفته بودند.
هنگامیکه ما سومین یا چهارمین انبارِ غله را بازرسی می‎کردیم ــ سرنیزه را هر بار عمیق در کاه و علوفۀ خشک فرو می‎کردیم، زیرا این ساده‎تر، مطمئن‎تر و درست‎تر از پرسیدنِ از مردم است ــ ناگهان از کوچۀ کناری جوانکی به جلو می‎جهد و با دیدن ما یکه می‎خورد و هاج و واج انگشت را در دهان قرار می‎دهد، اما به سرعت بر خود مسلط می‎شود و به ما می‎گوید: "ارتشی، آن بالا در برج کلیسا هنوز چند نفر چمباته زده‎اند!"
تحت هدایتِ جوانک به آنجا می‎رویم و به محض عبور از بازار با تیراندازی شدیدی استقبال می‎شویم. اما شلیک‎ها هیچکاری نمی‎کنند.
هنگامیکه تیراندازی ساکت‎تر شده بود، ما از فرانسوی‎ها به زبان فرانسوی می‎خواهیم که خود را تسلیم کنند، می‎گوئیم که روستا توسط ما آلمانی‎ها محاصره شده است، آنها مانند موش‎ها در تله افتاده‎اند و نمی‎توانند دیگر بیرون بیایند، به هیچوجه دیگر بیرون بیایند! در این لحظه یکی سرش را کمی از پنجرۀ سقف برج بالا می‎آورد، فریاد می‎زند که آنها خود را تسلیم نمی‎کنند و اگر ما چیزی از آنها می‎خواهیم بنابراین باید فقط از پله‎ها بالا بیائیم، سپس آنها به ما نشان خواهند داد. و اگر ما به رفتن ادامه ندهیم و نرویم فوری یک گلوله به سرمان شلیک خواهند کرد.
سرباز آلزاسیِ فرانسوی زبان در میان ما یک بار دیگر با آنها صحبت می‎کند. اما فرانسوی‎ها وحشی می‎شوند و فریاد می‎زنند: "کثافت! کثافت!" و شروع به تیراندازی می‎کنند. سپس سنگر می‎گیریم و ما هم شروع به تیراندازی می‎کنیم. گلوله‎های ما نیرومند بودند و وقتی یک چنین گلوله‎ای به برج اصابت می‎کرد ملات را ویران می‎ساخت. فرانسوی‎ها هم تنبل نبودند. آنها بیوقفه از روزنه‎های تیراندازی‎شان شلیک می‎کردند که فقط باعث سر و صدا می‎گشت. با گذشت زمان تیراندازی آنها ضعیف‎تر می‎شود و پس از نیمساعت بطور کامل قطع می‎گردد. و از آن بالا رو به پائین صدای فریاد شنیده می‎گشت. در پایان صدایِ بلند فحش، و سپس همه‌چیز آرام بود.
ما به این صلح اعتماد نکردیم و مدتی به تیراندازی ادامه دادیم. سپس با پیوستن سروان به ما از نردبان طولانی و لرزان بالا می‎رویم، از اتاق ناقوس می‎گذریم و در چوبی برج را با تبر و قنداقِ تفنگ می‎شکنیم.
شش مرد آن بالا افتاده بودند، فقط دو نفر از آنها هنوز نفس می‎کشیدند و خون زیادی آنها را پوشانده بود. مُرده‎ها را در آنجا باقی‌می‎گذاریم، دو نفر زخمی را به حیاطِ کلیسا حمل می‎کنیم و در زیر درختِ بزرگ بلوط بر روی چمن قرار می‎دهیم.
هنگامیکه ما فرانسوی‎ها را آوردیم جوانک در آنجا ایستاده بود. او کاملاً نزدیک می‎آید، و یک شگفتی شرمگین در چهره‎اش بود.
سپس سروان یک سکۀ پنجاه فنیگی به او می‎دهد.
او در حال خندیدن از آنجا می‎رود و خیلی زود با یک مشت آب‎نبات دوباره برمی‎گردد.
 
استراحت دیر هنگام
ما در یک شبِ تیرۀ بارانی از گروهانِ خود جدا افتادیم. پالتویِ کاملاً خیس بر اعضای بدنِ ما آویزان بود، کوله‎پشتی مانند یک تودۀ سُرب فشار می‎آورد، و ما با کشیدن پا به زحمت از میان تاریکی می‎رفتیم، طوریکه انگار ما سربازهای زمانِ حال نیستیم، بلکه شوالیه‎های قرون وسطی که زره‎ای سنگین بر تن دارند.
اینطور به نظر می‎رسید که جاده تا بینهایت کشیده شده است. دقایق مانند قندیلِ یخ در بهار برای ذوب و تجزیه گشتن تردید می‎کردند. ما به آن توجه نمی‎کردیم. تمام احساس برای زمان و مکان از ما ربوده شده بود.
خستگی بر بعضی حمله برده و شکست‎شان داده بود. ما باید آنها را متقاعد می‎ساختیم که به نشستن ادامه ندهند و با ما بیایند. زیرا عقب ماندن در این سرما و تنهائی مرگِ حتمی معنا می‎داد.
یکی از راهپیمایان از دیگران می‎پرسد: "ساعت چند می‎تواند باشد؟" اما هیچکس آن را نمی‎دانست. بنابراین ما کورمال کورمال به رفتن ادامه می‎دهیم. خستگی بیشتر و بیشتر از نیروی‎مان می‎بلعید و عاقبت به یک هیولای غول‎پیکریِ رشد می‎کند که ما نمی‎توانستیم از چنگ‎های آتشینش بگریزیم.
در دامنه تپه همه توقف می‎کنند و می‎گویند: "نه، ما ترجیح می‎دهیم همینجا در همین لحظه فوراً بیفتیم و بمیریم تا اینکه بیشتر از این در تاریکی سرگردان باشیم." ما با انگشتان یخزده کوله‎پشتی را زمین می‎گذاریم و در حالیکه از سرما در حال یخ‌زدن بودیم برای خوابیدن دراز می‎کشیم.
فقط یکی توانائی داشت به رفتن ادامه دهد. او از تپه بالا می‎رود و در سویِ دیگر آن یک روستا می‎یابد. او با خوشحالیِ تمام بازمی‎گردد و ما را از خوابِ منجمد کننده بیدار می‎سازد.
ما در مستیِ خواب‎مان مدتی طولانی نمی‎دانستیم که اصلاً منظور اصلی او چیست. درک مانندِ دیوارۀ نازکِ یک آتشِ پائیزی مردد و آهسته در ما رشد می‎کند. ما از خوشحالی تقریباً در حال گریه کوله‎پشتیِ سنگین را برمی‎داریم و با زحمت به رفتن ادامه می‎دهیم.
پس از نیمساعت درخششِ چراغ‎ها دیده می‎شوند، و در حالیکه ما به داخل روستایِ گرم می‎رفتیم یکی از ما کاملاً بلند یک دعایِ معنوی می‎خواند، طوریکه کشاورزان با وجودِ شب و سرما پنجره‎ها را می‎گشودند که ببینند چه کسی می‎آید.
 
کوچه‎های غریبه
من با چکمه‎های خشنِ نظامی‎ام داخل یک کوچه می‎شوم که به آن تعلق ندارم.
کوچه‎های زادگاهِ من روستائی‌شکل و آفتابی‎اند. آدم می‎تواند مزارع را از کوچه‎ها ببیند. روح می‎داند که آنجا در فاصلۀ دور رودِ خُنکِ راین جریان دارد.
کوچه‎هایِ غریبه اما بسیار کثیف و پُر از آشغالند و دارایِ هیچ چشم‎اندازی نیستند. خانه‎ها عبوسانه کُلاهی از کاه بر سر کشیده‎اند. دیوارهای گِلی بطور مشمئز کننده‎ای مانند پوستِ خورده شده و پوسته پوستۀ جذامیان پاره گشته دیده می‎شوند. کودکان بدنبالم می‎دوند و شگفتزده به من نگاه می‎کنند. من می‎دانم که چشمانم در دوران کودکی اینطور قی گرفته دیده نمی‎گشت. من در آن زمان در گوشه‎های تاریک آویزان نمی‎ماندم، من آن زمان با خوشحالی در بوته‎زار و زمین‎های کشاورزی می‎جهیدم، بدنبال شاپرک‎ها می‎دویدم و آنها بخاطر زندگی‎شان از ترس می‎لرزیدند.
زن‎ها در گوشه‎های تاریک ایستاده‎اند. مادرانِ دارایِ فرزندانِ زیاد که از این دارائی خوشحال نیستند، بدبخت‎ترین بدبخت در حالت و در رفتار.
باید یک پائیز، باید یک بهار باشد، یک هدیه دادنِ شاد و یک اعطایِ تابستانه. در این کوچه اما فقط سایه‎ای از روز است.
 
سربازان جوان
سربازان جوان وقتی به میدان جنگ می‎روند می‎خوانند. سربازان جوان چهره‎های ظریفِ کودکانه دارند. آنها جنگ را فقط از مدرسه می‎شناسند. خدماتِ حزن‎آورِ پادگانی قادر به پاک ساختن این تصویرِ رنگی از حافظۀ آنها نیست. آنها در گوش‎های خود صدای جرنگ جرنگِ شمشیرهای جنگ را می‎شنوَند و پرچم‎ها را در برابرِ چشمان خود در حرکت می‎بینند. آنجا دشمن ایستاده است! او باید ضرب و شتم شود! به پیش و بزنید! فریاد شادِ پیروزی هوا را به دو نیم می‎کند!
این خانه‎های ساخته گشته از کارت را واقعیت فقط با یک فوت ویران می‎سازد. خاکِ فلاندر سفت و سنگین است، خاکِ لهستان هم به این ترتیب. در آنجا هیچ دشمنِ چهارشانه‎ای نیست که ساکت و منتظز ایستاده باشد تا آدم بتواند صادقانه با او بجنگد. آنجا گور در کنار گور قرار دارد، سنگر در کنار سنگر، و هر گام به سمتِ جلو باید با موفقیت انجام گشته باشد. با خون! با قطراتِ داغِ قرمز خون!
سربازان جوان هنگام نقل مکان می‎خوانند. در بیرون آوازها مانند برگ‎های درختانِ پائیزی می‎میرند. در بیرون رویدادِ وحشتناک صداهای شاد را خفه می‎سازد. اما سربازان جوان با وجود همۀ این چیزها شجاعانه همیاری می‎کنند، گرسنگی و سرما، باران و پاتک زدن، سنگینی کوله‎پشتی و انفجارِ خشمگینِ نارجنک‎ها را تحمل می‎کنند. آنها همۀ این چیزها را با همان آرامشِ بدیهی‎ای تحمل می‎کنند که با آن یک بوته گل‎هایش را در شاخه حمل می‎کند و در پائیز میوه‎اش را. اما در چهره‎هایشان یک پرسش بزرگ رشد می‎کند، گنگ ... همانطور که چشم‎های یک آهو وقتی لوله مرگبار تفنگ را نشانه رفته به خود می‎بیند دیده می‎شود، بسیار وحشتناک دیده می‎شود.
 
گاهی اوقات
گاهی اوقات، وقتی صفوف سربازها از کنارت می‎گذرند؛ پیاده‎نظام با گام‎های سنگین‎شان که شخصیتِ کل لشگرکشی را آشکار می‎سازد، توپچی‎ها با آن چهرۀ جوان دانایشان، پیشاهنگان با حرکاتِ مغرورِ بی‎ترس از مرگ، مُسلسل‎چی‎ها، شکارچیان و بقیه نیروهای نظامی، سپس گاهی چنین پیش می‎آید که یک چهره که تو آن را برادر می‎نامی برای یک لحظه روشن می‎گردد، تو آن را در چشم‎هایش می‎بینی.
شماها هیچ کلمه‎ای صحبت نمی‎کنید. شماها هیچ ایماء و اشاره‎ای نمی‎کنید. نگاهتان بعنوان پیامرسان به هم برخورد می‎کنند و روحتان خود را بعنوان دست می‎گسترانند.
از کنار هم می‎گذرید.
تمام.
تا ابد جدا گشته.
راهپیمائی به سمت شرق در شب‎های سردِ بیابان‎های متروک ادامه می‎یابد. اما حال و حوصلۀ تو و آن شخص مانند افرادی‎ست که یک آشامیدنی خوب نوشیده‎اند.
یک آشامیدنی خوب، شفابخش، شفاف و باشکوه.
 
یونیفرم مرگ
نه تنها زندگان همچنین مُرده‎ها هم یک یونیفرم دارند، که البته یونیفرم مُرده‎ها عجیب و غریب است. از هیچ پارچه‎ای و از هیچ رنگی بُرش داده نگشته و منحصراً از سکوتی بی‎مرز دوخته شده است. آنجا هیچ دکمه‎ای نمی‎درخشد، هیچ درجه طلائیِ دوخته شده بر روی آستین و هیچ سردوشیِ براق که تفاوت‎ها را اعلام می‎کنند. تمام اینها برابرند. در آنجا سرجوخه در کنارِ ستوان قرار دارد، ستوان در کنارِ سروان، سروان در کنارِ سرهنگ، سرهنگ در کنارِ مردِ عادی. در آنجا دیگر تفاوتِ قبیله‎ای وجود ندارد. در آنجا یونیفرمِ مرگ همۀ شهروندان را با لباسِ امپراتوریِ یکسانی پوشانده است، فرانسوی‎ها و آلمانی‎ها را، روس‎ها و اتریشی‎ها را، بلغاری‎ها و صرب‎ها را، مرد انگلیسی و تمام دیگرانی را که فراموش ناگشتنی‎اند. آنها همگی آنجا به یک شکل منجمد گشته افتاده‎اند! همه با حالت یکسانِ غیرقابل درک و درخواستِ پاسخ در چهره. من آنها را آنجا ردیف گشته می‎بینم، از آغاز داستان، اقوام فنیقی در کنار اقوام رومی، تاتارها در کنار غربی‎ها، آزتک‎ها در کنار اسپانیایی‎ها، همه در حالِ پرسشِ یکسانی از مرگ، از قرن‎ها پیش تا کنون. و زندگیِ احمق نمی‎داند طور دیگر عمل کند بجز آنکه به آنها به اصطلاح برای پاسخ تودۀ بیشتری کشته شده بیفزاید. همه پیچیده گشته در پالتویِ مادرانۀ یکسان. در پالتویِ سکوت.
 
گل مینا
هنگام پیشروی وینتراِشتاینِر می‎گوید: ما بطور غیرمنتظره زیر آتش توپخانه قرار گرفتیم. بلافاصله دستورات فریاد کشیده می‎شوند. ما به سمت چپ هجوم می‎بریم و به چمنزاری پر از گلِ مینا داخل می‎شویم. گل‎ها آنجا بر روی ساقه‎های نازک ایستاده بودند؛ چشمانِ زردِ جذابِ قاب گشته توسطِ یک تاج سفیدِ زیبا. در هنگام گام برداشتن‎های ما آنها موج می‎زدند، درست مانند رفتار زن جوانی که در حال لرزیدن انتظار میوه‎چینی و محبوبش را می‎کشد.
ما سربازها وقت نداشتیم که به زیبائی رشد کرده توجه کنیم. ما باید به فاصلۀ دور نگاه می‎کردیم، به آنجائیکه دشمن شلیک می‎کرد، و ما توجه نمی‎کردیم به کجا قدم می‎گذاریم.
وقتی ما پس از دفع آتشِ دشمن دوباره بر روی جاده محکم ایستاده بودیم من سرم را برگرداندم و به خرابکاری انجام گشته نگاه کردم. من غمگین گشتم و از فردِ کنارم پرسیدم: چرا فقط این چیزهایِ سفید شکوفا شده‎اند؟ حتماً برای خوشحال کردن ما!
او، شکارچیِ سگ، نظرم را معتبر نمی‎داند و می‎گوید: "تو که خودت می‎بینی، نه سر تو بلکه زندگی تصمیم می‎گیرد. آنها زندگی کردند تا توسط ما لگدکوب شوند!"
 
قابِ گردِ زرد رنگ
ما در نزد یک مُرده که انفجارِ نارنجک پشت و کوله‎پشتی‎اش را دریده بود یک جعبه عکاسی پیدا کردیم که در میانِ لباس‎ها خوب پیچیده شده بود، و کاملاً نزدیک آن یک قابِ گردِ زرد رنگِ صدمه ندیده قرار داشت که تقریباً مانندِ عینکِ یکچشمی دیده می‎گشت، و ما کنجکاو، همانطور که کودکانِ بزرگسال هستند آن را یکی بعد از دیگری در مقابل چشم نگاه داشتیم و از میانش نگاه کردیم.
منطقه از میان آن چه تغییری می‎کرد! یک پردۀ نازک خود را در مقابلِ همه‌چیز قرار می‎داد. اما رنگ‎های جهان از میان این پرده کاملاً شفاف و چندگونه ظاهر می‎گشتند. در آنجا سایه‎رنگ‎هایی وجود داشتند که نقش و ظرافت‎شان تقریباً قلب را متوقف می‎ساختند، رنگ‎هایی که چشم غیرمسلح بدون کمک گرفتن از این قابِ گرد هرگز قادر به دیدن‎شان نمی‎توانست باشد.
معلمِ دبستانی که همراه ما بود برایمان این پدیده را توضیح می‎دهد و در پایان می‎گوید: "هنرمندانِ بزرگ هم درست مانند این قابِ گرد هستند. از میان آنها هم آدم به سمتِ رنگ‎ها و مشاهداتی هدایت می‎گردند که بدون کمکِ این هنرمندان تا ابد بر آدم مخفی می‎مانند."
مُرده آنجا افتاده بود، با صورتی صلح‎آمیز و به سمتِ وطن برگشته. معلم می‎رود و قاب گردِ زرد رنگ را با وجود آنکه مُرده دیگر به آن احتیاج نداشت در دستش قرار می‎دهد.
 
مأمورین شناسائی
سه مرد و یک ستوان: شماها مأمورینِ شناسائی هستید.
شماها کورمال کورمال از طریق خطوطِ خودی، با کمک گرفتن از شب به جلو می‎خزید، به سمت دشمن! نورِ بیرحم چهرۀ مهربانِ شب را می‎درد. گلوله‎هایِ منوّر چشم‎های خیرۀ شماها را می‎سوزاند. شماها وحشتزده می‎شوید. در برابر شماها سیم‎های خاردارِ دشمن قرار دارند. در پشت آنها روزنۀ تیر بلافاصله در کنارِ روزنۀ تیرِ بعدی، سوراخ‎های وحشتناکی که در آنها مرگ با ران‎های سفت و خم ساخته برای پریدن نشسته است.
سه مرد و یک ستوان: شماها مأمورین شناسائی هستید.
قیچی سیم‎بُری دندان به هم می‎ساید. شماها ساکتید و نفس‎هایتان را در سینه حبس ساخته‎اید. اما در درونی‎ترین نقطۀ روح احساسِ ناراحت کنندۀ انسانی را دارید که در حینِ غذا خوردن ناگهان قطعه سنگی میان دندان می‎جوَد. قیچی دوباره دندان به هم می‎ساید. این بار بلندتر. و پاسخ نمی‎گذارد مدت درازی انتظارش را بکشند. یک گلولۀ دیوانه گشته با نور کم بر روی شماها می‎جهد و هزاران برادران دیوانه‎اش به او می‎پیوندند. شماها خاموش در کنار دیرکِ سیم‎های خاردار افتاده‎اید، حتی به سنگ و چوب تبدیل گشته‎اید، و دیگر به زحمت می‎دانید که نفس می‎کشید.
سه مرد و یک ستوان: شماها مأمورین شناسائی هستید.
من چه می‎گویم؟ مأمورین شناسائی؟ نه! شماها یک مویِ ریز بر روی شاخکِ یک حیوانِ غول‎پیکرید، در حال کاوش به جلو خم گشته. یک موی کوچک! و اگر حالا شماها بمیرید؟
او خرناس می‎کشد و به خوابیدن ادامه می‎دهد
و چشمک می‎زند و می‎بلعد
و دشمنانش را می‎کشد.
شماها مأمورین شناسائی هستید.
 
شاعر سخن می‎گوید
من می‎خواهم جنگ را همانطور که آن را تجربه کردم بخوانم. هیچ سرمشقِ قدیمی بر من تأثیر نمی‎گذارد، نوسانِ هیچ مصرعِ شعری مرا تحریک نمی‎کند. نیروی واقعیت‎ها با دهانِ من از باروریِ تمام اتفاقات سخن می‎گوید.
انتظار نداشته باشید که اعمالِ بزرگ از من بشنوید. هیچ انسانی فراتر از سرشت خود رشد نمی‎کند. قرن ما فلج است. اما من می‎خواهم برای افراد سالم بخوانم، یک ترانه از صدایِ نفس و ضربان قلبِ آلمان، فریادی از اشتیاق. به دور من جمع شوید شما پسران جوان! توجه کنید شما دخترها! شما پدرها، شما مادرها، دست از کار بکشید و گوش کنید! چنین پندارید که من یک قاصدم.
اجازه ندهید شماها را گیج سازند! هزار زخمِ زبان بر من زده خواهد گشت، زیرا که من حقیقت را شهادت می‎دهم. نور برای کودکانِ تاریکی یک شکنجه است. اجازه دهید آنها فریاد بکشند! زمانی فرا خواهد رسید که نعره‎کش‎ها سکوت خواهند کرد. من اما یک نَفَس خوب دارم، زیرا که نطفه‎ام در عشق بسته شده است. من تحمل می‎کنم، زیرا که حقیقت یاورم است. آه سعادتمند است کسی که در نور می‎زید!
اما از جنگ می‎خواهم بخوانم، از خون‎های بخاردار، از فریادِ زخمی‎ها، از غرش دیوانه‎وار تفنگ‎هایمان. از جنگ می‎خواهم بخوانم، از نیاز و مشقت، از تکان‎های تُندِ اعضای بدن، از ارواحِ در نوسانِ کشته شده‎ها بر روی بیابان‎های زمین.
از جنگ می‎خواهم بخوانم، از اندوه عمیق انسان‎ها، از دعاهای هزارباره‎شان. من می‎خواهم با بیرحمیِ یک پزشک در گوشتِ در حال رشد بُرش دهم. جیغِ اره چه اهمیتی برایم دارد، من در میدان جنگ فریادهای دیگری شنیده‎ام.
عقاب‎ها بر روی میدانِ جنگ پرواز نمی‎کنند، کلاغ‎ها و کرکس‎ها پرواز می‎کنند. بال‌زدن‎هایشان بخاطر مردار است، بخاطر مردار همقطاران سیاه می‎آیند.
آنها در روز می‎آیند، آنها در شب می‎آیند. آنها رسولانِ فلاکت و عموزاده‎های مرگ نامیده می‎شوند، و هموطن بزدل بر سینه صلیب می‎کشد.
 
اعزام به جبهه
فردا روز اعزام به جبهۀ جنگ است.
من مانند مست‎ها در خیابان راه می‎روم و نزدیکیِ انسان‎ها را جستجو می‎کنم. بالای خیابان و پائین خیابان، سمت راست و سمت چپِ خیابان من را به حیاط و کوچه‎ها می‎کشانند. من نمی‎دانم که قلبم در جستجوی چیست. اما درونم چنان ناآرام است، چنان خواستار، چنان منتظر که انگار باید همین امروز چیزی بزرگ در زندگیم رخ دهد.
اما همه‌چیز مانند همیشه است. چراغ‎های کم نورِ خیابان سوسو می‎زنند. درشکه‎چی‎ها فریاد می‎کشند. شیرفروش‎ها با گاری‎هایِ حامل شیرِ خود با سر و صدا می‎رانند. سربازها در لباسِ آبیِ نظامی با گام‎های هماهنگ به سمت پادگان‎ها می‎روند. شهروندان در دو سمتِ پیاده‎رو خیابان‎ها آهسته گام برمی‎دارند. تعدادی زن و مرد ساکت در مقابل روزنامه دیواری ایستاده‎اند و دخترانِ جوان در حال خندیدن بی‎اعتنا از کنار نوشته سرنوشت‌ساز می‎گذرند. چه کسی اینجا در این مکانِ صلح‎آمیز می‎داند که بیرون در جهان جنگ است؟ ویترین مغازه‎ها مانندِ همیشه باارزش‎ترین کالاها را نشان می‎دهند. مغازۀ گل‎فروشی مانند هر روز گل‎های پر زرق و برقِ جنوب را ارائه می‎کند. در بازار پرچم‎ها برافراشته‎اند اما آنها در هوایِ شبانۀ مه‎آلودِ پائیزی مناسب دیده نمی‎گردند. آدم باید صلیب‎هایِ سیاه‎رنگ آویزان سازد. این حداقل سَبکِ زمان را نمایش می‎دهد.
من در کنار رود ساکت ایستاده‎ام. بر روی سطح آبِ شبیه به مرمرِ تیره با رگه‎های سیاه انعکاس نرمِ نور قرار دارد: یک گورستان از آب. از سمت بازار سر و صدای شهر به گوش می‎رسد.
آه برادران، آه انسان‎ها، من برایتان چه غریبه شده‎ام. آه شب، آه رسول مرگ، آه خانۀ تاریک، آه شهرِ غریبه!
فردا روز اعزام به جبهۀ جنگ است.
 
قطره
شب بارانی! شب بارانی!
ما قدمرو به جبهۀ جنگ می‎رویم! ما قدمرو به جبهۀ جنگ می‎رویم!
ما به معنای واقعی ضربات باران را احساس می‎کنیم. آنها بر روی کلاهخودمان، بر روی پالتوهای‎مان، بر روی چکمه‎هایمان کَف می‎زنند، کوچک و بزرگ، آهسته و چابک، و مانند طنینِ طبل‎ها در هنگام یک حمله غرغر می‎کنند، و سپس آهسته‎تر و آشتی‎جویانه‎تر می‎گردند و در سر و صدایِ خفۀ صفوفِ راهپیمایان از صدا می‎افتد.
شب بارانی! شب بارانی!
قطراتی که سقوط می‎کنند بیشمارند. آنها بلافاصله پس از تولد از رحمِ ابر توسط یک مُشتِ غول‎پیکر بر روی زمین پرتاب می‎گردند ...
ما قدمرو به جبهۀ جنگ می‎رویم! ما قدم رو به جبهۀ جنگ می‎رویم!
بخوان ای صدایِ تاریکِ مرگ! قطرات از همراهی کردن ما دست بردار نیستند. آنها باید بر روی زمین سقوط کنند؛ آنجا خود را بر روی کثافت بیابند، خود را به هم پیوند دهند و بعنوان نهر و رودخانه به سرعت به سمت دریا جریان یابند، به سمت دریا ...
ببار باران، ببار باران!
شماها باید از هستی‎تان بگذرید و زود به پایان برسید، زیرا که این را سرنوشت می‎خواهد، زیرا که زمین برای حملِ کشتی‎هایشان به آب محتاج است، برای به حرکت انداختنِ آسیاب‎هایشان، برای پُر ساختن چاه‎هایشان، زیرا که زمین برای کارخانه‎هایشان و برای مراکز تولید برق‎شان به آب محتاج است.
ببار باران، ببار باران! مرگِ شماها رستاخیزِ دیگران است!
ما قدمرو به جبهه می‎رویم! ما قدمرو به جبهه می‎رویم! سربازها با ریتمِ مارش قدمرو به سمت خیابان‎های غریبه می‎روند.
ما قدمرو به جبهه می‎رویم! ما قدمرو به جبهه می‎رویم!
ما در شبِ بارانی با کوبیدن پا بر زمین به امید فرا رسیدنِ روز می‎رویم. خورشید طلوع خواهد کرد و قلب آتشینش را در تمامِ این رطوبتِ به اطراف پاشیده آویزان خواهد ساخت. تمام قطراتِ کوچک روشن‎سازِ پادشاهان بی‌نور خواهند گشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر