سر بیجان.


<سر بیجان> از فلیپ دو ویلیه را در آبان سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

قاتل قو
دوست مشهور ما، دکتر تریبولات بونومه در یکی از فرصت‎هائی که بدست آورده بود یک کتاب طبیعی قدیمی را ورق می‎زند و در آن می‎خواند که قو قبل از آنکه بمیرد آواز می‎خواند.
در واقع او آنطور که ما را به تازگی از آن مطمئن ساخت، فقط این موسیقی توانست بعد از آنکه آن را یک بار شنید به شناخت فریب زندگی به او کمک کند؛ همه‌چیزهای دیگر در مقایسه با آن مانند موسیقی ناهنجار یا مانند جیغ واگنر بودند.
و چگونه این موهبت نصیبش گشت؟
اینطور:
پیرمرد در روزی زیبا در اطراف شهر مستحکم قدیمی‎ای که در آن زندگی می‎کرد یک پارک خلوت قدیمی صد ساله را کشف می‎کند. در سایه درختان بزرگ و پیر پارک یک برکه قرار داشت که بر روی آینه سیاه آن دوازده تا پانزده عدد از این پرندگان ساکت به نرمی بالا و پائین می‎لغزیدند. او با دقت حرکت‎هایشان را مطالعه و فواصل را محاسبه می‎کند، بویژه خود را متمرکز قوی سیاه رنگی می‎کند که شب‎ها نگهبان قوها بود و در طول روز در پرتو آفتابِ گم گشته‎ای چرت می‎زد.
این قو شب‎ها چشم‎هایش را کاملاً باز نگاه می‎داشت و یک سنگ صاف در منقار سرخش حمل می‎کرد؛ با کوچک‎ترین نشانه تهدید خطر با یک حرکت گردن باریکش سنگ را در امواج آب میان دایره رفقای سفید و به خواب رفته‎اش پرتاب می‎کرد. با این اعلام خطر تمام قوها به پرواز می‎آمدند و فرار می‎کردند، همیشه تحت رهبری او و در حفاظت تاریکی خیابان‎های مشجر، به سمت دور پوشیده از چمن، جائیکه مجسمه‎های خاکستری رنگ خود را در آبشار مصنوعی منعکس می‎ساختند و محلی برای پناهندگی به آنها ارائه می‎داد.
بونومه مدت درازی آنها را در تاریکی مطالعه کرده بود ــ او به آنها لبخند می‎زد، اما فقط آواز آنها بود که هنردوست برجسته قصد داشت گوش‎هایش را به زودی با آن شاد سازد.
گاهی اوقات در نیمه شب، وقتی در شب‎های تاریک پائیزی ماه نمی‎تابید، بی‎خوابی بونومه را به برخاستن از جا تشویق می‎کرد؛ او ناگهان از جا برمی‎خاست و برای رفتن به کنسرتی که یک بار دیگر قصد شنیدنش را داشت با دقت فراوان لباس می‎پوشید. دکتر غول‌پیکرِ استخوانی پاهایش را در چکمه‎ای با آستر خز فرو می‎کرد که بارانی ضد آب بدون درزی به آن وصل بود و همچنین آستری از خز داشت. دست‎هایش را در یک دستکش فولادی مخفی می‎ساخت که متعلق به یکی از این زره‎های قرون وسطی بود و او آن را ــ احمق ــ به قیمت سی و هشت سو از پیرمرد همیشه مستی خریداری کرده بود. پس از انجام این کارها کلاه بزرگ مدرنش را بر سر می‎گذاشت، چراغ را خاموش می‎کرد، از پله‎ها پائین می‎آمد و، کلید خانه را مانند شهروندی خوب در جیب می‎گذاشت و به سمت پارکِ خلوت به راه می‎افتاد. در مسیر تاریکتر خود را دزدکی به سمت خانه خواننده‎های محبوبش نزدیک می‎ساخت، به برکه‎ای که ارتفاع کم عمق آب آن به سختی تا کمرش می‎رسید و او همه جایش را با دقت اندازه‎گیری کرده بود. او در زیر سقف متراکم شاخ و برگی که تا ساحل امتداد داشت صدای گام‎هایش را خفه می‎ساخت و آهسته با دقت از میان برگ‎های پژمرده به پیش می‎رفت. پس از رسیدن به ساحل برکه یکی از چکمه‎هایش را آهسته، کاملاً آهسته و بدون کوچک‎ترین صدا داخل آب می‎کرد و سپس چکمه دیگر را با چنان احتیاطی که به زحمت جرئت می‎کرد نفس بکشد ... براستی، یک عاشق پُر شور موسیقی در انتظار آتشین شنیدن آهنگی که آرزویش را می‎کرد! او به حدی از هوشیاری نگهبان سیاه وحشت داشت که برداشتن بیست قدمی که او را از هنرمندان محبوش جدا می‎ساخت معمولاً دو تا دو ساعت و نیم طول می‎کشید.
یک نسیم ملایم شاکیانه زیر آسمان بی‌ستاره در میان درختان تاریک ساحل می‎وزد؛ بونومه اما بدون آنکه به این زمزمه‎های اسرارآمیز اجازه مشوش ساختن خود را دهد آهسته و غیرمحسوس به جلو رفتن ادامه می‎دهد، چنان آرام و آهسته که حدود ساعت سه صبح بدون آنکه قو سیاه کوچک‎ترین نشانه‎ای از حضورش حدس زده باشد تقریباً نیم‌قدم با او فاصله داشت.
دکترِ خوب در سایه لبخند می‎زند، سپس با انگشت اشاره دستکش قدیمی شوالیه‎ای خود آهسته، کاملاً آهسته سطح فوقانی آب مقابل نگهبان را می‎خراشد. او با چنان لطافتی آب را می‎خراشد که نگهبان، با وجود شگفتزدگی، این نشانه را برای پرتاب سنگ خطر دارای اهمیت کافی نمی‎پنداشت. نگهبان گوش می‎کرد، به نظر می‎رسید که احساس یک خطر او را کمی ترسانده باشد، و قلبش، آه، قلب بیچاره و بی‎ریایش با شدت به طپش می‎افتد. ــ بونومه به این خاطر به وجد می‎آید.
و سپس قوهای زیبا یکی بعد از دیگری از خواب عمیق بیدار می‎گردند و سرهایشان را از زیر بال‎های نقره‎ای رنگ پریده‎شان خارج می‎سازند. تحت فشار سایه سیاه بونومه، انگار که احساس مبهمی آنها را از خطر وحشتناکی آگاه ساخته باشد بتدریج دچار وحشت مرگ می‎گردند. اما در لطافت بی‎نهایتشان مانند نگهبان خود در سکوت رنج می‎بردند ــ آنها نمی‎توانستند فرار کنند ــ زیرا سنگ پرتاب نشده بود. و قلب‎های این تبعیدیان سفید در عذاب خفه مرگ می‎طپید. قلب‎شان چنان شدید می‎طپید که صدایش توسط گوش‎های مست دکتر برجسته بطور واضح قابل شنیدن بود. ترس عجیب و غریبشان دکتر را به شوق می‎آورد، و او دلیلش را می‎شناخت: نزدیکی سفت و بی‎حرکت خود او.
او آهسته به خود می‎گوید: "اما چه شیرین است حمایت از هنرمندان!"
این سعادت تقریباً سه ربع ساعت ادامه یافت و او راضی به عوض کردن آن با یک قلمرو پادشاهی هم نبود. ناگهان اشعه ستاره صبح از میان شاخه درختان بیرون می‎لغزد و بر بونومه، بر آب سیاه و بر قوها با چشم‎های غرق خواب و خیالشان نور می‎تاباند. نگهبان که با دیدن ناگهانی او از ترس خشک شده بود سنگش را پرتاب می‎کند ــ خیلی دیر! بونومه با فریاد وحشتناکی که با آن ماسک لبخند شیرینش دریده می‎گردد، با انگشتان دراز کرده و دست‎هائی برافراشته به پرندگان مقدس هجوم می‎برد. پنجه‎های آهنین این قهرمان مدرن سریع گردن‎های پاک و مانند برف سفید دو یا سه تن از خوانندگانش را قبل از آنکه بقیه پرندگان شاعر فرار کرده باشند در پنجه‎های آهنین می‎گیرد، می‎چرخاند و می‎شکاند.
و سپس روح قوهای مُرده با فراموش کردن کامل دکتر خوب ما در یک ترانه جاودانه از امید، آزادی و عشق به آسمان صعود می‎کنند.
دکتر عاقل به این حالت احساساتی لبخند می‎زد و بعنوان یک متخصص جدی فقط آهنگ را در خود می‎مکید. او فقط موذیکال لذت می‎برد، فقط به لطافت عجیب و غریب آهنگ، این صداهای سمبولیکی که با یک ترانه به مرگ خوشامد می‎گفتند. بونومه با چشمان بسته این طنین‎های موزون را تنفس می‎کرد؛ سپس در حال تلو تلو خوردن مانند کسانی که دچار درد عضله‎اند خود را به زحمت به ساحل می‎رساند، خود را به پشت می‎اندازد و مدتی طولانی در لباس گرم و ضد آبش آسوده دراز می‎کشد.
این مرد هنردوست زمانۀ ما در بیهوشی شهوانی یک بار دیگر در درونش از نغمه گوارای هنرمندان محبوبش لذت می‎برد و به این ترتیب مانند یک شهروند خوب این تصور باشکوه را دوباره یک بار دیگر تا طلوع خورشید می‎جود.
 
وِرا
سلیمان می‎گوید: عشق از مرگ قویتر و نیروی اسرارآمیز آن نامحدود است.
یک غروب پائیزی رنگِ سرخش را بر روی پاریس می‎نشاند. تک و توک درشکه‎هائی با تأخیر و فانوس‎های روشن به سمت فوبور سا ژرمان می‎راندند. یکی از درشکه‎ها در مقابل خانه بزرگ باشکوه احاطه گشته توسط باغ صد ساله‎ای توقف می‎کند. پبشانی درِ ورودی توسط یک تابلوی بزرگ با زمینه‎ای آبی رنگ و ستاره‎های فراوان نقره‎ای تزئین شده بود و نام کُنت آتول را حمل می‎کرد. یک مرد سی تا سی و پنج ساله از درشکه پیاده می‎شود؛ او عزادار و چهره‎اش وحشتناک رنگ پریده بود. خدمتکاران خانه جدی و ساکت با مشعلی در دست بر روی پله‎ها ایستاده بودند. او بدون آنکه به آنها نگاهی بیندازد از پله‎ها بالا می‎رود و داخل خانه می‎شود. او کُنت آتول بود. او سست از پله‎ها بالا می‎رود، به سمت اتاقی می‎رود که در آن از صبح یک تابوت مخملی قرار داشت و در آن وِرا همسر محبوب و بزرگترین لذت و ناامیدی‎اش پیچیده شده در چادر سفیدی خفته و گل‎های بنفشه آن را پوشانده بود. در خود را بدون صدا بر روی لولا حرکت می‎دهد، او پرده کنار در را کنار می‎زند و داخل اتاق می‎شود.
همه‌چیز هنوز همانطوری بود که کنتس شب قبل آنجا را ترک کرده بود. مرگ مانند یک صاعقه بطور غیرمنتظره او را ربود.
در شب قبل محبوبش خود را در ناز و نوازش و بوسه چنان خسته کرد و چنان در لذت‎ بردن حل ساخت که قلبش در مبارزه منفجر گشت: یک رنگ ارغوانی مرگبار ناگهان لب‎هایش را رنگ زد. به سختی توانست به شوهرش با لبخند و بدون هیچ کلمه‎ای آخرین بوسه را بدهد، سپس مژه‎های سیاه بلندش خود را مانند حجاب عزاداری بر روی چشمان شکننده‎اش بستند.
و روز آمد و رفت.
در ظهر روز بعد مراسم وحشتناک خاکسپاری در آرامگاه خانوادگی انجام می‎گیرد. کُنت آتول در همان گورستان از سوگواران خداحافظی می‎کند. همه می‎روند و فقط او باقی‌می‎ماند. او داخل آرامگاه می‎گردد و در آهنی را پشت سر خود می‎بندد. در مقابل تابوت بر روی یک سه‎پایه کُندر می‎سوخت، در سمت سرِ مُرده‎ها یک چراغ نور روشنی می‎تاباند. او ایستاده و متفکر تمام روز را در آنجا می‎گذراند. ابتدا ساعت شش، هنگام غروب آفتاب آن مکان مقدس را ترک می‎کند. او در آرامگاه را قفل می‎کند، کلید نقره‎ای رنگ را بیرون می‎کشد و آن را آهسته از میان شکاف در به داخل تابوت پرتاب می‎کند. چرا؟ قطعاً تحت یک تصمیم ناگهانی و عجیب که هرگز دیگر به این محل بازنگردد.
و سپس او دوباره به اتاق خواب متروک می‎رود. پنجره که پرده بنفش رنگ طلادوزی شده‎ای آن را می‎پوشاند کاملاً باز بود. آخرین پرتو خورشیدِ در حال غروب بر تصویر مُرده در قاب چوبی منبتکاری شده افتاده بود. کُنت به اطراف خود نگاه می‎کند. لباس‎های شب قبل از تن درآورده شده بر روی صندلی آویزان بودند، بر روی شومینه جواهرات وِرا قرار داشتند، گردنبند مروارید، بادبزن نیمه‌باز، شیشه عطر جلا داده شده‎ای که رایحه‎اش را وِرا هرگز دوباره حس نخواهد کرد. تختخواب چوبی آبنوس منبتکاری شده که بر پایه‎های پیچ‎خورده‎ای قرار داشت هنوز مرتب نشده بود و بر روی متکا قسمتی که محبوش سر خود را نهاده بود دیده می‎گشت؛ آنجا همچنین دستمالی بود که زن جوان در زمان کوتاه احتضار با خونش آن را سرخ ساخته بود. پیانو هم که به نظر می‎رسید هنوز یک ملودی ناتمام ابدی از آن برمی‎خیزد آنجا قرار داشت؛ گل‎های شیرین هندی که وِرا خودش در گلخانه پرورش داده بود در گلدان‎های قدیمی فلزی پژمرده می‎گشتند. در کنار تخت بر روی یک پتوی خزِ سیاه رنگ دمپائی‎های کوچک شرقی قرار داشتند که بر رویشان شعار وِرا سوزنکاری شده بود: "کسی که وِرا را می‎بیند، باید وِرا را دوست بدارد!" همین دیروز صبح پاهای لخت محبوبش در آنها بازی می‎کردند، با هر گام برداشتن توسط خزِ قو بر آنها بوسه زده می‎شد. و آنجا ساعت دیواری در سایه آویزان بود که فنرهایش را کنت شکسته بود تا هرگز وقت دیگری را اعلام نکند.
پس واقعاً وِرا رفته است! ...
و به کجا؟ و او باید به زندگی ادامه دهد؟
برای چه؟ غیرممکن است! مسخره است!
و کُنت خود را در افکار جدیدِ غریبی غرق می‎سازد. او به تمام زندگی گذشته خود می‎اندیشد. شش ماه از این ازدواج گذشته بود. آیا این در خارج از کشور نبود، در یک مجلس رقص وقتی او وِرا را برای اولین بار دیده بود؟ بله، این لحظه به وضوح در برابر او ایستاه بود. آن زمان برای اولین بار وِرا را در زیبائی تابانش دید. در آن شب چشمانشان همدیگر را ملاقات کردند و آنها تشخیص دادند که عشقشان جاودانه خواهد گشت. لبخند دزدکی، شیوه بیان طعنه‎آمیز، تمام بدخواهی‎های کوچک و موانعی که جهان با آنها برای جلوگیری از خوشبختی ــ که اما نمی‎تواند مانع از آن شود ــ دو انسان که به هم تعلق دارند تلاش می‎کند، تمام این چیزها در امنیت آرامی که آن دو را از همان لحظه اول پُر ساخته بود نابود می‎شوند. وِرا، خسته از مهمانی بی‌روح خودش پیش او آمده و به سخاوتمندانه‎ترین شکلی او را از مراحلی که زمان با ارزش زندگی ما را می‎ربایند بازداشته بود. با همان اولین کلمات. به نظر آنها اطرافشان مانند پرواز پرندگان در شب شبیه بود که در تاریکی به خانه بازمی‎گشتند. چه لبخند و چه بوسه‎های خاموش‌ناشدنی‎ای آنها رد و بدل کردند!
اما طبیعت آنها طبیعتی بسیار عجیب و غریب بود. این دو موجود دارای یک استعداد حیرت‎انگیز تأثیرپذیری حواس بودند، اما فقط برای چیزهای دنیوی. شور و شوق در آنها با شدتِ نگران‌کنندای افزایش می‎یابد. آنها خود را فراموش می‎کنند تا خویش را کاملاً به این شور و شوق تسلیم سازند. در مقابل برای سایر احساسات روحی دچار کمبود بودند، برای مفهوم بینهایت و حتی خدا فاقد درک بودند. ایمان بسیاری از مردم به چیزهای فوق طبیعی برای آنها فقط وسیله حیرت بود، کتاب بسته‎ای بود که آنها نمی‎خواندند، که نه از آن دفاع و نه آن را لعنت می‎کردند. به این ترتیب آنها بزودی از جهانی که برایشان چنین غریبه بود کناره می‎گیرند و خود را در ملک تاریک اربابی مخفی می‎سازند، جائیکه باغ‎های متراکم سر و صداهای بیرون را دور نگاه می‎داشتند. در آنجا زن و شوهر جوان در آن دریای عشق نفسانی‎ای که روح و جان را سخت اسرارآمیز متحد می‎سازد غوطه‎ور می‎گردند. آنها کاملاً خشم وحشیانه اشتیاق را، لرزش لذت و نوازش و بوسه مهربانانه شهوت را چشیدند. وِرا نبض زندگی او و او نبض زندگی وِرا می‎گردد. روح چنان زیاد به اندامشان نفوذ می‎کند که به نظر می‎آمد فُرم‎هایشان دارای یک زندگی درونی‎ست، که بوسه‎هایشان مانند زنجیری گداخته روحشان را به هم جوش می‎دهد. و سپس کاملاً ناگهانی طلسم می‎شکند. حادثه وحشتناک آنها را از هم جدا می‎سازد. بازوهای به هم پیچیده شده‎شان از هم باز می‎گردد. حالا مُردۀ محبوب سایه خود را کجا می‎گستراند؟ مُرده؟ نه. مگر روح کمانچه وقتی یک سیمش پاره شود می‎گریزد؟ ــ ساعت‎ها سپری می‎گشتند. کُنت از پنجره داخل شدن شب را تماشا می‎کرد، و به نظر می‎آمد که شب شکل می‎گیرد. بله، شب یک ملکه ساکت تبعید گشته می‎شود که بر روی قلاب کمربندش الهه عشق در زمینه آبی رنگی می‎درخشید.
او فکر کرد، این وِرا است.
او با بر زبان آوردن کاملاً آهسته این اسم مانند کسی که از خواب بیدار شده است می‎لرزد. سپس می‎ایستد و به اطراف نگاه می‎کند.
اشیاء اتاق توسط نور دیگری که آدم تا حالا نمی‎توانست متوجه آن شود روشن گشته بودند. این یک چراغ کوچک ابدی بود که نورش در تاریکی نفوذ کرده و شب را حالا مانند یک ستاره به نظر می‎رساند. چراغ در مقابل یک تصویر مقدس قرار داشت، یک ارث قدیمی خانوادگی از وِرا. تصویر در قاب‌چوبی نفیسی در کنار آینه بر بالای شومینه آویزان بود، و یک اشعه از نور مات چراغ درست بر گردنبند مروارید که آنجا در میان بقیه جواهرات قرار داشت می‎تابید. اما جامه آسمانی رنگ مدونا و صلیب بیزانسی سرخ رنگ کاملاً روشن شده بودند، طوریکه خطوطشان در نور جابه‎جا می‎گشت و سایه‎ای مانند یک رگۀ خون می‎انداخت. وِرا از زمان کودکی همیشه با شفقت خاصی در چشمان بزرگش به چهره مادرانه و پاک تصویر قدیمی مدونا نگاه می‎کرد ... ... و از آنجا که طبیعتش به تصویر فقط می‎توانست یک عشق مبهم خرافی باشد، بنابراین گاهی، وقتی که در رویا از کنار چراغ ابدی جاودانه می‎گذشت دعا می‎کرد.
کُنت، که این منظره عمیقترین نقطه روح او را به درد آورده بود سریع چراغ را خاموش می‎کند، کورمال در تاریکی بدنبال زنگوله می‎گردد و آن را به صدا می‎آورد.
یک خدمتکار ظاهر می‎شود: او مرد پیری بود و لباس عزا بر تن داشت، او یک چراغ آورده بود که آن را در برابر پُرتره کنتس قرار می‎دهد. هنگامیکه او خود را برمی‎گرداند و اربابش را لبخندزنان طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است در برابر خود ایستاده می‎بیند وحشت بر او مسلط می‎شود.
کُنت آرام می‎گوید: "ریمنت، کنتس و من امشب خیلی خسته‎ایم، تو برای ساعت ده میز شام را برایمان آماده خواهی کرد. بعلاوه ما تصمیم گرفته‎ایم از فردا از دیگران بیشتر کناره‎ بگیریم. هیچکدام از مستخدمین بجز تو اجازه ندارند از امشب در خانه بمانند. تو به همه آنها برای سه سال دستمزد می‎پردازی و بعد می‎گذاری که بروند. مسیر ورود به خانه را مسدود خواهی ساخت. بعد در اتاق غذاخوری چراغ روشن می‎کنی. تو کاملاً برایمان کافی هستی. ... ما نمی‎خواهیم در آینده دیگر از مهمان‎ها پذیرائی کنیم."
پیرمرد می‎لرزید و با دقت به اربابش نگاه می‎کرد.
کنت یک سیگاربرگ روشن می‎کند و به باغ می‎رود.
خدمتکار ابتدا فکر کرد که درد شدید اربابش می‎تواند عقل او را مختل ساخته باشد. پیرمرد او را از دوران کودکی می‎شناخت و بلافاصله متوجه می‎گردد که شوک یک بیداری ناگهانی برای این در خواب راه رونده می‎تواند مرگ‎آور باشد. بنابراین اولین وظیفه‎اش کشف کردن راز بود. او سرش را خم می‎کند. آیا باید او شریک جرم این رویای تحقق‎ناپذیر گردد؟ اطاعت کند؟ آیا باید بدون توجه به مرگ کنتس به آن دو خدمت کند؟ چه ایده عجیبی؟ آیا این فقط یک شب طول خواهد کشید؟ و فردا؟ شاید ... چه کسی می‎توانست این را بداند؟ افکاری عالی، با این وجود! ... اما به چه حقی او این کار را می‎کرد؟
پیرمرد اتاق را ترک می‎کند و دستورات داده شده را دقیقاً انجام می‎دهد؛ در همان شب زندگی جدید آغاز می‎گردد. قضیه از این قرار بود؛ خلق کردن یک توهم وحشتناک.
اجبار روزهای اول خیلی زود محو می‎شوند. ریمنت که ابتدا با وحشتی زیاد و سپس با احترام و از خود گذشتگی تمام درخواست‎های عجیب اربابش را انجام می‎داد بزودی در آن بطور کامل حل می‎شود. اما پس از سه هفته احساس می‎کند که او خودش، حداقل برای چند دقیقه، قربانی نیت خیرش شده است. او دیگر در این مورد فکر نکرد. گاهی اوقات او گیج می‎گشت و باید بلند به خود می‎گفت که کنتس واقعاً مُرده است. او خود را کاملاً به این سایه‎بازی اختصاص می‎دهد و واقعیت را از یاد می‎برد. او بزودی برای آگاه گشتن از حقیقت محتاج تأمل جدی می‎شود. او احتمالاً پی می‎برد که خودش با گذشت زمان یک قربانی تصورات وحشتناکی شده است که کنت با آنها بتدریج تمام هوا را پُر می‎ساخت. او احساس وحشت می‎کند، اما یک وحشت مبهم و مطبوع.
آتول طوری زندگی می‎کرد که انگار واقعاً از مرگ محبوبش هیچ‌چیز نمی‎داند. قامتِ زن جوان چنان کامل پُرش ساخته بود که او همیشه معتقد به حضور کنتس بود. بزودی، وقتی در روزهای آفتابی بر روی نیمکتی در باغ می‎نشست آنچه را که محبوبش دوست می‎داشت برایش می‎خواند؛ بزودی او وقتی شب‎ها در کنار شومینه می‎نشست با تصویرِ ساختگیِ نشسته بر روی صندلی در کنار میز کوچکی که بر رویش دو فنجان چای قرار داشت گپ می‎زد.
روزها، شب‎ها و هفته‎ها می‎گذرند. نه این یکی و نه آن دیگری متوجه می‎گشت که زمان چگونه ناپدید می‎گردد. آنها حوادث عجیبی را تجربه می‎کردند که در آنها یافتن نقطه‎ای که کجا واقعیت به اتمام می‎رسید و فریب کجا آغاز می‎گشت دشوار بود. چیزی آنجا در هوا بود، یک فُرم که به خود زحمت ظاهر شدن و ملموس گشتن می‎داد.
آتول مانند یک پیشگو زندگی دوگانه‎ای را می‎گذراند. وقتی چشم‎هایش را تا نیمه می‎بست ناگهان یک چهره رنگپریدۀ ظریف را نزدیک چهره خود می‎دید؛ بعد ناگهان یک آکورد آرام از پیانو به صدا می‎آمد و دوباره درست زمانیکه او می‎خواست چیزی بگوید دهانش توسط بوسه‎ای بسته می‎گشت، یا اما افکار همسرش مانند یک پاسخ به آنچه او گفته بود به سراغش می‎آمدند. به نظر  می‎رسید که او موجود دیگری را از خودش جدا می‎سازد، چنان زیاد که احساس می‎کرد رایحه فوق‎العاده شیرین محبوبش او را در مهی سبک احاطه کرده، او شب‎ها در بین خواب و بیداری صدای آهسته او را می‎شنید. همه چیز از کنتس به او خبر می‎داد، از یک انکار مرگ توسط قدرت‎های معجزه‎آسا.
آتول یک بار وِرا را چنان نزدیک به خود دید و احساس کرد که او را در آغوش گرفت، اما این حرکت کنتس را رماند.
او لبخندزنان زمزمه می‎کند: "کودک!" و دوباره مانند یک عاشق که توسط معشوقۀ شوخش دست‌انداخته شده باشد می‎خوابد. در روز تولد وِرا برای شوخی یک گل خشک شده در میان دسته‎گلی قرار می‎دهد و آن را بر روی متکای او قرار می‎دهد و می‎گوید: "چون وِرا تصور می‎کند که مُرده است!" آتول بخاطر اراده جدی و قدرت مطلقش، بخاطر قدرت عشقش به زندگی و حضور زنِ جوانش در خانه متروک در افسون نگاه داشته شده و وجودش یک نیروی اسرآمیز قانع‌کننده بدست آورده بود. حتی ریمنت هم دیگر وحشت نداشت، او بتدریج به این نمایشات عجیب عادت می‎کند.
یک لباس مخمل سیاه که ناگهان در پیچ یک خیابان مشجر ظاهر می‎گشت، یک صدا که در حال خنده او را به اتاق نشیمن می‎خواند، و صدای زنگوله صبح‎ها هنگام بیدار شدنش مانند همیشه بود. تمام اینها برای او کاملاً آشنا شده بود. تقریباً اینطور بود که انگار مُرده عمداً مانند یک کودک نقش یک نامرئی را بازی می‎کند. وِرا می‎دانست که کُنت بسیار دوستش می‎دارد، بنابراین این کار طبیعی بود.
یک سال می‎گذرد.
کُنت در شب سالگرد در اتاق وِرا کنار آتش نشسته و برایش ابیاتی از کالیماچوس خوانده بود. او حالا کتاب را می‎بندد، سپس چای می‎ریزد:
او می‎گوید: "عزیزم، آیا روزنتال در کنار سواحل لان و قصر با چهار برج را به یاد می‎آوری؟ آیا این ابیات تو را به یاد آنها نمی‎اندازد؟"
او از جا برمی‎خیزد، نگاهی به آینه می‎اندازد و متوجه می‎شود که کم رنگتر از معمول دیده می‎شود. او یک دستبند مروارید را برمی‎دارد و با دقت به مروارید نگاه می‎کند. آیا وِرا همین حالا قبل از برهنه ساختن خود آن را از دست باز نکرده بود؟ به نظر می‎آمد که مرواریدها از گرمای پوست وِرا گرم هستند. و چون اوپالِ باشکوه در گردنبند سیبریائی پستان‎های وِرا را بسیار زیاد دوست می‎داشت بنابراین وقتی زن جوان آن را برای مدتی فراموش می‎کرد رنگپریده و بیمار دیده می‎گشت! در گذشته وِرا سنگ را بخاطر وفاداری او دوست می‎داشت. و حالا اوپال طوریکه انگار وِرا آن را همین حالا از گردن باز کرده باشد می‎درخشید، طوریکه انگار رایحه معشوقِ مُرده هنوز در او نفوذ می‎کند. وقتی کنُت دستبند و سنگ نفیس را کناری می‎گذارد تصادفاً دستمال ظریف کتانی را لمس می‎کند: قطرات خون مانند گل‎های میخک در برف مرطوب و بنفش به نظر می‎رسیدند! ..... چه‌کسی آنجا در کنار پیانو صفحات نُت را ورق زد؟ آن چه بود؟ چراغ ابدی در مقابل تصویر مقدس در حال سوختن بود و شعله طلائی آن چشمان مدونا را که رو به پائین نگاه می‎کردند بطرز اسرارآمیزی روشن می‎ساخت! چه‌کسی آن گل‎های تازه عجیب را که در گلدان قدیمی شکوفا می‎شوند آنجا گذاشته است؟ اتاق شاد و پُر از زندگی به نظر می‎رسید، بسیار مشخص‎ و صریحتر از همیشه. اما کُنت دیگر در مورد هیچ‌چیز تعجب نمی‎کرد. تمام این چیزها کاملاً طبیعی به نظرش می‎آمدند، او اصلاً متوجه نمی‎گشت ساعتی که او یک سال قبل فنرهایش را شکسته بود حالا کار می‎کند.
در آن شب واقعاً اینطور بود که باید هرلحظه انتظار بازگشت کُنتس به این اتاق که از وجودش کاملاً پُر بود داده می‎گشت. آنجا از او بسیار زیاد باقیمانده بود. تمام چیزهائی که زندگیش را تشکیل می‎دادند او را به آنجا می‎کشاندند. رایحه‎اش در اتاق می‎پیچید، و نیروی تحریک‌گشته ارادۀ پُر شور شوهرش باید عاقبت حجابی که او را نامرئی ساخته بود پاره می‎کرد.
او مجبور به آمدن به اینجا بود. هرچیزی که وِرا دوست می‎داشت اینجا بود.
وِرا باید این آرزو را می‎داشت که یک بار دیگر در آینه‎ای که اغلب چهره رنگپریده نیلوفری‎اش را در آن تحسین کرده بود لبخند بزند! مُرده محبوب در آن زیر مطمئناً با دیدن بنفشه‎ها و چراغ خاموش شده‎اش لرزیده بود. مُرده ملیح هنگامیکه کلید نقره‎ای بر روی تخته‌سنگ به زمین افتاد مطمئناً در گور زنده بود، او هم دلش می‎خواست پیش کُنت باشد ... اما اراده‎اش در خاکستر و تنهائی گم می‎گردد.
فقط برای کسانی مرگ واقعیتی انجام شده است که به بهشت باور دارند، اما مگر وِرا مرگ، بهشت و زندگی را فقط در آغوش او نمی‎یافت؟ و بوسه‎ای که زنش در هوا برایش می‎فرستاد، آیا او لب‎های وِرا را از سایه به سمت خود بیرون نمی‎کشید؟ آیا همه‌چیز وِرا را به بازگشت نمی‎خواند؟ آوای از صدا افتاده ترانه‎هایش، واژه‎های عاشقانه آشنا، موادی که اندامشان را احاطه می‎کرد و هنوز رایحه‎اش باقی‎ست، این سنگ‎های باشکوه ... ... اما بویژه اعتقاد راسخ و تزلزل‎ناپذیر کُنت به حضور او همه‌چیز دراطرافش را با او به اشتراک می‎گذاشت! همه این چیزها وِرا را به بازگشت می‎خواند و او را در این مدت طولانی بطور نامحسوس به آنجا می‎کشاند. حالا وِرا بیدار گشته از خوابِ مرگ فقط در آن اتاق غایب بود، فقط او تنها.
آه! افکار واقعاً یک زندگی دارند. کُنت شکل محبوبش را در هوا حفر کرده بود و این فضای خالی باید خود را با هستی‎ای پُر می‎ساخت که هستیِ خود او بود ... وگرنه جهان در هم می‎شکست! و حالا ناگهان کُنت آن را احساس می‎کند، آرام، مطمئن و غیرقابل انکار: وِرا باید اینجا باشد، اینجا در اتاق!
او از حضور وِرا چنان مطمئن بود که از وجود خود اطمینان داشت، و همه‌چیز در اطراف او همچنین از این اطمینان لبریز بود. آدم این را می‎دید. بنابراین باید وِرا آنجا باشد و بنابراین باید رویای بزرگ مرگ و زندگی برای یک لحظه دروازه‎اش را گشوده باشد. نیروی ایمان کُنت مسیر بازگشت به زندگی را برای وِرا میسر ساخته بود. یک خنده روشن و شاد ناگهان از تختخواب وِرا برمی‎خیزد؛ کُنت سرش را به آن سمت می‎چرخاند. و آنجا در برابر چشمانش، کنتس وِرا، مخلوق خاطره و اراده‎اش با سری تکیه داده به نوکِ متکا استراحت می‎کرد. با موهای سیاه سنگین بر دست تکیه داده شده و دهان نیمه‌بازش شهوتناک به او لبخند می‎زد. به نظر می‎آمد که همین حالا تازه از خواب بیدار شده باشد.
وِرا می‎گوید: "راجر!" ــ صدایش انگار از رویایِ دوری می‎آمد.
او خود را به وِرا نزدیک می‎سازد، و لب‎هایشان در شادی با هم متحد می‎گردند.
و آنها کشف می‎کنند که در واقع یک هستی بوده‎اند.
ساعاتی که در آنها برای اولین بار آسمان و زمین خود را متحد ساختند با سرعت شدیدی ناپدید می‎گردند.
ناگهان آتول با به یاد آوردن یک خاطره تأسف‎آور از جا می‎جهد.
او می‎گوید: "آه، حالا به یاد می‎آورم! مرا چه می‎شود؟ ... ... تو مُرده‎ای!"
بلافاصله پس از این کلمات چراغ مقابل تصویر مدونا خاموش می‎شود. نور رنگ پریده یک روز خاکستری بارانی از میان چین پرده‎ها به درون اتاق نفوذ می‎کند.
نور شمع‎ها ضعیف و خاموش می‎شوند و فتیله‎های خم گشته‎شان دود زشتی بلند می‎سازند. آتش در شومینه خاموش می‎شود و پشته‎ای از خاکستر بر جای می‎گذارد. گل‎ها می‎پژمرند و در لحظه کوتاهی خشک می‎شوند. پاندول ساعت ناگهان از حرکت می‎ایستد. آنچه بود ناپدید می‎شود یا اما: واقعیتش گم می‎گردد. اوپال می‎میرد و دیگر نمی‎درخشد. قطرات خون بر روی دستمال خشک شده به نظر می‎آمدند. شبح سفید و ظریف از آغوش مردد او خود را جدا می‎سازد و در هوا ناپدید می‎گردد.
یک وداع آهسته و واضح از راهی دور تا عمیق‎ترین نقطه روحش طنین می‎اندازد. کُنت راست می‎ایستد، او خود را تنها می‎یابد. رویایش در یک لحظه ناپدید می‎گردد، او با یک کلمه نخِ اسرارآمیز را پاره کرده بود. تازه حالا همه‌چیز در اطرافش مُرده به نظر می‎آمد.
مانند وقتی که صدمه یک سوزن مرواریدی را در هم می‎شکند در او هم ناگهان همه‌چیز فرومی‎ریزد. او زمزمه می‎کند: "آه! پس تمام شد! او را از دست دادم، او تنهاست! ... حالا چطور می‎توانم تو را پیدا کنم؟ راهی را که مرا به تو می‎رساند نشانم بده!"
ناگهان، مانند یک پاسخ، شیء براقی از روی تختخواب بر روی پوست خز سیاه رنگ کف زمین می‎افتد، یک اشعه از روز خاکستری رنگ زشت آن شیء را روشن می‎سازد ... مرد خود را خم می‎کند، شیء را برمی‎دارد و بعد از شناختن آن لبخندی چهره‎اش را روشن می‎سازد: آن کلید گور وِرا بود.
 
دختران میلتون
دختر جوان ناگهان پلک‎های چشم را اندکی می‌گشاید، بدون کوچکترین حرکت در تغییر وضعیتش با چشمان لطیف مالیخولیائی به اطراف خود نگاه می‎کند و سپس با صدای کُندی می‎پرسد:
"مادر، وقتی حالا واقعاً یک مرد دچار ضعف پیری گشته است، وقتی که ذهنش خسته و همیشه اوقاتش تلخ است، وقتی دارای یک چنین وضعی‎ست که خود و خانواده‎اش را به زحمت می‎اندازد، وقتی خودپسندی کودکانه‎اش که همه به آن می‎خندند تا آنجا پیش می‎رود که به یک دوران کودکی دوم دچار می‎گردد ... آیا واقعاً بی‎عدالتی‎ست اگر از خدای مهربان درخواست شود به او رحمت عطا کند و در اسرع وقت وی را به نزد خود به زندگی ابدی ببرد؟"
پیرزن جواب نمی‎دهد و لرزان سرش را برمی‎گرداند.
دبورا میلتون با صدای ملایم، روشن و خسته ادامه می‎دهد: "واقعاً چنین افکار خطرناکی به ذهنم می‎رسند، و من ترجیح می‎دهم از اینجا فرار کنم، ... اوه، فقط برای اینکه بزودی پیشت برگردم، مادر، فقط برای اینکه به تو کمک کنم، برای اینکه برای تو آتش و نان فراهم کنم. چه فرقی می‎کند چه هزینه‎ای برایش می‎پردازم!"
"ساکت باش، خدا تو را از آن منع می‎کند. تو باید رستگاری‎ات را توسط ایمان کسب و همچنین سخت‎ترین آزمون را بدون غر غر کردن تحمل کنی ... این همه‌چیزی‎ست که مورد نیاز است."
"اما ... ... من بیست ساله‎ام، مادر، شاید این را فراموش می‎کنی."
"فردا ... روزی تو هم مانند من پیر خواهی شد. روزی ... وقتی که تو این سال‎ها را زندگی کنی."
"امشب فردا نیست."
سکوت.
سکوتی عمیق.
"تو زیبائی کودک، من امیدوارم که تو روزی با یک جوان نجیبزاده ازدواج کنی."
دبورا میلتون با شنیدن این کلمات از جا بلند می‎شود و در آنجا سرد و جدی شق و رق می‎ایستد.
"یک جوان نجیبزاده؟ آه! من نمی‎خواهم در این دیوارهای قرمز خونین بخندم! کدام جوان نجیبزاده‎ای هرگز مایل است دختر یک شاعر پیر گرسنه بی‌پول را که برای مرگ پادشاهش رأی داده است به همسری انتخاب کند؟ من حتی اجازه ندارم به یک واعظ فقیر امید داشته باشم؛ وحشت از تحریک نارضایتی زیردستان چارلز دوم او را وامی‎دارد دست رد به سینه‎ام بزند."
"پدر تو طبق وظیفه وجدانی عمل کرده."
"بنابراین چنین مردم سختی نباید دارای فرزند باشند."
"دبورا! ... تو نسبت به او و دیگران بیرحمی."
"اوه می‎بخشید، مادر."
او آرام با دست بر روی میز خالی از غذا می‎زند.
"من به این دلیل آن را گفتم، چونکه واقعاً وحشتناک است! مدام این رویاها ... از آسمان! ... از فرشتگان، از ارواح خبیثی که به ابرها شباهت دارند. زبانشان، تزئین شده با طنین زنگ قافیه‎های صداداری خط بطلان بر واقعیت می‎کشند و در نیستی جاری می‎گردند! ... کور شدن به زحمتش می‎ارزید، فقط به این خاطر تا او در این تاریکی ابدی سایه‎های توخالی را ببیند! ایمان در هر جمله بیش از حد معقول که توجه را به خود جلب می‎سازد تکذیب می‎شود و روح را از آنچه که منظورش است تهی می‎سازد. آدم می‎گوید: من فکر می‎کنم! ... و بعد این کافی‎ست. اما آسمان و جهنم نقاشی کردن! و بهشت زمینی و داستان تاریخ این دو موجود بدبخت که همه ما از آنها منشاء گرفته‎ایم! اوه صدای جرنگ جرنگ مدام غیرقابل تحمل کلمات پوچ، کاری بیهوده! و ما، خواهرم و من، باید خودمان را تسلیم سازیم؛ ما باید در سکوت این توهمات پوچ را بنویسیم. گاهی ساعت‎ها انتظار نیم‎ابیاتی را می‎کشیم که سپس اغلب دوباره رویشان خط می‎کشیم! و وقتی ما بر روی کاغذها خوابمان می‎برد، گرسنه بیدار می‎شویم و سپس دوباره قلم در دست می‎گیریم، و دوباره سیاه بر سفید می‎نشانیم ... ما باید با این کار جوانی دلتنگ کننده‎مان را بگذرانیم! ... ... ... در حالیکه آنجا در انگلستان محل‎های خوب پناهندگی وجود دارد، میزهای با شکوه سرو شده، مردان جوان زیبائی که به ما از صمیم قلب خوشامد خواهند گفت." او سکوت می‎کند.
"افکار ملحدانه! فروتن باش!"
"واژه‎ها! تو گرسنه‎ای، من گرسنه‎ام، حقیقت این است!"
"او هم گرسنگی می‎کشد و شکایت نمی‎کند، و در حالیکه او حتی بیشتر رنج می‎برد، چون او می‎داند که شماها در تنگدستی به سر می‎برید و علتش اوست."
"که اینطور! دو چیز هستند که به او غذا می‎دهند، غرور و ایمان. شاعرها موجوداتی هستند که یک بازی را هدف زندگی قرار می‎دهند، با وجود خانواده‎شان، با وجود غم و اندوهی که به خانواده خود تحمیل می‎کنند. آنها هیچ‌چیز بدست نمی‎آورند. آنها فقط در رویاهای‎شان زندگی می‎کنند! اوه خودخواهی! گفتن اینکه او واقعاً تصور می‎کند این بهشت گمشده حافظه‎اش برای آیندگان حفظ خواهد گشت. خنده داره!
ناشر برای آن آنقدر نمی‎پردازد که برای ما کاغذها هزینه برمی‎دارند، و او حتی آن را به نان ما ترجیح می‎دهد! بزودی ما در لباس‎های ژنده باید راه برویم، اما او کور است و به ابیاتش افتخار می‎کند و نه به دخترانش. و او خشن است، طوریکه مایل است ما را کتک بزند! نه، این بیش از حد است، من دیگر از او اطاعت نمی‎کنم!"
"او باید چکار کند؟"
"دست از بودن بکشد! سپس آدم می‎توانست تغییر نام دهد، از کشور خارج شود، زندگی کند! خواهر من زیباست و من زیبا هستم!"
"و شرافت تو، کودک! تو چطور می‎تونی اینطور صحبت کنی؟"
"شرافتِ دختران یک پادشاه‎کُشِ پیر؟ ... ... یک مردی که در کشتن کسیکه فقط به واژه «شرافت» معنی می‎دهد شرکت کرده است؟ تو حتماً شوخی می‎کنی، مادر. ما حق متانت داریم، این همه‌چیز است. آدم چیزهای خوب و بد را از کسانیکه ما را بدنیا آورده‎اند به ارث می‎برد. ما اگر بخواهیم فقط واژه «شرافت ما» را بر زبان بیاوریم در نزد کسانیکه در این باره حق قضاوت دارند ترحم برمی‎انگیزیم.
"تو طوری صحبت می‎کنی که وقتی او مانند تو فکر کند صحبت می‎کند. اما او یکی از مردانی‎ست که برای چیزهائی که تو آنجا می‎گوئی فقط یک لبخند دارند!"
"بنابراین آنها فقط دروغگو هستند، و به این دلیل تلاش برای ارشاد کردنشان، تحمل سرزنش آنها و یا مغرور گشتن از ستایش‎شان اصلاً برایم ارزش زحمت ندارد. آدم در آنها می‎بیند که صفر هستند و دیگر هیچ!"
"من به این فکر کردم که آیا نمی‎تونیم از مستر لینسن کمی پول قرض بگیریم، حتی اگر هم مقدارش کم باشد. ما تا حالا از او چیزی درخواست نکرده‎ایم."
"بله، من فکر می‎کنم که او مایل است با کمال میل ما را انکار کند اما بیش از حد بزدل است که بی‌دلیل دست به این کار بزند. او به ما مقداری پول قرض خواهد داد و مطمئن خواهد بود که آن را هرگز بدست نخواهد آورد؛ و سپس خود را کاملاً محق می‎داند که دیگر پیش ما نیاید. حق با توست. آیا می‎خواهی که من با تو بیایم یا اینکه می‎خواهی تنها بروم؟ دیگر ما را نشناسی ... او این حق را برای خود خواهد خرید. برای دو تالر، فکر کنم."
پیرزن از میان پنجره به بیرون نگاه می‎کند.
"اتفاقاً مستر لینسن داره میاد ... آدم می‎تونست ..."
"من می‎دوم پیشش."
در این هنگام اِمّا با بار چوب خشکی بر شانه وارد می‎شود.
اِمّا میلتون به سمت قفسه نان می‎دود، پشت بشقاب‎های سفالی جستجو می‎کند و هر دو در قفسه را دوباره محکم می‎بندد.
"چی؟ هیچ‌چیز؟ ... نان کجاست؟"
سکوت.
"خواهرت رفته چیزی بیاورد."
"آه ... ناشر پولی پرداخت کرده؟"
"نه، او پیش مستر لینسن رفته تا کمی پول قرض بگیره."
"بله، اما معلوم نیست که او پول را بدهد."
دبورا داخل می‎شود: "دو شلینگ!"
پیرزن چهره‎اش را مخفی می‎سازد.
پس از گذشت یک لحظه:
"این خداست که به ما می‎دهد: بگذارید بخاطر رحمتش از او سپاسگزاری کنیم و آن را کافی بدانیم! او فردا برایمان بیشتر خواهد فرستاد."
اِمّا می‎گوید: "این تقریباً یک صدقه‎ست.
دبورا می‎گوید: "نه، کمتر از آن. من برات تعریف خواهم کرد."
"پول را بده، من می‎رم برای خوردن چیزی بیارم."
او خارج می‎شود.
میلتون ظاهر می‎شود.
پیرمرد با لمس دیوار توسط انتهای عصایش کورمال کورمال در مسیر دیوار می‎آمد. چهره‎اش حالتی جدی داشت، از غم و اندوه بیرنگ بود؛ بر پیشانی توانایش سه چین دراز و عمیق نشسته بود. چشمانش مات و بی‌روح بودند. حالت چهره‎اش بطور عجیبی شریفانه بود، حلقه موهای دراز و سفیدِ از وسطِ فرق باز شدۀ فرفری‎اش رو به پائین آویزان بودند. او یک کت کهنه مخملی به رنگ شاه‎بلوط پوشیده بود، شلوار هم همان جنس را داشت، یقه سفیدِ چرک شده‎اش با دو منگولۀ به هم گره خورده بسته شده بود. با کفش‎های چرمی سگگ‌دار و یک کلاه پیوریتینی بر سر،  هر دو دولتمردانه. همه‌چیز از دوران کرومول.
او داخل می‎شود.
او می‎گوید: "شماها اینجائید، درسته؟"
ابتدا به او پاسخ داده نمی‎شود.
پیرزن می‎گوید: "بله، دوست من."
دبورا شانه‎اش را بالا می‎اندازد، اِمّا لبخند می‎زند.
"بیائید اینجا، اما به شرطی که برایم خوانا بنویسید، یا ... ... ... قبل از هرچیز اما واژه‎هایم را تغییر ندهید ... ... و حرفم را تا وقتیکه خودم مکث نکرده‎ام قطع نکنید. شماها به نوعی به من کلماتی را می‎گوئید که به نظرم کاملاً صحیح می‎آیند، زیرا وقتی شماها آنها را به من می‎گوئید مرا به شگفتی می‎اندازند ... و وقتی آنها را بعداً برایم می‎خوانید تمام‎شان بی‎معنی‎اند. گاهی یک واژه اگر تنها در نظر گرفته شود صحیح به نظر نمی‎رسد، اما وقتی در ارتباط با چیزی قرار گیرد بهترین است. براستی، شاعر واقعی کسی است که افکارش را به بیرون فریاد می‎کشد، همچنین نعره می‎زند یا آنها را غران بر زبان می‎آرد. جای تأسف است برای کسانیکه زبان اشعارم را که از آنها نَفَسِ ابدیت می‎دمد نمی‎فهمند.
اما آدم براحتی می‎تواند به مستی ابیات، به تصاویر، به الفاظ یک معنای دیگر بدهد! فقط یک اشاره دست و آدم دیگر حرف دیگران را تکرار نمی‎کند ... آدم مانند میمون ادا درمی‎آورد! آدم با آن شوخی‎هائی می‎کند که دیرتر مطمئناً فراموش می‎گردند اما امروز توجه از آثار بزرگ را که از آن این حباب‎های صابون به هوا برخاسته‎اند منحرف می‎سازد. ... و فقط به اینها پرداخت می‎شود، زیرا جهانِ توخالی بجز خلأ چیزی نمی‎خواهد."
چه ضرری اما می‎تواند برساند؟ فقط افکار زنده باقی خواهند ماند. واژه‎ها تغییر می‎کنند و سریع از مُد می‎افتند، تنها افکار زنده خواهند ماند. زیرا حقیقت این است که در کل هستی نه واژه وجود دارد نه جملات زیبا، بلکه فقط آنچه که این قایق بادیِ خالی به زندگی را می‎دمد، فقط افکار آنجا است و فقط او باقی خواهد ماند. من در میان به اصطلاح شاعران مانند یک انسان در میان میمون‎ها هستم، مانند یک فرد زنده در میان مُرده‎ها، مانند یک شیر که توسط موش‎ها خورده می‎شود. عیسی مسیح راه را به من نشان داده است، و من توسط او می‎دانم که انسان‎ها چگونه از یک خدا استقبال می‎کنند. سرنوشت من شبیه به سرنوشت پیامبر خواهد گشت.
من در اینکه مردم مرا، آثار و فقرم را مسخره می‎کنند تسلیم هستم ... زیرا اگر من ثروتمند می‎بودم ... اوه، سپس مردم مرا یک شاعر بزرگ می‎یافتند، حتی یک رقیب تام کریک، نویسنده اثر ... ... آه، نام جاودانه‎اش را از خاطر برده‎ام!
بیائید! ... آه، خدای من، من چه معده دردی دارم! ... اما آیا باید فقط کمی گرسنگی باشد؟ خب، بنابراین چیز مهمی نیست! از آن گذشته شماها هم احتمالاً هنوز چیزی نخورده‎اید، دختران من؟ زیرا تا جائیکه من به یاد می‎آورم، احتمالاً دیگر هیچ‌چیز در آنجا نیست؟ بگذارید خدا به ما افتخار بدهد! مقدسین هم کم غذا خورده‎اند. این اما از معده‌درد مردمی که با رندی رقت‎انگیزشان ضروریات ما را می‎ربایند کمتر شرم‎آور است. ... چرا کسی چیزی نمی‎گوید؟ آیا شماها اصلاً اینجائید؟
ما برایشان اظهار تأسف می‎کنیم، چون آنها به اندازه کافی احمق هستند، آنها معده خود را از بین می‎برند تا بخاطر روزهای روزه‎داری ما بخندند ... هرکس سرنوشت خودش را دارد! در واقع افرادی وجود دارند که چیز بهتر و سرگرم کننده‎تری بجز آنکه از برادرهایشان نان را بربایند نمی‎شناسند، و سپس با لبخند استهزاء ببینند که او چگونه بخاطر کمبود مواد غذائی ضعیف می‎گردد. آنها فقط یک چیز را فراموش می‎کنند، یعنی، اینکه از قضا مُردن بخاطر خوردن بی‎حد مانند از گرسنگی مُردن بسیار مسخره است! ... نه، دختر، من ازت خواهش می‎کنم، من تو را قسم می‎دهم، حالا نگذار که من از چیز دیگری صحبت کنم، بجز از ... ... ... به من گوش کن! من پدر تو هستم، اینجا جلوی پاهایت مرا نگاه کن."
"پدر! چه هیجانی، آیا حالا معامله خوب انجام شد؟ در مقابل چنین رفتاری آدم به زحمت می‎تواند باور کند که تو امروز به اندازه کافی حس خوب داشته باشی تا به ما چیزهای خواندنی دیکته کنی، مانند زمانیکه خودت هنوز قادر به نوشتن بودی. حرف ما را باور کن! ما بخاطر شهرتت از تو خواهش می‎کنیم به رختخواب بروی و استراحت کنی."
"آه! کودک بیرحم! لع ... ...، نه، من نمی‎خواهم کسی را لعنت کنم، حتی آن کسی را که ... ... ... بدان که این نَفَس خداست که من به شماها دیکته می‎کنم! آه، الهام الهی! آه، از تنگدستی تواضع پروردگار! شنیدن نَفَس خدا در ابیات نیاز به اراده خوب این یاوه‎گویان دارد! ... ... ببین، پیرمرد، که چگونه دستاوردت ... ... ..."
دخترها دیگر آنجا نبودند. آنها در برابر پیرمرد تندخو همیشه شورش می‎کردند.
در این وقت او کورمال کورمال به پیش می‎رود، به پشتی یک صندلی کنار میز می‎رسد، می‎نشیند، آرنج‎ها را بر روی میز تکیه می‎دهد و پلک‎هایش را می‎بندد.
... ... و عاقبت صدای میلتون آهسته و مجلل صعود می‎کند.
او می‎گوید:
"درود بر تو نور مقدس، تو اولین دختر بدنیا آمده آسمان ... ..."
اینها واژه‎هائی بودند که مانندشان را انسان‎ها هنوز نشنیده بودند. آنها تصاویر و افکار فراوانی بودند، و صدای پیرمرد که دیریِ شب را به کلی از یاد برده بود نافذ، عمیق و پُر طنین به گوش می‎آمد. به نظر می‎رسید که یک فرشته او را بر سر شوق آورده، طوری بود که انگار آدم صدای بال‎هایش را در واژه‎های مقدسی که بر زبان می‎آورد احساس می‎کند. آدم نوک درختان روشن گشته بهشت توسط سرخی صبح را می‎دید، ترانه صبحگاهی حوا که در کنار آب زلال چشمه نمازش را می‎خواند شنیده می‎گشت، و می‎شد آدم را دید که جدی و در سکوت عبادت می‎کرد، انعکاس تصویر مار که خود را به دور تنه درخت ممنوعه پیچیده بود در آب دیده می‎گشت. می‎شد اولین وسوسه جنسی را یک بار دیگر در روح احساس کرد ... آه تمام اینها در صدای بینای پیر نهفته بود! ... ... ...
طنین آوای پیرمرد آنها را از خواب بیدار ساخته بود، هر سه زن در لباس خواب ظاهر می‎شوند. یکی از آنها چراغی به همراه داشت که از آن با دست‎هایش در برابر باد حفاظت می‎کرد. آنها داخل اتاقی می‎شوند که در آن معلم پیر در یک تنهائی عمیق و احاطه شده از سایه‎های غم‎انگیز اسرار الهی را آشکار می‎ساخت.
"کاغذ! ... میز را جلو بکشید!"
سپس با صدای آهسته:
"کاغذ اینجا نیست؟ ... اوه، چه قلم کاملاً کُند شده‎ای ..."
"پدر، ما اینجائیم. ما سعی می‎کنیم بنویسیم، اما آدم نمی‎تونه بفهمه که چی می‎گی. من باید اعتراف کنم که آنچه تو می‎گوئی خیلی خوب به گوش می‎رسند. اگر تو آنها را دوباره تکرار کنی، شاید ... ..."
میلتون پس از یک سکوت طولانی و یک لرزش عمیق با صدای آهسته و با یک آه جواب می‎دهد:
"آه! دیر شده است، من همه‌چیز را فراموش کردم."
 
سر بیجان
اعدام‎های تازه به وقوع پیوسته مرا به یاد یک داستان بسیار عجیب می‎اندازد که من آن را در اینجا به اطلاع می‎رسانم.
پنجم آپریل سال 1864 ساعت هفت شب بود، هنگامیکه دکتر دو لا پومرای که به تازگی از کونسیرژری به لا روکوت  آورده شده و در سلول مخصوص محکومین به مرگ نشسته بود. او ساکت و با چشمانی به مقابل خیره گشته به پشتی صندلی‎اش تکیه داده بود. نور شمعی که بر روی میز قرار داشت به چهره رنگپریده و سردش می‎تابید. یک نگهبان در فاصله دو قدمی تکیه داده به دیوار ایستاده بود و مدام به او نگاه می‎کرد. تقریباً تمام زندانیان مجبور می‎گردند در روز یک کار اجباری انجام دهند، و مقامات زندان از دستمزد ناچیز آنها ابتدا هزینه دفن و کفن را کسر می‎کنند. فقط محکومین به مرگ از این وظیفه معافند.
زندانی از آن افرادی بود که نمی‎گذارند پی به احوال درونشان ببرند، آدم در نگاهش نه وحشت می‎دید و نه امید.
او چهل و سه ساله بود، موی خرمائی رنگ و قدی متوسط داشت و بطور قابل ملاحظه‎ای لاغر بود، موی اطراف شقیقه‎اش در این اواخر اندکی خاکستری شده بود. چشمانش یک حالت عصبی داشتند و پلک‎ها آنها را تا نیمه پوشانده بودند، پیشانیش مانند پیشانی متفکران بود. صدایش آهنگی خشک و خفه داشت. دست‎هایش دراز بودند و عصبی. چهره‎اش حالت مناسب یک مرد با اعتماد به نفس را نشان می‎داد. رفتارش از ظرافت خاص تمرین شده‎ای برخوردار بود؛ ظاهر فردِ محکوم به مرگ این چنین بود.
آدم حتماً به یاد می‎آورد که آقای لاشو در آخرین جلسه دادگاه جنائی مربوط به محاکمه او موفق نشده بود تأثیر سه‌گانه کیفرخواست، مناظره و در نهایت دادخواست قضائی دادستان، آقای اسکار دو ولی را که بر هیئت منصفه گذارده بود منفجر سازد. آقای دو لا پومرای متهم شده بود که از روی طمع و با هشیاری تمام یکی از دوستانش ــ خانم د پو ــ  را با دوز بالای دارو مسموم ساخته است و چون هیئت منصفه او را گناهکار شناخته بود بنابراین مطابق پاراگراف 301 و 302 قانون ناپلئون به مرگ توسط گیوتین محکوم می‎گردد.
او در آن شب پنجم ماه ژوئن هنوز نمی‎دانست که درخواست تجدیدنظر و همچنین خواهش بستگانش برای شرفیابی به نزد امپراتور بخاطر طلب عفو او رد شده است. وکیل او خوش‌شانس بود و موفق به دیدار اعلیحضرت می‎شود، اما امپراتور فقط با حواسی پرت به او گوش می‎دهد. حتی کشیش کروز هم که قبل از هر اعدامی با عجله به کاخ تویلری می‎شتافت تا برای محکومین طلب بخشش التماس کند بدون پاسخ بازگشته بود. اما مگر واقعاً اینطور نبود که می‎خواستند مجازات اعدام را که دیگر تحت چنین شرایطی ضرورتی برای اعمال آن نبود لغو کنند؟ از آنجا که به نظر دادگاه از سرگیری یک محاکمه غیرممکن بود و تأیید حکم دادگاه هرلحظه انتظار می‎رفت، بنابراین به آقای هندرایش اطلاع داده می‎شود که محکوم در صبح روز نهم ماه ساعت پنج به او تحویل داده خواهد شد.
ناگهان صدای نشاندن قنداق تفنگ نگهبانان بر بلوک‎های سنگ راهروئی که به سلول منتهی می‎گشت به گوش می‎رسد. کلید در قفل زنگزده سر و صدا به راه می‎اندازد؛ در سلول باز می‎شود؛ سرنیزه‎ها در نور کم می‎درخشند؛ آقای بوکن، مدیر زندان همراه با یک ملاقات‌کننده در آستانه در سلول ظاهر می‎شود.
آقای دو لا پومرای سرش را بالا می‎آورد و با اولین نگاه به ملاقات‌کننده جراح معروف آرمو ولپو را می‎شناسد.
نگهبان با اشاره مدیر از سلول خارج می‎شود. آقای بوکن نیز پس از یک معرفی صامت سلول را ترک می‎کند، دو همکار تنها می‎مانند و با دقت به چشمان یکدیگر نگاه می‎کنند. دو لا پومرای صندلی‎اش را در سکوت به دکتر تعارف می‎کند و خودش بر روی تخت باریک می‎نشیند. از آنجا که سلول تاریک بود پزشک بزرگ خود را کاملاً به او نزدیک می‎سازد تا بتواند بهتر او را تماشا و با صدائی آهسته صحبت کند.
ولپو در این زمان شصتمین سال از زندگیش را می‎گذراند. او در اوج شهرت خود ایستاده بود و اولین و معروفترین پروفسور درمانگاه جراحی پاریس به شمار می‎رفت. امتیاز کارهایش شفافیت قانع کننده و وصف زنده آنها بود که او را تبدیل به نور علم پاتولوژی ساخته بودند، همچنین بعنوان متخصص یکی از برجسته‎ترین صاحبنظران قرن بحساب می‎آمد.
او بعد از یک لحظه سکوت سرد شروع می‎کند و می‎گوید: "آقای عزیز، در میان ما پزشکان باید از اظهار تأسف غیرضروری اجتناب ورزید. وانگهی من به یک بیماری غدد ترشحی لاعلاج مبتلا هستم که باید حتماً در دو یا حداکثر دو سال و نیم دیگر باعث مرگم شود. هرچند ساعت سرنوشت‌ساز برای من کمی دیرتر از ساعت سرنوشت‌ساز شما ظاهر می‎شود، اما من هم خودم را محکوم به اعدام بحساب می‎آورم. بنابراین مایلم به اصل مطلب بپردازم و بگویم که به چه دلیل به اینجا آمده‎ام."
لا پومرای حرف او را قطع می‎کند: "دکتر، آیا با چیزهائی که شما گفتید می‎توان نتیجه گرفت که وضعیت من ... ... ناامید کننده است؟"
ولپو ساده می‎گوید: "می‎ترسم که اینطور باشد."
"آیا آخرین ساعت عمر من مشخص است؟"
"من این را نمی‎دانم؛ اما چون هنوز هیچ‌چیز در باره سرنوشت شما مشخص نشده است، بنابراین می‎توانید با اطمینان هنوز با چند روز دیگر حساب کنید." لا پومرای با آستین پیراهن عرق سرد پیشانی رنگ‎پریده‎اش را پاک می‎کند. "خوب پس. من آماده‎ام، من مقصرم؛ هرچه زودتر، بهتر."
"چون لااقل تا حال هیچ‌چیز در مورد سرنوشت شما مشخص نشده است، بنابراین بدیهی‎ست که پیشنهاد من فقط مشروط است. اگر شما عفو شوید، که چه بهتر! ... و اگر نه ..." جراح بزرگ درنگ می‎کند. لا پومرای می‎پرسد: "و اگر نه؟"
ولپو بدون آنکه پاسخ بدهد دست چپ محکوم جوان را کمی بالا می‎آورد و سپس ضربات نبض او را اندازه می‎گیرد.
او می‎گوید: "آقای لا پومرای، نبض شما به من می‎گوید که شما دارای یک خونسردی نادر و استحکام هستید. اطلاعی که می‎خواهم به شما بدهم و باید تحت هر شرایطی محرمانه باقی‌بماند مربوط به خواهشی می‎شود که ممکن است بتواند حتی برای یک پزشک با انرژی شما و کسی که چنین عمیق در رمز و راز علم نفوذ کرده و مدت‎هاست خود را از وحشت مرگ رهانیده یک زیاده‎روی و شاید حتی یک اهانت جنائی به نظر برسد. اما من فکر می‎کنم که ما همدیگر را می‎شناسیم. در نتیجه شما به کلمات من با دقت گوش خواهید کرد، حتی اگر ابتدا مجبور شوید آن را بسیار ناگوار احساس کنید."
لا پومرای پاسخ می‎دهد: "آقای عزیز، من قول می‎دهم با دقت به حرف‎هایتان گوش دهم" ولپو دوباره شروع می‎کند: "شما می‎دانید که یکی از جالبترین وظایف فیزیولوژی مدرن تحقیق در این مورد است که آیا بعد از جدا شدن سر از بدن هنوز اثری از حافظه، از درک یا احساس در مغز یک انسان وجود دارد."
با این مقدمه غیرمترقبه مرد محکوم می‎لرزد، سپس بر خود مسلط گشته کاملاً آرام می‎گوید: "دکتر، وقتی شما به اینجا آمدید اتفاقاً مشغول فکر کردن به این مسئله بودم، و همانطور که شما می‎دانید این موضوع برای من یک جذابیت مضاعف دارد."
"آیا شما با آثار سیوموراگ، سوئه، دو سدیو، دو بیشا و نوشته‎های مدرن در این باره آشنا هستید؟"
"بله البته. من حتی در کالبدشکافی یک اعدامی حضور داشتم."
"آه! این مطلب را ادامه دهیم. آیا شما از نقطه نظر جراحی یک تصور کاملاً دقیق از گیوتین و اثرات آن دارید؟"  لا پومرای نگاهی طولانی، جستجوگرانه به ولپو می‎اندازد و بعد با سردی پاسخ می‎دهد: "نه، آقای عزیز!"
ولپو استوار ادامه می‎دهد: "من همین امروز این دستگاه را با دقت فراوان بررسی کردم. و من باید اعتراف کنم که دستگاه بی‌نقصی است. تیغه سقوط کننده همزمان هم داس است و هم چکش و گردن مجرم را در یک سوم ثانیه قطع می‎کند. فرد گردن زده شده در اثر سقوط سریع و ضربه نیرومند نمی‎تواند احساس درد کند، درست مانند سربازی که دستش در جبهه ناگهان توسط یک گلوله جدا می‎گردد. کمبود زمان هر احساسی را کاملاً بی‌اعتبار می‎سازد."
"اما شاید یک درد بعدی وجود داشته باشد. ژولیا فونتنل با ارائه دلایلش می‎پرسد، آیا بخصوص این سرعت عواقب دردناکتری از اعدام با شمشیر یا تبر ندارد؟"
ولپو پاسخ می‎دهد: "برآر هم چنین حدس می‎زند. من اما به دلیل بیش از صد مورد تجربه و تکیه بر مشاهدات کاملاً ویژه‎ام اعتقاد راسخ دارم که بلافاصله پس قطع شدن سر از بدن هر احساس دردی بطور کامل خاموش می‎گردد. توقف ناگهانی ضربات قلب که بلافاصله توسط از دست دادن ناگهانی چهار تا پنج لیتر خونی که اغلب تا فاصله یک متری به اطراف می‎پاشد رخ می‎دهد. آنچه مربوط به تشنجات ناخودآگاه بدن می‎گردد که روند زندگی‎اش اینچنین ناگهانی قطع گشته، آنها نشانه موجود بودن احساس درد نیستند، همانطور که آدم بخاطر تشنج پای بریده شده‎ای که اعصاب و عضلاتش منقبض می‎گردند رنج نمی‎برد. من معتقدم که تب عصبی تردید، تشریفات تدارک منحوس و از خواب بیدار ساختن ناگهانی در صبح تنها چیزهای وحشتناک و دردناک این مراسم هستند. محکوم از خود اعدام هیچ‌چیز احساس نمی‎کند و درد فرضی یک درد تلقینی‎ست! درست است؟ وقتی که یک ضربه سنگین به سر نه تنها احساس نمی‎گردد بلکه حتی هیچ خاطره‎ای هم بر جا نمی‎گذارد، وقتی که یک آسیب ساده ستون فقرات بی‌حسی موقتی ایجاد می‎کند، بنابراین آیا باید قطع سر، قطع ستون فقرات و اختلال در ارتباط ارگانیک بین قلب و مغز کافی نباشد تا در یک انسان هر احساسی، همچنین کمترین احساس درد را از بین ببرد؟ غیرممکن است که طور دیگر باشد! شما مانند من این را به خوبی می‎دانید."
لا پومرای پاسخ می‎دهد: "آقای عزیز، من حتی امیدوارم که این را بهتر بدانم. در واقع به هیچوجه درد بزرگ فیزیکی‎ای که در این فاجعه وحشتناک به زحمت درک و توسط یک مرگ ناگهانی خفه می‎گردد مهم نمی‎باشد. نه، آنچه من از آن می‎ترسم کاملاً چیز دیگری‎ است."
ولپو می‎گوید: "می‎خواهید امتحان کنید و مرا روشن سازید که آن چیز چه است؟"
لا پومرای پس از سکوت کوتاهی می‎گوید: "پس گوش کنید. بدیهی‎ست که ارگان‎های حافظه و اراده بشرطی که خود را در همان قسمت از مغز بیابند، که ما آن را برای مثال در سگ‎ها تشخیص دادیم، توسط برش چاقو لمس نمی‎گردند. من از موارد متعدد مشکوک و نگران کننده‎ای مطلعم که این را تایید می‎کنند و برایم غیرممکن به نظر می‎رسانند که یک فرد محکوم بتواند آگاهیش را بلافاصله پس از جدا گشتن سر از بدن بطور کامل از دست بدهد. در افسانه‎ها آمده است که اگر سر از بدن جدا گشته بلافاصله پس از اعدام مخاطب قرار گیرد به پرسشگر نگاه می‎کند. و آیا این باید یک حرکت غیرارادی اعصاب، یک به اصطلاح عمل انعکاسی باشد؟ کلمات بیهوده! آیا آن مورد را به یاد می‎آورید که در کلینک در برست سر یک ملوان پنج ربع ساعت پس از آنکه از بدن جدا شده بود توسط یک حرکت شدید فک‎ها مدادی را که در میان‎شان قرار داده شده بود به دو نیم ساخت؟ این اما یک مثال از هزاران مثال است. بنابراین تنها پرسشی که می‎تواند در اینجا مطرح شود فقط این است که مشخص شود آیا پس از قطع هموستاز آنچه، که من می‎خواهم آن را انسان بنامم، قادر است به عضلاتِ سر بی‌خون گشته تأثیر بگذارد؟"
ولپو می‎گوید: "نَفس فقط در کل بدن تقسیم نگشته زندگی می‎کند."
آقای لا پومرای پاسخ می‎دهد: "طنابِ نخائی فقط یک امتداد مخچه است. پس جایگاه ذهنِ انسان کجاست؟ چه‌کسی می‎تواند آن را فاش سازد؟ من قطعاً قبل از اینکه هشت روز به پایان برسد آن را تجربه ... و دوباره فراموش خواهم کرد."
ولپو در حالیکه ثابت به محکوم نگاه می‎کرد آهسته می‎گوید: "این  شاید به شما بستگی داشته باشد که انسان‎ها یک بار برای همیشه در باره این نکته روشن شوند. دلیلی که من بخاطرش اینجا آمده‎ام مستقیم صحبت کردن است. من در اینجا بعنوان فرستاده مشهورترین همکاران‎مان از دانشگاه پاریس هستم. شما می‎توانید اینجا یک نامه ببینید که توسط امپراتور امضاء شده و به من اجازه دیدار با شما را داده است. این نامه شامل اختیارات گسترده‎ای است و حتی اگر که ضروری گردد می‎تواند اعدام شما را به تعویق اندازد."
لا پومرای وحشتزده می‎گوید: "واضحتر توضیح دهید، من دیگر شما را درک نمی‎کنم."
"آقای لا پومرای من در اینجا به نام علم که برای هر دو نفر ما بسیار ارزشمند است و شهدای آن بی‎شمارند با شما صحبت می‎کنم. من آمده‎ام تا از شما بزرگترین اثبات انرژی و شجاعتی که یک انسان قادر به انجام آن است درخواست کنم. اگر درخواست عفو شما مورد قبول واقع نشود، بنابراین باید بعنوان یک پزشک در موقعیتی باشید که به ناگوارترین عمل که در حقیقت وجود دارد تن در دهید. این یک دارائی ارزشمندِ دانش بشری معنا خواهد داد اگر مردی مانند شما رضایت به این آزمایش دهد و بعد از اعدام یک پیام به ما ارسال کند، گرچه حتی اگر شما بهترین اراده برای انجام این کار را داشته باشید، با این وجود تقریباً مسلم است که نتیجه این آزمایش منفی خواهد بود. اما ... با این فرض که چنین آزمایشی اساساً برای شما مسخره به نظر نرسد ... حداقل با این کار یک فرصت داده می‎شود که بر فیزیولوژی مدرن با روشی فوق‎العاده نوری بتابانیم. از چنین فرصتی باید استفاده شود و در صورتیکه موفق شوید پس از اعدامتان یک علامت از هوش با ما رد و بدل کنید برای خود نامی بدست خواهید آورد که شکوه علمی آن خطاهای اجتماعی شما را کاملاً از بین خواهد برد."
لا پومرای که رنگش مانند رنگ مُرده‎ها شده بود با لبخندی مصمم زمزمه می‎کند: "آه! من دارم شروع می‎کنم به درک کردن. واقعاً! میشلو به ما می‎آموزد که راز هضم غذا توسط اعدام‎ها فاش گشته است! ... خب ... آزمایش مورد نظرتان از چه نوع است؟ تحریک مژه‎ها؟ تزریق خون؟ اما همه اینها بی‌نتیجه‎اند."
"بدیهی‎ست که بلافاصله پس از پایان مراسم غم‎انگیز اعدام جسد شما در خاک آرام خواهد گرفت و مطمئن باشید که هیچ یک از چاقوهای جراحی ما شما را لمس نخواهند کرد. نه، اما من به محض فرود آمدن تیغه در مقابل شما در کنار گیوتین خواهم ایستاد. جلاد تا حد امکان سریع سر شما را به دست من خواهد داد. بعد ــ این آزمایش دقیقاً بخاطر سادگیش از اهمیت فراوانی برخوردار است ــ من در گوش شما خواهم گفت: آقای لا پومرای آیا می‎توانید طبق قراری که ما هنگام زنده بودن شما گذاردیم در این لحظه سه بار پلک چشم راست خود را باز کنید و دوباره ببندید، در حالی که چشم دیگرتان را کاملاً باز نگاه داشته‎اید؟ اگر شما در آن لحظه با نادیده گرفتن تشنج‎های فرضی دیگر صورت‎تان بتوانید به ما توسط این سه بار چشمک زدن ثابت کنید که من را شنیده و فهمیده‎اید، که نیروی انرژی و حافظه شما مسلط بر عضلات حرکت‌دهنده پلک چشمان، عصب استخوان گونه و ملتحمه هستند، بنابراین به این وسیله به علم یک خدمت اساسی انجام می‎دهید و تجربه قبلی ما را باطل می‎سازید. و من از شما خواهش می‎کنم در تضمین من شک نکنید، من تلاش خواهم کرد که نام شما برای آیندگان نه بعنوان یک تبهکار بلکه بعنوان یک قهرمان علم در اذهان باقی‌بماند."
به نظر می‎رسید که آقای دو لا پومرای از این خواهش غیرمعمولی عمیقاً متأثر شده است؛ او به جراح بطور جدی و با چشمان گشاد شده نگاه می‎کند و چند دقیقه در سکوت عمیق بی‎حرکت می‎ماند. سپس از جا بلند می‎شود، در سلوش غرق در تفکر آهسته به این سمت و آن سمت می‎رود، سر را غمگین تکان می‎دهد و می‎گوید: "قدرت وحشتناک ضربه تیغه این کار را برایم غیرممکن خواهد ساخت. به نظرم می‎رسد که تحقق نقشه شما بیش از قدرت انسان است. بعلاوه ادعا می‎شود که نیروی حیات در محکومین اعدام گشته‎ متفاوت است. آقای عزیز، با این حال شما در روز اعدام دوباره بیائید. من بعد به پرسش شما که آیا آماده‎ام این آزمایش وحشتناک یا شاید گمراه کننده را انجام دهم پاسخ خواهم داد. اگر جوابم منفی بود، بنابراین من با رازداری شما حساب می‎کنم و، شما تضمین خواهید کرد که سر من در سطل قلعی مخصوصش به آرامی بتواند خونریزی کند."
ولپو می‎گوید: "دو لا پومرای، ما بزودی همدیگر را می‎بینیم" و در حال برخاستن ادامه می‎دهد: "در این مورد فکر کنید."
هر دو از هم خداحافظی می‎کنند. یک لحظه دیرتر دکتر  ولپو سلول را ترک می‎کند، نگهبان داخل می‎گردد، و محکوم برای اینکه بخوابد یا فکر کند بر روی تخت چوبی دراز می‎کشد.
چهار روز بعد، ساعت پنج و نیم صبح آقایان بوکن، کشیش کروز، آقای کلود و پوتیه کارمند دادگاه سلطنتی داخل سلول می‎گردند. آقای دو لا پومرای که ناگهان از خواب بیدار شده بود فوری می‎فهمد که ساعت سرنوشت‌ساز فرا رسیده است؛ او بسیار رنگپریده از جایش بلند می‎شود و سریع لباس می‎پوشد. سپس ده دقیقه تمام با کشیش کروز که اغلب او را در زندان ملاقات کرده بود آهسته صحبت می‎کند. معروف است که این مرد مقدس از یک تقوی مجذوب کننده و انساندوستی فداکارانه برخوردار و قادر بود برای محکومین در ساعات آخر زندگی‎شان تسلی و تعاون به ارمغان آورد. سپس هنگامیکه لا پومرای ورود دکتر ولپو را می‎بیند به سمت او می‎رود و آهسته می‎گوید: "من این کار را تمرین کردم، نگاه کنید."
و او چشم راستش را در حین خوانده شدن حکم بسته نگاه می‎دارد، در حالیکه با چشم چپ کاملاً باز به دکتر محکم نگاه می‎کرد.
دستشوئی سریع به پایان رسیده بود. آدم متوجه می‎شود که پدیده سفید شدن مو که در دیگر محکومین به محض لمس قیچی مشاهده شده بود در این محکوم رخ نداده است. اما وقتی کشیش با صدای آهسته نامه خداحافظی همسرش را برای او می‎خواند قطرات اشگ گرم از چشمان محکوم جاری می‎شود، و کشیش با دستان نرم با گوشه پیراهن محکوم آن را خشک می‎کند. وقتی او سپس با انداختن ژاکت بر روی شانه‎ها برای رفتن آماده ایستاده بود صدای دستبندش شنیده می‎گشت. او پیشنهاد نوشیدن یک گیلاس براندی را رد می‎کند و اسکورت غم‎انگیز به حرکت می‎افتد. هنگامیکه آنها به در بزرگ زندان می‎رسند محکوم همکارش آقای ولپو را می‎بیند؛ او به محکوم سلام می‎کند و آهسته می‎گوید:
"بلافاصله! و ... خدانگهدار."
در آهنی زندان ناگهان گشوده می‎گردد.
یک باد صبحگاهی تازه به داخل زندان می‎وزد. روز تازه شروع به خاکستری رنگ شدن گذارده بود؛ فضای بزرگ حیاط زندان خود را تا فاصله دوری می‎گستراند، او در بین دو سواره‎نظام با لباس‎های مخملین قرار داشت. در مقابل، در فاصله ده قدمی نیمدایره‎ای از ژاندارم‎های سوار بر اسب دیده می‎گشت که با ظاهر شدن صف غم‎انگیز شمشیرهایشان را از غلاف بیرون می‎کشند. در پسزمینه داربست قرار داشت. کمی دورتر از آن آدم متوجه اعضای مطبوعات می‎گشت که با احترام کامل کلاه از سر برمی‎داشتند. اما کاملاً در فاصله دور، در پشت درختانی که فضای حیاط زندان را جدا می‎ساختند آدم متوجه رفت و آمد ناآرام و زمزمه مردم کنجکاوی می‎گشت که تمام شب را روی پا بودند تا شاهد این نمایش وحشتناک باشند. آدم بر روی بام‎ها و در کنار پنجره مهمانخانه‎ها و میخانه‎ها دخترانی را در لباس‎های چروکیده رنگین ابریشمی می‎دید، با رنگ‎های پریده و چهره‎های کج و معوج؛ برخی از آنها هنوز گیلاس شامپایان در دست داشتند. در کنار آنها مردانی در لباس شب ظاهر می‎گشتند؛ آنها همگی خود را کاملاً به جلو خم ساخته بودند و از حادثه غم‎انگیز چشم برنمی‎داشتند.
با دو بازوی تهدید کننده رو به هوا بلند شده‎ای که از میان‎شان آدم درخشش آخرین ستاره را می‎دید، طرح گیوتین خود را تیز و تاریک در افق بالا می‎برد.
محکوم با دیدن این منظره می‎لرزد، اما خیلی سریع دوباره بر خود مسلط می‎شود و با گام‎های محکم به سمت گیوتین می‎رود. او آرام از پله‎هائی که به سمت گیوتین می‎رفت بالا می‎رود. تیغه مثلثی شکل وحشتناک در قاب سیاه‎رنگش می‎درخشید و ستاره رو به افول را تاریک می‎ساخت. لا پومرای به مقابل تخته سرنوشت‌ساز رسیده بود که ابتدا صلیب عیسی را می‎بوسد و سپس یک تار موی مجعدش را که کشیش کروز حفظ کرده و حالا آن را بلند ساخته و به سوی او گرفته بود. او آهسته می‎گوید: "برای شما!" طرح پنج فردی که بر روی داربست بودند به وضوح قابل تشخیص بود. در این لحظه چنان سکوت وحشتناکی برقرار بود که صدای شکستن یک شاخه در فاصله دور در زیر فشار یک فرد کنجکاو و یک خنده زشت تا گروه غمگین قابل شنیدن گشت. بعد وقتی ساعت که آخرین ضربه‎اش نباید برای محکوم دیگر قابل شنیدن می‎گشت شش صبح را اعلام می‎کند لا پومرای متوجه همکارش ولپو می‎گردد که حالا در برابرش ایستاده بود و با تکیه به داربست او را با دقت تماشا می‎کرد. او خود را برای یک لحظه جمع و جور می‎کند و چشمانش را می‎بندد.
اهرم به سرعت بازی می‎کند، دکمه تسلیم می‎گردد، تیغه به پائین سقوط می‎کند. یک ضربه وحشتناک داربست را تکان می‎دهد. اسب ژاندارم‎ها از ترس روی پاهای عقب بلند می‎شوند و شیهه می‎کشند‎. انعکاس ضربه وحشتناک هنوز در هوا ارتعاش داشت که سر محکوم در دست‎های تسلیم نشدنی جراح قرار می‎گیرد و دست‎ها و تمام لباسش را از خون می‎پوشاند.
آن یک صورت مغموم با رنگی وحشتناک پریده بود که با چین تهدیدآمیز بر پیشانی، با چشمانی گشاد گشته و دهانی باز به ولپو نگاه می‎کرد. چانه در قسمت تحتانی فک پائین آسیب دیده بود. ولپو خود را سریع روی سر قطع گشته خم می‎کند و در گوش چپ پرسشِ قرار گذاشته شده را می‎گوید. گرچه این مرد مانند آهن آبدیده گشته بود اما هنگامیکه پلک چشم راست خود را پائین می‎آورد، در حالیکه چشم چپ کاملاً باز به او نگاه می‎کرد یک لرزش سرد او را در بر می‎گیرد.
ولپو داد می‎زند: "به نام خدا، این علامت را یک بار دیگر تکرار کنید!" مژه‎ها تحت یک تلاش عظیم تکان می‎خوردند. اما پلک خود را برای دومین بار بلند نساخت. در مدت کمتر از چند ثانیه صورت سرد، سفت و بیحرکت شده بود. دیگر تمام شده بود.
دکتر ولپو سر مُرده را به دست‎های آقای هندرایش بازمی‎گرداند، و او آن را، همانطور که رسم است در بین پاهای محکوم قرار می‎دهد.
جراح بزرگ دست‎هایش را در یکی از سطل‎های بزرگ آبی که مخصوص شستن داربست آنجا قرار داشت می‎شوید. جمعیت اطراف او بدون آنکه او را بشناسند و توجه‎ای به او کنند پراکنده می‎شوند. او در سکوت دست‎هایش را خشک می‎کند. سپس با گام‎های آهسته و با پیشانی جدی و متفکر به سمت درشکه‎اش که در کنار در ورود زندان انتظار او را می‎کشید می‎رود. هنگام سوار شدن متوجه گاری‎ـ‎گناهکار‎ـ‎بیچاره می‎شود که در امتداد مسیر به سمت مونپارناس قل می‎خورد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر