مبارزه.


<مبارزه> از دتلف فون لیلینکرون را در مرداد سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

خانم دوستداشتنی اسب‌سوار ما
پدران شهر، همه پیر، ریش سفید، باهوش و دانا یک جلسۀ مشورتِ مهم داشتند. شهردار با یک ریش بُزی بلندِ مانند برف سفید، با چین‎های دائمی پیشانی، با چشمانِ تاریکی که در آنها زندانِ عمیقاً سیاهِ بدونِ پنجره‎ای قرار داشت باهوش‎ترین و داناترین بود.
و آنها تصمیم می‎گیرند: چون تمام آرامش و اخلاق در میان مردها از بین رفته است، چون پدر پسر را و پسر پدر را بخاطر او می‎کشند، بنابراین باید ساحره بمیرد. او باید بر روی یک اسبِ وحشیِ سفید رنگ محکم بسته شود؛ و اسب باید توسط میله‎های گداخته، با شلاق و ضربات چوب خشمگین گشته و با او در خلنگزار سریع بتازد ... برو به جهنم، برو به جهنم، شیطان. اسب او را از میان خارها و بوته‎ها می‎کشاند، از میان تنۀ درختان با فشار رد می‎کند، با او در باتلاق و لجنزار فرو می‎رود. برو به جهنم، برو به جهنم، شیطان!

*   *
*
چهار بردۀ جلاد با لباسی مانند آتش سرخ و با کیسه سیاهِ کشیده بر سر که برای شناخته نشدن فقط دو چشم از میان آن دیده می‎گشت با تمام تلاش اسب را که از خشم می‎لرزید رام می‎کنند و نگهمیدارند. یکی از آنها سوراخ بینی اسب را می‎گیرد، طوریکه چشم‎هایِ عصبانیِ براقِ حیوان که بطرز وحشیانه شکنجه شده بود مانند آتش جهنم می‎گدازند.
آیا اسب تمام شده است؟
حالا دو مردِ دیگر با کیسه سیاه بر سر زنِ جوان را می‎آورند.
آه ای مادر مقدس دستت را از آسمان دراز کن.
زن بدبخت پوشیده شده با یک لباسِ بلندِ سفید، با سر خَم و با موی پریشانِ تا کمر آویزان خود را نزدیک می‎سازد.
و حالا یک صورت رنگپریده و شیرین و دو چشم بزرگِ خاکستری با نگاه وحشتزده در ابرها جستجو می‎کنند: آه شما ارواحِ مقدس به من کمک کنید! آه گوسفند خدا به من کمک کن! رحمت خدا بر راهبین!
آیا مگر تقصیر او بود که وقتی مردها، جوان و پیر به او نزدیک می‎گشتند بزرگترین حماقت‎ها را انجام می‎دادند. آیا این گوشتِ لطیف صورتی رنگِ روشنش بود که آنها را دیوانه می‎ساخت؟
حالا او محکم بسته شده است. اسب شکنجه می‎شود. حرکت کن! و اسب با یک جهشِ فوق‎العاده و با فریادی که اسب‎ها فقط در هنگامِ دردِ شدید خارج می‎سازند شروع به تاختن در خلنگزار می‎کند.
و خورشید بر روی خلنگزار آخرین بوسه‎اش را می‎فرستاد. و سرخی شب از سمتِ دریا تسلی می‎داد. و شب همه‌چیز را با بال‎هایِ نرمِ سیاه صلح‎آمیز می‎پوشاند. و شهر کوچکِ اشلسویگ‎ـ‎هولشتاین محکم در خواب بود، همانطور که چندین قرن محکم خوابیده بود، بسیار جدا از تمام جهان، بسیار جدا.

*   *
*
در روز بعد موج بزرگِ مردم از میان تمام شهر به حرکت می‎افتد. و همه شرکت داشتند، شهردار و افراد شورایِ شهر در رأس،  و در جلوی آنها پسرانِ خوانندۀ کُر با تاب دادن کُندُردان به سمت خلنگزار می‎رفتند. کشیش‎ها می‎خواندند: ستایش خدای آسمان را رواست. و زن‎ها، کودکان و مردها زانو می‎زدند: ستایش خدای آسمان را رواست.
و خورشیدِ ملایم صبحگاهی خلنگِ قهوه‎ایِ دوستداشتنی را در آغوش می‎گیرد.
حرکت، حرکت، ما او را پیدا می‎کنیم.
در این هنگام راهبین صلیب را در زمین فرو می‎کنند، و همه زانو می‎زنند: در برابر آنها اما یک اسبِ سفید قرار داشت و در چمن معطر می‎چرید، و آرام و اهلی بود. و بر رویش زنی جوان مانندِ سوارکاری که می‎خواهد اجازه دهد گچ به کف پایش بمالند بدون رکاب نشسته بود و یکدسته گلِ خلنگ قهوه‎ایِ دوستداشتنی در دست داشت. او لبخند می‎زد و سر زیبا را بر روی یال اسب قرار می‎داد، و لبخند می‎زد، و لبخند می‎زد. و بر بالای سر او از آسمان هزار بچه‌فرشتۀ چاق آواز می‎خواندند، و یک صدای لطیف طنین می‎انداخت: خدا عشق است.
اما هیچکس آن را نمی‎شنید. فقط اسقف اعظم با بینی کرکسی شکل و با انگشتر خاتم‎دارِ بزرگ بر رویِ دستکشِ بنفش رنگِ دستِ راست صدای لطیف را می‎شنید:
و او به جلو می‎رود: "او بیمار روحی‎ست."
و تمام شهر برمی‎گردد، در وسط آنها زنِ جوانِ شیرین با چشمانِ بزرگ قهوه‎ای. و زنِ دیوانه گشته با میل به صومعه می‎رود.
مردم شهرِ خوب اما در آن محلی که دختر بیچاره را پیدا کرده بودند یک نمازخانه می‎سازند.
و آن کلیسای کوچک را "خانم دوستداشتنیِ اسب‎سوار ما" می‎نامند.
رحمت خدا بر راهبین!
 
شبح
ساعتِ سه صبح از خواب بیدار می‎شوم. اسلحه و فشنگ را برمی‎دارم و برایِ بهتر دیدن خود را به پنجره کاملاً نزدیک می‎سازم و از هر دو بازرسیِ دقیقی می‎کنم. سگم در مقابل اتاقِ خواب متوجهِ من می‎شود. من می‎شنوم که او از شادی خمیازهِ عصبی و زوزه می‎کشد، و می‎شنوم که چگونه خود را کش می‎دهد و پاهای جلوئی‎اش را دراز می‎کند. او می‎داند که می‎خواهم به شکار بروم.
هوایِ صبح سرد، منزوی و مُرده است. هیچ برگِ درختی خود را تکان نمی‎دهد. سگم مانند دیوانه‎ها در اطراف بالا و پائین می‎جهد، گاهی جلوی من، گاهی پشت من، سپس کاملاً دور، دوباره نزدیک می‎آید، ساکم را بو می‎کشد و جست و خیز می‎کند.
من از باغ داخل یک مزرعۀ بزرگِ زیرِ کشت می‎شوم و از آنجا از مسیرِ دقیقی به سمت شرق می‎روم. هنوز اولین سرخی بامداد خود را نشان نمی‎دهد؛ ستاره‎ها دیگر نمی‎درخشند، فقط ستارۀ صبحگاهی در رنگِ کدرِ خاکستری‎ـ‎قهوه‎ای‎ـ‎زردِ آسمان با قدرت می‎درخشد.
و در برابرم مزرعۀ پهناور قرار دارد. من فقط ناواضح یک نوارِ تاریک از جنگل را می‎بینم.
سکوت بی‎پایان.
سگم با کمری خم کرده با سرعت پیش من می‎آید؛ او وحشتزده خود را به پاهایم می‎فشرد و رو به بالا به سمت من نگاه می‎کند. "اما، والدمَن، چی شده، سگِ کله‌پوک." او اما خودش را به من می‎فشرد، مانند یک کودکِ بسیار وحشتزده به مادرش. من توقف می‎کنم، خودم را بسویش خم می‎سازم و او را نوازش می‎کنم: "اما، والدمَن، چی شده، چه خبره؟" حالا من سرم را بالا می‎برم ببینم که آیا گاوها بدنبال او دویده‎اند؟ آن چه است؟ در برابرم در چهل قدمی، کمی به سمت شمال، یک صلیبِ چوبیِ بزرگ قرار دارد، و به صلیب یک مردِ برهنه آویزان است، با دست‎هایی به دو سو گشوده و سری به سمتِ یک شانه آویزان. خدای من! آیا یک شبح بر من ظاهر گشته؟ اما سگ من، سگ من. نه، نه، صلیب واقعاً در برابرم قرار دارد. اندامم آهسته به لرزش می‎افتد. من اما بُزدل نیستم. به پیش. سگم نمی‎خواهد همراهم بیاید. اما من بعد از ده قدم باید توقف می‎کردم. من زانو می‎زنم. او ناجی است، با چشمانی شکسته و با یک لبخندِ لطیفِ غیرقابل وصف بر روی چهره: پدر، آنها را ببخش، زیرا آنها نمی‎دانند چه می‎کنند.
و صلیب سریع خود را به سمت آسمانِ خاکستری‎ـ‎قهوه‎ای‎ـ‎زرد رنگ بلند می‎سازد، و ستارۀ صبحگاهی بسیار سرد می‎درخشید، بسیار سرد. در این لحظه من از سمتِ جنگل طوفانِ پُر سر و صدائی می‎شنوم؛ طوفان خود را نزدیک می‎سازد، اما بجای آنکه قویتر شود ضعیفتر می‎گردد، مرتب ضعیفتر، و در کنار صلیب خاموش می‎شود ... و هیچ ساقۀ علفی خود را حرکت نمی‎دهد.
عکس ناپدید شده است. قلب من می‎تپد؛ من به سمت جنگل گام برمی‎دارم. سگ بطور کامل بهبود یافته است؛ او دوباره در اطراف جست و خیز می‎کند.
من یک روزِ قابل‌تحمل داشتم. فقط والدمَن برایم مشکل آفرید: گاهی با سگ‎های روستائی در جنگ بود، گاهی برخلاف همیشه به حرفم گوش نمی‎داد؛ بله حتی یک بار باید او را با زحمتِ زیاد از یک باتلاق بیرون می‎کشیدم. من شرط می‎بندم که او در غیراینصورت غرق می‎شد. او مانند یک تودۀ کثافت دیده می‎گشت و تمام تکاندادن‎ها هیچ‌کمکی به او نمی‎کرد.
 
عکس
یک مهمانی بزرگِ شبانه در قصر دوک. سالن موسیقی بسیار شلوغ است و شنوندگان عادی: اکثر شنوندگان از آنچه نواخته می‎شود هیچ‌چیز درک نمی‎کنند. حاضرین پس از هر موسیقی و پس از هر ترانه‎ای کم و بیش متظاهرانه بر سر شوق می‎آیند. شاهزاده‎ خانمِ بیست ساله‎ای پشت یک پیانو نشسته است و در حال نواختن آوازی از آیشِندورف می‎خواند: او آن را بسیار لذتبخش می‎خواند. شور و هیجان زیادی پس از پایان ترانه. عکسِ دخترِ جوانی از دیوار با مهربانی و در حال لبخند زدن تمام این شور و هیجان را تماشا می‎کند. دختر لباسی سفید با قطرات زرد رنگ بر تن دارد. او کاملاً بدون جواهرات است. فقط بر روی شانۀ راست یک شاخه کوچکِ یاس بنفش قرار داده شده است.
من یک کنتس سالخورده را مخاطب قرار می‎دهم.
"کنتس مهربان، این عکسِ چه‌کسی است؟"
"شما این را نمی‎دانید؟"
"من به یاد نمی‎آورم که او را هرگز دیده باشم."
"اما این عکس بیست سال است که به دیوار آویزان است."
"شما من را کنجکاو می‎سازید."
"نه، واقعاً نمی‎دانید؟ شما آن را هرگز نشنیده‎اید؟"
"کنتس، من به شما اطمینان می‎دهم."
"حالا، کسی دوست ندارد در بارۀ او صحبت کند. او آن زمان فرار کرد، با یک مرد فرار کرد ... من نمی‎دانم با چه کسی ..."
"اما او دختر دوک است؟ آیا دیرتر آشتی نکردند؟"
کنتس ملامتبار پاسخ می‎دهد: "من از شما خواهش می‎کنم، یک چنین داستانی، یک چنین شخصی."
"اما من درک نمی‎کنم که چرا هنوز عکس اینجا آویزان است."
"این فراموش شده است."
"فراموش شده است، عکس ... فراموش شده است؟"
و چهرۀ مهربان دختر جوان در حال لبخند زدن با ساقۀ کوچک یاس بنفش بر شانه مهمانی را تماشا می‎کند.
فراموش شده ... فراموش شده.
 
در تعقیب شکار
نهار را در مهمانخانه آشنائی در جنگل خوردم. دختر زیبای مهمانخانه‎دار قهوه را روی میز می‎گذارد و خودش هم به خواهش من برای همصحبتی کنارم می‎نشیند. چند لحظه قبل، وقتی او در کنار بار مشغول کار بود، وقتی من دست‎ها، بازوان و فرم گِرد بدنش را در حال حرکت دیدم، وقتی او گیلاس‎ها را برای استفاده به پائین می‎آورد یا آنها را بالا قرار می‎داد ــ وقتی او به این نحو در کنار بار کار می‎کرد من بدون هیچ پیشزمینه‎ای ناگهان می‎گویم: "آنا، شما سعادتید." او به من لبخند می‎زند و می‎گوید: "من چی هستم؟" اما حالا من هم لبخند می‎زدم و آنچه گفته بودم تکرار نگشت.
دختر جوان در کنار من فعالانه مشغول بافتن یک جوراب بود. طوطی پیر سبز رنگی که چند سال پیش یکی از برادرانِ ملوانش از کشوری دور برای او آورده بود بر روی حلقه چوبیِ خود نشسته و به خواب رفته بود. گاهی، مانند آنکه خواب می‎بیند می‎گفت: "آنا، قهوه درست کن" و گاهی پلک‎هایش را از روی چشمان گرد عصبانیش بالا می‎برد تا آنها را دوباره فوری پائین آورد. همچنین یک بار هم بسرعت پرهایش را خاراند و چنگال‎های پای راستش را جوید و دوباره به خواب رفت.
ظهر داغ ماه سپتامبر بود. پان خدای بزرگ چوپانان یونانی در خواب بود. همه‌چیز در خواب بود. در خیابان روستا هیچ‌چیز در جنبش نبود. فقط صدای آهسته ترانه یک مادر جوان که گهواره کودکش را تکان می‎داد و سر و صدای خودِ گهواره از خانه همسایه به گوش می‎رسید، تا اینکه این صدا هم می‎میرد.
و پان بزرگ در خواب بود. و تمام روستا در خواب بود. و سگ من خوابیده بود و گاهی پاهایش در خواب در حال دویدن بدنبال یک خرگوش تکان می‎خورد، و طوطی سبز رنگ در خواب بود، و آنا خوابیده بود، و، باید به خدا شکایت برد، من هم عاقبت در نزیک او به خواب رفتم.
اما من بزودی از خواب بیدار شدم. همه‌چیز در اطرافم هنوز آرام بود، و من می‎خواستم پول غذایم را روی میز بگذارم و آهسته از آنجا بروم. اما هنگامیگه اسلحه‎ام را از گوشه میخانه برداشتم و سگم از جا پرید، دخترِ به خواب رفته و جوراب نیمه‌بافته شده روی زانویش را دیدم. سر دختر کمی رو به عقب خم شده بود.
من نوک پا به سمت او رفتم و خیلی آهسته لب سرخ تازه‎اش را بوسیدم. او اما در خواب و بیداری دست‎هایش را به دور گردنم پیچید و مرا به سمت سینه‎اش کشید.
و پان بزرگ بیدار شده بود. و همه‌چیز دوباره بیدار شده بود. سگم در حال دراز کردن پاهای جلوئی خود شروع به کش دادن تنش می‎کند، و سپس می‎خواست با جلو آوردن گردن خود روی من بپرد. در این لحظه طوطی سبز رنگ هم پلک‎هایش را از روی چشمان گرد و عصبانیش به بالا می‎کشد و می‎گوید: "آنا، قهوه درست کن." سگ وحشتزده می‎شود، قصد داشت دُمش را بین پاهایش قرار دهد و بعد وقتی من او را تشویق کردم با احتیاط و در حال بو کشیدن به سمت پرنده می‎رود و طوطی با نزدیک شدن او ناآرام می‎گردد.
و پان بزرگ بیدار شده بود. مدت دو ساعت می‎شد که من برای شکار مرغ‎ها خود را دوباره در میان سیب‎زمینی‎ها می‎یافتم. اما ظهر چنین داغی از ماه سپتامبر آدم را خسته می‎‏ساخت. من در زیر یک شکاف دراز می‎کشم، دست‎هایم را زیر سر می‎گذارم و به بالا نگاه می‎کنم. فندق‎های کوچک در حال رشد از بالا به من نگاه می‎کردند و من از میان شاخه‎ها آسمان آبی رنگ را می‎دیدم. در صدد بودم چشم‎هایم را ببندم که متوجه می‎شوم یک عنکبوت پا دراز با عجله از روی زانویم می‎گذرد و درست به سمت پوزه سگم که در کنار من دراز کشیده بود می‎رود ... اما من دیگر به خواب رفته بودم.
آیا من بیدار بودم یا خواب می‎دیدم. اما من به وضوح فندق‎های کوچک در حال رشد بالای سرم را و نشستن یک پروانه سفید رنگ بر روی برگی را می‎دیدم که بال‎هایش را آرام باز و بسته و دوباره بسته و باز می‎کرد. و پلک‎هایم بسته می‎گردند.
من به وضوح می‎شنیدم "خب یک بار هم به من اجازه بده" ــ و این صدای آنای زیبا بود ــ "آری تو خواهر خوبی هستی. پس یک بار هم به من اجازه بده تمام ارتش تو را، تمام گناهانت و رنج‎ها و نگرانی و بیماری‎هایت ... آنها را یک بار به من بده ... و من بر روی اسب .... با یک سگ ..."
و صدای خشن و گرفته و عمیقی که مرا به وحشت انداخت آهسته پاسخ می‎دهد: »آن‎ها را برای یک روز بردار و انسان‎ها را تعقیب، تعقیب، تعقیب کن.«
اما برای من روشن بود: سعادت از خواهر ناتنی‎اش بدبختی تقاضا کرد که در یک روز تابستانی کل ارتش آفات انسانی را به او قرض بدهد.
من هنوز در زیر بوته‎های فندق دراز کشیده بودم. اما از نزدیکم یک بزرگراه گسترده می‎گذشت که سمت دیگر آن توسط یک جنگل کاج همراهی می‎گشت، و من بجز جنگل چیز دیگری نمی‎دیدم.
در کنار سرم کوتوله‎ای در لباس دلقک‎ها نشسته بود. نوک کلاهش بر روی بینی بی‌شکلش افتاده و زانوها را در بغل گرفته بود.
ناگهان صدای درهم رو به افزایشی به گوشم می‎رسد. و من در میان آنها صدای سُم اسب‎ها را می‎شنیدم.
و وقتی من از کوتوله در سکوت با چشم پرسیدم او پوزخند زد و بعد گفت: "توجه کن."
صدای مبهم مدام بلندتر می‎گشت.
در این لحظه ناگهان در بزرگراه تعداد زیادی اسب‎سوار خود را نزدیک می‎سازند. همه‌چیز بطور نامنظمی در هم هجوم می‎برد و به مقدار نامعلومی به پیش می‎آمد. و تمام اسب‎ها با گام‎های سرزنده با سرعت می‎تاختند.
آه، پیشاپیش سواران، بر روی یک اسب قدرتمند قرمز رنگ سعادت نشسته بود. او آنای زیبا از مهمانخانه جنگلی بود که مانند یک مرد بر روی اسبش نشسته و مشت دست چپش را در یال او فرو کرده و دست راست را که با آن ترکه‎ای حمل می‎کرد بر روی کفل اسب قرار داده بود. او به عقب نگاه می‎کرد و می‎خندید، می‎خندید، می‎خندید، طوریکه تاج کوچک طلائی بر روی سرش برق می‎زد و از خود نور منعکس می‎ساخت. موهای بور بلندش از پشت گردن بر روی کمرش آویزان بود. در بالای گوش‎های اسب در یک ارتفاع دو سه پائی جغدی با بال‎های لطیفش پرواز می‎کرد. در سمت راست و چپ دختر دو سگ از نژاد بول‎داگ که پوزه‎هایشان را طوری نزدیک زمین نگاه داشته بودند که انگار به جستجوی هوا می‎گردند یورتمه می‎رفتند.
و سپس دسته انبوه و بی‎شماری از رنج‎ها و شوق‎ها از دنبالش می‎آیند. تمام آن چیزهائی که برای انسان توسط خودش و توسط دیگران رُخ می‎دهند، بیماری و رنج، فقر و نیاز، همه‌چیز، همه‌چیز، اسب‎ها مرتب با گام‎‌های سریع می‎تاختند و از کنارم می‎گذشتند. من وجود یک چنین رنگ‎های باشکوهی را در زندگی غیرممکن می‎دانستم.
سمت چپ رو به عقب، فقر بعنوان وحشتناکترین رنج‎ها به فاصله نیمی از یک اسب نزدیک به سعادت بر روی اسب پیر لاغری می‎تاخت و سر بدقوارۀ از شکل طبیعی خارج گشته و گرسنه‎اش را خم ساخته بود. من در سمت راست رو به عقب و در ردیفِ بی‌پولی نگرانی را می‎بینم: یک فرد کوچک که دارای سر یک مگس مزاحم و سمج بود.
سپس هزاران نفر دیگر می‎آیند.
من با هیجان از کوتوله می‎پرسم: "ازت خواهش می‎کنم، او! او! او که است؟"
"او را توصیف کن. من چطور قادر به دانستنم که منظورت در این ازدحام چه کسی‎ست."
"مردی که آنجا در جلیقه قرمز مایل به زرد، با خنجر الماس زمرد نشان در غلاف طلائی و با چشمان درخشان سیاه مانند گاو نر مستقیم به جلو نگاه می‎کند، ببین، ببین چطور او سرش را به جلو داده است."
کوتوله پوزخند می‎زند: "او نفرت است."
"اما آن زن در پشت سرش، زنی که در اطرافش دود برپاست و بالای سرش خون بخار می‎کند، می‎بینی؟"
کوتوله پوزخند می‎زند: "او انتقام است."
و یک گروه اسب زرد، زرد در انواع سایه‎ها دائم با گام‎های سریع از کنارم می‎گذشتند.
"و آن مرد با چهره عبوس و لجوج؟"
"حسادت."
و پشت سر و در اطراف او، افترا، تمسخر و معتاد به بدگمانی همراهیش می‎کردند.
"اما حالا آن زن با گل‎های زرد قاصدی در مویش؟"
"او هم حسادت است."
"و آن چهره پیر شبیه به خاله‎ها در لباس ارغوانی رنگ و با آن کلاه بنددار مانند علف سبز رنگش؛ او بر روی اسب کوچک و چاقی نشسته است و در ناآرامی دائم خود را گاهی اینجا، گاهی آنجا به درون ردیف‎ها هُل می‎دهد؟"
"معتاد بی‌فکر به شایعه پراکنی؛ یک زن بد نام."
"آه، گامبرینوس مخترع آبجو و خدای آلمانی‎ها دارد می‎‌آید. او سوار بر اسب پیر و فرسوده آبجوسازی‎ست و با دست چپ یک لیوان آبجوی کف‎آلود را رو به بالا نگاه داشته. اما او چگونه در این جمع آمده است؟"
"بله، بله، این گامبرینوس خدای آلمانی‎هاست؛ خب پس من او را پیش تو می‎آورم" و کوتوله لب‎های ضخیمش را بطور نامطلوبی نزدیک گوشم می‎آورد، "این ملت آلمانیِ خودت می‎باشد."
"دلقک، دلقک، دست به مقدساتم نزن."
"... که اغلب توسط عدم درکش شاعر و هنرمندان خود را به گور فرستاده است. زیرا که خلق تو، من باید این را به تو بگویم، چیزهای اصلی را با کمال میل نمی‎بیند و نمی‎خواند؛ همه‌چیز باید بطور منظم بر طبق عادات آشنا پیش برود. خلق تو، بله، این حافظانِ نجیبِ آواز و تیراندازی."
"بس کن، دلقک، به سرزمین پدری من توهین نکن. من بیشتر از این مایل به دیدن نیستم، در من خاطره شکوه وصف‎ناپدیر رنگ‎ها ناپدید می‎گردد. اما آن زن آنجا، با چهره عبوس، با تاج و کمربندی از خار و شلاقی در دست. حالا او برای من دست تکان می‎دهد."
"وجدان."
"اما وجدان که به دستۀ عاداتِ ناشایست و رنج تعلق ندارد؟"
دلقک خنده شریرانه‎ای می‎کند: "خب، خب، من گذاشتم که او ظاهر شود. من فکر کردم ..."
"تمامش کن، دلقک."
"هرطور که تو مایلی."
"اما آن زن چاق بر صندلی راحتی روی خر؟
"کاهلی."
و سپس در پایان بعنوان فینال یک فیل ظاهر می‎شود. بر پشتش و زیر سقف یک سایه‎بان قرمز براق، روی صندلی سرخ آتشین رنگی یک مرد جوان ضعیف، رنگپریده و مو بور نشسته بود. او بر روی زانوهایش دو فاحشه سرخاب مالیده را تاب می‎داد. میان دو گوش چاق حیوان قدرتمند طوطی سبز رنگ کاکلش را نرم می‎خاراند. یک میمون بعنوان رهبر این حیوان وحشی خود را بر بالای گردن کوتاهش چسبانده بود. خرطوم این هیولا مدام خر را که نمی‎خواست راه برود به جلو هُل می‎داد.
"برایم توضیح بده، دلقک."
"او شیطان است همراه با دو عزیزانش دروغ و رذالت."
اینها آخرین سوارکاران بودند.
"چه مدت این عبور کردن طول کشید، دلقک؟"
"به اندازه ابدیت."
"تو دروغ می‎گوئی! ابدیت نه آغاز دارد و نه پایان."
"پس تو مایل به ادامه دادنی؛ من همانطور که می‎خواستی ختم کردم."
"نه، نه، کافی‎ست، کافی‎ست."
من چشم‎هایم را باز می‎کنم. بر بالای سرم هنوز فندق‎های کوچک در حال رشد با پوستی قهوه‎ای آویزان بودند. بر روی سینه‎ام یک پرنده رنگین می‎نشیند و با فعالیت مشغول تمیز و نوازش کردن پاهای جلوئیش می‎شود. در کنار من یک موش خود را نشان می‎دهد: حرکت‎های سریع و کوتاه می‎کند، سپس می‎ایستد و هوا را می‎بوید. ناگهان به سمت گاوآهنی که در نزدیک من قرار داشت می‎دود و سعی می‎کند دندان‎های تیزش را در آن فرو کند. سپس بخاطر افتادن یک برگ از درخت در کنارش دچار وحشت بی‌حدی می‎شود و به سرعت ناپدید می‎گردد.
و من دوباره به خواب می‎روم. دلقک دوباره در کنارم در حالت قبلی‎اش می‎نشیند. اما دیگر بزرگراه گسترده در برابرم قرار نداشت. من در دوردست به یک مزرعه وسیع بایر نگاه می‎کردم. همان صدای زیبای عمیقاً شاعرانه شیپور سوارانِ پروس در گوشم به صدا آمده بود. فریادهای فرماندهنده به سویم می‎وزیدند: اسب‎سواران چهارنععععل. این چه بود؟ در گردان منظمی از سوارکاران رنج و فساد در دشت می‎تاختند. من در پیشاپیش‎شان متوجه سعادت می‎شوم که می‎درخشید، برق می‎پراکند و خیره می‎ساخت.
"این چه معنی می‎دهد، دلقک؟"
"تو باید بزودی آن را تشخیص دهی."
او با یک خس که در دست داشت بر پیشانی‎ام می‎زند: و من خود را در مهمانخانه جنگلی می‎یابم. در زیر یک درخت آلش که مانند ستونی دیده می‎گشت مردی ایستاده بود.
"این چه کسی‎ست، دلقک؟"
"هر بچه‎ای از طرح این سؤال مسخرۀ تو می‎گذشت. آیا او را نمی‎شناسی؟ او کسی نیست بجز خودت، یا اگر بخواهی: این حضرت آدم است."
بسیار، بسیار دور، در فاصله بی‌نهایت دوری، صدائی در جنگل برمی‎خیزد که هر شکارچی از شادی شنیدنش به لرزه می‎افتاد: "هوریدو، دو، دو! هوریدو، دو، دو! هپ، هپ، هوریدو! دو، دودو! هوریدو، دو‎ـ‎دووو‎ـ‎دو." فریاد خود را نزدیک می‎ساخت: "هوریدو، دو، دو! هوریدو، دو، دو، هوریدو‎ـ‎دو، دووو‎ـ‎دو!" دیگر صدای شیپور سواره‎نظام شنیده نمی‎شد؛ هدایت‌کنندگان از پیش می‎رفتند: "هوریدو، دو،دو ... هوریدو ... دو، دووو! دو! ..." معدودی از حیوانات وحشی فرار می‎کنند؛ جنگل به هیجان می‎افتد. بخاطر سر و صدای شکستن شاخه‎ها بر روی گورها و گودال‎های کوچک آب همه‌چیز فرار می‎کردند. یک روباه ظاهر می‎شود. رویش را برمی‎گرداند، بر روی پاهای عقبش می‎نشیند و سرش را خم نگه می‎دارد و مشغول فکر کردن می‎شود. عاقبت او هم از جا بلند می‎شود و با عجله به سمت بقیه برمی‎گردد.
"هوریدو، دو، دو‎ـ‎دوووو‎ـ‎دو، دو ...". مرد زیر درخت آلش گوش می‎داد. او سرش را جلو آورده بود و گوش می‎داد، گوش می‎داد ...
"هوریدو، دو، دو‎ـ‎دوووو‎ـ‎دو، هوریدو ـ دو، دو ..."
او با وحشتی نشسته بر چهره برمی‎گردد و با عجله از آنجا دور می‎شود. او می‎داند، می‎خواهند او را شکار کنند. اما هرچه او سریع می‎‏دوید ... "هوریدو، دو، دو‎ـ‎دوووو، دو، دو! ..." مرتب نزدیکتر ... مرتب نزدیکتر می‎گشت.
او یک بار نفس نفس‌زنان متوقف می‎شود. قفسه سینه‎اش در حال جدا شدن بود. دست‎ها را به شقیقه‎هایش که انگار بر آنها می‎کوبیدند قرار می‎دهد.
"هوریدو، دو، دو ـ هوریدو، دو، دو‎ـ‎دو‎ـ‎دوووو‎ـ‎دو، دو!"
و او دوباره شروع به فرار می‎کند.
هدایتِ شکار به تعقیب شکار بدل شده بود ...
در این لحظه در جنگل یک سطح خالی از درخت خود را بر او آشکار می‎سازد که از طریق شیب تندی به یک تپه سنگی منتهی می‎گشت. شاید آنجا آخرین راه نجات باشد.
در پشت تپه مزرعه رنگینی خود را نشان می‎دهد.
از همه طرف به سمت تپه هجوم می‎آورند، جلوتر، خیلی جلوتر از بقیه سعادت در تعقیب است.
حالا ــ حالا او از دست رفته است ... او می‎خواهد از صخره بپرد، اما در زیر او یک عمق نامرئی خمیازه می‎کشید.
تعقیب‌کننده‎ها مدام به او نزدیکتر می‎شوند. "هالالی، هالالی ..."
او خود را از لبه پرتگاه لیز می‎دهد و سُر می‎خورد. او هنوز با انگشت خود را بر لبه صخره نگاه داشته بود.
سعادت از اسب پائین می‎پرد، به طرف او می‌‎رود و با پاهایش بر روی دست‎های او می‎کوبد، تا اینکه او دستش را ول می‎کند و در ورطه فرو می‎رود. یک بار در حال سقوط بوته جاروئی را که به جلو آمده بود می‎گیرد اما ریشه‎ها ضعیف بودند.
سعادت او را در حال سقوط به ورطه سیاه نگاه می‎کرد، تا اینکه سکوت برقرار می‎گردد. سپس سعادت بازویش را بلند می‎کند و به یکباره فریاد وحشتناکِ پیروزی سر می‎دهد، طوریکه طنین آن هزاران بار در جنگل و مزرعه می‎پیچد.
فیل و خر و کاهلیِ دوستداشتنی باقی‌می‎مانند. شیطان هم نیازی به تعصب به خرج دادن نداشت.
 
وقتی من بعد از چند روز به مهمانخانه جنگلی رفتم، برای دختر زیبای مهمانخانه‎دار که مشغول کار با گیلاس‎ها و بطری‎ها بود آنچه را خواب دیده بودم تعریف کردم، گفتم که چطور من او را بعنوان سعادت بر روی اسب سرخی دیدم، با یک تاج کوچک طلائی بر روی سر و با موهای دراز بلوند که بر روی کمرش آویزان بود.
او به من پاسخ می‎دهد: "برو بابا، من از این حرف‎های احمقانه هیچ سر در نمی‎آرم."
اما ما قبل از آنکه من تفنگم را زیر بغل بگیرم و برای شکار به رفتن ادامه دهم دوباره دوستان خوبی شده بودیم.
 
مبارزه
ما پنج نفر پس از صرفِ شام اندک و لذیذی در اتاق سیگارکشی دنج میزبان مهربانمان نشسته بودیم. گفتگو در اینجا صمیمانه‎‌تر از کنار میز شام بود. ما سال‎های زیادی در این شهر ساکن بودیم، همه همدیگر را دقیق می‎شناختیم و سال‎های زیادی همدیگر را در مهمانی‎ها و کافه‎ها در کنار میز مخصوصمان ملاقات می‎کردیم ...
در مورد حادثه‎ای که روز قبل رُخ داده بود با حرارت بحث می‎شد: یک قاضی بسیار محترم، شوخ و متأهل که اصول محکم زندگی سرمشق همیشگی‎اش بودند خود را بخاطر شکست در عشق به ضرب گلوله کشته بود.
یک ژنرال بازنشسته، عبوس اما با صدائی لرزان می‎گوید: "من نمی‎توانم با کارش موافق باشم، زیرا او با مرگش از زیر بار وظایف خود در قبال خانواده‎اش شانه خالی کرد."
بحث به اینسو و آنسو کشانده شد. ژنرال اجازه نمی‎داد او را از عقیده‎اش منصرف سازند. و ما عاقبت ساکت و بدون اعتراض به او گوش سپردیم. او تعریف کرد:
"سی سال از این ماجرا گذشته است. بجز من بقیه شرکت کننده‎های داستانم دیگر زنده نیستند و من می‎توانستم اسامی تمام افراد را نام ببرم. اما من حالا هم از ذکر نامشان خودداری می‎کنم، زیرا نام‎ها در این داستان بی‌اهمیتند. من در ماینس در پادگان مستقر بودم. چهل و یک سال داشتم، از ازدواجم یازده سال می‎گذشت و خوشبخت‎ترین زندگی زناشوئی را می‎گذراندم. سه فرزند به ما هدیه گشته بود. با قاطعیت می‎توانم بگویم که هیچ کمبودی نداشتیم. همه‌چیز عشق بود و هماهنگی. و اگر هم مانند هر زندگی زناشوئی دیگر تفاوت کوچکی پیش می‎آمد بعد به سرعت آن را در میان خود به تعادل می‎رساندیم. من و همسرم می‎دانستیم که چگونه رفتار کنیم، رعایت ضعف‎های کوچکمان را می‎کردیم، هیچگاه اسراری از هم پنهان نمی‎ساختیم و هیچ‌چیز قادر به کدر کردن روزهایمان نبود.
دختر جوانی از خویشاوندان همسر یک سرهنگ اتریشی که در نزدیکی ما زندگی می‎کرد برای یک بازدید طولانی پیش‎شان آمده بود. از آنجا که ما با سرهنگ در معاشرت نبودیم و او و خانواده‎اش را فقط در مهمانی‎های مجللتری می‎دیدیم، بنابراین من هم این فرصت را نداشتم که با آن دختر جوان آشنائی نزدیکتری برقرار سازم.
این دختر جوان با یک زمیندارِ اهلِ زاکسن نامزد بود که گهگاهی به دیدارش می‎آمد، بخصوص زمانیکه مجلس رقص برپا بود و او می‎توانست آنطور که با اندکی احترام بیشتر از دهان یک ستوان بیان گشت با نامزدش "یک شکم سیر برقصد و او در آغوشش بفشرد."
وقتی من دختر جوان را در خیابان و یا در جای دیگری می‎دیدم به او کاملاً آنطور که معمول همه است ادای احترام می‎کردم. هیچ‌چیز مرا به نوعی به او علاقه‎مند نساخته بود. او برایم یک دختر جوان مانند هزاران دختر جوان دیگر بود ..."
ژنرال برای روشن کردن یک سیگاربرگ لحظه‎ای مکث می‎کند.
"آقایان، آیا هرگز عشق برافروخته را شناخته‎اید؟
گرچه بسیار عجیب به گوش می‎آید اما من بتدریج و بدون آنکه متوجه شوم از دیدن و صحبت کردن با دختر جوان خوشحالم می‎گشتم. سپس ما حرف‎های خنده‎دار می‎زدیم و تا جائیکه آشنائی سطحی‎مان اجازه می‎داد سر به سر هم می‎گذاشتیم. لهجۀ ویَنیِ دختر، رفتار شاد و طبیعیش فتحم می‎کرد. اما به محض جدا شدن از او انگار که برایم شخص بیتفاوتی‎ست مقدار اندکی به او فکر می‎کردم. و با این حال، عشق در من می‎گداخت. اما من متوجه آن نمی‎گشتم.
من پس از گذشت چهار هفته از آخرین دیدارم با دختر او را در یک مجلس رقص زمستانی نزد فرماندار دوباره ملاقات کردم. این در اثنای یک والس که او با نامزدش می‎رقصید اتفاق می‎افتد. من بدون آنکه در والس شرکت کنم در کنار یکی از درهای سالن ایستاده و مشغول گفتگو با یک آشنا بودم. من نمی‎دانم در باره چه‌چیز صحبت می‎کردیم؛ اما می‎دانم که چیزی مرا مجبور ساخت دختر را جستجو کنم. من دختر را فوری پیدا می‎کنم. او در فاصله نزدیک من ایستاده بود و در این لحظه به سمت من نگاه می‎کرد. من هیچ‌چیز از این برخورد را فراموش نکرده‎ام: نامزد دختر دلیرانه خود را کنار دست‎های او خم کرده بود و سعی می‎کرد در حال خندیدن دستبند باز شده دختر را دوباره ببندد. در این لحظه نگاه من و او همدیگر را چند ثانیه ملاقات می‎کنند. سپس دختر دوباره در رقص شناور گشت. عشق اما مرا گرفتار خود ساخته بود.

*   *
*
حالا اجازه بدهید برایتان شرح دهم که فرشته کوچک عشق با چه خشونت و بیرحمی مرا زیر ضربات چکش خود گرفت. او تیر و کمانش را به کناری پرتاب کرده بود و مانند پسر بی‌ادبی با پایش محکم بر روی قلبم می‎کوبید.
اولین شب بسیار وحشتناک بود. من همه‌چیز را دور ریختم، همسرم را، فرزندانم را، وظایفم و تمام گذشته‎ام را. من برای ملاقات کردن او در روز بعد مرتب نقشه می‎کشیدم و فکر می‎کردم که چطور باید به هر قیمت شده با او صحبت کنم. من از شادی فراوان از خود بی‌خود شده بودم. اما روز بعد وقتی بعد از خواب کوتاهی بیدار گشتم، وقتی برای نوشیدن چای با همسرم کنار میز نشستم، و وقتی بچه‎ها صبح‌بخیر گفتن‎شان را به پایان رساندند من چیزی مانند هشیاری احساس کردم. اما به محض تنها گشتن دوباره افکار مجنونانه در مغزم می‎چرخیدند. همسرم متوجه بیقراریم شده بود. او آمد، سرش را به سمت من آورد و با روش مهربانه‎اش آهسته گفت: "چیزی تو را اذیت می‎کند. آیا بیماری؟ چه کسالتی داری؟" اما من به او خندیدم و او خیالش آرام گشت و رفت.
وقتی من تنها بودم این فکر به ذهنم راه یافت: این بی‌معنی‎ست. خودت را کنترل کن. اینجا وظیفه اجازه فرمان دارد و نه هیچ‌چیز دیگر. و من با تمام قدرت با شور و شوقم جنگیدم.
اما عشق قصد رفتن نداشت. من مرتب درمانده‎تر می‎گشتم. همسرم ترسیده بود. عاقبت با اشاره به او چنین فهماندم که بخاطر توانائی مالی‎مان ناراضیم، و او باید آرام گیرد، و همه‌چیز بزودی حل خواهد گشت. او هق هق‌کنان می‎خواست همه‌چیز را همانطور که همیشه در بین ما معمول بود با من به اشتراک بگذارد. اما من اصرار کردم که شخصاً این مشکل را بر طرف سازم. و او افسرده خودش را دور ساخت.
از این ساعت به بعد در من نسبت به همسرم یک احساس نفرت پدید آمد. وقتی پسر بزرگم، همانطور که همیشه انجام می‎داد، به زیر میز تحریرم خزید تا آنجا بازی کند او را با خشومت راندم. خدای من، خدای من، من حتی از فرزندانم هم متنفر بودم. من از همسر و فرزندانم متنفر بودم.
وقتی در بعد از ظهر سومین روز خطر از پای در آمدن تهدیدم می‎کرد به پارک بزرگ شهر رفتم تا در آنجا یک بار دیگر به همه‌چیز فکر کنم. پس از تفکری طولانی به این نتیجه رسیدم که بجز مرگ برایم هیچ راه حلی باقی‌نمانده است.
بهار در روزی روشن از ماه فوریه هوای ملایمی را پیشاپیش فرستاده بود. وقتی من در عمق خلوت‎ترین مسیرها رخنه کرده بودم، جائیکه روح هیچ انسانی دیده نمی‎گشت و من فقط با عشقم تنها بودم ناگهان از روبرویم دختر جوان را در حال نزدیک شدن می‎بینم. من او را بعد از آن مجلس رقص دیگر ندیده بودم، عمداً از دیدارش اجتناب می‎کردم.
ما در کنار هم توقف کردیم و دست هم را فشردیم. من دستش را به سمت لبانم نبردم؛ من پیشانیم را بر روی دستش قرار دادم. من احساس می‎کردم که می‎لرزم. و حالا او زمانیکه هنوز پیشانیم روی دستش قرار داشت کاملاً نرم و به لهجه اتریشی‎اش به من می‎گوید: " آقای ناخدا، من می‎دانم، شما مرا دوست دارید، و شما از دو شب پیش در مجلس رقص آگاهید که من هم شما را دوست دارم، بسیار دوست دارم ... اما شما دارای یک همسر و فرزندان دوستداشتنی هستید، و من یک نامزد دارم که خود را با گلوله خواهد کشت، اگر او ..."
پیشانیم هنوز هم بر روی دستش قرار داشت.
"این ممکن نیست، اینطور نیست؟ آیا شما می‎توانید به همسرتان ..."
از قفسه سینه‎ام با زحمت می‎گویم: "دوشیزه عزیزم."
اما او آرام ادامه می‎دهد: "می‎بینید، بنابراین باید حالا عاقل بود. ما هر دو این موضوع را فراموش خواهیم کرد. من همین امشب به وین باز خواهم گشت. ما همدیگر را دوباره نخواهیم دید، بخاطر همسر شما، بخاطر نامزد ..."
او نتوانست بیشتر ادامه دهد. من او را در آغوش گرفته و محکم به سینه‎ام چسبانده بودم. او خود را از من جدا می‎سازد: "به من رحم کنید. ما خود را ... فراموش ... خواهیم ..."
بعد براه می‎افتد. من در حال کشتی گرفتن با خود آنجا ایستاده بودم، زیرا که دقیقه تصمیم گرفتن فرا رسیده بود ... همسرم ... فرزندانم ... این موجود جوان قوی که آنجا روبرویم در حال رفتن بود ... یک قدم، یک فریاد، و او حتماً بدنبالم می‎آمد ...
بی‌حرکت، با چشمانی فراخ و با دست‎هائی به اطراف گشوده گشته به او خیره نگاه می‎کردم و در این جنگ وحشتناک بلند آه می‎کشیدم. دختر یک بار دیگر در گوشه جاده سرش را به سمت من برمی‎گرداند و برایم طوریکه انگار دستش فلج است و به زحمت می‎تواند آن را بلند کند دو بار با دستمالی که در دست چپش نگاه داشته بود دست تکان می‎دهد و سپس از نظرم ناپدید می‎گردد. من اما تنه باریک یک درخت جوان توس را در آغوش می‎گیرم و مانند یک کودک می‎گریم.

*   *
*
دختر جوان همان شب همانطور که به من گفته بود شهر را ترک کرد. من هنوز برای پیروز گشتن هزار جنگ پیش رو داشتم. اما بتدریج، وقتی من به کرات وظیفه را به کمک خواندم همه‌چیز به روال قبلیش بازگشت. همسرم با آن احساس حساسی که از طرف طبیعت به جنس زن داده شده است حدس زده بود ... اما عشق ساکت و یکسانش، محبت و اعمال ملایمش معجزه کردند و به من یاری رساندند تا پیروز جنگ گردم. پس از گذشت سه ماه یک بار همسر کوچکم را بغل و مانند کودکی به اینسو و آنسویِ اتاق حمل کردم. او سرش را روی سینه‎ام مخفی ساخته بود و من صدای آهسته‎اش را شنیدم: "حالا همه‌چیز، همه‌چیز دوباره خوب است."
ژنرال داستانش را چنین به پایان می‎رساند: "احساس وظیفه در سخت‎ترین امتحان زندگی به یاری‎ام شتافت."
 
عروسک سخنگو
چند سال قبل یک خانم جوان را که مدت درازی ندیده بودم ملاقات کردم. من در خانه پدری‎اش اوقات دلپذیری را گذرانده بودم و حالا او را بعنوان یک خانم ازدواج کرده دوباره می‎دیدم. او بعد از فوت پدر و مادر با همسرش در خانه به ارث رسیده ساکن شده بود و در آن خانه مرا با همسر مهربانش آشنا ساخت. ما همانطور که معمول است از اینجا و آنجا صحبت می‎کردیم.
خانم دِ ویِله وقتی من قصد رفتن داشتم می‎گوید: "شما باید از درِ سالنِ رو به باغ دوباره چشم‎انداز را ببینید. من به یاد دارم که شما بسیار مشتاقانه از آنجا به دوردست نگاه می‎کردید."
"با کمال میل، خانم مهربان."
ما سه نفری به سمت در می‎رویم.
آقای دِ ویِله می‎گوید: "بفرمائید، این هم برج زیبای ما."
"آن برج کوچک قرمز رنگ؟"
"نه، کمی سمت راست؛ لطفاً از فراز درخت سیب به آن سمت نگاه کنید."
"آه بله، می‎بینم. من اما کلیسای زیبای کامپِن را نمی‎بینم. کلیسا آنجا قرار ..."
"کلیسا سال قبل توسط رعد و برق آتش گرفت."
ناگهان عروسک سخنگوی روی طاقچه کنار در شروع به چرخیدن و خواندن می‎کند: "تو ــ بهترین برادر هستی ــ و ــ شاید هم نباشی."
خانم دِ ویِله از خجالت کمی سرخ می‎شود و می‎گوید: "اما آقای دکتر، از اینکه من بعنوان زن خانه‎دار وظایفم را فراموشم کردم هزار بار طلب بخشش دارم. شما باید با ما صبحانه بخورید."
... و زن جوان ناپدید می‎گردد.
در این لحظه ناگهان یک خاطره زیبا و پاک مانند افتادن سنگ در آب با صدای بلند به یادم می‎افتد.
بعد ما دور میز صبحانه می‎نشینیم. خانم دِ ویِله مانند قبل سرحال و بشاش به نظر می‎رسید و سرخی چهره‎اش از میان رفته بود.
در راه بازگشت به خانه باید یک بار برای خودم لبخند می‎زدم:
روزی من و خانم دِ ویِله زمانیکه هنوز دختر جوانی بود در ظهری شرجی کنار درِ سالن رو به باغ ایستاده بودیم. من به یاد می‎آورم که از کلیسای کامپن که حالا سوخته است پرچم بازار بالا کشیده گشت و ما آن را تماشا می‎کردیم.
آنجا خیلی ساکت بود.
دختر زیبا و باریک اندام دراز کشیده بود و فقط خدا می‎داند که چطور خود را به کنار شانه‎ام رساند.
آنجا خیلی ساکت بود.
فقط خدا می‎داند که چطور دست راستم کمربندش را گرفت.
آنجا خیلی ساکت بود.
ما در حال بوسیدن همدیگر بودیم که ناگهان عروسک سخنگو شروع به چرخیدن و خواندن کرد: "تو ــ بهترین برادر هستی ــ و ــ شاید هم نباشی."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر