سخنرانی در زیر چوبه دار.


<سخنرانی در زیر چوبه دار> از ایلزه آیشینگر را در خرداد سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

پلاکارد
مردی که پلاکاردها را می‎چسباند می‎گوید "تو نخواهی مُرد!" و از صدای خودش به وحشت می‎افتد، طوریکه انگار روحش در درخشش حرارت ظاهر شده باشد. سپس او سرش را محتاطانه به سمت چپ و راست می‎چرخاند، اما آنجا هیچکس نبود که بتواند او را دیوانه فرض کند، هیچکس در زیر نردبان او نایستاده بود. قطار چند لحظه پیش ایستگاه را ترک کرده و ریل‎ها را دوباره به درخشش‎شان واگذارده بود. در آن سمت ایستگاه یک زن ایستاده بود و دست دختربچه‎ای را در دست داشت. کودک برای خود آواز می‎خواند. و این همه‌چیز بود. سکوت ظهر مانند دست سنگینی بر بالای ایستگاه قرار داشت و به نظر می‎رسید که نور از افزونی خویش شگفتزده است. آسمان بر روی شیروانی بام‎ها آبی رنگ و بی‌رحم بود، به یک اندازه آماده برای محافظت کردن و یورش بردن، و مدتی می‎گذشت که سیم‎های تلگراف دیگر آواز نمی‎خواندند. دوری نزدیکی را بلعیده بود و نزدیکی دوری را. جای تعجب نبود که فقط تعداد اندکی از مردم در این ساعت روز با قطار می‎راندند، شاید آنها وحشت داشتند که به ارواح مبدل شوند و بر خودشان ظاهر گردند.
مرد تلخ تکرار می‎کند "تو نخواهی مُرد!" و از روی نردبان به پائین تف می‎کند. لکه‎ای خون بر روی سنگ‎های روشن باقی‌می‎ماند. ناگهان به نظر می‎رسد که آسمان از ترس منجمد شده است. تقریباً مانند این بود که انگار یکی برایش توضیح داده باشد: تو هرگز شب نخواهی گشت، انگار که آسمان خودش به پلاکارد تبدیل شده و حالا نافذ و بزرگ مانند تبلیغی برای یک تفریگاه ساحلی بر بالای ایستگاه ایستاده است. مرد قلم‌مو را درون سطل سریش می‎اندازد و از نردبان پائین می‎آید. تعادلش را از دست می‎دهد و از پشت به دیوار می‎خورد اما بلافاصله به سرگیجه خود غلبه می‎کند، نردبان را بر روی شانه‎اش قرار می‎دهد و می‎رود. پسر بر روی پلاکارد با دندان‎های سفید با وحشت می‎خندید و خیره شده بود. او می‎خواست رفتن مرد را نگاه کند، اما این امکان را نداشت که نگاهش را به پائین خم کند. چشمان او کاملاً باز شده بود. نیمه‌لخت، با دست‎های به بالا پرتاب گشته و بی‌حرکت نگاه داشته شده، مانند مجازات برای گناهانی که او از آنها هیچ‌چیز نمی‎دانست، او با صورتی سفید ایستاده بود، بر بالای سرش آسمانِ بیش از حد آبی قرار داشت و در پشت سرش ساحل که بیش از حد زرد رنگ بود، و او مأیوسانه رو به آن سمتِ ایستگاه می‎خندید، جائیکه دختربچه برای خودش آواز می‎خواند و زن مشتاقانه و گم به این سمت و به او نگاه می‎کرد. او خیلی مایل بود به زن توضیح دهد که این توهمی بیش نیست و او دریا را آنطور که پلاکارد می‎خواهد آن را بباوراند در برابر خود ندارد، بلکه درست مانند زن فقط گرد و خاک و سکوت ایستگاه و تابلوی: "عبور از روی ریل ممنوع است!" را می‎بیند و او دلش می‎خواست از لبخند و از چهره‎ای که از او نشان داده می‎شد و باعث یأس بود به زن شکایت کند.
پسر روی پلاکارد نمی‎بایست هرگز اجازه داشتن چنین ایده‎ای را به سرش راه می‎داد. نه دختر دست چپ او که دسته‌گلی از مغازه گلفروشی مشخصی را در حال فشردن به سینه نگاه داشته و نه مرد سمت راستش که خم گشته از یک ماشین آبی براق در حال خارج شدن است هیچ‌چیز در این ایده نمی‎یافتند. بخاطرشان نمی‎رسید که نافرمانی کنند. دختر هیچ میل نداشت دسته‌گلی را که به زحمت قادر به نگاه داشتنش بود از بازوی گلگون رنگش کناری بگذارد، گل‎ها هم هیچ تمایلی به آب نداشتند. و چنین به نظر می‎آمد که مرد حالت خم بودن خود را برای تنها وضع ممکن بحساب می‎آورد، زیرا که او با خوشحالی لبخند می‎زد و به این فکر نمی‎کرد که خود را راست سازد، درِ ماشین را ببندد و چند قدمی بدنبال ابرهای روشن برود. حتی ابرهای روشن هم بی‌حرکت ایستاده بودند، خطوطی نقره‎ای مانند زنجیرهائی آنها را محاصره کرده و اجازه حرکت نمی‎داند. پسر بر روی کف‎های امواج دریا تنها کسی بود که نافرمانی در پشت خنده جامدش نشسته بود.
مقصر این امر آن مرد با نردبان بود که گفت: "تو نخواهی مُرد!". پسر هیچ اطلاعی از اینکه مُردن چیست نداشت. چطور باید او از آن باخبر باشد؟ بر بالای سر او متن روشنی قرار داشت، کلمه‎ای که مانند دودِ فراموش‌شدۀ ابری که در آسمان پرتاب شده باشد کج قرار داشت: "جوانان"، و آدم می‎توانست در زیر پاهایش در راه راه‎هایِ فریبندۀ سبز روشن بخواند: "با ما بیائید!" این یکی از بسیاری از آگهی‎های تجارتی برای یک تفریحگاه ساحلی بود.
مرد در این بین به بالا رسیده بود. او نردبان را به دیوار کثیف ساختمان ایستگاه تکیه می‎دهد، با گدای لنگ چند کلمه‎ای در باره گرمای شدید صحبت می‎کند و بعد از خیابان می‎گذرد تا برای خود از دکه روی پل یک لیوان آبجو بخرد. آنجا هم او دوباره چند کلمه در باره گرمای شدید صحبت می‎کند و در باره مرگ چیزی نمی‎گوید و سپس برای آوردن نردبانش برمی‎گردد. بالای همه‌چیز چادری از گرد و غبار نشسته بود و نور برای پیچاندن خود در آن بیهوده تلاش می‎کرد. مرد سطل سریش، قلم‌مو، نردبان و پلاکاردها را برمی‎دارد و از پله‎های آن سمتِ ایستگاه پائین می‎رود. قطار بعدی هنوز نیامده بود. آنها در این ساعت روز گاهی چنان به ندرت از آنجا می‎راندند که انگار ظهر را با نیمه‌شب اشتباه گرفته‎اند.
پسر روی پلاکارد که بجز خنده و مستقیم خیره نگاه کردن نمی‎توانست کار بیشتری انجام دهد می‎بیند که چگونه مرد در آن سمت نردبانش را دقیقاً در مقابل او قرار می‎دهد و دوباره با قلم‌مو شروع به مالیدن سریش به دیوارها می‎کند، به دیوارهائی که خانم‎ها در لباس‎های گرانقیمت و در تمایلی غیرقابل درک در حالیکه چیزی را محکم نگاه داشته که برای نگاه داشتن وجود نداشت منجمد شده بودند. آرزوی ندیدن پایان شب برایشان تحقق یافته بود. ترس‎شان از سپیده‌دَم چنان بزرگ بود که از حالا به بعد بجز آنکه ثابت و راحت در آغوش آقایانشان به عقب خم گردند و برای تالار آینه یک سالن رقص تبلیغ کنند هیچکار دیگری نداشتند. مرد روی نردبان قلم‌مویش را می‎تکاند. حالا نوبت آنها بود که بر رویشان پلاکاردها چسبانده شوند. پسر می‎توانست این را به وضوح ببیند. و او می‎دید که چگونه خانم‎ها دوستانه و بی‌دفاع اجازه این کار وحشتناک را می‎دادند.
او می‎خواست فریاد بکشد، اما او فریاد نکشید. او می‎خواست دست‎هایش را دراز کند تا به آنها کمک کند، اما دست‎هایش رو به بالا پرتاب شده بودند. او جوان و زیبا بود و می‎درخشید. او بازی را برده بود اما باید بهایش را می‎پرداخت. او در وسط روز ثابت نگاه داشته شده بود مانند رقاصِ روبروئیِ ثابت نگاه داشته شده در اواسط نیمه‌شب. و او هم مانند خانم‎ها اجازه خواهد داد که همه‌چیز را بی‌دفاع بر سرش بیاورند، مانند خانم‎ها قادر نخواهد گشت مرد را از روی نردبان به زمین اندازد. شاید همه‌چیز با این در ارتباط باشد که او نمی‎تواند بمیرد.
با ما بیا ــ با ما بیا ــ با ما بیا! او چیز دیگری بجز کلمات زیر پایش در سر نداشت. این قافیه ترانه بود. وقتی آنها به تعطیلات می‎راندند آن را می‎خواندند، وقتی که موهایشان در باد در پرواز بود آن را می‎خواندند. آنها هنوز هم وقتی که قطار در ایستگاه متوقف می‎گشت آن را می‎خواندند، آنها آن را می‎خواندند وقتی موهایشان در پرواز منجمد می‎گشت. با ما بیا ــ با ما بیا ــ با ما بیا! و هیچکدام ادامه ترانه را نمی‎دانستند.
در پشت پیشانی پسر همه‌چیز سریع شروع به حرکت می‎کند. کشتی‎های بادبانی سفید رنگ بدون دیده شدن در خلیجی نامرئی لنگر می‎انداختند. قافیه تغییر جهت می‎دهد: تو نخواهی مُرد ــ تو نخواهی مُرد ــ تو نخواهی مُرد! این مانند یک هشدار بود. پسر هیچ اطلاعی از اینکه مرگ چیست نداشت، اما ناگهان مانند یک آرزو در او شعله می‎گیرد. مُردن، یعنی شاید اجازه دادن پرواز به توپ‎ها باشد و گشودن دست‎ها، مُردن، یعنی شاید زیرآبی شنا کردن یا پرسیدن باشد، مُردن یعنی از پلاکارد به بیرون جهیدن، مُردن ــ حالا او آن را می‎دانست ــ، آدم باید بمیرد، برای اینکه رویش پلاکارد دیگری نچسبانند.
مدت‎ها می‎گذشت که مرد روی نردبان کلمات خود را فراموش کرده بود. و اگر مگسی بر پشت دستش می‎نشست و به خاطرش می‎آورد، به این ترتیب او آن را تکذیب می‎کرد. او آن را در یک حمله عصبی تلخ گفته بود، تلخی‎ای که از زمان کار پلاکاردچسبانی در او رشد کرده بوده است. او از این چهره‎های صاف و جوان روی پلاکاردها متنفر بود، زیرا او خودش یک ماه گرفتگی بر گونه داشت. بعلاوه باید دقت می‎کرد که سُرفه کردن او را گهگاهی از نردبان به زیر نیندازد. اما در هرحال او از شغل چسباندنِ پلاکارد زندگی می‎کرد. گرمای شدید سرش را داغ ساخته بود، شاید او در خواب حرف زده است. دیگر کافی‎ست.
زن با دختربچه نزدیکتر آمده بود. سه دختر در لباس‎های روشن از پله‎ها با سر و صدا پائین می‎آمدند. در نهایت همه آنها دور نردبان ایستاده بودند و به مرد نگاه می‎کردند. این برای مرد چاپلوسانه بود، و راهی برایش باقی‌نمی‎ماند بجز آنکه برای سومین بار شروع به صحبت در باره شدت گرما کند. همه مشتاقانه با او هم‎آوا می‎گردند، طوریکه انگار عاقبت دلیل شادی و غمشان را کشف کرده‎اند.
دختربچه دستش را از دست مادر جدا ساخته بود و خود را در دایره‎ای می‎چرخاند. قبل از آنکه سرش به گیج افتد چشمش به پلاکارد روبرویش می‎افتد. پسر ملتمسانه می‎خندید. دختربچه فریاد می‎زند "اونجا!" و با دست خود آن سمت را طوریکه انگار از کف سفید و رنگ بیش از حد سبز دریا خوشش آمده باشد نشان می‎دهد.
پسر قادر نبود سرش را تکان بدهد، او قادر نبود بگوید: "نه، اینطور نیست!" اما حرکت‎های تند پشت پیشانیش غیرقابل تحمل شده بود: مُردن ــ مُردن ــ مُردن! آیا این مُردن است، وقتی عاقبت دریا خیس شود؟ آیا این مرگ است وقتی عاقبت باد بوزد؟ این مُردن چه است؟
دختربچه پیشانی‎اش را چین می‎دهد. مشخص نبود که آیا یأس را در خنده پسر شناخته است یا آیا فقط با صورت‎ها می‎خواست بازی کند. اما پسر حتی نمی‎توانست پیشانیش را چین دهد تا دختربچه را با این کار خوشحال کند. مُردن ــ او اندیشید ــ، مُردن یعنی اینکه من دیگر نباید بخندم! آیا این مرگ است اگر آدم اجازه چین انداختن به پیشانی‎اش را داشته باشد؟ این مُردن است؟ او با سکوت می‎پرسید.
دختربچه پایش را انگار که قصد رقصیدن داشته باشد اندکی به جلو دراز می‎کند. نگاهی به عقب می‎اندازد. بزرگسالان سخت مشغول گفتگو بودند و توجه‎ای به او نداشتند. آنها حالا برای پیروز گشتن بر سکوتِ ایستگاه همه با هم صحبت می‎کردند. دختربچه به سمت لبه سکوی قطار می‎رود، به ریل‎ها نگاه می‎کند و بدون اندازه‌گیری ارتفاع رو به پائین لبخند می‎زند. بچه پایش را کمی بلند کرده از لبه سکو به جلو می‎برد و دوباره آن را عقب می‎کشد. سپس برای ساده کردن بازی برای پسر دوباره رو به سمت او می‎خندد.
خنده پسر در جواب می‎پرسد: "منظورت چیه؟" دخترک دامنش را کمی بالا می‎برد. او می‎خواست با پسر برقصد. اما پسر چطور می‎توانست برقصد وقتی قادر به مُردن نبود، وقتی مجبور بود همیشه اینطور بی‌حرکت باشد، جوان و زیبا، دست‎ها رو به بالا گشوده گشته، نیمه‌برهنه و با صورتی سفید؟ وقتی او هرگز قادر نبود خود را به دریا اندازد تا به آن سمت زیرآبی شنا کند، وقتی او دیگر اجازه بازگشت به ساحل برای آوردن لباس‎هایش که در شن‎های زرد پنهان شده‎اند را نداشت؟ وقتی کلمه جوانان بر بالای سرش مانند شمشیری که قصد افتادن نداشت آویزان بود؟ چطور می‎توانست با دختربچه برقصد، وقتی عبور از روی ریل ممنوع بود؟
از دور صدای غلطیدن چرخ‎های قطار بر روی ریل به گوش می‎آمد، آدم بجز آن چیز بیشتری نمی‎شنید، فقط صدا طوری بود که انگار سکوت خود را تقویت کرده است، انگار که درخشانترین روشنائی خود را به فوجی از پرندگان تیره تبدیل ساخته و غران در حال نزدیک شدن است.
دختربچه کنار لبه لباسش را با هر دو دست می‎گیرد و می‎خواند "اینطور ــ و اینطور ــ" و مانند پرنده‎ای در کنار سکوی قطار جست و خیز می‎کند. اما پسر خود را حرکت نمی‎داد. دختربچه بی‌صبرانه لبخند می‎زد. دوباره پایش را بالای لبه سکو بلند می‎کند، اول این پا را ــ بعد پای دیگر را ــ این پا را ــ پای دیگر را ــ، اما پسر نمی‎توانست برقصد.
دختربچه فریاد می‎زند "بیا!". هیچکس آن را نمی‎شنید. "اینطور!" دختربچه یک بار دیگر لبخند می‎زند. قطار با سرعت در حال نزدیک شدن بود. زن در کنار نردبان متوجه دست خالی‎اش می‎گردد، دست خالی‎اش را به اطراف پرتاب می‎کند. او لبه لباسی را در دست می‎گیرد، طوریکه انگار می‎خواست آسمان را بگیرد. دختربچه قبل از آنکه قطار بتواند تصویر پسر را پنهان سازد با خشم فریاد می‎کشد "اینطور!" و به روی ریل‎ها می‎پرد. هیچکس قادر نبود دختربچه را دوباره بالا بکشد. او می‎خواست برقصد.
در این لحظه دریا شروع می‎کند به مرطوب ساختن پای پسر. خنکی شگفت‎انگیزی از اندامش بالا می‎رود. سنگریزه‎های تیز در کف پایش فرو می‎رفتند. لذت درد به گونه‎هایش راه می‎یابد. همزمان در بازوانش خستگی احساس می‎کرد، آنها را می‎گستراند و به پائین آویزانشان می‎کند. افکار پیشانیش را چنین می‎اندازند و دهانش را می‎بندند. باد شروع به وزش می‎کند و در چشم‎هایش شن و آب می‎پاشد. رنگ سبز دریا خود را سیرتر می‎سازد و کدر می‎گردد. و با وزش باد بعدی کلمه <جوانان> از آسمان آبی ناپدید می‎گردد و مانند دودی از بین می‎رود. پسر چشم‎هایش را بالا می‎برد اما نمی‎بیند که چگونه مرد از نردبان پائین پرید، انگار کسی او را هُل داده باشد. او دست‎هایش را پشت گوش‎هایش قرار می‎دهد و استراق‌سمع می‎کند، اما او فریاد مردم و بوق تیز آمبولانس را نمی‎شنود. دریا به خروش آمده بود.
پسر می‎اندیشد: "من می‎میرم، من قادر به مُردنم!" او نفس عمیقی می‎کشد، برای اولین بار او نفس می‎کشید. یک مشت شن به داخل موهایش پرواز می‎کند و می‎گذارد که موهایش سفید دیده شوند. او انگشت‎هایش را حرکت می‎دهد و سعی می‎کند همانطور که دختربچه به او نشان داده بود یک گام به جلو بردارد. او سرش را به عقب می‎کشد و فکر می‎کند که آیا باید برای آوردن لباس‎هایش برود. او چشم‎هایش را می‎بندد و دوباره باز می‎کند. در این لحظه نگاهش یک بار دیگر به تابلوی روبروئی می‎افتد: "عبور از روی ریل ممنوع است!" و ناگهان دچار ترس می‎گردد، آنها می‎توانستند او را منجمد سازند، در حال خنده، با دندان‎های سفید و لکه روشنی در هر یک از چشم‎هایش، آنها می‎توانستند شن را دوباره از موهایش و نفس را از دهانش بردارند، آنها می‎توانستند دریائی را که کسی نمی‎توانست در آن غرق گردد دوباره به یک نوار فریبنده زیر پاهای او تبدیل سازند، و خشکی را به لکه‎ای روشن در پشت سرش که کسی نمی‎توانست بر رویش بایستد. نه، او برای آوردن لباس‎هایش نخواهد رفت. آیا نباید دریا به دریا تبدیل می‎گشت تا خشکی بتواند خشکی گردد؟ دختربچه چطور گفته بود؟ اینطور! او سعی می‎کند بپرد. او خسته می‎گردد خود را به عقب می‎کشد دوباره به جلو می‎آید و دوباره خود را به عقب می‎کشد. و درست هنگامیکه او فکر می‎کرد هرگز موفق به این کار نخواهد گشت باد تندی از سمت پُل می‎وزد. دریا بر روی ریل‎ها هجوم می‎برد و پسر را با خود می‎برد. پسر می‎پرد و ساحل را پاره می‎کند. او فریاد می‎زند: "من می‎میرم، من می‎میرم! چه کسی می‎خواهد با من برقصد؟"
هیچکس متوجه نگشت که یکی از پلاکاردها خوب نچسبیده بوده است، هیچکس متوجه نگشت که یکی از پلاکاردها از دیوار کنده شده و در اهتراز بر روی ریل‎ها توسط قطار در حال حرکت پاره گشته است. ایستگاه پس از نیمساعت دوباره خالی و ساکت آنجا قرار داشت. در میان ریل‎ها یک لکه روشن شن قرار داشت که انگار باد آن را با خود از دریا به آنجا آورده است. مرد با نردبان ناپدید شده بود. هیچ انسانی دیده نمی‎گشت.
مقصر تمام این فاجعه قطارهائی بودند که در این ساعت از روز به ندرت از آنجا می‎رانند، طوریکه انگار ظهر را با نیمه‌شب اشتباه گرفته باشند. این دیر به دیر آمدن بچه‎ها را بی‌تاب می‎کرد. اما حالا بعد از ظهر خود را مانند سایه سبکی بر روی ایستگاه می‎اندازد.
 
سخنرانی در زیر چوبه دار
دور شو! عجله‎ات برای چیست؟ امروز چند نفر را به دار می‎آویزی؟ مگر من آخرین نفر نیستم؟ و بعد؟ چه در پیش داری که باید چنین عجله کنی ... می‎خواهی دراز بکشی؟ من هم، برادر، من هم، ما هر دو دراز می‎کشیم. نکند که تو بعداً در خوابم ظاهر شوی، تو خیلی وحشتناک به چشم می‎آئی، ممکن است بترسم و زودتر از تو بیدار شوم. دور شو با آن طنابِ دارت!
و شماها آن پائین؟ نسیم ملایم صبحگاهی به کدام گوشه‎هائی شماها را دمیده است؟ شماها وقتی هوا چنین طوفانی‎ست حتی نباید برای آوردن شیر بروید، طبیعت آرام فریبنده است. آیا مگر من هم وقتی مادر مرا روانه ساخت فقط برای آوردن شیر نرفته بودم؟ اما من راضیم، شماها نیستید؟
شماها بیش از حد در سایه ایستاده‎اید، آن پائین در حیاط بسیار تاریک است. بیائید پیش من این بالا، تا ببینید که دامن‎هایتان چه رنگارنگ می‎باشد، چه نافذ از بلوزهای‎تان رنگ سفید می‎تابد ــ مانند آتش ــ این همه بی‌گناهی را آسمان نمی‎تواند تحمل کند! بیائید پیش من، وگرنه گونه‎هایتان سرختر می‎سوزد، و صبر نکنید تا ابتدا آفتاب از عرق خفه گشته در تمام زوایایتان بخزد. آفتاب از این بالا گذشته است. اینجا خنده‎هایتان صادقانه و تابش حرارت گرمایتان هنوز خنک است، اینجا آفتاب قبل از خفه کردن باد با او در بازی‎ست، اینجا باد هنوز برادر شماست، و من به شما می‎گویم: اینجا هنوز آفتاب در وزش است، در اینجا هوا می‎درخشد. و گرچه آخرین روز است، با این حال اولین ساعت می‎باشد!
بگذارید فرزندانتان فریاد بکشند، بیائید بالا! اینطور ساکت آن پائین نایستید، اینطور حریصانه به من نگاه نکنید، من برای اجازه ایستادن بر روی این تختهْ مزارع و انبارها آتش زده‎ام، و شب‎های درازی من تنها بودم، چنان تنها مانند کف دریاچه‎ای که هیچ جرقه‎ای دیگر از آتشِ خودِ من بر رویش نمی‎افتاد. و شماها؟ آیا شماها مرتکب قتل شده‎اید؟ نه! آیا شماها آتش زده‎اید، دزدی کرده‎اید؟ هیچ‌چیز؟ من فکر نمی‎کنم، پس به چه خاطر باید شماها بمیرید؟ من می‎دانم که چرا باید بمیرم، بیائید این بالا پیش من!
آیا شماها هنوز هم نمی‎خواهید؟ اما من به شماها می‎گویم، اگر قصد رقصیدن کنید تخته‎ها زیر پا خود را خم می‎سازند و تمام طناب‎های دار ابتدا وقتی تسلیم می‎گردند که بدن‎هایتان را از آنها جدا سازند. و در اوایل شب کلاغ‎ها رویاهایتان را در تمام مزارع فریاد می‎کشند، آیا شماها هیچ تمایلی ندارید؟ آیا کسی از شماها نمی‎خواهد بداند به چه دلیل می‎میرد؟ مگر قبل از تولد آتش زده‎اید که شماها برای مرگ متولد شده‎اید؟ آیا به این اعتراف می‎کنید که مادرهایتان در همان دردِ زایمان برای شماها مرگ را آسانتر می‎سازند؟ شماها جوابم را نمی‎دهید. شماها خیلی آن پائین ساکت ایستاده‎اید، انگار شماها به دار آویخته شده‎اید، انگار تعدادتان آن اندازه‎ای‎ست که باید تنگ کنار هم بایستید و اجسادتان هم با مُردن نمی‎افتد. به خودتان حرکت دهید!
شیر را فراموش کرده‎اید؟ فرزندانتان فریاد می‎کشند، به خانه‎هایتان بروید، وگرنه می‎تواند چنین اتفاق افتد که یکی قبل از آنکه سنش به اندازه کافی بالا باشد جائی را آتش بزند، که به دار آویخته شود. تمام شهوتپرستی‎ها را از چشمانتان گریه کنید تا آنها وحشت نکنند. آیا شماها چنین حریصِ سکوتی هستید که انتظار مرا می‎کشد؟ اما سعی کنید از گرسنگی خودتان خود را سیر سازید، به خانه‎هایتان بروید! سایه‎هایتان را هم از پی خود گم سازید!
چند سال دیگر هنوز برای زنده بودن وقت دارید؟ چند روز و چند ساعت؟ خیلی، خیلی ... چه اندازه هنوز؟ من می‎خواهم به شماها کمک کنم. آیا اجازه دارم آینده‎تان را از مشت‎هایتان بخوانم، آیا اجازه دارم صلیب‎های روی پیشانیتان را بشمرم؟ شما قاتلینی که هرگز مرتکب قتل نگشته‎اید، شما آتش‎افروزانی که آتش نمی‎زنید، شما دزدهائی که جرأت دزدیدن ندارید ... ساکت! چه مدت هنوز زنده‎ای، آن پائین، تو، نفر سمت چپ، بله، منظورم توئی ... چند سال هنوز برای زنده ماندن وقت داری؟ تو این را نمی‎دانی، می‎خواهی آن را به تو بگویم؟ یک سال! و حالا نفر دست راستی، چند ساعت؟ یک ساعت! و فرد کنار او ... چند لحظه؟ من به تو می‎گویم، یک لحظه! شماها مرا باور نمی‎کنید؟ بنابراین من به زمینی که از زیر پاهایم کشیده خواهد گشت قسم می‎خورم و قسم به هوا که روشنتر از آن است که بخواهم آن را برای مدتی هنوز در ریه تاریکم بمکم، و به آسمان قسم که پس از آویزان گشتنم خود را زیر تخت کفشم قرار می‎دهد: هیچیک از شماها بیش از یک نیمه‌فریادِ پرنده‎ای طولانیتر از من زندگی نخواهد کرد، هیچیک از شماها حتی یک لحظه هم طولانیتر نخواهد زیست.
امتحان کنید، بروید به خانه‎هایتان، گام بردارید، هراندازه که مایلید ... با این حال هر گام آخرین گامی خواهد بود که برمی‎دارید، و هر مشت هوا آخرین هوائی‎ست که تنفس می‎کنید، و هربار وقتی سرهای داغتان را از نازبالش بلند می‎کنید آخرین بار می‎باشد. بشمرید، بشمرید، بیشتر نخواهد گشت، هرکاری هم بکنید باز یک چیز در این نور درخشان باقی خواهد ماند، چیزیکه فقط به هنگام وداع هدیه می‎گردد، در این نوری که شماها را قابل مشاهده می‎سازد و شماها را در مرزهایتان مانند در یک پیمانه بلند می‎سازد و همیشه از نو خلق می‎کند.
آیا این آخرین شام قبل از اعدام هر شب نیست وقتی شماها شام می‎خورید؟ و آیا شماها مُردن را در فرزندانتان تولید نمی‎‌کنید؟ به همین دلیل آنها را دوست می‎دارید: زیرا که شماها مانند من محکومید، زیرا فقط از سایه آنها زمین محکم خواهد گشت.
مگر کجا می‎بودید اگر که پایانی نمی‎داشتید؟ کجا؟ هیچ‌کجا نمی‎بودید، زیرا که مرگتان خالق شماست، همانطور که طناب دار به دور گردنم مرا خلق می‎سازد ... برادر صبر کن، صبر کن هنوز! بگذار حرفم به آخر برسد، بگذار در این صبح روشن مرگ را ستایش کنم! برادر، بگذار چهره ترسناکت را دوست بدارم، این ترس است و نورِ قبل از وداع که می‎گذارد پوزخندت ترسناک گردد، زیرا برادر، قبل از بودنِ تو پایانت آنجا بود. و اجازه تکامل به تو داد، تو را بدنیا آورد و از تو محافظت نمود و غذا داد، تو را دوست داشت و دروغ‎هایت را به حقیقت پیوند داد و امروز هم آنها را به حقیقت می‎پیونداند و هنوز هم تو را دوست دارد، تو را نجات می‎دهد، از تو محافظت می‎کند، بنابراین تو نمی‎توانستی باشی! اما تو هستی، هستی، چون تو سپری می‎گردی، زیرا که تو بوده‎ای، از این رو تو خواهی بود زیرا که پایان همیشه بی‌پایان است، بنابراین تو هم بی‌پایانی. بنابراین بسیاری را به دار آویز، برادر، بر زیرۀ پارۀ کفش‎ها وصله زن یا شعر بنویس ... چه بیهوده خواهی بود وقتی هرآنچه تو می‎کنی بیهوده نباشد! آیا مگر وقتی خورشید غروب نمی‎کند باید طلوع کند؟ بگذار دوستت داشته باشم برادر، بگذار پایانی که زنده‎ام می‎سازد را دوست بدارم، پایانی که ابتدا کبوترهای سفید اجازه سفید بودنش را می‎دهند ... آیا کبوترهای سفید را می‎بینید؟ همچنین شماها در آن پائین، قبل از آنکه شماها سرهایتان را بچرخانید آنها رفته‎اند. سر من سریعتر است، سر من آسانتر می‎چرخد، طناب دار را دور گردن‎هایتان بیندازید تا بتوانید پرواز کبوترهای سفید و باد را که قابل مشاهده می‎گردد تماشا کنید! تا گل‌سرخ سرختر برایتان بدرخشد، برگ‎های سبز سبزتر ... که میوه‎ها شما را یک بار برای همیشه سیر سازند و شماها یک بار برای همیشه از بذری که کاشته‎اید برداشت کنید. برادران، حالا به من اجازه برداشت دهید، بگذارید آسمان را درو کنم، که ه‌یچجا بلندتر از چوبه دار نیست. کبوترها به محض هجوم کلاغ‎ها به پائین اوج می‎گیرند، شب محو می‎گردد، برای من صبح روشن باقی‌می‎ماند، چنان روشن بسان یک قطعه طلا که من آن را نمی‎خواهم با هیچ‌چیز مبادله کنم. من برای آن نه خانه‎ای می‎خواهم و نه مزرعه‎ای، حتی یک شب را هم برای این صبح نمی‎خواهم.
دیر می‎شود. خورشید هم از سر بام به پائین خزیده و با زور به میان شماها آمده است، خود را سبک ساخته و پائین و پائینتر سقوط می‎کند، صعود می‎کند، سقوط می‎کند و می‎خواهد از خود دفاع کند، بالاتر صعود می‎کند و با صعود خود فقط هرچه عمیقتر بر روی شماها سقوط می‎کند، تا اینکه در ظهر ابتدا متوجه می‎گردد که فقط سقوط خودش او را دوباره از میان غبار بیرون می‎کشد، که اول باید فرود آید تا از روی سایه خود دوباره به آسمان برسد ... اما من تا آن زمان منتظر نمی‎مانم. نور نباید مرا بسوزاند، نباید دیگر عرق را از تمام منافذ بدنم سرازیر سازد. حالا دریچه زیر پایم را باز کنید و بروید! چرا هنوز آنجا ایستاده‎اید و لب‎هایم را با زخم نگاه خیره‎تان می‎درید؟ من آنچه را که مال من نبود سوزاندم، یک ترانه من خواندم که از من نیست، از این رو فراموشم کنید، می‎شنوید ... من نمی‎خواهم در حافظه‎تان باشم، حافظه شماها برایم کافی نیست، حافظه‎تان به این سمت جاری نیست، نمی‎گذارد که من دوباره زنده شوم، نمی‎خواهم در لکنت‌زبان نوه‎هایتان زندگی کنم ... نه ... و در عین حال می‎خواهم زندگی کنم، از این رو فراموش کنید، بگذارید که گوشتم بپوسد تا استخوان‎هایم قادر به درخشیدن گردند، من می‎خواهم زندگی کنم!
سریع، طناب را تنگتر کن تا دیگر هرگز میل عرق کردن و وحشت در نیمه‌شب نکنم. که مشتاق نشوم یک بار دیگر از دروازه بگذرم و با شماها بروم، نه، سرزمین اینجاست! روشنترین مزارع از وداع رشد می‎کنند، عمیقترین جنگل‎ها از چوبه‎های دار تشکیل می‎گردند.
به من اعتماد کنید، بیائید اینجا پیش من، بگذارید فقط دوست‎تان داشته باشم، برادران، بگذارید کسیکه نمی‎توانید شماها دیگر فریبش دهید، کسیکه جرأت می‎کند شماها را همانطور که هستید در خواب خود ببردْ دوست‎تان داشته باشد. بیائید، بیائید، بجنبید و کوچه را برای خودتان باز کنید، برای رسولی که پادشاه می‎فرستد جا باز کنید!
برای رسول جا باز کنید ... ساکت، ادای من را درنیاورید ...، جا، جا ... برای چه‌کسی؟ چه می‎خواهی برادر؟ آیا می‎خواهی مرا با انجام کاری که من از تو خواهش می‎کنم ریشخند کنی؟ برایم چه می‎آوری، چه در دست‎های خالی‎ات داری؟ حرف بزن ... نه، هیچ‌چیز نگو، بگذار خنده‎ام هرگز به قطرات اشگ تبدیل نشود و اشگ‎هایم به خنده. بگذار نفس‎های خودِ تو کلمه‎ای را که می‎خواهی بگوئی خفه سازد. از چشم‎های سرگردانت آنچه را که می‎آوری می‎بینم: آیا مگر قضاوت تو لطف و مرحمت نمی‎باشد؟ من باید زندگی کنم؟ برگرد! به کسی که تو را پیش من می‎فرستد بگو که من نمی‎خواهم چیزی از آن بدانم. من باور به خوف در این کشور را فراموش کرده‎ام، و باور به نور ماه و آسایش صلح را از خاطر برده‎ام. به او بگو، من اجازه نمی‎دهم خودم را دلقک خودش سازد، نمی‎خواهم از شن و ماسه مرطوب برایش قلعه بسازم، مَد در کنار سواحلش برایم بیش از حد شدید گشته است. و بر جزری که او مهربانه هدیه می‎دهد جو نخواهم کاشت. به او بگو، سرزمینش آنجائی قرار داشت که مَدّش برای یک لحظه عقب نشسته بود، و وقتی او دوباره بیاید اگر تمام انبارها را هم آتش بزنم باز نمی‎تواند نور کافی باشد. به او بگو، من ترجیح می‎دهم با چشمان باز بخواب روم تا اینکه با چشمان بسته هشیار، من به جستجوی شاهی رفته بودم که نیازی به دلقک نداشت. فرشته‎ها نمی‎خندند، برو، اینجا طوریکه انگار می‎خواهی منعکسم سازی نمان!
تو که هستی؟ آیا تو همان انزوائی هستی که از آن آز خود را مکرر در مکرر خلق می‎سازد؟ تو بیش از حد فقیری که بتوانی یک بار دیگر آنچه را که من نمی‎طلبم به من هدیه کنی، من نمی‎خواهم حرص و آز انزوا باشم! چنین تنبلانه شانه‎هایت را بالا نینداز، بهتر است به جلادم بگوئی که او باید دارم بزند، تا اینکه من زودتر از اینجا ناپدید گردم، تا اینکه عاقبت تو دوباره با خود قادر به صحبت گردی، به او بگو ... او کجا رفته است؟ جلاد من کجاست؟
جلادِ من رفته است، او مانند دزدی رفته و طناب دارِ گردنم را دزدیده است، صدایش کنید و او را بازگردانید! طناب دار را باید او دوباره به من بدهد، ردِ سرخ طناب را قبل از آنکه من آن را داشته باشم اجازه ندارد از گردنم بردارد، فقرِ محض را هیچکس اجازه ندارد از دست‎هایم دور سازد!
بمانید، بمانید، دزدکی دور نشوید! مرا حالا در عزاداری هدیه‌گشته و در پرتو ترحمی که دارای رحمی نیست تنها نگذارید. برای دومین بار در میلی که آرزویش را نداشتم انداخته شدم، هنوز هم آسمان مرا به اندازه کافی سبُک نیافته است که بتوانم زمین زیر پایم را از دست بدهم، بر روی سنگ‎ها باید به رفتن ادامه دهم، بر روی این زمینی که مرا به اندازه کافی سخت به خود جلب نمی‎کند تا بتوانم در آن استراحت کنم، و به من اجازه رفتن به ستاره‎های دیگر را نمی‎دهد! من برای دومین بار بدنیا آمده‎ام، حالا چه کسی به من شیر می‎دهد، حالا چه‌کسی به من یک بار دیگر می‎گوید که ماه یک لامپ است و آسمان یک چادر؟ چه‌کسی به من که فقط دریای دورادور صخره‎ها را می‎شناسد می‎آموزد که به صخره در دریا اعتماد کنم؟
حالا مرا تنها نگذارید، مرا با خود ببرید! آیا زمانیکه طناب دار به دور گردنم قرار داشت نگفتم که زندگیتان طولانیتر از زندگی من نمی‎باشد؟ نگفتم که هر گام شما آخرین گام خواهد ماند؟
بنابراین اگر من با شماها بروم گام من نیز آخرین گام خواهد بود. بنابراین ترحم قضاوت را لغو نمی‎سازد و قضاوت ترحم را، بنابراین چوب بی‌فایده قد علم نمی‎کند و سایه خود را بر همۀ ما نمی‎اندازد و جائیکه او می‎آساید درخشش نورها را تقسیم می‎کند.
از من فرار نکنید، نترسید از اینکه من بار دیگر خرمن‎هایتان را خواهم سوزاند ... خرمنتان بدون من هم آتش خواهد گرفت و خاکستر خواهد گشت! من می‎خواهم به آرامی انتظار آن را بکشم.
من می‎خواهم هنگام جزر بذر جو در شن بکارم و در انبارهای سوخته محصول برداشت کنم، و من می‎خواهم قلعه‎ها بنا کنم. من می‎خواهم دلقکی برای پادشاهم باشم، من می‎خواهم در باغ‎های غمگین او پرسه زنم، من می‎خواهم در فرار او مخفی گردم. من می‎خواهم سکوت هوا در بادبان‎ها دراندازم، می‎خواهم گاوآهنم را از میان تمام مرداب‎ها عبور دهم. من می‎خواهم منتظر فردا باشم که امروز است، و فرزندانم اجازه ترک کردنم را دارند. من می‎خواهم کلاهم را از سر بردارم وقتی چکش‎های زندانی در ناقوس‎ها به خشم می‎آیند و راه خود را بروم، طوریکه انگار به خانه می‎روم.
مهم نیست که آسمان چادر است یا آتشی که چادر در کنارش می‎سوزد، من می‎خواهم آسمانِ وعده داده گشته را درو کنم.
 
جائیکه من زندگی می‌کنم
من از دیروز یک طبقه پائینتر زندگی می‎کنم. من نمی‎خواهم این را با صدای بلند بگویم، اما من پائینتر زندگی می‎کنم. من به این جهت نمی‎خواهم آن را با صدای بلند بگویم زیرا که نقل‌مکان نکرده‎ام. من شب گذشته پس از بازگشت از کنسرت که معمولاً شب‎های شنبه می‎روم بعد از قفل کردن درِ ساختمان و فشردن دکمه چراغ از پله‎ها بالا رفتم. من بدون حدس و گمانی از پله‎ها بالا می‎رفتم ــ آسانسور از زمان جنگ دیگر کار نمی‎کند ــ، و پس از رسیدن به طبقه سوم به خودم گفتم: "کاش من اینجا زندگی می‎کردم!" و خود را برای لحظه‎ای به دیوار کنار آسانسور تکیه می‎دهم. معمولاً در طبقه سوم یک نوع خستگی به من دست می‎دهد و گاهی منجر به این می‎گردد که من فکر کنم باید چهار طبقه از پله‎ها بالا آمده باشم. اما این بار به این فکر نیفتادم، من می‎دانستم که هنوز باید یک طبقه دیگر از پله‎ها بالا بروم. از این رو برای بالا رفتن تا آخرین پله‎ها و رسیدن به طبقه چهارم دوباره چشم‎هایم را باز می‎کنم، و درست در همین لحظه پلاک درِ سمتِ چپ آسانسور را می‎بینم که اسم من بر رویش نوشته شده بود. آیا من اشتباه می‎کردم و چهار طبقه از پله‎ها بالا رفته بودم؟ من قصد داشتم به پلاکی که شماره طبقه بر آن نوشته شده است نگاه کنم که در این لحظه چراغ راهرو خاموش می‎گردد.
از آنجا که دکمه برق در سمت دیگر راهرو قرار دارد، من آن دو قدم باقیمانده تا آپارتمانم را در تاریکی می‎روم و قفل در را باز می‎کنم. آپارتمان من؟ پس آپارتمان چه کسی باید باشد وقتی که نام من بر پلاکش نوشته شده است؟ من حتماً از پله‎های هر چهار طبقه بالا رفته بودم.
در هم بدون مقاومت فوری باز می‎شود، من کلید روشن و خاموش کردن برق را پیدا می‎کنم و حالا در سالن روشن ایستاده بودم، در سالن خودم، و همه‌چیز مانند همیشه بود: کاغذ دیواری‎های قرمز رنگی که مدت‎هاست قصد عوض کردن‎شان را دارم، و نیمکت چسبیده به دیوار، و آشپزخانه سمت چپ راهرو. همه‌چیز مانند همیشه بود. در آشپزخانه باقیماندۀ نانِ شام شبم هنوز در سبد نان قرار داشت. هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. من تکه‎ای از نان را می‎بُرم و شروع به خوردن می‎کنم، اما ناگهان به یاد می‎آورم که درِ آپارتمان را وقتی داخل سالن گشتم نبسته‎ام و برای بستن آن به سالن بازمی‎گردم.
هنگام بستن درِ آپارتمان در نوری که سالن به راهرو می‎انداخت پلاکی که شماره طبقه بر رویش نوشته شده بود را می‎بینم. آنجا بر رویش نوشته شده بود: طبقه سوم. من از آپارتمان خارج می‎شوم، دکمه چراغ را فشار می‎دهم و نوشته پلاک را یک بار دیگر می‎خوانم. سپس پلاک نام‎های بقیه درها را هم می‎خوانم. آنها نام‎های افرادی بودند که تا حال پائین طبقه من زندگی می‎کردند. بعد می‎خواستم از پله‎ها بالا بروم تا مطمئن شوم فردی که حالا در همسایگی افرادی زندگی می‎کند که تا حال در همسایگی من زندگی می‎کرده‎اند چه کسی‎ست، و آیا حقیقتاً پزشکی که تا حال در طبقه پائین من زندگی می‎کرده است حالا در طبقه بالای من زندگی می‎کند، اما من خودم را ناگهان چنان ضعیف احساس کردم که باید به رختخواب می‎رفتم.
از آن به بعد من بیدار دراز کشیده‎ام و به اینکه فردا چه باید بشود فکر می‎کنم. گهگاهی هنوز به وسوسه می‎افتم که از جا بلند شوم و از پله‎ها بالا روم و اطمینان حاصل کنم. اما من بیش از حد خودم را ضعیف احساس می‎کنم، و دلیلش همچنین می‎تواند این باشد که توسط روشن شدن چراغ در راهرو طبقه بالا کسی بیدار شود و بیرون آید و از من بپرسد: "شما در اینجا بدنبال چه هستید؟" و من از این سؤال که از طرف یکی از همسایگان سابقم پرسیده می‎شود چنان زیاد می‎ترسم که ترجیح می‎دهم دراز کشیده روی تخت باقی‌بمانم، گرچه می‎دانم به طبقه بالا رفتن در روز سخت‎تر خواهد گشت.
از اتاق کناری صدای نفس‎های دانشجوئی را که با من زندگی می‎کند می‎شنوم؛ او دانشجوی رشته کشتی‎سازی‎ست، و او عمیق و منظم نفس می‎کشد. او از آنچه رُخ داده است بی‌خبر است. او کاملاً بی‌خبر است، و من اینجا بیدار دراز کشیده‎ام. من از خود می‎پرسم که آیا فردا از او سؤال خواهم کرد. او خیلی کم از خانه خارج می‎شود و احتمالاً زمانی که من در کنسرت به سر می‎بردم او در خانه بوده است. او باید آن را بداند. شاید از نظافتچی خانه‎ام هم بپرسم.
نه. من این کار را نخواهم کرد. چطور باید از کسی سؤال کنم که هرگز از من چیزی نمی‎پرسد؟ چطور باید پیش این دانشجو بروم و به او بگویم: "آیا من دیروز یک طبقه بالاتر زندگی نمی‎کردم؟" و او در جواب این سؤال چه باید پاسخ بدهد؟ فقط این امید برایم باقی‌می‎ماند که یک نفر از من سؤال کند، که فردا یک نفر از من بپرسد: "ببخشید، اما آیا دیروز یک طبقه بالاتر زندگی نمی‎کردید؟" اما آنطور که من این خانم نظافتچی را می‎شناسم سؤال نخواهد کرد. یا یکی از همسایگان سابقم: "آیا شما دیروز در همسایگی ما زندگی نمی‎کردید؟" یا یکی از همسایگان جدیدم. اما با شناختی که از آنها دارم مطمئنم هیچکدامشان از من سؤال نخواهند کرد. و بعد چاره‎ای برایم باقی‌نمی‎ماند بجز آنکه طوری عمل کنم که انگار تمام عمرم یک طبقه پائینتر زندگی می‎کرده‎ام.
من از خودم می‎پرسم، چه اتفاقی می‎افتاد اگر به کنسرت نمی‎رفتم. اما این سؤال از امروز به بعد مانند بقیه سؤال‎ها زاید هستند. من می‎خواهم برای خوابیدن تلاش کنم.
 
من حالا در زیرزمین زندگی می‎کنم. زندگی در زیرزمین دارای این مزیت است که نظافتچی‎ام برای آوردن زغال نباید دیگر به خود زحمت بدهد، زغال‎ها در اتاق کناری قرار دارند و به نظر می‎رسد که نظافتچی‎ام از این بابت کاملاً راضی‎ست. به گمانم مطلوبتر بودن این وضع برای او دلیل سؤال نکردنش باشد. او هرگز تمیز کردن را دقیق انجام نداده بوده است؛ و در اینجا که اصلاً تمیز نمی‎کند. این مسخره است که از او بخواهم هرساعت گرد و غبار زغال را از روی وسائل اتاق پاک کند. نظافتچی‎ام راضی‎ست، من این را از چهره‎اش می‎خوانم. و دانشجو هر روز سوت‎زنان از پله‎های زیرزمین بالا می‎رود و عصر‎ها دوباره بازمی‎گردد. من شب‎ها صدای نفس کشیدن عمیق و منظمش را می‎شنوم. من آرزو می‎کردم کاش او روزی دختری را با خود به خانه می‎آورد که زندگی کردن پسر در زیرزمین برایش چشمگیر به نظر می‎آمد، اما او با خود دختری به خانه نمی‎آورد.
و همچنین کس دیگری هم نمی‎پرسد. باربران زغال که بارها را با سر و صدای بلند در سمت چپ و راست زیرزمین خالی می‎کنند، وقتی من با آنها روی پله‎ها برخورد می‎کنم کلاه‎شان را از سر می‎دارند و سلام می‎دهند. اغلب گونی‎ها را از روی شانه برمی‎دارند و تا زمان رد شدنم از کنارشان متوقف می‎گردند. سرایدار هم قبل از خارج گشتن من از درِ ساختمان وقتی مرا می‎بیند دوستانه سلام می‎دهد. من ابتدا خیال می‎کردم که او دوستانه‎تر از قبل سلام می‎دهد، اما این توهمی بیش نبود. آدم وقتی از زیرزمین بالا می‎آید بعضی چیزها دوستانه‎تر به نظرش می‎آید.
در خیابان می‎ایستم و گرد و غبار زغالِ نشسته بر پالتویم را پاک می‎کنم، اما مقدار کمی همچنان بر روی آن باقی‌می‎ماند. این پالتوی زمستانی من است و رنگ تاریکی دارد. در داخل تراموا متعجب می‎شوم که رفتار راننده با من مانند رفتارش با بقیه مسافران است و کسی از من دوری نمی‎جوید. من از خودم می‎پرسم اگر در کانال ساکن شوم چگونه خواهد گشت، زیرا که من آهسته خودم را با این فکر صمیمی می‎ساختم.
از زمانیکه در زیرزمین زندگی می‎کنم دوباره در بعضی از شب‎ها به کنسرت می‎روم. اغلب شنبه‎ها، اما همچنین در طول هفته. من در نهایت نمی‎توانستم از این پیشامد که روزی مجبور به زندگی در زیرزمین خواهم گشت توسط به کنسرت نرفتنم جلوگیری کنم. حالا من گاهی در مورد سرزنش کردن خود تعجب می‎کنم، در مورد تمام چیزهائی که این اُفت ابتدا با آن آغاز گشت. من در آغاز همیشه فکر می‎کردم: "کاش من به کنسرت نرفته بودم یا لااقل برای نوشیدن یک گیلاس شراب می‎رفتم!" حالا به این دیگر فکر نمی‎کنم. از زمانیکه در زیرزمین زندگی می‎کنم کاملاً آرامم و برای نوشیدن شراب به محض میل به آن از آنجا خارج می‎گردم. ترسیدن از بخاراتِ کانال بی‌معناست، وگرنه مجبور به ترس از آتش درون زمین هم می‎گشتم ــ چیزهای بسیار زیادی وجود دارند که من باید از آنها وحشت داشته باشم. و حتی اگر من همیشه در خانه می‎ماندم و گامی در خیابان نمی‎گذاشتم باز هم روزی در کانال می‎بودم.
من فقط از خودم می‎پرسم نظافتچی‎ام نظرش در این باره چه خواهد بود. این امر در هر صورت برایش انجام تهویه هوا را تخفیف خواهد داد. و دانشجو سوت‎زنان از طریق شکاف‎های کانال به بالا خواهد آمد و دوباره پائین خواهد رفت. من همچنین از خودم می‎پرسم که سپس با کنسرت و یک گیلاس شراب چه باید کرد. و اگر اتفاقاً دانشجو به این فکر افتد که با خود دختری به همراه آورد؟ من از خودم می‎پرسم که آیا اتاق‎ها در کانال هم همان اتاق‎های قبلی‎ام خواهند بود. تا حالا که اینطور بوده، اما در کانالِ خانه خاتمه می‎یابد. و من نمی‎توانم تصورش را بکنم که تقسیم اتاق و آشپزخانه و سالن و اتاق دانشجو تا به درون زمین شدنی باشد.
اما تا حال همه‌چیز ثابت مانده است. کاغذ دیواری قرمز و نیمکت جلوی آن، راهرو منتهی به آشپزخانه، تمام عکس‎های روی دیوار، صندلی راحتی قدیمی و قفسه کتاب‎ها ــ تک تک کتاب‎های داخل آن. در بیرون سبد نان و پرده پنجره‎ها.
 البته پنجره‎ها، بله، پنجره‎ها تغییر کرده‎اند. اما من در این زمان بیشتر در آشپزخانه به سر می‎برم و پنجره آشپزخانه همیشه به راهرو بازمی‎گشت. همیشه نرده‎کشی شده بود. من هیچ دلیلی نمی‎بینم که به این خاطر پیش سرایدار بروم، و کمتر از آن بخاطر چشم‎انداز تغییر یافته. او می‎تواند به درستی بگوید که یک چشم‎انداز به آپارتمان تعلق ندارد، کرایه به بزرگی آپارتمان بستگی دارد و نه به چشم‎انداز. او می‎تواند به من بگوید که چشم‎انداز من فقط به خودم مربوط است.
و من هم پیش او نمی‎روم، من تا زمانیکه رفتارش دوستانه است خوشحالم. تنها اعتراضی که می‎توانم بکنم شاید این باشد که پنجره‎های زیرزمین از پنجره‎های دیگر کوچکترند. اما او می‎تواند به من جواب دهد که در زیرزمین طور دیگر غیرممکن است. و من بعد برای آن هیچ پاسخی نخواهم داشت. من نمی‎توانم بگویم که چون من تا همین اواخر در طبقه چهارم زندگی می‎کرده‎ام به آن عادت ندارم. من باید همان زمان در طبقه سوم شکایت می‎کردم. حالا برای این کار خیلی دیر است.
 
تئاتر پنجره‌ای
زن به پنجره تکیه داده بود و به روبروی خود نگاه می‎کرد. باد به آرامی از رودخانه رو به بالا می‎وزید و چیز تازه‎ای با خود به ارمغان نمی‎آورد. زن نگاه خیره آدم‎های کنجکاوی را داشت که سیری‎ناپذیرند. تا حال کسی این لطف را به زن نکرده بود که در جلوی خانه او زیر ماشین برود. وانگهی او در طبقه ماقبل آخر زندگی می‎کرد و خیابان در ارتفاع عمیقی آن پائین قرار داشت. فقط سر و صدا سبک به بالا نفوذ می‎کرد. همه‌چیز در ارتفاع عمیقی در آن پائین قرار داشت. حالا هنگامیکه زن می‎خواهد از کنار پنجره دور شود متوجه می‎گردد که پیرمردِ روبروئی چراغ اتاقش را روشن می‎کند. از آنجا که هوا هنوز کاملاً روشن بود، بنابراین نور چراغ برای خود تنها می‎ماند و تأثیر عجیبی بر جامی‎گذارد، تأثیری که چراغ‎های روشن خیابان در زیر نور خورشید بر جامی‎گذارند. مانند آن بود که کسی قبل از آنکه دسته عزاداران از کلیسا خارج شده باشد در کنار پنجره خود شمعی روشن کند. زن در کنار پنجره می‎ماند.
پیرمرد پنجره را باز می‎کند و سرش را به آن سمت تکان می‎دهد. زن به خود می‎گوید آیا منظورش من هستم؟ آپارتمان طبقه بالا خالی و در طبقه اول یک کارگاه قرار داشت که در این ساعت تعطیل بود. زن سرش را آرام تکان می‎دهد. پیرمرد دوباره سرش را تکان می‎دهد، دستش را به سمت پیشانی می‎برد، کشف می‎کند که کلاه بر سر ندارد و داخل اتاق ناپدید می‎گردد.
بلافاصله پس از آن پیرمرد دوباره با کلاه و کت برمی‎گردد. او کلاه را بر سر می‎گذارد و لبخند می‎زند. سپس دستمال سفیدی از جیب خارج می‎سازد و شروع می‎کند به تکان دادن آن. ابتدا آهسته و بعد مرتب تندتر. او طوری از نرده‎های پنجره آویزان شده بود که آدم از تصور پرتاب شدن پیرمرد به پائین به وحشت می‎افتاد. زن یک قدم به عقب برمی‎دارد، اما به نظر می‎رسید که این کار پیرمرد را فقط مصممتر ساخته است. پیرمرد دستمالش را می‎اندازد، شال را از گردنش باز می‎کند ــ یک شال بزرگ رنگارنگ ــ و آن را از پنجره به اهتراز درمی‎آورد و در این حال لبخند می‎زند. و وقتی زن یک قدم دیگر به عقب برمی‎دارد او کلاه را با حرکت تندی پرتاب می‎کند و شال گردن را مانند عمامه‎ای به دور سرش می‎پیچد. سپس دست‎هایش را بر روی سینه گذارده و تعظیم می‎کند. پیرمرد هر بار به بالا نگاه می‎کرد با چشم چپش چشمک می‎زد، طوریکه انگار بین آن دو توافق محرمانه‎ای بر قرار است. این کارها باعث لذت زن می‎گشتند، تا اینکه زن ناگهان فقط پاهای او را می‎بیند که در شلوار مخمل نازک وصله‎داری در هوا دراز شده بودند. پیرمرد بر روی سرش ایستاده بود. قبل از آنکه صورت دوستانه سرخ و داغ گشته پیرمرد دوباره ظاهر گردد زن پلیس را در جریان قرار داده بود.
و در حالی که پیرمرد پیچیده شده در یک پارچه کتان متناوباً در کنار هر دو پنجره ظاهر می‎گشت، زن از بالای صدای جرنگ جرنگ تراموا و سر و صدای خفه شهر بوق ماشین پلیس را در سه خیابان دورتر تشخیص می‎دهد.
حالا پیرمرد می‎خندید، طوریکه بر صورتش چین و چروک عمیقی می‎افتاد، سپس با ژست مبهمی به صورتش دست می‎کشد، جدی می‎گردد، چنین به نظر می‎رسید که خنده را یک ثانیه تمام در گودی دست نگاه داشته و سپس آن را به سمت او پرتاب می‎کند. ابتدا پس از پیچیدن ماشین پلیس از گوشه خیابان زن موفق به رها ساختن خود از نگاه مرد می‎گردد.
زن از نفس افتاده به پائین می‎رسد. جمعیت در اطراف ماشین پلیس جمع شده بود. پلیس‎ها از ماشین بیرون پریده بودند و جمعیت از پی آنها و زن می‎رفتند. به محض اینکه آدم سعی می‎کرد مردم را پراکنده سازد همه به اتفاق آرا اعلام می‎کردند که در آن خانه زندگی می‎کنند. برخی از آنها تا آخرین طبقه آمدند و از روی پله‎ها مشاهد می‎کردند که چگونه مردها بعد از زنگ زدنِ بی‌نتیجه در را می‎شکنند.
آنها با اطمینان و سریعتر از هر سارقی عمل می‎کردند. همچنین در سالن ورودی که پنجره‎هایش رو به حیاط گشوده می‎گشتند یک ثانیه هم درنگ نکردند. دو نفر از آنها چکمه‎هایشان را درمی‎آورند و دزدانه به گوشه‎ای می‎خزند. در این بین هوا تاریک شده بود. آنها با یک جارختی تصادف می‎کنند، نور چراغ‌قوه را به انتهای راهرو باریک می‎تابانند و به دنبال نور براه می‎افتند. و زن با نوک پا از پشت سر آنها. پیرمرد پس از به پرواز آمدن درِ اتاق پشت به آنها هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
او بالش بزرگ سفید رنگی بر روی سرش نگاه داشته بود و مرتب آن را برمی‎داشت، انگار می‎خواست به کسی نشان دهد که قصد خوابیدن دارد. فرشی را از روی زمین برداشته و بر روی شانه‎هایش قرار داده بود. از آنجا که او ناشنوا بود بنابراین خود را برنمی‎گرداند، حتی هنگامیکه مردها پشت سرش ایستاده بودند و زن از بالای سر او به پنجره اتاق خودش نگاه می‎کرد.
 
کارگاه طبقه اول همانطور که زن فکر می‎کرد بسته بود. اما در آپارتمان طبقه سوم باید مستأجر جدیدی اسباب‎کشی کرده باشد. در کنار یکی از پنجره‎های روشن گهواره‎ای قرار داشت که در آن یک پسربچه ایستاده بود. او هم بالش خود را بر روی سر قرار داده و پتو را بر روی شانه‎هایش انداخته بود. او به بالا و پائین می‎جهید، به سمت آنها دست تکان می‎داد و از وجد غار غار می‎کرد. او می‎خندید، دست به صورتش می‎کشید، جدی می‎گشت و به نظر می‎رسید که خنده را برای یک ثانیه در گودی دست نگاه می‎دارد و سپس آن را با تمام قدرت به صورت پلیس‎ها پرتاب می‎کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر