اعتراف.


<اعتراف> از آنری دو رنیِه را در خرداد سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

شکست در عشق
جشن تولد بیست و یک سالگیم نزدیک شده بود و من برای اولین بار باید از آزادی کامل لذت می‎بردم. تا حال روش زندگی‎ام را پدرم مشخص می‎کرد، و من به درخواست او باید زمان بیشتری را برای کار تا برای خوشگذرانی مصرف می‎کردم. بنابراین من به رسیدن روز اعلام سن قانونی‎ام با یک ناصبوریِ خاص نگاه می‎کردم، زیرا من حالا باید دارائی به ارث رسیده از مادرم را در اختیار می‎گرفتم. هنگامیکه لحظه تعیین شده قانونی استقلالم فرا می‎رسد به آگاهی پدرم می‎رسانم که زندگی تحمیل گشته قبلی دیگر به پایان رسیده است. موقتاً حرفه او که مورد علاقه‎ام بود وجود داشت و من به هیچوجه قصد نداشتم از آزمون‎هائی که به دستور او باید انجام می‎دادم استفاده کنم. من مجذوب و دوستدار هنر بودم، بنابراین اشتغال دیگری لازم نداشتم تا وقت آزادم را پُر سازد، و موقعیت جدید دارائی و مقام تغییر کرده‎ام در خانواده این اجازه را به من می‎داد.
هنگامیکه من اصولم را با پدر در میان گذاردم تا اندازه‎ای نامهربان گشت و اختلاف زودگذری بین ما بوجود آمد. پس از آرام گرفتن خُلق و خویِ بدِ پدرانه تصمیم به سفر می‎گیرم. ایتالیا مرا جذب می‎کرد، و من برای رفتن به آنجا برنامه‎ریزی کردم. چند هفتۀ اول اقامتم عالی بود. من پایان بهار را در ونیز و فلورانس به سر بردم و وقتی وارد رُم شدم تابستان مرا شگفتزده ساخت. هوا در آن سال غیرعادی گرم بود. شهرِ جاودانه مانند کوره یک ریخته‎گری داغ بود و من آرزوی هوای خنک می‎کردم. یک نقاش جوان از آشنایانم هوای نسبتاً با طراوت سورنتو را ستود و به من توصیه کرد در آنجا مقیم شوم و آب و هوایش را امتحان کنم. من توصیه‎اش را پذیرفتم و در هتلی که او پیشنهاد داده بود یک اتاق گرفتم. من بخاطر این تصمیم فقط می‎توانستم خوشحال باشم، زیرا هم هتل بلاتِستا هتل خوبی بود و هم آب و هوای سورنتو عالی بود. گرمای هوا توسط بادهای دریائی کاهش می‎یافت و رایحه درختان پرتقال و لیمو در هوای شور نفوذ می‎کرد. سورنتو یک شهر پُر از جذابیت و زیبائی‎ست.     
اما برای اینکه کاملاً شاد باشم هنوز یک چیز کم داشتم. من حالا درست در سنی بودم که در آن آدم نمی‎تواند سعادت را بدون عشق تصور کند و تنها بودن قلبم را ناراحت می‎ساخت. من به این خاطر که در اطرافم ازدحامی از عشاق به وفور یافت می‎گشت بیشتر رنج می‎بردم. هتل زوج‎های انگلیسی، آلمانی و حتی ایتالیائی را در خود جای داده بود، دیگران در ویلاهای خود بودند و من با آنها در شهر یا در جاده‎ها برخورد می‎کردم. نگاه‎شان در این راه به کار نمی‎رفت که قطع امید کردن را در من بیدار سازند. البته من در ناپل و همچنین در سورنتو می‎توانستم خیلی راحت به لاس زدن بپردازم اما من عاشق‎پیشه بودم. شهوتِ فرّار مرا کم به خود جلب می‎کرد، من خواب عشق واقعی می‎دیدم، تمام اشتیاقم فقط بدنبال یک عشق واقعی بود.
بلافاصله پس از آغاز اقامتم در سورنتو زن جوانی که اغلب هنگام پیاده‎روی به او برخورد می‎کردم توجهم را جلب کرد. زن خیلی زود تأثیر بزرگی بر من گذاشت. هربار که او را می‎دیدم پیش خود تصور می‎کردم از جانب کسی مانند او دوست داشته شدن چه سعادتی باید باشد. زیبائی ظریف و دلپذیرش مطابق با ایده‎آل پنهانم بود. چه چهره ملایم و پُرمحبتی داشت! همیشه وقتی من به او برخورد می‎کردم تصویرش مدتی طولانی در برابرم شناور می‎ماند، و بیش از یک بار برای دیدنِ رفتنِ درشکه‎ای که او را از من می‎ربود سرم را برگرداندم! همیشه این غریبه زیبا بدون همراه بود و چنین به نظر می‎رسید که تنها بودن برایش مهم است، زیرا که او به تنهائی در یکی از ویلاهای سورنتو زندگی می‎کرد.      
من در مورد آدرس و نام او اطلاع کسب کرده بودم. بانوی جوان فرانسوی بود و مادام <س> نامیده می‎گشت. او محل خاصی از ذهنم را به خود اختصاص داده بود. ملاحتِ ظریف و زندگی منزویش در این شهر غریبه او را برایم جذاب می‎ساختند و چیز خاصی به او می‎دادند؛ بنابراین بسیار متعجب گشتم وقتی یک روز در کنارش در درشکه قدیمی‎ای که او معمولاً در آن به تنهائی به صندلی تکیه می‎داد یک آقای هنوز جوان را دیدم که زن با او مشغول گفتگوی تقریباً سرزنده‎ای بود. من با دیدن این صحنه حتی احساس خشم کردم! اما این همدمِ ناگهانی ظهور کرده می‎توانست برای زن یک ملاقات اتفاقی با فرد بیتفاوتی در سورنتو باشد، اگر که خیلی ساده برادر یا شوهرش نبوده باشد! در ضمن بزودی دیدم که در فرض آخر اشتباه می‎کردم، زیرا وقتی شب به هتل بازگشتم شوهر یا برادر فرضی مادام <س> را در حال گفتگو با سرایدار یافتم. من در دفتر هتل جویا شدم، تازه‎وارد خود را چارلز <ب. و> می‎نامید و در اتاق شماره 43 که کنار اتاق من قرار داشت ساکن بود. من همسایه معشوقه مادام <س> بودم.
وانگهی این فکر مضحک و خودسرانه که بدون هیچ دلیلی از ذهنم عبور می‎کرد آنطور که در ابتدا به نظر می‎رسید چندان هم غیرقابل باور نبود. بزودی من دیگر واقعاً هیچ شکی به این فرضیه نداشتم. آقای چارلز <ب. و> نه فقط یک آشنای معمولی مادام <س> بود، بلکه همچنین ویژگی مادام <س> اجازه داشتن روابط تنگ‎تری از آنچه در روابط اجتماعی معمول است به او می‎داد. آقای <ب. و> در طول روز در ویلای مادام <س> می‎ماند. من او را بارها در کنار در خانه در حال زنگ زدن دیدم. او احتمالاً در پیش دوست دخترش شام می‎خورد و بعد مدت درازی پیش او می‎ماند، زیرا من داخل شدن به اتاقش را در دیر وقت شب می‎شنیدم. آیا باید اعتراف کنم که من تا قبل از به رختخواب رفتن همسایه‎ام خوابم نمی‎برد! آقای <ب. و> فکرم را بسیار به خود مشغول ساخته بود و من واقعاً به او حسادت می‎کردم. حسادتِ من همچنین این ویژگی را دارا بود که من نه فقط به آقای <ب. و> به خاطر چنین معشوقه شایان ستایشی حسادت می‎کردم بلکه بخاطر اینکه شاید او را آنگونه که شایسته‎اش است دوست نداشته باشد عصبانی هم بودم. عاشقان سعادتمند اغلب بیتفاوت و خودخواهند، آقای <ب. و> می‎توانست یک چنین شخصی باشد. آیا حداقل از سعادتش آگاه بود؟ آه، اگر چنین سرنوشت مشابه‎ای نصیبم می‎گشت با چه عبادتی سپاسگزاریم را اثبات می‎کردم! و من آقای <ب. و> را به این خاطر که توسط حالت چهره‎اش، توسط حرکاتش و توسط تمام وجودش سعادتمند بودن خود را فاش نمی‎ساخت ملامت می‎کردم.
*
برای اینکه در باره این حماقت‎ها تأمل کنم در یک باغ کوچک پرتقال که مالکش آن را در ازای پول اندکی در اختیارم گذاشته بود تا در آنجا قدم بزنم و هر اندازه مایلم میوه بخورم خلوت می‎گزینم. اغلب برایم کفایت می‎کرد در زیر درختان خوش بو بنشینم و رایحه تند و شیرین مانند قندشان را که در سایه گرم خود می‎گستراندند تنفس کنم. آرامش محل به من لذت می‎بخشید، هیچ‌چیز مرا در مشاهداتم متوقف نمی‎ساخت. بعلاوه باغ کوچکم را بیشتر به این خاطر دوست داشتم که فقط توسط یک دیوار از باغ مادام <س> که ویلایش را من در پشت درخت‎ها می‎دیدم جدا گشته بود. حالا یک روز صبح هنگامیکه آنجا دوباره در حال رؤیا دیدن نشسته بودم از پشت دیوار صدای پا و صحبت کردن می‎شنوم. من کاملاً واضح احساس می‎کردم که باید مادام <س> و آقای <ب. و> پشت دیوار باشند. من از جا می‎جهم، من خوب می‎دانستم که مؤدبانه‎تر این بود که از آنجا دور می‎گشتم یا اینکه آنها را توسط علامتی از حضورم متوجه می‎ساختم، اما کنجکاوی مرا از این کار بازمی‎دارد. بنابراین استراق‌سمع می‎کنم. گفتگوی آغاز گشته قطع می‎گردد، اما گام‎ها نزدیکتر می‎شدند. آنها ناگهان متوقف می‎شوند و در این لحظه صدای آهسته و عصبانی کلمات زیر به گوشم می‎رسند:             
"چارلز، شما به خوبی می‎دانید که این غیرضروری‎ست. دوست عزیز، شما مرا مجبور می‎سازید آنچه را که دیشب برایتان گفتم تکرار کنم، من چیزی برای اضافه کردن به آن ندارم. تصمیم من غیرقابل تعویض است."
صدا سخت و خشک می‎شود. او ادامه می‎دهد:
"ما می‎خواهیم کاملاً صادقانه از هم جدا شویم. شاید بتوانیم روزی دوستان خوبی برای همدیگر باشیم، اما برای آن زمان لازم است ... زمان، تا عشق شما را یا حداقل آنچه را که شما عشق می‎نامیدید فراموش کنم."
پس از این کلماتی که با طنز تلخ بیان گشته بود لحظه‎ای سکوت برقرار می‎گردد. من انتظار یک اعتراض را می‎کشیدم. همان صدا تلختر و بران‎تر ادامه می‎دهد:
"زیرا شما ادعا می‎کنید که مرا دوست دارید. این ممکن است، اما من نمی‎خواهم به این روش دوستم بدارند. بله دوست من، شما اینجا به دیدارم آمدید. من از شما بخاطر این بازدید متشکرم، این از تواضعتان بود. من پاسخ شما را دادم، اما حالا همه‌چیز گفته شده است و هر یک از ما مسیر متفاوتی را در پیش می‎گیرد. شما از سمت راست، من از سمت چپ ..."
قلبم سخت می‎طپید. بدون شک آنها پشت دیوار در مقابل هم ایستاده بودند، زن در حال پس‎راندن، مرد در حال التماس. مرد درخواست بخشش خواهد کرد، من قسم خوردن‎ها و مقاومتش در برابر این فکر که زن را برای همیشه از دست بدهد خواهم شنید؛ خواهش‎های عاشقی را استراق‌سمع خواهم کرد که هرگز در سکوت خداحافظی سختی که زن با او کرده بود را تحمل نمی‎کند. او لبه لباس زن را خواهد گرفت و خود را به پایش خواهد انداخت. و که می‎داند، شاید زن اجازه نرم ساختن خود را بدهد.
این افکار برایم غیرقابل تحمل بودند. من نمی‎خواستم لحظه بیشتری آنجا بمانم، و سریع راه خروجی باغ کوچک پرتقال را یافتم. من عجله داشتم آنجا را ترک کنم، و من پاسخ مالک سالخوره پیِترو را که می‎خواست مرا نگهدارد با سکوت دادم. از پولی که گهگاهی به او می‎بخشیدم یک ساعت بزرگ جیبی خریده بود و من باید حالا آن را تحسین می‎کردم. من این ساعت را هنوز هم در برابرم می‎بینم، عقربه‎ها بر روی صفحه رنگ شده آن دقیقاً ساعت دوازده را نشان می‎دادند.
*
ویلای مادام <س> در مسیر جنگل کوچک پرتقال به سوی هتل بِلاتِستا قرار گرفته است. در لحظه‎ای که من از آنجا می‎گذشتم دروازه باز می‎گردد و من آقای <ب. و> را در حال خارج شدن می‎بینم. با دیدن او قلبم دچار یک ترس واقعی می‎گردد و چشمانم را به زیر می‎افکنم. آیا می‎توانستم ناامیدی بخاطر شکست در عشقی را که همین حالا شاهد غیرارادی آن بودم از چهره‎اش ‎بخوانم و سردرگمی قلبش را ببینم؟ ... آیا کشف ویرانی شور و شوق بر روی یک چهره نوعی بی‎ملاحظگی و پستی نمی‎باشد؟ اما حس کنجکاوی‎ام احساس دیگر را به عقب راند و من جرأت یک نگاه خجالتزده را به خود دادم.
آه، خجالت کشیدنم واقعاً اشتباه بود! آقای <ب. و> کاملاً آرام به نظر می‎آمد. او پس از بستن دروازه یک کیف چرمی از جیب خارج می‎سازد، با آرامشی وسواس‎گونه یک سیگار انتخاب کرده و آن را روشن می‎کند و با فوت به چوب کبریت آن را دور می‎اندازد. هیچ‌چیز نشان نمی‎داد که او همین حالا یک تغییر دردناک در سرنوشتش متحمل شده است. من حتی فکر می‎کنم وقتی از کنارش گذشتم قصد سلام کردن به من داشت. ظاهراً آقای <ب. و> خود را در تعادل کامل روانی می‎یافت. آیا او با مادام <س> آشتی کرده بود؟ این به نظرم کمی بعید آمد. آیا او به این نوع از رعد و برق‎هائی که عشق‎های قوی از آن معاف نیستند عادت داشت؟ اما در کلمات مادام <س> چیز بسیار مشخصی قرار داشت. بنابراین فقط این فرضیه باقی‌می‎ماند که خسارتِ وارد شده قبلی برای او کاملاً بیتفاوت بوده و برایش نه باعث غم گشته و نه تأسف به بار آورده است.
آنچه این ایده مرا تأیید کرد این بود که من پس از بازگشتم به هتل آقای <ب. و> را در حال نهار خوردن دیدم. او با اشتهای خوبی غذا می‎خورد. هرچه بیشتر او را تماشا می‎کردم بیشتر هم یک احساس واقعی نفرت به من دست می‎داد. چی! این مرد توسط این زن دوست داشته شده بود. زن به او لبخند زده بود، او لب بسیار شهوت‎انگیز زن را بوسیده بود، بدن برازنده و زیبای زن به او تعلق داشت و می‎توانست پس از آنکه همه‌چیز برای همیشه برایش از دست رفته بود به زندگی ادامه دهد! او طوری کتلت خود را می‎برید و نانش را می‎جوید که انگار در زندگیش هیچ‌چیز تغییر نکرده است. آه! سرنوشت ابله، تو بزرگترین سعادتت را برای کسانی هدر می‎دهی که نمی‎دانند چگونه از آن لذت ببرند و از مست‎ترین شادی فقط لذت اندک می‎برند و شکست در عشق را احساس نمی‎کنند. این افکار در تمام آن روز با من بود. من چند بار به آقای <ب. و> برخورد کردم. من دیدم که چطور او یک نامه را در صندوق پست انداخت، من او را بر روی تراس هتل در حال بستنی خوردن دیدم، من او را هنگام شام خوردن دیدم، و او همیشه همان قیافه آرام را داشت که بر رویش نه غم نشسته بود و نه نگرانی، این چهرۀ نه زیبا و نه زشت که تماشایش مرا خشمگین می‎ساخت ...
پس از داخل گشتن به اتاقم هنوز به او می‎اندیشیدم که صدای باز کردن درِ اتاقش را می‎شنوم. این همسایه بودن با او به اندازه‎ای خشمگینم ساخت که تصمیم گرفتم دوباره کلاهم را بر سر بگذارم و خارج شوم. هنوز لحظه‎ای از برداشتن کلاهم نگذشته بود که صدای شلیک یک گلوله را می‎شنوم، دو شلیک دیگر از پی آن می‎آیند. من به سمت صدا می‎دوم، آقای <ب. و> خود را کشته و لکه بزرگی پیراهنش را سرخ ساخته بود. او بر روی صندلی نشسته و سرش خم شده رو به عقب بر پشتی صندلی قرار داشت. در مرگ چنان حالت ناامیدی‎ای بر چهره‎اش نشسته بود که من بطور غریضی برای پوزش خواستن از اینکه او را چنین بد قضاوت کرده بودم کلاهم را با احترام کامل از سر برداشتم ...
 
اعتراف
I
پُل لوفِر در کنار مارک نوروآ که همین حالا او را با درشکه از ایستگاهِ راه‎آهن آورد نشسته بود، و حالا اسبی که خودش آن را هدایت می‎کرد وقتی به یک مسیر نسبتاً سربالائی می‎رسد سرعتش از یورتمه رفتن به گام‌برداشتنی آهسته تبدیل می‎گردد. در آن سربالائی از میان درختان سقفِ ساخته گشته از سنگ اسلیتِ قصر میمو در دامنه دره دیده می‎گشت.
پُل لوفِر با نوک شلاقش آن سمت را نشان می‎دهد.
"می‎بینی، من آنجا زندگی می‎کنم! اما درست است، تو که هنوز در میمو نبوده‎ای!"
وقتی مارک نوروآ غرق در افکار ساکت می‎ماند پُل ادامه می‎دهد:
"خانه‎ام کاخ سلطنتی نیست اما پارک تا اندازه‎ای بزرگ است، خانه دنج و راحت و منطقه زیباست ..." او لحظه‎ای سکوت می‎کند و سپس خنده‌کنان ادامه می‎دهد: "اما من واقعاً مضحکم ... برای کسی که دو سال در خاورمیانه زندگی کرده و از سرزمین هزار و یک شب می‎آید باید اینجا همه‌چیز بسیار متروک به نظر بیاید ... با تمام آن چیزهائی که تو دیده‎ای باید هم منطقه ما یکنواخت به نظرت برسد ... خب، تو حتماً حرف زیادی برای تعریف کردن داری! تو باید اما تجربه‎های زیادی کرده باشی! و زن‎ها در آنجا چطورند؟"
مارک نوروآ لبخند می‎زند. چهره پُر انرژی و قهوه‎ایش که خورشید آسیا برنزه ساخته بود توسط این لبخند روشن می‎شود. او واقعاً مدت درازی در سوریه و فلسطین گشته و به ایران سفر کرده بود. او در ضمن صحبت دوستش ناگهان یک گوشه از بازار بزرگ دمشق را در برابر خود دیده بود. آدم گاهی چیزهای عجیب و غریبی را به یاد می‎آورد. بدون شک دمشق به این خاطر به یادش افتاد زیرا آخرین شهر خاورمیانه بود که او قبل از سفر با کشتی به فرانسه در آنجا توقف داشت. او بازار دراز و سایه‎دار را که پرتوهای خورشید از آن عبور می‎کرد دوباره در برابر خود می‎دید، از مغازه‎ها پارچه‎های رنگین آویزان بودند، شترها با زنگوله‎های بزرگ به دور گردن جست و خیزکنان پشت سر هم می‎رفتند و با پاهای پهن خود بر زمینِ سخت می‎کوبیدند؛ امواج جمعیت لباس‎های درخشان روشن یا تیره بر تن داشتند؛ جامه‎های دراز زرد یا صورتی با پارچه‎های سیاه یا قهوه‎ای تبادل می‎گشتند؛ اینجا کل منظره خشن و لطیف این محلِ تبادل و تجارت خود را نشان می‎داد، که در آن نژادها مخلوط می‎شوند، آهنگری و طلاسازی می‎شود، جائیکه آدم چرم می‎بُرد، ابریشم بافته می‎شود و اسانس‎ها، آبنبات‎ها، فرش‎ها، نعلین‎ها و سلاح‎ها فروخته می‎شوند. او در آنجا متنوع‎ترین رایحه‎ها را تنفس می‎کرد، رایحه‎های تند و لطیفی که از شتربانان و باربران برمی‎خواست، و سپس دوباره آن عطری که زن‎ها وقتی احاطه گشته در جامه‎های بال بال‌زن و چهره‎ای که در پشت یک پارچه توری سیاه گلدوزی شده مخفی ساخته بودند و دو نفره یا گروهی از کنارش می‎گذشتند می‎افشاندند ...    
مارک نوروآ غرق در خاطراتش می‎گردد. به محض ورود به خاک فرانسه دوباره اشتیاق سفر در او به جوش می‎آید. حالا صدای لوفِر او را به وحشت می‎اندازد:
"بله، بله، منظورم این است که تو چه زن‎هائی را در آنجا شناختی؟ این سؤال تو را به فکر می‎اندازد، درسته؟ خب، این فقط نشانه این است که آنها با تو نامهربانانه رفتار نکرده‎اند. من مطمئنم که تو حرمسرای کاملی داشتی! حالا احتمالاً زندگی کردن همیشگی با یک نفر را رقت‎انگیز می‎یابی! اما از آنجا که ما هر دو تنها هستیم به من اعتراف کن، وقتی از ازدواج من با مارگریت شنیدی چه فکری کردی؟ آیا خیلی شگفتزده شدی؟"
او با دسته شلاق به یک ترمز که بر پشت براق اسب نشسته بود فشار می‎آورد.
مارک نوروآ پاسخ می‎دهد: "ابداً! دوشیزه درلیه دختر جوان دوستداشتنی‎ای بود. من خیلی خوشحال بودم وقتی شنیدم که زن تو می‎شود، بعلاوه وقتی این خبر خوب در ازمیر به من رسید برایت نامه نوشتم."
پُل لوفِر دهن کجی می‎کند و بر چهره شادابش حالتی از نارضایتی می‎لغزد.
"آیا این تمام چیزی‎ست که به من می‎گوئی؟ تو حتی یک بار فکر نکردی: این لوفِر واقعاً مرد بی‎غرضی‎ست، زیرا بالاخره مارگریت یک <سو> هم جهیزه نداشت ... اما تو به اندازه کافی آقای درلیه را می‎شناختی که بدانی او چه بود! اما تمام این چیزها مانع نگشت، و چه انتخاب‎های بهتری می‎توانستم بکنم! ارزش من کمتر از کسان دیگر نیست، من مقداری دارائی دارم، میمو به من تعلق دارد ...  و تمام اموالم را در زیر پاهای کوچک و تقریباً بدون کفش دوشیزه مارگریت درلیه، زنم، قرار دادم."
پُل لوفِر با نگاهی زیرکانه و راضی به دوستش نگاه می‎کند.
"اما بهترین چیز این است که من از یک الهام ناگهانی عمل نکردم. من اندیشیدم. من به خودم گفتم: لوفِر، تو مرد موقری هستی و عاقلانه این است که ازدواج کنی. ماجراجوئی برای تو اصلاً مناسب نیست. مطلقاً خوشایند نیست پُز مرد جوان بودن بدهی و در اطراف لاس بزنی. در واقع تو اهل خانه‎ای و برای شوهر بودن مناسبی، اما تو باید یک چهره زیبا در پیرامونت داشته باشی. و مارگریت درلیه کوچک زن مناسبی‎ست. احتمالاً زندگی کردن با درلیه پیر قمارباز باید برایش بیش از حد خسته کننده شده باشد، و تو به او یک زندگی امن، منظم و راحت ارائه می‎دهی که در آن می‎تواند با خیال راحت به پیشواز فردا و پسفردای خود برود. او پیشکش‌ات را خواهد پذیرفت و شاید حتی برای این کار سپاسگزارت باشد! ... می‎بینی، زن‎ها طوری نشان می‎دهند که انگار می‎توانند توسط هوا و عشق زندگی کنند، اما اگر لازم نباشد بیش از حد حساب کنند برایشان بسیار مطلوب است. زندگی‎ای که به آنها رفاه ارائه کند افسونشان می‎کند. بنابراین من به خودم گفتم: لوفِر، تو یک برگ برنده در دست‎هایت داری، بنابراین آن را بازی کن."
او افسار را روی زانویش قرار می‎دهد و یک سیگار روشن می‎کند.    
"من اشتباه نمی‎کردم، دختر بیچاره پیشنهادم را پذیرفت. اوه، من مطلقاً نمی‎خواهم ادعا کنم که کاملاً مرد ایده‎آل او بوده باشم. شاید ترجیح می‎داد با مردی مانند تو ازدواج کند، زیرا شماها قبلاً با هم لاس می‎زدید. تو باید اعتراف کنی که من حسود نیستم. خب او از تو خوشش می‎آمد. دختران جوان عجیب و غریبند! ... اما در کل از من بدش نمی‎آمد و سپس او همچنین زمان‎های سختی را در خانه پدرش گذرانده بود. و بنابراین تو دختر زیبا را بعنوان زنی ازدواج کرده و خانه‎داری باشکوه خواهی یافت که ما با او ما زمانی در نزد خانم مَرگان می‎رقصیدیم، در نزد پیرزن خُلی که شوهرش در یکی از این کشورهای غیرعادی‎ای که تو حالا از آنها می‎آئی کنسول بود، زنی که با لباس ترکی منجوق‎دوزی شده در آپارتمان کوچکش در خیابان داساس جلسات رقص را سرپرستی می‎کرد و ما در نزدشان هنگام رقصیدن رقص به تخم شترمرغ‎های آویزان از سقف برخورد می‎کردیم.
گرچه جاده دیگر سربالائی نبود اما اسب کوچک همچنان آهسته حرکت می‎کرد. پُل لوفِر افسار را می‎کشد.
"خب ما در میمو هستیم." 
دیوار یک پارک نسبتاً گسترده، سبز و آرام در امتداد جاده خاکی کشیده شده بود و منظره‎ای غم‎انگیز داشت. مارک نوروآ به اطراف نگاه می‎کرد.
"شماها تمام سال را اینجا زندگی می‎کنید؟ زنت حوصله‎اش سر نمی‎رود؟
پُل لوفِر با غرور می‎گوید:
"حوصله‎اش سر نمی‎رود؟ ابداً، و ما زمستان‎ها به پاریس می‎رویم." و با خنده اضافه می‎کند: "شاید به من افتخار بدهی و باورم کنی که من در موقعیتی هستم بتوانم یک زن را سرگرم سازم و وقت را برایش به خوبی بگذرانم ... اما مارگریت آنجا در کنار دروازه ایستاده و انتظار ما را می‎کشد."
مارک نوروآ به کنایه کمی آزاد دوستش با لبخندی اجباری پاسخ می‎دهد، در حالیکه او از دور به زن جوان که در پناه چتر آفتابی در زیر خورشید ایستاده بود سلام می‎داد.
II
میمو، بیستم ماه مارس سال ...19
توسط نامه‎ای که شما برای شوهرم نوشتید فهمیدم که خود را آماده سفر جدیدی می‎سازید. بنابراین شما مشرق زمین زیبائی را که در اقامت کوتاه هفت روزه خود در میمو برای ما از آن بسیار تعریف کردید مجدداً خواهید دید. شما قول دادید که دوباره پیش ما بیائید، و من اجازه ندارم از شما ناراحت باشم اگر این کار را نکنید.
برعکس، چه زیاد من شما را درک می‎کنم! میمو هیچ چیز در خود نداشت که بتواند مورد علاقه شما واقع گردد، و زندگی‎ای که آدم اینجا می‎گذراند پیش پا افتاده‎ترین نوع زندگی در جهان است. من می‎دانم که شما به پُل علاقه دارید، اما چه ریسمانی زندگی اهلی او را و حس ماجراجوئی شما را به هم متصل می‎سازد؟ برای کسی که از آب رود فرات نوشیده و در اردن رفع خستگی کرده است باید آب چشمه‎های ما بی‎مزه باشد. 
گرچه من توسط نامه‎ام مزاحم شما می‎شوم، اما باید برایتان بنویسم. من اغلب باید چیزی را که شما به من گفتید به یاد آورم. آیا آن شب مهتابی بر روی تراس را که شما از زن‎های آسیا صحبت می‎کردید به یاد می‎آورید؟ شما از تأثیر ترسناکی که آن چهره‎های محجبه بر شما می‎گذاشتند تعریف می‎کردید، از حالت عصبی‎ای که شما در نزد این راز و رمز پایدار و در برابر اندام مبهم بدون چهره احساس می‎کردید. شما اعتراف به حیله‎گری و ذکاوتی کردید که برای تشخیص چهره‎های پنهان لازم داشتید، و اینکه شما حالا با گذشت زمان با کوچکترین نشانه‎ای می‎دانستید که این چهره‎های در پارچه پیچیده شده واقعاً چگونه دیده می‎گشتند. و من در اثنای توصیفتان این احساس را داشتم که انگار نگاهتان مرا با کنجکاوی و توجه زیر نظر گرفته است. شما متوجه گشتید که من هم شبیه به آن زن‎ها هستم، زیرا که روح هم می‎تواند مانند چهره در حجاب محصور گردد.  
من واقعاً نمی‎دانم به چه خاطر احساس اجبار می‎کنم که برایتان پرده از راز غم‎انگیزم بردارم. وقتی در این باره می‎اندیشم باور می‎کنم که بیهودگی مرا به آن وامیدارد. شما یک روز از من پرسیدید که آیا من در میمو حوصله‎ام سر نمی‎رود؟ حوصله‎ام سر نمی‎رود، من اینجا می‎میرم، من اینجا از نظر روحی می‎میرم، و چنین مرگی نه فقط کسل‌کننده بلکه مخوف است. بدتر از همه اما این است که من نمی‎توانم هیچکس را برای آن مقصر بدانم. سرنوشتی را که مرا نابود می‎سازد خودم می‎خواستم.
معمولاً دختران جوان قربانیان توهمات عاشقانه‎اند. شما به این علت رنج می‎برید که از زندگی بیش از حد مطالبه می‎کردید؛ من اما توسط دام دیگری خودم را گرفتار ساختم. در حالیکه دیگران می‎گذاشتند خود را توسط سراب از چیزهای غیرممکنی وسوسه سازند، من اما توسط امنیت یک زندگیِ متوسط به دام افتادم.
شما جوانی من را می‎شناختید. بخاطر این جوانی آرزوی سعادتی یکنواخت و امنیت مدنی‎ای را می‎کردم که حالا در آن خفه می‎گردم ... اما من زن ناخشنودی نیستم. من زندگی راحتی دارم، توسط محبت تا زمان مُردن احاطه شده‎ام. برای همسرم آن نوع عشقی را احساس می‎کنم که از قدردانی و از خود بیخودشدگی منشاء گرفته است؛ باید متأسفانه بگویم از آن نوع عشق، زیرا که این عشق به درد هیچ‌چیز نمی‎خورد، بجز آنکه اجازه این درک را بدهد که فقط شور و شوق صادقانه و بزرگ می‎تواند وجود داشته باشد و نه یک توافق منطقی بین دو انسان. اما من دیگر هیچ حقی به آن شیدائی شگفت‎انگیز ندارم، و من فقط یک لحظه حجاب سنگین و تیره‎ای را که برای همیشه بر روی سرنوشتم نشسته است برداشتم و آن را در معرض هوا قرار دادم، زیرا شما فردا به سفر می‎روید، از من دور خواهید گشت و دریای بیکران و سکوتِ فراموشی ما را از هم جدا خواهند ساخت. ..."
مارک نوروآ پس از خواندن نامه با دستانی سرد و طپش قلب آنجا نشسته بود. تراس میمو و یک اندام سفید که دست‎هایش را به سمت او دراز کرده بود در برابر چشمانش ظاهر می‎گردند. این رؤیا به تدریج محو می‎شود. در آسمان بنفش رنگ تصویر شهری از مشرق زمین آشکار می‎گردد که برج‎های نوک‌تیز مساجدش از سطح بام‎ها پیشی گرفته بودند. او بوی رایحه گل یاس و گل رزی را استنشاق می‎کند که کاغذ مچاله شده در میان انگشتانش می‎پراکند. بمانم؟ ... سفر کنم؟ ... سپس او نامه را پاره می‎کند و تکه‎های کاغذ خود را مانند گلبرگ‎های یک گل با عجله چیده شده بر روی زمین پراکنده می‎سازند ...
 
همزاد
من از هر توضیح در باره واقعیت عجیبی که حالا تعریف خواهم کرد مطلقاً اجتناب می‎ورزم و خودم را به این محدود می‎سازم که آن را با دقت فوق‎العاده‎ای بازگو کنم، اما در عوض می‎طلبم که در مورد حالت روانی‎ام هیچگونه نتیجه‎گیریِ نامناسبی نشود. به خیالبافی معروف گشتن با سلیقه من سازگار نیست، و همچنین برایم هیچ اهمیتی ندارد با اصطلاحاتِ از مُد افتاده "رؤیائی" یا "متفکر" که امروزه توسط نامگذاری "اختلالات عصبی" یا "توهم" جایگزین گشته‎اند متهم شوم. بعنوان یک دیوانه در نظر گرفته شدن هم برایم ابداً مطلوب نخواهد بود؛ بله، این می‎تواند خسارت خارق‎العاده‎ای به من برساند. بویژه کاری که به آن مشغولم می‎طلبد که مردم عاقل مرا محترم بشمرند. شاید اصلاً بهتر این بود که قصه‎ام را برای خود نگاه می‎داشتم.
اما از آنجا که به شما قول داده‎ام بنابراین می‎خواهم گزارشم را شروع کنم. اما قبلاً مایلم به این اعتراف تأکید کنم که من بازیچه یک ملاقات عجیب و غریب یا قربانی یک آدم شوخ قرار گرفته بوده‎ام. بنابراین آدم اجازه دارد بخاطر ساده‎لوحی‎ام بخندد اما نباید به شعورم شک کند.
واقعیات به شرح زیر بودند: در پائیز گذشته، تقریباً در اواسط ماه نوامبر، قصد داشتم کار زمستانی‎ام را بنویسم. و این کار مقاله کوچک تاریخی‎ای بود که یک مجله آن را از من خواهش کرده بود و من در موردش قبلاً یادداشت برداشته بودم. مقاله راجع به مارشال مانیسارت رقیب ویلرا و لوکزامبورگ و قهرمان محاصره معروف دورتمویده بود. هنگامیکه من در کاغذهایم ورق می‎زدم متوجه گشتم که برای تشخیص دادن یک جزء سیماشناسی باید پرتره مارشال مانیسارت اثر ریگولت را در موزه ورسای ببینم. من می‎خواستم تا رسیدن یک روز مناسب برای انجام این بازدید از شهر پادشاه بزرگ صبر کنم تا بتوانم همزمان یک گردش در پارک که در این فصل از سال زیباست انجام دهم. اما چندین روز پی در پی باران می‎بارید. با این وجود وقت تنگ بود و من در یک بعد از ظهر که هوا در آن خیلی بد به نظرم نمی‎رسید پس از صرف نهار به راه افتادم.
پس از رسیدن به ورسای ابتدا به قصر می‎روم. من چترم را در رختکن مجاور عبادتگاه کوچکی به خدمتکار می‎سپارم و از پله‎های کوچکی که منتهی به اتاق‎های بزرگی می‎گشتند بالا می‎روم. من به این اتاق‎های باشکوه بدون احساس کردن بزرگی و عظمت‎شان هرگز داخل نمی‎شوم. بنابراین در این نمایشگاه برجسته مشاهیر به اینسو و آنسو می‎گشتم که ناگهان هدف از بازدید به یادم می‎افتد. در مورد چه‌چیزی اصلاً فکر می‎کردم؟ پرتره  مانیسارت من در طبقه همکف در سالن مارشال‎ها قرار داشت. من می‎خواستم بی‎دقتی‎ام را جبران کنم، اما بدون شک در آن روز حواسم اندکی پرت بود، زیرا پس از لحظه‎ای بجای اینکه در کنار در خروجی سالن‎ها باشم در اتاق خواب دیرین پادشاه ایستاده بودم.
شما این اتاق و تختخواب باشکوهش را که نرده طلاکاری شده‎ای آن را احاطه کرده است می‎شناسید. شما پرتره مومی مرحوم لوئی چهاردهم در قاب کوچک طلائی ابتدای تخت را هم که توسط بنوآ ساخته شده است می‎شناسید. من برای تماشا کردن پرتره فوق‎العاده پادشاه سالخورده نزدیکتر می‎روم. چهره از موم رنگی ساخته شده پادشاه در زیر آن کلاه‌گیس انبوه، با آن نیمرخ سالخورده پُر افتخار‎ و آن بینی مغرور و لب زیرین به پائین آویزانش زنده به نظر می‎رسید. این همان پادشاه سالخورده عجیب و باشکوهی‎ست که توسط پنجاه سال حکومتش سخت و محکم گشته بود، اما با وجود از بین رفتن نیروها و اقبالش همیشه بزرگ ماند، طوریکه هنوز هم حضور مستبدانه‎اش کاخ بزرگی را که او ساخته بود از خود پُر می‎سازد و چنین به نظر می‎رسد که سایه پُر افتخار خاموشش هنوز در آن سرگردان است.  
اگر راهنمائی که گروهی توریست را هدایت می‎کرد مزاحم رؤیاهایم نمی‎گشت حتماً زمان طولانیتری غرق در تماشای پرتره جذاب پادشاه باقی‌می‎ماندم. من آخرین نگاهم را به آن شاهکار برجسته می‎اندازم و بعد واقعاً به سالن مارشال‎ها می‎روم، جائی که مارشال شجاع من مانیسارت با آن عصای تزئین گشته از نیلوفرش انتظارم را می‎کشید. او برای تحسین آیندگان با ژستی قهرمانانه باروهای آتش گرفته دورتمویده را نشان می‎داد.
هنگامیکه چترم را از رختکن آوردم و بر روی تراس قصر ایستاده بودم لحظه‌ای تردید کردم. آسمان ابری بود. ابرهای سنگینی بر بالای بوته‎های قرمز رنگ پارک ایستاده بودند. آب استخر چنان تیره بود که مجسمه‎های برنزی اطراف آن خود را در آن منعکس نمی‎ساختند. تعداد  اندکی گردشگر با عجله از کنارم می‎گذشتند. من همچنین فکر می‎کردم چند قطره از باران را احساس کرده‎ام، اما با وجود سریع گذشتن وقت و هوای بد و تهدیدکننده نمی‎توانستم از رفتن به تریینو صرفنظر کنم.
به نظر من پارک کاخ ورسای بسیار زیباست، اما من گراند تریینو را ترجیح می‎دهم. آدم بجز این پارک در هیچکجای جهان نمی‎تواند از ملانکولی پائیز در دکوراسیون اصیل‎تری لذت ببرد. برایم بیتفاوت بود حتی اگر خیس می‎گشتم؛ و وقتی به آنجا برسم مطمئناً درشکه‎ای پیدا خواهد گشت که مرا به ایستگاه راه‎آهن ببرد. حالا من در تصمیم خود راسخ بودم، و من یک گام قوی به جلو برمی‎دارم و دیگر به اینکه چه پیش خواهد آمد نمی‎اندیشدم.
چند لحظه بیشتر از ورودم به باغ تریینو نگذشته بود که احساس کردم لازم نیست از بی‎تدبیری‎ام نادم باشم. من در پائیز اغلب در مسیرهای مشجر پوشیده شده از این برگ‎های پژمرده و به دور این حوضچه سودازده به حد کافی قدم زده اما هرگز آنها را با چنین دَم برآوردن محزونی ندیده بودم، باغ هرگز در تنهائی خود مانند این روز خاکستری تیره چنین مُرده و چنین عجیب متروک به چشم نمی‎آمد. من همیشه جذابیت آن را با برخی از گردشگرانی که مانند من مجذوب جادوی پائیزی‎اش بودند تقسیم می‎کردم. اما امروز آرامش عجیب و انزوای ساکتش مزاحم هیچکس نمی‎گشت. امروز باغ به من تعلق داشت، تنها به من. فقط تنها من می‎توانستم از آن زیبائی اصیل تاریکِ غمگین لذت ببرم. بنابراین این آرزوی کاملاً خاص را احساس می‎کردم که با عجله تمام محل‎های باغ را تماشا کنم و هیچ گوشه‎ای را کشف‌نگشته باقی‌نگذارم. چنین به نظرم می‎آمد که باغ می‎خواهد رازی را برایم فاش سازد ...
من برای استراحتی کوتاه بر روی یک نیمکت می‎نشینم و دستم نوازشگرانه بر روی خزه رشد کرده بر روی دسته مرمرین نیمکت می‎لغزد. من به برداشت‎هایم فکر می‎کردم که گمان بردم صدای قدم‎هائی به گوشم می‎رسد. من استراق‌سمع کردم. من اشتباه نمی‎کردم، صدای قدم‎ها نزدیکتر می‎گشتند. من ناگهان برای این گردشگر نامرئی احساس همدردی کردم. حالا او به مسیر مشجری می‎پیچد که من نشسته بودم و آهسته بدون آنکه مرا ببیند در امتداد مسیر به راهش ادامه می‎دهد. او تا آنجا که من می‎توانستم از دور قضاوت کنم یک پیرمرد بود. به سختی و با تکیه بر عصایش خود را به پیش می‎کشید. یک پالتوی گشاد او را در خود پوشانده و در زیر کلاه بزرگ لبه‎دار نمدی موی درازی به پائین آویزان بود. او شلواری تا زانو کوتاه و جوراب دوچرخه‎سواری بر پا داشت. بدون شک او یک نقاش بود، و گرچه ظاهرش مقداری عجیب به نظر می‎آمد اما با این وجود سلوکی باوقار داشت. اما عجیبتر این بود که من با ظاهر شدنش قصد داشتم از جا برخیزم. بله، من احساس می‎کردم انگار فرد مزاحم در اینجا من هستم که مزاحم قدم‎زدن او گشته و نه او که رؤیایم را قطع کرده بوده است؛ من بعد از ناپدید گشتن او دچار چنان احساس تشویش غیرقابل وصفی می‎گردم که نیمکتم را ترک کرده و برای خروج از باغ به راه می‎افتم.
بعلاوه از اینکه مدت طولانی‎تری در آنجا توقف نکردم راضی بودم. مدت‎ها از غروب آفتاب می‎گذشت و تاریکی توسط ابرهای سیاهی که در آسمان انباشته می‎گشتند محسوس‎تر شده بود. حالا دیگر امکان تردید نبود، باران می‎بارید. زمان رفتن فرار رسیده بود. آیا می‎توانستم یک درشکه پیدا کنم؟ البته هیچ درشکه‎ای در مقابل دروازه تریینو پارک نشده بود، و حالا قطرات باران با شدت تمام بر روی سنگفرش‎های دهلیز فرود می‎آیند. یک سیل واقعی بود و من تلاش می‎کردم تا حد امکان در زیر چترم محل امنی پیدا کنم. اوضاع اما با گذشت زمان بسیار نامطلوب می‎گردد و من با صدای بلند لعنت می‎فرستادم، تا اینکه صدای غلطیدن چرخ‎هائی را می‎شنوم. کسی با صدای بلند صدایم می‎زند:
"هی! مرد خوب! می‎خواهید به سمت ورسای بروید؟ ... صبر کنید، من باید اول چراغ را روشن کنم. آدم نمی‎تواند دست را جلوی چشمش ببیند. بسیار خوب، سوار شوید! آن پیرمرد هم با شماست؟
من به سمتی که درشکه‎چی با شلاقش نشان می‎داد نگاه می‎کنم. من در زیر باران سیل‎آسا مردی را که در باغ دیده بودم دوباره بجا می‎آورم. او عصایش را تکان می‎داد و مطمئناً گمان می‎کرد که درشکه خالی‎ست؛ من اما در این بین بر روی صندلی نخ‎نما شده نشسته بودم. بدیهی‎ست که من در چنین هوائی نمی‎توانستم پیرمرد را در این محل دورافتاده تنها باقی بگذارم.
مرد با شنیدن پیشنهادم که او هم سوار شود با حرکت سرزنده‎ای کلاه نمدیش را لمس می‎کند. لبه کلاه از آب خیس شده چهره‎اش را چنان پوشانده بود که نمی‎توانستم آن را تشخیص دهم، و بیشتر به این خاطر چونکه من برای جا باز کردن خود را کاملاً به عمق کالسکه کشانده بودم. پیرمرد بدون گفتن کلمه‎ای دعوتم را پذیرفت و خود را کنارم نشاند. حالا ما در حالیکه همچنان باران می‎بارید با هم در جاده پُر دست‎انداز می‎راندیم.
ما بدون آنکه همسفرم یک کلمه سخن گفته باشد مدتی رانده بودیم. من می‎توانستم دست‎های روی دسته عصا قرار داده شده‎اش را در تاریکی داخل درشکه ببینم اما لبه به پائین کشیده شدۀ کلاه چهره‎اش را از من پنهان می‎داشت. یک یا دو بار سعی کردم با او صحبت کنم، اما بدون نتیجه. من در نهایت به سکوتِ مرد غریبه رضایت می‎دهم. بعلاوه من برای سرگرمی خود به او پیشنهاد مهمان‎نوازی در این جعبه پُر سر و صدا نداده بودم، بلکه می‎خواستم او را از مبتلا گشتن به آنفولانزائی سخت نجات دهم. بنابراین اگر مایل است می‎تواند سکوت کند. ما همچنین در این بین به هدف خود نزدیک می‎گشتیم. فانوس‎های بولوار دو لا رین ظاهر می‎گردند. من باید از همسفرِ ساکتِ خود سئوال می‎کردم که کجا مایل به پیاده شدن است. هنگامیکه من این سؤال را از او پرسیدم حرکتی می‎کند تا دستش را داخل جیب کند. در این لحظه ما از کنار یک مغازه پُر نور می‎گذشتیم و نور تیز بر روی صورت مرد غریبه می‎افتد. این بینی بلند، این چشمان قرار گرفته در زیر پلک‎های سنگین، این لب‎های پژمرده به پائین آویزان و این چهره باوقار سالخورده همان چهره‎ای بود که بنوآ از موم ساخته و من چند ساعت پیش تماشا کرده بودم و حالا توسط بازی سرنوشت با شباهتی شگفت‎انگیز و غیرمنتظره در مقابلم ظاهر گشته بود. من در مقابل یک برخورد فیزیکی عجیب و غریب قرار گرفته بودم. طبیعت برای تکرار طعنه‎آمیز خویش به خود اجازه یک شوخی داده و ماسک پادشاهی را که یک بار آن را در شکل مشهور باشکوهی برای مقاصد دیگری ساخته بود به مرد بیچاره نشسته در کنارم قرض داده بود.
یک ضربه سخت به شیشه و توقف ناگهانی درشکه نظاره کردنم را قطع می‎کند. همسفر عجیبم در را گشوده و پیاده شده بود. او کلاه نمدی‎اش را کمی بالا می‎برد و کلماتی که مرا مخاطب قرار داده بودند از دهان بی‎‌دندانش همراه با صدای اندکی سوت خارج می‎گردند.
"آقا، اجاز بدهید که من کرایه درشکه را با شما قسمت کنم؛ و بسیار متشکرم که شما مرا تا خانه رساندید.
ما در پلاس دآرم بودیم، او با یک دست به آپارتمانش، به قصر محو در پشت نرده‎های بلند طلاکاری شده اشاره می‎کند، و بعد به درشکه‎چی با خواهش اشاره می‎کند که مرا به سمت راه‎آهن ببرد.
هنگامیکه من در کوپن قطار نشستم به سکه‎ای فکر کردم که مرد غریبه در دستم فشرد و من فرصت نکرده بودم آن را به او پس بدهم. سکه دارای تصویر شاه بزرگ بود و در زیر آن به لاتین نوشته شده بود: لوئی چهاردهم، پادشاه گلیه و ناواره تاریخ 1701.
 
رانده‌وو
گوش کنید دوست عزیز، نکند شما می‎خواهید متقاعدم سازید که زنان در زمان‎های گذشته متظاهرتر از زنان امروزی بوده‎اند، و چون با مردانی سر و کار داشته‎اند که گلاه‎گیسِ پودر زده بر سر می‎گذاشتند و مانند بازیگران زن ریش‎شان تراشیده بود بنابراین کمتر مقاومت می‎کرده‎اند!
و نجیب‎زاده فالین سر طاسش را تکان می‎دهد و ریش بلندش را با فرو کردن انگشتان در آن شانه می‎کند و از طریق عینک یکچشمی‎اش پرتره مرد اشرافزاده زیبا و زن زیبای دربار لوئی پانزدهم را که با قابی طلائی در دو سوی شومینه آویزان بودند و دوستش خانم سولهراک بر روی یک مبل فرانسوی در مقابلشان نشسته بود تماشا می‎کند.
خانم سولهراک زمانی جذاب بوده و حالا هنوز هم تقریباً زیباست. همچنین همسال آقای فالین است، اما آقای فالین خود را بسیار جوان‎تر از او می‎دانست و هنوز خود را با چیزهائی مشغول می‎ساخت که برای خانم سولهراک حالا دیگر بعنوان خاطره بحساب می‎آمدند. از این رو قبل از پاسخ به اظهار آقای فالین با لبخند به او نگاه می‎کرد:
"خب، دوست عزیز، چون شما می‎خواهید نظرم را بشنوید: من فکر نمی‎کنم که زنان در گذشته بی‎پرواتر از زنان امروزی بوده باشند، اما مایلم بپذیرم که مردان آن زمان ماهرتر بوده‎اند."
چهره آقای فالین طوری دیده می‎شد که انگار به او توهین شده است.
"بله، ماهرتر. آنها بهتر می‎دانستند چه باید انجام بدهند."
خانم سولهراک به پشتی مبل تکیه می‎دهد و دست‎های زیبا و کمی چاقش را بصورت ضربدر بر روی سینه می‎گذارد. بر روی چهره زیبای پژمرده‎اش آرامش روحی و تجربه زندگی نشسته بود. او ادامه می‎دهد: "من می‎توانم آن را توضیح دهم. ببینید، در میان امکاناتی که برای برنده گشتن زنان وجود دارد یکی بسیار عالی است و غفلت بیش از حد از آن موجب ناحقی می‎گردد. مطمئناً مردم این قرن هجدهم که شما به آنها رشگ می‎برید انواع فریفتن را می‎شناختند. آنها در این کار غیرقابل مقایسه بودند. گرچه آنها معقولترین و قابل محاسبه‎ترین روش‎ها را مورد استفاده قرار می‎دادند اما همچنین از پیشامدی که لحظه و مکان برایشان فراهم می‎ساخت استفاده می‎کردند. آنها در مورد اقدامات قاطع احتمالاً دقیقترین تدابیر را مورد استفاده قرار می‎دادند ــ فقط خاطرات و حکایات در باره جامعه آن زمان را بخوانید ــ و روش‎شان که بیشترین نفع را به آنها می‎رساند غافلگیر ساختن بود."   
آقای فالین شگفتزده به خانم سولهراک نگاه می‎کرد.
"این روش، همانطور که گفتم غافلگیر ساختن است. این معمولی‎ترین روشِ دورانی بود که ما از آن صحبت می‎کنیم. زمان هم در آن وقت برای این کار مناسبتر بود، زیرا اولاً مردم با کمال میل به جای عشق به تفریح قناعت می‎کردند، همچنین آداب زندگی، شرایط مسکن و چه می‎دانم چه‌چیزهای دیگر برای این کار بسیار مناسبتر بودند. اما همه‌چیز تغییر می‎کند، اینطور نیست؟ و غافلگیری جان سالم به در برد. با خلوتگاه عشاق و میل غافلگیری ناپدید گشت. آقایان، این برایتان حیف است، اما مقصر خودتان هستید. شما همچنین فاقد آن بی‎مبالاتی ویژه و جسارت و سرعت پدران خود هستید. چه غازهائی هستید! اگر من یک مرد بودم! آه، دوست عزیز، اینطور انجام ندهید. زن‌ها اتفاقاً غافلگیر گشتن را بیشتر از هرچیز دیگری دوست دارند. ما هر دو دیگر جوان نیستیم و من می‎توانم بدون شرمندگی از آن با شما صحبت کنم. فقط حالت چهره‎تان را تغییر دهید، وگرنه باید فکر کنم که شما دیگر قادر نیستید بحثم را دنبال کنید."
و خانم سولهراک می‎خندد. "می‎خواهید که برایتان یک داستان تعریف کنم؟"
آقای فالین می‎گذارد که عینک یکچشمی‎اش سقوط کند.
"من اصلاً نمی‎خواهم ابتدا به شما بگویم که داستان مربوط به بهترین دوستم است، بلکه می‎خواهم فوری آشکارا اعتراف کنم که من هم زمانی جوان بودم و ستایش‎های شوهرم پس از گذشت چند سال از ازدواجمان دیگر کفایت طبعم را نمی‎کرد. البته مردانی از دادن پیشنهاد جبران خسارت به من دریغ نمی‎کردند، من به این پیشنهادات گوش می‎دادم، و یکی بویژه برایم جالب بود، نامش را نوآروتر بگذاریم. او مرد جذابی بود، و وقتی بزودی متوجه شد که او برایم بیتفاوت نیست توجه‎اش صریحتر می‎گردد. او مورد علاقه‎ام بود اما من هنوز نمی‎دانستم که آیا این احساس عشق بود یا نه. همانطور که گفتم من هنوز جوان بودم و آنطور که مادربزرگ‎های عاشق‎پیشه ما ابراز می‎کردند این «اولین ماجرای عشقی»ام بود. بنابراین تقریباً مدت درازی طول کشید تا توانستم احساسم را درک کنم.
اما وقتی من از آن آگاه گشتم کمی هیجانزده بودم. فکرش را بکنید، عشق! بله! عشق در روحم نه مقاومت، نه تردید و نه ندامت فرا خواند. من تردید نداشتم و می‎دانستم که به آقای نوآروتر تعلق خواهم گرفت، البته هنوز نمی‎دانستم کجا، کی، و چطور، اما مطمئن بودم که این اتفاق خواهد افتاد و لذتبخش خواهد گشت. چنین به نظر می‎رسد زنانی وجود دارند که عنایت‎شان را فقط به تدریج اعطاء می‎کنند، این در نزد من در یک لحظه رخ می‎دهد. بله، در یک لحظه، من قبلاً ضعفِ رو به رشدم را می‎دیدم و آن را در کل وسعتش برای خود روشن می‎ساختم. تا کوچکترین جزئیات به تمام عواقب می‎اندیشیدم و آنها را آنطور که امروزه می‎نامند تماماً می‎پذیرفتم. قسم می‎خورم که اگر آقای نوآروتر می‎خواست در زمان کوتاهی، سریعتر از زماینکه یک مرد فقط وقت برای فکر کردن پیدا کند که آیا این یا آن زن دوست‎دختر خوبی برای او خواهد شد معشوقه‎اش می‎گشتم.
اما آقای نوآروتر مرد <غافلگیر ساختن> نبود و روش معمولی‎ای را که آدم در چنین مواردی انتخاب می‎کند در پیش گرفت. او آهی می‎کشد، به من اظهار عشق می‎کند، و عاقبت با احتیاط لطیفی از من درخواست می‎کند آرزویش را برآورده سازم. خلاصه او به من پیشنهاد یک رانده‎وو می‎دهد."
خانم سولهراک یک لحظه سکوت می‎کند، بعد ادامه می‎دهد: "من آن را پذیرفتم. هیچ‌چیز ساده‎تر و طبیعیتر به نظر نمی‎رسید. بنابراین به او قول دادم در یک بعد از ظهر در خانه‎ای که او تعیین می‎کند با وی ملاقات کنم. او به من گفت که لانه عشق‎مان در یک خیابان کوچک و خلوت در مرکز شهر قرار دارد و اینکه این خیابان به بلوار نسبتاً شلوغی منتهی می‎گردد. یک روز خوب به سمت این بهشت به راه افتادم؛ من یک گل کوچک به سینه زده بودم و یک حجاب نازک کمی صورتم را می‎پوشاند.
در بین راه دستورالعمل‎هائی را که آقای نوآروتر به من داده بود تکرار می‎کردم. او هیچ‌چیز را فراموش نکرده بود. او به من گفته بود که در ورود به خانه در بین یک مغازه غله‌فروشی و یک مغازه سراجی قرار دارد. اتاق نگهبانِ ساختمان در سمت راست راه ورودی قرار گرفته و من باید از خانه پشتی یک طبقه بالا بروم. من این جزئیات را برای خود تکرار می‎کردم که ناگهان این فکر از ذهنم عبور کرد شاید غله‎فروش یا سراج در کنار در مغازه خود ایستاده باشند، و نگهبان بدون شک از من سؤال خواهد کرد به کجا می‎خواهم بروم.
آه، فالین عزیز، من نمی‎توانم ناآرامی‎ای را که بخاطر این ایده بر من مستولی شده بود برایتان توصیف کنم. این غیرقابل توضیح بود، ابلهانه، مسخره! من مصمم بودم معشوقه آقای نوآروتر بشوم و کاملاً به او متعلق باشم، اما وقتی مجسم کردم که این افراد چطور به من خیره خواهند گشت ناگهان احساس شرم کردم، یک وحشت ناگوار، یک شرمندگی غیرقابل نفود. نه، من هرگز جرأت نمی‎کردم از کنار آنها رد شوم. دست‎هائی سرد، سری داغ و گلوئی خشک گشته داشتم. و با این حال به رفتن ادامه می‎دادم!  
حالا من در مقابل این خیابان کوچکی که می‎خواستم واردش شوم ایستاده بودم. خیابان تاریک و تنگ به بولوار شناور در خورشید منتهی می‎گشت. من چشم‎هایم را می‎بندم. طرح نیرومند مغازه غله‎فروشی، مغازه سراجی و نگهبان خانه در خیالم به تصاویر وحشتناک غول‎پیکری رشد می‎کردند. این فراتر از قدرتم بود، من نمی‎توانستم به رفتن ادامه دهم. من ناخن‎هایم را در کف دست فرو کردم، من لبم را به دندان گرفتم، من انگار که فلج شده باشم بی‌حرکت از رفتن بازایستادم و من بخاطر خشم و عصبانیت از خودم و از آقای نوآروتر بیچاره که بسیار دوستش می‎داشتم می‎گریستم."
آقای فالین با تعجب عینک یکچشمی خود را دوباره می‎گذارد: "این اما عجیب است. و این نوآروتر خوش‎شانس در این باره چه گفت؟"
خانم سولهراک از روی مبل فرانسوی‎اش می‎جهد.
"خوش شانس؟ اما من دیگر هرگز نوآروتر را ندیدم. او برایم نامه‎های ملتمسانه نوشت، او تلاش کرد برای وارد شدن به خانه‎ام مرا مجبور سازد، او همه کار کرد، همه کار! او تهدیدم کرد که خود را می‎کشد، او معشوقه دیگری گرفت. من نمی‎توانستم دیگر او را دوباره ببینم. من از او منزجر شده بودم. تصویر او با یادآوری به آن دقیقه‎ای که در بولوار کنار خیابان تاریک گذرانده بودم و بخاطر تقصیر او خود را ابله، مضحک و تحقیرشده احساس می‎کردم برایم ذوب شده بود. بله دوست عزیز، من به این خاطر بیمار گشتم. یک ماه تمام در بستر بیماری بودم. آقای سولهراک بخاطر وضعیت من نگران بود و برای اینکه حواسم را بجای دیگر بکشاند یکی از دوستان کلوبش مونبوریو بزرگ را با من آشنا کرد. شما بارون مونبوریو را که سال قبل فوت کرد به یاد می‎آورید؟"
خانم سولهراک آهی می‎کشد. آقای فالین به چهره‎اش حالتی جدی می‎دهد. روابط میان بارون مونبوریو و خانم سولهراک بیست سال ادامه می‎یابد.
بارون بیچاره اغلب می‎گفت: "آدم باید عشق را فوری بقاپد، وگرنه خود را در معرض خطر از دست دادنش قرار می‎دهد." و او واقعاً همان کاری را که می‎گفت انجام می‎داد، خانم سولهراک ناگهان با خرسندی به آن می‎افزاید: "فالین عزیز بین خودمان بماند، آدم باید فقط توسط غافلگیر ساختن عمل کند، و آدم نباید به یک زن که او را از آن خود نمی‎داند پیشنهاد رانده‎وو بدهد."
 
پرتره یک عشق
من آنتوان واتو مشهور از والنسین را نمی‎شناختم، زیرا هنگامیکه من از طرف پدرم، یک پارچه‎بافِ باکفایت از شهر اتامپ به پاریس فرستاده شدم تا در آنجا به آموزش رشته مورد علاقه دوران کودکی‎ام یعنی نقاشی از طبیعت ادامه دهم او دیگر در میان زندگان نبود. این توانائی به نظر این مرد خوب یک استعداد بسیار زیبا بود و او ابداً تردید نداشت که این استعداد دیر یا زود سبب خواهد گشت هنرمند نامداری شوم. او چنان به کارهای کوچکم افتخار می‎کرد که آنها را به هر مشتری‎ای که وارد مغازه‎اش می‎شد نشان می‎داد. اما آنچه عمدتاً او را مصمم ساخت بگذارد ساعدم را بجای متراژ پارچه با قلم‎مو مبادله کنم این واقعیت بود که نقشه او توسط اشرافزاده گرانژه مورد تأیید واقع گشته بود. 
آقای گرانژه در فاصله کوتاهی از اتامپ در یک قصر بسیار زیبا زندگی می‎کرد که بخاطر ساختمان باشکوه و زیبائی باغ‎ها و دریاچه‎هایش در سراسر منطقه معروف بود. او یقیناً اجازه داشت یک اشرافزاده مغرور باشد، اما او کاملاً مهربانترین اشرافزاده‎ای که در جهان وجود داشت باقیماند. او از نظر ثروت و اصالت با بالاترین افراد کشور برابری می‎کرد و بسیار بالاتر از طبقات پائین قرارداشتن را چنان چیز طبیعی‎ای در نظر می‎گرفت که اصلاً نمی‎توانست به این فکر دچار گردد مردم را متوجه مقام والایش گرداند. بله، او با همه با مهربانی فراوان رفتار می‎کرد. وقتی آقای گرانژه به اتامپ می‎آمد می‎گذاشت درشکه‎اش توقف کند تا با این و آن حرف بزند. من درشکه‎اش را اغلب در مقابل خانه عمویم که آیینه‎ساز بود توقف کرده می‎دیدم، همچنین در مقابل مغازه ما هم می‎ایستاد، و آقای گرانژه هرگز از یاد نمی‎برد از پدرم در مورد پیشرفت من پرس و جو نکند.
حالا روزی فرا می‎رسد که این پیشرفت‎ها به چشم آقای گرانژه چنان قابل توجه به نظر می‎رسند که به پدرم توصیه می‎کند برایم معلم بگیرد و به این وسیله ابزاری برای کامل شدن در دسترسم قرار دهد. شهر کوچک ما در این رابطه هیچ منبع کمکی ارائه نمی‎کرد، و آقای گرانژه پدرم را راضی ساخت که مرا به فرانسه بفرستد. او هنردوست بود و در اقسام نقاشی‎ها روش آقای داوارت را می‎پسندید. داوارت نقاشی مشهور و یکی از بهترین شاگردان مرحوم واتو بود. آقای گرانژه پیشنهاد کرد که نزد آقای داوارت بروم. من شانزده ساله بودم و به نظر او زمان شروع تحصیل برایم فرار رسیده بود. آقای داوارت با ماندن من در خانه‎اش موافقت می‎کند. او یک اتاق زیر شیروانی برای خوابیدن و قسمتی از کارگاهش را برای کار کردن در اختیارم می‎گذارد.
آثار آقای داوارت نه از مهارت چیزی کم داشت و نه از جذابیت. او قادر بود صحنه ماجراهای عشقی را دقیقاً به سبک واتو که از او چند عکس داشت و صادقانه تحسینش می‎کرد با ظرافت نقاشی کند.
بزودی من هم این احساس را که در آن تمام شور و شوق جوانی قرار داشت بدست آوردم. بجز نقاشی‎های واتو، رنگ‎های واتو هیچ‌چیز دیگری بر افکارم مسلط نبود. من تلاش می‎کردم جشن‎های روستائی را کاملاً به روش این نقاش باشکوه که آقای داوارت هم از آن الهام گرفته بود نقاشی کنم. او به من اجازه می‎داد که در بتونه‎کاری نقاشی‎هایش با او همکاری کنم و حتی برای کشیدن بعضی اشکال کوچک به من اعتماد می‎کرد.
آقای داوارت مرد چاق، خوشحال و خوبی بود. ظاهر و سلیقه‎اش اندکی با سوژه‎های انتخاب شده‎اش در تضاد بود. او با کمال میل خوب می‎خورد و خوب می‎آشامید و وعده‎های غذای فراوان و می‎گساری طولانی را دوست داشت. این گرایشات او را بهتر قادر می‎ساختند که از جشن‎ها و صحنه‎های خام زندگی محلی به روش هلندی نقاشی کند، زیرا او اثر معروف «مهمانخانه‎دار رامپونو» از مون‌مارتر را پُر ارزش‎تر از «لذت‎های جزیره افسون شده»اش می‎دانست. من اغلب باید به خواست او در وعده‎های شاد غذا شرکت می‎کردم، و گاهی حوادث جزئی از طرف من باعث سرگرمی فراوان آقای داوارت می‎گشت. من متلک‎هایش را تحمل می‎کردم، چون او معلمم بود و من دوستش داشتم، و همچنین چون او گاهی مرا بعد از این خوردن و آشامیدن‎ها با خود به تئاتر می‎برد.
آقای داوارت عاشق نمایشات طنز و خنده‎دار بود و می‎توانست با دیدن این نمایشات از ته دل بخندد. من به سهم خود نمایشاتی را ترجیح می‎دادم که توسط کمدین‎های ایتالیائی اجرا می‎گشت. در این هنگام من کاملاً خوشحال بودم. شخصیت‎های هارل‎اکین، هانس‎وورست، کولومبینه و لیلا لذت بی‎نهایتی در من به وجود می‎آوردند. من لباس‎های رنگارنگ، ماسک‎ها و گیتارها و جهش‎ها و ایماء و اشاره‎شان را تحسین می‎کردم. آنها چیزی ظریف و باشکوه داشتند که مرا به یاد نقاشی‎های واتو محبوبم می‎انداخت و طبیعت متمایل به عشق و اشتیاقم را بدست رویاهای نرم و شیرین می‎سپرد.
پس از بازگشت از تئاتر به خانه تلاش می‎کردم رنگ‎ها و حرکاتی را که در نمایش دیده بودم تا حد امکان خوب نقاشی کنم. آقای گرانژه بعضی از این کارها را دیده و مورد پسندش واقع گشته بودند، و یک روز زیبا این سفارش را دریافت کردم که با قلم‎موها و سه‎پایه‎ام در قصرش حضور یابم.    
این درخواست مرا شگفتزده ساخت، اما من فقط باید اطاعت می‎کردم، و بعد از گرفتن اجازه مرخصی از آقای داوارت با درشکه بسوی اتامپ راندم، و من در راه فکر می‎کردم که آقای گرانژه از من چه می‎خواهد.
وقتی به قصر رسیدم یک بی‎نظمی عالی در آنجا مسلط بود. آقای گرانژه گذاشته بود بخاطر دخترش یک تئاتر کوچک زیبا بسازند. نمایش انتخاب گشته و گروه تکمیل شده بود. دوشیزه گرانژه نقش کولومبینه را به عهده داشت و آقای گرانژه نقش دکتر بلونز را انتخاب کرده بود. من باید حالا به درخواست آقای قصر صحنه‎ها و لباس‎ها را نقاشی می‎کردم و رنگ می‎زدم. من باید بلافاصله کارم را شروع می‎کردم، و دوشیزه گرانژه بسیار مشتاق ارزیابی مهارتم بود. من خوب به یاد می‎آورم که دوشیزه قصر را یک بار از پشت شیشه پنجره درشکه‎اش دیده بودم، اما در این چهار سالی که دور از خانه بودم دوشیزه بطرز عجیبی عوض شده بود. من از زیبائیش شگفتزده گشته بودم. آنتوانت بسیار دوستانه به پیشوازم می‎آید، مرا کاملاً مصادره می‎کند و متوجه‎ام می‎سازد که از استعدادم چه انتظاری دارد. من از این لحظه به بعد دیگر متعلق به خودم نبودم. بیست بار در یک ساعت وارد اتاقی که در آن کار می‎کردم می‎گشت و بی‎پروائی و شادیش را با خود به داخل اتاق حمل می‎کرد. با اعتماد زیادی با من رفتار می‎کرد، مرا نقاش و پیرایشگر عزیزم می‎نامید. هر بار که مانند یک گردباد از اتاق به بیرون هجوم می‎برد تا دقیقه دیگر دوباره داخل شود قلبم در سینه سریعتر می‎طپید. من، پسر یک پارچه‎باف از اتامپ دیوانه‎وار عاشق دوشیزه گرانژه، دختر ثروتمندترین اشرافزاده کل منطقه شده بودم!
حالا اجراء نمایش آغاز می‎گردد. تمام اشرافزادگان آن حوالی حضور داشتند. آنها صحنه‎های نمایش و لباس‎ها را زیبا و دل‎انگیز یافتند. اما آقای گرانژه که نقش دکتر بلونز را تحسین‎آمیز بازی کرده بود و آنتوانت زیبا بیشترین تشویق را دریافت می‎کنند. او بعنوان کولومبینه واقعاً دوستداشتنی بود و نقشش را لذتبخش اجراء کرد. او پیروزی‎ای را که واقعاً سزاوارش بود جشن گرفت و من در پشت صحنه نمایش بخاطر او خوشحال بودم. آه! من چه ساعات شیرین ظالمی در آنجا به سر بردم! فقط یک تسلی وجود داشت که زندگیم را تسکین می‎داد: این فکر که بزودی به پاریس بازخواهم گشت. من آنجا آقای داوارت را دوباره خواهم یافت و این توهم عجیب و غریبی که طعمه‎اش گشته بودم مرا ترک خواهد کرد. یک غذای خوب با معلمم به من اندکی کمک خواهد کرد، و من روی شراب آتشین برای مبارزه با اثرات معجون عشقی که از چشمان دوشیزه گرانژه دریافت کرده بودم حساب می‎کردم.  
بنابراین وقتی صبح روز بعد پیام آقای گرانژه را شنیدم که دخترش مایل است در لباس کولومبینه از طرف من نقاشی شود احساس ناراحت کننده‎ای به من دست می‎دهد. اما ناگهان حالم تغییر می‎کند و این فکر که می‎توانم هنوز چند روزی را در کنار دوشیزه گرانژه بگذرانم مرا از شادی پُر می‎سازد. من با خیال کاملاً راحت اجازه نگاه کردن به این چهره دوستداشتنی را خواهم داشت، چهره‎ای که ویژه‌گی‎هایش را باید دوباره نقاشی می‎کردم! من نمی‎توانستم انتظار لحظه‎ای را بکشم که در برابر سه‎پایه‎ام بایستم و مدل فوق‎العاده زیبایم را که ‎مایل بودم زانوزده تصویرش را بکشم با دقت تماشا کنم.
یکی از سالن‎های قصر بعنوان اتاق کار برایم در نظر گرفته شده بود که پنجره‎هایش رو به باغ باز می‎گشتند و درختان و گل‎های باغ را قاب می‎گرفتند و یکی از آن مناظری را بوجود می‎آوردند که آقای واتو بسیار دوست می‎داشت، و احتمالاً به همین دلیل چنین به نظرم می‎آمد که انگار روح و دست او به من منتقل گشته‎اند. من با وجد خاصی نقاشی می‎کردم. لباس ایتالیائی دوشیزه گرانژه باعث شده بود که دختر زیبا برایم در یک جهان جادوئی و نه جهانی واقعی ظاهر می‎گشت، جائیکه آدم زندگی راحتی را که برای اجتماع ما کاملاً غریبه است می‎گذراند و احساسات و تخیلات به زنجیر کشیده نشده‎اند، در این سرزمین سعادتمند فقط قوانین قلب حاکمند. بر هر مانعی توسط یک جامه مبدل و حیله غلبه می‎گردد، همه‌چیز ظاهری‎ست و آواز. وقتی یک پادشاه بخواهد با یک زن چوپان ازدواج کند و یک شاهزاده خانم یک قایقران فقیر را ترجیح می‎دهد، به این ترتیب آدم یک چنین تمایلی را کاملاً طبیعی می‎یابد. عشق در این دنیای رمان یک برابری شیرین برقرار و یک بازی از آن می‎سازد و جداترین سرنوشت‎ها را متحد می‎کند ...     
بهترین زمان زندگیم هنگامی بود که دوشیزه گرانژه را نقاشی می‎کردم. چه رویاهائی من در این یک هفته داشتم، چه اندازه اعترافات گنگ به معبودم کردم! گرچه باید گاهی برای مخفی نگاه داشتن آشفتگی‎ام به خود زحمت می‎دادم، اما فکر ‎نکنم که دوشیزه گرانژه اصلاً متوجه شده بود که بر من چه می‎گذرد. بعلاوه چطور باید گمان می‎برد که من چه احساسی نسبت به او دارم؟ چه جهانی بین ما قرار داشت؟ چرا باید حماقتم را برایش آشکار می‎ساختم! آیا بهتر نبود از این حالتی که من بخاطر او خود را در آن می‎یافتم استفاده کنم و از کسیکه دوستش داشتم یک پرتره شایسته خلق کنم؟ این تنها ادای احترامی بود که موقعیت بی‎تکلفم به من اجازه می‎داد، زیرا ما در جزیره جادو شده‎ای زندگی نمی‎کردیم، جائیکه زوج‎های سعادتمند همیشه در کنار فواره‎ها خود را در آغوش می‎گیرند!
من پس از تمام کردن پرتره دوشیزه گرانژه چندین پرتره دیگر نقاشی کردم و پس از ترک کارگاه آقای داوارت کارم را منحصراً به کشیدن پرتره اختصاص دادم و در آن شهرت خاصی بدست آوردم. اما هیچکدام از آنها با این اولین اثرم در درخشش رنگ‎ها و صفا برابری نکردند. تصویر دوشیزه گرانژه پرتره عشقم بود. چنین فرصتی در زندگی خود را دو بار ارائه نمی‎دهد، و آدم در موفقیت‎هایش هیچ‌چیز مشابه‎ای کسب نمی‎کند. به این ترتیب برای من نیز با این پرتره که دیگر هرگز ندیدمش و اگر حافظه‎ام مرا به اشتباه نیندازد بهترین اثری بود که من در تمام عمرم خلق کردم چنین اتفاق افتاد. فکر کنم حرف دروغی نباشد اگر بگویم که این اثر در شأن مرحوم واتو بود، در شأن مردی که من همیشه بخاطر دریافت نکردن آموزش از وی برای متحد ساختنم با طبیعت که به من در نزدیک گشتن به کمال یاری می‎رساند متأسف بودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر