مصاحبه با مسیح.


<مصاحبه با مسیح> از فرانسیسکا سو رِوِنتلو را در مهر سال ۱۳۹۷ ترجمه کرده بودم.

چرا؟
هانس سورنسن دانش‎آموز دبیرستان در یک شبِ ماه مه خود را با شلیک یک گلوله می‎کشد.
او هنوز یک کودک بود، حداقل همۀ کسانی که چهره بازِ پسرانه خندانش را می‌شناختند او را برای یک کودک بحساب می‎آوردند. و او اکثر اوقات می‎خندید، اما سپس چشمانش می‎توانستند ناگهان با یک نگاهِ خالی و مردۀ عجیب طوری به مقابل خیره شوند که انگار چیزی جستجو می‎کردند که اما نمی‎توانستند آن را پیدا کنند، یا طوریکه انگار خنده چشمانش را به درد می‎آورد. هیچکس چنین اقدامی یا یک چنین تصمیمِ ناگهانی از او انتظار نداشت، هیچکس حدس نمی‎زد که او یک غم و اندوهِ سخت، یک تخریب درونی در خود حمل می‎کند. در آخرین بعد از ظهر با یک دوست قرار ملاقات داشت اما به سر قرار نمی‎رود. او در اتاقِ خود می‌نشیند و اموالِ کوچک و نامه‎هایش را مرتب می‌کند. سپس پس از انجام تکالیف روز بعدِ مدرسه‎اش بیرون می‎رود. به رفیق هم‎اتاقی‎اش که می‎خواست او را همراهی کند می‎گوید که می‎خواهد به دیدار یکی از آشنایان برود. هنگامیکه او خود را از دست دوستش رها می‎سازد پیش یک فروشندۀ اسلحه می‎رود و دو هفت‎تیر انتخاب می‎کند. او می‎گوید که آنها را برای گزینش می‎خواهد، و فردا خواهد گفت که آیا آنها را نگاه خواهد داشت یا نه. شب مانند همیشه شوخی و صحبت می‎کند و هنگامیکه دانش‎آموزان برای شام به دور میز در زیر نور لامپ نشسته بودند او یک داستان را که شب قبل شروع کرده بود تا پایان می‎خواند. وقتی ساعت ده می‎شود پسرها برای خواب می‎روند. وقتی آنها از پله‎ها پائین می‎رفتند خندۀ روشن او یک بار دیگر در میان سکوت شب در خانه می‎پیچد، و هیچکس نمی‎دانست که این خنده برای آخرین بار در فضا طنین انداخته است و فردا فقط زندگی ویران گشته‎اش را دوباره به پائین حمل خواهند کرد.
هانس مانند هر شب کتابِ دعایِ مادرش را می‎خواند، سپس چراغ را خاموش می‎کند و به صدای تنفس هم‎اتاقی‎اش گوش می‎سپرد و پس از مطمئن گشتن از اینکه او خوابیده است دوباره کاملاً آهسته بلند می‎شود. او آهسته بلند می‎شود و پشت میز تحریر در مقابل پنجرۀ باز که از میانش شبِ خاموش به داخل هجوم می‎آورد می‎نشیند. او لرزان از سرما آنجا نشسته بود و به چهرۀ مرگ نگاه می‎کرد. در برابر او عکس مادرش قرار داشت، و او برای پدر و مادرش می‎نویسد. او از آنها بخاطر تمام عشقِ بزرگشان تشکر می‎کند، آنها باید او را ببخشند که اینطور از آنها جدا می‎شود ــ او دیگر نمی‎تواند زندگی کند ــ و آنها باید او را بعد از به گور سپردن فراموش کنند و دوباره خوشحال باشند. اینکه آنها نمی‎توانند دوباره خوشحال باشند، اینکه رازِ تاریک زندگیِ پاره گشته‎اش زندگی آنها را هم پاره می‎سازد، او این را درک نکرده بود.
او هفت‎تیرها را با خود به رختخواب می‎برد. گلوله در اولین هفت‎تیر گیر می‎کند اما گلولۀ هفت‎تیر دوم او را می‎کشد. گلوله از بالای چشمِ راست به درون سر نفوذ کرده بود. هیچکس در خانه از صدای گلوله بیدار نمی‎شود، دانش‎آموزان همه خوابیده بودند. هم‎اتاقی آرام به نفس کشیدن ادامه می‎داد، و شمع در حال سوسو زدن می‎سوخت، تا اینکه در اوایل صبح خاموش می‎شود و خورشیدِ روشنِ گرم به درون اتاق نفوذ می‎کند.
صبح روز بعد او را اینطور پیدا می‎کنند؛ یک دست از تخت رو به پائین آویزان گشته و دست دیگر هنوز هفت‎تیر را نگاه داشته بود. سرِ بلوندش به عقب خم شده و صورتِ رنگ پریدۀ مُرده‎اش حالتِ خندان کودکانۀ خود را حفظ کرده بود. زخم بر بالای چشم راست خمیازه می‎کشید و از آن خون و زندگی مانند رودِ وحشیِ سرخ رنگی بر روی ملافۀ سفید جاری شده بود. در مقابل تختخواب کتابِ گشودۀ دعا و شمعِ تا پایان سوخته قرار داشت و بر روی میز تحریر در مقابل عکس مادر نامۀ خداحافظی او از زندگی و از پدر و مادرش.
بازماندگان نمی‎توانستند موفق به حل این معمایِ عذاب‌دهنده شوند و مجبور بودند آن را در تمام زندگی‎شان با خود حمل کنند.
و او مُرد و این معما را با خود به گور بُرد. ــ چرا؟
 
ناخوش
من بیمارم ... یک بیماری طولانیِ بدون چشم‎انداز. من می‎خواستم همه‌چیز را بدانم، و همه‌چیز را به من گفتند ... همه‌چیز را. برایم هیچ امیدی باقی‌نمانده، نه حتی دیگر درمانده‎ترین امیدِ واهی.
و اینطور خوب است، این همان چیزی‎ست که من می‎خواستم.
حالا روز به روز انتظار می‎کشم، یک شبِ بی‎پایان پس از شبی دیگر. و شب‎ها بدترین هستند. خود را کاملاً تنها در میان تودۀ تیره و غیرقابل نفوذِ ظلمت و درد پیچ و تاب دادن، با تمام وحشتِ مرگ در اعصابِ ناسالم! ...
در اوایل ــ زمانی که بیماری شروع شد ــ من در بیمارستان بستری بودم؛ و پرستارها ساعت به ساعت آهسته، کاملاً آهسته می‎رفتند و می‎آمدند، پرستاران خوبِ مهربان. هالۀ نورِ کمرنگی جلوتر از آنها حرکت می‎کرد، و آنها به آرامی با چراغی در دست به داخل می‎لغزیدند. در این هنگام حجابِ سفید نور خفیفی می‎داد و تابش سرخ فانوس کوچک بر بالای صورتِ صلح‎آمیزِ مقدسشان سوسو می‎زد! این هر بار مانند یک حالت دعا به نظرم می‎آمد؛ من دوباره کودک بودم و از فرشتگانِ محافظ خواب می‎دیدم. حالا من تنها هستم. کاش فقط شب تمام می‎گشت ...
آهسته و دردناک صبح می‎شود و خدمتکارم با کشیدن پا به زمین با گام‎های خستۀ پیر داخل می‎گردد. او پردۀ پنجره را کنار می‎کشد و قهوه را کنار تختم قرار می‎دهد.
و سپس ساعت‎ها می‎گذرند تا اینکه بر ضعف وحشتناک غلبه می‎کنم و موفق می‎شوم خود را از تخت به مبل برسانم.
سپس آنجا دراز می‎کشم و با چشمان نیمه‌بسته می‎شنوم که چگونه صبحِ جدید در بیرون خود را تازه و روزانه بلند می‎سازد.
همه‌چیز جوان و نیرومند طنین‎انداز است ــ کاملاً سالم.
در آن سمت سربازها در پادگان تمرینشان را می‎کنند، و فرمان‎های تیز و بلند به سمت من انعکاس می‎یابند، گاهی هم صدای یکی از مارش‎های نظامیِ صبح زود به اتاقم هجوم می‌آورد، و آن پائین در خیابان ترامواها در حال گذر سر و صدا به راه می‎اندازند، و اتوموبیل‎ها می‎غرند، و انسان‎ها بی‎نظم و حریص در شتابند. همه این چیزها در آن پائین است، در زیر اتاق زیرشیروانی من. زندگی رو به بالا به سمت من هنوز فقط صدا می‎دهد.
خدمتکارم اتاق را مرتب می‎کند و در این حال در مورد سهم بدبختی‎اش از زندگی حرف می‎زند. او یک زن سالخوردۀ خوب است، اما من دوست ندارم با او صحبت کنم. نامفهموم صحبت کردن و دهان کجش من را ناراحت می‌کند. من باید وقتی او حرف می‎زند همیشه به او نگاه کنم. این من را بسیار عصبی می‎سازد.
او از دست زندگی می‎نالد و وقتی از انسان‎ها صحبت می‎کند تند و پرخاشگر می‎شود. حق اغلب با زنِ سالخورده است! از فلسفۀ تلخش حقایق فراوانِ تلخی بیرون می‎جهند. او با وجود آنکه ضعیف و بیمار است باید تمام روز را کار کند. شوهرش نمی‎تواند کار کند. شوهرش هفته‎ها با پاهای متورم در آشپزخانه می‎نشیند. فقط هر هشت روز یک بار لنگان چهار پله را پائین می‎آید و پیش پزشک بیمه می‎رود. زیرا پزشک به خانۀ مردم فقیر نمی‎رود.
و در بهار باید خانه را خالی کنند. آنها از هجده سال پیش در آنجا زندگی می‎کنند و حالا پیر و کُند شده‎اند. او تمام اینها را در حال مرتب کردن اتاق برایم تعریف می‎کند. و من در این حال بر روی مبل دراز کشیده‎ام و از زور خشم می‎لرزم. فهمیدن لهجه‎اش برایم زحمت دارد و دهان کج او آزارم می‎دهد. از این گذشته هوا هم بسیار سرد است و من نمی‎توانم تصمیم بگیرم و بگویم که باید اجاق را گرم سازد. من از سر و صدائی که او در این کار به راه می‎اندازد می‎ترسم. عاقبت این کار به پایان می‎رسد. من می‎توانم حالا حداقل آتش را ببینم و تصور کنم که هوا در اتاق گرمتر شده است.
اما حالا دردها دوباره می‎آیند. دراز کشیدنِ مستقیم در این حالت برایم ناممکن است. من سعی می‎کنم خودم را کش دهم، ... و سپس یک تشنجِ تازه من را دوباره در هم می‎پیچاند. درد تا زانو پائین می‎رود و در بالا بر روی سینه قرار دارد و نفسم را می‎فشرد.
من خوشحالم که تنها هستم و هیچکس رنجم را نمی‎بیند، هیچکس، بجز خودم، ــ و من به خودم عادت کرده‎ام.
آینه دستی کوچکم همیشه در کنار من قرار دارد. من چهره‎ام را در ساعات بد در آن نگاه می‎کنم. من نمی‎خواهم هیچ رگۀ دردی و هیچ ردی از بیمارستان در حالت چهره‎ام داشته باشم. اراده باید اعصابِ بیچارۀ تحریک گشته را وادار به آرامش سازد. فقط چشم‎ها اجازۀ رنج کشیدن دارند و مجازند رنج را به فضای خالیِ دور مَته کنند. دهان باید کاملاً آرام باشد. دهان بسیار مایل است بلرزد و تکان بخورد و رنج بر تمام صوت پرتو افکند اما من آینه را کاملاً محکم نگاه می‎دارم و بسیار سختگیرم. من مایلم آرام و زیبا رنج ببرم، مانند مقدسین.
من مرفین مصرف نمی‎کنم، ــ برای مصرف آن هنوز صبر می‎کنم. شاید نه دیگر مدتی طولانی. همه‌چیز را چنین دقیق از قبل دانستن خوب است: حالا هنوز اینطور است ... سپس آن خواهد آمد ... سپس آن ... و سپس ــ ــ ــ
اما تا آن زمان هنوز زندگی باید کرد ــ زندگی!
وقتی بدترین ساعت به پایان برسد یک آرامش دلپذیر می‎آید.
تبی کاملاً خاموش ... این یک احساس خوب می‎دهد، این گرمایِ در حالِ زمزمۀ آهسته در سراسر بدن. و حالا سیگار کشیدن، یک سیگار ملایمِ آرامبخش. دکتر این را برایم ممنوع نکرد، من مدت‎هاست که دیگر دکتر ندارم. من خود می‎دانم چه کمبود دارم؛ من تمام دعاهای شمّاس را از حفظم.
حالا وقتی مه آبیِ سبک من و اتاقم را می‎پوشاند حالم خوب و ملایم می‎شود. این اتاقِ بسیار غمگینی است، اما من آن را خیلی دوست دارم، دیوارهای خالی سفیدِ آهکی مانند دوستان خوبی به نظر می‎آیند که رنج‎هایم را ساکت تماشا می‎کنند، و من همدردیشان را بهتر از همدردی انسان‌ها می‎توانم تحمل کنم. افکارم بدنبال دودِ آبی رنگ رؤیا می‎بینند؛ آنها از این خواب می‎بینند که حالا دراز کشیدن بر روی یک تختِ تُرکی چه زیبا می‎تواند باشد، در یک اتاق کوچکِ چادرمانند، با چراغ قرمز و فرش‎های ضخیمِ گرم. و در اطراف من دیگران قرار دارند: دوستانی که فوت کرده‎اند ... من چشمانم را می‎بندم و آنها از مُردن برایم تعریف می‎کنند، همیشه فقط از مُردن. این چه خوب بود وقتی که دردها قطع می‎گشتند ... و آخرین رعشۀ وحشتناک. فقط یک نفر می‎خواهد همیشه از زندگی صحبت کند، کسی که دستمال سفید به دور سر و زخم زیر آن ... گلوله ... و او هنوز خیلی جوان بود. اما دیگران او را درک نمی‎کنند و او دوباره سکوت می‎کند.
او همچنین تنها کسی است که با چرخاندنِ چشم بیزاری‎اش را ابراز می‎کند، و گاهی به اطراف دهانش رعشه می‎افتد. در نزد دیگران در کاسۀ خالیِ چشمان آرامش مرگ است. و بنابراین آنها از مرگ صحبت می‎کنند و در این حال به زندگی می‎خندند. خنده‎هایشان آرام و سرخوش به گوش می‎رسد. ما همه بر روی مخده‎ها در اطراف دراز کشیده‎ایم و قلیان می‎کشیم، و قهوۀ سیاه در پیاله‎های ژاپنیِ شفاف جرقه می‎زند و با زدن شلاق به اعصاب زلزۀ دلپذیری به راه می‎اندازد.
و سپس من بسیار خسته می‎شوم و نمی‎توانم دیگر واضح ببینم؛ همه‌چیز در برابر چشمانم می‎لرزد و می‎چرخد. و آنها دوباره می‎روند، همه، کاملاً آهسته. فقط فرد زخمدار می‎خواهد هنوز بماند و با من از زندگی صحبت کند؛ اما آنها عاقبت او را همراه خود می‎برند. و وقتی همه می‎روند من به خواب می‎روم.
گاهی اوقات برایم نامه می‎آورند. کاش فقط یک بار دوباره چیزی خوشحالم سازد یا به هیجان آورد. اما این دیگر اتفاق نمی‎افتد. همه می‎دانند وضعم از چه قرار است و می‎خواهند از به هیجان آوردنم اجتناب کنند. این غیرضروری‎ست، زیرا کسی نمی‎تواند آرامتر از آنطور که من حالا هستم باشد. من می‎توانم حتی با آرامش به آن فکر کنم که دیگران آنجا در آن پائین در کارگاه هستند و کار می‎کنند ... کار کردن ... انگار که زندگی کار کردن است.
آنها همچنین پیش من بالا می‎آیند، افراد زندۀ قوی. آنها برایم از کارشان تعریف می‎کنند و از زمانی صحبت می‎کنند که من بتوانم ابتدا دوباره مثل قدیم در میانشان باشم، و از زمانی که من ابتدا نقاشی‎ام را تمام کرده باشم ــ نقاشی بزرگم را. من وقتی آنها اینطور صحبت می‎کنند فقط لبخند می‎زنم؛ و آنها هم می‎دانند که من دیگر به آن باور ندارم. آنها هم این را باور نمی‎کنند، اما آنها می‎خواهند من را تسلی دهند. این واقعاً خنده‎دار است.
بله، در ابتدا ــ در آن زمان قادر به کار نبودن تقریباً من را به دیوانگی کشاند. اما این فقط تا زمانی بود که من فکر می‎کردم دوباره قادر به کار کردن خواهم گشت. سپس من از آنها خواهش کردم و آنها برایم طراحیِ نقاشی‎ام را بالا آوردند. حالا آنجا آویزان است و من حالا می‎دانم که هرگز دوباره کار نخواهم کرد. با اینکه مدت‎هاست تمام نشده‎ام اما باید حالا توقف کنم. و دیگران دیرتر توقف می‎کنند و آنها هم تمام نخواهند گشت. آنها اغلب می‎آیند و از من دیدار می‎کنند. آنها همه می‎دانند که چه وضعیت سختی همیشه داشته‎ام، و تعجب می‎کنند که من حالا شراب می‎نوشم و سیگارهای خوب می‎کشم و یک آتش گرم دارم. من چیز عجیبی در آن نمی‎بینم. من حالا دیگر از بدهی بار آوردن وحشت ندارم، و اما این خوب است که در پایان نرم دراز بکشم و دیگر مجبور نباشم با زندگی کُشتی بگیرم. خیلی دوست دارم هر روز یک جشن برپا کنم، یک جشنِ عالی و مجلل با موسیقیِ شگفت‎انگیز و گیج‌کننده. شامپاین باید از فواره در حوض بریزد، و همه باید جسورانه شاد باشند و مستانه برقصند. و گل‎های رز فراوان. هر روز باید همه‌چیز بسیار زیبا باشد.
و من در زیر یک درختِ زیبای خرما با برگ‎های پهن سایه‎دار کاملاً در پسزمینه ... و تماشا کنم. و من یک روز در وسط جشن خواهم مُرد ... و ابتدا آنها همه به جشن و شادی ادامه خواهند داد و همچنان خواهند رقصید. سپس یکی از آنها کشف خواهد کرد که من مُرده‎ام ... برای یک لحظه همه چیز کاملاً ساکت خواهد گشت. شاید موسیقی سپس خود بخود یک مارش عزا بنوازد. اما سپس عاقبت آنها دوباره خواهند رقصید و دوباره شادی خواهند کرد و دوباره خواهند خندید ــ هنوز این یک شب را، زیرا این آخرین جشن است و چون آنها فکر می‎کنند که من آن را نمی‎بینم. و در نهایت آنها بخاطر پایان یافتن چنین جشن‌هائی شکایت خواهند کرد.
من بعد از ظهرها مدت درازی تا غروبِ آفتاب دراز می‎کشم. من همین حالا می‎توانم از پنجره ببینم که چطور در بیرون هوا خاکستریتر و خاکستریتر می‎شود، و سپس تجسم می‎کنم که چطور حالا فانوس‎های خیابانی نورشان را بر پیاده‎روها می‎اندازند، که چطور نور سردِ آبی رنگِ الکتریکی از شیشۀ گِرد لامپِ مقابل مغازه‎ها خود را با نور گازیِ گرمِ در نوسان مخلوط می‎سازد، و چطور ترامواها با چراغ‎های قرمز و سبزشان در چرخ‎زدن‎های خستگی‎ناپذیر به دور شهر همدیگر را ملاقات می‎کنند، و چطور تمام انسان‎های خسته‌ای در آنها نشسته‎اند که از یک کار به کار دیگر یا از یک تفریح به تفریح دیگر و از یک هیجان به هیجانی دیگر در حرکتند. یا ماهِ سفید و کامل از میان پنجره‎ام به درون اتاق می‎تابد و خود را در جمجمۀ لختِ براقِ پوزخندزن بر روی کُمدم منعکس می‎سازد. در بیرون ماه نورش را بر روی سقف پادگان که در زیر سایه غیرواضح شده است می‎نشاند، بر روی سقفِ پادگان گاهی یک گربۀ تنها می‎خزد و از بالای هر دودکشی با احتیاط بالا می‎رود و می‎گذرد.
بعد از روشن شدنِ لامپ تضاد شدیدی با تمام آن چیزها در بیرون برقرار می‎گردد، و افکاری که می‎خواستند در غروب به خواب روند دوباره می‎آیند. تب دوباره شروع می‎شود، ابتدا در مغز، از آنجا به درون تمام رگ‎ها و از میان تمام اعضای بدن تا نوک انگشتان می‎رود.
و سپس من شروع می‎کنم به نوشتن. در تب تلاش می‎کنم تمام زندگی‎ام را بنویسم، تمام رؤیاهایم را، گناهانم و بدبختی‎ام را. و دیرتر، پس از مرگم، باید کتابم این را در میان مردم فریاد بکشد که چطور رؤیا دیدم و گناه کردم و چقدر بدبخت بودم ... پس از مرگم.
روبرویم بر دیوار طرح بزرگی از نقاشی‎ام آویزان است. این نقاشی هرگز تمام نخواهد گشت. من خیلی چیزها می‎خواستم و هنوز بسیار جوان هستم ...
و سپس شب فرا می‎رسد ــ ــ ــ
 
پدر
پدرم ناگهانی فوت کرد. ما دو سالِ قبل با خشم از همدیگر جدا شده بودیم. من آن زمان اراده‎ام را بر کرسی نشاندم، من در جهان تنها ایستاده بودم و زندگی در اطرافم طوفانی می‎وزید.
ابتدا یک نامۀ احساساتی و خشمگینِ برادر بزرگتر که با کلمات هیجانزده من را مقصر می‎دانست مرا از بیماری پدر آگاه ساخت.
نوشتۀ برادرانه حامل عباراتی بود که هر نزدیکی و هر پُرس و جوئی را ناممکن می‎ساخت.
مدت کوتاهی پس از آن آشنایانِ دور به من خبر دادند که پدرم سلامتی‎اش را بدست آورده است. و سپس یک روز توسط تلگراف می‎فهمم که او در بستر مرگ افتاده.
من نمی‎توانستم قبل از ظهر به راه بیفتم، و در طول صبح یک تلگراف پس ار تلگرافِ دیگر می‎آمد، همه توسط برادر کوچکترم، که مرا بدون اطلاعِ بقیۀ افراد خانواده از حال پدر باخبر می‎ساخت: وضعیت ناامید کننده ــ وضعیت تغییرناپذیر ــ به اینجا نیا ــ و غیره.
در همان صبح یک نامه از مردی می‎رسد که من بخاطرش رابطه‎ام را با خانواده قطع کرده بودم، من به سختی می‎توانستم نامه‌اش را بخوانم، و او همچنین برایم بیتفاوت بود ــ حالا بطور وصف‎ناگشتنی‎ای بیتفاوت.
چه عجیب است که من آن زمان عاشقش بودم.
من حرکت می‎کنم.
هشت ساعت راندن برای اینکه بتوانم در خانه باشم ــ در خانه! بله، من به سمت خانه می‎راندم، پس از دو سال دوباره به سمت خانه. این چه خوب بود. من مرتب با خود تکرار می‎کردم: به سمت خانه!
این باید سوزش و دردِ رو به افزون را خنک می‌ساخت. به سمت مادر! در آغوش مادر. مادر! اجازه زار زار گریستن داشتن، مادر! اجازه با لکنت سخن گفتن ــ من این را نتوانسته بودم هرگز بگویم.
هشت ساعت در روزِ شرجی ماه جولای در واگونِ سرخ گشته توسط آفتاب، هشت ساعت باید من در هیجانی عذاب‎دهنده به آنجا برانم.
آیا او هنوز زنده خواهد ماند؟ آیا می‎توانم در مقابلش زانو بزنم؟ دستان در حال مرگش را ببوسم، در چشمان در حال خاموش گشتنش پشیمان و مشتاق نگاه کنم؟ یا آیا او گناهم را فراموش نخواهد کرد و با خود به گور خواهد برد؟
شب می‎شود. من تنها بودم و از میان مناظر آشنا می‎راندم، و هیجانم تا حد جنون، تا حد وحشتِ مرگ رشد می‎کرد. آیا او هنوز زنده خواهند ماند؟ یک حالت روحی، یک صدا، یک صدای کودکانه در من بیدار می‎شود، یک صدای عجیبِ فراموش گشته، و این صدا اندوهگین و شکسته هنوز در من می‎لرزید.
دست‎هایم می‎خواستند برای دعا کردن بر روی هم قرار گیرند، اما آنها فقط خشمگین با هم در جنگ و متشنج بودند و بر روی لبانم یک لکنتِ دیوانه‎وار می‎آمد: او باید زنده بماند، او باید زنده بماند!
در بیرون شب شده بود.
من دیگر احساس نمی‎کردم که خود را حرکت می‎دهم و زنده‎ام، من فقط احساس می‎کردم که چگونه پیشانی تب‎آلود‎ام به شیشۀ سرد و صاف اصابت می‎کرد و چگونه دندان‎هایم با لرزشی سخت بر روی هم می‎خوردند.
"لطفا، بلیط!" ما به شهر نزدیک شده بودیم.
برج‎ها به سمت آسمانِ شب صعود می‎کردند. چراغ‎های ایستگاهِ قطار ناآرام سوسو می‎زدند. ساعت بزرگ یازده و نیم شب را نشان می‎داد. وقتی قطار به ایستگاه می‎رسد سکوی راه‎آهن از انسان خالی بود. من از قطار پیاده می‎شوم.
من کجا بودم، و در اینجائی که حالا بودم چه می‎خواستم؟ دو پیکر تیره به من نزدیک می‎شوند: برادر جوانترم و یک روحانیِ سالخورده که دوستیِ نزدیکی با خانواده داشت. برادرم و من برای یک لحظه همدیگر را در آغوش می‌گیریم و از میان اشگ ناامیدی‎مان را تماشا می‌کنیم.
سپس او خود را عقب می‎کشد. کشیش از طرف مادرم و بقیه مأمور شده بود با من صحبت کند. این یک مأموریت سرد و سخت بود: ــ همۀ آنچیزی که مادرم در این لحظه برای گفتن به من داشت این بود: "دوباره برگرد، تو دیگر در اینجا هیچکاری نداری." ــ حق با مادرم است: حداقل مرد روحانی اینطور به من گفت. من خود را از آنها جدا ساخته بودم، و حالا دیگر به آنها تعلق نداشتم. گناه من باید بسیار سنگین بوده باشد که مادرم توانسته این چیزها را به من بگوید.
ــ تو دیگر در اینجا کاری نداری. ــ در کنار بستر مرگ پدرت هیچکاری نداری، تو حق نداری برای او سوگواری کنی، تو هیچ حقی به خانه‎ات نداری، دوباره به جهان غم‎انگیز برگرد. تو باید ناپایدار و زودگذر باشی، اما ما می‎خواهیم طبق افسانۀ قدیمی نشانۀ قابیل را نه بر روی پیشانی بلکه در قلبت با آتش حک کنیم، در نرمترین و آسیب‎پذیرترین قسمت، در مخفی‎ترین قسمتی که نتواند هرگز دوباره بهبود یابد، در جائیکه وقتی به درد می‎آید و خونین می‎گردد چشم هیچ انسانی قادر به دیدنش نباشد. ــ
کشیش می‎رود. مأموریتش انجام شده بود. ــ تشکر برای اِنجیل‎ات، تو مردِ صلح. ــ
من در ایستگاه قطار تنها ایستاده بودم. من کاملاً هوشیار بودم. پدرم هنوز زنده بود. این را مرد متدین گفت و اینطور اضافه کرد: "شما او را نخواهید دید و اگر حتی خودم مجبور شوم مقابل درِ خانه بایستم و از ورود شما ممانعت کنم."
من به نزد دوستانِ خوبی می‎روم که از قطع رابطه با خانواده‌ام می‎دانستند، و آنها بدون آنکه چیزِ زیادی بپرسند من را پذیرفتند.
ــ سپس دو روزی آمدند که من در آنها مشتاقانه آرزو می‎کردم اجازۀ مُردن داشته باشم.
در روز چند بار پیش دکتری می‎رفتم که پدرم را درمان می‎کرد، و خبرهائی که دریافت می‎کردم کاملاً میان ناامیدی و امیدِ ضعیفی متغیر بودند. بعد از ظهر روز چهارشنبه گفته شد: او شب را دیگر نخواهد دید.
من نمی‎دانم بعد چطور از خانۀ دکتر و از شهر خارج شده بودم. من آنجا بر روی خاک کنار بوته‎زاری کوچک دراز کشیدم و می‎دانستم که پدرم می‎میرد، که همه‌چیز تمام شده است. به نظرم می‌رسید که سرم در آتش سوخته و خالی گشته. افکار مانند پشه در جمجمۀ متروک وزوز می‎‎کردند، و من می‎پنداشتم می‎توانم احساس کنم که چگونه آنها در حال وزوز کردن به دیواره‎های داخلیِ جمجمه اصابت می‎کنند.
هنگامیکه نزد دوستان میزبانم بازمی‎گردم یک پیام از خانواده‎ام آنجا بود ــ حتی سردتر و بی‎رحمتر از قبلی. پدرم مُرده بود، و حالا اجازه داشتم بروم و او را یک بار ببینم.
بر روی تخت در اتاق بیمارستان چیزِ سرد، بیجان و وحشتناکی قرار داشت، و این پدرم بود. و من در مقابل تخت زانو می‎زنم و فقط می‎دانستم که او دیگر نیست، که دیگر خیلی دیر شده است.
شکسته و در شروع دردی جنون‎آمیز خود را بر روی اندام سردِ پدرم می‎اندازم. اشگ‎های آتشینِ فرزند گمشده‎اش باید پیشانی یخ‎زده و دست‎های مُرده‎اش را خیس سازند، و برای طلب بخشش وقت گذشته بود. ــ
سپس مردم داخل اتاق می‎شوند.
کسی مرا از تخت به بالا می‎کشد، او برادر بزرگترم بود.
برای یک دقیقه غم و اندوه ما را به در آغوش گرفتنی برادرانه و خواهرانه وامیدارد. من فقط هنوز می‎دانم که برادرم مرا در آغوش خود نگاه داشت و اینکه کشیش آنجا بود و صدایش با کلماتِ سرد در گوش‎هایم وزوز می‎کردند.
مادرم نمی‎خواست من را ببیند. من هنوز یک روز در شهر می‎مانم. پس از فرا رسیدن شب بیرون می‎روم. می‎خواستم یک بار دیگر خانۀ پدر و مادرم را ببینم، من از خیابان‎های آشنا می‎روم، و سپس در امتداد پرچین‎های نوک تیزِ باغ چندین بار به دور خانه می‎گردم. در سمت جنوبیِ خانه پنجره‎ها باز بودند. پرده‎ها کشیده نشده بودند. آنها آنجا در زیر نور لامپ به دور میزِ چای نشسته بودند.
من مادرم را می‎دیدم، برادرم را، می‎توانستم بفهمم که چه صحبت می‎کردند. من یکی از چوب‎های پرچین را در دست می‎گیرم و یک لحظه به این فکر می‎افتم با آن خودم را به سیخ بکشم. دیوانگی. ــ اما می‎توانستم با هفت‎تیر خودم را بکشم. من هفت‎تیرم را به همراه داشتم. درون تمام دردهای سوزان یک گلولۀ سرد. و بر روی پله‎های خانه بیفتم، درست در آستانۀ در و آنجا بمیرم.
چرا این کار را نکردم؟ این می‎توانست خوب باشد. چرا باید من را ترسِ بُزدلانه هنوز به این زندگی ژنده بچسباند؟ ــ
در حیاط سگ‎های قدیمیِ باوفایم با صدای گرفته‎شان پارس می‎کردند. من هنوز آنجا ایستاده بودم ــ بله من نمُردم ــ من خود را نکشتم ــ همچنین دیوانه نگشتم. در سرمای شب و در فلاکتم سردم شده بود. ــ حالا من می‎خواستم بروم. آن بالا بر روی بالکن یک پیکر ایستاده بود. او خواهرم بود. آنجا اتاقش بود، و بقیه در طبقۀ پائین زیر نور لامپ بودند. من دوباره در کنار پرچین ایستاده بودم و به بالا به سمت خواهر نگاه می‎کردم. ــ هیچ کلمه‎ای. ــ من صدای گریستنش را می‎شنیدم.
او مرا دیده بود و به پائین نگاه می‎کرد، در حالیکه من به سمت او به بالا خیره شده بودم و کلمه‎ای نمی‎گفتم.
سپس من می‎روم.
آخرین زهِ نرم در درونم در حال جرنگ جرنگ کردن به دو تکه تقسیم می‌شود.
 
ما جاسوس‌ها
ما اولین سال جنگ را در نقاهت‎سرائی در یک ناحیۀ بی‎طرف می‎گذراندیم، جائیکه انواع ملیت‎ها گرد آمده بودند. ترکیب حلقۀ آشنایان ما از این قرار بود: سه آلمانی، دو خانم اهل وین، یک زوج آمریکائی به نام استراونگ، یک مرد ایتالیائی که رافائلی نامیده می‎گشت، یک مرد لهستانی و یک آقا که بقیه او را به سرعت بالکان صدا می‎کردند، زیرا مطمئناً در آنجا زاده شده بود، اما او در این مورد زیاد صحبت نمی‎کرد.
از آنجا که ما همگی دور از وطن بودیم تنها همان کاری را می‎کردیم که آدم در این زمان در خارج از کشور می‎تواند انجام دهد، ما روزنامه‎ها را می‎بلعیدیم و انتظار نامه‎ها را می‎کشیدیم. در این حال ما تلاش می‎کردیم تا جائیکه ممکن است در بارۀ رویدادهایِ جهانی کم صحبت کنیم ــ به این دلیل این قرار گذاشته شده بود، چون ما تا قبل از شروع جنگ به اصطلاح با هم دوست بودیم. این تا اندازه‎ای از بلندپروازی ما بود تا ثابت کنیم که آدم می‎تواند حتی در چنین زمان‎هائی در میان افراد بافرهنگ فکرش را بر شالودۀ اصول بین‎المللی تنظیم سازد.
البته این کار همیشه آسان نبود، برای مثال جنگِ زیردریائی اغلب آقای استراونگ را عصبانی می‎ساخت، رفتار همسرش بیشتر منفعلانه بود و ترجیح می‎داد از مرد لهستانی دلبری کند. مرد لهستانی انقلابی بود و در هر فرصتی قسم می‎خورد در ورشو بر روی یک توپ اسب‎سواری خواهد کرد؛ البته او استانیسلاس نامیده می‌گشت. وقتی او چنین نظرهائی ابراز می‎کرد بالکان با دندان‎قروچۀ آهسته‎ای از گوشه چشم چپکی به او نگاه می‎کرد. وانگهی به نظر می‎رسید که علاقۀ سیاسی او چندان فعال نیست، برعکس ورق‎باز پُر شوری بود، صحبت کردن از اوست‎اِنده و مونت‎کارلو را دوست داشت، و آیندۀ این دو محل او را از نگرانی بزرگی پُر ساخته بود. ــ همچنین در میان دو خانم اهل وین و سینیور رافائلی نخ‎های لطیفی کشیده شده بود؛ آنها می‎توانستند ساعت‎ها در برابر نقشۀ تیرول‎ِ جنوبی بنشینند و سپس تلاش می‎کردند دوستانه در بارۀ حق الحاق‌جوئی توافق کنند. ما آلمانی‎ها گاهی خشمگین می‎گشتیم وقتی خانم‎ها در این مذاکرات بیش از حد سخاوتمند می‌گشتند.
به این ترتیب ما تا آغاز بهار در هماهنگی خوبی زندگی کردیم. به نظر می‎رسید که اهالی نقاهت‎سرایِ این ناحیۀ کوچک و همچنین غریبه‎های دیگر به این خاطر شگفتزده‎اند؛ زیرا وقتی ما در رستوران، کافه یا در گردهمائی‎های اجتماعی دیده می‌شدیم مردم ما را با علاقۀ زیادی تماشا می‎کردند و زیر نظر می‎گرفتند؛ ما حتی در خیابان‎ها متوجه می‎گشتیم که رهگذران ما را به همدیگر نشان می‎دهند.
بتدریج اما شالودۀ اصول بین‎المللی متزلزل می‎گردد؛ ما قبل از هرچیز شروع می‎کنیم نسبت به همدیگر به بی‎اعتماد گشتن. طبق احساس ما آقا و خانم استراونگ علاقۀ اغراق‎آمیزی برای کارت‌پستال‎هائی با تصاویر جبهۀ جنگ که ما از آشنایان یا خویشاوندان دریافت می‎کردیم نشان می‎دادند، و این سوءظن گاهی در ما تقویت می‎گشت که ممکن است آنها اصلاً آمریکائی نباشند، بلکه انگلیسی هستند و تغییر هویت داده‎اند؛ زیرا وقتی ما سؤالِ کاملاً بی‎ضرری در بارۀ آداب و رسوم انگلیسی‎ها می‎کردیم آقای استراونگ گاهی پاسخ آزاردهنده می‎داد:
"چرا می‎خواهید این را بدانید؟"
وانگهی او تلگراف‎های زیادی هم می‎فرستاد. سینیور رافائلی در اصل بسیار کنجکاو بود و ما به دوستان دخترش مرتب هشدار می‎دادیم به او این همه از پیاده‎روی در آلپ تعریف نکنند. آنچه مربوط به بالکان می‎گشت کسی جرأت نمی‎کرد در عرصۀ سیاسی با او همصحبت شود، نه ما و نه بقیه. اما یا او متوجه آن نمی‎گشت یا اعتراضش را برنمی‎انگیخت. و همیشه همان باقی‌می‌ماند که بود، متعصب، اما شاد و مهربان. و آنطور که معمولاً اتفاق می‎افتد راه ما تحت تأثیر بی‎اعتمادی و بدخواهی از هم جدا می‎شود، و خانم و آقای استراونگ خشمگین به یک پانسیون دورافتاده نقل‌مکان می‎کنند.
بزودی پس از آن جنگ ایتالیا شروع می‎شود؛ دوست ما رافائلی البته درجنگ شرکت نکرد (اینکه وطن یا او خودش از آن صرفنظر کرده است را ما نفهمیدیم)، اما او از آن به بعد بسیار بدخُلق بود، دیگر نمی‎توانست با حریفان زیبایش در مورد مسائل مرزی به توافق برسد و کینه‎ورزانه از افق دید ما ناپدید می‎گردد. بالکان تنها کسی بود که به ما وفادار ماند، زیرا استانیسلاس قبلاً تحت اشاراتِ مرموزی به سفر رفته بود ــ ما دیرتر یک کارت‎پستال از او از ورشو دریافت کردیم، که در آن البته ذکر نشده بود که او واقعاً بر روی یک توپ یا از یک مسیر معمولی به آنجا رفته است.
آشنائی‎های جدید دست نمی‎داد، و زندگی کاملاً یکنواخت شده بود، آدم باید برای گذراندن بیهودۀ زمان هم به خود زحمت می‎داد. بنابراین روزی در اثر یکنواختی این ایده به نظرمان می‎رسد که بالکن خانه را با یک چادر بپوشانیم، زیرا کنجکاوی استوارِ اهالی نسبت به ما در این مدت آزاردهنده شده بود. بنابراین پارچه خریده گشت، مشاوره و طراحی انجام شد و هنگامیکه همه‌چیز تمام شده بود ناگهان بالکان مهارت فنی‎اش گل می‎کند و می‎گوید که باید در زیر چادر یک لامپِ برقی وصل کرد، تا بتوانیم شب‎ها با آرامش کامل با ورق «عمۀ من، عمۀ تو» بازی کنیم. بلافاصله این کار انجام می‎شود ــ بزودی همه‌چیز تمام شده بود؛ حالا ما امیدوار بودیم که می‎توانیم از میوۀ کارمان بدون مزاحمت لذت ببریم و قبل از هرچیز از کنجکاوی رهگذران در امان باشیم. اما هنگامیکه ما برای اولین بار در زیر چادرمان نشسته بودیم و تحت راهنمائی بالکان «عمۀ تو، عمۀ من» بازی می‎کردیم، ناگهان هیاهوی یک جمعیتِ هیجانزده از زیر بالکن شنیده می‌شود. بالکان عصبی می‎شود و به سمت نردۀ بالکن می‎رود تا جمعیت را ساکت کند. در این لحظه اما جمعیت به دو دسته تقسیم می‎شود تا اجازۀ عبور به دو پلیس را بدهد. پلیس‎ها توضیح می‎دهند که ما بازداشت هستیم. اینکه ما چکاری کرده بودیم برایمان کاملاً نامعلوم بود، اما ما بدون مقاومت بدنبال آنها براه می‌افتیم، فقط بالکان رنگش تغییر کرده بود. ما را صبح روز بعد پیش کمیسر می‎برند، و وقتی بلافاصله دوستان قدیمی‌مان، خانم و آقای استراونگ و رافائلی وارد دفتر می‎شوند شگفتی ما افزایش می‎یابد. یک خادمِ دادگاه که آنها را همراهی می‎کرد به کمیسر می‎گوید: "جاسوس‎ها ــ لیست شمارۀ شش."
یکی از خانم‎های اهل وین به آرامی می‎گوید: "پس درست بود"، اما آقای استراونگ آن را می‎شنود و مانند برزرکر، جنگاور ژرمنی، به او حمله می‎کند:
"و شما؟ ما همیشه شما و دوستان آلمانی‎تان و آن بالکان را جاسوس بحساب می‎آوردیم ــ"
بالکان می‎غرد: "بالکان؟ این چه معنی می‎دهد؟" این اولین اظهار سیاسی‎ای بود که ما از او می‎شنیدیم، اما هیچکس جواب نمی‎داد. کمیسر خواستار رعایت نظم می‎شود، اما هیجان عمومی دیگر تسکین دادنی نبود. رافائلی کمیسر را وحشیانه مخاطب قرار می‎دهد و می‎گوید که خانم‎ها در واقع معلومات عجیب و غریبی از مرزهای منطقۀ تیرول دارند و آقایان از آلمان ــ ــ ــ حالا در ما هم دوباره بی‎اعتمادی جریان یافته بود ــ علاقه برای کارت‎پستال‎ها از جبهۀ جنگ ــ تلگراف‎ها ــ خلاصه، آتشی از اتهاماتِ متقابل شعله‌ور می‎گردد. کمیسر صبورانه انتظار می‎کشید. عاقبت سکوت برقرار می‎گردد، سپس او اطلاعات شخصی ما را یادداشت می‎کند و به آرامی توضیح می‎دهد که ما مظنون به جاسوس بودن هستیم. ما آلمانی‎ها و اتریشی‎ها در لیست شمارۀ پنج بودیم. ــ بالکان بطور جداگانه بازجوئی گشت. از او اثر انگشت گرفته می‎شود، ما هنوز این روش را ندیده بودیم و با کنجکاوی تماشا می‎کردیم؛ بالکان اما بسیار باتجربه این کار را انجام می‎داد. سپس بازجوئی شروع می‎شود. لیست شمارۀ شش اول تحت بازجوی قرار می‎گیرد ــ آنها به ساختن بمب و به داشتن قطعات هواپیمایِ قابل وصل گشتن به هم متهم شده بودند، ما اما متهم شده بودیم که سیگنالِ نور داده‎ایم ــ ــ سیگنال نور ــ ــ ما اما از سه هفته پیش هیچ شبی را در خانه نگذرانده بودیم، بجز شبِ روز قبل که آنطور ناخوشایند قطع گشته بود؛ اما در این وقت کمیسر با یک نگاه نافذ ما را برانداز می‎کند و توضیح می‎دهد که پلیس ما را از همان ابتدا جاسوس بحساب آورده بود، آنها ما را مدام تحت نظر داشتند و فقط منتظر مدرک جرم بوده‎اند.
ما می‎پرسیم: "و مدرک جرم؟"
او می‌گوید: "خب، لامپ" و ما حالا تازه متوجه گشتیم که سیگنال‎های نور می‎توانند برای اهداف جاسوسی استفاده شوند. و شگفتی ما چنان صادقانه بود که کمیسر در نهایت می‎گذارد قانعش سازیم که لامپ در واقع فقط برای هدف روشنائی نصب شده بود. سپس دوباره نوبت بازجوئی از لیست شمارۀ شش می‎شود. آقای استراونگ به پرسش کمیسر تا اندازه‎ای به تلخی پاسخ می‎دهد:
"بله آقای کمیسر، ما نه تنها بمب و قطعات هواپیمای قابل وصل گشتن به هم داریم، بلکه همچنین یک ناوگان هم در پانسیون داریم." کمیسر به شدت عصبانی می‎شود و می‎گوید، افراد پلیس که در این بین جستجوی خانه را به عهده گرفته‎اند فوری آنجا خواهند بود.
ما انتظار می‎کشیدیم، پس از مدتی پلیسی ظاهر می‎شود و سه توپ فوتبال در اندازه‎های مختلف و یک وسیله که چند بار تا شده بود را می‎آورد ــ ــ
آقای استراونگ آن وسیله را با آرامش کامل از هم باز می‎کند، و یک صندلی راحتی آمریکائی با یک میز کوچک کتابخوانی خود را آشکار می‎سازد؛ سپس می‌گوید که کمیسر می‎تواند حالا برای تست کردن با این هواپیما پرواز کند و او خودش در این بین تلاش خواهد کرد با بمب‎هایش اداره پلیس را منفجر سازد.
کمیسر چنان دلسرد شده بود که ما واقعاً با او احساس همدردی می‎کردیم. برای او راهی باقی‌نمانده بود بجز آنکه افراد هر دو لیست را آزاد کند و علاوه بر آن پوزش هم بطلبد. فقط بالکان آنجا نگهداشته می‎شود؛ او در واقع از لحاظ سیاسی هرگز فعالیت نمی‌کرد، اما یک دزد سابقه‎دار هتل‎های بین‎المللی بود.
ما پس از ترک ساختمانِ دادگاه در راه با هم آشتی می‎کنیم، سپس همۀ آن بی‎اعتمادی‎هایِ متقابل ناپدید می‎گردند.
ما بعضی از شب‎ها بر روی بالکن نشستیم و ورق بازی کردیم. ما فکر می‎کردیم که از ما اعاده حیثیت شده است و دیگر دستگیر نخواهیم گشت، اما رهگذران هنوز هم می‎ایستادند و ما را مانند قبل جاسوس بحساب می‎آوردند.
  
مرگ
او مُرده بود، و این برایش بطور غیرقابل وصفی ناخوشایند بود. تمام جریان برایش بسیار نابجا و نامناسب به نظر می‎آمد. او همیشه مخالف مُردن در تختخواب بود و با ایمانِ استواری ادعا می‎کرد که زندگیش یک بار توسط خودکشی یا یک تصادف به پایان خواهد رسید.
حالا این بیماری لعنتی بر گلویش افتاده بود، حتی فرصت نکرده بودند او را به بیمارستان ببرند. او در آپارتمانش در بستر افتاده بود، یک پزشک آمده بود، سپس پزشک دوم و سوم، یک پرستار، دوستان، آشنایان، گل‎ها، بستگان، بطری‎های شراب و هرآنچه که وقتی یک مردِ جوان ناگهان سخت بیمار می‎شود.
سپس امروز ظهر، ساعت دوازده و نیم زمان برایش می‎ایستد و او می‎میرد. حالا ساعت سه بعد از ظهر است و او دوست داشت می‎توانست مانند همیشه به کافه برود. اما او مُرده بود و این کار دیگر ممکن نبود. پرستار پس رفتنِ دیگران آنجا مانده بود. او صدای به این سمت و آن سمت رفتن پرستار را می‎شنید و عصبی می‎گشت. پرستار هنوز در اتاقش چکار داشت؟ احتمالاً او آدم بی‎ملاحظه‎ای بود و وسائلش را زیر و رو می‎کرد. چه ناخوشایند، و آدم نمی‎توانست مانع این کار شود. پرستار در این حال برای خود سرود مذهبی می‎خواند. مشخص بود که او خود را زیر نظر گرفته شده احساس نمی‎کرد، در غیراینصورت حداقل می‎توانست ترانۀ مرگِ آنتون اولریش فون براونشوایگ را بخواند، چیزی که مناسب وضعیت می‎توانست باشد.
گاهی زنگ آپارتمان به صدا می‎آمد، پرستار بیرون می‎رفتْ و او می‎شنید که پرستار می‎گوید: "آقای جوان امروز بعد از ظهر فوت کرده‎اند." ظاهراً فروشندگان کالا بودند که در بارۀ صورتحساب‎ها صحبت می‎کردند. او برای اولین بار وقتی از فوت کردن خود می‎شنید احساس رضایت خاصی می‎کرد و دچار یک خوشی بدخواهانه می‎گشت. حالا او حداقل از تمام این چیزهای ناخوشایند برای همیشه رها شده بود، آنها نمی‎توانستند دیگر به او نزدیک شوند. آنها تا همین اواخر زندگی را برایش ناخوشایند ساخته بودند، همیشه وقتی او به این موضوع فکر می‎کرد باید خودش را می‎لرزاند. اما او دیگر نمی‎توانست خود را بلرزاند، او مُرده بود.
بله، او وقتی گاهی احساس می‎کرد که دیگر نمی‎تواند مسائل اقتصادی‎اش را حل کند بطور جدی به کشتن خود توسط شلیک گلوله فکر کرده بود. در زمان‎های گذشته از هر سو به او کمک می‎کردند، آن زمان او یک مرد جوانِ امیدوار بود و مردم انتظار داشتند که او به نحوی بر مشکلات پیروز شود. اما او هرگز بر مشکلات پیروز نگشت و بتدریج او را تنها گذاردند. و یک آدم تنها این تعهد را دارد که خودش به تنهائی بارش را حمل کند یا برای همیشه ناپدید شود. این می‎توانست مطمئناً یک نتیجۀ زیبا هم باشد، اما در نهایت دیگران از این کار سود بیشتری می‎بردند تا خود آدم. و در اصل چنین تفکراتی تحت شرایط فعلی بی‎اهمیت بودند.
زنگ آپارتمان دوباره زده می‎شود ــ هیجانزده و دراماتیک. این بار یک صدای کاملاً زنانه بود که با پرستار گفتگو می‎کرد. البته این ماریا بود. به نظر می‎رسید که یک صحنۀ تشریفاتی انجام می‎دهد ــ آه، ماریا! ماریا نمی‎توانست بدون صحنه وجود داشته باشد، و حتی در روز مرگ او ــ چه‌کسی می‎داند که آیا هرگز دوباره یک چنین فرصتی برای ماریا فراهم شود.
"چی ... هیچ حقی ... عمو ... من ... این حقیقت ندارد ... شما از آن هیچ‌چیز نمی‎فهمید ..." سپس یک صدای درهم برهم بیهوش کننده برمی‎خیزد، به نظر می‎رسید که همسایه‌ها و صاحبخانه هم به در خانه آمده‌اند. پرستار در میان این سر و صدا مانندِ بند برگردنِ یک شعر با لحن ملایم مرتب می‎گفت: "در این خانه یک نفر مُرده ... ... در این خانه یک نفر مُرده." ــ سپس دوباره سر و صدا آرام می‎شود. ماریا داخل نگشته بود. ــ این کار در واقع برایش همچنین فقط شرم‎آور می‎توانست باشد.
کمی دیرتر دوباره زنگ آپارتمان زده می‎شود، این بار کوتاه، ملایم و کاملاً مناسب تنظیم گشته برای یک خانه که در آن کسی فوت کرده است. بستگان از ناهار بازگشته بودند.
"خب، پرستار عزیز، آیا شما بخاطر نگهبانی شب استراحت کرده‎اید؟"
"خانم عزیز، این شغل من است."
"آیا تابوت هنوز نیامده است؟"
"نه."
"باورنکردنی‎ست با این فروشندگان کالا! پس ما کی می‎توانیم بازدیدمان را انجام دهیم؟" ــ این زن‌عمو بود.
مُرده یک هیجان بی‎ادبانه‎ای احساس می‎کند. آنها هنوز اینجا در اتاق او چه می‎خواستند؟ احتمالاً زن‌عمو بر روی مبل او نشسته بود، عمو بر روی صندلی مقابل میزتحریرش، و پسرعمو سیگارهای باقیمانده‎ای را می‎کشید که ماریا به تازگی برای تولد به او هدیه داده بود.
اما عاقبت به نظر می‎رسد که همه برای نشستن جا پیدا کرده باشند. عمو شروع به صحبت می‎کند و از پسرعمو می‎پرسد: "هانس، تو شرایط اقتصادی او را می‎شناسی؟"
هانس: "چرا، پدر؟"
عمو سُرفه خفیفی می‎کند، و مُرده کاملاً شاد می‎شود، زیرا او این نشانه را می‎شناخت و فکر می‎کرد عمو حالا پس از این سُرفه خفیف دیگر کلمه‎ای حرف نمی‎زند. اما این بار طور دیگر می‎شود. او دیگر آن برادرزادۀ زنده‎ای نبود که آدم نمی‎توانست از نوع زندگیش قدردانی کند ــ او حالا یک برادرزادۀ مُرده بود، و این وضعیت را بطور قابل توجهی تغییر می‎داد.
"منظورم این است که این جوان بیچاره بدهی داشته است."
هانس: "اوه بله."
"آیا زیاد است؟"
و از سمت مبل زن‌عمو می‎گوید:
"من امیدوارم که ... ... ... ..."
اما هانس محکم و مطمئن می‎گوید:
"بسیار زیاد."
مکث. ــ یک صندلی به کنار زده می‎شود، و یکی از حضار در اتاق به این سمت و آن سمت می‎رود. احتمالاً عمو. دوباره زن عمو شروع می‎کند ــ او امروز شانس نداشت و نمی‎توانست جملاتش را به پایان برساند:
"اما تو به این فکر نمی‎کنی که ... ... ... ..."
"طبیعی است که باید حالا همه‌چیز مرتب شود. من نمی‎خواهم که مردم پولشان را از دست بدهند و نام برادرزاده‎ام به کثافت کشیده شود. نام او نام ما هم است."
هانس رقم بدهیِ تقریباً وحشتناکی بر زبان می‎آورد. مُرده هم خودش کاملاً شگفتزده بود، او دیگر نمی‎توانست به یاد آورد که آیا این مبلغ صحیح است یا نه، و شروع می‎کند به محاسبه کردن، اما حساب نمی‎خواست درست حل شود. به نظر می‎رسید که دیگران در این بین برای بدست آوردن آرامش تلاش می‎کردند، و سپس زن‌عمو می‎گوید:
"اما هانس، چگونه این ممکن است ... و تو این را می‎دانستی؟ ... خدای من، چه‌کسی به او این همه پول قرض داده است؟"
هانس می‎گوید: "خب، مردم."
"مردم؟ ... ... ... ... ..."
"بله، مردمی که او را بهتر از شماها می‎شناختند."
زن‌عمو و عمو با یک متانت مالیخولیائی می‎گویند: "هانس! چطور می‎تونی چنین چیزی بگی؟ او در خانۀ ما بزرگ شده است" و مادر ادامه می‌دهد: "من برایش مادر دوم بودم، و اگر او در بی‎فکری‎اش ... ... ... ... ... ..."
حیف بود اگر عمو حرف او را قطع می‎کرد، اما او این کار را کرد.
"ماتیلده، حالا این را کنار بگذار، همه‌چیز باید بخشیده و فراموش گردد. او فوت کرده است ... ..."
این کاملاً صحیح نبود، عمو کمی عجله کرده بود، اما در این لحظه زنگ آپارتمان زده می‎شود. به نظر می‎رسید که زن‌عمو از روی مبل به بالا جهیده باشد: "این باید تابوت باشد ... ... لیزه، ببین چه کسی زنگ می‎زند." ــ ــ بنابراین دخترعموی کوچکم هم آنجا بود. ــ ــ در غیر اینصورت لیزه اجازه نداشت داخل اتاق او شود.
ــ ــ نه، این تابوت نبود. ماریا یک تاج‌گل فرستاده بود. حیف که او نمی‎توانست چهره‎ها را ببیند، اما آنها ظاهراً ماریا را نادیده گرفته بودند. بله برادرزاده مُرده بود.
گفتگو تا اندازه‎ای هیجانزده می‎شود: "7000 ... 12000 ... 15000 ... پول وام داده شده ... بهره." و دوباره زنگ آپارتمان زده می‎شود.
آقای کشیش گذاشته بود بپرسند که آیا یک خاکسپاری درجۀ یک درخواست می‎شود.
بله، البته. هزینه مطرح می‎شود. یک خاکسپاری درجۀ یک تقریباً گران بود و تابوت هم چندان ارزان نبود. ــ چوب بلوط و روکش فلزی ــ و یک هزینه اضافی برای کشیش بخاطر سخنرانی.
زن‌عمو یک بار هم مخالفت نکرد. اما مُرده عصبانی شده بود.
1200 ... 15000 ... بهره. ...
زن‌عمو در حالیکه سخت نفس می‎کشید می‎گوید: "و تو می‎خواهی واقعاً همه را بپردازی؟"
عمو می‎گوید: "من این را وظیفۀ خودم در نظر می‎گیرم. هنوز سهم کوچکی از ارثیۀ مادرش پیش من است. کلارایِ خوب در آن زمان به عهدۀ من گذاشت که پول را طبق قضاوتم برای او مصرف کنم. چه‌کسی می‎توانست بداند که جوان بیچاره به این زودی فوت می‎کند."
"کاش بدهی‎های او را زمانیکه زنده بود می‎پرداختی." ــ ــ این دخترعموی کوچکم بود که تا حال کلمه‎ای نگفته بود.
سکوت تیره‎ای برقرار می‎شود.
مُرده فکر می‎کند: "براوو، لیزه."
بله، ارثیه، ارثیۀ مشهور. ــ اما حالا این می‎توانست واقعاً برای او بیتفاوت باشد، اما او را دروناً به شدت رنج می‎داد. این ارثیه از زمانیکه می‎توانست فکر کند یک مسئله بین او و عمویش بود. ــ چه سفرهای زیبائی می‎توانست با این پول بکند ــ با ماریا! آنها همیشه آرزو می‎کردند روزی با این پول با هم به مسافرت بروند. یک مسافرت واقعاً شایسته ــ تحت نام جعلی، با یک چمدان افسانه‎ای، با لباس‎های بی‎عیب و نقص. فقط کفش‎های ورنی باید در مقابل درِ آنها قرار گیرد ــ
چهارشنبه ما در مصر صبحانه خواهیم خورد. ــ
حالا او مُرده بود. ــ طلبکاران ارث می‎بردند. ماریا هرگز دارای لباس‎های زیبا نخواهد گشت و هرگز در مصر صبحانه نخواهد خورد. ــ ــ زنگ آپارتمان را می‎زنند. زن‌عمو می‎گوید: "تابوت."
"نه، مردی از چاپخانه آمده است."
"او باید هنوز لحظه‎ای انتظار می‌کشید. ... ... اما ما دیروز آن را چاپ کردیم ... هنگامیکه که دکتر گفت ... ... ... کاغذ باید روی میز تحریر باشد ... آنجا ..."
"امروز برادرزاده عزیز ما ...... پس از یک بیماری کوتاه ...... پس از رنجی کوتاه و سخت به آرامی با یاد خدا فوت کرد ــ""
مُرده به این فکر می‎کرد که کاش تابوت زودتر می‎آمد، و شروع می‎کند به سهیم شدن در بی‎صبری زن‌عمویش. او حالا مایل بود عاقبت آسایش داشته باشد. شنیدن اینکه چطور آنها پول به اطراف پرتاب می‎کردند واقعاً لذتبخش نبود.
زن‌عمو با تأکیدی تیز می‎گوید: "او با یاد خدا فوت نکرد."
پرستار می‎گوید: "مسیح گناهان ما را به دوش می‎کشد ... ..."
هانس می‎گوید: "اینطور فکر می‎کنید؟"
دوباره زنگ آپارتمان زده می‎شود. این بار تابوت بود.
 
مصاحبه با مسیح
اینطور که پیداست آمریکائی‎ها بسیار کنجکاوند.
من سال‎هاست که برای یک مجلۀ هنری گزارشِ نمایشگاه‎های آنسوی اقیانوس، نامه‌های هنری و همه‌چیزهائی را که به آن مربوط است می‎نویسم تا روح تشنۀ دانش طلبیِ <عوام تحصیل کرده> را که به هنر علاقه نشان می‎دهند یک بار در ماه اشباع کنم.
حالا دیگر این کار به اندازه کافی مهیج نیست. مردم چیز بیشتری می‎خواهند ــ چیزی دیگر.
هیئت‌تحریره ابتدا خواستار <مطالب خصوصی از زندگی هنرمندان بزرگ> شد ــ البته زندگی خصوصی هنرمندان مُدرن ــ و اخیراً از من خواسته شده که باید همچنین مقالاتی از جزئیات جالبِ زندگی مُدل‎ها و رابطۀ آنها با جهان هنر بنویسم.
برای من همه‌چیز قابل قبول است. من یک انسانِ راضی هستم و مایلم دیگران را هم راضی سازم. پس از تلاش طولانی دفترچۀ یادداشتِ یک نابغۀ موفق را بدست می‌آورم. لیستِ مُدل‎های ثبت شده در این دفترچه باید بعنوان راهنما برای تحقیقات آینده‌ام به من کمک کند.
اما انتخاب صحیح از این لیست کار راحتی نبود:
1. والبورگا اشتومفل: زهر دهنده، بسیار محبوب و خیلی کم حرف.
2. کرسنز: ــ نام فامیل مفقود است ــ  با اندام مناسب برای هنر برهنگی.
3. آنا هوبر: دارای چهرۀ بسیار مناسب برای انواع تغییر در آن.
4. آدالبرت اپفلکامر: ورزشکار و کشتی‎گیر، عظیم‎الجثه و با عضلاتِ شانه و بازوی باورنکردنی.
5. ماری مایر: دارای چهره‌ای جوان‌پسند.
6. کلمنز بروکنر: کشیش مکار و غیره.
من روزها از پله‎ها بالا و پائین می‎رفتم. مصاحبه با مُدل‎ها کار کوچکی نیست، آنها هرگز در خانه نیستند. بنابراین طبق توصیۀ یک دوستِ باتجربه صبح یک روز به کنار پله‎های آکادمی می‎روم. اما دوباره شانس با من نبود. ساعت کاملاً بد انتخاب شده بود. آنجا فقط یک پیرمردِ کم‎شنوا و چند زن ایتالیائی ژنده‎پوش بودند. به نظر می‎رسید که زن‎ها بسیار مشتاق مصاحبه کردن هستند، اما چون دانش من از زبان ایتالیائی به «من نمی‎فهمم» و «بله، سینیوریتا» منحصر می‎گردد بنابراین نتوانستیم به نتیجه رضایت‎بخشی برسیم.
قصد داشتم دلسرد به معبدِ هنر پشت کنم که توجه‌ام به یک مرد باریک اندامِ بلند بالا جلب می‎شود که با شنلی خود را پوشانده بود و با گام‎های باشکوه از پله‎ها بالا می‎آمد.
من ابتدا او را بخاطر ظاهر قدرتمند و قامت و موی بلند موج‎دارش یک پروفسور سلطنتی بحساب آوردم، اما هنگامیکه او عاقبت در کنار زنان ایتالیائی بر روی نرده‎ها می‎نشیند به خودم قوت قلب می‎دهم و می‎پرسم: "آیا شما مُدل هستید؟"
"بله، البته، من مسیح هستم. احتیاج به مُدل دارید؟"
"چه نام دارید؟"
"فریدریش ویلهلم کوپکه ــ اگر مسیحِ با لباس مایل باشید ..."
او مرا متوجه جعبۀ مقوائی بزرگی می‎سازد که در زیر بازو حمل می‎کرد: «پالتوی قهوه‎ای رنگ، لباس زیر سرخ تیره رنگ.»
"شما از این شهر نیستید؟"
"نه، من از برلین هستم، یک برلینی اصیل، اما از مدت‎ها پیش در این شهر زندگی می‌کنم."
او دوباره سعی می‎کند درِ جعبه را باز کند.
"باز نکنید، باز نکنید. شما لباس‎ها را از کجا آورده‎اید؟"
"من آنها را از یک کهنه‌فروشی خریده‎ام، شش مارک هزینه برداشتند، اما زیبا هم هستند."
او درِ جعبه را باز می‎کند و می‎خواهد شنل را نشانم دهد.
"صبر کنید، صبر کنید، این ضرورت ندارد. شما از چه زمانی مدل هستید؟"
"شش/هفت سال می‎شود."
"و قبل از آن چه می‎کردید؟"
"قبل از آن یک مغازه داشتم."
"چه مغازه‎ای؟" زندگی قبلی مسیحِ من در هرحال خالی از جذابیت نبود.
"خب، می‎دانید، من با پیراهن پشمی در میخانه‎ها می‎گشتم و دستفروشی می‎کردم، اما این پول می‎آورد ..."
"و چه شد که مدل شدید؟"
"کسب و کار دیگر خوب پیش نمی‎رفت و سپس با موی بلند پیش خود فکر کردم ..."
من با تحسین به یالش نگاه می‎کنم: "آن زمان هم مویتان را اینطور بلند نگاه می‎داشتید؟"
"بله، می‎دانید، من از باد فراوان دچار سر درد می‎شدم و به این دلیل گذاشتم موی سرم بلند شود و بعد دوستانم به من گفتند: فریتسه، بگذار از تو نقاشی بکشند، فریتسه، تو زیباترین سر مسیح را داری که خدا می‎تواند شادی‎اش را از آن داشته باشد. چنین چیزی را هنرمندانِ نقاش جستجو می‎کنند."
"و در این وقت شما مُدل مسیح شدید؟"
"بله، در این وقت پیراهن پشمی را کنار گذاشتم و در هنرکده‎ها پرسه زدم و بعنوان سرِ مسیح بسیار محبوب شدم."
"آیا شما در اینجا تنها مدل مسیح هستید؟"
"آه نه، البته که نه. وقتی اوده شروع کرد تصاویر کتاب مقدس خود را بکشد، در این وقت آنها یک مسیح مدرن پیدا کردند، او موی بلند و محکم و یک صورت ساده دارد. او برولمایر نام دارد و رقیب بسیار خطرناکی برایم بود. امروزه باید همه‌جا رقابت باشد."
"مُدل بودن باید واقعاً طاقت‎فرسا باشد، درست می‎گویم؟"
"خب، از سختی‎ها می‎توانم برایتان یک ترانه بخوانم. این کار آسانی نیست اما به زحمتش می‎ارزد. من گاهی باید مصلوب می‎گشتم. با دست‎های به اطراف گشوده گشته و چشمان از حالت اصلی خارج شده، تمام کارهائی که دردِ به صلیب کشیده شدن را باید نمایش می‎داد. اما حالا بیش از حد پیر شده‎ام و بدنم سفت و سخت شده است و دیگر این کار برایم مقدور نیست. بنابراین فقط برای پرتره می‎نشینم و کس دیگری به صلیب کشیده می‎شود."
"آیا همیشه اشتغال دارید؟ هر روز که یک مسیح نقاشی نمی‎کنند."
"مشخص می‎شود که در این رابطه آشنائی ندارید، شما مطمئناً هنرمند نقاش نیستید. امروزه باید هر کس یک مسیح کشیده باشد. حالا نقاشی افرادِ کتاب مقدس آخرین مُد است. چند سال قبل برای یک زمان طولانی اوضاع خوب نبود، در آن زمان دیگر کسی مسیح نمی‎کشید و همه فضای بازِ سبز نقاشی می‎کردند. دیگر افرادی مانند من را لازم نداشتند. آنها از مراتع سبز و درختان بنفش رنگ و انسان‎های برهنه در مراتع نقاشی می‎کردند. این یک زمان بدی بود، در آن زمان من در مدارس فقط برای پرتره می‎نشستم و از مسیح دیگر خبری نبود."
"و حالا؟"
"آه حالا خیلی بهتر شده است. آقایان می‎گویند سمبولیسم باید باشد. این مُد است. و مُد در هنر مانند مُد در زندگی خوب است. حالا آنها یک مسیح سالخوردۀ آلمانی را می‎کشند، همانطور که اساتید قدیمی می‎کشیدند، زیرا آنها همیشه می‎گویند که آلمانی‎ها از بزرگترین‎ها بوده‎اند. حالا نقاشان موی آنها را کاملاً بلند و تقریباً مانند مار و تاجِ خار را کاملاً تیز می‎سازند و این کاملاً جدید است که آنها یک مسیح به سبک خاص می‎کشند، آنها صورت مسیح را دراز و تاج خار را که از هر دو طرفِ گوش به پائین کشیده شده است می‎کشند و ..."
از اینکه مسیح هنوز مایل است به من در بارۀ ماهیت رنسانس و یا روکوکو هم تعلیم دهد دچار ترس ساکتی می‎شوم و حرف او را قطع می‎کنم:
"آیا شما برای نقاشان بزرگ هم مُدل ایستاده‎اید؟"
"خب البته، من مایلم اینطور فکر کنم. تصاویر من در انواع گالری‎ها و موزه‎های هنری آویزان هستند. یک بار به صلیب کشیده شده با دو دزد. این خیلی زیبا بود. آن دو دزد دو ورزشکار بودند. و آویختن این نقاشی برایم یک شادی بود. و سپس با ماگدالنه که <مسیح و گناهکار بزرگ> نامیده می‎گشت."
"ماگدالنه چه کسی بود؟"
"او ژوزفینه سیمرر بود، یا آنطور که نامیده می‎گشت. او یک دختر بود. او همیشه داستانی با نقاشان شروع می‎کرد. او موی کاملاً قرمزی داشت. من نمی‎توانم او را خیلی زیبا بیابم، اما مورد توجه آقایان بود و در باره سلیقه نمی‎شود نزاع کرد. آنها همیشه می‎گفتند: یک <تیسین خالص>."
"مسیح، شما احتمالاً بزودی همانقدر از هنر می‎فهمید که خود نقاشان می‎دانند؟"
"بله، من عاشق هرچیز که هنر باشد هستم. این بزرگترین لذت من است. و پول هم می‎آورد."
"در روز چقدر درآمد دارید؟"
"خب، ببینید، این به جلو و عقب در نوسان است. آنچه مربوط به اساتید بزرگ و مشهور می‎شود آنها بیشتر می‎پردازند. و سپس به موقعیت هم بستگی دارد، برای به صلیب کشیده شدن برای هر ساعت یک مارک داده می‎شود. این زمانۀ خوبی بود! اما معمولاً وقتی آدم برای پرتره می‎نشیند پنجاه فنیگ برای یک ساعت پرداخت می‎شود."
در حالیکه مسیح در بارۀ روابط مالی‎اش صحبت می‎کرد من فکر می‎کردم، آه خدای من، باید از این مرد چیز جالبتری بیرون کشید. چه‌چیزی باید برای مقاله‎ام بنویسم؟ و بعلاوه لهجۀ برلینی او عصبی‎ام می‎سازد ــ من به یکی از این مونیخی‎های واقعی امید داشتم، امروزه انسان برای آنها خیلی بیشتر علاقه نشان می‎دهد. این لهجه خیلی اصیلتر به گوش می‎رسد. من باید حتماً چیزهای خصوصی‎تری از او بیرون بکشم.
به این خاطر صریح می‎پرسم: "مسیح، شما از زندگی هنرمندان خیلی زیاد می‎دانید، از زندگی خصوصی آنها. شما بعنوان مُدل باید اغلب برای دیدنِ پشت صحنه فرصت داشته باشید."
مسیح با تأکید زیادی می‎گوید: "خب، ما مُدل‎ها، ما همه‌چیز را می‎بینیم، ما همه‌چیز را می‎شنویم، ما در همه موارد حضور داریم، اما هیچ‌چیز نمی‎دانیم، ما رازنگهداریم. من می‎توانستم برایتان داستان‎ها تعریف کنم اما ما مُدل‎ها باید رازدار باشیم، در غیر این صورت لغو خواهیم گشت."
"خوب بله، اما می‌دانید، من در این شهر غریبه‌ام. من چند روز دیگر دوباره شهر را ترک می‎کنم. به من می‎توانید تعریف کنید. من روزنامه‎نگارم، من هم باید در شغلم رازدار باشم. باید در میان هنرمندان چیزهای بامزه‌ای  اتفاق بیفتد. درست است؟"
"خب بله، چیزهای بامزه‌ای رخ می‌دهند. برای مثال آنجا آدم عاشق می‎شود و این یک سعادت و شکوه خالص است."
مسیحِ من یک چهرۀ کاملاً هوشمندانه به خود می‎گیرد و چشمک می‎زند. رازدار بودنش من را عصبانی می‎ساخت. من خیلی دوست داشتم چیز تند و بامزه‎ای از او می‎شنیدم.
من می‎خواستم یک امتحان دیگر هم بکنم. یک چیزی مانند رمان عاشقانه میان یک نابغۀ معروف جهانی و تیسینِ مو قرمز ــ ماگدالنا ــ برای مقاله‎ام: <مدل‎ها و هنرمندان، از زندگی خصوصی افراد مُدرن مونیخی.>. قلبم کاملاً باز می‎شود.
"شما قبلاً برایم از ماگدالنا که بسیار مورد توجه هنرمندان بود صحبت کردید، او باید بارها عاشق شده باشد، درست است؟"
من پاک‌طینت‎ترین آهنگ را به صدایم می‎دهم، اما مسیح بی‎اعتنا باقی‌می‎ماند.
"من اما این را به شما گفتم. حالا من مدت‎هاست که دیگر او را ندیده‎ام، اما در گذشته، هنگامیکه با هم مُدل می‎ایستادیم تمام رازهایش را می‎دانستم." او دوباره چشمک می‎زند و ادامه می‎دهد:
"من آن زمان هنوز از او به اصطلاح پشتیبانی اخلاقی می‎کردم. گاهی او را به وجدانش رجوع می‎دادم. من به او می‎گفتم،: <ماگدالنا جوانان دارای عفت نیستند، من این را خوب می‎دانم. من هم جوان بوده‎ام و دارای عفت نبودم، اما حالا پدر خانواده‎ام و جهان را می‎شناسم. ماگدالنا، بیش از حد خراب نکن، در غیراینصورت بین دنده‎های چرخ گیر می‎کنی>. اما او همیشه همه‌چیز را آسان می‎گرفت. او می‎گفت: <مسیح را نگاه کنید> و سپس همه می‎خندیدند."
"او با چه کسانی رابطه داشت؟"
"خب، او با همه داستان داشت. او یک زیبارو بحساب می‎آمد، اما مردها چه بودند، آنها می‎گفتند: <مسیح ما می‎دانیم که شما رازدارید.> ــ خب، آدم باید رازدار باشد."
او لبخند معناداری می‎زند و کارت ویزیت خود را جلو می‎آورد و آن را به من می‎دهد: "فریدریش ویلهلم کوپکه، خیابان کتسمایرشمارۀ 16، طبقه چهارم" و در زیر آن نوشته شده بود: "دارای یک لباس تازۀ مسیح، لباس‎های زیر سرخ تیره رنگ، پالتوی آبی رنگ، صندل و غیره. آماده مدل قرار گرفتن به عنوان مسیح برای هنرمندان نقاش."
من تحسین‎کنان می‎گویم: "مسیح، شما دست خط زیبائی دارید."
او می‎گوید: "این را یِتِه، دختر بزرگم نوشته است. او هم مُدل می‎نشیند، اما من بعنوان پدر خانواده اجازه می‎دهم فقط برای پرتره مُدل بنشیند."
من نگاهی به ساعتم می‎اندازم و با قرار دادن یک اسکناس بیست مارکی در دستش از مسیح خداحافظی می‎کنم. او در حال تشکر پول را با احترام در جیب می‎گذارد و خود را محکمتر با شنلش می‎پوشاند، زیرا هوا سرد بود.
من آهسته و تا حدی افسرده خود را دور می‎سازم. مقاله‌ام توسطِ اخلاق پاک و رازداریِ تسخیرناپذیرِ مسیح شکست خورده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر