فرد دیگر.


<فرد دیگر> از مارسل پِرِوو را در آبان سال ۱۳۹۷ ترجمه کرده بودم.

همسایه کوچک من
20 دسامبر سال .. 19
من حالا به زودی واقعاً یک دوشیزۀ پیر باکره‎ام و شروع کرده‎ام به قطع امید کردن. اما با وجود تمام فلسفه‎ام مرتب برای من روشنتر می‎شود که بعضی چیزها در زندگی بی‎عیب تنظیم نگشته‎اند ... من خودم حداقل وضع خیلی خوبی در این جهان ندارم.
قبل از هرچیز هوا سرد است ... همسایه‎ام ادعا می‎کند که هشت درجه زیر صفر است ... او یک مرد جوان بیست و شش ساله است، در دانشکدۀ معدن تحصیل می‎کند، او از منطقۀ گسکون است و در نتیجه با لهجۀ وحشتناکی صحبت می‎کند.
من همین حالا روزنامه را نگاه کردم و آنجا درج شده است: درجۀ پائین هوا احتمالاً هنوز مدتی طولانی ادامه خواهد یافت و این برای ورزشِ روی یخ بسیار مناسب است.
اما روزنامه به این نمی‎اندیشد به خوانندگانش اعلام کند که این خبر چطور به حال یک معلم فقیر اثر می‎کند. من خود را مجبور می‎بینم برای هیئت تحریره بنویسم که چهارده روز یخبندان یک هزینۀ اضافیِ روزانه به مبلغ پنجاه سنت روی دستم می‎گذارد که در مجموع می‎شود هفت فرانک و پنجاه سنت. و من با این پول می‎توانستم یک کلاه زمستانی بخرم. فکر کنم اگر خودم آن را زینت دهم بهتر به من بیاید.
بله هوا سرد است، و من تعطیلات دارم ... تعطیلات اجباری. عجیب است، امروزه انگلیسی‎ها دیگر هیچ گرایشی برای آموختن زبان ولتر از خود نشان نمی‎دهند، در حالیکه هر فرانسوی در سن پنج سالگی به شرطی که یک معلم خصوصی داشته باشد انگلیسی صحبت می‎کند. خدای من، و من اما فقط می‎توانم انگلیسی و فرانسوی صحبت کنم و کمی پیانو بنوازم. خب چطور باید بیشتر می‎توانستم؟ کسی در کنار گهواره برایم نخوانده بود که من معلم خواهم گشت. اما سپس پدر و مادرم ثروت‎شان را از دست دادند ... این در کتاب‎های رمان دیگر برای هیچ انسانی جالب نیست، با این وجود اما من می‎توانم به شما بگویم که این موضوع در زندگی نقش بزرگی بازی می‎کند.
در حال حاضر تنها منبع درآمدم یک خانم از اهالی مونته‎ویدئو است. او بسیار زیباست، اما تشنگی‎اش برای دانش چندان زیاد نیست. وانگهی او فوری به من گفت که صحبت کردنِ روانِ زبان فرانسوی برایش بی‎اهمیت است. او اهمیت خاصی به جملات کوتاه می‎دهد، که من باید سپس آنها را با او تمرین کنم، برای مثال: "شما چشمان آبی قشنگی دارید و یک ریش بلوند زیبا." یا: "فراموش نکنید که من باید یک صورتحسابِ بزرگ به خیاط بپردازم." و سپس: "فقط صبح‎های زود نه." به نظر می‎رسد که بخصوص این برایش کاملاً مهم باشد. من دوست ندارم اصلاً در بارۀ آن فکر کنم که او این جملات را برای چه مکالماتی لازم دارد. خدا را شکر این به من مربوط نمی‎شود. من باید همانطور که ژان دوکاس می‎گوید فقط ببینم که چطور می‎توانم بودن و باقی‌ماندن را بپردازم.
ــ حالا او، همسایۀ کوچک من به خانه می‎آید. مرد بیچاره، او سخت سرما خورده است و طوری سرفه می‎کند که به سختی قطع می‎شود. و سپس او بر سینه‎اش می‎کوبد و می‎گوید: "می‎شنوید، ریه‎ام کاملاً خراب است. اگر من یکی از مردهای پاریسی شما می‎بودم، مدت‎ها قبل من را دفن کرده بودید." او در واقع همۀ رویدادهای زندگی را به این نحو درک می‎کند، بیتفاوت از اینکه رویدادها برایش چیزهای خوب یا بد می‎آورند ــ اگر او فقط بتواند آنها را در راه تجلیل از گسکون و شخص خودش استفاده کند.
هرچه هوا در بیرون شدیدتر سرد می‎شود او هم بیشتر شادی می‎کند: "اَه، یک هوای منزجز کننده است ... در پیش ما حتماً امروز مردم با پیراهن آستین کوتاه هستند." در این حال ادعا می‎کند که سرما برایش کاملاً بی‎اهمیت است. اگر آدم او را کمی تحریک کند فوری کتش را درخواهد آورد و با پیراهن آستین کوتاه بیرون خواهد رفت، فقط برای اینکه نشان دهد چطور سرما در او بی اثر است."
در اتاقش هرگز اجاق روشن نمی‎شود، برای این کار او بسیار تنبل است. او با کتاب‎هایش پیش من می‎آید و در کنار اجاق می‎نشیند. اما او کتاب‎ها را کنار می‎گذارد و داستان‎های مختلفی از دانشکده‎اش برایم تعریف می‎کند. در این حال انگار مشغول بازی تئاتر است انواع صداها را تقلید می‎کند. در داستان‎هایش هرلحظه یک پروفسور نقش دارد که توسط یک محصل دست انداخته می‎شود. پروفسورها مختلف‎اند، اما محصل همیشه ژان دوکاس است.
اما او یک پسر مهربان است، خنده‎رو، سرگرم کننده و یک چهرۀ واقعاً زیبا دارد ... وانگهی او حتماً حالا درِ اتاق من را خواهد زد. من فقط می‎خواهم مویم را کمی آرایش کنم و یک بلوزِ دیگر بپوشم. گرچه من یک معلم سالخورده هستم، اما دوست ندارم طوری دیده شوم که کودکان از من بترسند.
 
22 دسامبر
نه، همه‌چیز بد پیش می‎رود. حالا خانم اهلِ مونته‎ویدئو را هم از دست دادم. او از دیروز ناپدید شده است. من در آپارتمانش در خیابان بوکدا بودم و سرایدار برایم تعریف کرد که یک <افسر لژیون افتخار> او را ربوده است. ضمناً او تمام بدهکاری‎اش را منصفانه پرداخته است ــ فقط معلم را فراموش کرد ــ او هجده فرانک به من بدهکار بود. من از این پول بسیار دردآور چشم خواهم پوشید. من خیلی مایل بودم برای همسایه کوچکم بعنوان هدیۀ کریسمس یک کروات زیبا بخرم. او اصلاً نمی‎داند که چطور باید لباس پوشید.
ژان دوکاس مانند همیشه هیاهو براه می‎اندازد، سرفه می‎کند، فریاد می‎زند و حکایت تعریف می‎کند. امروز صبح قبل از آنکه به دانشکده برود درِ اتاقم را باز می‎کند، بدون آنکه در بزند ــ او بتدریج واقعاً بیش از حد احساس فامیل بودن می‎کند ــ و پیروزمندانه فریاد می‎کشد:
"سلام ... خوک دو درجه سردتر شده است."
البته منظورش از خوک دماسنج بود.
آیا می‎شود این را باور کرد، این دلقک کوچک که مرتب از من خواستگاری می‎کند ــ من البته همیشه او را دست می‎اندازم ــ تمام تلاشش را کرد که آدرس خانم مونته‎ویدئوئی را از زیر زبانم بیرون بکشد. حالا می‎خواهم آدرس را به او بدهم، او می‎تواند سپس شانس خود را در خیابان بوکدا امتحان کند. ما مانند دو کودک انواع شوخی‎های فریب‌آمیز را انجام می‎دهیم. او واقعاً هم یک کودک است ... اما من؟
 
23 دسامبر
ژان دوکاس و من در این روزها در بارۀ کریسمس بسیار جر و بحث کردیم. کریسمس برای من معنادارترین و زیباترین جشن در کل سال است ــ برای او این جشن هیچ اهمیتی ندارد. او در دوران کودکی کفشش را در شب کریسمس هرگز زیر دودکش بخاری دیواری قرار نداده است. نه، یک چنین گسکونی‎ای هیچ احساسی برای شاعرانه بودنِ جشن کریسمسِ شمالی ما ندارد.
من خیلی مایل بودم تشوبقش کنم کفش خود را زیر دودکش قرار دهد، زیرا من موفق شده بودم یک کراوات بخرم و می‎خواستم آن را در کفش او قرار دهم. (من به اندازه کافی عقلم می‎رسد که وقتی او در خواب است آهسته به اتاقش بروم). اما او به هیچوجه نمی‎خواست زیر بار این خرافاتِ احمقانه برود.
حالا اما تحقیرش برای همۀ خرافات‎ها به هیچوجه او را بازنمی‎دارد که افسار تخیلش را دوباره و دوباره رها نسازد. از قضا امروز برایم یک داستان کاملاً غیرقابل باور تعریف کرد. او یک عمۀ ثروتمند دارد که حالا مُرده است ... و او قطعاً وارث ثروتش است. عمه باید دارای یک ثروتِ نقد به مبلغ چهل هزار فرانک و علاوه بر آن دارای املاک باشد. او؛ ژان دوکاس، می‎خواهد به این خاطر ترک تحصیل کند، دیپلم فقط چیزی بی‎معنی‎ست. در عوض می‎خواست چند سال سفر کند و بعد به وطنش بازگردد تا سرپرستی املاکِ عمۀ خدا بیامرز را به عهده گیرد. البته تولید در اراضی‎اش را ده برابر خواهد کرد، زیرا دانش علمی‎اش در این کار مؤثر خواهد بود. و تمام این نقشه‎هایِ رویائی را کاملاً جدی برایم تعریف می‎کرد.
"اورتونز زیبا، وقتی از سفرهایم برگردم، شما را از اینجا به خیابان ژیلوکه خواهم برد، و شما همسر من خواهید گشت."
سپس او می‎خواست گونه‎ام را ببوسد، اما فقط لبش کاکلِ مویم را می‎بوسد و او بسرعت ناپدید می‎شود. در غیراینصورت او یک کشیدۀ آبدار دریافت می‎کرد. چه آدم رذلی! اما آدم نمی‎تواند واقعاً از او عصبانی باشد.
برای اینکه با او آشتی کنم به من قول داد با من نیمه‌شب برای عبادت به کلیسا بیاید و پس از آن با هم در یک رستوران شام کریسمس‎مان را جشن بگیریم.
 
25 دسامبر
بله، بله، عبادت نیمه‌شب در کلیسا و شام کریسمس! ــ از دو روز قبل چیزهای بزرگی اتفاق افتاده‎اند. آیا در نهایت ژان با فانتزی‎هایش مرا به سرگیجه انداخت و من تمام این چیزها را فقط خواب دیده بودم؟ ــ اما نه، همه چیز در اطرافم مانند خودِ واقعیت دیده می‎شود. ژان در کنار اجاق نشسته و با حالتِ جدی در چهره یک اثر علمی را مطالعه می‎کند. ــ نه، من خواب نمی‎بینم ــ و من واقعاً خوشحالم.
بنابراین آن زمان، در 23 دسامبر، او خیلی دیر به خانه می‎آید. من هنوز نخوابیده بودم و می‎شنیدم که سرفه‎های کاملاً وحشتناکی می‎کند.
من فکر کردم: "پسرِ بیچاره حتماً سرما خورده است." بنابراین دوباره بلند می‎شوم و ربدوشامبرم را می‎پوشم و در کنار درِ اتاقش استراق‌سمع می‎کنم. او حالا دیگر سرفه نمی‎کرد اما من فکر می‎کردم که صدای ناله‎اش را می‎شنوم. و این من را چنان ترساند که من تمام گمان‎ها را کنار گذاشتم و در زدم. من جوابی نشنیدم، و از آنجا که او هرگز در را قفل نمی‎کند بنابراین داخل اتاق می‎شوم. او دراز کشیده بود و سرش از تب می‎گداخت؛ هنگامیکه او صدای داخل شدنم را می‎شنود دوباره شروع می‎کند با صدای بلند به نالیدن.
"آه، اورتونز عزیز، من در حال مُردنم. من فکر می‎کنم به ذات‎الریه دچار شده‎ام، من خیلی سخت نفس می‎کشم ... این پاریس لعنتی تیر خلاص را به من شلیک کرده ... خدایا، این غم‎انگیز است که آدم چنین جوان و دور از زادگاهش بمیرد. ... اورتونز، بگذارید برایم دکتر بیاورند."
در حالیکه او از سرنوشت غم‌انگیزش شکوه می‎کرد نبض او را می‎گیرم و کمی دقیقتر او را نگاه می‎کنم. من خود را مطمئن می‎سازم که ژان دوکاسِ من فقط یک برونشیتِ بد دارد. من کمی استعداد در پرستاری از بیمار دارم، بنابراین پزشک خبر نمی‎کنم، فناسون و کینین برایش تجویز می‎کنم و می‎گذارم که خوب عرق کند. سپس سعی می‌کنم او را آرام سازم، و حدود ساعت چهار صبح او سعادتمند به خواب می‎رود.
من تمام روزِ بعد را از کنار او تکان نخوردم. ژانِ بیچارۀ کوچک ــ او مانند یک کودکِ بیمار بود، مدام ناله و شکایت می‎کرد. او در شب دوباره تب داشت اما نه مانند روز قبل خیلی قوی.
هنگامیکه عاقبت او خوابید من هم نتوانستم دیگر خودم را ایستاده نگاه دارم. سی و شش ساعت می‌شد که پلک بر هم نگذاشته بودم. بنابراین به خواب می‎روم. وقتی دوباره بیدار می‌شوم ژان روی تختش نشسته بود و به من نگاه می‎کرد. او دوباره چهرۀ معمولی و شادش را داشت و فقط رنگش کمی پریده‎تر از همیشه بود. من از اینکه در حضور او خوابیده بودم کاملاً دستپاچه می‎شوم.
او می‎گوید: "شما چرت خوبی زدید. اما من می‎خواهم حالا بلند شوم، من مدت زیادی در تخت قرار داشتم ... و گرسنه‎ام."
من به او توصیه می‎کنم هنوز دراز بکشد. با این شرط که ما غذای کریسمس‎مان را در کنار تخت او جشن بگیریم، و او این شرط را می‎پذیرد. وقتی من بیرون می‎روم تا غذای مختصرمان را آماده کنم او پشت سرم فریاد می‎زند: "فراموش نکنید کفش را زیر دودکش قرار دهید."
و ما سپس کاملاً راحت در کنار تختش غذا می‎خوریم. ژان دوباره کاملاً خودش بود ــ و اما کمی متفاوت ــ من نمی‎دانم که این عارضۀ بعد از تب بود یا فناسون و کینین، اما او چنان راحت رفتار می‎کرد که من مجبور شدم او را سه بار تهدید کنم که اتاق را ترک خواهم کرد. اما او سپس دوباره شروع می‎کند بطرز رقت‎انگیری به سرفه کردن، و منِ غازِ احمق دوباره آنجا می‎مانم.
من ابتدا ساعت یک بعد از نیمه‌شب به اتاقم برمی‎گردم و بلافاصله به خواب می‎روم. وقتی بیدار می‌شوم روز کاملاً روشن بود و کسی محکم به در می‎کوبید.
"کیه؟"
"منم ... ژان."
"دوباره حالتان بد است؟"
"آه، نه ... اما من یک نامه از محضر دریافت کرده‎ام ... بخاطر عمۀ بیچاره‎ام. می‎تونم داخل بیام؟"
"صبر کنید، من فوری به اتاق شما می‎آیم."
پنج دقیقه دیرتر به اتاقش می‎روم. همسایۀ کوچکِ من آرام بر روی صندلی‎اش نشسته بود و نامۀ محضر را در دست داشت. او اصلاً آنطور که آدم از یک وارثِ خندان انتظار دارد دیده نمی‎شد، و من سریع می‎پرسم:
"ژان، آیا عمه هیچ‌چیز برایتان به ارث نگذاشته است؟"
"چرا گذاشته ... اما متأسفانه چهل هزار فرانک نداشت، گرچه او همیشه آن را ادعا می‎کرد. و وام‎های زیادی برای املاکش گرفته است."
سپس نامه را به من می‎دهد. محضردار پرسیده بود که آیا او می‎خواهد ارث را قبول کند. پس از پرداختن تمام بدهی‎ها دو تا سه هزار فرانک باقی خواهد ماند. این من را به تعجب نینداخت، من فقط شگفتزده بودم که داستانِ ارث بردن و عمه واقعاً حقیقت داشته است.
"خب بله، اما ژان سه هزار فرانک در هرحال بهتر از هیچ است. شما که می‎خواهید ارثیه را قبول کنید؛ درست است؟"
او می‎گوید: "البته، اما سفر بزرگم منتفی می‎شود. من خیلی دوست داشتم قبل از ازدواج کمی جهان را می‎دیدم، برای مثال مونت کارلو و اوست‎اِنده و غیره را. اما حالا این کار شدنی نیست، بنابراین ما باید فوری ازدواج کنیم."
"منظورتان چیست؟"
"منظورم این است که این زندگی برای من کافی‎ست. سلامتی‎ام در آن از بین می‎رود. به همین دلیل ترجیح می‌دهم پایان را پیش‎بینی کنم. اورتونز قبول کن، ما با هم ازدواج می‎کنیم."
من احساس می‎کردم رنگم کاملاً پریده است و همه‌چیز در مقابل چشمانم تار می‎شود.
"ژان، شما نباید در مورد چنین موضوعاتی شوخیِ بد کنید."
اما او هر دو دستم را می‎گیرد.
"شوخی؟ اورتونز، من اصلاً به شوخی فکر نمی‎کنم، شما بهترین زنی هستید که من اصلاً می‎شناسم، و من عاشق شما هستم. خدای من ــ شب گذشته ــ اگر من ترس نداشتم که دوباره بیمار خواهم شد ... ..."
"اما ژان!"
"و شما اینطور خوب از من پرستاری کردید. من وقتی با شما هستم خود را سعادتمند احساس می‎کنم. و من مانند یک قناریِ رام خواهم بود که از روی دست آدم غذا می‎خورد. مهربان باشید و نگوئید نه."
"اما این دیوانگی‎ست ... من چهار سال از شما بزرگترم."
"سه سال و نیم. و شما مانند بیست و یکساله‎ها دیده می‎شوید. در نزد ما انبوهی از زن و شوهرانی وجود دارند که مرد از زن جوانتر است. آنجا شخص خاصی به اسم پیو است ... ... نه، او این نیست ... او رویس نام دارد ... زنش ده سال از او بزرگتر است. و سپس یک نفر به نام کاربال، او بیست و پنج سال کوچکتر از زنش است و لاگاتر ..."
چون حرف زدنش می‌توانست دیگر تمام نشود بنابراین من جریان سخنرانی‎اش را قطع می‎کنم:
"این از طرف من نمی‎تواند کار درستی باشد. شما وقتی تحصیل‎تان تمام شود می‎توانید زن خوبی برای ازدواج پیدا کنید. نه، من به هیچوجه نمی‎خواهم."
"خب هرطور که شما می‎خواهید. اما اگر شما ترکم کنید من دوباره بیمار خواهم شد، و بعد این تقصیر شماست."
و او دوباره شروع می‎کند بطرز دردآوری به سرفه کردن.
بنابراین من هم عاقبت بله می‌گویم. البته این یک حماقت بزرگ از طرف من است. اما از آنجا که من دیگر کسی را ندارم تا به من درس اخلاق موعظه کند، بنابراین باید این کار را خودم انجام دهم. ــ این پسر اما مطمئناً به من وفادار نخواهد ماند، او مرا تا حد مرگ سیه‌روز خواهد ساخت. ــ اما اگر او مرا واقعاً دوست داشته باشد؟ من مدت درازی‎ست که او را دوست دارم اما نمی‎خواستم این را به خودم اعتراف کنم. و من هم می‎خواهم در نهایت یک بار سعادتمند باشم و دوستم بدارند.
بعضی از دختران در وضعیت زندگی من به بیراهه کشیده می‎شوند.
در واقع در پیش من هم دقیقاً همانطور است، فقط در شکلی دیگر ... با ادارۀ ثبتِ ازدواج و کلیسا.
*
ژان همین حالا از کتاب ضخیمش به بالا نگاه می‎کند.
او نیمه‌شرورانه و نیمه‌مالیخولیائی می‎گوید: "فکر می‎کنی اگر من کفشم را زیر دودکش بخاری دیواری قرار داده بودم امروز صبح چهل هزار فرانک عمه‎ام را در آن پیدا می‎کردم؟"
"اما مطمئناً. این مجازات بی‎ایمانی توست."
"و تو ... تو در کفش خودت چی پیدا کردی؟"
من بلند می‎شوم و او را در آغوش می‎گیرم. سپس در گوشش زمزمه می‎کنم:
"تو را."
 
فرد دیگر
تقریباً دو سال پیش دچار یک حملۀ شدیدِ روماتیسم می‎شوم و خود را مجبور می‎بینم مطبم را به یک همکار بسپرم و در شهر سنت‌ـ‌آمو به حمام گِل بروم. گرچه من اغلب بیماران را به آنجا فرستاده بودم اما توانستم در این فرصت این مؤسسه را برای اولین بار شخصاً بشناسم. اینجا یک ساختمان عظیم و مدرن تزئین گشته با یک پارک زیبا بود، و پزشک ارشد با کارمندان و بیمارانش با انضباط نظامی رفتار می‎کرد.
من روز اول بلافاصله با معالجه‎ام شروع می‎کنم. من هر روز صبح باید تا گردن در استخر پُر شده از گِل داخل می‎گشتم و سی تا چهل دقیقه تا حد امکان آرام در آن باقی‌می‎ماندم. سپس برای پاکسازی موادِ سیاه از روی بدنم مرا می‎شستند، پس از آن باید یک ساعت استراحت می‎کردم. بعد درمان به پایان می‎رسید و من برای بقیۀ روز آقای خودم بودم.
اواخر ماه ژوئیه فصل ازدحام بیماران در آنجا است، به این دلیل استخر در زمان حمامِ گِل شلوغ است. هر بیمار برای اینکه کسی حرکت نکند و در جای خود باقی‌بماند نوعی گردنِ آهنی که بر روی شانه قرار می‎گیرد دریافت می‌کند، اما با این حال آدم اغلب همسایه‌اش را ناخواسته لمس می‌کند.
هنگامیکه من شروع به مداوا کردم ماه ژوئن تازه شروع شده بود، و ما حداکثر دوازده نفر بودیم که مشترکاً حمام گِل می‎گرفتیم. ما اصلاً به این فکر نمی‎کردیم که از هم اجتناب کنیم، بلکه بر عکس سعی می‎کردیم با گپ زدن زمان را کوتاه سازیم. این برای تماشاگران در هرحال یک منظرۀ خنده‎دار بود، زیرا مانند این دیده می‎گشت که انگار مجموعه‎ای از دوازده سرِ قطع گشته با همدیگر صحبت می‎کنند.
در میان بیماران یک پسر کوچکِ تقریباً پنج ساله برایم بیشتر از همه جالب بود. اندامش در اثر روماتیسم چنان خمیده بود که نمی‎توانست راه برود، و مادرش او را در پارک بر روی ویلچر گردش می‎داد. سپس پسر کوچکِ بیچاره کاملاً در خود فرورفته در ویلچر قرار داشت و چشمانش ناآرام بر روی مناظر می‎لغزید. مادرش خیلی ظریف دیده می‎گشت و با چشمان آبی و چهرۀ کمرنگش کاملاً ملیح بود، اما در حالتِ چهره‌اش که گهگاهی یک تکان عصبی می‎دوید همان ناآرامی‎ای منعکس می‎گشت که در کودک بود. او خود را مادام دویله‎دان معرفی کرد، و پسر کوچک پُل نام داشت.
اتاق‎های ما در کنار هم قرار داشت، و پس از رفتن تعدادی از مهمانانِ حمام گِل در کنار میز غذا هم با هم همسایه شدیم. به این ترتیب ما بتدریج دوستان همدیگر می‎شویم. من مطلع گشتم که او در منطقۀ نویی زندگی می‎کند، که پسر کوچک در خانه تدریس می‎شود، چون او نمی‎توانست به مدرسه برود، ... که پسر از زمان تولد بیمار بوده و بیماری از دو سال پیش مرتب بدتر شده است. او هرگز از شوهرش صحبت نمی‎کرد، همانطور که پُل از پدرش نام نمی‎برد. در ضمن پُل از نظر ذهنی هم بسیار عقب‎مانده بود.
البته من هم چیز بیشتری نمی‎پرسیدم، من فقط می‎دیدم که مادام دویله‎دان یک حلقۀ ادواج در انگشت داشت، و من آن را بسیار جالب یافتم که او به این شکل ظاهر را حفظ می‎کند.
اما یک روز صبح هنگام صبحانه او یک مردِ تقریباً چهل سالۀ با ابهتِ ریشدار را به من معرفی می‎کند:
او کمی نامطمئن می‎گوید: "شوهر من." و طوری سرخ می‎شود که انگار یک دروغ گفته است.
مرد یک فرد از طبقۀ متوسطِ کاملاً بیتفاوت بود، که با جدیت بزرگی در باره خسته‌کننده‎ترین حوادثِ روز صحبت می‎کرد. اما از این روز به بعد مادام دویله‎دان شروع می‎کند برایم به جالب شدن.
وقتی او با شوهرش بود تصویر یک آدم گناهکار را به ذهن می‎آورد. آدم می‎توانست فکر کند که شوهرش تازه دیروز او را در هنگامِ ارتکاب گناه دیده، سخت به او ناسزا گفته و سپس او را بخشیده است. او نه می‎توانست غذا بخورد، نه صحبت کند و نه آنچه را که در اطرافش می‎گذشت ببیند. هنگامیکه آقای دویله‎دان یک بار اسم زن را که بلانش بود می‎نامد، او به معنای واقعی در هم فرومی‎رود و برای نفس کشیدن تلاش می‎کند. و من چند بار متوجه می‎شوم که او شوهرش را طوری خیره نگاه می‎کند که انگار یک شبح در برابرش ایستاده است.
او برای خوردن غذا به پائین نیامد. من تحقیق می‎کنم و مطلع می‎شوم که مادام دویله‎دان میگرن دارد و گذاشته غذا را به اتاقش ببرند. من در شب او را دیگر ندیدم، اما در نیمه‌شب شوهرش درِ اتاقم را می‎زند.
او می‎گوید: "آقای دکتر، همسرم دچار یک حملۀ شدید عصبی شده است. ممکن است لطفاً به من کمی کمک کنید و او را آرام سازید.
وقتی من داخل اتاق می‌شوم زن جوان در حال تشنج بود. او خود را به این سمت و آن سمت می‎چرخاند، سرش را در بالش عمیقاً فرو می‎کرد و آه‎های طولانی می‎کشید. من چند بار فکر کردم که از ناله‎ها صدایِ یک <نه، نه> دفاعی می‎شنوم.
بیهوده تمام روش‎هائی را که می‎توانستند در چنین مواقعی کمک کنند به کار می‌برم، اِتر، مورفین، کمپرس، ــ همه‌چیز بیفایده بود.
عاقبت متوجه می‎شوم که او از نگاه شوهرش اجتناب می‎ورزد، و من به مشاهداتِ امروز صبحم فکر می‌کنم. بنابراین مرد را مخاطب قرار می‎دهم:
"احتمالاً امروز بین شما و همسرتان یک بحث و جدل رخ داده که او را بسیار به هیجان آورده است. بنابراین فکر می‎کنم وقتی شما اینجا نباشید بشود او را آرام ساخت. می‎خواهید چند دقیقه من را با او تنها بگذارید."
او کاملاً غمگین پاسخ می‎دهد: "کوچک‎ترین چیزی بین ما اتفاق نیفتاده است. من در زندگی با همسرم هرگز نزاع نمی‎کنم. اما حق با شماست، بهتر است که من بیرون بمانم. هر بار وقتی ما پس از یک وقفه طولانی همدیگر را می‎بینیم او دچار این حملات می‎شود، و من نمی‎توانم علتش را حدس بزنم."
"و در زندگی عادی، وقتی او در خانه است؟"
"سپس حملات مرتب کمتر و در نهایت کاملاً متوقف می‎شوند."
"آیا از پزشکان در این مورد کمک گرفته‎اید؟"
"بله ... اما آنها نتواستند دلیلش را پیدا کنند."
به محض اینکه من دوباره با بیمار در اتاق تنها بودم به او کوتاه می‎گویم:
"او رفته است."
این مانند یک کلمۀ جادوئی اثر می‎کند. او فوری آرام می‎گیرد، خودش را بر روی تخت راست می‎سازد و به پیشانی‎اش که کاملاً در عرق غرق شده بود دست می‌کشد.
"او دوباره برمی‎گردد؟"
"نه، او به پاریس برگشته است."
او با یک آه خود را به بالش تکیه می‎دهد و چشم‎هایش را می‎بندد.
نفس‎هایش منظمتر می‎شوند، و بعد از ده دقیقه محکم و آرام می‎خوابد. نبضش کاملاً طبیعی بود.
من پیش شوهرش می‎روم و از او می‎پرسم که چه موقع قصد ترک کردن اینجا را دارد.
"فردا شب."
"بهتر است فردا صبح زود بدون آنکه همسرتان را دوباره ببینید سفر کنید. شما می‎توانید با خیال راحت او را تحت مراقبت من قرار دهید، این مورد برایم جالب است، و من تا زمانیکه درمان پُل کوچک تمام شود مراقبش خواهم بود. در غیراینصورت خیلی بد خواهد شد اگر همسرتان واقعاً بیمار بشود و پسر کوچک مجبور شود درمانش را قطع کند."
او به من حق می‎دهد و صمیمانه تشکر می‎کند. آقای دویله‎دان صبح روز بعد ساعت نُه صبح به پاریس برمی‎گردد.
من به قولم تا زمانیکه ما هنوز با هم در سنت‌ـ‌آمو بودیم وفا می‎کنم و خود را با جزئیاتِ وضع زنِ جوان مشغول می‎سازم. این برایم از مدت‎ها پیش روشن بود و اغلب به اندازه کافی در مطبم تأیید شده بود: وقتی یک زن بخاطر شرایط عصبی رنج می‎برد، اغلب یک داستانِ عاشقانۀ شکست‌خورده یا یکی از اختلالات زندگی جنسی دلیل آن می‌باشد. و تا زمانیکه آنها خود را بطور کامل به پزشک نسپرند تمام درمان‎ها بیفایده‌اند. بنابراین هنر ما باید بیش از هرچیز در این باشد که این بیماری‎ها را ریشه‎یابی کنیم.
این کار در نزد مادام دویله‎دان اما راحت نبود. من ابتدا دو روز قبل از عزیمت موفق می‎شوم او را به صحبت کردن وادارم، و البته فقط توسط این تهدید که اگر او اعتماد نکند و رازش را نگوید من هم در پاریس دیگر به درمان او نخواهم پرداخت.
و حالا او مطلب زیر را برایم تعریف می‎کند:
من در بیست و دو سالگی ازدواج کردم، و شوهرم را دوست داشتم. پدر و مادرمان با هم دوست بودند، و ما از زمان کودکی با هم همبازی بودیم، و بطور طبیعی دوستی ما در طول سال‎ها تبدیل به عشق می‎شود.
همانطور که گفته شد ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم. شوهرم ظاهر خوبی داشت، بلند قامت و بور بود. توسط ظاهر خوشایندش مورد توجه خانم‎ها قرار می‌گرفت. من اعتراف می‎کنم که گاهی کمی حسود بودم، اما چون او هرگز به من فرصتی برای تردید در وفاداری‎اش نداد بنابراین در کنارش کاملاً خوشبخت بودم. من همزمان همسر و معشوقش بودم، و دو سالِ کامل از ازدواج ما بدون آنکه سعادتِ عشق‎مان توسط کوچک‎ترین سایه‎ای کدر شود می‌گذرد.
فقط یک چیز کم داشتیم، ما دارای فرزند نبودیم. ما با پزشکانِ مختلفی مشورت کردیم، اما آنها نمی‎توانستند هیچ‌چیزِ غیرطبیعی در بدنم کشف کنند. بنابراین به ما توصیه کردند صبر کنیم و امید را از دست ندهیم. و حق با آنها بود، زیرا در سال سومِ زندگی زناشوئی خودم را مادر احساس کردم.
ما آن زمان سفری به منطقۀ کوهستانی بایرن انجام دادیم. شوهرم در نزدیک دریاچۀ اشتارنبرگ ویلای کوچکی اجاره می‎کند، که ما در آن اولین ماه‎های بارداری‎ام را گذراندیم. ما در پائیز به پاریس بازگشتیم، و چون مادرم دوست داشت من را در نزدیک خودش داشته باشد بنابراین به نویی نقل مکان می‎کنیم.
شوهرم و من مانند همیشه یک تختخواب مشترک داشتیم، و بر روی بخاریِ دیواری یک چراغ نفتی روشن بود. من از دوران کودکی به آن عادت داشتم، من از تاریکی وحشت داشتم و سریع دچار اندکی توهم می‎گشتم.
حالا من یک شب ناگهان از خواب می‎پرم ... این نهم ماه نوامبر بود، من این را دقیقاً می‎دانم ... و این احساس را داشتم که انگار چیزی متفاوت‎تر از همیشه است.
چراغ شب با نور ضعیفش اتاق را روشن کرده بود، در هر صورت اتاق به اندازه کافی روشن بود که بتوانم وسائل نزدیک به تخت را به وضوح ببینم. من خود را به سمتی که شوهرم خوابیده بود به پهلو برمی‎گردانم، و حالا چیزی می‎بینم که من را با وحشتِ وصف ناگشتنی‎ای پُر می‎سازد. حتی نمی‎توانستم فریاد بکشم، وحشت گلویم را گره زده بود.
آنجا در کنار من مردی قرار داشت و خوابیده بود ... اما او شوهرم نبود، بلکه یک غریبه ... یک مردِ چهارشانه با پوست قهوه‎ای و صورتی ریشدار ... شما او را دیدید، او دویله‎دان بود.
من سپس باید برای مدتی طولانی بیهوش بوده باشم. هنگامیکه دوباره بهوش آمدم روز شده بود. ماجرای عجیب شب دوباره به یادم می‎افتد، و از ترس اینکه مبادا این رؤیای وحشتناک بتواند دوباره یک بار دیگر بازگردد بدون حرکت باقی‌می‎مانم و به دیوار خیره می‎شوم.
من فکر کردم: "حالا باید فوری دختر با چای بیاید، سپس من می‎توانم بدون ترس به اطراف نگاه کنم."
فرانسین مانند همیشه ساعت هشت و نیم داخل اتاق می‎شود، سینی‎اش را روی میز می‎گذارد و پرده را بالا می‎کشد. حالا ابتدا من جرأت می‎کنم خودم را برگردانم، و این بار یک فریاد وحشتناک می‎کشم.
فرد دیگر، غریبۀ ریشویِ پوست قهوه‎ای هنوز واقعاً در کنار من قرار داشت. اما آنچه که من را بیشتر وحشتزده ساخت این بود که فرانسین او را آرام نگاه می‎کرد، به نظر می‎آمد که او را می‎شناسد و اصلاً از حضورش متعجب نبود.
من نمی‌توانم آنچه را که سپس رخ داد دقیقاً بخاطر بیاورم. مانند در رویا می‎دیدم که مادرم و پدر و مادرِ شوهرم و همچنین این مرد غریبه به دور من جمع شده بودند، آنچه که باعث وحشت من می‌گشت این بود که آنها همه او را بعنوان شوهرم بحساب می‎آوردند.
این وضع چند روز و چند شب ادامه داشت. و بتدریج چیز عجیبی در من اتفاق می‌افتد، در حالیکه من هنوز هم در یک نوع حالتِ نیمه‌خواب در بستر بودم و بدرستی نمی‎دانستم که آیا بیدارم یا خواب می‎بینم شروع می‎کنم به دیوانه گشتن. برایم روشن شده بود که ما نمی‎توانیم به حافظۀ خودمان و دریافت حواس‎مان خاطر جمع باشیم، و این من را به این واقعیت از آنچه دیگران به اتفاق مطمئن بودند تسلیم ساخته بود. چند روز دیرتر من بستری می‎شوم، پُل کوچکِ من به دنیا می‎آید، همانطور که شما می‎دانید، ضعیف و نیمه فلج.
من دوباره سالم می‎شوم ... اگر آدم بتواند آن را سالم شدن بنامد ... من می‎توانستم دوباره راه بروم، صحبت کنم و غذا بخورم. اما من نتواستم بر خودم پیروز شوم و به کسی از اطرافیانم این شکِ وحشتناک را اعتراف کنم که این انسانی که حالا در زندگی من شریک است شوهرم نمی‎باشد. من می‎دانستم که همه من را دیوانه بحساب خواهند آورد ... زیرا به نظر می‎رسید که همه او را می‎شناسند، و از همه وحشتناکتر این بود که او از خاطرات مشترک‎مان طوری صحبت می‎کرد که انگار واقعاً همه‌چیز را با من تجربه کرده است.
بتدریج خودِ من هم این را پذیرفتم که او باید شوهرم باشد، و مانند بقیه او را شوهرم بحساب آوردم.
بله، و به این ترتیب پنج سال است که با دویله‎دان زندگی می‎کنم. ما همدیگر را خیلی خوب درک می‎کنیم، من به او عادت کرده‎ام و دیگر از آن رنج نمی‎برم. فقط وقتی من از او جدا هستم تصویر اولین شوهرم دوباره در برابرم ظاهر می‎شود. و وقتی دویله‎دان را دوباره می‎بینم دچار این حملۀ عصبی که شما آن را دیدید می‌شوم. وانگهی هیچ انسانی در جهان رازم را نمی‎داند. من آن را مانند بیماری‎ای که آدم مایل نیست به داشتن آن اعتراف کند با خود به اطراف حمل کردم. و تقریباً از فاش ساختن آن برای شما پشیمانم.
*
مادام دویله‎دان دو روز بعد از این اعتراف همراه فرزندش به نویی بازمی‎گردد. ما چنین قرار گذاشته بودیم که او پس از بازگشتم به پاریس به مطبم بیاید، و من می‎خواستم او را دقیقتر درمان کنم. من بیماری او را یک مونومانی عجیب تشخیص داده بودم، اما آن را غیرقابل درمان نمی‎دانستم.
مراجعه نکردن او من را متعجب می‌سازد. پس از گذشتن چهارده روز برایش می‎نویسم، اما هیچ پاسخی دریافت نمی‎کنم.
شش ماه دیرتر هنگامیکه من تمام ماجرا را تقریباً فراموش کرده بودم می‎شنوم که موسیو دویله‌دان خودکشی کرده است.
پس از آن بیوۀ او بزودی دوباره ازدواج می‌کند، و به من گفتند که او از نظر جسمی و روحی خود را کاملاً سالم و خوب احساس می‎کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر