حکایات.


<حکایات> از آلفرد لیشتن‌اشتاین را در آذر سال ۱۳۹۶ ترجمه کرده بودم.

طرح‌های اولیه
میسه مایر
من هنوز در دبیرستان تحصیل می‎کنم، اما به تئاتر و ادبیات بیشتر علاقه دارم. من ودِکیند، ریلکه و دیگران را می‎خوانم. همچنین گوته را. شیلر را دوست ندارم.
اسم دوست دخترم میسه مایر است. او با ندیمه‎اش در یک آپارتمان شیک چهار اتاقه زندگی می‎کند، زیرا پدرش، مارکوس مایر، پول زیادی برایش به ارث گذاشته است. مادرش ده سال قبل در نتیجه یک جراحیِ زهدان مُرده بود. مادرش باید زیبا بوده باشد.
میسه مایر اخیراً شانزده ساله شد. جشن تولدش خیلی خوب انجام گشت. تعداد زیادی دختران زیبا و شرور و تعدادی مرد جوان دعوت شده بودند. آنها بسیار سبک‎سر بودند. آنها در گوش هم زمزمه می‎کردند که میسه حالا شانزده ساله شده است و بعد لبخند می‎زدند ...
میسه مایر زیباست. همچنین باهوش. همچنین با استعداد. بسیار طناز. ملیحانه افسونگر. گاهی ناخشنود. او می‎داند چگونه مردان بسیاری را بیمار سازد، طوریکه آنها ماتم در چشم حمل کنند، در وقت بیداری، و یک لبخند بر لب، وقتی در خوابند و دست‎ها کاملاً نزدیک بدن است ...
او همیشه فرد دلخواهش را داشت. آنها مانند عروسک‎اند. او با آنها بازی می‎کند، تا اینکه یک روز برایش خسته‎کننده می‎شوند و آنها را بی‎اعتنا به کناری می‎اندازد. من هفت نفرشان را می‎شناسم. هیچیک از آنها بیشتر از شش هفته از لطفش برخوردار نماند. من نفر هشتم هستم.
من می‎دانم ــ همچنین روزهای من هم رو به پایانند. همچنین من هم توسط این چیز شانزده ساله بی‎رحمانه کنار گذارده خواهم شد ــ هنوز نیمه‌کودک. حالا وقتی من به آن فکر می‎کنم خجالت می‎کشم و اخم می‎کنم. و اما ــ
ما به هم نگفتیم که همدیگر را دوست داریم، اما بسیار لطیف با هم رفتار می‎کنیم. ماجرا اینطور رخ داد:
ما یک بار همدیگر را ملاقات کردیم. این اتفاقی بود. روز از خستگی خاکستری رنگ بود. نور کمی بر روی همه‌چیز قرار داشت. از چند خانه نور زرد و قرمز می‎تابید.
ما با هم می‎رفتیم. چشم‎هایش برق می‎زدند. گاهی آنها را با پلک‎های نیمه‌پائین آورده می‎پوشاند. و او نگاه مردها را در چشم‎هایش گرفتار می‎ساخت. این باید یک لذت جنسی ناب باشد.
ما صحبت نمی‎کردیم، او فقط یک بار گفت که من لب قرمزی دارم. و من یک بار گفتم که او سطحی‎ست، زیرا من می‎خواستم او را عصبانی کنم.
ما روز بعد دوباره همدیگر را ملاقات کردیم. این ملاقات تصادفی نبود. ما از روی چمنزارها می‎رفتیم. او دستش را بر روی شانه‎ام قرار داد و با من خوب بود. در این وقت من به اردنگی‎ای که یک بار از او دریافت خواهم کرد فکر می‎کردم.
... من باید او را دیروز با سطحی نامیدن رنجانده باشم. زیرا در صدایش چیزی مانند گریه طنین‎انداز بود، وقتی او گفت:
"اولاف، من واقعاً آنطور که جنابعالی تصور می‎کنید خیلی هم سطحی نیستم. من دو بار در عشق ناکام ماندم و یک بار هم خوشبختانه از یک عشق خودم را رها کرده‌ام."
به نظرم می‎رسید که انگار دست بر روی شانه‎ام سنگینتر شده است ...
ما به آرامی راه می‎رفتیم. ما هیچ انسانی نمی‎دیدیم. باد در چمنزار می‎وزید. آسمان پوشیده از ابرهائی بود که تهدید به باریدن می‎کردند.
او به من نگاه می‌کرد. نگاهش لخت و از اشتیاق لبریز بود.
این بیش از حد لطیف بود، چون من او را ناگهان گرفتم و با خودم بر روی چمن انداختم و در حالتی نیمه‌مست برایش زمزمه کردم: تو، مال منی ــ و او ناتوان بر روی چمن قرار داشت و هق هق می‎گریست: اولاف ــ ــ ــ
از آن به بعد در امتحانات نمره بد می‎گیرم. احتمالاً مردود نخواهم شد.
 
کونو کوهن
من از شش ماه پیش در این خانه زندگی می‎کنم. از ساکنین خانه هنوز هیچکس متوجه چیزی نشده است. من محتاطم.
لباس سفید برایم شانس می‎آورد. من به اندازه کافی درآمد دارم. و شروع به صرفه‎جوئی کرده‎ام؛ چون احساس می‎کنم که نیروهایم کم می‎شوند. اغلب سست هستم، گاهی اوقات درد دارم. همچنین در حال چاق و پیر شدنم. من خودم را با کمال میل آرایش نمی‎کنم ــ ــ ــ
من دیگر تحت کنترل نیستم. کونو کوهن مرا آزاد کرد. من از او سپاسگزارم.
کونو کوهن زشت است، او یک قوز دارد. مویش سرخ رنگ و صورت بدون ریشش دارای شیار‎های ترک خورده است. به دور چشم‎های پیرش سایه افتاده است. در گردن یک زخم دارد که شبیه به یک ناودان است. یکی از پاهایش متورم شده است. کونو کوهن یک بار گفته بود که پوسیدگی استخوان دارد.
اولین برخورد عجیب بود:
باران می‎بارید. خیابان‎ها خیس و کثیف بودند. من در زیر فانوس ایستاده بودم و به لباس‎های آب و گل پاشیده شده نگاه می‎کردم. وقتی باد می‌آمد سردم می‎شد. پاهایم بخاطر تنگی کفش درد می‎کردند.
به ندرت کسی رد می‎شد. مردم بیشتر با پالتوهای یقه‎باز و کلاهِ تا پیشانی کج پائین کشیده در پناه درختان از آنسوی خیابان می‎گذشتند. هیچکس به من توجه نمی‎کرد، من غمگین ایستاده بودم.
ناگهان ریگ‎های پشت سرم چنان سخت دندان‌قروچه می‎کنند که من وحشت می‌کنم. یک پلیس می‌آید، دست‌ها بر پشت قرار داده شده. او آرام راه می‎رفت. او مشکوکانه و مغرور بخاطر حق قانونی‎اش با نگاه برهنه من را ورانداز می‎کند، او خود را خدا احساس می‎کرد. او به رفتن ادامه می‎دهد. من تمسخرآمیز می‎خندیدم، او به عقب نگاه نمی‎کند. پلیس مرا تحقیر می‎کرد.
من خمیازه می‎کشیدم؛ دیر شده بود. ــ در این وقت یک نفر می‎آید، او کوچک و قوزدار بود. او با دیدن من توقف می‎کند، او چشمانی ناخشنود داشت و بر لبش لبخند خجالت‎زده‎ای نشسته بود. او یک قسمت از صورت را در پشت انگشتان باریک مخفی می‎ساخت و پلک راست را مانند کسی که خجالت می‎کشد مالش می‎داد و سُرفه می‎کرد ... من خودم را کاملاً به او نزدیک ساخته بودم، طوریکه مرا احساس می‎کرد. او گفت: "بریم ..." من گفتم: "بریم، کوچولو." او گفت: "در واقع من یک همجنسگرا هستم."
و دستم را گرفت و با لب‎های سرد بوسید.
 
میبل مایر
دیروقت بود. اغلب سر و صدای وسائل نقلیه را می‎شنیدم. در فواصل زمانی مردم را می‎دیدم. در یک گوشه دو نفر ایستاده بودند که ... وقتی من نزدیک شدم خجالت کشیدند. چند دختر که می‎خواستند پول کاسبی کنند و دیرشان شده بود آمدند. من فاحشه بلند قدی را دیدم که هرشب اینجا پرسه می‎زند. من او را از لباس زیر ابریشمی شناختم.
یک کارآگاه من را زیر نظر داشت. از جلو من یک زن سریع می‎رفت، اغلب می‎ایستاد و گریه می‎کرد.
من تأمل نکردم. من به ستاره‎ها نگاه کردم و هیچ آرزوئی نیافتم. من به خودم مانند یک شیء غریبه بیتفاوت نگاه می‎کردم. من سرم را تکان می‎دادم که چرا پیرمرد در این دیروقت شب تنها می‎رود ... و با ستارها زمزمه می‎کند ... و چنین غیرعادی‎ست ...
من به یک خانم برخورد می‎کنم، او می‎گوید: "آخ ..." من می‎گویم: "اجازه دارم همراهیتان کنم؟" خانم می‎گوید: "خواهش می‎کنم." ... هوا نسبتاً تاریک بود.
ما با هم می‎رفتیم؛ خانم تعریف می‎کند که مایر نام دارد اما لقبش میبِل است. او پیش بستگانش که شغل دربانی دارند زندگی می‎کند. در ضمن خواننده گروه کُر اپراست.
خانم نه زیبا بود و نه جوان، اما او بدست آوردنی به نظر می‎رسید. من دلیلی برای خجالت کشیدن نداشتم ...
ما در مقابل خانه‎ای که خانم زندگی می‎کرد توقف می‎کنیم.
من پیشنهاد رفتن به هتل می‎دهم. خانم بی‎میل نبود ولی می‎گوید: "نه ..." من می‎پرسم: "چرا ..." خانم می‎گوید که عزادار است. من می‎پرسم چه‌کسی مُرده است. او می‎گوید: "پاپا ..." من می‎گویم: "بنابراین شما نمی‎خواهید ..." بر روی صورت خانم یک لبخند می‎نشیند و به یکی از فانوس‎های خیابان نگاه می‎کند ... ... ...
 
زیگموند سیمون
نُه پزشک ادعا می‎کنند که ساموئل سیمون دچار جنون شده است. من می‎پذیرم.
من از بیست و نه سال پیش در تیمارستان هستم. با من دوستانه رفتار می‎کنند. من می‎توانم هرکار که بخواهم یا نخواهم انجام دهم. وقتی هوا گرم است به باغ می‎روم و به شیوه مُردنِ ساعات گوش می‎دهم. وقتی هوا سرد است کنار پنجره می‎نشینم و در حال نگاه کردن به آسمان می‎اندیشم. اغلب به مردم نگاه می‎کنم، وقتی آنها حرف می‎زنند یا کار می‎کنند و یا غمگین هستند ... من بخاطر  دور بودن خوشحالم. من از زندگی صرفنظر نمی‎کنم. من تا زمانی که کسی به من آسیب نرساند و هیچ‌چیز از من نخواهد راضی هستم. من به انسان‎ها حسادت نمی‎کنم.
نُه بار در سال همسر رنگپریده‎ام گل می‎آورد. پسرم زیگموند هرگز نمی‎آید. آخرین بار او را در مراسم تدفین خودم دیدم. در روز تولد چهل و نه سالگیم ...
من در یک تابوت سادهِ چوبی قرار داشتم. من را بر روی چیزی مانند برانکار چرخدار حمل می‎کردند. در کنار من نُه حمل‌کننده تابوت با کت و شلوار سیاه گام برمی‎داشتند. در پشت من کشیش لئوپولد لِمَن، در کنار او همسرم فریدا و پسر نوزده ساله‎ام زیگموند می‎آمدند. تعداد کمی از خویشاوندان از عقبشان حرکت می‎کردند. آنها بی‌سر و صدا خوش بودند و در باره آفتِ کرم پیله‎ساز گفتگو می‎کردند.
خورشید نور گرمی می‎تاباند. بعضی اوقات باد می‎آمد، بر روی سنگریزه‎ها می‎خزید و اطراف سینه و ساق‎های زنان را غلغلک می‎داد. ما در برابر گور حفر گشته توقف می‎کنیم. تابوت داخل گور قرار داده می‎شود، برخی تشریفات و دعاها انجام می‎گردند. سپس کشیش لئوپولد لِمَن به درخواست و هزینه همسرم شروع می‎کند به یک سخنرانیِ یادبود و می‎گوید:
"خواهران و برادران عزیز! سرنوشتِ مهربان زندگی گرانبهای یک انسان را دوباره از ما ربود. ما در کنار گورِ به آن دنیا رفته سوگوار ایستاده‎ایم و با اندوه به او می‎اندیشیم."
پسرم زیگموند لبش را می‎گزد. کشیش می‎گوید:
"همان خاکی که بدن را مقدس کرد تا او زمان کوتاهی یک زندگی با روح را بگذراند، دوباره او را به زهدان خود خوانده است. یک مرد شریف به خانه رفته است ..."
پسرم زیگموند از خنده شدید دچار تشنج می‎شود. صورت قرمز و جدی می‎گردد ... او می‎خندید، تا به نفس نفس زدن می‎افتد.
همسرم فریاد می‎کشد.
از دست یک حمل‌کننده تابوت بطری ودکا می‎افتد و بر روی تابوت من خُرد می‎شود. حمل‌کننده تابوت غمگین به پائین نگاه می‎کند.
خویشاوندان خشمگین بودند. آنها بخاطر پسرم زیگموند خجالت می‎کشیدند. بعضی از زن‎ها با دستمالِ نگاه داشته در مقابل دهان و بینی گریه می‎کردند.
من کاملاً ساکت بودم.
کشیش می‎گوید:
"وقتی شخصی نداند که وقت خاکسپاری چگونه باید رفتار کرد، بنابراین نباید در چنین مراسمی شرکت کند ... آمین."
کشیش لئوپولد لِمَن مقداری شن بر روی بطری شکسته ودکا می‎ریزد و مغرور و آزرده خود را دور می‎سازد.
پسرم زیگموند زیر ناخن‎هایش را تمیز می‎کرد.
 
دوست
من روزهای مُرده را دوست دارم. آنها نور ندارند، آنها بی‎رنگ‌اند و بسیار مشتاق. خانه‎ها مانند صحنه نمایش تزئین گشته‎ای در برابر ابرهای خاکستری ایستاده‎اند، انسان‎ها وقتی شب بشود مانند بازی نور می‎روند، همانطور که در صبح زود می‎روند. همه‌چیزها سریعتر هستند. و اتاقم طوری دیده می‎شود که انگار همین حالا یک نفر در آن فوت کرده است.
اغلب در چنین روزهائی در من غیرارادی یک تمایلِ بی‌معنی برای کار کردن رشد می‎کند. من فعالیت روزمره را طوری انجام می‎دهم که انگار در حال عبادت کردنم. و من خود را در این حال گم می‎کنم. تقریباً مانند افراد رؤیائی که خود را گم کرده‎اند. اما ناگهان متوجه می‎شوم که بی‎حرکت شده‎ام و به درون خیره مانده‎ام.
من از آن بسیار هشیار می‎شوم، و دیگر نمی‎توانم خود را تسلیم کار کنم. من به سمت پنجره می‎روم، در آنجا افکار عجیبی هستند که فقط در شب‎ها وجود دارند.
من در پیش همه‌چیزها احساس غریبی می‎کنم. آنها به من فشار می‎آورند، طوریکه انگار مرا نمی‎شناسند: خیابان‎ها و انسان‎ها و درِ خانه‎ها و هزاران حرکت. به هرجا نگاه می‎کنم آشفته می‎شوم.
مرگِ کوچکم مرا عذاب می‎دهد، بسیاری مرگ‎های دیگر و بزرگتری وجود داشتند. و اینکه من تنها هستم. و اینکه همه‌جا چیزی غیرقابل درک در حال تهدید کردن است. و اینکه من نمی‌توانم راهی پیدا کنم. و بقیه غم و اندوه‎های دیگری که برایشان دکتری پیدا نمی‎شود، و آدم نباید آنها را اطلاع دهد. هر کس باید به شیوه خودش به تنهائی مغلوبشان گردد. آنها در حرف مسخره‎اند اما برخی بخاطر آنها نابود گشته‎اند. من می‎ترسم که چنین غریب با خودم هستم و چنین ناتوان. تا اینکه خاطرات می‎آیند. ناخوانده. اما مهربان. از یک جائی. آنها مرا بی‎حس می‎کنند.
من لبخند می‎زنم، وقتی در خاطره گریه کودک را می‎یابم یا مرگ مادر را، که وحشتناک بودنش غیرقابل بیان است، یا سایر لذت‎های خونین دیگر. من لبخند می‎زنم، وقتی چشم‌های دوستم ناگهان زنده می‌شوند و در سایه‎های ابریشمی از پشت حجاب می‌درخشند و مخفیترین رازشان را لو می‌دهند. هیچکس این را به من نگفت، و شماها مرا یک احمق خواهید نامید ... اما من می‎دانم که مرگِ او همیشه در چشمانش بوده است، مانند کسان دیگری که مرگ را در ریه‎ها یا در نخاع خود دارند ...

*
چشم‎هایش طوری درمانده و لاعلاج دردآور بودند که وقتی به مردم نگاه می‎کرد آنها می‎خندیدند. او بخاطر چشم‎هایش خجالت می‎کشید، انگار که آنها ماجراجوئی‎های گناهکارانه‎ای را لو می‎دهند، و آنها را اکثر اوقات در پشت پلک‎های زرد گشته مخفی می‎ساخت. اما حس می‎کرد که چطور مردم وقتی او غیرمنتظره به جائی داخل می‎گردد خیره نگاه می‎کنند. او بطور اغراق‎آمیزی مانند یک سالک دیده می‎گشت. سُرفه می‎کرد و دست را در مقابل دهان قرار می‎داد، لپ‎هایش را به سمت درون می‎کشید یا یکی از آنها را با زبان به بیرون قوس می‎داد. مشوش بود و ناراضی. دلش می‎خواست تنها باشد ... در تاریکی.
کودکان وقتی نگاه او بر روی چشم‎هایشان می‎افتاد سرهای خود را خم می‎ساختند، صورتشان سرخ می‎شد و خجالتی و احمقانه پوزخند می‎زدند. زن‎ها نخودی می‎خندیدند، بی‎آزار نگاه می‎کردند و بر ران‎ها یا بر روی شانه‎های لخت همدیگر می‎زدند و مردهای ویران شدۀ خود را می‎بوسیدند و در شب بیدار می‎ماندند و به موضوعات داغ فکر می‎کردند. اما دختران جوان از او اجتناب می‎ورزیدند.
 
کونراد کراوزه
حتی در شب هم من در اینجا آرامش ندارم. اغلب یک دست یا یک کلمه من را از خواب می‎پراند. چون همه‌چیز تاریک است، بیشترِ صبح‎ها نمی‎دانم که چه‌کسی شب پیش من بوده است.
من باید صبح زود بیدار شوم تا لباس‎ها و چکمه‎ها را تمیز کنم. اعضای بدن سنگین‎اند، و چشم‎ها هنوز تمام خستگی را دارند. اما آقایانِ جوان اگر از چیزی غفلت کنم سختگیر و بی‎رحمند. اما شب‎ها رفتارشان دوستانه است و مانند یک بانوی محترم مرا نوازش می‎کنند.
فقط آقای کونراد کراوزهِ سالخورده در روزها هم رفتارش با من خوب است. وقتی او خواسته‎ای دارد، بدون آنکه مرا شرمسار کند آن را به من می‌گوید؛ و در آهنگ صدا چیزی است که من را خوشحال می‎سازد. او تحمل نمی‎کند که در حضورش از من بد صحبت شود. من به او علاقه دارم.
من اخیراً به او خندیدم. من توسط سر و صدائی که از راهروی جلوی اتاقم می‎آمد بیدار شده بودم. آنجا یک مکالمه بود. من دو صدا می‎شنیدم: یکی از صداها را که جوان و خام بود چون زمزمه می‎کرد خوب نمی‎فهمیدم. صدای دیگر را به وضوح می‎شنیدم، من احساس می‎کردم که صدا به بدنی چرب تعلق دارد.
من از صدای خام به زحمت می‎شنیدم: "پدر، تو هم می‎خواهی پیش او بروی ..."
و بعد از صدای چرب شنیدم: "اول تو برو، پسرم ..."
وقتی آقای هاینس داخل اتاق می‎شود بسیار وحشت می‎کند، چون من بلند می‎خندیدم. و بعد او باید عطسه می‎کرد ...
اما من این را بزودی فراموش خواهم کرد. من حتی دیگر نمی‎دانم که چه موقع آقای کونراد کراوزه سالخورده گفت که مرا دوست دارد. این خیلی خوبتر بود.
من فقط به یاد می‎آورم وقتی چای را آوردم او در تاریکی پشت میز تحریر نشسته بود. او پرسید چه‌کسی در خانه است؛ من جواب دادم: "هیچکس" ــ و می‎خواستم چای بریزم. اما او رانش را نشان داد و گفت: "بفرمایید بنشینید" ــ من گفتم: "من خیلی وقت دارم" ــ و نشستم. او گفت: "قوری را روی میز تحریر بگذارید." من این کار را کردم. و سپس همدیگر را قلبانه نگاه کردیم، من اما خیلی خجالتی بودم. او ناگهان دستم را می‎گیرد و آن را به شکمش می‎فشرد و می‎گوید: "عزیزم."
ما به شدت می‎لرزیدیم ــ
 
خانواده
افراد خانواده یک بار در ماه دور هم جمع می‎شوند. زن‎ها با کودکانشان بعد از ظهرها همدیگر را ملاقات می‎کنند.
نوشیدن قهوه به پایان رسیده است. کودکان را بیرون فرستاده‎اند. آنها باید بازی کنند و نباید همه‌چیز را بشنوند.
زن‎ها اما زمزمه می‎کنند. آنها چهره‎های شفیقانه دارند. آنها از یک نفر صحبت می‎کنند که بیمار است.
آنها شامگاه در باره ارواح و درمان‎های شگفت‎انگیز صحبت می‎کنند. آنها به وحشت می‎افتند. کودکان را صدا می‎کنند و آنها را به سینه می‎فشرند.
سپس میوه خورده می‎شود.
مردها می‎آیند. گفتگو در باره مدل مو و در مورد کسب و کار و غیره شروع می‎شود. گفتگو مقطع انجام می‎گیرد. مرتب مانند یک ساعت معیوب ناگهان می‎ایستد. وحشت، گفتگو کاملاً قطع می‎شود. یک دختر جوان سرخ می‎گردد ــ
اما یک بار همه چیز ساکت می‎شود. آدم فکر می‎کند که در حال خفه شدن است. خود را مانند تابخوردن ناامن احساس می‎کند و درمانده در سراشیبی یک سُرسُره ... احساس مسخره بودن می‎کند. آدم می‎شنود که چگونه باد در اطراف بام‎ها می‎وزد و باران به پنجره‎های قهوه‎ای رنگ ضربه می‎زند.
سکوت هنوز ادامه دارد.
ناگهان ...
نکند که حالش ... خیلی بد باشد ... این چگونه باید به پایان برسد ... آنها به همدیگر نگاه نمی‎کنند.
 
لئوپولد لِمَن
من کارمند یک بانک هستم. از آنجا که من هیچ پشتیبانی ندارم و همچنین بطرز غیرعادی باهوش نیستم بنابراین پیشرفت نمی‎کنم. من بیش از سی سال است که در یک بخش و با حروف یکسانی کار می‎کنم. به این خاطر مرا باوجدان بحساب می‎آورند.
از شش ماه پیش یک دستیار جدید دارم. او لئوپولد لِمَن نام دارد. او همه‌چیز را بهتر از من می‎داند. او برادرزاده معاون مدیر است. او خود را کارآموز می‎نامد. او با کمال میل به صحبت دیگران گوش می‎دهد. او ترجیح می‎دهد در باره خودش حرف بزند. به همین دلیل من بیوگرافی‎اش را می‎شناسم.
لئوپولد لِمَن، همانطور که او اشاره می‎کند، محصول یک زایمان ناهوشمندانه با انبر است. سرِ تغییر شکل داده‎اش ماکارونی شکل است. بینی همچنین. او بیماری‎های معمولی را پشت سر گذارده است. او بخاطر یک سفلیسِ پیچیده خوشحال است. این بیماری در بدن لِمَن سوراخ‎هائی به بزرگی یک مشت ایجاد کرده است.
لئوپولد لِمَن می‎خواهد از کارِ در بانک دست بکشد و الهیات تحصیل کند. من فکر می‎کنم که او استعفا داده باشد.
لِمَن فقط منحصراً با متخصصین الهیات و با من رفت و آمد می‎کند. و با معاون مدیر.
معاون مدیر بیماری سلِ ستون فقرات دارد.
 
حکایات
خودکشی کارآموز مولر
آقای لودویگ لِنسلیشت مربی و معلم یک مرکز درمانی شبانه‎روزی کودکان مبتلا به اختلال شخصیت بود. او را همیشه <آقای کاندیدات> صدا می‎کردند. او مانند یک هنرپیشه بی‌ریش بود، و مانند آنها هم صحبت می‎کرد. او اغلب یک ماسک جدی و تیز بر چهره حمل می‎کرد.
این آقای لِنسلیشت دو روز بعد از به خاک سپرده شدنِ نو‎آموز مارتین مولر، (او قبلاً خود را با جوراب‎های خانم مربی، نورا نویمَن، از دریچه سقف زیر شیروانی حلق‎آویز کرده بود) در یک گوشه تاریکِ میز تحریرش دفترچه‎ای پیدا می‎کند. او آن را برمی‎دارد و نگاه می‎کند. بر روی جلد دفترچه نوشته شده بود: این اثر را مارتین مولر به طرح‎های اولیه اختصاص می‎دهد. در اولین صفحه نوشته شده بود: لِنسلیشت عزیز، به باور من شما تنها فردی از معلولین ذهنی مرکز درمانی شبانه‎روزی هستید که کمی درک برای نظراتی که اینجا نوشته‎ام دارد. اما همچنین شما هم از کنار شخصیت من، بدون احساس کردن نیروی فرهنگی‎اش، مانند از کنار یک صورت خالی با سرعت رد شده‌اید، کور بیچاره، نوشته‎ها به شما اثبات خواهند کرد. شاید نیمه‌روشن شوید. (سپس می‎توان شما را یک فرد سعادتمند نامید.) من حالا خود را در زیر دریچه سقف زیر شیروانی نابود خواهم ساخت، یک فرد تنها در شناخت. اثر من دوام خواهد یافت. مارتین مولر.
وقتی آقای لِنسلیشت این کلمات را می‎خواند تعجب می‎کند. سپس به افکار بزرگ پسر می‎اندیشد. او نه شاد بود و نه غمگین، اما تاریک دیده می‎گشت. و چون آقای لِنسلیشت اشتیاقی به اندیشیدن نداشت بزودی به خواندن ادامه می‎دهد.
در صفحات دیگر مقالاتی در باره ارزش هنر نوشته شده بود، در باره آینده هنر، در باره اثر متقابل تک تکِ هنرها بر یکدیگر، در باره معماریِ سبک ادبی، در باره طرح‎های اولیه که یک انقلاب مطمئناً پیروز در زندگی هنر موجب خواهد گشت. مقالات تقریباً دفترچه را پُر کرده بودند. آقای لِنسلیشت بدون مشارکت زنده‌تری آنها را می‎خواند، اغلب صفحات را نخوانده ورق می‎زد.
به نظر می‎رسید که مقاله آخر دفترچه بیشتر مورد علاقه‎اش واقع گشته باشد. او چشم‎های گشاد شده‎اش را به حروف الفبا آویخته بود. او همچنین دفترچه را مانند یک آدمِ نزدیک‎بین و با هر دو دست نگاه داشته بود. او گاهی چیز نامفهومی می‎گفت. یا بدون آنکه خودش بداند می‎خندید. یا مانند کسی می‎خندید که می‎گوید باریکلا. یا می‎گذاشت زبانش از دهان آویزان بماند. در دفترچه نوشته شده بود:
من در کنار میز تحریر نشسته‎ام و خواب می‎بینم، کاری که برای لِنسلیشتِ خوب سؤال‌برانگیز به نظر خواهد رسید: پسرها اجازه ندارند خواب ببینند. و لِنسلیشت متوجه شده است که پوست دور چشمانم مانند خاکستر شده است. او اغلب با تأکید عجیبی می‎گوید: "که آیا من شب‎ها بد می‎خوابم، من خیلی خنده‎دار دیده می‎شوم." من یک بار عصبانی شدم و گفتم: "آقای کاندیدات، شما هم همینطور." او شرمنده و در حال لبخندزدن مرا خونین و مالین ساخت.
من باید نوشتن را قطع می‌کردم، چون دوشیزه نویمَن داخل گشت. او امروز پاهای رنگین با کفش‎های ورنی دارد، این من را تحریک می‎کند. من البته تصمیم گرفته بودم دیگر به او توجه نکنم ... او اخیراً خود را خیلی متظاهر نشان داد ... او بعد از ظهر به شهر رفته بود و دیر برگشت. من بر روی پله‎ها به او برخورد کردم. او اما خود را جدا می‎سازد و هیجانزده می‎گوید: "وقت خواب یعنی وقت خواب." و به اتاقش می‎رود. من در روزهای بعد او را ندیدم. هرمَن، مستخدم ساختمان می‎گفت که او باید در اتاق بماند. من پرسیدم، چرا. ــ هرمَن لبخند زد و گفت، او نامزد کرده است.
برای من گفتگوهای عاشقانه بتدریج مشمئزکننده شده‎اند. من مرتب سعی می‎کنم آزاد شوم. به ندرت موفق می‎شوم. من می‎دانم که یک زن فهیم می‎تواند من را نجات دهد. یک چنین زنی اینجا نیست: دوشیزه نویمَن یک چیز جوانِ احمقانۀ بیست و هشت ساله است. آشپز یک خوکِ نابالغ است. مینا، خدمتکار اتاق‎ها متکبر است، او بدون دلیل دست نیافتنی‎ست. شاید خانم مدیر، دکتر موندمیلش را بشود برای این کار در نظر گرفت؛ اما وقتی من یک بار سعی کنم در یک گفتگوی جدی رنج‎هایم و زیبائی‎ها را برایش قابل فهم سازم، مشتاقانه به چشم‎هایش نگاه کنم و خودم را به او بسپارم ... او مانند غریبه‌ای مشغول یادداشت نوشتن خواهد کرد، با لِنسلیشت به مذاکرات مخفی خواهد پرداخت و برایم داروی آرامبخش تجویز خواهد کرد. او خیلی خشن است. من گاهی فکر می‎کنم: او پنهانی عاشق من است. اینطور به نظر می‎رسد که از زندگی راضی نیست، من به او علاقه دارم.
دیروز نتوانستم به نوشتن ادامه دهم. چون باکبرگِ احمقِ چاق من را برای خوردن غذا صدا کرد. من در کنار دختر روسی رشا می‎نشینم. او دوست دارد پایم را نشگون بگیرد؛ او می‎گوید که من خیلی چاقم. او لهکیندِ قد دراز را می‎بوسد، چون او مانند یک اسکلت دیده می‎شود. کلاً با جانورانی که اینجا جمع کرده‎اند سازگار نیستم. هر روز مشکلات وجود دارد. بخصوص ماکس مِشِنمال بسیار کوچکِ هفت ساله ــ بعلاوه یک انسان فوق‎العاده بی‌اهمیت ــ خیلی برایم دردسر درست می‎کند. او از من خوشش نمی‎آید، زیرا او برتری من را احساس می‎کند؛ او تلاش می‎کند به هر وسیله‎ای آبرویم را پیش دیگران ببرد. او خبیث و بزدل است. هیچکس او را دوست ندارد. او دوست دارد ما را بر علیه همدیگر تحریک کند، شایعات پلید رواج دهد و تا حد امکان آسیب برساند. او می‎داند که چگونه خود را در پشت صحنه نگاه دارد و در لحظات مناسب ناپدید شود.
من یک بار، در اتاق بزرگ حمام و توالت، درحالیکه احتمال هیچ‌چیز بدی را نمی‎دادم، (در اینجا من از اتفاقات غیرمنتظره در امانم) کار طولانیتری در باره <کلا‎هبرداری از نابغه> می‎نوشتم. من چیزی  را توضیح می‎دادم: نابغه یک عنوان است و نه یک ویژگی. این در نظر گرفته نمی‎شود، و سردرگمی بزرگ به این خاطر است. عنوان یک موضوع اتفاقی‎ست و غالباً مشکوک. بنابراین کسی که نابغه نامیده می‎شود الزاماً یک انسان خلاق نیست. انسان‎های خلاق این عنوان را که توسط جمعیت اعطا می‎شود بطور منظم بدست نمی‎آورند. خلاق‎ترین انسان‎هایِ تمام زمان‎ها مطمئناً در تیمارستان‎ها و زندان‎ها شکسته‎اند. کسی که روزانه توسط هزاران نفر درک شود، دوست داشته شود ... پیش من بی‌اعتبار است.
در این وقت توسط فریاد آهسته پُر احساس کوهن کوچکِ نابینا، که من با وجود اصول ضد یهودی‎ام قلبانه با او دوستم، به وحشت می‎افتم. من از جا می‎جهم و با عجله خارج می‎شوم. من می‎بینم که چگونه ماکس مِشِنمال به این سمت و آن سمت می‎دوید، پاهای کوهن کوچک را نشگون می‎گرفت یا شرارت‎های مشابهی انجام می‎داد؛ در این حال فریاد می‎زد: "منو بگیر". کوهن کوچک در درماندگی‎اش رنگپریده‎تر بود. او پشتش را به دیوار تکیه داده بود. دست‎های باریکش هوا را با درد لمس می‎کرد ... من هرگز این همه زیاد دردِ متمرکز شده‎ای را که بر روی چشمان مُرده کوهن کوچک قرار داشت ندیده بودم. من بدون آنکه برای مرتب کردن لباسم وقت از دست بدهم با عجله بسوی مِشِنمال می‎دوم تا او را برای فکر خامش سرزنش کنم. شلوارم توسط یک میخ که از دیوار بیرون زده بود پاره می‎شود. مِشِنمال از این تأخیر استفاده می‎کند، از کنار من سُر می‎خورد و رد می‎شود، به اتاق توالت و حمام می‎گریزد و آن را پشت سر خود قفل می‎کند. من به در می‎کوبم. او می‎گوید: "اِشغاله!" من خیلی عصبانی بودم. در این حال به یاد می‎آورم کاغذهائی که بر رویشان کار در مورد <کلاهبرداری از نابغه> نوشته شده بود را بخاطر عجله برنداشته‌ام. من فریاد می‎زنم که آنها را تحویل بدهد. او جواب نمی‎دهد. کمی دیرتر شنیدم که چگونه او به شدت تمسخرآمیز می‎خندد. و من می‎دانستم: دستنوشته‎ام را که می‎خواستم برای مجله جدید <داس آندره آ> بفرستم هرگز نخواهم دید. من غمگین می‎روم.
آه، کوهن کوچک حالا متأسفانه مُرده است. او بخاطر اشباح‎اش مُرده است، او اغلب این را برایم پیشبینی کرده بود. کوهن کوچکِ نابینا گاهی در روزهای روشن اشباح‎اش را می‌دید. سپس او را لرزان و سفید رنگ در گوشه‎ای می‎یافتند. او پاهایش را بقدری بالا می‎کشید که ران‎ها به قفسه سینۀ خم‌گشته فشار می‎آوردند. و در میان زانوها سر قرار داشت. انگشتان کوچک وحشت کرده و متشنج به دور نوک کفش فشار می‎آوردند. وقتی آدم او را لمس می‎کرد فریادش بلند می‎شد. فریادش بقدری وحشتناک بود که آدم انگار از فریاد ضربه سختی خورده باشد غیر ارادی او را رها می‎کرد. هر بار این اتفاق می‎افتاد آدم مانند بار اول درمانده می‎ماند و نمی‎دانست چه باید بکند. خانم دکتر موندمیلش را صدا می‎زدند. دکتر کمی او را نوازش می‎کرد. انعطاف‎ناپذیری‌اش خود را در هق هق گریه حل می‎ساخت. به او قطره می‎خوراندند و بر روی تختخوابش قرار می‎دادند، او خیلی بد می‎خوابید. مِشِنمال با فریادی که تا خیابان شنیده می‎شد می‎گفت: "کوهن دوباره دیوانه شده است."
در این اواخر تشنج‎ها بیشتر شده بودند، بخصوص شب‎ها. درماندگی‎ها عمیقتر بودند و خستگی پس از آن ناامید کننده‎تر. هنگامیکه یک شب دکتر موندمیلش دعوت برونو بیبل‎باوئر، دامپزشک و متخصص مغز و اعصاب را می‎پذیرد و برای مدتی دراز غایب بود، فاجعه رُخ می‎دهد. کوهن کوچک بزودی مُرده روی تختخواب قرار داشت. مِشِنمال می‎گوید: "حالا حداقل دیگر مزاحم خواب آدم نمی‎شود." باکبِرگ چاقِ احمق بخاطر خاکسپاری خوشحال بود. آشپز و مینا گریه می‎کردند. دکتر نورا نویمَن خود را در یک اتاق حبس کرده بود؛ من فکر می‎کنم او شعر می‎گفت. رشا روسی ناپدید شده بود؛ لِنسلیشت دیرتر او را در اتاق مرگ پیدا می‎کند. او بر روی تخت نشسته بود، یکی از دست‎های کوهن را مفتون در کنار قلبش نگاه داشته بود و دست راست را بر روی پلک چشم راست خود به اینسو و آنسو می‎کشید. من می‎شنیدم که چطور او گریه می‎کرد و می‎گفت: این خیلی جالب است. لِنسلیشت اندوهگین او را سرزنش می‎کرد.
حالا هنوز هم وقتی مِشِنمال از کوهن کوچک صحبت می‎کند می‎گوید: "او دیوانه بود". من این را انکار می‎کنم. هر انسانی اگر کودن نباشد گهگاهی تجربیاتی دارد که با تمام نظراتِ سنتی در دسترس قابل سازگاری نیستند. گاهی آدم حساستر از معمول و از دیگران است. وقتی آدم تنها است و چیزهای آشنا آرامترند ... شاید وقتی شب است، در کنار یک لامپ نیمه‌روشن ... در غروب خورشید در مکان‎های پرت ... در شب‎هائی که خواب را حمل نمی‎کنند. در این وقت از درونِ سکوت سر و صداهائی بلند می‎شود که من هرگز نشنیده‌ام، سر و صداهائی که نمی‎توانم شرح دهم. من وحشتزده از جا می‎جهم ــ می‎خواهم به روشنائی داغ انسان‎هایِ شاد بروم ــ نمی‎خواهم بشنوم ... اما دقیقتر می‎شنوم. سکوت تکه تکه می‎شود. همه چیزها شکاف برمی‎دارند. اشیاء به جنبش می‌افتند. سایه‎های شریری باعث وحشت می‌گردند. تمام شکل‌ها عادت خود را از دست می‎دهند. من انتظار می‎کشم ... انتظار یک معجزه وحشتناک، انتظار بی‌کالبد گشتن.
من یک دشمن مصمم ارواح و اشباح و امثال چنین چیزهائی هستم. من این پدیده‎ها را معقول نمی‎دانم و نمی‎خواهم هیچکاری با آنها داشه باشم. با این حال نمی‎توانستم جلوگیری کنم که اخیراً نزدیک ظهر اندام باستانی یک زن با خطوط خشن چهره در برابرم ظاهر نشود. من تحت تأثیر نامطلوبی قرار گرفته بودم. حتی خیلی بیشتر، وقتی دیرتر بخاطر آوردم که ممکن است او مادر خدابیامرزم بوده باشد.
انکار ارواح غیرمنطقیتر از به رسمیت شناختن معجزه نیست. اگر اشباح هرروزه می‎بودند، فیلسوفان یک قانون طبیعی برای آنها طراحی می‎کردند تا آدم بتواند بدون هیجان از آنها چشمپوشی کند.
من خود را از اندیشیدن بیهوده در باره این چیزهای گیج‌کننده محروم خواهم ساخت، به این شکل که من خود را می‎کُشم. مردم خشمگین خواهند شد. حق اختیار بر خودم را منکر خواهند گشت. من را غیرعادی اعلام خواهند کرد تا از نظر پزشکی دلیل بیاورند. تا خود را آرام سازند؛ زیرا اگر هر نفر مانند من فکر می‎کرد، بزودی یک اعتراض عمومی بر علیه زندگی وجود می‎داشت. زندگی تحریم می‎گشت. این نباید اتفاق بیفتد. وقتی آدم می‎پرسد: چرا نه؟ ــ آدم یک سوفیست را سرزنش خواهد کرد. مردم با میل نمی‎میرند، این یعنی انرژی زندگی. آنها با خدایان و جهانبینی شادتری به خود کمک می‎کنند. اما وقتی بدبختی برای کسی بیش از حد نافذ بشود به تیمارستان بهتری می‎رود.
من از مدت‎ها پیش به این نتیجه رسیدم که خود را از خودم آزاد سازم. مهمترین انگیزه این بود: من خودم را شدیداً ناخوشایند می‎دانم. من نمی‎توانم تحمل کنم تمام عمر را پیش خودم بمانم. من خودم را خیلی خوب می‎شناسم. من غالباً از اینکه نمی‎توانم از دست خودم خلاص شوم گریه کردم. من خودم را بعنوان بار سنگین و زشتی احساس می‎کنم. من می‎خواهم در یک پسر شجاع، صادق و پاکی باشم. انسانِ من ساختگی‎ست، نازیباست، چاق است. من می‎دانم که مرگ مرا کاملاً نابود خواهد ساخت؛ فکر برای من دلیلِ ناامیدیِ پُر جنب و جوشی‎ست؛ من نمی‎توانم مدت درازی به فکر بیندیشم. من توانائی نفس کشیدن را از دست می‎دهم. من این احساس را دارم که انگار از درون یک هیولا مرا می‎فشرد. فعالیت مغز خاموش شده به نظر می‎رسد. دست‎ها از وحشتی حیوانی مشت می‎شوند. من خشک گریه می‎کنم. نهادِ مرگ احتمالاً برای برخی افراد مناسب نیست؛ برای دور زدن مرگ باید آدم اول وسائل و راه حل‎ها را پیدا کند. اما مرگ چیز مهمی نیست و نباید آن را جدی گرفت. کسی که مرگ خود را آماده می‎سازد فقط نباید به مرگ فکر کند.
 
فاتح
I
ماکس مِشِنمال مدیر مستقل یک کیوسک روزنامه‎فروشی بود. او خوردن و نوشیدن را خیلی دوست داشت؛ او ارتباط زیادی ــ البته با مراقبت ــ با زن‎ها داشت. چون دستمزدش اغلب کافی نبود می‎گذاشت گاهی اوقات ایلکا لایپکه به او پول بدهد. ایلکا لایپکه یک فاحشه محترم کوچک‌اندام اما خوب رشدکرده‎ای بود که توسط روحیه غیرعادی و ایده‎های بی‌معنی و همینطور توسط لباس خوش‌سلیقه منحصر به فرد اکثر مردان و دختران را بسیار زیاد هیجانزده می‎ساخت. دوشیزه لایپکه ماکس مِشِنمال کوچک را دوست داشت. او را کوتوله شیرینش می‎نامید. ماکس مِشِنمال در تمام عمر بخاطر کوچکی قامتش ناراحت بود.
ماکس مِشِنمال متأسفانه در یک خانواده فقیر بدنیا آمده بود. او در یک مرکز درمانی شبانه‎روزی کودکان مبتلا به اختلال شخصیت از یک تربیت عالی برخوردار شده بود، تا اینکه او را خیلی زود به زور بیرون انداختند. دلایلش شناخته شده نیست؛ اما به نظر می‎رسد که اخراج بیشتر به خاطر فقر خانواده ماکس مِشِنمال باشد تا غیرقابل تحمل بودنش. او مدتی بی‌خانمان پرسه می‎زد، زیرا خانواده‎اش دیگر از او مراقبت نمی‎کرد. مخارج زندگی را بیشتر توسط سرقت‎های بی‌اهمیت بدست می‎آورد. یک بار پلیس او را دستگیر می‎کند. او به یک نهاد برای کودکان بی‌سرپرست فرستاده می‎شود و آنجا در حرفه قفل‌سازی آموزش می‎بیند. او می‎دانست چطور در نزد سرپرستان توسط مهارت فوق‎العاده و آماده خدمت بودن خودشیرینی کند. او در پنهان همقطاران جوانتر و ضعیفتر را عذاب می‎داد؛ یا افراد قوی را بر علیه همدیگر تحریک می‎کرد. هیچکس با او دوست نبود؛ پس از پایان دوران کارآموزی آزاد می‎شود و بقیه از رفتنش خوشحال بودند.
ماکس مِشِنمال خیلی مایل بود از مهارت غیرعادی‎ای که در نتیجه استعداد فنی‎اش در ساخت کلیدها و باز کردن سخت‎ترین قفل‎ها بدست آورده بود برای سرقت‎های بزرگ استفاده کند و یک تبهکار مشهور گردد. درآمد حاصل از سرقت‎ها می‎توانست او را قادر سازد لباس شیک بپوشد و با زن‎ها پُز بدهد. وحشت بیمارگونه و مرتب رو به افزایش دستگیر شدن مانع او می‎گردد. او به از راه به در کردنِ دختران و خدمتکارانِ استادی که در نزدش کار می‎کرد و همچنین به سرقت‎های بی‌خطر بسنده می‎کند. اما جاه‎طلبی‎اش ارضاء نمی‎گشت.
توسط یک تصادف مسیر زندگی مِشِنمال تغییر می‎کند. بعد از تعطیل کار بود. او خسته و بدخُلق در خیابان می‎رفت. گرچه هوا رنگِ به شدت تاریکی داشت اما چراغ‎ها به سختی قابل مشاهده بودند. در یک اتاق همکفِ شیک یک خانم سالخورده چروک‎های بدنش را مرتب می‎کرد. در مقابل یک زیرزمین دختران کوچکِ کثیفی ترانه‎ای می‎خواندند. پنجره‎ها مانند تخته‎های سیاه با صلیب‎های روشن در خانه‎های رنگپریده و به خواب رفته به گور سپرده شده بودند. توده خانه‎ها شبیه به کشتی‎های بزرگِ ماجراجویِ لنگر انداخته یا در دریای دوری در حال حرکت بودند. قفل‎ساز کوچک‌اندام مشغول فکر کردن به شش معشوقه قبلی خود بود که دورِ وحشتناکِ چشمان آبی رنگ یک آقای زشتِ قوزداری که لبخندزنان با لذتی قابل توجه و اندکی وحشت او را زیر نظر داشت توجه‎اش را جلب می‎سازد. قفل‎ساز به خودش می‎گوید: عجب! و برای تفریح توقف می‎کند؛ با چشمان تنگ کرده که مانند دگمه‎های سیاه براق بر روی صورتش می‎درخشیدند زیرکانه و با ناز و غمزه مردِ کوچکتر از خود را نگاه می‎کند. مرد شرمنده می‎شود؛ کلاه از سر برمی‎دارد؛ با لکنت می‎گوید که نامش کونو کوهن است ... و او معذرت می‎خواهد ... بیشتر از این اما چیزی قابل فهم نبود. زیرا مرد قوزی با پوشاندن قسمتی از صورتش توسط انگشت‎های باریک و در حال سُرفه کردن با عجله رفته بود. قفل‎ساز به خودش می‎گوید: عجب! و مسیر خود را می‎رود.
در این وقت کسی آستین او را می‎گیرد. او صورتش را برمی‎گرداند: مرد قوزی دوباره در کنارش ایستاده بود، هنوز اندکی نفس‌زنان به خاطر راه رفتن سریع. کونو کوهن کاملاً سرخ بود، اما مرد قوزی می‎توانست بدون وقفه بگوید: "ببخشید که من یک بار دیگر مزاحم شما می‎شوم؛ من همیشه ابتدا بعداً می‎فهمم چه می‎خواستم بگویم." و در حالیکه برای غلبه بر خجالت بیش از حد بلند صحبت می‎کرد ادامه می‎دهد: "شاید وقت داشته باشید ... آیا اجازه دارم شما را دعوت کنم با هم به یک مهمانخانه برویم ... یا ... شما که هنوز شام نخورده‎اید ..." قفل‎ساز هیچ مخالفتی با این پیشنهاد نداشت.
در یک مهمانخانه بزرگ کونو کوهن دستور می‎دهد برای ماکس مِشِنمال غذا و آبجو بیاورند. او خودش غذا نمی‎خورد، او کم می‎نوشید. او دوست داشت نگاه کند که چطور غذا به دهان قفل‎ساز مزه می‎کند. دیرتر گاهی چانه‎اش را هم با ترس پاک می‎کرد. قفل‎ساز از این کار خوشش می‎آمد. آنها ابتدا در باره مصیبت زندگی و از ستمگری سرنوشت صحبت می‎کنند. وقتی مِشِنمال سومین لیوان آبجو را می‎نوشد از معشوقه‎هایش لاف می‎زند. این حتی برای انسان قوزدار هم ناخوشایند بود. تا حال اجازه تعریف کردن به قفل‎ساز داده بود. و مشارکت خود را فقط به این وسیله ابراز کرده بود که چشمان آبی خود را مانند هنرپیشه‎ها به نشانه تأیید می‎بست، و در نتیجه برای ثانیه‎هائی فقط سایه‎های بزرگ رقت‎انگیزی قابل دیدن بودند، یا سر بدشکل خود را آهسته تکان می‎داد و یا انگشت‎های عصبی خود را به نشانه همدردی بر روی ران مِشِنمال می‎فشرد. حالا او شروع می‎کند به بیان نظرات خودش. او به زن‎ها فحش می‎دهد. با یک صدائی که به نظر می‎رسید هر لحظه ممکن است از هیجان دیوانه شود قاعده را تنظیم می‎کند: کسیکه دارای بدشانسیِ زن بودن است، ممکن است شجاعت فاحشه گشتن را هم داشته باشد. زن در فرهنگ میکروبیولوژیکی فاحشه است. از این گذشته همخوابی با زنان تقریباً تحقیرآمیز است. هنگامیکه آن دو مهمانخانه را ترک می‎کنند، کونو کاهن ساعد استخوانی اسفبارش را بر روی ساعد شاداب عضلانی مِشِنمال قرار می‎دهد. یک دستبند طلائی بر روی مچ مرد قوزدار دیده می‎شود. در بین راه کونو کوهن از مِشِنمال درخواست می‎کند که شب را در نزد او بگذراند. قفل‎ساز پیشنهاد او را رد نمی‎کند.
کونو کوهن در اتاق بزرگی در یک خانه تابستانی زندگی می‎کرد که در آن هیچ‌چیز جلب توجه نمی‎کرد. فقط تختخواب غیرعادی بزرگ و تقریباً باشکوه بود. بر روی متکاها گل‎های سرخ و زرد قرار داشتند. در مقابل یک پنجره یک میز تحریر قرار داشت؛ بر رویش مقداری کتاب بود، شاید از شارل بودلر و ریلکه؛ در کنار و در میانشان ورق‎های کاغذ قرار داشتند که ظاهراً حاوی اشعار نیمه‌تمام و تمام شده و مقاله‎ها بودند. بر روی طاقچه چوبی دیواری کتاب‎های گوته و شکسپیر، یک انجیل، یک کتاب ترجمه از هومر قرار داشت. بر روی میزها و صندلی‎ها تعدادی مجله و قطعات لباس و عکس‎هائی خاموش و زرد گشته از افراد سالخورده و کودکان پخش بود. قفل‎ساز همه‌چیز را کنجکاوانه نگاه می‎کرد.
بزودی آن دو می‎نشینند. گفتگو که ابتدا پُر جنب و جوش بود بتدریج متوقف می‎گردد. کونو کوهن نور چراغ را کم می‎کند. او دیرتر نرم و عاجزانه با قفل‎ساز حرف می‎زند. سپس تختخواب را به او پیشنهاد می‎کند و می‎گوید که خودش بر روی مبل می‎خوابد. قفل‎ساز موافق بود.
کونو کوهن برای دوست خود مِشِنمال یک شغل جزئی در یک بنگاه نشر روزنامه تهیه می‎کند. مِشِنمال در شغل جدیدش بطور غیرمنتظره‎ای به کار آشنا می‎شود، و خیلی زود دانش کافیِ کسب و کار را می‎آموزد. او شغل‎هایش را تغییر می‎داد، تا عاقبت توسط انرژی و انواع رذالت‎ها پس از یکسال و چند ماه بعنوان مدیر مستقل یک کیوسک روزنامه‎فروشی شغل قابل اعتمادی بدست می‎آورد.
 
II
قفل‎ساز سابق بزودی توسط روش دلپذیر صحبت کردن و همچنین توسط چهره عروسکی شکلِ هوشمندش بزودی بطور غیرمعقولی مشتریان دائمی فراوانی بدست می‎آورد که بخش بیشترشان را زنان تشکیل می‎دادند. صبح‎ها ده\یازده زن فروشندۀ یک فروشگاه آن نزدیکی که عمداً خیلی زود می‎آمدند به دور کیوسک او می‎ایستادند، تا با شنیدن شوخی‎های وقیحانه و تفسیرهای بامزه آقای مِشِنمال شاد شوند. کارمند بانک، لئوپولد لِمَن، که همیشه دقیق سر ساعت هشت می‎آمد تا مجلات فکاهی عکس‎دار و نوشته‎های جنجالی الهیات بخرد، گاهی صبرش تمام می‎گشت، زیرا هنگام جستجوی مجلات فروشندگانِ شوخ مزاحم او می‎گشتند. و محصل دبیرستان تئو تونتود، که خستگی‌ناپذیر و معمولاً بیهوده مجله مدرن <داس آندره آ> را جستجو می‎کرد، اغلب دیر به مدرسه می‎رسید. نزدیک ظهر تقریباً هر روزه خواننده گروه کُر اپرا، میبل مایر در آغوش یک پیرمرد می‎آمد. او مجلات رنگارنگ و بامزه یا اشعار پُر احساس می‎خرید. پیرمرد همیشه احساساتی نگاه می‎کرد و در حال آه کشیدن پول می‎پرداخت. میبل مایر در برابر مِشِنمال متواضعانه رفتار می‎کرد. گاهی هم میسه مایر می‎آمد و می‎پرسید که آیا آقای تونتود آنجا بوده است. یک بار میسه مایر طولانیتر آنجا می‎ماند؛ و از آن پس مکرراً. در ساعات نامشخصی یکی از پیشخدمتان چاق بازرگان کونراد کراوزه در کنار کیوسک بود. و به مِشِنمال می‎گفت که او مرد زیبائی‎ست؛ او چشمان پُر شور سیاهی دارد و یک دهان مناسبِ بوسیدن؛ و آیا مایل نیست یکشنبه برای رقصیدن برود؛ به او خیلی خوش خواهد گذشت. مِشِنمال جواب می‎داد که او در فرصت مناسب تمایل دوشیزه فریدا را برآورده خواهد ساخت. پیشخدمت اغلب با خجالت این وعده را به او یادآوری می‎کرد. بعد از ظهر هر سه‎شنبه یک آقای عجیب و غریب به نام سیمون، ساکن یک آسایشگاه که همیشه توسط یک نگهبان همراهی می‎گشت، مجلات خدمات مراسم تشییع جنازه درخواست می‎کرد؛ اگر این مجلات به اندازه کافی وجود نداشتند، او بسیار عصبانی و در حال فحش دادن به کوره‎های سوزاندنِ جسد خود را دور می‎ساخت. همچنین کونو کوهن هم هر هفته چند بار می‎آمد؛ به ندرت برای خرید، عمدتاً برای دیدار دوستش و برای قرار گذاشن جلسات شبانه. دانشجوها، خانم‎ها، افسران، کارگران روزنامه‎هایشان را از او می‎خریدند. فقط ایلکا لایپکه علیرغم درخواست‎های مکرر مِشِنمال برای نیامدن به کیوسک می‎آمد.
ایلکا لایپکه وقت زیادی داشت و گاهی به معشوقش شکایت می‎کرد که روزها از شب‎ها هم خسته‎ کننده‎ترند. همچنین ایلکا لایپکه کوتولهِ شیرین خود را کمتر از روزهای اولیه آشنائی‎شان دوست نداشت. گرچه مِشِنمال همیشه آمرانه‎تر و ناخوشایندتر با او رفتار می‎کرد و عاقبت وقتی او گریه می‎کرد خوشحال می‎شد؛ او هرگز تا قبل از به گریه انداختن ایلکا راضی نمی‎گشت. سپس خود را با تسلی دادن دوباره او سرگرم می‎ساخت. پس از آن نسبت به او بسیار مهربان بود، در اصل او را دوست داشت. ایلکا لایپکه اجازه داشت او را لطیف نوازش کند و ببوسد. او کمی بزرگتر از ایلکا بود، اما ایلکا او را مانند یک کودک بر روی بدن جوانش قرار می‎داد. آنها برای همدیگر تعریف می‎کردند. آنها با هم می‎خندیدند. آنها همدیگر را می‎بوسیدند. چندین بار داستان برخوردشان را مورد بررسی قرار می‎دادند. آنها هزاران جزئیات جدید کشف می‎کردند یا چنین چیزهائی را به دروغ به همدیگر می‎گفتند، زیرا این زیبا بود. دوشیزه در یک جعبه کوچکی که چیزهای کوچکی در آن قرار داشت جستجو می‎کرد و یک قطعه روزنامه خارج می‎ساخت که بر رویش این متن چاپ شده بود:
درخواست ازدواج
یک جوان، اندکی کوچک اندام، بسیار زیبا، خسته از تنهائی، به دنبال خانمی مشابه، به خاطر ازدواجی شرافتمندانه.
خانم‎های با ثروت بزرگتر ارجعیت خواهند داشت.
پیشنهادات دوستانه موجب خوشحالی‎ست.
ماکس مِشِنمال.
یا آقای مِشِنمال از کیف پولش یک نامه آبی با لکه‌های بنفش درمی‎آورد و با لبخند به سمت دوشیزه دراز می‎کرد. دوشیزه لایپکه سپس با صدای آهسته عاشقانه می‎خواند:
آقای بسیار محترم!
همین حالا درخواست ازدواج شما را خواندم.
متأسفانه نمی‎توانم با ثروت به شما خدمت کنم.
من به سهم خودم برعکس از ازدواجی که هنوز به آن احتیاج ندارم صرفنظر خواهم کرد.
حرفه من زن بودن است (زن حرفه‎ای).
همچنین قد من هم کوتاه است (اما فلفل نبین چه ریزه!).
من از شوالیه‎ها خسته شده‎ام و به این دلیل یک مرد معمولی برای ارتباط جستجو می‎کنم.
اگر پیشنهاد من برایتان قابل قبول است، برایم لطفاً عکس خود را بفرستید.
دوست وفادارتان
ایلکا لایپکه.
آنها سپس پس از بوسیدن و دستمالی کردن همدیگر بازی اختراع می‎کردند. ایلکا لایپکه بسیار با استعداد به مِشِنمال که شاد می‎خندید نشان می‎داد چطور دوستان دخترش در وضعیت مشابه رفتار خواهند کرد. او خود را در شگفت‎انگیزترین وضعیت‎ها خم می‎ساخت. چهره‎اش را به شکل‎های خنده‎داری کج و کوله می‎کرد. به این ترتیب عصرها و شب‎هائی که ایلکا لایپکه بخاطر دوستش سر کار نمی‎رفت می‎گذشتند. اغلب مِشِنمال برای به خانه رفتن وقت کم می‎آورد. سپس وقتی او هنوز خواب بود ایلکا بلند می‎شد. قهوه درست می‎کرد. با کفش خانه و فقط پوشیده شده با یک پالتوی کهنه تئاتر از یک نانوائی نان می‎آورد. یک پارچه سفید بر روی میز می‎کشید. همه‌چیز را اشتهاآور مرتب می‎کرد. چند نان را برای بردن سر کار آماده می‎ساخت دوباره به تختخوابش می‎رفت، جائیکه او تا ظهر در آن می‎خوابید. و مِشِنمال بعد از خوردن صبحانه با عجله و کمی خسته اما با خُلق خوش به کیوسکش می‎رفت.
 
III
دیروقت شب مانند عنکبوتی بر روی شهر می‎خزد. در نور چراغ بالاتنه کونو کوهن دیده می‎گشت که کمی بر روی میز خم شده بود. نور چراغ نیمی از مبل را روشن می‎ساخت، در قسمت نیمه‌تاریکِ مبل ماکس مِشِنمال دراز کشیده بود. پنجره‎ها در سیاهی انبوهِ جاری چشمک می‎زدند. برخی از اشیاء متورم و تار از تاریکی به بیرون زده بودند. تختخواب سفید می‎درخشید. دستان کوهن کاغذهای نوشته شده‎ای را نگاه داشته بودند. صدایش آهسته به گوش می‎آمد، او پُر حرارت دکلمه می‎کرد. اغلب صدایش می‎گرفت و مانند کسی که خیلی خوانده است سُرفه می‎کرد. اینها قابل شنیدن بودند: "داستان‎های قدیمی و باشکوه توسط خدا به قتل رسیده‎اند. ما اجازه نداریم دیگر آنها را باور کنیم. اما شناختِ مصیبت به ما فشار می‎آورد تا مشتاقانه به چیزهای جدید، به ایمانی قویتر باور داشته باشیم. ما جستجو می‎کنیم. ما نمی‎توانیم هیچ‌کجا پیدا کنیم. و چون درمانده رها گشته‎ایم غمگین می‎شویم. تا وقتی یکی بیاید به ما کافرانِ معتاد خدا بیاموزد." کوهن پُر از انتظار ساکت بود. مِشِنمال در ضمن گوش دادن پنهانی لذت برده بود. او حالا با سر و صدا می‎نشیند و سپس می‎گوید: "کوهن کوچولو، من را سرزنش نکن. اما تو ایده‎های خنده‎داری داری. این دیوانگی‎ست." کوهن می‎گوید: "تو احساس نداری. تو یک موجود سطحی هستی. از این گذشته این قطعی‎ست که تو هم روانپریشی." ماکس مِشِنمال می‎گوید: "این یعنی چه؟" کونو کوهن می‎گوید: "تو این را بعداً خواهی فهمید." ماکس مِشِنمال فقط می‎گوید: "که اینطور." او از اینکه کونو کوهن او را سطحی نامید عصبانی بود. او به ایلکا لایپکه فکر می‎کرد.
در این وقت ناگهان کونو کوهن می‎گوید: "مرگ برای ما منکرین خدا یک فکر غیرقابل تحمل است. ما لعنت شده‎ایم که مرگ را صد شب قبل از مُردن تجربه کنیم. و هیچ راهی برای گریز نمی‎یابیم ..." او سکوت می‎کند. مِشِنمال می‎خواست به دوستش کوهن ثابت کند که می‎تواند حتی در باره مشکلات بی‌اهمیت نظر دهد. او بعد از فکر کردن می‎گوید: "کونو کوهن کوچولو، من نظر متفاوتی دارم. البته این به احساس بستگی دارد. همچنین من هم خود را خدا را شکر از منکرین خدا بحساب می‎آورم. خدا بی‌معنی‎ست. برای یک انسان متفکر یک کلمه صحبت کردن در باره او ناشایست است. اما من می‎شنوم که می‎گویند خدا نه به زندگی نیاز دارد و نه به مرگ. مرگ بدون خدا بسیار زیباست. چنین مرگی آرزوی من است. من فکر می‎کنم که ساده مُردن باشکوه باشد. بدون بهشت. بدون تولد دوباره. یک مرگِ رادیکال من را خوشحال می‎سازد. زندگی برای من بیش از حد طاقت‎فرساست. بیش از حد هیجان‎انگیز است ..."
او می‎خواست به صحبت ادامه دهد که به در کوبیده می‎شود. کوهن در را باز می‎کند. ایلکا لایپکه شتابان داخل می‎شود و می‎گوید: "شب‌بخیر آقای کوهن. ببخشید که من مزاحم می‎شوم." او به مِشِنمال فریاد می‎کشد: "پس من اینجا تو را غافلگیر می‎کنم. پس تو من را ترک می‎کنی. تو فقط از بدن من استفاده می‎کنی. تو روحم را هرگز لمس نکردی." او گریه می‎کرد. او هق هق می‎کرد. مِشِنمال سعی می‎کند او را آرام سازد. این ایلکا را هیجانزده‎تر می‎کرد. او فریاد می‎زند: "با یک کوهنِ کج به من خیانت می‎کنی ... آقای کوهن، من از شما پیش پلیس شکایت خواهم کرد. خجالت بکشید ... شما خوک‎ها ..." او خود را به زمین می‎اندازد و به شدت می‎گرید. کونو کوهن ناتوان بود، نمی‎توانست چیزی برای جواب دادن بگوید. مِشِنمال ایلکا را از روی زمین بلند می‎کند و با صدای تغییر دادهِ خشنی می‎گوید که رفتارش نارواست. او دلیلی برای حسادت ندارد. در این وقت ایلکا لایپکه به کوهن قوزدار مانند سگ کوچک کتک خورده‎ای کاملاً ساکت و فروتنانه نگاه می‎کند و بعد بدنبال مِشِنمالِ خشمگین از خانه خارج می‎شود.
هنگامیکه کوهن تنها بود بتدریج عصبانی می‎شود. او فکر می‎کرد: چه شخص وقیحی ... چطور این گاو هیجانزده شده بود. چه حسادتی به من دارد. یکی از زنان نادری که من دوست دارم ... و او این حیوان کوچک، این مِشِنمال را انتخاب می‎کند. این وحشتناک است.
کونو کوهن صبح زود روز بعد مانند هنریشه‎ای که از روی صحنه رفتن ترس دارد در سالن دوشیزه لایپکه ایستاده بود. هنگامیکه خدمتکار کارت‌ویزیت کونو کوهن را می‎آورد، دوشیزه لایپکه در حال خواندن بروشورِ ممنوعه <خودکشی یک خانم شیک. یا چگونه یک خانم شیک خودکشی می‎کند> بود و چشمان گریانی داشت. پس از خواندن بروشور خود را با پودر زدن تازه می‎کند و عاقبت در حالیکه فقط یک لباس خواب ابریشمی بر تن داشت در سالن ظاهر می‎شود. کونو کوهن تا گوش‎هایش سرخ شده بود. او با کشیدن آه بلندی می‎گوید آمده است که از اتفاق دیروز معذرت بخواهد. دوشیزه لایپکه به او ستم می‎کند و او را کم می‎شناسد. او حداقل دارای ارزش‎های درونی‎ست. سپس او با ستایش از دوست خود، از مِشِنمالِ خوب صحبت می‎کند؛ اما اجازه می‎دهد تشخیص داده شود که متأسفانه مِشِنمال فاقد یک زندگی عاطفی آموزش دیده است. دوشیزه لایپکه وسوسه‌انگیز به او نگاه می‎کرد. کونو گفتگو را به هنر می‎کشاند. سپس دوشیزه لایپکه صحبت را به پاهایش می‎کشاند؛ و رُک و پوست‌کنده می‎گوید که او خودش از پاهایش خوشش می‎آید. او لباس خواب را کمی بالا کشیده بود. کونو کوهن با دست‎های خجالتی آن را بالاتر می‎کشد.
وقتی شب شده بود، کونو کوهن در اتاقش غرق در رؤیا نشسته بود. او از میان سوراخ پنجرهِ باز نگاه می‎کرد. در مقابل او دیوار خاکستری رنگِ داخلی خانه همراه با پنجره‎های فراوان به پائین سقوط می‎کرد. آسمان وجود نداشت. فقط هوای کم نور شبانه بود. و کمی باد لطیف، که تقریباً قابل احساس نبود. دیوار با پنجره‎ها به یک عکس زیبای غمگین شبیه بود. اصلاً خسته‌کننده نبود، کونو کوهن به این خاطر تعجب می‎کرد. او مرتب عمیقتر به دیوار نگاه می‎کرد. دیوار مهربان به نظر می‎آمد، قابل اعتماد و پُر از تنهائی. او مخفیانه فکر می‎کرد: این را بادی که در اطراف دیوار است انجام می‎دهد. او در درون خود می‎خواند: بیا، مح ... بوبم. در این وقت صدای زنگ او را به وحشت می‎اندازد.
پستچی نامه‎ای از کلوب<کلو> می‎آورد. از آقای کوهن درخواست شده بود که در یک شب خاص بعنوان مهمان در کلوب کلو از اثرش روخوانی کند.
 
IV
هشت روز قبل از شب کتابخوانی بر روی ستون‎های تبلیغاتی شهر یک آگهی دیده می‎شد. آدم می‎توانست این را بخواند:
توجه.
کونو کوهن در کلوب کلو از اثرش روخوانی خواهد کرد.
با احترام ورود دختران جوان و وکلا ممنوع است.
هرچه شبِ روخوانی نزدیکتر می‎شد کونو کوهن هیجانزده‎تر می‎گشت. دو ساعت قبل از شروع برنامه می‎گذارد صورتش را اصلاح کنند. وقتی آرایشگر می‎پرسد که آیا آقا پودر مایلند، کوهن با تکان دادن سر می‎گوید: "بله."
هنگامیکه کوهن پشت تریبون قرار می‎گیرد بیشتر از آنچه انتظار داشت آرام بود؛ ابتدا کمی اشتباه تلفظ می‎کرد. اما بتدریج صدایش محکم و شفاف می‎گردد. سالن کوچک بازدیدکننده کمی داشت؛ اما برخی از منتقدین مطبوعات بزرگِ معتبر حضور داشتند. یکی از آنها در روز بعد در روزنامه پُر خواننده <آلتن بورگرتسایتونگ> توضیح می‎دهد: "اشعاری را که کوهن، شاعر رقت‎انگیز به خاطر ضعف اراده در یک سالن کم بازدیدکننده به گوش‎ها رساند البته هنوز برای عموم بالغ نیستند؛ از سوی دیگر آدم می‎تواند دیرتر یک بار، زمانیکه کوهن خود را تصفیه کرده باشد، چیزهائی از میوه‎های پخته‎اش انتظار داشته باشد." یکی دیگر از منتقدین در <تسایتونگ فور ارهِلته بورگر> اعلام می‎کند: "استنباط کلی خوشحال کننده است، اما اشعار یکنواخت موفق نبودند. همچنین شاعر خوب نخواند. با این حال اولین بیت از شعر <کمدین> از یک فرمولبندی تکاندهنده در بیان و احساس برخوردار بود.
رئیس کلوب پس از سخنرانی از دکتر بریلرِ با استعداد، از شاعری که او را یکی از معدود نوابغی می‎نامید که شخصاً می‎شناخت تشکر می‎کند. ایلکا لایپکه با وجود ممنوعیت ورود دختران جوان به نحوی توانسته بود داخل کلوب شود. همچنین مِشِنمال که ابتدا گفته بود نخواهد آمد، آمده بود. در وقت استراحت اما او توضیح داد که گرسنه است و حالا می‎رود. و آیا ایلکا از این مزخرفات سیر نشده است. اگر نمی‎خواهد همراهش بیاید می‎تواند آنجا بماند. به نظر می‎رسد که ناگهان به قوزِ کوهن علاقه پیدا کرده‎ای. آرزوی موفقیت می‎کنم. آیا باید حالا نقش جاکش را بازی کنم. او واقعاً می‎رود. ایلکا لایپکه برای خود اندکی گریه می‎کند و تا آخر برنامه می‎ماند. او با شور و شوق دست می‎زند. او در این شب کوهن را دوست داشت و او را با حالت عجیبی به آپارتمان خود می‎برد.
در صبح یک آقای کوچک اندام قوزی در خیابان مانند یک رقصنده بالت بر روی خیابان خاکستریِ ناامن بالا و پائین می‎جهید ...
کونو کوهن از آن به بعد از ملاقات با مِشِنمال اجتناب می‎ورزید. او را دیگر دعوت نمی‎کرد. روزنامه‎ها را از کیوسک دیگری می‎خرید. این کار برای مِشِنمال کاملاً پسندیده بود. معشوقه‎اش با لبخند سکسی برایش تعریف کرده بود که یک شبِ زیبا را با قوزی در اتاق خوابش گذرانده است. قوز برایش ناخوشاید نبوده است، و آنطور که در نگاه سطحی به نظر می‎رسد خیلی بزرگ و زشت نیست. آدم می‎تواند خیلی زیاد به یک قوز عادت کند.
مِشِنمال از کوهن خشمگین بود. رفتارش نسبت به ایلکا لایپکه لطیفتر و مطیعتر می‎گردد. حسادتش را به او نشان نمی‎داد و نام رقیبش را هرگز نمی‎برد. ایلکا لایپکه خوشبخت بود و به مستی شبانه با کوهن دیگر فکر نمی‎کرد. کوهن برای او حالا کمتر از قبل ناخوشایند نبود، او تلاش‎های دوباره شاعر را بی‌اعتنا رد می‎کرد. اما در برابر مِشِنمال طوری نشان می‎داد که انگار هنور خیلی زیاد عاشق کوهن است. اما یک بار نتوانست بیانِ یک جوکِ خارج از نزاکت در باره کوهن و قوزش را سرکوب کند. مِشِنمال از ته قلب می‎خندید.
کوهن غمگین به کنار یک دریا رانده بود. یک ناشر یک پیشنهاد غیرمنتظره داده و مساعده پرداخته بود. مِشِنمال تصادفاً یک شعر را که کونو کوهن از کنار دریا برای ایلکا لایپکه فرستاده بود پیدا می‎کند و آن را می‎خواند:
شعر اشتیاق.
چین‎های دریا بر روی پوستم مانند شلاق منفجر می‎گردند.
و ستاره‎های دریا مرا پاره پاره می‎سازند.
از فریاد زخم‎ها شبِ دریا تنهاست.
اما عشاق مرگ خوب و رؤیائی را می‎یابند.
سریع آنجا باش، چشمان درددار. دریا بسیار دردناک است.
سریع آنجا باش، عاشق. دریا مرا سخت می‎کُشد.
دستان تو سرد و مقدسند. بپوشان مرا با آنها. دریا بر پشت من می‎سوزد.
کمک کن ... کمک کن ... بپوشان مرا. نجاتم ده. شفایم ده، دوست من.
مِشِنمال آن را پاره می‎کند. ایلکا لایپکه خشمگین بود، و می‎گفت که مِشِنمال خشن است. مرد کوچک اندام او را بزودی توسط ناز و نوازش آرام می‎سازد. دیرتر پشت میز تحریر دوشیزه می‎نشیند، کاغذی برمی‎دارد و می‎نویسد:
به کونو کوهن.
دوشیزه لایپکه، نامزد من،
می‎گذارد در اینجا به تو بگویم که او از اشعار دیگر تو با کمال میل صرفنظر می‎کند؛
تو با این اشعار هرگز به هدفت نخواهی رسید.
نامزدم همه‌چیز را برایم تعریف کرده است.
مطمئن باش که تقاضاهای عاشقانه‎ات تأثیر مسخره‎ای بر روی ما می‎گذارند.
ماکس مِشِنمال.
مِشِنمال پس از انداختن نامه به صندوق پست ناآرام می‎شود. او می‎ترسید که بی‌پروا عمل کرده باشد.
کوهن بلافاصله از سفر بازمی‎گردد. او به نزد ایلکا لایپکه می‎رود. نامه را نشان می‎دهد و در حال گریه کردن می‎پرسد که آیا شبِ با او بودن را فراموش کرده است. ایلکا می‎گوید: "بله فراموش کرده‎ام." او زار می‎زند و در حال گریستن ناواضح چیزی از روح و خودکشی می‎گوید. ایلکا لایپکه راه خروج را به او نشان می‎دهد. ضعف او ایلکا را اذیت می‎کرد. او از کودکی گریه کردن هیچکس را نمی‎توانست تحمل کند.
اما ایلکا از مِشِنمال خشمگین بود. و دوباره با نام بردن از کوهن شروع به اذیت کردن او می‎کند. ادعا می‎کرد که کوهن اغلب مهمان اوست؛ و او وی را هنوز هم مهربان می‎یابد. مِشِنمال تعریف‎های او را واقعی در نظر می‎گیرد. حالا او از کوهن متنفر بود.
او فکر می‎کرد چگونه می‎تواند مرد قوزدار را از بین ببرد، بدون آنکه خود او بعنوان از بین‌برنده پا پیش بگذارد. او احتمالاً پس از مدت کوتاهی دستورالعمل را پیدا کرده بود. در یک روز یکشنبه کوهن می‎میرد. ناگهانی، اما بدون دلایل قابل‌توجهِ جانبی. جسد او بیدرنگ برای به خاک سپرده شدن ترخیص می‎گردد. تئو تونتود در مجله <داس آندره آ> یک آگهی کوتاه درگذشت به شاعر اختصاص می‎دهد. و کلوب کلو یک حلقه گل می‎فرستد. ایلکا لایپکه اصرار داشت جسد را قبل از به خاک سپردن یک بار دیگر تماشا کند. درِ تابوت را برایش باز می‎کنند. کوهن بخاطر قوزش کمی کج در تابوت قرار داشت. خطوط چهره به شکل مضحکی کشیده شده بودند. دست‎ها توده‎ای از مشت گره کرده بودند. در کنار بینی خون لخته چسبیده و بر روی دهانِ باز آویزان بود. ایلکا لایپکه بر انزجار غلبه می‎کند و می‎گذارد بنزین بیاورند، یک دستمال کوچک ابریشمی از کیف‌دستی ظریفش برمی‎دارد، آن را به بنزین آغشته می‎سازد و بینی مُرده را با آن تمیز می‎کند. سپس آرام و کمی گریان خارج می‎شود. راضی بخاطر خوبی‎ای که کرده بود.
وقتی مِشِنمال از مرگ کوهن می‎شنود بسیار مضطرب می‎گردد. او نمی‎توانست خود را در اتاق تحمل کند، و با روشن کردن یک سیگاربرگ با عجله زیاد از خانه خارج می‎شود. ناقوس‎های کلیسا از آسمان آفتابی طنین می‎انداختند. مِشِنمال سردش بود و رنگ پریده‎ای داشت. مرتب فکر می‎کرد: امیدوارم که فقط فاش نشود. یا فکر می‎کرد به کجا می‎تواند فرار کند. او به محاکمه در دادگاه فکر می‎کرد، به وکیل مدافع، به زندان، به زنجیر، به رمز نوشته دیوار زندان و به جلاد. و به این فکر می‎کرد که آیا بعنوان آخرین آرزوی قبل از مرگ درخواست خواهد کرد که اجازه دهند یک بار دیگر با ایلکا لایپکه همبستر شود. او در میان خیابان طوری می‎دوید که انگار می‎خواهد از کسی سبقت بگیرد. و سپس وقتی به این فکر می‎افتاد که اجازه ندارد جلب توجه کند ناگهان بیش از حد آهسته راه می‎رفت. چنین به نظرش می‎رسید که انگار همه او را زیر نظر دارند.
در یک باغ دو دختر تقریباً پانزده ساله کشتی می‎گرفتند. آنها با دیدن مِشِنمال سریع روی یک نیمکت می‎نشینند و می‎گذارند تا او نزدیکتر بیاید. هنگامیکه به اندازه کافی نزدیک شده بود به او لبخند می‎زنند؛ یکی از آنها پاهایش را بیقرار تکان تکان می‎دهد. او با عجله از کنارشان می‎گذرد. ناگهان یکی از آنها پشت سرش فریاد می‎زند: "نگاه کن مرد چه سریع می‎رود." و دیگری فریاد می‎زند: "ولش کن، سیگاریه." آنها رفتن او را نگاه می‎کنند. سپس دوباره کشتی می‎گیرند.
مِشِنمال بتدریج خود را آرام می‎سازد. او فکر می‎کرد: کسی نمی‎تواند چیزی بر علیه من ثابت کند. من همه‌چیز را انکار می‎کنم. هی هی! چه‌کسی قادر است چیزی ثابت کند ... تازه اگر آنها اصلاً متوجه چیزی بشوند! او سیگاربرگ را دور می‎اندازد. او خود را مطمئنتر احساس می‎کرد و با این اندیشه که کوهن دیگر قادر نیست خود را حرکت دهد و او، ماکس مِشِنمال، مشکل کوهن را چنین اساسی حل کرده است، برای خود سوت می‎زد. او به این فکر می‎کرد که زندگی را درست به چنگ گرفته است. که در همه‌چیز موفق خواهد شد. او اعتماد فوق‎العاده‎ای به خودش داشت. او فکر می‎کرد: فقط نباید احساساتی گشت. برای آبرومندانه زندگی کردن باید آدم یک رذل باشد.
او کاملاً سرحال به سمت خانه می‎رود.
 
کافه کلوسشن
I
لیزه لیبلیشلاین از شهرستان به شهر آمده بود، زیرا که می‎خواست هنرپیشه شود. او در خانه همه چیز را بورژوائی، تنگ و ابله کننده احساس می‎کرد. آقایان احمق بودند. آسمان، بوسه، دوستان دختر و بعد از ظهر یکشنبه‎ها غیرقابل تحمل شده بودند. او ترجیح می‎داد گریه کند. هنرپیشه بودن برایش این معنی را می‎داد: باهوش بودن، آزاد بودن، سعادتمند بودن. او نمی‎دانست که اینها چه هستند. امتحان نمی‎کرد ببیند که آیا استعداد دارد.
لیزه برای پسرعمو شولتس اشتیاق زیادی داشت، زیرا او در شهر زندگی می‎کرد و شعر می‎نوشت. وقتی پسرعمو یک بار نوشت که از حقوقدانی سیر شده است و می‎خواهد بعنوان نویسنده تمایلاتش را زندگی کند، لیزه به والدین وحشتزده‎اش اطلاع می‎دهد که زندگی روستائی حالش را بهم می‎زند؛ و می‎خواهد آرمان‎هایش را بعنوان هنرپیشه دنبال کند. تلاش می‌شود تا به هر نحوی شده او را از این تصمیم بازدارند. موفق نمی‎شوند. او مصممتر و تهدیدکننده‎تر می‌گردد. والدین با اکراه تسلیم می‎شوند، با او به شهر می‎رانند، برایش در یک پانسیون بزرگ یک اتاق کوچک اجاره می‎کنند، نامش را در یک مدرسه ارزانِ هنرپیشگی می‎نویسند و از پسرعمو شولتس می‌خواهند که از او مراقبت کند.
آقای شولتس اغلب همراه دختر عمو لیبلیشلاین بود. او را به کاباره می‎برد؛ برایش شعر می‎خواند؛ اتاقک هنرمندانه‎اش را به او نشان می‎داد؛ با او در کافه ادبی کلوسشن قرار می‎گذاشت؛ دست در دست با او شبانه ساعت‎ها در خیابان‎ها راه می‎رفت؛ او را دستمالی می‎کرد و می‎بوسید. دوشیزه لیبلیشلاین از تمام چیزهای تازه بطور مطلوبی گیج بود؛ بزودی به یاد می‎آورد که بیشتر چیزها را زیباتر تصور می‎کرده است. در ابتدا برایش رنج‎آور بود که مدیر مدرسه هنرپیشگی، همکاران، نویسندگان کافه کلوسشن و همه مردانی که اغلب ملاقات می‎کرد یک لذت در لمس کردن او، در نوازش کردن دست‎هایش، در فشردن زانوی‎شان به زانوی او، در وقیحانه نگاه کردن به او می‌یافتند. حتی لمس کردن‎های شولتس هم برایش آزاردهنده می‎شوند.
لیزه برای اینکه او را نرنجاند و همچنین تأثیری شهرستانی برجای نگذارد به ندرت او را متوجه این موضوع می‎ساخت. اما یک بار سیلی محکمی به گوشش می‎زند. آنها در اتاق او بودند، او آخرین ابیات شعر <خستگی> خود را توضیح داده بود. این ابیات را:
شب در برابر پنجره‎ام، مرد خاکستری ایستاده است!
بهترین کار این است که ما به رختخواب برویم
پس از آن تلاش کرده بود پیراهن او را درآورد. شولتس بخاطر ضربه سیلی کاملاً وحشتزده بود، و تقریباً گریه‌کنان می‎گوید، لیزه باید متوجه شده باشد که دوستش دارم. بعلاوه او پسرعمویش است. لیزه می‎گوید، باز کردن بلوز مورد پسندش نیست. بعلاوه او یکی از دگمه‎هایش را پاره کرده است. شولتس می‎گوید که او دیگر نمی‎تواند این را تحمل کند. وقتی آدم کسی را دوست دارد باید فداکاری کند. او در پیش روسپیان محترم فراموشی را جستجو خواهد کرد. لیزه پاسخی نمی‎دانست. او ناله‌کنان فکر می‎کند: آه، آه. و لیزه با تأسف کنار او می‎نشیند.
شولتس در روزهای بعد خود را نشان نمی‎دهد، هنگامیکه دوباره می‎آید رنگپریده و خاکستری بود. چشم‎های سرخ از خون خالی در حال ریختن اشگ در سایه‎های چرب قرار داشتند. صدا فقط یک آوای یکنواخت داشت که ساختگی و مالیخولیائی طنین می‎انداخت. شولتس شکوه‎آمیز از ناامیدی، روسپیگری و گسستگی صحبت می‎کرد. و اینکه او از شادی زندگی بیزار شده است. و اینکه او بزودی به استقبال مرگش خواهد رفت. او از مهربانی اجتناب می‎ورزید، اما اغلب آه دردناکی می‎کشید و با یک اشتیاق نمایشی برای مرگ دلبری می‎کرد. دوست دختر را به نمایش‎های اندوهبار پُر جسد همراه می‎برد، به فیلم‎های درام غمگین، به کنسرت‎های جدی در سالن‎های تاریک.
یک هفته شاید گذشته بود. یک خانم آواز خوانده بود. دست‎های شنوندگان با صدای بلند و برای مدتی طولانی دست می‎زدند. گوتشالک شولتس با اشتیاق چند انگشت لیزه لیبلیشلاین را می‎گیرد، آن را مهربانانه بر روی یکی از ران‎های پایش قرار می‎دهد و می‎گوید: "آیا این عجیب نیست که چطور آواز یک خانم روح را لمس می‎کند!" سپس ملتمسانه و گریان دوباره شروع می‎کند از عشق و فداکاری صحبت کردن. لیزه لیبلیشلاین می‎گوید، این برایش خسته‌کننده یا مشمئزکننده است. از روی همدردی ــ و چون می‎خواست بالا برود ــ در نهایت کنار درِ پانسیون توضیح می‎دهد که با عشق موافق است، اگر گوتشالک از فداکاری صرفنظر کند. شولتس او را با خوشحالی به خود می‎فشرد. او مدت درازی در رؤیا آنجا کنار در ایستاده بود و می‎خواند: "آه اشگ‎ها. آه مهربانی. آه خدا. آه زیبائی. آه عشق. آه عشق. آه عشق ..." او به خیابان می‎رود و در کافه کلوسشن ناپدید می‎گردد.
لیزه لیبلیشلاین اما در اتاق کوچکش بیهوده لبخندزنان در کنار نور قرمز یک شمع نشسته بود. او این انسان‎های شهرنشین را که مانند حیوانات عجیب و خطرناک به نظرش می‎رسیدند درک نمی‎کرد. او خود را ترک‌گشته و تنهاتر از گذشته احساس می‎کرد. او مشتاقانه به خانه ساده خود می‎اندیشید: به آسمان گسترده، به آقایان جوانِ مضحک، به مسابقات تنیس، به بعد از ظهرهای اندوهگین روزهای یکشنبه ... او بدن کوچکش را بر روی یک صندلی می‎نشاند. او افسرده بود.

II
در یک شب شفافِ تابستانی آسمان شهر مانند ابریشم آبی تیره‌ای که بر رویش ماه سفید و ستاره‎های فراوان کوچک قرار داشتند کافه کلوسشن را می‎پوشاند. در یک پسزمینه، شاعر قوزی کونو کوهن ــ زمان درازی قبل از آنکه بطور ناگهانی فوت کند ــ تنها و در حال سیگار کشیدن در کنار یک میز خیلی کوچک که بر رویش چیزی قرار داشت نشسته بود. دور میزهای دیگر مردم چمباته نشسته بودند. در میان آنها مردها با جمجمه زرد و قرمز؛ زنان؛ نویسندگان و هنرپپیشگان حرکت می‌کردند. همه‌جا پیشخدمت‎های پاورچین می‎رفتند.
کونو کوهن افکار زیادی در سر نداشت. او برای خود زمزمه می‎کرد: "یک مه جهان را بسیار نرم ویران ساخت." در این وقت شاعر گوتشالک شولتس به او سلام می‎دهد، یک حقوقدان که در تمام امتحانات با وجود زحمت فراوان رد شده بود. او با یک دوشیزه زیبا آمده بود. آن دو در کنار کوهن می‎نشینند. شولتس و کوهن کارمندان بولتن ماهانه <دِر داکِل> بودند که توسط لوتس لاوسِ پُر شورِ کوچک اندام برای بهبود فساد اخلاق منتشر می‎گشت. شولتس به کوهن تعریف می‎کند که لاوس بزودی یک دین بی‌خدا بر اساس یک قانون جدید اختراع خواهد کرد، و می‎خواهد در یک سینما در این نزدیکی به منظور سازماندهی یک مجلس مؤسسان تشکیل جلسه بدهد. کوهن در حال تکان دادن سر گوش می‎داد. دوشیزه زیبا کیک می‎خورد. کوهن غمگین می‎گوید: "لاوس یک فرد بزرگ و مؤثری است. اما دیگر هیچ مسیحی نمی‎تواند ما را دیندار سازد. ما با گذشت هر روز در مرگ کسل‌کننده ابدی عمیقتر می‎میریم. ما نومیدانه مختل هستیم. زندگی ما یک نمایش بیهوده باقی خواهد ماند." دوشیزه در حال خوردن کیک با چهره شادِ شفاف و با چشم‎های قرمزـ‎قهوه‎ای غیرقابل فهم به آنها نگاه می‎کرد. شولتس در افکار مأیوسانه‎ای غرق بود. دوشیزه می‎گوید که تمام زندگی او هم فقط یک نمایش است، اما نمی‎تواند این را خیلی بیهوده بیابد. در مدرسه تئاتری که او خود را در آن برای دوره فعالیت هنری بعنوان یک عاشق احساساتی آماده می‎سازد فعالیت‎های قابل شایسته‎ای انجام می‎گیرد. آقای کوهن می‎توانند یک بار برای متقاعد گشتن به آنجا تشریف بیاورند. کونو کوهن مدتی دختر را دقیقاً نگاه می‎کند. او فکر می‎کرد: "چه دوشیزه کوچک احمقی ..." اما او بزودی آنجا را ترک می‎کند.
در بیرون ناگهان رولاند مولر شاعر هیجانزده یکی از دست‎های او را نگاه می‎دارد و فریاد می‎زند: "آیا شما نقد برونو بیبل‎باوئر را در مجله ماهانه پزشکی خوانده‎اید، که در آن ادعا می‎شود پارانویای من در این است که من تصور می‎کنم پارالیز دارم! تمام انسان‎ها به من بطور عجیبی نگاه می‎کنند، من مشهورم. ناشرم به من مساعده زیادی می‎پردازد. اما ــ آه، من اجازه ندارم آن را بگویم ــ من علاج‎ناپذیرم." و به سرعت به یک رستوران شرابنوشی بهتری می‎رود.
یک اسب مانند یک انسان پیر در جلوی یک گاری می‎لنگید و آن را می‎کشید. کوهن قوزدار به یک کلیسای کاتولیک تنبلانه تکیه داده بود و به زندگی فکر می‎کرد. او به خود می‎گفت: "با این وجود زندگی چه مضحک است. و حالا آدم آنجا تکیه زده است؛ یکجائی؛ یکجوری؛ بدون رابطه؛ کاملاً بی‌اهمیت؛ آدم می‎توانست همانطور خوب، همانطور بد به گام برداشتن به یک جائی ادامه دهد. این من را تیره‌بخت می‎سازد." در جلوی او سگ کوچک و ساکت یک روسپی توقف کرده بود و با چشمان درخشان متواضعانه گوش می‎داد.
یک کالسکه شیشه‎ایِ عروسی جست و خیزکنان می‎گذرد. او در یک گوشه داخل آن چهره رنگ باخته یک داماد را می‎بیند. یک درشکه خالی می‎آید، کوهن بدنبال آنها می‎رود. او آهسته می‎گوید: "یک جوینده بدون هدف ... یک متزلزل ... ناشناس با همه ... آدم یک اشتیاق وحشتناک دارد. آه اگر آدم می‎دانست در باره چه."
هنگامیکه او در خانه‎ای را که در آن زندگی می‎کرد می‎گشاید خیابان‎ها سفید می‎درخشیدند. او در اتاقش به تصاویر بسیاری از انسان‎های مُرده که به یک دیوار آویزان بودند خاموش و غمگین نگاه می‎کند. سپس شروع می‎کند به در آوردن لباس از بدن قوزدارش. وقتی او فقط با زیرشلواری، پیراهن و جوراب پوشانده شده بود، آهی می‎کشد و غرغرکنان می‎گوید: "بتدریج آدم دیوانه می‎شود."
او در تختخواب از فکر کردن دست می‎کشد. او برای خوابیدن چشم‎های سرخ‌ـ‌قهوه‎ای رنگ دوشیزه از کافه کلوسشن را کم داشت ...
این چشم‎ها در روزهای بعد هم اغلب در ذهنش می‎درخشیدند. این او را متعجب می‎ساخت و به وحشت می‌انداخت. رابطه‎اش با زن‎ها عجیب و غریب بود. بطور کلی حتی یک بی‌رغبتی در برابر آنها داشت، این او را به سمت پسرها می‎کشاند. اما در بعضی ماه‌های تابستان، وقتی دروناً شکسته و ناراضی بود اغلب عاشق یک زن جوانِ کودکانه شکل می‎گشت. از آنجا که بخاطر قوزش اغلب دست رد به سینه‎اش می‎زدند و حتی مورد تمسخر قرارمی‎دادند، بنابراین به یادآوردن خاطره این زنان و دختران برایش وحشتناک بود. او در این مواقع مراقب بود و وقتی احساس خطر می‎کرد به پیش روسپیان می‎رفت.
لیزه لیبلیشلاین بدون آنکه اطلاع داشته باشد او را غافلگیر ساخته بود. او بیهوده به عذابِ ناکامی‎ها فکر می‎کرد. او بیهوده تصور می‎کرد که لیزه لیبلیشلاین هم یکی از دیگر زنانِ ریزه‌اندام ظریفی است که در جهلی شگفت‎انگیز و مشتاق یافتن سعادت‎اند، که می‎توان همه‌جا بر روی زمین و بسیار شبیه به همدیگر یافت ... در یک شب نرم پُر از فانوس‎های زرد مایل به سبز و پُر از چترها و کثافات خیابان‎ها یک انسان کوچک اندام قوزدار در کنار تابلوی یک مدرسه هنرپیشگی در انتظار ایستاده بود.

III
گاهی اوقات یک باد مانند سگی داغ و سمی می‎آمد. خورشید مانند روغن غلیظ و گداخته بر روی خانه‎ها و خیابان‎ها و انسان‎ها قرار داشت. انسان‎های کوچکِ بی‎جنسیت با پاهای کج در اطراف حیاط جلوئیِ نرده‎کشی شده کافه کلوسشن احمقانه جست و خیز می‎کردند. در داخل کافه کونو کوهن و گوتشالک شولتس مشغول کتک زذن همدیگر بودند. بقیه تصادفی تماشا می‎کردند. لیزه لیبلیشلاین در یک گوشه جدی نشسته بود.
سبب جدال این بود: آقای کوهن دوشیزه لیبلیشلاین را چندین بار از مدرسه هنرپیشگی تا خانه همراهی کرده بود. وقتی شولتس از آن مطلع می‎شود بدون دلیل حسادت می‎ورزد. او شروع می‎کند به بدگویی کردن از کوهن. لیزه لیبلیشلاین که پسرعمو را شناخته بود از مرد قوزدار دفاع می‎کرد. این شولتس را بیشتر عذاب می‎داد و متقاعدکننده توضیح می‎داد که خود را با شلیک گلوله خواهد کشت. او این کار را انجام نمی‎دهد، اما تهدید می‎کند که لیزه را هم خواهد کشت. اما لیزه مصاحبت با او را تحریم می‎کند. لیزه لیبلیشلاین باید انسانی داشته باشد که بتواند با او در باره دریافت‎های مهم روزمره‎اش صحبت کند. او بعد از نزاع با شولتس بخاطر غریزه ناشناخته‎ای کوهن را انتخاب می‎کند. بنابراین چنین اتفاق می‎افتد که لیزه در ظهر روزِ نزاع با کوهن در کافه کلوسشن قرار می‎گذارد، تا شاید با او در باره انتخاب یک لباس یا در باره مفهوم یک نقش یا در باره یک رویداد کوچک مشورت کند. کوهن تازه از راه رسیده بود، می‎خواست در باره درخواست دوشیزه مطلع شود که گوتشالک شولتس داخل کافه شده بود، با صورت قرمز پُف کرده در برابر او ایستاده بود، او را بی‌وجدان و گمراه‌کننده دختران نامیده بود. کوهن تلاش می‎کند از پائین به شولتس کشیده بزند. سپس هر دو خشمگین و ساکت همدیگر را کتک می‎زنند. تابلو دستشوئی توالت که قبلاً می‎شد بر رویش خواند <مؤسسه من حالا اینجاست، درِ ورود آنجا> خُرد شده بر روی زمین قرار داشت. ناگهان دست شولتس با قدرت بر قوز کوهن ضربه می‎زند. دست سوراخ و خونین می‌شود، همچنین قوز هم آسیب می‌بیند. شولتس مانند مُرده‎ای رنگپریده فریاد می‎کشد: "قوز خطر مرگ دارد." و بعد بدون انداختن نگاهی به لیزه لیبلیشلاین می‎گذارد پیشخدمت او را به یک اورژانس همراهی کند.
کوهن به قوز شکنجه دیده توجه زیادی نمی‎کرد. او خود را دوباره در کنار میز لیزه لیبلیشلاین می‎نشاند و چای با لیمو ترش سفارش می‎دهد. لیزه می‎بیند که چگونه مرتب خون واضحتر از میان کت بلندِ گشادش می‎چکد. لیزه او را متوجه کت خونین می‎کند، او وحشت می‎کند. لیزه می‎گوید که آیا باید زخم را پانسمان کند. کوهن تلخ می‎گوید که لمس کردن یک قوز برای لیزه دلپذیر نخواهد بود. لیزه مهربان و با صورت سرخ گشته می‎گوید که یک قوز چیزی انسانیست، و می‎گوید او می‎تواند پیشش بیاید. زخم قوز باید تمیز و خنک گردد و سپس می‎خواهد آن را پانسمان کند. او می‎تواند بعد از ظهر را پیشش بگذراند ...
کوهن خوشحال و مرددانه پیشنهاد را می‎پذیرد. آنها تا شب در اتاق کوچک لیزه لیبلیشلاین می‎نشینند. در باره روح، قوز و عشق صحبت می‎کنند.
شولتسِ از این روز مفقودالاثر شده بود. آخرین بار یک آشنا او را در شب جلوی ویترین یک کفش‌فروشی دیده بود: او باید تک تک کفش‎ها را غمگین تماشا کرده باشد. یک مجله به نام <قهرمانان داغ> بزودی یک نامه سفارشی دریافت می‎کند که در آن شولتس اطلاع داده بود در صدد است خود را به دلایل روحی بکشد. برخی این موضوع را دیگر تبلیغ جدیدی بحساب نمی‎آورند. اکثر آنها هیجانزده بودند. روزنامه‎ها یادداشت‎های مهیج چاپ می‎کردند. یک اکیپ <جستجوگران جسد شولتس> تشکیل می‎گردد. یک کارخانه‎دار مقبره مستحکمی اهداء می‎کند.
مردم مراتع و جنگل‎ها را جستجو و با میله‎های دراز در تمام رودها فرو می‎کنند. هیچ اثری از شولتس نمی‎یابند. می‎خواستند به جستجو پایان دهند که او را کاملاً از شکل افتاده در هتل متوسط یک حومه دور افتاده پیدا می‎کنند. او در کنار یک برکۀ پُر باد دچار آنفولانزای شدیدی شده بود که تمام هفته او را به بستر بیماری می‎اندازد. مردم با او بر روی پله‎های جیر جیرکُن هتل برخورد می‎کنند، در حالیکه او پیچیده شده در شال و پتوهای زیاد می‎خواست بار دیگر قصد خودکشی خود را بصورت تجربی تحقق بخشد. مردم او را خیلی راحت از این کار بازمی‎دارند و فاتحانه به شهر برمی‎گردانند. مقبره او بجای دیگری منتقل می‎شود. از باقیمانده درآمد حاصله از مؤسسه <جستجو جسد شولتس> یک جشن بالماسکه برگزار می‎کنند.
خود گوتشالک لوتس به عنوان فاوست با تمام درد جهان در گوشه‎ای بر تحت سلطنت جلوس می‎کند. دکتر برتولد بریلرِ با استعداد بعنوان یکی از نویسندگانی که چاق خواهند شد ظاهر می‎شود. لوتس لاوس لباس بلند گشاد پاپ را بر تن داشت. محصل دبیرستان، اشپینوسا اشپاس، دلقک کافه کلوسشن، شنل زیگفرید سردار جنگجو را بر شانه‎ها انداخته و کلاه گیسی مانند موی گوته بر سر گذاشته بود. مولرِ شاعر به عنوان جسد یک مست دراز افتاده بود. کونو کوهن که دوباره با شولتس رسماً آشتی کرده بود، همانطور که بود می‎آید. با او همچنین لیزه لیبلیشلاین هم می‎آید، او یک لباس روستائی بر تن داشت. بقیه بعنوان چینی، شامپانزه، خدایان و نگهبان شب جیر جیرکنان و درهم راه می‎رفتند. تمام مشتریان کافه کلوسشن حضور داشتند.
لیزه لیبلیشلاین در این شبِ رنگین و پُر سر و صدا فقط با شاعر قوزدار می‎رقصید. بعضی این زوج عجیب را نگاه می‎کردند، اما به خود اجازه خندیدن نمی‎دادند. قوز کوهن سخت و بی‌ملاحظه مانند لبه یک میز به بدن نرم دیگران ضربه می‎زد. به نظر می‎رسید که انگار فرو کردن قوز به یک رقصنده برایش دلپذیر است. او هرگز، وقتی یک زن دیوانه بلند فریاد می‎کشید یا یکی می‎غرید و فحش می‎داد، اهمال نمی‎کرد که با صدائی از گلو مودبانه و گستاخانه ببخشید بگوید. لیزه لیبلیشلاین با یک دست پائین قوز شاعر را مانند دستگیره نگاه می‎داشت، با دست دیگر سر مستطیل شکل او را به آرامی به پستانش می‎فشرد. به این ترتیب آنها ساعات جنون‌آمیزی را رقصیدند.
قوز کوهن برای کسانی که می‎رقصیدند مرتب دردناکتر می‎گشت. آنها جرأت اظهار خشم می‎کنند. مدیر برگزاری جشن به کوهن اطلاع می‎دهد که از او خواسته می‎شود به رقصیدن پایان دهد. آدم با چنین قوزی اجازه رقصیدن ندارد. کوهن اعتراض نمی‎کند. لیزه لیبلیشلاین می‎بیند که صورت کونو خاکستری رنگ می‎شود.
لیزه او را به یک گوشه پنهان کافه می‎برد. در آنجا می‎گوید: "از حالا به بعد <تو> خطابت می‎کنم." کونو کوهن جواب نمی‎دهد، اما روح مهربان او را مانند یک هدیه در چشمان تروبادور آبی رنگش دریافت می‎کند. لیزه لرزان می‎گوید برایش قابل درک نیست که چرا او را ناگهان خیلی دوست دارد ... و نمی‎خواهد هرگز دست فقیر او را رها سازد ... و نمی‎دانسته که آدم می‎تواند چنین زیاد سعادتمند باشد ... کونو کوهن از او دعوت می‎کند شب بعد به دیدارش برود. لیزه با میل می‎پذیرد.
کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین احتمالاً اولین کسانی بودند که جشن مستانه را ترک کردند. آنها زمزمه‌کنان از میان خیابان‎های روشن شده توسط نور مهتاب و آسمان می‎رفتند. شاعر عاشق سایه‎های ماجراجویانه‎ای با قوز عظیمی بر روی سنگفرش خیابان می‎انداخت.
لیزه لیبلیشلاین هنگام خداحافظی سرش را به سمت سر کوهن به پائین خم می‎سازد و چندین بار دهان کونو را می‎بوسد. به این ترتیب کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین از هم جدا می‎شوند ... او می‎گوید از اینکه لیزه می‎خواهد شب بعد به دیدارش بیاید خوشحال است. لیزه آهسته می‎گوید: "من هم ... همینطور ..." 
خانه‎ها کاملاً منظم مانند کتاب‎ها در قفسه‎ها بر روی خیابان‎ها ایستاده بودند. ماه غبار آبی روشن بر آنها پاشیده بود. تعداد اندکی از پنجره‎ها بیدار بودند، مسالمت‎آمیز مانند چشم‎های انسانی تنها می‎درخشیدند و همان نگاهِ طلائی رنگِ همیشگی را داشتند. کونو کوهن متفکر به خانه می‎رود. بدن بطرز خطرناکی به سمت جلو خم شده بود. دست‎ها محکم بر روی انتهای کمر قرار داشتند. سر رو به پائین تا نزدیک زمین افتاده بود. قوز مانند یک قطعه سنگِ تیز ماجراجو رو به بالا ایستاده بود. کونو کوهن در این ساعت دیگر انسان نبود، او شکل مختص به خود را داشت.
او فکر می‎کرد: "من می‎خواهم از سعادتمند شدن اجتناب کنم. به این معنی که قوز مقدس را که سرنوشت دوستانه وقف من ساخته است، و من از طریق آن زندگی را بسیار، بسیار عمیقتر، ناراضیتر و باشکوه‎تر از انسان‎هائی که آن را احساس می‎کنند احساس کردم، به یک ظاهر آزاردهنده تنزل دهم. من می‎خواهم از لیزه لیبلیشلاین وجود والاترش را پدیدار سازم. من می‎خواهم او را علاج‎ناپذیر تیره‌بخت سازم ..."
در حالیکه شاعر کوهن این فکر را می‎کرد، شاعر شولتس عاقبت یک کارد سالاد خوری را در شکم خود فرو می‎کند. او کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین را در حال گفتگوی معتمدانه در گوشه پنهان کافه زیر نظر گرفته بود. دیده بود که چگونه آنها با هم رفتند. او تلاش کرده بود بیچارگی خود را با خوردن و نوشیدن مشروب از یاد ببرد، این کار اما کمکی نکرد. او پس از چند ساعت خوردن و نوشیدن دیوانه شده بود. او می‎گوید: "مرگ یک امر جدی‎ست ... مرگ اجازه شوخی کردن با خود را نمی‎دهد ... مرگ یک نیاز فوری‎ست ..." سپس با ترس و تردید اولین چاقو را برمی‎دارد و در سمت راست سینه‎اش فرو می‎کند. خون و بقایای خونین سالاد به اطراف می‎جهند. این بار تلاش برای خودکشی موفقیت‌آمیز بود.

IV
لیزه لیبلیشلاین در شب بعد زودتر از قرارشان آنجا بود. کونو کوهن در حالیکه گلی در دست نگاه داشته بود در را باز می‎کند. او آشکارا خوشحال بود و می‎گوید به سختی امید داشت که لیزه بیاید. لیزه بازویش را به دور بدن استخوانی او قرار می‎دهد، با فشاری مکنده او را به بدن خود می‎چسباند و می‎گوید: "تو کوچولوی احمق قوزدار مهربون ... من دوستت دارم."
مقداری غذای ساده شبانه خورده می‎شود. لیزه وقتی چیزی را خوشمزه می‎یافت او را نوازش می‎کرد و می‎گفت که می‎خواهد تا بعد از نیمه‌شب پیش او بماند. بعد می‎تواند با او شروع هجده سالگی‎اش را جشن بگیرد ...
از ساعتِ یک کلیسا روز جدید اعلام می‎شود. اولین نفس‎های بلند مانند آهِ بلندِ نیایش کردن در اتاقِ با پرده پوشیده شده کوهن نفوذ می‎کنند. در این وقت بدن جوان لیزه لیبلیشلاین یک معبد شده بود، او با بدیهیتی رقت‎‌انگیز خود را به کشیش قوزدار ــ البته با درد ــ قربانی کرده و گفته بود: "حالا خوشحال هستی؟" لیزه حل گشته در رویا و تحت تأثیر تجربه‎ای پُر شور دراز کشیده و پوست نازک پلک‎ها همه‌چیز را از چشم او پوشانده بود.
ناگهان یک وحشت بر روی بدن می‎دود. لیزه وحشت را مانند پنجه بر روی صورت داشت. چشم‎های گشاد گشته فریادکش بر روی مرد قوردار بود. لیزه لیبلیشلاین بدون صدا می‎گفت: "خوشبختی ... این ... بود ..." کونو کوهن می‎گریست.
لیزه می‎گوید: "کونو، کونو، کونو، کونو، کونو، کونو ... با باقیمانده زندگی چه باید بکنم؟" کونو کوهن آه می‎کشید. او جدی و مهربانانه به چشمان درمانده لیزه نگاه می‎کند و می‎گوید: "لیزه بیچاره! من این احساس درماندگیِ کاملی که بر تو حمله کرد را اغلب دارم. تنها تسلی غمگین بودن است. وقتی غم واندوه به ناامیدی مبدل می‎گردد باید آدم چیز مضحکی شود. آدم باید برای شوخی هم که شده به زندگی ادامه دهد. باید با این شناخت که زندگی از تعداد زیادی شوخی‎های خشن و مبتذل تشکیل شده است برای ارتقاء یافتن تلاش کند." او عرق از قوز و صورت پاک می‎کند.
لیزه لیبلیشلاین می‎گوید: "من نمی‎دانم که چرا تو یک سخنرانی طولانی می‎کنی. آنچه تو گفتی را من نمی‎فهمم. اینکه تو سعادت را از من گرفتی، عاشقانه نبود، کوهن." کلمات مانند کاغذ می‎افتادند.
لیزه می‎گوید که می‎خواهد برود. اگر ممکن است او لباسش را بپوشد. قوز لخت او برایش ناگوار است ...
کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین دیگر هیچ کلمه‎ای رد و بدل نکردند، تا اینکه در جلوی درِ پانسیون خود را برای همیشه جدا می‎سازند. کونو به صورت لیزه نگاه می‎کند، دستش را می‎گیرد و می‎گوید: "بدرود." لیزه آهسته می‎گوید: "بدرود."
کوهن سر خود را از کنار قوز به علامت احترام خم می‎کند و دلشکسته از آنجا دور می‎شود. اشگ‎ها صورتش را می‌پوشاندند. او نگاه‎های غمگین لیزه را که بر قوزش نشسته بود احساس می‎کرد. در این وقت به گوشه خانه‎ای می‎دود. آنجا می‎ایستد، چشم را با یک دستمال خشک می‎کند و با عجله و گریان به رفتن ادامه می‎دهد.
مهِ لزج مانند بیماری در شهر کور گشته می‎لغزید. فانوس‎ها گل‎های تیره باتلاق بودند که بر ساقه‎های سیاه گداخته سوسو می‎زدند. چیزها و موجودات فقط سایه‎هائی لرزان و حرکت‎های محو داشتند. یک اتوبوس شبانه مانند یک دیو از کنار کوهن تلو تلوخوران می‎گذرد. شاعر فریاد می‎زند: "حالا آدم دوباره کاملاً تنهاست." در این هنگام یک زن بزرگ قوزدار با پاهای دراز عنکبوتی با دامنی شبح‎وارِ شفافی به او برخورد می‎کند. بالاتنه شبیه به یک گوی بود که بر روی میز بلندی قرار دارد. زن او را همدردانه و فریبنده نگاه می‎کرد، با لبخند عاشقانه‎ای که از میان مه به یک دهن‌کجی مجنونانه شبیه می‎گشت. کوهن بلافاصله در رنگ خاکستری ناپدید شده بود. زن می‎نالد، و سپس به رفتن ادامه می‎دهد.
روزِ چلاق لنگان داخل می‎شود. با عصای آهنین باقیمانده شب را خُرد می‎کند. کافه کلوسشن نیمه‌خاموش مانند یک خُرده‌شیشۀ براق در صبحِ خاموش قرار داشت. در گوشه تاریکی آخرین مشتری نشسته بود. کونو کوهن سر را در قوزِ لرزان خم ساخته بود. انگشتان باریک یک دست صورت و پیشانی را پوشانده بودند. تمام بدن بدون صدا فریاد می‎کشید.
 
باکره
ماریا موندمیلش تنها فرزند ماکسیمیلیان موندمیلش، دکتر تاریخ هنر، و همسر زیبایِ مارگا موندمیلش بود. خانم موندمیلش باید در گذشته در کافه‎ای مشغول کار بوده باشد که در آن آقای موندمیلش در زمان دانشجوئی چای می‎نوشید و روزنامه می‎خواند و سیگار می‎کشید. خانم موندمیلش پس از بدنیا آمدن کودک پنهانی همسر را ترک کرده بود تا با یک نوشیار چند هفته به سر برد. سپس ــ اغلب متناوب ــ با مردان بسیار متفاوت و از طبقات بسیار متفاوت پرسه می‎زد. ابتدا زمانی برمی‎گردد که مطلع می‎شود دکتر به علت بیماریِ بی‌درمانی در یک آسایشگاه برای بیماران مغزی برده شده است. او از فرد بیمار تا لحظه مرگ با دقت پرستاری می‎کند. پس از آن با یک درشکه‎چیِ باشکوه که بت‌پرستانه دوستش داشت ازدواج می‎کند.
بیماریِ دکتر موندمیلش ابتدا وقتی مشخص شده بود که او قصد داشت در مورد دختر هشت ساله‌اش مرتکب جرمی شود که مجازات سنگینی داشت. خوشبختانه در آخرین لحظه از این جرم جلوگیری می‌کنند. کودکِ در قلب و ذهن وحشت کرده را برای مراقبت به برادر مرد دیوانه، جناب موریس فون موندمیلش که یک مقام درجه یک دولتی بود می‌سپرند. آخرین کلمه دکترِ تاریخ هنر این بود: "ماریا."
بین عمو و برادرزاده یک تمایل عجیب عاطفی شکل می‎گیرد. هیچ‌چیز اتفاق نیفتاد که با قوانین در تضاد باشد. شور و شوق میان کودک و پیرمرد حسادت خانم سالخورده مینا فون موندمیلش را تحریک می‎کند. آقای فون موندمیلش به دلیل شدت گرفتن اختلاف خانوادگی مجبور می‎شود پس از چند سال به جدائی از فرزندخوانده رضایت دهد. او همچنین باید رعایت حال دختر را که بزرگ شده بود می‎کرد. لحظه خداحافظی سخت بود. عالیجناب موریس فون موندمیلش به گریه می‎افتد.
ماریا موندمیلش به یک شهر بزرگ می‎آید. به مردم غریبی که برای او در نزدشان اتاق اجاره کرده بودند ماهانه پول زیادی می‎دادند، اما بجز این دیگر مراقبتی از ماریا موندمیلش نمی‎کردند. او با عموی نجیب خود پنهانی نامه‎های پُر از اشتیاق عاشقانه و امیدهای ماجراجویانه رد و بدل می‎کرد. آگاهی از این که مدام باید چیزهای خطرناک را مخفی سازد به او چیزی باشکوه و یک برتری غیرقابل توضیح می‎داد. ماریا موندمیلش نامه‎های عمو را تحت مراسم مذهبی بخصوصی نگهداری می‎کرد. یک قسمت از نامه‎ها گم می‎شوند و بعنوان مدارک اثبات برای روند طلاق معروفی که تمام کشور را به هیجان آورده بود مورد استفاده قرار می‌گیرند.
ماریا موندمیبش در شهر بزرگ محصل یک دبیرستان دخترانه بود. او به بهترین محصلین تعلق نداشت. گاهی اوقات با پشتکار کار می‎کرد. او را متهم می‌کنند به تحریک انواع کثافتکاری‎هائی که رُخ می‌دادند. وقتی معلوم می‎شود که مدیر دبیرستان یک شب در خیابانِ بدنامی با او برخورد کرده است، همه انتظار اخراج شدنش را می‎کشیدند. یک استاد ادبیات دبیرستان که به شدت مظنون به ارتکاب چندین جنایت اخلاقی بود، باید در دادگاه تبرئه می‎گشت، چون ماریا مهمترین شاهد بود.
دختر جوان ترجیح می‎داد در شب به محله‎های بدنام برود و می‎گذاشت هر بی‌سر و پائی او را مخاطب قرار دهد، اما از دست اکثر مردان دوباره فرار می‎کرد. هنوز پانزده ساله نشده بود که می‎گذارد فروشنده‌ای که با او در یک شب کثیف در یک کوچه بدنام بر روی یک پُل در زیر یک فانوس نفتیِ بسیار قدیمیِ نیمه‌ویران آشنا شده بود از او در ژست‎های بیشرمانه عکس بگیرد. در شانزده سالگی تعطیلات کریسمس را با یک مهندس برقِ بسیار زیبا اما کاملاً غریبه به نام هانس هامپلمن در یک هتل بدنام می‎گذراند. اینکه او بعد از به پایان رساندن دبیرستان تصمیم می‎گیرد در رشته پزشکی تحصیل کند، دلیلش را می‎توان به آسانی از نیازهای شهوانی توضیح داد.
هنرپیشه گرسنه شِورت‌شوانس ــ یک انسان هوشمند و با ظاهری گستاخ، که بوی شکلات ارزان قیمت می‎داد ــ بی‌هدف و مشتاق به سمت خیابان درخشان و پُر سر و صدائی می‎رفت که در آن ماریا موندمیلش پزشکی تحصیل می‎کرد. او به ماریا که از یک جلسه درس نظری در باره <دردهای مقاربتی در مردان> غمگین بازمی‎گشت برخورد می‎کند و تقریباً برای تفریح ماریا را مخاطب قرار می‎دهد. آنها با هم به یک کافه درجه پائین می‎روند.
هنرپیشه شِورتشوانس قبل از مخاطب قرار دادن دانشجو فکر کرده بود که چگونه می‎تواند ناامیدی طولانی مدتش را پیش از هرچیز توجیه کند: رویداد ناگواری که اغلب مردان معروف را به علت فقدان غذا و داروی مناسب و بی‌کفایتی زن‎ها به کشتن می‌دهد ... بیماری بی‌درمان سلِ ستون فقرات که نشانه‎هایش را او فکر می‎کرد در خود دیده است ... وقتی ماریا موندمیلش شغلش را می‎نامد او می‎درخشد. آنها در باره سفلیس و نتایجش صحبت می‎کنند. دوشیزه موندمیلش از موارد وحشتناکی تعریف می‎کند. آقای شِورتشوانس مشتاق و وحشتزده گوش می‎داد، در حالیکه ماریا اتفاقی تا بالای زانوی پای خوشتراشش را که در یک جوراب بسیار هیجان‌انگیز و نیمه‌ابریشمی محصور بود نمایان می‌ساخت و با لوندی تأکید می‎کرد که متأسفانه فقط می‎تواند روابط علمی با مردان بر قرار کند.
دختر دانشجو بطور قابل‌توجه‎ای علاقه هنرپیشه را پاسخ می‎داد. شکل ظاهر ویران هنرپیشه در ماریا اعتماد برمی‎انگیخت. چشمان آبی فاسد وفادار آبی رنگش به روح ماریا تقریباً حمله می‎بردند. طبیعت مخلوط از سماجت و گستاخی او ماریا را بسیار هیجانزده می‎ساخت. ماریا باید در میان سر و صداها، گارسون‎ها، نیمکت‎های آبجونوشی، بوی عرق بدن‎ها و در نور زرد فانوس گازی با حرارت فریاد می‎زد: "آقای شِورتشوانس، من تا حالا انسانی مانند شما را ملاقات نکرده بودم." او با خوشحالی ماریا را لمس می‎کند. در حالیکه در بیرون یکدسته سرباز در حال رژه و عبور کردن آهنگ فولکلور مشهوری را با سوت می‎زدند: ماری کوچولو، تو گاوِ کوچلوی شیرین ... و غیره.
عشاق بعد از ترک کردن کافۀ شلوغ بدون آنکه با صدای بلند با هم قرار بگذارند بازو در بازو سمتِ اتاقک دانشجو را انتخاب می‎کنند. ماریا موندمیلش در اتاق با پاهای بر روی هم انداخته بر روی تختخواب کنار قفسه کتاب‎ها دراز می‎کشد. هنرپیشه در صندلی نرمی که در کنارش یک میز کوچک با یک بطری کنیاک قرار داشت فرو می‌رود. مکالمه آسان نبود. آنها می‎خواستند به همدیگر رنج‎هایشان را از دوران کودکی هق هق کنند. آنها با گذشت زمان چنان حریص شده بودند که می‎خواستند همدیگر را ببلعند. اما چیزی مانع می‎گشت. هنرپیشه کنیاک را می‎نوشد. دانشجو عصبی با دست‎ها و پاهایش بازی می‎کرد.
هنرپیشه نمی‎توانست عذاب را بیشتر تحمل کند. او آهسته طوریکه انگار چیزی خُرد می‎شود فریاد می‎زند: "من می‎خواهم باز باشم. من سفلیس دارم." چند قطره اشگ به پائین می‎چکد. دانشجو دست‎ها را مانند او بازیگرانه مقابل صورت قرار می‎دهد. اما ناخودآگاه.
او اشتباه محاسبه نکرده بود. هیجان شهوانی ماریا از حد گذشته بود. ماریا بر روی تختخوابش می‎چرخد و یک دست خود را به سمت او نگاه می‎دارد و زمزمه می‎کند: "مرد بیچاره، بیائید." او دست را نمی‎گیرد. با چشم‎های افسرده و چهره ناخشنود و خودداری که اثرش را او در نزد بسیاری از زن‎های هیستریک آزموده بود می‎گوید: "شما بهتر می‎دانید که تماس با من ممکن است بتواند شما را مبتلا به سفلیس کند، هرچند در سال‎های اخیر واکنش سفلیس همیشه منفی بوده است." در این وقت ماریا قهرمانانه می‎گوید: "صراحت در برابر صراحت. من باکره هستم."
ماریا بطور غریزی انتقام گرفته بود. شِورتشوانس بر حواس تحریک شده‎اش دیگر تسلط نداشت. مانند یک گربه در وسط تختخواب بر روی دختر می‎پرد. حالا ماریا با چشمان وحشتزدۀ آمادۀ تسلیم مقاومت می‎کرد.
دانشجو هنگام کشتی گرفتن برای هنرپیشه شعر تبلیغی‎اش را می‎خواند: "ماریا موندمیلش منم، دختر؛ باکره. دروازه‎هایت را برایم باز کن. من گوشت مردان پیر و جوان زیادی را از خارج آزمایش کرده‎ام. من همه را جذب کردم. من در همه شوهرم را می‎جستم. هیچکس نفوذ بیشتری از پوستم در من نمی‎کرد ... من در روزها آهسته و نُکِ پا می‎رفتم و در شب‎ها می‎دویدم. من با موسیقیدانان و اشراف بر روی یک تختخواب می‎خوابیدم. با بازرگانان و جاکش‎ها و دانشجوبان هم همراه بودم. با قهرمانان دوچرخه‎سوارای و وکلا ول می‎گشتم. من اجازه عبور کردن به هیچ مردی بدون نگاه کردن به چشمانشان را نمی‎دادم. مهم نبود که آیا باران می‎بارید و یا زمستان بود. یا اینکه خورشید می‎تابید ... هیچکس اجازه نداشت مرا زنِ خود بنامد. هیچکس شوهر من نبود. یکی خود را به ضرب گلوله کشت. یکی خود را با پرتاب در باتلاق خفه کرد. من بی‎تقصیرم ... یکی از آنها دیوانه شد. یکی با لگد من را از خانه‎اش بیرون انداخت. بیشترشان رفتند، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بوده است. هیچ اتفاقی نیفتاده است ... تو، چشم آبیِ صورت رنجورِ در زیر من، آه، کاش تو شوهرم بودی تا که من در تو بشکفم. تو شوهر منی که در او من سعادتمندانه غرق می‎شوم."
و هنرپیشه هنگام کشتی گرفتن برای دانشجو می‎خواند: "من هنرپیشه شِورتشوانس هستم، مردی عیاش. در تمام بدن‎هائی که من نوشیدم تو را جستجو می‎کردم. من از اشتیاق دائم‎الخمر گشتم و خونم را در راه عشق به زهر آلوده ساختم. من بسیار به دنبال تو گشتم تا تو را پیدا کنم."
در این وقت ماریا موندمیلش در حال غرق شدن می‎گوید: "شِورتشوانس کوچولو، مرا دوست داری؟" و غرق می‎شود: "او مرا دوست ندارد."
مرد مردد و تنبل به عقب می‎افتد. دانشجو به یقه‎اش تف می‎کند. کلاهِ مردِ بی‌مِیل را بدستش می‎دهد. یک سکه کف دست دیگرش می‎گذارد و او را از خانه بیرون می‎اندازد.
در حالیکه هنرپیشه شِورتشوانس در بین راه از شهوت در حال لرزیدن بود و یک فاحشه مناسب می‎جست، ماریا موندمیلش در حال خواندن یک کتابِ درس قطور آناتومی بود. طرح بدن یک مرد برهنه را نگاه می‎کرد. و مانند سگی در کنار دریا می‎گریست.
 
گفتگو در باره پاها
I
بعد از نشستن در کوپه آقای روبروئی می‎گوید:
"آدم پاهای شما را نمی‌تواند لگد کند."
من می‎گویم: "چرا؟"
آقا می‎گوید: "شما پا ندارید."
من می‎گویم: "آیا آدم متوجه آن می‎شود؟"
آقا می‎گوید: "البته."
من پاهایم را از کوله‎پشتی درمی‎آورم. من آنها را در کاغذ روغنی بسته‎بندی کرده و به عنوان یادگاری همراه خود آورده بودم.
آقا می‎گوید: "این چیه؟"
من می‎گویم: "پاهایم."
آقا می‎گوید: "شما پاها را به دست می‎گیرید {توجه: در اصطلاح عامیانه <پاها را به دست گرفتن> برابر است با سریع دویدن.} اما با وجود این پیش نمی‎روید."
من می‎گویم: "متأسفانه."
پس از مکث کوتاهی آقا می‎گوید: "حالا می‎خواهید بدون پا چکاری انجام دهید؟"
من می‎گویم: "من هنوز در این مورد فکر نکرده‎ام."
مرد می‎گوید: "شما بدون پا حتی نمی‎توانید راحت خودکشی کنید."
من می‎گویم: "این اما یک شوخی مبتذل است."
آقا می‌گوید: "ابداً. اگر شما بخواهید خود را دار بزنید، باید اول یک نفر شما را بلند کند و روی طاقچۀ پنجره بگذارد. و وقتی بخواهید خود را مسموم کنید چه کسی شیر گاز را برایتان باز خواهد کرد؟ هفت‎تیر را فقط می‎توانید توسط یک خدمتکار پنهانی تهیه کنید. اما چه می‎کنید اگر گلوله به هدف نخورد؟ برای اینکه خودتان را غرق کنید باید یک اتوموبیل بردارید و بگذارید خود را بر روی برانکار توسط دو پرستار به سمت رودخانه حمل کنند، و یکی از آنها در آن سمت رودخانه جسد شما را از آب بیرون بکشد."
من می‎گویم: "شما نگران نباشید، من راه حلی پیدا می‎کنم."
آقا می‎گوید: "شما اشتباه می‎کنید، از زمانیکه شما اینجا هستید من فکر می‎کنم که چطور آدم می‎تواند به بودن شما در این جهان پایان دهد. آیا شما فکر می‎کنید که یک انسان بدون پا یک منظره جذاب است؟ یا حق حیات دارد؟ برعکس، شما احساس زیبائی‌شناسی همنوعان خود را بطور چشمگیری آشفته می‎سازید."
من می‎گویم: "من پرفسور صاحب کرسی اخلاق و زیبائی‌شناسی دانشگاهم. اجازه دارم خود را معرفی کنم؟"
آقا می‎گوید: "چطور می‎خواهید آن را انجام دهید؟ البته شما نمی‎توانید تصور کنید که چه ناخوشایند هستید."
من افسرده به بدن بی‌پایم نگاه می‎کنم.
 
II
بزودی خانم روبروئی می‎گوید:
"پا نداشتن باید یک احساس مضحکی باشد."
من می‎گویم: "بله."
خانم می‎گوید: "من مایل نیستم یک مرد بدون پا را لمس کنم."
من می‎گویم: "من خیلی تمیز هستم."
خانم می‎گوید: "من باید بخاطر صحبت کردن با شما بر یک انزجار بزرگ شهوانی غلبه کنم، چه برسد به اینکه بخواهم شما را تماشا کنم."
من می‎گویم: "اوه."
خانم می‎گوید: "من فکر نمی‎کنم که شما یک بزهکار باشید. شما ممکن است یک انسان باهوش و در اصل دوستداشتنی باشید. اما من نمی‎توانم با شما بخاطر فقدان پاهایتان تماس جنسی داشته باشم."
من می‎گویم: "آدم به همه چیز عادت می‎کند."
خانم می‎گوید: "کسی که پا ندارد در نزد زنی با عاطفه طبیعیِ زنانه احساس غیرقابل توضیحی از عمیقترین وحشت بر جای می‎گذارد. طوریکه انگار شما مرتکب گناه چندش‌آوری شده باشید."
من می‌گویم: "من اما بی‎گناهم. من یک پا را وقتی برای اولین بار کرسی دانشگاهی‎ام را دریافت می‌کردم در اثر هیجان از دست دادم، پای دیگرم را وقتی از دست دادم که غرقِ در اندیشۀ پیدا کردن آن قانون مهم زیباشناسی بودم که به تغییرات اساسی در دیسیپلین ما منجر گشت."
خانم می‎گوید: "این قانون چه نام دارد؟"
من می‎گویم: "قانون چنین نامیده می‎شود: این فقط به ساختار روح و ذهن بستگی دارد، وقتی روح و ذهن اصیل باشند، باید آدم یک بدن را حتی اگر دارای ظاهری قوزدار و بدشکل هم باشد زیبا بیابد."
خانم دامنش را با ظرافت بالا می‎کشد و با این کار پای زیبای در ابریشم پیچیده شده‎اش را تا بالاترین نقطه رانش که مانند شاخه‎های گلدار شکوفائی از بدن آبدارش بیرون زده بودند نشان می‌دهد.
در این بین خانم سرانجام می‎گوید: "ممکن است حق با شما باشد، هرچند آدم می‎تواند خلاف آن را هم ادعا کند. در هر حال یک انسانِ با پا بطور قابل توجهی متفاوت‎تر از یک انسان بدون پا است."
با این حرف خانم با افتخار از آنجا می‎رود و مرا ترک می‎کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر