سفر زیارتی من به مکه.


<سفر زیارتی من به مکه> از هاینریش فون مالتسان را در فروردین سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

1. در مصر
من در اولین سفرم به مصرْ یک شب در قاهره در پشتِ میز غذاخوریِ خوب اشغال شده‎ای نشسته بودم و در مقابلم یک مرد در جامۀ کاملاً شرقی، برنزه، با یک ریش بلند و سر تراشیده شده، با بازوانی تا آرنج و پاهائی تا زانو لخت نشسته بود. ابتدا به او توجه نمی‎کردم، زیرا که در قاهره مردمِ عرب به اندازۀ کافی برای دیدن وجود دارند. اما هنگامیکه او با خالص‎ترین زبانِ انگلیسی با همسایه‎اش شروع به گفتگو می‎کند من بسیار کنجکاو می‎شوم. این عربِ انگلیسی چه کسی بود؟ ــ هیچکس بجز ستوان برتونِ مشهور که تازه از مکه بازگشته بود، از مکه شهرِ مقدسِ مسلمانان، از مکه که ورودِ به آن برای هر مسیحی ممنوع و مجازاتِ سرپیچی از آن مرگ است. برتون با پوشیدن جامۀ مسلمانان سفر را انجام داده و به این ترتیب بدون آنکه کسی در او کافر بودن را حدس بزند موفق شده بود از مکان‎های مقدس دیدن و در میان مؤمنان حرکت کند. هرچه بیشتر به تعریف‎های برتون گوش می‎کردم آرزوی انجام دادن این کار در من هم بیشتر تقویت می‎گشت. اما چون نمی‎توانستم هنوز خوب عربی صحبت کنم بنابراین مجبور بودم نقشه‎ام را برای مدت بسیار طولانی به تعویق اندازم.
هفت سال دیرتر، در بهارِ سال 1860، هنگامیکه از یک سفر از طریق مراکش بازگشته بودم، که در آن باید اغلب جامۀ مبدل می‎پوشیدم، عاقبت نقشه‎ام را انجام دادم. توسط یک اقامتِ چند ساله در آفریقای شمالی زبان عربی به لحجۀ مغربی را تا اندازه‎ای یاد گرفته بودم و می‎توانستم با پوشیدنِ جامۀ یک مغربی سفر زیارتی‎ام را آغاز کنم. اما باید دو چیز برای خود تهیه می‎کردم: یک جامۀ مغربی و یک نامِ مسلمانی؛ تهیه جامۀ مغربی آسان بود، و تهیه نامِ مسلمانی هم خیلی سخت نبود. بنابراین کامالاً پنهانی در الجزیره یک لباسِ موریتانیائی، یک ژاکت، دو جلیقه، شال‌گردن، شلوار، کلاه قرمز و یک عمامۀ نیمه ابریشمی می‎خرم. من تمام اینها را نپوشیدم بلکه با دقت در یک پارچه پیچیده و در شبِ سیاهِ قیرگون با این بقچه به یکی از خیابان‎هایِ دوردستِ شهر می‎روم، جائیکه به یک قهوه‎خانۀ کوچک که در یک زیرزمین قرار داشت وارد می‎شوم. من می‎دانستم که می‎توانم در آنجا مردی را ملاقات کنم که نام خود را برای سفر زیارتیِ برنامه‎ریزی شده به من قرض خواهد داد.
در یک گوشه این مکان یک عربِ ولگرد نشسته بود که قبلاً در رفاه زندگی می‎کرد، اما توسطِ حشیش کشیدن و نشئه بودنِ دائمی چنان رو به ضعف گذارده بود که دیگر برای انجام هیچکاری میل نداشت. بنابراین من با مخاطب قرار دادنش او را به حیرت انداختم: "بگو ببینم عبدالرحمن، آیا می‎خواهی شش ماه با لذتبخشترین شیوه، بدون نگرانی و با پول کافی زندگی‎ات را بگذرانی و در طولِ این مدت بدون آنکه طلبکاران جرأت اذیت کردنت را داشته باشند هرچقدر دوست داشته باشی حشیش بکشی؟" او به من طوری نگاه می‎کند که انگار من هم حشیش کشیده‎ام و برایش حالا قصه‎ای از هزار و یک شب تعریف می‎کنم. عاقبت می‎پرسد که منظورم از این حرف‎های بیمعنی چیست. من پاسخ می‎دهم: "تو خود را در هشت روز دیگر از این شهر دور می‎سازی و به تونس یا به یکی دیگر از شهرهای آفریقائی می‎روی، آنجا شش ماه برای خودت حشیش می‎کشی و برای این کار ..." (در اینجا من مبلغی را نام بردم که برای یک فردِ عرب کاملاً موردِ قبول بود). او برای یک لحظه فکر می‎کند که من یک مبلغِ مذهبی هستم که بعضی مواقع، اما ناموفق، تلاش می‎کند مسلمان‎ها را مسیحی کند، و ابتدا وقتی او را آرام ساختم آمادگیِ خود را برای هرکاری اعلام کرد. من به او می‎گویم: "این لباسی را که در این بقچه با خود آورده‎ام فردا صبحِ زود می‎پوشی و بعد به شهرداری می‎روی و به نام خودت برای سفر زیارتی به مکه درخواست یک برگۀ اجازه ورود می‎کنی." ــ یک روز بعد من برگۀ اجازه ورودم را داشتم. عبدالرحمنِ سوار کشتی به مقصدِ تونس می‎شود، در حالیکه او تظاهر می‎کرد که می‎خواهد برای زیارت به مکه برود و شش ماهِ دیگر با نام محترمانۀ <حاجی> بازگردد. من می‎توانستم از رازداری او مطمئن باشم، زیرا در غیراینصورت اگر هموطنانش متوجه می‎گشتند که او به سفرِ یک کافر به شهرِ مقدسشان کمک کرده است بنابراین با بزرگترین خطر مواجه می‎گشت. نه تنها دولتِ ترکیه که گورِ مقدس تحتِ سلطه‎اش است برای هر کافری که جرأت می‎کرد داخل شهر شود مجازاتِ مرگ تعیین کرده بود؛ بلکه همچنین هر زائری مراقبت می‎کرد و افرادِ غیرمسلمانی را که با لباسِ مبدل دزدانه داخل شهر می‎شدند به پلیس تحویل می‎داد. در برگۀ اجازه ورودی که پلیس صادر کرده بود علاوه بر نام همچنین یک توصیفِ دقیق از عبدالرحمن نوشته شده بود؛ اما من تا حدودی موفق شدم خودم را با تغییر لباس شبیهِ توصیف‎های درج گشته کنم؛ فقط جوش روی سر که عبدالرحمن مانند بسیاری از مردمِ شرق از آن در رنج بود را نمی‎خواستم داشته باشم، گرچه بدست آوردن آن توسطِ سرایتِ بیماری ممکن بود. اما می‎توانستم بگویم که من در مسیرِ سفر زیارتی از آن بیماری بهبود یافته‎ام.
بلافاصله پس از بدست آوردن برگۀ اجازه ورود سوار کشتی گشتم و سفر را آغاز کردم. ابتدا من هنوز یک اروپائی بودم؛ اما در یک ایستگاه خودم را مبدل به شخصِ عبدالرحمن می‎کنم و سپس با یک کشتی دیگر به سمت مصر می‎رانم، و در حقیقت به سمت اسکندریه. من با بلیط درجه سه سوار کشتی شدم، و همانطور که برای یک زائر فقیر مناسب است روزه می‎گرفتم و نمازم را می‎خواندم. خوشبختانه دریا آرام بود، موج‎ها بر روی عرشه هجوم نمی‎آوردند، و همچنین دریازدگی من را در امان می‎گذاشت. در 16 آپریل به اسکندریه می‎رسیم. حالا نمی‎خواهم چیزی در مورد این شهر تعریف کنم، هیچ‌چیز از شلوغی جمعیت در خیابان‎ها، از قاطرها، سگ‎های وحشی، شترها، هیچ‌چیز از ساختمان‎های بزرگ. فقط از یک ساختمان باید گزارش کنم، از راه‎آهن که اسکندریه را به قاهره وصل می‎کرد. اگر خلیفه عُمر که دستور داده بود کتاب‎هایِ کتابخانۀ بزرگ در اسکندریه را چون در برابرِ قرآن اضافی بودند برای گرم کردنِ آبِ حمام بسوزانند هنوز زنده بود، اگر او راه‎آهن را، این دستاوردِ شیطانی را می‎دید، بنابراین آن را قطعاً ویران می‎کرد، در هر صورت اما برای هر زائر مؤمن ممنوع می‎کرد که از اختراعِ شرم‎آور اینکلیس (انگیسی‎ها) استفاده کنند. اما امروزه آدم دیگر جرأت نمی‎کند راه‎آهن را ممنوع کند، و بنابراین زائرانِ مؤمن با قطار بر روی ریل‎هایِ بی‎خدایان به آنجا می‎رانند. من در 26 رمضان (18 آپریل) یک بلیط درجه سه می‎خرم و سوارِ واگونی می‎شوم که کاملاً با مصری‎ها و ترک‎ها اشغال شده بود، زیرا من فکر می‎کردم که در این واگون نمی‎تواند هیچ فردِ مغربی که می‎توانست به زودی تغییر لباس دادنم را تشخیص دهد همسایه‎ام شود. خوشبختانه می‎توانستم مغربی‎ها را با آن لباس سفیدشان از راه دور بشناسم و با زدن یک قوس گسترده به راهم ادامه دهم.
در قطار به زودی با یک مردِ سالخوردۀ محترم با ریش سفید بلند، با یک لباسِ کتانی بر تن، با یک عمامه بر سر و کفش‎های زرد رنگ دوستی برقرار می‎کنم. او مدام حرف‎های مؤمنانه می‎زد. این خبر مهم که فقط یک خدا وجود دارد و محمد پیامبر اوست را حداقل صد بار در طول سفر به ما اطلاع می‎دهد. این پیرمرد شیخ مصطفی از قاهره بود، یک عالم که تمام قرآن را از حفظ می‎دانست و با سه برادرزاده‎اش می‎خواست سفر زیارتی به مکه را انجام دهد. سفرش باید از مسیر رود نیل می‎گذشت و از آنجا از میان کویر و از روی دریای سرخ مستقیم به سمت گورِ مقدس منتهی می‎گشت. و چون او متوجه شده بود که من پول دارم بنابراین مشتاقانه به من توصیه می‎کرد که با او به سفر ادامه دهم، و من با این پیشنهاد کاملاً موافق بودم. تحتِ چنین گفتگوهائی از کنار اهرام می‎گذشتیم و عاقبت به شهر قدیمیِ خلیفه سلام دادیم. در ایستگاهِ قطار شلیک توپ که مؤمنان را از آغازِ غروب و پایان روزه مطلع کرد ما را غافلگیر می‎سازد. حالا آدم باید می‎دید که با چه حرص و ولعی عده‎ای از مسلمان‎ها به چپق‎هایشان و عده‎ای دیگر به غذاهایشان حمله می‎بردند!
همچنین از قاهره هم نمی‎خواهم زیاد تعریف کنم. من خوابگاه ساده‎ام را در منطقۀ مسگرها داشتم. از آنجا که ماهِ رمضان هنوز ادامه داشت بنابراین من ترجیح دادم برای اینکه بیش از حد ضعیف نشوم روزها بخوابم. فقط شب‎ها بیرون می‎رفتم و از خیابان‎های باشکوهِ چراغانی شده و از مساجدی که با هزاران چراغ‎ نورانی شده بودند دیدن می‎کردم، در میان مغازه‎ها پرسه می‎زدم، همچنین به یک قهوه‎خانۀ عربی داخل می‎گشتم و در آنجا رقاصه‎ها و شوخی‎های دلقک‎ها را تماشا می‎کردم. یک بار آشنای جدیدم شیخ مصطفی را می‎بینم، با او پیش یک برده‌فروش می‎رویم و من یک بردۀ جوان به مبلغ دویست فرانک می‎خرم. چرا این کار را کردم؟ چون مطمئناً کسی گمان نمی‎بُرد که یک برده‎دار اروپائی باشد. بردۀ من علی نام داشت، هجده ساله و کاملاً سیاه بود، لب‎های بسیار کلفت، یک بینیِ پهنِ صاف و دندان‎های بسیار سفید داشت. او یک سیاهپوست واقعی بود و هیچ‌چیز نمی‎فهمید، اما این ضروری هم نبود؛ فقط کافی بود به همه بگوید که من یک مسلمانِ مؤمن هستم ــ و او این کار را می‎کرد. عاقبت ماهِ وحشتناکِ رمضان به پایان می‎رسد و من با علی صبح زود به کنار رود نیل می‎روم، جائیکه ما آشنایانِ خود را همراه با پنجاه مصریِ دیگر در یک کشتیِ بزرگ می‎یابیم. من بدون دردسر پذیرفته می‎شوم و بزودی با وزشِ موافق‎ترین و زیباترین بادِ شمالی به داخلِ بادبان‎ها بر روی رودِ نیل می‎رانیم.
مسافران تشکیل شده بودند از مصری‎ها، تعدادی سیاهپوست، ترک‎ها و دو مرد از مکه؛ خوشبختانه من در این گروهِ رنگارنگ تنها مغربی بودم. اغلبِ مصری‎ها افرادی برجسته، عالم یا تاجر بودند؛ تعدادی کشاورزِ مصری هم حضور داشتند که اغلب در پیش ملوانانِ کشتی به سر می‎بردند، همراه با آنها نانِ سیاهِ خشک از بذرِ گیاه سورگوم می‎خوردند که پخته شدۀ آن در آب تقریباً تنها غذایِ فقراست، و بر روی عرشه می‎خوابیدند. یکی از عالمین یک نورِ بزرگ بود، زیرا او حتی گرامر می‎دانست، چیزی که در پیشِ عرب‎ها همیشه آخرین چیزیست که می‎آموزند. گرچه من هم چیزهائی از گرامر می‎دانستم با این حال مراقب بودم نگذارم کسی متوجه آن شود، زیرا این می‎توانسنت من را بعنوان یک اروپائی لو دهد؛ زیرا فقط افرادی مجاز بودند گرامر بیاموزند که تمامِ قرآن را بدون آنکه یک کلمه اشتباه کنند از حفظ بگویند، و من برای چنین کاری بسیار دور بودم. دو فردِ تُرکی که با ما سفر می‎کردند مردانی خام و خشن و دست و پا چلفتی بودند که بطرزِ وحشتناک کثیفی غذا می‎خوردند و زشت‎ترین کارها را در جمع انجام می‎دادند. اما با آنها با احترام بزرگی رفتار می‎گشت، زیرا آنها به خلقی تعلق داشتند که بر تمام این کشورها حکومت می‎کند. دو فردِ از مکه مردانی بسیار با سلوک اما چنان مغرور بودند که درخواست داشتند آنها را باید رایگان با کشتی برانند. وقتی آدم به حرف‎های آنها گوش می‎داد می‎شنید که والدینشان دارای قصرهائی هستند که مانند قصرِ علاءالدین زیباست. اما هرچه ما بیشتر به وطن‎شان نزدیکتر می‎گشتیم از لاف زدنشان کاسته می‎گشت، و عاقبت در نهایت باید آنها اعتراف می‎کردند که پدرانشان آدم‎های کاملاً فقیری هستند.
کشتی‎ای که ما با آن می‎راندیم دارای دو دَکَل بود، یک دَکَل بزرگ در وسط و یک دَکَل کوچک در قسمت جلو با بادبان‎های سه گوشی که وقتی باد در آنها می‎پیچید به شکل ضربدر کنار هم قرار می‎گرفتند. ملوانان نیمه‌سیاهپوست بودند و با پیراهنِ بلندِ آبی رنگ به اینسو و آنسو می‎رفتند، اما اغلب آن را از تن درمی‎آوردند تا در رودخانه بپرند و کشتی را که هر لحظه بر روی یک تپه شنی می‎نشست را با هُل دادن دوباره راه بیندازند. از آنجا که بادِ شمالیِ اواخر بهار در مصر بسیار نادر است بنابراین اجازه نداشتیم تعجب کنیم که بادِ مطلوبی که در اولین سه ساعتِ روز ما را همراهی کرده بود بزودی جایش را به یک بادِ نامطلوبِ جنوبی بدهد. این بادِ جنوبی (یا سیروکو، آنطور که در الجزایر نامیده می‎شود، یا بادِ سموم، آنطور که در کویر به آن گفته می‎شود) بسیار گرم و خشک است، و با خود گرد و غبارِ ریزِ زیادی می‎آورد که حتی از میان پنجره‎ها و کرکره‎ها نفوذ می‎کنند، و همچنین معمولاً باعثِ تب و التهابِ چشم می‎شود. از آنجا که حالا بادبان‎های ما بی‎فایده بودند، بنابراین باید پارو زده می‎شد، کاری که ملوانانِ تنبل کاملاً با اکراه و آهسته انجام می‎دادند، طوریکه ما سه یا چهار کیلومتر در ساعت پیش می‎راندیم. و چون بادِ جنوبی حالا بدون وقفه می‎وزید، نتیجه این بود که ما برای سفری که باید در هشت روز انجام می‎گشت سه هفته در راه بودیم.
از خودِ سفر چیز زیادی برای تعریف کردن وجود ندارد. ما شب‎ها در کنارِ روستاهای کوچک لنگر می‎انداختیم، جائیکه اغلب تا دیروقتِ شب سرگرمی وجود داشت. یک بار یک گورستانِ مسلمانان را دیدیم. از آنجا که ماهِ شوال بخصوص برای بازدیدکنندگانِ گورها اختصاص داده شده است بنابراین ما قایق‎هایِ کوچکِ فراوانی با زنانِ کاملاً پوشیده شدۀ مصری می‎دیدم. مردها از قاهره چیزهای عجیبی از سوسمارهائی که ما در ادامه راه می‎توانستیم ببینیم تعریف می‎کردند؛ من باید البته طوری وانمود می‎کردم که اصلاً نمی‎دانم سوسمار چیست، زیرا یک چنین شناختی در نزد یک فردِ مغربی می‎توانست کاملاً مشکوک به نظر برسد؛ زیرا یک فردِ مغربی در نزد مصری‎ها یک الگوی حماقت است، و آنها دوست داشتند فردِ مغربی را با یک خر مقایسه کنند. ما باید در یک روستا یک روز استراحت می‎کردیم تا ملوانان وقتِ کافی برای پخت نان داشته باشند. تمام شهرهای کوچکی که ما از کنارشان می‎گذشتیم از آجرهای سوراخدارِ خاکستری رنگ ساخته شده بودند، طوریکه خانه‎ها مانند کلبه‎های گِلی دیده می‎شدند که همه جایشان شکسته و فروریخته بود.
یک بار کیفِ پولِ عُمرِ چاق از مصر دزدیده می‎شود. در نتیجه او با خشمِ بزرگی بقیه را متهم به این سرقت می‎کند. البته ما نمی‎خواستیم که این اتهام بر ما بنشیند. اما چطور می‎شد دزد را پیدا کرد؟ در نهایت یک فرد به این فکر می‎افتد که یک جمله از قرآن را بر روی کاغذی بنویسد؛ این کاغذ بعداً به قطعه‎های کوچک پاره می‎شود و همه باید یک قطعه از کاغذ را در دهان گذارده و آن را قورت می‎داد و ــ جملۀ نوشته از قرآن به بیگناهان صدمه‎ای نمی‎زد اما باید باعث مرگ گناهکاران می‎گشت‎. اغلب در مصر با این شیوه تلاش می‎شود از دهانِ مردمِ خرافاتی حقیقت را بیرون بکشند، چون گناهکاران قطعه کاغذ را قورت نمی‎دهند بلکه آن را جائی از دهان مخفی می‎سازند، جائیکه براحتی می‎تواند پیدا شود. اما در جمعِ ما این روش کمک نکرد، زیرا دزد هم قطعۀ کوچکِ کاغذ را قورت داده بود و در دهان هیچکس چیزی پیدا نشد. حالا آدم می‎توانست بدنبال مأمور پلیس بفرستد که بدون شک توسط شلاق زدن حقیقت را بزودی بیرون می‎کشید. اما وقتی عُمر این پیشنهاد را فقط ذکر کرد همه به چنان خشمی دچار شدند که او فوری آن را مسکوت گذارد، زیرا در غیراینصورت ما همگی می‎توانستیم شلاق بخوریم. عاقبت یکی از ترک‎ها یک پیشنهاد می‎دهد که بسیار عجیب بود، اما مستقیم به هدف می‎رسید. هر یک از ما باید پولِ نقد خود را نشان می‎داد، و دزد فردی بود که مبلغی بیشتر از آنچه برای یک سفر زیارتی لازم است همراه داشت. من کمی بیشتر پول داشتم اما پولم تا حدودی از اسکناس تشکیل شده بود که آنها را خوب مخفی ساخته بودم. و واقعاً مشخص می‎شود که دزد یکی از دو مردِ اهل مکه است، او سه برابر بیشتر از بقیه پول داشت، و بنابراین چنین نتیجه گرفته می‎شود که باید او پول را دزدیده باشد. عاقبت او با این تهدید که اگر اعتراف نکند سرش را از دست خواهد داد به جرمش اعتراف می‎کند. عُمر پولش را دوباره بدست می‎آورد، و تمامِ جمع به زودی با مجرم دوباره خوب می‎شوند. عُمرِ چاق چنان خوشحال بود که از همۀ ما، بله، همچنین از دزد، با بهترین قهوۀ مراکشی پذیرای می‎کند. بزودی در جمع اوضاع طوری بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ما ساعت دو بعد از ظهر هجدهم ماه شوال سال 1276 هجری (دهم ماه مِه سال 1860) سفر بر روی رودِ نیل را به پایان می‎رسانیم، از آنجا کاروان‎ها از میان کویر به سمتِ القصیر در کنارِ دریای سرخ حرکت می‎کنند، جائیکه آدم با کشتی از طریقِ سواحل عربی و بخصوص از جده به بندر مکه می‎رود.
مسیرِ ما باید حالا صد و هشتاد کیلومتر از میان کویر بگذرد. در این وقت من دو شتر کرایه می‎کنم، یکی برای خودم و یکی برای علی که به نظرم به اندازه کافی قوی نبود تا بتواند این مسیر را پیاده طی کند. من علاوه بر غذای مورد نیاز آب هم با خود می‎برم. من در قاهره دوازده قمقمۀ بزرگِ پوشیده شده با چرم خریده بودم که معمولاً برای سفرهایِ کویری به همراه برده می‎شوند. من با تعجبِ فراوان متوجه می‎شوم تنها کسی هستم که به آب فکر کرده بود. نه به این دلیل که عرب‎ها کمتر از اروپائی‎ها آب می‎نوشند؛ اما آنها بقدری بی‎خیال هستند که ترجیح می‎دهند رنج ببرند تا اینکه به خود زحمت بدهند و به آینده فکر کنند. این مردم فقط برای سفرهای بسیار بزرگِ کویری که هیچ آبادی در آن نیست با خود آب می‎برند. اما مردم بقدری بی‎خیال بودند که با این وجود دو روز برای آماده ساختن خود برای ادامه سفر وقت گذراندند. این واقعاً شرقی است! جمعِ مسافرین از دویست فرد تشکیل شده بود، اما فقط یک‌چهارم سواره بودند؛ کسانیکه هم که پیاده می‎رفتند احتیاج نداشتند بیش از حد تلاش کنند، زیرا تمامِ این مسیر در هفت روز انجام گشت، یعنی در هر روز بیست و پنج کیلومتر.
کاروانِ ما بسیار رنگارنگ دیده می‎گشت. آنجا شترها، خرها، اسب‎ها و قاطرها بودند، آنجا انسان‎ها در لباس‎های مختلف بودند: کشاورزانِ مصری در پیراهن‎های بلندِ آبی رنگ، بادیه‎نشین‎ها، ساکنین مغرور و آزادِ کویر، تُرک‎ها با سبیل‎های وحشتناک بلند و با خنجرها و هفت‎تیرهای فرو کرده در شالِ بسته به کمرشان (که اما طوری با روبان هنرمندانه تزئین شده بودند که برای استفاده کردن از آنها مطمئنا مدتِ زیادی وقت لازم بود و یا احتمالاً اصلاً قابل مصرف نبودند). آنجا سیاهپوستانی بودند که توسطِ زن‎هایشان تا دریا مشایعت می‎گشتند، زن‎هائی که تقریباً کاملاً لخت می‎رفتند، فقط  به دورِ کمر تسمه‎های نازک آویزان بود و موهایِ با روغنِ کهنه مالیده شده با هزاران فِر بر پشت‎شان آویزان بود. آنجا همچنین زنانِ عربی بودند که فقط یک پارچه با دو سوراخ برای چشم‎ها بر روی صورت کشیده بودند، و آدم از صورت‎شان هیچ‌چیز، حتی ابروهایشان را نمی‎توانست ببیند. این در این سرزمین از آداب و رسوم بود. آداب و رسوم همچنین خواستار بودند که آنها با مردان در تمام طول راه هرگز حتی یک کلمه صحبت نکنند، زیرا هیچ عربی با زنانِ خویشاوندِ خود در برابر مردها صحبت نمی‎کند.
ما در روزِ چهارم فقط بیست کیلومتر پیش رفتیم و به یک محلِ استراحت که در آن آب پیدا نمی‎شد رسیدیم. حالا قمقمه‎های آب برایم مفید واقع می‎شوند و من به وسیله دادنِ آب به دیگران دوستان زیادی بدست می‎آورم. مسلمان‎ها البته زیاد سپاسگزار نیستند، زیرا آنها عادت دارند همۀ کارهای خوبِ انسان را بعنوان احسانِ خدا ببینند. خدا مردم را طوری هدایت می‎کند که باید خیرخواه باشند، چه بخواهند یا نخواهند. اما هنگامیکه ما بعد از شش ساعت به یک چشمه رسیدیم، در این وقت تمام مسافرین با حرص و ولعی داغ به آبِ پیداگشته هجوم می‎برند. ممکن است صبحِ هفتمین روز ساعتِ دوازده بوده باشد وقتی ما برای اولین بار در افقِ ثابتِ کویر یک تغییر مشاهده می‎کنیم. نگاه‎مان بجای تپه‎های شنی و صخره‎های لخت ناگهان با دیدن یک سطحِ طولانی مانند آینۀ صافِ درخشان در پرتو آفتاب خوشحال می‎شوند، بر روی این سطحِ طولانی نقطه‎های کوچکِ فراوانِ سفیدی بطرز عجیبی در حرکت بودند. این خلیج عربی یا دریای سرخ بود که توسط تمام زائرین با خوشحالیِ تمام مورد استقبال واقع گشت. با فریادِ تشویقِ آنها دو ساعتِ آخرِ مسیر پشت سر گذارده می‎شود، و بعد از رسیدن به القصیر به نظرشان می‎رسید که از بدترین قسمتِ سفر زیارتی جان سالم بدر برده‎اند.
ما در القصیر هیچکارِ فوری‎تری برای انجام دادن نداشتیم بجز آنکه همه‌چیز را برای ادامۀ سفر آماده کنیم. به همین دلیل فوری برای یافتن یک کشتی که باید ما را به سمت ساحل عربی می‎برد به جستجو پرداختیم. از دوازده کشتیِ بادبانی که در بندر قرار داشتند کشتی‎ای به نام <مادرِ صلح> به نظرمان قابل اعتمادتر می‎رسد. کاپیتان یک پیرمردِ کوچک اندام با ویژگی‎های سیاهپوستان بود. او یک شکمِ چاق، یک جفت چشمِ آبچکان و یک چهرۀ بسیار احمقانه داشت و همچنین مبتلا به بیماری جَرَب بود، چیزی که مرا در تمام مدتِ سفر از نزدیک شدن به او می‎ترساند. ما بزودی بر سرِ قیمت به توافق می‎رسیم. من باید هزار قروش (تقریباً دویست مارک) برای خودم و پانصد قروش برای علی می‎پرداختم. این برای من از نظرِ یک اروپائی بسیار ارزان بود اما برای یک مسلمان برعکس بسیار گران.
 
2. بر روی دریایِ سرخ و در کنار ساحل عربی
ما بعد از اقامتِ دو روزه در القصیر و خریدن غذای مورد نیاز برای مسافرتِ دریائی که در صورتِ امکان می‎توانست پنج روز ادامه یابد در روز آخر ماه شوال (21 مِه) سوار کشتی <مادرِ صلح> می‎شویم. این یک کشتی رو بازِ باربری بود با دو دَکَل زمخت که به هریک فقط یک بادبانِ بزرگ آویزان بود، و مطمئناً ناشی‎ترین کشتی‎ای بود که تا حال یک دریا را پیموده بود. وانگهی بقدری از مسافرین پُر شده بود که کشتی بسیار عمیق در آب فرو می‎رفت و به این خاطر به کناره‎های کشتی حصیر نصب کرده بودند تا با آن از ورودِ امواجِ بلند جلوگیری کنند. ناخدا به ما و همچنین به بقیه مسافرین قول داده بود که فقط پنجاه مسافر سوار می‎کند؛ اما نود مسافر سوار شده بودند که هر یک از آنها خود را بعنوان مسافرِ مجاز به شمار می‎آورد، به بقیه اما بعنوان متجاوز نگاه می‎کرد و به این خاطر ابتدا یک ناسزاگوئیِ عمومی بوجود آمد. سرانجام کمی آرامش برقرار می‎گردد. از آنجا که جا برای آزادنه حرکت کردن بر روی کشتی بیش از حد تنگ بود بنابراین باید هر مسافر در محلی که قبلاً انتخاب کرده بود نشسته باقی‌می‎ماند. همۀ زن‎ها باید کنار هم می‎نشستند، و به دور محل آنها یک پارچه کشیده می‎شود تا به این وسیله هیچ زائرِ باتقوائی نتواند با نگاه کردن به چهرۀ زنانِ غریبه مرتکبِ گناه شود. از آنجا که ما از جهتِ مستقیمِ جنوب‎شرقی به سمتِ هدف‎مان نمی‎راندیم بلکه بخاطر یک بارِ کالا ابتدا به سمت شمال می‎راندیمْ بنابراین من توانستم یک قطعۀ بزرگ از ساحل عربی را ببینم. برای بقیه مسافرین این تأخیر بیتفاوت بود، زیرا برای سفرِ طولانیتر پول بیشتری درخواست نمی‎گشت، و زمان برای مسلمانانِ مؤمن هیچ ارزشی ندارد. چون ضرب‎المثل انگلیسی <وقت پول است> را این مردم اصلاً نمی‎توانند درک کنند.
معمولاً ناخدای عربی جرأت نمی‎کند به دوردستِ دریا سفر کند، بلکه او از کنارِ ساحل می‎راند تا در هنگام وقوعِ طوفان‎های تهدید کننده یا هنگام آغاز شب در یکی از لنگرگاه‎های متعدد پهلو گیرد. در مورد ما اما باید چیز وحشتناکی انجام می‎گشت؛ ما نه فقط مجبور بودیم جرأت کنیم بر روی دریای باز برانیم بلکه همچنین خود را آنجا برای گذراندن دو یا سه شب آماده نگهداریم. بسیاری از همراهانِ ما همچنین بخاطر خطراتِ این سفرِ شبانه از ترس می‎لرزیدند. از آنجا که ما القصیر را در ساعتِ چهار صبح ترک کرده بودیم و باد در مجموع مساعد بود بنابراین ما خود را حدودِ شب کاملاً بر روی دریای باز می‎یافتیم و ساحل از دید ما خارج شده بود. بعد از نمازِ شب در میان زائرین و ملوانان یک تغییر چشمگیر پدید می‎آید. همه شروع می‎کنند با دعا خواندن شب را بر روی دریای باز بگذرانند. هیچکس به خوابیدن فکر نمی‎کرد، زیرا یک چنین شبی برای زائران معنی عملِ بزرگِ قهرمانانه‎ای می‎دهد. سیگار کشیده می‎شود، گپ زده می‎شود، دعا می‎شود، تعریف می‎شود، غذا خورده و قهوه نوشیده می‎شود، در واقع طوریکه انگار آدم انتظار سقوطِ جهان یا چیز خارق‎العاده‎ای را می‎کشد. در این شب اما هیچ اتفاق خاصی نمی‎افتد بجز آنکه ما برای مدتی کاملاً به اشتباه راندیم و بجای به پیش رفتن دوباره خود را به سواحل مصر نزدیک ساختیم، طوری که ما در روز بعد نسبت به شبِ قبل دورتر از مقصدمان بودیم. زیرا ناخدا به خواب رفته اما سکان را هنوز در دست نگاه داشته بود. او در حال چرت زدن بدون اراده یک مسیر کاملاً اشتباه را رانده بود. نتیجه این بود که ما حالا باید هنوز سه روز و دو شب را بر روی دریای باز بگذرانیم، در حالیکه ما در غیراینصورت یک روز کمتر لازم داشتیم. ما باید بنابراین هنوز دو شبِ مهیج را در بیداری، قهوه نوشیدن، غذا خوردن، دعا کردن و روایاتِ مذهبی بگذرانیم. عاقبت در چهارمین روزِ خروجِ ما از القصیرْ ساحل عربی را که مدت‎ها انتظارش را می‎کشیدیم دیده می‎شود. همۀ زائرین با دیدن این چشم‎انداز فریادِ شادی می‎کشند؛ نه تنها جانِ سالم به در بردن از خطر، همچنین خودِ ساحل، ساحلِ مقدسِ سرزمین موعود این احساساتِ شاد را تحریک می‎کرد. دوست شریفم شیخ مصطفی خود را موظف می‎دانست که در این موقعیت این سخنرانی را برایم ایراد کند: "آه مغربی، تو سرزمینی را در مقابل خود می‎بینی که تمام نعمت‎ها از آن برخاسته است، جائیکه پیامبر خدا، الله او را برکت دهد، تأثیر گذارده و مهاجرت کرده است، جائیکه آدم و حوا بعد از رانده شدن از بهشت خود را دوباره بر روی کوهِ دانش (عرفات) یافتند، جائیکه ابراهیم و اسماعیل برای خدا معبدِ کعبه را بنا کردند. تو این سرزمینِ سعادت را در برابر خود می‎بینی. خدا را به این خاطر شکر و ستایش کن، نماز بخوان، صدقه بده و روزه بگیر، آه مغربی!"
سفر ما حالا خود را روز به روز به ساحل عربی نزدیک می‎ساخت. تمام مسیرِ ساحل از تپه‎های مرجانِ بیشماری تشکیل شده است و این کشتیرانی را در هوای طوفانی بسیار خطرناک می‎سازد، اما ناخداها همه‌جا با سنگ‎هایِ مرجانی برج احداث کرده و لنگرگاه‎ها را مشخص ساخته بودند. در روز پنجم سفر، شاید در حدود سه بعد از ظهر بوده باشد، ناگهان <مادر صلح> بر رویِ یک تپۀ مرجان می‎نشیند و در واقع چنان محکم که به نظر می‎رسید میخکوب شده است. آدم می‎تواند تصور کند که حالا چه هرج و مرجی در عرشه کشتی برپا گشت. زن‎ها گریه می‎کردند، مردان لعنت می‎فرستادند، همه درمانده در هم می‎لولیدند، و ناخدای کشتی در گوشه‎ای خزیده و خود را مخفی ساخته بود. ملوانان از وحشت می‎لرزیدند، کودکان فریاد می‎کشیدند، شیخ مصطفیِ سالخورده با عجله دعا می‎خواند و دانه‎های تسبیح را یکی پس از دیگری روی هم می‎انداخت، به نظر می‎رسید که همه‌چیز دلالت بر یک غرق گشتنِ فوری می‎کند، و این می‎توانست همچنین حتماً سرنوشت‎مان گرددْ اگر که دریا بجای کاملاً آرام بودن هیجانزده یا طوفانی می‎بود. سپس فقط ضرباتِ چند موج قوی کافی بود تا <مادرِ صلح> بر روی تپۀ مرجان به هزاران قطعه تقسیم شود، و اکثرِ زائرین حتماً غرق می‎گشتند. خوشبختانه دریا اما مانند یک آینه صاف بود، و پس از مدتی سوگواری و شکایت کردن به ذهن یک تُرکِ سبیلو خطور می‎کند که شاید باید کاری برای نجات انجام داد. او پیشنهاد می‎کند که باید بیست مرد بر روی تپۀ مرجان بروند و کشتی را با شانه‎هایشان به جلو هُل دهند. از آنجا که اما مرجان‎ها بر روی سطحِ آب خود را بنا نمی‎کنند بنابراین باید مردها خود را آماده می‎ساختند تا زانو، بله در بعضی از محل‎ها حتی تا ران‎ها در آب فرو روند، کاری که عده‎ای را به وحشت انداخت، در حالیکه بقیه در برابر گودال‎ها، حتی در برابر هیولاهای احتمالی دریائی وحشت داشتند. سرانجام ما موفق می‎شویم ناخدای کشتی را از محلِ اختفایش بیرون بیاوریم و او را به حرکت بیندازیم که عملیاتِ نجات را فرماندهی کند. البته ملوانان نمی‎خواستند داخل آب بپرند، زیرا آنها ادعا می‎کردند که تپۀ مرجان جادو شده است. در حقیقت اما آنها از دندانه‎های نازک و تیزِ فراوانِ مرجان‎ها که پوستِ پا را پاره می‎کرد می‎ترسیدند. اما بالاخره بعد از پریدنِ دو مردِ تُرک در آب آنها هم به داخل آب می‎پرند، و پس از تقریباً نیم ساعت در مجموع بیست مرد مشغول بودند که کشتی را دوباره به راه اندازند، کاری که عاقبت با موفقیت انجام می‎شود. اما سپس باید حداقل یک ساعت به پانسمان کردن زخم‎های فراوانِ پاهای نجات‌دهندگان‎مان مشغول می‎گشتیم. یکی از تُرک‎ها در یک شکافِ میانِ دو بلوکِ مرجانی گیر کرده بود و با پاهای کاملاً آسیب‌دیده توانسته بود خود را بیرون بکشد. هیچکس بی‌صدمه دیدن از آب خارج نگشت، طوریکه آدم می‎توانست وحشتِ ملوان‎ها از تپه‎هایِ مرجان را حالا خیلی خوب درک کند. ملوانان در شبِ این روز بخاطر گذشتن از میان صخره‎های ساحلِ عربی یک جشن برگزار می‎کنند. آنها به افتخار یکی از مقدسین یک بُز سر بریده بودند که نیمه‎سرخ خورده می‎شود و از آن به همۀ مسافرین یک قطعه می‎دهند. اما فقط تعداد اندکی توانستند از این غذا لذت ببرند؛ اکثر حاضرین از تلاش‎شان برای دندان زدن به گوشتِ مانندِ چرم سختِ این بُزِ بسیار پیر بزودی دست می‎کشند و به همان غذای مقدسِ اندک رضایت می‎دهند.
در یکی از بندرها من با علی از یک قهوه‎خانۀ عربی دیدار می‎کنم که توسط یک بادیه‎نشین مدیریت می‎شد. ما هنوز نیم‌ساعت آنجا نشسته بودیم که یک شعبده‎باز داخل می‎شود و چند شاهکار بسیارِ جسورانه با یک مار سمی انجام می‎دهد. آنچه اما شگفتی و انزجارم را به شدت باعث گشت این بود که او در پایان شروع به خوردن مار می‎کند و در واقع به روشِ بسیار عجیب و خطرناکی. او از دُم مارِ زنده شروع می‎کند، او دُم را در دهان قرار می‎دهد و می‎جَوَد و تا سر مار پیش می‎رود و آن را هم در آخر می‎خورد. او قسمتِ بالای مار را با دستانش محکم نگاه نمی‎داشت، آنطور که شاید آدم ممکن است فکر کند، بلکه کاملاً مار را آزاد گذارده بود که به دورش آویزان شود، طوری که حیوان که به دُمش دندان زده می‎گشت خود را با خشم به دور بدن شعبده‎باز می‎پیچاند و به او زخم‎های خونین وارد می‎ساخت، که از آنها خونِ قرمز به زمین می‎ریخت. اما از آنجا که بر رویِ محل دندان زدن مار هیچ آماسی ایحاد نمی‎گشت بنابراین من نتیجه گرفتم که غدد سمی این مار باید قبلاً نابود شده باشند. اما همۀ تماشگران البته به یک معجزه فکر می‎کردند که یکی از افرادِ مقدس باید در آن نقش داشته باشد.
ما در شبِ دهم ماهِ ذیقعده در ال ایمبو، شهر بندریِ مدینه و جایگاه آرامگاهِ پیامبر بزرگ لنگر انداختیم. اما چون تمام مسافرین تصمیم گرفته بودند ابتدا در بازگشتِ از سفر این محل را زیارت کنند بنابراین من هم تصمیم می‎گیرم این کار را انجام دهم. دلیل اینکه چرا این کار متأسفانه نتوانست انجام شود را دیرتر تعریف خواهم کرد.
در ضمن این یک خطاست اگر آدم فکر کند که در یک سفرِ زیارتی کامل همچنین یک زیارت به مدینه هم مطلقاً ضروری‎ست. برای بدست آوردن عنوان <حاجی> فقط این پنج چیز واجب است:
1. قصدِ پرهیزکارانه و نمازهائی که به این قصد شهادت می‎دهند؛
2. حضور بر روی کوهِ عرفات در نهمین روز ماه ذیحجه؛
3. اجرای احرام، یعنی لباس زائری پوشیدن و تراشیدن موی سر؛
4. هفت بار دور زدنِ خانۀ خدا، یعنی به دور کعبه، به اصطلاح معبد ابراهیم که در وسط حیاطِ مسجدِ بزرگِ مکه قرار دارد؛
5. پیمودن مسیر بین هر دو تپۀ صفا و مروه.
حالا اگر فردی این پنج شرط را نتواند برآورده کند، به شرطی اجازه دارد نام افتخارآمیزِ یک <حاجی> را به خود بدهد اگر او فقط دومین و مهمترین شرط از این پنج شرط را انجام دهد و در نهمین روزِ ماهِ ذیحجه خود را در بر روی کوهِ عرفات بیابد. عرفات فقط زائر را می‎سازد، من این را هر روز می‎شنیدم. آدم می‎تواند توسطِ قربانی کردنِ یک گوسفند هر یک از شرایط دیگر را بخرد و انجام ندهد، فقط شرطِ بودن بر روی کوه عرفات در نهمین روزِ ماهِ ذیحجه را نمی‎توان خرید. حضور بر روی کوهِ عرفات در روزهایِ دیگر هیچ ارزشی ندارد. فقط در روز نهم این کوه یک کوهِ مقدس است.
من در ال ایمبو یک اجاقِ کوچکِ قابل‌حمل برای پختن می‎خرم که مخصوص زائران ساخته می‎شود. با کمک این اجاق توانستم برای خودم همیشه قهوه و چای گرم درست کنم و از سرماخوردگی‎ای که می‎توانستم در غیراینصورت در لباسِ وحشتناکِ ناسالمِ زیارت به آن دچار شوم پیشگیری کردم.
قهوه‎خانه‎ای که من در آن داخل شدم مانند بقیه قهوه‎خانه‎ها از تنه‎های خامِ نخل ساخته شده بود و فقط یک سالنِ کم ارتفاع داشت که در آن بر روی نیمکت‎های کم ارتفاعِ ساخته شده از چوبِ درختِ خرما تقریباً چهل فرد از کشورهای مختلف کنار هم نشسته بودند. اینجا در میانِ زائرینِ حاضر مصری‎های کافتان پوش بودند، عرب‎ها با جامۀ پهناورِ باوقارشان و ایرانیان با کلاه‎هایِ بزرگ از پوستِ گوسفندِ شبیه به کله قند و ریش‎های باشکوهِ مانند پَرِ کلاغ سیاه‎شان. همچنین چند سیاهپوست که در مخلوطی از رنگ‎ها صورت سیاه و دندان‎هایِ سفیدِ خیره‎کننده‎شان را نشان می‎دادند.
پس از آنکه در قهوه‎خانه با زحمت جائی پیدا کردم (علی خیلی راحت بر روی زمین نشست و در این حالت کاملاً شبیه به یک سگِ در حال انتظار شده بود)، قهوه‎چی پیش ما می‎آید و می‎پرسد که آیا باید دو فنجان بیاورد. من می‎خواستم اما یک بار یک نوشیدنی دیگر را امتحان کنم، مثلاً کیشر را، این از جوشاندۀ لوبیا نیست، بلکه از پوستِ دانه‎های قهوه‎ای‎ست که تقریباً در جائیکه دانۀ قهوۀ تُرک رشد می‎کند منحصراً نوشیده می‎شود و جوشاندۀ لوبیا که بسیار گرمازا شمرده می‎شود باید تا حدِ زیادی ترجیح داده شود. اما در حجاز، در مناطقِ ساحلی شبه‎جزیره عربستان، جائیکه درختِ قهوه رشد نمی‎کند آدم نمی‎تواند پوستِ تازه داشته باشد بلکه فقط پوستِ خشک شده. بنابراین مشخص می‎شود کیشری را که قهوه‎چی برایم آورد در واقع کمی از رایحۀ قهوه داشت اما کاملاً بیمزه بود. بنابراین فوری دوباره به قهوۀ واقعی بازگشتم. و چند فنجان قهوه که قیمتِ هر فنجان تقریباً سه فنیگ بود نوشیدم.
ما پس از قهوه نوشیدن در زیرِ طاق گِردِ کوچکی که در آن تختخوابِ یکی از مقدسین با پرده‎های سبز رنگ قرار داشت، که ممکن بود احتمالاً خودش هم در زیر تختخواب به گور سپرده شده باشد نماز ظهرمان را می‎خوانیم. هر مسلمان باید روزانه پنج بار نمازش را بخواند، در طلوع خورشید، در ظهر، در بعد از ظهر، در غروب خورشید و در شب. سپس دو نمازِ کمتر مهم هم هنوز وجود دارد، نمازِ قبل از طلوع آفتاب و نمازِ آخر شب. در حالیکه حالا تُرک‎ها در این پنج بار نماز خواندن در روز باید هشت، پنج، ده، شش و در شب دوباره ده رکعت بخوانندْ خوشبختانه نوعی از مسلمان‎ها که مغربی‎ها هم جزء آنها هستند فقط احتیاج دارند در روز دو، چهار، چهار، سه و سپس دوباره چهار رکعت نماز بخوانند. اما یک رکعت چیست؟ یک نمازِ کامل همیشه از چند رکعت تشکیل شده است، و یک رکعت تشکیل شده است از دوازده قسمت که به شرح زیر می‎توانند تعریف شوند:
1. رکعت هر بار با کلماتی شروع می‎شود که مؤذن از بالای مناره اعلام می‎کند. که عبارت است از: (خدا بزرگ است). (من شهادت می‎دهم که جز آفریدگارِ یگانه خدايی نیست). (من شهادت می‎دهم که محمد پیامبر خدا است). (بشتاب برای نماز، بشتاب برای رستگاری). (خدا بزرگ است). (جز آفریدگار یگانه خدايی نیست). هر یک از این جملات دو بار تکرار می‎شوند. این در حال ایستاده و در حالی که دست‎ها به دو سمتِ سر و نزدیک گوش قرار می‎گیرند خوانده می‎شود.
2. سپس نمازگزار کمی از کمر خم می‎شود، در حالیکه این کلمات را چندین بار تکرار می‎کند: (ستایش نام خدا را رواست).
3. پس از آن نمازگزار بیشتر خم می‎شود و دوباره این کلمات را تکرار می‎کند: (منزه است خدای بزرگ).
4. سپس نمازگزار دوباره خودش را راست می‎سازد و این کلمات را می‎خواند: (خدا بزرگ است).
5. در این وقت اولین سورۀ قرآن خوانده می‎شود، در وضعیت زانو زده و با نگاه داشتن کفِ دست‎ها به سمتِ بالا.
6. سپس در حالِ تعظیم پیام‎های جدید خدا خوانده می‎شود.
7. در اینجا آدم در حال ایستاده یک سوره از قرآن را بسته به میل خود می‎خواند. فاضلینی که تمامِ قرآن را از حفظ هستند معمولاً یک فصلِ بلندتر را می‎خوانند تا فضلشان را حتی در نماز خواندن به رخ بکشند؛ افرادِ جاهل خود را با یک فصلِ سبکتر راضی می‎سازند: مانند سورۀ خلق، سورۀ اعتراف، سورۀ کافران و سوره‎های کوتاه دیگری را که راحت می‎شود یاد گرفت.
8. پس از آن بر روی صورت نماز خوانده می‎شود. در این وضع باید آدم طوری بر روی زمین قرار گیرد که حداقل با هفت عضو بدنش زمین را لمس کند، یعنی با پیشانی، با چانه، با سینه، با هر دو زانو و دو انگشت پا. در این وضع آدم مدح می‎خواند.
9. سپس در وضعیتِ زانو زده اولین دعا شروع می‎شود.
10. دومین دعا بر روی صورت خوانده می‎شود.
11. سپس نمازگزار دوباره بلند می‎شود و می‎گوید: خدا بزرگ است.
12. عاقبت نمازگزار یک بارِ دیگر این شهادت را که فقط یک خدا وجود دارد و محمد پیامبر اوست تکرار می‎کند.
عاقبت رکعت پایان می‎گیرد، و همانطور که آدم می‎بیند چندان ساده هم نیست. همچنین من هم برای آموختن آن زحمت زیادی داشتم، و چون جرأت نمی‎کردم بپرسم، چون می‎توانست بی‎ایمانی‎ام شناخته شود، بنابراین چنان آهسته نماز می‎خواندم که هیچکس ممکن نبود متوجه اشتباهاتم شود. بلافاصله پس از پایان این رکعت دومین رکعت شروع می‎شود که تکرارِ دقیقِ رکعت اول است، تنها با یک استثناء که آدم بجای سورۀ انتخابیِ رکعت اول سورۀ دیگری می‎خواند و در سومین و چهارمین رکعت سورۀ انتخابی کاملاً حذف می‎شود.
برای اینکه حالا خواننده همچنین ببیند که چگونه قرآن ساخته شده است بنابراین می‎خواهم یک فصل، یعنی سورۀ زلزله را که همیشه سورۀ دوستداشتنی من بود در اینجا بنشانم:
"هنگامیکه زمین روزی با یک لرزشِ قدرتمند به جنبش بیفتد؛ هنگامیکه از درونِ زمین همه‌چیزی که قرن‎ها در آن قرار داشتند بیرون بزند سپس انسان خواهد پرسید: چه بلائی به سر زمین آمده است؟ در آن روز، روز قیامت، زمین داستانشان را تعریف خواهد کرد، همانگونه که خدا، پروردگارت، وحی کرده است. در روز قیامت انسان‎ها ناآرام در اطراف سرگردانند؛ آنها آنجا جستجو خواهند کرد تا تخته‎ای را ببینند که بر رویش اعمال‎شان ثبت شده است. و کسی که فقط به بزرگیِ یک جو کارِ خوب انجام داده باشد، او آن را در آنجا نوشته شده خواهد دید؛ و کسی که فقط به بزرگیِ یک جو کارِ بد انجام داده باشد، او آن را در آنجا نوشته شده خواهد دید."
اما فصلِ اول مهمترین فصل است، دعایِ ربانیِ واقعیِ اسلام که توسطِ مسلمان‎ها شاید بیشتر از دعایِ ربانی در نزد پرشورترین نمازگزارِ مسیحی تکرار می‎شود. هیچ مسلمانی وجود ندارد، هرچقدر هم نادان، که این فصل را از حفظ نداند. البته کودکان این فصل را در مدرسه می‎آموزند؛ اما وقتی عرب‎های کوچولو این را می‎آموزند به فصل دوم نمی‎روند، بلکه آنها قرآن را از آخر شروع می‎کنند (چیزی که ما بخاطر نوع نوشتن از جلو می‎نامیم) و پس از اولین فصل آخرین فصل را می‎آموزند، سپس یکی مانده به آخر را و به همین ترتیب ادامه داده می‎شود، تا اینکه آنها ابتدا کاملاً در پایانِ زمانِ یادگیری به دومین فصل می‎رسند، و این فقط به این خاطر است، زیرا که آخرین فصل‎ها برای یادگیری همه کوچک و آسان هستند، طوریکه آنها با این روش دعاهای بیشتری یاد می‎گیرند.
من باید قبل از آنکه ما از شهر ال ایمبو خداحافظی کنیم هنوز از مهمترین چیزی یادآور شوم که یک شهرِ عربی دارا است و واقعاً به شهر زندگی می‎بخشد؛ یعنی آبِ آشامیدنی. ال ایمبو احتمالاً دارای چند چاهِ بد است، اما آبِ آنها طعم بسیار ‎شور‎ـ‎شیرینی دارد، یعنی که طعم بسیار قویِ آب دریا می‎دهد. در برابرِ دروازۀ مدینه چند مخزن وجود دارد که فقط زمانی در آنها آب است که اگر در زمستان، آنچه که همیشه رخ نمی‎دهد، باران باریده باشد. با این حال آدم هرروزه مردمی را می‎بیند که با بشکه به اطراف می‎روند که در آن زیباترین آبِ آشامیدنی موجود است، و می‎شود با پولِ بسیار اندکی یک کوزه بزرگ از آن آب پُر ساخت. این آب، آنطور که برایم تعریف کردند، از یک مسیرِ یک ساعته از درون شهر آورده می‎شود.
ما پس از یک ساعت تماشایِ این ازدحامِ رنگارنگ در بندر دوباره کشتی‎مان را جستجو می‎کنیم، جائیکه ما مرد خوبِ مصری را بسیار متعجب بخاطر غیابِ طولانی‎مان می‎یابیم. اما از آنجا که زمانِ نماز خواندن فرارسیده بود بنابراین من توسط یک نمازِ طولانی از جواب به پرسش‎های بیفایده طفره می‎روم. شب را ما با صحبت می‎گذرانیم، که در آنها موعظه‎هایِ خسته‌کنندۀ شیخ مصطفی غایب نبودند؛ سپس همگی برای خوابیدن در عرصۀ <مادر صلح> دراز می‎کشیم.
ما در دوازدهمین روزِ ماهِ دوم سفر زیارتیِ سال 1276 یعنی در روزِ دوم ماه ژوئن سال 1860 ال ایمبو را ترک می‎کنیم تا سفرمان را در امتداد ساحل به سمت جده ادامه دهیم. تمام جمع خوشحال بودند، زیرا ما در چند روز دیگر باید جامۀ مقدسِ زائران، احرام را، بر تن کنیم، و آنطور که یک ضرب‎المثلِ عربی می‎گوید: کسی که مکه و عرفات را ندیده خود را با این لباس هنوز نپوشانده است. البته این دوباره یک خرافات است، زیرا کم اتفاق نمی‎افتد که زائران بین جحفه ــ جائیکه آدم محرم می‎شود ــ و مکه می‎میرند.
بعد از ظهر به کنارِ آرامگاهِ یکی از مقدسین می‎رسیم، و حالا <مادرِ صلح> دوباره یک منظر بزم به خود می‎گیرد. ملوانانِ مؤمن قهوه تقسیم می‎کردند، قلیانِ مصری‎شان را می‎کشیدند و داستان‎های زاهدانه از قدرتِ معجزۀ این قدیس تعریف می‎کردند. چون از تمام این داستان‎ها می‎شد نتیجه گرفت که فردِ مقدس می‎تواند حتی پس از مرگش هم هنوز بدترین بیماری‎ها را شفا دهد بنابراین من به ناخدایِ کشتی که به بیماری جرب دچار بود پیشنهاد کردم این فردِ مقدس را که می‎تواند بی‌تردید بیماریِ انزجارآورش را شفا دهدْ بخواند. اما گرچه دوستانم این پیشنهاد را بسیار عالی یافتند و مرا برای تدینِ خوبم بسیار ستودند اما نمی‎شد ناخدا را برای پیشنهادم متقاعد ساخت. به نظر می‎رسید که او ظاهراً از بیماریِ پوستی‎اش کاملاً راضی‎ست و درخواست کمک از مقدسین بخاطر چنین چیز کوچکی را قطعاً یک بیعدالتی می‎داند. بطور کلی رسم نیست از مقدسین چیزی را درخواست کرد که می‎تواند قطعاً برآورده شود. آدم فقط چیزهائی را خواستار می‎شود که بعداً بشود همیشه اینطور یا آنطور تفسیر کنند که در آنها می‎شود رنگ سیاه را تبدیل به سفید کرد، طوریکه سپس حق باید همیشه با فردِ مقدس باشد.
شانزدهمِ ذیقعده باید برای ما زائرین یک روز مهم می‎گشت، زیرا در این روز باید ما به رابورس می‎رسیدیم، جائیکه زائرانی که از مصر می‎آمدند باید جامۀ احرام را بر تن می‎کردند. این محلِ بندری فقط دارای بیست و پنج خانه فقیرانۀ ساخته شده از سنگ‎هایِ مرجانی یا آجرِ سوراخ‎دار است که در کنارشان تقریباً سی چادر در یک ردیف برپا گشته و در آنها بازار برقرار می‎شود، این محل دارای هیچ حمامی نیست، گرچه بسیاری از زائرین باید می‎گذاشتند اصلاحشان کنند و حمام روند اما فقط سه چادرِ سلمانی وجود دارد که توسط صدها زائر روز و شب محاصره می‎شوند و اغلب برای نوبت داد و فریاد و زد و خورد می‎کنند. من با زحمتِ زیاد خود را به ورودیِ یکی از این چادرها می‎رسانم، چادر چنان از انسان‎ها پُر بود که من ترجیح دادم دوباره به کشتی برگردم و سرم را توسطِ یکی از ملوانانی که این کار را آموخته بود اصلاح کنم. سپس باید ناخن‎هایِ دست و پا با دقت کوتاه شوند، و من برای حمام کردن آماده بودم. اینجا بعنوان حمام در غیابِ یک حمامِ دیوار کشیده شده دریای زیبای بزرگِ باز به کمک می‎آید، که زائرین قبل از پوشیدنِ لباسِ احرام در آن غسل می‎کنند، کاری که من هم باید انجام می‎دادم. تمامِ جمعِ زائرین ما و حدودِ دویست زائری که با چهار کشتیِ دیگر رسیده بودند هم همین کار را انجام دادند. دیدنِ در آب پریدنِ همۀ این اندام‎های قهوه‎ای و اغلب لاغر و استخوانی یک منظرۀ عجیب بود. آب اجازۀ خنک شدن نمی‎داد؛ بطور کلی گرما طوری افزایش یافته بود که احتمالاً به 37 درجۀ فارنهایتی رسیده بود که پنجاه سال قبل یک مسافر به نام بورکهاردت در شبه‎جزیره عربستان مشاهده کرده بود و الکساندر فون هومبولت آن را بعنوان بالاترین درجۀ حرارت نشان می‎دهد که تا به حال با ابزارِ قابل اعتماد در سایه مشاهده شده است. من نمی‎توانم رنجی را که از این گرما بردم توصیف کنم. خوشبختانه تا حال سالم مانده بودم. اما حالا یک خطرِ جدی مرا تهدید می‎کرد. خطر در این بود که من حالا مجبور بودم سرم را کاملاً لخت حمل کنم، آن هم در سرزمینی که سرزمینِ خورشیدزدگی نامیده می‎شود. زائر اجازه ندارد هیچ‌چیز بر روی سر حمل کند، حتی اجازۀ گذاشتنِ نازکترین دستمال را هم ندارد؛ چتر حمل کردن کاری غیرمعمولی‎ست؛ تنها چیزی که زائر اجازه دارد نگهداشتن دست‎ها بر روی سر می‎باشد، کاری که البته زیاد کمک نمی‎کند، زیرا سر تماماً تراشده شده است. این و بقیه مقرراتِ سختگیرانۀ مربوط به جامۀ زائر مطمئناً نظر محمد نبوده است؛ شاید او فقط می‎خواست بگوید که زائر باید با یک لباسِ بی‎تکلف مقابل خدا و در کنارِ کعبۀ مقدسش حضور یابد، چنان ساده مانند آنچه فقرایِ آن زمان همه می‎پوشیدند، و آنها هیچ کلاهی نمی‎شناختند و همانطور که حالا زائرین باید جامۀ احرام را بر تن کنند خود را در دو پارچه می‎پیچیدند. نه محمد بلکه ابتدا شاگردانش که ایمانِ به محمد را خواستار بودند چنین مقرراتِ سختی را وضع کردند. این حتمی است که محمد هرگز فکر نمی‎کرد که دین او بتواند خود را چنین گسترش دهد، آنطور که واقعاً اتفاق افتاده است؛ او سفرِ زیارتی را یک عمل کاملاً ساده می‎نامید که آدم می‎تواند هر سال یک بار انجام دهد. اگر محمد روحش از رنج‎هایی غیرقابلِ توصیفیِ که تُرک‎ها و تاتارها و ایرانیانِ شمالی در جامۀ ناسالمِ زیارت در گرمای غیرمعمولِ شبه‎جزیرۀ عربستان می‎کشند خبردار می‎گشت تمام مقرراتِ احرام را اصلاً رها می‎کرد. اما پیروانِ متعصب البته این را قبول نمی‎کنند که محمد نمی‎دانسته و یا قبلاً به این موضوع فکر نکرده بوده است. و چون برایشان آدابِ احرام بعنوان قانونی غیرقابلِ انکار بحساب می‎آید بنابراین باید هر ساله عده زیادی زائرِ بیچاره که سر و بدنِ نیمه لخت خود را در معرضِ نور آفتابی قرار می‎دهند که با لباسِ خوب و در زیرِ چتر هم به زحمت قابل تحمل استْ دچارِ بیماری یا حتی مرگ شوند. خودِ احرام فقط از دو پارچۀ مربع شکل از جنس کتانِ سفید و اغلب با راه راهِ قرمز رنگ تشکیل شده است که آدم یکی را به دور کمر، دیگری را به دور شانۀ چپ و پشت می‎پیچد و بازویِ راست کاملاً آزاد می‎ماند. با این جامه فقط باید صندل‎هایِ چوبی به پا کرد که باید در هر مناسبتی، مانندِ وقتِ نماز خواندن، وقتِ داخل شدن به یک مسجد یا به خانه‎ها دوباره از پا درآورده شود.
به این ترتیب من با دو پارچۀ سفید‎ـ‎سرخِ به خود پیچیده شده، با سرِ کامل تراشیده و پاهایِ لخت در میان تقریباً دویست زائر دیگر ایستاده بودم، که همه مانند من در این لحظه جامۀ احرام را بر تن پیچیده بودند. حالا همۀ این زائران صدای‎شان را بلند می‎کنند، برای اولین بار در سفرِ ما از تمام این گلوها بلند و رعد آساْ بانگِ <لبیک> خارج می‎گردد.
یک همسفر، متخصصِ الهیات، به عهده گرفت که به ما بعد از بیرون آمدن از آبِ دریا و پیچاندنِ پارچۀ احرام به بدن کمک کند. اما تمام هدفِ موعظه کردنش فقط به دورِ این کلمۀ مقدسِ لبیک می‎چرخید که او آن را اما برای ما توضیح نمی‎داد، بلکه ما را فقط به استفادۀ درستِ قلبانه از آن دعوت می‎کرد. و همۀ انسان‎هائیکه از آب بیرون می‎آمدند فریاد می‎زدند لبیک لبیک، به این ترتیب در سراسرِ ساحل دریایِ شهر رابورس صدای لبیک می‎پیچید، از صدها گلو فریادِ لبیک بیرون می‎آمد و از همه‌جا پژواکِ آن بازمی‎گشت. طوری بود که انگار هیچ کلمۀ دیگری در زبان بجز این کلمه که زائرین برای اولین بار پس از پوشیدنِ لباس احرام فریاد می‎کشند وجود ندارد، و آن را هر روز با شور و شوقِ جدیدی دوباره و دوباره از گلو خارج می‎سازند، تا اینکه عاقبت آنها با رسیدن به مقصدِ آرزویشان، بر رویِ کوهِ عرفات، این کلمۀ مقدس را با بلندترین و وحشیانه‎ترین صدا فریاد می‎زنند. ــ آنچه کلمۀ لبیک در حقیقت معنا می‎دهد را عرب‎هایِ کمی می‎دانند؛ اما آنها همچنین نمی‎خواهند این را اصلاً بدانند؛ بله، اگر آدم از معنی این کلمۀ مقدس پرسش کند بنابراین معمولاً با یک شانه بالا انداختن جواب داده و گفته می‎شود: "آه زائر، تو خیلی کنجکاوی!" بنابراین ابتدا هنگامی توانستم معنیِ این کلمه را بیاموزم که به اروپا رسیده بودم و توانستم در یک فرهنگِ لغتِ عربی آن را بخوانم. معنی کلمۀ لبیک در کتاب این بود: "از نیازِ مرگبار در تو گریخته‎ام و از تو پیروی می‎کنم." بنابراین این ندا تمام آرزویِ مشتاقانۀ یک انسانِ رنجورِ فانی به خدا است و تمایل داغ او که بتواند یک بار از بدبختیِ زمینی به سعادتِ خالصِ آسمانی صعود کند. مطمئناً یک معنیِ بسیار زیبا که آدم در غیراینصورت در دینِ محمد به آسانی نمی‎یابد. پس از آنکه توسطِ فریاد کشیدنِ فراوانِ لبیک تقریباً صدایمان گرفته بود هنوز تعداد زیادی نماز باید بجا آورده می‎گشت؛ بله، تمام شبِ اول تحتِ گفتگوهای زاهدانه، نماز و گوش سپردن به موعظه‎های شیخ مصطفی و بعضی متخصصینِ الهیات گذشت. وقتی من در صبحِ روز بعد بیدار شدم با مشاهدۀ تمامِ این اندام‎هایِ نیمه برهنه ابتدا فکر کردم که در یک تیمارستان هستم، جامۀ جدیدِ زائران بسیار غیرمعمولی و مسخره بر تن‎شان دیده می‎گشت. اما سخت خطرناک بودنِ لخت گذاشتن سر در زیر چنین اشعه‎های گرم خورشید را باید من در همان صبح در یک مثالِ وحشتناک تجربه می‎کردم. یکی از مسافرانِ جوانِ همراه ما در واقع دچار سردرد و تب وحشتناکی می‎شود، و در طول چند ساعت تب چنان افزایش می‎یابد که او کاملاً به جنون مبتلا و بیهوش می‎گردد و عاقبت در شب می‎میرد. پدرش خود را مانندِ یک مسلمانِ واقعی تسلی می‎داد، به این شکل که جوابِ او به تمامِ اظهار همدردی‎ها همیشه این بود: "زندگیش کوتاه حساب شده بود!" از آنجا که برایِ مردمی که فکر می‎کنند همه‌چیزی که ما انجام می‎دهیم و آنچه برایمان پیش می‎آید از پیش حساب شده است، و اصلاً امکانِ خارج گشتن از این ریل که توسط خدا تعیین شده وجود ندارد، از آنجا که از دست دادنِ زندگیِ یک انسان برای این مردم یک چیز بی‎اهمیت است بنابراین سفرِ ما توسطِ وقوع این مرگ به هیچوجه متوقف نگشت؛ مُرده در شب با سرعتِ تمام و بدونِ هر مراسمی دفن می‎شود. ــ در روز بعد گرما غیرقابل تحمل بود. خوشبختانه من می‎توانستم سرِ کاملاً تراشیده شده‎ام را در برابر اشعه‎هایِ داغ خورشید در زیر یک سقفِ کوچکِ قسمتِ عقبِ کشتی که آن را اتاق نشیمن می‎نامیدند پنهان سازم. اکثر مسافرین اما باید خود را در فضایِ باز کشتی محافظت نشده در معرض اشعه‎های خطرناکِ خورشید قرار دهند، و من واقعاً تعجب می‎کنم که چرا همۀ آنها به این خاطر دچار گرمازدگی نمی‎گشتند. ما می‎توانستیم خوشبختانه بگوئیم که فقط پنج یا شش زائر در سفرِ شش روزه از رابورس به سمت جده دچار گرمازدگی شدند و همچنین خوشبختانه به جهانِ دیگر نقلِ مکان کردند. اما همانطور که گفته شد «زندگی‎شان کوتاه حساب شده بود»، و هیچکس نمی‎پرسید پس چرا زندگی برای برخی از جوان‎ها خیلی کوتاه حساب شده بود، و به این فکر نمی‎افتاد در مورد این محاسباتِ خدا اندوهگین شود.
ما در شرم ابحر، جائیکه چند روز دیرتر وارد گشتیم زیباترین لنگرگاهی که در این سفر داشتیم را می‎یابیم. راه ورودِ به این شاخابِ رودخانه‎شکل در واقع تنگ است، اما در هر دو سمت برج‎های کوچکِ مرجانی‎ای که توسط عرب‎ها ساخته شده قرار دارند و مسیر را دقیقاً مشخص می‎کنند. اما هیچ شهری و هیچ روستائی پیدا نبود، فقط چند بادیه‎نشین در چادرهای کثیف و پاره زندگی می‎کردند و برای زائرین یک بازار دایر کرده بودند. این بادیه‎نشینان مردمی کاملاً غیرقابل تحمل و خام اما البته همچنین به شدت مذهبی بودند، که برای مثال یک زائرِ بیچارۀ قوزی را بیرحمانه مسخره می‎کردند، به این نحو که آنها قوز او را که نمی‎توانست در زیر جامۀ احرامش پنهان شود روغن می‎مالیدند و گیاه گزنه بر رویش می‎چسباندند، بعلاوه به خود اجازه می‎دادند بسیاری از شوخی‎های دیگر را با زائران بکنند. زائران بیچاره باید همه اینها را صبورانه تحمل کنند و حداقل تا زمانیکه لباسِ احرام بر تن دارند اجازه ندارند هیچ مقاومتی کنند و اجازۀ کشتنِ حیوان را هم ندارند، حتی منزجرترین حشرات را، و این دلیلی می‎شود که یکی از بادیه‎نشینانِ خام از شرم ابحر را به زشت‎ترین شوخی به حرکت انداخت تا بر روی یکی از زائرانِ بیچاره یک لشگر از شپش‎هائی که در کیسه‎ای نگهداری کرده بود بریزد. این زائر بیچاره با آن حیواناتِ کوچکِ ترسناک به دردسر افتاده بود و حالا باید هنوز تا جده و مکه سفر زیارتی‎اش را بدون کوچکترین کاری برای راحت شدن از شر آنها ادامه دهد، زیرا آدم اجازه ندارد شپش‎ها را حتی با دست از خود دور کند، از ترس اینکه شاید به حیوان آسیب برسد.
روز بعد هوا با حرارتِ بدون ابرش دوباره چند زائر بیچاره را دچار گرمازدگی می‎کند. در حقیقت اکثرِ زائرین خود را در یک وضعیتِ بسیار رنج‎آور می‎یافتند. اگر آنها از اشعۀ سوزانِ خورشید در رنج نبودند اما حداقل تحتِ گسترشِ تودهای حشراتِ موذی، بویژه شپش‎های آن زائرِ بیچاره در رنج بودند. بدبختانه بدنِ آن زائر همچنین بسیار پُر مو بود، طوریکه شپش‎ها در این موها بَرندۀ یک محل خوب برای محکم نگهداشتن خود شده بودند. تنها کاری که زائر آلوده به شپش می‎توانست انجام دهد تکان دادنِ خود بود، و این کار فقط کمک می‎کرد که همسایه‎ها هم آلوده به شپش شوند؛ طوریکه بزودی از اطرافِ این مرد مانند طاعون اجتناب می‎گشت، با این حال او باید دارای همسایه می‎بود، و در واقع همسایه‎های کاملاً نزدیک، زیرا کشتی از انسان‎ها کاملاً پُر شده بود. <مادرِ صلح> تقریباً در سراسرِ ساحلِ شبه‎جزیرۀ عربستان مسافر سوار می‎کرد، طوریکه تعداد ما تقریباً به صد و پنجاه رسیده بود، و چون <مادرِ صلح> فقط برای شصت نفر جا داشت بنابراین یک کنسرو واقعی از زائران بیچاره ساخته شده بود که در هم برهم، کنار هم، بر روی هم و زیر هم قرار داشتند. و اینکه در این وضع در یک گرمایِ سی درجه فارنهایت زائرینِ به هم فشرده شده چه بویِ وحشتناکی می‎دادند را هر کس از بینی من باور خواهد کرد. اما زائرانِ بیچاره فقط از گرما در رنج نبودند، نه، آنها همچنین، هرچند ممکن است عجیب به گوش آید، از سرماخوردگی‎هائی هم که این انسان‎ها دچارش می‎گشتند عذاب می‎کشیدند، زیرا آنها کاملاً ناگهانی لباس‎هایِ معمولی خود را با چند پارچۀ کوچک عوض کرده بودند که بویژه منطقۀ معده را آزاد می‎گذاشت. بنابراین این هم دلیلی می‎شود که اکثر ما با مبتلا شدن به اسهال و بیماری‎هایِ مشابه بر روی کشتی <مادرِ صلح> که وضعیتش کاملاً منزجر کننده بود و به وحشتناک بودنِ این سفرِ زیارتی بسیار کمک کرد در عذاب باشیم.
کشتی ساعتِ پنج صبحِ روز بعد آرام به حرکت می‎افتد. هدفِ امروزِ سفر ما باید جده باشد، جده، بندرگاهِ مکه، جائیکه سفرِ با کشتی ما باید پایان می‎یافت. این امیدِ خوشحال‌کننده ما را در تمامِ روز راست‎قامت نگاه داشته بود، طوریکه وضعیتِ بدِ فیزیکی خود را احساس نمی‎کردیم. عاقبت ما حدودِ ظهر توده‎ای خانۀ تا اندازه‎ای قابل ملاحظه می‎بینیم که از دریا بیرون می‎آمدند. گنبدها خود را بلند می‎ساختند، مناره‎ها و دَکَل‎ها و حتی اینجا و آنجا لولۀ یک کشتی بخار به بالا صعود می‎کردند؛ این بندری بود که برایش مدت‎ها انتظار کشیده شده بود، جده، دروازه‎ای که باید مکه را به رویمان می‎گشود. تمامِ زائرین به یک هیجانِ بزرگِ شاد دچار شده بودند، صورت و چشم‎هایشان از شوق می‎درخشید. آنجا شهر مادرِ مادرِ نژادِ بشر قرار داشت که گورش هم در آن واقع شده است (جده یعنی مادر بزرگ)، آنجا جدۀ معروف قرار داشت، تنها بخاطر این گور مقدس، اما بینهایت مقدستر به این خاطر که از اینجا مسیر به سمت مکه بالا می‎رود. دوستِ ارجمندم شیخ مصطفی نمی‎توانست در این چشم‎انداز هم این موعظه را به من نکند: "آه مغربی، حالا تو در برابرِ مادرِ مادرِ نژادِ بشر رسیدی. فریاد بزن: سلام بر تو، مادرِ حوا، سلام بر تو! آنجا کسی آرمیده که تو بدون او نمی‎توانستی اصلاً وجود داشته باشی. خدا را ستایش کن که او را خلق کرد؛ از یک دنده او را خلق کرده است، آه مغربی، از یک دندۀ آدم، پدرِ نژاد بشر!"
به این ترتیب شیخ مصطفی یک ساعت به موعظه کردنش هنوز ادامه می‎دهد، در حالیکه <مادرِ صلح> از میانِ تپه‎هایِ مرجان و صخره‎ها برای خود با زحمت یک مسیرِ جستجو می‎کرد و عاقبت درست در زمانِ نماز ظهر به جده می‎رسد. یک صدایِ مانند رعد بلندِ لبیک سلام زائرین بود به این مقصدِ از مدت‎ها پیش انتظار کشیده شدۀ سفری که حالا به آن رسیده بودیم.
 
3. جده
بنابراین جده مادربزرگ معنی می‎دهد، و حوا مادر مادرِ نژادِ بشرِ گناهکار باید آخرین زمانِ زندگی‎اش را در اینجا گذرانده و گورش را یافته باشد. حضرتِ آدم یک محراب در مکه بنا می‎کند، او در نزدیکی کوهِ عرفات همسر خود را پس از یک جدائی صد و بیست ساله دوباره می‎یابد؛ حوا عاقبت در جده می‎میرد، پس از آنکه قبلاً هفت بار به دورِ خانۀ مقدس در مکه چرخیده و ماهِ رمضان را روزه گرفته بود. البته سپس حضرتِ آدم مهاجرت می‎کند و در کشور سیلان می‎میرد.
جده به یکی از کمترین شهرهای مسلمانان تعلق دارد که مانند بقیۀ شهرها کاملاً رو به زوال و خراب شدن نیست، بلکه رفاهِ خودش را هنوز تا اندازه‎ای حفظ کرده است. از داخلِ کشتی تصویر دلپذیری به من ارائه می‎گشت که بیابانِ بیکران قاب آن را تشکیل می‎داد. شهر بر روی بلندی ملایمی قرار دارد و در کنار ساحل توسط دو دیوارِ بلند و در سمت دیگر توسط دیوارهای قلعه محصور می‎شود، که از آنها اینجا و آنجا برج‎های نگهبانی با جانپناه‎های کنگره‎دار و توپ‎ها صعود کرده‎اند. آنجا یک ردیف خانه‎های سفیدِ و زیبای ساخته شده از سنگ‎های مرجان قرار دارد که از بالایشان دو مسجدِ اصلی با گنبدهای بادگیر و مناره‎های باریک صعود می‎کنند. ــ حالا وقتی ما از <مادرِ صلح> با تأثر و از ناخدای دچار بیماری پوست با تأسف خداحافظی کردیم و گذاشتیم ما و اموال‎مان را با قایق‎های کوچک به خشکی برسانند، و وقتی حالا ما عاقبت به کنارِ یکی از دو دیوارِ بندر رسیدیم در این وقت خوشحالی من بزرگ بود، زیرا من خود را در شهری می‎یافتم که توسطِ رونق و ترددش یک کم اروپا را به یاد می‎آورد.
اما من باید قبل از آنکه از خودِ شهر گزارش دهم از نوعِ استقبالی تعریف کنم که از ما زائرانِ بیچارۀ غارت گشته و اذیت و آزار دیده اینجا در ادارۀ گمرک به عمل آمد. طوریکه انگار زائرینِ بدبخت به اندازه کافی از بویِ تعفن، حشراتِ موذی، تب، گرمازدگی، سرماخوردگی و اسهال رنج نبرده‎اند که همچنین دولتِ ترکیه تلاش کرده که آنها در اینجا هم نفرت‎انگیزترین مراحلِ گمرک را تحمل کنند. ما احرام‎پوشانِ بیچاره که در زیرِ بار چمدان نفس نفس می‎زدیم و عرق می‎کردیم بلافاصله پس از رسیدن توسطِ یک گروه از پلیس‎هایِ غیرقابل تحمل، گستاخ و فرومایۀ تُرک و سربازانِ ادارۀ گمرک استقبال می‎شویم. به من در کشتی از سرقت‎هایِ این مأمورانِ پلیس و کارمندانِ گمرک هشدار داده بودند. از آنجا که زائر پولش را در چمدانش حمل می‎کند و نه با خود، از آنجا که جامۀ احرام دارایِ جیب نیست و حملِ کیفِ پول مجاز نیست بنابراین نگهبانانِ گمراهِ گمرک فوری می‎بینند که چه مقدار پول هر نفر همراه دارد، و اگر آنها موفق به سرقت نشوند بنابراین می‎توانند درخواستِ انعام را کاملاً با پولِ کم یا زیادِ زائر مناسب سازند. این بهانۀ معمولی زائرین که پول را فقط قرض گرفته‎اند همیشه توسطِ کارمندانِ گمرک با یک لبخندِ مشرکانه مواجه می‎شود؛ از این بهانه بودارتر در اینجا وجود ندارد، و زائر نمی‎تواند کار دیگری انجام دهد، او باید انعام را بدهد یا چمدانش را در دستان آنها بگذارد تا اینکه موفق شود در شهر یک دوست ثروتمند پیدا کند که او را از چنگال‎های نگهبانانِ گمرک نجات دهد.
حالا ابتدا یک ستوانِ تُرکِ چاق به سمت من می‎آید و برای هراساندم با لحنِ بسیار خشن درخواست برگۀ اجازه ورودم را می‎کند. برگۀ ورودم کاملاً بی‎اشکال بود و من فکر می‎کردم فقط احتیاج دارم آن را به او نشان دهم و بعد می‎توانم فوری به راه خود بروم. اما مأمور به محض دیدن برگۀ ورودِ نوشته شده به زبانِ فرانسوی در برابرم تعظیمی تمسخرآمیز می‎کند و به من توضیح می‎دهد که باید ابتدا کنسولِ فرانسه که در شهر زندگی می‎کند آن را امضاء کند. اما حالا وقتی می‎خواستم با بارم و به همراهی یک مأمور پلیس آنجا را برای پیدا کردنِ کنسول ترک کنم در این وقت یک کارمندِ گمرک سر راهمان سبز می‎شود، تمام وسایلم را می‎گیرد و ادعا می‎کند که اجازه ندارم به هیچوجه آنها را با خود ببرم. حالا باید چه می‎کردم؟ چمدان را نمی‎توانستم در ادارۀ گمرک بگذارم اگر که نمی‎خواستم برای بقیه سفر بدون پول باشم؛ زیرا بدونِ شک پلیس‎ـ‎و کارمندانِ گمرک پول و اموالم را بین خود تقسیم می‎کردند، و هیچ قدرتی در جهان نمی‎توانست دوباره آنها را به من برگرداند. هنگامیکه من از کارمندِ گمرک تقاضا کردم که ابتدا بازرسی از چمدان را انجام دهد با تمسخر پاسخ می‎دهد: ابتدا در برابر پلیس اثبات بیگناهی خود را توجیه کن! بنابراین من بزودی متوجه می‎شوم که هر دو طرفِ بازی کارت را تقسیم کرده بودند و فقط می‎خواستند یک انعامِ تا حد امکان بالا از من بیرون بکشند. بنابراین من همراهِ کارمندِ گمرک پیشِ ستوان برمی‎گردم و شروع می‎کنم با او بخاطر مبلغِ انعام به مذاکره کردن. پولِ درخواستی این شخصِ بلند مرتبه ابتدا چنان مسخره بود که من شک داشتم قادر باشم هرگز با او به توافق برسم. اما عاقبت پس از بحثِ زیاد و پس از چانه زدنِ فراوان توافق می‎کنیم که او به مبلغ صد پیاستر (آن زمان تقریباً هجده مارک) رضایت دهد. زائرین دیگر همه فقط حداکثر بیست پیاستر پرداختند.
این اما فقط مقدمۀ بازی بود. حالا گمرک می‎آید، جائیکه معاملۀ اصلی باید انجام می‎گشت. تقریباً ده کارمندِ گمرک با ولع به جانِ چمدان و سه یا چهار بسته‎ام که در آنها لباس و کالا پیچیده شده بود می‎افتند. چمدان بلافاصله باز و تمام وسائلم پراکنده بر روی زمین افتاده بودند. اما این کافی نبود، این گمرکچی‎هایِ بَربَر هنوز یک شکنجۀ دیگر برای مسافرین در نظر گرفته بودند. بلافاصله پس از باز کردن چمدان و ریختن لباس‎هایم بر روی زمین اینطور نشان می‎دهند که انگار در سمت دیگرِ اداره کار بسیار مهمتری پیش آمده و همگی از آنجا می‎روند و مرا در میانِ تمام چیزهائی که بر روی زمین ریخته شده بود تنها می‎گذارند. من حتی اجازه نداشتم وسائلم را دوباره در چمدان قرار دهم تا آنها را در برابر سرقتِ زائران و ساکنانِ شهر که کاملاً نزدیک من بودند یا حداقل از لگدمال شدن محافظت کنم. البته بدنبالِ کارمندانِ گمرک هم نمی‎توانستم بروم. خوشبختانه من علی را داشتم. من به او دستور می‎دهم بدنبال کارمندان برود و به هر کارمندِ گمرک مخفیانه وعدۀ پول بدهد، و در واقع به کارمندانِ مافوق پولِ بیشتر و به کارمندانِ مادون پول کمتر. او پس از نیم‌ساعت برمی‎گردد و اعلام می‎کند که در واقع کارمندان با مبلغ ذکر شده راضی‎اند اما همچنین پول را فوری می‎خواهند. و ابتدا پس از دادنِ پول به علی که حدود دویست پیاستر (تقریباً سی و هفت مارک) بود این مردانِ صادق برمی‎گردند، یک بار دیگر چمدان را زیر و رو می‎کنند، یک عمامه، یک شال، چند دستمالِ ابریشمی، چند جفت دمپائی می‎دزدند و بالاخره من را آزاد می‎کنند. حالا اجازه داشتم وسائلم را از روی زمین جمع کنم و دوباره در چمدان قرار دهم، و در این بین متوجه می‎شوم که توسط گمرکچی‎ها، توسط زائرانِ مؤمن، و همچنین توسط ساکنینِ حاضرِ شهر جده روی هم به ارزش پانصد پیاستر از من جنس دزدیده شده است. بنابراین من باید خوشحال می‎بودم که با یک ضرر به مبلع هشتصد پیاستر (آن زمان در جده تقریباً صد و چهل و هفت مارک) توانستم از چنگالِ پلیس و کارمندانِ گمرک آزاد شوم.
عاقبت من آزاد بودم. من نفس راحتی می‎کشم و سریع ضرر بزرگم را که در ضمن انتظارش را می‎کشیدم فراموش می‎کنم. حالا می‎گذارم چمدانم را علی و بسته‎هایم را یک باربرِ ژنده‎پوشِ هندی حمل کنند، و سپس آهسته و باوقار به سمت شهر به حرکت می‎افتیم تا یک مأوا پیدا کنیم.
از خیابان‎های شهر دو خیابان بویژه قابل ذکرند، یک خیابانِ بندری و یک خیابانِ اصلی قرار گرفته در پشتِ آن. خانه‎های این خیابان‎ها اغلب باشکوهند، تعدادی از سنگ‎های مرجانی، تعدای از سنگ خارا ساخته شده‎اند و دارای رنگِ سفید بسیار روشن‎اند که هر ساله از نو رنگ می‎شوند؛ آنها معمولاً دو طبقه‎اند و بجای بام دارای تراس‎های زیبا و پنجره‎های تقریباً بزرگی هستند که در تابستان اما اجازۀ ورودِ گرمای زیادی را به خانه می‎دهند. همچنین راهروی این خانه‎ها که من اغلب داخل آنها گشته‎ام بسیار زیبا گچکاری و تزئین شده‎اند. زمین با بوریاهای زیبای هندی و دیوارها در بعضی از خانه‎ها کاملاً و در بعضی دیگر تا نیمه با صدف پوشانده شده‎اند، آدم اغلب می‎تواند میزهای چینی با عالی‎ترین رنگ، گلدان‎های ژاپنی، کارهای ساخته شدۀ هندی از عاج فیل و خلاصه زیورآلاتی که از سراسرِ شرق گردآوری شده‎اند را در این خانه‎ها ببیند. جده همچنین نباید کمتر از دوازده میلیونر داشته باشد، یعنی موجوداتی که در بقیه مناطق شرق، یا حداقل در میانِ مسلمانان باید برای موجوداتِ افسانه‎ای به شمار آیند. در میانِ این میلیونرها حتی باید دو نفر وجود داشته باشند که دارای کشتی‌بخار هستند! یک مسلمان که صاحب یک کشتی‌بخار است، یک مسلمان که میلیونر است، یک مسلمان که صاحب یک خانۀ تمیز و تزئین شده است، اینها چیزهائی هستند که من نمی‎توانستم قبل از آنکه آنها را در جده ببینم باور کنم. ــ در پشتِ خانه‎های این تجار که هر کدام دارای یک مخزنِ آب با آبِ نوشیدنی کافی هستند انبارهایِ کالا قرار دارند، ساختمان‎های بزرگ شبیه به طویله هستند که حیاطِ بزرگِ درونشان از تالارها و سالن‎هائی با سقف‎های گنبدی شکل احاطه شده است. ــ زندگی در بندر رنگارنگ است. اگر چه فقط کوچکترین کشتی‎ها می‎توانند بلاواسطه کنار دیوار ساحلی قرار بگیرند؛ اما کشتی‎هائی که دورتر قرار دارند باید کالاهای متنوع را بارگیری یا تخلیه کنند. آب دریا در تمام فصولِ سال یکسان بالا نیست. اصولاً تمام دریای سرخ در زمستان سطح آب بالاتری از تابستان دارد که از بادِ شمالی غالب در تابستان ناشی می‎شود و آب را با حرکتِ شتابزده‎ای از طریق تنگۀ باب‌المندب به اقیانوس هند هدایت می‎کند، در حالیکه در زمستان بادِ موسمی که از سمت هند می‎وزد درست برعکس این کار را انجام می‎دهد. بنابراین برای مثال مسیر میانِ بندر بزرگ و غرفه‎های بندر در تابستان، حتی در زمان مد دریا خشک و در زمستان برعکس با آب پوشیده است. ــ جده از سه سمت توسطِ دیوارِ هفت تا هشت متری احاطه شده است که هر چهل قدم به چهل قدم برج‎های نگهبانی با کنگره و سوراخ‎هایِ تیراندازی واقع شده‎اند. هنگامیکه بربرهای وحشیِ بیابان‎های شبه‎جزیرۀ عربستان می‎خواستند در سالِ 1817 به شهر حمله کنند در این وقت به هر خانواده از جده دفاع از یک قسمتِ دیوارِ شهر سپرده می‎گردد، و هنوز هم سنگ‎های بزرگِ جلو آمدۀ دیواره که همیشه مرز میان مناطق دفاعی خانواده‎ها را مشخص می‎ساختند یادآور آن روزها هستند. محمد علی نایب‎السطنه از مصر (او در نزد ما معمولاً مَمَد نامیده می‎شود، یعنی محمدِ کوچک، محمدِ کوچولو) همچنین دستور داده بود که یک قصر برای امنیتِ بیشتر شهر و بندر بسازند، که اما حالا از سال 1845 دوباره تحتِ بی‎دقتی و بی‎ارزشی حکومتِ تُرک‎ها در حالِ از بین رفتن‎اند و بزودی به خرابه‎ای تبدیل خواهند گشت که هر شهر ترکیه دارای بسیاری از آن می‎باشد.
پس از آنکه من در جستجویم برای یافتنِ یک خوابگاه تصویری تقریبی از شهر بدست آوردم سرانجام پس از تلاش‎های بی‎ثمر به یک خوابگاه می‎رسم، جائیکه می‎توانستم سر خسته‎ام را زمین بگذارم و دستیارانم بار سنگینی را که تقریباً یکساعت از میانِ خیابان‎ها و کوچه‎هایِ با کفِ وحشتناکشان (زیرا اینجا به کوچه و خیابانِ سنگفرش شده نمی‎شود فکر کرد) با خود حمل کرده بودند بر زمین بگذارند. زمانِ قریب‎الوقوعِ سفرِ زیارتی به سمت کوهِ عرفات که فقط یک بار در سال می‎تواند انجام گیرد تعدادِ زیادی زائر را به اینجا هدایت کرده بود، طوریکه تمام خوابگاه‎ها بسیار گران و اغلب بیش از حد پُر بودند، در نتیجه بسیاری از زائرین در پیش بادیه‎نشینان و سیاهپوستان در کلبه‎های فقیرانۀ ساخته شده از نی جای خواب جستجو می‎کردند. عاقبت یک خوابگاه می‎یابیم که تقریباً خالی بودنش باعثِ تعجبم می‎شود. خوابگاه تشکیل شده بود از یک حیاطِ داخلی کثیف که با شتر، قاطر و الاغ پُر شده بود، و در اولین طبقه حدود بیست اتاق کوچک و بزرگ قرار داشتند. من توانستم یکی از اتاق‎های کوچک را پس از چانه‌زدن برای مبلغ بیست و پنج پیاستر (چهار و نیم مارک) در روز اجاره کنم، یک مبلغ فوق‎العاده بالا که فقط بخاطر ازدحامِ شدید در شهر قابل توضیح بود. من اما همچنین از ترس اینکه خودم را لو دهم جرأت نمی‎کردم با همان خشونتی عمل کنم و همان سیلِ کلماتِ فحشی را به اطراف پرتاب کنم که عرب‎های واقعی می‎کنند. بنابراین من همانی می‎مانم که می‎خواستم باشم، یعنی یک مغربی، یعنی عضوِ خلقی که توسط حماقتش معروف است، و آدم حماقت را در نزد یک مغربی هرچقدر هم بزرگ باشد غیرطبیعی نمی‎یابد. بنابراین می‎گذارم چمدانم را به اتاق کوچک، کثیف و کاملاً خالی ببرند و باربرِ هندی را مرخص می‎کنم، او با انعامِ بسیار کمی راضی بود و این باعث تعجبم گشت. و تعجبم زمانی از بین می‎رود که کشف می‎کنم او توسطِ سرقتِ وسائلِ مختلف از بارم از پیش جبران کرده بوده است.
عاقبت من در اتاقم تنها بودم، یک لذت که از قاهره نصیبم نشده بود. پس از آنکه می‎گذارم علی به این بهانه که تشنه‎ام برایم آب بیاورد فوری او را به بازار می‎فرستم. حالا درِ اتاق را قفل می‎کنم و مشغول به دو کار می‎شوم که برای یک زائر که جامۀ ارحام بر تن دارد تقریباً جنایتکارانه هستند و می‎توانستند مرا قطعاً بعنوان مرتد، بله شاید بعنوان کافر لو دهند. این دو کارِ قابل مجازات یکی این بود که من حشراتِ موذیِ بیشماری را که همسفرم مرا به آنها آلوده ساخته بود با انرژیِ شدیدی شکار و تا آخرین شپش نابود کردم، و دیگری این بود که من خود را از سر تا پا شستم، یک لذت که هیچ زائری اجازۀ انجام آن را ندارد، زیرا با این کار حشرها می‎توانند در آب غرق شوند. حالا من خود را شسته و پاک شده مانند تازه متولد شده احساس می‎کردم، و یک جامۀ تمیز ارحام بر تن می‎کنم و چون این کار هم ممنوع است بنابراین دو تکه پارچۀ کثیف را مخفی می‎کنم تا کسی آن را پیدا نکند. حالا بردۀ من بازمی‎گردد و برای هر دو نفرمان بر روی اجاق کوچکمان غذایِ ساده‎ای آماده می‎سازد. اما من قبل از پایانِ غذا باید ناگهان به نحو بسیار نامطلوبی متوجه می‎گشتم که در چه خوابگاهی افتاده بودم.
زیرا ناگهان در اتاق کناری چنان سر و صدائی بلند می‎شود که من به گوشم اعتماد نمی‎کردم و می‎اندیشیدم که دستگاه شنوائیم باید مختل شده باشد. این صدایِ یک ضجه، فریاد، شِکوه و شکایت، یک آه کشیدن، صدای شادی کردن، زاری کردن، شلوغ کردن، یک جیغ و فغان بود که گاهی بلند و گاهی آرام به گوش می‎رسید. این جار و جنجالِ وحشتناک چه معنی می‎دهد؟ من باید بزودی آن را متوجه می‎گشتم. وقتی آدم به دقت گوش می‎داد بنابراین یک ریتم خاص کشف می‎کرد، بله وقتی آدم به خود زحمت می‎داد می‎توانست حتی تک تکِ کلمات را تشخیص دهد که در لحن‎هایِ مختلف با چهچهه زدن، با صدای بَم، با فریاد، با ناله و خس خس خوانده می‎گشتند. کلماتِ بسیار آشنا اینها بودند: "جز آفریدگار یگانه خدائی نیست و محمد رسول خداست". پس این بود! این دعاهایِ اسلامی بود که توسطِ زائرانِ بخصوص مذهبی، توسطِ به اصطلاح دراویشِ گریانْ از گلو خارج می‎گشت. پس من به چنین جائی افتاده بودم؟ آیا باید روز و شب این سر و صدای وحشتناک را در نزدیک خود بشنوم؟ این درویش‎ها همچنین بخاطر شیوۀ زندگیِ نامنظم‎شان انگشت‎نما بودند. همچنین وقتی هوا تاریک می‎شود ارازل و اوباش مختلفی نزد آنها می‎آیند. بنابراین من نمی‎توانستم از ترسِ اینکه تمام اموالم توسط ارازل و اوباش سرقت شوند تمام شب اتاقم را ترک کنم. تمام شب فریادِ وحشتناکِ دراویش ادامه داشت، و نعرۀ شترها و الاغ‎ها در حیاط به آن افزوده شده بود و نیش زدنِ هیولاهای جهنده که از تمام گوشه‎ها و دیوار اتاقم به من حمله می‎کردند عذابِ این شب را به راستی وحشتناک ساختند.
هنوز سپیده صبح ندمیده خودم را آماده می‎کنم تا این خوابگاهِ وحشتناک را ترک کنم. ابتدا علی را به پیش دوستِ ارجمندم شیخ مصطفی می‎فرستم، من امیدوار بودم بتوانم توسط توصیه‎اش یک اتاق دیگر بدست آورم. پس از گذشتن شاید دو ساعت علی برای شاد کردنِ من به همراهِ مصطفی و سه برادرزاده‎اش برمی‎گردد. این مردم خوب من را گمشده در نظر گرفته بودند، زیرا شیخ مصطفی شب قبل من را در تمام قهوه‎خانه‎های جده جستجو کرده بود، و از آنجا که هرگز پیش نمی‎آید یک زائر شب را در یک چنین اتاقی بگذراند بنابراین فکر می‎کرد که برای ما اتفاقی رُخ داده است. خوشبختانه اتفاقی رُخ نداده بود. تا زمانیکه در اتاق باز بود و درویش‎ها می‎توانستند شیخ مصطفی را زیر نظر داشته باشند او بسیار با ادب مقابل این متظاهرین بیچاره رفتار می‎کرد؛ اما وقتی در اتاقم بسته شد و یکی از برادرزاده‎ها در بیرون برای نگهبانی دادن می‎ایستد، در این وقت پیرمردِ خوب دیگر نمی‎توانست خود را کنترل و به من می‎گوید: در چه محل کثافتی باید تو را پیدا کنم، برادرم! در چه غار دزدهائی تو سقوط کردی! عجله کن که از این جهنم بیرون بیائی! عاقبت توافق کردیم که مرا به محل خودش ببرد. سه برادرزاده‎اش بارهایم را بر دوش می‎نهند و به این نحو همه با هم به طبقۀ پائین می‎رویم. یک مزاحمت هنوز در برابرِ در انتظارم را می‎کشید، یعنی صاحبخانه، او اجارۀ سه روز را از من طلب می‎کرد. اما در این وقت من مقاومت می‎کنم، به این نحو که به فریادِ صاحبخانه با فریادِ بلندتری پاسخ می‎دهم، با این کارِ من چهار مصری تشویق شده و از من دفاع می‎کنند. بنابراین صاحبخانه باید عاقبت تسلیم می‎گشت، او به یک جریمۀ کوچک رضایت می‎دهد و می‎گذارد که ما برویم. سه برادرزاده اما به او فریاد می‎زنند، با بزدلیِ واقعیِ مصری از فاصلۀ دور مقداری فحش می‎دهند که در بینشان <سگ> و <خوک> از لطیف‎ترین‎شان بودند. از آنجا که صاحبخانه از آستانۀ خانه‎اش این نام‎های تملق‎آمیز را با بهره بازمی‎گرداند اما تلاشی نمی‎کرد بسوی ما بیاید بنابراین آن سه همچنان مانندِ قبل شجاع باقی‌می‎مانند و کنسرتی از فحش رد و بدل می‎کنند که فقط عرب‎ها می‎توانند آن را تنطیم کنند. من و پیرمرد با زحمتِ زیاد موفق می‎شویم به این نمایش خاتمه دهیم. و حالا به قهوه‎خانه‎ای می‎رویم که مصطفی در آن ساکن شده بود، و من می‎توانم شب را بر رویِ یک نیمکت و در میان آشنایانم تا اندازه‎ای بدون مزاحمت بگذرانم.
در سه یا چهار روزی که باید ما هنوز در جده می‎گذراندیم توانستم با کمک دوستانِ مصری‎ام هنوز چند آشنائی جالب انجام دهم. من با یک برده‎فروش به نام محمد رئیس آشنا شدم که دوستانه ما را در خانه‎اش پذیرا گشت، جائیکه برده‎های جوانِ سیاهپوست در فنجان‎هائی با لبه‎های تزئین شده با مرواریدهای ظریفِ از سرامیکِ چینی با نعلبکی‎های نقره‎ای ــ عالیترین کار هندِ شرقی ــ قهوه در برابرمان قرار می‎دهند. ما در دوستداشتنی‎ترین اتاقی نشسته بودیم که دیوارهایش کاملاً با صدف پوشانده شده بود، که بر رویش آینه‎های کوچک و اینجا و آنجا لوح‎های طلائی با نوشته‎های رنگیِ آیاتِ قرآن زده شده بود. بر روی زمین بوریای برگِ نخل قرار داشت، از سقف یک چراغ زیبای چینی به پائین آویزان بود، نیمکتی که ما باید بر رویش می‎نشستیم با شال‎های گرانبهای کشمیری پوشانده شده بود. ثروت این خانه، همانطور که گفتم از تجارتِ بَرده بدست آمده بود. البته دولت‎ها تجارتِ با انسان را ممنوع ساخته‎اند، اما مدیرانِ تُرک بسیار بی‎دقت نظارت می‎کنند، می‎گذارند همچنین به آنها رشوه داده شود و سپس بسیار چشمپوشی می‎کنند، بنابراین این تجارت مانند قبل، البته مخفیانه، انجام می‎شود. چرا که نه، این کار حتی در قرآن تأیید شده است! محمد رئیسْ حیله‎های زیادی از زندگیش می‎توانست تعریف کند.
یک بار او در کنار سواحلِ آفریقائی با یک مبلغِ مذهبیِ انگیسی آشنا می‎شود که تلاش می‎کرد سیاهپوستان را توسط پول، مواد غذائی یا تنباکو به <دین بی‎خدایش> بکشاند. او می‎گذاشت باهوشترین پیروانِ جدیدش یک هنر بیاموزد، که توسط آن برای کسی که او را به خدمتِ خود می‎گرفت بسیار ارزشمند می‎گشت. به این ترتیب او دو جوانِ سیاهپوست را به دین خود ارشاد می‎کند و به یکی پیشۀ نجاری و به دیگری آهنگری تعلیم می‎دهد، و هر دو جوان خود را هوشمند نشان دادند، طوریکه مردِ انگلیسی تصمیم می‎گیرد آنها را به انگلستان بفرستد. مهماندارمان در ادامه تعریف می‎کند: "بنابراین او آنها را به عدن می‎فرستد، جائیکه کافرانِ لعنتی یک مستعمره دارند، و از آنجا باید آنها با یک کشتی بادبانیِ انگلیسی به سفر ادامه دهند. خوشبختانه من از ماجرا باخبر می‎شوم، همچنین می‎شنوم که این کشتیِ بادبانی در جده لنگر خواهد انداخت، و تصمیم می‎گیرم با یک ترفند دو جوان را از آنِ خود کنم. من همچنین شنیدم آن دو جوان که برای مسیحی‎های خوب بحساب آورده می‎شدند تنها به سفر می‎رفتند. آنها فقط به ناخدای کشتی، یک کنیاک‎نوشِ خوشخو سپرده شده بودند. بنابراین من به سادگی موفق شدم آنها را در جده به خشکی بفریبم، در حالی که من تحتِ تظاهر به یک معامله داخل کشتی خزیدم و به آنها توصیف‎های درخشان از زندگیِ شاد در قهوه‎خانه‎های دمشق، از رقاصه‎ها و لذت‎های دیگر تعریف کردم، طوریکه جوان‎ها نتوانستند مقاومت کنند و با من سوار قایقِ کوچکی می‎شوند که من را به شهر بازمی‎گرداند تا در جده چند ساعت را در شادی بزرگ بگذرانند. اولین کاری که بعد از پیاده شدن انجام دادم این بود که آنها را به خانۀ خودم بردم و زندانی کردم، و آنها را از آن به بعد برده‎های خود در نظر گرفتم. حالا فقط لازم بود کاپیتانِ انگلیسیِ کشتی را فریب دهم، و این نمی‎توانست کار سختی باشد. من می‎گذارم تمام بَرده‎هایِ سیاهپوستم جلو بیایند و واقعاً دو نفر در بین آنها با دو جوانِ سرقت شده یک شباهت خاص داشتند. این شباهت اجازه داد خود را کمی بیشتر سازد، به این شکل که من موهایشان را مانند آن دو جوان کوتاه کردم و گذاشتم همان گوشواره‎ها را به گوش‎شان آویزان کنند که آن دو داشتند؛ سپس آنها لباس‎های دو جوان را می‎پوشند، و حالا آنها را به کشتیِ بادبانیِ انگلیسی می‎فرستم، بعد از آنکه به آنها دستور می‎دهم قبل از خروج از جده یک کلمه هم حرف نزنند، زیرا فقط اینطور می‎توانند شانس بیاورند و اشتباهاً به انگلیس بُرده شوند، جائیکه آنها خوشمزه‎ترین زندگی جهان را خواهند گذراند. به نظر می‎رسد که شیطان‎های بیچاره نقش‎شان را خوب بازی کرده باشند، زیرا من هرگز نشنیدم که این کلاهبرداری کشف شده باشد. اما ممکن است آدم در انگلستان بسیار تعجب کرده باشد که بجای دو جوانِ کارآموزِ باهوش دو کودکِ خام را می‎بینند که از شغلی مفید کوچکترین اطلاعی ندارند. من اما با دو جوانِ به سرقت برده یک معاملۀ بسیار سودآور انجام دادم، به این شکل که آنها را به چهار برابر قیمت در مکه فروختم، جائیکه هیچ فردِ انگلیسی آنها را پیدا نخواهد کرد، زیرا همانطور که می‎دانید هیچ کافری اجازۀ ورود به آن شهرِ مقدس را ندارد."
این و چنین داستان‎هائی را محمد رئیس تحتِ کف زدنِ مصری‎ها تعریف می‎کرد، که من هم مجبور بودم برای آنکه توجه را به خود جلب نکنم در کف زدن شرکت کنم. پس از آنکه ما هنوز می‎بایست مدتِ درازی به شکایتش از اینکه تجارتِ با برده بخصوص با بردۀ سفیدپوست بدتر و بدتر می‎شود خانۀ مهمانوازش را ترک می‎کنیم و داخلِ خیابان‎های جده می‎شویم.
ما در پیاده‎روی طولانی‎مان در شهر همچنین صرافی‎ها را هم می‎بینیم. در اینجا آدم می‎تواند تقریباً انواعِ سکه‎های جنوبِ اروپا و غربِ آسیا را پیدا کند؛ لیره ترکیه و همچنین سکه‎های دو فرانکی فرانسوی، دوکاتِ اتریشی، فلودی قدیمی ونیزی، دوبلونِ اسپانیائی، بله حتی پوندِ گینه‎ایِ انگلیسی. سکه‎هائی که دیگر در اروپا معتبر نیستند هنوز در اینجا از محبوبیتِ بزرگی برخوردارند، ارزشِ پیاستر مدام در حال کاهش است. مقصر بخصوص دولت است که می‎گذارد پیاسترِ بدتر و همیشه بدتری را ضرب کنند. تاریخِ پیاسترِ ترکی کاملاً شبیه به تاریخِ امپراتوریِ ترکیه است.
اجناسِ اصلیِ تجارت در مغازه‎ها شکر، لوبیا، نان دانۀ آفتابگردان، گوشت و ماهی‎دودی و کمپوت است. این اجناس توسط تاجرانِ عرب فروخته می‎شود، توسط مردمی که به عنوانِ نوکر، باربر و کارگرِ ساده در شهر مستقر شدند و توسط پس‎انداز و سعی و کوشش بتدریج ترقی کرده و مغازه‎دار شدند. آنها دارای رنگِ تیره، بینی عقابیِ درازِ جسورانه و موهای سیاهِ ژولیده و گاهی بسیار زیبا هستند. اجناسِ هندی برعکس توسط مسلمانانِ هندی فروخته می‎شود، یعنی شکر، رنگِ نیل، انواع ادویه، پنبه، حنا، مرجان، سنگ‎های قیمتی، پارچه‎های ابریشمی، شالِ کشمیری، بوریا از برگ درخت خرما، آثار هنری از عاج و کالاهای چینی. تاجرانِ هندی که اینجا زندگی می‎کنند لباس ملی خود را می‎پوشند، پیراهن گشاد و دراز تا پاها، رداهای سفید یا رنگی از جنس کتان، شال و عمامه. آنها دارایِ صورت‎های منظمِ تیرۀ زیبا، چشم‎های بزرگِ سخنگو و اندام باریک هستند. در میان آنها ثروتمندترین افرادِ جده پیدا می‎شود. ثروتمندترین آنها که به من نشان داده شد قبلاً برده بوده است، او آزادی‎اش را و همچنین بتدریج یک ثروت که در میانش دو یا سه کشتی بخار وجود دارند بدست می‎آورد؛ اما او هنوز همچنان مانند دورانِ بردگی‎اش لباس‎هایِ کثیف می‎پوشید. همچنین بسیاری از برده‎های سیاهپوستِ فقیرِ سابق یا همچنین برده‎های فراری در شهر وجود دارند که برای کار کردن تنبل هستند و از غذاهای دور ریخته شده و توسط دزدی و گدائی تغذیه می‎کنند و توسط عرب‎ها کاملاً تحقیر می‎شوند. بادیه‎نشینان، ساکنین واقعی بیابان اینجا در کلبۀ ساخته شده از نی مغازه‎های کوچک‎شان را دارند که در آنها شیر گاو و شتر، خوراکِ اسب، ماکیان، تخم مرغ، کره و میوه و به ویژه خرما می‎فروشند.
از زن‎ها نمی‎توانم چیز زیادی بگویم، چون البته مانند همه جای دیگر شرق زنانِ نجیب اغلب در خانه می‎مانند و وقتی آنها به خیابان بروند چنان خود را محکم می‎پوشانند که آدم فقط چشم‎هایشان را می‎بیند. بادیه‎نشینان اغلب بسیار لاغر هستند و در پانزده سالگی شروع می‎کنند به پژمرده گشتن. آنها هم مانند زنانِ مصری فکر می‎کنند با رنگ کردن پوست‎شان خود را زیبا می‎سازند، و داشتن کف پا و کف دستِ سیاه را بسیار جذاب می‎یابند. همچنین پیشانی، سینه و گونه را با خطوطِ مصنوعی رنگ می‎کنند، بعلاوه با حنا بازوان و پاهایشان را به رنگِ قرمزِ ملایمی درمی‎آورند، سپس صورتشان را با رنگِ سفید بزک می‎کنند و بر رویش آرایش قرمزِ ضخیمی می‎نشانند، برای این کار ورقه‎های نازکِ طلائی بر روی پیشانی و ابروها می‎چسبانند، و عاقبت بر روی تمام این رنگ‎ها یک لایه کَرۀ مایع می‎مالند. به این ترتیب آنها فکر می‎کنند زیباتر و زیباتر می‎گردند و عاقبت اما جادوگرانِ واقعی می‎شوند که آدم می‎تواند در برابرشان به وحشت افتد.
در روز دومِ نقل مکانم از خوابگاه به اتاق در قهوه‎خانه همراه با آشنایانِ مصری به زیارتِ گور مادر مادر نژادِ بشر می‎روم. این گور تقریباً در دو و نیم کیلومتری مسیر شمالی جده قرار دارد؛ مسیرِ به آنجا از میانِ باب‎الجدید می‎گذرد، و زائر مؤمنی که اینجا برای زیارت آمده فوری در برابر دروازه از دعا کردنش متوقف می‎شود. در اینجا تقریباً پنجاه آلونکِ ساخته شده از تخته و نیِ برنج قرار دارند که در آنها روز و شب سر و صدای کر کننده بلند می‎شود. طبل زده می‎شود، فلوت نواخته می‎شود، صداهای فریادِ شادِ جیغ‌مانندِ زنان در آن بین شنیده می‎شود. ما بزودی در یکی از این آلونک‎ها می‎نشینیم، و حتی شیخ مصطفیِ شریف راضی بود که در اینجا قهوه‎اش را جرعه جرعه بنوشد. انسان‎هائی که اینجا زندگی می‎کردند به قبیلۀ سوکین تعلق داشتند که بزرگترین خانه بدوشان شبه‎جزیرۀ عربستان هستند و شایسته‎اند که با کولی‎های اروپا مقایسه شوند. تقریباً در تمامِ شهرهای بزرگتر شبه‎جزیرۀ عربستان چنین سوکینی‎هائی وجود دارند که تقریباً همیشه مانند اینجا در کلبه‎های فقیرانه در مقابل دروازه‎ها زندگی می‎کنند. آنها دارای بدترین شهرت هستند و من فکر می‎کنم که شایسته آن هم باشند، زیرا آنها خود را تسلیمِ نامنظم‎ترین زندگی می‎کنند و شرم‎آورترین شغل را دارند. بویژه آنچه باعث می‎شود که آنها در چشم مسلمان‎ها بخصوص بی‎خدا دیده شوند علاقۀ شدید آنها به نوشابه‎های مست‌کننده است، که آنها آن را اصلاً پنهان نمی‎سازند. بخصوص بوزا یک مشروب بسیار مست‌کننده که نوعی از براندی و بسیار محبوب است. حالا همراهان من، این زائران مؤمن دشمن این نوشیدنی بیخدا بودند یا به آن تظاهر می‎کردند و با فحش‎هایِ بد بدنبال این شیطان‎های بیچاره افتاده بودند. بویژه شیخ مصطفی نمی‎توانست مقاومت کند و برای مردها، جوانان و رقاصه‎هائی که به دور ما جمع شده بودند یک موعظۀ خشن ایراد نکند:
"آه شما نمونۀ کاملِ تمامِ ناشایسته‎ترین گناهان! آه شما خانه بدوشانِ بیخدا! آه شما بوته‎های جهنم! آیا خجالت نمی‎کشید صورت‎های بی‎خدایتان را به خورشید نشان دهید؟" و غیره! ــ عجیب‎ترین چیز این بود که این موعظه از سوی سوکین‎ها کاملاً آرام، بله من مایلم بگویم، با یک احترام خاص شنیده می‎گشت، و وقتی او عاقبت هشدارهای طولانی و فحش دادنش را به پایان می‎رساند آدم اینجا و آنجا می‎شنید که گفته می‎شد: "ماشاءالله، این مرد یک مردِ مقدس است!" ــ من البته فکر نمی‎کنم که این موعظه میوۀ زیادی به بار آورْد، اما من خوشحال بودم از اینکه شاهدِ این گشتم که در اسلام هنوز تمام چیزهای خوب نمرده‎اند.
عاقبت ما کلبۀ سوکین‎ها را ترک می‎کنیم و حالا در مسیرمان صحرای کاملاً متروکه را در پیش می‎گیریم که جده را از همه طرف احاطه کرده است. در اینجا آدم بیهوده باغ‎ها، درخت‎ها و محل‎های سبز را جستجو می‎کند؛ فقط آدم اینجا و آنجا به چند اقاقیای معیوب برخورد می‎کند که نشان می‎دهند امکان دارد اینجا قبلاً یک چشمه وجود داشته است. پس از تقریباً نیم‌ساعت راه رفتن در این صحرای متروک چند کلبۀ فقیرانه و چادرهایِ قهوه‎نوشی به چشم‎مان می‎خورد که از وسطشان یک گُنبد صعود کرده بود. این ساختمان‎های فقیرانه محل مقدسی را نمایش می‎دادند که امروز هدفِ زیارت ما را تشکیل می‎داد. صدها زائر مؤمن قبل از ما آنجا آمده بودند که حالا در مقابل دروازۀ یک دژ ایستاده و انتظار می‎کشیدند که دروازه به رویشان باز گردد. آنطور که من با وحشت از زبان این مردم متوجه گشتم تعدادی مغربی در میانشان بود. اما خوشبختانه من در جامۀ احرام بودم و بنابراین تفاوتی از بقیه نداشتم؛ شیخ مصطفیِ محترم اما فوری من را متوجه برادرانم می‎کند، من به او می‎گویم که اینها تونسی هستند، حشیشی‎های فرومایه‎ای که باید از اجتماع‎شان اجتناب کرد، و او نیز با این پیشنهاد موافقت می‎کند.
بالاخره پس از آنکه ما در برابر دروازۀ گور مادر مادرِ نژاد بشر ایستادیم و برای فراخواندنِ نگهبانان به دیوارهایش مشت کوبیدیم، و پس از آنکه تقریباً از اشعه‎های سوزانِ خورشید گرمازده شده بودیمْ شیخ به یادِ استفاده از یک وسیلۀ مؤثرتری می‎افتد که می‎توانست نگهبانِ سنگین‎گوش را به آنجا احضار کند. او با صدایِ بلند شعار معروفِ زائران <لبیک> را فریاد می‎کشد، و بزودی این شعار توسط دویست زائر تکرار می‎شود، چنان بلند و یکنواخت که حتی کرترین نگهبان هم نمی‎توانست از شنیدن آن شانه خالی کند. عاقبت نگهبان ظاهر می‎شود، و حالا من هم متوجه می‎شوم که علت واقعیِ سنگین‎گوش بودنِ فرضی از چیست. او فقط زمانی دروازه را باز کرد که ابتدا هر زائر به او یک انعام که بین پنج و بیست و پنج پیاستر نوسان داشت به او تحویل می‎دهد. پس از آن ما به جایگاهِ مقدس هجوم می‎بریم.
گور محل بزرگی را نمایش می‎دهد که دورادورش دیوار کشیده شده است. این باید یک مسجدِ بسیار بزرگ بوده باشد که قادر بوده بر روی مردۀ بزرگی طاق بزند که بالاتنه‎اش آنطور که گزارش می‎شود تقریباً سیصد پا و پائین‎تنه‎اش دویست پا درازا داشت. فقط بر روی وسط بدن یک عبادتگاهِ کوچک خود را بلند می‎سازد که از سنگ‎های مرجانِ خام ساخته گشته و با رنگِ سفیدِ بسیار روشنی نقاشی شده است. ما از میانِ تنها در به سمت غرب واقع گشته داخل می‎شویم، اما در میان دیوارهای کاملاً لخت هیچ‌چیز بیشتر از یک سنگِ چهارگوش بر روی زمین نمی‎بینیم که دقیقاً وسط بدنِ مادر مادرِ نژادِ بشر را که در زیر آن به گور سپرده شده بود مشخص می‎کرد. این سنگِ ناف، آنطور که مردم آن را می‎نامیدند با سنگ‎نوشته‎های حک شده پوشانده شده بود، اما با گذشتِ طولِ قرن‎ها توسط بوسه‎هایِ فراوانِ لب‎هایِ چربِ زائرین چنان کثیف شده بود که حالا سنگ‎نوشته‎های حک گشته، بله حتی نوع سنگ را فقط بسیار ناواضح می‎توان تشخیص داد. ما باید این سنگِ مقدس را طبق دستورالعملِ نگهبانِ دماغ دراز با بوسه‎های پر حرارت بپوشانیم و در کنار آن یک دعای کوتاه بخوانیم. سپس همچنین باید در کنار بقیه قسمت‎هایِ بدنِ مادر مادرِ نژادِ بشر از سر تا پاها که تا حدودی توسطِ بلوک‎های بزرگِ سنگی مشخص می‎شوند نماز خوانده شود. همچنین در مسیر از سر به پاها به محلی می‎رسیم که باید محل یک برآمدگی را مشخص کند که از ضرب و شتمی ناشی می‎شود که مادر مادرِ نژادِ بشر از حضرت آدم، از همسرش بدست آورد. همچنین ما پاها را که طرح بسیار بزرگی داشتند می‎بوسیم، سپس دعا می‎خوانیم، و با آن تمامِ کار مذهبی به پایان رسیده بود. هر مسلمانِ مؤمنی معتقد است که نمازخانۀ کوچکِ حوا شش هزار سال قبل توسط فرزندانش ساخته شده و فقط بعد از آنکه طوفانِ نوح مقداری به آن آسیب رساند کمی تعمیر شده است. او همچنین مانندِ یک مسلمانِ واقعی با صورتِ به سمت مکه به گور سپرده شده است، که البته در زمانِ او نمی‎توانست مکه وجود داشته باشد.
پس از یک غیبتِ پنج ساعته دوباره داخل جده می‎شویم، جائیکه ما حالا شروع می‎کنیم برای سفرِ فردا به سمت مکه خود را آماده سازیم. من برای این سفر سه شتر کرایه کردم، یکی برای خودم، یکی برای علی و سومی را برای حمل کردن وسائلم. تقریباً تمام مصری‎ها می‎خواستند سفر زیارتی را پیاده انجام دهند، فقط تعدادی از آنها الاغ‎های کوچکی کرایه کردند. سپس ما در بازار ماهی‎فروش‎ها ماهی، و در بازار کره‎فروش‎ها نیم کیلو کرۀ شیرین به قیمتِ پانزده فنیگ و نیم کیلو کرۀ شور به قیمتِ بیست و پنج فنیگ می‎خریم. سپس پیش قصاب و نانوا می‎رویم و حالا آمادۀ سفر بودیم. من البته نمی‎دانستم که تمامِ سفرها در این سرزمین در شب انجام می‎گیرند وگرنه خریدِ ماهی را به روز بعد موکول می‎کردم. اما از آنجا که همراهانم من را متوجۀ آن نساخته بودند بنابراین حالا صاحبِ مقدارِ زیادی کالایِ تازه بودم که در گرما به راحتی خراب می‎گشتند.
 
4. از جده به سمت مکه
وقتی من در شبِ 25 ماه ذیقعدۀ سالِ 1276 (روز پانزده ماه ژوئن سال 1860) از در خانه‎ام در قهوه‎خانه قدم بیرون می‎گذارم یک تصویر عجیب و غریب به من عرضه می‎شود. آنجا در میانِ کلبه‎های ساخته شده از نِی و چادرها هزار زائر از سراسرِ جهان اردو زده بودند. دورادورشان شترها ایستاده، دراز کشیده یا زانو زده به همراهِ بادیه‎نشینانِ ژنده‎پوش و آفتاب‎سوخته قرار داشتند که در میانشان الاغ‎های کوچکِ چابک، اینجا و آنجا یک قاطرِ سنگین بارگشته دیده می‎گشت و گاهی هم یک اسبِ نجیبِ عربی از فلاتِ نجدْ سرزمینِ پدری زیباترین اسب‎ها، با سرهای ظریف، اندام باریک و انعطاف‎پذیر، با یالِ بلندِ موج‎دار، با پاهایِ باریکِ عضلانی و دُم دراز و پُر مو. کاروانی که در این شب جده را ترک می‎کرد و همچنین ما را هم باید با خود می‎برد تقریباً از پانصد زائر تشکیل شده بود که از آنها تقریباً صد نفر با شتر و صد و پنجاه نفر با الاغِ کوچک سواره می‎رفتند و بقیه پیاده راه را طی می‎کردند. اما کاروانِ ما هیچ رئیسی نداشت و همچنین هیچ ارتباطی با هم نداشتند و چیزی نبود بجز یک ردیفِ نامنظم از مسافرینی که در بزرگترین صف سواره یا پیاده می‎رفتند. گاهی آدم همچنین یکی از دو شترِ کاملاً زیور گشتۀ حاملِ کجاوه را می‎دید که از میان پنجره‎های بازشان آدم می‎توانست هیبت‎های عجیب و غریب و شبح مانند و پوشیده شدۀ زنان را ببیند. آنجا عده زیادی درویش با ارحامِ کثیف و سوراخ سوراخ و اندام شسته نشده پیاده می‎رفتند. در میان زائرین آدم همچنین یکی از این رؤسای مغرورِ قبایلِ عرب را می‎دید که دلیرانه بر روی یک اسب از فلاتِ نجد نشسته و با کتِ درازِ سفیدِ مواج، موپوشِ سرخ و اسلحه‎های درخشنده در شالش خود را از بقیه زائران متمایز می‎ساخت.
بعلاوه حالا یکی از آن دو فردِ اهل مکه که از قاهره سفرِ بر روی رود نیل، سپس سفرِ بیابانی و عاقبت سفرِ بر روی دریایِ سرخ را با ما انجام داده بود دوباره خود را در جمع ما می‎یافت. خوشبختانه ما از دستِ فردِ دیگر مکه‎ای که از حاجی محمدِ خوبِ چاق پول دزدیده و تمام سفر را با هزینۀ ما انجام داد خلاص شده بودیم. من تلاش می‎کردم این مکه‎ای را به خودم متمایل سازم، به این شکل که پولِ کرایۀ شترش از جده به مکه را من پرداختم؛ من این کار را با این امید انجام دادم که او به من در مکه اطلاعاتِ بیشتری در بارۀ شهرِ مقدس بدهد و برای یافتنِ محل اقامت کمک کند. این کار همچنین دیرتر برایم تا اندازه‎ای رضایت‎آمیز اتفاق می‎افتد. اما من با وجود لاف‎زدن‎های مکه‎ای که حسن ابن صادق نام داشت بسیار زود کشف می‎کنم که او به هیچوجه پسرِ پدر و مادرِ ثروتمندی نیست؛ پدرش که من او را دیرتر در مکه شناختم یکی از آن گداهای عالِم فراوانِ مکه بود که دانش خود از قرآن را برای گرفتنِ صدقه از زائرینِ مؤمن و گذرانِ زندگی استفاده می‎کرد.
مسیرِ جده به مکه ممکن است تقریباً نُه مایلِ آلمانی باشد. از آنجا که حالا یک کاروانِ معمولی یک مایلِ آلمانی را در یک ساعت می‎پیماید بنابراین باید ما هجده ساعت را بر روی شتر یا الاغ می‎گذراندیم. اما با این حال ما ترجیح دادیم که دیرتر در یک ایستگاهِ وسط راه به نام الهدا یک روز اقامت کنیم.
بزودی پس ترکِ چادرهای قهوه‎خانۀ مقابل دروازۀ جده واردِ یک زمینِ بایرِ واقعی می‎شویم که در آن تا جائیکه من در تاریکی می‎توانستم تشخیص دهم هیچ‌چیز، اصلاً هیچچیز به نظر نمی‎رسید که در آن رشد کرده باشد. در اینجا طبیعت در سکوتی بی‎حد و حصر استراحت می‎کرد، آوازِ هیچ پرندۀ شبانه به گوش نمی‎رسید، هیچ کرم‎ِ شبتابی در هوایِ شبانه برق نمی‎زد. زندگی را فقط زائرین در این سکوتِ مرگبار آورده بودند، اما همچنین اینها هم مانند همۀ شرقی‎ها کم‎حرف و باوقار بودند.
پس از یک سواره رفتنِ سه ساعته که ما را هرچند نامحسوس اما بطور پیوسته به سمت بالا هدایت کرده بود یک توقفِ کوتاه در کنارِ یک چاهِ آب انجام می‎گیرد که در کنارش یک قهوه‎خانه ساخته شده بود. در ساعت یازده دوباره در کنارِ یک قهوه‎خانۀ دیگر توقف می‎شود؛ گرمای بسیار شدیدِ هوا در شب هم اما همه را بسیار تشنه ساخته بود. همسفرانِ من خود را توسط آب تازه می‎کردند و از نانِ سیاهِ خشک‎شان لذت می‎بردند، من به آنها مقداری از ماهی دودی می‎دهم، کاری که عده‎ای را با من دوست می‎سازد.
حسن مکه‎ای برایم تعریف می‎کند که این جاده در گذشته توسط گروه‎های راهزن بسیار نااَمن بوده است؛ حالا اینجا سربازانِ تُرک نظارت را بر عهده داشتند که اما خودشان دوباره انواعِ سرقت‎ها را انجام می‎دادند، با زور از زائرین موادِ غذائی و قهوه اخاذی می‎کردند، مغازه‎ها را غارت می‎کردند و از مهمانخانه‎چی‎ها اغلب تا پیراهن‎شان می‎دزدیدند. به این دلیل این قهوهخانه‎ها در اینجا عمدتاً در دست ترک‎ها هستند. هر دو پسرِ صاحبِ این قهوه‎خانه با کثیف‎ترین کلماتِ فحش به جانِ عرب‎ها می‎افتند، بخصوص به جانِ دو مصری؛ بر علیه اعرابِ شهری فقط کمی مؤدبانه‎تر رفتار می‎کردند؛ اما بر علیه بادیه‎نشینان، این پسرانِ آزادِ بیابان جرأت نمی‎کردند دهان‎شان را باز کنند. جائیکه تُرک‎ها خود را در اقلیت بیابند توسط عرب‎ها بسیار تحقیر می‎شوند؛ اما جائیکه خود را به اندازۀ کافی قوی احساس کنند می‎گذارند که زائرینِ بیچاره خشونت‎شان را احساس کنند. ــ از آنجا که در جمع ما همچنین دو تُرک وجود داشتند، همان دو تُرکی که از قاهره با ما همسفر بودند، بنابراین دو پسر صاحبِ قهوه‎خانه که فحش دادن را دوست داشتند برای آنها به زودی یک کاسۀ بزرگ پُر از برنج و گوشتِ گوسفند روی میز قرار می‎دهند، پس از آن فوری یک غذا خوردنِ افراطی آغاز می‎شود. بی‎نزاکت‎ترین کار اما حرص و ولعی نبود که با آن آنها برنج را می‎بلعیدند بلکه صدائی بود که از معده‎شان پس از پایانِ غذا به بالا صعود می‎کرد و در نزدِ آنها به یکی از صداهای خوب تعلق داشت.
پس از یک سواره رفتن یکساعت و نیمه به یک چاهِ آب با چادرهای قهوه‎خانه در اطرافش می‎رسیم، اما توقف نمی‎کنیم بلکه به راهمان که مرتب سربالائیتر می‎گشت ادامه می‎دهیم، تا اینکه در ساعتِ چهار صبح به محلِ کوچکی به نام البحر می‎رسیم و در اینجا با یک شگفتیِ شاد متوجه رشدِ گیاهانِ متنوعی از قبیل اقاقیا، نیشکر و بسیاری از گیاهان در شکل‎های عجیب می‎شویم. این محل تشکیل شده بود از سی کلبۀ فقیرانه که در میانشان یک بازارِ کوچک برپا بود. موادِ خوردنی اما همه بد یا خراب بودند و علاوه بر این با یک پسمانده از حشراتِ موذی‎ای پوشانده شده بودند که توسطِ چراغ‎ها جذب می‎گشتند و خود را بر روی اجناسی جمع می‎ساختند که من از خالقم به این خاطر که مجبور به خریدنِ آنها نبودم تشکر می‎کردم. در اینجا هم یک محلِ نگهبانی ارتش تُرک برای محافظت از جاده در پادگان قرار داشت. ما اما هیچ سربازی را ندیدیم؛ زیرا آنها عادت دارند شب‎ها بخوابند و فقط روزها وقتی که اصلاً زائری وجود ندارد جاده را محافظت می‎کنند.
پس از دو ساعتِ دیگر سواره رفتن به ایستگاهِ میانی به نام الهدا می‎رسیم، و در واقع درست در زمانِ طلوع خورشید با آن منظرۀ زیبایش. الهدا ممکن است از حدود دویست آلونکِ تخته‎ای، کلبه‎های ساخته شده از کاه یا چادر تشکیل شده باشد. خوشبختانه ما با زحمتِ فراوان و با پولِ زیادی یک محلِ اقامت در یکی از قهوه‎خانه‎ها می‎یابیم و مجبور نبودیم مانند بسیاری از زائرینِ فقیر در خیابان‎های شهرِ فقیرانۀ کلبه‎ای بر روی زمینِ لخت روزمان را بگذرانیم؛ زیرا چنین تعیین شده بود که روز باید در الهدا گذرانده شود. من در واقع میلِ شدیدی داشتم که فوری به رفتن به سمت مکه ادامه دهم؛ زیرا بیتابی‎ام برای رسیدن به شهرِ مقدس بزرگ بود؛ اما اگر حتی یک بادیه‎نشین را می‎یافتم که من را در روز به آنجا هدایت کند، بنابراین از جمع همسفرانم جدا می‎گشتم، و من فکر نمی‎کردم که این چیزِ خوبی باشد.
وقتی من پس از یک خوابِ شش/هفت ساعته دوباره بیدار می‎شوم اولین ساعتِ بعد از ظهر شروع شده بود که در آن هر زائر مؤمن باید چهار رکعت نمازش را بخواند، کاری که من هم انجام می‎دهم. سپس با حسن مکه‎ای در کوچه‎های الهدا کمی بالا و پائین می‎رویم. این محل یک منظرۀ بسیار عجیب و غریب ارائه می‎داد. کلبه‎های ساخته شده از کاه همه شبیهِ کندوی زنبورعسل گِرد بودند، طوریکه آدم می‎توانست فکر کند در یکی از روستاهای سیاهپوستان است، کلبه‎ها توسط ارتشی از زائرینِ نیمه‌لخت احاطه شده بودند که زمانِ درازی خود را نشسته و اصلاح نکرده بودند. ما در میانِ این مردم به یک مرد برخورد می‎کنیم که هنوز یک جامۀ واقعی و تا اندازه‎ای تمیز بر تن داشت، گرچه کفش بر پا نداشت اما بر روی سرش یک عمامۀ بزرگ تکان می‎خورد. این مرد یک آشنای قدیمیِ حسن مکه‎ای بود که او را بانشاط در آغوش می‎گیرد؛ او صاحبِ هشت کلبۀ شبیه به کدوی زنبور عسل بود که از کرایه دادنِ آنها در زمان زیارت سودِ خوبی می‎برد. در غیر اینصورت هرکدام از این کلبه‎ها استفاده خاص خود را داشت، یکی بعنوان آشپزخانه به کار می‎رفت، دیگری انبار بود، از یکی بعنوان اتاقِ مهمانی استفاده می‎شد، از دیگری بعنوان اتاقِ خواب و یکی بعنوان حرمسرا مورد استفاده قرار می‎گرفت، خلاصه همه‌چیز خوب تقسیم شده بود. حالا اما همۀ کلبه‎ها به غریبه‎ها اجاره داده شده بودند و برای این محل‎های فقیرانه مبلغی باید می‎پرداختند که با آن می‎شد در هر شهرِ عربی یک خانه خوب اجاره کرد. این بازرگانِ ماهر هفت همسرش را با یک دو جین کودکِ کثیف و شلوغ فقط در یک کلبه جا داده بود، جائیکه ممکن است آنها خود را خوب احساس نکنند. حالا خنده‎دار بود اگر یکی از همسرانش می‎خواست برای نجات دادنِ خود از کثافت و حشرات موذی جرأت کند برای تنفسِ هوای تازه یک لحظه از کلبه بیرون بیاید. سپس باید آدم می‎دید که با چه عجله‎ای آقا مسلح به یک چوب قدرتمند به جلو می‎پرد و به همسر عزیزش یک کتک مفصل می‎زند، طوریکه زن فریادزنان و گریان باید به کلبه بخزد. به این ترتیب آقا مواظب است که همسرانش با زائرین برخورد یا حتی شروع به برقرار کردنِ یک ماجرای عاشقانه نکنند.
من همراه با این مرد و حسن مکه‎ای فکر کردم چگونه می‎توانم در مکه یک مسکن بدست آورم. این کلاهبردان البته توصیه‎های خوبی برای من داشتند، اما همچنین می‎خواستند در هر صورت سودِ خود را بدست آورند. آنها خانه‎ای را برایم نام می‎برند که در آن می‎شد بسیار عالی زندگی کرد؛ آدم آنجا خوشمزه‎ترین غذاهای شرق را می‎خورد، تشکِ ملافه‎دار برای خوابیدن دریافت می‎کرد، یک اتاق زیبا برای سیگار کشیدن داشت، یک مبل، فرش بر روی زمین، تمام روز قهوه، هرچقدر آدم بخواهد، و چه‌کسی می‎داند چه تعداد لذت‎های دیگر. متأسفانه مهمان‎های آنجا همیشه خیلی مؤمن نیستند؛ گاهی اوقات ایرانی‎ها در آنجا اطراق می‎کنند که از قرار معلوم اعمالشان برای هر مسلمانِ متعصبی وحشتناک است و مغربی‎ها (از الجزایر، تونس و مراکش) متأسفانه اصلاً آنجا وجود ندارند، زیرا این خانه در ناحیه‎ای نسبتاً دور و کمی حقیر قرار دارد. آدم می‎تواند تصورش را بکند که برایم کم یا زیاد مسلمان بودن اهمیت کمی دارد؛ اینکه اما در آنجا هموطنانم اصلاً پیدا نمی‎شوند بخصوص من را جداً مصمم می‎سازد که هیچ جای دیگری بجز این خانه ساکن نشوم.
الهدا در حقیقت اولین جائی‎ست که منطقۀ مقدسِ مکه شروع می‎شود. هنوز برای یک کافر برای بازگشتن وقت است، اما اگر او جرأت کند و به رفتن ادامه دهد بنابراین حتماً به مجازاتِ مرگ محکوم خواهد گشت.
ساعتِ هفتِ شب دوباره همه‌چیز برای حرکت آماده بود. شیخ مصطفی فکر می‎کرد که باید به من حرفِ آرام کننده‎ای بگوید و برایم تعریف می‎کند که غیرممکن است یک مسیحی بتواند داخلِ منطقۀ مقدس شود بدون آنکه نیفتد و بمیرد. من می‎توانستم براحتی از اشتباه بودن این روایت او را متقاعد سازم، زیرا من خود را، هرچند ضعیف و تقریباً بیمار از خستگی سختی‎های سفر زیارتی، در آنجا می‎یافتم، بدون آنکه به اندازۀ یک مو هم خودم را از قبل بدتر احساس کنم و اصلاً به آن فکر نمی‎کردم درجا بیفتم و بمیرم؛ اما من مواظب بودم که خود را بعنوان کافر لو ندهم. از آنجا که ما پس از حرکت از ساحل مرتب سربالائی رفته بودیم، بنابراین سرمای شبانه خود را بسیار ملموس می‎ساخت و بسیاری از زائرینِ مؤمن در جامۀ نازکِ احرام‎شان مانند بیدِ مجنون می‎لرزیدند، تقریباً نیمی از آنها بخاطرِ سرماخوردگی گلو، سینه و به ویژه شکم رنج می‎بردند. من هم از چند روز پیش بخاطر دردِ شکم در رنج بودم اما یک فکر من را سرپا نگهمیداشت، این فکر که فردا با اولین بانگِ خروس داخل شهری می‎شویم که تا حال فقط دوازده اروپائی آن را دیده‎اند.
ساعت یازده به آرامگاهِ یک مقدسِ بزرگ می‎رسیم، از او چنین تعریف شده است که او از یک سرزمینِ دورِ دور برای زیارتِ مکه به راه افتاده است، اما توسط روزه گرفتنِ بیش از حد چنان ضعیف شده بود که فقط می‎توانست هر روز یک یا دو ساعت از سفر طولانی‎اش را با پای پیاده طی کند. به این ترتیب زائرِ مؤمنِ ما در طول سال‎های فراوان مرتب به گور مقدس نزدیکتر می‎گشت و پس از رسیدن به محلِ منطقۀ مقدس سرنوشتِ کریه خوشش می‎آید اینجا در این محل نخِ زندگی‎اش را قطع کند. هرچند که الله با لطفِ بزرگش او را پس از مرگ به مکه هدایت می‎کند تا او بتواند هفت بار چرخیدن به دور کعبه را انجام دهد اما او دوباره اینجا به گور سپرده می‎شود، اینجا در کنارِ مرزِ محل مقدس.
البته ما در این محل تمرین‎های مذهبی را انجام می‎دهیم و سپس دوباره چند ساعت استراحت می‎کنیم. اکثر زائرین وانمود می‎کردند که توانسته‎اند مکه را ببینند، چیزی که غیرممکن بود، چون آدم آن را از اینجا در روزِ روشن هم نمی‎تواند ببیند؛ اما تخیلاتِ مؤمنانه چنان تأثیری بر روی غیرتِ دینی این اذهانِ داغ گذاشته بود که آنها همه می‎پنداشتند در تاریکی دیوارها، برج‎ها و مساجدِ قرار گرفته در راه دور را تشخیص می‎دهند و در نتیجه زانو زده و به انجام تمرین‎های مذهبی می‎پرداختند که برای لحظۀ دیدنِ شهر مقدس ضروری‎اند. من هم باید البته برای اینکه بی‎علاقه یا بی‎ایمان در نظر گرفته نشوم این کار را انجام می‎دادم، و چون من این تمریناتِ جدیدِ سختِ دعا را نمی‎شناختم بنابراین با پرداختِ انعام خوبی به حسن مکه‎ای او را کرایه می‎کنم تا دعاها را ایستاده در جلویِ من یکی یکی بلند بخواند.
بعلاوه هرچه ما به شهرِ این حسن مکه‎ای نزدیکتر می‎شدیمْ تکبرش بالا می‎رفت و احوالش در این حال مانند تمام اهالی مکه می‎گشت. زیرا هر فردِ اهل مکه به برتری خود چنان اطمینان دارد که این برایش مسلم است که حتی فقیرترین گدا در مکه بهتر از شریفترین مرد در یک کشور دیگر است. اگر آدم می‎خواست نردبانی را تصور کند که انسان‎ها بر روی پله‎هایش ایستاده‎اند، آنطور که فردِ مکه‎ای آن را تصور می‎کند، باید بنابراین بر بالاترین پلۀ این نردبان خودِ مکه‎ای ایستاده باشد. بنابراین برای مدت درازی هیچ‌چیز نمی‎آید، زیرا پس از او هیچکس اجازه نداشت شایسته شمرده شود که بر روی پله‎های نردبان بایستد. بر روی صد پله در زیر او می‎توانستند ساکنینِ شهرِ مقدسِ مدینه محل‎شان را بیابند، پنجاه پله در زیر آنها بادیه‎نشینان و دیگر ساکنین مذهبی شبه‎جزیرۀ عربستان، ابتدا در زیر اینها مصری‎ها و سوری‎ها قرار دارند، در عمیقترین پله‎های این نردبان اما مغربی‎ها، این هموطنانِ مفروضِ من که فقط کمی بالاتر از پله‎های سیاهپوستانی که گرچه مسلمان هستند اما کم ارزش‎ترین کودکانِ انسان شمرده می‎شوند قرار دارند. کاملاً خارج از این نردبان اما تُرک‎ها قرار خواهند گرفت که بعنوان بَربَر تحقیر می‎شوند، چون آنها به زبان عربی صحبت نمی‎کنند. تا حال اما صحبت فقط از مؤمنان واقعی بود که از قرار معلوم چهار نوع از آنها وجود دارد. آنچه اما مربوط به ایرانی‎ها و دیگر مسلمان‎های جعلی می‎شود آنها جزء چنان هیزمِ لعنت شدۀ جهنم بحساب می‎آیند که یک مکه‎ای نمی‎تواند به آنها نام یک انسان نهد، بلکه از آنها بعنوان سگ‎ها، خوک‎ها و چیزهای بدتری نام می‎برد، و این نام‎های زیبا را همچنین به مسیحی و یهودی سخاوتمندانه هدیه می‎کند که بطور قابلِ درکی اصلاً آنها را به چشم مخلوقاتِ خدا نگاه نمی‎کند. دوستِ مهربانم شیخ مصطفی با لذتِ بزرگی دینداری‎ام را دیده بود و حالا خود را آماده می‎ساخت من را با یکی از موعظه‎های محبوبش خسته سازد. اما او حالا باید یک تحقیرِ بزرگ را تجربه می‎کرد. حسن مکه‎ای که شیخ مصطفی را بعنوانِ یک بَربَر عمیقاً تحقیر می‎کرد و تا حال گذاشته بود موعظه‎هایش را انجام دهد؛ اما حالا در آستانۀ مکانِ متبرک، در منطقۀ زادگاهش باید این کُمِدی به پایان می‎رسید.
او به شیخ مصطفی فریاد می‎کشد: "آه تو الاغ، تو دلقکِ از خود راضی! چطور جرأت می‎کنی اینجا صحبت کنی، جائیکه یک پسرِ شهرِ مقدس حضور دارد؟ تو اصلاً از دین چه می‎فهمی؟ پوزۀ شرم‎آورت را ببیند یا آن را برای جمع کردنِ خُرده‎ریزه‎هائی که مکه‎ای‎ها می‎گذارند از میزِ شناخت بریزد استفاده کن!"
مدتی به این شکل هنوز ادامه پیدا می‎کند و شیخ مصطفی تمامِ این کلماتِ فحش را که از بالای سرِ محترمانه‎اش پاشیده می‎گشت با آرامش تحمل می‎کرد. و "خدا خشونت‎ات را ببخشد" تنها کلماتش بودند که به آرامی بیان گشتند، اما آن هم ابتدا وقتی که مکه‎ای برای لحظه‎ای به کناری رفته بود و نمی‎توانست آن را بشنود، در غیر اینصورت او با یک گاری تازۀ پهن از فحش جواب می‎داد.
پس از آنکه ما احترام‎مان به مقدسِ قدیمی را به اندازه کافی به نمایش گذاشته بودیم نزدِ همسفران‎مان بازمی‎گردیم تا حالا آخرین قسمتِ سفرِ زیارتی را پشت سر بگذاریم. ما عمداً در این محل سه ساعت استراحت کردیم تا بتوانیم درست با شروعِ روز به مکه برسیم. عزیمتِ ما در ساعت دو صبح تحتِ فریادِ پیوستۀ لبیکِ زائرین شروع می‎شود. تمام زائرینِ کاروان فریاد می‎زدند لبیک، و از تمام صخره‎ها، کوه‎ها و تپه‎ها صدای لبیک بازمی‎گشت. من بعد از بالا رفتنِ ماه می‎توانستم این سرزمین را که نیمه‌جلگه و نیمه‌بیابان بود دقیقتر تشخیص دهم. اینجا و آنجا از محل کوچکی پوشیده از بوته‎های وحشی کم ارتفاع می‎گذشتیم، اینجا و آنجا یک درختِ تنها را می‎دیدیم؛ گاهی جاده ما را از میان یک گردنۀ سنگی هدایت می‎کرد که دیوارهایش مستقیم رو به بالا ایستاده بودند؛ سپس دامنۀ یک نهرِ خشک شده می‎آید که تنها زمستان‎ها در آن آب روان است، گاهی هم دوباره از میانِ زمینِ کاملاً بیابانی سواره می‎رفتیم، در فاصلۀ دور نورِ ماتِ ماه به ما اجازه می‎داد که کوه را ببینیم؛ و جاده هنوز هم تقریباً سربالائی می‎رفت، و هوای صبحگاهی تازه‎تر و تازه‎تر بر ما می‎وزید.
ناگهان یک نورِ لطیفِ گلگون در شرقِ آسمان ظاهر می‎شود. این اولین نورِ روز بود، یعنی زمانی که دیگر نه شب است و نه روز، همان زمانی که در آن آدم نمی‎تواند یک نخِ سفید را از نخِ سیاه تشخیص دهد. این نورِ گلگونِ مات شاید فقط یک دقیقه طول می‎کشد. اما این یک دقیقه برای ما کافی بود تا در لبۀ لطیف و ماتِ گلگون رنگ شدۀ آسمان نمایشِ خطوطِ مبهم یک تودۀ خاکستری را ببینم. با دیدن این تودۀ خاکستری ناگهان یک فریادِ وحشتناکِ غیرقابل وصف از همۀ گلوها خارج می‎شود. یک لبیک از هزار گلو به این پدیده سلام می‎دهد. مکه شهر نُه بار مقدس، مکه که در آن هر سنگ مقدس است، مکه که در آن کعبه واقع گشته، کعبه مقدس‎ترین در جهان، گهوارۀ اسلام، دژِ محکمِ خدا بر روی زمین، این مکه بود که از همۀ گلوها با فریادی مانندِ رعد سلام داده می‎شد. یک شور و شوق که من در تمامِ عمرم ندیده بودم ایجاد می‎گردد. بسیاری از زائرین خود را بر روی زمین می‎اندازند، دست‎هایشان را مشتاقانه به سمت خانه‎ُ سیاه دراز می‎کنند یا شن‎های بیابان را با بوسه‎های پُر حرارت می‎پوشاندند. اکثر زائرین می‎گریستند، هق هق می‎کردند یا با صدای بلندی آه می‎کشیدند.
حالا سپیده دمِ واقعی شروع می‎شود، منطقه خود را بیشتر و بیشتر روشن می‎سازد، و ما عاقبت مکه را واضح در مقابلِ خود می‎بینیم. متأسفانه دیدنِ شهر مأیوسم می‎سازد، که در آن هیچ‌چیز زیبائی برای دیدن وجود نداشت بجز مسجدِ بزرگ با هفت مناره‎اش و گنبدهای بی‎شمار و دهلیزهای ستون‎دارِ دورادورِ کعبۀ مربع شکل. هیچ دیوارِ محافظی، هیچ کنگره و برجِ نگهبانی‎ای که اغلب به شهرهای دیگرِ شرقی یک منظرۀ باشکوه می‎دهند، فقط یک جفت برجِ مراقبتِ نگهبانی در کنارِ چهار دروازۀ اصلی شهر و همچنین بر روی یک کوه در کنارِ یک قلعۀ ویرانِ شهر. همچنین حوالی آنجا هم عالی نیست. شهر در یک درۀ دراز قرار دارد که توسط یک بلندی کم ارتفاع محدود است؛ هیچ درختی، به زحمت یک درختچه، و فقط اینجا و آنجا بوتۀ سبزیجاتِ اندکی که بر روی زمینِ بیابانی پراکنده بودند. در این ناحیۀ غم‎انگیز مطمئناً هرگز شهری تأسیس نمی‎گشت اگر که در زمانِ قدیم برای فردِ مقدسی آب چشمۀ تلخِ زمزم که در اینجا جاری‎ست کافی نبود تا انسان‎ها را به اینجا جلب کند و در آنها باورِ به قدرتِ فوق‎العاده معجزه‎آسای این منبع فیض را زنده نسازد. به این شکل باید مکه بوجود آمده باشد؛ اما زمانِ تأسیس و نام مؤسس را نمی‎تواند هیچ انسانی بگوید.
من عمیق‌گشته در چنین مشاهداتی عاقبت به دروازۀ اصلی مکه رسیده بودم. اینجا یک اردوگاهِ بادیه‎نشینان خود را گسترش می‎دهد که می‎تواند بعنوان حومۀ شهرِ مکه بحساب آید. سپس واردِ اولین خیابانِ اصلی شهر می‎شویم که ما را از میانِ خانه‎های خوش‎نمای دو یا سه طبقۀ دارای تراس هدایت می‎کند، بعد به یک خیابانِ دراز و پُر پیچ می‎رساند که خیابانِ حمام‎ها نامیده می‎گردد؛ سپس یک خیابانِ گستردۀ زیبا به نام ال امسا ما را می‎پذیرد، هنوز تقریباً هفتاد قدم و ما در کنارِ یکی از دروازه‎های اصلی مسجد بزرگ در کنار باب السلام ایستاده بودیم. قبل از آنکه ما اجازه داشته باشیم اقامتگاه‎مان را جستجو کنیم، قبل از آنکه چمدان‎های‎مان را در جای امنی قرار دهیم، قبل از آنکه کوچکترین لذتی ببریم یا اندامِ خسته را استراحت دهیم باید وظیفۀ یک زائرِ مؤمن را بجا می‎آوردیم و بلافاصله در بدو ورودمان در شهرِ مقدس هفت بار به دور کعبه می‌چرخیدیم.
 
5. کعبه
حسن که همیشه پیشِ من مانده بود با من و علی مسیرِ به سمت شهر را پیاده می‎آید و ما را از میان ازدحامِ انسان‎ها وحیواناتِ مقابلِ مسجد می‎گذراند و تا دروازۀ دارالسلام هدایت می‎کند. اینجا همچنین تقریباً صدها مکه‎ای ایستاده بودند که اکثرشان معتکفین بودند. معتکف یک راهنمای زاهد مسجد است که از آن برای خود یک کسب و کار درست می‎کند، زائر را به تمامِ محل‎های مقدس راهنمائی می‎کند و به او می‎آموزد که چه دعاهائی باید آنجا انجام شوند. اما او آنها را فقط در میانِ مسجد راهنمائی نمی‎کند بلکه همچنین به همۀ مکان‎های مقدس دیگر بویژه به کوهِ عرفات هدایت می‎کند، همچنین به زائر عجایبِ مکه را نشان می‎دهد، او را به قهوه‎خانه و سلمانی می‎برد، معامله در مغازه‎ها و تهیۀ یک خانه را برایش انجام می‎دهد و او را حتی در تمام لذایذِ سؤال برانگیز همراهی می‎کند.
در میان این معتکفینِ دستمزدگیرِ مذهبی همچنین یک مردِ کوچک اندامِ بسیار باریکی بود، یک اسکلتِ متحرک با ریش اندکِ سفید رنگ و یک جفت چشمانِ درخشانِ سیاهِ ترسناک. مردِ کوچک اندام از نظر نیروی جسمانی نمی‎توانست با همکارانش که در جمعیتِ انبوهِ زائرین نفوذ می‎کردند برابری کند و مجبور بود آرزومندانه ببیند که چگونه آنها چربترین لقمه‎ها را یکی پس از دیگری می‎قاپند. اما حسن بلافاصله پس از دیدنِ پیرمردِ نحیف ناگهان با بازوانِ قوی و مشت‎ها معتکفینِ گستاخ را به کناری پرتاب می‎کند و با باز کردن راه و رساندن خود به پیرمرد او را با لطافتی کودکانه در آغوش می‎گیرد. سپس بین آن دو یک گفتگوی سرزنده آغاز می‎شود، اینطور به نظر می‎رسید که حسن به پیرمرد چیز مهمی اطلاع می‎دهد. بلافاصله پس از آن آنها هماهنگ با فشار از میان جمعیتِ معتکفین به جلو می‎آیند و موفق می‎شوند سی معتکفی را که به من کاملاً نزدیک شده، فریاد می‎کشیدند و نزدیک بود جامۀ نازکِ احرامم را از تن بدرند پراکنده سازند؛ و سپس حسن پیرمرد را بعنوان پدرش به من معرفی می‎کند، بعنوان صادق ابن حنیفه (حنیفه باید زنِ مقدسی بوده باشد). من از اینکه دو انسان پیش خودم دارم که می‎خواستند به من کمک کنند خوشحال بودم، زیرا همسفرانِ مصریِ من همه در ازدحامِ جمعیتِ کنار باب السلام از کنارم به جاهای دیگر هُل داده شده بودند؛ فقط یک فرد، عُمرِ چاق پیشم مانده و تصمیم گرفته بود از معتکفم به هزینۀ من استفاده کند. حسن حالا پس از آنکه ما یک محلِ ملاقات تعیین می‎کنیم سریع خداحافظی می‎کند و ما سپس داخل مسجد می‎شویم.
بزرگترین قسمتِ مسجد را یک محل بزرگِ چهارگوش تشکیل می‎دهد که در آن ده یا دوازده جایگاهِ مقدسِ اسلام قرار دارد، و از هر چهار طرف توسط یک سقفِ قدرتمندِ نشسته بر ردیفی از ستون‎ پوشیده می‎شود. بر روی تراسِ سقفِ صافِ دالان که ستون‎هایش از سنگ‎های مختلف ساخته شده و تعدادی از آنها با کتیبه‎ها پوشانده شده‎اند یک ارتش از گنبدهای کوچک با رنگِ سفیدِ بسیار روشن در خطی طولانی خود را بلند می‎سازند.
تمامِ ساختِ مسجد بسیار نابرابر است، گاهی یک قسمت در اینجا و یک قسمت در آنجا تعمیر شده است. دالانِ ستون‎دار در مجموع هجده در دارد که کاملاً بینظم در چهار سمتش تقسیم شده‎اند. در کنار دالان همچنین هفت مناره قرار دارند که کاملاً نابرابر ساخته و شکل داده شده‎اند. بر روی هر هفت مناره اما هلال طلائی قرار دارد، و علاوه بر این بر روی آنها در زمانِ هر پنج وقتِ نماز در ساعتی که مؤذن‎ها بالای برج‎ها می‎روند و با آواز بلند ایمانِ به اسلام را به گوش می‎رسانند یک پرچمِ سفید و در جمعه‎ها یکساعتِ تمام یک پرچمِ سبزِ مقدس برافراشته می‎شود. وقتی آدم در یکی از پنج نمازخانه در حیاطِ مسجدِ بزرگ ایستاده و ناگهان هفت پرچمِ سفید همزمان به رأس برج‎ها صعود می‎کنند، بعد تعدادِ زیادی از مؤذن‎ها بر روی بالکن‎ها ظاهر می‎شوند و با آواز خواندنِ درهم‎برهمِ خود تأثیر عجیبی می‎گذارند، و من اغلب برای دیدنِ این نمایش به مسجد می‎رفتم.
اما من در این صبح که هفت بار چرخیدنِ باشکوه به دورِ کعبه باید انجام می‎گشت فقط یک لحظه توانستم در تماشای مسجد عمیق شوم. قبل از نزدیک شدن به کعبه باید ابتدا دو رکعت نماز می‎خواندم که اولین رکعت برای سلامِ زائر به حرم مطهر خوانده می‎شود؛ سپس معتکفِ من دست راستم را می‎گیرد، عُمرِ چاق در سمت چپ من را همراهی می‎کند و هر دو من را مستقیم به وسط حیاط هدایت می‎کنند، جائیکه کعبه، این جایگاهِ مقدسِ شگفت‎انگیزِ اسلام جلوس کرده بود.
او آنجا قرار داشت، یک تودۀ سنگینِ تیرۀ چارگوش، ساخته شده از قطعه سنگ‎های بد. آنجا کعبه قرار داشت، هدفِ سفرِ زیارتیِ منْ مرکز اسلام. او بالاتر از همه صعود کرده بود، بلندتر از ستون‎های دالان، بالاتر از همۀ محراب‎هائی که در حیاط ساخته شده بودند. اما کعبه که مربع شکل نامیده می‎شود مربع نیست، زیرا ارتفاعش تقریباً دو برابر طول و عرضش است؛ بنابراین مانند یک برجِ چارگوشِ بربرانه بریده شده به نظر می‎رسد. این شکلِ عجیب و غریب و بعلاوه رنگِ سیاه، و بعلاوه تعدادِ زیادی زائرین مجنونِ نیمه‎‌برهنه که گاهی در مقابلش به خاک می‎افتند، گاهی به بالا می‎جهند تا محراب را به قلب و لب فشار دهند و گاهی با سرعتِ سریعی به دور آن می‎دوند ــ تمام اینها باعث یک تأثیرِ قدرتمند و وحشتناکی می‎گردند، زیرا این چیزی بجز شُرک و بت‎پرستی نیست! اما بزودی معتکفم مرا با تکان دادن از فکر کردن بیرون می‎آورد و به وظایفِ زیارتم یادآوری می‎کند.
اولین وظیفه این بود که من باید در پیش دومین باب ‎السلام (زیرا در دومی هم وجود دارد که در حیاط قرار گرفته است) به افتخار کعبه دو بار تعظیم می‎کردم. سپس من از میانِ این در کاملاً باز به سوی جاپای ابراهیم قدم بیرون می‎گذارم تا در آنجا دعایم را بخوانم. حالا دو خدمتکارِ مسجد با کوزۀ پُر از آب از سمت چپِ جاپای ابراهیم که چاهِ آبِ زمزم قرار گرفته است می‎آیند و به ما از مایعِ مقدس برای نوشیدن می‎دهند، و البته آنها برای آن یک پاداش دریافت می‎کردند. این آب که باید خواصِ شگفت‎انگیزی داشته باشد اما مهمترین خاصیت را ندارد، نه مطبوع است و نه قابل هضم، بلکه تلخ است و سنگین بر معده می‎نشیند. اما فعلاً بازدیدِ از چاهِ آبِ زمزم جزء برنامه نبود، ابتدا باید سنگِ سیاه را می‎بوسیدم و چرخیدن به دور کعبه را انجام می‎دادم. بنابراین ما خود را به گوشۀ شرقیِ کعبه نزدیک می‎سازیم، جائیکه سنگِ سیاهی در دیوار کعبه جا داده شده است، من در ابتدا بخاطرِ ازدحام شدید نمی‎توانستم آن را اصلاً ببینم و همچنین به نظر می‎رسید که کاملاً غیرممکن است در برابر محاصرۀ زائرینِ بوسه‎زنْ به آن برسم. بدن‎های این زائرین مانندِ یک دیوارِ غیرمتحرک طوری آنجا ایستاده بود که از آن بجز شانه‎های استخوانی، سرهای طاس و ارحامِ کثیف چیزِ بیشتری دیده نمی‎گشت. آدم البته چیز بیشتری هم احساس می‎کرد؛ زیرا حشراتِ موذیِ دندان‎زن و نیش‎زن، خزنده و جهنده از سراسر جهان در اینجا جمع می‎شوند و آدم در برابرشان کاملاً بیدفاع است.
پس از یک ربع انتظار کشیدن و تکرارِ دعاهای مرسوم عاقبت بیصبرانه از معتکفم می‎پرسم که آیا وسیله‎ای وجود ندارد تا این زائرین را از محراب دور سازد. صادق جواب می‎دهد: "آه بله، یک ترفند وجود دارد اما این برای تو یک ریال (دو مارک) خرج برمی‎دارد." با کنجکاوی یک ریال را به او می‎دهم، و حالا او به سمت چاهِ آبِ زمزم می‎رود اما به زودی دوباره بازمی‎گردد، و در واقع به همراهِ چهار جوانِ تنومند که با اشارۀ صادق شروع می‎کنند با صدای بلند به فریاد زدن: "آه شما زائرین، یک مسلمانِ مؤمن برای حرم مطهر یک قربانی کرده است، بنابراین همۀ شماها از آب وقف گشتۀ چشمه رایگان بنوشید. بیائید زائرین! هرکس که می‎خواهد آبِ مقدس را بنوشد بیاید! الله این آب را به شماها هدیه کرده است!" این ترفندِ خوبی بود، زیرا اکثر زائرین مردمِ فقیری بودند که نمی‎گذاشتند این فرصتِ زیبایِ نوشیدنِ رایگانِ آبِ مقدس از دستشان در رود، بلکه در گروهِ بزرگی به سمت چاه هجوم می‎برند. به این ترتیب من توسط افرادِ پشتِ خود به جلو هُل داده می‎شوم، و حالا خودم را در اولین ردیف می‎یافتم و در تماسِ مستقیم با نقطۀ اصلیِ بزرگ‎ترین جایگاهِ مقدسِ اسلام ایستاده بودم. این سنگ خودش یک فرشته است که از زمانِ خلقتِ جهان در کعبه غنوده است و در هنگامِ تخریبِ معبد توسط سیل به آسمان پرواز کرده و وقتی ابراهیم و پسرش اسماعیل معبد را دوباره ساختند این سنگِ سیاه توسط جبرئیل به دیوارِ کعبه اضافه شده است. در اصل او مانند شیر سفید بود، اما بخاطر گناهانِ بشر از وحشت رنگ خود را تغییر داده و حالا مانند مرکب سیاه است. این حتمی است که این سنگ قبل از زمانِ محمد مانند خدا پرستش می‎گشت و محمد جرأت نکرد آن را از دینش دور نگهدارد؛ در عوض خود او هم سنگ را می‎بوسید و داستان‎های شرح داده شده از سنگِ سیاه را او اختراع کرد.
حالا من این سنگِ مشهور را کاملاً در نزدیک خود می‎دیدم. سنگ رنگِ سیاه‎‌ـ‌قهوه‎ای دارد، تقریباً بیست سانتیمتر درازا و پانزده سانتیمتر پهنا دارد و ظاهراً از چند قطعه تشکیل شده است که توسطِ بتونه محکم به هم چسبیده نگهداشته می‎شوند. سطح روئی سنگ توسط بوسه‎های فراوانِ لب‎هایِ کثیفِ زائرین و مالیدنِ دست‎هایشان بر روی آن کاملاً جلا خورده و با یک پوستۀ چربِ براق پوشانده شده است، طوریکه حالا تقریباً سنگ مانندِ مرمرِ سیاه‎‌ـ‌قهوه‎ای یا سیاهِ جلا داده شده دیده می‎شود.
گرچه بسیار مشمئزکننده به نظرم می‎رسید اما من هم باید این هیولایِ سیاه را می‎بوسیدم، هر دو دست را به آن می‎مالیدم، آن را با پیشانی، گونه‎ها و چانه لمس می‎کردم و یک دعای کوتاه می‎خواندم که توسط صادق از پیش بلند خوانده می‎شد. سپس سنگ را یک بار دیگر می‎بوسیم، لمس می‎کنیم و بعد خود را از میانِ ازدحامِ فشرنده خارج می‎سازیم تا حالا فوری چرخیدن به دورِ کعبه را انجام دهیم.
مسیر کاملاً از نزدیک خانه می‎گذرد؛ اما همچنین به یک نیمه‌دایره از سی و دو ستونِ طلائی به دورِ معبد هدایت می‎کند که در میانشان شب‎ها چراغ آویزان می‎شود. البته در مسیر راه باید کنار تمامِ مکان‎های قابل ملاحظه دعا خوانده شود، همچنین در کنار در کعبه که تقریباً هفت پا بر بالای زمین قرار دارد و با یک نردبان از آن بالا رفته می‎شود باید دعا خواند. اما بازدید از خودِ محراب بصورت غیرعادی اصلاً به وظیفه زائر تعلق ندارد، بله درونِ آن خیلی کمتر از سنگِ سیاه و بقیه محراب‎ها مقدس است، و بیشتر از روی کنجکاوی بازدید می‎شود.
جاپای ابراهیم که از آن صحبت شد یک فرورفتگیِ بزرگِ افسانه‎ای‎ است که تقریباً ده قدم دورتر از کعبه در زمینِ یک معبد قرار دارد و زمانی توسط پایِ ابراهیم بوجود آمده است که او قصد داشت پسرش اسماعیل را قربانی کند. بر رویِ جاپایِ عظیم اما همیشه یک جعبۀ چوبی قرار دارد که رویش را با یک فرشِ سرخِ ابریشمی پوشانده‎اند، و همچنین زائرین اجازه ندارند داخلِ نمازخانۀ کوچک شوند بلکه باید بیرون در کنار یک نرده بایستند.
پس از رفتن از یک محراب به محرابِ دیگر و خواندنِ دعاهای‎مان همچنین از یک محلِ زیارتی در قسمتِ جنوبی کعبه به اصطلاح سنگِ سفید بازدید می‎کنیم که اما خاکستری دیده می‎شود و از عبادتِ کمتری از همکار سیاه رنگش برخوردار می‎گردد، پس از به پایان رساندنِ دور اولِ چرخیدن به سوی سنگِ سیاه بازمی‎گردیم و آن را مانندِ بار اول در محاصرۀ زائرین می‎بینیم. به دور کعبه چرخیدن باید در مجموع هفت بار انجام شود و در واقع سه بارِ اول سریع و تقریباً در حالِ دویدن و چهار دورِ دیگر اما آهسته و مناسب و متفکرانه. ابتدا پس از انجام تمام اینها آزاد بودم و می‎توانستم به خانۀ مقدس پشت کنم.
یک تصادفِ خوشحال‌کننده می‎خواست که من کعبه را در اولین دیدار همانطور ببینم که واقعاً است، یعنی لخت‎گشته از پارچۀ سیاهی که تمامِ طول سال به استثناء چهارده روز می‎پوشاندش. کعبه در اثناء این زمان لخت است و آدم می‎تواند سنگ‎های زمختِ نامنظمش را که برخی راست ایستاده‎اند، برخی بر روی عرض قرار داده شده‎اند و با یک ملاتِ ضخیم به هم متصلند با فراغتِ کامل تماشا کند. وقتی کعبه در پارچۀ ابریشمی سیاه پیچیده شده استْ بنابراین بسیار باشکوه‎تر دیده می‎شود، اما همچنین بسیار تیره‎تر و من مایلم بگویم وحشت‎انگیز به نظر می‎رسد. برخی معجزات به این حجاب ربط داده می‎شود. مثلاً حجاب گاهی خوشش می‎آید حرکت کند، چیزی که البته مردمِ فانی معمولی بحسابِ باد می‎گذارند، اما طبقِ عقیدۀ مسلمان‎ها هفتاد هزار فرشته هستند که در حالِ رقصیدن بال‎هایشان را چنان به حرکت می‎اندازند که حجاب به ارتعاش می‎افتد. سپس در یک چنین رویدادی در بین زائرین یک هیجانِ فوق‎العاده درمی‎گیرد؛ آنها فریاد می‎زنند <لبیک> و فرشته‎ها بر روی صورت به زمین می‎افتند و دعا می‎خوانند، هق هق می‎کنند و می‎گریند. هفت معجزه‎ای که کعبه را از بقیۀ مکان‎هایِ زمین متمایز می‎سازد از این قرارند:
اولین معجزه: قلبِ تمام مؤمنان توسطِ کعبه مانند یک آهنربا جذب می‎شود.
دومین معجزه: کعبه مسیر نماز را تعیین می‎کند و هر مسلمانِ مؤمنِ واقعی کاملاً سریع آن را تشخیص می‎دهد. (اما اکثر مردم از یک قطب‎نمایِ کوچک که با خود حمل می‎کنند کمک می‎گیرند.)
سومین معجزه: ویران ساختنِ کعبه و سنگ سیاه ممکن نیست. (چیزی که البته، همانطور که تاریخ نشان می‎دهد دو بار رخ داده است.)
چهارمین معجزه: حتی پرندگان به کعبه احترام می‎گذارند و از نشستن بر روی آن اجتناب می‎ورزند. (یک معجزه که نادرست بودن آن به خودِ من ثابت شده بود، زیرا من دیدم که یکی از کبوترها که توسط زائرین غذا داده می‎شدند بر روی کعبه نشسته است.)
پنجمین معجزه: کعبه می‎تواند با وجودِ کوچک بودن زائرین بیشماری را همزمان بپذیرد، چون فرشته‎ها طبقِ میل خود آن را بزرگ یا کوچک می‎سازند.
ششمین معجزه: هرکه کعبه را می‎بیند باید از شوق اشگ بریزد. (یک معجزه که برای من خود را به اثبات نرساند.)
هفتمین معجزه: مقدسین از جهانِ دیگر می‎آیند تا چرخیدنِ خود به دورِ کعبه را انجام دهند. (آنچه مربوط به اشباح می‎شود آدم می‎تواند به اندازه کافی از آنها ببیند، اما آنها اشباحی زنده‎اند، یعنی گداهایِ بدبخت، نزار و نیمه‌گرسنه‎ای که از زائرین با صدای ضعیف و تقریباً در حال مرگ صدقه التماس می‎کنند.)
در گذشته در کعبه تعداد زیادی مجسمه از بُت‎ها قرار داشت. همچنین مجسمۀ ابراهیم و مریم باکرۀ مقدس با عیسی در دامانش در آن پیدا می‎گشت؛ و یک مجسمه از کفترِ مقدسی که نوح از کشتی پرواز داده بود. ابتدا محمد به این بت‎پرستی پایان داد و با دستان خود این مجسمه‎ها را شکست.
گرچه کعبه اغلب توسط جنگ، آتشسوزی و کمبودِ آب باید رنج می‎برد اما تاریخ فقط از یک تخریبِ کاملِ خانۀ مقدس گزارش می‎دهد. این در سال 1626 هنگامیکه یک سیلِ بزرگ به مکه هجوم آورد اتفاق می‎افتد. یک رگبارِ شدید باعثِ طغیانِ رودخانه می‎شود که از کوهِ نور گِل‎ها را به پائین سرازیر می‎کند و بلافاصله با پُر ساختنِ حیاط مسجد پانصد زائر را که در آنجا حضور داشتند غرق می‎سازد و با چنان خشونتی به جریان ادامه می‎دهد که سه طرفِ کعبه را با خود می‎برد. در نتیجه چهارمین قسمتِ دیوار چنان صدمه می‎بیند که ضروری بود قبل از ساختن کعبۀ جدید آن را هم بشکنند.
پس از آنکه تحتِ هدایتِ معتکفم هفت دور چرخیدن را به پایان رساندم و تمامِ دعاهایِ تجویز شده را در تک تکِ نقاط تکرار کردم صادق من را پیش چاهِ آبِ زمزم که من هنوز واردِ ساختمانش نشده بودم می‎برد. این خانه چارگوش و بسیار دست و پا گیر است؛ آدم از میانِ یک در به درونِ تماماً از سنگِ مرمر پوشیده شدۀ آن داخل می‎شود، جائیکه آدم دیوارِ چهار/پنج پائیِ دورادورِ چاه را می‎بیند که ضخامتِ فوقالعادۀ آن اجازه می‎دهد خادمینِ معبد که امتیاز آب برداشتن را صاحب هستند بتوانند خود را بر روی آن نگاه دارند. این آب‎بردارها از نسل پیامبرند و اغلب بعنوان افرادِ مقدس شمرده می‎شوند؛ آنها یک قطره هم از آبِ چاه به کسی که برایش پول پرداخت نکند نمی‎دهند؛ آنها برای دادنِ آبِ رایگان به فقرا مبلغ بزرگی از زائرین دریافت می‎کنند و با این وجود تا آنجا که ممکن است آب دادنِ رایگان را کم انجام می‎دهند.
هنگامیکه من خسته از هفت بار چرخیدن به دورِ کعبه تا حدِ خم شدن و افتادن، و توسط اشعه‎های خورشید که سرِ لخت و تقریباً اندامِ لختم را بیش از یکساعت تماشا می‎کرد تا حد تب داغ گشته بودم با گلویِ خشک شده، تشنۀ آب و له‎له‌زنان برای یافتنِ سایه به کنار چاهِ آبِ زمزم رسیدم، در آنجا هوایِ خنکِ بینهایت آرامبخشی که فضای ساختمان را پُر ساخته بود از من استقبال می‎کند. یک جوانِ تنومندِ مکه‎ای و کاملاً شبیه به یک دهقانِ خشن حالا در جلوی من روی دیواری که چاه را احاطه می‎کند ایستاده بود و با دیدنِ قیافۀ نحیفم احتمالاً با من احساس همدردی می‎کند. بعد از آنکه او مقدارِ متنابهی از آبِ مقدس اما بد مزه از سطل چرمی‎اش برای نوشیدن به من می‎دهد، مکه‎ای که توسط انعام سرحال آمده بود می‎خواست هنوز با کار خاصی من را شاد سازد. او سطل سطل از چشمه آب خارج می‎ساخت و بدون آنکه از من بپرسد یکی پس از دیگری بر روی سرم خالی می‎کرد، طوریکه من یک حمام اساسی کردم و این باعث گشت که دچار تب یا گرمازدگی نشوم. البته زائرین دیگر هم یک چنین حمامی بدست آوردند؛ اما بر روی سر من حداقل ده سطل آب ریخته می‎شود، در حالیکه دیگران باید به دو سطل آب رضایت می‎دادند. یک انعامِ خوب چه کارها که نمی‎تواند بکند!
مسلمان‎ها از زمانِ پیدایشِ چشمه این داستان را برای همدیگر تعریف می‎کنند: هنگامیکه هاجر خدمتکار سارا برای ابراهیم یک پسر، یعنی اسماعیل را بدنیا می‎آورد در این وقت به دستورِ سارا از خانه بیرون رانده می‎شود و جبرئیل او و فرزندش را از طریقِ آسمان به درۀ مکه می‎برد، به محلی که در آن زمان نه شهری قرار داشت و نه تا فاصلۀ دور و گسترده یک نهرِ کوچک و کمی سبزه. هاجر بیچاره مردد بدنبال یک چشمه می‎گشت؛ اما تمامِ جستجوهایش بیهوده بود، با وجود آنکه او هفت بار چرخیدن به دورِ کعبه را انجام داده بود (که البته هنوز در آن زمان کعبه وجود نداشت!) و هفت بار ناامیدانه میانِ تپۀ صفا و مروه بالا و پائین رفته بود. هنگامیکه او عاقبت پیشِ کودکِ بر روی زمین قرار گرفته‎اش بازمی‎گردد با شگفتی متوجه می‎شود که از میانِ پاهایِ کودک آب به بالا می‎جهد و نمی‎خواهد پایان گیرد. او کودکش را بلند می‎کند، و حالا می‎بیند که یک چشمه از زمین بیرون می‎زند. آه معجزه، آه سعادت! هاجرِ بیچارۀ رانده شده در بیابانِ بی‌آب و علف یک چشمه پیدا کرده بود؛ آن هم چه چشمه‎ای! همان چشمۀ کاملاً معروف زمزم!
البته آبِ زمزم دارایِ ویژگی‎های فوق‎العاده‎ای است. اصلی‎ترین آنها عبارتند از: اولین معجزه: آبِ زمزم هرگز کم نمی‎شود. میلیون‎ها انسان می‎توانند از آن بنوشند و هرگز آدم نمی‎تواند یک کاهش از میزانِ آبِ آن کشف کند.
دومین معجزه: آدم می‎تواند تمام روز بیوقفه از آبِ زمزم بنوشد بدون آنکه صدمه ببیند.
سومین معجزه: آبِ زمزم تمام بیماری‎ها را درمان می‎کند. اگر بیمار بهبود نیابد یا اگر حتی بمیرد، این به هیچوجه دلیلی برای نفیِ قدرتِ شفابخشِ آب نمی‎باشد بلکه فقط به این دلیل است که بیمار به مقدارِ کافی از آب ننوشیده است.
چهارمین معجزه: آبِ زمزم نمی‎تواند برای پختن یا شستشوی لباس مورد استفاده قرار گیرد؛ زیرا تعدادِ زیادی ارواح در این آبِ معجزه‎آسا ساکن‎اند که معمولاً بسیار بی‎آزارند، اما می‎توانند خود را به بدترین شیطان تبدیل سازند و با آدمِ بدجنسی که می‎خواهد آبِ زمزم را جوش دهد شرورانه‎ترین شوخی‎ها را انجام دهند.
من پس از تازه ساختنِ خود توسط نوشیدن و حمام کردن در کنار چاهِ آبِ زمزم با همان حالتِ خیس به راهم از میانِ مسجد ادامه می‎دهم. بعلاوه من یک ربع بعد دوباره کاملاً خشک شده بودم. ما باید هنوز چندین اماکن متبرکه را زیارت می‎کردیم و بعد من عاقبت آزاد بودم. ما از میانِ در خانۀ پیامبر خارج می‎شویم و خود را به زودی در خیابانِ اصلی بزرگ زیبای ال امسا می‎یابیم که در آن زائرین مانند هاجر هفت بار بالا و پائین رفتن از تپۀ صفا و مروه را انجام می‎دهند. من هم باید در حقیقت حالا این چهارنعل رفتنِ مقدس را فوری انجام می‎دادم؛ اما از آنجا که بیش از حد خسته و کوفته بودم بنابراین بخاطرِ بیماری از انجام آن خودداری کرده و قول می‎دهم برای این گناه یک گوسفند قربانی کنم. سپس با صادق به سمت قهوه‎خانه می‎روم، جائیکه حسن انتظارم را می‎کشید تا مرا به خوابگاهم هدایت کند.
 
6. مکه
این قهوه‎خانه همزمان یک آرایشگاه بود. صاحبِ قهوه‎خانه‎ها و سلمانی‎ها غرور ذاتیِ مکه‎ای‎ها را نشان می‎دهند، طوریکه که انگار یکی از آنها بیشتر از ده غریبه ارزش دارد، و اگر آنها تصادفاً بی‎ادب نباشند بنابراین چنان رفتار می‎کنند که انگار هرآنچه برای یک غریبه انجام می‎دهند فقط از روی ترحم و بخاطر پولِ خوبی‎ست که از آنها می‎گیرند: اصلاح کردنِ ریش یک ترحم است، وقتی به آدم یک فنجان قهوه می‎دهند یک ترحم است، وقتی با یک غریبه صحبت می‎کنند یک ترحم است. از آنجا که من در هنگامِ ورود به سلمانی احتیاط کردم و گذاشتم چند سکۀ نقره در دستم بدرخشد بنابراین صاحبِ سلمانی به اندازۀ کافی رحیم بود که به من بزودی کمی توجه عطا کند. اما بویژه به نظر می‎رسید که او پس از آنکه معتکفم چیزی از شخصِ من در گوشش زمزمه کرد رحیم‎تر می‎شود. زیرا در واقع این یکی از اعتیادهای مزدگیران مذهبی‎ست که افرادی را که همراهی می‎کنند بعنوان اربابانِ بسیار ممتاز معرفی کنند. من ابتدا دیرتر باید متوجه می‎گشتم که این مردِ خوب من را به چه عنوانی معرفی کرده‎، هیچ‌چیزِ کمتری از پاشای الجزیره. پدر و پسر من را بعنوان <شاهزاۀ الجزیره> در نیمی از شهر چرخاندند، و فقط باید بحساب این شرایط گذاشت که اقامتِ من در مکه ناگهان یک پایان غیرمنتظره به خود می‎گیرد. از آنجا که من چرخیدن به دورِ کعبه را انجام داده بودم بنابراین می‎توانستم خودم را دوباره اصلاح و حمام کنم، لباس بپوشم، خلاصه جامۀ وحشتناکِ ارحام را از تن درآورم و پرسه زدن مانند یک حیوانِ وحشیِ برهنه و پُر از کثافت و حشراتِ موذی را متوقف کنم؛ من اجازه داشتم دوباره یک انسان باشم. پس از اصلاح و حمام کردن گذاشتم برده‎ام علی یک لباسِ کامل از چمدان بیرون بیاورد، یک جامۀ راحتِ الجزیره‎ای که صادق و پسرش حسن چاپلوسانه گفتند که این لباس من را مانند یک پاشا نشان می‎دهد.
عاقبت پس از آنکه بعد از یک استراحتِ دو ساعته در قهوه‎خانه خستگیِ چرخیدن به دور کعبه از تنم بیرون می‎رود می‎گذارم که همراهانم مرا به خوابگاهم هدایت کنند. ابتدا ما می‎بایست دوباره از میانِ خیابانِ اصلیِ گستردۀ ال امسا عبور می‎کردیم. اما این کار آسانی نبود، زیرا صدها زائر در اینجا هفت بار پیاده‎روی مقدسِ بینِ تپۀ صفا و مروه را انجام می‎دادند. تمامِ این نیمه‌برهنه‎هایِ پوشیده از خاک و کثافت، این موجوداتِ نالانی که نفس‎نفس می‎زدند، عرق می‎ریختند و توسطِ گرمای تابستان سر برهنه‎شان داغ و تب‎آلود گشته و دیوانه‎شان ساخته بود بطرز وحشتناک خسته و در عین حال هیجانزده با فریاد کشیدن به سمت بالای خیابان و دوباره به پائین آن می‎دویدند. ما تلاش می‎کردیم از کنار دوندگانِ وحشی جاخالی دهیم اما ناگهان علیِ بیچاره به زمین می‎افتد و زائرین از روی او قدم برمی‎داشتند و می‎دویدند، و در این حال به او چند ضربۀ لگد برخورد می‎کند. ما فقط با زحمت موفق می‎شویم سیاه‎پوستِ بیچاره را دوباره از روی زمین بلند کنیم. اما در این کار نزدیک بود آنچه بر علی رفت بر ما هم برود. یک زائرِ به ویژه وحشی طوری با شدت با ما می‎خورد که هر سه نفر ما به زمین می‎افتیم؛ اما سریع موفق می‎شویم از جا بلند شویم و علی را با خود به کنار بکشیم. البته حالا تمام بدنش از ورم و لکه‎های آبی رنگ پوشیده شده بود، اما از آنجا که ضرباتِ لگدِ زائرینِ شرکت کننده در مراسم پیاده‎روی مقدس بشمار می‎آیند بنابراین علی به زودی تسلی می‎یابد.
اردوگاهی که خوابگاهِ من در آن قرار داشت تقریباً خارج از شهر واقع شده بود؛ بنابراین ما باید خیابانِ ال امسا را تا انتها می‎رفتیم، سپس از طریقِ یک خیابانِ بسیار طولانی و مهم که در هر دو سمت آن مغازه‎هائی وجود داشت که در آنها خُرده‎فروشان، خیاط‎ها و بافندگانِ ابریشم نشسته بودند، و سپس ما به انتهای شمالی مکه می‎رسیم. در اینجا یک دشتِ شنیِ دراز آغاز می‎شود که در یک سمتِ آن مخزن‎های آب و در سمتِ دیگر تعداد زیادی اتاق‎های چوبی قرار دارند که در آنها ارازل زندگی می‎کنند. علاوه بر این در هر دو سمتِ این جاده که به کوه عرفات منتهی می‎گردد هنوز چند اردوگاه قرار دارند، و در یکی از آنها باید من اتاقم را می‎یافتم.
هنگامیکه ما به کنار در این خانه رسیدیم رایحۀ لذیذِ غذاها به بینی‎ام هجوم می‎آورد. همچنین دیدنِ صاحبخانه هم کم دل‎انگیز نبود، زیرا از گونه‎های چاق و شکمِ چاقش باید نتیجه می‎گرفتم که در خانۀ او غذایِ مغذی پخته می‎شود، و این برای شرایطِ من که ضعیف و ناتوان شده بودم بسیار ضروری بود. صاحبخانه که حمدان نام داشت در واقع طبق مفاهیم شرقی مردی زیبا، تقریباً گرد و چاق بود، اما همچنین با چهره‎ای منظم، چشمانِ بزرگِ قهوه‎ای و دندان‎های سفیدِ خیره‎کننده‎اش واقعاً زشت دیده نمی‎گشت. فقط یک چیز چهره‎اش را از شکل می‎انداخت و آن سه زخمِ دراز بر رویِ گونه‎ها بودند که از برش‎هائی به بوجود آمده بودند که هر مکه‎ای بعد از بدنیا آمدن بدست می‎آورد و پسرانِ شهر مقدس به آن بسیار افتخار می‎کنند. حمدان پس از پیشوازِ مؤدبانه‎ای ما را به یک سالن در طبقۀ همکف هدایت می‎کند که در آن تعدادی فرش و مخده‎هائی دورادور دیوارها قرار داشتند. گرچه من خیلی گرسنه بودم اما باید می‎گذاشتم ابتدا طبقِ رسم شرقی یک مکالمۀ طولانی در بارۀ خودم انجام شود.
عاقبت غذا آورده می‎شود. سه بردۀ سیاه‎پوست کاسه‎های اصلی را داخل می‎آورند و آنها را که یکی با برنج، یکی با گوشتِ گوسفند و یکی با شیرینی پُر شده بود روی میزهای کم ارتفاعِ چوبی میانِ گرسنگان قرار می‎دهند. ابتدا از پلو شروع می‎شود که یک برنجِ نمک و فلفل زده و در کَره پخته شده است و با قاشق چوبی خورده می‎شود. در این حین آدم با دست درونِ کاسۀ گوشت گوسفند فرو می‎بُرد و از آن یک قطعه به دهان می‎گذاشت. در همان زمان برایمان کاسه‎های کوچکی از خامۀ شیرین، کنسرو زردآلو و شیرینی‎جات توسطِ سه پسرِ صاحبخانه آورده می‎شود. آنها نه تنها کاسه‎ها را در برابر بینیِ مردان نگاه داشته بودند بلکه با دست به دهان‎شان داخل می‎کردند، در حالیکه آنها انواع شیطنت را انجام می‎دادند و بینی و گونه‎ها را به خامه و فرنی آغشته می‎کردند. غذا خوردن تا اندازه‎ای شایسته و محترمانه پیش می‎رود. اما هنگامیکه نوبت به شیرینی می‎شود مردها با ولعی واقعی با هر دو دست، من مایلم بگویم تا آرنج در کاسه فرو می‎کردند، و چون حالا شیرینی طبق رسم عربی در مایعی از عسل و کرۀ مایع شناور بود بنابراین این مایع به همه‌سو بر روی صورت، عمامه و لباس افراد پراکنده می‎گشت. من قبل از آنکه بتوانم خود را از این منظرۀ ناخوشایند کنار بکشم مقدار زیادی لکه از مایع چرب بر لباسم نشسته بود، طوریکه فوری باید یک جامۀ دیگر می‎پوشیدم. اما برای بقیه این کثیفی اصلاً مهم نبود، آنها هفته‎ها همان لباس‎هایِ چرب‌گشته را بر تن داشتند و هر روز آن را کثیفتر می‎ساختند.
حالا یک بردۀ جوانِ سیاه‎پوست من را به یک اتاقِ کوچک هدایت می‎کند که صاحبخانه بخاطر رتبۀ ظاهراً والایم برای من در نظر گرفته بود. اتاق بسیار کوچک بود اما کاملاً زیبا و حتی دنج دیده می‎گشت. سه دیوار آن بجای کاغذدیواری با پارچۀ کتان معمولی پوشانده شده بودند و در چهارمین دیوار یک در بزرگِ چوبی قرار داشت. هیچ مبلی در اتاق قرار نداشت، اما من به اندازۀ کافی وسیله داشتم که با آنها اتاق پُر شود. ناگهان مهمانی به دیدارم می‎آید که باید معنی واقعی اتاقم را به من نشان می‎داد. مهمان یک خروسِ زیبای کلکته‎ای بود که ناگهان از زیر کتان ظاهر می‎شود و کاملاً نزدیک گوشم قوقولی‎قوقویِ بلندش را به صدا می‎اندازد. بدنبال خروس یک ارتشِ کاملِ مرغ به راه افتاده بودند که خود را اینجا در اتاقشان بسیار خوب احساس می‎کردند و نمی‎خواستند به هیچوجه برای <شاهزادۀ الجزیره> جا باز کنند. بنابراین این مرد به من یک مرغدانی اجاره داده بود! با عصبانیت به طبقۀ پائین هجوم می‎برم و از حمدان توضیح می‎خواهم، و صاحبخانه برای آرام ساختنم من را سریع به یک اتاقِ تقریباً زیبای دیگر و حتی کمی مبله شده هدایت می‎کند، و حالا من خود را در اینجا مستقر می‎سازم.
روزهای بعد را برای قدم‎زدن استفاده می‎کنم تا شهر را بشناسم. هنگامیکه من یک بار کاملاً آسوده در یکی از خیابان‎های پُر از مغازه قدم می‎زدم ناگهان می‎شنوم که کسی نامم را صدا می‎زند. یک صدا که ظاهراً از زمین بیرون می‎آمد می‎گفت: "هی ابدالرحمن! چقدر خوشحالم که تو را می‎بینم." من به اطراف نگاه می‎کردم اما مدتی نمی‎توانستم کشف کنم که صدا از کجا می‎آید. عاقبت در عمقِ طبقۀ اولِ یک خانه که توسط غرفه‎ای در برابرش تقریباً پوشیده شده بود متوجۀ همسفرم حاجی عُمرِ چاق می‎شوم. من به سمتِ او می‎روم و بزودی خود را در یک شیرینی‎پزیِ سوریه‎ای می‎یابم که در آن بجز عُمر و بسیاری مردمِ غریبه همچنین شیخ مصطفی و سه برادرزاده‎اش را می‎بینم. تمامِ جمع مشغولِ خوردنِ غذای شیرینی به نام محلبی بودند. محلبی یک نوع فرنی است که از آردِ برنج، شیر و مقدار زیادی شکر تهیه می‎شود و بر رویش دارچین و زنجبیل و دیگر ادویه‎جات می‎پاشند. شیخ مصطفیِ بیچاره متأسفانه دیگر آن مردِ مانندِ قبل نبود؛ تلاش‎های مراسمِ زیارت به شدت به او آسیب رسانده و یک اسهالِ دائمی چنان ضعیفش ساخته بود که او خود را به مرگ نزدیک احساس می‎کرد. مردِ بیچاره در جوابِ پرسش من که حالش چطور است می‎گوید: "آه برادرم، من می‎بینم که پایانم نزدیک است. اگر خدا هنوز بخواهد که من کوه عرفات را ببینم؛ حالا مُردن بر روی کوهِ عرفات تنها آرزویِ قلبانۀ من است." من عمیقاَ بخاطر حالِ خرابِ این پیرمردِ خوب متأثر شده بودم؛ همچنین به نظر می‎رسید که بقیه حاضرین احساساتی شده‎اند، اما آنها او را به روش ابلهانۀ اسلامی‎شان تسلی می‎دادند، یعنی این خبرِ مهم را به او می‎دادند که فقط او وقتی به زودی خواهد مُرد اگر خدا زندگیش را کوتاه محاسبه کرده باشد."
از این مغازۀ شیرینی‎پزی همراه با یکی از برادرزاده‎ها بیرون می‎آیم و به سمتِ بازارِ بزرگ می‎روم تا بادیه‎نشینان را که آنجا با محصولاتِ خانگی معامله می‎کنند ببینم. آنها آنجا قدم می‎زدند، پسرانِ آزادِ دشت‎ها، بیابان‎ها و کوه‎های عربی که توسطِ هیچ حاکمی مقهور نگشته، و با وجود فقر و زندگیِ دشوارشان هنوز وحشی و جسور، مردانه و مغرورند. آنها هر زیوری را خوار می‎شمرند و زنانه می‎دانند، آنها خود را در پارچۀ کتانی یا پنبه‎ایِ گشاد با دوخت کم و اغلب آبی رنگ می‎پوشانند. یک پیراهن کتانِ آستین بلند و یک کتِ پشمی انداخته شده بر روی آن تنها چیزی بود که آنها را می‎پوشاند. بسیاری از آنها کفش را و حتی پوشیدن نازکترین صندل را خوار می‎شمرند. همچنین سرهایشان هم کاملاً لخت بود، و موهای بلندِ هرگز اصلاح نشده به صورت تودۀ کُرکی از روی شانۀ استخوانی‎شان آویزان بود. متأسفانه این موهای دراز بسیار ناپاک نگهداری و با ناپاکترین آب شسته می‎شوند، گاهی کره به آنها می‎مالند، و بعلاوه پُر از خاک و کثافتند و جنگل‎های واقعی کوچکی را تشکیل می‎دهند که در آنها موجوداتِ زنده وول می‎خورند. آدم امروز هنوز هم به فضیلتِ مهمان‎نوازی و قانونِ مقدسِ <نمک خوردنِ> بادیه‎نشینان مباهات می‎کندْ که بر طبق آن کسانی که با آنها نمک خورده‎اند تا زمانیکه در خاک آنها به سر میبرند هرگز تعقیب نمی‎شوند، حتی اگر از سرسخت‎تریت دشمنانشان باشد. من در بازار فقط شترها، گاوها، قاطرها، الاغ‎ها و گوسفندان را می‎دیدم؛ اسب‎ها برای فروش عرضه نمی‎شدند، زیرا حجاز سرزمین اسب نیست، و در مکه کلانترها و تعدادی مردم بسیار متشخص اسب دارند. اسب‎های عربی در واقع فقط در نجد وجود دارند که البته از بهترین اسب‎های جهان‎اند. یکی از بادیه‎نشینان که صادق وانمود می‎کرد با او دوست است از من دعوت می‎کند در خانه‎اش مهمان او شوم. اما من نتوانستم متأسفانه این کار را انجام دهم، زیرا اولاً جاده بسیار ناامن بود و سپس من در پیش این مردمِ خوب تقریباً از گرسنگی می‎مردم، چون آنها در تابستان تقریباً چیزی برای زندگی کردن ندارند و اگر من با خودم مواد غذائی می‎بردم باعث رنجش آنها می‎گشتم. یک بادیه‎نشین روزانه به سختی نیم پوند برای موادِ غذائی نیاز دارد تا اندامِ کوچکِ لاغر و استخوانِ نازکش را تا اندازه‎ای قوی نگهدارد. همچنین این مردم کم و غیرمنظم می‎خوابند؛ آنها خود را در زمستان در جامه‎هایِ نازکِ کتانی در معرض سرما و در تابستان با بدنِ برهنه بی‎خیال زیر اشعه‎هایِ داغِ خورشید قرار می‎دهند. برایِ مدتی یک اروپائی می‎تواند این زندگی را انجام دهد؛ اما من شک دارم که بتواند عادت کند مدتِ درازی پیش بادیه‎نشینان بماند.
در شبِ روزِ چهارم ورودم به شهر مقدس صادق یک بار دیگر مرا به مسجد هدایت می‎کند تا مانند هر مؤمنِ خوبی همچنین دیدار شبانه‎ام را انجام دهم. البته به وجودِ چراغِ خیابانی اصلاً نمی‎شود فکر کرد، و بنابراین باید صادق و پسرش در رفت و آمد شبانه با یک فانوس جاده را برایم کمی روشن می‎ساختند. همه‌چیز در میان توده‎های تاریکِ خانه‎ها ساکت بود. فقط گاهی اینجا و آنجا آدم صدای قدم‎های یک زائر را می‎شنید که مانند من توسط یک معتکفِ فانوس بدست برای رفتن به مسجد همراهی می‎گشت. این زائر مانند ارواح در جامۀ ارحام هرچه ما بیشتر به مسجد نزدیک می‎گشتیم بیشتر و بیشتر از دلِ تاریکیِ شب ظاهر می‎گشت، گاهی از میانِ یک در، گاهی از کنار یک خیابانِ تاریکِ فرعی زائرین بیرون می‎آمدند. حالا ما از میانِ درِ مقدسِ پیامبر داخلِ حیاطِ مسجد می‎شویم. امروز یک منظرۀ غیرمنتظرۀ شگفت‎انگیز انتظارمان را می‎کشید. چراغ‎های کوچکِ نفتی بی‎شماری کعبه و محراب‎ها را محاصره کرده و به اندازه‎ای که بشود آنها را دید روشن می‎ساختند، اما نه به اندازه کافی که آدم بتواند آنها را بطور واضح ببیند، بنابراین آدم می‎توانست در این نیمه‎تاریک همه‌چیز را خیلی زیباتر از آنچه واقعاً بودند تصور کند. تودۀ تاریکِ کعبه مانند یک قلعۀ غول‌پیکری که ارواحِ شریر در آن ساکنند آنجا قرار داشت. زائرانِ نیمه‎لختِ بیشماری در سراسرِ حیاط در نور هزاران هزار چراغِ کوچک تجمع کرده بودند که به دور محراب‎ها می‎چرخیدند و با شوقی زاهدانه آنها را به دهان و قلب می‎فشردند. دورادورِ این واحۀ نور و زندگی که از میانش محرابِ تاریکِ کعبه صعود می‎کرد حیاطِ وسیع خود را مانند یک بیابان گسترش می‎داد، در ابتدا فقط کمی روشن، در ادامه اما کامل در تاریکی قرار گرفته، تا اینکه دوباره توسطِ دهلیزِ ستون‎دار محدود می‎گشت که همچنین با تعدادِ بیشماری از چراغ‎های کوچکِ مات نورانی شده بود. بجز زائرینی که با قصدِ زاهدانه به اینجا آمده بودند همچنین معتکفین بی‎شماری در معابد اجتماع کرده بودند، هزار معتکف باید در مکه وجود داشته باشند که زائرین را روز و شب راحت نمی‎گذارند تا اینکه یکی از آنها به دستش بیفتد. چون محلِ دور کعبه از زائرینی که به هم فشار می‎آوردند پُر بود بنابراین من بزودی به سمتِ دهلیز می‎روم. همچنین اینجا هم مردمی بودند که در نور ماتِ چراغ‎هایِ کوچکِ نفتی مانند ارواحی دیده می‎گشتند که در حیاطِ ویرانِ یک صومعه زندگیِ شبانه‎شان را می‎گذرانند. اینجا یک زائرِ سفیدپوش چنان بی‎حرکت به یک ستونِ مرمری تکیه داده بود که انگار خودش یک سنگ سفید است؛ در کنارِ یک ستونِ دیگر یک زائرِ ضعیف و در حالِ مرگ استراحت می‎کرد که گذاشته بود او را به مسجد حمل کنند تا در این محلِ مقدس روحش را با آخرین بازدم از بدن خارج سازد. اما همچنین انواعِ مختلف ارازلِ زن و مرد در میان زائرین ول می‎گشتند تا در پناهِ تاریکی با آنها در بارۀ چیزهای بد صحبت کنند. اینجا و آنجا یک جسد به حیاطِ مسجد حمل می‎گشت، چون بعضی از مُرده‎ها فرصت نداشتند بگذارند خود را در آخرین لحظه به مسجد بیاورند و در بستر مرگ از دنیا رفته بودند بنابراین بدنِ بیجان‎شان را به دور کعبه می‎چرخاندند، کاری که او دیگر خودش نمی‎توانست انجام دهد. ما تا بعد از نیمه‌شب در مسجد می‎مانیم تا دوباره تعدادِ زیادی از تمریناتِ خسته‌کنندۀ عبادت را برگزار کنیم؛ سپس دوباره به خانه بازمی‎گردیم.
در این بین دومین ماهِ زیارتی ذیقعده به پایانش رسیده بود؛ حالا ماهِ سوم و آخرین ماهِ زیارت ذیحجه شروع می‎شود. از آنجا که در روز اولِ ذیحجه ورودِ کاروانِ بزرگِ زائرین از بغداد و در دومین روز کاروانی از سوریه انتظار می‎رفت بنابراین باید قبل از ورودِ آنها آن دو وظیفۀ ضروریِ یک زائر را انجام می‎دادم، یعنی پیاده‎روی از تپۀ صفا به تپۀ مروه و زیارت عمره (به اصطلاح حجِ کوچکتر.)
در روز بعد ساعتِ شش صبح دوباره جامۀ ارحام بر تن می‎کنم و بدنبالِ معتکفم به خیابانِ اصلیِ بزرگِ مکه ال امسا می‎روم که در آن پیاده‎رویِ مقدس انجام می‎شود. ما طولِ این خیابان را تا انتهای شرقی‎اش می‎پیمائیم. در آنجا ستونِ تپۀ صفا خود را بلند می‎سازد که تقریباً به شکلِ محرابِ قدیمیِ مسیحی دیده می‎شود و برای رسیدن به آن باید از سه پله بالا رفت. من پس از رسیدن به پلۀ آخر به درخواستِ صادق صورتم را به سمتِ غربِ مسجد برمی‎گردانم، دست‎هایم را به سمتِ آسمان بلند کرده و دعائی را که صادق از پیش می‎خواند تکرار می‎کنم. سپس در مسیرِ خیابانِ اصلی تا ستونِ تپۀ مروه در آن تهِ خیابان ــ و به شدت طبق مقررات قسمتی از راه را در حال تند رفتن و قسمتی را در حال دویدن ــ طی می‎کنم. این ستون هم شبیه به یک محرابِ سنگی‎ست که چهار پله زائر را به آن می‎رساند، آن بالا آدم دعایش را می‎خواند، و سپس بازگشت شروع می‎شود. وقتی زائر دوباره به اولین ستون می‎رسد بنابراین اولین دور را به پایان رسانده است، و ابتدا پس از هفت دور این عملِ مقدس به پایان می‎رسد. در حالِ پیاده‎روی باید دائماً کلماتِ دعا گفته شوند، مانند <الله و اکبر> و چیزهائی شبیه به این.
این پیاده‎روی به یادِ هاجر خدمتکارِ همسرِ ابراهیم انجام می‎شود و همانطور که گفته شد هفت بار در اینجا قبل از آنکه چشمۀ زمزم را بیابد سرگردان بود. این یک منظرۀ کاملاً عجیب و غریب به نمایش می‎گذارد. آدم بجز اندامِ نیمه‎‌برهنه‎ای که با شوقی دیوانه‎وار به پائین و بالای خیابان می‎دوند و کاملاَ نزدیکِ سایه‎هایشان همراهِ جدائی‎ناپذیرشان مکعفین قرار دارند هیچ‌چیز نمی‎بیند. در حالیکه حالتِ چهرۀ زائرین بخاطرِ کوشش و شوق از حالت طبیعی برگشته از چهرۀ راهنما فقط حرص و آزِ پول دیده می‎گردد. پس از به پایان رسیدنِ زمانِ زیارت زمانِ تفریح مزدبگیرانِ مذهبی شروع می‎شود، و در این وقت هیچ‌چیزِ خنده‎دارتر برای تعریف کردن نمی‎دانند بجز آنکه از حیله‎هائی برای همدیگر تعریف کنند که با آنها زائرینِ ابله را فریفته و از آنها پول تلکه کرده‎اند.
از ستونِ تپۀ صفا بدون تأخیر برای مراسم عمره حرکت می‎کنم. جاده ممکن است مسافتی به اندازه سه چهارمِ یک مایلِ آلمانی داشته باشد؛ ما اما این مسیر را سوار بر دو الاغ کوچک و چالاک بزودی پشت سر می‎گذاریم. مسیر از یک دشتِ شنیِ کاملاً برهنه می‎گذشت؛ ما کنار پُشتۀ انبوهِ بزرگی از سنگ‎های نامنظم روی هم ریخته شده توقف می‎کنیم تا با لعنت فرستادن چند سنگ به گورِ ابو لهب عمویِ بی‎خدایِ پیامبر که در اینجا خاک شده است پرتاب کنیم، و بعد بزودی به نمازخانۀ کوچکی می‎رسیم که باید نمازمان را در آن می‎خواندیم. نمازخانه اما از زائرین پُر بود و زمین با نمازگزارانِ مؤمن سنگفرش شده بود، طوریکه ما برای خُرد نگشتن باید نمازمان را سریع می‎خواندیم. و سپس سوار بر الاغ‎های کوچک‎مان در حالِ خواندنِ نیایش و فریادِ مدام <لبیک> به مکه بازمی‎گردیم.
در روزِ اولِ ماهِ ذیحجه کاروانِ زائرینِ بغداد و در روز دوم زائرینِ دمشق از راه می‎رسند، گروهِ اول شاملِ هزار و پانصد و گروه دوم شاملِ تقریباً چهار هزار زائر بود که بزرگترین کاروانِ زائرین را تشکیل می‎داد و توسطِ یک پاشایِ تُرک فرماندهی می‎گشت. این کاروان از طرفِ کلانتر مکه و پسرانش به همراهی تعدادِ زیادی به باشکوه‎ترین شکلی استقبال می‎گردند. من بعد از ظهر با صادق و پسرش به شهر می‎روم تا ورودِ این کاروان را تماشا کنم. مسیر ما از کنارِ گورستانِ بزرگِ مکه به سمت اردوگاهی می‎گذشت که زائرین سوری چادر می‎زنند. بسیاری از ساکنینِ مکه برای پیشواز از کاروان از صبح به آنجا رفته بودند. کلانترِ مکه، یک پیرمردِ خوش قامت با چهار پسرش نشسته بر زیباترین اسب‎های عربی، در جامۀ ابریشمی ارزشمند، با شال‎ و عمامه کشمیری سواره می‎رفتند. در کنار کلانتر پاشایِ دمشق، همچنین سوار بر یک اسب عربی می‎رفت؛ اما مردِ تُرک با چهرۀ خسته‎کننده‎اش و شکم گردِ جلو آمده‎اش در کنار عرب‎های لاغر خیلی مناسب دیده نمی‎گشت. برای من بسیار قابل توجه بود که پاشا در این مناسبت یک یونیفرم نظامی پوشیده است، یک یونیفرم طلادوزی شده با یک مدالِ الماس وصل شده بر سینه، در حالیکه رسم بر این است که هر مسلمان بیتفاوت از بالا یا پائین بودنِ مقام اجتماعیش قبل از ورود به مکه جامۀ ارحام می‎پوشد. همچنین بوضوح می‎بینم که چطور این رفتارِ ناشایست در میانِ عرب‎ها باعث ناراحتی گشته و چطور آنها تحقیرآمیز به یونیفرم نگاه می‎کنند. اما چون مردِ تُرک حاکم آنها بود جرأت نمی‎کردند چیزی بگویند. در پشتِ سر پاشا تعدادی تُرک حرکت می‎کردند، و سپس گروهِ رنگارنگِ زائرانِ سوری می‎رسد. در اینجا یک کجاوه توسط دو شتر حمل می‎گشت که در آن یک تُرکِ چاق و سیگاری نشسته بود؛ و در یک کجاوۀ دیگر زنانی پوشیده شده در جامۀ درازِ ارحام نشسته و به زحمت قابل تشخیص بودند. در کنارِ آنها مردمِ فقیر و ضعیف از سوریه پیاده می‎رفتند و زحمتِ دشواری سفرِ زیارتی را می‎شد بوضوح در آنها دید. بادیه‎نشینانِ سوری با اندام مغرور، قوی، با چشمانِ سیاهِ درخشان و ریشِ انبوه سوار بر شتر بدنبالِ آنها می‎آمدند. سپس تاجرانِ صلح‎طلب سوار بر الاغ حرکت می‎کردند، همراه با کالاهای‎شان که امیدوار بودند در این سفرِ بزرگ آنها را به پول تبدیل کنند. دورادورِ این گروهِ زائر بادیه‎نشینانِ وحشی از شبه‎جزیرۀ عربستان که محافظینِ جنگجویِ کاروان را تشکیل می‎دادند بر روی اسب‎های نجیبِ نجد جسورانه می‎تاختند.
همۀ زائرین بجز پاشا جامۀ ارحام بر تن داشتند. شاید او برای این کار بیش از حد تنبل بود و ترجیح می‎داد که با قربانی کردنِ یک گوسفند کفاره دهد. من در زیارتِ کوهِ عرفات حتی دیدم که بسیاری از سربازانِ تُرک در دامنۀ کوهِ مقدس در یونیفرمِ کامل پرسه می‎زدند، آن هم در روزی و در محلی که نامقدس‎ترینِ عرب هم در آنجا لباسِ احرام بر تن می‎کند. عرب‎ها به این خاطر تُرک‎ها و بخصوص سربازانِ تُرک را با تحقیری بی‎پایان نگاه می‎کنند.
بسیاری از زائرین در اردوگاه‎هائی که برایشان تعیین شده بود چادر می‎زدند، دیگران اما در شهر خوابگاه می‎جستند، بنابراین اجاره‎ بها سریع دو و سه برابر بالا می‎رود، و بعضی از زائرین که نمی‎توانستند این مقدار را بپردازند به خیابان پرتاب می‎گشتند.
برای من هم می‎توانست به زودی یک چنین اتفاقی بیفتد. ــ هنگامیکه من دوباره به خانه بازگشتم با شگفتیِ فراوان اتاقم را جارو شده و پاک می‎یابم، چیزی که قبلاً اتفاق نیفتاده بود، تمامِ چمدان‎هایم را در گوشه‎ای قرار داه بودند، بله من حتی علی خوبم را از اتاق بیرون انداخته شده و در بیرون نشسته می‎یابم، و برده‎هایِ حمدان نمی‎خواستند من را هم به اتاق راه دهند. عاقبت سر و صدائی که به این خاطر بلند شده بود حمدانِ چاق را که آهسته و سنگین از پله‎ها بالا می‎آمد و توسطِ جمعیتی زائرِ سوری همراهی می‎گشت به آنجا می‎کشاند. و آن هم چه جمعیتی! این گروه تشکیل شده بود از هشت زائرِ سوری، جوان‎های کثیف و نیمه‌برهنه در جامۀ کهنۀ احرام و شش پسربچه و چهار بردۀ سیاه‎پوست. تمامِ این جمعیت به اتاقِ کوچکِ من می‎ریزند که در آن برای من و علی به اندازۀ کافی جا وجود داشت، اما اگر این بیست انسان می‎خواستند در آن اقامت کنند باید مستقیم می‎ایستادند. با این حال سوری‎ها این گستاخیِ باورنکردنی را داشتند و می‎خواستند بیست نفره در این اتاق ساکن شوند، اتاقی که البته من باید از آن بیرون پرتاب می‎شدم. حمدان هم یک وجودِ کاملاً تغییر کرده به من نشان می‎داد، در حالیکه در غیر اینصورت با من با سلام علیکم روبرو می‎گشت حالا طوری رفتار می‎کرد که انگار اصلاً متوجۀ حضور من نیست. من اما تصمیم راسخ داشتم که اتاقم را نگهدارم، حمدان را به کناری می‎خوانم و با کلماتِ طعنه‎آمیز به او می‎گویم که آماده‎ام نیم ریال در روز به او بیشتر بپردازم، مبلغی که این بیست سوری با هم نمی‎توانستند پرداخت کنند. در این وقت ناگهان وجودِ حمدان تغییر می‎کند، و با احترامِ قدیمی و لطافت با من صحبت می‎کند: "آه برادرم! این حقیقت دارد، تو باید پسر یک پادشاه باشی که می‎توانی چنین درخشان خرج کنی!" حالا من مجبور بودم اجارۀ سه روز را پیش‎پرداخت کنم، که برای شرایطِ این سرزمین واقعاً قیمت زیادی بود، با این مبلغ می‎شد در قاهره یا دمشقْ کلِ یک خانه را برای یک ماه اجاره کرد. حالا سوری‎ها در آن مرغدانی‎ای که برایم آشنا بود جا داده می‎شوند، در حالیکه من در اتاقم پودر حشره‎کُش می‎پاشاندم، زیرا زائرین تعدادِ زیادی از حشراتِ موذی را با خود به اتاقم آورده بودند.
من در چهارمین روزِ ماهِ ذیحجه در خانۀ حمدان یک مهمانی بزرگ برپا می‎کنم که در آن دو گوسفندی خورده می‎شوند که من باید قربانی می‎کردم، چون در بدوِ ورود و بعد از هفت بار چرخیدن به دور کعبه بلافاصله راهپیمائیِ مقدس را انجام نداده بودم. بجز ساکنینِ خانۀ حمدان همچنین دوستانِ مصری‎ام را که قرار گذاشته بودیم سفر زیارتی به عرفات را با هم انجام دهیم دعوت کرده بودم.
 
7. کوه مقدس
در این بین روز مقدس نزدیک شده بود، روزی که در آن همۀ زائرین بر روی کوهِ عرفات جمع می‎شوند و باید عنوانِ مقدسِ حاجی را به ما اعطاء می‎کرد، که آدم آن را فقط در این روز و فقط بر روی این کوه بدست می‎آورد و تاجِ کُلِ سفرِ زیارتی‎ست.
در بعدِ از ظهرِ هفتمین روزِ ماهِ ذیحجه همه‌چیز در خیابان‎های مکه زندگی و فعالیت بود. شمارِ زیادی از زائرین به سوی مسجد می‎رفتند تا در آنجا برای سفرِ زیارتی به سمتِ کوهِ عرفات جمع شوند و آخرین تمریناتِ مذهبی برای این راهِ مهم را انجام دهند. من هم به همراهِ صادق و پسرش، علی، شیخ مصطفی که توسطِ سه برادرزاده‎اش بیشتر حمل می‎گشت تا هدایت و عُمر چاق که برای بردنِ من دنبالم به خانۀ حمدان آمده بودند به مسجدِ پُر شده از زائرین می‎روم. ما در اینجا در حالِ انجام تمریناتِ مذهبی تا یک ساعت قبل از غروبِ خورشید انتظار می‎کشیم. سپس معبد را ترک می‎کنیم و با پیمودنِ چند خیابان به دشتی شنی در شمالِ شهر می‎رسیم. اینجا مسیرِ زیارت آغاز می‎گردد که طول آن تقریباً سه مایلِ آلمانی است و معمولاً در دوازده ساعت طی می‎شود.
در این لحظه کاروانِ زائرینِ سوری به حرکت می‎افتد. در رأس آن شترِ مقدس قدم برمی‎داشت و پرچمِ به اصطلاح پیامبر را که هنوز در غلافی محصور بود حمل می‎کرد؛ مقاماتِ بلندمرتبه و تودهُ بزرگ زائرین بدنبالِ شتر حرکت می‎کردند. زائرین ثروتمندتر، پاشا و کلانتر که هربار در سفر زیارتی شرکت می‎کنند و زنانِ محترم در کجاوه‎ها نشسته بودند. کجاوه‎ها توسطِ دو شتر که یکی از جلو و یکی از عقبِ کجاوه می‎رفتند حمل می‎گشت و در میان‎شان بخصوص کجاوۀ زنان و شترهائی که آن‎ها را حمل می‎کردند تزئین شده بودند، بعضی از آنها کاکلی از پَرِ بوقلمون بر رویِ سر داشتند و بعضی هلال‎هایِ کوچکِ ماه از جنس نقره. زائرینِ کمتر ثروتمند در کجاوه‎های کوچک‎تری نشسته بودند که بر پشتِ فقط یک شتر بسته شده بودند؛ آنها بطورِ خنده‎داری به اینسو و آنسو تاب می‎خوردند، و زائرینِ نشسته در این کجاوه‎ها باید مطمئناً با دریازدگی آشنائیِ کاملی داشته باشند. گاهی هم یک شتر دو کجاوه حمل می‎کرد، یکی را در سمتِ راست و دیگری را در سمتِ چپ، اما این روش خطرناک شناخته می‎شود، و من خودم شاهد بودم که چطور دو کجاوه که به این شکل به یک شتر بسته شده بودند سقوط می‎کنند و دو پیرزنِ زائر از دمشقْ تقریباً توسطِ کاروانِ پشتی می‎توانستند لگدکوب شوند. بدنبالِ این زائرین ثروتمندتر زائرین فقیرتر می‎آمدند، تعدای از آنها بر روی الاغ‎های کوچکِ اجاره شده در مکه، قسمتِ بزرگتری اما پیاده می‎رفتند و بیشترشان با پای برهنه. این جمعیتِ کاملاً مغشوش اما توسطِ بادیه‎نشینانِ اسب‎سوار و اغلب شترسوار احاطه می‎شدند، و مایۀ خوشحالیِ چشم‎ها می‎گشتند، بخصوص توسطِ ظاهرِ باشکوه و تحرکِ چالاکشان.
من با جمعیتِ مصری‎ام و صادق و پسرش که مانندِ گیاهِ باباآدم به من چسبیده بودند به کاروانِ سوری‎ها می‎پیوندم. ما همه بر روی الاغ‎های کوچکی نشسته بودیم، به استثنای دو تن از برادرزاده‎های شیخ مصطفی که در دو سمتِ پیرمرد که حالا بسیار ضعیف شده بود می‎رفتند و او را بر روی الاغش راست نگاه می‎داشتند، زیرا پیرمردِ بیچاره در حال حاضر مانند مُرده‎ها چنان ضعیف شده بود که مطمئناً بدونِ کمکِ برادرزاده‎هایش از الاغ سقوط می‎کرد. اما این مانع نشده بود که او این سفرِ زیارتیِ مقدس را با وجودِ بیماری و ضعف از دست بدهد.
بعد از انتهایِ شمالیِ شهرِ مقدس بلافاصله یک دشتِ شنیِ بزرگ آغاز می‎شود که از میانش کانالِ آبِ مکه می‎گذرد و شهر را با آبِ فراوان اما تا اندازه‎ای بد و غیرقابل نوشیدن تأمین می‎کند. تقریباً در موازاتِ کانال جادۀ زیارتی پیش می‎رفت. جاده ابتدا از میانِ دو مخزنِ بزرگِ آب می‎گذرد؛ سپس از سمتِ چپ گورستانِ بزرگِ مکه پشت سر گذارده می‎شود که یک جنگلِ واقعی از درختانِ بزرگِ سرو را تشکیل می‎دهد، زیرا عرب‎ها تمایل داشتند که بر روی هر گور یک چنین درختی بکارند که در واقع محافظت نمی‎گردند اما همچنین آسیب نمی‎بینند و با گذشتِ زمان بطور قابل توجهی رشد می‎کنند. در مقابل گورستان قصرِ بزرگ کلانتر و در مقابل این قصر پادگانِ بزرگِ ترکیه قرار دارد، که اکثر سربازهایش در این لحظه آماده بودند در سفرِ زیارتی شرکت کنند و در حیاطِ پادگان با جامۀ احرام بر تن آماده ایستاده بودند تا به کاروان بپیوندند. ما پس از پادگان به آخرین حومۀ مکه می‎رسیم که از خانه‎های کوچک و کلبه‎های مسافرتی تشکیل شده است و در آنها بسیاری از زنانِ بادیه‎نشین نان، کره و میوه برای فروش به زائرین عرضه می‎کنند. در این حومۀ شهر جادۀ اصلی به دو بخش تقسیم می‎شود؛ از سمتِ شرق بسویِ کوهِ مقدس و از سمتِ شمال بسویِ مدینه و سوریه می‎رود. ما در انتهای حومۀ شهر یکی دیگر از قصرهایِ کلانتر را می‎بینیم، احتمالاً بیستمین قصری که از زمان ورودم به مکه دیده بودم. در مقابلِ این قصر حالا اتفاقاً اردوگاهِ زائرینِ مصری قرار داشت. کاروانِ مصری در واقع کوچک است، چون اکثر مصری‎ها سفرِ دریائی را به سفرِ دشوارِ زمینی ترجیح می‎دهند؛ اما این کاروان یک اهمیت خاص دارد، زیرا با این کاروان هر بار یک شترِ مقدس هم به سمتِ مکه می‎آید و هدیه‎ای از سلطان برای مکه است که در میان چیزهای دیگر چادرِ سیاهِ مقدس را حمل می‎کند. توسطِ فریادِ بلندِ لبیکِ تعدادِ بیشماری زائر به این شترِ مقدس خوشامد گفته می‎شود و سپس او را به کنار رفیق سوری‎اش در رأسِ صفِ زائرین می‎برند.
در این بین کاملاً شب شده بود. اما از آنجا که هنوز ما چند ساعت از نورِ ماه را داشتیم بنابراین می‎توانستم حداقل تا اندازه‎ای منطقه را تشخیص دهم. ما در اثنایِ دو ساعتِ اولیه به یک درۀ گسترده می‎رسیم که تقریباً چیزی در آن رشد نکرده بود؛ بیابان خود را با وسعتی بی‎اندازه گسترانده بود، که در آن فقط اینجا و آنجا یک درختِ رویائی به هوا صعود کرده بود. سپس به دره‎ای وارد می‎شویم که خود را بتدریج تنگ می‎ساخت و عاقبت دارای دیوارهای صخره‎ایِ بلندِ شیبداری می‎شود و به یک تنگۀ واقعی تبدیل می‎گردد. در اینجا دسته زائرین دچار یک اقامت بزرگ می‎شود، زیرا حالا باید همهۀ زائرین دو به دو، بله حتی در بعضی از محل‎ها یکی پس از دیگری و پشت سر هم می‎گذشتند. در این تنگه روستای مقدسِ منا قرار دارد که با فریادِ بلند به آن سلام داده می‎شود. فریادِ لبیک مانندِ صدایِ رعد از تمام سنگِ دیوارها طنین می‎اندازد و در میانِ تمام دره انعکاس می‎یابد.
تقریباً ساعتِ پنج صبح، پس از درنگ‎هایِ زیاد، آهسته، اما با این حال مرتب رو به جلو رفته بودیم و حالا از تنگۀ صخره‎ای خارج می‎شویم و چون روز شده بود بنابراین دشتِ پایِ کوهِ عرفات را به وضوح در برابر خود می‎بینیم. این دشت یک بیابان بود که به نظر نمی‎رسید چیزی در آن رشد کرده باشد، نه حتی هیچ بوتۀ خارِ خشکی، بیابانِ پُر از سنگ‎ریزه‎هائی بود که از آنها تپۀ کوتاهِ عرفات تقریباً مانند توده‎ای سنگِ کاملاً لخت خود را غمگین بلند ساخته بود، من چنین بیابانِ ترسناک و غم‎انگیزی هرگز ندیده بودم.
وقتی ما می‎رسیم اکثر زائرین چادرهای خود را زده بودند، طوریکه ما حالا در یک اردوگاهِ بسیار شلوغ خود را می‎یافتیم. بسیاری از زائرین روزِ قبل رسیده بودند و شب را یا در چادرِ خودشان یا در یکی از قهوه‎خانه‎ها و کلبه‎های مسافری فراوانی که مکه‎ای‎ها در اینجا می‎سازند به سر می‎بُردند. در میانِ چادرها تعداد بیشماری شتر، قاطر و الاغ اردو زده بودند که توسطِ بادیه‎نشینانِ ژنده‎پوش محافظت می‎گشتند. اینجا و آنجا هلالِ طلائی ماه که از پارچۀ سرخ و زرد رنگ ساخته شده و با زیورآلاتِ زیادی تزئین شده بود بر رویِ چادرِ برخی از مکه‎ای‎های ثروتمند در نور خورشیدِ صبحگاهی می‎درخشید. در شرق اردوگاهِ اصلیِ نظامی بود که در آن چادرهایِ سبز کلانتر و شخصیت‎های برجسته قرار داشتند. در اینجا هم شترهای مقدس محلِ استراحتِ خود را یافته بودند و پرچم‎های ابریشی سبزی که حمل می‎کردند تحتِ نفس بادِ شرق خود را باشکوه تکان می‎دادند. در مجموع تقریباً سی هزار زائر آنجا بودند که حداکثر یک چهارم آنها بخاطر خستگی داخل چادرها استراحت می‎کردند در حالیکه بقیه در میانِ غرفه‎ها و چادرها جمع شده بودند. اینجا آدم می‎توانست انواعِ کالاها را بخرد، البته با قیمتی ده برابر؛ در اینجا تعدادِ زیادی قهوه‎خانه و آرایشگاه وجود داشت؛ اینجا اما همچنین اتاق‎هائی وجود داشت که در آنها مخفیانه نوشیدنی‎هایِ الکلی فروخته می‎گشت یا حشیش کشیده می‎شد؛ اینجا همچنین دوباره مقدار زیادی از ارازل ول می‎گشتند؛ اینجا اما همچنین چیزهای زیادی برای دیدن وجود داشت طوریکه ما تمام روز احتیاج نداشتیم لحظه‎ای بابتِ ملالت شکایت کنیم. ما گاهی بازی‎های خطرناکِ شعبده‎بازانِ هندی را تماشا می‎کردیم و گاهی یک رام‌کنندۀ مار را. در اینجا به یک گروهِ موسیقی عرب گوش می‎دهیم که با فلوت و ضرب سر و صدا به راه انداخته بودند؛ آنجا به آواز مذهبیِ یک رقاصِ بسیار نامقدس گوش می‎دهیم؛ سپس از اردوگاهِ بادیه‎نشینان دیدن می‎کنیم و به آواز یک شاعرِ بادیه‎نشین گوش می‎دهیم که به زبانِ فصیحِ عربی اعمالِ اجدادش را ستایش می‎کرد.
عاقبت شب شروع می‎شود و با آن یک نمایشِ شگفت‎انگیز، زیرا تمامِ اردوگاه با چراغ‎های کوچکِ بیشمار و بالن‎هایِ رنگی روشن شده بود. در مقابلِ بسیاری از چادرها آتش روشن بود، همه‌جا نورانی و درخشان بود، و در این دریایِ نور اموجِ زائرین تا نیمه شب بالا و پائین می‎رفت. ما ابتدا پس از ساعتِ یک توانستیم در اتاقِ قهوه‎خانه از یک استراحتِ کوتاه لذت ببریم که اما ساعت پنج صبح توسطِ شلیکِ توپ که روزِ مقدس را اعلام می‎کرد قطع گشت. پس از خواندنِ نماز صبح در فضایِ آزاد، چون محلِ خوابِ شبانۀ ما پُر بود بنابراین یک قهوه‎خانۀ دیگر جستجو می‎کنیم، اما در آنجا هم غیرممکن بود چیزِ قابل خوردن بدست آوریم و به زحمت توانستیم یک محل برای نشستن پیدا کنیم. اما چون این مکان بسیار مرطوب و کثیف بود بنابراین من بزودی با دو همراهِ جدائی‎ناپذیرم صادق و پسرش به سرعت به فضایِ آزاد گریختیم تا از کوهِ مقدسِ عرفات دیدن کنیم.
بلافاصله پس از بیرون آمدن از در قهوه‎خانه یک منظرۀ غیرمنتظرۀ شگفت‎انگیز می‎بینم. اشعه‎های گداختۀ سرخ خورشید در حال صعود کوه را با رنگ‎های گرمِ بسیار زیبائی می‎پوشاند، طوریکه تمامِ تودۀ صخره‎ها مانند آتشِ سرخِ یک اجاق می‎درخشیدند. هیچ درختی آنجا وجود نداشت، حتی بوته‎ها هم کم دیده می‎گشتند؛ اما بجای آن کوه خود را با نقطه‎های سفیدِ بیشمارِ ارحامِ سفیدِ زائرین تزئین می‎کرد که گاهی تَک تَک و گاهی در یک گروه در اطراف سرگردان بودند.
شور و شوق حالا مرتب بیشتر می‎گشت و خود را با فریادِ بیشمارِ لبیک بیان می‎ساخت. در خیابان‎های شهرِ کلبه‎ای صدای فریادِ لبیک طنین می‎انداخت؛ از داخل چادرها صدای فریادِ لبیک به بیرون نفوذ می‎کرد؛ هر زائری که نمازش را به پایان رسانده بود فریاد می‎کشید لبیک؛ به این ترتیب در میانِ تمامِ دشت دوباره و دوباره صدای لبیک طنین می‎انداخت، و صخره‎هایِ گرانیتِ عرفات فریادِ لبیک را در واقع ضعیف اما قابل شنیدن بازمی‎گرداندند. من حالا به همراهیِ صادق و پسرش از توده گرافیتی که تقریباً هشتاد متر ارتفاع دارد بالا می‎روم. قسمتی از مسیرِ رسیدن به قلۀ کوه از پله‎هائی تشکیل گشته که در صخره کَنده شده‎اند. ما پس از بالا رفتن از تقریباً چهل و پنج پله خود را در محلی می‎یابیم که در آنجا باید آدم و حوا پس از جدائیِ طولانی دوباره همدیگر را پیدا کرده باشند. در هرصورت باید یک منظرِۀ عجیب بوده باشد، وقتی این دو انسانِ عظیم‎الجثه که طبقِ نظر اسلامْ طولشان دو برابرِ بزرگی کوهِ عرفات بوده بر رویِ تپۀ کوچک کنار هم ایستاده باشند. گرچه من با تصور کردنِ این موضوع یک کم در دلم می‎خندیدم اما مجبور بودم در ظاهر بزرگترین عبادت را نشان دهم و دقیقاً نمازِ تعیین شده برای این محل را تکرار کنم.
ما پس از هفتاد پلۀ دیگر به یک صفحۀ سنگی می‎رسیم که منبر نامیده می‎شود و باید بر رویش امروز یک خطبه خوانده می‎گشت. اینجا همچنین یک کتیبۀ مرمری نشانده شده در صخره وجود داشت که من اما در این زمانِ کوتاه نمی‎توانستم آن را بخوانم. از اینجا جاده مرتب شیبدارتر و تنگتر می‎شود و انبوهی از زائرین آن را پوشانده بودند، طوری که ما فقط به زحمت می‎توانستیم به رأس کوه برسیم. آنجا یک نمازخانۀ کوچک وجود دارد که محمد شاگردانش را تعلیم می‎داد و در زمانِ زیارت در اینجا نماز می‎خواند و موعظه می‎کرد. اما نمی‎شد به داخلِ گشتن به نمازخانه فکر کرد، آنجا چنان از جمعیتِ زائرین پُر بود که ما باید به نماز خواندن در مقابل در نمازخانه بسنده می‎کردیم.
هنگامیکه من حالا از کوهِ عرفات به پائین می‎آیم همه‌جا جمعیتِ زیادی از زائرین را می‎بینم که بی‎حرکت آنجا ایستاده و انتظار می‎کشیدند تا بتوانند از نزدیک به خطبه‎ای که ابتدا در هفت تا هشت ساعتِ دیگر باید خوانده می‎شد گوش دهند. من اما برای این کار هیچ تمایلی احساس نمی‎کردم بلکه بجای آن همراه با صادق از مسجدِ کوچکی در دامنۀ کوهِ عرفات بازدید می‎کنم که داخلش اما از زائرین پُر بود، بنابراین اینجا هم به رفتن به داخلِ مسجد نمی‎شد فکر کرد. بعد از آنکه متوجه می‎شوم هیچ‌چیز برای دیدن در این معبد وجود ندارد قدم‎هایم را به سمتِ قهوه‎خانه‎مان برمی‎گردانم، جائیکه قصد داشتم زمانِ تا شروعِ خطبه را بگذرانم.
اینجا من دوستِ بیچارۀ قدیمی‎ام شیخ مصطفی را در آخرین لحظاتِ زندگی‎اش می‎یابم. بیماری و ضعفش چنان بد شده بود که هرلحظه انتظار مرگش می‎رفت. اما ذهنش هنوز فلج نشده بود. درست لحظه‎ای که من داخل می‎شوم او برای سه برادرزادۀ بی‎فکرش، ــ آنطور که به نظر می‎رسید مرگش را با بی‎صبری انتظار می‎کشیدند ــ، هنوز موعظه می‎کرد و با وجودِ ضعفِ مرگش با عباراتِ بسیار خشن به آنها می‎گفت که اگر شیوۀ زندگی‎شان را تغییر ندهند دچار پایانِ بدی خواهند گشت. اما وقتی متوجه حضور من می‎شود به من می‎گوید: "آه عبدالرحمن! تو برادرت را نزدیک به مرگ می‎بینی. اما من به این خاطر غمگین نیستم؛ برعکس، من خوشحالم که خدا به من لطف کرد و توانستم زیارتِ مکه و کوه عرفات را انجام دهم. آه ممکن است حتی به من اجازه دهد خطبۀ مقدس را بشنوم، سپس می‎خواهم با شادی این صحنۀ زمینی را ترک کنم تا در بهشت از نعمت‎هائی لذت ببرم که برای مؤمنین تعیین شده‎اند!"
این آخرین آرزویِ دوستِ خوب و پیرم نباید متأسفانه به حقیقیت می‎پیوست. شیخ مصطفی قبل از آنکه خطیب از منبر بالا برود می‎میرد و به خاک سپرده می‎شود. بلافاصله پس از مرگِ پیرمرد با سرعتِ معمولِ سفرهایِ زیارتی در کَفنش پیچیده و به جلویِ قهوه‎خانه برده می‎شود؛ آنجا یک سوراخ در شن حفر می‎کنند، جسد را داخل آن قرار می‎دهند، و از این لحظه پیرمردِ بیچاره طوری فراموش می‎شود که انگار هرگز وجود نداشته است. من شاید تنها کسی بودم که یادِ دوستانۀ او را حفظ کردم. برادرزاده‎هایش روز بعد تقریباً دیگر چیزی از او نمی‎دانستند، آنها از او صحبت نمی‎کردند، آنها مطمئناً به او فکر نمی‎کردند، و شیخ مصطفی بیچارۀ پیر با موعظه‎هایِ خسته‌کننده‎اش فراموش شده بود و فراموش گشته باقی‌می‎ماند. طوری بود که انگار این سه جوان فقط انتظارِ مرگِ عمویشان را می‎کشیدند تا حالا درست و حسابی یک زندگیِ غیراخلاقی شروع کنند. هنوز مدتی از به خاک سپردنِ جسد نگذشته بود که همچنین سه رقصنده محلِ نشستن‎شان در قهوه‎خانه را در کنارِ این سه جوان یافتند. از حالا به بعد شیوۀ زندگیشان درست برعکسِ زندگیِ یک مسلمانِ خوب بود، و چون به موعظه‎هایم که بعنوانِ زائر مؤمن به آنها می‎کردم با لبخندِ تمسخرآمیز پاسخ داده می‎شد بنابراین من خود را در گوشه‎ای از قهوه‎خانه عقب می‎کشم و انتظار شروع خطبۀ بر روی کوه عرفات را می‎کشم.
ابتدا مدتِ کوتاهی قبل از شروعِ نماز عصر در میانِ ازدحام زائرین نزدیکِ منبر یک محل فتح می‎کنم. کوه و اطرافش از زائرینِ منتظر مملو بود که دیواری از سرهایِ طاس و شانه‎هایِ لخت تشکیل می‎دادند. با این وجود پسر صادق موفق می‎شود با ضربه‎هایِ محکم به پهلویِ زائرین از میانشان به جلو آید، در حالیکه مرتب فریاد می‎کشید: "برای پسرِ شهرِ مقدس جا باز کن تو سگِ غریبه!" من به این ترتیب موفق می‎شوم به منبر بقدری نزدیک شوم که می‎توانستم هرچیزی را که آنجا اتفاق می‎افتاد بشنوم و ببینم.
حالا ما مانندِ ماهیِ به هم فشرده شدۀ کنسروْ هنوز تقریباً نیم‌ساعت آنجا ایستاده بودیم، در حالیکه بعضی از زائرین فریادِ لبیک می‎کشیدند و دعا می‎خواندند. عاقبت چنین به نظر می‎رسد که چیز مهمی رخ می‎دهد. تمام زائرین سرهایِ طاس‎شان را بالا می‎بردند و به سمتِ غرب نگاه می‎کردند؛ اما من برای مدتی طولانی فقط می‎توانستم در فاصلۀ دور تودۀ در هم گره خوردۀ انسان‎ها را که به سمتِ کوهِ عرفات در حرکت بود ببینم. و حالا در میانِ آنها مردی را می‎بینم که بر رویِ شتر نشسته و توسطِ عده‎ای ستایشگرِ وحشی احاطه شده بود؛ این مرد خطیبی بود که باید خطبۀ عرفات را می‎خواند. چنین به نظر می‎رسید که از تکریمِ تقریباً شبیه به عبادتی که به او می‎گشت لذت می‎برد. تعدادی درویش با دیدن او حتی خود را به روی زمین پرت می‎کنند و می‎گذارند شترها از روی پشت‎شان بگذرند. آنها سعادتمند بودند اگر توسطِ فشارِ پایِ حیوانات می‎مردند! سپس رفتن‎شان به بهشت تضمین می‎گشت!
حالا خطیب کاملاً از نزدیک من می‎گذرد. او پیرمردی با چهرۀ تیره بود و ریش سفیدِ بسیار کمی داشت. او صورتش را شَق نگاه داشته بود و خیره به آسمان نگاه می‎کرد، چشم‎هایش بی‎حرکت و  متمرکز خیره به سمتِ ابر نگاه می‎کردند. به اطرافِ شترش که توسطِ دو برده هدایت می‎گشت اصلاً اهمیتی نمی‎داد؛ به نظر می‎رسید که انسان‎هایِ اطراف اهمیتِ کمتری برایش دارند. او در جذبۀ اغراق‎آمیزی فقط به بالا نگاه می‎کرد، طوریکه انگار فقط با ساکنین آسمان رفت و آمد دارد و نه با بشر گناهکار روی زمین. معمولاً خطبۀ عرفات توسطِ خطیبِ مکه خوانده می‎شود؛ در این سال اما ملایِ دیگری جای او را گرفته بود و هیچکس نمی‎توانست دلیلِ آن را به من توضیح دهد.
عاقبت خطیب به منبر رسیده بود، جائیکه او خطبه را بدون آنکه از شترش پائین بیاید شروع می‎کند. این خطبه دو ساعت طول می‎کشد و از احادیثِ شناخته شدۀ مذهبی تشکیل شده بود که او از رویِ یک کتاب که در دست نگهداشته بود می‎خواند. این خطیب یک صدایِ تودماغیِ زیر و چنان تلفظِ ناواضحی داشت که من مطمئن بودم تقریباً یک‎ دَهُم از زائرین توانسته بودند سخنرانی را بفهمند. این اما اصلاً لازم هم نیست؛ زیرا سود در این نیست که آدم خطبه را درست بفهمد بلکه در این است که وقتِ خوانده شدنِ خطبه آدم در کوهِ عرفات حضور داشته باشد. من در واقع تمامِ خطبه را خوب می‎شنیدم اما فقط گهگاه یک کلمۀ واضح بیان شده را می‎فهمیدم و می‎توانستم از آن نتیجه بگیرم که در بارۀ سودِ زیارت صحبت می‎شود. گاهی خطیب متوقف می‎گشت. و از این لحظه هر بار بیست تا سی هزار زائرِ حاضر استفاده می‎کردند تا مانندِ رعد لبیک فریاد بزنند، در حالیکه آنها لبۀ احرام‎شان را بالای سر نگهداشته و به سمتِ مکه تکان می‎دادند. همچنین اشگ‎هایِ احساساتی که زائرین باید بریزند بسیار ضروری‎ست. بنابراین خطیب هم هرلحظه یک دستمالِ بسیار بزرگِ قرمز رنگ در برابر چشم نگه می‎داشت تا با این کار نشان دهد که زائرین نباید کمبودی از احساساتِ ضروری داشته باشند. اشگ‎ها در نزدِ بسیاری از زائرین بی‎شک واقعی بودند، در نزد دیگران قطعاً فقط اشگِ تمساح، و دوباره در نزد دیگرانی که من هم جزء آنها بودم اصلاً نمی‎خواستند گریه کنند. با این وجود من هم یک دستمالِ زرد رنگ مقابل صورت نگه می‎دارم که در پشت آن می‎توانستم چشمانِ خشک مانده‎ام را مخفی سازم. صادق و پسرش اما روشن‎ترین اشگ‎ها را می‎ریختند. منافقان بدبخت! و چطور آنها این کار را انجام می‎دادند!؟ هرچه خطبه بیشتر پیش می‎رفت هق هق کردن، آه کشیدن، ناله کردن و گریه کردنِ زائرین هم قویتر می‎گشت. عاقبت جمعیت به وضوح از خطبه خسته می‎شود. در نزدِ بعضی بجای گریستن خمیازه کشیدن جانشین می‎گردد؛ بسیاری از بی‎صبری پا به پا می‎کردند، و در اطرافِ من مردم کمتر و کمتر می‎گشتند، زیرا بسیاری قبل از به پایان رسیدنِ خطبه از آنجا می‎رفتند.
هنوز خورشید در جهتِ مکه کاملاً غروب نکرده بود که خطیب کتابش را می‎بندد، دستمالِ بزرگِ سرخ رنگ را داخل جیب می‎گذارد و با این کار خطبه به پایان می‎رسد. حالا هنوز یک آخرین فریادِ بلندِ لبیک، آخرین حرکت دادنِ دستمال‎ها، و حالا پائین رفتن از کوه شروع می‎شود. و چه سریع این کار انجام می‎گشت! گروه‎های زائرین مانندِ یک سیل از کوه رو به پائین سرازیر بودند. وای بر کسی که نمی‎توانست همپایِ دیگران برود، او مطمئناً یا در زیر پاها خُرد می‎گشت یا از لگدمال شدن می‎مرد، همانطور که هر ساله در این پائین رفتنِ از کوه حوادثِ زیادی رخ می‎دهد. من هم مجبور بودم با گروه به جلو بروم؛ به سختی وقت داشتم در شهرِ کلبه‎ای الاغم را بردارم. در این شهرِ کلبه‎ای کسی اقامت نمی‎کند بلکه بدونِ توقف دوباره به رفتن به سمتِ مکه ادامه می‎دهد، یا خیلی بیشتر به سمتِ منا که میانِ مکه و عرفات قرار گرفته است، جائیکه آخرین ایستگاهِ مذهبی سفرِ زیارتی‎ست و هر حاجی هنگام بازگشتِ از عرفات باید دیدار کند.
شهرِ کلبه‎ای حالا یک منظره کاملاً متفاوت نشان می‎داد. تمامِ چادرها جمع شده و بر پشت شترها قرار داشتند و در حال رفتن به منا بودند.
دستۀ زائرین غیرقابلِ توقف به جلو پیش می‎رفت. چون در این بین هوا تاریک شده بود بنابراین تعدادِ زیادی مشعل روشن می‎شود، طوریکه آدم مسیر را خیلی خوب می‎توانست ببیند. همچنین معتکفِ من یک مشعل در دستِ راستِ پیر ضعیفش نگاه داشته بود؛ اما مشعل چنان در دستش تکان می‎خورد که او اغلب با آن زمین را لمس می‎کرد. در این وضع برای او یا خیلی بیشتر برای من این بدبختی رُخ می‎دهد که او با تکانِ شدیدِ رو به پائینِ مشعل ارحام من را به آتش می‎کشد. از آنجا که ارحام از جنس کتان بود بنابراین ناگهان مشتعل می‎گردد و ابتدا وقتی موفق می‎شوم آن را خاموش کنم که ارحام تا نیمه سوخته بود؛ و اگر تا حال نیمه‌برهنه بودم بنابراین باید حالا فقط یک چهارم از بدنم پوشیده باشد. من در این وضعیتِ تقریباً برهنه به زیارتم ادامه می‎دهم.
در نیمه‌شب به یک مسجد می‎رسیم، جائیکه ما بقیۀ شب را در فضایِ باز خوابیدیم تا در روزِ بعد نماز صبح را در مسجد بخوانیم. استراحتِ شبانۀ من اما مدت کوتاهی طول کشید، زیرا صادق ساعتِ سه مرا از خواب بیدار می‎کند تا با خود به مسجد ببرد. این روز عید قربان بود، بزرگترین جشنِ قربانی که باید ما در آن شرکت می‎کردیم. بر روی یک منبر در برابر مسجد همان خطیب نشسته بود. شنوندگانش اما مانند دیروز زیاد نبودند، زیرا بسیاری از زائرین بخاطر خستگی یا تنبلی در این جشنِ مذهبی شرکت نمی‎کنند. این بار سخنرانی فقط سه ربع طول می‎کشد و از همان احادیثِ تکراری بی‎معنی مانندِ خطبۀ قبلی تشکیل می‎گشت. سپس نماز صبح خوانده می‎شود و همه همدیگر را در آغوش می‎گیرند و برای همدیگر آرزویِ یک جشنِ شاد می‎کنند. همچنین من هم باید در آغوش گرفته شدن توسطِ تقریباً صد زائری که در زندگی هرگز ندیده بودم را تحمل می‎کردم، و این به هیچوجه مطبوع نبود زیرا بسیاری از این مردمِ شریف بیمار بودند، چشمان آبچکان داشتند یا یک بویِ مانندِ طاعون پخش می‎کردند. سپس دوباره یک لبیکِ فریاد کشیده می‎شود و انبوهِ زائرین به سمتِ مکه براه می‎افتد. ما تقریباً یکساعت پس از طلوع خورشید باید به مکه می‎رسیدیم. اما من قبل از حرکت باید به توصیۀ معتکفم بیست و یک سنگ از رویِ زمین جمع می‎کردم و در کیسۀ مخصوص به این کار قرار می‎دادم. من می‎دیدم که تمامِ زائرین همین کار را انجام می‎دادند، و در اینجا تقریباً یک میلیون سنگ از روی زمین برداشته شده بود که باید همۀ آنها به سمتِ سرِ شیطانِ بزرگ پرتاب می‎گشتند. شیطان در این دره سه بار به شکل مار سرِ راهِ ابراهیم در زیارتِ عرفات ظاهر شده بود تا او را از هدفِ مقدسش بازدارد. اما هر بار ابراهیم به توصیه جبرئیل هفت سنگ بر سرِ ابلیس پرتاب می‎کرد و پس از آن مار خود را از سرِ راهِ او کنار می‎کشید.
پس از یک سواره رفتنِ یکساعته به نزدیکِ روستایِ منا در یک تنگۀ بسیار تنگ می‎رسیم، جائیکه بزودی یک ازدحامِ فوق‎العاده باید بوجود می‎آمد. تمام کاروان ناگهان در این محل توقف می‎کند، زیرا اینجا پادشاهِ تاریکی به ابراهیم ظاهر شده بود، و اینجا در نزدِ یک ستون باید شیطان برای اولین بار سنگسار می‎گشت. تمام زائرین یکباره به آنسو هجوم می‎برند تا اولین هفت سنگ را به سر ابلیس ملعون پرتاب کنند. اما چون در دور ستون فقط برای چند صد نفر جا بود اما هزاران نفر خود را به آن سمت فشار می‎دادند، بنابراین حالا یک بی‎نظمیِ وحشتناک نتیجۀ اجتناب‎ناپذیر بود. بسیاری از زائرین به زمین می‎افتادند و لگدمال می‎گشتند؛ دیگران با شترها، الاغ‎ها و اسب‎هایشان سقوط می‎کردند؛ بعضی از درونِ کجاوه‎ها بیرون می‎افتادند، کجاوۀ بالائی بر روی کجاوۀ پائینی. حالا واقعاً فریادهای گیج‌کننده، ناله‎ها و گریه‎ها شروع می‎شوند؛ اما حتی در میانِ این اغتشاش و فریاد فریادِ لبیک پیروز بود. در کنار آن آدم می‎توانست بسیاری از صداهای نامقدس دیگر را هم بشنود. اینجا یک جوانِ قوی هیکلِ سوری در حالیکه با زدنِ مشت به سمتِ چپ و راست برای خود راه باز می‎کرد فریاد می‎کشید: "راه باز کن، تو سگ، تو پدرسگ؛ گمشو برو کنار. کثافتِ جهنمی." و چنین حرف‎هائی با کلماتِ خیلی بدتری. در کنار آن از سمتِ چپ و راست ضرباتِ مشت می‎بارید. برخی از زائرین گلوی هم را گرفته بودند. دیگران متقابلاً سنگ‎هائی را که در اصل برای شیطان در نظر گرفته شده بودند به سر همدیگر پرتاب می‎کردند. خلاصه، شاهزادۀ تاریکی که البته در کنارِ نفاق، نفرت و نزاع بزرگترین شادی را باید داشته باشد، درست در همانجائی که او باید سنگسار می‎گشت زیباترین پیروزی را جشن می‎گرفت. اینکه چطور من با بدنی کبود نشده و اندامِ شکسته نشده از این ازدحام بیرون رفتم هنوز امروز هم برایم یک رمز و راز است. من پس از نیم‌ساعت هجوم به اینسو و آنسو، ضربه زدن به اینسو و آنسو و ضربه خوردن عاقبت تقریباً چند صد قدم جلویِ اولین ستونِ شیطان می‎رسم، یک ستونِ بدشکلِ سنگی، اما من البته از اینجا نمی‎توانستم سنگ پرتاب کنم. اما فشار زائرین بدون آنکه بتوانم کاری انجام دهم من را به جلو هُل می‎داد، گاهی از سمتِ راست یک ضربه به دنده من را چند قدم به جلو هدایت می‎کرد و گاهی یک ضربه از سمت چپ. هنگامیکه من بیست پا از ستون دور بودم طبقِ دستورالعملِ صادق اولین هفت سنگم را یکی پس از دیگری به سمتِ ستون پرتاب می‎کنم، در حالیکه باید کلمات زیر را تکرار می‎کردم: "به نام خداوندِ قادر مطلق! من این کار را چون از شیطان نفرت دارم انجام می‎دهم. امیدوارم ننگ و مجازاتِ ابدی پاداش او باشد!" ــ برخی زائرین به این کلمات کلماتِ دیگری اضافه می‎کردند، برای مثال کلماتِ زیر را: "امیدوارم این سنگ صورت شیطان را خُرد سازد و کمرش را بشکند!" به این نحو از هزار و دویست سالِ پیش هرساله صورتِ شیطان را خُرد ساخته‎اند و کمرش را شکسته‎اند اما او در این حال همچنان خود را بهتر از قبل احساس می‎کند و اتفاقاً در میانِ زائرینِ مؤمن پیروانِ مشتاقش را دارد.
بلافاصله در پیشِ اولین ستونِ شیطان دهکدۀ منا که در تنگۀ تنگ قرار دارد شروع می‎شود. این روستا تقریباً دارای صد خانۀ سنگی است، اما در این روز توسطِ قهوه‎خانه‎ها و مغازه‎های فراوان تقریباً به یک شهر تبدیل می‎شود. کلانتر، پسرانش، خطیبِ مکه و برخی افرادِ ثروتمندتر شهر مقدس خانه‎هایشان را در منا دارند و در چنین روزهائی در آنها زندگی می‎کنند. بقیۀ زائرین خوابگاه‎شان را در اتاقِ قهوه‎خانه‎ها و آرایشگاه‎ها جستجو می‎کنند. بخصوص از آرایشگاها به وفور وجود دارند، چون اکثر زائرین پس از سنگسارِ شیطان خود را اصلاح می‎کنند تا سپس جامۀ احرام را برای همیشه کنار بگذارند.
همچنین در پیش دومین ستونِ شیطان که در میانِ روستا قرار دارد فشار فوق‎العاده بود، و من باید به این رضایت می‎دادم که سنگ‎هایم را از راه دور به سمتِ سر ابلیس پرتاب کنم. اینکه آیا سنگ‎ها به هدف می‎خوردند را من به علتِ ازدحامِ زائرین به دورِ ستون نمی‎توانستم ببینم. ما در پایانِ روستا تعدادِ زیادی از اتاق‎های چوبیِ آرایشگاه و چادرهای آرایشگاه می‎یابیم که با انبوهی از زائرین پُر شده بودند و مراسم از تن خارج کردن جامۀ ارحام را انجام می‎دادند.
در مقابلِ این اتاق‎های آرایشگاه سومین ستونِ شیطان قرا دارد که همچنین توسطِ انبوهی از زائرین احاطه می‎شود. در اینجا آخرین هفت سنگم را پرتاب می‎کنم، به شیطان یک بار دیگر لعنت می‎فرستم و سپس من تمام مراسم زیارتی را به پایان رسانده بودم. من واقعاً خود را آزاد احساس می‎کردم، حالا آخرین وظیفه از این وظایفِ مذهبیِ خسته‌کننده را انجام داده و راحت شده بودم. حالا می‎توانستم جامۀ زشت ارحام را از تن درآورم! به نظرم می‎رسید که انگار ناگهان یک بارِ بزرگ از روی سینه‎ام برداشته شده است.
اما گرچه حالا می‎توانستم جامۀ ارحام را کنار بگذارم اما هنوز نمی‎دانستم کجا باید این کار را انجام دهم. اگر می‎خواستم این کار را در اتاقِ یک آرایشگاه انجام دهم بنابراین باید تا شب انتظار می‎کشیدم. اما من می‎خواستم هرچه زودتر از وضعیتِ نیمه‎برهنه‎ام بیرون بیایم اما جامۀ ارحامِ من توسطِ بی‎احتیاطی صادق چیزی بیشتر از یک پارچۀ نیمه‎سوخته نبود. همچنین مایل بودم بعد از آن حمام کنم تا خودم را از تمام کثافاتِ سفر زیارتی بطور کامل رها سازم. این اما فقط می‎توانست در مکه انجام شود، و چون همچنین لباس‎هایم در آنجا بودند بنابراین تصمیم می‎گیرم فوری به سمت شهرِ مقدس برگردم. صادق البته با این خبر به من کمی با تعجب نگاه می‎کند اما عاقبت با نقشه‎ام موافقت کرد و گفت: "آه برادرم، این البته غیرمعمول است اما کاری که تو می‎خواهی بکنی گناه نیست. البته اگر تو یک بار دیگر به شیطان سنگ پرتاب می‎کردی ارزشمند می‎بود، اما با دینداریِ بزرگِ تو شاید یک بار هم کافی باشد. بعلاوه بهتر است که یک گوسفند یا بهتر است دو گوسفند نذر کنی، یکی برای اینکه امروز عیدِ قربان است و دیگری برای کفارۀ کوتاه ماندن در منا. گوسفند را قربانی کن! گوسفند را قربانی کن!"
من البته نذر کردم گوسفندها را قربانی کنم، پس از آن صادق کلماتِ شادی را بیان کرد: "آه مغربی! تو باید واقعاً شاهزاده باشی که می‎توانی این همه پول برای قربانی کردن بدهی!" اما ما باید قبل از حرکت کردن هنوز در مراسمِ قربانی کردنِ گوسفندِ مقدس شرکت می‎کردیم که هر ساله در این روز در درۀ منا تحتِ جشن باشکوهی انجام می‎شود و هر مسلمانی که به نحوی پولِ خریدِ گوسفند را داشته باشد باید در این روز یک گوسفند قربانی کند.
البته از آنجا که من نذر کرده بودم دو گوسفند قربانی کنم بنابراین حالا باید حیوانات فوری تهیه می‎گشتند. تقریباً پنج هزار گوسفند در فضایِ آزادِ نزدیک منا قرار داشتند که صاحبانشان مسخره‎ترین قیمت‎ها را درخواست می‎کردند. در غیراینصورت یک گوسفند در مکه یک ریال ارزش داشت، حالا اما برای یک گوسفند چهار یا پنج ریال درخواست می‎کردند، بله حتی بیشتر؛ اما صادق موفق می‎شود دو گوسفند به مبلغ هشت ریال برایم بخرد.
به زودی پس از آن قربانی کردنِ بزرگ آغاز می‎شود. ده‎ها هزار زائر که از آنها اما تقریباً یک سوم‎شان گوسفند در مقابل خود داشتند بر روی دشتِ آزادِ ناهموارِ سنگیِ نزدیکِ منا ایستاده بودند. خطیبِ مکه هم که در رأس این جمعِ زائرین ایستاده بود یک گوسفند در مقابلِ خود داشت که کاملاً رنگ‎آمیزی شده بود. این مقامِ مذهبی پس از یک نمازِ کوتاه علامت کشتار می‎دهد، به این شکل که او سرِ گوسفندِ خود را به سمتِ مکه می‎چرخاند و بعد گلوی او را با یک چاقویِ قوسدار می‎برد. و حالا سه هزار قربانی بر روی زمین می‎افتند و یک دریای واقعی از خون تشکیل می‎شود، این منظره حالم را طوری بد می‎سازد که من فوری با صادق پس از مأمور ساختنِ پسرش برای شستن دو گوسفندِ قربانی و آوردن آن به مکه جائی که در خانۀ حمدان باید در جشن خورده می‎شد حرکت می‎کنیم. این قربانی کردن طبق گفتۀ محققانِ اسلامی به یادِ قربانی کردنِ ابراهیم که قولِ قربانی کردنِ پسرش را داده بود انجام می‎گیرد. حالا من خوشی و عذابِ زیارتِ کوهِ عرفات را پشت سر گذارده و به مکه بازمی‎گردم و در آنجا جامۀ ارحام را کنار می‎گذارم و لباسم را می‎پوشم و می‎گذارم آرایشگر مؤمنی اصلاحم کند که در حین این عمل مرتب کلماتِ ستایش را زمزمه می‎کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر