یک اطلاعیه.


<یک اطلاعیه> از آنه‌ماری شوارتسنباخ را در تیر سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

صبر فراوان
دکتر ریتی همراه با حیوانات خود سفر می‎کرد. آنها را بر روی عرشه یک کشتی بخاری آورده بودند که بندر تریسته را روز چهارشنبه ترک کرده و باید در روز سه‌شنبه بعد به بیروت می‎رسید. ریتی ترجیح می‎داد از کشتی دیگری که به بنادر یونان می‎راند یا در مصر توقف می‎کرد استفاده کند. او مایل بود شهر پیرائوس را ببیند و سری هم به اهرام بزند. اما او نمی‎توانست حیوانات آزمایشگاهی خود را تنها بگذارد، رساندن سالم آنها تا کشتی، جائیکه حالا آنها بر روی جلوی عرشه افسار بسته ایستاده بودند زحمت زیادی داشت: گوسفندها از پیمونت، بُزهای کوهی، گاوها از رشته کوه‎های آلپ در سوئیس و دو گاو نر جوانی که در هولشتیان خریداری شده و آنها را از مراتع غنی‎شان از طریق نیمی از اروپا تا بندر مهاجرتی تریسته حمل کرده بودند. این کار به صبر فراوانی نیاز داشت، و ریتی به خوبی آگاه بود که تازه حالا تمام مشکلات آغاز خواهند گشت. او مسیر و ایستگاه‎هایش را از حفظ می‎شناخت: بیروت، جائیکه حالا باید در اواخر ماه آپریل یک گرمای ناسالم و مرطوب حکومت کند، سفر در کامیون‎های بزرگی از طریق بیابان می‎گذشت، یک توقف کوتاه در بغداد ــ و عاقبت سفر بزرگ از طریق کوهستان به ایران. و آنجا ــ آنجا ابتدا وظیفه واقعی انتظار او را می‎کشید. اگر او فقط صبر پیشه کند ...
در پنجمین روز کشتی به قبرس می‎رسد. ریتی همراه با بقیه مسافران کابین‎های درجه یک بر روی عرشه ایستاده بود و ساحل و تپه‎های جزیره از کنارشان رد می‎گشتند. او چند کوه شبیه به کوه‎های آتشفشان و بسیاری از دره‎های پُر جنگل را می‎بیند که زمین را برش می‎دادند. سپس شهر لارناکا ظاهر می‎گردد: یک شهر کوچک، تعدادی ساختمان نو با سقفی از حلبی راه راه در کنار بندر، و در میان بام‎ها مناره زمخت یک مسجد ترکی. رفتن به بندر امکان نداشت، کشتی در بیرون لنگر انداخته و آهسته در حال تاب خوردن بود. ناوگانی از قایق‎ها خود را از ساحل جدا می‎سازند، بادبان‎های قهوه‎ای‎ـ‎قرمز رنگ بال بال می‎زدند و خود را می‎کشیدند و سخت می‎ساختند، جوانان قبرسی در کنار سکان‎ها ایستاده بودند. قایقی جدا از بقیه قایق‎ها پروازکنان نزدیک می‎گشت، یک پیرمرد سیاه‎پوست با سبیل خاکستری در زیر بادبان قهوه‎ای‎ـ‎قرمز رنگ راست ایستاده بود، او لباس قبرسی بر تن داشت، یک کمربند سرخ پهن و یک عمامه سفید. در پشت او، در کنار سکان، جوانکی نشسته و چشم‎هایش را به کشتی بخار دوخته بود. قایق بر روی امواج آبی رنگ و کف‎های سفید پرواز می‎کرد و زودتر از بقیه قایق‎ها به نردبان طنابی کشتی بخاری می‎رسد. پسر فوری با یک سبد از صدف‎های رنگی در دست بر روی عرشه ظاهر می‎شود. او به سمت مسافران کشتی می‎رود و شروع به فروش صدف‎ها می‎کند. پشت سر او بقیه می‎آیند، آنها پرتقال، صدف، پارچه‎های گلدوزی شده می‎فروختند، کمربندهای قرمز و عمامه‎های روشن فروشندگان در بین مسافران می‎درخشیدند. ریتی اولین فروشنده قبرسی را تعقیب می‎کند، که حالا با دست‎های تکیه داده به نرده ایستاده بود و طوری به جمعیت نگاه می‎کرد که انگار هیچ‌چیز به او مربوط نمی‎شود. ریتی با نگاه دوخته شده به پسر فکر می‎کند: مردمی زیبا. نگاه پسر غمگین و تقریباً تمسخرآمیز بود و در این حال بدنش را تنبلانه کش می‎داد.
بلافاصله پس از آن ریتی توسط یک ملوان خوانده می‎شود و او با عجله از کنار پسر می‎گذرد و می‎رود.
جریان مربوط به حیوانات می‎گشت. در جلوی عرشه یک قایق با شش جفت پارو قرار داشت، یک جرثقیل خود را از کشتی بخار به پائین خم ساخته بود، در پائین خر و قاطر فشرده در کنار هم ایستاده بودند، و به آنها یکی پس از دیگری یک کمربند حمل بسته می‎گشت، آنها را به چنگگ آهنی جرثقیل محکم می‎بستند و در هوا بلند می‎کردند. حیوانات منجمدگشته از ترس و با سُم‎های جنبان میان آسمان و آب معلق می‎ماندند، یک ملوان جرثقیل را می‎چرخاند، می‎گذاشت حیوان بر روی عرشه فرود آید و کمربند خالی حمل را به پائین برمی‎گرداند.
ریتی فوری متوجه خطر می‎گردد: یک دو جین الاغ را در کنار حیوانات آزمایشگاهی‎اش بسته بودند ــ آنها بیمار بودند، بنابراین یک واگیر تقریباً اجتناب‎ناپذیر به نظر می‎رسید. او می‎گذارد کمیسر را بیاورند، او به ملوان‎ها دستور می‎دهد الاغ‎ها را به سمت دیگر عرشه ببرند، در این بین بازوی بزرگ جرثقیل بیوقفه بالا و پائین می‎رفت و عرشه توسط حیوانات پُر می‎گشت، پاروزن‎ها به زبان ترکی فحش می‎دادند. هنگامیکه عاقبت نظم و ترتیب برقرار و حیوانات از هم جدا شده بودند لنگر کشتی را بالا می‎کشند. ریتی بادبان‎های قهوه‎ای‎ـ‎قرمز رنگ ناوگان قایق‎ها را می‎بیند که به سمت ساحل می‎راندند، سپس سرو صدای آرام آب که مازه کشتی آن را به طور منظم برش می‎داد شروع می‎گردد.
در بیروت هوا گرم بود و ریتی نگرانی‎های زیادی داشت. او از دست پلیس بندر و کمیسیون بهداشت عصبانی بود، گاهی صبرش به پایان می‎رسید، او پیشبینی می‎کرد که حیوانات آزمایشگاهی سالم تا ایران نخواهند رسید، و آماده بود که از همه چیز صرفنظر کند. او وقتی حیوانات بارگیری گشتند خوشحال بود؛ او در همان شب با ماشین از طریق لبنان می‎راند، و پس از هوای گرم و مرطوب بیروت و تمام نگرانی‎هائی که او در آنجا داشت دمشق با آن باغ‎ها و چشمه‎ها برایش دلپذیر به نظر می‎رسید. راندن در کویر طاقت‎فرسا بود، اما ریتی به یاد می‎آورد که آدم باید تا همین چند سال پیش با کاروان شترها سفر می‎کرد و تقریباً بیست روز طول می‎کشید. او با این یادآوری خود را تسلی می‎دهد و سفر بیست ساعته دیگر برایش مدت طولانی‎ای به نظر نمی‎آمد.
او حیوانات خود را سالم در اصطبل‎های اردوگاه خلبانان انگلیسی در عراق می‎یابد. مقامات عراقی هیچ مشکلی برایش بوجود نمی‎آورند، او عجله می‎کند تا اتوموبیل و راننده برای سفر به تهران کرایه کند. هوای بغداد بطرز تحمل‎ناپذیری گرم بود. ریتی یک شب را با تعدادی از خلبانان انگلیسی در کلوب عالیه می‎گذراند. آنها با وجود گرمائی که در شب هم کاهش نمی‎یافت مقدار زیادی ویسکی نوشیدند و رفتار خوبشان را از دست ندادند. آنها ریتی را به هتلش می‎رسانند و سپس به اردوگاه خود بازمی‎گردند.
ریتی از اینکه بغداد را ترک می‎کند خوشحال بود. حیوانات در خانقین، ایستگاه مرزی ایران از گرما بسیار رنج می‎بردند. کارمندان برای خواندن مدارک ریتی بیش از حد به زمان محتاج بودند، مشکلاتی وجود داشتند که او آنها را درک نمی‎کرد و ظاهراً اختراع شده بودند تا او را معطل سازند ــ اما عاقبت به رفتن ادامه می‎دهند، و حالا آنها در ایران بودند، تقریباً نزدیک به هدف. ریتی خود را از زمانیکه این مسافرت را شروع کرده بود برای اولین بار سعادتمند احساس می‎کرد. او به وظیفه‎اش فکر می‎کرد، به پولی که او کسب خواهد کرد، و به همه چیزهای مجهولی که انتظارش را می‎کشیدند، در اینجا همه‌چیز همانطور که در آفریقا خوب پیش رفت خوب پیش خواهد رفت. او مدت دو سال در مؤسسه گرمسیری در نایروبی به سر برده بود، یک مدت طولانی که او آن را ابتدا بعنوان تبعید احساس می‎کرد ــ و سپس آن مدت سعادتمندترین سال‎های زندگیش گشتند. او آن زمان به ندرت به ایتالیا، به ندرت به پدرش، و خیلی به ندرت به دوستش ماریو فکر می‎کرد. ماریو در تبعید واقعی زندگی می‎کرد، در تبعیدی غیرقابل برگشت: او به عنوان یک انقلابی کشورش را ترک کرده بود، با همفکرانش در پاریس گرسنگی می‎کشید و سبب گشت تا ریتی راه ساده‎تری را جستجو کند. نایروبی! او به این طریق از ناامید ساختن پدرش که به موسولینی باور داشت و با فاشسیم کنار آمده بود اجتناب کرد. اما براستی ایتالیا از آن زمان به بعد چه معنائی برایش داشت؟ او با دلتنگی به نایروبی، به آن مکان دوستداشتنی می‎اندیشید. او خانه‎اش و دره پهن پُر از شاخ و برگ و چمن را که <دره مبارک> نامیده می‎گشت دوست داشت. او کارش را دوست داشت و در نایروبی یک دوست را باقی‌گذارده بود. یک پسر سیاهپوست، ریتی فکر می‎کند: دوست من چارلز هیچ‌چیز بجز یک پسر سیاهپوست نبود، و نام مسیحی را مبلغان مذهبی بر او نهاده بودند. اما او یک کودک زیبا بود و من مایلم که او حالا پیش من بود.
ریتی از زمان سفرش به ندرت به چارلز فکر کرده بود، او باید برای این سفر بیش از حد کار و فکر می‎کرد، اما حالا، در حالیکه آنها از گردنه پائین می‎رفتند و ایران بزرگ در برابرشان قرار داشت او به یاد پسر سیاهپوست افتاده بود، و ناگهان خود را تنها احساس می‎کند. او به یاد می‎آورد که چگونه آنها شب‎ها در این ساعت بر روی صندلی‎های راحتی کنار هم قرار داده شده در مقابل خانه دراز می‎کشیدند ــ بله، آن زمان در هنگام غروب سرِ باریک کاملاً به عقب متمایل گشته چارلز در کنار او بود و آواز می‎خواند.
احساس تنها بودن برای اولین بار بر ریتی غلبه کرده بود، اما او آن را از خود می‎تکاند و بلافاصله پس از آن بخاطر ایران دوباره خوشحال می‎شود. آنها در شب به گردنه رسیده بودند و در برابر پاهایشان سرزمین عظیم کوهستانی را می‎دیدند. و از حالا به بعد همیشه به همین شکل خواهد بود: دورنمای عظیم، از کوهی به کوه دیگر، دره‎های عظیم و رودخانه‎های گسترده، نیمه کویری، با دشت‎های سبز در پای کوه‎های بی‎نام.
کرمانشاه اولین شهری بود که ما به آن رسیدیم. این شهرِ گداها بود، به نظر ریتی می‎رسید که حتی در آفریقا هم این همه چلاق، بچه‎های نیمه‌برهنه و دست‎های دراز کرده پیرمردان کور و جذامی برای گدائی کردن ندیده باشد. پلیس برایش مشکل بوجود می‎آورد، از پایتخت به آنها اطلاع نداده بودند. ریتی باید می‎گذاشت حیواناتش در نزدیک اردوگاهِ کُردها شب را بگذرانند. یکی از گاوهای نر در روز بعد دچار یک کولیک می‎گردد و در شب باید او را با شلیک گلوله می‎کشتند. نیمی از گوسفندها گم می‎شوند، آنها را دوباره قاطی یک گله گوسفند محلی پیدا می‎کنند. ریتی دُم‎های چرب آنها را از نزدیک با دقت نگاه می‎کند: آنها مبتلا به بیماری جَرب بودند. او تصمیم می‎گیرد حیوانات مبتلا گشته را قربانی کند.
هنگامیکه او بعد از ده روز پُر از موانع به تهران می‎رسد فقط دارای سه گاو، چند بُز و یک گاو نر بود. گاو نر علائم یکی از بیماری‎های گرمسیری را نشان می‎داد که ریتی تا حال فقط در آفریقا مشاهده کرده بود. با این وجود او کاملاً دلسرد نشده بود، او آزمایشات خود را با تعداد اندک حیواناتی که برایش باقیمانده بودند شروع خواهد کرد، و در این بین وزارتخانه حیوانات جدیدی را خواهند فرستاد. نه، از دست دادن چند گاو و گوسفند بدترین چیز نبود؛ اگر آدم فقط می‎توانست به وزارتخانه نفوذ و با خودِ وزیر صحبت کند! صبر ریتی مورد آزمایش سختی قرار می‎گیرد. حیوانات او در یک آلونک ناسالم ایستاده بودند، یک کارمند هر روز به او قول می‎داد که او اجازه خواهد گرفت به مزرعه‎ای که بعنوان <مزرعه مدل> برای او اختصاص داده شده است تغییر مکان دهد. در سفارت به او دلداری می‎دادند و می‎گفتند که در این سرزمین هیچ‌چیز بدون صبر اجازه انجام گرفتن ندارد.
ریتی وقتش را بین وزارتخانه، سفارت و آلونک حیوانات که در آنها آخرین حیواناتش بیمار گشته و از خوردن غذا خودداری می‎کردند می‎گذراند. او شب‎ها تنها در باغ یکی از کافه‎ـ‎بارهای تهران می‎نشست و رقصندگان رومانی و مجارستانی را تماشا می‎کرد که بر روی یک سکو درخشان در میان بوته‎های گرد و خاکی ظاهر می‎گشتند. همچنین یک خواننده ایتالیائی در میانشان بود، زن دیگر کاملاً جوان نبود، حرکاتش اجازه می‎دادند آدم حدس بزند که شاید قبلاً خواننده اپرا بوده باشد. زن با وجود گرمای بزرگ یک لباس قرمز مخمل بر تن داشت و هنگام ترک سکو پشتِ تا اندازه‎ای سنگین، عریان و سفیدش دیده می‎گشت. او ترانه‎هائی می‎خواند که حوصله مخاطبان را سر می‎برد، و در حال خواندنِ شانسون‎های فرانسوی با دست بوسه می‎فرستاد. مردم شانسون‎ها را از صفحه‎های معروف ترانه‎های فرانسوی می‎شناختند، این برای خواننده بیچاره ایتالیائی مطلوب نبود. چشم‎های زن اندکی چپ بود، اما این تقریباً یک وسیله تحریک بود و به صورت خسته او حالتی از یک سرکشی غمگین می‎داد.
ریتی چند بار به ترانه‎های خواننده گوش می‎دهد. البته این برای او هیچ لذتی نداشت، بله، حتی به این خاطر که زن در برابر این مردم، ایرانی‎های جوان، آرایشگران اروپائی و مغازه‎داران مجبور به خواندن است او را می‎آزرد و عصبانی می‎ساخت. او بخاطر ایتالیا خود را عصبانی ساخته بود ــ این یک احساس جدید بود ــ، و برای زن متأسف بود. زن در هر حال هموطن او بود، صاحب بار هم این را می‎دانست و در شب سوم خواننده را سر میز او می‎آورد. این برای ریتی خوشایند نبود که با زن در میان بوته‎های گرد و خاکی بنشیند، او نمی‎دانست در باره چه‌چیزی باید با او صحبت کند، احساس کمی به قلیان آمده قبلی او تقریباً خصمانه می‎گردد. زن در مشرق زمین در جستجوی چه بود؟ اما برعکس احساس زن قوی و حقیقی بود. او ایتالیائی صحبت می‎کرد و خیلی زود چشم‎هایش پُر از اشک می‎گردند. ریتی فکر می‎کند، حالا اشگ هم اضافه شد، و با نفرت از این همه زنانگی کمی جدی می‎پرسد: "چرا شما به اینجا آمدید؟ چه‌چیزی می‎خواستید در اینجا بدست آورید؟" زن فوری تعریف می‎کند، آن یک شکایت پیچیده بود، زیرا در ایتالیا یک کارگزار هنری به او دروغ گفته و او را به یوگسلاوی فرستاده بود، سپس به قسطنطنیه ــ یک ترقی، یک شهر جهانی، زن با عجله این را به آن می‎افزاید ــ، اما قسطنطنیه آغاز بدبختی او بود، اوه، او از پسِ نیرنگ‎های کارگزاران شرقی برنمی‎آمد، او فقط یک هنرمند بود و فقط نگران هنر خود، اما کارگزاران شرقی دروغگو و بهتر از فروشندگان دختر نبودند. و زن شدیداً شکایت می‎کند: "قرارداد با کافه‎ـ‎بار در تهران چیزی بجز یک دام نبود، تا مرا تحویل این صاحب بار، این انسان وحشتناک دهند!"
زن وقتی متوجه می‎شود که ریتی فقط نصفه نیمه به او گوش می‎کند ساکت می‎شود، و، خود را به جلو خم ساخته می‎گوید: "خب شما چرا اینجا هستید؟" آدم نمی‎دانست که این یک پرسش جدی است یا فقط یک ندای نوازشگرانه: "هموطن جوان، چرا اجازه دارم تو را اینجا بیابم؟" ریتی سکوت می‎کند. هرگز او در نایروبی چنین پرسشی از خود نکرده بود، هرگز چارلز این را از او نپرسیده بود. آنجا همه‌چیز بدیهی بود، حتی شادی.
زن دستش را برای گرفتن دست او دراز می‎کند، دیر شده بود و ریتی نمی‎توانست دستش را کنار بکشد. زن تقریباً مادرانه زمزمه می‎کند: "مردهای جوان مانند شما در این کشورها خیلی زود فاسد می‎شوند. آخ، همچنین برای ما هنرمندها هم آسان نیست! اما حالا ..." و زن خود را غافلگیرانه روی دست او طوریکه انگار می‎خواهد آن را ببوسد خم می‎سازد و ادامه می‎دهد: "... حالا همه‌چیز عوض شده است. من یک هموطن پیدا کرده‎ام، آیا اجازه دارم بگویم یک دوست؟" و با حرارت چشم‎هایش را به سمت او باز و بسته می‎کند و می‎افزاید: "دوست من، دروغ نگوئید، شما هم تا حال در میان غریبه‎ها تنها بودید. اما من از شما مراقبت خواهم کرد، من فقط برای شما آنجا خواهم بود، من می‎دانم چطور به شما تسلی دهم!"
او دستپاچه بود، اما به نوعی دیگر از آنچه که زن فکر می‎کرد. کلمات زن او را با وحشت به یاد کلمات ماریو می‎انداختند که به او هنگام خداحافظی گفته بود: "دروغ نگو ریتی، دروغگوئی را رها کن." ــ و سپس، هنگامیکه در قطاری نشسته بود که باید او را به تبعید می‎راند: "دوست من، همچنین تو هم در میان غریبه‎ها تنهائی. اما یک روز همه‌چیز تغییر خواهد کرد، سپس تو را دوباره خواهم یافت."
ریتی به زن غریبه چنان بی‎مقدمه می‎گوید "من فرار کردم" که رویاهای لطیف زن پاره می‎گردند و او را وحشتزده نگاه می‎کند. "من یک انسان بُزدلم و بدنبال راهی بودم تا از دست دوستانم فرار کنم. حالا من تنها هستم و بیتاب، زیرا که می‎خواهم بازگردم تا دوباره همه‌چیز را جبران کنم."
زن نامفهوم می‎پرسد: "بازگشت به ایتالیا؟ به ایتالیای باشکوه‎مان؟"
او سرزنش‎کنان می‎گوید: "ایتالیای باشکوه رو به خراب شدن است." اما او بلافاصله شرمنده می‎گردد ــ او این حق را از کجا آورده بود؟ زن شانس خود را فوری درک می‎کند.
زن زمزمه می‎کند: "کوچولوی من، تو دلتنگ وطنی. اما من می‎دانم چطور به تو تسلی دهم." و ریته وقتی که زن یقه پوست راسوی تقلبی‎اش را بر روی شانه قرار می‎دهد و بدون خداحافظی و با غرور از کنار صاحب بار به سمت در خروجی حرکت می‎کند بدنبالش می‎رود.
آیا این آغاز صبر فراوانی بود که در اینجا از ریتی انتظار داشتند؟ این شب هولناکی که او آن را نمی‎خواست، این بیدار گشتن وحشتناک در کنار بدن سنگین و بیش از حد سفیدی که او آن را درخواست نکرده بود؟ آیا زمان انزجار و چیزهائی که او برخلاف اراده‎اش باید انجام می‎داد آغاز گشته بود؟ بله، این احتمالاً آغاز یک تحقیر بسیار بدتر و بسیار خطرناکتر بود، زیرا ریتی به سرعت متوجه می‎شود که صبر در این کشور استقامت، مبارزه و جدیت معنا نمی‎دهد، بلکه تسلیم و بی‎تفاوتی. او ساعی‎تر از پیش به کارش اعتماد پیدا می‎کند، او سفیر را راضی می‎سازد که از او در وزارتخانه پشتیبانی کند؛ حالا او را با احترام می‎پذیرفتند، به او افتخار می‎کردند، قول می‎دادند همه خواسته‎هایش را برآورده سازند. ریتی می‎اندیشید: فقط سریعتر، فقط چنان سریع که بتوانم بزودی بازگردم. اما او می‎دانست که این تازه آغاز کار بود.
عاقبت او به <مزرعه مدل> تغییر مکان می‎دهد، یک دستیار جوان او را همراهی می‎کرد، آنها در آنجا فوری شروع به کار می‎کنند. حیوانات از اروپا در اصطبل‎های جداگانه اسکان داده می‎شوند، گوسفندها و بُزهای ایرانی، بیمار و سالم، معاینه می‎شوند، به آنها واکسن می‎زنند و زیر نظر می‎گیرند. ریتی خود را سبکتر احساس می‎کرد، حالا زن خواننده هم دیگر آنجا نبود، او نمی‎توانست با لطافت مدافعانه‎اش، دسیسه بازی‎اش، عشق غمگین و اشگ‎هایش به اینجا بیاید. در اینجا اصلاً زنی وجود نداشت، آدم تنها بود. درخت‎ها در باغ خانه مسکونی چنان متراکم بودند که ریتی نمی‎توانست حتی کوه‎ها را ببیند؛ او شروع می‎کند به مراقبت از تنهائیش و دوست داشتن آن. وقتی او شب‎ها برای قدمزدن از دروازه بیرون می‎رفت سپس دشت را در برابر خود داشت، نیمه بیابان زرد و سوخته را، و مزارع بیش از حد کوچک سبز روشنی را که در آن به صورت پراکنده قرار داشتند. او می‎دید که رنگ کناره دشت آبی می‎شود و در مه با آسمان در هم جاری می‎گردند، و او می‎دید که رنگ کناره دشت نزدیک به کوه‎ قهوه‎ای می‎گردند. دور تا دور آنجا کوه وجود داشت، کوه‎های خاکستری رنگ در فاصله‎ای بسیار دور که مانند کشتی‎های به خشکی نشسته دیده می‎گشتند، و کوه‎های لخت و لیز و زرد که در نور شب یک درخشش فوق‎العاده بدست آورده بودند و به پشت صاف حیوانات شباهت داشتند. اما کاملاً نزدیک باغ کوه توشال صعود می‎کرد. ریتی ترجیح می‎داد آنجا قدم بزند و تا دره‎هائی می‎رسید که در سایه آنها کمی سبزه یافت می‎گشت و در حفاظت آنها گله گوسفندها شب را در آنجا به سر می‎بردند. ریتی قبل از بازگشت به باغ، جائیکه دستیارش انتظار او را می‎کشید سری به اصطبل‎ها می‎زد. آنها خارج از باغ در کنار روستای ارامنه قرار داشتند. آنجا نگهبانان با روستائیان در زیر یک درخت قدیمی که در تنه بزرگ آن یک چراغ نفتی روشن بود می‎نشستند. در کنار آنها، در یک کانال زیرزمینی صدای غرش شبانه آب شنیده می‎گشت، سرما بطور اسرارآمیزی به بالا برمی‎خاست و شاخه‎ها را تکان می‎داد.
او بعد از دو ماه مطلع می‎گردد که وزارتخانه تقاضای او برای اجازه ورود حیوانات جدید و سالم از ایتالیا را رد کرده است. ریتی فکر می‎کند، این کار می‎توانست همچنین گرانقیمت و پُر زحمت بشود. او در اینجا تا حد امکان به کار آشنا شده بود. دستیار با تردید به او نگاه می‎کرد.
دستیار با فروتنی می‎گوید: "اما بدست آوردن حیوانات جدید مهم است."
ریتی سر تکان می‎دهد و می‎گوید: "مهم، قطعاً. اما ما باید خود را آماده صرفه‌جوئی کنیم. ما باید کاری را که می‎توانیم انجام دهیم."
دستیار می‎گوید: "شما بیش از حد صبورید."
ریتی عصبانی می‎پرسد: "شما اینطور فکر می‎کنید؟ آیا من بیش از حد صبورم؟"
دستیار می‎گوید: "صبر بد نیست، اما صبوری بیش از حد ... در این کشور این به هیچ چیز منجر نمی‎گردد."
ریتی فکر می‎کند، یک ارمنی، یکی از باهوش‎ها و از انقلابی‎ها، کسی که نمی‎خواهد بگذارد او را راضی سازند. و ناگهان از او می‎پرسد: "محل تولدتان کجاست؟"
مرد جوان مودبانه پاسخ می‎دهد: "ارومیه، پدر و مادر و خواهران و برادرانم در زمان جنگ بدست ترک‎ها کشته شدند. خواهران روحانی مرا نجات دادند و به تهران آوردند."
"آیا می‎توانید جنگ را به یاد بیاورید؟"
"من خیلی از چیزها را فراموش کرده‎ام، من خیلی کوچک بودم. اما چیزهائی وجود دارند ..."
"تقریباً همه افراد مسیحی کشته شدند؟"
"تقریباً همه، در طول زمان. مرتب ارتش‎های جدید می‎آمدند تا شهر را از دست ارتش قبلی نجات دهند. و هر بار دادگاه‎های جنائی خونینی برپا می‎گشت. در شب فریاد کسانی که به دار کشیده می‎شدند شنیده می‎شد و در روز دسته کامل جوانان کلدانی و ارمنی را در خیابان‎ها می‎بردند و آنها را بر روی تپه یهودیان به گلوله می‎بستند. یک بار یک کلدانی، آقا پطروس، شش ماه تمام شهر را نگاه می‎دارد. اما وقتی مهماتشان تمام می‎شود با سوارانش عقبنشینی می‎کند. سه روز بعد ترک‎ها آمدند، آدم نزدیک شدن آنها را از دور بر روی جاده‎های تبریز می‎دید، و دروازه‎ها را به رویشان می‎گشایند. آن زمان تنها در کلیسای مبلغین مذهبی بیش از هزار نفر کشته شدند و آنها را در رودخانه ریختند."
"آیا از مسلمانان متنفرید؟"
دستیار پاسخ نمی‎دهد، بعد می‎گوید: "می‎گویند که کلدانیان و ارامنه بُزدل بوده‎اند، و با این وجود آقا پطروس یک قهرمان بود. قرن‎هاست که ما را پیگرد می‎کنند، اکثر افراد ما در این کار صبر بیش از حد آموختند."
"و هنگامیکه مسیحی‎ها دست بالا را داشتند؟ آیا آنها انتقام نگرفتند؟ آیا آنها هم همان کارها را نکردند؟"
مرد ارمنی می‎گوید: "چرا، آنها هم درست همان کارها را کردند. اما آنها کسانی نبودند که اول شروع به این کار کردند."
"منظورتان این است، که آدم می‎تواند در جنگ اصلاً از تقصیر صحبت کند؟"
دستیار ارمنی سریع و عمیق قرمز می‎شود و می‎گوید: "اما یک مهاجم وجود دارد ..."
"... و حالا به من توصیه می‎کنید که باید به دولت ایران حمله کنم، زیرا که برایم بُز جدید و گوساله نمی‎خرند!" ریتی شروع به خندیدن می‎کند و لو می‎دهد: "می‎دانید، من هم دیگر صبرم تمام شده است. من مدت‎هاست که از این کشور خسته شده‎ام ..."
آنها در این شب برای اولین بار در باره موضوعات خصوصی صحبت کردند. آنها ویسکی نوشیدند و مدتی طولانی در ایوان نشسته باقیماندند. شب خنک بود، خستگی و کابوس روزانه عقب می‎نشینند ــ آدم به نوع لذتبخشی یک انسان بود.
دستیار ارمنی می‎پرسد: "آیا مایلید که به ایتالیا برگردید؟"
"اگر آدم بتواند اینجا را ترک کند!" ریتی فکر می‎کند، به ایتالیا، انگار که من آنجا چیزی برای یافتن دارم. انگار ایتالیای سعادتمند دوران کودکی‎ام هنوز وجود دارد! همچنین دلتنگ نایروبی هستم، اما آنجا هم دیگر بجز پسرکم چارلز چیزی برای جستجو ندارم. بنابراین به کجا؟ آیا داوطلبانه به حبش؟ اما مدتی طولانی جنگی وجود نخواهد داشت، شاید هم اصلاً هیچ جنگی. دستیار ارمنی ساکت می‎نوشید. ریتی می‎گوید: "شانس آوردم که به من دستیار مسلمانی نداده‎اند. آنها کاملاً بی‎فایده‎اند. آنها حتی اجازه ندارند الکل بنوشند!"
او صبح در روزنامه تهران می‎خواند که ایتالیا در آفریقا از دین اسلام دفاع خواهد کرد. او فکر می‎کند، پدرم شاید خوشحال شود اگر من خودم را بعنوان داوطلب معرفی کنم، شاید این بتواند در چشمان او یک اعاده حیثیت بحساب آید. اما او احتمالاً دیگر به من اعتماد ندارد، او مرا یک آدم بُزدل بحساب می‎آورد. و احتمالاً اصلاً جنگی درنخواهد گرفت. ــ نمی‌دانم ماریو در این باره چه نظری دارد؟
عاقبت آنها برای خواب می‎روند ــ و جنگ حبشه ابتدا چند ماه دیرتر در پائیز آغاز می‎گردد.
 
سفیر از ریتی می‎پرسد: "شما احتمالاً می‎خواهید در اسرع وقت به ایتالیا برگردید؟" ریتی لحظه‎ای مکث می‎کند، سپس می‎گوید: "من به این خاطر اینجا نیامده‎ام."
سفیر هنوز جوان بود، شانه‎هایش رو به جلو قرار داشتند و کتِ کمر باریک و تا اندازه‎ای خوش سلیقه هم هیچ تغییری در آن نمی‎داد. سفیر نگاهش را از ریتی برمی‎گرداند. یک چشم خود را در پشت عینک یکچشمی پنهان ساخته بود، چشم دیگر خسته به نظر می‎رسید و از یک حالت احساساتی مرطوبِ غیرقابل درک پُر بود. سفیر از شهر ناپل بود. او می‎گوید: "بنابراین به ایتالیا نمی‎روید. من این را کاملاً درک نمی‎کنم! اما برای شما همه‌چیز را تسهیل می‎کردند. کاری می‎کردند که قرارداد شما بدون مشکل حل شود. مگر شما اغلب بخاطر محل اقامت خود شکایت نکرده‎اید؟"
ریتی می‎گوید: "من حالا کارآموخته شده‎ام. من نمی‎توانم از وظیفه‎ای که یک بار به عهده گرفته‎ام راحت چشمپوشی کنم. من حالا نمی‎توانم سفر کنم."
سفیر می‎پرسد: "و وظیفه شما در برابر ایتالیا؟"
ریتی تقریباً بی‎صبرانه می‎گوید: "نه، ایتالیا به من محتاج نیست." او به پدرش فکر می‎کند و خشن ادامه می‎دهد: "بعلاوه من سرباز نیستم."
سفیر او را نگاه می‎کند و می‎گوید: "البته، شما اصلاً به هیچ‌چیز موظف نیستید. من آن را فقط بدیهی بحساب آوردم ــ به خاطر بی‎تابی شما. من بی‎تابی شما را یک نشانه بحساب آوردم ــ من هم گاهی وقتی کارم نمی‎خواست درست پیش برود بیتاب بودم. من آن را یک نشانه دلتنگی شما به ایتالیا بحساب آوردم. کسی که عاشق ایتالیا است می‎تواند امروز آن را ثابت کند. من آن را فقط طبیعی انگاشتم ..."
آنها هر دو بسیار خصمانه سکوت می‎کنند.
سپس سفیر جوان با لحن آرامتری می‎پرسد: "می‎گویند که شما دوستان ضد فاشیست دارید و با آنها مکاتبه می‎کنید؟"
ریتی جواب می‎دهد: "من یک همشاگردی داشتم که بعداً کمونیست شد و به پاریس در تبعید گریخت. من با او مکاتبه نمی‎کنم. در ضمن من همشاگردی‎های زیادی داشتم، ما سی نفر در کلاس بودیم."
"بنابراین شما با آن خائنین به وطن تماس ندارید؟"
ریتی می‎گوید: "باید من برای کارهائی که سی همشاگردی‎ام می‎کنند مسئول باشم!"
سفیر می‎گوید: "بسیار خوب، شما می‎خواهید در هرصورت اینجا بمانید."
"تا زمانی که قراردادم به پایان برسد."
سفیر آن را تصحیح می‎کند: "تا زمانیکه شما وظیفه خود را انجام داده باشید."
ریتی ناگهان خود را بطور وحشتناکی ترک گشته احساس می‎کند. او فکر می‎کند، این وظیفه هیچوقت به پایان نخواهد رسید. فقط قرارداد به پایان می‎رسد، اما با این حال هیچ راه حلی پیدا نخواهد گشت، و این ناپالی رنگ زیتونی اصلاً چیزی از آن نمی‎فهمد. اما من وقتی قرارداد به پایان برسد پیش ماریو می‎رانم. من امروز به او خیانت کردم، همچنین به پدرم هم خیانت کردم و به تلخی آزردمش. در ضمن هیچ مهم نیست، آنها در هرحال به من اعتماد ندارند، نه ماریو و نه این رنگ زیتونی. اما ماریو از همه کمتر، و حالا به او هم خیانت کردم. من فقط احتیاج دارم نام او را ببرم سپس روسفید می‎شوم، حداقل در برابر این رنگ زیتونی، و اجازه دارم خودم را داوطلبانه برای جنگ حبشه معرفی کنم. بنابراین فقط این برایم باقی‌می‎ماند. او خود را بی‌اندازه ترک گشته احساس می‎کرد.
سفیر کمی طعنه‎آمیز می‎گوید: "این زیباست که شما اینطور به شغل خود وابسته‎اید. شما اینجا هم می‎توانید برای شهرت ایتالیا مفید باشید."
ریتی به تلخی فکر می‎کند، پس به این خاطر. اگر او می‎دانست که شغل و وظیفه‎ام اصلاً برایم هیچ اهمیتی ندارند، و بیش از هرچیز این کشور غریبه. اگر او می‎دانست که تمام اینها چیزی نیستند بجز یک فرار دردمندانه و  اسفبار. اما او این را خوب می‎داند، و حالا این فراتر از اراده‎ام رشد کرده و من واقعاً یک زندانی‎ام.
سفیر می‎پرسد: "حتماً برایتان روشن است که تا آزمایشات شما به یک نتیجه رضایتبخش منجر شوند با زمان درازی، شاید هم با سال‎ها باید حساب کنید. بله، شما باید با کُندی، ناتوانیِ اراده و با مقاومت کارمندانِ ناآگاه اینجا حساب کنید."
ریتی متحیرانه می‎پرسد: "اما اجازه دارم روی حمایت شما حساب کنم؟"
سفیر می‎گوید: "بدیهی‎ست، اما البته حالا بخاطر وظایف واجبتری اصلاً وقت ندارم." ریتی سکوت می‎کند. سفیر ملایم اضافه می‎کند: "در هرحال شما به صبر فراوان نیاز دارید ...
 
یک مهاجر
اولین چیزی که او توانست به ما بفهماند این بود که او یک عبری‎ست، و اینکه می‎خواهد به فلسطین برود. او مدت کوتاهی بعد از به پایان رسیدن ترخیص کالا در مرز ترکیه‎ـ‎سوریه در میان در کوپه ما ایستاده بود و شتابزده با ما صحبت می‎کرد. ما سر تکان می‎دادیم. او می‎پرسد: "روسی؟" و پس از لحظه‎ای اندیشیدن: "عبری؟ اسپانیائی؟"
با کمک چند کلمه فرانسوی و ایتالیائی یک نوع تفاهم ایجاد می‎گردد.
ما اتفاقاً در حال خوردن غذا بودیم. ما دستمال سفره پهن کرده و روی آن کره، پنیر و نان سوخاری داشتیم. ما از آنها به او تعارف می‎کنیم، اما او تشکر می‎کند و فقط یکی از سیگارهای کاده را برمی‎دارد و بلافاصله با پک‎های عمیق شروع به کشیدن می‎کند. به نظر می‎رسید که بسیار هیجانزده باشد و تلاش می‎کند بر خود مسلط شود.
او می‎توانست حداکثر شانزده سال داشته باشد. او یک کت ورزشی نو بر تن داشت و شلواری که آن را از بالای مچ پا در چکمه فرو کرده بود. او در حال صحبت کردن با ما کلاهش را در دست نگهداشته بود. چهره‎اش تیره و بسیار پهن بود، یک رشته موی زمخت و سیاه رنگ پیشانی‎اش را می‎پوشاند. او چشم‎های بزرگ، سیاه و زیبائی داشت که با طراوت می‎درخشیدند.
او دارای یک بلیط درجه سه بود و ظاهراً از این می‎ترسید که بازرس قطار بیاید و او را از کوپه ببرد. هنگامیکه کاده درِ کوپه را می‎بندد و چفت آن را می‎بندد او به وضوح نفس راحتی می‎کشد و در کنار ما می‎نشیند. او دست در جیب می‎کند و پاسپورتش را بیرون می‎آورد. و در آن حال مرتب تکرار می‎کرد: "به فلسطین."
هنگامیکه کاده و من پاسپورت را از او گرفتیم و آن را با هم نگاه کردیم، پسر ساکت می‎شود و تلاش می‎کرد گفتگوی ما را بفهمد. آن یک پاسپورت رومانیائی بود، در محلی صادر شده بود که ما آن را نمی‎شناختیم. پاسپورت دارای یک ویزای ترانزیت از طریق ترکیه و یک ویزای ترانزیت دیگر از طریق سوریه بود.
ما از پسر می‎پرسیم: "می‎خواهید به کجا مسافرت کنید؟"
"به فلسطین."
"بنابراین باید در سوریه پیاده شوید؟"
"من می‎خواهم در حَلب پیاده بشوم. به من ویزا برای فلسطین ندادند، اما من یک ویزا برای آنجا خواهم گرفت. اگر فقط به من اجازه بدهند در سوریه پیاده شوم قطعاً خواهم توانست داخل فلسطین بروم."
ما به او ویزای سوریه‎اش را نشان می‎دهیم. یک مهر بزرگ آبی رنگ "ترانزیت" کج بر روی صفحه نشسته و در زیر آن با دست نوشته شده بود: "پیاده شدن در داخل سوریه ممنوع است." او به نوشته نگاه می‎کند و سرش را تکان می‎دهد.
ما به او می‎گوئیم: "شما باید مستقیم به موصل برانید."
او در حالیکه آهسته از یکی به نفر دیگر نگاه می‎کرد می‎گوید: "اما من باید به فلسطین بروم."
"پس چطور شما این ویزا را گرفتید؟"
او به لکنت می‎افتد. او سریع چیزی را تعریف و آن را چند بار تکرار می‎کند. فهمیدن آنچه می‎گفت سخت بود. گاهی یک کلمه را به زبان‎های مختلف می‎گفت.
او پنج خواهر و برادر داشت. او فرزند ارشد بود و علت ترک رومانی فقیر بودن خانواده بود. او می‎خواست بعنوان کارگر به فلسطین برود. یک دوست به او توصیه کرده بود اگر بگوید می‎خواهد به ایران برود بنابراین می‎تواند بدون مشکل ویزای ترانزیت از طریق ترکیه، عراق و سوریه بگیرد.
ما از او می‎پرسیم: "شما با این کار چه قصدی داشتید؟"
او می‎گوید: "من نمی‎توانستم ویزا بگیرم. آدم باید پول داشته باشد، یا باید به نزد بستگانش که در فلسطین زندگی می‎کنند سفر کند و به این دلیل نتوانستم ویزا بگیرم."
"پس چرا یک ویزا برای سوریه درخواست نکردید؟"
"برای سوریه؟"
"بخاطر اینکه بتوانید در آنجا پیاده شوید."
او به ما نگاه می‎کند، سرش را آرام تکان می‎دهد و می‎گوید: "به من نمی‎خواستند ویزای سوریه بدهند."
به در کوپه ما به شدت کوبیده می‎شود. کاده از جا می‎جهد تا در را باز کند. پسر با وحشت فلج‌کننده‎ای در چهره حرکات کاده را تعقیب می‎کرد.
من می‎گویم: "کسی با شما کاری ندارد."
بازرس قطار برای کنترل بلیط وارد کوپه می‎شود. هنگامیکه او پسر یهودی را می‎بیند به زبان فرانسوی به ما می‎گوید که این <رذل> باید در ایستگاه بعد از قطار پیاده شود و توسط ژاندارمری به ترکیه بازگردانده خواهد شد.
کاده می‎گوید: "او کاری نکرده است."
بازرس قطار می‎گوید: "ما همدیگر را می‎شناسیم. ما هر روز چنین مواردی داریم. او یهودی است و می‎خواهد به فلسطین برود."
پسر ساکت و هیجانزده از یکی به نفر دیگر نگاه می‎کرد. او چیزی نمی‎فهمید. آدم می‎توانست ببیند که او امیدوار است وضعش با صحبت کردن ما بهتر شود.
بازرس می‎گوید: "اگر او نمی‎خواهد برگردد بنابراین باید از طریق ترانزیت به ایران برود."
"او حتی ویزای ترانزیت از طریق عراق را هم ندارد."
"او بدون مشکل می‎تواند آن را بگیرد. آنها هم مانند ما و ترک‎ها خوشحالند وقتی بتوانند این اراذل و اوباش را به ایران بفرستند."
کاده به من متحیر نگاه می‎کند. پسر نگاهش را ساکت به ما دوخته نگاه می‎دارد.
من می‎گویم: "اجازه بدهید که در حلب پیاده شود."
"غیرممکن است."
"این شانس را به او بدهید! او به کنسولگری رومانی خواهد رفت و برای رفتن به خانه از آنجا پول خواهد گرفت."
بازرس می‎گوید: "من این اجازه را ندارم."
"خوب. ما این را به او خواهیم گفت."
او می‎رود. پسر نگاهش را پائین می‎اندازد.
من به او می‎گویم: "گوش کنید، آنها نمی‎گذارند که شما در حلب پیاده شوید، یا شما توسط پلیس به مرز استانبول برگردانده می‎شوید."
او با وحشت از جا می‎پرد.
با صدای از ترس گرفته‎ای می‎گوید: "لطفاً نه، بازگشت به هیچوجه. به من کمک کنید تا بتوانم در حلب پیاده شوم. من به یک بندر خواهم رفت، سوار یک کشتی می‎شوم. یا ... " او دستپاچه می‎شود و به زبان رومانی به صحبت ادامه می‎دهد، بدون آنکه ما بتوانیم بفهمیم چه می‎گوید. سپس ناگهان ساکت می‎شود.
ما می‎گوئیم: "این شدنی نیست."
بازرس قطار با یک افسر بازمی‎گردد. آنها خواستار پاسپورت پسر می‎شوند. افسر می‎گوید: "عبری."
ما شروع به توضیح دادن می‎کنیم: "اینجا یک اشتباه شده است. او ویزای ترانزیت برای ایران دارد، اما او اصلاً نمی‎خواهد به ایران برود."
افسر می‎گوید: "این هیچ کمکی به او نمی‎کند، وانگهی، چرا شما بخاطر او زحمت می‎کشید؟ این جوانک‎های یهودی همه متقلبند. ما به اندازه کافی با آنها مشکل داریم."
من می‎گویم: "اما شما می‎دانید که او نمی‎تواند وارد ایران شود، آدم باید آنجا پول نشان دهد تا بتواند برای داخل شدن اجازه بگیرد. و او فقط ده پوند دارد."
"این به ما مربوط نیست."
من می‎گویم: "او یک ویزای ترانزیت از طریق عراق می‎گیرد و اجازه ندارد پیاده شود ... و در ایران به او اجازه ورود نمی‎دهند زیرا که پول ندارد."
افسر بی‎تفاوت می‎گوید: "پس بنابراین ایرانی‎ها او را برمی‎گردانند."
"اما این دیوانگی‎ست!"
کاده بازویم را می‎گیرد و می‎گوید: "بس کن، این کار بی‎فایده است."
افسر مصمم می‎گوید: "حرکت، پسر باید به کوپه خودش برگردد."
پسر هنوز آنجا نشسته بود، دست‎ها بر روی زانوها.
ما به او می‎گوئیم: "شدنی نیست."
او کاملاً بی‎جنبش می‎پرسد: "می‎خواهند با من چه کنند؟"
"شما را مجبور می‎سازند همانطور که در پاسپورت درج شده است تا مرز ایران برانید."
پسر می‎گوید: "ایران، خیلی دور است ..."
او اصلاً نمی‎خواست به ایران برود. این یک دروغ مصلحتی بود.
ما اضافه می‎کنیم: "و شاید از مرز ایران هم شما را برگردانند." ما همچنین نمی‎دانستیم چطور او را راهنمائی کنیم. ما به او سیگار و مقداری پول می‎دهیم. هنگامیکه می‎خواستیم پاسپورتش را به او بدهیم افسر آن را از ما می‎گیرد. پسر از جا برمی‎خیزد و کلاهش را که کنار خود روی نیمکت قرار داده بود برمی‎دارد. او با نگاه پرسشگرش یک بار دیگر ما را تماشا می‎کند و بدون خداحافظی بدنبال دو مرد از کوپه خارج می‎شود.
 
وقتی ما به ایستگاهی رسیدیم که ریل قطارها خود را به سمت بغداد و حلب منشعب می‎ساختند هوا تاریک بود.
کاده و من پیاده می‎شویم.
ما می‎گوئیم: "برای دیدن پسر عبری نگاهی به اطراف بیندازیم."
ما در مسیر سکوی راه‎آهن از میان دو قطار به راه می‎افتیم. ما مسافرها را در حال پیاده شدن می‎دیدیم و باربرها را که با چمدان‎ها به این‎سو و آنسو می‎دویدند. سپس دیدم که چگونه یک بازرس قطار پسر عبری را مانند یک زندانی بر روی سکوی راه‎آهن با خود می‎برد. پسر کلاه را بر سر گذارده بود و یک پاکت در زیر بغل داشت. بازرس به او دستور می‎دهد که در یک واگن کهنه قدیمی درجه سه که <بغداد> بر روی آن نوشته شده بود سوار شود و در را پشت سر او می‎بندد. سپس به سمت جلو می‎رود، به سمت واگن خوابی که افسران آن را اشغال کرده بودند. یک افسر جوان بازوانش را به پنجره بازی تکیه داده بود. بازرس پس از سلام نظامی دادن پاسپورت پسر را از میان پنجره به او می‎دهد و بلند می‎گوید: "او باید از طریق ترانزیت به ایران برود."
افسر با چهره خندان سری تکان می‎دهد و پاسپورت را داخل جیبش می‎کند.
واگن‎های درجه سه روشنائی نداشتند.
ما ردیف تاریک پنجره‎ها را جستجو می‎کنیم، بدون آنکه پسر را ببینیم.
 
یک اطلاعیه
"خانم کاتارینا کرایتنر که نام تولدشان پترونوا است و در تاریخ 25.1.1932 در کلیسای ارتدوکس روسیه در تهران به عقد اینجانب درآمده‎اند در 4.1.1313 به تاریخ ایرانی به دین اسلام گرویده‎اند، و بدین وسیله ازدواج ما طبق قانون ایران بطور خودکار فسخ شده است، همچنین کنسولگری اتریش در مقابل این واقعیت ناتوان است. وانگهی من اعلام می‎کنم که توسط یک آزمایش خون مشخص شده است کودکی که پس از هفت ماه و بیست روز بعد از ازدواج ما بدنیا آمده از من نیست، و به همه هشدار می‎دهم به نام من به او وام ندهند.
رودولف کرایتنر، تهران."
کاتارینا کرایتنر روزنامه را کنار می‎گذارد و به شوهرش نگاه می‎کند. او بر روی یکی از صندلی‎های بلند و ناراحت با پشتی شیبدار نشسته بود که در ایران با استفاده از مدل‎های بد اروپائی ساخته شده بودند.
کاتارینا می‎گوید: "گوش کن، آیا تو این اطلاعیه را برای چاپ در روزنامه دادی؟"
رودولف می‎گوید: "بدون شک، چه‌کسی غیر از من؟"
کاتارینا مدتی سکوت می‎کند، سپس می‎گوید: "صحیح، چه‌کس دیگر. من باید فوری می‎فهمیدم که هیچکس بجز تو قادر به چنین کاری نیست."
رودولف می‎پرسد: "منظورت چیست؟ می‎خواهی بگوئی که من حق نداشتم این اطلاعیه را برای چاپ به روزنامه بدهم؟ منظورت این است که من به تو مراعات بدهکارم؟"
"منظور من فقط این است که بجز تو هیچکس چنین کاری نمی‎توانست بکند."
رودولف می‎گوید: "خب، خدا را شکر که من هیچ توضیحی به تو بدهکار نیستم!"
کاتارینا جواب نمی‎دهد. او روزنامه را یک بار دیگر در دست می‎گیرد، اطلاعیه را با دقت می‎خواند و می‎گوید: "چرا <به نام من به او وام> را با خط کج گذاشتی چاپ کنند؟" رودولف با گردن سفت و سخت شده بر روی صندلی‎اش نشسته بود و سیگار می‎کشید. زیرسیگاری را بر روی یک میز تزئینی کوچک پایه بلند در کنار خود قرار داده بود. کاتارینا ادامه می‎دهد: "آیا مگر من هرگز به نام تو به کسی بدهکار شده‎ام؟"
رودولف می‎گوید: "البته که نه. فکر کنم که همیشه به اندازه کافی به تو پول داده‎ام. اما حالا دیگر این کار به پایان رسیده است."
کاتارینا با عجله بلند می‎شود، به سمت او می‎رود و می‎پرسد: "آیا می‎تونی یک سیگار به من بدهی؟" او دست در جیب می‎کند و قوطی سیگار را به او می‎دهد. زن یک سیگار روشن می‎کند و به قدم زدنش در اتاق ادامه می‎دهد.
رودولف می‎گوید: "خواهش می‎کنم، اگر ممکن است خاکستر سیگار را روی فرش‎های من نریز. اینجا یک زیرسیگاری است."
کاتارینا به سمت صندلی خود بازمی‎گردد و با کف دست بر روی روزنامه می‎کوبد و می‎گوید: "این چه نوع اطلاعیه دادنی‎ست! این چه معنی می‎دهد، بعد از آنکه تو از آزمایش خون و کودک صحبت می‎کنی می‎نویسی <و به همه هشدار می‎دهم به او وام ندهند>؟"
رودولف می‎گوید: "شاید تو بخاطر چیز دیگری ناراحت هستی. مردم خودشان خواهند فهمید که منظور چه‌کسی و چه‌چیزی است!"
کاتارینا می‎گوید: "تو که در برابر مردم خجالت نمی‎کشی."
رودولف می‎پرسد: "من؟" و بعد خود را کمی به جلو خم می‎کند و می‎گوید: "من به اندازه کافی بخاطر تو خجالت کشیده‎ام، واقعاً به اندازه کافی! وقتی سه سال پیش با تو ازدواج کردم دوستانم به من هشدار دادند."
کاتارینا می‎گوید: "دوستانت! مگر دوستانت چه کسانی بودند!"
"لطفاً تمام وقت حرفم را قطع نکن! اما من آن زمان فکر کردم می‎توانم با تو کنار بیایم. من به آن رویِ خوب تو باور داشتم، فکر می‎کردم که تو پس از ازدواج با من و آمدن در یک محیط محترمانه روی خوبِ خودت را به یاد خواهی آورد."
کاتارینا می‎گوید: "بله، تو برای تربیت کردن من به خودت زحمت زیادی دادی."
رودولف می‎گوید: "لازم نیست مسخره کنی."
کاتارینا می‎گوید: "اما نه، من مسخره نمی‎کنم."
رودولف بقیه سیگارش را در زیرسیگاری می‎فشرد و خود را بیشتر به جلو خم می‎سازد تا بتواند بهتر همسرش را در برابر چشم داشته باشد و می‎گوید: "من باید می‎دانستم که آدم نباید با زن روسی ازدواج کند." کاتارینا ساکت به او خیره نگاه می‎کند. او چهره ساکت زن را می‎بیند، دهان بزرگ و آرام بسته را، استخوان‎های پهن گونه که به نظر می‎رسید بر رویشان تمام رنگپریدگی‎ها خود را جمع ساختنه‎اند، چشم‎های دور از هم، پیشانی دهقانی در زیر موی بلوند لغزان دهقانی. او در حال لذت بردن از پیروزی بر این چهره زیبا و بیش از حد آشنا می‎گوید: "شماها همه یکسانید. مهاجر یا کمونیست." کاتارینا او را با نگاهی که می‎توانست از او عبور کند و رودولف از آن همیشه وحشت داشت می‎نگریست. کاتارینا می‎توانست نگاه او را تحمل کند، و رودولف مطمئن بود که او قادر است همچنین هر نگاه جهان را تحمل کند. چشم‎ها، چشمانی در خواب‎ـ‎راه‎ـ‎رونده بودند.
کاترینا می‎پرسد: "اصلاً ما چرا با هم ازدواج کردیم؟"
رودولف می‎گوید: "من که همین حالا توضیح دادم، من فکر می‎کردم می‎توانم تو را به راه درست بیاورم."
کاترینا می‎گوید: "آخ، و من فکر می‎کردم که شاید بخاطر دوست داشتنم بود!"
چشمان کاتارینا از او منحرف نمی‎گشت. رودولف احساس می‎کرد که موقعیتش ضعیفتر می‎گردد. او به کاتارینا چیزهای وحشتناکی گفته بود و تصور می‎کرد که حق برای یک بار با اوست. تا حال فرد ضعیف همیشه او بود، خدا می‎داند چرا. او از زمان ازدواجش تلاش کرد رابطه مناسب بوجود آورد و همسرش را آنطور که باید باشد به خود وابسته سازد: او همیشه گذاشته بود زن احساس کند خانه‎ای که آنها در آن زندگی می‎کنند خانه اوست، و اینکه این پول اوست که با آن زن خود و کودک را لباس می‎پوشاند. اما او هرگز موفق نشده بود کاتارینا را تحقیر کند. حالا لحظه این کار فرار رسیده بود. کاترینا همه کاری برای مقصر شناخته شدن انجام داده بود. زن به او دروغ گفته بود، حتی قبل از ازدواج، و تمام وقت دروغ بین آنها را تحمل کرده بود. این بسیار ظالمانه بود!
رودولف می‎گوید: "کاتارینا، ممکن است قبل از آنکه ما برای همیشه از هم جدا شویم این خوبی را به من بکنی و نام را بگوئی ..."
کاتارینا می‎پرسد: "آیا می‎خواهی یک اطلاعیه دیگر در روزنامه چاپ کنی؟ می‎خواهی بنویسی: به اطلاع شما می‎رسانم که من توسط این و این مرد ..."
رودولف می‎گوید: "ساکت شو."
"حالا همه می‎دانند که کودک از تو نیست!"
رودولف فریاد می‎زند: "ساکت باش! اگر تو به اندازه کافی کاردانی برای محافظت از خودت نداری پس بنابراین حداقل بخاطر من سکوت کن!"
"تو بسیار کاردان بودی."
رودولف فریاد می‎زند: "تو پس از تغییر کیش و آئین احمقانه‎ات مرا مورد استهزاء قرار دادی، این تنها کاری بود که برایم باقیماند. تو را انکار کردن تنها راه خروج از این وضعیت مسخره بود. آیا این را نمی‎فهمی؟"
کاتارینا آهسته چشمانش را بالا می‎آورد به او نگاه می‎کند، بلند می‎شود و بدون چشم برداشتن از او تا در اتاق می‎رود.
کاتارینا می‎گوید: "بنابراین ارزشش را داشت، رودولف، من خوشحالم که تو صادقی."
"چرا ارزشش را داشت؟"
کاتارینا می‎گوید: "یک بار حقیقت را از دهان تو شنیدم. نه آن حقیقت صحیح را که تو همیشه با آن عمل می‎کنی ...، بلکه حقیقت لخت را، حقیقت درونی‎ات را. من تو را در معرض خطر تمسخر دیگران قرار دادم ... و تو مرا برای فرار از تمسخر تکذیب کردی."
رودولف آهسته می‎گوید: "پس چطور باید در برابر تو از خود دفاع می‎کردم؟"
کاتارینا سرش را تکان می‎دهد: "البته، اما حالا این کار ارزشش را داشت. حالا تو بسیار عالی در برابر من از خودت دفاع کردی!"
کاتارینا در را پشت سرش می‎بندد و می‎رود. رودولف رفتن او به اتاق مجاور را می‎شنود، و سپس رفتنش به داخل حیاط را، جائیکه او خدمتکار به نام حسن را صدا می‎زند. و گرچه او دقیقاً می‎توانست تعقیب کند که کاترینا چه می‎کند، و گرچه فقط چند قدم از او فاصله داشت و در حیاط خانه‎اش بود، اما این احساس را داشت که کاتارینا بسیار دور رفته است. این احساس را از زمانیکه تصمیم گرفته بود او را افشاء کند و از او انتقام گیرد همیشه داشت. طوری بود که انگار کاتارینا در واقع هرگز پیش او نبوده است، بلکه همیشه فقط توسط قدرت تخیلش او را می‎دید. او برای فرار از این احساس باید تمام وقت کاتارینا را در برابر چشم داشته باشد، اما همچنین این کار مشقتبار بود. زن اغلب از او خواهش کرده بود او را آزاد کند، و سپس تهدید کرده بود که او یک روز فرار خواهد کرد، اما او هیچ دلیلی نداشت که تهدید او را جدی بگیرد. او چه‌کاری می‎توانست به تنهائی با کودک در یک کشور غریبه مانند کشور ایران بکند؟ او به یاد می‎آورد که کاتارینا در گذشته، قبل از آنکه با او ازدواج کند زبان روسی و فرانسوی تدریس می‎کرد. آیا او توانست با درآمد آن زندگی کند؟ نه، او کاتارینا را از فقر بیرون کشید. او به کاتارینا خانه خود را، درآمد مطمئن خود را، موقعیت نسبتاً متوسط اما محترمانه خود را ارائه داد. هنگامیکه کودک پس از هفت ماه و بیست روز بدنیا آمد او از کاتارینا مطمئن بود. تحقیری که گاهی اوقات به او نشان می‎داد برایش مهم نبود، تا این اندازه او به اموالش اطمینان داشت. کاتارینا اغلب آرام، دوستانه و یک کدبانوی خوب بود. تهدید، تحقیر، یک نوع نفرت و خشم کوری که گاهی در کاتارینا زنده می‎گشتند برایش مزاحمتی ایجاد نمی‎کرد. با این وجود او فکر می‎کرد که فردِ قویتر همیشه کاتارینا بوده است. من نتواستم هرگز او را تحقیر کنم. من با کمال میل می‎خواستم این کار را بکنم اما موفق به این کار نگشتم. سه سال از ازدواج ما می‎گذرد و حالا او طبیعت واقعی‎اش را نشان می‎دهد. او خستگی‎ناپذبر تلاش می‎کند تا مرا در چشم مردم مسخره جلوه دهد. خوب برود، هرچه زودتر، بهتر. ــ اما چرا او در میان تمام راه‎ها احمقانه‎ترین راه را انتخاب کرد، این تغییر احمقانه مذهب و پذیرفتن اسلام؟ کاتارینا! پس او یک ایرانی را دوست داشت؟ آیا پسرش روپرت یک ایرانی‎ست؟ هنگامیکه او اطلاعیه را به هیئت تحریره برده بود، آنها نمی‎خواستند آن را چاپ کنند. او به آنها گفت که برای آن هر قیمتی را می‎پردازد، و اینکه او حق دارد هر اطلاعیه‎ای که مایل است بدهد. "اما چرا می‎خواهید برای مردم تعریف کنید که کودک از شما نیست؟" چرا؟ او اینطور می‎خواست. او می‎خواست زنش را افشاء کند.
او می‎شنود که زنش به اتاق مجاور که بعنوان اتاق خوابشان بحساب می‎آمد بازگشته است. او با خدمتکار صحبت می‎کرد. او می‎گفت: "از کودک خوب مراقبت می‎کنی. مواظب باش که چیزی داخل دهانش نکند و به خیابان نرود. من یک ساعت دیگر برمی‎گردم." او می‎خواست بیرون برود. به کجا؟ زنش بدون او به کجا می‎رفت، حالا، امروز، آن هم پس از آنکه همه‌چیز در روزنامه چاپ شده بود؟ آیا هنوز حالا هم شجاعت بیرون رفتن دارد؟
رودولف صدا می‎زند: "کاتارینا!" او نفسش را حبس می‎کند. یک لحظه در اتاق مجاور سکوت برقرار شده بود، سپس کاتارینا اتاق را ترک می‎کند. او با تلاش استراق‌سمع می‎کند. زن رفته بود.
 
کاتارینا از میان کوچه تنگ کوچکی می‎گذرد که خانه‎اش را به خیابان لاله‎زار متصل می‎ساخت. او از میان دیوارهای بلند و زردی عبور می‎کرد که هنوز هم گرمای آفتاب اواخر ماه ژوئن را پخش می‎ساختند. هنگامیکه او به خیابان لاله‎زار می‎رسد می‎ایستد و برای یک درشکه دست تکان می‎دهد. او یک شال بر روی شانه انداخته بود و کلاه بر سر نداشت. او بزرگ اندام بود و با قامت راست ایستاده بود و مردم به او خیره شده بودند. کاتارینا فکر می‎کند، خدای من، من بدون کلاه در خیابان راه می‎روم، و من یک زن مسلمانم! ناگهان او احساس می‎کند که تمام این چیزها چه مسخره‎اند. او مسلمان بود. او، کاتارینا پترونوا از کیِف، شهر صومعه‎ها و کلیساهای فراوان و خروش زنگ ناقوس‎ها. او فکر می‎کند، نه، ناقوس‎های کیِف مُرده بودند و او لازم نیست به این خاطر نگران باشد. او مدت دوازده سال در ایران بود و سه سال از ازدواجش می‎گذشت. هنگامیکه فکر کرد که دیگر نمی‎تواند تحمل کند به راهِ چاره‎ای که خود را به او ارائه داده بود چنگ می‎اندازد و مسلمان می‎شود. این غیرعادی به گوش می‎رسید. در حقیقت این کار فقط چند بار حضور در نزد ملائی که در محله بازار زندگی می‎کرد هزینه داشت، یک پیرمرد عمامه به سر، یک پیرمرد خوش نیت که برای رفتن به اطراف سوار بر خر سفیدی می‎گشت. مسلمان شدن او یک مراسم کوچک و مقداری پول خرج برداشت. حالا اما ازدواج او فسخ شده بود. در برابر خدا و انسان‎ها؟ هنگامیکه او ازدواج کرد همه‌چیز درست همانطور بود: یک مراسم کوچک، و همه‌چیز به پایان رسیده بود. رودولف کرایتنر شوهرش شده بود. یک مرد تنگ‎نظر کوته‎فکر، خرده‎گیر، خودپسند و نامطمئن. کاتارینا به اطلاعیه فکر می‎کند، آیا مگر ممکن است که یک انسان چنین کاری بکند؟ و من چکار کردم؟ به او دروغ گفتم؟ من از او فرار کردم. در حالیکه درشکه در خیابان لاله‎زار می‎راند او تلاش می‎کرد برای خود روشن سازد که معنای تمام این چیزها چیست. ازدواج، کلیسا، کودک، رابطه‎اش با رودولف، عادت سه ساله او را در کنار خود دیدن و با او در یک اتاق خوابیدن. معنای چنین اعمال و مراسمی که از یک تصمیم ساده برمی‎خاستند و آن را غیرقابل برگشت می‎ساختند ــ چه چیزی از آن واقعیت بود؟ آیا او در واقعیت زندگی می‎کرد؟ کاتارینا فکر می‎کرد که آدم باید سرش را به نحوی بالا نگاه دارد، تا این اندازه برایش قطعی بود. درشکه به خیابان استامبول می‎پیچد. زن به درشکه‎چی می‎گوید: "گاراژ شورولت". داشتن یک هدف خوب بود.
کاتارینا به درشکه‎چی دو قران می‎دهد و پیاده می‎شود. در حیاط سراغ ایوان را می‎گیرد. به او می‎گویند که او هنوز نیامده است. او در اتاق انتظار در قسمت زن‎ها می‎نشیند. اتاق انتظار یک اتاق کوچک در کنار در ورودی بود و برای مردمی در نظر گرفته شده بود که برای رفتن به طرف بندرپهلوی، اصفهان یا کرمانشاه پول داده و حالا در انتظار حرکت بودند. کاتارینا در کنار دو زن چادر به سر ایرانی می‎نشیند که از زیر آن پارچه سیاه به اطراف کنجکاوانه نگاه می‎کردند. آنها با صدای بالا با هم مانند چهچهه‌زدنِ پرندگان به سرعت صحبت می‎کردند. کاش فقط ایوان برگردد!
ایوان ساعت هفت می‎آید و داخل اتاق انتظار می‎شود، همانطور که او بود: کاملاً گرد و خاکی و پُر از لکه‎های روغن. ایوان می‎گوید: "این توئی، من اصلاً نمی‎توانستم تصور کنم که چه زنی انتظارم را می‎کشد!"
کاتارینا لبخند می‎زند و می‎گوید: "مدت درازی‎ست که ما همدیگر را ندیده بودیم."
ایوان می‎گوید: "تقصیر من نبود. شوهر تو وقتی من پیش شماها می‎آیم قیافه‎اش درهم می‎رود ..."
کاتارینا به سرعت می‎گوید: "بله، او از تو خوشش نمی‎آید. او روس‎ها را دوست ندارد."
زن‎های ایرانی نیشخندزنان به آنها نگاه می‎کردند. ایوان می‎گوید: "از اینجا برویم، آنها احتمالاً از رشت هستند. آنها حتماً زبان روسی می‎فهمند."
کاتارینا می‎پرسد: "برویم غذا بخوریم؟"
آنها از خیابان می‎گذرند و وارد یک مغازه خوراکپزی می‎شوند که در طبقه همکف یک هتل قرار داشت. کاتارینا در مقابل ایوان می‎نشیند. مردی با پیشبند کثیف یک کاسه برنج و یک بشقاب کوچک با تکه‎های گوشت در یک سُس زرد رنگ در برابر ایوان قرار می‎دهد. ایوان می‎گوید: "و برای نوشیدن راکی یا ودکا، یک بطری کوچک، دو لیوان."
"ما هیچ مشروبی نداریم ..."
"پس بدو به مغازه روسی و یک بطر بیار."
کاتارینا می‎پرسد: "حالت چطوره؟"
ایوان می‎گوید: "بد نیست، فقط خسته‎ام ..."
"کی رفته بودی؟"
"دو شب پیش. تا قزوین. سه ساعت خواب، بعد یکسره تا بندرپهلوی. ما ساعت پنج در بندرپهلوی بودیم، آدم‎هائی آنجا بودند که قبل از ظهر با کشتی بخار از باکو آمده بودند. البته آنها می‎خواستند فوری حرکت کنند و ما تا قزوین راندیم. آنجا من چند ساعت خوابیدم. آنها به این خاطر بسیار ناراحت بودند، اما من باید می‎خوابیدم. ما ساعت سه بعد از ظهر دوباره حرکت کردیم، یک خرابی موتور داشتیم، و همین حالا رسیدیم."
"چند بار این کار را می‎کنی؟"
"دو بار در هفته."
"و درآمدت خوب است؟"
ایوان شانه‎هایش را بالا می‎اندازد. "من ترجیح می‎دهم یک کامیون برانم. بعد آدم آزادتر است ..."
ایوان گوشت و سُس را بر روی برنجش می‎ریزد و شروع می‎کند با چنگال همه را به مخلوط کردن. مرد با یک بطری ودکا برمی‎گردد. ایوان در حال جویدن می‎گوید: "اینطور درست است" و به کاتارینا می‎گوید: "آیا هنوز هم می‎توانی بنوشی؟"
کاتارینا می‎گوید: "رودولف تقریباً هرگز الکل نمی‎نوشد." نام شوهر ناگهان بخاطرش می‎آورد برای چه به آنجا آمده است. فکر کردن به آن حالا سخت بود.
کاتارینا می‎پرسد: "پس تو سه روز تمام از تهران دور بودی؟"
ایوان می‎گوید: "بله، مگه چی شده؟"
همیشه، وقتی کاتارینا با ایوان بود فکر کردن به چیزی دیگر برایش سخت می‎گشت، برای مثال به یاد آوردن اینکه با مرد دیگری به نام رودولف کرایتنر ازدواج کرده است برایش سخت بود. وقتی او با ایوان بود به نظر می‎رسید که همه‌چیزهای مشکوک و ناشناخته هستی‎اش را باد با خود می‎برد، اما بودن با او یک واقعیت ساده و غیرقابل انکار بود.
کاتارینا ادامه می‎دهد: "بنابراین تو سه روز تمام روزنامه نخواندی؟"
ایوان می‎گوید: "نه، نخواندم."
کاتارینا می‎گوید: "بفرما، این را بخوان!" و از کیف دستی‎اش <اطلاعیه> را که از روزنامه بریده بود بیرون می‎کشد. او در حالیکه چنگال را در دست نگاه داشته بود آن را می‎خواند.
ایوان می‎پرسد: "آیا نمی‎توانستی تا تمام شدن غذا صبر کنی؟ باید حتماً غذا را زهرمارم می‎کردی؟"
کاتارینا می‎گوید: "غذایت را بخور، ما می‎توانیم بعد از غذا در باره آن حرف بزنیم."
ایوان بشقاب را کنار می‎زند و می‎گوید:  "من تمام شدم." پسر جوانی می‎آید، بشقاب‎ها را برمی‎دارد و دو لیوان را از ودکا پُر می‎سازد.
ایوان اطلاعیه را در دست می‎گیرد، آن را مچاله می‎کند و می‎پرسد: "آیا این مردک دیوانه شده؟"
کاتارینا می‎گوید: "در واقع او همیشه اینطور بود."
ایوان می‎پرسد: "و تو؟ این چکاری بود که کردی؟ چرا مسلمان شدی؟ به چه خاطر تمام این رسوائی‎ها؟"
کاتارینا می‎گوید: "آنجا که نوشته شده است، وقتی من مسلمان باشم ازدواج من خودکار فسخ می‎شود."
ایوان می‎گوید: "خب؛ پس به این خاطر بود؟ آیا نمی‎توانستی با روش دیگری به آن برسی؟"
"حالا فوری عصبانی نشو، اما دیگر شدنی نبود!"
"آیا به او دروغ گفتی؟ بالاخره، جریان کودک اما قبل از ازدواج بود. این موضوع بسیار خصوصی بین ما بود، اینطور نیست؟ این نمی‎توانست پس از سه سال به طور ناگهانی دلیل باشد ... "
کاتارینا می‎پرسد: "دروغ؟"
ایوان می‎گوید: "منظوری نداشتم، اما باید چیزی دلیل این کار شده باشد!"
کاتارینا می‎گوید: "دلیل این بود که من دیگر تحمل هیچ‌چیز را نداشتم. تحمل دروغ جریان کودک را، و اینکه او مرا دوست نداشت و مانند یک قطعه از اموالش با من رفتار می‎کرد، و اینکه من او را، خدا می‎داند، دوست نداشتم ..."
"آیا مگر از همان اول اینطور نبود؟"
"بله، از همان اول."
"آیا هیچ راهِ دیگری وجود نداشت؟"
کاترین سرش را تکان می‎دهد. او نگاهش را از بالای سر ایوان به دیوار دوخته بود، یا بر روی عکس روی دیوار.
کاتارینا می‎گوید: "تو لازم نیست آن را درک کنی. خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم این فکر را نکن که من برای سرزنش کردن تو به اینجا آمده‎ام!"
ناگهان از ذهن ایوان این فکر می‎گذرد: چقدر من او را دوست دارم، چطور توانستم فراموش کنم که من او را دوست دارم!
کاتارینا انگار که افکار او را می‎خواند می‎گوید: "اگر ما آن زمان ازدواج می‎کردیم می‎توانست یک کار ابلهانه وحشتناک باشد. کودک در آن زمان در شکمم بود! آدم باید به کودک فکر می‎کرد!"
ایوان می‎پرسد: "و حالا؟"
کاتارینا طوریکه انگار بخواهد او را متقاعد سازد با نگرانی صحبت می‎کرد: "و بعد ... تو قادر به ازدواج نیستی. ایوان، من می‎دانم که تو نمی‎توانستی این کار را تحمل کنی! تو باید آزادی‎ات را داشته باشی، و من ... من باید به نحوی زندگی کنم ..."
ایوان می‎پرسد: "و حالا؟"
کاتارینا دیگر به او پاسخ نمی‎دهد. ایوان لیوان ودکایش را تا ته می‎نوشد.
ایوان می‎پرسد: "پس تو حالا به نام خدا آزادی؟"
کاتارینا می‎گوید: "بله، من و کودک. من دوباره شروع به تدریس خصوصی زبان خواهم کرد. مطلب عمده این است که من دوباره آزادم."
ایوان می‎گوید: "مطلب عمده این است که من دوباره تو را دارم. کاتارینا، تو همیشه یک زن شجاع بودی، خواهش می‎کنم به این اطلاعیه احمقانه اهمیت نده!"
"البته که اهمیت نمی‎دم."
"او مرد بی‎رحمی‎ست."
کاتارینا با بالا آوردن سر خود می‎گوید: "بدترین چیز این بود که او هرگز متوجه هیچ‌چیز نگشت، که او هرگز متوجه نگشت من مرد دیگری را دوست داشتم، و اینکه او یک زن دروغگو را در کنار خود داشت، و اینکه من خوشبخت نبودم. این بدترین چیز بود ..."
ایوان می‎گوید: "تو زن دروغگوئی نیستی." او خود را کمی مست و بسیار خوشحال احساس می‎کرد. او در حال لبخندزدن به کاتارینا می‎پرسد: "آیا واقعاً یک مرد دیگر را دوست داشتی؟" صورت کاتارینا ناگهان سرخ می‎شود و می‎گوید: "تو باید این را درک کنی." و حالا به ایوان نگاه می‎کند، و ایوان ناگهان خود را هوشیار احساس می‎کند، و نگاهشان در هم گره خورده باقی‌می‎ماند. "من او را خوار می‎شمردم، زیرا او متوجه هیچ‌چیز نمی‎گشت. من نمی‎توانستم کار دیگری انجام دهم."
ایوان می‎گوید: "نه، ما نمی‎توانستیم کار دیگری انجام دهیم. و حالا من می‎روم و به او اطلاع می‎دهم، و کودک را برایت می‎آورم." ایوان تمام مدت لبخند می‎زد.
کاتارینا می‎پرسد: "آیا بهتر نیست که من هم همراهت بیایم؟" ایوان سریع از جا برمی‎خیزد، نگاه کاتارینا او را دنبال می‎کرد.
ایوان می‎گوید: "تو که نمی‎ترسی اینجا تنهائی انتظار بکشی؟ من از پسِ او بر خواهم آمد. و بعد تو هم دیگر احتیاج نداری به آنجا برگردی."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر