یک پایان غم‌انگیز.


<یک پایان غم‌انگیز> از هوبرتوس تِمه را در آذر سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

سوگند انتقام
در خانه بزرگ خیابان مولکن‎مارکت شماره 3 در یک اتاق کوچک در طبقه دوم دو مرد بودند، یک مرد کوچک اندام چاق با صورتی سرخ و یک مرد بلند قد با چهره‎ای رنگپریده.
خانه بزرگ خیابان مولکن‎مارکت شماره 3 در برلین از قرار معلوم ساختمان دادگستری یا آنطور که برلینی‎ها می‎گویند دادگاه جنائی است.
اتاقی که آن دو مرد خود را در آن می‎یافتند یک اتاق بازجوئی دادگاه جنائی بود. بله بود، حالا اما چند سالی‎ست که دیگر هیچ اتاق بازجوئی وجود ندارد. محاکمه جزائی عمومی جدید با یک دادستان و با هیئت منصفه اتاق بازجوئی با بازجویانش را لغو ساخت.
آقای کوچک اندام چاق با چهره سرخ بازجوی اتاق بازجوئی، مشاور دادگاه جنائی یا، آنطور که باید زیردستانش او را می‎نامیدند «مشاور دادگاه جنائی، پانه‎مَن» بود.
مرد بلند قد و لاغر با چهره رنگپریده، کوپکه، پروتکل‌نویس او بود.
مشاور دادگاه جنائی همین حالا وارد اتاق بازجوئی شده بود، کلاه و عصا و دستکش‎هایش را کناری گذارده و به پشت میز کارش رفته بود. بر روی میز کارهای امروزش مرتب شده قرار داشتند؛ در یک سمت میز پرونده‎هائی که باید برایشان حکم صادر می‎گشت قرار داشتند و در سمت دیگر پرونده‎های بازجوئی. کوپکه آنها را با نظم روی هم قرار داده بود، او همچنین مانند همیشه کار بیشتری انجام داده بود. پرونده محکومین را آماده ساخته بود؛ مشاور باید فقط اسم خود را در پائین آنها می‎نوشت؛ اینکه مشاور قصد خواندن‎شان را داشت یا نه بستگی به میلش داشت. پروتکل‎نویس ساعی پروتکلِ پرونده‎های در انتظار را به پایان رسانده بود. مشاور فقط باید دستور می‎داد که افراد بازجوئی شده دوباره بیایند، دستور دهد که برایشان پروتکل را بخوانند و از آنها سؤال کند که آیا با آن موافقند.
اما همیشه اینطور نبود. زیرا گاهی که مشاور دادگاه جنائی کار مهمتری برای انجام دادن برای خود محفوظ می‎داشت باید کوپکه آن را بالای پرونده‎ها قرار می‎داد.
پانه‎مَن ابتدا به پرونده‎ای که بالای پرونده‎ها قرار داشت و احتمالاً او باید خودش بر روی آن کار می‎کرد نگاه می‎کند. او غافلگیر می‎گردد، و در واقع بطور مطلوبی غافلگیر می‎گردد.
او بلند می‎گوید: "پیپریتس؟" ــ کوپکه می‎گوید: "پیپریتس!"
"و تأیید گشته؟"
"تأیید گشته."
"خدا را شکر، خدا را شکر! کوپکه، زنگ بزنید."
بر بالای میزهای کار ریسمانی آویزان بود که به یک زنگ در دالان‎های بازجوئی منتهی می‎گشتند. کوپکه سه بار ریسمان را می‎کشد. اتاق بازجوئی به راهروئی منتهی می‎گشت که زنگ‎ها قرار داشتند، شماره سه. یک سرباز داخل می‎گردد. ــ مشاور معاون دادگاه جنائی دستور می‎دهد: "پیپریتس". ــ سرباز با گفتن  "اطاعت، آقای مشاور دادگاه جنائی" می‎رود.
مشاور دادگاه جنائی چنان از خوشحالی به هیجان آمده بود که دیگر نمی‎توانست به پرونده دیگری نگاه کند. او در اتاق کوچک به اینسو و آنسو می‎رفت.
پروتکل‌نویس یک ورق کاغذ را تا می‎کند و بر روی آن تاریخ پروتکل را می‎نویسد.
مشاور خوشحال می‎گوید: "کوپکه! من واقعاً کنجکاوم."
کوپکه سرش را تکان می‎دهد، به این نشانه که آن را باور می‎کند.
او مشغول نوشتن بود، و مشاور که خودش با کمال میل صحبت می‎کرد صحبت کردن دیگران را دوست نداشت.
"کوپکه، او تعجب خواهد کرد." ــ کوپکه سرش را تکان می‎دهد.
"این کار به اندازه کافی برایم زحمت به بار آورد. چه کارهائی باید برای به ستوه آوردنش می‎کردم." ــ کوپکه دوباره سرش را تکان می‎دهد. "کوپکه چرا جواب نمی‎دهید؟"
کوپکه با صدائی سودائی می‎گوید: "بله، او بسیار مقاوم بود."
"با این وجود جرمش را ثابت کردم. مدرک جرم بر روی مدرک جرم، تماماً بسیار خوب و حساس" ــ مشاور با زبان صدا درمی‎آورد ــ "و در عین حال اما محکم. من او را به دام انداختم، مانند یک مارماهی در یک تور ماهیگیری. بله، بله، این مردک یک مارماهی لغزنده بود؛ اما من قهرمان شدم. ــ کوپکه، آیا باید به شما حقیقت را بگویم؟"
"بله، آقای مشاور دادگاه جنائی."
"من خودم کاملاً به گناه این آدم باور نداشتم."
"من هم همینطور، آقای مشاور دادگاه جنائی."
"اما ببیند کوپکه، او دزد قدیمی و بسیار مجازات شده‎ای است و بارها بدون آنکه مجازات شود دزدی کرده. بنابراین اگر او در اینجا بیگناه هم باشد باز بخاطر صدها جرایم دیگر مستحق دو/سه برابر این محازات است."
کوپکه سر تکان می‎دهد.
"و باید یک درس عبرت به او داده می‎شد، و به همین دلیل هم برای محکوم شدن این آدم به خودم بسیار زحمت دادم؛ من خودم. و خدا را شکر، دادگاه جنائی شواهد بازجوئی‎ام را کافی دانست و با محکوم شناختن او زحماتم را جبران ساخت، و حالا همچنین دادگاه تجدید نظر هم آن را تأیید کرده است. ــ پانزده سال! و حتی با بازداشت تأدیبی! یک زمان طولانی! او شگفتزده خواهد شد. من واقعاً کنجکاو هستم."
در باز می‎شود. سرباز یک زندانی را به داخل می‎آورد.
زندانی جنائی پیپریتس چهل ساله بود، یک انسان کوچک لاغر، با یک چهره تکیده خاکی رنگ و با چشمان محجبه و مانند مارمولک درخشان یک دزد. او از دوازده سالگی بیشترین زمان عمرش را در بازداشت موقت و در زندان‎ها به سر برده بود.
او آهسته و آرام با یک صورت بیحرکت به اتاق بازجوئی وارد می‎شود. آدم نمی‎توانست از چشمان کاملاً محجبه‎اش ببیند که آیا او به کسی در اتاق نگاه می‎کند، که آیا او در اتاق چیزی می‎جوید و اینکه آیا او اصلاً به چیزی توجه می‎کند. آدم فقط می‎توانست یک لجاجت ساکت در او مشاهده کند.
مشاور دادگاه جنائی او را مخاطب قرار می‎دهد. با اولین کلمات جدی و رسمی؛ اما بزودی نمی‎توانست دیگر خُلق و خوی شادش را مخفی سازد.
"پیپریتس، دومین حکم دادگاه تو آمده است. باید برایت خوانده شود. فکر می‎کنی چه حکمی داده‎اند؟"
زندانی لجوجانه سکوت می‎کند.
"پیپریتس، تو چیزی نمی‎گوئی؟ تو احتمالاً حدس می‎زنی؟"
زندانی با آن صدای گرفته بجامانده از زمان‎های گذشته بخاطر نوشیدن مشروبات الکلی و هوای بد زندان از زمان‎های دیرتر پاسخ می‎دهد: "آقای مشاور دادگاه جنائی، اگر حکم طبق قانون و عدالت صادر گشته باشد، بنابراین باید تبرئه شده باشم."
"و اگر حالا اینطور نباشد، پیپریتس عزیز؟"
مشاور دادگاه جنائی قلباً انسان خوبی بود که در داشتن احساس عدالت هم واقعاً کمبودی نداشت. اما عادت طولانی بازجوئی بویژه با دو روش خاص بر او تأثیر گذارده بود. از یک طرف حالا احساس حس عدالتخواهیش در مقابل قوانین سختگیر الزام‎آور جنائی در باره مدرک جرمی که توسطش کار جنایتکاران را چنین آسان ساخته بود که «با دروغ زندگی کنند» او را عصبانی می‎ساخت، گاهی با یک لجاجت سرسختانه و همزمان با یک خشم ساکت جرم جنایتکاران دروغگو را توسط مدرک بالای مدرک ثابت می‎کرد و «دروغگوهای گستاخ» را مانند یک «مارماهی لغزنده» گرفتار می‎ساخت. از طرف دیگر، وقتی او عاقبت به هدفش دست می‎یافت، بعد شادی اصلی او از این تشکیل می‎گشت که با محکوم بیچاره مانند گربه با موش بازی کند.
مشاور دادگاه جنائی می‎پرسد: "اگر حال اینطور نباشد، پیپریتس عزیز؟"
"آقای مشاور دادگاه جنائی، هنوز در پروسیا قوانین و قضات عادل وجود دارند."
"پیپریتس عزیز، تو اما می‎تونی اشتباه کنی."
"آقای مشاور دادگاه جنائی، در اینکه قضات عادل وجود دارند؟"
"نه، در مورد تبرئه‎ات."
"خب، بگذارید آن را بشنوم."
"حکم مجازات تو تأیید شده است."
زندانی لجوجانه می‎گوید: "بگذارید همانطور که قانون تعیین کرده است آن را برایم بخوانند."
مشاور باید آن را می‎خواند.
"در مورد پرونده تحقیقات جنائی بر علیه کارگر ساده لئونارد فریدریش ویلهم پیپریتس از برلین دیوان عالی کشور اسناد را صحیح تشخیص داد، نظر دادگاه جنائی از برلین به تاریخ 3 ماه مارس سال ...18 را تأیید می‎کند. متهم لئونارد فریدریش ویلهم پیپریتس بخاطر دو سرقت همراه با خشونت و همزمان همچنین سرقت سوم به پانزده سال زندان با کار اجباری و تا زمان بهبودی محکوم می‎گردد ... "
آن زمان مردم در مجازات به بهبودی جنایتکار فکر می‎کردند. حالا همه‌چیز «تئوری مجازات مطلق است.»
زندانی با تمام لجاجت بی‎حرکتش به خواندن گوش می‎سپرد.
مشاور دادگاه جنائی می‎پرسد: "آیا باید دلایل این تصمیم را هم بخوانم؟ تو می‎تونی طبق قانون آن را درخواست کنی."
"زحمت نکشید آقای مشاور. من خوب می‎دونم که محکومیتم را مدیون شما هستم."
مشاور دست‎هایش را به هم می‎مالد.
"بله، بله، دوست عزیز پیپریتس، تو باهوش بودی، کاملاً باهوش، اما ..."
"اما آقای کارآگاه، ما دوباره با هم صحبت می‎کنیم. گرچه پانزده سال طولانی است."
"بله، بله، یک مدت کاملاً طولانی!"
"اما آقای مشاور دادگاه جنائی، این سال‎ها به پایان می‎رسند."
"و همچنین بهبودی در زندان تأدیبی را فراموش نکن، پیپریتس عزیز."
"آه، آقای مشاور دادگاه جنائی، آنچه به بهبودی مربوط می‎شود، من از همان روز اول زندان خودم را بهبود می‎دهم تا یک ساعت هم بیشتر از این پانزده سال در زندان ننشینم. و می‎دانید به چه دلیل، آقای مشاور عزیز دادگاه جنائی؟ تا دقیقاً بعد از پانزده سال بتوانم با شما دوباره صحبت و از شما تشکر کنم که من مجبور بودم در این مدت طولانی زندان خودم را بهبود دهم."
مرد در حالیکه این کلمات را با بی‎اعتناعی کامل بطور تهدیدآمیز بیان می‎کرد چشمان محجبه‎اش را کاملاً گشوده بود. آنها یک جفت چشمان بزرگ سبز روشن بودند. چشم‎ها به سمت مشاور دادگاه جنائی آذرخش شلیک می‎کردند.
مشاور بیچاره شاید این آذرخش را برای اولین بار در زندگیش می‎دید. او باید عرق وحشت را از پیشانیش پاک می‎کرد.
او می‎پرسد: "کوپکه، آیا پروتکل را تمام کردید؟"
کوپکه پروتکل را تمام کرده بود. او آن را برای محکوم می‎خواند. محکوم آن را با آرامش امضاء می‎کند.
سپس سرباز با اشاره‎ای او را از اتاق بیرون می‎برد.
اما زندانی در کنار در خود را یک بار دیگر می‎چرخاند.
"آقای مشاور دادگاه جنائی، من به اشپانداو برده می‎شم؟"
"بله، بعنوان مجرم خطرناک."
"و کی به زندان فرستاده می‎شوم؟"
"فردا."
"بنابراین آقای مشاور دادگاه جنائی، از فردا تا پانزده سال دیگر. من را فراموش نکنید!"
او اتاق را ترک می‎کند.
مشاور دادگاه جنائی می‎گوید: "کوپکه، این مرد خطرناکی است. خدا را شکر پانزده سال یک زمان طولانی‎ست!"
کوپکه سرش را تکان می‎دهد.
اما ترس به پاهای مشاور دادگاه جنائی افتاده بود. او باید بر روی صندلی می‎نشست و قبل از آنکه بتواند دوباره مشغول کار شود مدتی طولانی استراحت می‎کرد.
زندانی به سلولش بازگردانده می‎شود. او تا حال به تنهائی در سلول بود، اما پس از بازگشت یک زندانی دیگر را در آنجا می‎بیند.
او یک انسان کوتاه قد، قوزی و بسیار زشت بود که اما چابک دیده می‎گشت و چشمان بسیار حیله‎گری داشت.
زندانی پیپریتس او را نمی‎شناخت. مدتی با دقت او را تماشا می‎کند. بعد می‎پرسد: "اسم شما چیه؟"
"اسم من فریدریش شولتسه است."
"برام نآشناست. آیا قبلاً هم اینجا بودید؟"
"این برای اولین بار است."
پیپریتس به فریدرش شولتسه با مقداری تحقیر نگاه می‎کند. "شما به چه دلیل اینجائید؟"
"من باید سر یک روستائی ده گروشن کلاه گذاشته باشم."
پیپریتس با تحقیر زیادی به مرد نگاه می‎کند. "به این خاطر!" سپس فکری به ذهنش می‎رسد. "گوش کن، تو مدت زیادی اینجا نخواهی نشست."
"شما اینطور فکر می‎کنید؟"
"حرفم را قطع نکن. حداکثر چهارده روز، و اگر فوری اعتراف کنی کمتر از هشت روز."
فریدریش شولتسه با تعجب می‎پرسد: "شما به من توصیه می‎کنید اعتراف کنم؟"
"چه اهمیتی دارد آدم رذلی که فقط روستائی‎ها را فریب می‎دهد اعتراف کند یا نکند که دیگر دوباره کلاه‎برداری نمی‎کند، و بنابراین فقط سه تا چهار هفته زندان. اما آیا تو منو می‎شناسی؟"
دزد با افتخار می‎گوید: "بله، شما لئونارد پیپریتس هستید؟"
"بله، اون منم، و من برای تو یک مأموریت دارم. تو در هشت یا چهارده روز دیگه آزاد می‎شی. بعد می‎ری پیش زنم، خیابان مولاک‎گاسه شماره سیزده، طبقه چهارم پشت حیاط دوم، و بهش می‎گی که من به پانزده سال زندان محکوم شدم ..."
فریدریش شولتسه داد می‎زند: "پانزده سال؟"
"خب، نمی‎خواد بیهوش بشی. تو در زندگیت دو سرقت خشونت‎بار و همزمان به سومین سرقت دست نخواهی زد. اما دوباره حرفم را قطع نکن و گوش بده، بنابراین تو پیش زنم می‎ری و این را می‎گی، و این را هم می‎گی که باید بزودی به اشپانداو بیاد و برام تنباکو بیاره. فهمیدی؟"
"بله، آقای پیپریتس."
"حالا گمشو برو آنجا در آن گوشه."
اشرافزاده هیچ‌کجا با کارگر خود را شریک نمی‎سازد.
روز بعد لئونارد پیپریتس برای گذراندن پانزده سال زندان با کار اجباری به زندان اشپانداو منتقل می‎گردد.
 
بازگشت انتقامجو
دقیقاً پانزده سال و یک روز از اجرای آن حکم می‎گذشت.
بر روی جاده سنگفرش پهناوری که از طریق تیرگارتن به سمت برلین منتهی می‎گشت مردی به سمت براندنبورگرتور می‎رفت.
او تنها می‎رفت. او یک انسان لاغر و رنگپریده بود. صورتش پُف کرده و بقیه اندام لاغر بود. او کتی کوتاه و پالتوئی بلند تا زانو بر تن داشت، و هر دو از جنس کتان خاکستری رنگ بودند. بر روی سر یک کلاه قدیمی که رنگش دیگر قابل تشخیص نبود گذاشته بود و در دست یک عصا داشت.
یک برلینی با دیدن او به راحتی می‎فهمید که او یک محکوم آزاد شده از زندان اشپانداو است.
پیپریتس محکومیت همراه با کار پانزده ساله‎اش در زندان اشپانداو را به پایان رسانده بود. او همچنین در تمام این مدت آرام و طبق قوانین زندان رفتار کرده و هر روز خستگی‎ناپذیر وظیفه‎اش را انجام داده بود. به این ترتیب او توانسته بود بدون آنکه یک روز بیشتر برای بهبودی احتیاج به ماندن داشته باشد زندان را بعنوان فردی بهبود یافته ترک کند. او امروز مرخص شده و در راه بازگشت به برلین و به خانه بود.
پانزده سال زمانی طولانی‎ست. مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن این را گفته بود. لئونارد شولتس آن را لمس کرده بود. اگر آدم پس از پانزده سال در مقابل دروازه زادگاهش بایستد، که در آن زن، فرزند، دوستان و آشنایان را جاگذارده و از آنها در این سال‎های طولانی هیچ‌چیز نشنیده باشد زمان دوباره مانند پانزده سال طولانی به نظر می‎آید. بر زندانی پیپریتس در اشپانداو این چنین گذشته بود.
او در تمام این پانزده سال نه یک روز و نه حتی یک ساعت هم از پشت دیوارهای زندان اشپانداو بیرون نیامده بود، هیچ یک از افراد خانواده و از دوستانش را ندیده و از آنها هیچ‌چیز نشنیده بود. نه حتی زنش آمده بود که برایش تنباکو بیاورد و نه کسی در زندان بود که خبر از زن و فرزندانش به او بدهد. البته در روزهای اولیه بازداشتش محکومین از برلین به زندان اشپانداو فرستاده می‎شدند؛ آنها اما از خانواده او هیچ‌چیز نمی‎دانستند. دیرتر زندان موآبیت در برلین برای محکومین خطرناک برلینی راه‎اندازی شده بود، و محکومینِ کمتر خطرناک به براندنبورگ، به زونن‎بورگ یا به لیشتن‎بورگ برده شده بودند. به زندان اشپانداو دیگر کسی فرستاده نمی‎گشت. در اشپانداو فقط بزه‎کاران قدیمی از زمان‎های گذشته که بیشتر و بیشتر منقرض می‎گشتند مانده بودند.
به این ترتیب او همچنین از آنچه که در مدت طولانی زندان و خارج از خانواده‎اش در جهان اتفاق افتاده بود بدون اطلاع می‎ماند. البته این او را کم می‎آزرد. اما تک تک اتفاقات ارتباط نزدیکی با او داشتند و او به آنها مصرانه فکر کرده بود. به آنها بخصوص این خبر تعلق داشت که در سال 1848 یک انقلاب در برلین اتفاق افتاده بود، انقلابی که ژاندارمری را لغو کرد و بجای آن یک نیروی نظامی بومی و پاسبان‎ها که همچنین پلیس نامیده می‎شدند تأسیس کرده بودند، که هر دو متشکل از شهروندان و دیگر افرادِ زاده شده در برلین بودند. به خصوص به او گفته شده بود که پلیس‎ها مردم بسیار مهربانی هستند که مانند یک لُرد کلاه‎های گرد بر سر می‎گذارند، و به پرسش مردم در خیابان‎ها بسیار مؤدبانه پاسخ می‎دهند و برایشان راه باز می‎کنند یا به مشکلاتشان با مشاوره و عمل کمک می‎رسانند. او همیشه برای ژاندارم‎ها که مانع از دزدی و سرقت از خانه‎ها می‎گشتند حرمت بسیار قائل بود. اما در مقابل شهروندان و دیگر ساکنین برلین که اغلب اجازه سرقت از خود را می‎دهند!
او به خود می‎گوید: حالا آدم می‎تواند در روز روشن در لایپسیگر اشتراسه دستبرد بزند.
خبرهائی که او دریافت کرده بود فقط تا سال 1848 کفایت می‎کرد. از آن زمان به بعد اما هیچ محکوم جدیدی به اشپانداو نیامده بود، و او بجز محکومین در آنجا فقط نگهبانان را می‎دید که با او در باره چنین چیزهائی صحبت نمی‎کردند.
هنگامیکه او از جاده سنگفرش از طریق تیرگارتن به سمت براندنبورگرتور می‎رفت یک بعد از ظهر روشن و گرم تابستان بود. در هر دو سمت جاده سنگفرش جنگل بسیار شاد، بسیار تاریک و بسیار معطر جوانه زده بود. در کنار داربست‎های گروسن‌اشترن گل‎های رنگارنگ شکفته بودند. تعداد زیادی پیاده در حال گردش بودند، تعدای با اسب، با درشکه  از جاده سنگفرش، از گروسن‌اشترن و از خیابان‎های مشجر سایه‎داری که از هر دو طرف جاده سنگفرش  به جنگل منتهی می‎گشتند می‎گذشتند. همه مانند بعد از ظهر روشن تابستان بسیار شاد بودند.
زندانی آزاد گشته به تمام این چیزها توجه نمی‎کرد. فکرش فقط به برلین متمرکز بود. مگر او در تیرگارتن چه کار داشت، به ویژه با آن آدم‎های با افکار اشرافی‎شان؟ او فقط خود را با سرقت مشغول می‎ساخت؛ او فقط گاهی به اطراف نگاه می‎کرد تا ببیند که آیا در میان مردم آشنائی پیدا می‎کند. و این بخاطر دلیل زیر بود.
او هنگام آزاد گشتن از زندان مطابق مقررات پول سفر به مبلغ یک گروشن و سه فنیگ بدست آورد. در نزدیکی دیوارهای زندان به یک مغازه نانوائی می‎رسد که در آن نان‎های رول سفید و معطر قرار داشتند. او مدت پانزده سال بجز نان سیاه، ضخیم و ترش ارتشی نان دیگری ندیده بود. یک تمایل شیرین او را در اختیار می‎گیرد، و او تمام پولش را برای خرید نان رول سفید و زیبا می‎پردازد. او به خانواده‎اش که هیچ کلمه‎ای از آنها در این مدت پانزده سال نشنیده بود فکر می‎کند. او آنها را وقتی تازه و سالم بود ترک کرد؛ زنش را در بهترین سنین سال‎های زندگی، فرزندانش، دو دختر سه و پنج ساله شاداب و شکوفانش را. آیا آنها هنوز زنده بودند؟ چه کار می‎کردند؟ کجا بودند؟ زنش برای او تنباکو نفرستاد، چرا این کار را نکرد؟ او به مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن که بازداشت پُر رنج و طولانیش را مدیون بود فکر می‎کرد. آیا او هنوز زنده بود؟ آیا او هنوز مشغول به کارش بود؟ آیا هنوز هم به او فکر می‎کرد؟
او به میدان مقابل براندنبورگرتور می‎رسد. اینجا هم مانند همیشه بود. درشکه‎ها، درشکه‎چی‎ها، رهگذران و عدۀ زیادی بیکار همه‌جا، شهروندان مانند سربازها، معلول پیر با اُرگ‎دستی‎اش؛ یک خوکچه هندی و پانوراما.
یک چیز جدید آنجا بود که او قبلاً توجه نکرده بود، یک میمون، یک موجود زیبا؛ ظریف و زیرک با کت کوچک قرمز و کلاه سفیدِ پَر دار، که انواع جهش‎ها و هنرها را انجام می‎داد.
اما وقتی زندانی رهبر میمون را می‎بیبند تعجب می‎کند، یک انسان کوچک اندام، قوزی و زشت که شباهت زیادی به میمون داشت.
این آدم را باید دیده باشم! آیا این فریدریش شولتسه کلاه‎بردار از روستائی‎ها نیست که به او مأموریت دادم به زنم سفارش تنباکو بدهد؟ در حقیقت این مرد دیگر مانند آن زمان فقیر دیده نمی‎شود؛ کتش سالم است، چهره محترمی دارد و طوری درهم برهم حرف می‎زند که انگار یک فرانسوی یا ایتالیائی است. اما با این وجود! ــ من باید این را بدانم.
در میان رهگذران تعدای زیادی مردان جدی با پالتوهای آبی و کلاهخود بر سر توجه‎اش را جلب ساخته بودند؛ آنها همه‌جا در میان مردم پرسه می‎زدند. پانزده سال پیش آنها هنوز وجود نداشتند. او همچنین دیرتر هم از آنها چیزی نشنیده بود. ناگهان او به یاد مأمورین لباس شحصی می‎افتد. درست است، اینطور باید باشد. آنها مأمورین لباس شخصی‎اند که از دروازه نگهبانی می‎کنند. او فوراً به فکرش می‎رسد که چون آنها اغلب به اینجا می‎آیند بنابراین رهبر میمون را که قطعاً مانند آن معلول با جعبه اُرگ‌دستی‎اش محل ثابت خودش را در اینجا دارد باید بشناسند.
او یکی از آن مردان را مخاطب قرار می‎دهد. "ببخشید، من هنوز هم در اینجا یک معلول فناناپذیر با جعبه اُرگ‌دستی‎اش را می‎بینم."
مرد در پالتو آبی رنگ و کلاهخود خونسرد پاسخ می‎دهد: "منظورتان چیست؟"
"هیچ‌چیز. اما من فقط می‎خواستم از شما بپرسم که آیا میمون آنجا هم برلینی است."
"ادامه بدهید!"
"و هر روز به اینجا می‎آید؟ یعنی با رهبرش؟"
"نگاه داشتن میمون بدون رهبر اینجا تحمل نمی‎شود."
"همچنین میمون با پوزه‎بند؟"
"اگر بلافاصله از اینجا دور نشوید، بنابراین شما را بازداشت می‎کنم."
"اوهو، لباس شخصی‎ها برای چنین کاری در اینجا نیستند."
مرد کلاهخود به سر یک مرد کلاهخود به سر دیگر را صدا می‎زند: "پلیس کایزر، بیائید اینجا!"
دراین وقت زندانی تازه متوجه می‎شود.
پس اینها  پلیس‎اند، و پلیس‎ها اینطوری‎اند. او خود را پیش از آنکه پلیس‎ها دوباره به سمت او نگاه کنند در میان جمعیت گم می‎سازد و به مسیر خود ادامه می‎دهد.
خانه او در خیابان مولاک‎گاسه قرار داشت. حداقل در پانزده سال پیش آنجا واقع بود. آیا خانه هنوز آنجا بود؟ او این را نمی‎دانست. باید آن را امتحان می‎کرد.
خانه شماره 13 که او در آن زندگی می‎کرد هنوز آنجا بود. همچنین هر دو حیاط هم آنجا بودند، و در دومین حیاط چهار پله باریک و تاریکی که به دو اتاقش منتهی می‎گشتند هنوز وجود داشتند.
او به در خانه می‎کوبد.
در داخل اتاق خانه چیزی آهسته و کُند به حرکت می‎افتد. در گشوده می‎گردد.
اندام چاق، قرمز آتشین زنی در مقابل زندانی می‎ایستد.
زن چاق و مانند آتش سرخ می‎گوید: "خدای عادل! برو به جهنم الاغ پیر." و قصد داشت در را بر روی زندانی ببندد.
اما او زنش را می‎شناسد: او به خانه رسیده بود، و او در خانه خودش اجازه نمی‎داد در را در مقابل بینی‎اش ببندند. او با زور همراه زن داخل اتاق می‎شود.
و حالا همچنین به ناگهان ــ متأسفانه باید گفته شود ــ آن حس روسی در او زنده می‎گردد. قدم‎های اول در خانه‎اش بعد از پانزده سال جدائی او را به سمت کمد قدیمی دیواری که باید بطری در آن قرار می‎داشت می‎کشانند. بطری نیمه‌پُری آنجا قرار داشت. یک «قاپیدن جسورانه»، یک جرعه دلچسب، و بطری تا قطره آخر خالی می‎شود.
زن چاق فریاد می‎زد، می‎گریست و فحش می‎داد. "کلاه‎بردار، سارق! دارائی با سختی به دست آمده‎ام. بله، یک چنین شوهری داشتن برای من شرم‎آور است؛ اجازه می‎دهد توسط یک بازجوی ابله محکوم شود! هیچکدام از رفقایت را نتوانستند دیگر محکوم کنند. به همین دلیل دولت هم این بازجوئی‎ها و بازجوها را لغو کرد و بجای آنها دادستان‎ها با هیئت منصفه‎اش را جانشین ساخت!"
لئونارد پیپریتس پس از یافتن دوباره خانه و زنش احساساتی شده بود.
"گوش کن، زن، به بازجوها بعداً می‎پردازیم. حالا ما از مسائل خانواده صحبت می‎کنیم. فرزندان‎مان کجا هستند؟" زن غر ولندکنان می‎گوید: "دختر بزرگتر، دویرته، چیزی نشده است. او بعنوان پادو کار می‎کند."
"هوم، هوم، یک دختر برای پادوئی اینجا یعنی هیچ‌چیز نشدن. اما ادامه بده، و لوته؟"
"این آدم؟ او یک بانوی محترم شده، لباس‎های ابریشمی و بالش‎های ابریشمی بر روی مبل و کارد و چنگال نقره‎ای داره. اما من دیگه اجازه ندارم پیش این شخص مغرور برم، این دختر بی مهر می‎ذاره مادرش گرسنگی بکشه."
"بله، بله، کار جهان این شکلی‎ست. اما تو هنوز از گرسنگی نمردی."
"این را مدیون" ــ زن این را با کمی تردید می‎گوید ــ "یک دوست لایق هستم که در زمان احتیاج به کمکم آمد."
"که اینطور؟ و این دوست لایق چه کسی است؟"
آدم از چهره زن درمیافت که ناگهان شجاعتی گستاخانه جمع‎آوری کرده است.
زن بلند می‎گوید: "آدم بد، از سومین بچه‎ات یک کلمه هم پرس و جو نکردی."
محکوم انگار از ابرها افتاده باشد می‎گوید: "من فرزند سوم هم داشتم؟"
"خب حالا، جوانترین فرزند ما، پسرمون، لئونارد کوچولو ــ اما چرا تعجب می‎کنی؟ او یکی از عزیزترین پسرها شده و مادر بیچاره خودشو غال نگذاشت."
زن انگار چیزی شنیده باشد به سمت در و پله‎ها گوش می‎سپارد و ناآرام می‎شود.
واقعاً چیزی با گام‎های چالاک و سریع از پله‎ها بالا می‎آمد. در سریع بازمی‎گردد، و دو موجود زنده در اتاق ظاهر می‎شوند، یک انسان کوچک اندام قوزی زشت و یک میمون ظریف و فرز در کت کوچک سرخ و کلاهِ پَر دار سفید.
پیپریتس بلند می‎گوید: "خدای من!" او میمون و رهبر میمون از میدان مقابل براندنبورگرتور را تشخیص می‎دهد.
او اما همچنین چیزهای دیگری را هم تشخیص می‎دهد.
"ها! زن، آیا این همان دوست لایقی است که در زمان احتیاج به کمکت آمد؟"
"خب بله."
"و من بخاطر این دوست لایق تو تنباکو بدست نیاوردم؟"
"غذای من را او می‎داد، برای زندانیان باید دولت تأمین کند."
"این آدم بدبخت که فقط جرأت داره از یک روستائی ابله ده گروشن کلاهبرداری کنه؛ کسی که زندگی بی‎ارزشش فقط توسط عملیات قهرمانانه‎ای که برایش فقط چهارده روز بازداشت به بار می‎آورد تشکیل شده؛ کسی که وقتی از یک سرقت صادقانه و از پانزده سال زندان می‎شنود بیهوش می‎شود! زن، بخاطر چنین آدم رذل قوزی‎ای که بیشتر به یک میمون شبیه است تا انسان تونستی من را قربانی کنی، تونستی بچه‎های من و خودتو به دستش بسپاری، تو زن نانجیب؟"
سپس خود را به سمت رهبر میمون می‎چرخاند.
"و تو فریدریش شولتسه بدبختِ قوزی، که دیگه حتی جرأت فریبکاری‎های حقیرانه‎ات را هم نداری و یک ایتالیائی مبتذل و رهبر میمون شده‎ای، آیا هرگز به انتقام من فکر نکردی؟"
به نظر می‎رسید که رهبر میمون فریدریش شولتسه یک انسان بسیار مهربان باشد.
او اندوهگین می‎گوید: "آقای پیپریتس عزیز، اگر شما می‎دونستید که حالا طبق قانون جدید تکرار جرم کلاه‎برداری مثل جرم سرقت قابل مجازات سخت خواهد بود بنابراین با من اینطور صحبت نمی‎کردید."
توجه پیپریتس جلب شده بود.
"یک قانون جدید مجازات؟ دیگه قوانین ایالتی اعتبار ندارن؟"
"باطل شدن."
"و حالا سومین سرقت خشونت بار و چهارمین سرقت چطور مجازات می‎شه؟"
فریدریش شولتسه می‎خندد.
"ما حالا دیگه سرقت خشونت‎بار و سرقت سوم و سرقت چهارم نداریم ــ همه آنها فقط تکرار جرم نامیده می‎شن ــ و نه مجازت فوق‎العاده و چنین چیزهای قدیمی شده."
پیپریتس بسیار به فکر فرو می‎رود.
"فریدریش شولتسه، آیا تو قانون جدید مجازت را می‎شناسی؟"
"آنچه را که مربوط به فصل کلاه‎برداری و سرقت می‎شه کلمه به کلمه از حفظم."
"تو می‎تونی اینجا جلوی دستم بمونی."
"بدون خطر؟"
"اگر بخوام از پنجره به بیرون پرتت کنم، قبلاً بهت خبر می‎دم."
صلح برقرار شده بود.
در این بین صحنه مضحکی بوجود می‎آید.
میمون که با فریدریش شولتسه آمده بود، ابتدا با دیدن مرد غریبه خود را کمی خجالتی به پشت در عقب کشانده بود. سپس از آنجا با چشمان هوشمندش بسیار با دقت مراحل گفتگو را تعقیب می‎کرد.
ناگهان او با صدای بلند می‎خندد و به جلو می‎جهد.
میمون می‎گوید: "یک صحنه خانوادگی رقت‎آور! مادر، این احتمالاً همون پیرمرد از زندان است که تو گاهی ازش برامون تعریف می‎کردی؟"
در لحظه اول زندانی آزاد شده لئونارد فریدریش ویلهم پیپریتس بخاطر خنده و صحبت کردن میمون وحشتزده می‎شود.
اما سپس بزودی به تشخیص صحیح می‎رسد و خود را با ناامیدی زیادی تسلیم تشخیصش می‎سازد. او امروز چیزهای بسیاری شناخته بود، و پانزده سال زندان یک مدرسه درخشان عالی فلسفه عملی‎ست.
او می‎گوید: "آخ، آخ، بنابراین این جوانک واقعاً یک بچه برلینی است، و حتی بچه من ــ گوش کن زن، آیا این میمون همان عزیزترین پسر، بچه سوم ما است؟"
"پیپریتس عزیز، تو به هدف زدی."
"خب خب! واقعاً یک پسر جوان و جذاب! و چنین با شعور! بقیه انسان‎های جوان میمون می‎شوند و او از یک میمون آدم می‎شود. این ستودنی‎ست. فقط او برای سنش کمی کوچک مانده است. خب، رهبرش هم یک موجود ضعیف است."
لئونارد پیپریتس زندانی پس از پانزده سال غیبت از خانه و از خانواده به این ترتیب استقبال می‎گردد.
اما این استقبال ناگهان فکری را در ذهنش زنده می‎سازد، یک فکر، که البته در این پانزده سال به ندرت می‎توانست از ذهنش خارج گردد.
او می‎گوید: "این شغل قشنگیه که گذاشتید پسر انجام بده."
فریدریش شولتسه پاسخ می‎دهد: "آه بله. به اینجا بسیاری ترک‎ها، عرب‎ها، ارمنی‎ها و دیگر بی‌لباس‎ها می‎آیند که حتی می‎تونند با حیوان کوچکِ خود صحبت کنن؛ و سالانه بسیاری از کودکان برلینی را جذب می‎کنند، و ما به این فکر افتادیم که پسر می‎تونه بعنوان میمون شانسشو امتحان کنه. برای این کار استعداد داشت."
پیپریتس حرف او را قطع می‎کند: "و همچنین یک ظاهر قابل قبول هم داره."
"بنابراین ما یک پوست میمون بدست آوردیم. این کوچولو باید از باغ‌وحش یک میمون به اندازه خودش می‎دزدید."
پیپریتس شاد می‎شود.
"چی؟ او خودش دزدید؟"
"بله خودش."
فریدریش شولتسه ادامه می‎دهد: "ما گذاشتیم برای او یک کت کوچک و کلاه پردار درست کنن. کوچولو طبیعت میمون را در باغ‌وحش مطالعه کرد. آخ، آقای پیپریتس، شما نمی‎تونید باور کنید که چطور این حیوان‎های وحشی آنجا جوانان برلینی را آموزش می‎دن. ــ من خودم برای این کار یک ایتالیائی شدم، و از آن زمان ما به میدان مقابل براندنبورگرتور می‎ریم، جائیکه او در کنار معلول با اُرگ‎دستی هنرنمائیشو انجام می‎ده. یک سود خیلی قشنگه. اما متأسفانه تا زمستون. بعد باید آدم برای کمک به خودش دنبال کار دیگری باشه."
"بعد با چه کاری به خودتون کمک می‎کنید؟"
میمون خودش دنباله صحبت را می‎گیرد و با خنده می‎گوید: "من در زمستون می‎رم جلوی دروازه هالشه‌تور و می‎ذارم وضعم بهتر بشه."
"پسر، پس تو چیزهای دیگری هم بعنوان میمون سرقت می‎کنی؟"
"اگر پیش بیاید."
چشم‎های پیپریتس مانند چشمان شاد یک پدر مفتخر می‎درخشند.
"تو یک جوان سرمایه‎داری. آدم با تو می‎تونه کاری انجام بده. ــ اما حالا بپردازیم به اصل مطلب. آیا مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن هنوز زنده است؟"
"او هنوز زنده است."
"آیا هنوز دارای شغلش است؟"
"او از کارش خداحافظی کرد. او نمی‎تونست خود را با مُد تازه دادگاه‎ها با هیئت‎های منصفه تطبیق بده."
"و حالش چطور است؟"
"کاملاً خوب. او هنوز در خانه قدیمی‎اش در خیابان کوپنیکر اشتراسه زندگی می‎کنه، یک حقوق بازنشستگی خوب داره، خیلی خسیس شده و با میمونش از گنج‎هاش نگهبانی می‎کنه."
"با میمونش؟ من می‎خواستم اینو بدونم. پس هنوز میمونشو داره؟"
"شما سرگرمی قدیمی این مرد رو می‎شناسین؟"
"نیمی از برلین از بیست و پنج سال پیش اینو می‎دونستن. به همین دلیل هم من اینجا چنین دقیق از پسر سؤال کردم."
"آقای پیپریتس، می‎خواهید چه کار کنید؟"
پیپریتس دوباره احساساتی می‎گردد. او می‎گوید: "این انسان توسط کینه‎ورزی و نیرنگش منو بدبخت ساخت. فقط به او مدیونم که بهترین زمان زندگیمو باید در سیاه چال کسل‎کننده، مرطوب و بی‌حرمت می‎گذروندم. من برای انتقام از او قسم یاد کردم. یک مرد شرافتمند به سوگندش وفادار می‎مونه. ــ فریدریش شولتسه، این پسر امروز بعنوان میمون چقدر کاسبی کرد؟ رد کن بیاد! زن، با این پول کباب و خیارشور بیار و زیره شیرین، و بعد ما هنگام شام فکر خواهیم کرد."
 
آماده سازی برای انتقام
در باره کارآگاهان قدیمی گفته می‎شود که آنها در پایان مالیخولیائی و معمولاً دشمن بشر، انسان‌گریز و در عین حال ستیزه‎جو، کینه‎جو و آفت محیط اطراف خود می‎گردند. یک روح جنائی تاریک همه‌جا با آنها همراه است، با آنها می‎خوابد، با آنها از خواب برمی‎خیزد، با آنها غذا می‎خورد و می‎نوشد. تقدیری ناامیدکننده! جنایتکار اما طبق یک جهانبینی فلسفی توسط رنج مجازات کفاره می‎دهد و پاک می‎شود.
مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن با نهاد قدیمی جنائی رشد کرده بود. هنگامیکه در نتیجه انقلاب در آغاز سال 1849 یک محاکمه جزائی جدید «فرانسوی» وضع می‎گردد، نمی‎تواند خود را با «نهاد نوظهور» مطابقت دهد. و او وقتی وضع کردن یک قانون جدید جزائی نیز نزدیک می‎گردد استعفاء می‎دهد. او می‎گفت، برای دستگاهی خدمت کردن که با عقایدش از عدالت بسیار در تضاد است یک مسئله وجدانی‎ست.
او یک برلینی بود. او مقداری ثروت به ارث رسیده داشت، او از حقوق ماهیانه خود توسط زندگی‎ای ساده سرمایه خوبی به ثروتش افزوده بود. او مالک یک خانه در کوپنیکر اشتراسه بود، با یک باغ، که تا رودخانه ادامه داشت.
او مجرد بود!
چه دلپذیر او می‎توانست با این همه در برلین زندگی کند! او قبلاً با وجود سادگی و صرفه‎جوئی کاملاً لذتبخش زندگی کرده بود. دو بار در هفته به تئاتر می‎رفت، شب‎های دیگر به میخانه وایس‎بیر می‎رفت. گذشته از چند ساعت کار برای دادگاه جنائی بقیه زمان روز خود را در خانه با صبحانه، با نهار و شام، با خدمتکار پیر خانه‎اش، با گل‎هایش و با یک میمون مشغول می‎ساخت.
او بعد از استعفا به این نحو به زندگی ادامه می‎داد. البته با مقداری تفاوت. انقلاب سال 1848 به غیر از آن تغییرات در قوانین جنائی بدون اثر گذاردن بر او از کنارش عبور نکرده بود. او از آنها بعنوان یک به گور سپردنِ تمام شرایطِ موجود نفرت داشت. انقلاب با سرنگون کردن‎هایش در وهله اول دارائی او را که مدت درازی با دقت پس‎انداز کرده بود به خطر انداخت. به این خاطر از آن زمان در وحشت و نگرانی به سر می‎برد. جائیکه همه‌چیز، حتی کل «دولت» در معرض خطر سرنگونی بود، بنابراین بانک‎ها هم می‎توانستند سقوط کنند؛ او تمام سرمایه وصول نشده‎اش را از بانک بیرون می‎کشد و باید آنها را در خانه‎اش نگاه می‎داشت. او با وحشت از پول‎هایش نگهبانی می‎کرد. یک نگهبان وحشتزده پول آدم خسیسی می‎گردد. او بسیار شکاک و خسیس می‎گردد، دیگر با قهوه شکر مصرف نمی‎کرد و هنگام صرف شام شراب نمی‎نوشید. او نه به تئاتر می‎رفت نه به میخانه وایس‎بیر. او دیگر از خانه خارج نمی‎گشت.
او در این خانه با کلفت و میمونش تنها زندگی می‎کرد. او با آن دو یک زندگی منحصر به فردی داشت. در حالیکه او بیشتر و بیشتر سختی می‎کشید آن دو در فراوانی زندگی می‎کردند. او طبق عادت قدیمی هرگز جرأت نکرد از آنچه که آن دو همیشه داشتند حتی مقدار کمی هم حذف کند. دلیل دیگر هم این بود: کلفت پیر خانه مدام به او غر می‎زد، و او ریسک بیشتری از غرغر شنیدن می‎کرد اگر چیزی از کلفت حذف می‎کرد. میمون برعکس نیاز به ذکر بیشتر دارد.
اما باید مقداری حقیقت در این باشد که کارآگاهان قدیمی عاقبت حداقل ستیزه‎جو می‎گردند. مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن حتی قبل از بازنشسته شدن اینطور شده بود. او همزمان دارای آن طبیعت گربه‎واری شده بود که یک بازجوی قدیمی هم چنین ساده به آن عادت می‎کند و او بدینوسیله هنگام قرائت حکم پیپریتس بیچاره را ناراحت ساخت. او نمی‎توانست با کلفت خانه‎اش نزاع کند؛ کلفت خودش ستیزه‎جو بود. اما او یک روز در مقابل خانه‎اش یک میمون را می‎بیند، و حیوان به محض دست انداخته شدن توسط اربابش، پسران خیابانی و رهگذران عصبانی می‎گشت، اما همیشه هوشمند و مهربان باقی‌می‎ماند و در برابر اربابش صبورانه و مطیع رفتار می‎کرد و فقط وقتی ارباب به او اجازه می‎داد به موهای یک پسر خیابانی می‎افتاد، به او سیلی می‎زد و موهایش را ژولیده می‎ساخت. میمون مورد علاقه‎اش واقع می‎گردد. او میمون را می‎خرد. او در دو هفته نخست میمون را هر صبح بطور منظم به مدت نیمساعت کتک می‎زد. او بعنوان قاضی جنائی انسان‎شناس بود؛ بنابراین طبیعت میمون را هم می‎شناخت. بعد از آنکه او به این ترتیب خود را ارباب و استاد حیوان ساخت و از صبر و تسلیم میمون مطمئن گشت شروع به مشاجره با او می‎کند. بطور کلی، همانطور که آدم میمون را دست می‎اندازد و با او مشاجره می‎کند. اما بخصوص دوست داشت تحقیقات جنائی کامل با او اجرا کند. طبیعت دزد حیوان این موقعیت را به پیپریتس می‎داد. به این ترتیب میمون در خانه او بازداشت می‎شود؛ برای پیدا کردن اشیاء به سرقت رفته خانه میمون مورد بازرسی قرار می‎گرفت؛ او برای بازجوئی برده می‎گشت، با مجازات دروغ آشکار در برابر دادگاه آشنا می‎گشت، بازجوئی می‎شد، بخاطر دروغ‎های گستاخانه تنبیه می‎گشت، بازداشت و به کار اجباری محکوم می‎گشت، و چون حیوان لجوج نمی‎خواست اقرار کند گاهی هم از اتهام تبرئه می‎شد. اینکه میمون در این حال چه باشعور رفتار می‎کرد لذتبخش بود.
شایعه شده بود که مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن از زمانیکه دارای میمون شده خود را در بازجوئی بطور قابل توجه‎ای تکامل داده است، و یک کارآگاه برلینی با توجه به ارزیابان جوان دادگاه عالی که همیشه فاضلتر اما همیشه بازجوی بدتری می‎گشتند یک بار با جدیت تمام این پیشنهاد را داده بود که برای آقایان جوان چنین مدارس مطالعه میمون برپا سازند.
به این نحو مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن در خانه‎اش در خیابان کوپنیک زندگی می‎کرد.
از زندگی او چیزهائی از قبیل سرگرمی او با میمون، ثروت و خساستش از مدت‎ها پیش معروف شده بود. جای نگاه داشتن پول را فقط میمون می‎دانست. کلفت راز نگاه‎دار شاید آن محل را حدس می‎زد. برخی از دزدان برلینی در این باره فکر می‎کردند.
مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن در اتاق نشیمن نشسته بود که پنجره‎هایش به سمت خیابان بازمی‎گشتند. در پشت اتاق نشیمن اتاق خوابش با پنجره‎ای به سمت باغ قرار داشت. هر دو اتاق توسط یک در به هم متصل بودند. اتاق نشیمن توسط یک در دیگر به یک اتاق انباری بزرگ متصل می‎گشت که منحصراً برای اقامت میمون تعیین شده بود. این اتاق برای حیوان لطیف تزئین شده بود، با درختان زنده در بشکه و درختان مُرده که توسط بست‎های آهنی به زمین محکم وصل شده بودند. میمون می‎توانست آنطور که مایل بود بجهد و از درخت‎ها بالا برود. در یک گوشه از قفس بزرگ محکم و آهنی بستر نرمی برای میمون قرا داشت.
بعد از ظهر بود.
دری که اتاق خواب مشاور و انبار میمون را به هم وصل می‌کرد باز بود. مشاور کنار پنجره نشسته بود و روزنامه فوسیشه را می‎خواند. او با آرامش بزرگی مدتی طولانی روزنامه را می‎خواند. ناگهان او مشوش می‎شود. او به اخبار رسیده بود.
او می‎گوید: "آخ، آخ، این خبر شوم است، کاملاً شوم."
او محلی را که خوانده بود یک بار دیگر آهسته، سپس بلند می‎خواند.
"یک نشانه مسرتبخش پیامد سیستم بهبود یافته زندان‎های ما و بخصوص همچنین کوشش مقامات زندان به شرح زیر است: شب قبل شخصی که در زمان خودش یه یکی از شجاعترین، خطرناکترین و بدنامترین دزدهای شهرمان تعلق داشت پس از سپری کردن پانزده سال زندان به شهر بازگشته است. زندان و مجازات‎های سابق زندان هرگز نتوانستند او را بهتر سازند. در حال حاضر او اما بعنوان یک بهبود یافته، توبه کرده و فردی مسیحی معتقد بازگشته است، و او نه تنها دیروز فوری خود را در نزد پلیس معرفی کرد، بلکه همچنین کاملاً با انگیزه درونی و داوطلبانه خود را در نزد اتحادیه زندانیان آزاد گشته و دو جامعه مبلغ نیز معرفی کرده و تقاضای کار و به عبارت دیگر تقاضای اجازه شرکت در جلسات عبادت دسته‌جمعی کرده است. دیروز تقاضایش پذیرفته گشت."
مشاور دادگاه جنائی می‎گوید: "دیروز؟ همین دیروز؟ پانزده سال! درست پانزده سال! این متأسفانه درست است. این پیپریتس است! بدون شک! و من باید به او وقتی بازمی‎گردد فکر می‎کردم! چه سریع پانزده سال به پایان رسید! و حتی این انسان خطرناک بعنوان یک آدم مؤمن از زندان بیرون آمده! بسیار مؤمن! این بسیار شوم است، بسیار شوم!"
اما تمام اینها از این قوانین فرومایه جدید سرچشمه می‎گیرد. حالا همه‌چیز باید جور دیگر باشد، فرانسوی، قانون فرانسه، دانش نظری حقوق فرانسوی. به همین دلیل هیچ بهبودی و همچنین هیچ بهبودی در حبس تأدیبی حاصل نمی‎شود. در غیر این صورت این انسان باید برای بهبودی هنوز یک سال و نیم در زندان می‎ماند.
آدم می‎بیند که چگونه مشاور پیر دادگاه جنائی در خشم و غضب خاص خود و در پیشداوری عمومی از قانون جدید بیعدالتی روا می‎داشت.
از انبار کناری میمون مشاور دادگاه جنائی می‎آید. او یک حیوان بزرگ اما ظریفی بود، کمی پیر و در نتیجه عبوس دیده می‎گشت، اما همچنین هوشمند، حقه‌باز و چالاک. آدم بدون در نظر گرفتن سن می‎توانست شباهت زیادی بین او و میمون لئونارد پیپریتس یعنی کوچکترین فرزند او پیدا کند.
او صحبت کردن اربابش را می‎شنود. کنجکاوانه سر را از در خارج می‎سازد. هنگامیکه مشاور را متفکر می‎بیند به او نزدیکتر می‎شود، سرش را روی زانوی او می‎گذارد و پرسشگرانه نگاهش می‎کند.
مشاور اندوهگین می‎گوید: "حیوان بیچاره مطیع، تو هنوز با هوس دزدی کردن‎هایت، با شجاعتت و چنگال‎هایت پیش من مانده‎ای. تو از همه ما محافظت خواهی کرد."
مشاور احتمالاً از ما فقط خود و ثروتش را می‎فهمید.
او ادامه می‎دهد: "آه، حالا زمان گردش معمول ما در باغ است. اما باید تو امروز به تنهائی این کار را بکنی. وقتی این انسان خطرناک دوباره آزاد است و حتی در جلسات دعا شرکت می‎کند، سپس آدم نمی‎تواند فقر اندک خود را به اندازه کافی امن نگاه دارد."
مشاور بسیار مضطرب بود. او به اتاق خوابش می‎رود، یک پنجره را باز می‎کند، به میمون اشاره‎ای می‎کند و حیوان هوشمند و کارآموخته با یک جهش بیرون و در باغ بود.
البته باغ مشاور بسیار گسترده نبود، اما  طولش تا رودخانه می‎رسید. و همه‌جا درختان میوه وجود داشت که آزاد و یا با داربست بودند، طوریکه آدم همچنین از خانه می‎توانست میمون را ببیند.
میمون مشاور تا نیمه‌ باغ رسیده بود که ناگهان متوقف می‎گردد.
او نه چندان دور از خود و در برابر یک داربست متراکم درختان گلابی یک میمون دیگر را می‎بیند که اگر یک ظاهر جوانتر و چالاکتر و بخصوص یک چشم با روحتر نمی‎داشت می‎توانست برادر دوقلویش باشد.
میمون غریبه کاملاً بیشرمانه از درختان کوچک گلابی میوه‎های کال را می‎کند و آنها را داخل یک کیسه کتانی بزرگ می‎کرد که در کنارش بر روی زمین قرار داشت. گاهی او خودش طوریکه انگار می‎خواهد ببیند چه اندازه گلابی جمع کرده است داخل کیسه کتانی می‎شد و داخل آن کاملاً ناپدید می‎گشت.
میمون مشاور دادگاه جنائی با دیدن این منظره تعجب می‎کند؛ سپس بخاطر سرقت گستاخانه عصبانی می‎شود. او قصد داشت خشمگین بر روی سارق گستاخ بپرد.
در همین لحظه اما میمون دزد او را می‎بیند و وحشت می‎کند، سخت وحشت می‎کند، کیسه خود را رها می‎کند و بزدلانه در پشت داربست خود را مخفی می‎سازد.
به این خاطر میمون مشاور دادگاه جنائی جسورتر و مغرورتر به سمت کیسه می‎رود، ابتدا آن را از بیرون لمس می‎کند و بو می‎کشد، وقتی مطمئن می‎شود که کیسه تقریباً تا نیمه پُر است عصبانی می‎شود و بعد داخل آن می‎خزد تا دقیقتر سرقت انجام گرفته را بررسی کند.
بلافاصله بعد از ناپدید شدن میمون در کیسه نخ کلفتی که به دهانه کیسه آویزان بود و میمون بیچاره به آن توجه نکرده بود توسط نیروئی نامرئی کشیده و دهانه بسته می‎شود.
سپس میمون غریبه سریع از پشت داربست بازمی‎گردد، کیسه سربسته شده را نگاه می‎کند،  به دست و پا زدن میمون زندانی می‎خندد و تحقیرآمیز می‎گوید: "کله‌پوک، به تو هم می‎شود میمون گفت!"
سپس لئونارد پیپریتس پیر و فریدریش شولتسه هم از پشت داربست به جلو می‎آیند، کیسه را برمی‎دارند و از آنجا دور می‎شوند، و در حالیکه میمون غریبه می‎خندید و از پشت سر آنها می‎رفت به سمت آب می‎روند.
پس از چند لحظه آدم دیگر از آنها نه چیزی می‎دید و نه چیزی می‎شنید.
تقریباً یک ساعت دیرتر وقتی مشاور دادگاه جنائی رسیدگی کردن به قفل‎ها، درها و کرکره پنجره‎ها را به پایان می‎رساند به سمت در اتاقش که به سمت راهرو منتهی می‎گشت می‎رود.
او از میان در اتاق داد می‎زند: "ریکه!"
در مقابل در کلفت پیرش ظاهر می‎گردد، لاغر، عبوس، سرزنش‌کنان، مانند تمام خدمتکارانِ مردان مجردِ پیر؛ فقط بسیار تمیز.
"ریکه، بالتازار را از باغ بیاورید."
چطور ممکن بود یک چنین کلفت پیری بدون غر و لند کردن از یک فرمان اطاعت کند؟
کلفت غر ولندکنان می‎گوید: "این یک گناه است که انسان باید کلفت یک میمون هم باشد."
"خب، خب، ریکه، من خودم هم می‎تونم برم و بیارمش."
"آیا من گفتم که باید خودتون این کار را بکنید؟ اما این یک ننگ است و ننگ هم باقی‌می‎ماند."
کلفت می‎رود.
اما بعد از ده دقیقه با چهره وحشتزده بازمی‎گردد.
"آقای مشاور دادگاه جنائی، میمون بیچاره ..."
"بالتازار؟ چی شده؟"
"مُرده!"
"ریکه، اشتباه نمی‎کنید؟"
"مُرده، آقای مشاور دادگاه جنائی، مُرده بی روح. من تمام طول باغ را دویدم، من اسمشو در تمام ردیف‎ها، در تمام داربست‎ها و به سمت تمام درخت‎ها صدا زدم. او هیچ‌جا نه دیده و نه شنیده می‎شد. من به سمت باغ‎های همسایه رفتم؛ هیچ جوابی نشنیدم. بنابراین من به این فکر وحشتناک افتادم. من به سمت رودخانه دویدم. او در ساحل قرار دارد؛ پاها کاملاً از هم باز شده، زبان از ..."
"بس کنید، ریکه. ــ مُرده! این یک روز وحشتناک برای من است! من نمی‎تونم این را تحمل کنم."
پیرمرد بسیار افسرده در صندلیش فرو رفته بود. آدم باید با او احساس تأسف می‎کرد.
حتی کلفت پیر هم سرزنش کردن از یادش می‎رود: "آرام بگیرید آقای مشاور دادگاه جنائی؛ یک میمون را می‎شود همیشه بدست آورد."
"اما نه میمونی مثل او، ریکه."
مشاور در فکر کردنِ تاریکی سقوط می‎کند.
اما یک کارآگاه پیر یک کارآگاه باقی‌می‎ماند. او با زحمت فراوان از جا بلند می‎شود.
"ریکه، با من به باغ بیائید. ما باید علت مرگ را تشخیص دهیم."
آنها با هم به باغ می‎روند. او در راه ساکت و در اندیشه بود. خدمتکار می‎خواست او را تسلی دهد.
مشاور دادگاه جنائی می‎گوید: "راحتم بگذار، من دارم به این فکر می‎کنم که آیا بالتازار می‎توانست خودکشی کند. از مدتی پیش در برلین خودکشی اغلب اتفاق می‎افتد."
"آقای مشاور دادگاه جنائی، اما یک حیوان نادان؟"
"ریکه، آنها هم می‎توانند! با این قوانین جدید ..."
"آقای مشاور دادگاه جنائی، مگر آدم می‎تواند به تنهائی گردن خودش را بپیچاند و بشکند؟"
"تا حال برای من چنین موردی پیش نیامده. پس گردنش را پیچانده‎اند؟"
"از جلو به طرف عقب."
"بنابراین یک مرگ ناشی از خشونت بدست غریبه اتفاق افتاده است، یک جنایت!"
آنها به ساحل رودخانه می‎رسند. آنها میمون را پیدا می‎کنند. او آنجا افتاده بود، مُرده، با گردنی پیچانده شده، همانطور که کلفت گفته بود.
"آره، ریکه، اینجا یک جنایت رُخ داده است، یک جنایت شنیع. این بخاطر این قوانین جدید اتفاق افتاده. آنها هر روز جهان را بیشتر فاسد می‎سازند."
کلفت می‎گوید: "من فوری آنسو به دادستان بخاطر قتل میمون اعلام جرم می‎کنم."
در این وقت مشاور دادگاه جنائی عصبانی می‎شود. "به او؟ این کار را نکنید! من شما را بیرون می‎کنم. هیچ اعلام جرمی نباید بشود. هیچگونه تحقیقی نباید صورت بگیرد. آیا باید بگذارم که از من بازجوئی کنند؟ هرگز! ما بالتازار بیچاره و وفادار را به خاک می‎سپاریم، و سپس ... آه، اگر فقط من بتونم جان سالم به در ببرم."
"و شما اصلاً نمی‎خواهید بگذارید تحقیق کنند که این قتل فرومایه را چه کسی انجام داده است؟"
او در اندوه بزرگی فرو می‎رود: "آه، ریکه، من یک حدس وحشتاک می‎زنم. امروز، نه دیروز در پانزده سال پیش ..."
کلفت شوکه می‎شود. او محرم اسرار دیرین مشاور بود.
کلفت بلند می‎گوید: "پیپریتس!"
"آره، او از دیروز دوباره اینجا است. حتی در روزنامه فوسیشه هم نوشته شده است. این کار اوست! و فقط آغاز اقداماتش. آه، ریکه، من نمی‎تونم به شما بگم که قلبم چقدر سنگین شده است. بدبختی بزرگتری در انتظار ماست."
او به خانه و به اتاقش بازمی‎گردد. او بسیار متأثر بود؛ او به زحمت توانست خود را به خانه بکشاند. در اتاقش برای فکر کردن بر روی صندلی‎ای که کنار پنجره قرار داشت می‎نشیند. کلفت که یک بار به اتاق آمده بود پس از دیدن او شوکه می‎شود. در میان صورت سرخ پیرمرد خطوط بنفش رنگی دویده بودند؛ سر ــ مشاور همیشه یک گردن کوتاه داشت ــ میان شانه‎ها فرو رفته و شُل به سمت جلو رو به پائین آویزان بود، چشمانش مانند شیشه شده بودند. او مانند انسانی دیده می‎گشت که هرلحظه امکان سکته مغزی کردنش می‎رفت.
این صحنه چنان تأثیری بر کلفت گذارده بود که جرأت نمی‎کرد بلند صحبت کند، او آهسته می‎پرسد: "آقای مشاور دادگاه جنائی، آیا باید دکتر خبر کنم؟"
مشاور سرش را به نشانه مخالفت تکان می‎دهد که همزمان باید میل به تنها ماندن معنا می‎داد.
خدمتکار باید می‎رفت.
او مدت طولانی در وضعیت کاملاً نحیف و بی‎علاقه‎اش باقی‌می‎ماند.
ناگهان او زنده می‎گردد. او استراق‌سمع می‎کند؛ سرش رو به بالا راست می‎شود؛ چشم‎هایش می‎درخشیدند.
بیرون در خیابان، درست در زیر پنجره‎اش، صدای یک وسیله موسیقی بلند می‎شود که به نظر می‎رسید نوعی نی‎انبان باشد. در بین آن صدائی به زبان تقریباً غریبه‎ای داد می‎زد: "هنرنمائی‎هاتو برای آقایان محترم اجرا کن." صدای خنده جوان‎ها بلند می‎شود.
تمام چیزهائی که او شنید خیلی سریع نیروی تازه زندگی برایش به ارمغان می‎آورد. او هم باید می‎دید. او به کنار پنجره می‎جهد. چه منظره‎ای!
مردی کوچک اندام زشت قوزی یک میمون بزرگ، زیبا و باهوش را به رقص انداخته بود. کل جوانان خیابان کوپنیکر خیلی سریع بعنوان «آقایان» تماشگر دور او جمع شده بودند.
مشاور دادگاه جنائی می‎گوید: "این را آسمان برایم فرستاده است! و درست در زمان مناسب. امشب باید تنهائی چکار می‎کردم؟ چه‌کسی باید نگهبانی می‎داد و از من محافظت می‎کرد؟ انسان خواب سنگینتری از خواب‎آلودترین حیوانات دارد! و به کدام انسان می‎توان اعتماد کرد؟ بخصوص حالا، پس از انقلاب!"
او حتی به خود وقت نداد تا جهش‎های ظریف و هنرنمائی‎های زیبای میمون را تحسین کند. او با عجله در پنجره را می‎گشاید.
به رهبر میمون با صدای بلند می‎گوید: "او آلمانی می‎فهمد؟"
مرد به زبان شکسته می‎گوید: "یک کم، سرورم!"
"آیا میمون فروشی است؟"
"برای مبلغ خوب همه‌چیز می‎فروشم."
"بیا داخل پیش من؛ با میمون."
رهبر میمون و میمون داخل خانه می‎شوند.
جوانان خیابانی پشت سر آنها ادا درمی‎آوردند.
میمون و رهبر وقتی تنها و بدون جلب توجه در راهرو خانه بودند به همدیگر چشمک می‎زدند و می‎خندیدند.
مشاور دادگاه نظامی اجازه داد که آنها به اتاقش داخل شوند. او به میمون دقیقتر نگاه می‎کند.
صورت خوبی داشت، استخوانی نرم و لطیف، یک بدن بسیار مجلل، پوستی صاف و پاک؛ چشمانش بسیار باهوش بودند، و اما بسیار وفادار و تقریباً کاملاً قانع. البته مشاور دادگاه جنائی متوجه خباثت این چشم‎ها وقتی از گوشه نگاه می‎کردند نگشت. پیرمرد به وجد آمده بود. او می‎پرسد: "اسم حیوان چیست؟"
"ملشیور ، سرور من."
"ملشیور؟ اسم میمون من بالتازار بود. این هم یک فال خوب است. او چند سالش است؟"
"سه سال."
"بنابراین می‎تواند هنوز مدتی طولانی زندگی کند؟"
"حداقل پنجاه تا شصت سال."
"آیا او خطرناک است؟"
"بسیار آرام است، سرور من. شما می‎تونید هرطور که مایلید لمسش کنید. او به شما صدمه‎ای نمی‎زند."
مشاور دادگاه جنائی او را لمس می‎کند. میمون کاملاً آرام می‎ماند، با لذت.
مشاور دادگاه جنائی اما برای اینکه نرخ بالا نرود کاملاً آهسته می‎گوید: "چه حیوان باشکوهی. و چه جهش‎هائی قبلاً انجام داد؛ بنابراین باید قدرت هم داشته باشد."
"پس با فروش حیوان مخالفتی نداری؟"
"برای پول خوب می‎فروشمش."
"چقدر درخواست می‎کنی؟"
"سرور من، این میمون می‎تونه هرکاری که شما بخواهید انجام بده، یعنی، چیزهای منطقی‎ای که آدم از یک میمون منطقی می‎تونه درخواست کنه. او می‎تونه برقصد، کنار میز بشیند، پیشخدمتی کند و میز غذا را بچیند، از یک لیوان بنوشد، ویولن بنوازد ..."
"کافی‎ست؛ به من بگو برای این حیوان چه مبلغی می‎خواهی."
"او برای من در روز سه تالر کاسبی می‎کنه، در سال بجز یکشنبه‎ها می‎شه نهصد تالر؛ بنابراین یک سرمایه در حدود بیست هزار تالر."
مشاور دادگاه جنائی وحشتزده می‎گوید: "آیا دیوانه شده‎ای؟"
"بیست هزار بین برادران ارزش داره. اما چون در این جهان شایستگی هرگز پاداش داده نمی‎شه، بنابراین او را به سرورم به پانصد تالر می‎فروشم."
"تو دیوانه‎ای."
"سرورم، فکرش را بکنید که این میمون بسیار عالی می‎فهه. او می‎تونه پشت میز غذا بشینه، می‎تونه میز غذا بچینه ..."
"این را هر میمونی می‎تواند."
"ویلون هم می‎نوازه؟"
"مبلغ عاقلانه‎ای درخواست کن."
"باشه، چهارصد تالر."
"سیصد تالر چطوره؟"
"سیصد تالر. اما نه یک گروشن کمتر. این آخرین نرخ منه."
رهبر میمون ژست رفتن می‎گیرد.
مشاور وحشتزده می‎شود.
او به خود می‎گوید: "ریکه آنجا نیست. و من لازم نیست به او بگویم چه مبلفی پرداخته‎ام. سیصد تالر! این پول سنگینی است. اما بعد دو برابر سود می‎آورد!"
او به اتاق خوابش می‎رود و پس از یک دقیقه با سه بسته صد تالری بازمی‎گردد. او پول‎ها را مقابل رهبر میمون قرار می‎دهد.
مرد پول‎ها را نوازش می‎کند.
بعد هر دو آه کشان، اما هر دو در دل خندان می‎گویند: "یک معامله بد."
رهبر میمون می‎پرسد: "سرورم، حیوان باید کجا بره؟"
"فعلاً آنجا به درون قفس، تا وقتیکه ما همدیگر را بهتر بشناسیم."
رهبر میمون را به اتاق انباری کنار اتاق نشیمن هدایت می‎کند و او را در آنجا به درون فقس بزرگ آهنی می‎فرستد.
در این قفس میمون بازداشت می‎شود.
پس از آن رهبر از حیوانش خداحافظی می‎کند، یک خداحافظی واقعاً پدرانه که مشاور را هم تحت تأثیر قرار می‎دهد.
"ملشیور عزیزم، اینجا همیشه رفتارت خوب باشه، و وفادار و درستکار در برابر ارباب جدیدت باش، که پیشش وضع خوبی خواهی داشت. و حالا مواظب خودت باش."
او دستش را برای دست دادن به سمت میمون می‎برد. میمون با لطافت پنجه راستش را درون دست او می‎گذارد. چشمانش اندوهگین بودند.
رهبر با سیصد تالرش می‎رود.
مشاور خوشحال بود. به نظر می‎رسید که تمام ترس و نگرانی‎ها را فراموش کرده باشد.
"چه حیوان زیبائی! و چه قوی و چه باهوش. چه چشم‎های هوشمند و کاملاً انسانی‎ای. آدم نمی‎تونه سیر به آنها نگاه کند."
کلفت می‎آید. او باید در خوشحالی مشاور شرکت می‎کرد.
"اینطور نیست ریکه، یک حیوان باشکوه؟ ــ بالتازار بیچاره اما خیلی پیر شده بود. و این حیوان فقط پنجاه تالر قیمتش بود. بطور مسخره‎ای ارزان."
پیرزن از اینکه حال اربابش دوباره خوب بود خوشحال می‎شود. "خدا را شکر، آقای مشاور دادگاه جنائی، حالا دوباره همه‌چیز خوب است."
خدمتکار با قلبی آرام‌گرفته به سر کارش می‎رود.
همچنین به نظر می‎رسید که میمون هم احساس راحتی می‎کند. او درون قفس را طوری منظم می‎کرد که انگار او در خانه خود است.
او محل خوابش را درست می‎کند و از میله‎ها بالا می‎رود و بالا و پائین می‎جهد؛ او گلابی می‎خورد، گردو می‎شکند، سوت می‎زند و ادا درمی‎آورد.
مشاور می‎خواست از زور خنده و شادی بترکد. اما ناگهان یک چهره بسیار جدی به خود می‎گیرد.
و با همان جدیت و عبوسی می‎گوید: "هی، پسر، حالا باید با یک لحن دیگر با همدیگر صحبت کنیم. جرم و جنایات تو نباید دیگر بدون مجازات باقی‌بمانند."
او از گوشه اتاق یک تازیانه وحشتناک را بیرون می‎آورد، بطور کامل همشکل و همان کالیبر تازیانه‎هائی که تا سال 1848 برای مجازات زندانیان مورد استفاده قرار می‎گرفت. و با آن به سمت قفس بازمی‎گردد.
میمون با دیدن چهره ناگهان جدی و عبوس شده مباشر تعجب می‎کند. و هنگامیکه او را با تازیاه سنگین به سوی خود در حال بازگشتن می‎بیند در چشمانش کمی نگرانی دیده می‎شود.
این از چشم مباشر دور نمی‎ماند و با لذت می‎خندد.
"پسر، اسمت چیه؟"
این برای میمون بیش از حد بود و عرق وحشت بر بدنش می‌نشیند. او باید چشم‎هایش را می‎بست.
"اوه، پسرم، تو نمی‎تونی به من نگاه کنی؟ بله، بله، من مطمئنم لئونارد پیپریتس، این وجدان ناراحت است!"
میمون با شنیدن نام طوریکه انگار سگ هاری او را گاز گرفته باشد مچاله می‎شود.
میمون احتمالاً تا حال هنوز در یک چنین وضعیت مشابه بحرانی‎ای قرار نگرفته بود، و اگر او، همانطور که چشمان وحشتزده و قطرات درخشان عرق بر روی پیشانی خاکستری رنگش در واقع نشان می‎دادند یک میمون متفکر بود، بنابراین باید به وضوح تشخیص می‎داد که او تنها است، بدون کمک، در خانه یک غریبه؛ محبوس در یک قفس محکم که یک شیر هم نمی‎توانست بازش کند؛ در مقابل یک مرد که با وجود سن و سالش هنوز به اندازه کافی قوی دیده می‎گشت و همچنین به یک تازیانه وحشتناک مسلح بود؛ و در صورت لزوم کلفت بد دهن با آن ناخن‎های بلندش به پشتیبانی پیرمرد می‎آمد؛ حیوانات اهلی دیگری هم حتماً در خانه بودند.
حالا وقتی او شناخته شده بود چه سرنوشتی انتظارش را می‎کشید. میمون از تفتیش عقاید میمون‎ها هیچ‌چیز نمی‎دانست.
او از میان دندان‎ها غر و لند می‎کند: "خوب به تله افتادم. کسی که در مقابل هالشن‌تور ایستاده نمی‎گذارد بهبودش دهند."
بازجو سختگیرانه‎تر تکرار می‎کند: "آیا فهمیدی؟"
نزدیک بود از دهان میمون بپرد و بگوید "بله!" اما او جیغ ناواضحی را ترجیح می‎دهد.
میمون از میان دندان غر و لند می‎کند: "شیطان این اراذلی که مرا گرفتار ساختند با خود ببرد."
بازجوی ساعی می‎گوید: "داری چی می‎گی؟ واضحتر صحبت کن!"
میمون با هر دو پنجه‎های جلوئی عرق را از پیشانی پاک می‎کند.
مشاور تهدیدکنان تازیانه‎اش را بلند می‎کند: "حالا، می‎گی یا نه؟"
میمون غر ولندکنان می‎گوید: "من کشف شدم!" او مطمئن بود که به او خیانت شده و کشف گشته است. آنطور که او فکر می‎کرد فقط لجاجت می‎توانست هنوز به او کمک کند. او به مشاور با لجاجت دندان‎هایش را نشان می‎دهد.
برخی از اوباش به این نوع به بازپرس‎هایشان جواب می‎دادند. کهنه سرباز پانه‎مَن اما نگذاشت میمون حواسش را پرت سازد.
مباشر می‎گوید: "آها، تو نمی‎خواهی جواب بدهی؟ پسر، این به تو هیچ کمکی نمی‎کند."
و یک ضربه تازیانه این حرف را تعقیب می‎کند. میمون از درد به هوا می‎جهد.
"آیا من کشف شدم؟ این مرد یک دیوانه است؟"
این بی‎تفاوت بود. قفس قفل بود. او تحت هر شرایطی اسیر پیرمرد بود.
لجاجت اینجا دیگر به او کمک نمی‎کرد. او چهره‎ای غمگین و ملتمسانه به خود می‎گیرد؛ او پنجه‎اش را طوریکه می‎خواهد انگار اشگش را پاک کند به طرف چشم می‎برد.
مشاور دادگاه جنائی خوشحال می‎شود، در شادی‎اش احساس رقت آمیخته بود.
او می‎گوید: "بالاخره، و درست مانند بالتازار خوب. کاملاً مانند بالتازار. اینطور درست است پسرم، تو احساس پشیمانی می‎کنی، تو در راهی تا یک انسان بهتری بشوی. فردا به بازجوئی ادامه خواهیم داد.
او واقعاً از وقایع حوادث روز بسیار خسته شده بود؛ و باید به اتاقش بازمی‎گشت تا بر روی مبل استراحت کند.
 
اجرا کردن طرح انتقام
نیمه شب بود.
مشاور دادگاه جنائی پانه‎مَن خوابیده بود.
او خیلی خسته و کوفته زود به رختخواب رفته بود.
او میمون را در قفس گذاشته بود. بالتازار هم شب‎ها در قفس نگهداری می‎شد. گرچه او برای محافظت از تمام دارائیش به میمون اعتماد می‎کرد، اما محتاط بود و می‎گفت آدم مثال‎هائی دارد که همچنین بهترین میمون هم به حملات ناگهانی برای به قتل رساندن دچار می‎گردد؛ و در چنین لحظاتی می‎تواند میمون در خواب مرا خفه کند.
مشاور دادگاه جنائی محکم خوابیده بود.
صدائی او را بیدار می‎سازد.
"آقای مشاور دادگاه جنائی، بیدار شوید."
"صدا آهسته و وحشتزده بود. اما بازوهای مشاور قویتر تکان داده می‎گشتند."
او از خواب بیدار می‎شود.
او نیمه‌بیدار می‎گوید: "آنجا چه کسی‎ست؟"
"آهسته، آهسته. به خاطر خدا آهسته صحبت کنید."
کلفت پیر ریکه با یک فانوس کوچک در دست و چهره‎ای مشوش در برابر تخت او ایستاده بود.
"شمائید ریکه؟ چه شده؟"
"به خاطر خدا آهسته‎تر صحبت کنید تا او صدای ما را نشنود."
"ریکه، چه کسی؟"
"میمون، آقای مشاور دادگاه جنائی."
"میمون؟ چه شده؟"
"او آنجا با کسی صحبت می‎کند."
"کی؟ میمون؟"
"میمون. اما اینطور داد نزنید."
"ریکه، شما دیوانه شده‎اید."
"اما من براتون قسم می‎خورم. آقای مشاور دادگاه جنائی، این یک میمون نیست. این یا خود شیطان است ..."
"ریکه، شیطانِ جسمانی وجود ندارد."
"آقای مشاور دادگاه جنائی، من متأسفانه می‎دانم که شما یک بی‌اعتقاد به خدا هستید، که به هیچ کلیسائی نمی‎روید؛ وگرنه نمی‎توانستید چنین عبارات کفرآمیزی را بر زبان بیاورید و شیطان مجسم را انکار کنید. اما، آقای مشاور دادگاه جنائی، اگر این میمون شیطان نیست پس من نمی‎دونم چه می‎تواند باشد. در هرصورت یک میمون نیست، چون میمون نمی‎تواند صحبت کند."
"ریکه، واقعاً شنیدید که میمون صحبت می‎کند؟"
"البته."
"خب تعریف کنید."
ریکه تعریف می‎کند: او نمی‎توانست بخوابد. او هم از اینکه دزد خطرناک پیپریتس دوباره در شهر است؛ که میمون بیچاره بالتازار را بطرز رقت‎انگیزی خفه کرد؛ و چون ارباب بیچاره‎اش تقریباً به مرگ نزدیک است در هیجان به سر می‎برده است. او در این وقت یک صدای عجیب و غریب می‎شنود؛ در این بین ساعت یازده و دوازده بود. او در نیمه‎اشکوب رو به بباغ خوابیده بود. به نظرش می‎رسد که انگار در خانه کنار خیابان آهسته بازگشت، و سپس، انگار که آن پائین در خانه صحبت می‎شود. آقای مشاور، آن پائین اتاق انباری میمون قرار دارد. او مدتی استراق‌سمع می‎کند؛ صحبت ادامه داشت. اما او نمی‎توانست چیزی از گفتگو بفهمد. جریان برای او مرتب مشکوکتر می‎گشت؛ عاقبت او از جا برمی‎خیزد، بدون سر و صدا در اتاقش را باز می‎کند و به سمت راهرو استراق‌سمع می‎کند. او حالا می‎توانست واضحتر بشنود. او صدای یک مرد و یک پسربچه را تشخیص می‎دهد. هر دو خفه صحبت می‎کردند، بخصوص صدای پسربچه عجیب و غریب بود. آنها در نزدیکی اتاق انباری که میمون در آن بود و توسط یک در به راهروی خانه وصل می‎گشت با هم صحبت می‎کردند. او حالا هم نمی‎توانست از صحبت آنها چیزی بفهمد. فقط یک بار فکر کرد که صدای مردانه خیلی عصبانی این کلمات را بر زبان آورده باشد: "پسر ابله!" پس از آن کاملاً واضح شنید که چطور درون قفل، بدون هیچ تردیدی قفل در اتاق انباری میمون، یک کلید داخل گشت و آن را باز کرد. و بعد او پیش اربابش آمده است. و این فانوس کوچک را برای احتیاط همیشه شب‎ها در اتاقش دارد.
مشاور دادگاه جنائی در چنین سوءقصدهای جنائی پیر شده بود، البته فقط آن سوءقصدهائی که از دیگران و بر علیه دیگران انجام گرفته شده بودند. اما اطلاعیه‎های روزانه در این باره او را با آنها آشنا ساخته بود. او کاملاً آرام و محتاط می‎ماند، شاید دقیقاً چون خطر حالا آنجا بود، و همزمان با فکر به محکوم پیپریتس آزاد گشته که در جلسات دعا شرکت می‎کرد.
"ریکه، شکی نیست که آنها دزدند. ــ پیپریتس! من می‎تونستم برای این آماده باشم."
"اما آقای مشاور دادگاه جنائی، شما در ساختمان رو به خیابان را خوب و درست قفل کردید."
"و این یعنی چه، ریکه؟"
"اما آنجا نگهبانان شب هستند!"
"آخ، ریکه، و اگر هم نگهبان‎ها جلوی در ساختمان ایستاده‎ باشند! در خیابان لایپزیک یک بار دو ژنرال از پیاده‎نظام و یک سپهبد زندگی می‎کردند. آنها با هم پنج نگهبان در برابر ساختمان داشتند، و با وجود تمام این نگهبانان سرقت رخ می‎دهد، بله یک بار تمام سقف فلزی خانه برداشته و برده شده بود. چنین مردمی با چشم‎های بینا هیچ‌چیز نمی‎بینند. فقط یک چیز را من درک نمی‎کنم، ریکه، اگر صحبت در کنار در اتاق میمون بود ..."
"آنجا بود، آقای مشاور دادگاه جنائی."
"و میمون چیزی متوجه نشده است؟"
"آخ، آقای مشاور دادگاه جنائی، خوب مطلب این است. یکی از صداها، یعنی صدای پسربچه، به نظرم می‎رسید که از انبار میمون می‎آید. و آنجا فقط میمون می‎تواند صحبت کرده باشد."
مشاور سخت می‎گوید: "ریکه، منو راحت بذارید. حالا به اتاق نشیمن بروید تا من بتونم بلند شوم. اما آهسته، و نور فانوس را هم کمتر کنید. در به اتاق میمون فقط نیمه‎بسته است."
کلفت پیر کاری را که به او دستور داده شده بود انجام می‎دهد.
مشاور از جا برمی‎خیزد، سریع و موقتی لباس می‎پوشد، دو تفنگ خشابگذاری شده را که همیشه در کنار تختش آویزان بودند برمی‎دارد، زیر بغل می‎گیرد و از در اتاقی که به اتاق نشیمن وصل می‎گشت وارد می‎شود.
کاملاً نزدیک به این در خدمتکار ایستاده بود. او بیشتر از این جرئت جلوتر رفتن نکرده بود.
او تا حد امکان کاملاً آرام به سمت مشاور با اشاره می‎گوید: "هیس، هیس!"
او مشاور را به سمت اتاق خواب بازمی‎گرداند.
"صدا واقعاً از اتاق میمون است."
"کدام صدا؟"
"صدای پسربچه."
"ریکه، این امکان نداره."
"و بعد یک صدای عجیب دیگری هم شنیدم که تا مغز استخوانم نفوذ کرد."
"و آن چه بود ریکه؟" ــ "انگار که در آنجا سوهان کشیده می‎شود، و در حقیقت به میله‎های قفس میمون."
"و صدای دیگر هنوز به گوش می‎رسد؟"
"من آنها را همین حالا آنجا شنیدم."
"آخ، ریکه، پس یک دزد آنجاست. یک میمون چطور می‎تواند سوهان بکشد؟"
"اما، آقای مشاور دادگاه جنائی، چرا باید دزدها بخواهند میمون را آزاد کنند؟"
"چرا آنها امروز بالتازار را کشتند؟"   
مشاور دوباره به اتاق نشیمن بازمی‎گردد. او هم جرأت جلوتر رفتن نداشت. اما این دیگر ضروری نبود.
بزودی صدای سوهان کشیدن از کنار در به گوشش می‎رسد. بدون شک به یکی از میله‎های قفس میمون سوهان کشیده می‎شد.
پس از مدتی صدای سوهان کشیدن قطع می‎شود. سپس یک صدای پسرانه به گوش می‎رسد. این صدا هم بدون شک از سمت قفس می‎آمد. صدا آهسته بود، اما مشاور کلمات را می‎فمید:
"یک کار لعنتی! این کار تموم شدنی نیست."
صدای خشن مردی پاسخ می‎دهد. او بیرون در کنار در اتاق میمون بود. قلب مشاور با شنیدن صدا  و شناختن آن با شدت می‎طپید. این صدای محکوم آزاد گشته لئونارد پیپریتس بود.
صدا آهسته و همزمان دستوری می‎گوید: "عجله کن پسر! شاه‎کلیدم کمک نمی‎کنه. در از داخل توسط یک کلون لعنتی محافظت می‎شه. من مته همراه ندارم. چه کسی می‎تونست به این مشکل فکر کنه! فقط سریع انجام بده. به نظرم اینطور رسید که کسی در خانه دزدانه در حرکته."
به میله قفس دوباره سوهان کشیده می‎شود.
مشاور دادگاه جنائی به اتاقش بازمی‎گردد.
او مطمئن بود که دزدها در خانه‎اش هستند.
"ریکه، به نقشه من گوش کنید. ما حالا هر دو سریع به اتاق نشیمن می‎رویم. شما پنجره را باز می‎کنید و به طرف خیابان تا جائیکه می‎تونید بلند فریاد می‎کشید: دزد، دزد، قاتل! من در این بین به اتاق میمون هجوم می‎برم، تا این سارق جوان را آنجا دستگیر کنم. خطری در این کار نیست. پسر جوان در انبار تنهاست، تفنگ‎ها خشابگذاری شده‎اند، و درهای به سمت راهرو همگی از داخل قفل‎اند. ریکه، شجاعت دارید؟"
کلفتِ شجاع که نمی‎خواست پائین‎تر از اربابش باشد می‎گوید: "من آماده‎ام."
مشاور دادگاه جنائی ضامن هر دو تفنگ را می‎کشد، یکی را زیر بغل و دیگری را آماده شلیک در دست نگاه می‎دارد و به این ترتیب دوباره به اتاق نشیمن می‎رود. خدمتکار که نور فانوس را بالا کشیده بود بدنبالش می‎رفت. صدای آنها باید هم در اتاق و هم در راهروی خانه شنیده شده بوده باشد. چون دیگر نه صدای سوهان‎کشی می‎آمد و نه صدای صحبت کردن.
کلفت به سمت پنجره هجوم می‎برد تا آن را باز کند و رو به خیابان فریاد بکشد.
مشاور با تفنگ ضامن کشیده به اتاق میمون یورش می‎برد. او در اتاق را کاملاً باز می‎کند. کلفت فانوسش را بر روی میزی که در مقابل در قرار داشت گذارده بود و نور فانوس اتاق میمون را کاملاً روشن می‎ساخت.
مشاور شگفت‎زده، بهت‎زده و تقریباً با وحشت به اطراف اتاق نگاه می‎کند. بجز او و میمون که در قفسش قرار داشت موجود زنده دیگری در اتاق نبود. او به تمام گوشه‎های اتاق نگاه می‎کند، اما موجود سومی که زنده باشد و نفس بکشد نمی‎بیند، نه یک انسان نه یک میمون. او در اتاقی که به راهرو منتهی می‎گشت را بررسی می‎کند؛ در قفل بود، کلون هنوز سرجایش قرار داشت. او قفس میمون را بررسی می‎کند؛ آن هم قفل بود و کلید سر جای همیشگی‎اش قرار داشت. او از اتاق نشیمن فانوس را می‎آورد؛ با آن به همه جا نور می‎تاباند و هیچ‌چیز بیشتری از آنچه دیده بود کشف نمی‎کند.
میمون مچاله شده بر روی بستر نرمش در قفس دراز کشیده بود، کاملاً طبیعی، همانطور که مشاور صدها بار بالتازار را دراز کشیده دیده بود. به نظر می‎رسید که میمون آرام و محکم خوابیده است.
مشاور دادگاه جنائی این را باور می‎کند.
او با تعجب و در حال تکان دادن سر می‎گوید: "او چه خواب محکمی دارد."
در این لحظه خدمتکار پنجره را باز کرده بود و با صدای بلند و آزاردهنده‎اش با عصبانیت رو به خیابان تاریک در سکوت نیمه شب فریاد می‎کشید: "دزد! دزد! قاتل! کمک! کمک!"
در یک لحظه بیست پنجره در دورادور باز می‎شوند، یک نیم دو جین نگهبان بر روی پاهایشان بودند.
پلیس در برلین آنطور که مشاور بداخلاق آنها را بد می‎دانست چندان هم بد نبودند.
"سارقین کجا هستند؟ قاتلین کجا هستند؟"
"اینجا، اینجا! کمک، کمک!"
در خیابان و در کنار خانه جار و جنجال بوجود می‎آید.
میمون در اثر این سر و صدا هم بیدار نمی‎شود؛ او همچنان آرام خوابیده بود.
مشاور سرش را بیشتر متفکرانه با تعجب تکان می‎دهد.
او می‎گوید: "انسان هم یک چنین خواب سنگینی ندارد! این چطور ممکن است! صبر کن، تو تنبل پُر خواب!"
او از گوشه دیوار تازیانه وحشتناک مجازات را می‎آورد و با آن به قفس نزدیک می‎شود. او از میان میله‎ها ضربه شدیدی به میمون می‎زند.
میمون در حال به بالا جهیدن می‎گوید: "لعنتی!"
مشاور تا اتاق نشیمنش به عقب پرواز می‎کند.
او داد می‎زند "ریکه، میمون صحبت می‎کند" و خسته و کوفته بر روی صندلی‎اش می‎افتد.
نگهبان شب منطقه کلید در خانه را داشت. او در را باز می‎کند. آنها به داخل خانه هجوم می‎برند، نگهبانان شب، پلیس‎ها و ژاندارم‎ها. معاون آماده به خدمت دادستان بلافاصله بدنبال آنها آمده بود. آنها محتاطانه و همچنین سریع عمل کرده بودند. در زیر پله دزد قدیمی لئونارد پیپریتس را که دیگر نمی‎توانست فرار کند پیدا می‎کنند. او دستگیر می‎شود.
دادستان فوری شروع به بازجوئی می‎کند.
اول از سارق قدیمی پیپریتس.
"اسمت چیه؟"
"آقای دادستان، لئونارد پیپریتس."
فریدریش شولتسه استاد پیر را با قوانین جدید و نهادهای آن کاملاً آشنا ساخته بود.
"تو پیپریتس هستی؟ منظورم کسی که خود را بهبود بخشیده و می‎خواهد از این پس فقط در جاده قانون پا بگذارد."
"بله، آقای دادستان، این خواست راسخ من است اگر خدا بخواهد، و به همین دلیل هم شما من را اینجا می‎بینید."
"به این دلیل؟ جسارت نکن، و مقامات را دست نینداز."
"خدا نکند، آقای دادستان. من می‎دانم که شما نگهبان قانون هستید، و به همین دلیل هم شما به من حق خواهید داد، پدری که فرزند گم گشته‎اش را جستجو می‎کند تا او را به خانه پدری بازگرداند بر روی جاده قانون قدم برمی‎دارد."
"اما شما بعنوان یک دزد دستگیر شده اینجا هستید."
"من فقط پسرم را در اینجا جستجو می‎کردم."
"چرا موقع رسیدن پلیس خود را مخفی کردید؟"
"من قبل از رسیدن پلیس خودمو مخفی کرده بودم، وقتی شنیدم که سارقین و قاتلین در خانه هستند."
"و شما از سارقین و قاتلین می‎ترسید؟"
"همینطور است جناب آقای دادستان."
دادستان در این منطقه تازه به کار مشغول شده بود. او در استان خدمات خوبی انجام داده و به این خاطر به این منطقه منتقل شده بود. اما او سارقین برلینی را هنوز نمی‎شناخت.
او با تکان ناامیدانه سر می‎پرسد: "مگر فرزند شما کجا است؟"
"آقای دادستان، او در انبار است. فرزند بیچاره من در آنجا به طرز شرم‎آوری زندانی شده است."
دادستان به اتاق میمون می‎رود. او در آنجا فقط یک میمون می‎یابد که در قفسش دراز کشیده و به نظر می‎آمد دوباره به خواب رفته است.
او پیش سارق پیر بازمی‎گردد، به اتاق کار مشاور سابق دادگاه جنائی؛ آنجا را برای او به اتاق بازجوئی تبدیل کرده بودند. "در اتاق فقط یک میمون است."
"او فرزند من است، کودک بیچاره من!"
"من به شما توصیه می‎کنم ...! اگر شما به این مسخره بازی ادامه بدهید بلافاصله دستور بازداشت شما را خواهم داد."
"فقط از او بپرسید، آقای دادستان عزیز، من از شما التماس می‎کنم."
"از چه کسی باید بپرسم؟"
"از میمون، از فرزندم."
"از میمون!"
"من از شما التماس می‎کنم."
سارق چنان صحبت می‎کرد که انگار حقیقت را می‎گوید!
دادستان برای بار دوم به اتاق میمون می‎رود. اما کاملاً تنها. او احتمالاً نمی‎خواست اگر میمون پسر سارق نبود خودش را مسخره دیگران سازد.
او به کنار قفس میمون می‎رود. او از همه جهت به حیوان نگاه می‎کند. او یک میمون واقعی محکم خوابیده می‎بیند. با این وجود، وظیفه‎اش ایجاب می‎کرد، و او تنها بود، بنابراین او را مخاطب قرار می‎دهد.
"تو، اگر واقعاً یک انسان هستی، بنابراین بلند شو و جواب بده."
میمون حرکت نمی‎کرد.
دادستان می‎گوید: "من اینطور فکر می‎کنم که این یک پسر لجوج و گستاخی است و آدم در برابرش باید از سختگیرانه‎ترین اقدامات استفاده کند."
درد تازیانه هنوز با میمون بود، بنابراین از جا می‎جهد.
او با صدای نازک می‎گوید: "من اینجا هستم! باید چکار کنم؟"
دادستان از کنار قفس و از اتاق به بیرون پرواز می‎کند.
چنین وضعی البته می‎تواند عمل آلمانی و همچنین قوانین فرانسوی را مختل سازد.
اما دادستان یک مرد جوان بود و زود تمدید اعصاب می‎کند.
او دوباره پیش میمون بازمی‎گردد. او از میمون بازجوئی می‎کند. سپس دوباره از سارق پیر. بعد از کلفت پیر که به او چیز زیادی نگفت. او چیز زیادی نمی‎دانست. بنابراین او مطالب زیر را می‎فهمد:
پیپریتس پیر بر سر حرفش باقی‌می‎ماند، که او فقط آنجا آمده بوده است تا فرزندش را نجات دهد، که فردریش شولتسه پسرش را به میمون بودن تربیت کرده و او را بر خلاف اراده پسرش بعنوان میمون فروخته است. که او با کمک یک شاه‎کلید به خانه مشاور وارد شده است، او اعتراف می‎کند که این به خودی خود جرم نیست، و او داشتن یک قصد جنایتکارانه را تکذیب می‎کند.
پیپریتس جوان اعتراف میکند که او در این جرم شریک بوده است، اما او فقط می‎خواست در این مورد سکوت کند چون فریدریش شولتسه او را به تنبیه وحشتناکی تهدید کرده بوده است.
کلفت پیر خانه از مُردن میمون پیر تعریف میکند، از خریدن میمون جدید، از تلاش پیپریتس پیر برای باز کردن در با یک شاه‎کلید تا توسط سوهان زدن میله میمون را از زندانش نجات دهد. البته تمام اینها با قصد سرقت پول مشاور که بطور عمده در اتاق میمون قرار داشت و همیشه توسط میمون پیر بالتازار آنجا محافظت می‎گشت.
شاه‎کلید و سوهان پیدا می‎شوند، و همچنین آثاری که توسط آنها برجامانده بود.
دادستان پیش مشاور دادگاه جنائی می‎رود.
پیرمرد نتوانسته بود هنوز خود را از شوک، خشم، ترس و بقیه چیزهائی که امروز عصر و شب در اعضای بدنش افتاده بودند بهبود دهد. او خسته و نیمه بیدار در صندلیش فرو رفته بود. دیدن دادستان او را دوباه زنده‎تر می‎سازد. شاید هم تحریک یک خشم.
دادستان مؤدبانه می‎پرسد: "نظر شما در مورد این ماجرا چیست؟"
مشاور دادگاه جنائی برلین پاسخ می‎دهد: "طبق قوانین صادقانه پروسی‎مان، ظاهراً به اندازه کافی جرم‎های سختی انجام داده شده‎اند."
"من هم به خودم اجازه دادم سؤال را در ارتباط با کتاب قانون مجازات پروسی‎مان بپرسم."
"یک چنین قانون فرانسوی را شما قانون پروسی می‎نامید؟"
"آه، من متأسفم که شما را هم در این خطای اسفناک می‎بینم که بدخواهی را گسترش می‎دهد و ادعا می‎کند که قوانین جدید ما قوانین ملی نیستند."
"آیا قوانین جدید شما کلاهبرداری و سرقت را هم می‎شناسد؟"
"البته."
"خب، پس بنابراین شما خواهید دانست که امروز چه جرمی در این محل اتفاق افتاده است."
دادستان مودبانه شانه‎هایش را با تأسف بالا می‎اندازد.
"اجازه دارم تقاضا کنم برای این منظور به من اطلاعات دقیقی بدهید؟"
"بنا بر آنچه کلفتم به من گفت او باید برای شما همه‌چیز را تعریف کرده باشد."
"آیا نمی‎توانید چیزی به آنها اضافه کنید؟"
"هیچ‌چیز."
"بنابراین من واقعاً متأسفم که در اینجا به هیچوجه مدرک جرمی وجود ندارد."
مشاور دادگاه جنائی متشنج به هوا می‎جهد؛ آدم نمی‎توانست تشخیص دهد بیشتر بخاطر شوک یا بیشتر به خاطر خشم.
"چی، آقا ...؟ چی، جرم رخ نداده؟"
"همانطور که گفتم من متأسفم."
کارمند جوان در مقابل کارمند پیر مدام مودبانه رفتار می‎کرد.
کارآگاه پیر خشنتر می‎شود.
او می‎گوید: "آیا اینجا یک سرقت گستاخانه و خشن بر علیه من انجام نگرفته است؟"
"قانون جدید فقط یک سرقت انجام شده را می‎شناسد، البته با تمام معیارهای همان خشونت‎های قبلی."
"خب، آیا مگر سارق با قصد سرقت از من پسرش یا میمون را به خانه‎ام نیاورد؟"
"این ممکن است. در عین حال، این اگر هم ثابت شود، نمی‎تواند یک جرم بحساب آید."
"حتی اقدام به انجام جرم هم بحساب نمی‎آید؟"
"همینطور است. طبق قانون جزائی و همچنین طبق تئوری صحیح، اقدام به انجام جرم قابل مجازات فقط آن عملی است که دارای یک شروع به اقدام یک جرم باشد."
مشاور دادگاه جنائی می‎نالد.
"ما از چنین تئوری‎ها در زمان خود چیزی نمی‎دانستیم. وقتی مجرم کاری را انجام داده بود، ظاهراً با این قصد که دست به یک جرم بزند، بنابراین ما او را مجازات می‎کردیم، و او شایسته آن بود. و حالا چنین سفسطه‎هائی! اما، آیا مگر سارق پیر با شاه‎کلید در خانه من را باز و کاملاً آشکار به قصد سرقت به خانه من نفوذ نکرد؟"
دادستان دوباره شانه‎اش را بالا می‎اندازد.
"همچنین این هم هنوز شروع یک جرم بحساب نمی‎آید."
مشاور دادگاه جنائی عرق می‎کند. او می‎گوید: "خدای بزرگ، خدای بزرگ! اما، آقای عزیز، این شخص با شاه‎کلیدش سعی کرد در اتاق انباری را هم باز کند. این هم برای شما تلاش اقدام به جرم نیست؟"
"در این مورد می‎شود بحث کرد."
"با او؟"
"در دادگاه."
"بنابراین برای خود شما هم جای تردید وجود دارد که این یک جرم است."
"خیلی."
"برای شما که باید قانون را دقیق بشناسید و می‎شناسید؟ و با این حال آیا آن انسان را به این خاطر متهم می‎سازید؟ او باید برای چیزی که حتی برای شما هم قابل مجازات بودنش جای تردید دارد مجازات شود؟"
دادستان شانه‎اش را بالا می‎اندازد.
او می‎گوید: "آقای مشاور، البته در اتاقی که این انسان برای باز کردن آن تلاش کرد از داخل با کلون محکم محافظت شده بود، طوریکه با شاه‎کلید نمی‎شد آن را باز کرد. شما به این معترفید؟"
مشاور آه می‎کشد: "خدا را شکر که اینطور بود. وگرنه من یک مرد فقیر سرقت گشته بودم."
"بنابراین هرگونه عملی از این دست وسیله نامناسبی بود که نمی‎توانست اصلاً به هدف مجرمانه، بنابراین همچنین به یک شروع اقدام به جرم منجر گردد."
مشاور دوباره می‎گوید: "خدا را شکر."
"و چون حالا قانون برای اقدام به انجام جرم قابل مجازات یک شروع به اقدام انجام گرفته شده منجر گشته به جرم را می‎طلبد، بنابراین شما معترف خواهید بود ..."
مشاور داد می‎زند: "خدای بزرگ، خدای بزرگ! این را قانون می‎نامند! ... اما" او سرزنده ادامه می‎دهد "میمون، پسر، او هم وسیله‎ای برای سرقت بود، و پسر سوهان کشید، و او می‎توانست براحتی میله را با سوهان به دو نیم سازد و از قفس بیرون بیاید و  کلون در را کنار بکشد و سپس ..."
"اما، آقای عزیز من، او فقط تا سوهان کشیدن رسید، و این یک شروع اقدام به جرم نبود ــ، بلکه یک عمل آماده‌سازی برای شروع بود. تزهای جدید در این باره بسیار آزادانه ..."
"تزهای جدید را ... اما، آقای دادستان ..." و مشاور دادگاه جنائی با اطمینان آخرین برگ برنده‎اش را بازی می‎کند. "اما، اینکه از من کلاهبرداری کرده‎اند، یک کلاهبرداری گستاخانه، شما نخواهید توانست با تمام قوانین جدید و تئوری و تزهایتان آن را انکار کنید."
دادستان خنده منکرانه‎ای می‎کند: "کلاهبرداری؟"
"آیا به من یک انسان را بعنوان یک میمون نفروختند؟"
"البته."
"بدون آگاه بودن من از آن؟"
"بدون شک."
"برای سیصد تالر؟"
"اینطور است."
"خب حالا، آقای عزیز، آیا سیصد تالر از من کلاه‎برداری نکرده‎اند؟"
"من متأسفم، به اندازه یک گروشن هم از شما کلاه‎برداری نشده است."
"چی، چی، حتی این هم نه؟"
"به یک کلاه‎برداری دلیل واقعی یک خطا در قصد فریب تعلق دارد و نه فقط استفاده یک خطای موجود در فریب. آن پسر اما قبل از اینکه به این فکر بیفتند شما را با او به هم برسانند مدت‎هاست که کسب و کار یک میمون رقاص و بازیگوش در خیابان‎ها و مکان‎های عمومی را انجام می‎دهد. بنابراین آدم فقط یک خطای موجود را بر علیه شما به کار برده است."
"خدا، خدا!"
"از این گذشته همچنین در اینجا سن جوان پسر در نظر گرفته می‎شود؛ او خودش بنابراین بیگناه است. و در اینکه پدرش در امر فروش شرکت داشته اصلاً هیچ‌چیز مشخص نیست."
"بنابراین کلاه‎بردای هم از من نشده است؟"
"همانطور که گفتم، من متأسفم ..."
"شما هنوز متأسف هستید از اینکه سیصد تالر کلاه‎برداری شده از من را بدست نیاورده‎ام؟"
دادستان با صدای محکمی می‎گوید: "از سوی دیگر نمی‎شود انکار کرد که اینجا جرم سنگین سلب آزادی رخ داده است؛ پسر بدون اراده معتبر قانونی خود، یعنی بطور غیرقانونی زندانی شده است. شما حتی او را در قفس یک میمون حبس و همچنین با او مانند یک میمون رفتار کردید ..."
مشاور دادگاه جنائی رنگش مانند رنگ مُرده‎ها می‎شود.
"خدای بزرگ، من حالا حتی باید مجرم هم باشم ..."
"من این را هنوز بر زبان نمی‎آورم. من فقط می‎گویم که جرم سلب آزادی در اینجا اتفاق افتاده است. برای اینکه بتوانم شما را به این خاطر متهم کنم، باید قبلاً ..."
کارآگاه پیر برلینی از روی صندلیش به هوا می‎جهد.
"پروردگار متعال! دزدها نمی‎خواستند از من سرقت کنند. من سیصد تالر سرم کلاه نرفته است! هیچ جرمی بر علیه من رخ نداده است! اما من، من می‎توانم مرتکب جرمی شده باشم! من می‎توانم بعنوان مجرم در جایگاه متهم بایستم!" این برای پیرمرد بیش از اندازه بود. خون با شدت به سرش هجوم می‎برد.
"آه زمان! آه قوانین! آه عدالت!"
ظاهراً پیرمرد حواسش مختل شده بود. او بر روی صندلی‎اش می‎افتد. او مُرده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر