بیکران.


<بیکران> از فرانس یوزف سلاتنیک را در اسفند سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

برتا کلاهدوز بود، ریچارد کارمند. او دختر را برای اولین بار صبح یک روز در اوایل ماه سپتامبر می‎بیند، هنگامیکه او بخاطر داشتن وقتِ کافی برای رفتن به اداره بیراهه‎ای انتخاب کرده و از میان باغ‎های فراوانِ خیابان (م) به آرامی می‎گذشت.
اینجا محلهِ بسیار آرامی است. فقط گاهی صدای چرخ یک کالسکه به گوش می‎رسد یا احتمالاً پارس یک سگ. امروز خیابانِ متروک با خانه‎های ویلامانند و باغ‎های ظریفِ نرده‎کشی گشته در یک نور دوستداشتنیِ شفادهنده قرار داشت. باد آرام و ولرم می‎وزید، رایحه عجیب برگ‎های پلاسیده خود را با نفسِ شیرین شکوفه‎های چغندر مخلوط می‎ساخت و از میان یک پنجرۀ باز یک قناری چنان شاد آواز می‎خواند که انگار فصل پائیز نیست، بلکه ماه مِه نزدیک است.
او در این هنگام دختر را می‎بیند. اندام باریک یک دختر از سمت دیگر خیابان به سویش می‎آمد ــ آنها بیشتر و بیشتر به هم نزدیک می‎شوند ــ یک نگاه سریع به چهره دختر، و دختر از کنارش گذشته بود. در صبح روز بعد و در صبح سومین روز دقیقاً این اتفاق تکرار می‎گردد.
و ریچارد یک بار دیگر آن مسیر را می‎رود؛ او این مسیر را یک بار، دو بار ــ ده بار بالا و پائین می‎رود، اما دختر نیامد. بسیار خوب، چه اهمیتی دارد؟ او برای خود آرام آهنگ شادی را با سوت می‎نوازد و با عجله به اداره می‎رود. اما او در واقع دروناً کاملاً ناراحت بود.  در این روز در دفتر کارش هم هیچ‌چیز قصد سریع و ساده به انجام رسیدن را نداشت و اعلام پایان کار روزانه او را بسیار خوشحال می‎سازد.
او شب فوق‎العاده زود به رختخواب می‎رود. مدت درازی بیدار می‎ماند و فکر می‎کند. چرا او دختر را مخاطب قرار نداد؟ چرا او این اندازه بُزدل بود؟ بله، اما آیا این کمروئی او دلایل خوبِ خود را نداشت؟ به نظرش می‎رسید که بر روی چهره ظریف آن دختر نفَس بکارتی واقعی می‎دمد، یک سحر و جادوی کامل از خلوص معنویت! این بدیهی‎ست، او از آندسته دخترانی نبود که با لذت به هر شیکپوشی اجازه می‎دهند آنها را مخاطب قرار دهند، او از آندسته دخترانی نبود که به جوانی‎شان بی‌حرمتی می‎کنند و از حساسیت قلبشان توسط لاس زدن‎های بی‎شمار می‎کاهند!
و با این وجود یا صحیحتر، درست به این خاطر، ریچارد تصمیم می‎گیرد شانسش را امتحان کند و برای بدست آوردن این موجود تا حد امکان تلاش ورزد.
البته او صبح روز بعد محبوبش را دوباره می‎بیند، اما ــ این تصادف بود یا از روی قصد؟ در کنار دختر یک بانوی سالخورده گام برمی‎داشت، ظاهراً مادرش!
بنابراین مخاطب قرار دادن دختر میسر نبود! ریچارد به این موقعیت بحرانی لعنت می‎فرستد ــ یا شاید حتی به مسبب بوجود آمدن این موقعیت، اما بلافاصله تصمیم دیگری می‎گیرد. او ابتدا هنگام عبور از کنار بانوان با احترام سلام می‎دهد. دختر چشمش را به زمین می‎دوزد و آهسته، طوریکه به زحمت قابل شنیدن بود جواب سلام را می‎دهد، در حالیکه بانوی سالخورده خود را به این راضی می‎سازد که چشمش را ساکت به سلام دهنده بدوزد. پس از لحظه کوتاهی قهرمان ما عقبگرد می‎کند و با احتیاط و فاصله مناسب آن دو بانو را تا کنار یک ساختمان قدیمی در حومه شهر که داخلش ناپدید می‎گردند تعقیب می‎کند. ریچارد به نزد سرایدار ساختمان می‎رود، او موفق می‎شود با پول و کلمات خوب مطلع شود که دختر برتا نامیده می‎شود و اینجا در این ساختمان بعنوان کلاهدوز مشغول کار است و با مادر بیوه‎اش در کوچه (ر) زندگی می‎کند.
بزودی مادر برتا نامه‎ای از ریچارد دریافت می‎کند که در آن مرد جوان عشق خود به دختر را اعتراف کرده، شرایط بسیار مطلوبش را شرح داده و بطور رسمی از دختر دوستداشتنی خواستگاری کرده بود. بانوی سالخورده هم توسط نامه و با کلماتی اندک پاسخ می‎دهد که اگر تقاضایش صادقانه است می‎تواند در فرصت مناسبی برای آشنائی بیاید.
چه‌کسی سعادتمندتر از ریچارد بود! او به خانه کوچک اما بسیار راحت و زیبای بانوی بیوه حضور می‎یابد، به شیوه‎ای صمیمی درخواستش را تکرار می‎کند و از مادر و دختر جواب مثبت را می‎گیرد.
از آن پس تا جائیکه ممکن بود از محبوب دوستداشتنی‎اش دیدار می‎کرد و بزودی مطمئن شده بود که صمیمیترین عشق متقابل را یافته است. به این ترتیب زمستان فرا می‎رسد و در لذایذ ساده می‎گذرد.
بانوی سالخورده ثروت تقریباً زیادی به ارث می‎برد و به درخواست دخترش یکی از خانه‎های زیبای خیابان (م) را که در میان باغ زیبائی قرار داشت می‎خرد. این زوج جوان اغلب آنجا در زیر نور ولرم آفتاب گردش می‎کردند یا در حال گپ زدن و رؤیا دیدن در تاکستان می‎نشستند.
بزودی، بزودی زمان ازدواج  فرامی‎رسد!
در این هنگام یک جنگ آغاز می‎گردد و ریچارد ما باید به جبهه می‎رفت! ــ چه خداحافظی تکان دهنده‎ای بود! من از توصیف آن خودداری می‎کنم. فقط آخرین کلمات برتا به ریچارد که با اشگ‎های گرم همراه بود در اینجا ذکر می‎شود: "امیدوارم آگاهی به عشق بیکران و وفاداریم برایت تسلی باشد!" ریچارد با عجله می‎رود.
بزودی در میدان جنگ بازوی چپ او توسط یک گلوله طوری خُرد می‎شود که باید آن را  قطع می‎کردند. بعد از بهبودی ریچارد را پس از تزئین سینه‎اش با مدال افتخار به خانه می‎فرستند.
او در یک روز غم‌انگیز و شرجیِ ماه سپتامبر دوباره وارد باغِ آشنا می‎گردد.
تاکستانِ مخفی آنجاست ــ آیا این یک لباس روشن نیست که از میان برگ‎های سرخ پائیزی تاکِ وحشی می‎درخشد؟ چرا ریچارد چنین دلواپس است ــ حالا، جائیکه سعادتش در این نزدیکی‎ست؟
او در مقابل آلاچیق می‎ایستد. برتا آنجا نشسته است و کاغذی در دست دارد. در این هنگام چون برتا در برابر خود ریچارد را ایستاده می‎بیند از ترس مچاله می‎شود و از جا می‎جهد. دختر در حال بیرنگ و سرخرنگ شدن و بطور دردناکی مشوش گاهی به تکه کوچکِ باقی‌مانده از دستِ قطع شدۀ مردِ جوان را نگاه می‎کرد و گاهی به کاغذ مچاله شده در دستش. مرد در مقابل او ایستاده، کسی که دختر به او روزی قول وفاداری و عشقِ بی‎کرانش را داده بود. ... هیچ نشانه‎ای از شادیِ دیدار. ... حتی کوچکترین نشانه‎ای در رفتار برتا قابل تشخیص نبود، فقط به نظر می‎رسید که در این لحظه ناگوارترین دستپاچگی دختر را پُر کرده است!
ریچارد آهسته شروع می‎کند: "برتا، برتای من. ریچارد تو به سویت بازگشته و تو به آغوشش نمی‎روی؟!"
دختر سکوت می‎کند و فقط آه می‎کشد.
در این هنگام او مشتاقانه دست دختر را می‎گیرد.
"آیا دیگر دوستم نداری؟"
دختر شرمسار و مردد و در حال گریز از نگاه ریچارد پاسخ می‎دهد: "آه چرا، اما ...؟"
"اما ...؟"
"مادرم ... او قبول ..."
"آه، درست است، من بدبیاری‎ام را کاملاً فراموش کرده‎ام، منظورت این است که مادرت قبول نخواهد کرد تو با یک ... چلاق ازدواج کنی؟"
دختر سر تکان می‎دهد.
"و تو، برتا، تو می‎خواهی چه کنی؟"
"من ... باید احتمالاً ... اطاعت کنم ..."
ریچارد تیز می‎خندد: "ها، ها، ها، ها!" و دست دختر را از دست خود پرت می‎کند.
"ها، ها، ها، ها! بیکران!! ... عشق بیکران!!" ... ریچارد می‎خواهد برود.
گرچه دختر در این لحظه از او عصبانی‎ست، اما او را نگه می‎دارد و می‎گوید:
"ببین، تو خیلی وحشی و بی‎انصافی و من به خاطر تو مردی را که مرا قطعاً کمتر از تو دوست ندارد به آستانه ناامیدی کشاندم! او از من خواستگاری کرد، من آن را رد کردم و حالا او برایم نوشته که نمی‎خواهد بدون من زنده بماند. ..."
"خب او را نجات بده، او را نجات بده تو روح بزرگوار!" او خود را از برتا جدا می‎سازد و از میان باغِ متروکه با عجله می‎رود.
آن بالا بر روی نوک درختان صدای غار غار کردن یک دسته کلاغ چنان بلند و نافذ است که مانند خندۀ تمسخرآمیزی به گوش می‎رسد. ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر