شراب آتشین.


<شراب آتشین> از ایتالو اِزوِوُ را در مهر سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

مادر
در دره‎ای که توسط تپه‎های پوشیده شده از درختان فراوان احاطه شده بود و در تمام رنگ‎های بهاری می‎درخشید دو خانه ساده بزرگ سنگی با آهک سفید گشته در کنار هم ایستاده بودند. چنین به نظر می‎رسید که این دو خانه توسط یک دست ساخته شده‎اند و حتی باغ‎های حصار گشته در برابر خانه‎ها نیز دارای اندازه و شکلی مشابه بودند. اما برای کسانیکه آنجا زندگی می‎کردند به هیچوجه سرنوشت یکسانی تقسم نگشته بود.
در گوشه پرت یکی از باغ‎ها تعدادی جوجه با هیجان با هم گفتگو می‎کردند، در حالیکه سگ نگهبان در کنار زنجیرش خوابیده و کشاورز مشغول کار با درختان میوه بود. جوجه‎هائی که آنجا تبادل تجربه می‎کردند بسیار جوان بودند و اندامشان هنوز شکل تخم‎مرغی را داشت که آنها ابتدا چند روز پیش از آن بیرون آمده بودند. به همین دلیل باید احتمالاً از جوجه‎های قدیمیتری که تعدادشان در باغ کم هم نبود اطاعت می‎کردند. اما جوجه‎ها ترجیح می‎دادند تجربه‎های خود را خودشان انجام دهند و خودشان زندگی‎ای را که آنها تازه به درونش افتاده بودند تجسس کنند. بعدها آدم به آن عادت می‎کند و بعد دیگر چندان توجهی به آن نمی‎کند. اما از آنجا که آدم وقتی سال‎های زیادی را پشت سر گذارده باشد می‎تواند در چند روز بیشتر از آنچه مایل به باور کردن است تجربه کند، بنابراین آنها هم برخی از شادی‎ها و همچنین برخی از رنج‎ها را تجربه کرده بودند. و به این جهت همچنین چیزهای گوناگونی می‎دانستند، زیرا آنها در درون تخم‎مرغ این و آن حکمت زندگانی پیشینیانشان را با غذا جذب کرده بودند. بنابراین به محض گشوده گشتن چشمانشان به روشنائی روز خوب می‎دانستند که آدم چیزی را قبل از اینکه بداند آیا می‎شود آن را خورد یا از خوردنش صرفنظر کرد باید ابتدا با یک چشم و سپس با چشم دیگر خوب بررسی و تماشا کند.
آنها در باره جهان و بزرگی‎اش صحبت می‎کردند، از درخت‎ها و حصاری که آنها را در محاصره خود داشت، و همچنین از خانه بزرگی که تا ابرها بالا رفته بود: از تمام چیزهائی که آدم دیده بود اما آنها را وقتی در موردشان صحبت می‎کرد بهتر می‎دید. اما یک جوجه کُرکی زرد رنگ که سیر بود و به این دلیل دیگر هیچکاری نداشت صحبت کردن همیشگی در باره چیزهائی که آدم می‎دید را خسته‎کننده می‎یابد، زیرا هوای ولرم بهاری متفکر و خاطرات را زنده می‎سازد. او می‎گوید: "این درست است که وقتی خورشید می‎تابد وضع ما خوب است، اما من شنیده‎ام که وضع آدم در این جهان خیلی خیلی بهتر می‎تواند باشد. و من این را دوست ندارم، و من فکر می‎کنم که شماها هم این را دوست نداشته باشید. چون من شنیدم که همسر کشاورز می‎گفت ما جوجه‎های بیچاره‎ای هستیم، چون دارای مادر نیستیم. و او این را چنان غمگین و شفیقانه می‎گفت که من باید گریه می‎کردم."
یک جوجه دیگر که دارای کُرک بسیار روشن‎تری از جوجه اولی بود و همچنین چند ساعت جوانتر، و به این دلیل هنوز هم سپاسگزار هوای مطبوعی بود که او در آن متولد گشته بود ملامتبار می‎گوید: "اما ما یک مادر داشتیم: کمد بزرگی که همیشه حتی وقتی هوا در بیرون بسیار سرد و یخبندان است گرم می‎باشد و جوجه‎های کوچک خسته و کوفته از آن بیرون می‎آیند."
اما جوجه زرد رنگ که کلمات همسر دهقان برای چندین روز در قلبش حرکت می‎کرد و به این خاطر وقت داشته بود بارها و بارها خواب مادر را ببیند ناگهان مادر را چیزی تصور می‎کند که مانند باغ بسیار بزرگ بود و مانند غذا بسیار خوب، وراج‎ها را همراه با مادرانشان تمسخر می‎کرد و می‎گفت: "اگر مادر چیز مُرده‎ای بود بنابراین هر کس یک مادر داشت. مادر اما زنده است و خیلی سریعتر از ما می‎دود. شاید هم مانند گاری کشاورز چرخ داشته باشد. و به این خاطر بدون اینکه مجبور به صدا کردنش باشی پیشت می‎آید، و اوست که وقتی تو از سرما به زمین خم می‎شوی گرمت می‎سازد. چقدر زیبا می‎تواند باشد اگر آدم در شب یک چنین مادری پیش خود داشته باشد!"
حالا یک جوجه دیگر مداخله می‎کند. او یکی از برادران آن دو جوجه بود، زیرا که از تبار همان ماشین جوحه‎کشی بود، اما کمی شکل دیگری بدست آورده بود: منقارش بزرگتر و پاهای کوچکش کوتاه‎تر بودند. او را یک جوجه بی‎تربیت می‎نامیدند، زیرا هنگام خوردن غذا سر و صدای زیادی براه می‎انداخت، اما در حقیقت او یک جوجه اردک کوچک بود که مطمئناً در میان همنوعانش بی‎تربیت خوانده نمی‎گشت. همچنین جوجه اردک هم از همسر دهقان در باره مادر شنیده بود. این زمانی بود که یک جوجه در اثر سرما کاملاً خسته و کوفته در چمن افتاده بود. بقیه جوجه‎ها مُردن او را تماشا کرده بودند، اما آنها به این فکر نیفتادند به او کمک کنند، زیرا سرمائی را که دیگران احساس می‎کنند آدم احساس نمی‎کند. و جوجه اردک که منقار بزرگ صورتش را بی‎ریخت ساخته بود و به همین دلیل بسیار ساده‎لو دیده می‎گشت جسورانه ادعا می‎کرد که اگر جوجه یک مادر می‎داشت می‎توانست زنده بماند.
بزودی اشتیاقِ داشتن مادر در تمام مرغدانی سرایت می‎کند، و مخصوصاً جوجه‎های مُسنتر از این موضوع بسیار رنج می‎بردند. وقتی بزرگسالان به یکی از بیماری‎های مخصوص کودکان مبتلا می‎گردند بیماری دو برابر خطرناکتر می‎شود و اغلب در مورد ایده‎ها هم همینطور است. تصویر مادری را که اشعه‎های گرم‌کنندۀ خورشید بهاری اجازه زنده شدنش در سرهای کوچک را داده بود تا بی‎نهایت رشد می‎کند: تمام چیزهای خوب، غذاهای خوشمزه و هوای زیبا برایشان مادر نام داشت، و وقتی جوجه‎ها و جوجه‌اردک‎ها و بوقلمون‎های کوچک از سرما رنج می‎بردند همه در اشتیاقی یکسان برای داشتن مادر برادارانه متحد بودند.
یکی از جوجه‎های مُسنتر، یک خروس کوچک، روزی توضیح می‎دهد که او نمی‎خواهد دیگر بیش از این بدون مادر بماند و می‎داند چطور او را پیدا کند. او تنها کسی بود که در بین مرغ‎ها و خروس‎ها دارای نام بود. او کلوک‎کلوک نامیده می‎گشت، زیرا همیشه اولین نفری بود که وقتی همسر دهقان با خوراک در دامن ظاهر می‎گشت و "کلوک! کلوک!" می‎گفت به سمتش می‎دوید. او برای سن و سال خود نیروی کاملاً خوبی داشت و در روح آتشینش مبارزه‏جوئی در جنبش بود. او مانند یک تیغه چاقو لاغر و دراز بود و بیشتر اشتیاقش برای داشتن یک مادر به این خاطر بود که مادر او را تحسین کند. زیرا اگر مادر این قدرت را داشت که همه چیزهای مطبوع را برآورده کند بنابراین احتمالاً قادر بود جاه‎طلبی و خودپسندی او را هم ارضاء سازد.
بنابراین یک روز کلوک‎کلوک شجاعانه و مصمم از بالای حصاری که باغ را در محاصره خود داشت به بیرون می‎پرد. اما هوای آزادی ناگهانی بدست آمده او را مات و مبهوت ساخته بود، و او ابتدا جرأت نمی‎کرد خود را از آنجا دورتر سازد. دره که بر رویش آسمان آبی بی‌مرز محکم کشیده شده بود بی‎نهایت به نظر می‎آمد. او چطور باید مادرش را در آنجا پیدا کند؟ او آنقدر کوچک بود که خود را در پهنای بیکران کاملاً گم کرده بود. بنابراین در نزدیکی باغ خانگی، در کنار جهانی که او می‎شناخت می‎ماند و متفکرانه در محدوده‎اش قدم می‎زند. به این ترتیب تصادف او را در مقابل حصار باغ خانه دیگر هدایت می‎کند.
او فکر می‎کند: "اگر مادر اینجا در این باغ باشد من او را فوری پیدا خواهم کرد." و چون بی‎نهایت بودن فضا او را دیگر نمی‎ترساند، بدون آنکه تردید کند از روی حصار می‎پرد و خود را در باغی می‎یابد که شباهت کاملی با باغی که او از آن می‎آمد داشت.
همچنین در این باغ هم یک دسته از جوجه‎های جوان در چمن انبوهی قدم می‎زدند و جار و جنجال می‎کردند. اما در اینجا حیوان دیگری هم وجود داشت که در باغ او نبود: یک جوجه بسیار بزرگ، شاید ده برابر خود او که در میان جوجه‎های کوچک کُرکی پادشاهی می‎کرد و به نظر می‎رسید که همه ــ آدم این را فوری می‎دید ــ این حیوان بزرگ و قوی را بعنوان رهبر و حامی خود می‎دیدند. و حیوان بزرگ مواظب همه جوجه‎ها بود. وقتی یکی از جوجه‎ها جرأت می‎کرد و خود را دور می‎ساخت حیوان با صدائی به او هشدار می‎داد که با صدای همسر دهقان وقتی جوجه‎هایش را پیش خود می‎خواند شباهت داشت. اما این حیوان کار دیگری هم می‎کرد. هرچند لحظه به لحظه خود را روی ضعیفترین جوجه‎ها خم می‎ساخت، البته برای اینکه آنها را با بدن خودش گرم سازد.
کلوک‎کلوک با خوشحالی می‎اندیشد: "این مادر است! من او را یافتم، و حالا دیگر نمی‎خواهم بدون او باشم. چقدر مرا دوست خواهد داشت! من قویتر و زیباتر از بقیه هستم. و چون من او را دوست دارم اطاعت کردن از او برایم سخت نخواهد گشت. چقدر او زیباست و چه باشکوه است! من باید در محافظت از این نادان‎های کوچک به او کمک کنم."
چنین به نظر می‎آمد که مادر به او توجه نمی‎کند، اما ناگهان جوجه‎ها را پیش خود می‎خواند. کلوک‎کلوک فکر کرد که مادر او صدا می‎زند و با عجله پیش او می‎دود. اما در آنجا می‎بیند که او مشغول انجام کار کاملاً عجیب و غریبی‎ست. با ضربات سریع پنجه‎های تیز خود خاک را می‎کند، و او چون تا حال چنین کاری را ندیده بود کنجکاو می‎ایستد. وقتی پس از به پایان رساندن این کار در برابر مادر از روی زمین از چمن لخت شده یک کرم کوچک بالا می‎آید، حالا مادر شروع به در آوردن صداهای عجیب از خود می‎کند، جوجه‎هایش اما فقط به وجد آمده به او نگاه می‎کردند و نمی‎فهمیدند که او چه می‎خواهد.
کلوک‎کلوک با خود می‎اندیشد: "احمق‎ها! آنها نمی‎فهمند که باید کرم کوچک را بخورند." و چون همیشه این میل آتشین را داشت که از مادر اطاعت کند بنابراین به شکار هجوم می‎برد و آن را می‎بلعد.
کلوک‎کلوک بیچاره! مادرش چه خشمگین به جانش افتاد. او مادر را فوراً درک نمی‎کند. شاید مادر قصد داشت به کسی که حالا تازه او را پیدا کرده بود شادی‌اش را با ناز و نوازشی خشن ثابت کند. او با کمال میل آماده بود تمام این ناز و نوازش را بپذیرد، گرچه او نمی‎توانست آن را درک کند و به این خاطر فکر می‎کرد که ناز و نوازش‎ها می‎توانند احتمالاً دردآور هم باشند. اما ضربات سخت منقار که بر او می‎باریدند مطمئناً بوسه نبودند و در این وقت عاقبت دیگر جای هیچ شکی باقی‌نمی‎ماند. او می‎خواست بگریزد، اما پرنده بزرگ او را بر روی زمین می‎اندازد، بر روی بدن او می‎جهد و پنجه‎اش را در شکم او فرو می‎کند. خروس جوان با تلاش بسیار زیادی عاقبت موفق می‎شود دوباره بر روی پاهایش قرار گیرد و با وحشت تمام به سمت حصار می‎دود. او در حین فرار دیوانه‎وارش چند جوجه را به زمین می‎اندازد و پاهای کوچکشان رو به هوا بلند می‎شود. آنها ناامید جیک جیک می‎کردند و این عامل نجات او بود، زیرا دشمن او در پیش جوجه‎های به زمین افتاده یک لحظه مکث می‎کند. کلوک‎کلوک پس از رسیدن به حصار پیکر کوچک و چالاکش را با وجود شاخه‎ها و بوته‎های فراوان مانند فنر به بالا می‎جهاند و خود را خوشبختانه به آن سمت حصار می‎رساند.
شاخ و برگ متراکم حصار اما مانع پیشروی مادر می‎شود. باشکوه متوقف می‎گردد و از میان شکاف شاخ و برگ‎ها درست مانند اینکه از میان یک پنجره نگاه می‎کند با چشمان گرد وحشتناکِ از خشم سرخ شده متجاوز را که از نیرو افتاده بود و نمی‎توانست دیگر حرکت کند تماشا می‎کرد.
او می‎پرسد: "تو چه‌کسی هستی که جرأت کردی غذائی را که من با زحمت زیاد از زمین کندم تصاحب کنی؟"
جوجه با فروتنی پاسخ می‎دهد: "من کلوک‎کلوک هستم، اما تو کی هستی، و چرا منو خیلی زدی؟"
او به هر دو سؤال فقط یک جواب می‎دهد: "من مادرم" و با عصبانیت پشتش را به او می‎کند.
مدت‎ها پس از این جریان کلوک‎کلوک که در این بین رشد
کرده و خروس باشکوهی شده بود در یک مرغ‎دانی دیگر به سر می‎برد. و یک روز می‎شنود که چگونه دوستان جدیدش همه با عشق و اشتیاق از مادرهایشان صحبت می‎کردند.
در این هنگام او به یاد سرنوشت تلخ خودش می‎افتد و با اندوه فراوان می‎گوید: "مادر من یک حیوان کاملاً وحشتناک بود، و من دلم می‎خواست که هرگز او را نشناخته بودم."
 
شراب آتشین
یکی از برادرزاده‎های همسرم در سنی ازدواج می‎کند که در آن دخترها از دختر جوان بودن دست می‎کشند و شروع می‎کنند به تبدیل ساختن خود به یک پیردختر. دختر بیچاره خود را کاملاً با این فکر مشغول ساخته بود که از زندگی دنیوی صرفنظر کند، و ابتدا در این اواخر بخاطر اصرار تمام اهالی خانواده خود را آماده یافته بود تا یک بار دیگر به زندگی دنیوی علاقه نشان دهد و به مرد جوانی که خانواده بعنوان یک مرد خوب برای ازدواج انتخاب کرده بود گوش بسپرد. هنوز مدتی از این جریان نگذشته بود که اشتیاق زاهدانه‎اش برای یک زندگی عفیفانه در انزوای صومعه به اتمام می‎رسد و مراسم ازدواج حتی زودتر از زمانی که بستگان مایل بودند انجام می‎گیرد. و در نتیجه حالا ما ازدواج کردنشان را جشن می‎گرفتیم.
من، کسیکه جهان را می‎شناخت، باید می‎خندیدم. مرد جوان برای تغییر سریع حس او چه مهارتی به خرج داده بود؟ احتمالاً دختر جوان را در آغوش خود گرفته بود تا زندگی را برای او دوباره مطلوب به نظر رساند، و به این ترتیب مرد جوان احتمالاً او را بیشتر اغوا کرده بود تا متقاعد. بنابراین باید آدم همچنین برای زوج جوان سعادت فراوان آرزو می‎کرد. هر کس که ازدواج می‎کند می‎تواند احتمالاً تهنیت لازم داشته باشد، اما این دختر جوان به آن بیشتر از هر کس دیگر محتاج بود. او چه تیره‌بخت می‎توانست گردد اگر روزی مجبور به پشیمانی شود چرا اجازه داده است او را در راهی که غریزه‎اش به او هشدار داده بود بفریبند. و من هم در حالیکه مشروبم را می‎نوشیدم در باره تهنیتی می‎اندیشیدم که مناسب این مورد خاص باشد: یک یا دو سال سعادتمند باشید! بعد سالیان طولانی‎ای را که بدنبالش می‎آیند آسانتر تحمل خواهید کرد. زیرا باید به این خاطر که اجازه لذت بردن داشته‎اید سپاسگزار باشید. از سعادت فقط افسوس ناپایدار بودنش باقی‌می‎ماند، و این دردناک است، با این وجود دردیست که درد عمیق واقعی زندگی را می‎پوشاند.
اما به نظر نمی‎رسید که عروس ارزش ویژه‎ای برای تهنیت‎ها قائل باشد. به تعبیر من چهره‎اش خیلی بیشتر از یک خودگذشتگی پُر اعتماد واقعاً سعادتمند شده بود. چهره‎اش دقیقاً همان حالتی را نشان می‎داد که وقتی قصدش برای زندگی در صومعه را اعلام کرد. همچنین این بار هم یک پیمان بست: که تمام زندگیش را وقف شادی کند. انسان‎هائی وجود دارند که همیشه پیمان می‎بندند. آیا او احتمالاً بر سر این پیمان بهتر از پیمان قبلی باقی خواهد ماند؟
تمام مهمان‎های دیگر سرحال و شاد بودند، و به دلایل معتبر ــ زیرا تماشگران همیشه خوشند. همچنین من هم شاد بودم، اما شادی من چیزی اجباری در خود داشت. زیرا برای من هم یک شب قابل ذکر بود. همسرم از دکتر پائولی اجازه گرفته بود در این شب این فرصت را داشته باشم که مانند بقیه مهمان‎ها طبق میل قلبی‎ام بخورم و مشروب بنوشم. ارزش این آزادی وقتی این هشدار به آن متصل گشت که در روز بعد دوباره از آنها صرفنظر شود پُر ارزشتر گشت. و من دقیقاً مانند جوانانی که برای اولین بار کلید خانه به آنها سپرده می‎شود رفتار کردم. من نه از روی گرسنگی و تشنگی بلکه به این خاطر که از آزادیم لذت کافی ببرم خوردم و نوشیدم. من می‎خواستم با هر لقمه و با هر جرعه بر استقلالم تأکید کنم. من دهان را اغلب بیشتر از آنچه لازم بود باز می‎کردم تا هر لقمه‎ای را داخل آن کنم، و شراب از بطری در گیلاسم تا لحظه‎ای جاری می‎گشت تا سریز می‎کرد. من برای آنکه بطری در لحظه بعد دوباره خالی باشد تلاش می‎کردم. من این احساس را داشتم که می‎خواهم خودم را حرکت دهم، و، میخکوب گشته بر روی روی صندلی این احساس را داشتم که مانند سگی که قلاده‎اش را از گردن گشوده باشند آزادانه به اطراف می‎دوم و می‎جهم.
همسرم جریان را بدتر می‎ساخت، زیرا او به زنی که در میز کنار ما نشسته بود روش زندگی‎ای را تعریف می‎کرد که من معمولاً تسلیمشان بودم، و دخترم اِما، یک دختر پانزده ساله، گوش می‎داد و در حالیکه اظهارات مادرش را در اینجا و آنجا کامل می‎کرد خود را به این وسیله مهم می‎ساخت. آیا قصد داشتند در این لحظه زنجیری را که ابتدا همین حالا از دستانم باز شده بود به یادم بیندازند؟ آنها تمام عذاب‎هایم را شرح می‎دادند: که چطور اندک گوشتی که برای نهار به من اجازه داده شده است را برای وزن کردن بر روی ترازو قرار می‎دادند، و چطور آن را کاملاً بی‎مزه می‎ساختند، و اینکه آنها در شب نیاز به وزن کردن چیزی نداشتند، زیرا شامم فقط از یک تکه کوچک نان سفید با کمی ژامبون و یک لیوان شیر گرم بدون شکر که من از آن نفرت داشتم تشکیل می‎گشت. در حالیکه آنها مشغول صحبت بودند من در مورد دانش دکتر و عشق دختر و زنم می‎اندیشیدم. اگر اندامگانم واقعاً چنین مختل بود پس چگونه آدم می‎توانست قبول کند که اندامگانم فقط به این دلیل که چون ما خیلی خوب موفق شده بودیم دختری را که هرگز خودش انگیزه فکر کردن به ازدواج نداشت را عروس کنیم چنین ناگهانی تمام این چیزهای هضم‎ناگشتنی و مضر را می‎تواند حالا تحمل کند؟ من در حالیکه شراب می‎نوشیدم تصمیم می‎گیرم که از روز بعد بر علیه این قیمومت شورش کنم. آنها متحیر خواهند گشت!
بقیه مهمان‎ها به شامپاین روی می‎آورند، من اما بخاطر همراهی کردن در به سلامتی عروس و داماد نوشیدن فقط چند گیلاس از شامپاین نوشیدم، و بعد به نوشیدن شراب روستائی مشغول می‎شوم. یک شراب خشک ایستریائی واقعی که یکی از دوستان خانوادگی برای این مناسبت اهداء کرده بود. من عاشق این شراب بودم، همانطور که آدم خاطره را دوست دارد، و به آن اعتماد کامل داشتم. همچنین به هیچوجه متعجب نبودم وقتی متوجه گشتم که شراب بجای شادی و فراموشی بخشیدن فقط خشمی را که در من می‎جوشید افزایش می‎داد.
چطور می‎توانستم عصبانی نباشم؟ آدم به من یک زمان واقعی رنج بردن تحمیل کرده بود. ترس و نیاز تمام غرایز نجیبانه در من را خفه ساخته و بجایش قرص و قطره و پودر جایگزین ساخته بود. دلبستگی‎های اجتماعی‎ام برای همیشه سپری گشته بود. به من چه ربطی داشت اگر جهان با وجود تمام نتایج قانع کننده علم هنوز هم طعمه مالکیت آزادی خصوصی بود؟ اگر به این خاطر نان روزانه و آزادی شخصی‎ای که داشتنش حق مسلم هر انسانی‎ست امتناع می‎گشت؟ آیا مگر من نان روزانه‎ام را داشتم؟ آیا مگر آزدی‎ای را که حق مسلم من بود دارا بودم؟
 
من در این شب مبارک سعی کردم دوباره همان انسانی شوم که بودم. هنگامیکه خواهرزاده‎ام  جووانی، یک غول که صد و بیست کیلو گرم وزن داشت با صدای بسیار بلندش شروع به تعریف برخی از ماجراهای کوتاهی می‎کند که باید بر حیله‎گری‎های خود او در مسائل تجارت و خوش‎قلبی دیگران نور بتاباند دوباره روزهای بدون نفع شخصی گذشته در قلبم به حرکت می‎افتند و می‎گویم: "و وقتی جنگ انسان‎ها دیگر جنگی بخاطر پول نباشد چه کار خواهی کرد؟"
جووانی هنگامیکه پرسشم را می‎شنود متحیر می‎شود و لحظه‎ای سکوت می‎کند، زیرا این پرسش تمام جهانش را از بنیان در معرض تهدیدِ تغییر شکل قرار داده بود. او از میان عینکی که چشمانش را بزرگتر به نظر می‎رساند به سمت من خیره شده بود. او سعی می‎کرد از حالت چهره‎ام بخواند تا شاید در آن چیزی کشف کند که بتواند به او سرنخی بدهد. همه به او متوقعانه نگاه می‎کردند. آنها امیدوار بودند بتوانند در باره یکی از آن جواب‎های غیرمنتظره‎ای بخندند که آدم از سانچو پانسا می‎شناخت اما همیشه دوباره با لذت گوش می‎دادند. او هنوز فکر می‎کرد و برای بدست آوردن زمان می‎گوید: شراب نگاه تمام انسان‎ها به زمان حال را کدر می‎کند، اما به نظر من شراب زمان آینده را آشفته می‎سازد. این جواب بدی نبود اما او تصور می‎کرد چیز بهتری یافته است و می‎گوید: "اگر دیگر کسی بخاطر پول نجنگد، من همه‌چیز، همه‌چیز را بدون جنگ بدست خواهم آورد." مهمان‎ها خیلی خندیدند، مخصوصاً وقتی او بازوان نیرومندش را با دست‎های بسیار گشوده مکرراً به اطراف بدنش پرتاب می‎کرد و در حال مشت کردن دست‎هایش، طوریکه این تصور را زنده می‎ساخت که انگار حالا او پول‎هائی را که از همه طرف به سویش هجوم می‎آورند جمع می‎کند، آنها را دوباره آرام به همدیگر نزدیک می‎ساخت.
مناظره ادامه می‎یابد و کسی متوجه نمی‎گشت که وقتی من صحبت نمی‎کردم شراب می‎نوشیدم. من اما زیاد می‎نوشیدم و کم صحبت می‎کردم، زیرا من تمام توجه‎ام را به سمت درونم که در آن باید، آنطور که امید داشتم، بزودی دوباره انساندوستی و از خودگذشتگی به جنبش می‎آمد اختصاص داده بودم. من اما فقط سوزش خفیفی احساس می‎کردم. اما با این وجود این سوزش باید قطعاً بزودی به یک گرمای ملایم تبیل می‎گشت، زیرا شراب در واقع این استعداد را داراست که به آدم اجازه دوباره جوان گشتن می‎دهد، گرچه متأسفانه فقط برای مدتی اندک.
من در انتظار این حالت خوشایند به جووانی بلند می‎گویم: "اگر تو پول‎هائی را که دیگران آن را نمی‎خواهند با حرص قاپ بزنی تو را به زندان خواهند انداخت."
اما جووانی بلافاصله جواب می‎دهد: "بعد من به نگهبان‎ها رشوه می‎دهم کسانی را زندانی کنند که پول برای رشوه دادن ندارند."
"اما آدم دیگر نمی‎تواند با پول به کسی رشوه بدهد."
"پس آنها دیگر دلیلی برای گرفتن پول‎ها از من ندارند."
من دچار یک خشم بی‌حد می‎شوم و فریاد می‎زنم: "تو را به دار خواهند کشید، تو سزاور چیز بهتری نیستی. طناب دار بدور گردن و وزنه‎های سنگین آویزان به پاها!"
من شگفتزده می‎شوم و سکوت می‎کنم. به نظرم می‎رسید که انگار افکارم را بدرستی بیان نکرده‎ام. آیا من واقعاً اینطور بودم؟ نه، قطعاً نه. من می‎اندیشیدم: چطور می‎توانستم دوباره عشقی را پیدا کنم که شامل تمام انسان‎ها از جمله جووانی می‎گشت؟ من دوستانه لبخند می‎زدم و برای اصلاح کردنم با تمام نیرو به خود زحمت می‎دادم تا بتوانم او را ببخشم و دوست بدارم. اما او این اجازه را نداد؛ زیرا بدون توجه به لبخند دوستانه‎ام ناامیدانه، طوریکه صحبت کردن بیشتر پس از شنیدن چنان چیز عجیب بیهوده است می‎گوید: "بله آدم این را می‎داند. همه سوسیالیست‎ها عاقبت یک جلاد می‎شوند."
او شکستم داده بود، اما من از او متنفر بودم. او زندگی درونیم را کاملاً لکه‎دار کرده بود، همچنین آن زندگی درونی‎ای را که من قبل از آنکه دکتر مداخله کند زندگی می‎کردم، همان زندگی درونی‎ای را که من بعلت نور بودن سوگوارش بودم. او شکستم داد، زیرا او سوءظنی را ابراز کرد که قبل از کلماتش به ذهن من رسیده بود.
و درست در لحظه بعد دچار تحقیر جدید دیگری می‎شوم.
در حالیکه خواهرم با شادی صادقانه‎ای مرا تماشا می‎کرد می‎گوید: "چه سالم و سرحال دیده می‎شه." این یک اظهار نظر فاجعه‎بار بود، زیرا به محض اینکه همسرم آن را می‎شنود این امکان را هم بو می‎کشد: این سلامتی که گونه‎های سرخ شده‎ام آن را شهادت می‎دادند می‎تواند به یک ناخوشی بزرگتری مبدل شود. او طوری وحشتزده گشت که انگار در این لحظه خبری از تهدید یک خطر بدست آورده است، و با کلمات تندی به من حمله می‎آورد: "برات کافیه! برات کافیه! گیلاس را بذار کنار!" و همسایه‎ام را به کمک می‎خواند، شخصی به نام آلبری را که از نظر بلند قدی بر اکثر ساکنین شهرمان برتری داشت و با وجود باریک و لاغر بودن سالم دیده می‎گشت، اما مانند جووانی یک عینک بر چشم داشت. "لطف کنید و گیلاس را از دستش بگیرید!" و وقتی می‎بیند که آلبری مردد است یک بار دیگر کاملاً بی‌تنفس و هیجانزده بلند می‎گوید: "آقای آلبری، لطف کنید و گیلاس را از او بگیرید!"
من می‎خواستم بخندم، زیرا من به خودم می‎گفتم که یک مرد با فرهنگ در چنین وضعی باید بخندد، اما نمی‎توانستم موفق به این کار شوم. من قصد داشتم ابتدا فردا عصیان کنم، و اگر حالا بطور ناگهانی برای یک چنین تصمیمی تحت فشار قرار گرفته بودم، بنابراین قطعاً  تقصیر از من نبود. این ملامت در برابر همه مردم اما واقعاً توهین‎آمیز بود. آلبری که با نگاه به من، به همسرم و به میزبان و غذاها و نوشابه‎شان از شیطان سؤال می‎کرد با مورد استهزاء قرار دادنم جریان را بدتر می‎ساخت. او از بالای شیشه عینکش از گوشه چشم به سمت گیلاسی نگاه می‎کرد که من محکم در دست نگاه داشته بودم، دستش را طوریکه انگار قصد قاپیدنش را دارد به آن نزدیک می‎ساخت و سپس آن را انگار از من که آرام به چشمانش نگاه می‎کردم وحشت دارد دوباره به عقب می‎کشید. همه به هزینه من می‎خندیدند، و جووانی چنان غوغائی براه انداخته بود که تقریباً نمی‎توانست دیگر نفس بکشد.
دختر کوچکم اِما تصور می‎کرد باید به کمک مادرش بیاید و ملتمسانه می‎گوید ــ این به نظرم بیش از حد اغراق‌آمیز می‎آمد ــ "پاپای عزیز، بیشتر ننوش!"
این دختر کوچک بیگناه حالا تمام خشمم را به خود جلب می‎کند. من خشن و تهدیدکننده بر او می‎تازم، زیرا من خود را هم بعنوان پدر و همچنین بخاطر سن و سالم که او به آن احترام بدهکار بود دو برابر توهین گشته احساس می‎کردم. بلافاصله اشگ درچشمانش جمع می‎گردد، و چون مادرش به اندازه کافی برای تسلی دادن او وقت لازم داشت مرا کاملاً فراموش می‎کند.
اما حالا پسرم اوتاویو که آن زمان سیزده ساله بود درست در این لحظه به سمت مادرش می‎دود. او از آنچه اتفاق افتاده بود هیچ‌چیز متوجه نشده بود، نه می‎دانست که خواهرش غمگین است و نه دلیلش را می‎دانست. او می‎خواست اجازه بگیرد با تعدادی از دوستانش که همین حالا او را دعوت به دیدن فیلم کرده بودند فردا شب به سینما برود. اما چون همسرم کاملاً مشغول تسلی اِما بود اصلاً به او گوش نمی‎داد.
من می‎خواستم با یک عمل مقتدرانه دوباره به خودم  اعتبار بدهم و با صدای بلند به او اجازه اعطاء می‎کنم. "بله، البته، تو اجازه داری به سینما بری. من این اجازه را به تو می‎دهم." اوتاویو می‎گوید: "مرسی، پاپا!" و بدون آنکه متوجه چیزی شده باشد پیش رفقایش برمی‎گردد. افسوس که او بلافاصله از پیش ما گریخت. اگر او پیش ما می‎ماند تماشای شادی‎اش که بدهکار قدرت حکم من بود می‎توانست به من دلداری دهد.
حال و هوای شاد در کنار میز ما حالا کدر شده بود. من این احساس را داشتم که من همچنین در مقابل عروس بی‎حرمتی روا داشته‎ام، زیرا حال و هوای شاد باید برای او فال خوبی باشد. و در عین حال او تنها کسی بود که غم و اندوهم را درک می‎کرد، به هرحال اینطور به نظرم می‎آمد.
او مادرانه به من نگاه می‎کرد، طوریکه انگار می‎خواهد مرا ببخشد و به من یک کلمه دوستانه بگوید. آدم در پیش این دختر همیشه این تصور را داشت که او در قضاوتش کاملاً مطمئن بود. مانند آن زمان، هنگامیکه او تصمیم گرفته بود از زندگی دنیوی صرفنظر کند، حالا گرچه قصدش را رها ساخته بود اما باز هم احساس می‎کرد بر دیگران برتری دارد. او فکر می‎کرد درون همسر و دخترم را می‎بیند. او برای ما ابراز تأسف می‎کرد، و چشمان زیبای خاکستری رنگش بی‎طرفانه به ما نگاه می‎کرد، طوریکه انگار می‎خواهد گناه ما را تجسس کند. زیرا جائی که درد بود باید احتمالاً یک گناه هم یافت شود.
به این دلیل به همسرم که رفتارش برای ما این تحقیر را به بار آورده بود خشم گرفتم. حتی آخرین مهمان‎های مراسم عروسی هم می‎توانستند خود را بر ما برتر احساس کنند. حتی کودکان خواهر همسرم آن پائین در انتهای میز گپ‌زدن‎شان را متوقف ساختند. آنها سرهایشان را بهم نزدیک ساختند و در باره آنچه رخ داده بود اظهار نظر می‎کردند. من گیلاس مشروبم را در دست می‎گیرم و فکر می‎کنم که آیا باید آن را بنوشم یا به دیوار بکوبم یا حتی از پنجره به بیرون پرتاب کنم. عاقبت تصمیم می‎گیرم آن را یک نفس تا آخر بنوشم. این چشمگیرترین اقدام بود، زیرا که استقلالم را آشکار می‎ساخت. برای من طعم شراب در تمام شب اینطور عالی نبود. ضمناً من کار دیگری هم کردم، من گیلاسم را بار دیگر از شراب پُر ساختم و چند قطره از آن نوشیدم. اما حال و هوای شاد نمی‎خواست خود را نشان دهد و آنچه افزایش یافته بود و نیروی تازه‎ای به من می‎بخشید چیزی بیشتر از کینه نبود. من دچار افکار عجیب و غریبی می‎شوم. عصیان کردنم کافی نبود تا همه‌چیز را روشن کند. آیا نمی‎توانستم عروس را با خودم متحد سازم؟ عروس تصادفاً در این لحظه به داماد که با از خود گذشتگی کامل خود را روی او خم کرده بود نگاه می‎کرد. من فکر کردم: "عروس هم این را هنوز نمی‎داد و با این حال فکر می‎کند که آن را می‎داند."
من هنوز به یاد می‎آورم که جووانی گفت: "اما بگذارید که بنوشد. شراب برای افراد مسن شیر است." من به او نگاه کردم و بر چهره‎ام لبخندی نشاندم، اما نمی‎توانستم او را دوست داشته باشم. من می‎دانستم که در قلب او چیزی بجز بازسازی حال و هوای شاد و قصد آرام ساختنم نبود، طوریکه آدم بچه کله‌شقی را که مزاحم صحبت بزرگسالان است آرام می‎سازد.
من دیگر فقط مقدار اندکی مشروب می‎نوشیدم، آن هم فقط وقتی که آنها به من نگاه می‎کردند و دیگر کلمه‎ای حرف نمی‎زدم. دیگران همه بسیار خوشحال بودند و صدای بلند سخنان بیهوده‎شان برایم بسیار آزاردهنده بود. من نمی‎خواستم گوش بدهم، اما بستن گوش‎ها کار بسیار دشواری بود. آلبری و جووانی با هم دعوا می‎کردند، و برای مهمان‎ها شنیدن دعوای مرد بسیار تنومند با حریف باریک اندامش بسیار سرگرم‌کننده بود. اینکه موضوع نزاع چه بود را دیگر به یاد نمی‎آورم، اما من از هر دو نفر اظهارات پرخاشگرانه می‎شنیدم. جووانی با وزن صد و بیست کیلوئیش راحت بر روی یک صندلی راحتی که برای دست انداختنش پس از اتمام شام به آنجا آورده بودند دراز کشیده بود و مانند یک شمشیرباز خوب با دقت به محل بی‌دفاع حریف که خود را بر روی میز خم کرده و از پشت شیشه‎های عینکش خشمگین به او خیره شده بود نگاه می‎کرد. همچنین آلبری هم نقشش را بد انجام نمی‎داد، زیرا با وجود لاغری سرشار از سلامتی و دارای روحی شاد و خرم بود.
من همچنین هنوز تبریک گفتن‎های بسیار و خداحافظی‎های بی‎پایان را هنگامیکه مهمان‎ها آنجا را ترک می‎کردند به یاد می‎آورم. عروس با لبخندی پُر از خوبی مادرانه مرا بوسید. من بوسه‎اش را پریشان دریافت می‎کنم و در سکوت از خود می‎پرسم، آیا احتمالاً زمانی فرصت خواهم یافت تا با او در باره رمز و راز زندگی صحبت کنم.
 
ناگهان یک نام برده می‎شود. نام دوست همسرم که در قدیم همچنین دوست دختر من بود: آنا. من نمی‎دانم چه‌کسی این نام را برد و همچنین نمی‎دانم به چه مناسبت، اما می‎دانم که این آخرین نامی بود که من قبل از اینکه عاقبت مهمان‎ها رفتند شنیدم. سال‎ها بود که عادت داشتم او را نزد همسرم ببینم، و من سپس به او دوستانه و خونسرد همانطور که در پیش مردمی معمول است که در یک زمان و در یک شهر متولد گشته‎اند سلام می‎کردم. اما حالا ناگهان به یاد می‎آورم که او سال‎ها قبل قربانی تنها خیانت زندگی‎ام بوده است. من تقریباً تا آخرین روزهائی که با همسرم ازدواج کردم به او اظهار عشق می‎کردم. سپس بی‎توچه او را ترک کردم و حتی یک بار هم تلاش نکردم خیانتم را فقط با یک کلمه مزورانه بپوشانم، و ما دیرتر هم هرگز از آن صحبت نکردیم، زیرا او هم بزودی پس از آن ازدواج کرده و بسیار خوشبخت شده بود. او دعوت ما به مراسم ازدواج را نپذیرفته بود زیرا بخاطر آنفولازای خفیفی باید در رختخواب بستری می‎گشت. این هیچ اهمیتی نداشت. اما این عجیب و بسیار مشکوک بود که چرا حالا ناگهان مصیبتی را که من به او وارد کرده بودم به یادم افتاده و وجدان به اندازه کافی ناآرامم را بیشتر تحت فشار قرار می‎داد. من این احساس را داشتم که باید حالا برای آنچه آن زمان انجام داده بودم مجازات شوم. من می‎شنیدم که چگونه قربانی‎ام که به احتمال قوی پس از بهبودی برعکس بر روی تختخواب دراز کشیده بود در گوشم فریاد می‎کشد: "تو اجازه خوشبخت شدن نداری، اگر عدالتی وجود داشته باشد." من کاملاً افسرده به اتاق خوابم رفتم. افکارم در ستیز با یکدیگر بودند، زیرا در واقع به نظرم کاملاً عادلانه نمی‎آمد که اتفاقاً همسرم برای گرفتن انتقام کسی که خودش دفع کرده برگزیده شده بود.
اِما برای گفتن شب‌بخیر می‎آید. او تازه و گلگون به نظر می‎آمد و لبخند می‎زد. غم و اندوهش را کاملاً فراموش کرده بود و از زنده‎دلی می‎درخشید، چیزی که برای یک دختر جوان و سالم امری طبیعی بود. مدت‎ها بود که آموخته بودم روح انسان‎ها را بخوانم، و دختر کوچکم مانند آب روشنی بسیار شفاف بود. فوران خشمم در برابر همه مردم برایش معنائی اعطاء کرده بود که او از آن در کمال ساده‎لوحی لذت می‎برد. من به او بوسه‎ای دادم و پیش خود فکر کردم من می‎توانم با دیدن شادی و رضایت او خوشحال باشم. مسلماً من بخاطر آموزش و پرورشش این وظیفه را داشتم تذکر دهم که او در مقابل من احترام لازم را انجام نداده بوده است. اما من کلمات مناسب را نیافتم و سکوت کردم. بنابراین او می‎رود و تلاش من برای پیدا کردن چیز مناسبی هیچ نتیجه‎ای نداشت بجز آنکه نمی‎توانستم از دست افکاری که حالا به حرکت افتاده اما با تمام تلاش‎هایم هیچ تصمیم شفافی به ارمغان نیاورده بودند دوباره خلاص شوم. من برای آرام کردن خود فکر می‎کردم: "فردا با او صحبت خواهم کرد و دلایلم را برایش توضیح می‎دهم." اما این هیچ فایده‎ای نداشت. من او را رنجانده بودم، و او مرا رنجانده بود. اما او به رنجش قدیمی یک رنجش جدید افزود، زیرا او همه چیز را فراموش کرده بود، در حالیکه من هنوز به آن‎ها می‎اندیشیدم.
همچنین اوتاویو هم برای شب‎بخیر گفتن آمد. یک پسر عجیب. تقریباً به نظر می‎رسید که او وقتی برایمان شب خوشی آرزو کرد من و مادرش را اصلاً نمی‎بیند. او اتاق را ترک کرده بود که من گفتم: "برای سینما رفتن خوشحالی؟" او می‎ایستد و یک لحظه به پرسشم فکر می‎کند. سپس به خشکی می‎گوید: "آره!" و با عجله می‎رود. او خیلی خسته و خواب‎آلود بود.
همسرم جعبه قرص‎ها را به من می‎دهد و من در حالیکه عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود می‎پرسم: "آیا قرص‎های منند؟"
همسرم مهربانانه می‎گوید: "بله، البته." او به من پژوهشگرانه نگاه می‎کند، و چون نتوانست معنی سؤالم را حدس بزند با تردید اضافه می‎کند: "مطمئنی که حالت خوبه؟"
من با صدای محکمی پاسخ می‎دهم: "بسیار خوب" و چکمه‎ام را از پا در می‎آورم. در این لحظه یک سوزش وحشتناک در معده‎ام احساس می‎کنم. و با یک منطقی که ابتدا امروز برایم تا حدودی مشکوک به نظر می‎آید با خود فکر می‎کنم: "او فقط این را می‎خواست."
من قرص را با جرعه‎ای آب به پائین فرو می‎برم و تسکین اندکی احساس می‎کنم. من گونه همسرم را بطور مکانیکی می‎بوسم. قرص به من یک موقعیت مناسب برای این کار ارائه کرده بود و من بخاطر اجتناب از بحث و توضیحات نمی‎توانستم از بوسیدن او اجتناب کنم. من اما نمی‎توانستم آرام بگیرم بدون آنکه قبلاً به وضوح نشان داده باشم در مبارزه‎ای که برایم هنوز به هیچوجه به پایان نرسیده بود در این لحظه چه فکر می‎کنم. بنابراین در حالی که دراز می‎کشیدم می‎گویم: "فکر کنم اگر قرص‎ها بجای آب با شراب خورده شوند تأثیر بهتری خواهد داشت."
سپس چراغ را خاموش کردم، و بزودی تنفس منظم همسرم به من اعلام می‎کند که او یک وجدان آرام داشته است، به این معنی که (این فکر بعدی من بود) آنچه به من مربوط می‎گشت برایش کاملاً بیتفاوت بود. من مشتاقانه انتظار این لحظه را می‎کشیدم، زیرا حالا اجازه داشتم عاقبت آنطور که وضعیت جسمانیم به آن نیاز داشت پُر سر و صدا تنفس کنم. من حتی اجازه داشتم زار زار بگریم و مهار درد و رنجم را رها سازم. اما درد و رنجم به این وسیله فقط بزرگتر گشت. و علاوه بر این اما من اصلاً آزادی انجام هرکاری را که مایل بودم نداشتم. زیرا چگونه باید از خشمی که کاملاً پُرم ساخته بود رها می‎گشتم؟ من نمی‎توانستم هیچکاری انجام دهم بجز آنکه در باره آنچه روز بعد به همسر و دخترم خواهم گفت فکر کنم: "آیا فقط زمانی بخاطر سلامی من نگرانید که می‎توانید مرا در برابر همه مردم افشاء کنید؟" آیا حق کاملاً با من نبود؟ حالا من دراز کشیده بودم، گرفتار درد، و آن‎ها با آرامش خاطر خوابیده بودند. در درونم یک پاره گشتن و کشیدگی شدید احساس می‎کردم و گلویم مانند آتش می‎سوخت. باید بر روی میز کوچک کنار تختخوابم بطری آب قرار می‎داشت. من دستم را برای برداشتن آن دراز می‎کنم. اما دستم به لیوان خالی می‎خورد و این صدای ضعیف کافی بود که همسرم را بیدار سازد. او عادت داشت با یک چشم بار بخوابد.
یک صدای آهسته می‎پرسد: "حالت خوب نیست؟" او کاملاً به خوبی نمی‎دانست که شاید اشتباه کرده است و نمی‎خواست مرا از خواب بیدار کند. حدس زدن این آسان بود، اما من بطور غریبی چیز دیگری هم از سؤالش شنیدم، یعنی آن انتظار خوشایند اعتراف کردنم که حق با او بوده است. من مایلم اعتراف کنم که حق با او بوده است. به این دلیل از نوشیدن آب صرفنظر می‎کنم و بسیار آرام دوباره دراز می‎کشم. او بلافاصله دوباره به خواب سبکش که به او اجازه می‎داد بر من نظارت داشته باشد فرو می‎رود.
اگر نمی‎خواستم که در مبارزه با همسرم مغلوب شوم بنابراین باید سعی می‎کردم بخوابم. من چشم‎ها را می‎بندم، بر یک پهلو دراز می‎کشم و خودم را مچاله می‎کنم. من باید از این حالت اما سریع صرفنظر می‎کردم. اما خودم را مجبور می‎ساختم چشمانم را بسته نگاه دارم. اما هرطور هم که دراز می‎کشیدم باز هم یک قسمت از بدنم به درد می‎آمد. من فکر می‎کردم: "آدم با یک چنین بدنی نمی‎تواند بخوابد." من کاملاً بیدار بودم و در حرکت. اما کسی که در حرکت است نمی‎تواند بخوابد. من این احساس را داشتم که انگار می‎دوم. تنگی نفسم، سر و صدای گام‎هایم و به زمین کوبیده شدن کفش‎های سنگین که در گوشم می‎غریدند به این دلیل بود. من فکر می‎کردم شاید برای یافتن وضعیتی مناسب برای دراز کشیدن خودم را در رختخواب بیش از حد محتاط حرکت می‎دهم. بنابراین خودم را بر روی تختخواب سخت به اطراف می‎اندختم. اما بلافاصله شنیدم که همسرم زمزمه می‎کند: "احساس کسالت می‎کنی؟" اگر او از کلمات دیگری استفاده می‎کرد من به او پاسخ می‎دادم و از او تقاضای کمک می‎کردم. اما به این کلماتی که می‎رنجاندم، زیرا آنها به نزاع‎مان اشاره داشتند، نمی‎خواستم به او هیچ جوابی بدهم.
اما آرام دراز کشیدن نباید چنین سخت باشد. چرا باید این کار سخت باشد؟ من به تمام چیزهای سختی که برایمان دردسر تولید می‎کنند فکر کردم و با مقایسه آنها به خودم گفتم اما در تختخواب دراز کشدن بدون انجام دادن هیچکاری باید راحت‎ترین چیز در جهان باشد. هر مُرده‎ای هم می‎تواند آرام دراز بکشد. بنابراین من سخت مصمم بودم که خود را دیگر تکان ندهم و یک موقعیت پیچیده اما فوق‎العاده مناسب اختراع کردم. من انتهای فوقانی بالش را به دندان می‎گیرم و خودم را طوری خم می‎کنم که قفسه سینه‎ام هم بر روی بالش قرار می‎گرفت، در حالیکه پای راست از لبه تختخواب آویزان بود و تقریباً زمین را لمس می‎کرد، پای چپ اما محکم در ملافه لنگر انداخته بود و مرا حمل می‎کرد. بله: من یک سیستم جدید کشف کرده بودم. این من نبودم که خودم را بر روی تخت نگاه داشته بودم بلکه این تختخواب بود که مرا نگاه می‎داشت. این اعتماد از انفعال باعث گشت وقتی فشار مرتب غیرقابل تحملتر می‎گشت من موقعیتم را عوض نمی‎کردم. اما وقتی عاقبت مجبور به تسلیم گشتم این فکر به من تسلی می‎داد که حالا حداقل یک قسمت از این شب وحشتناک به پایان رسیده است. همچنین پاداش عمل رهائی‎بخشی که مرا از تختخوابم غیروابسطه ساخت این بود که من مانند مبارزی که خود را از چنگال حریف نجات داده باشد احساس راحتی می‎کردم.
 
من نمی‎دانم چه مدت آرام دراز کشیده باقیماندم. من خسته بودم. با شگفتی از پشت پلک‎های بسته‎ام متوجه بازتاب عجیب و غریب زبانه کشیدن شعله‎های آتش گشتم که احتمالاً از حریقی باید ناشی شده باشد که در درونم برپا بود. اما اینها شعله‎های واقعی نبودند، بلکه فقط شعله‎ها ظاهری بودند. آنها شروع به تنیدن در هم می‎کنند و خود را به اندام‎های کروی یا خیلی بیشتر به قطرات یک مایع سخت و ضخیم مبدل می‎سازند. آنها دارای یک لبه آبی رنگ لطیف و قرمز درخشانی بودند، و آنها یک جائی در هوا آویزان بودند، بر طول خود می‎افزودند، خود را جدا می‎ساختند و به پائین سقوط می‎کردند و ناپدید می‎گشتند. من از همان ابتدا این احساس را داشتم که این قطرات قادر به دیدنم هستند. اما برای اینکه بتوانند مرا بهتر ببینند خود را به چشم‎های کوچکی تبدیل می‎ساختند. لحظه کوتاهی قبل از سقوط و در حالیکه آنها هنوز بر طول خود می‎افزودند حجاب آبی به کناری سُر می‎خورد و یک چشم واقعی پُر از شرارت و کینه را نمایان می‎ساخت. چشم‎ها دائماً به پائین می‎چکیدند و من به خوبی احساس می‎کردم که آن‎ها مراقب من هستند. با ترس فراوان خود را در تختخوابم انداختم و نالیدم: "آه، خدای من!"
همسرم می‎پرسد: "حالت خوب نیست؟"
من نمی‎توانستم فوری جواب دهم، زیرا متوجه شده بودم که دیگر بر روی تختخوابم دراز نکشیده‎ام بلکه تلاش می‎کنم خودم را در حالیکه آهسته به سمت پائین لیز می‎خوردم بر روی یک ارتفاع شیبدار نگاه دارم. من فریاد زدم: "بله، حالم خوب نیست، حالم خیلی بد است!"
همسرم یک شمع روشن کرده و در لباس خواب صورتی رنگ خود در کنارم ایستاده بود. نور آرامم می‎ساخت و من به وضوح این احساس را داشتم که خوابیده بودم و دقیقاً در این لحظه از خواب بیدار شده‎ام. تختخواب دوباره بطور افقی قرار گرفته بود، و برای من دراز کشیدن بر روی آن زحمتی نداشت. من شگفتزده به همسرم نگاه می‎کردم، چون حالا می‎دانستم که خوابیده بوده‎ام، دیگر کاملاً اطمینان نداشتم که اصلاً برای کمک خواستن فریاد کشیده باشم. من می‎پرسم: "چی می‎خوای؟" همسرم خواب‎آلود و با چشمانی خسته نگاهم می‎کرد. احتمالاً فریادم کافی بود که او را از تختخواب بیرون بکشد اما برای گرفتن خواست آرامشش کافی نبود. و به این خاطر برایش در این لحظه مهم نبود که حق با اوست. و برای اینکه دوباره سریع به رختخواب بازگردد می‎پرسد: "آیا از قطره‎ای که دکتر برای خوابیدن برایت تجویز کرده می‎خواهی؟"
من در جواب دادن تردید می‎کردم، گرچه بسیار مشتاق بودم کمی راحتی بدست آورم. من گفتم: "هرطور تو می‎خواهی" و تلاش می‎کردم این تصور را در او بیدار سازم که همه‌چیز برایم بی‎تفاوت است. استفاده از قطره این معنی را نمی‎داد که آدم اذعان کرده که احساس بدبختی می‎کند.
لحظات اندکی از یک آرامش عمیق لذت بردم. این آرامش تا زمانی ادامه داشت که همسرم در لباس خواب صورتی رنگش در کنارم ایستاد و در نور اندک شمع تعداد قطره‎ها را می‎شمرد. تختخواب یک تخت واقعی افقی بود، و وقتی پلک‎هایم را می‎بستم هر نوری خاموش بود. من اما پلک‎هایم را گهگاهی می‎گشودم و تأثیر آرامبخش رنگ صورتی پیراهن در نور ملایم شمع کمتر از تأثیر تاریکی نبود. همسرم اما هیچ تمایلی نداشت طولانیتر از آنچه ضروری بود به من کمک کند. بنابراین من خودم را دوباره تسلیم شب می‎دیدم و باید برای دستیابی به آرامش به تنهائی می‎جنگیدم.
من به یاد می‎آوردم زمانیکه هنوز جوان بودم اغلب خواب را به این طریق مجبور می‎ساختم که یک زن پیر و بسیار زشت را برای راندن تصاویر باطل زیبائی که خوابم را آشفته می‎ساختند تصور می‎کردم. حالا برعکس اجازه داشتم بی‌خطر زن زیبائی را احضار کنم و او مطمئناً می‎توانست به من کمک کند. این تنها مزیت سالخوردگی بود. بنابراین انواع زنان زیبائی را که در دوران جوانی آرزو می‎کردم فرامی‎خواندم. آن زمان تعداد زنان زیبا کم نبود. اما آنها نمی‎آمدند. حالا هم آنها خود را به من ارزانی نمی‎داشتند. من از فراخواندنشان دست‎بردار نبودم، تا اینکه عاقبت فقط یک قامت زیبا از میان تاریکی ظاهر می‎گردد: آنا. او آنا بود، همانگونه که او سال‎ها پیش دیده می‎گشت، اما صورت زیبا و از سلامتی درخشانش حالت غم‎انگیزی داشت و ملالتبار به من نگاه می‎کرد. او قصد نداشت برایم آرامش بیاورد، بلکه درد و رنج یک وجدان مقصر را. من نمی‎توانستم او را بد تعبیر کنم، و چون حالا او در هرحال آنجا بود بنابراین شروع می‎کنم به نزاع کردن با او. البته من او را ترک کرده بودم، اما او بلافاصله با مرد دیگری ازدواج کرده بود. این حق مسلم او بود. اما بعد او یک دختر بدنیا آورد که حالا پانزده سال داشت، و احتمالاً پوست ظریف و موی طلائی مادرش را بدست آورده بود، اما در غیراینصورت شباهت به پدری داشت که مادر برایش انتخاب کرده بود. امواج ملایم موهایش  فرفری گشته، گونه‎ها بیش از حد بزرگ، دهان بیش از حد گشاد و لب‎هایش به جلو آمده بودند. مخلوط اجزاء چهره مادر و چهره پدر شبیه به یک بوسه بی‎شرمانه در برابر تمام جهان بود. پس حالا او از من چه می‎خواست، حالا که آشکار بود چند بار او شوهرش را سخت در آغوش کشیده است؟
حالا فکر می‎کردم، ــ برای اولین بار در این شب ــ پیروز شده‎ام. آنا دیگر چنان ملالتبار به من نگاه نمی‎کرد، انگار پذیرفته که بر من ستم روا داشته است. حالا دیگر آمدنش برایم ناخوشایند نبود. او می‎توانست با کمال میل بماند. من فکر می‎کردم او را قانع ساخته و حالا می‎توانم دوباره مهربانی و زیبائیش را تحسین کنم. من بزودی بخواب می‎روم.
 
یک رویای وحشتناک. من خود را در بنای پیچده‎ای میافتم، و من بلافاصله اما چنین دریافتم که انگار خودم یک قسمت از آن می‎باشم. بنا یک غار بسیار فراخ بود با دیوارهای زمخت و بدون آن آفرینش‎های رویائی که طبیعت عاشقِ خلق‌کردنشان است، و از این رو قطعاً اثری از کار دست بشر بود. درون غار بسیار تاریک بود. من بر روی یک سه‎پایه چوبی کنار یک محفظه شیشه‎ای نشسته بودم که نور ضعیفی پخش می‎کرد. چون نمی‎توانستم منبع دیگری که نور از آن سرچشمه بگیرد کشف کنم بنابراین حدس زدم که این نور باید احتمالاً یکی از ویژگی‎های محفظه باشد. این اما تنها نور این غار گسترده بود و فقط به من و به یک دیوار از سنگ بزرگ چکش نخورده بر روی زمین سیمانی می‎تابید. بناهای رویائی اما چه پُر معنی‎اند! آدم خواهد گفت: آنها چنین پُر معنی‎اند، زیرا آدم می‎تواند خیلی آسان درک کند که خودش چه خلق کرده است. این حتماً صحیح است. اما عجیب این است که معمار ساختمان هیچ نمی‎داند که او آن را خلق کرده است، و حتی وقتی دوباره از خواب بیدار می‎شود آن را به یاد نمی‎آورد. به این جهت او احتمالاً به این خاطر تعجب می‎کند که آدم در آن جهان که تا حال او در آن به سر می‎برد و عمارات در آن چنین آسان، بدون زحمت و بدون کلمات توضیح‌دهنده از هیچ به هوا صعود می‎کنند.
بنابراین برایم کاملاً آشکار بود که انسان‎ها این غار را ساخته بودند تا از آن برای اهداف درمانی استفاده کنند. من به هیچوجه به این خاطر شگفتزده نگشتم که برای مراسم مذهبی‌ای که مردم بخاطرش گرد هم آمده بودند یک قربانی مورد نیاز بود، و این قربانی باید می‎مُرد تا دیگران بتوانند درمان گردند.
من همچنین بدون زحمت حدس زدم آنها مرا در کنار محفظه شیشه‎ای که در آن باید قربانی در اثر خفگی رنج آوری بمیرد نشانده بودند، زیرا من برای مُردن بخاطر دیگران انتخاب شده بودم. همچنین من دردِ مرگِ وحشتناکی را که انتظارم را می‎کشید احساس می‎کردم. من از تنگی نفس در رنج بودم. سرم درد می‎کرد، و سرم چنان سنگین بود که باید آرنج‎هایم را روی زانویم تکیه می‎دادم تا بتوانم سرم را با دست‎هایم نگاه دارم.
در این وقت ناگهان می‎شنوم مردمی که در غار تاریک دور هم جمع شده بودند شروع به صحبت می‎کنند. و حالا آنچه را که می‎دانستم تأیید می‎کردند. همسرم اول صحبت می‎کند و می‎گوید: "عجله کن، تو که می‎دونی دکتر گفته باید داخل محفظه بشی." این البته به نظرم دردآور اما کاملاً قابل درک می‎آمد. به همین دلیل من هم مخالفت نمی‎کردم، اما چنین وانمود ‎کردم که هیچ‌چیز نشنیده‎ام. و پیش خود فکر کردم: "عشق همسرم به من همیشه برایم مشکوک بوده است." در این وقت صداهای زیاد دیگری خشمگین فریاد می‎زدند: "فوری این کار را انجام دهید؟ پس چرا اطاعت نمی‎کنید؟" من صدای دکتر پائولی را به وضوح تشخیص دادم. نمی‎شد برخلاف آن کاری انجام داد، اما من فکر کردم: "او این را می‎گوید، چون برای این کار به او پول پرداخت می‎شود."
من صورتم را بالا می‎آورم تا یک بار دیگر به محفظه شیشه‎ای که انتظارم را می‎کشید نگاه کنم. در این وقت می‎بینم که عروس بر روی محفظه نشسته است. همچنین در این محل هم چهره‎اش آرام و مطمئن بود. من او را بسیار ساده‎لو میافتم، اما فوری متوجه گشتم که او برایم بزرگترین اهمیت را داشت. حدس زدنش سخت نبود، چون او بر روی وسیله‎ای نشسته بود که باید برای کشتن من مورد استفاده قرار می‎گرفت. من او را با فروتنی نگاه می‎کردم و بیشتر از هرچیز دوست داشتم مانند یک توله سگ که بخاطر جانش التماس می‎کند دُم خود را بجنبانم. چه آشفتگی‎ای!
اما عروس شروع به صحبت می‎کند. بدون هیچ هیجانی، طوریکه انگار از طبیعیترین چیز جهان است، او می‎گوید: "عمو، این محفظه برای تو در نظر گرفته شده است."
بنابراین باید به تنهائی برای زندگیم مبارزه می‎کردم. همچنین این را هم حدس زدم. من این احساس را داشتم قادرم یک نیروی قدرتمند پخش کنم بدون آنکه کسی متوجه آن شود. همانطور که قبلاً این توانائی را در خود احساس کرده بودم تا نظر قاضی نسبت به خودم را دوستانه کنم، من حالا اما بدون آنکه درست متوجه چگونگی‎اش باشم احساس می‎کردم بدون آنکه خودم را از جایم حرکت دهم توانائی مبارزه کردن دارم، و می‎توانم به این ترتیب بدون اخطار قبلی به دشمنانم هجوم ببرم. تأثیر نگذاشت که انتظارش را بکشند. جووانی، جووانی بزرگ، بطور غیرمنتظره داخل محفظه شیشه‎ای نورانی نشسته بود، و در حقیقت بر روی یک سه‎پایه که شبیه به سه‎پایه من  بود، و درست شبیه به وضعیتی مانند وضعیت من. از آنجا که محفظه بیش از حد کوتاه بود باید او خود را به سمت جلو خم می‎کرد. او عینکش را برای اینکه از روی بینی‎اش نیفتد در دست نگاه داشته بود. اما چنین دیده می‎گشت که انگار او عینک را فقط به این خاطر از چشم برداشته تا نگاهش را به درون برگرداند و بتواند بدون مزاحمت در این باره فکر کند چگونه باید کسب و کاری که در ذهن دارد را به بهترن نحو  طرح ریزی کند. و آدم واقعاً می‎توانست در چشمانش سو سو زدن شریرانه‎ای را متوجه شود که لو می‎داد گرچه او پوشیده از عرق و تا اندازه‎ای از نفس افتاده است اما کمتر به مرگ قریب‎الوقوع فکر می‎کند، بلکه خیلی بیشتر به ثروتمند شدن و نجات خود از محفظه با استفاده از نیروئی که من قبلاً به خدمت گرفته بودم فکر می‎کند. بنابراین من هم برایش اصلاً متأسف نبودم، بلکه از او وحشت داشتم.
جووانی هم با تلاش‎هایش موفق می‎شود. بلافاصله آلبری دراز و لاغر به جای او و در همان وضعیت می‎نشیند، اما وضعیت نشستن بخاطر بزرگی اندامش برای او بسیار نامطلوبتر بود. او بدرستی در هم مچاله شده بود و من می‎توانستم برایش متأسف باشم، اگر که او با تمام نفس تنگی‎اش چنین شرور به نظر نمی‎آمد. او از گوشه چشم با لبخند خبیثانه‎ای به من نگاه می‎کرد، زیرا به خوبی می‎دانست که نجات از مرگ فقط بستگی به او دارد.
در این وقت عروس که بر روی محفظه نشسته بود دوباره شروع به صحبت می‎کند و می‎گوید: "عمو، حالا، حتماً نوبت توست." او به کلماتش با دقت و موشکافی شکل می‎داد. و یک صدای دیگر به صدایش می‎پیوندد که از راه دور، از اوج کلماتش را همراهی می‎کرد. من از این صدای طولانی کشیده شده که ظاهراً از کسی بلند شده بود که خود را سریع از آنجا دور می‎ساخت می‎توانستم چنین برداشت کنم که در انتهای غار باید مسیر شیبداری باشد که به سطح زمین منتهی می‎گردد. این اما در واقع بیشتر صدای یک فش فش بود که کلمات عروس را مطبوعانه همراهی می‎کرد. این صدا از آنا می‎آمد، که قصد داشت به این نحو یک بار دیگر نفرتش را اقرار کند. او شجاعت نداشت آن را با لباس کلمات بپوشاند، زیرا من او را واقعاً متقاعد ساخته بودم که خطاهایش بیشتر از خطاهای من بوده است. اما متقاعد شدن وقتی آدم نفرت دارد به هیچ دردی نمی‎خورد.
همه بر علیه من بودند. همسرم در انتظار جان نثاری‎ام در قسمتی از غار با دکتر به بالا و پائین قدم می‎زد. من بدون آنکه بتوانم آنها را ببینم می‎دانستم که همسرم بسیار خشمگین بود. او دست‎هایش را با هیجان حرکت می‎داد و تمام جرم‎هایم را می‎شمرد، شراب را، غذاها را، خشونتم بر علیه خود و دختر کوچکم را.
من احساس می‎کردم چگونه نگاه آلبری که پیروزمندانه بسوی من نشانه گرفته شده بود مرا بی‌مقاومت به سمت محفظه می‎کشاند. من خود را به آرامی با سه‎پایه‎ام به او نزدیکتر می‎ساختم، و هر بار فقط چند میلیمتر، اما من می‎دانستم که وقتی هنوز فقط یک متر فاصله دارم (این را قانون می‎خواست)، بعد با یک جهش درون محفظه خواهم پرید و بدنبال قاپیدن هوا برای تنفس خواهم بود.
اما هنوز یک امید برای نجات وجود داشت. جووانی پس از تلاش در راه مبارزه سختش کاملاً رفع خستگی کرده و در کنار محفظه ظاهر شده بود. او دیگر نیازی به وحشت کردن نداشت، زیرا او یک بار درون محفظه بود (این هم یک قانون بود). او در زیر نور راست ایستاده بود و گاهی به آلبری که تلاش داشت نفس بکشد و گاهی تهدیدکننده به من که آهسته خود را به محفظه نزدیک می‎ساختم نگاه می‌کرد.
من فریاد کشیدم: "جووانی! به من کمک کن او را درون محفظه نگاه داریم. من برای این کار به تو پول زیادی می‎دهم." انعکاس صدای فریادم که شبیه به خنده تمسخرآمیزی بود در تمام غار می‎پیچد. در این وقت متوجه می‎شوم که خواهش کردن هیچ سودی ندارد و کسی که باید بمیرد کسی نبود که اول به محفظه وارد می‎گشت، و همچنین نفر دوم هم نبود، بلکه نفر سوم باید می‎مُرد. همچنین این هم یک قانون در غار بود و مانند همه قوانین دیگر بر علیه من. برایم قبول کردنش سخت بود که این قانون برای از بین بردن من در این لحظه وضع نشده باشد. جووانی حتی به من جواب هم نداد. او فقط شانه‎اش را بالا انداخت، طوریکه انگار قصد داشت بگوید از اینکه نمی‎تواند به من کمک کند و نمی‎تواند به من نجات را بفروشد متأسف است.
من در این وقت یک بار دیگر فریاد می‎کشم: "اگر نمی‎شود کاری کرد پس دخترم را بردارید. او در اتاق کناری خوابیده است. این که کار سختی نیست." این کلمات هم انعکاس قابل توجهی داشتند. این بسیار آزاردهنده بود، اما برای اینکه دخترم صدایم را بشنود بلندتر فریاد می‎کشم: "اِما! اِما! اِما!"
و واقعاً از اعماق غار صدای پاسخ آمد. من صدای هنوز کودکانه اِما را می‎شنیدم: "من اینجا هستم، پاپا. من اینجا هستم."
من فکر می‎کنم مدتی تا پاسخ دادنم طول کشید. زیرا ناگهان یک تغییر کامل رخ می‎دهد، که در نتیجه آن من تصمیم به پریدن به درون محفظه کرده بودم. من هنوز فکر می‎کردم: "که این دختر نمی‎تواند هرگز فوری اطاعت کند!" ــ این بار غفلتش سرنوشتم را رقم زد و من از او خیلی عصبای بودم.
 
من از خواب بیدار می‎شوم. این یک تغییر بزرگ بود: جهش از یک جهان به جهان دیگر. سر و بالاتنه‎ام از لبه تختخواب آویزان بود و اگر همسرم برای نگاه داشتنم با عجله به سمت من نیامده بود من سقوط می‎کردم. او می‎پرسد: "خواب دیدی؟" و با هیجان به آن اضافه می‎کند: "تو دخترت را صدا می‎کردی. می‎بینی چه زیاد دوستش داری؟"
من وقتی به واقعیتی بازگشتم که در آن همه‌چیز تحریف شده و جعلی به نظرم می‎رسید مانند آدمی که نور چشمش را زده باشد کور بودم. من برای اینکه باید همسرم هم حقیقت را بداند به او می‎گویم: "بچه‎هامون چطور می‎تونند ما را هرگز ببخشند وقتی این زندگی را مدیون ما می‎دانند؟"
اما او با ساده‎لوحی خود می‎گوید: "کودکان ما از اینکه اجازه زندگی کردن دارند خوشبختند."
من اما هنوز هم احساس می‎کردم در بند زندگی‎ای که آن را برای تنها زندگی واقعی احساس می‎کردم ــ منظورم زندگی رویائی‎ست ــ، گرفتارم، و من می‎خواستم به حقیقت اعتراف کنم: "زیرا آن‎ها هنوز هیچ‌چیز نمی‎دانند."
سپس سکوت کردم و به افکارم آویختم. پنجره کنار تختخوابم روشن شده بود و در این وقت متوجه شدم که باید بخاطر رویایم و اینکه نمی‎تواند نور روز را تحمل کند خجالت بکشم. من اجازه نداشتم آن را تعریف کنم. اما هنگامیکه خورشید با نور ملایم اما روشنش اتاق را پُر ساخته بود من پی بردم احتیاج به خجالت کشیدن ندارم. زیرا زندگی رویائی زندگی حقیقی من نبود. من آن بُزدلی نبودم که خود را از وحشت مانند یک سگ بی‌حرمت ساخت، و آن کسی که برای نجات خود آماده بود دخترش را قربانی کند.
به این دلیل دیگر اجازه ندارم هرگز به آن غار وحشتناک بازگردم، و در نتیجه مطیع گشتم و با میل و رغبت دستورات دکتر را پذیرفتم. اما اگر یک بار دیگر مجبور شوم، البته بدون تقصیر من، بنابراین نه در نتیجه لذت از نوشیدن بیش از حد شراب، بلکه در اثر تب و لرز‎های آخرین ساعات زندگی به آن غار بازگردم، سپس برای جلوگیری از تحقیر مجدد و خیانت کردن به خود بدون آنکه تردید کنم به درون محفظه شیشه‎ای خواهم پرید.
 
سه حکایت
یک استاد جانورشناسی به شاگردانش توضیح می‎داد که کبوتر معلق‎زن از تبار کبوتر کوهی‎ست، او می‎گفت میل پرورش‎دهندگان کبوتر طی قرن‎ها چنین پرندگانی را که گاه به گاه گرایش عجیب و غریب از خود نشان می‎دادند یک معلق بزنند را برای پروراندن ترجیح داده است. در نتیجه عاقبت آن حیوان عجیب و غریبی پدید آمد که به نظر می‎رسد هر از گاهی معلق زدن در هوا را وظیفه زندگی خود می‎داند. یکی از شاگردها می‎گوید: "چه بی‎مزه!" پروفسور پاسخ می‎دهد: "نه این بی‎مزه نیست. زندگی اینطور است و نمی‎توان کاریش کرد. ما حتی امروزه در نزد انسان‎ها هم چنین تکاملی را مشاهده می‎کنیم. این بهترین‎ها نیستند که برخلاف کم‎ارزشترها جان سالم بدر می‎برند، بلکه خیلی بیشتر آنهائی‎اند که بهتر از دیگران می‎توانند مانند آرتیست‎های سیرک در هوا معلق بزنند. که می‎داند نتیجه‎اش یک روز ــ اگر به این ترتیب پیش رود ــ چه موجود عجیب و غریبی خواهد گشت؟"
 
*
پروردگار ما کمونیست می‎گردد. او جهنم و برزخ را لغو می‎کند و برای تمام انسان‎ها محلی در بهشت در نظر می‎گیرد. همه خوشحال بودند و از سعادت ابدی لذت می‎بردند.
در این وقت چنین اتفاق می‎افتد که مرد ثروتمندی می‎میرد و وارد بهشت می‎گردد. او در ابتدا از این بابت بسیار شگفتزده بود، اما چنان به سرعت به وضع جدید عادت می‎کند که بزودی حتی برای انتقاد کردن چیزی در آن می‎یابد.
خدا عصبانی از او می‎پرسد: "در چه موردی شکایت داری؟"
مرد ثروتمند جواب می‎دهد: "خواهش می‎کنم من را به زمین برگردان! بهشت تو بهشت نیست. آدم اینجا کسی را در حال رنج بردن نمی‎بیند."
 
*
یک تبهکار که به تحریک ماهیت فاسد خود فرد بی‎دفاعی را به قتل رسانده و بر گناه بزرگش آگاه گشته بود پشیمان می‎گردد و برای دعا کردن به کلیسا می‎رود.
در حالیکه او عمیقاً نادم زانو زده و مشتاقانه دعا می‎کرد صدای کشیش را می‎شنود که از بالای منبر می‎گفت: "شاد باشید از اینکه ضعفا و فقیران در میانتان وجود دارند، زیرا آنها به شماها این فرصت را می‎دهند نیکوکار باشید، و دروازه‎های رستگاری را بر رویتان می‎گشایند."
فرد گناهکار با خود می‎اندیشد: "او دروغ می‎گوید! ضعفا اتفاقاً مسئول بدبختی‎مان می‎باشند. اگر قربانی من آدم ضعیفی نبود می‎توانست از خود دفاع کند و من آرامش روحم را از دست نمی‎دادم."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر