اسرار دولتی.


<اسرار دولتی> از ماتیس مکداونل بادکین را در آذر سال ۱۳۹۷ ترجمه کرده بودم.

یک مسابقهُ دو
"آقای بَک، آیا می‎توانید یک سفر به ایرلند بکنید؟"
"چرا که نه؟"
"شاید امشب با کشتی پستی؟"
"البته. اما وقتی آنجا هستم چه باید بکنم؟"
آقای وارمینگتونِ مهربان می‎گوید: "این موضوعی ناگوار است، به من اجازه بدهید تمام جزئیات را برایتان بطور خلاصه تعریف کنم، سپس خودتان بهتر می‎توانید قضاوت کنید چه قدم‎هائی باید برداشته شود."
وارمینگتون یکی از ثروتمندترین و محترم‎ترین وکلایِ لندن بود؛ یک مرد بلند قامت و قوی، معمولاً با روحیه‎ای شاد و بهترین رفیق. اما امروز ابر تاریکی بر روی پیشانیِ شادش نشسته بود و آدم تشویش و دستپاچگی را در چهره‎اش می‎دید. او به طاقچۀ شومینه‎ای که در آن عصر شرجی ماهِ پائیز هنوز آتش در آن روشن نبود تکیه داده و متفکرانه با زنجیر سنگین طلائی ساعتش بازی می‎کرد.
او تکرار می‎کند: "یک موضوع ناگوار، آقای بَک" و از جامش جرعه‎ای از شراب خوبِ کهنۀ قدیمی که در کنارش بر روی طاقچه قرار داشت می‎نوشد و ادامه می‎دهد: "آیا شما برادرزنم بارون برتون را می‎شناسید؟"
بَک با چهرۀ جدی سر تکان می‎دهد. او در بارۀ بارون برتون چیزهای مطلوب کم شنیده بود. "بله، بله، او متأسفانه برای خانواده‎اش نگرانی بسیاری ایجاد کرد. همسرم هنوز از دوران کودکیِ خود برخی مشاجرات طوفانی‎ای را به یاد دارد که قبل از رفتن بارون برتون به خارج از کشور اتفاق افتادند. پس از ازدواج ما آنچه در قدرتم بود برای برتون انجام دادم؛ اما متأسفانه فقط کم فایده داشت. او در آن زمان پنجاه ساله بود، اما بی‎بند و بار مانند یک جوانِ زیبا. اما هشت سال قبل کاملاً غیرمنتظره یک سعادت به دامانش می‎افتد و با یک زن جوان زیبای صاحبِ ارث ازدواج می‎کند که تا حد مرگ عاشق این مردِ سالخوردۀ شیطان شده بود. او تا زمانیکه زن زنده بود در مسیرهای مستقیم باقی‌می‎ماند، و هنگامیکه زن در حدود یک سال پیش فوت می‎کند افسرده می‎شود. زن اعتمادِ مطلقاً بلاشرطِ خود به برتون را توسط وصیتنامه‎اش ثابت کرد و او را تنها وارثِ ثروت خویش نامید. زن نه تنها برای او تمام پول بلکه همچنین املاک خود را به ارث گذارد، زیرا آنطور که زن نوشته بود شدیداً اعتقاد داشت که برتون از فرزند عزیزش فلورانس به دوستداشتنی‎ترین شکل نگهداری خواهد کرد.
نباید ناگفته گذارد که او در ابتدا برای انجام وظیفه‎اش همچنین بهترین اراده را داشت. او دو هفته پس از مرگِ همسرش پیش من می‎آید و خواهش می‎کند برایش یک سند بنویسم که مفادش قابل لغو گشتن نباشد؛ او می‎خواست تمام دارائیش در ویلتشر را که شامل حقوق بازنشستگی سالانه به مبلغ پنج هزار پوند و یک خانۀ زیبا و باغ است را به نام دختر کوچکش ثبت کند، در حالیکه برای خودش فقط یک درآمد متوسط از اموال همسرش باقی‌می‎ماند. او می‎گوید: <وارمینگتون، من به خودم مطمئن نیستم. این خلاصۀ داستان است. من اگر پول داشته باشم فوری آن را از پنجره بیرون می‎ریزم.> البته من تلاش کردم که سند تا جائیکه قانون اجازه می‎داد از قدرتِ تعهدِ شدیدی برخوردار شود، و برتون آن را بدون یک کلمه مخالفت امضاء کرد. چنین به نظر می‎رسید که او دختر کوچکش را واقعاً خیلی دوست دارد؛ او باید همه‌جا همراهش باشد، حتی در تئاتر هم او را همراه خود می‎برد. همسرم ــ عمۀ دختربچه است ــ مدام در فکر اوست، و چون تصور می‎کرد که اگر مدتی همراه کودکان همسالش باشد خوشحال خواهد شد بنابراین سال قبل او را برای جشن عید کریسمس دعوت می‎کند؛ او باید در هدایای عید و در تمام شادی‎هایِ روزهای تعطیل با کودکان شریک می‎گشت.
پدر دختر با او از ویلتشر به شهر می‎آید و دختر را پیش ما می‎گذارد، اما خودش نمی‎خواست بماند. شاید تنهائی باعثِ بیداری مجددِ روح قدیمیِ ولگردی در او شده بود. او عادت‎های قدیمی‎اش را دوباره از سر می‎گیرد، در گوشه‎های تئاتر و محل‎های واریته و اغلب در پشت صحنه پیدا می‎گشت. در یک ساعتِ نامبارک در یکی از این فرصت‎های آنچنانی با دوشیزه تریکسی موردنت آشنا می‎شود، یک خانم جوانِ شاد و همزمان هوشمند که به عنوان ستاره بر روی صحنۀ واریته‎ها می‎درخشد. آقای بَک، شما باید مطمئناً دوشیزه تریکسی را در لباس چسبانِ صورتی رنگ بر روی تمام ستون‎های تبلیغانی دیده باشید.
وقتی یک مرد شصت ساله دوباره عاشق می‎شود بنابراین اجازه می‎دهد به راحتی فریب‎اش دهند. این موجود هوشمند بزودی او را طوری در دستان خود داشت که برتون به دختر پیشنهاد ازدواج می‎دهد. دختر به املاکش در ویلتشر چشم داشت، اما برتون فکر می‎کرد که نمی‎تواند دیگر آنها را در اختیار داشته باشد، و البته من مواظب بودم در این باره به او هیچ توضیحی ندهم. او کاملاً عصبانی بود که چنین ابله بوده و دارائی را به نام دخترش به ثبت رسانده است. به این وسیله این امکان از او ربوده شده بود که به دوشیزه تریکسی ستایشش را به اثبات برساند. اما دوشیزه تریکسی در نزد باتجربه‎ترین وکیلانِ سراسر شهر آقایان شارکی و اسنیپت مشاوره می‎گیرد. همه‌چیز بنابراین روشن شده بود و مدت زیادی طول نمی‎کشد که آنها شوهرخواهر همسرم را از اختیارات قانونی‎اش دقیقاً آگاه می‎سازند. من مطلع شده‎ام که آنها مشغول تنظیم قراردادِ ازدواج هستند و می‌خواهند تمام اموال را به مناسبت ازدواج به نام دوشیزه تریکسی موردنت ثبت کنند."
بَک می‎گوید: "اما لرد برتون اموال را رسماً به نام دخترش کرده است و ممکن نیست که قانون اجازه این کار را به او بدهد."
وکیل با حالتی متفکرانه لبخند می‎زند و می‎گوید: "این با شغلم به زحمت مناسبت دارد اگر من تحقیرآمیز در بارۀ قانون‎مان سخن بگویم؛ اما نمی‎شود انکار کرد که قانون شامل موارد بسیار عجیب و غریب است. ببینید، سند به نفع فلورا کوچک آنطور که نامیده می‎شود فقط یک <اهداء داوطلبانه> است. اما قانون برای اهداء داوطلبانه ارزش کمی قائل است؛ برای قانون عشق و محبتِ طبیعی در مقایسه با یک قراردادِ ازدواج البته چیزی بحساب نمی‎آید، و او این قراردادِ ازدواج با دوشیزه تریکسی را خواهد بست. اگر اموال در ویلتشر به نام این خانم جوان به مناسبت ازدواجش با صاحب اموال به ثبت برسد بنابراین طبق یک حکم قدیمی از دورانِ ملکه الیزابت اهداء داوطلبانه به فلورا کوچک حتی ارزشِ کاغذی که رویش نوشته شده است را ندارد."
"این قانون واقعاً ناعادلانه است."
"آقای بَک، شما تنها انسانی نیستید که این نظر را دارد، شما فقط نظر خود را خلاصه‎تر و فشرده‎تر از لردِ معروفی بیان می‌‏کنید که اخیراً در مجلس نمایندگان اظهار کرد: <این برای ما نمی‎خواهد واقعاً قابل درک شود که آیا می‎تواند صادقانه باشد اگر کسی چیزی را که به او تعلق ندارد بفروشد و پول فروش را برای خود نگهدارد و اینکه شخص دیگری که تمام شرایط را می‎داند اجازه داشته باشد از نظر قانونی برای غارتِ صاحب اموال به این فرد کمک کند. درک یک چنین روشی برای یک ذهن ناوارد دشوار است و حتی برای ذهنی با تفکراتِ قانونی چیز رضایت‎بخشی نیست.>"
بَک می‎گوید: "اما این مرد هرگز برای غارت کردن کودک خودش از این قانون استفاده نخواهد کرد!"
"این اصلاً هنوز معلوم نیست. من فکر می‎کنم که او دیر یا زود وقتی فرصت بدست آورد این کار را انجام خواهد داد. در حال حاضر وجدانش هنوز بر علیه شیفتگی و شیدائی‎اش می‎جنگد اما من می‎ترسم که بزودی وجدانش شکست بخورد. زنِ جوانِ هوشمند با او مانند ماهیگیری که یک ماهی به قلابش گیر کرده است بازی می‎کند. او به یک روستایِ ساحلی در ساحل غربی ایرلند گریخته و قسم یاد کرده است تا زمانیکه سند نوشته نشده باشد نمی‎گذارد لرد برتون حتی یک نگاه هم به او بیندازد."
"و لرد کجا است؟"
"او هم در ایرلند است. محل اقامتش راتکول نام دارد و در جنوب واقع شده است. او نمی‎تواند تحمل کند که دریا بین او و الهه‎اش جاری باشد، هرچند که آنها حالا توسطِ تمام پهنای جزیره از یکدیگر جدا هستند اما هر روز نامه و تلگراف بین آنها رد و بدل می‎شود. من می‎ترسم که او نتواند مدت بیشتری مقاومت کند."
"اما چکاری می‎شود در این ماجرا انجام داد؟ آیا نمی‎شود احتمالاً او را در یک دیوانه‎خانه حبس کرد؟"
"متأسفانه نه. اگر هر مردی که یک زن او را عاشق خود می‎سازد به دیوانه‎خانه برده می‎شد بنابراین تعداد مردانِ زندانی بیشتر از مردانِ آزاد می‎گشت."
"آیا نمی‎توانید از احساس انسانی این خانم جوان استفاده کنید؟"
"در نزد او چنین احساسی وجود ندارد."
"و قانون بر علیه شماست؟"
"بله ... با توجه به مفاد فعلی‎اش."
"پس به نظرم می‎رسد که هیچ راه چاره‎ای باقی‌نمانده باشد."
"اما نه کاملاً. اگر شانس با ما همراهی کند می‎توانیم قانون را تغییر دهیم و به وزیرِ شطرنجشان کیش بدهیم. من حالا به اصل مطلب می‎پردازم. لازم نیست یادآور شوم که من با اعتماد کاملی با شما صحبت می‎کنم. اگر حریفان ما کوچکترین سوءظنی ببرند بنابراین بازی را باخته‎ایم و می‎توانیم فقط کارت‎هایمان را دور بیندازیم."
وارمینگتون خود را به سمت بَک خم می‎سازد و غیرارادی با صدای آهسته صحبت می‎کند: "ما در مجلس اعیان با آرامی تمام لغو آن حکم قدیمی از دورانِ ملکه الیزابت را به جریان انداخته‎ایم. خودِ صدراعظم از این درخواست پشتیبانی می‎کند. به محض تأییدِ پادشاه املاک کودک در امان می‎ماند. در مجلس اعلا این قانون در بهترین مسیر قرار دارد و یکی از محبوبترین وکلای ما در حال تلاش است آن را از مجلس بگذراند. صدراعظم قول داده است که اگر در جلسه سوم هم رأی بیاورد در همان روز از پادشاه موافقتش را خواهد گرفت."
"بنابراین موضوع مربوط می‎شود به اینکه کدامیک سریعتر انجام می‎شود، تصویبِ قانون یا قراردادِ ارث ــ و جایزه مسابقۀ دو یک حقوق بازنشستگیِ سالانه به مبلغ پنج هزار پوند است؟"
"کاملاً درست است."
"من فقط نمی‎فهمم که در این مورد چه باید انجام دهم."
"شما باید به من این لطف را بکنید، به ماونت ایگل بروید، جائیکه دوشیزه تریکسی اردو زده است، و تا زمانیکه با پیشنهاد ما توافق شود او را  تحت نظر داشته باشید. شارکی و اسنیپت در واقع چشم و گوش‎های تیزی دارند و مانند گور سکوت می‎کنند. هیچ انسانی نمی‎تواند بداند که آیا آنها چیزی از جریان بو کشیده‎اند یا نه. اما این مسلم است که آنها در تماس دائمی با دوشیزه تریکسی قرار دارند. وقتی شما به ایرلند می‎روید شاید بتوانید آنجا یک نگاه به کارتِ بازی او بیندازید، زیرا دوشیزه تریکسی برخلاف آن دو وکیل سرزنده و پُر حرف است."
"من این را درک نمی‎کنم. شما فقط احتیاج دارید راز خود را مخفی نگاه دارید؛ تماشای بازی دیگران برای شما فایده‎ای ندارد."
"دارد، دارد! و ما به کمک شما حساب می‎کنیم. شما به ما کمک خواهید کرد، درست است؟ هزینه‎ها اصلاً مهم نیستند. ما فقط مایلیم که شما ــ داخل شوید، داخل شوید!"
یک دست کوچک درِ اتاق را زده بود. حالا درِ اتاقِ نشیمن آهسته باز شده و یک دختر کوچکِ زیبای تقریباً هفت ساله در آستانۀ در ظاهر شده بود. طره‎های فرفری طلائی مانند یال بر روی شانه‎هایش آویزان بودند، چشم‎های آبی‎اش از روی شیطنت می‎درخشیدند، و چال‎های جذابی در گونه‎های گلگون بازی می‎کردند. دختر با دیدن مردِ غریبه می‎خواست دوباره بگریزد، اما آقای وارمینگتون او را مهربانانه صدا می‎زند و می‎گوید: "فلورا، بیا تو!" و او با این حرف داخل اتاق می‎شود.
"آقای بَک، این موکل شما است. فلورا، به آقا دست بده؛ او می‎خواهد خیلی کارها برایت انجام دهد و دوستِ خوب تو باشد."
یک غریزۀ درست باید به پریِ کوچکِ بامزه فاش ساخته باشد که بَک همۀ کودکان را دوست دارد. او از زانوی بَک بالا می‎رود و دهان کوچکش را برای یک بوسه غنچه می‎کند و می‎گوید: "متشکرم. این یک عروسک بزرگ است، درست می‎گم؟" این ظاهراً باید مفهوم دوستی باشد و ادامه می‎دهد: "من پنج بچه و یک پسر زیبای سیاهپوست دارم، اما برایشان مادر ندارم. می‎دونی، من خودم هم مادر ندارم، او مُرده و به خاک و هوا رفته است، اما پاپا همیشه از من نگهداری خواهد کرد."
آقای وارمینگتون مهربانانه لبخند می‎زد، در حالیکه بَک با دستان بزرگ قوی‎اش که بسیار زمخت دیده می‎گشت و اما نرمتر از دست برخی از زنان بود موی پرپشتِ طلائی را نوازش می‎کرد. عمویش می‎گوید: "خب، فلورا، حالا بدو برو بیرون و بیشتر مزاحم آقای بَک نشو. تو می‎تونی برای خودت انگور و دو بیسکوئیت از روی میز برداری عزیزم. سپس برو و به بازی کردن ادامه بده. در را هم پشت سرت خوب ببند."
دختر در آستانۀ در یک بار دیگر سرش را برمی‎گرداند و با انگشتِ کوچکِ بالا آورده به بَک هشدار می‎دهد: "برای بچه‎هایم مامان را فراموش نکنی!" و روز بعد واقعاً یک عروسکِ بزرگ برای فلورا برتون از مغازۀ اسباببازی فروشی فرستاده می‎شود.
در پشت سر لباس کوچکِ سفید با کمربندِ آبی رنگ و موهای فرفریِ طلائی بسته می‎شود. بَک مصمم می‎گوید: "من می‎خواهم بروم، گرچه هنوز نمی‎دانم آنجا چه سودی می‎توانم داشته باشم. من خوشحال خواهم شد اگر قادر باشم به این کوچولوی بامزه یک خدمت انجام دهم."
وارمینگتون با خوشحالی زیادی می‎گوید: "آدرس این خانم هتل رویال در ماونت ایگل در شهرستان کلِر است. هتل کاملاً نزدیک ساحل دریاست و تقریباً چهار کیلومتر از شهر فاصله دارد."
"بنابراین می‎خواهم با قطار سریع‎السیر که چهل و پنج دقیقه دیگر براه می‎افتد حرکت کنم. از فردا به بعد آدرس من: <آقای جرایم بلاد اسمیت، هتل رویال در ماونت ایگل است.> وقتی چیزی برای گفتن داشتید برایم یک تلگراف بفرستید؛ من هم تلگراف خواهم فرستاد."
دوشیزه تریکسی موردنت پس از اولین روزهای تبعیدِ داوطلبانه به شهرستان کلِر خود را بسیار خسته احساس می‎کرد. و همچنین بیان احساسات پُر حرارتِ تحسین‌کنندۀ سالخورده‎اش را یکنواخت و مأیوس‌کننده می‎یافت. دوشیزۀ غیررمانتیک پس از مچاله کردن نامۀ هشت صفحه‎ای و انداختن آن در شومینه با خود زمزمه می‎کرد: "اگر قرار باشد تا ابد اینطور ادامه یابد پنج هزار پوند در سال هم کافی نخواهد بود. پس از ازدواج این تغییر خواهد کرد." او غرق گشته در رویا وقتی به شام کوچکِ خنده‎داری فکر می‎کرد که با تحسین‌کننده‎اش پس از اجرایِ نمایش می‎خورد لبخند می‎زد. این خاطره وضعیت فعلی او را غیرقابل تحملتر می‎ساخت. او بر روی یک صندلی راحتی بزرگ در اتاق‌نشیمن نشسته بود، پاهایش را بالا برده و با نگاهِ ناراضی دریای آبی رنگ را که خود را در سطح وسیعی تا افق گسترانده بود تماشا می‎کرد. بدبختی او بیکار بودن و کسی را برای گفتگو نداشتن بود. چندین واعظ و یک مردِ مسافر انگلیسی با همسرش همراه با سه دختر خوب تربیت شده به هتل وارد شده بودند، اما اینها برای تریکسیِ بانشاط در لباس شیکِ دوچرخه‎سواریش فقط یک وسیله وحشت و انزجار بودند. "کاش لااقل کسی را می‎داشتم که با من بخاطر چیزهای ساده می‎خندید، سپس این قابل تحمل بود!" او با ناامیدیِ تمام آه می‎کشید؛ و در این حال نگاهش از دریا که روبرویش قرار داشت به سمت چپ رو به زمین تنیس می‎چرخد، و اینک سرنوشت آرزوی او را برآورده ساخته بود و التماس کردنش باید برآورده می‎گشت.
یک مرد جوان که لباس قابل توجه‎اش می‎گذاشت او را بعنوان یک آرتیستِ صحنه‎های خاص در نظر گرفت با کت در دست در زمین به اطراف پرسه می‎زد. نوارهای قرمز و زرد پیراهنش در آفتابِ ظهر برق می‎زدند؛ بر روی سرِ با موی زردِ کمرنگش یک کلاهِ کوچکِ حصیری نشسته بود که نوارش در تمام رنگ‎های رنگین‌کمان می‎درخشید؛ یک سبیل بور دهان گشادش را می‎پوشاند و از صورتِ گرد حماقتِ بی‎مزه‎ای نمایان بود. دوشیزه تریکسی بلافاصله یک خویشاندیِ روحی احساس می‎کند و قلبش به تپش می‎افتد. پنج دقیقه دیرتر او هم در یک لباس کوتاه کرم رنگ، کفش قهوه‎ای و جوراب توری ابریشمی بر روی زمین تنیس پرسه می‎زد. هنگامیکه به مرد جوان برخورد می‎کند و مرد جوان جرأت می‎یابد او را مخاطب قرار دهد کاملاً مشوش می‎شود و فقط یک نگاهِ خجالتی از میان مژه‎هایِ بلندش به مرد می‎اندازد.
با این وجود پس از چند دقیقه آنها در پُر جنب و جوشترین بازیِ تنیس بودند؛ پس از چند ساعت آنها همدیگر <تریکس> و <جِر> می‎نامیدند، طوریکه انگار از کودکی همدیگر را می‎شناختند، و بعد از اولین روز این مرد به شدت عاشق دوشیزۀ شاد بود و مانند یک بولداگِ بزرگ همه‌جا معشوقش را دنبال می‎کرد. دوشیزه برای دوستِ صمیمی‎اش مرتل مونمورنسی از تئاتر آپولو می‎نویسد: "او مورد سلیقۀ من است. کاملاً آراسته، پولش را پس‎انداز نمی‎کند، یک چنان جوان بی‎تجربه‎ای که مانندش را آدم نمی‎تواند تصور کند، و کاملاً دیوانۀ شخص دوستداشتنی من است. ما برعکس موش‎های ترسویِ این محل مانندِ خدایان خود را سرگرم می‎سازیم."
بنابراین دوشیزه تریکسی جوانش را هرجا که می‎خواست بدنبال خود می‎کشید، و جوان از اینکه اجازه داشت به دوشیزه خدمت کند خوشحال بود. آنها با هم تنیس بازی می‎کردند، با دوچرخه به اطراف می‎راندند یا در امتداد دریا قدم می‎زدند. این خنده‎دار و تقریباً غمناک دیده می‎گشت وقتی مرد جوانِ قوی می‎گذاشت که ملکۀ جذاب تئاتر او را کاملاً اسیر خود سازد.
دوشیزه به همراهش که در اتاق نشیمنِ هتل در کنارش بر روی مبل نشسته بود می‎گوید: "فردا می‎خواهیم با هم برای شنا کردن برویم. طوری تظاهر نکنید که انگار همین حالا از ماه افتاده‎اید؛ لباس شنا را من تهیه می‎کنم ــ دوباره چه خبر است؟ داخل شوید!"
یک تلگراف برای دوشیزه موردنت بود. یک تعجب از روی لب‎های گلگونِ دوشیزه در حالیکه تلگراف را می‎خواند می‎دود، سپس کاغذ را با عصبانیت پاره می‎کند و آن را در سطلِ خالی چترِ کنار شومینۀ خاموش پرت می‎کند. اما بلافاصله پس از آن وحشتزده فریاد می‎زند: "آه، من این کار را نباید انجام می‎دادم! شارکیِ پیر توصیه کرده بود که من باید مواظب باشم. جِر، کاغذ پاره‎ها را برایم بیاورید؛ شما خیلی جوان خوبی هستید." آقای جرایم بلاد اسمیت فوراً تمام سرش را تا شانه‎ها در سطل چترِ کنار شومینه فرو می‎کند، یک تلگراف قدیمی را آهسته از جیبش خارج می‎سازد و آن را در پشت سطل مخفیانه تکه تکه می‎کند، قبل از آنکه برای دوشیزه تریکسی تکه‎های کاغذ را از سطل بیرون بیاورد.
دوشیزه پس از آن یک کبریت روشن می‎کند و تکه‎های کاغذی را که به او داده می‎شود در شومینۀ خالی از آتش می‎سوزاند. نیمساعت دیرتر جرایم بلاد اسمیت در اتاق‌خواب که درش را قفل کرده بود تکه پاره‎هایِ کاغذ تلگرافِ دوشیزه را کنار هم قرار می‎دهد. پس از این کار او مطلب زیر را می‎خواند: "همین حالا کشف کردم که دوستانِ دختر کوچک یک لایحه از پارلمان می‎گذرانند تا املاک او را حفاظت کنند. امیدارم بتوانم مانع این کار شوم. باید قراردادِ ارث سریعتر انجام شود. آیا پیرمرد رضایت داد؟ شارکی."
او بلافاصله پس از خواندن از پنجره می‎بیند که دوشیزه تریکسی بر روی دوچرخه‎اش از میدانِ چمنی مقابل هتل در حال راندن است. حالا او خیلی سریع بیرون بود و با دوچرخه به دنبال دوشیزه می‎راند. سیصد متر مانده به ادارۀ پست به دوشیزه می‎رسد و می‎پرسد: "یک دور با هم پا بزنیم؟"
"اول باید تلگرافم را بفرستم. این کار مهمی است و به این احمق‎ها در هتل نمی‎توانستم برای این کار اعتماد کنم."
"چرا من را نفرستادید؟"
"شما ناپدید شده بودید. من فکر کردم که برای خوابیدن دراز کشیده‎اید. خب، حالا در هر حال اینجا هستم، بنابراین این بی‎اهمیت است." دوشیزه سریع و چابک در مقابل ادارۀ پست از دوچرخه‎اش پائین می‎آید و وارد دفتر تلگرافخانه می‎شود، در حالیکه جرایم بلاد اسمیت آمادۀ خدمت نزدیک در در کنار دوچرخه‎ها می‎ایستد.
دستگاه تلگراف هنوز یکی از آن دستگاه‎های قدیمی بود که توسط ضربه و تیک تیک صدا دادن مخصوصی حروف تلگراف را می‎فرستند. البته یکی از استعدادهای فراوان جرایم بلاد اسمیت فهمیدن کد مورس بود. بنابراین او پیام زیر را می‎شنید: "شارکی و اسنیپت، وکلا، لندن ــ بلافاصله قرارداد ارث را بفرستید. پیرمرد قول داده است امضاء کند. ــ موردنت."
هنگامیکه تلگراف فرستاده می‎شود و دوشیزه تریکسی از دفتر بیرون می‎آید، ستایشگرش در بیرون خاموش ایستاده بود. دوشیزه می‎خواست بخاطر چهرۀ ساده‎اش از خنده روده‌بُر شود و می‎گوید: "جِر، شما انسان ابله؛ منقارتان را اینطور باز نکنید در غیراینصورت مردم دهان شما را برای صندوق پست بحساب می‎آورند."
هنگامیکه آنها با هم در سراشیبی می‎راندند، ناگهان بلاد اسمیت چیزی بخاطر می‎آورد و بلند می‎گوید: "خدای من، من هم می‎خواستم یک تلگراف بفرستم. تریکس، خواهش می‎کنم آهسته برانید. یک دقیقه دیگر من دوباره پیش شما هستم."
دوشیزه با خنده پاسخ می‎دهد: "باشه، به معشوقتان سلام برسانید و بگوئید که من حسود نیستم."
او در سراشیبی شدید با دوچرخه دور می‎زند ــ کاری که در سراشیبی راحت نیست ــ و به سمت ادارۀ پست می‎راند. او برای آقای وارمینگتون تلگراف می‎فرستد: "آنها همه‌چیز را می‎دانند، عجله واجب است!"
سپس دوباره بدنبال ردِ دوچرخۀ دوشیزه تریکسی می‎راند. در همین حال در لندن بازی بخاطر یک حقوق بازنشستگی سالانه به مبلغ پنج هزار پوند با حرارت و احتیاط انجام می‎گشت.
در مجلس اعیان در مورد <اهداء داوطلبانه> با موفقیت از هر سه جلسه گذشته بود. در آن روز دوشنبه، هنگامیکه تلگراف بلاد اسمیت در لندن مانند یک بمب در دفتر وارمینگتون منفجر شده بود، قانون مورد نظر در میان قوانین مختلفی در دستور کار مجلس عوام قرار داشت. به این دلیل جای تعجب نبود که وکیل مهربان در هیجان تب‎آلودی به سر می‎برد. آقای روبرت ریدلی مجرب‎ترین وکیل که با وارمینگتون در وقت نهار در سالن به اینسو و آنسو قدم می‎زد می‎گوید: "آقای عزیز محترم، اصلاً نگران نباشید. دوست شما ... نامش چه بود؟ ... بَک ... باید در مسیر اشتباهی باشد. هیچکس از تصمیم ما چیزی نمی‎داند. شما خواهید دید که ما این قانون را همین امشب به تصویب می‎رسانیم،  سپس دوشیزه تریکسی موردنت بازنده خواهد گشت."
اعضای پارلمان دوباره در جای خود نشسته بودند؛ سخنگوی پارلمان خواستار سکوت می‎شود و منشی شروع می‌کند به خواندن قوانین پیشنهادی دستور کار مجلس. این جالبترین، اما همچنین عجیبترین روند در مجلس عوام است؛ زیرا هر عضو توسط کلمات <من اعتراض دارم!> می‎تواند از مذاکره در باره قانون روی میز جلوگیری کند. مجلس در آن شب فقط با تعداد کمی اشغال شده بود؛ اما هر عضوی که می‎خواست رأی مثبت یا منفی بدهد در محل خود حضور داشت، ابتدا همه‌چیز خوب پیش می‎رود و برخی از قوانین رأی مثبت می‎گیرند؛ سپس اما ورق برمی‎گردد.
"قانون بر علیه آزار و اذیت اقلیت‎های مذهبی."
"من اعتراض دارم!"
"قانون بر علیه مواد غذائی تقلبی."
"من اعتراض دارم!"
"قانون بر علیه فروش شیر سرپائی."
"من اعتراض دارم!"
"قانون در باره حفاظت از پرندگان."
"من اعتراض دارم!"
"قانون در باره افزایش حقوق رفتگران شهرداری."
هنگامیکه اعتراضی بر علیه این قانون شنیده نمی‎شود، عضوی که این قانون را پیشنهاد داده بود کلاهش را همانطور که سُنتِ پارلمان مطالبه می‎کند تکان می‎دهد. سخنگو اعلام می‎کند: "پرسش این است که آیا این قانون باید به مرحله دوم برود."
"من اعتراض دارم!"
پیشنهاددهندۀ این قانون اما آرام نمی‎ماند و می‎گوید: "با لطف و اجازۀ مجلس مایلم از عضو محترم خواهش کنم به اعتراضشان پافشاری نکنند. این قانون توسطِ تمام احزابِ مجلس حمایت می‎شود. این قانون نه تنها برای طبقۀ بسیار شایستۀ کارگر بزرگترین مزیت می‎باشد بلکه همچنین بطور کلی به نفع عموم است. به این خاطر من از عضو محترم مصرانه تقاضا می‎کنم ..."
"من اعتراض دارم!"
"لعنتی!" این ناسزا در تمام مجلس قابل شنیدن بود؛ فقط سخنگو بطور عاقلانه گوش‎های ناشنوائی داشت. او برای اینکه طنین خنده را متوقف سازد فریاد می‎زند: "ساکت، ساکت! قانون در مورد اهداء داوطلبانه."
وکیل مجرب ریدلی وقتی کسی اعتراض نمی‎کند کلاهش را تکان می‎دهد. سخنگو می‎گوید: "پرسش این است که آیا این پیشنهاد باید در مرحلۀ دوم پذیرفته شود. من از آقایان خواهش می‎کنم با آری یا نه رأی بدهند."
هنگامیکه سکوت می‎شود سخنگو اعلام می‎کند: "بنابراین آری اکثریت دارد."
حالا دومین مرحله پاراگراف‎ها بدون مشکل به پایان می‎رسد. وارمینگتون از خوشحالی می‎درخشید. در حالیکه سخنگو یک بار دیگر از جا برمی‎خیزد تا مرحلۀ سوم را درخواست کند، وکیل مجرب هاردی، با یک نامۀ گشوده در دست با عجله از راهرو پائین می‎آید و در فاصلۀ نزدیک به ریدلی بر روی صندلی خود می‎نشیند.
سخنگو می‎گوید: "پرسش این است که آیا باید جلسۀ سوم این قانون را به رسمیت بشناسد."
کوتاه و تیز مانندِ شلیک گلوله از دهان هاردی خارج می‎شود: "من اعتراض دارم!"
ریدلی شروع می‎کند: "شاید دوست محترم و دانشمندم تأمل کند ..."
هاردی با صدای بلندتر از بار اول می‎گوید: "من اعتراض دارم!"
ریدلی: "اما من مایلم از عضو محترم خواهش کنم ..."
سخنگو حرف او را قطع می‎کند: "ساکت! ساکت! قانون در مورد ترافیک دوچرخه."
از قانون در مورد <اهداء داوطلبانه> در آن شب دیگر اجازۀ گفتگو نبود.
مدت کوتاهی پس از آن هنگامیکه ریدلی همراه با دوستش هاردی با هم مجلس را ترک می‎کردند می‎پرسد: "چرا شما این کار را کردید؟"
"شارکی از من برای انجام این کار خواهش کرد. من نمی‎توانستم این را از او نپذیرم؛ من همیشه کارهای زیادی از او می‎گیرم. نامه‎اش نزدیک بود به اندازۀ ضخامت یک مو دیر بدستم برسد. شما یک دقیقه دیرتر می‎توانستید قانون را به ثبت برسانید."
"این قابل تأسف است. می‎دانید که اصلاً مربوط به چه موضوعی می‎شود؟"
"من؟"
"اینجا متن قانون است، یک نگاه به آن بیندازید."
"کوتاه و مختصر. همه‌چیز درست به نظر می‎رسد. حکم در مورد <اهداء داوطلبانه> باید مدت‎ها قبل تنطیم می‎گشت. چه‌چیزی شارکیِ سالخورده را فقط آزار داد که مرا تحریک کرد به این قانون اعتراض کنم؟"
"من می‎توانم آن را به شما بگویم." و او با کلمات اندکی کل ماجرا را برایش تعریف می‎کند.
هاردی از روی عصبانیت برای خود سوتی می‎زند و می‎گوید: "همکار عزیز، من واقعاً متأسفم، شارکی باید خجالت بکشد که از من انتظار دارد کار کثیفش را بشورم. مانندش نباید دیگر تکرار شود، من این را به شما قول می‎دهم."
"متشکرم. اما من می‎ترسم برای پشیمانی شما دیر شده باشد. شارکیِ سالخورده به سختی به ما زمان و فرصت برای دومین آزمایش خواهد داد."
صبح زودِ روز بعد دوشیزه تریکسی موردنت از خواب بیدار می‎شود و خود را در ناآرامی بزرگی می‎یابد. او زمانیکه دفتر ادارۀ تلگراف باز می‎شود کنار در ایستاده بود. و البته بطور اجتناب‎ناپذیر جرایم بلاد اسمیت کاملاً نزدیک معبودش بود. او در حالیکه کنار در از دوچرخه‎ها مراقبت می‎کرد می‎توانست تلگرافی را که برای دوشیزه تریکسی فرستاده می‎گشت با گوش‎هایش بشنود: "همه‌چیز طبق خواسته. دیروز در سومین جلسه مانع ایجاد گشت. اسنیپت با قطار سریع‎السیر به راتکول می‎راند و قراردادِ ارث را برای امضاء کردن می‎آورد. شارکی."
هنگامیکه کارمندِ مؤدبی تلگراف رسیده را به دوشیزه تریکسی می‎دهد او فریاد شادمانه‎ای می‎کشد: "هورا!" اما وقتی در حال تکان دادن تلگراف در هوا با شادی از دفتر خارج می‎شود فقط پشتِ جرایم بلاد اسمیت را می‎بیند که خم شده بر روی فرمانِ دوچرخه‌اش به سمت هتل می‎راند.
دوشیزه تریکسی با تعجب می‎گوید: "خدای من، این انسان احمق چه به سرش افتاده؟ شاید زنبور نیشش زده. و من قصد داشتم کمی او را بخارانم و به او چنگ بیندازم. پنج هزار پوند حقوق بازنشستگی و یک قصر، و تمام اینها را فقط به فراست خودم مدیونم. این واقعاً بسیار بزرگ است. دوشس‎ها حتماً حسادت خواهند کرد. من باید حالا کاملاً به تنهائی دوچرخه‎سواری کنم. و ماهرانه برانم، تا هوا تنفس کنم، در غیراینصورت منفجر می‎شوم."
در این میان آقای بَک در اتاقش با درِ قفل کرده نشسته بود ــ زیرا او حالا دوباره خودش بود، با وجود سبیل بور و گونه‎های گلگونش ــ و یک کتاب راهنمای راه‎آهن و یک نقشه از ایرلند بر روی تختش قرار داشت. پس از آنکه او با مداد بر روی قطارهای مخصوصی یک ضربدر می‎کشد، بر روی نقشه با یک نقطه در ابتدای شدیدترین سراشیبی راه‎آهن جنوبی علامت می‎گذارد، جائیکه بزرگراه با پُلی تقاطع پیدا می‎کرد. این نقطه دقیقاً در وسط دو ایستگاه قرار داشت. در سومین ایستگاه ریل‎های شهرستان راتکول و نوکرانی به هم وصل می‎گشتند که حدود پنجاه کیلومتر طول داشت و در راتکول پایان می‎یافت. قطار سریع‎السیر ساعت هشت شب از نقطۀ علامتگذاری شده می‎گذشت و در ایستگاه نوکرانی به آخرین قطار خطِ ریل کناری برخورد می‎کرد. قطار محلی بعدی ابتدا در روز بعد ساعت دو و نیم بعد از ظهر حرکت می‎کرد و یک ربع بعد از ساعت پنج به راتکول می‎رسید.
حالا بَک با پرگار با دقت فاصله نقطۀ علامتگذاری شده بر روی نقشه و ماونت ایگل در شهرستان کلِر را اندازه می‎گیرد و کیلومترها را محاسبه می‎کند.
او زمزمه می‎کند: "تقریباً بیش از صد و شصت کیلومتر، زمان کافی خواهد بود؛ اما جریان خطرناک است و تا حدِ امکان غیرقانونی. خوب مانعی ندارد. من برای دادگاه‎ها در طول زندگیم بسیار خدمت کرده‎ام، و آنها حالا می‎توانند برای من یک بار کار خوبی انجام دهند. و همچنین این آقایِ بلاد اسمیت است که این ترفند را به کار می‎برد و نه پُل بَک. این کار اما برای فلورای کوچکِ زیبا آخرین شانس است، بنابراین باید تازه‌نفس مشغول کار گشت!"
او به محض تصمیم گرفتن لحظه‎ای برای آماده گشتن از دست نمی‎دهد و لباس دوچرخه‎سواریِ سبک و ساده‎ای به رنگ سیاه می‎پوشد که عضلات بازو و پایش را قدرتمندانه ظاهر می‎ساخت. در کنار فرمانِ دوچرخه یک کیسه را می‎بندد که دو قوطی حلبی پر از روغن در آن قرار داشت. او هر دو قوطی را با دقت در دستمال بزرگ ابریشمی پیچیده و آن را داخل کیسه قرار داده بود.
بَک در مقابل درِ هتل سریع و در سکوتِ کامل سوار دوچرخه‎اش می‎شود و با سرعتِ بیست کیلومتر در ساعت از آنجا می‎راند. از سمت جنوبِ شرقی باد قوی‎ای به صورتش می‎وزید، اما او با بالا کشیدن شانه‎هایش لجوجانه بر علیه آن می‎جنگید. او برای تسلی دادن به خود می‎گفت: "قطار هم نمی‎تواند بر خلافِ جهت باد به سرعت پیش برود. و همچنین کوچکترین کمک برای کاری که در برابرم قرار دارد ارزشمند است."
آقای بَک تمام روز را خستگی‎ناپذیر و با سرعت یکسانی با دوچرخه‎اش به راندن ادامه می‎دهد. فقط یک بار هنگامیکه نیمی از راه را پشت سر گذارده بود در یک میخانه یک قطعه نان می‌خورد و یک لیوان آبجو می‎نوشد. حالا شب آغاز می‎شود. دستگاهِ مسافت‎سنجش نشان می‎داد که او صد و چهل کیلومتر پشت سر گذارده است.
هنگامیکه او به ساعتش که عقربه‎های آن به سختی قابل دیدن بودند نگاه می‎کند می‎بیند که هنوز دو ساعت برایش باقیمانده است. او کمی از سرعتش می‎کاهد، زیرا راندن در جهت مخالفِ وزش بادی که تمام روز با شدت می‎وزید بسیار طاقت‎فرسا بود. اما ده دقیقۀ دیرتر در زیر خود یک حرکتِ کوتاه و ضربه‎زن را احساس می‎کند که برای همۀ دوچرخه‎سواران آشناست. او بلافاصله از دوچرخه که تا اندازه‎ای ویران دیده می‎گشت به پائین می‎لغزد؛ لاستیک چرخ عقب کاملاً بی‎باد و صاف شده بود. از آنجا که مقصدِ سفرش هنوز نوزده و نیم کیلومتر فاصله داشت، به نظر می‎رسید که این تصادف باید همه‌چیز را خنثی سازد. اما بَک نمی‎گذاشت که به راحتی دلسردش سازند. او یک انبردست از کیسۀ ابزار تعمیر برمی‎دارد، دوچرخه را سرپا می‎کند، زین به سمت پائین و چرخ‎ها در هوا و سپس فنتیل چرخ عقب را لمس می‎کند. باز کردن مهره فنتیل مشکل ایجاد نمی‎کند؛ گازانبر مهره را در بر گرفته و بلافاصله پیچانده و باز شده بود.
تیوپِ چرخ بَک در درون لاستیکِ بیرونی دارای ساختار خاصی بود و بطور مجزا مانند یک سوسیسِ طویل سر و ته به هم چسبیده در درون لاستیک‎های بیرونی قرار داشتند. او همیشه یک تیوپِ رزرو در کیسه حمل می‎کرد. بنابراین نه احتیاج داشت زنجیر چرخ را باز کند و نه چرخ را از بدنه جدا سازد و نه محل صدمه دیده را برای تعمیر کردن جستجو کند. او خیلی ساده تیوپِ سوراخ شده را بیرون می‎کشد، یک تیوپ جدید بجای آن قرار می‎دهد و بقیه کار را تلمبۀ هوا انجام می‎دهد. تمام این کارها را بَک با چنان سرعتی انجام می‎داد که آدم نمی‎توانست از انگشت‎های چاق و ضخیمش انتظار داشته باشد. پنج دقیقه از زمانیکه او متوجۀ پنچر بودن چرخ شده بود می‎گذشت، و حالا او دوباره سوار دوچرخه بود و حصارهای تاریکِ هر دو سمتِ جاده و هوای گرگ و میش از کنارش پرواز می‎کردند.
عاقبت! او می‎تواند به شیب تندی برسد، جائیکه جاده ناگهان به سربالایی می‎رفت و پُل به شکل کمانی بر روی ریل طاق می‎بست. در این محل او از دوچرخه پیاده می‎شود، دوچرخه‎اش را از روی نردهای چوبی بلند می‎کند و آن را با احتیاط در زیر سایۀ یکی از ستون‎های نگهدارندۀ پُل قرار می‎دهد. سپس کیسۀ بسته شده به فرمان دوچرخه را برمی‎دارد و با آن به سمت ریل‎ها پائین می‎رود. روشنائی برخی از ستارگان از میان مه قابل دیدن بود و ریل‎ها یک درخشش خفیف می‎دادند؛ آنها مانند دو نوار روشن در تاریکی می‎دویدند.
حالا بَک یکی از دستمال‎های ابریشمی را از کیسه خارج می‎سازد، یکی از گوشه‎های آن را می‎گرد، سپس با دندان چوب‎پنبۀ یکی از قوطی حلبی‎ها را بیرون می‎کشد، پارچۀ ابریشم را تا جائیکه می‎توانست با روغن خیس می‎سازد، و سپس به سمت ریل‎ها خم می‎شود و شروع می‎کند به چرب کردنِ کامل آنها. او سریع و با دقت این کار را در یک مسیر طولانیتر از صد متر از سراشیبیِ تند به سمت پائین انجام می‎دهد، تا اینکه روغنِ اولین قوطی حلبی تمام می‎شود. سپس او به سمت دیگر ریل می‎رود و از آنجا رو به بالا با محتوایِ قوطی دوم مشغول روغنکاری ریل می‎گردد، تا اینکه این سمت هم کاملاً روغنکاری می‎شود. او سپس درست در زیر پُل، در حالیکه بادِ سردِ شب از کنارش می‎گذشت در بالاترین نقطه سراشیبی میان ریل می‎ایستد. حالت چهره‎اش مخلوط عجیبی از یک انتظار و یک سرگرمی هیجان‎انگیز را نشان می‎داد
"من امیدوارم، اینجا در وسط ریل راه‎آهن، جائیکه قطار باید براند، یک جای مطمئن داشته باشم. این بزودی خود را نشان خواهد داد." او لحظه‎ای پس از این حرف در برابر خود، کاملاً پائین در دوردست، ظاهر شدن یک ستارۀ سفید را می‎بیند که مرتب بزرگتر و روشنتر می‎گشت. باد تقریباً در مسیر مستقیمی به پائین ریل‎ها می‎وزید و زوزه‎اش برای مدتی تنها صدائی بود که بَک می‎شنید. سپس ناگهان لرزش عجیبی در میان باد می‎افتد و تلق تلق و غرش قطار بدنبالش می‎آید. ابتدا آهسته، و در حالیکه در برابر غرش باد مقاومت می‎کرد بتدریج افزایش می‎یافت. لوکوموتیوِ قطارِ سریع‎السیر با قدرت کامل بخار می‎آمد و در حال کشیدن یک ردیف طولانی واگن پشت سر خود در تاریکیِ شب با صدای رعد و برق در سراشیبی به بالا می‎راند. لوکوموتیو در حالیکه با زحمت به بالا می‎راند مانند اسبی که نفسش در حال تمام شدن است از سرعتش کاسته می‎شود.
حالا چرخ‎ها روغن را لمس کرده بودند. بلافاصله غرش قطار ضعیفتر می‎شود و  جیغ و تلق تلق از صدا می‎افتند. هنوز نیروی محرکۀ قدرتمند تلاش می‎کرد توده عظیم را در مسیرش با عجله به جلو رفتن مجبور سازد، اما چرخ‎ها بر روی فلز روغنکاری شده مانند سم اسب بر روی زمین لغزنده سُر می‎خوردند. لوکوموتیو آهسته‎تر و مرتب آهسته‎تر می‎آید تا اینکه در بیست متری محلی که بَک در میان ریل ایستاده بود توقف می‎کند. حالا قطار یک ثانیه ساکت می‎ایستد، بعد بی‎‎صدا و ابتدا کاملاً بتدریج، سپس سریعتر و مرتب سریعتر سراشیبی را دوباره رو به پائین می‌راند. تا اینکه قطار با طنین جیغ وحشتناک لوکوموتیو در میان سکوتِ شب در پای سراشیبیِ طولانی عاقبت متوقف می‎شود. باز و بسته شدن بسیاری از درها و یک سر صدای در همِ هیجانزده بسیار خفیف به گوش بَک می‎رسید. او انتظار می‎کشد تا اینکه نگهبان که برای نصب کردن علائم هشدار ضروری بالا آمده بود کاملا نزدیک او می‎رسد. حالا او می‎دانست که قطار در این شب دومین آزمایش را برای حرکت نخواهد کرد.
او با قلبی آسوده دوباره دوچرخه‎اش را می‎آورد و با حرکتِ باد بر پشت مسیری را که آمده بود سریع بازمی‎گردد. جاده خود را در برابرش مانند یک نوارِ خاکستری مه در شب گسترش می‎داد.
در روز بعد، در ساعت سه و نیم، در حالیکه آقای اسنیپت هنوز با قراردادِ ازدواج در کیفِ چرمی سیاه رنگ هشت و نیم کیلومتر دورتر از راتکول بود و به وضع حمل و نقل راه‎آهن ناسزا می‎گفت در مجلس یک ماجرای بسیار عجیب و غریب اتفاق می‎افتاد.
صدراعظم با کلاه مثلثی شکل بر روی کلاه‌گیسِ عظیم بر روی نیمکتِ پهن قرمز مایل به زردی نشسته بود؛ در کنار او دو لُرد دیگر نشسته بودند. این سه لُرد ملکۀ غایبِ انگلیس را نمایندگی می‎کردند. و بسیاری آقایانِ بلندپایه در لباس‎های مختلف محلی حضور داشتند. اما عجیب‌ترین در بین آنها مرد بلند قامتی با لباس سیاه رنگ فارق‎التحصیلی بود که یک کلاه‎گیس از موی سفیدِ اسب باشکوه‎ترین چهره را به نمایش می‎گذاشت. مرد کوچک اندامی یک لیست از پیشنهادات را می‎خواند که از میان هر دو مجلس مسافرت کرده و خود را حالا به بندرِ صلح‌آمیز نزدیک می‎ساختند.
مرد بلند قامت با خوانده شدن تیترِ هر قانون مانند آدم‎کوکی یک نیمچرخ می‎زد، در مقابل تخت خالی پادشاهی تعظیمی می‎کرد و با صدای یکنواخت کلمات جادوئی را می‎گفت که به موجب آن یک پیشنهاد به یک قانون در پارلمان تبدیل می‎گردد.
مرد کوچک اندام می‎خواند: "قانون در مورد اهداء داوطلبانه."
مرد بزرگ قامت اعلام می‎کند: "ملکه این را می‎خواهد."
در این لحظه قانون برای ثبت اعلام شده بود؛ این حالا بخشی از قانون‌اساسی سرزمین شده و حقوق فلورانس برتون کوچک حفظ شده بود. تمام بعد از ظهر تریکسی موردنت و جرایم بلاد اسمیت در ماونت ایگل با بی‎صبری بزرگی منتظر رسیدن تلگراف بودند. در حوالی عصر دو تلگراف همزمان بدستشان می‎رسد. هر دو تلگراف فقط حاوی یک کلمه بود، در تلگراف تریکسی نوشته شده بود <بازنده> و در تلگراف جرایم اسمیت نوشته شده بود <برنده>.
 
اسرار دولتی
وزیر کشور، جیمز براندال، روزنامۀ تایمز را برمی‎دارد، با هیجانِ زیادی نگاهی به اولین صفحه می‎اندازد و بعد آن را چنان با شدت بر روی زمین پرتاب می‎کند که گربۀ سفید رنگی که بر روی فرش در کنار شومینه دراز کشیده بود با وحشت به هوا می‎جهد. "باز هم!" تمام چیزی بود که براندال گفت. اما همسرش که تنها با او در کنارِ میز صبحانه نشسته بود به نظر می‎رسید که او را درک می‎کند. او به پشت صندلیِ شوهرش می‎رود، یک دست را به آرامی بر روی شانه‎اش قرار می‎دهد و با دست دیگر با موهای مجعد قهوه‎ای رنگش که اخیراً شروع به سفید شدن کرده بود بازی می‎کند. هنگامیکه رو به پائین به شوهرش نگاه می‎کرد همدردی قلبانه از چشم‎های مهربانِ سیاهش می‎درخشید.
او به درخواستِ بی‎صدایِ زنش پاسخ می‎دهد: "فانی، من می‎خواهم سعی کنم ساکت بمانم" اما ابرهای سنگینی که بر روی پیشانی هوشمندش نشسته بودند نمی‎خواستند بروند، همچنین قویترین اراده هم گاهی در مقابل نگرانی‎ها ناتوان است. او بدون خوردن صبحانه از روی صندلی بلند می‎شود و در حالیکه چای در فنجانش مرتب سردتر می‌گشت بی‎قرار در اتاق به این سمت و آن سمت قدم می‎زند. او دوباره شروع می‎کند: "فانی، ما زمان‎های بدی را با هم گذرانده‎ایم. ده سالِ قبل تو به وکیلی بدون دفتر وکالت اعتماد کردی که حالا وزیر کشور انگلستان است، و تو اعتراف خواهی کرد که من هرگز شجاعت را از دست نداده‎ام. حالا اما ... فقط گوش کن."
او روزنامه را از روی فرش برمی‎دارد، آن را صاف می‎کند و می‎خواند: "ما می‎توانیم از طریق منبعِ همیشه مطلعِ خود اطلاع دهیم که در جلسۀ دیروز کابینه تصمیم گرفته شد مدت مشورت‎های پارلمانی را به هیچوجه کوتاه نکنند. فقط دو عضو به این تصمیم رأی منفی دادند، وزیر امور خارجه، لُرد ولدون و یکی دیگر از اعضای کابینه."
"آیا این حقیقت دارد؟"
"کاملاً عزیز من، رذالت در این قرار دارد."
زن می‎گوید: "اما جیمز، آیا این واقعاً مهم است؟" و روزنامه را در دست می‎گیرد.
"این انتشار امروز دارای اهمیت خیلی کمی است، فرشتۀ من، در واقع دارای هیچ اهمیتی نیست. اما این پنجمین بار در این ماه است که اسرار کابینه به تایمز لو داده شده است و بدون شک توسط یکی از اعضای کابینه. خبر قبلی از اهمیت زیادی برخوردار بود."
"این البته وحشتناک است، مرد عزیزم، اما تو نمی‎توانی آن را تغییر دهی، من اصلاً درک نمی‎کنم که تو چرا خودت را به این خاطر عذاب می‎دهی، این که به تو مربوط نمی‎شود."
"البته که به من مربوط می‎شود، فانی. این به بالاترین منافع من مربوط است: موقعیت من، چشم‎اندازم، شرافتم. عزیزم، من نمی‎دانم چطور باید آن را به تو بگویم، اما اینطور به نظرم می‎رسد که همکاران در کابینه به من هر روز بیشتر مشکوک می‎شوند. آنها فکر می‎کنند که فردِ خائن من هستم."
ناگهان از هراس اشگ در چشمان سیاه زن جمع می‎شود: "تو را، جیمز، تو را! چه‌کسی جرأت می‎کند به تو مظنون شود؟"
"من می‎ترسم که خودِ نخست‎وزیر به من مشکوک باشد، و البته همچنین لُرد ولدون."
"من این را باور نمی‎کنم، من نمی‎توانم این را باور کنم، تو بیش از حد حساس هستی. من همین دو شب پیش لُرد ولدون را در مهمانیِ دوشس فون ساوترن ملاقات کردم. او بسیار مهربان بود، هنگام رقص او یک ساعت پیش من نشسته بود و به نظر می‎رسید که نسبت به تو نظر خیلی دوستانه‎ای دارد."
"لُرد ولدون در برابر یک خانم زیبا همیشه مهربان است. لازم نیست سرخ شوی، فانی؛ تو مطمئناً این را می‎دانی که در تمام سالن کسی مانند تو زیبا دیده نمی‎گشت؛ حتی دوشسِ کوچکِ سرزنده. اما لُرد تا این اندازه احساس دارد که نگذارد خانم متوجه شود او به شوهرش مشکوک است. فانی، تو احتمالاً به یاد می‎آوری که من برای فتح اولین پذیرش در پارلمان چه تُند بر علیه او رفتار کردم؛ شاید کمی بیش از حد تُند، اما این برایم جدی بود. او مخالفتم را به دل نگرفت و می‎دانم که برای پذیرفته گشتن من در کابینه رأی مثبت داد. از آن به بعد او همواره بسیار همکارانه با من رفتار می‎کرد، اما چنین چیزهائی همیشه یک خار باقی‌می‎گذارند. او نمی‎توانست انسان باشد اگر در مخفیترین گوشۀ قلبش یک پبشداوری بر علیه من کمین نکرده باشد که او با بهترین اراده هم قادر به کشتن آن نیست. من آخرین نفری بودم که وارد کابینه شدم و جوانترین و فقیرترین عضو آن هستم؛ دیگران همه کهنه‌سربازانِ امتحان پس داده‎اند که شخصیت و موقعیت‎شان آنها را در برابر هر سوءظنی محافظت می‎کند. یک هفته پس از ورودم به کابینه افشاگری‎ها در روزنامۀ تایمز شروع شدند. فانی، من باید اعتراف کنم که با چنین شواهدی می‎توانستم خودم را تقریباً برای آن فردِ خائن بحساب آورم."
او خود را بر روی یک صندلی می‎اندازد و می‎خندد، اما این خنده‎ای شاد نبود. زن با وحشتِ فراوان تقریباً طوریکه انگار یک احتمال وحشتناک در درونش نور کمی می‎دهد در حالتِ چهرۀ او تحقیق می‎کند. همچنین بر روی چشمانِ زن هم یک سایه فرود می‎آید، اما او به حرفۀ زنانه وفادار باقی‌می‎ماند و سعی می‎کند شوهرش را تسلی دهد و آهسته زمزمه می‎کند: "جیمز، شجاعت را از دست نده. حقیقت باید روشن شود. تو تا حالا پیشانیت را به هر فاجعه و هر خطری شجاعانه ارائه داده‎ای. بخاطر من امید را از دست نده."
وزیر کشور، جیمز براندال، تنها کسی نبود که خیانت در کابینه به شدت نگرانش ساخته بود. نخست‎وزیر خودش به این خاطر کاملاً ناخشنود بود؛ شش هفتۀ گذشته با ناآرامی عذاب‌دهنده‎اش بیشتر از پنجاه سال نبردِ باز و صادقانۀ احزاب سیاسی به سلامتی و حالت روحی‎اش فشار آورده بود. او بعد از ظهر آن روز در اتاق مطالعه‎اش مانند براندال در اتاق صبحانه‎اش هیجانزده به اینسو آنسو می‎رفت. او کاملاً فراموش می‎کند چه پرونده‎های مهمی بر روی میز تحریرش قرار دارند و انتظار او را می‎کشند؛ در این وقت درِ اتاقش زده می‎شود. با گفتن کوتاه "داخل شوید!" خدمتکار ظاهر می‎شود و به او یک کارت ویزیت می‎دهد.
معمولاً نخست‎وزیر بسیار ملایم بود؛ حالا اما اعصابش چنان تحریک شده بود که با عصبانیت به خدمتکار می‎گوید: "ویلهلم، آیا من به تو تأکید نکرده بودم که به هیچوجه نمی‎خواهم کسی مزاحمم شود؟" او نگاه سریعی به کارت‌ویزیت می‎اندازد: "آه، لُرد ولدون! او را فوری به بالا هدایت کن!"
یک لحظه دیرتر لُرد ولدون آهسته داخل اتاق می‎شود. او بسیار مطبوع و تقریباً پنجاه و پنج ساله دیده می‌گشت، با موهای مانند برف سفید، اما ظاهر دوستانه و رنگ شفاف و تازۀ چهره‎اش اجازه می‎دادند که او جوانتر به نظر آید. زیورآلاتِ اطواریِ اشخاص سالخورده برایش غریبه بودند و هیچ انسانی در جهان وجود نداشت که بتواند یک چنین رفتار مهربانانه‎ای مانند لُرد ولدون به نمایش بگذارد. یک دوست خانم‎ها، او فقط زیبائی‎ها را دوست داشت، اما بسیاری از زیبارویان او را دوست داشتند. البته داستان‎های رسوائی‎آوری تعریف می‎گشت، اما آنها فقط در مرحلۀ شایعه باقی‌می‎ماندند. لُرد هنوز مجرد بود. در میان دوستانش این جوک در گردش بود که او نمی‎تواند ازدواج کند چون می‌ترسد در غیراینصورت زنان اشرافی خودکشی کنند.
امروز اما یک سایه بر روی چهرۀ زیبا نشسته است که در غیراینصورت خود را به جهان در شادیِ درخشانی نشان می‎دهد. لُرد ولدون قبل از آنکه جواب سلام دوستانۀ همکارش را بدهد با دقت درِ اتاق را می‎بندد. نخست‎وزیر با نگاه به روزنامۀ تایمز که مچاله شده در گوشه‎ای از اتاق قرار داشت می‎پرسد: "چارلز، آیا مقالۀ شرم‎آور را خوانده‎ای؟"
"آه، آرتور، متأسفانه هنوز خبرهای بدتری برایت دارم. در خارج هم به ما خیانت می‎شود و نه فقط در داخل خانه. من یک تلگرافِ رمزگذاری شده از سفارت در پترزبورگ دریافت کرده‎ام که به من اطلاع می‎دهد دولت روسیه از تمام جزئیاتِ مأموریتِ هیئت اعزامیِ عملیات مخفی بر علیه مهاراجه از رانگام مطلع است. البته این خبر بزرگترین جنبش را برانگیخت. من می‎ترسم برایمان چاره‎ای باقی‌نماند بجز آنکه از ادامۀ این مأموریت صرفنظر کنیم."
نخست‎وزیر با صدای بلند می‎گوید: "این وحشتناک است! بسیار وحشتناک!" و گداخته از خشم در اتاق قدم می‎زند. "هرگز شرافت دولتمردان انگلیس در مقابل چشمانِ تمام جهان اینچنین به گرد و خاک آلوده نشده بود. هرگز کابینه انگلیس یک جاسوسِ فرومایه در میان اعضایش نداشته است. چارلز، ما اجازه نداریم این رذالت را طولانیتر تماشا کنیم. اما ما چه می‎توانیم انجام دهیم؟ آیا تو ایده‎ای داری؟ در هرحال یک چیز برای من روشن است: یا ما باید خائن را پیدا کنیم و شرافت کابینه را دوباره بازگردانیم، یا تحت یک بهانه‎ای استعفا دهیم. سپس محافظه‎کارها دولت را در دست می‎گیرند و در کابینه‎شان خائنی نخواهد بود."
"نه آرتور، تو نمی‎توانی این کار را بکنی، تو اکثریت بزرگی در مجلس عوام داری، و یک اکثریت بزرگتر از آنچه خودت هم بدانی در خارج از کشور داری. محافظه‎کاران یک روز هم نمی‎توانند دولت را نگهدارند؛ و یک انتخابات عمومی اجتناب‎ناپذیر خواهد گشت و تو با آراء بیشتری از بار قبل انتخاب خواهی شد."
"بنابراین چاره دیگری بجز به چنگ آوردن جاسوس باقی‌نمی‎ماند."
"گفتن این آسانتر از انجام دادنش است. آیا تو به کسی مظنونی؟"
"این جرم چنان شرم‎آور و رذیلانه است که من حتی خجالت می‎کشم در فکرم یک انسان را قادر به انجام دادن این کار بدانم."
"و با این حال بدون تردید یکی از اعضای کابینه جاسوس است، آرتور، تو اجازه نداری این را فراموش کنی هرچقدر هم که این جرم بخواهد بد باشد. احساس بیش از حد لطیف دستان ما را هنگام کشفِ مجرم خواهد بست؛ ما باید برای خشکاندن ریشۀ این خیانتِ مرموز احساسات شخصی خود را قربانی کنیم." لُرد ولدون این را چنان سخت و جدی می‎گوید که آدم آن را در نزد مردِ همیشه شاد و دوستانه به سختی ممکن می‎دانست.
حالا نخست‎وزیر با بی‎میلیِ آشکاری آهسته می‎گوید: "تمام نشانه‎های مشکوک بر علیه یکی از اعضای ما صدق می‎کند. آیا می‎توانی نام او را حدس بزنی؟"
لُرد ولدون سرش را تکان می‎دهد. با وجود آنکه آنها در اتاق در بسته تنها بودند نخست‎وزیر یک قدم نزدیکتر می‎آید و نام را برای او زمزمه می‎کند.
لُرد ولدون با شگفتیِ فراوان فریاد می‎زند: "براندال! ممکن نیست که او بتواند خود را تا این اندازه حقیر سازد!"
"ما این را ممکن نمی‎دانستیم که یکی از اعضای کابینه بتواند خود را چنین خار سازد. اما فراموش نکن که تو همین حالا به من گفتی که جاسوس باید یکی از ما باشد. نزد چه کسی این کار کمتر ناممکن است؟"
"من نمی‎توانم باور کنم که فرد خائن براندل باشد. خود من هم می‎توانستم آن فرد خائن باشم."
نخست‎وزیر که توسطِ مخالفت و بی‎اعتقادی لُرد دچار تعصب شده بود می‎پرسد: "اما چرا چارلز، چرا؟ او جوانترین عضو است و از زمانِ انتصابش خیانت‎ها شروع شده‎اند."
"آرتور، به ماجرا بی‎طرفانه نگاه کن. چرا او باید چنین ریسکی بکند؟ براندال سریع پیشرفت کرده است و ترقی خواهد کرد. او بسیار محبوب است و در تمام کشور از اعتماد بزرگی برخوردار است. او بهترین سخنرانِ مجلس عوام است ــ با یک استثناء."
"چارلز، بدون استثناء. من بیش از اندازه فروتن نیستم اما امیدوارم خودخواه هم نباشم. براندال برجسته‎ترین سخنرانی است که من تا حال در مجلس عوام شنیده‎ام."
"او نفوذ فوق‎العاده‎ای بر مردم دارد."
"و حقش است، حداقل من می‎توانستم شش هفته پیش این را بگویم. او از میان سختی‎ها و راحتی‎ها، شایعاتِ بد و شایعاتِ خوب گذشته و به اصولِ خود وفادار مانده، بله، ما نمی‎توانیم انکار کنیم که او همچنین تا میزان مشخصی دیدگاه‎های خود را به ما تحمیل کرده است."
"و آیا آدم می‎تواند تصور کند که یک چنین مردی ترقی پُر امیدش را توسط جاسوسی به خطر بیندازد و به دشمنانش ــ و ما می‎دانیم که دشمنان او کم نیستند ــ یک چنین بهانه‎ای بدهد؟"
"شاید خطر برایش کوچک به نظر رسیده و وسوسه بزرگ بوده باشد. من این را با اکراه می‎گویم، اما براندال در کابینۀ ما تنها فردی است که دارای ثروت نیست."
"ثروتمندان هم گاهی حرص پول می‎زنند. من هرگز متوجه نشده‎ام که براندال اهمیت زیادی برای سود قائل شود. همسرش، فانی پاور، <دختر زیبای ایرلند> آنطور که نامیده می‎شود، یک سکۀ تالر هم نداشت وقتی براندال با او ازدواج کرد. شخصیت این مرد کوچکترین شواهدی برای یک چنین سوءظنی ارائه نمی‎دهد."
نخست‎وزیر دستش را بر روی شانۀ دوستش قرار می‎دهد و با مهربانی می‎گوید: "چارلز، سخاوتِ شخصیت‎ات تو را کور می‎سازد. چند بار این مرد به تو در مجلس حمله کرد! و حالا خود را موظف می‎دانی از او دفاع کنی. او تنها رقیب تو خواهد بود وقتی روزی که چندان هم دور نیست قرار باشد کسی جانشین من شود، و سخاوت‎ات تو را بی‎اراده به حمایت از او هدایت می‎کند. به رأی تو او به کابینه داخل گشت. من می‎خواستم که او بیرون بماند!"
"آرتور، تو نباید این را بگوئی؛ تو خواهی دید که او بیگناه است."
"من حتی اجازه ندارم امیدوار باشم که حق با تو باشد. اگر براندال جاسوس نباشد بنابراین یک فرد دیگر مجرم است. جریان باید تحقیق شود و من اولین قدم برای این کار را برداشته‎ام."
"اما بخاطر خدا، کاری بر اساس این سوءظنِ مبهم انجام نده."
"من هیچکس را بدون شواهدِ قانع‌کننده متهم نمی‎کنم، تو می‎توانی مطمئن باشی."
"اما چطور باید شواهد تهیه شوند؟"
"ما فقط می‎توانیم امتحان کنیم. آیا مردی را که ما با او در بارۀ وزارت دارائی صحبت کردیم و او وزیر دارائی را خیلی فوری به ما توصیه کرد به یاد می‎آوری؟"
"کارآگاه، نامش چه بود ــ بَک؟"
"بله، پُل بَک. همچنین من از طرف دیگر خیلی چیزها از او شنیده‎ام؛ او باید بطرز افسانه‎ای کاردان و هوشمند باشد. من گذاشتم او را خبر کنند و در ساعتِ دو انتظار آمدن او را می‎کشم، بنابراین نیمساعت دیگر می‎آید. من دستور داده‎ام که هیچکس نباید تا آن زمان مزاحمم شود."
"آیا باید من بروم؟ آیا من مزاحم کار تو هستم؟"
"برعکس، من خیلی خوشحالم که تو اینجا هستی؛ تو به من خیلی لطف می‎کنی اگر در این گفتگو حضور داشته باشی."
"بسیار خوب، تحقیقات نمی‎تواند به بیگناهان آسیب برساند. اما، من از تو خواهش می‎کنم نگذار براندال کوچکترین چیزی از آن متوجه شود که تو به او مشکوکی. او با وجود مبارزاتِ سختی که در زندگی انجام داده بطرز وحشتناکی حساس است. این بیرحمانه خواهد بود اگر بیگناه باشد و ما بگذاریم او چیزی از ماجرا متوجه شود."
"و بسیار نامناسب اگر او مجرم باشد. چارلز، تو می‎توانی از احتیاط کردن من مطمئن باشی."
گفتگو حالا به جریان‎های دیگری کشیده می‎شود؛ اما با وجود چیزهایِ بسیار مهمی که مذاکره شدند فکر هیچیک از آقایان صد در صد متمرکز موارد گفتگو نبود. وقتی به درِ اتاق زده می‎شود و بَک که مانند یک بره بیگناه به نظر می‎رسید داخل اتاق می‎شود آنها نفس راحتی می‎کشند. نخست‎وزیر به او یک صندلی تعارف می‎کند و می‎گوید: "آقای بَک شما احتمالاً حدس زده‎اید که به چه خاطر شما را خبر کرده‎ام؟"
کارآگاه مانند همیشه بسیار آرام پاسخ می‎دهد: "بله، فکر می‎کنم باید به رسوائی در کابینه مربوط شود. تمام شهر از آن صحبت می‎کند."
نخست‎وزیر طوریکه انگار ضربه‎ای به او خورده باشد در هم مچاله می‎شود. چند دقیقه طول می‎کشد تا او بر خود مسلط می‎گردد؛ سپس با صدای آرام و حالتِ محترمانه‎ای که بسیار خوب مناسبش بود پلیس مخفی را مخاطب قرار می‎دهد: "من شنیده‎ام که اغلب شما در امور مشکل و حساسی که برای خیر عمومی از اهمیت مهمی برخوردار بوده‎اند مورد مشورت قرار گرفته‎اید و اینکه می‎شود به رازداری شما مانندِ فراست‎تان اعتماد کرد،" ــ بَک برای تشکر کردن بخاطر این تعریف لبخند متواضعانه‎ای می‎زند ــ "اما من به شما اطمینان می‎دهم که هیچ موردی که شما در آنها فعال بوده‎اید از این مشکل فعلی حساستر و پُر اهمیت‎تر نبوده‎اند. شرافت کابینه، سرنوشت یک دولت، منافع حیاتی یک پادشاهی در معرض خطر است."
کارآگاه آرام می‎گوید: "من تا حد امکانم تلاش خواهم کرد." او عادت داشت این تعهد را به هر یک از کارفرماهای خود بدهد.
نخست‎وزیر می‎پرسد: "آیا باید یک بار دیگر تکرار کنم که اولین شرط عمیق‎ترین سکوت است؟"
بَک بسیار کوتاه پاسخ می‎دهد: "نه. البته اگر قرار باشد به شما خدمت کنم شما هم باید به من اطمینان کنید."
حالا نخست‎وزیر با کلمات روشن حقایقِ شناخته شدۀ پرونده را توضیح می‎دهد. آدم کم می‎دانست؛ فقط یک چیز مشخص بود: یک عضو کابینه باید مجرم باشد. بَک نمی‎گذاشت هیچ نگاهی یا هیچ صدائی از چشم و گوشش مخفی بماند. و وقتی نخست‎وزیر سخنانش را به پایان می‎رساند می‎پرسد: "آیا به شخص معینی مشکوک هستید؟"
"بله، اما من مایل نیستم از کسی نام ببرم. نه به این دلیل که به رازداری شما تردید دارم" و سریع به آن می‎افزاید: "بلکه چون اگر اشتباه کرده باشم نمی‎توانم خود را ببخشم."
بَک می‎گوید: "من حالا نیازی به دانستن نام ندارم. شاید دیرتر مجبور شویم به این سوءظن بازگردیم. در ابتدا باید یک دیدار با سردبیرِ روزنامۀ تایمز انجام دهم."
"آیا فکر می‎کنید که او به ما کمک خواهد کرد؟"
"فقط وقتی که نتواند از آن اجتناب کند. او هیچ‌چیز از درگیری‎های خارجی نمی‎داند و البته افشایِ امور داخلی را چیز خوبی برای روزنامه می‎داند. وقتی آدم می‎خواهد یک راز را کشف کند باید همیشه به آنجائی برود که خانۀ راز قرار دارد. من تصافاً سردبیر تایمز را می‎شناسم؛ و چون قبلاً یک بار کاری برایش انجام داده‎ام با من مؤدبانه رفتار خواهد کرد."
"آیا لطف می‎کنید برای دادن گزارش پیشرفتِ ماجرا فردا ساعت دو بعد از ظهر به اینجا بیائید؟"
بَک پاسخ می‎دهد: "من نمی‎توانم هنوز قول پیشرفتی را بدهم. اما در هرحال خواهم آمد."
آقای مَک دوگِل، ناشر تایمز، در دفتر خصوصی‎اش پشت به آتشِ شومینه ایستاده بود. او به بَک که همین حالا با صراحت معمولی‎اش یک سخنرانی در بارۀ این موضوعِ دشوار انجام داده بود یک نگاهِ شوخ می‌اندازد و عاقبت با تأکید می‎گوید: "بنابراین شما مایلید نام و آدرس خبرنگارِ مخفی ما را بدانید؟ من نمی‎توانم این را به شما بگویم. و حتی اگر می‎توانستم شاید باز هم آن را انجام نمی‎دادم. اما این بار بخاطر بهترین دلایل نمی‎توانم آن را انجام دهم ــ من نام او را خودم هم نمی‎دانم."
بَک می‎گوید: "اما شما نامه‎های او را دارید، یکی از آنها را به من نشان دهید؛ من فقط می‎خواهم یک نگاه به آن بیندازم."
مَک دوگِل پاسخ می‎دهد: "با کمال میل." او با گذشتن از کنارِ پنجره به سمت میز تحریرش می‎رود، یک کشو را باز می‎کند، نامه‎ای را خارج می‎سازد و آن را به کارآگاه می‎دهد و می‎گوید: "این اولین نامه او است، حالا آنچه را که مایلید از آن خارج سازید."
بَک بدون تغییرِ حالت در چهره پاکت را باز می‎کند. نامه بر روی کاغذی معمولی با ماشین تحریر تایپ شده بود و نه امضاء داشت و نه آدرس؛ نامه هیچ ویژگی مشخصی نشان نمی‎داد، به استثناء یک صلیبِ کوچکِ سرخ رنگ در بالای کاغذ. متن نامه چنین تایپ شده بود:
"به سردبیر تایمز.
اگر شما یک پیام دریافت کنید که صلیب کوچکِ سرخ رنگ در بالای صفحه باشد می‎توانید همیشه مطمئن باشید که نامه حقیقت را بیان می‎کند. آن را بلافاسله منتشر سازید."
سردبیر می‎گوید: "یک خبر بسیار جالب ضمیمۀ این نامه بود. ما آن زمان آن را درج نکردیم، کاری که اما ما را سخت پشیمان ساخت، زیرا بعد معلوم گشت که تمام جزئیات آن کاملاً درست بوده است. ما از آن زمان به بعد به صلیب سرخ رنگ اعتماد کردیم و چندین افشاگری را مدیون او هستیم که تا حدی تقریباً شگفت‎انگیز و در هرحال کاملاً درست بوده‌اند. حالا خبرنگارِ مخفی یکی از کارمندان منظم ما است."
"آیا او دستمزد دریافت می‎کند؟"
"آه بله، و در حقیقت یک دستمزد بالا. اما گفتنِ بقیه چیزها را به من ببخشید. من می‎دانم که پول به دستان دیگری منتقل می‎شود اما نمی‎دانم به کدام دست."
بَک نامه را به همه جهت می‎چرخاند، طوریکه انگار هنوز امیدوار بود به طریقی نام را بیابد. و عاقبت می‎گوید: "آیا می‎توانم پاکت نامه را یک بار ببینم؟"
"البته، اما این کار نمی‎تواند به شما کمکی کند؛ آدرسِ گیرنده هم توسط ماشین تحریر تایپ شده و نامه بطور پنهانی در صندوق پستی خصوصی ما انداخته شده است. شما می‎بیند که تمبر پُست بر روی آن نیست."
بَک پاسخ می‎دهد: "بله می‎بینم، بنابراین لازم نمی‎بینم دیگر بیش از این وقت ارزشمند شما را بگیرم."
سردبیر می‎گوید: "ببخشید که نتوانستم کمک بیشتری کنم، اما شما درک می‎کنید که ماجرا برای ما در رابطه با تجارت و هم در رابطۀ سیاسی از مزایای بزرگی برخوردار است. فقط ما خبرهای مهمی را که به ضرر دولت است به دست می‎آوریم. من غیرممکن است بتوانم این مرد را لو دهم."
کارآگاه پاسخ می‎دهد: "آه خواهش می‎کنم، این اصلاً مهم نیست. وانگهی شاید هم که شما من را در مسیر صحیحی هدایت کرده باشید."
او با این حرف می‎رود و سردبیر را که نمی‎توانست حرف‎هایش را برای خود توضیح دهد در حالتِ ناراحتِ روحی تنها می‎گذارد.
وقتی این گفتگو در روز بعد به لُرد ولدون اطلاع داده می‎شود می‎گوید: "به نظر می‎رسد که شما چیز کمی بدست آورده‎اید."
بَک پاسخ می‎دهد: "من هنوز نمی‎دانم که آیا این چیز کمی است."
نخست‎وزیر پیشنهاد می‎کند: "آیا می‎توانیم در ادارۀ پست نامه‎های تایمز را رهگیری کنیم؟ البته من از چنین روش‎هائی متنفرم، اما در موارد ناامیدکننده باید آدم از روش‎های ناامیدکننده استفاده کند."
لُرد ولدون می‎گوید: "من شنیدم که نامه‎ها پنهانی در صندوق پستِ تایمز انداخته می‎شوند."
کارآگاه پاسخ می‎دهد: "آقای وزیر کاملاً درست شنیدند. ادارۀ پست نمی‎تواند به ما کمک کند."
نخست‎وزیر با اندکی بی‌صبری می‎پرسد: "پس چکار دیگری می‎خواهید انجام دهید؟"
پاسخِ آرام این بود: "ما باید ابتدا فرد مشکوکِ عالیجناب را بررسی کنیم."
"و می‎توانید این کار را با موفقیت کامل انجام دهید؟"
"بله اینطور فکر می‎کنم."
"بدون آنکه نام او را بدانید؟"
"بدون آنکه نام او را بدانم، به شرطی که شما و لُرد ولدون به من کمک کنید."
لُرد ولدون می‎گوید: "بگذارید نقشه‎تان را بشنویم."
"ابتدا باید بدانم که آیا فردِ مشکوک در تمام جلساتِ کابینه که نتایجشان لو رفته است حضور داشته است یا نه."
نخست‎وزیر پاسخ می‎دهد: "نه در همۀ آن جلسات، فقط دو بار، اگر اشتباه نکنم سه بار او حضور نداشت."
"آیا این نباید به تنهائی بی‎گناهی او را اثبات کند؟"
"متأسفانه نه. او اجازه دارد بداند که در غیابش چه مذاکره‎ای انجام گرفته است، و اعضای کابینه البته آماده‌اند در این مورد به او گزارش دهند. تا جائیکه به یاد می‎آورم خودم هم یک بار این کار را انجام دادم."
"این همان چیزی‎ست که نقشه‎ام بر اساسش قرار گرفته است. احتمالاً عالیجناب می‎توانند از حضور او در جلسۀ بعدی جلوگیری کنند. سپس بگذارید به او گزارشِ دقیقاً برعکسی از مذاکرۀ جلسه داده شود. اگر این خبر سپس در تایمز منتشر شود دیگر جای تردیدی باقی‌نمی‎ماند که چه کسی آن را فرستاده است."
"این نقشه مورد علاقۀ من نیست، این بیش از حد اشتباه و فریبکارانه به نظرم می‎رسد."
لُرد ولدون حرف آنها را قطع می‎کند: "اما به نظر من نقشه کاملاً درستی است، بله حتی قابل تحسین. اگر فردِ مورد نظر بیگناه باشد، آنطور که من فکر می‎کنم، از این کار هیچ‌چیز نامطلوبی برای او پیش نمی‎آید، کاملاً برعکس. اما اگر او مجرم باشد بنابراین نمی‎توان یک ترفند هنری را که موجبِ محکومیت او می‎شود فریبکارانه نامید. در چشم من حتی این نقشه فرصتی را مهیا می‎سازد تا تایمز را بخاطر این خبر نادرست یک بار اساسی دست بیندازیم."
"اما چه‌کسی باید به براندال خبر جعلی را برساند؟" نخست‎وزیر آزرده فریاد می‎زند: "حالا نام او از دهانم بیرون جهید! من که اصلاً نمی‎خواهم این کار را به عهده بگیرم؛ این برایم غیرممکن است."
لُرد ولدون می‎گوید: "بسیار خوب آرتور، اگر تو مایلی من این کار را به عهده می‎گیرم. من در سوءظن تو خودم را شریک نمی‎دانم و فکر می‎کنم که باید به براندال فرصت داده شود تا پاکی شخصیتش را اثبات کند. وقتی یک گزارش واقعی از جلسه در تایمز منتشر شود شرافت او نجات یافته است. تو می‎دانی که دو روز دیگر در کابینه بحث خواهد شد که آیا ما می‎خواهیم خرید اجباری را در قانون جدیدِ کشاورزی به ثبت برسانیم یا نه. این سؤال از همه طرف کنجکاوترین علاقه را تحریک می‎کند؛ این بخصوص برای یک جاسوس مهم است. اگر تو بتوانی مانع از حضور براندال در جلسه شوی بقیه کار را من انجام خواهم داد."
نخست‎وزیر می‎گوید: "من می‎توانم خیلی راحت به او یک مأموریت اضطراری بدهم که او را در جای دیگر نگهدارد."
بَک از اینکه با انجام نقشه‎اش موافقت شده است از خوشحالی دست‌هایش را به هم می‎مالد و می‌گوید: "ما مطمئناً اشتباه نخواهیم کرد و شاید با این کار تا ریشۀ راز نفوذ کنیم. امروز سه‎شنبه است. حالا تا جائیکه من می‎بینم نمی‎توانم هیچکاری انجام دهم و باید انتظار بکشم تا در روز پنجشنبه روزنامۀ تایمز منتشر شود."
اما کارگاه در این مورد اشتباه می‎کرد. او اوایل صبحِ روز چهارشنبه خود را در کنارِ آپارتمان خصوصی لُرد ولدون که کاملاً نزدیک آپارتمان خصوصی نخست‎وزیر قرار داشت می‎یابد و بی‎صبرانه در می‎زند.
سکرتر لُرد می‌گوید: "لُرد ولدون هنوز از خواب بیدار نشده‎اند."
بَک پاسخ می‎دهد: "مهم نیست، من فقط از شما خواهش می‎کنم که این نامه را به او بدهید. این مربوط به یک موضوع فوری است."
او با این حرف نامه‎ای را که خودش نوشته بود به سکرتر می‎دهد. این نامه در حالیکه لُرد ولدون در روی تختخواب قهوه‎اش را می‎نوشید بر روی یک بشقاب به داخل آورده می‎شود. در نامه چنین نوشته شده بود:
"عالیجناب!
این از بزرگترین اهمیت برخوردار است که من همین امروز و در واقع در اسرع وقت یک گفتگو با عالیجناب نخست‎وزیر داشته باشم. من جرأت نداشتم مزاحم او شوم، و بنابراین به خودم اجازه دادم نزد شما بیایم. لطف کنید و برایم یک خط بنویسید که آیا شما او را خواهید دید و می‎توانید واسطۀ گفتگو شوید؟"
لُرد ولدون می‎گذارد برایش وسائل نوشتن بیاورند و در تختخواب می‎نویسد:
"آقای بَک محترم!
من بلافاسله به دیدار نخست‎وزیر خواهم رفت. اگر شما لطف کنید و ساعت دوازده دوباره بیائید من می‎توانم جواب را به شما بدهم."
وقتی بَک این یادداشت را دریافت می‎کند یک لبخند رضایتبخش بر چهره‎اش می‎دود و از آنجا می‎رود.
ساعت دوازده به او گفته می‎شود که او می‎تواند ساعت دو نخست‎وزیر و لُرد ولدون را در وزارتخانه ملاقات کند. هنگامیکه کارآگاه درخواست خود را مطرح می‎سازد، این درخواست در چشم آقایان در مقایسه با زحمتی که او برایشان بخاطر ملاقات ایجاد کرده بود کاملاً بی‎اهمیت به نظر می‎آمد. او فقط می‎خواست این خواهش را بکند که صندوق پستِ روزنامۀ تایمز توسط یک پلیس در لباس شخصی زیر نظر گرفته شود. نخست‎وزیر کمی با عصبانیت می‎گوید: "خب بله، این می‎تواند انجام شود. اما من فکر نمی‎کنم که این کار بتواند کمک کند. ما که نمی‎توانیم اجازه دهیم هر انسانی را که نامه‎ای در صندوق پست می‎اندازد دستگیر کنند."
لُرد ولدون موافقانه می‎گوید: "از این گذشته بعید است که براندل خودش نامه را در صندوق بیندازد، وگرنه او خودش را لو می‎دهد."
کارگاه بسیار مأیوس دیده می‎گشت، طوریکه نخست‎وزیر باید او را تسلی می‎داد. "حق کاملاً با شماست؛ در هرحال نمی‎تواند این کار ضرر داشته باشد. اما حالا باید من را ببخشید؛ من امروز خیلی کار دارم."
لُرد ولدون در حال خندیدن می‎گوید: "این همچنین یک اشاره برای خداحافظی کردن من هم است. آقای بَک، می‎خواهید همراه من بیائید؟ ماشین من در مقابل در قرار دارد."
در گوشۀ میدان ترافالگار یک قرار ملاقات مهم به یاد کارآگاه می‎افتد. لُرد ولدون دستور می‎دهد ماشین توقف کند و پس از پیاده شدن کارآگاه در ادامۀ حرکتِ ماشین دوستانه از پنجرۀ باز ماشین برایش سر تکان می‎دهد. پُل بَک تا ناپدید شدن ماشین در ازدحام خیابان انتظار می‎کشد؛ سپس به یک درشکه‎چی اشاره می‎کند و با سرعت به وزارتخانه بازمی‎گردد. بر روی کارتی می‎نویسد: "این بار واقعاً اهمیت دارد." و آن را به بالا ارسال می‎کند.
نخست‎وزیر او را با سردیِ کمی می‎پذیرد، اما پس از اولین کلماتِ کارآگاه هیجان بزرگی بر او مسلط می‎شود و می‎گوید: "این برایم خیلی سخت بود که اولین پیشنهاد شما را تأیید کنم، اما این خیلی فراتر از آن دیگری‎ست."
"ما مدارک مهمی در دست داریم."
"این ممکن است، اما من شخصاً رد می‎کنم در این داستان شرم‎آور نقشی بازی کنم."
بَک با تأکید آرام اما محکمی که به ظاهرِ بی‎اهمیتش وقار زیادی می‎بخشید می‎گوید: "بنابراین باید عالیجناب من را ببخشند، چون من هرگونه فعالیت در این ماجرا را متوقف می‎سازم. من نمی‎خواهم آگاهانه به این امر کمک کنم که یک بیگناه به مجازات محکوم شود در حالیکه مجرم اصلی پیروزی‎اش را جشن می‎گیرد. اجازه بدهید سخن عاقلانۀ لُرد ولدون را نقل‌قول کنم: <این به یک تحقیق مربوط می‎شود و نه به یک محکوم ساختن. حتی اگر دلایل زیادی بر علیه متهم وجود داشته باشد با این حال محکوم ساختن او بدون تحقیق مجاز نیست.>"
نخست‎وزیر یک لحظه تردید می‎کند، سپس با اکراه می‎‎گوید: "کاری را که می‎خواهید انجام دهید. من درک می‎کنم که عدالت این را درخواست می‎کند؛ اما درخواستی را که شما از من می‎کنید بسیار با احساس من در مخالفت است."
در روز بعد مشاوره در کابینه برگزار می‎شود و وزیر کشور، جیمز براندال، بخاطر انجام امورِ اضطراریِ دولتی در جلسه حضور نداشت. پس از یک بحث بسیار پر جنب و جوش تصمیم گرفته می‎شود که اصلِ خرید اجباری در قانونِ جدیدِ زمین را به ثبت برسانند. براندال قبل از وقتِ نهار به وزارتخانه وارد می‎شود تا در یک رأی‌گیریِ مهم شرکت کند، و بزودی بخاطر رفتارِ آشکار سرد و محتاطانۀ همۀ همکارانش احساس ناراحتی می‎کند، همه بجز یک استثناء.
لُرد ولدون مانند یک دوست اصرار داشت که براندال با او نهار بخورد، و بعد از غذا همانطور که قرار گذاشته شده بود جزئیاتِ کامل جلسه را به او گزارش می‎دهد. براندال می‎گوید: "من باید اعتراف کنم که تا حد زیادی ناامید و شگفتزده‎ام. اینکه خود شما بر علیه این قانون بودید، بله من این را می‎دانستم، اما فکر می‎کردم که اصلِ خرید اجباری یک اکثریت برای خودش دارد. به نظر من این تنها وسیلۀ توقف از انحطاط کشاورزی است و از جمعیت بیش از اندازۀ شهرها جلوگیری می‎کند. کاش فقط من آنجا بودم!"
لُرد ولدون برای آرام ساختن او می‎گوید: "براندال عزیز، شما هم نمی‎توانستید باعثِ نتیجۀ دیگری شوید. با اکثریت آرا ... چی، می‎خواهید بروید؟"
"بله، من خودم را کمی مورد حمله واقع گشته احساس می‎کنم و خُلق و خوی بدی دارم؛ این بهترین کار است که من فوری به خانه بروم. امروز که رأی‌گیری بیشتری انجام نمی‎شود."
اما او فوری به خانه نمی‎رود. وقتی او از کنار درِ اتاق کتابخانه می‎گذشت یک خدمتکار به سمتش می‎آید و یک کارت از نخست‎وزیر به او می‎دهد که در آن نوشته شده بود یک لحظه به اتاق خصوصی‎اش بیاید. گفتگو کوتاه بود و براندال وزارتخانه را شادتر از وقتی که داخل آن شده بود ترک می‎کند، اما با بزرگترین آشفتگی.
او زمزمه می‎کند: "یک خطای بزرگ شگفت‎انگیز." و با یک کبریت در اتاق رختکن آقایانِ قانونگذار یک سیگاربرگ روشن می‎کند و سپس با گام‎های سریع به خانه می‎رود تا بر هیجان خود مسلط شود؛ اما برخلاف همیشه از یک بیراهه می‎رود که او را به مؤسسه روزنامۀ تایمز هدایت می‎کرد. روز بعد در تمام محافل سیاسی ناآرامیِ تب‎آلودی حکومت می‎کرد که دلیل آن انتشار این نوشته در روزنامۀ تایمز بود: "ما خوشحالیم از مطمئنترین منبع به اطلاع برسانیم که در جلسۀ دیروز کابینه پس از بحثِ پر شوری با اکثریت آرا تصمیم گرفته شده است که اصلِ خرید اجباری در قوانین جدید کشاورزی را به ثبت نرسانند. وزیر کشور که معروف است از این اصلِ انقلابی حمایت می‎کند در این جلسه حضور نداشته است."
سپس یک مقالۀ طولانی به دنبالِ این افشاگری نوشته می‎شود و با کلمات گرمی از تصمیمِ کابینه که وارونۀ آن به جیمز براندال گزارش شده بود استقبال می‎کند و کودتاگرانِ رادیکال را متهم می‎سازد. "کسانیکه می‎خواهند راهروهایِ باشکوه انگلستان و نجبای باستانی‌ای را منهدم سازند که ثروت و امتیازشان اما بهترین تضمین برای مصونیت قانون اساسی و یکپارچگی پادشاهی ارائه می‎دهد." این مقاله در میان اعضای کابینه، بویژه در نزد کسانی که به مسیر آزادتر تعلق داشتند یک حالتِ شاد ایجاد می‎کند. ظاهراً یک نفر با تایمز یک شوخی انجام داده بود.
فقط لُرد ولدون یک چهرۀ غمگین نشان می‎داد؛ نخست‎وزیر سخت و جدی دیده می‎گشت و جیمز براندال کاملاً پریشان بود. نخست‎وزیر به محض ورود براندال به سالن خواهش کرده بود که پس از جلسه پیش او به اتاقش بیاید.
لُرد ولدون زمانیکه آنها در حال طرح سؤال بر رویِ جلوترین نیمکت کنار همدیگر نشسته بودند در حالیکه غم و اندوه صادقانه‎ای بر صدایش نشسته بود زمزمه می‎کند: "آیا تایمز را دیده‎ای؟ من هرگز فکر نمی‎کردم که او چنین کاری کند!"
مافوقش پاسخ می‎دهد: "من هم فکر نمی‎کردم. من براندال را پس از جلسه به اتاقم خوانده‎ام و مایلم که تو در گفتگو حضور داشته باشی."
"آیا نمی‎شود من حضور نداشته باشم؟ جریان برای من بسیار شرم‎آور خواهد شد."
"بدون شک؛ اما حضور تو ضروری‎ست. یک وظیفه باید انجام شود، اگر هم شرم‎آور باشد."
هنگامیکه لُرد ولدون داخل اتاق نخست‎وزیر می‎شود از اینکه کارآگاه پُل بَک آنجا حضور دارد و متواضعانه در پسزمینه ایستاده است کمی شگفتزده بود. نخست‎وزیر بسیار هیجانزده شروع می‎کند: "آقایان، من از شما خواستم به اینجا بیائید چون آنچه را که باید به اطلاع شما آقای براندال و همچنین شما لُرد ولدون برسانم بسیار بااهمیت است. همانطور که می‎دانید مدتی است یک خائنِ بدسرشت شرافتِ کابینه را به خطر انداخته. او اسرار دولت را فروخته است!"
لُرد ولدون به دوستش زمزمه می‎کند: "آرتور، با او بیش از حد سخت رفتار نکن" اما نحست‎وزیر با خشمِ رو به رشدی ادامه می‎دهد: "این خیانت باید حالا یک نقطه پایان داشته باشد. توسطِ مهارت و تلاش این مرد که من مایلم عمیقترین قدردانی‎ام را به او ابراز کنم جاسوسِ فرومایه شناسایی شد. تو، لُرد ولدون، تو آن مردی!"
لُرد ولدون می‎خواست صحبت کند اما نخست‎وزیر قدرتمندانه مانند یک شیر خود را به سمت او برمی‎گرداند و در حالیکه نگاهِ نابود‌کنندۀ چشمانِ عمیقش منافق را خاموش می‎سازد با صدای بلند می‎گوید: "انکار نکن! ما شواهد قابل توجهی برای جرمت داریم. آقای بَک، خواهش می‎کنم نزدیکتر بیائید و آنچه را که می‎دانید برایش بگوئید."
کارآگاه با صدای آرامی می‎گوید: "ببینید، لُرد ولدون. من اول به یاد آوردم که شما می‎دانستید چگونه نامه‎ها در صندوق پستی تایمز آمده است. شما گذاشتید بطور غیرمنتظره یک کلمۀ کوچک در این مورد به من کمک کند. خبرنگارِ مخفی در نامه‎ای که به من نشان داده شد کلمۀ <بلافاصله> را با ماشین تحریر <بلافاسله> تایپ کرده بود. من از شما توسط سکرتان درخواست کردم که برایم خط کوتاهی بنویسید، که در آن همان کلمه با همان اشتباه تکرار شده بود. حالا جریان برای من تا اندازه‎ای روشن شده بود؛ زیرا تقریباً دو نفر از اعضای کابینه اشتباه یکسانی کرده بودند. اما برای اینکه کاملاً مطمئن شوم از نخست‎وزیر خواهش کردم ... ..."
نخست‎وزیر حرف او را قطع می‎کند: "بله، لُرد ولدون، من بقیۀ کار را انجام دادم. پس از آنکه تو به جیمز براندال گزارش اشتباه در موردِ مذاکره در کابینه را دادی من به او گزارش صحیح را دادم. تو گزارش اشتباه را برای اثبات خیانت او منتشر کردی و با این کار خیانت خودت را به اثبات رساندی."
لُرد ولدون نمی‎توانست کلمه‎ای برای پاسخ بگوید؛ ضربه بطور ناگهانی به او برخورد کرده بود. او در حالیکه رنگ صورتش مانند رنگ مُرده‎ها شده بود با دستان لرزان خود را به یک صندلی تکیه می‎دهد. اما نخست‎وزیر با صدایِ خشن بیرحمانه ادامه می‎دهد: "آه تو دوستِ دروغین و همکار ریاکار، چقدر متأسفم که نفع عمومی من را منع می‎سازد جرم تو را علنی سازم و تو را برای مجازات بدست قانون بسپارم. اما من برای تو دو شرط می‎گذارم: اولاً باید استعفایت را بنویسی، استعفا از کابینه و از مجلس عوام. و سپس باید با امضای خودت یک اعترافِ دقیق از جرمی که کردی بنویسی."
لُرد ولدون نفس نفس‌زنان می‎گوید: "به چه منظور؟" این اولین کلمات او پس از خُرد شدن توسط افشاء گشتن بودند.
"بخاطر جلب رضایتِ مردی که می‎خواستی بیچاره‎اش سازی. او باید اقرارنامۀ تو را بعنوان یادگار نجات یافتن از یک خطر و برای ضمانتِ آینده نگهدارد." او با این حرف به در اشاره می‎کند و لُرد ولدون مانند سگِ کتک خورده‎ای بیرون می‎خزد.
حالا نخست‎وزیر با ویژگیِ زیبا و قابل احترام خود و با تواضعی خالصانه ادامه می‎دهد: "آقای براندال، من باید از شما چون در ذهنم به شرافت شما بیش از حد نزدیک شدم تقاضای بخشش کنم."
هنگامیکه دیرتر وزیر کشور و کارآگاه با هم می‎رفتند براندال آهسته به بَک می‎گوید: "خواهش می‎کنم امروز در پیش ما غذا صرف کنید. من می‎خواهم این فرصت را به همسرم بدهم تا از مردی تشکر کند که شوهرش را نجات داده است.
 
قتل با زهر
نظر کالبدشکافی از این قرار بود: "لتیتیا وودریف در اثر مسمومیت با مورفین فوت کرده است. هیچ مدرک کافی در اختیار ما وجود ندارد که چگونه او سم را مصرف یا چه‌کسی آن را برایش تهیه کرده است. بنابراین ما فقط می‎توانیم به آقای وودریف، پدر به شدت متأثر به خاطر از دادن دختر تسلیت صمیمانه خود را اعلام داریم."
کالبدشکافی قادر نبود این معمای مرموز را حل کند. مسئولین پس اظهار نظر نهائی با گام‎های بی‌صدا و چهره‎ای جدی مجلس عزاداری را ترک می‎کنند. جان وودریف اما بی‌سر و صدا، انگار که از بیدار ساختن فرزند مُرده‎اش می‎ترسد به اتاقی که در آن جسد زیبا قرار داشت بازمی‎گردد. او مضطرب دست سفید و سرد بر روی ملافه را لمس و به چهره آرام که لب‎های رنگپریده‎اش هنوز در مرگ هم لبخند می‎زدند نگاه می‎کند. ناگهان به نظرش می‎رسد که دختر دوستداشتنی، محبوب و شادیِ دل او در چنان فاصله دوری ناپدید شده است که حتی افکارش هم نمی‎توانستند بدنبال دختر بروند. این دیگر فرزند او نبود که عمیقترین عشق وی را با او پیوند داده بود، که سرد و بی‎روح در مقابلش قرار داشت. یک فرشته پاک و مقدس در اتاق در نوسان بود. او برای همیشه لتیِ صمیمی، شاد و مهربانش را از دست داده بود.
او پُر از درد خود را بر روی دختر خم می‎سازد و لب سفت و سخت شده‎اش را می‎بوسد. تماس بسیار سرد مانند خنجری در قلبش می‎رود و او تمام درد و رنج از دست دادن دختر را از نو دوباره احساس می‎کند، گرچه دخترش دو روز پیش فوت کرده بود. او در حالیکه صورتش را در بالشی که سر متوفی بر روی آن قرار داشت فرو کرده بود شروع به یک هق هق جانسوز می‎کند.
در این لحظه در اتاق آهسته گشوده می‎گردد و سر یک دختر جوان با چشمان فرو رفته و قرمز گشته دیده می‎شود. یک صدای لطیف پُر از مهربانی می‎گوید: "پدر". میلی وودریف به تختی که پدرش غرق اندوه زانو زده بود نزدیک می‎شود، بازویش را به دور گردن او می‎اندازد و سعی می‎کند کلمات تسلی‎آمیز در گوشش زمزمه کند، هرچند قلب خودش از غم و اندوه تقریباً شکسته بود.
او می‎گوید: "پدر، پدر عزیز، اینطور گریه نکن، اگر لتی دردت را ببیند نمی‎تواند در آسمان سعادتمند باشد؛ او خیلی خوب و بامحبت و همیشه خوشحال بود. خدا می‎داند که تحمل این فاجعه سخت و دشوار است. ما دو نفر اما هنوز برای هم باقی‌مانده‎ایم، ما می‎توانیم برای همدیگر زندگی کنیم و همدیگر را تا روزیکه گل از دست رفته خود را دوباره ببینیم دوست بداریم."
مرد عمیقاً خمیده مانند کودک خسته‎ای به اصرار مهربانه دخترش تسلیم می‎گردد و می‎گذارد دخترش او را از اتاق به بیرون هدایت کند. در حالیکه آنها کنار همدیگر در اتاق ساکت نشیمن که در آن به نظر می‎آمد حتی نور خورشید هم حالا فقط غم و اندوه گسترش می‎داد نشسته بودند او زمزمه می‎کند: "میلی، خدا را شکر که من تو را هنوز دارم!" در این لحظه یک ترس ناگهانی سینه‎اش را چنگ می‎زند و دست دخترش را چنان محکم می‎فشرد که آن را به درد می‎آورد. او مانند دیوانه گشته از ترس فریاد می‎زند: "خدای بزرگ، آیا باید او را هم از دست بدهم؟"
او مدتی طولانی بدون آنکه نگاهش را از او بردارد ساکت آنجا نشسته بود و موی قهوه‎ای مانند ابریشم نرمش را نوازش می‎کرد، عاقبت مانند کسیکه هدف خاصی در ذهن دارد به زحمت از جا برمی‎خیزد و می‎پرسد: "میلی، آیا کسی با قطار به اینجا نیآمده است؟"
دختر با نگاه به ساعت دیواری جواب می‎دهد: "پدر، قطار به سختی می‎تواند اینجا باشد، و از شهر تا اینجا نیم‌ساعت طول می‎کشد. آیا انتظار یک مهمان را می‎کشی؟"
"من دو روز قبل به یک پلبس مخفی به نام پل بک در لندن تلگراف زدم. ما در یک مدرسه تحصیل می‎کردیم و در آن زمان دوستان خوبی برای هم بودیم، اما از آن زمان به بعد دیگر همدیگر را ندیدیم. او تیزهوشترین مرد در حرفه خود بحساب می‎آید و من امیدوارم که به موقع برای کالبدشکافی برسد. اگر یک نفر بتواند کشف کند که چطور لتی بیچاره ما کشته شده است بنابراین آن یک نفر او خواهد بود."
"پدر، اما این چه سودی می‎تواند داشته باشد؟ با این کار جای زخم فقط مرتب از نو خونریزی می‎کند و لتیِ گُل ما را هم برنمی‎گرداند."
او با چنان هیجانی پاسخ می‎دهد که دختر می‎ترسد: "میلی، من برای اینکه بدانم لتیِ بیچاره چطور مُرده است حاضرم دست راستم را بدهم."
یک سکوت برقرار می‎گردد. سپس ناگهان وودریف می‎پرسد: "آنا کجاست؟"
"در اتاقش، پدر؛ او کاملاً مبهوت است و از آن به بعد نه غذا خورده و نه خوابیده است. آنا از بسیاری جهات هنوز مانند یک کودک کوچک است، و او لتی را بسیار دوست داشت."
"عزیزم، تو برو پیش او، شماها بهتر می‎تونید همدیگه را دلداری بدهید. من تا آمدن بک آرامش ندارم؛ من ترجیح می‎دهم فاصله‎ای را به استقبالش بروم."
خانه وودریف یک ساختمان بلند آجری بود که در دامنه یک کوه پوشیده شده از درخت رو به سمت دریا قرار داشت. تقریباً پس از پنج کیلومتر شهر بزرگ پُر رونق درزینگهم قرار داشت، جائیکه وودریف بعنوان تولیدکننده ماشین آلات صنعتی ثروتش را بدست آورده و او را در موقعیتی قرار داده بود تا برای خود خانه و پارک خریداری کند و اینجا در کنار دریا همانطور که از زمان جوانی مشتاق بود یک زندگی راحت را بگذراند. او در جاده اصلی با گام‎های استوار نیمی از راه تا شهر را پیموده بود که یک درشکه سریع از کنارش می‎گذرد. یک مرد خواب‎آلود که به چشم وودریف مانند یک تاجر به نظر می‎رسید در آن راحت نشسته و تکیه داده بود. تقریباً بیست قدم دورتر درشکه ناگهان توقف می‎کند؛ مسافر مانند یک پسربچه مدرسه‎ای از آن به بیرون می‎جهد و بدون تأمل به سمت او می‎دود.
مرد در حالیکه دستش را صمیمانه به سمت وودریف دراز کرده بود می‎گوید: "جان، آیا من را دیگر نمی‎شناسی؟ من با اولین نگاه تو را شناختم."
وودریف یک لحظه کاملاً سردرگم به او خیره می‎شود؛ اما بزودی او را به یاد می‎آورد و می‎گوید: "چی، نکند تو پل بک کوچک باشی؟"
"من مطمئنم که پل بک هستم، همانطور که مطمئنم تو جان وودریف هستی. تو مرا در مدرسه از برخی کتک خوردن‎ها حفظ کردی، زمانیکه من در میان کودکان کوچک بودم و تو به کودکان بزرگتر تعلق داشتی. جان، من واقعاً متأسفم که ما همدیگر را پس از این زمان طولانی بخاطر این واقعه غم‎انگیز دوباره می‎بینیم."
"پس تلگرافم را دریافت کردی؟"
"و همزمان نامه‎ات را. وقتی تلگراف تو رسید من مسافرت بودم وگرنه برای کالبدشکافی می‎آمدم. نتیجه کالبدشکافی چه است؟"
"مسمومیت توسط مصرف بیش از حد مورفین."
بک تحقیق‎کنان به چهره او نگاه می‎کند. "آیا نظر تو هم اینطور است؟"
"من واقعاً نمی‎دانم که باید چه فکر کنم."
"تو بطرز وحشتناکی خسته‎ای و مانند تب‎زده‎ها می‎لرزی. نه فقط اندوه بر تو چیره شده است بلکه یک وحشت آزارت می‎دهد. من می‎خواهم درشکه را بفرستم برود. در حالِ قدمزدن بهتر می‎شود صحبت کرد. آدم هرگز نمی‎تواند در چاردیواری مطمئن باشد که کسی استراق‌سمع نمی‎کند."
هر دو مرد مدتی در سکوت کنار هم می‎روند، تا اینکه در سمت چپ یک اسب می‎پیچد که مستقیم به سمت ساحل رو به پائین می‎رفت. آنها بدون آنکه یک کلمه بگویند جاده اصلی را ترک می‎کنند. وودریف نگاهش را به زمین خم ساخته بود، حالت چهره‎اش مضطرب و پُر از غم بود؛ بک گهگاه نگاهی به او می‎انداخت و تلاش می‎کرد افکار او را بخواند. حالا آنها در محلی ایستاده بودند که در آن ساحل ِ هموار خود را در سطح وسیعتری در مقابلشان گسترده بود. دریا تا افق دریا در برابر پایشان قرار داشت؛ امواج شفاف کف‎کنان خود را بر روی شن می‎شکاندند و از پشت آنها صخره‎های سیاه مستقیم به بالا صعود می‎کردند.
بک در حالیکه آنها در لبه ساحل گام برمی‎داشتند ناگهان می‎پرسد: "چه چیزی تو را اینطور عذاب می‎دهد؟"
"وحشت."
"وحشت ... از چه؟"
در حالیکه همه اندام او می‎لرزیدند می‎گوید:  "من این را نمی‎دانم. اما من در این ترس مرگبار غوطه‎ورم نکند دخترم میلی هم که حالا تنها فرزندم است بتواند از دستم گرفته شود. لتی اولین کسی نبود که توسط زهر مُرده است. این فکر که شاید او آخرین کس هم نباشد مرا به وحشت انداخته است."
بک بازوی او را می‎گیرد و با صدای محکمی می‎گوید: "جان، اگر بتوانم به تو کمک کنم، بنابراین آن را به خاطر دوران قدیم انجام می‎دهم. تو احتمالاً جریانات را سیاه‎تر از آنچه واقعاً هستند می‎بینی. خواهش می‎کنم به من صادقانه بگو از چه می‎ترسی و چه می‎دانی."
"پل، این یک داستان طولانی‎ست."
برای دوستان دبستانی این کاملاً طبیعی به نظر می‎آمد که خود را با نام کوچک بخوانند و با همان لحن بیست و پنج سال قبل با هم صحبت کنند. "من عجله ندارم. فقط به روش خودت برایم تعریف کن، اما چیزی را ناگفته باقی‌نگذار."
"یک سال قبل بزرگترین دخترم باربرا در جنوب آلمان، جائیکه او در پانسیون بود می‎میرد. تلگراف گم شده بود و وقتی من آنجا رسیدم او را به خاک سپرده بودند. پزشک گفت که او در اثر بیماری قلبی مُرده است. در آن زمان من حرف او را باور کردم، دلیلی برای شک کردن وجود نداشت. اما حالا مطمئنم که او هم مانند لتیِ بیچاره‎ام با مورفین مسموم شده است. جریان کاملاً یکسان بود. در صبح آن روز باربرا خود را کاملاً سالم احساس می‎کرد و همراه با دختران دیگر صبحانه می‎خورد. سپس به اتاق خود می‎رود تا نامه‎های رسیده از انگلستان را بخواند. یک ساعت دیرتر او را با چشمان بسته و تکیه داده بر روی صندلی راحتی می‎یابند. ابتدا تصور کردند که خوابیده است، اما او مُرده بود."
"و دخترت لتی هم به همین شیوه مُرده است؟"
"دقیقاً به همین شکل. میلی، خواهر دوقلویش با آنا کولین، دختر عمه‎اش، که پیش ما مهمان است به یک مهمانی در انتهای شهر دعوت شده بودند، جائیکه آنها می‎خواستند شب را در آنجا بمانند. لتی اما بخاطر تنها نگذاردن من دعوت را نپذیرفت. ما با هم صبحانه خوردیم و او مانند همیشه شاد و سر حال بود، سپس هر دو با هم بیرون رفتیم. ما در محلی که مسیر به ساحل دریا دو شاخه می‎شود از همدیگر جدا گشتیم. لتی انتظار نامه‎ای را می‎کشید که توسط یک همشاگردیِ قدیمی فرستاده شده بود و به این خاطر جاده به سمت شهر را در پیش می‎گیرد تا در بین راه با نامه‎رسان مواجه شود. من به قصد صید چند ماهی خالخالی به سمت دریا می‎روم. لتی در سر پیچ جاده یک بوسه با دستش برایم می‎فرستد. من نباید دیگر دوباره او را زنده می‎دیدم.
هنگامیکه من بعد از چند ساعت به خانه بازگشتم، تمام خانه را در درد و بی‎قراری یافتم. هر دو دختر تازه به خانه بازگشته و لتی را که بر روی تخت کج افتاده بود می‎یابند، انگار که او ناگهان بر روی تخت افتاده باشد ــ او مُرده بود. کالبدشکافی مسمومیت توسط مورفین را تأیید کرد. دکتر توضیح داد که او باید بیش از یک گرم مورفین خالص مصرف کرده باشد؛ این اندازه مورفین کافی است تا در عرض سی دقیقه به مرگ منجر شود."
"آیا دخترهایت روابط عاشقانه داشتند؟"
"من هرگز چنین چیزی نشنیدم. آنها هنوز بسیار جوانند، تازه مدرسه‎شان تمام شده است. لتی هنوز هجدهمین سالش را تمام نکرده بود. قبلاً به تو گفتم که او و میلی خواهر دوقلو هستند. باربرا هم وقتی یک سال قبل در آلمان مسموم گشت در همین سن بود."
"تو می‎گوئی که آنها دختران شاد و زنده‎دلی بودند؟"
"مانند پرنده‎های روی شاخه درختان خوشحال بودند. افکار به خودکشی را کاملاً از ذهنت بیرون کن."
"اگر خودکشی و تصادف حذف شوند، بنابراین یک قتل مطرح می‎شود. وقتی دخترت لتی مسموم گشت چه افرادی در خانه بودند؟"
"فقط خدمتکاران قدیمی و مورد اعتماد خانواده. به این ترتیب می‎توان به خود من هم مشکوک گشت. همچنین انگیزه قابل تصوری وجود ندارد و همه او را دوست داشتند."
نوعی که او <انگیزه> را بیان می‎کند بک را مشکوک می‎سازد؛ او ناگهان در ساحل خلوت می‎ایستد، سر خود را برمی‎گرداند و با دقت به صورت وودریف نگاه می‎کند. "جان، تو چیزی را از من مخفی می‎سازی. آیا تو انگیزه برای انجام جرم را می‎شناسی؟"
"من از هیچ انگیزه‎ای خبر ندارم!"
"اما تو یک حدس می‎زنی. اگر قرار است که من کمکت کنم باید با من صادق باشی."
"این فکر چنان هیولاوار است که من به سختی قادر به درک آن هستم. وانگهی این غیرممکن است."
"تو باید قضاوت به آن را به من بسپری. اول باید آدم غیرممکن‎ها را از سر راه بردارد و بعد به سراغ ممکن‎ها برود."
"برای اینکه همه‌چیز را برایت تعریف کنم باید کمی به عقب برگردم: ما وودریف‎ها پنج خواهر و برادر بودیم، چهار برادر و یک خواهر. روبرت، فرزند ارشد خانواده دکتر شد و در لیورپول اقامت گزید. تنها پسر او، کولمن وودریف، هم شغل پدر را انتخاب کرد و با مرگ پدر وارث مطبش که سود زیادی نمی‎آورد می‎شود. برادر دوم من پتر از سی سال پیش در شیکاگو زندگی می‎کند و وضعش خوب است. او مجرد است و هر سال قول می‎دهد که به دیدار ما خواهد آمد. او به آنچه که می‎خواهم برایت تعریف کنم هیچ ربطی ندارد. سومین برادر من هستم و دیک جوانترین بود.
دیک از روبرت با تمام روحش متنفر بود، اما او و من بهترین دوستان هم بودیم، تا اینکه هر دو ما به خواست سرنوشت عاشق یک دختر شدیم. ما با هم مانند دو برادر صادقانه بخاطر عشق دختر مبارزه کردیم و من برنده جایزه شدم. آلیس بیچاره من! او بهترین زنی بود که تا حال مردی را خوشبخت ساخته است، اما او پس از بدنیا آوردن دوقلوها فوت می‎کند. بخاطر او این دوقلوها دو برابر در قلبم جای داشتند. دیک نمی‎توانست به یأسش غلبه کند. هیچ اختلافی بین ما به وجود نیامد، او روح بسیار درستکاری داشت؛ اما او کسب و کار خوب بنگاهش در لیورپول را کنار می‎گذارد و به استرالیا می‎رود، جائیکه او سه سال پیش فوت کرد. او خود را با گستاخانه‎ترین سفته‎بازی‎ها و با خرید و فروش زمین و ساختمان مشغول کرد، اما در همه‌چیز موفق می‎شود. تو این ضرب‎المثل را می‎شناسی: <بدشانسی در عشق، اقبال در قمار>. به این ترتیب او مرد ثروتمندی می‎شود.
ما تا آخرین لحظه در ارتباطی سرزنده باقیماندیم. او هر چهار هفته یک نامه برایم می‎فرستاد، دخترهایم را بسیار دوست داشت؛ من فکر می‎کنم بیشتر بعنوان یادگار آلیس تا بخاطر من. هر ساله برای آنها هدیه‎های زیبا می‎فرستاد و تمام ثروتش را که تقریباً دویست و پنجاه هزار پوند استرلینگ است پس از مرگ برای آنها به ارث گذارد."
"برای هر سه دختر بطور مساوی؟"
"بله، یا اگر یکی بمیرد، به بازماندگان پس از رسیدن به سن هجده سالگی."
بک آهسته برای خود سوت می‎زد. و پس از مکث کوتاهی می‎پرسد: "اما اگر هیچکدام هجده ساله نشود چه می‎شود؟"
"در این مورد در وصیتنامه چیزی تعیین نشده بود.  چنین چیزی احتمالاً به فکر برادرم دیک نیفتاده بود. اما من از یک وکیل در این باره سؤال کردم و پاسخ شنیدم که اگر سه دخترم قبل از هجده سالگی بمیرند دیگر وصیتنامه برادرم هیچ ارزشی ندارد و تمام اموال منقول و غیرمنقول به دکتر کولمن وودریف، وارث قانونی متوفی می‎رسند."
بک می‎گوید: "بفرما، ما یک انگیزه روشن داریم که به اندازه کافی قوی است."
وودریف با اطمینان می‎گوید: "اما این فکر پوچ است، حتی اگر آدم بخواهد قبول کند که پسر برادرم یک چنین شیطانی است، چیزی که من ناممکن می‎دانم، بنابراین نمی‎تواند با این موضوع هیچ ربطی داشته باشد. وقتی باربرا مسموم گشت او در لیورپول بود. او همچنین حالا هم آنجاست، در حالیکه لتی اینجا در اثر سم مُرده است."
"اصلاً این کولمن وودریف چه نوع آدمی است؟"
"آنطور که من می‎شنوم یک مرد کاملاً لایق و باهوش. آن مقدار اندکی که من از او دیده‎ام باعث رنجشم نشده است. خواهر بیوه شده‎ام ــ عمه او ــ خانم کولین که در لیورپول زندگی می‎کند او را می‎شناسد و بسیار دوست دارد. آنا، تنها دختر خواهرم در خانه ما مهمان است."
"نظر آنا در باره دکتر کولمن چیست؟"
"او از کولمن خوشش نمی‎آید، این قطعی است. اما دخترهای جوان اغلب غیرمنطقی‎اند. آنا یک دختر کوچک خجالتی و ساکت و دو سال بزرگتر از میلی است، اما خیلی جوانتر دیده می‎شود؛ او مانند یک کودک بی‎تجربه هنوز جهان را کم می‎شناسد. با اینکه از دکتر کولمن خوشش نمی‎آید، اما فقط می‎تواند چیزهای خوب از او تعریف کند، پل باور کن، اگر می‎خواهی جریان را واقعاً از پایه بررسی کنی پس بهتر است که او را کاملاً از بازی کنار بگذاری."
دوباره آنها برای مدتی سکوت می‎کنند. عاقبت بک می‎پرسد: "آیا دخترت لتی نامه‎ای که انتظارش را می‎کشید دریافت کرد؟"
"من این را نمی‎دانم. آتش شومینه اتاقش خاموش شده بود، اما در خاکستر چیزی مانند کاغذ سوخته پیدا شد."
"و هیچ کجا ردی از سم کشف نشد؟"
"کوچکترین ردی پیدا نشد. با توجه به شهادت مستخدمین او پس از بازگشت به خانه هیچ‌چیز نخورد. من درِ اتاق او را با این امید که تو خواهی آمد قفل کردم."
ظاهراً پدر مصیبتزده برای پاسخ دادن آرام و واضح به سؤالات بک بزرگترین زحمت را به خود می‎داد، در حالیکه درد و وحشت تهدید به غلبه بر او می‎کردند. بک ساکت و با چهره‎ای کاملاً بی‎حالت به گام برداشتن ادامه می‎دهد، بدون آنکه به نگاه ملتمسانه و کمک خواهانه دوستش توجه کند. عاقبت وودریف نمی‎تواند بیشتر تحمل کند و می‎گوید: "خب انسان، بخاطر خدا حرفی بزن!"
بک پس از لحظه کوتاهی پاسخ می‎دهد: "من نمی‎دانم چه‌چیز ارزش زحمت گفتن دارد."
"آیا فکر می‎کنی که یک عمل شرورانه انجام گرفته و جان میلی در خطر است؟"
"من می‎ترسم که اینطور باشد."
خویشتنداری پدر بیچاره به پایان رسیده بود. او مرددانه التماس می‎کند: "پل، به من کمک کن، دختر عزیزم را نجات بده، تنها فرزندم را! خدایا به من رحم کن! تو بخاطر دوستی قدیمی به من کمک خواهی کرد، درست می‎گم؟"
در چهره بک یک همدردی صادقانه می‎درخشد و در حالیکه دست رفیق دبستانی‎اش را قلبانه می‎فشرد می‎گوید: "جان، بر خودت مسلط شو، تو قبل از پایان این ماجرا به تمام نیرویت احتیاج پیدا خواهی کرد. دخترت میلی حالا چند سالش است؟"
"یکماه دیگر هجده سالش می‎شود."
"این کار ما را کوتاه می‎کند. آیا برادر بزرگت از شیکاگو ــ پتر نامیده می‎شود؟ ــ نمی‎تواند بیدرنگ به مهمانی پیش تو بیاید؟"
وودریف به او طوری خیره می‎شود که انگار او ناگهان عقلش را از دست داده است.
"منظورم این است که آیا من می‎توانم نقش برادر بزرگت را بازی و تقریباً یک ماه تمام بدون ایجاد شک در خانه‎ات زندگی کنم؟"
"بدیهی‎ست. هیچکس اینجا او را نمی‎شناسد و همه از این مطلع هستند که من مدت‎هاست انتظار دیدار او را می‎کشم."
"خب، پس این حل شد. برادرت پتر دو روز دیگر کاملاً غیرمنتظره از شیکاگو به مهمانی پیشت خواهد آمد. اما خوب دقت کن، بجز ما دو نفر نباید کسی از این راز آگاه شود. هیچکس نباید یک کلمه مطلع شود."
"میلی و آنا هم نباید چیزی بدانند؟"
"تحت هیچ شرایطی. آنها باید فکر کنند که من عمو پتر وودریف هستم. اما امروز مایلم قبل از بازگشت به شهر یک نگاه به اتاقی که دخترت در آن فوت کرده است بیندازم."
وودریف هوشمندانه می‎گوید: "اگر می‎خواهی بعنوان پتر بیائی بنابراین بهتر است که خودت را قبلاً اینجا اصلاً نشان ندهی."
"آیا کسی می‎داند که تو پلیس مخفی بک را به اینجا خوانده‎ای؟"
"فقط دخترم میلی."
"بنابراین بد نمی‎شود اگر من ظاهر شوم؛ همچنین هیچ ضرری هم نمی‎زند که من هم با چشمان پل بک و هم با چشمان پتر وودریف دور  و اطراف را بررسی کنم. من به سختی می‎توانم باور کنم که یکی از خانم‎های جوان یا کس دیگری مرا در دیدار بعدی بشناسد. وانگهی برادرت پتر چطور دیده می‎شود؟"
"مردم می‎گویند که او شبیه به من است، فقط قد بلندتری دارد."
در خانه میلی وودریف خود را در حضور کارگاه از لندن بسیار خجالتی و ترسو نشان می‎دهد. آنا کولین که همیشه بسیار ساکت بود برعکس با او دوستانه برخورد می‎کند، هنگام غذا با او همصحبت می‎شود و او را به اتاقی که هنوز جسد دختر عمویش قرار داشت هدایت می‎کند.
او می‎پرسد: "آقای بک، آیا می‎توانم به شما کمک کنم؟" و با چشمان آبی کاملاً بیگناهش اندوهگین به او نگاه می‎کند. "من لتی بیچاره را خیلی دوست داشتم."
کارگاه با لحنی نرم پاسخ می‎دهد: "دخترم، من از این مطمئنم، اما من کارم را تنها انجام می‎دهم."
بک در اتاق را از داخل قفل می‎کند و فوری مشغول کار می‎شود. هیچ‌چیز از نگاه‎های سریع و دست‎های چابکش مخفی نمی‎ماند. او در آخر گرد و خاک کف اتاق را جارو و در گوشه‎ای از اتاق آن را دقیقاً بررسی می‎کند؛ سپس با انگشتانش آرام در خاکستر شومینه جستجو می‎کند. او در آن یک گلوله کوچک شیشه‎ای آبی رنگ که یک سمت آن ذوب شده بود و یک قطعه کوچک از یک جعبه مقوائی سفید رنگ پیدا می‎کند. در خاکروبه یک انگشتر طلائی پیچ خورده کم ارزش، یک روبان باریک سفید رنگ دندانه‌دار، یک دسته نخ درهم گره خورده ابریشمی با رنگ روشن، همراه با سنجاق ته‎گرد فراوان و سنجاق سر کشف می‎کند، این گنجینه را او قبل از خداحافظی کردن در کف دستش به جان وودریف نشان می‎دهد.
او می‎گوید: "باعث تعجیم خواهد گشت اگر من اینجا در دستم چند حرف از کلمه رمز را نداشته باشم؛ فقط باید موفق شوم آنها را از روی این خرت و پرت‎ها بخوانم."
دو روز بعد یک مرد قد بلند و استخوان درشت که از کت و شلوار، ظاهر و زبانش مشخص بود که فقط یک آمریکائی می‎تواند باشد به خانه جان وودریف می‎آید. وودریف در اولین لحظه کاملاً گیج شده بود. اما هنگامیکه غریبه با لحن تو دماغی او را مخاطب قرار می‎دهد: "جان، تو واقعاً برادرت پتر را دیگر نمی‎شناسی. و من برای دیدن دوباره صورت تو نیمی از فاصله زمین را رانده‎ام." در این وقت جان دست او را می‎گیرد و با صمیمانه به بک خوشامد می‎گوید.
او خود را برای نقشش فوق‎العاده خوب گریم کرده بود. پتر وودریف از شیکاگو یک مرد قد بلند بود، تقریباً هفت سانتیمتر بزرگتر از آقای بک. در کنار چشم و دهانش یک شباهت خانوادگی با جان وودریف داشت که همه فوری متوجه آن می‎گشتند؛ آدم با اولین نگاه می‎فهمید که آن دو با هم برادرند. هنگامیکه دو دختر صدا زده می‎شوند تا به عمو پتر خوشامد بگویند سریع می‎آیند و خیلی زود با او رابطه صمیمی برقرار می‎کنند. او بسیار باهوش، مهربان و خوب بود. هنگامیکه او از اندوه آنها آگاه می‎شود خود را عمیقاً اندوهگین نشان می‎دهد و به این وسیله خود را در قلب همه جا می‎کند.
روز به روز به دوست داشتنِ عمو که رفتار بسیار مهربانانه‎ای با دو برادرزاده‎اش داشت افزوده می‎گردد. اما به نظر می‎رسید که آنا کولین محبوب عمو است. از دست دادن خواهر دوقلو بر شانه‎های میلی وودریف که قبلاً بسیار شاد و سرزنده بود هنوز هم بسیار سنگینی می‎کرد. گرچه او هم گهگاهی برای لحظه‎ای اندوهش را فراموش می‎کرد و  وقتی به یکی از شوخی‎های خنده‎دار عمو با شادی پاسخ می‎داد یا شروع به خواندن یک ترانه کوچک خنده‎دار می‎کرد چشمان سیاه آتشینش دوباره مانند گذشته می‎درخشیدند، اما بلافاصله صدای شاد دوباره خاموش و درخشش از چشمانش ناپدید می‎گشت، زیرا به یاد آوردن اندوه بی‎پایانش دوباره از خواب برمی‎خاست. آنا طبیعتی بسیار آرام داشت. حتی درد هم نمی‎توانست او را از بیتفاوتی ساکتش خارج سازد. آن دو یک تضاد عجیب تشکیل می‎دادند، مرد بزرگ  و محکم جهاندیده، و دختر کوچک ساده و بیگناه، اما در هرحال آن دو بسیار احساس نزدیکی می‎کردند.
پتر وودریف خود را از همان ابتدا در حلقه فامیل خانواده پذیرفته می‎دید. او نقش خود را چنان کاملاً طبیعی بازی می‎کرد که جان وودریف اغلب غیرارادی طوری با او صحبت و یا حتی به او فکر می‎کرد که انگار واقعاً برادرش است. در حالیکه پتر وودریف خواهرزاده خود آنا را غرق مهربانی می‎ساخت آنا نیز محبتش به او را توسط انواع اطلاعات کوچک خصوصی در باره زندگی خود در لیورپول ثابت می‎کرد، که به نظر می‎رسید این اطلاعات بسیار مورد علاقه عمو قرار می‎گیرند. او به اینکه از کولمن پسر دائی خود خوشش نمی‎آید کاملاً آشکار اعتراف می‎کند؛ پس از مدتی مشخص می‎شود که دکتر به دختر کوچک خجالتی اظهار علاقه کرده و او را توسط تقاضاهای خود وحشتزده ساخته است. و بار دیگر او خود را سرزنش می‎کرد که نکند به پسردائی بیچاره‎اش بخاطر ثروت دائی آسیب رسانده باشد، بعد از مهربانی زیاد و لیاقت دکتر جوان ستایش می‎کرد و برای اثبات حرفش انواع داستان‎ها را از رفتار دکتر جوان با بیمارانش تعریف می‎کرد.
به این ترتیب چند هفته برای خانواده عزادار تا حد امکان به طور مطلوبی می‎گذرد. زمانِ شفادهنده اولین چشمه داغ اندوه‎شان را آرام ساخته بود و حتی وحشتی که در قلب جان وودریف کمین کرده بود نیمه‌معدوم می‎گردد. به نظر می‎رسید که عمو پتر از همصحبتی با خواهرزاده‎هایش خیلی بیشتر از بودن با برادرش جان وودریف لذت می‎برد. اغلب وقتی پستچی نامه‎ها را از شهر می‎آورد دخترها به پیشوازش می‎رفتند و عمو هرگز از همراهی کردن آنها در این مسیر غفلت نمی‎کرد. آنها بعد از رفتن دو سوم از مسیر به یک ستون قرمز رنگ با یک صندوق پست بر روی آن می‎رسیدند. در حالیکه دخترها خود را به پستچی می‎رساندند و نامه‎ها را از او می‎گرفتند عمو عادت داشت به این ستون تکیه بدهد و سیگاربرگ خود را بکشد.
در یک صبح ماه اکتبر ــ این یک روز شایان تأمل برای همه افراد درگیر ماجرا بود ــ آنها علاوه بر نامه یک جعبه مثلث شکل محتوی کیک عروسی دریافت می‎کنند که برای میلی فرستاده شده و بطور ظریفی در یک کاغذ سفید بسته‌بندی شده بود. دخترها خوشحال با گنجینه خود با عجله به خانه بازمی‎گردند، در اتاق نشیمن در کنار آتش شومینه می‎نشینند و برای هم تعریف می‎کنند که در نامه‎ها چه نوشته شده است، در حالیکه عمو پتر غرق در روزنامه خوانی با سیگاربرگ در دهان بر روی صندلی گهواره‎ای نشسته بود.
میلی کیک عروسی را بعنوان بهترین چیز برای آخر نگاه داشته بود. جعبه مقوائی آنطور که معمول بود با یک روبان باریک سفید دندانه‌دار بسته شده بود. در داخل جعبه یک کارت‌ویزیت قرار داشت که بر رویش اسامی با چاپ نقره‎ای قرار داشتند و نام عروس توسط یک تیر نقره‎ای سوراخ شده بود.
میلی شگفت‎زده و ناامید فریاد می‎زند: "لوئیز تومپسون! آنا ببین، این چه معنی باید بدهد؟ من اما کسی را به نام لوئیز تومپسون نمی‎شناسم."
"شاید او دوستانی دارد که تو را می‎شناسند و برایت کیک را فرستاده‎اند. به هر حال آدرس کاملاً صحیح است و کیک بسیار وسوسه‎انگیز به نظر می‎رسد."
میلی بزرگوارانه می‎گوید: "نصف آن باید مال تو باشد، بنابراین خودت تقسیم کن."
آنا جعبه را برمی‎دارد و کیک را با دقتی بسیار با یک چاقو به دو قسمت می‎کند و آن را بر روی یک ورق کاغذ می‎گذارد و جعبه را داخل آتش می‎اندازد. سپس کاغذ را طوری جلوی میلی قرار می‎دهد که قسمت بزرگتر را او بدست می‎آورد. قطعه کیک سیاه مثلثی شکل بر روی ورق کاغذ سفید بسیار اشتهاآور دیده می‎گشت. میلی می‎خواست شروع به خوردن قطعه کیک خود کند که دست بزرگ عمو پتر چنان ناگهانی مانع از این کار می‎شود که دختر به وحشت می‎افتد.
او یک گوشه از کاغذ را می‎گیرد و آن را آرام می‎چرخاند، طوریکه قطعه کیک آنا در برابر میلی و کیک میلی در برابر آنا قرار می‎گیرد. "آنا کوچلو، تو که مخالفتی با این کار نداری؟ این کار را بخاطر من بکن."
او بیش از این صحبت نکرد، اما در این حال چشم از آنا برنمی‎داشت. گونه‎های گلگون آنا بیرنگ و مانند رنگ مُرده می‎شود. ناگهان انگار که ماسک از چهره عمو پتر افتاده باشد صورت آقای بک را می‎شناسد و می‎بیند که چشم‎های بک ثابت به او نگاه می‎کنند.
آنا فریادی می‎کشد، کاغذ با کیک را برمی‎دارد و می‎خواهد آن را در آتش پرت کند. اما یک دست محکم مچ دست او را می‎گیرد و دست دیگر عمو پتر کیک را ضبط می‎کند و به آرامی می‎گوید: "نه اینطور شتابزده، آنا، نه اینطور شتابزده! اگر تو حالا مایل به خوردن این قطعه کیک نیستی، من می‎خواهم آن را نگه دارم تا مورد نیاز قرار گیرد."
او دست دختر را رها می‎کند و دختر مانند سایه‎ای اتاق را ترک می‎کند.
تمام ماجرا چنان سریع انجام پذیرفت که میلی هیچ‌چیز از آن نمی‎فهمد و با تعجب می‎گوید: "عمو، مگر با آنا چه کار کردی؟ و قطعه کیک دوستداشتنی من کجا مانده است؟"
او به آرامی پاسخ می‎دهد: "من و آنا فقط یک شوخی کوچک با هم کردیم. میلی، من فکر می‎کنم که کیک برایت خوب نباشد." و عمو با این حرف سریع از در اتاق خارج می‎شود.
 
*
هنگامیکه ده دقیقه بعد جان وودریف در اتاق مطالعه از جریان مطلع می‎گردد می‎گوید: "این وحشتناک است، به سختی در توانائی آدمی! یک نقشه بسیار شیطانی! پل آیا تو مطمئنی؟"
بک کاملاً جدی می‎گوید: "هیچ‌چیز در جهان برایم مسلمتر از این نیست."
"من نمی‎توانم آن را باور کنم. این دختر کوچک خجالتی و بیگناه! لتیِ بیچاره. و همچنین میلی که همیشه نسبت به او چنین مهربان بود!"
"بله، بسیار مهربان، مانند پرنده کوچکی برای گربه با پنجه‎های مخملی. من از همان ابتدا متوجه شدم که او پنجه‎هایش را فقط مخفی ساخته است."
"اما اگر تو چنین مطمئنی پس چرا همان اول او را دستگیر نکردی؟"
"چون من می‎خواهم تور خودم را ابتدا وقتی پُر شده است بیرون بکشم."
"اما او از دست ما فرار خواهد کرد و بعد ..."
بک دستش را روی شانه او می‎گذارد و زمزمه می‎کند: "از کنار پنجره برو کنار. حالا به آنجا نگاه کن."
یک هیکل دخترانه مانند یک شبح به سرعت از گوشه خانه سُر می‎خورد و ناپدید می‎گردد. وودریف هیجانزده می‎گوید: "او فرار کرد."
بک می‎گوید: "فقط خونسرد باش، او می‎رود تا نامه‎اش را در صندوق پست روی ستون قرمز رنگ بیندازد. یکساعت هم طول نخواهد کشید و او دوباره به اینجا بازمی‎گردد."
زمان انتظار بی‎پایان به نظر می‎رسید. چنین به نظرشان می‎رسید که این انتظار بجای یک ساعت سه ساعت طول کشیده است، تا اینکه آنها هیکل بلند و باریک را می‎بینند که داخل خانه می‎گشت. درهای متعددی بی‎سر و صدا گشوده و بسته می‎گردند و بلافاصله پس از آن صدای گام برداشتن آهسته در طبقه بالا اعلام می‎دارد که آنا کولین دوباره در اتاقش است.
بک می‎گوید: "حالا نوبت من است، اینجا منتظرم بمان."
و بدون یک کلمه توضیح با عجله فراوان از روی چمنزار می‎رود. انتظار دوم جان وودریف از انتظار اول کوتاه‎تر بود، اما این انتظار تقریباً با بی‎صبری سپری گشت. بک قبل از آنکه یک ساعت به پایان برسد با عجله و نفس نفس‌زنان به اتاق بازمی‎گردد.
او می‎گوید: "من تورم را بیرون کشیدم و ماهی را صید کردم" و از داخل جیبش یک تور از نخ نازک ابریشمی بیرون می‎آورد که مانند تار عنکبوت بسیار ظریف بود. در تور نقریباً نامرئی یک نامه قرار داشت. "یک نیرنگ هوشمندانه اما بسیار ساده که من از یکی از ماهرترین سارقان پست آموخته‎ام. آدم تور را از شکاف داخل صندوق پست می‎کند، و کسی که از این کار مطلع نیست نخ‎ها را نمی‎بیند. اینجا فنری از سیم نازک تور را نگاه می‎دارد و تمام نامه‎ها داخل تور می‎افتند. من امروز صبح بلافاصله پس فرستاده شدن کیک عروسی تورم را نصب کردم ــ این برای اولین بار نبود. پنج ماهی دیگر بجز این ماهی در تور گیر افتاده بودند؛ همه آنها را من دوباره داخل صندوق پست انداختم. جان، فکر می‎کنی که این نامه برای چه‌کسی نوشته شده است؟"
"برای دکتر کولمن در لیورپول."
"درست حدس زدی. و دوشیزه آنا آدرس را نوشته است، در واقع با دست کمی لرزان، اما این بی‎شک دستخط اوست. حالا من به خودم این آزادی را می‎دهم که ببینم  آنا کولین به پسرعمویش که تا این اندازه از او بدش می‎آید چه نوشته است." او پاکت نامه را باز می‎کند و می‎خواند:
"محبوب یکتا!
در آخرین لحظه همه‌چیز کشف شد. مردی که من از او برایت نوشته بودم، عمو پتر، یک کارآگاه از کار در آمد. در حالیکه میلی قصد داشت کیک را در دهان داخل کند او مداخله کرد. در همین لحظه من او را شناختم و از چشم‎هایش خواندم که همه‌چیز را می‎داند. من نمی‎دانم که او توسط چه نیرنگی موفق شده راز خوب حفظ شده را حدس بزند. باور کن محبوبم، من در این کار مقصر نیستم. نجات بده، خودت را تا زمانیکه هنوز وقت است نجات بده. تو می‎توانی مطمئن باشی که از من هیچ‌چیز مطلع نخواهند گشت. تو تنها سعادتم در جهان بودی؛ از دست دادن تو تنها اندوه من است، حالا من تو را ترک می‎کنم. وقتی این سطور را می‎خوانی من دیگر زنده نیستم. من کارآگاه حیله‎گر را با وجود زیرکی‎اش فریب دادم. من کیک سمی را که او مخفی ساخته بود پیدا کردم، و ... ..."
بک دیگر به خواندن ادامه نمی‎دهد؛ لعنت بر لب از اتاق به بیرون هجوم می‎برد و از پله‎ها بالا می‎رود. جان وودریف بدنبال او می‎دود. او به در اتاق آنا می‎کوبد. سپس دستگیره در را می‎فشرد. در اتاق قفل بود. بدون از دست دادن وقت با شانه به در اتاق می‎کوبد، در با سر و صدا باز می‎گردد. درون اتاق کاملاً ساکت بود. آنا در پشت پرده کتانی بر روی پتوی سفید رنگی افتاده بود، دوستداشتنی و زیبا، مانند یک گل زنبق پاک ــ او مُرده بود. موی انبوه بور روشنش مانند هاله مقدس بر روی بالشش پخش گشته بود، یک لبخند لطیف در کنار لب‎های رنگپریده‎اش بازی می‎کرد. اینطور دیده می‎گشت که انگار دست صنعتگر ماهری مجسمه پاکی به خواب رفته را ساخته است.
تقریباً بر هر دو مرد احساسی مانند همدردی غلبه می‎کند ــ قدرت سحر و جادوئی که برخوردار از زیبائی‎ست بسیار بزرگ است.
عاقبت بک با صدای آهسته‎ای می‎گوید: "ما دیر رسیدیم، این فوق‎العاده است که یک شیطان می‎تواند چنین زیاد شبیه به یک فرشته باشد."
وودریف منقلب گشته پاسخ می‎دهد: "خدا را شکر که میلی بیچاره من اینجا نیفتاده است، این دختر شرور مرگی را انتخاب کرد که برای دخترم در نظر گرفته بود. او از عدالت زمینی فرار کرده است، اما مردی که او را برای این جرم اغوا کرده بود ... ..."
بک حرف او را قطع می‎کند و با اطمینان کامل می‎گوید: "او نباید دست خالی برود. من او را به پای چوبه‎دار می‎کشانم."
و چنین هم می‎شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر