برای اینکه زمین زیباتر گردد.(3)


"زمین زیباتر می‌گردد، آره، زمین زیباتر می‌گردد!"
اسنیگوله فریاد می‌زد و خوشحال به هوا می‌جهید؛ شادیش را حتماً دل زمین می‌شنید، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد.
من هم تماشا می‌کردم، خوشحال بودم و به این می‌اندیشیدم که حالا می‌توانم دوباره فکر کنم.
شاید در پائیز برگ‌ها حقیقتاً به این خاطر می‌ریزند که زمین زیباتر گردد؟ ممکن است؟
خورشید نیز ناگهان از فرصت استفاده کرده و از میان درز آسمان خاکستری رنگ به تماشا می‌ایستد، طوریکه انگار می‌خواهد امید ضعیفم را یاری دهد. تابشش مانند زبانی سرخ زمین را می‌لیسید، زبانه می‌کشید و مانند رنگین‌کمانی می‌درخشید!
حالا دیگر اسنیگوله بقدر کافی این ور و آن ور بریده و با چشمان شادابش معجزه پائیز را سیر تماشا کرده بود. او ناگهان غمگین می‌گردد.
"پاپا! پاپا! برگ‌های جدا شده از درخت‌ها دیگه سبز نمی‌شن؟"
حالا می‌توانستم به دخترم جواب دهم. من حقیقت بی‌اهمیت، قدرتمند، از رنگ و رو افتاده و جاودان هستی را تکرار می‌کنم.
"یک بهار نو حتماً خواهد آمد و برگ‌های تازه سبز خواهند شد!"
"واقعاً، پاپا؟ به این خاطر برگ‌ها انقدر شاد می‌ریزن؟"
"بله، به این خاطر!"
من دوباره خودم را می‌یابم. حالا می‌دانستم به کجا می‌رفتم. چشم‌ها و دستانم دیگر نابینا نبودند. یک غمگینی ملایم پژواک قدم‌های سنگینم را فرو می‌نشاند. بعد از رسیدن به خانه، ورق دست‌نخورده را به پیش می‌کشم. حالا دیگر ورق کاغذ مانند کویری که نتوانم از میانش عبور کنم به چشم نمی‌آمد.
(چاپ اول در سال ۱۹۷۶)
_ پایان_

برای اینکه زمین زیباتر گردد.(2)


"آخ، پاپا، فشارم نده دردم می‌گیره!"
با این همه او زود درد را فراموش می‌کند و ناگهان می‌پرسد، آنچنان ناگهانی و جدی که زره‌پوش بی‌تفاوتیم را می‌شکافد و من آشفتگی و خجالت احساس می‌کنم.
طوری جدی و مشکوک سؤال می‌کند که انگار من در ریزش بی‌وقفه برگ‌ها مقصرم. "پاپا، چرا برگ‌ها می‌ریزند؟"
مانند کسی که به طور غیرمنتظره از خواب پریده باشد سکوت می‌کنم، او پاهای کوچکِ چاق و قوی خود را بی‌صبرانه به زمین می‌کوبید. بی‌صبری او را قلب زمین، اگر که اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد، از میان پوسته ضخیم خود حتماً می‌توانست بشنَود.
"چرا؟ چرا؟ چرا؟"
من همچنان سکوت می‌کنم و بیهوده می‌کوشم بی‌تفاوتی غمگین در حال ترک کردنم را محکم نگاه دارم.
با تردید فراوان می‌گویم: "برای اینکه زمین ... زیباتر بشه" بدون آنکه خودم به آنچه گفتم معتقد باشم. اما چهره کوچک و آزرده اسنیگوله می‌درخشد، در چشمان آبی‌اش نورهای زرد و نارنجی به جنبش می‌افتند. با سری رو به بالا شروع به گرفتن برگ‌های معلق در هوا کرده و آنها را درون لوله‌ای جادوئی شبیه به تلسکوپ قرار می‌دهد که با هر حرکت شکلی جدید با رنگ‌ها بوجود می‌آورد‌.
ــ ناتمام ــ

برای اینکه زمین زیباتر گردد.(1)


با این وجود مه مرا به گونه‌ای با خود می‌برد که انگار من هدفی پیش رو می‌دارم. افسوس!
روز مه‌آلود با نور خاکستری پریده رنگش مرا به دام می‌اندازد. شاید هم که روز اصلاً مرا اغوا نکرده، بلکه مانند من تقریباً کور بوده باشد؟
من خستگی‌ام را در روزهای بی‌احساس هفته می‌ریزم، اما تسکینی دریافت نمی‌کنم. در بیرون برگ‌ها از درختان جدا می‌گردند. آنها در نوسان بودند و غمگینانه و زرد گشته نم نم رو به پائین می‌باریدند. برگ‌ها هم در برابر قدرت پائین کشنده مقاومتی از خود به خرج نمی‌دادند. و خش خش خسته برگ‌ها شباهت به قدم‌های متزلزل من داشت.
ناگهان حس می‌کنم برگی خشک و گرم در دست دارم. دلم می‌خواست می‌توانستم این اخگر کوچک که با کف دست بی‌حال من، با خستگی بزرگ و با بی‌تفاوتی‌ام در تضاد بود را با کمال میل کمی طولانی‌تر نگهمیداشتم.
وقتی من برگ خشک را غفلتاً می‌فشرم، برگ خود را به دست کوچک از آفتاب قهوه‌ای گشته دخترم اسنیگوله مبدل می‌سازد.
ــ ناتمام ــ 

برای اینکه زمین زیباتر گردد.


Mykolas Sluckis
من خسته بودم، چنان خسته شده بودم که سرم به درد افتاده بود و جلوی چشمانم سوسو می‌زد.
آنقدر خسته و مستأصل بودم که نمی‌توانستم دیگر دست‌هایم را روی میز ببینم و قلبم را دیگر در سینه حس نمی‌کردم.
دست‌هایم مانند نابینایان کورمال کورمال به دنبال اشیاء می‌گشتند، و در محل زخمِ دل سرمائی از تنهائی به خلاء جاری بود.
من ورق سفید و دست‌نخورده را به کناری هُل می‌دهم، یک کویر بی‌جان، کویری که برای گذشتن از آن هنوز مصمم نبودم، و مه تیره رنگی از ناامیدی‌ام مرا با خود به آنجا هدایت می‌کرد.
مه مرا هرچه قوی‌تر به جائی می‌برد، بدون اراده و شکل. احتمالاً به اشیاء سخت، دیوارها و درها برخورد می‌کردم، اما من هیچ دردی احساس نمی‌کردم. خستگی سُربین، و تمام احساس بی‌تفاوتی فلج‌کننده سنگی‌نتر از خستگی را مه در خود می‌مکید.
ــ ناتمام ــ

تبسم.(3)

"چی؟ چی؟"
من با شوخی توضیح می‌دهم: "آیا هرگز چنین تبسم مهربانانه‌ای دیده‌اید؟ هیچ قیمتی نمی‌توان برایش متصور گشت."
زنی با پالتوئی از پوست روباه برایم موعظه می‌خواند: "خجالت نمی‌کشید؟ با این قیافه باهوشتون!"
خریداران منصف بررسی‌کنان خود را با فشار به جلو نزدیک‌تر می‌ساختند. "چه چیزی برای فروش وجود دارد؟ صفحه‌های جدید گرامافون؟ لولیتا تورِس؟"
و من با رضایت به تک تک سؤال‌کنندگان جواب می‌دهم: "لبخند بزنید! نه به قبض خرید محتاجید! نه به پول!"
دختر از آن ارتفاع دست نیافتنی خویش مانند کودکی با تعجب به پائین نگاه می‌کرد. بر چهره جوانش یک تبسم دوستداشتنی پر پر می‌زند، اما نمی‌تواند خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به خندیدن می‌کند.
او چنان قشنگ می‌خندد که دلم می‌خواهد خنده‌اش را مانند قطعه‌ای نبات گاز بزنم، مانند یک سیب که از حرارت خورشید سرخ شده است.
"یک تبسم. یک تبسم زلال و شفاف. برای چه کسی بسته‌بندیش کنم؟"
جوانی با کلاه کوچک قرمز مخصوص دانشجوها با صدای بم دلپذیری می‌گوید: "یک تبسم! یک خنده! تقریباً مجانی!"
کم کم چهره مالکین آتی دستگاه‌های تلویزیون، موتورها و ساعت‌ها روشن می‌گردد. "دلقک ..." من صدائی ناراضی می‌شنوم. زنی که پالتوی روباه بر تن دارد مأیوسانه می‌گوید: "امروزه انسان‌ها قادر به کنترل خود نیستند. دیگر خجالت سرشان نمی‌شود."
حالا واقعاً همه می‌خندند: دختر بر روی نردبام، پسر دانشجو، مردان و زنان گمنام. آنها می‌خندند و فشار نگرانی هر روزه خود را دور می‌ریزند.
من از فروشگاه خارج می‌شوم _ سوار بر لبخندهای روشن و خنده‌های شاد انسان‌ها. آیا خرید بهتری می‌تواند وجود داشته باشد؟ ماشین‌ها در طول خیابان‌ها می‌رانند و چرخ‌هایشان برف‌های ذوب شده را به اطراف می‌پاشاند. ذرات گِل به هر سو در پرواز است.
برای اینکه جنس خریداری شده‌ام گل‌آلود نشود، آنرا درون قلبم مخفی می‌سازم.
(چاپ اول در سال ۱۹۷۶)
_ پایان_

تبسم.(2)


به تدریج این قیل و قال و یکنواختی، این سؤال‌ها، جواب‌ها و صورت‌های نگران و تحریک شده خسته‌ام می‌سازند.
ناگهان فروشنده جوانی که از نردبانی بالا رفته و مشغول تزئین ویترین بود توجه‌ام را جلب می‌کند. پاهایش بلند و لاغرند و کمرش باریک است. من می‌ایستم، سرم را به عقب خم کرده و مشغول نگاه کردن به او می‌شوم.
"می‌بخشید، شهروند، چه چیزی آنجا فروخته می‌شود؟"
اینکه شاید من مخاطب قرار گرفته باشم را ابداً حس نمی‌کنم.
"?prosezę pana, co sprzedją"
من عکس العملی نشان نمی‌دهم.
و به زبان روسی:
"?Cкажите пожалиста, что здесь продают"
مردم از همه سو مرا احاطه می‌کنند. این مردم از من چه می‌خواهند؟
از میان سقف شیشه‌ای فروشگاه پرتو زردی از خورشید به داخل می‌تابد و بر بالاپوشِ براق سیاه‌رنگی که شانه‌های دختر را پوشانده نقطه های طلائی رنگ می‌پاشاند.
دختر از بالای نردبان بلند می‌گوید: "اینجا پیشخوان فروش نیست، بلکه یک ویترین است!"
من کاملاً نزدیک نردبان ایستاده‌ام. آنچه را که دختر گفت من خیلی خوب شنیدم. اما می‌خواهم یکبار دیگر صدایش را بشنوم. به این خاطر با شگفتی تمام او را تماشا می‌کنم.
"یک ویترین! می‌فهمید؟ یک ویترین!" و برای اینکه من بیش از این تردید نکنم لبخندی می‌زند.
وه که چه تبسم تمیز و مهربانانه‌ای! بر روی گونه‌های لطیف و صافش دو چال آشکار می‌گردد. چشمان، لب‌ها و ابروهایش می‌خندند.
مردم طوری از اطراف به من فشار می‌آورند که عرقم سرازیر می‌شود.
حالا می‌دانم چه جوابی باید به این مردم بدهم.
بدون آنکه نگاهم را از نردبان برگردانم بلند داد می‌زنم: "حضار محترم، عجله کنید و بخرید! فقط کسی نمی‌داند که آیا شما موفق به اینکار شوید".
"چی؟ چه فروخته می‌شود؟"
"هی! آیا شنیدید که این جوانک چه گفت؟"
من تکرار می‌کنم: "یک تبسم. درجه یک!"
ــ ناتمام ــ

تبسم.(1)


این صف بی‌انتها به خاطر کفش‌های زنانه تشکیل شده است. صفی بامزه که بهار را نوید می‌دهد. کفش‌های جدید پاشنه بلند هنگام راه رفتن چه صدائی تولید خواهند کرد!
و اینجا تابستان در تمام رنگ‌ها شکوفا گشته: پارچه‌های نخی، از میان شلوغی هرچه هم کوشش کنی به پارچه‌ها نمی‌رسی! خانم‌ها حالا پارچه‌های نخی را به ابریشم ترجیح می‌دهند. پارچه‌های ابریشمی مانند زیبارویان پیرگشته غمگین در قفسه ها قرار گرفته‌اند.
مردم به دستگاه‌های تلویزیون علاقه نشان می‌دهند، به دوچرخه‌ها و قلاب‌های ماهیگیری. اینجا یک بهشت واقعی برای مردان است!
کنار هر پیشخوان ازدحامی از خریدان به چشم می‌خورد.
فروشنده‌ها از خود جدیت زیادی نشان می‌دهند و مانند زنبورهای خشمگین گشته عصبانی‌اند.
"آنجا چه خبر است؟"
"فکر می‌کنم پرده‌های نازک آلمانی می‌فروشند."
"شما نفر آخرید؟"
با وجودیکه پرده‌ها فعلاً در انبار قرار دارند، با این حال صف جدیدی بوجود می‌آید.
از قیمت‌ها کسی سؤال نمی‌کند. این موضوع خوشحالم می‌کند. دلنشین است وقتی مردم بتوانند همه چیز بخرند!
صف‌ها مانند نهرهائی که در بهار آنچه سر راه خود می‌بینند سوار بر امواج به همراه خود می‌برند در هم می‌پیچند.
ــ ناتمام ــ

تبسم.


Mykolas Sluckis
در فروشگاه ازدحام حکمفرماست. صدای پیر و جوان، مردان و زنان، دهقانان کلخوزها و شهرنشین‌ها قاطی هم شده و بی‌نظم وزوز می‌کنند. همه چیز مورد احتیاج است _ مردم برمی‌دارند، لمس می‌کنند و می‌خرند. فروشندگان فرصت نمی‌کنند توضیحی در باره اجناس بدهند، یا آنها را نشان داده و بسته‌بندی کنند.
من اینجا در فروشگاه، با اینکه چیزی لازم ندارم ول می‌گردم. من از بازارها، از مغازه ها و از تجمع مردم دور یک اتوموبیل مدل جدید خوشم می‌آید.
زیباست آنجائیکه همه چیز غلغل می‌کند و می‌جوشد، جائیکه همه چیز در شتاب است و به سختی کسی به این فکر می‌افتد که صورت خسته‌اش چگونه در آینه دیده می‌شود. از این گذشته، وقتی هیچ چیزی علاقه را به خود جلب نکند، آدم می‌تواند با خیال راحت به خود علاقه‌مند گردد. اینجا در فروشگاه نه تنها یک آینه در دسترس است، بلکه آینه‌های زیادی وجود دارند، در هر گوشه ...
ــ ناتمام ــ

قلب ها و دست ها.(4)



دو مسافر به هم زنجیر شده از جا برمی‌خیزند، ایستون با همان لبخند خجولانه می‌گوید: "نمی‌توانم درخواست سیگار کشیدن را نپذیرم، او تنها دوست تیره‌بختان است. خداحافط، دوشیزه فیرچایلد. می‌بینید که باید وظیفه‌ام را انجام دهم." او برای وداع دست خود را به طرف دختر دراز می‌کند.
دختر می‌گوید: "حیف شد که شما به شرق نمی‌رانید" و دوباره طرز کلامش اصیلانه می‌گردد. "اما شما باید در هر حال تا لوین‌وورث به سفرتان ادامه بدهید."
ایستون می‌گوید: "بله، سفر من تا لوین‌وورث ادامه خواهد داشت."
آن دو مرد با فشار از میان شلوغی مسیر به سوی واگن مخصوص سیگار کشیدن به راه می‌افتند.
دو مسافر صندلی‌های کنار آنها بیشتر گفتگوهایشان را شنیدند. یکی از آن دو می‌گوید: "کلانتر آدم شایسته‌ای بود. تو این غربی‌ها چند تا آدم درست و حسابی هم پیدا می‌شود."
دیگری می‌پرسد: "برای چنین شغلی بیش از حد جوان بود، مگه نه؟"
اولی می‌گوید: "جوان! اوه، پس هنوز متوجه نشدی؟ آیا تا حال یک بار هم دیدی که پلیسی دست چپ زندانی را به دست راست خودش دستبند بزنه؟"
_ پایان _

قلب ها و دست ها.(3)


دختر می‌پرسد: "آیا ما شما را به زودی در واشینگتن دوباره خواهیم دید؟"
ایستون می‌گوید: "مطمئناً نه به این زودی‌ها، ترسم از این است که کم کم باید ساکن شوم."
دختر به حرفش اضافه می‌کند: "من عاشق غربم"، چشمانش ملایم می‌درخشند و نگاهش را به طرف پنجره می‌چرخاند. او شروع می‌کند صریح و بدون تعارف به صحبت کردن. "ماما و من تابستان را در دِنور گذراندیم. او یک هفته پیش به خاطر بیمار بودن پدر به خانه بازگشت. من می‌توانستم در غرب زندگی کنم و خوشبخت باشم. من فکر می‌کنم هوای اینجا به من می‌سازد. پول همه چیز نیست. اما انسان‌ها همیشه همدیگر را بد تعبیر می‌کنند و نادان باقی می‌مانند _ _"
مرد عبوس غر و لندکنان می‌گوید: "گوش کنید، آقای کلانتر، این اصلاً درست نیست. من تشنه‌ام و تمام روز یک نخ سیگار هم نکشیدم. آیا به اندازه کافی صحبت نکردین؟ لطفاً منو به واگن سیگاریا ببرین، موافقید؟ دلم برای یک پیپ لک زده."
ــ ناتمام ــ

قلب ها و دست ها.(2)


ایستون خونسرد می‌گوید: "دوشیزه فیرچایلد، عزیز من، من می‌بایست مشغول به کار می‌شدم. بال در آوردن خاصیت پول است، و شما می‌دانید وقتی آدم بخواهد از هم‌شأنان خود در واشینگتن عقب نماند محتاج پول می‌شود. من این امکان را در غرب داشتم، و _ حالا، کلانتر بودن شغل بالائی مانند سفیر بودن نیست، اما _"
دختر سرزنده می‌گوید: "سفیر، او دیگر به دیدارمان نمی‌آید. اصلاً ضرورتی هم برای آمدنش نبود. شما باید این را بدانید. بسیار خوب، پس شما حالا یکی از این قهرمان‌های جسور غرب هستید، سوار بر اسب می‌تازید، شلیک می‌کنید و به پیشواز تمام خطرات می‌روید. این با زندگی در واشینگتن تفاوت دارد. جایتان در جمع قدیمی ما خالی‌ست."
نگاه چشمان دختر به سیاحت می‌پردازند و مجذوب و کمی گشاد شده به سمت دستبندهای براق می‌چرخند.
مرد دیگر می‌گوید: "خودتونو به این خاطر نگران نکنید، دوشیزه، همه کلانترها برای اینکه زندانی‌هاشون فرار نکنن خودشونو با زنجیر به اونا می‌بندن. آقای ایستون به شغلش وارده."
ــ ناتمام ــ

قلب ها و دست ها.(1)


"آقای ایستون حالا که شما اصرار دارید من اول صحبت کنم، بنابراین چاره‌ای بجز انجام این کار برایم باقی نمی‌ماند. شما وقتی دوستان قدیمی خود را در غرب می‌بیند آنها را دوباره به جا نمی‌آورید؟"
مرد جوان با شنیدن آهنگ صدای زن یکه می‌خورد، به نظر می‌رسید که با دستپاچگی مختصری در جنگ است، اما او فوری خود را از شر آن خلاص می‌کند و سپس انگشت زن را با دست چپ می‌گیرد و با لبخند می‌گوید: "شمائید دوشیزه فیرچایلد، من باید از شما بخاطر دست راستم تقاضای بخشش کنم، در حال حاضر دست راستم مشغول کار دیگری‌ست."
او دست راستش را که از مچ به وسیله دستبندِ براقی به دست چپ مرد همراه‌اش بسته شده بود کمی بالا می‌آورد. جلوه شادی در چشمان دختر کم کم جایش را به ترس و آشفتگی می‌دهد. گونه‌های سرخش بی‌رنگ و لب‌هایش از تعجب و وحشت از هم باز می‌شوند. ایستون، طوریکه انگار لذت برده باشد کمی می‌خندد و قصد داشت دوباره شروع به صحبت کند که دیگری بر او پیشی می‌گیرد. مردِ عبوس صورت دختر را با چشم‌های تیزبین و زیرکِ خود مخفیانه بررسی کرده بود.
"می‌بخشید که من شما رو مخاطب قرار می‌دم، دوشیزه، اما می‌بینم که شما کلانتر رو می‌شناسید. ممکنه شما از ایشون خواهش کنید که وقت تحویل دادنم به زندان توصیه منو بکنه. اگه او این کار رو بکنه سرنوشتم تو زندان خیلی آسونتر می‌شه. کلانتر منو به زندانی در لوین‌وورث می‌بره. هفت سال بخاطر جعل و تقلب."
دختر نفس راحتی می‌کشد، دوباره رنگ به چهره‌اش می‌نشیند و می‌گوید: "اوه، پس کار شما اینجا در غرب این است؟ شما کلانترید!"
ــ ناتمام ــ

قلب ها و دست ها.

O. Henry
(تولد: ۱۱سپتامبر ۱۸۶۲ - وفات: ۱۹۱۰)
در دِنور تعداد زیادی مسافر سوار قطار اکسپرس که به سمت شرق حرکت می‌کرد می‌شوند. در یکی از واگن‌ها بانوی جوان و بسیار زیبائی نشسته بود، لباسی شیک بر تن داشت و توسط لوازمی لوکس و مجللِ شایسته مسافری با تجربه محصور شده بود. در میان افرادی که سوار قطار شدند دو مرد جوان نیز بودند، یکی با ظاهری پسندیده، روراست و صریح در گفتار و معاشرت؛ دیگری انسانی نامرتب، عبوس و قوی‌هیکل که لباسی زمخت بر تن داشت. هر دو به وسیله دستبندی به هم بسته شده بودند.
آنها تنها یک جای خالی برای نشستن پیدا کردند که بر عکسِ مسیر حرکت قطار و روبروی بانوی جذاب قرار داشت. دو مرد به هم بسته شده آنجا می‌نشینند. بانوی جوان نگاه زودگذری به آنها می‌اندازد، خوددار و بی‌علاقه؛ سپس لبخندی دوستداشتنی چهره‌اش را روشن می‌سازد، یک سرخی ملایم بر گونه‌های گِردش می‌نشیند، و دست راست کوچک خود را که در دستکشی خاکستری رنگ قرار داشت به جلو دراز می‌کند. هنگامیکه او شروع به صحبت می‌کند، صدای پُر، خوش‌آهنگ و موزونش خبر از مهارتِ صاحب صدا به صحبت و واداشتن مخاطب به گوش کردن حرف‌هایش می‌داد.
ــ ناتمام ــ

نیروی تخیل.

معلم یوگای من بیست و یک سال از من کوچک‌تر است و من مسن‌ترین و محبوب‌ترین شاگردش هستم. امروز قبل از شروع نرمش کنار من نشست و پرسید: "چرا رد و بدل شدن انرژی بین من و تو انقدر واضح و شدیده؟"
یوری در مسکو به دنیا آمده و بعد از پایان تحصیل در رشته نقاشی به هندوستان سفر کرده و بعد از دوازده سال آموختن یوگا و پس از مشورت با استادش برای تدریس به برلین می‌آید.
یوری می‌داند که من تنها به خاطر انجام حرکات جسمانی پیش او می‌روم و نیمه دیگر یوگا که ارتباط با مبدأ است را با شیوه خودم و به تنهائی انجام می‌دهم. جواب ساده من لبخندی به چهره یوری می‌نشاند: "من روزهای یوگا وقتی چشم از خواب باز می‌کنم تا لحظه‌ایکه وارد سالن می‌شم فقط به این فکر می‌کنم که می‌خوام امروز وارد مسجد و کلیسا یا معبدی بشم و به این طریق درونمو پالایش می‌دم، شاید این دلیلش باشه."
یوری که هنوز شادی در چشم و چهره‌اش نمایان بود می‌گوید:"شاید هم شبیه بودن تو به پدرم دلیل دیگرش باشه." و بعد از قدرت تخیل قوی پدرش برایم تعریف کرد.
پدر یوری سه سال پیش در اثر سکته دچار بی‌حرکتی در تمام بدن شده بود. او بعد از شش ماه که کمی از شدت شوک این پیشامد خارج شده بود، به پیشنهاد یوری و با کمک گرفتن از نیروی تخیلش کم کم به انجام دادن حرکات یوگا می‌پردازد. هفته اول فقط روزی ده دقیقه قادر به تمرین یوگا بود، اما از آن به بعد تا شش ماه روزی نیمساعت در خیالش و با متمرکز کردن خود به تصاویر حرکت‌های یوگا تمرین می‌کرد، ماه هفتم هر دو دستش به حرکت می‌افتند و بالاخره دوماه بعد با کمک تخیل قادر به راه رفتن هم می‌شود.

از باد خواهم خواست
آرام بوزد
و برگ‌های سبز را
تا هر کجا تو مایل باشی با خود ببرد.

بوی نان.(8)


میشا از ترس تند تند و با صدای بلند نفس می‌کشید و فریاد می‌زد "خاله داسیا، خاله داسیا" و آستینش را می‌کشید. هنگامیکه داسیا با صدائی گرفته خود را به جلو خم کرده و شروع به کوبیدن پیشانی خود بر روی قبر می‌کند، میشا با عجله به سمت روستا می‌دود.
بعد از یکساعت، وقتی تاریکی بر همه جا کاملاً حکمفرما شده بود، اهالی روستا به قبرستان می‌رسند. داسیا همانطور آنجا افتاده بود، تقریباً بیهوش، دیگر نه می‌توانست گریه کند و نه حرف بزند یا فکر کند، بلکه فقط از میان دندان قفل شده‌اش آه بلندی می‌کشید. صورتش از خاک سیاه و وحشتناک شده بود.
او را از زمین بلند می‌کنند، شقیقه‌اش را می‌مالند، تسلی‌اش می‌دهند و به خانه می‌برند. داسیا متوجه چیزی نمی‌شد، با چشمانی گشاد شده به تک تک اهالی روستا خیره نگاه می‌کرد، و زندگی یک شب تمام او را در زیر فشار خود نگاه داشت. هنگامیکه داسیا را پیش خواهرش برده و روی تخت قرار می‌دهند بلافاصله به خواب فرو می‌رود.
روز بعد داسیا تدارک بازگشت را به پایان می‌رساند و قبل از خداحافظی به همراه خواهرش چای می‌نوشد. او شوخ بود و از زیبائی خانه‌اش در مسکو تعریف می‌کرد و اینکه چه آسایشی آن خانه به آدم می‌دهد.
بدینسان داسیا شوخ و متعادل و بعد از آنکه به میشا ده روبل می‌دهد راهی سفر به خانه می‌شود. بعد از دو هفته در خانه مادر پیرش را می‌گشایند، کف خانه را می‌شویند، اسباب و اثاثیه را داخل خانه می‌کنند و ساکنین جدیدی در آن سکنی می‌گزینند.
(نوشته شده در سال ۱۹۶۱)
ــ پایان ــ

بوی نان.(7)


داسیا و میشا از میان دروازه بلند داخل قبرستان می‌شوند، اول به سمت راست و بعد به سمت چپ می‌پیچند و از میان درختان تازه سبز شدۀ غوش و بوته‌های خوشبو می‌گذرند. صورت داسیا مرتب بی‌رنگ‌تر می‌شد و دهانش کمی بازمانده بود.
میشا می‌گوید "این قبر مادربزرگ است" و داسیا چشمش به تپه فرو ریخته‌ای می‌افتد که بر روی آن علف‌های نوک تیز روئیده بودند و از میان‌شان گل و شن پیدا بود. و صلیب کوچک آبی رنگی از زمستان تا حالا کج در بالای آن ایستاده بود.
رنگ داسیا کاملاً می‌پرد و ناگهان حالش طوری می‌شود که انگار چاقوئی به سینه‌اش فرو رفته است، درست همآنجائی که قلب قرار دارد. درد وحشتناکی او را در برمی‌گیرد، آهی می‌کشد، زار زار می‌گرید و فریاد وحشتناکی می‌کشد، روی زانوهایش می‌افتد و چهار دست و پا به سمت قبر می‌خزد و کلمات عجیب و غریبی از ته حلقش خارج می‌شود، طوریکه میشا را ترس فرا می‌گیرد.
"اوهو ...او ... ه ...و ... او ...ه ... و" داسیا زار زار با صدای زیری گریه می‌کرد، با صورت به قبر می‌کوبید و به خاک نمناک چنگ می‌انداخت. "تو مادرکِ بی‌نظیرم ... مادرکِ عزیز و گرانبهایم، تو مادر بیچاره‌ام ... او ... ه ... و ... او ... ه ... آخ ... هرگز، هرگز نمی‌تونیم دیگه همدیگه رو در این دنیا ببینیم! دیگه چطور می‌تونم بدون تو زندگی کنم، دیگه چه کسی وقت اندوه دلداریم می‌ده و بغلم می‌کنه؟ مادرکم، آخه تو چرا این کار رو کردی؟"
ــ ناتمام ــ

شاید هم پشیمون بشم!

تقصیر خودمه، به خاطر نشون دادن اینکه دوستش دارم انقدر ارزششو بالا بردم، انقدر در برابر خودخواهی‌هاش از خودم صبوری نشون دادم که به خیالش رسیده بود یاخچی‌آباد مرکز استانه. البته تا همین امروز.
همین نیمساعت پیش بهش گفتم نه بابا، اونطوری هم که فکر می‌کنی نیست، بد جوریم بهش گفتم، دلم براش سوخت.
آخه بابا صبر هم حدی داره دیگه! راه به‌راه بعد هر اختلاف ازم می‌خواست براش توضیح بدم کجای کارم می‌لنگه که باعث اختلاف شده!
خوب، کیه که جائی از کارش یا خودش نلنگه؟ هر بار برای نشون دادن اینکه دوستش دارم، شروع کردم از جاهای لنگم براش گفتن، حتی از لنگی‌هائی هم که به اون ربطی نداشت رو لنگی‌هام می‌ذاشتم و می‌گفتم اینجاهام هم می‌لنگه، و دلیل اون رفتار ناشایست و اون حرف ناجور این لنگ‌هائیه که تو منه. یک بار هم بهش نگفتم تو کجات لنگ می‌زنه؟ مگه آخه می‌شه دو نفر اختلاف داشته باشن و یکی‌شون صد در صد لنگی داشته باشه و طرف دیگه بی‌لنگ باشه؟ خوب نمی‌شه، ولی مگه این استدلال رو قبول می‌کنه؟
امروز بهش گفتم میری خونه، از طرف من وکیلی، تمام سؤال‌هائی که تا حالا از من پرسیدی بعلاوه سؤال‌هائیکه فکر می‌کنی بعدها خواهی پرسید رو شماره گذاری شده می‌نویسی و دونه به دونه جواباشونو می‌دی و بعد از وقت گرفتن میاری، اگه از جوابات خوشم اومد بعد می‌تونیم دوباره با هم بپریم، حالا هم برو بذار یک کم باد بیاد.

بوی نان.(6)


هنگام غروب آفتاب آنها به راه می‌افتند و از مسیرِ میان دشت می‌روند. اینجا و آنجا اولین قاصدک‌ها گل داده بودند، علف هنوز نرم و سبز بود. هوا در نیمه دوم روز ابری و تیره شده بود، اما حالا نزدیکی‌های شب ابرها پخش شده بودند، فقط در افق و در جهتی که داسیا و میشا می‌رفتند چند تکه ابر خاکستریِ رنگ‌پریده و صورتی آویزان بودند، چنان دور و چنان ناواضح که انگار در پشت خورشید در نوسانند.
در دو کیلومتریِ مسیر مارپیچِ رودخانۀ پشت روستا و در کنار یکی از خمیدگی‌های سمت راست آن قبرستان مانند شبه‌جزیره‌ای قرار داشت. در گذشته قبرستان به وسیله دیواری آجری محصور شده بود، و مردم از دروازه بلندی داخل آن می‌شدند. بعد از جنگ اما مردم دیوارهای صدمه دیده را به خاطر استفاده از آجرها با خود بردند و فقط دروازه بلند را باقی گذاشتند، و حالا از همه سو کوره‌راهی به سمت قبرستان وجود داشت.
در میان راه داسیا از میشا در باره مدرسه‌اش پرسید، از واحدهای کار، از سرپرستان و از برداشت محصول؛ داسیا آرام و متعادل بود. به زودی قبرستان قدیمی که خورشید در حال غروب بر آن نوری قرمز پاشانده بود دیده می‌شود. در حاشیه‌های قبرستان، جائیکه در گذشته دیوار قرار داشت و بوته‌های خاردار می‌روئیدند، قبرهای بسیار قدیمی قرار داشتند که دیگر مانند قبر دیده نمی‌شدند و در کنارشان می‌شد از میان بوته‌ها نرده‌های تازه رنگ شده با ستون‌های چوبیِ هرمی شکل را دید _ قبرهای دسته جمعی.
ــ ناتمام ــ

لخت به جهان می آئیم و لخت هم از جهان خواهیم رفت.


به تنهائی زاده می‌شویم به تنهائی هم خواهیم مرد!
ازم خواستی که بعد از تو بمیرم!
بعد از رفتن تو لحظه‌ای کنار ایستگاه اتوبوس همچنان ایستادم و به این حرفت: "من صد سال زندگی خواهم کرد" فکر کردم، و به این که چه راحت حساب سال‌های زندگی از دستم در رفته!
می‌بینی برای نشان دادن اینکه دوستت دارم چه کارها که نمی‌کنم؛ برای انجام خواهش تو باید پنجاه و پنج سال دیگر هم زنده باشم و برای پرداخت قبوض سگدو بزنم!
با این حال، خوشحال از اینکه نمی‌خواهی صد و پنجاه سال زندگی کنی به خانه بازمی‌گردم.

بوی نان.(5)


مطلبِ مهم خانه بود. داسیا در مورد قیمت‌ها تحقیق کرده و از خبر غیرمنتظره و خوشحال کننده بالا رفتن قیمت خانه‌ها مطلع شده بود. برای خانه بلافاصله سه مشتری پیدا می‌شود، دو نفر از همان روستا بودند و یکی هم از روستای همسایه. اما داسیا خانه را فوری نمی‌فروشد، زیرا این نگرانی را داشت که شاید مادرش در خانه پول مخفی کرده باشد. سه روز تمام خانه را جستجو می‌کند، با مشت به دیوارها می‌کوبد، تشک‌ها را لمس می‌کند، به زیرزمین خانه می‌رود اما آنجا هم چیزی پیدا نمی‌کند.
بعد از آنکه او با خریدار بر سر قیمت به توافق رسید، به شهر نزد محضردار رفته و سند فروش خانه را به مهر و امضای او میرساند و پول فروش خانه را به حساب بانکی خود واریز می‌کند. دوباره از شهر برای خواهر خود هدیه می‌آورد و برای بازگشت به خانه سمت مسکو خود را آماده می‌کند. هنگام غروب خواهرش می‌بایست احشام را تیمار می‌کرد، و چون داسیا می‌خواست به دیدن قبر مادرش برود بنابراین میشا او را همراهی می‌کند.
ــ ناتمام ــ

بوی نان.(4)


داخل خانه تاریک بود، فقط کمی نور از درزِ الوارهای محافظ پنجره‌ها به داخل می‌تابید. همه لوازمِ داخل خانه نشانی از پوسیدگی و غیرمسکونی بودن خانه می‌داد، اما بوی نان هم می‌آمد، و این بو از دوران کودکی با داسیا چنان همراه و آشنا بود که قلبش به تپش می‌افتد. او در میان اطاق‌ها می‌گشت، اطراف را نگاه می‌کرد و کم کم چشمش به کم‌نوری عادت کرد. سقفِ کوتاه وقهوه‌ای سیر بود. عکس‌ها هنوز بر دیوار آویزان بودند، اما تصاویرِ مقدسین بجز یکی که آنهم در حال افتادن بود همگی ناپدید شده بودند. همینطور سجاف‌های قلابدوزی شده کنار اجاق و روی صندوق‌ها هم دیگر آنجا نبودند.
داسیا درِ یکی از صندوق‌ها را باز می‌کند _ بوی مادر به مشامش می‌رسد. صندوق حاوی دامن‌های سیاه پیرزنانه، روپوش‌های روستائی و یک پالتوی کهنه از پوست گوسفند بود. داسیا تمام آنها را از صندوق خارج میکند و دانه دانه آنها را خوب تماشا می‌کند، بعد یک بار دیگر در میان خانه به راه می‌افتد و به حیاط خالی می‌نگرد، و چنین به نظرش می‌رسید که او یک بار همه اینها را در زمان قدیم در خواب دیده و حالا او به محل رؤیایش بازگشته است.
۳- خبر حراج به همسایه‌ها می‌رسد و پیش داسیا می‌روند. آنها هر قطعه را موشکافانه لمس و معاینه می‌کردند، اما داسیا ارزان می‌داد و اسباب و اثاثیه را خیلی سریع فروخت.
ــ ناتمام ــ

بوی نان.(3)


خواهر داسیا از دیدار او خوشحال می‌شود، زار زار می‌گرید و برای روشن کردن سماور به آشپزخانه می‌رود. داسیا هدیه‌ها را از ساک خارج می‌کند. خواهرش هدایا را تماشا می‌کند، دوباره هق هق گریه کرده و داسیا را در آغوش می‌گیرد. میشا کنار اجاق نشسته بود و با تعجب از خود می‌پرسید که چرا آن دو گریه می‌کنند.
دو خواهر برای نوشیدن چای کنار میز می‌نشینند، و حالا داسیا مطلع می‌گردد که خویشاوندان خیلی از وسائل را با خود برده‌اند. یک بچه‌خوک، سه گوساله، یک بز و مرغ‌ها را خواهرش برداشته بود. داسیا ابتدا از این کارِ خواهر خود کمی می‌رنجد، اما بعد آن را فراموش می‌کند، به خصوص اینکه بسیاری از وسائل و قبل از هر چیز خانه هنوز آنجا بود. بعد از آنکه آن دو خواهر به قدر کافی چای نوشیده و گپ زدند برای دیدار خانه به راه می‌افتند.
پیرامون ملکِ شخم‌زده شده بود، چیزی که باعث تعجب داسیا می‌شود، اما خواهرش به او می‌گوید که همسایه‌ها برای ویران نشدن زمین این کار را کرده‌اند. خانه خیلی کوچک‌تر از آنچه داسیا در حافظه داشت به چشم می‌آمد.
پنجره‌ها به وسیله الوار محافظت شده بودند و کنار در کلیدی آویزان بود. خواهرش مدت زیادی برای باز کردن در به خود زحمت می‌دهد، بعد داسیا آزمایش می‌کند بعد دوباره خواهرش، آن دو کلی به خود زحمت دادند تا توانستند عاقبت در را باز کنند.
ــ ناتمام ــ

یاد یاران در جمعه شب.


در زمان کودکی وقتی برای اولین بار بچه‌های محل لقب تکان دهندۀ سعید رشتی را به من دادند، به ارزش بیشتر وطن پدری از وطن مادری‌ام پی بردم.
پدرم نه قیافه‌اش به اهالی رشت می‌رفت و نه هیکلش مانند ببر مازندران بود، اما زادگاه و وطنش انگار جائی بود که شوخی‌بردار نبود؛ هم تُرکی صحبت می‌کرد، هم رشتی و هم زبان روسی می‌دانست، هرچند هیکلش به روس‌ها نمی‌خورد، در عوض چهره‌اش هم به رشتی‌ها نمی‌رفت.
مادرم با اینکه چادر به سر می‌کرد و فقط کمی از پیشانی تا دهانش پیدا بود ولی بینی‌اش بدون آنکه او کلمه‌ای حرف بزند وطنش را لو می‌داد. و همین یک نشانه کافی بود تا در تمام محله‌های دوران کودکی و جوانیم سعید رشتی خطاب شوم، حتی تا لحظه خداحافظی ابدی از وطنم در فرودگاه با "خدا نگهدار، سعید رشتی" از طرف دوستان مشایعت شدم.
باز هم خدا پدر و مادر رشتی‌ها را بیامرزد که فقط کله‌ماهی می‌خورند، اگر پدر یا مادرم در چین متولد شده بودند، بعد شما می‌بایستی حالا مرا از عذاب القابی که بچه‌های محل برایم انتخاب می‌کردند در تیمارستان ملاقات می‌کردید.
پدرم می‌گفت: هرچند شب جمعه با جمعه شب تفاوت دارد، اما هرچه در آن شب می‌توانست انجام گیرد در جمعه شب هم شدنی‌ست.
جمعه شب‌ها دو چیز یادت نره: دومیش خوندن فاتحه برای ماهی‌های بی‌کله‌ست ...

بوی نان.(2)


۲- زمستان به پایان می‌رسد، و داسیا مادرش را کاملاً فراموش کرده بود. شوهرش خوب کار می‌کرد، آنها تفریح‌شان را می‌کردند، و داسیا زیباتر و گردتر شده بود.
اول ماه می داسیا نامه‌ای از خواهرزاده‌اش میشا که بر روی صفحه کاغذی خط‌دار نوشته شده بود دریافت می‌کند. او از طرف عده زیادی از خویشاوندان سلام رسانده و نوشته بود که خانه و لوازم مادربزرگ دست نخورده و داسیا باید حتماً به آنجا بیاید.
شوهرش می‌گوید: "برو! با خیال راحت به آنجا حرکت کن! چیزهای باقی‌مانده رو خیلی سریع بفروش، و سر قیمت زیاد چونه نزن، وگرنه دیگران هرچی مونده تصاحب می‌کنند، یا کلخوز همه چیز رو صاحب می‌شه."
داسیا حرکت می‌کند. مدت درازی بود که به سفر نرفته بود، و مسیر این سفر تا اندازه‌ای طولانی بود. داسیا از سفر لذت می‌برد، با آدم‌های مختلفی صحبت کرده و با تعداد زیادی آشنا می‌شود.
او تلگرافی فرستاده و نوشته بود که خواهد آمد، با این وجود کسی برای بدرقه و بردنش نیامده بود. او می‌بایست پای پیاده برود، اما این هم برایش لذتبخش بود. مسیر محکم و صاف بود و در سمت راست و چپ آن مزارع حول و حوشِ شهر اسمولنکس خود را گسترانده و در افق جنگل‌های آبی رنگ کوچکی ایستاده بودند.
داسیا بعد از سه ساعت وارد روستای خود می‌شود. بر روی پل جدیدِ رودخانه از حرکت بازمی‌ایستد و مناظر اطراف را تماشا می‌کند. در روستا چیزهای جدید زیادی ساخته شده بود، ساختمان‌های سفید رنگ دامداری‌ها آنجا را به قدری بزرگ و عوض ساخته بود که دیگر قابل شناسائی نبود. این دگرگونی اما مورد پسند داسیا واقع نشد.
او در امتداد خیابان می‌رفت، به تمام رهگذران خیره می‌نگریست و سعی می‌کرد حدس بزند که آنها چه کسانی می‌توانند باشند. او تقریباً کسی را به جا نمی‌آورد، اما در عوض او برای خیلی از عابرین آشنا به نظر می‌آید، آنها می‌ایستادند و از اینکه او آنقدر بالغ و بزرگ شده است تعحب می‌کردند.
ــ ناتمام ــ

بیمایه.


گفت: می‌تونم ازت خواهش کنم وقتی ساعت چهار صبح بیدار می‌شی و خواب‌آلوده از پنجرۀ بی‌پرده اطاقت به تِکه آسمونی که پیداست خیره می‌شی به من هم فکر کنی؟
***
از بس چشمانم به سیاهی عادت کرده، وقتی لکه ریز سفید یا زد رنگی بر آن می‌شیند، من به خود می‌گویم: بهشت را یافتم.
***
گفت: عجله کن، وقت تنگه، اگر هم مشغول خوردن آب هستی لیوانو زمین بذار و حرکت کن. لیوان آب را زمین می‌گذارم، قصد می‌کنم سریع حرکت کنم، ولی نمی‌دانستم مقصد کجاست!
***
یکی به اون یکی می‌گه: "اگه تخم باباتی راستشو بگو!"
اون یکی نه می‌ذاره و نه برمی‌داره و می‌گه: "کسخل پس می‌خواستی تخم پسر خاله‌ام باشم!؟"
یکی یک کم پکر می‌شه، اما بعد بشکنی می‌زنه و می‌گه: "خوب خره، مگه پسر خاله‌ات نمی‌تونه باباتم باشه؟ یک نفر در دو نقش."
اون یکی در حال گرفتن یقه یکی بود که پیرمردی خودشو قاطی می‌کنه و می‌گه: "چتونه! چرا می‌خواین دعوا کنین؟ مگه آدم عاقل به خاطر یک نفر در دو نقش هم دعوا می‌گیره؟" و به اون یکی می‌گه: "بالامجان، وقتی آدم می‌تونه هم بابای آدم باشه هم برادر آدم و هم پسر آدم، خوب چرا پسر خاله نتونه بابای آدم باشه؟ حوا هم همین وضعو داشته؛ هم زن آدم هم خواهرزن آدم و هم مادرزن آدم بود.

بوی نان.(1)


مرد نزدیک داسیا می‌شود و به بدن گرد او نگاه می‌کند.
"بسیار خوب ... چه باید کرد؟ چه کاری از دست تو برمیاد!" بیشتر از این نمی‌دانست چه باید بگوید، به طرف میز برمی‌گردد و بار دیگر گیلاسش را پُر می‌سازد. "ما هم همه روزی به آسمان خواهیم رفت!"
داسیا تمام روز در خانه به این طرف و آن طرف می‌رفت. سرش درد می‌کرد، و میهمانی‌های سال نو را انجام نداد. او می‌خواست گریه کند، اما حوصله این کار را نداشت، او فقط غمگین بود. پانزده سال می‌گذشت که مادر خود را ندیده بود، روزیکه از روستا رفت تقریباً هرگز به یاد زندگی قبلی خود نیفتاده بود. و اگر هم آن را به یاد می‌آورد، بیشتر به دوران کودکی یا به زمانیکه او هنوز دختر کوچکی بود و از کودکستان تا خانه همراهی می‌شد مربوط می‌گشت.
او عکس‌های قدیمی را تماشا می‌کرد ولی هنوز نمی‌توانست گریه کند. مادرش در عکس‌ها چهره‌ای غریبه و عصبی داشت، چشمانی کمی بیرون‌زده و دستانی سنگین و سیاه که سیخ به پائین آویزان بودند.
داسیا شب مدت درازی با شوهرش در بستر صحبت کرد و عاقبت گفت: "من به آنجا نمی‌رم! چه خوبی‌ای می‌تونه این کار داشته باشه؟ هوای آنجا حالا سرد و گزنده‌ست. و تمام خرت‌ و پرت‌ها را، اگر که چیزی آنجا بوده باشد، حتماً خویشاوندها تا حالا با خود برده‌اند. ما آنجا خویشاوند به اندازه کافی داریم. نه من به آنجا نمی‌رم!"
ــ ناتمام ــ

بوی نان.


                                                             Juri kasakow 
1- تلگراف در روز اول ژانویه می‌رسد. داسیا در آشپزخانه بود، و شوهرش برای باز کردن در می‌رود. با سردردی از عرق‌خوری شب قبل، با زیرپیراهنی، و در حال خمیازه کشیدن قبض رسید را امضاء و فکر می‌کند چه کسی می‌تواند به این دیری کارت تبریکِ سال نو فرستاده باشد. بعد خمیازه‌کشان خبر کوتاه و غم انگیز فوت مادر هفتاد ساله داسیا در روستای دورافتاده محل زندگی‌اش را می‌خواند.
او وحشت‌زده فکر می‌کند که تلگراف در وقت نامساعدی رسیده است! و زنش را صدا می‌کند. داسیا گریه نکرد، او فقط کمی رنگش می‌پرد، به اطاق می‌رود، رومیزی را مرتب می‌کند و می‌نشیند. شوهرش با چشمانی کدر به بطری نیمه پُر مشروب روی میز نگاه می‌کند، یک گیلاس را پُر می‌کند و آن را تا آخرین قطره می‌نوشد. پس از مکث کوتاهی یک گیلاس هم برای داسیا می‌ریزد و می‌گوید: "بنوش! خدا می‌دونه تو سرم چه غوغائی برپاست. اوه، اوه، اوه ... ما هم روزی خواهیم مُرد. چکار می‌کنی، برای خاکسپاری می‌ری؟"
داسیا سکوت می‌کند، دستش روی رومیزی به حرکت می‌افتد، بعد مشروبش را می‌نوشد و مانند نابینایان به سمت تخت‌خواب رفته روی آن دراز می‌کشد و می‌گوید: "نمی‌دونم".
ــ ناتمام ــ

پرسش از خورشید.

هوا هنوز تاریک است و باران نم نم می‌بارد. گنجشک‌ها در لانه‌های خود میان درزهای تنگِ آجرِ خانه‌ها شروع به جیک‌جیک کردن می‌کنند، در این هنگام تلگرافی با این مضمون به دست خورشید می‌رسد: جیک جیک؟ .. جیک جیک جیک؟ ... جیک!. (کجائی تو؟ .. چرا هنوز خوابیدی؟ ... بیدار شو!)

نقشی از بودن.


ساعت هشت و نیم شب است. من روبروی مونیتور نشسته‌ام، می‌خواهم ایمیلی بنویسم، اما فراموشم گشته چه می‌خواستم بنویسم و برای چه کسی. در این بین سیاهیِ شب مانند دزدها بی‌صدا از پنجره وارد می‌شود و پایِ سکوت را که در گوشه‌ای از اطاق نشسته است لگد می‌کند. سکوت برمی‌خیزد. انگار که بخواهد اجازه بگیرد، اول به من نگاهی می‌کند و بعد دهان باز می‌کند تا به سیاهیِ شب خیر مقدم بگوید که ناگهان گلویش می‌گیرد و به سرفه می‌افتد. صدای سرفه سکوت شبیه زوزۀ سوسکی پیر و زخمی گشته را می‌مانست که از راهی دور بی‌وقفه در گوشم می‌پیچد، و شب بسان سوسکی با بال‌های سیاه با ضرب‌آهنگ سرفه‌های سکوت شروع به رقصیدن می‌کند.
از جایم برمی‌خیزم، یک لیوان آب به دست سکوت می‌دهم و چند ضربه آرام به پشتش می‌زنم و دوباره سر جایم می‌نشینم. سکوت آب را می‌نوشد، گلویش را صاف می‌کند و بلند می‌گوید: به افتخار ورودِ شب عزیز اطاق را چراغانی کنید! و کلید چراغ را روشن می‌کند. در همین لحظه یک آخ بلند از تهِ گلویِ تاریکی خارج می‌شود، چشمانش را سریع می‌بندد و با سر خود را از پنجره اطاق به حیاط پرت می‌کند. سکوت با تعجب به من نگاهی می‌اندازد و در حال نشستن سرش را تکان می‌دهد. من هم بعد از دادن تکان آرامی به سر به فکر فرو رفته و به مونیتور خیره می‌مانم.

هنگام آبجو خوری.(8)


گلوی پلیس قلدر حراستِ راه‌آهن و معشوقه‌هایش را با تیغ ریش‌زنی می‌بُرم ... من در آنجا چند عمل قهرمانه دیگری هم انجام می‌دم. وقتی دوباره به خانه کوچکِ سفیدمان برمی‌گردم متوجه لکه یزرگ آبی رنگی روی صورت مادرم می‌شوم. من احساس می‌کردم که چیزی مرا در خود می‌فشرد و له می‌کند. خود را با لباس روی تخت می‌اندازم، حتی کمربندم را هم شل نکردم، چشمم را باز می‌کنم. او خود را روی من خم کرده بود، چارقد فقیرانه‌ایکه او با آن به روستا می‌رفت را بر سر داشت. کنارم می‌شیند، سرم را روی زانویش می‌گذارد. و در حالیکه سرم را به خود فشار می‌داد و موهایم را نوازش می‌کرد آهسته می‌گوید: <از اینکه ناگهان به سرت بزنه و برای دفاع کردن از من از جات بلند بشی خیلی می‌ترسیدم. وحشت کرده بودم وقتیکه تو نگاه می‌کردی ...> او دستم را می‌بوسد و صورتش را به صورتم می‌چسباند. من خیلی ناراحت دراز کشیده و عضلات پاهایم گرفته بودند، اما خودم را به خواب زده و تکان نمی‌خوردم. مادرم هنگام خارج شدن از اطاق با بینی سرد و خیسش مرا لمس می‌کند."
هنریک در هم فرو رفته و ساکت می‌شود. مردم چمدان‌هایشان را برداشته و برای سوار شدن به سمت سکوی قطارها می‌روند.
او آهسته می‌گوید: "این جریان دست از سرم برنمی‌داره. سه سال از این ماجرا می‌گذره، اما من نمی‌تونم اونو فراموش کنم. من هیچ کاری انجام ندادم". او دستمالی از جیب خارج کرده و با آن عرق پیشانیش را پاک می‌کند. "آدم به این خاطر زندگی می‌کنه، و تمام زندگی هم به این خاطر اینجاست که آدم خودشو آماده کنه. وقتی زمانش فرا می‌رسه باید از چیزی که دوستش داریم دفاع کنیم، بقیه چیزها فقط برای تکرارند. و من فکر می‌کنم که اگه تمام آنچه اتفاق افتاده دوباره اتفاق بیفتند، جنگ و این جریان در ایستگاه راه‌آهن ...، من بعد ..." او دستش را به معنی _ولش کن بابا_ تکانی می‌دهد و بدون آنکه از من خداحافظی کند به سمت سکوی قطار می‌رود. از پشت شیشه او را می‌دیدم که در امتداد مسیر سکوی قطار می‌رفت و عاقبت در میان انبوه مسافران در تاریکی ناپدید گشت.
_ پایان _

هنگام آبجو خوری.(7)


من جوابی ندادم و بی‌تفاوت و تقریباً با بی‌میلی به صحبت او گوش می‌دادم.
او ادامه می‌دهد: "می‌دونی، در آنجا هنگام نوشیدن آبجو حتی یک داستان هم در ذهنم ساختم. در سالن انتظار هنوز صدای گریه زن‌ها به گوش می‌رسید و پلیس‌های حراستِ راه‌آهن نعره می‌کشیدند، اما من یک داستان ساختم. داستان زیر را: <نشسته‌ام و هنگام آبجو نوشیدن تمام سالن را زیر نظر دارم. گارسون توجه‌ای به من نمی‌کند، او زنی زیباست و دهانی بزرگ و قرمز رنگ دارد؛ تعداد زیادی افسر و سرباز آلمانی با انیفورم‌های شیک در سالن انتظار وجود دارند. ناگهان زنی داخل سالن می‌شود، یک زن مسن و ناشناس. رفتار آلمانی‌ها با او ناشایست است. در این وقت بدون آنکه آبجویم را تمام کنم از جا بلند می‌شوم، به میان آنها می‌روم و به صورت افسرِ حراست کشیده‌ای می‌زنم. در این وقت موهایم روی پیشانیم پریشان می‌شوند؛ بعد شلیک تپانچه، فریاد، خون و یک عقب‌نشینیِ قهرمانانه. آهان، و در حال عقب‌نشینی صورت گارسون، دهان بزرگ قرمز رنگ و چشم‌های تعجب‌زده‌اش را می‌بینم>". هنریک جرعه‌ای از آبجویش را می‌نوشد و صورتش را در هم می‌کشد. "در سالن انتظار پلبس‌ها هنوز فریاد می‌کشیدند و مردم را می‌زدند، اما من به جای اینکه بلند شوم و به طرف مادرم بدوم به نوشیدن آبجو ادامه دادم. او پاکت‌ها را حمل می‌کرد، بیماریِ قلبی داشت و کتک خورده بود. اما من آنجا نشسته بودم و در ذهنم داستان می‌ساختم، داستانی که در آن یک گارسونِ زیبا با موهای افشان هم نقشی بازی می‌کرد. من شب به خانه برمی‌گردم. مست. یکجوری شانس آوردم که در بین راه پلیس‌ها منو با تیر نزدند. شام هنوز گرم بود، مادرم غذا رو کنار اجاق گذاشته بود تا من مجبور به خوردن غذای سرد نشم. من برای خواب خودمو روی تخت می‌ندازم. افکار زیادی در ذهنم رجه می‌رفتند. می‌دونی، عکس‌هائی عجیب و غریب و بی‌ریطی که نمی‌شناختم. اما می‌تونم هنوز عکس‌ها رو دقیقاً به یاد بیارم، می‌تونم عکس‌ها رو بهتر و شفاف‌تر از شهری که بیست سال در آن زندگی می‌کردم جلوی چشم‌هایم ببینم. من در خیال خود یک آب پهناور و شفاف و در کنار ساحل خانه‌های روشن می‌دیدم. اینطور به نظر می‌آمد که خانه‌ها از نور ساخته شده‌اند و در یکی از این خانه‌ها مادرم و من زندگی می‌کنیم. ما در باره زادگاه، وطن و جنگ چیزی نمی‌دونستیم. در آن خانه همه چیز سفید بود، براق و خوش رایحه؛ اتاق‌ها پُر از رایحه خوشبوی گیاهان بود. و چون من نامرئی بودم بنابراین از دیوار داخل خانه و از آن خارج می‌شدم. من دستیار یک پرفسور شیمی بودم و عینک می‌زدم، اتفاقاً همان وقت یک مایع اختراع کرده بودم که انسان‌ها را نامرئی می‌ساخت. بلافاصله بعد از این اختراع به سمت شهر کوچک‌مان می‌رانم و به صورت نامرئی دست به کار می‌شم.
ــ ناتمام ــ