نیروی تخیل.

معلم یوگای من بیست و یک سال از من کوچک‌تر است و من مسن‌ترین و محبوب‌ترین شاگردش هستم. امروز قبل از شروع نرمش کنار من نشست و پرسید: "چرا رد و بدل شدن انرژی بین من و تو انقدر واضح و شدیده؟"
یوری در مسکو به دنیا آمده و بعد از پایان تحصیل در رشته نقاشی به هندوستان سفر کرده و بعد از دوازده سال آموختن یوگا و پس از مشورت با استادش برای تدریس به برلین می‌آید.
یوری می‌داند که من تنها به خاطر انجام حرکات جسمانی پیش او می‌روم و نیمه دیگر یوگا که ارتباط با مبدأ است را با شیوه خودم و به تنهائی انجام می‌دهم. جواب ساده من لبخندی به چهره یوری می‌نشاند: "من روزهای یوگا وقتی چشم از خواب باز می‌کنم تا لحظه‌ایکه وارد سالن می‌شم فقط به این فکر می‌کنم که می‌خوام امروز وارد مسجد و کلیسا یا معبدی بشم و به این طریق درونمو پالایش می‌دم، شاید این دلیلش باشه."
یوری که هنوز شادی در چشم و چهره‌اش نمایان بود می‌گوید:"شاید هم شبیه بودن تو به پدرم دلیل دیگرش باشه." و بعد از قدرت تخیل قوی پدرش برایم تعریف کرد.
پدر یوری سه سال پیش در اثر سکته دچار بی‌حرکتی در تمام بدن شده بود. او بعد از شش ماه که کمی از شدت شوک این پیشامد خارج شده بود، به پیشنهاد یوری و با کمک گرفتن از نیروی تخیلش کم کم به انجام دادن حرکات یوگا می‌پردازد. هفته اول فقط روزی ده دقیقه قادر به تمرین یوگا بود، اما از آن به بعد تا شش ماه روزی نیمساعت در خیالش و با متمرکز کردن خود به تصاویر حرکت‌های یوگا تمرین می‌کرد، ماه هفتم هر دو دستش به حرکت می‌افتند و بالاخره دوماه بعد با کمک تخیل قادر به راه رفتن هم می‌شود.

از باد خواهم خواست
آرام بوزد
و برگ‌های سبز را
تا هر کجا تو مایل باشی با خود ببرد.

بوی نان.(8)


میشا از ترس تند تند و با صدای بلند نفس می‌کشید و فریاد می‌زد "خاله داسیا، خاله داسیا" و آستینش را می‌کشید. هنگامیکه داسیا با صدائی گرفته خود را به جلو خم کرده و شروع به کوبیدن پیشانی خود بر روی قبر می‌کند، میشا با عجله به سمت روستا می‌دود.
بعد از یکساعت، وقتی تاریکی بر همه جا کاملاً حکمفرما شده بود، اهالی روستا به قبرستان می‌رسند. داسیا همانطور آنجا افتاده بود، تقریباً بیهوش، دیگر نه می‌توانست گریه کند و نه حرف بزند یا فکر کند، بلکه فقط از میان دندان قفل شده‌اش آه بلندی می‌کشید. صورتش از خاک سیاه و وحشتناک شده بود.
او را از زمین بلند می‌کنند، شقیقه‌اش را می‌مالند، تسلی‌اش می‌دهند و به خانه می‌برند. داسیا متوجه چیزی نمی‌شد، با چشمانی گشاد شده به تک تک اهالی روستا خیره نگاه می‌کرد، و زندگی یک شب تمام او را در زیر فشار خود نگاه داشت. هنگامیکه داسیا را پیش خواهرش برده و روی تخت قرار می‌دهند بلافاصله به خواب فرو می‌رود.
روز بعد داسیا تدارک بازگشت را به پایان می‌رساند و قبل از خداحافظی به همراه خواهرش چای می‌نوشد. او شوخ بود و از زیبائی خانه‌اش در مسکو تعریف می‌کرد و اینکه چه آسایشی آن خانه به آدم می‌دهد.
بدینسان داسیا شوخ و متعادل و بعد از آنکه به میشا ده روبل می‌دهد راهی سفر به خانه می‌شود. بعد از دو هفته در خانه مادر پیرش را می‌گشایند، کف خانه را می‌شویند، اسباب و اثاثیه را داخل خانه می‌کنند و ساکنین جدیدی در آن سکنی می‌گزینند.
(نوشته شده در سال ۱۹۶۱)
ــ پایان ــ

بوی نان.(7)


داسیا و میشا از میان دروازه بلند داخل قبرستان می‌شوند، اول به سمت راست و بعد به سمت چپ می‌پیچند و از میان درختان تازه سبز شدۀ غوش و بوته‌های خوشبو می‌گذرند. صورت داسیا مرتب بی‌رنگ‌تر می‌شد و دهانش کمی بازمانده بود.
میشا می‌گوید "این قبر مادربزرگ است" و داسیا چشمش به تپه فرو ریخته‌ای می‌افتد که بر روی آن علف‌های نوک تیز روئیده بودند و از میان‌شان گل و شن پیدا بود. و صلیب کوچک آبی رنگی از زمستان تا حالا کج در بالای آن ایستاده بود.
رنگ داسیا کاملاً می‌پرد و ناگهان حالش طوری می‌شود که انگار چاقوئی به سینه‌اش فرو رفته است، درست همآنجائی که قلب قرار دارد. درد وحشتناکی او را در برمی‌گیرد، آهی می‌کشد، زار زار می‌گرید و فریاد وحشتناکی می‌کشد، روی زانوهایش می‌افتد و چهار دست و پا به سمت قبر می‌خزد و کلمات عجیب و غریبی از ته حلقش خارج می‌شود، طوریکه میشا را ترس فرا می‌گیرد.
"اوهو ...او ... ه ...و ... او ...ه ... و" داسیا زار زار با صدای زیری گریه می‌کرد، با صورت به قبر می‌کوبید و به خاک نمناک چنگ می‌انداخت. "تو مادرکِ بی‌نظیرم ... مادرکِ عزیز و گرانبهایم، تو مادر بیچاره‌ام ... او ... ه ... و ... او ... ه ... آخ ... هرگز، هرگز نمی‌تونیم دیگه همدیگه رو در این دنیا ببینیم! دیگه چطور می‌تونم بدون تو زندگی کنم، دیگه چه کسی وقت اندوه دلداریم می‌ده و بغلم می‌کنه؟ مادرکم، آخه تو چرا این کار رو کردی؟"
ــ ناتمام ــ

شاید هم پشیمون بشم!

تقصیر خودمه، به خاطر نشون دادن اینکه دوستش دارم انقدر ارزششو بالا بردم، انقدر در برابر خودخواهی‌هاش از خودم صبوری نشون دادم که به خیالش رسیده بود یاخچی‌آباد مرکز استانه. البته تا همین امروز.
همین نیمساعت پیش بهش گفتم نه بابا، اونطوری هم که فکر می‌کنی نیست، بد جوریم بهش گفتم، دلم براش سوخت.
آخه بابا صبر هم حدی داره دیگه! راه به‌راه بعد هر اختلاف ازم می‌خواست براش توضیح بدم کجای کارم می‌لنگه که باعث اختلاف شده!
خوب، کیه که جائی از کارش یا خودش نلنگه؟ هر بار برای نشون دادن اینکه دوستش دارم، شروع کردم از جاهای لنگم براش گفتن، حتی از لنگی‌هائی هم که به اون ربطی نداشت رو لنگی‌هام می‌ذاشتم و می‌گفتم اینجاهام هم می‌لنگه، و دلیل اون رفتار ناشایست و اون حرف ناجور این لنگ‌هائیه که تو منه. یک بار هم بهش نگفتم تو کجات لنگ می‌زنه؟ مگه آخه می‌شه دو نفر اختلاف داشته باشن و یکی‌شون صد در صد لنگی داشته باشه و طرف دیگه بی‌لنگ باشه؟ خوب نمی‌شه، ولی مگه این استدلال رو قبول می‌کنه؟
امروز بهش گفتم میری خونه، از طرف من وکیلی، تمام سؤال‌هائی که تا حالا از من پرسیدی بعلاوه سؤال‌هائیکه فکر می‌کنی بعدها خواهی پرسید رو شماره گذاری شده می‌نویسی و دونه به دونه جواباشونو می‌دی و بعد از وقت گرفتن میاری، اگه از جوابات خوشم اومد بعد می‌تونیم دوباره با هم بپریم، حالا هم برو بذار یک کم باد بیاد.

بوی نان.(6)


هنگام غروب آفتاب آنها به راه می‌افتند و از مسیرِ میان دشت می‌روند. اینجا و آنجا اولین قاصدک‌ها گل داده بودند، علف هنوز نرم و سبز بود. هوا در نیمه دوم روز ابری و تیره شده بود، اما حالا نزدیکی‌های شب ابرها پخش شده بودند، فقط در افق و در جهتی که داسیا و میشا می‌رفتند چند تکه ابر خاکستریِ رنگ‌پریده و صورتی آویزان بودند، چنان دور و چنان ناواضح که انگار در پشت خورشید در نوسانند.
در دو کیلومتریِ مسیر مارپیچِ رودخانۀ پشت روستا و در کنار یکی از خمیدگی‌های سمت راست آن قبرستان مانند شبه‌جزیره‌ای قرار داشت. در گذشته قبرستان به وسیله دیواری آجری محصور شده بود، و مردم از دروازه بلندی داخل آن می‌شدند. بعد از جنگ اما مردم دیوارهای صدمه دیده را به خاطر استفاده از آجرها با خود بردند و فقط دروازه بلند را باقی گذاشتند، و حالا از همه سو کوره‌راهی به سمت قبرستان وجود داشت.
در میان راه داسیا از میشا در باره مدرسه‌اش پرسید، از واحدهای کار، از سرپرستان و از برداشت محصول؛ داسیا آرام و متعادل بود. به زودی قبرستان قدیمی که خورشید در حال غروب بر آن نوری قرمز پاشانده بود دیده می‌شود. در حاشیه‌های قبرستان، جائیکه در گذشته دیوار قرار داشت و بوته‌های خاردار می‌روئیدند، قبرهای بسیار قدیمی قرار داشتند که دیگر مانند قبر دیده نمی‌شدند و در کنارشان می‌شد از میان بوته‌ها نرده‌های تازه رنگ شده با ستون‌های چوبیِ هرمی شکل را دید _ قبرهای دسته جمعی.
ــ ناتمام ــ

لخت به جهان می آئیم و لخت هم از جهان خواهیم رفت.


به تنهائی زاده می‌شویم به تنهائی هم خواهیم مرد!
ازم خواستی که بعد از تو بمیرم!
بعد از رفتن تو لحظه‌ای کنار ایستگاه اتوبوس همچنان ایستادم و به این حرفت: "من صد سال زندگی خواهم کرد" فکر کردم، و به این که چه راحت حساب سال‌های زندگی از دستم در رفته!
می‌بینی برای نشان دادن اینکه دوستت دارم چه کارها که نمی‌کنم؛ برای انجام خواهش تو باید پنجاه و پنج سال دیگر هم زنده باشم و برای پرداخت قبوض سگدو بزنم!
با این حال، خوشحال از اینکه نمی‌خواهی صد و پنجاه سال زندگی کنی به خانه بازمی‌گردم.

بوی نان.(5)


مطلبِ مهم خانه بود. داسیا در مورد قیمت‌ها تحقیق کرده و از خبر غیرمنتظره و خوشحال کننده بالا رفتن قیمت خانه‌ها مطلع شده بود. برای خانه بلافاصله سه مشتری پیدا می‌شود، دو نفر از همان روستا بودند و یکی هم از روستای همسایه. اما داسیا خانه را فوری نمی‌فروشد، زیرا این نگرانی را داشت که شاید مادرش در خانه پول مخفی کرده باشد. سه روز تمام خانه را جستجو می‌کند، با مشت به دیوارها می‌کوبد، تشک‌ها را لمس می‌کند، به زیرزمین خانه می‌رود اما آنجا هم چیزی پیدا نمی‌کند.
بعد از آنکه او با خریدار بر سر قیمت به توافق رسید، به شهر نزد محضردار رفته و سند فروش خانه را به مهر و امضای او میرساند و پول فروش خانه را به حساب بانکی خود واریز می‌کند. دوباره از شهر برای خواهر خود هدیه می‌آورد و برای بازگشت به خانه سمت مسکو خود را آماده می‌کند. هنگام غروب خواهرش می‌بایست احشام را تیمار می‌کرد، و چون داسیا می‌خواست به دیدن قبر مادرش برود بنابراین میشا او را همراهی می‌کند.
ــ ناتمام ــ

بوی نان.(4)


داخل خانه تاریک بود، فقط کمی نور از درزِ الوارهای محافظ پنجره‌ها به داخل می‌تابید. همه لوازمِ داخل خانه نشانی از پوسیدگی و غیرمسکونی بودن خانه می‌داد، اما بوی نان هم می‌آمد، و این بو از دوران کودکی با داسیا چنان همراه و آشنا بود که قلبش به تپش می‌افتد. او در میان اطاق‌ها می‌گشت، اطراف را نگاه می‌کرد و کم کم چشمش به کم‌نوری عادت کرد. سقفِ کوتاه وقهوه‌ای سیر بود. عکس‌ها هنوز بر دیوار آویزان بودند، اما تصاویرِ مقدسین بجز یکی که آنهم در حال افتادن بود همگی ناپدید شده بودند. همینطور سجاف‌های قلابدوزی شده کنار اجاق و روی صندوق‌ها هم دیگر آنجا نبودند.
داسیا درِ یکی از صندوق‌ها را باز می‌کند _ بوی مادر به مشامش می‌رسد. صندوق حاوی دامن‌های سیاه پیرزنانه، روپوش‌های روستائی و یک پالتوی کهنه از پوست گوسفند بود. داسیا تمام آنها را از صندوق خارج میکند و دانه دانه آنها را خوب تماشا می‌کند، بعد یک بار دیگر در میان خانه به راه می‌افتد و به حیاط خالی می‌نگرد، و چنین به نظرش می‌رسید که او یک بار همه اینها را در زمان قدیم در خواب دیده و حالا او به محل رؤیایش بازگشته است.
۳- خبر حراج به همسایه‌ها می‌رسد و پیش داسیا می‌روند. آنها هر قطعه را موشکافانه لمس و معاینه می‌کردند، اما داسیا ارزان می‌داد و اسباب و اثاثیه را خیلی سریع فروخت.
ــ ناتمام ــ

بوی نان.(3)


خواهر داسیا از دیدار او خوشحال می‌شود، زار زار می‌گرید و برای روشن کردن سماور به آشپزخانه می‌رود. داسیا هدیه‌ها را از ساک خارج می‌کند. خواهرش هدایا را تماشا می‌کند، دوباره هق هق گریه کرده و داسیا را در آغوش می‌گیرد. میشا کنار اجاق نشسته بود و با تعجب از خود می‌پرسید که چرا آن دو گریه می‌کنند.
دو خواهر برای نوشیدن چای کنار میز می‌نشینند، و حالا داسیا مطلع می‌گردد که خویشاوندان خیلی از وسائل را با خود برده‌اند. یک بچه‌خوک، سه گوساله، یک بز و مرغ‌ها را خواهرش برداشته بود. داسیا ابتدا از این کارِ خواهر خود کمی می‌رنجد، اما بعد آن را فراموش می‌کند، به خصوص اینکه بسیاری از وسائل و قبل از هر چیز خانه هنوز آنجا بود. بعد از آنکه آن دو خواهر به قدر کافی چای نوشیده و گپ زدند برای دیدار خانه به راه می‌افتند.
پیرامون ملکِ شخم‌زده شده بود، چیزی که باعث تعجب داسیا می‌شود، اما خواهرش به او می‌گوید که همسایه‌ها برای ویران نشدن زمین این کار را کرده‌اند. خانه خیلی کوچک‌تر از آنچه داسیا در حافظه داشت به چشم می‌آمد.
پنجره‌ها به وسیله الوار محافظت شده بودند و کنار در کلیدی آویزان بود. خواهرش مدت زیادی برای باز کردن در به خود زحمت می‌دهد، بعد داسیا آزمایش می‌کند بعد دوباره خواهرش، آن دو کلی به خود زحمت دادند تا توانستند عاقبت در را باز کنند.
ــ ناتمام ــ

یاد یاران در جمعه شب.


در زمان کودکی وقتی برای اولین بار بچه‌های محل لقب تکان دهندۀ سعید رشتی را به من دادند، به ارزش بیشتر وطن پدری از وطن مادری‌ام پی بردم.
پدرم نه قیافه‌اش به اهالی رشت می‌رفت و نه هیکلش مانند ببر مازندران بود، اما زادگاه و وطنش انگار جائی بود که شوخی‌بردار نبود؛ هم تُرکی صحبت می‌کرد، هم رشتی و هم زبان روسی می‌دانست، هرچند هیکلش به روس‌ها نمی‌خورد، در عوض چهره‌اش هم به رشتی‌ها نمی‌رفت.
مادرم با اینکه چادر به سر می‌کرد و فقط کمی از پیشانی تا دهانش پیدا بود ولی بینی‌اش بدون آنکه او کلمه‌ای حرف بزند وطنش را لو می‌داد. و همین یک نشانه کافی بود تا در تمام محله‌های دوران کودکی و جوانیم سعید رشتی خطاب شوم، حتی تا لحظه خداحافظی ابدی از وطنم در فرودگاه با "خدا نگهدار، سعید رشتی" از طرف دوستان مشایعت شدم.
باز هم خدا پدر و مادر رشتی‌ها را بیامرزد که فقط کله‌ماهی می‌خورند، اگر پدر یا مادرم در چین متولد شده بودند، بعد شما می‌بایستی حالا مرا از عذاب القابی که بچه‌های محل برایم انتخاب می‌کردند در تیمارستان ملاقات می‌کردید.
پدرم می‌گفت: هرچند شب جمعه با جمعه شب تفاوت دارد، اما هرچه در آن شب می‌توانست انجام گیرد در جمعه شب هم شدنی‌ست.
جمعه شب‌ها دو چیز یادت نره: دومیش خوندن فاتحه برای ماهی‌های بی‌کله‌ست ...

بوی نان.(2)


۲- زمستان به پایان می‌رسد، و داسیا مادرش را کاملاً فراموش کرده بود. شوهرش خوب کار می‌کرد، آنها تفریح‌شان را می‌کردند، و داسیا زیباتر و گردتر شده بود.
اول ماه می داسیا نامه‌ای از خواهرزاده‌اش میشا که بر روی صفحه کاغذی خط‌دار نوشته شده بود دریافت می‌کند. او از طرف عده زیادی از خویشاوندان سلام رسانده و نوشته بود که خانه و لوازم مادربزرگ دست نخورده و داسیا باید حتماً به آنجا بیاید.
شوهرش می‌گوید: "برو! با خیال راحت به آنجا حرکت کن! چیزهای باقی‌مانده رو خیلی سریع بفروش، و سر قیمت زیاد چونه نزن، وگرنه دیگران هرچی مونده تصاحب می‌کنند، یا کلخوز همه چیز رو صاحب می‌شه."
داسیا حرکت می‌کند. مدت درازی بود که به سفر نرفته بود، و مسیر این سفر تا اندازه‌ای طولانی بود. داسیا از سفر لذت می‌برد، با آدم‌های مختلفی صحبت کرده و با تعداد زیادی آشنا می‌شود.
او تلگرافی فرستاده و نوشته بود که خواهد آمد، با این وجود کسی برای بدرقه و بردنش نیامده بود. او می‌بایست پای پیاده برود، اما این هم برایش لذتبخش بود. مسیر محکم و صاف بود و در سمت راست و چپ آن مزارع حول و حوشِ شهر اسمولنکس خود را گسترانده و در افق جنگل‌های آبی رنگ کوچکی ایستاده بودند.
داسیا بعد از سه ساعت وارد روستای خود می‌شود. بر روی پل جدیدِ رودخانه از حرکت بازمی‌ایستد و مناظر اطراف را تماشا می‌کند. در روستا چیزهای جدید زیادی ساخته شده بود، ساختمان‌های سفید رنگ دامداری‌ها آنجا را به قدری بزرگ و عوض ساخته بود که دیگر قابل شناسائی نبود. این دگرگونی اما مورد پسند داسیا واقع نشد.
او در امتداد خیابان می‌رفت، به تمام رهگذران خیره می‌نگریست و سعی می‌کرد حدس بزند که آنها چه کسانی می‌توانند باشند. او تقریباً کسی را به جا نمی‌آورد، اما در عوض او برای خیلی از عابرین آشنا به نظر می‌آید، آنها می‌ایستادند و از اینکه او آنقدر بالغ و بزرگ شده است تعحب می‌کردند.
ــ ناتمام ــ

بیمایه.


گفت: می‌تونم ازت خواهش کنم وقتی ساعت چهار صبح بیدار می‌شی و خواب‌آلوده از پنجرۀ بی‌پرده اطاقت به تِکه آسمونی که پیداست خیره می‌شی به من هم فکر کنی؟
***
از بس چشمانم به سیاهی عادت کرده، وقتی لکه ریز سفید یا زد رنگی بر آن می‌شیند، من به خود می‌گویم: بهشت را یافتم.
***
گفت: عجله کن، وقت تنگه، اگر هم مشغول خوردن آب هستی لیوانو زمین بذار و حرکت کن. لیوان آب را زمین می‌گذارم، قصد می‌کنم سریع حرکت کنم، ولی نمی‌دانستم مقصد کجاست!
***
یکی به اون یکی می‌گه: "اگه تخم باباتی راستشو بگو!"
اون یکی نه می‌ذاره و نه برمی‌داره و می‌گه: "کسخل پس می‌خواستی تخم پسر خاله‌ام باشم!؟"
یکی یک کم پکر می‌شه، اما بعد بشکنی می‌زنه و می‌گه: "خوب خره، مگه پسر خاله‌ات نمی‌تونه باباتم باشه؟ یک نفر در دو نقش."
اون یکی در حال گرفتن یقه یکی بود که پیرمردی خودشو قاطی می‌کنه و می‌گه: "چتونه! چرا می‌خواین دعوا کنین؟ مگه آدم عاقل به خاطر یک نفر در دو نقش هم دعوا می‌گیره؟" و به اون یکی می‌گه: "بالامجان، وقتی آدم می‌تونه هم بابای آدم باشه هم برادر آدم و هم پسر آدم، خوب چرا پسر خاله نتونه بابای آدم باشه؟ حوا هم همین وضعو داشته؛ هم زن آدم هم خواهرزن آدم و هم مادرزن آدم بود.

بوی نان.(1)


مرد نزدیک داسیا می‌شود و به بدن گرد او نگاه می‌کند.
"بسیار خوب ... چه باید کرد؟ چه کاری از دست تو برمیاد!" بیشتر از این نمی‌دانست چه باید بگوید، به طرف میز برمی‌گردد و بار دیگر گیلاسش را پُر می‌سازد. "ما هم همه روزی به آسمان خواهیم رفت!"
داسیا تمام روز در خانه به این طرف و آن طرف می‌رفت. سرش درد می‌کرد، و میهمانی‌های سال نو را انجام نداد. او می‌خواست گریه کند، اما حوصله این کار را نداشت، او فقط غمگین بود. پانزده سال می‌گذشت که مادر خود را ندیده بود، روزیکه از روستا رفت تقریباً هرگز به یاد زندگی قبلی خود نیفتاده بود. و اگر هم آن را به یاد می‌آورد، بیشتر به دوران کودکی یا به زمانیکه او هنوز دختر کوچکی بود و از کودکستان تا خانه همراهی می‌شد مربوط می‌گشت.
او عکس‌های قدیمی را تماشا می‌کرد ولی هنوز نمی‌توانست گریه کند. مادرش در عکس‌ها چهره‌ای غریبه و عصبی داشت، چشمانی کمی بیرون‌زده و دستانی سنگین و سیاه که سیخ به پائین آویزان بودند.
داسیا شب مدت درازی با شوهرش در بستر صحبت کرد و عاقبت گفت: "من به آنجا نمی‌رم! چه خوبی‌ای می‌تونه این کار داشته باشه؟ هوای آنجا حالا سرد و گزنده‌ست. و تمام خرت‌ و پرت‌ها را، اگر که چیزی آنجا بوده باشد، حتماً خویشاوندها تا حالا با خود برده‌اند. ما آنجا خویشاوند به اندازه کافی داریم. نه من به آنجا نمی‌رم!"
ــ ناتمام ــ

بوی نان.


                                                             Juri kasakow 
1- تلگراف در روز اول ژانویه می‌رسد. داسیا در آشپزخانه بود، و شوهرش برای باز کردن در می‌رود. با سردردی از عرق‌خوری شب قبل، با زیرپیراهنی، و در حال خمیازه کشیدن قبض رسید را امضاء و فکر می‌کند چه کسی می‌تواند به این دیری کارت تبریکِ سال نو فرستاده باشد. بعد خمیازه‌کشان خبر کوتاه و غم انگیز فوت مادر هفتاد ساله داسیا در روستای دورافتاده محل زندگی‌اش را می‌خواند.
او وحشت‌زده فکر می‌کند که تلگراف در وقت نامساعدی رسیده است! و زنش را صدا می‌کند. داسیا گریه نکرد، او فقط کمی رنگش می‌پرد، به اطاق می‌رود، رومیزی را مرتب می‌کند و می‌نشیند. شوهرش با چشمانی کدر به بطری نیمه پُر مشروب روی میز نگاه می‌کند، یک گیلاس را پُر می‌کند و آن را تا آخرین قطره می‌نوشد. پس از مکث کوتاهی یک گیلاس هم برای داسیا می‌ریزد و می‌گوید: "بنوش! خدا می‌دونه تو سرم چه غوغائی برپاست. اوه، اوه، اوه ... ما هم روزی خواهیم مُرد. چکار می‌کنی، برای خاکسپاری می‌ری؟"
داسیا سکوت می‌کند، دستش روی رومیزی به حرکت می‌افتد، بعد مشروبش را می‌نوشد و مانند نابینایان به سمت تخت‌خواب رفته روی آن دراز می‌کشد و می‌گوید: "نمی‌دونم".
ــ ناتمام ــ

پرسش از خورشید.

هوا هنوز تاریک است و باران نم نم می‌بارد. گنجشک‌ها در لانه‌های خود میان درزهای تنگِ آجرِ خانه‌ها شروع به جیک‌جیک کردن می‌کنند، در این هنگام تلگرافی با این مضمون به دست خورشید می‌رسد: جیک جیک؟ .. جیک جیک جیک؟ ... جیک!. (کجائی تو؟ .. چرا هنوز خوابیدی؟ ... بیدار شو!)

نقشی از بودن.


ساعت هشت و نیم شب است. من روبروی مونیتور نشسته‌ام، می‌خواهم ایمیلی بنویسم، اما فراموشم گشته چه می‌خواستم بنویسم و برای چه کسی. در این بین سیاهیِ شب مانند دزدها بی‌صدا از پنجره وارد می‌شود و پایِ سکوت را که در گوشه‌ای از اطاق نشسته است لگد می‌کند. سکوت برمی‌خیزد. انگار که بخواهد اجازه بگیرد، اول به من نگاهی می‌کند و بعد دهان باز می‌کند تا به سیاهیِ شب خیر مقدم بگوید که ناگهان گلویش می‌گیرد و به سرفه می‌افتد. صدای سرفه سکوت شبیه زوزۀ سوسکی پیر و زخمی گشته را می‌مانست که از راهی دور بی‌وقفه در گوشم می‌پیچد، و شب بسان سوسکی با بال‌های سیاه با ضرب‌آهنگ سرفه‌های سکوت شروع به رقصیدن می‌کند.
از جایم برمی‌خیزم، یک لیوان آب به دست سکوت می‌دهم و چند ضربه آرام به پشتش می‌زنم و دوباره سر جایم می‌نشینم. سکوت آب را می‌نوشد، گلویش را صاف می‌کند و بلند می‌گوید: به افتخار ورودِ شب عزیز اطاق را چراغانی کنید! و کلید چراغ را روشن می‌کند. در همین لحظه یک آخ بلند از تهِ گلویِ تاریکی خارج می‌شود، چشمانش را سریع می‌بندد و با سر خود را از پنجره اطاق به حیاط پرت می‌کند. سکوت با تعجب به من نگاهی می‌اندازد و در حال نشستن سرش را تکان می‌دهد. من هم بعد از دادن تکان آرامی به سر به فکر فرو رفته و به مونیتور خیره می‌مانم.

هنگام آبجو خوری.(8)


گلوی پلیس قلدر حراستِ راه‌آهن و معشوقه‌هایش را با تیغ ریش‌زنی می‌بُرم ... من در آنجا چند عمل قهرمانه دیگری هم انجام می‌دم. وقتی دوباره به خانه کوچکِ سفیدمان برمی‌گردم متوجه لکه یزرگ آبی رنگی روی صورت مادرم می‌شوم. من احساس می‌کردم که چیزی مرا در خود می‌فشرد و له می‌کند. خود را با لباس روی تخت می‌اندازم، حتی کمربندم را هم شل نکردم، چشمم را باز می‌کنم. او خود را روی من خم کرده بود، چارقد فقیرانه‌ایکه او با آن به روستا می‌رفت را بر سر داشت. کنارم می‌شیند، سرم را روی زانویش می‌گذارد. و در حالیکه سرم را به خود فشار می‌داد و موهایم را نوازش می‌کرد آهسته می‌گوید: <از اینکه ناگهان به سرت بزنه و برای دفاع کردن از من از جات بلند بشی خیلی می‌ترسیدم. وحشت کرده بودم وقتیکه تو نگاه می‌کردی ...> او دستم را می‌بوسد و صورتش را به صورتم می‌چسباند. من خیلی ناراحت دراز کشیده و عضلات پاهایم گرفته بودند، اما خودم را به خواب زده و تکان نمی‌خوردم. مادرم هنگام خارج شدن از اطاق با بینی سرد و خیسش مرا لمس می‌کند."
هنریک در هم فرو رفته و ساکت می‌شود. مردم چمدان‌هایشان را برداشته و برای سوار شدن به سمت سکوی قطارها می‌روند.
او آهسته می‌گوید: "این جریان دست از سرم برنمی‌داره. سه سال از این ماجرا می‌گذره، اما من نمی‌تونم اونو فراموش کنم. من هیچ کاری انجام ندادم". او دستمالی از جیب خارج کرده و با آن عرق پیشانیش را پاک می‌کند. "آدم به این خاطر زندگی می‌کنه، و تمام زندگی هم به این خاطر اینجاست که آدم خودشو آماده کنه. وقتی زمانش فرا می‌رسه باید از چیزی که دوستش داریم دفاع کنیم، بقیه چیزها فقط برای تکرارند. و من فکر می‌کنم که اگه تمام آنچه اتفاق افتاده دوباره اتفاق بیفتند، جنگ و این جریان در ایستگاه راه‌آهن ...، من بعد ..." او دستش را به معنی _ولش کن بابا_ تکانی می‌دهد و بدون آنکه از من خداحافظی کند به سمت سکوی قطار می‌رود. از پشت شیشه او را می‌دیدم که در امتداد مسیر سکوی قطار می‌رفت و عاقبت در میان انبوه مسافران در تاریکی ناپدید گشت.
_ پایان _

هنگام آبجو خوری.(7)


من جوابی ندادم و بی‌تفاوت و تقریباً با بی‌میلی به صحبت او گوش می‌دادم.
او ادامه می‌دهد: "می‌دونی، در آنجا هنگام نوشیدن آبجو حتی یک داستان هم در ذهنم ساختم. در سالن انتظار هنوز صدای گریه زن‌ها به گوش می‌رسید و پلیس‌های حراستِ راه‌آهن نعره می‌کشیدند، اما من یک داستان ساختم. داستان زیر را: <نشسته‌ام و هنگام آبجو نوشیدن تمام سالن را زیر نظر دارم. گارسون توجه‌ای به من نمی‌کند، او زنی زیباست و دهانی بزرگ و قرمز رنگ دارد؛ تعداد زیادی افسر و سرباز آلمانی با انیفورم‌های شیک در سالن انتظار وجود دارند. ناگهان زنی داخل سالن می‌شود، یک زن مسن و ناشناس. رفتار آلمانی‌ها با او ناشایست است. در این وقت بدون آنکه آبجویم را تمام کنم از جا بلند می‌شوم، به میان آنها می‌روم و به صورت افسرِ حراست کشیده‌ای می‌زنم. در این وقت موهایم روی پیشانیم پریشان می‌شوند؛ بعد شلیک تپانچه، فریاد، خون و یک عقب‌نشینیِ قهرمانانه. آهان، و در حال عقب‌نشینی صورت گارسون، دهان بزرگ قرمز رنگ و چشم‌های تعجب‌زده‌اش را می‌بینم>". هنریک جرعه‌ای از آبجویش را می‌نوشد و صورتش را در هم می‌کشد. "در سالن انتظار پلبس‌ها هنوز فریاد می‌کشیدند و مردم را می‌زدند، اما من به جای اینکه بلند شوم و به طرف مادرم بدوم به نوشیدن آبجو ادامه دادم. او پاکت‌ها را حمل می‌کرد، بیماریِ قلبی داشت و کتک خورده بود. اما من آنجا نشسته بودم و در ذهنم داستان می‌ساختم، داستانی که در آن یک گارسونِ زیبا با موهای افشان هم نقشی بازی می‌کرد. من شب به خانه برمی‌گردم. مست. یکجوری شانس آوردم که در بین راه پلیس‌ها منو با تیر نزدند. شام هنوز گرم بود، مادرم غذا رو کنار اجاق گذاشته بود تا من مجبور به خوردن غذای سرد نشم. من برای خواب خودمو روی تخت می‌ندازم. افکار زیادی در ذهنم رجه می‌رفتند. می‌دونی، عکس‌هائی عجیب و غریب و بی‌ریطی که نمی‌شناختم. اما می‌تونم هنوز عکس‌ها رو دقیقاً به یاد بیارم، می‌تونم عکس‌ها رو بهتر و شفاف‌تر از شهری که بیست سال در آن زندگی می‌کردم جلوی چشم‌هایم ببینم. من در خیال خود یک آب پهناور و شفاف و در کنار ساحل خانه‌های روشن می‌دیدم. اینطور به نظر می‌آمد که خانه‌ها از نور ساخته شده‌اند و در یکی از این خانه‌ها مادرم و من زندگی می‌کنیم. ما در باره زادگاه، وطن و جنگ چیزی نمی‌دونستیم. در آن خانه همه چیز سفید بود، براق و خوش رایحه؛ اتاق‌ها پُر از رایحه خوشبوی گیاهان بود. و چون من نامرئی بودم بنابراین از دیوار داخل خانه و از آن خارج می‌شدم. من دستیار یک پرفسور شیمی بودم و عینک می‌زدم، اتفاقاً همان وقت یک مایع اختراع کرده بودم که انسان‌ها را نامرئی می‌ساخت. بلافاصله بعد از این اختراع به سمت شهر کوچک‌مان می‌رانم و به صورت نامرئی دست به کار می‌شم.
ــ ناتمام ــ

هنگام آبجو خوری.(6)


او مدام از یک چیز صحبت می‌کرد، این را او یک بار دیگر هم تعریف کرده بود. من حدس می‌زدم که او مست شده است و به این جهت لجوجانه مدام از یک داستانِ خیالی صحبت می‌کند. هنریک به خود ناگهان حرکتی می‌دهد.
"فقط یک لحظه طول کشید. جمعیت در کنار درِ خروجی موج می‌زد. من صورت زن رو دو بار دیدم، چون من در این لحظه در گوشه‌ای که نشسته و مشغول آبجو نوشیدن بودم به طرف جلو تکیه داده بودم. او صورت و چشم‌های یک کودک ترسیده رو داشت که برایم کاملاً غریبه بودند. مرد کله‌طاسی با مشت می‌کوبد وسط دو چشمش، شاید اتفاقی، چون که او به همه مشت و لگد می‌زد. من خودمو در گوشه‌ای که نشسته بودم پنهان کردم، آره دوست عزیز، من خودمو در گوشه‌ای که نشسته بودم به عقب کشیدم و به آبجو نوشیدن ادامه دادم. تو باید بدونی که من در آن زمان به ایستگاه راه‌آهن برای آوردن مادرم رفته بودم. مادرم از روستا آرد، نان، چربی و شیر با خود آورده بود. من بیکار بودم، ما دوران سختی داشتیم. مادرم بیماریِ قلبی دارد و او پاکت‌هائی که حمل می‌کرد بزرگ و سنگین بودند. به این دلیل من آنجا رفته بودم تا او را به خانه ببرم، تا به او کمک کنم، بالاخره این کار رو برای خاطر خودم هم می‌کردم، من هم غذاها رو می‌خوردم ... من در حال نوشیدنِ جرعه جرعه از آبجویم فکر می‌کردم که باید منتظر فرصتی باشم تا از این درهم‌برهمیِ سالنِ انتظار ناپدید بشم. من می‌دونستم در لحظه‌ای که من به جلو تکیه داده بودم مرد کله‌طاس به پیشانی مادرم ضربه زد، به مادر من، نه به یک زن ناشناس. و من آنجا نشسته بودم! اگر آنها به زدن او ادامه می‌دادند، من اینجا در کنار میز همچنان می‌نشستم و تکون نمی‌خوردم ... می‌خوای برات تعریف کنم تو اون لحظه چه فکری می‌کردم؟"
ــ ناتمام ــ

هنگام آبجو خوری.(5)


مادر من هم درست همین کار رو می‌کرد. پیشبند می‌بست و چارقد به سر می‌کرد، همونطور که همه جا، در شهر و در روستا به وفور وجود داشت. به این شکل او در روستا برای خرید کردن می‌رفت. اما تو چی فکر می‌کنی گوستاو، این چه احساسیه اگر آدم کسی رو خوب بشناسه ...". هنریک دستم را می‌گیرد. "مادرم آن پارچه رو که از آن صحبت کردم چند سالی بر سر می‌کرد، در حقیقت باید آنرا می‌شناختم، گاهی شب‌ها کنار تختم می‌آمد و رویم رو با آن می‌پوشاند. یک روسری نازک و رنگ و رو رفته بود، چطور می‌تونست چنین پارچه‌ای باعث گرما بشه ... یک روسری رو می‌شه اشتباه گرفت، اما چشم‌ها را ..." هنریک آنرا تکرار می‌کند: "... چشم‌ها."
جوانکی که جلوی ما نشسته بود چای خود را جرعه جرعه هورت می‌کشید. هنریک با اشاره دست درخواست دو آبجو می‌کند. وقتی او در حال گفتن "دو آبجو" بود با چنان لبخند کجی به من نگاه می‌کرد که انگار می‌خواهد از کلمات من سبقت بگیرد، زیرا او می‌پنداشت که من خواهم گفت: "لعنتی چرا به خاطر آن مردک در میخانه غرغر می‌کنی، چونکه او آبجو می‌نوشید؟ حماقت محض!"
هنریک حالا آهسته با من صحبت می‌کرد، اما خوانا و یکنواخت، طوریکه انگار او جزئی از یک قانون اساسی یا یک قرارداد را تلاوت می‌کند؛ در حین تمام تعریف‌های خالی از هیجانش نه سرم را بلند و نه به او نگاه کردم؛ من نمی‌دانم چه مدت صحبت‌هایش ادامه داشت، یکربع و یا یکساعت.
"پشت این میز آدم می‌تونه مردمی رو که داخل تالار می‌شوند ببیند، آدم می‌تونه اینجا بشیند، آبجوی خود را بنوشد و مراقب باشد ..."
ــ ناتمام ــ

هنگام آبجو خوری.(4)


درِ گردان ما را به داخل تالارِ خفه‌کنندۀ ایستگاه راه‌آهن پرت می‌کند. هنریک مرا به طرفی می‌کشد، کنار میزی می‌نشیند و سکوت می‌کند. بعد از لحظه‌ای دست راست خود را دراز کرده و با انگشت به چیزی اشاره می‌کند، آنقدر دست دراز شده‌اش را همانطور بی‌حرکت نگاه می‌دارد که مردم او را نگاه می‌کردند، و او ظاهراً متوجه این موضوع شده بود.
"می‌تونی آنجا آن نوشته محو شده بر روی درِ کوچک کنارِ محل خروج رو ببینی؟ آن نوشته سیاه تراشیده شده رو." وقتی من جوابی ندادم با بی‌صبری و بلند می‌گوید: "آنجا، در آن زمان محل نگهبانی پلیس حراستِ راه‌آهن آلمانی ها بود". من سری تکان می‌دهم و هنریک به صحبت ادامه می‌دهد: "وقتی تو اینجا در کنار این میز بشینی، در را درست جلوی چشم داری ولی خودت دیده نمی‌شی، تو می‌تونی اینجا بشینی و آبجو بنوشی و داخل شدن مردم به سالن رو ببینی. تو می‌دونی که امروز آشنائی در میان آنها نخواهد بود، صبر می‌کنی. یک چیز بی‌اهمیت، یک طرح صورت، یک شکلک، و ناگهان فکر می‌کنی یک آشناست که می‌بینی، بلند می‌شی، اما بلافاصله تشخیص می‌دی که طرف یک شخص کاملاً غریبه است؛ و بعد دوباره روی صندلی راحت می‌شینی و می‌تونی آبجوتو بنوشی. آبجو، بسیار خوب، چرا نباید تو به نوشیدن آبجو ادامه بدی؟ در هر صورت تشخیص دادن مردم از هم در آن زمان سخت بود. همه تقریباً لباس مشابهی به تن داشتند تا با توده مردم یکی شوند. گاهی یک شال گردن احمقانه یا یک کلاه کافی بود که آدم غیرضروری جلب نظر کند؛ همه می‌خواستند یکسان باشند، خود را شبیه کنند، برای چی باید آدم خودشو به خاطر وضع ظاهر به خطر می‌انداخت.
ــ ناتمام ــ

هنگام آبجو خوری.(3)


صورت رنگ‌پریده و عرق کرده هنریک می‌درخشد و او دیگر حرفی نمی‌زند. بی@اعتنا اسکناس مچاله شده‌ای را روی میز پرت می‌کند و به طرف در خروجی به راه می‌افتد.
"منو به ایستگاه قطار برسون، من با قطار شبانه می‌رم."
در طول مسیر با هر قدمِ ما آب به اطراف می‌پاشید. شب خود را در زیر باران سیل‌آسای پائیزی در پیرامون گسترانده بود. پنجره خانه‌ها مانند چای تیره رنگ داخل استکانی که آن را در تاریکی قرار داده باشند دیده می‌شد. هنریک چیزهائی بی‌سر و ته می‌گفت و در حال بالا زدن لبه کلاهش پیشانی خود را پاک می‌کرد. او به سرعت قدم‌هایش می‌افزاید. "گوستاو، تو اصلاً مادر منو می‌شناسی؟"
"آره؟"
"می‌دونی او فقط منو ..." هنریک چیزی زبر لب زمزمه می‌کند و پس از لحظه‌ای می‌گوید: "آره، من با پول مادرم آبنبات نعناع می‌خرم و زبان انگلیسی یاد می‌گیرم. من می‌خوام کمی پیشرفت کنم، اما پیشرفت در چه ضمینه‌ای؟ راستی گوستاو، می‌تونی هنوز شام آن شب رو به یاد بیاری ؟ آن زمان من و تو با توماس سر کار می‌رفتیم ..."
به پرت و پلاهایِ هنریک گوش می‌کردم، ظاهراً بی‌غرض و معقول صحبت می‌کرد، اما از یک موضوع به موضوع دیگر می‌پرید و جمله‌هایش را به انتها نمی‌رساند. اول از دست مردی که آبجو می‌نوشید عصبانی شد، بعد از تحصیل کردن در رشته فلسفه گفت، عاقبت از مادرش، آبنبات و ناگهان از شامی که من و توماس و او با هم خورده بودیم _ از نبرد پارتیزان‌ها. او خود را در دایره‌ای می‌چرخاند و می‌چرخاند، اما از آن چیزی که او را به راستی می‌چرخاند هیچ کلمه‌ای نمی‌گفت. از آن چیزی که می‌خواست برایم تعریف کند.
ــ ناتمام ــ

هنگام آبجو خوری.(2)

من می‌پرسم: "خوب که چی؟ چه سودی برای تو داره اگه اونو بکشی؟". "افسوس، هیچ سودی نداره، اما من یک چنین قهرمانیم! می‌دونی، من به اطرافم نگاه می‌کنم، مردم رو خوب تماشا می‌کنم و فکر می‌کنم که چه کاری با آنها ... من چنین قهرمانی هستم، می‌دونی، همه چیز میان انگشت‌های من آب می‌شه، من یک قدم هم به جلو برنداشتم. گاهی مایلم به انگلیس یا به آمریکا فرار کنم، اما از دست افکارم که نمی‌تونم فرار کنم، و مادرم هم پیر شده. سال پیش حتی در رشته فلسفه ثبت نام کردم، بعد شروع به عادت دادن خود به درس و دانشکده کردم. تصورشو بکن، من یک برنامه درسی نوشتم، خیلی دقیق و مرتب روزها و ساعات شروع درس‌ها، تمرین‌ها و سمینارها رو در دفتر ثبت کردم. بسیار خوب! همونطور که گفتم دقیق و مرتب نوشتم، جریان این بود که من به اصطلاح شروع به تکامل بخشیدن ظاهر کرده بودم، اول چیزهای کم ارزش و بعد می‌بایست چیزهای مهم‌تر در نوبت قرار بگیرند. من سر کلاس‌ها می‌رفتم." در اینجا او ریاکارانه لبخندی می‌زند. "... به کتابخانه دانشکده، سر تمرینات و حتی به یک محفلی برای چای نوشی در حلقه دوستان می‌رفتم. در گفتگو با دانشجویانِ قدیمی تر تأکید می‌کردم که دانشجوی دانشکده فلسفه هستم و حتی با وجد آشکاری می‌گفتم که کار سختیه اما من جبران خواهم کرد و به بقیه خواهم رسید. یک یاوه‌گوئی پیرمردانه. خوب، و حالا، حالا همه چیز رو دور ریختم و آبجومو می‌نوشم."
ــ ناتمام ــ

هنگام آبجو خوری.(1)


گارسون از میان ابری از دود و بخار به سوی ما می‌آید و دو لیوان، یک چَتور از ارزان‌ترین ودکاها و دو ساندویچ لِه شده که دو برگ نازک تَره مانند سیبیل از دو سر نان بیرون زده بود جلوی ما قرار می‌دهد. در حالیکه هنریک نگاهش را لجبازانه به مردِ شکم گنده که خدا می‌داند چندمین آبجوی خود را حریصانه در حلق می‌ریخت دوخته بود به صحبت ادامه می‌دهد.
"او اینجا می‌شیند و غذا می‌بلعد. آیا فکر می‌کنی که در سر او فقط یک فکر ناراحت کننده، یک تردید می‌جنبد؟ آیا فقط یک بار به فکرش خطور کرده شاید درست نباشد که او اینجا نشسته و مردم در اطرافش می‌رقصند. می‌دونی، من کاملاً مطمئنم که در بعضی از داد و ستدهای کثیف خودشو قاطی کرده. قیافه‌شو نگاه کن ... آدم می‌تونه فوری ببینه که این خوک قادر به تمام رذالت‌هاست."
من به هنریک نگاه می‌کنم، او خیلی به هیجان آمده بود، تقریباً بلند و با ادا و اطوار صحبت می‌کرد؛ من روده‌درازی او را که مدام خشن‌تر می‌شد گوش می‌کردم و این احساس را داشتم که چیز دیگری در پشت این لفاظی خوابیده است.
"چیه، چی می‌خوای؟" من شانه‌هایم را به سرعت عقب می‌کشم. "چرا عصبانی می‌شی! او هم یک مشتری مثل بقیه مشتری‌هاست، داره آبجوشو می‌نوشه، کجای این کار ایراد داره؟"
با فریاد می‌گوید "او یک مشتری مانند بقیه مشتری‌هاست" و خودش را به من نزدیک می‌کند. "تو حق داری، او یک مشتری مثل همه مشتری‌هاست و آبجوی خود را می‌نوشد." او لبخند شکنجه شده‌ای می‌زند. "درست به همین دلیل، می‌فهمی؟ او قبل از جنگ اینجا می‌نشست، در میان آلمانی‌ها در اینجا غذا می‌خورد، حالا باز هم اینجا نشسته، در کنار همون میز و آبجوشو می‌نوشه."
غرولندکنان می‌گویم: "مگه چی می‌شه؟ مگه تو کار بهتری انجام می‌دی؟"
"من ..." او لبخندی می‌زند. " چطوری باید اینو بهت توضیح بدم که من ..." هنریک خود را به من نزدیک‌تر می‌سازد. "من می‌تونم یک چنین خوکی رو بدون اینکه خم به ابرو بیارم بکشم، کسی مثل اونو، می‌فهمی؟"
ــ ناتمام ــ

هنگام آبجو خوری.


Tadeosz Rozewicz
هنریک می‌ایستد، درِ زرد رنگ را با شدت باز می‌کند و مرا طوریکه نه حالتی از بفرما زدن و نه اشاره‌ای از دستور دادن داشت به داخل کافۀ تاریک هُل می‌دهد. تعداد کمی مشتری پراکنده از هم و کاملاً خسته و خراب روی صندلی‌هایشان نشسته بودند؛ در بالای سرشان ابری از دود و بخار همراه با بوی غذا آویزان بود. هنریک چند بار با دست به اطراف باد می‌زند، انگار که می‌خواهد با تکان تند و خشنِ دست نه تنها بخار و بوی بد را بیرون راند، بلکه تمام نخ‌هائی که ما را با بقیه این مکان متصل می‌کرد پاره کند. مهمان‌ها به دوردست‌ها رانده و در دود محو می‌شوند. ناگهان مردی دماغ قرمز و شکم گنده خود را به سمت من می‌کشاند و با سکسکه‌ای تقاضای آتش می‌کند. او چنان خود را به سمت من خم کرده بود که من در حنجره‌اش صوت و غل‌غلِ هوا را می‌شنیدم و بوی پوست عرق کرده‌اش را احساس می‌کردم. من سیگارم را به او می‌دهم، سیگارش را با آن روشن کرده به گوشه خود برمی‌گردد و با سر و صدا روی صندلی می‌نشیند.
"این گاوها یک زندگی آرام دارند، مگه نه؟" هنریک با نگاه به مرد شکم گنده اشاره می‌کند. "او در زمان جنگ زندگی خود را با معاملات غیرمجاز، قاچاق و شام خوردن با پلیس‌ها می‌گذراند. حالا بعد از جنگ هم یک طوری خود را روی آب نگاه داشته، خشنود و آرام زندگی می‌کند ..."
ــ ناتمام ــ

کبوتر نامه بر.(1)


نمی‌دانم چرا از نگاهم نمی‌خوانی که مدت‌هاست می‌خواهم سؤالی را با تو مطرح سازم و حجب و حیا با ساختن سدی در راه گلویم مانع از آن می‌گردد؟
در این مثَل "پرسیدن عیب نیست، نپرسیدن عیب می‌باشد" حکمتی نهفته باید باشد که آن را بر من هزاران سال است با هزاران لایه گِل پوشانده‌اند.
می‌دانی، من هم عاشق کرم‌شبتاب هستم،
عاشق رقصیدن دو مورچه بر کف دست یک کودک،
عاشق هر چهار فصل از سال.
اما وقتی آسمان رنگ خاکستری به روی خود می‌پاشد
دل من از دوری رنگ‌ها می‌گیرد
و مهم نیست بهار باشد یا پائیز.
می‌خواهم بدانم دل تو چه وقت می‌گیرد؟
و دیگر اینکه: وقتی آسمان تاریک و غمگین است
آیا باز هم توانا به خواندن چیزی در چشمم هستی؟
ــ پایان ــ

کبوتر نامه بر.

پرسیده بودی چه چیز به من این احساس را می‌بخشد که کسی دوستم می‌دارد؟
تنها نشانه دوست داشتن نزد من لبخند و شادیِ نشسته بر بال نگاه است و بس. می‌دانستی که لبخند و شادی همواره در نبرد با ترس پیروزند؟ به تو قول می‌دهم تا جهان باقی‌ست نه عشق عاشقِ ترس و نه ترس عاشقِ عشق خواهد گشت.
ــ ناتمام ــ

بعضی ها لختشو دوست دارن.


دیوونه ساعت سه و سی و سه دقیقه صبح منو از خواب ناز بیدار کرده می‌پرسه: تو چرا فقط صورتمو دوست داری؟
از تعجب چشمام چنان خمیازه‌ای می‌کشه که دهنم از هیبتش چارچاخ باز می‌مونه.
تو دلم می‌گم: لعنت خدا بر شیطون و چشامو می‌بندم تا فکر کنم شاید خواب می‌بینم و این دیوونه نه تنها اصلاً قصد بیدار کردن منو نداشته بلکه داره صد تا پادشاه یا شاهزاده رو هم خواب می‌بینه.
خواب از خمیازه‌ای که چشمام کشیدن یاد نفس‌کش طلبیدن لات‌ها می‌افته و از ترس خودشو پشت پلکام قایم می‌کنه.
آهسته، طوریکه انگار دارم تو خواب صحبت می‌کنم می‌گم: چون ما تو شهرمون فقط صورت زن‌ها رو می‌بینم، شاید به این خاطر باشه.
غلطی می‌زنه، شصت پاشو می‌چسبونه به کف پام و با شگفتی می‌پرسه: یعنی مردای شهرتون از باسن خوششون نمیاد؟
خوابِ بزدل من ترسش بیشتر می‌شه و برای فرار از دستِ خشم من تعجب رو هُل می‌ده تو چشام. داشتم از خودم می‌پرسیدم "این دیگه چه خوابیه دارم می‌بینم!" که تکون شصت پاش کف پامو غلغلک می‌ده، برای اینکه فکر نکنه بیدارم خواب‌آلوده می‌گم: چرا خوششون نیاد؟ خیلی هم خوششون میاد، ولی از باسن‌هائی که مخفیانه خودشونو نشون میدن!.
هر دو دستشو می‌ذاره زیر چونش و مثل یچه پُرروها می‌پرسه: از سینه خانم‌ها چطور؟
هم برای فرار از زیر جواب سؤال‌های بعدیش و هم برای اینکه شاید با شمردن تک تک اعضای بدنِ زن خوابم ببره خودم شروع کردم دونه دونه از اعضای خانم‌ها اسم بردن، و با هر عضوی از اندامِ زن شرح کوتاهی هم از اینکه مردهای ما چه نوعشو دوست دارن می‌دادم که بعد از نام بردن چند عضو یهو پرید تو حرفم و گفت: مردای شهرتون چقدر بازی قایم موشک رو دوست دارن!
نمی‌دونم با شنیدن این حرف پایِ خواب به چی گیر کرد که با کله افتاد تو چشمم!
نفهمیدم چرا از این اتفاق کمی خنده‌ام گرفت، اما برای اینکه خواب ناراحت نشه و بتونه کمی استراحت کنه و ترسش بریزه در حال بستن پلکام گفتم: بازی قایم‌موشک رو بیشتر بخاطر سُک سُک گفتنش دوست دارن!
خواب داشت تو چشام به آسایش می‌رسید و من بیشتر اطمینان پیدا می‌کردم همه اینا فقط رؤیا بوده که خواب مثل برق، انگار که مشعل پر حرارتی رو کردن تو مقعدش از جاش می‌پره و از داخل چشمم که از فشار بدنی که خودشو روی شکمم پرت کرده بود داشت از حدقه بیرون می‌زد مثل برق بیرون می‌پره و عین جن غیب می‌شه.
با شنیدن: "سُک سُک" در جا دستگیرم شد که در بیداری هم می‌شه بعضی از اتفاقات رخ بدن که آدم خوابشون رو هم با داشتن خوابِ ترسوئی مثل خوابِ بزدل من هرگز نمی‌تونه ببینه.

میوه بدن.(4)


حوالی ظهر هوا خیلی گرم و سوزان بود. زن برای شوهر خود که در کارخانه مشغول کار بود غذا برد. او می‌دانست که آن دو آنجا در گودالِ آشغال‌ها افتاده‌اند. او آنها را صبح دیده بود. هنگامیکه به نزدیکی گودال رسید چشمان خود را بست و از آن محل گذشت. هنگام بازگشت به خانه دوباره سر خود را برگرداند و نگاهش را به صومعۀ سفید رنگ انداخت، به سمت مناره صومعه که دیگر در آن ناقوسی وجود نداشت. او از میان بوی شیرین درختان بلوط می‌رفت و به چیزی نگاه نمی‌کرد. اما آنها آنجا افتاده بودند. حالا، در شب، او آن دو را از میانِ درختان در هم فرو رفتۀ بلوط می‌دید. بدن‌های سفید و بی‌دفاع را، پاهای از هم باز شده و زیر شکم‌های تاریک را. او از میان پلک‌های بسته یک جنگل دید، درختان کاج در جنگل را و یک لانه مورچه که می‌درخشید. او خود را می‌دید و برادر کوچک خود جوسیو را که در برکه غرق شده بود. آنها با یک چوب بلند در جلوی لانه مورچه‌ها ایستاده بودند. جوسیو به او لبخند می‌زد و چیزی می‌گفت، اما او نمی‌توانست بشنود که او چه می‌گوید. آنها نخست برگ‌ها، شاخه‌ها و سنگ‌ها را به داخل لانه انداختند. جنگل در طوفانی خاکستری رنگ غرق می‌گردد، همه جا کاملاً سیاه گشته و تنها بر شاخه یک تکدرخت نور نشسته بود. سنگ‌ها بزرگ و گرد بودند. آنها سنگ‌های بیشتری به لانه انداختند. آنها می‌خندیدند و فریاد می‌کشیدند، و بعد در سکوت با چوب‌هایشان لانه مورچه‌ها را ویران ساختند. یک چوب سوراخ عمیقی در لانه بوجود آورد و تخم‌های کوچکی به اندازه یک حبه انگور بیرون ریختند. مورچه‌ها تخم‌ها را به دهان گرفته و پا به فرار می‌گذارند. تخم‌ها نرم بودند و از داخل خیس. مورچه ها خود را در دهلیزهای عمیقت‌ری گم می‌کنند و بعد از آنکه تمام تخم‌ها را مخفی می‌سازند، چوب‌ها عمیق‌تر در لانه فرو می‌روند و یک بار دیگر مورچه‌ها و تخم‌ها بر روی زمین می‌ریزند. آنها یک سنگ بزرگ را بلند کرده و درست در وسط مورچه‌ها پرتاب می‌کنند و به درون جنگل می‌دوند. صاعقه‌ای غوغا می‌کند ...
یک رعد شب را از زمین تا آسمان می‌درد. روشنائی به اتاق، جائیکه او برای خود لانه‌اش را ساخته بود می‌تابد. غار زیرزمینی با تیغه‌ای از نور شکاف برمی‌دارد. تیغه نور یک کلوخ را که در زیر آن کرم‌هائی سست و تنبل در هم می‌لولیدند به کناری می‌زند. زن چشمان خود را باز می‌کند. هوا تاریک بود. زن می‌گوید: "نه، من نخوابیدم"، در کنار او بدن بی‌حرکت شوهرش در خواب بود. دست زن آرام سر مرد را نوازش می‌کند. زن تک تکِ موهای محکم او را زیر انگشتان خود احساس می‌کند. دست زن به سمت چشمان بسته و لب‌های مرد سُر می‌خورد، مکثی می‌کند و نفسِ گرم و خیس او را احساس می‌کند.
زن خواهش می‌کند: "بیدار شو."
بدن مرد تکان می‌خورد و در کمال موافقت خود را به تن زن می‌فشرد. مرد هنوز در خواب بود، اما تنِ بیدار و هوشیارش شروع به پُر ساختن خود از خون می‌کند.
_ پایان _

میوه بدن.(3)


آیا پرندگان در شب از خواب بیدار شده بودند؟ در تاریکی صدای جیک جیک به گوش می‌آمد. از آسمانِ سیاه دانه‌های باران سقوط می‌کردند. آنها بی‌کس در تاریکی دراز کشیده بودند. در این ساعتِ شب از انسان خبری نبود. مردم در خواب بودند. و همینطور آنها نیز در بستر خود خوابیده بودند. کسی پیش آن دو نایستاده بود و بدن برهنه آنها را نظاره نمی‌کرد، کسی برایشان گریه نمی‌کرد، کسی دستانش را مشت و برای انتقام گرفتن سوگند یاد نمی‌کرد. چشمان کنجکاو و ترسان دختران کوچک وجود نداشت که راز جنسیت عریان گردیده را تماشا کنند. در سکوت، در زیر آسمان دو جسد در حال پوسیدن بودند. کاغذِ سفید رنگ با محتوای "راهزن" نور خفیف سفید رنگی به پا پخش می‌کرد.
آیا پرندگان در شب از خواب بیدار شده بودند؟ در تاریکی شب صداهائی شفاف به گوش می‌آمد. انگار قطراتی از جنس شیشه سقوط می‌کردند. زن پاهایش را تا سینه خم می‌کند و ساکت خود را در ملافه دفن می‌سازد، مانند زیر خاک. آن دو در آن بالا، بر روی سطح زمین بی‌دفاع و برهنه قرار داشتند. زن خود را به مرد می‌چسیباند. به نظرش می‌آمد که انگار آنها در یک غار دفن شده‌اند. که انگار آنها استراحتگاهی در یک غار زیرزمینی گرم دارند و احتیاج به بالا رفتن سمت سطح روئی، به بیرون رفتن به سمت روشنائی روز را ندارند. مرد دستش را روی شکم زن نگاه داشته بود. او می‌توانست صدای تنفس بریده بریده زن را که در حال شدت گرفتن و مانند از خستگی مستأصل شدن بود را بشنود. اما او اینجا دراز کشیده است، در کنار او، بی‌حرکت، با شکمی به هیجان آمده. او در زیر انگشتان خود ضربان نبضی را احساس می‌کند، شبیه به یک زمین لرزه، و بعد تکان‌های آشکار. در زیر پوست چیزی حرکت و "تقلا می‌کرد". زن هیچ چیز نمی‌گفت. در جهان سکوت، در آن جهان سیاه از خون و تن، کودکِ هنوز کور و لال او خود را حرکت می‌داد. او آهسته می‌پرسد: "خوابیدی؟" اما زن جوابی نداد. دست مرد کرخ شده بود، دست او چند لحظه‌ای بر روی شکم زن می‌ماند و بعد عاقبت سرد و سنگین مانند یک وسیله بی‌جان از بدن به تپش آمده زن بر روی ملافه می‌افتد.
زن نامنظم نفس می‌کشید. او نخوابیده بود. "آیا آنها مدت درازی را اینگونه دراز کشیده خواهند ماند؟" چه وقت او این سئوال را پرسیده بود؟ آیا نیمی از شب به پایان رسیده است؟ مرد جواب نمی‌داد. او پشت خود را به او کرده و خوابیده بود. زن لب‌هایش را به شانه‌های او می‌چسباند، نمکِ کمی را که پوست ترشح کرده بود می‌چشد. حالا او آن دو نفر را می‌بیند که در گودال آشغال‌ها افتاده‌اند، منور از نور خورشید. سر یکی از آن دو در براده‌چوب‌ها فرو رفته و با دستان خود از صورتش طوری محافظت می‌کرد که فقط چند کاکل موی خاکستری و یک قطعه از گوش سفیدش پیدا بودند. آن دیگری با چشمان و دهانی باز آنجا افتاده بود. موی بلند سیاهی صورتش را قاب گرفته بود. او بطور عجیبی دست‌هایش را چرخانده بود، کف دست‌ها طوری به سمت آسمان برگشته بودند که انگار می‌خواهد با آنها نور را به چنگ آورد.
ــ ناتمام ــ

میوه بدن.(2)


دور گودال آشغال‌ها عده‌ای در سکوت ایستاده بودند. یک مرد تکه مقوای خاکستری رنگی از میان آشغال‌ها بیرون می‌کشد و با آن جسدی را که به پشت افتاده بود می‌پوشاند. زنها سر تکان می‌دادند. آنها با دست صلیبی بر سینه خود می‌کشیدند و گریه می‌کردند. از پادگان دو پلیس نظامی خارج می‌شوند. صدایشان به گوش می‌رسید. کلمات آنها در اینجا، در میان درختان، در میان خانه‌های چوبی کوچک، در میان مزارع اندوهگین و در میانِ مردمِ سکوت کرده غریبه بود. این زبان در زیر آسمانِ شفاف و بلند طنینِ ناهنجار و خشنی داشت. مردم پس می‌کشند. بعضی به سوی درهای بازِ خانه‌ها می‌دوند و عده‌ای با عجله به سمت صومعه فرار می‌کنند. دو پلیس نظامی با چکمه‌های براقِ سیاه رنگ و کلت کارابین کوتاهی که به کمر بسته بودند به سمت گودال آشغال‌ها حرکت می‌کردند. یکی از آنها کاغذ سفید رنگ بزرگی با خود حمل می‌کرد. وقتی آنها به گودال می‌رسند پلیسِ کاغذ به دست با انگشت جوانکی را پیش خود می‌خواند. پسرک نزدیک شده و کلاهش را طوریکه انگار می‌خواهد تعظیم کند از سر برمی‌دارد. پلیس چیزی به او می‌گوید و با دست گودال را نشان می‌دهد. جوانک به سمت گودال می‌رود و مقوا را از روی لاشه به کنار می‌کشد. پلیس کاغذِ سفید رنگ را به دست او می‌دهد و پسرک با نخی آن را به پای یکی از مُرده‌ها محکم می‌بندد. حالا پلیس‌ها زنها را پیش خود می‌خوانند. عده‌ای از آنها خود را به گودال آشغال‌ها نزدیک می‌کنند. بر روی کاغذِ بزرگ سفید رنگ با حروف بزرگ سیاه رنگی نوشته شده بود: "راهزن". یکی از پلیس‌ها انگشت اشاره‌اش را بلند می‌کند و به زبان لهستانیِ دست و پا شکسته‌ای به آنها می‌گوید: "پوشاندن ممنوع است. بگذارید همینطور لخت بمانند. هرکه آنها را بدون اجازه به خاک بسپارد تیرباران خواهد شد. مقامات مسئول آنها را دفن می‌کنند. همه باید ببینند که مقامات مسئول چطور راهزنان را مجازات می‌کنند."
پلیس با مردم انگار که معلمی با بچه ها صحبت می‌کند صحبت می‌کرد. مردم ساکت بودند. دو پلیس دستی به کلت خود می‌کشند و به سمت پادگان بازمی‌گردند.
ــ ناتمام ــ