مادلین.(4)


"ممنون. من از شما متشکرم که بارم را سبک ساختید. زیرا با تمام عشقی که به مادلین دارم باید اقرار کنم چیزی نامطبوع‌‏تر از تماس با یک کیسه آب جوش سرد شده نیست. و هرگاه این اتفاق می‌‏افتد، مثلاً وقتی که نزدیک به خواب رفتن هستم و این لاستیک سرد را در کنار پاهایم احساس می‌‏کنم، بعد با لگد او از تختخواب بیرون می‏‌اندازم."
"نه!"
"کاری وحشیانه است، این ‏طور نیست؟ و صبح وقتی از خواب بیدار می‏‌شوم و آن وسیله بیچاره را، بی‌حال و کوفته بر روی کف اطاق می‌بینم ..." شولت‏هایس شروع به گریه کردن می‏‌کند. "من از خودم خجالت می‏‌کشم. من هرگز فکر نمی‏‌کردم که می‌‏توانم چنین ظالم باشم. تا وقتی که داغ است، او را در دست‏‌هایم می‏‌گیرم، بغلش می‏‌کنم و به او عشق می‌‏ورزم _ و به محض آنکه سرد می‏‌شود مانند تکه پارچه‌‏ای به زمین پرتش می‏‌کنم، پا رویش می‏‌گذارم، و وقتی صبح جلویش زانو می‌‏زنم و برایش قسم می‏‌خورم که دیگر این کار را تکرار نخواهم کرد کمکی هم به حالم نمی‏‌کند. چون من آن را دوباره انجام می‌‏دهم ..."
شولت‏هایس صورتش را مأیوسانه در دست‏‌ها مخفی می‌‏سازد. او نزدیک به انهدام بود.
ناله کنان می‏‌گوید "به من کمک کنید! از این مصیبت آزادم سازید! راهنمائیم کنید!"
من مدت دراز و طاقت‏‌فرسائی را به فکر کردن پرداختم.
عاقبت گفتم "شولت‏هایس، فکر ‏کنم که راه چاره را پیدا کردم. اما نمی‏‌دانم که آیا واقعاً درست عمل خواهد کرد یا نه، در هر صورت می‏‌شود آن را امتحان کرد."
شولت‏هایس آزمندانه می‏‌پرسد "چه راهی؟ ... چه راهی؟!"
"وقتی احساس می‏‌کنید که کیسه در حال سرد شدن است، از جا بلند شوید و آب داغ به آن اضافه کنید!"
چهره غمگین شولت‏هایس ناگهان می‌‏درخشد. از جا برمی‏‌خیزد و بدون کلمه‏‌ای دستانم را می‏‌فشارد و سپاسگزارانه انگار که بر روی ابرها راه می‌رفت دور می‏‌گردد.
_پایان _

مادلین.(3)


"از آن زمان به بعد هرگز چشم از او برنداشتم. اغلبِ شب‏‌ها در حالی که از عرق خیس شده‏‌ام از خواب می‏‌پرم، زیرا چکه کردن مادلین به خوابم می‏‌آید. اضطراب‌‏ها چنان در من وخیم شدند که پیش مشاور زناشوئی رفتم و در آنجا به این نتیجه رسیدند که تنها یک راه حل برایم باقی مانده است: یک کیسه آب جوش جدید خریداری کنم، تا به این طریق اثر ویرانگری را که مادلین بر من می‏‌گذارد خنثی کنم."
"آیا یکی خریدید؟"
"بله. اما او را بدون آنکه مصرفش کنم در کشو قرار داده‌‏ام. من به خوبی آگاهم که طبق قانون مجاز به نگهداری از دو کیسه آب جوش می‏‌باشم. اما کسی نمی‌‏تواند مجبورم سازد که هر دو را مصرف کنم؟"
"البته که نمی‏‌تواند."
"زندگی من و مادلین برای هم ساخته و به هم وصل شده است و نمی‏‌توان بر علیه‏‌اش کاری انجام داد."
"اجازه بدهید به شما تبریک بگویم. خیلی کم اتفاق می‌‏افتد که یک چنین رابطه انسانی تحقق یابد."
"صبر کنید. شما هنوز همه جریان را نمی‏‌دانید. من دلیل آمدن پیش شما را تماماً تعریف نکرده‌‏ام. هرچند که برایم خیلی سخت است _ من باید اعتراف کنم که یک حالت کاملاً مخصوصی وجود دارد که زندگی خوش مشترکمان را تیره می‌‏سازد. ببینید _ این کیسه‏‌های آب جوش فقط زمان‏ معینی مؤثر واقع می‌شوند، و حتی مادلین هم بیش از چهار یا پنج ساعت خیلی گرم باقی نمی‌‏ماند. و بعد ... من نمی‌‏دانم که چگونه باید شما را متوجه سازم ..."
"و بعد سرد مزاج می‏‌گردد؟"
ــ ناتمام ــ

مادلین.(2)


"شما آن را درست حدس نمی‏‌زنید. تصور کنید: وقتی من پاهای سردی دارم _ مادلین آنرا گرم می‌‏سازد. درد در لگن‌خاصره _ مادلین آنرا از بین می‏‌برد. من می‏‌توانم اگر بخواهم او را روی شکمم هم قرار دهم. امکاناتش بی‏‌مرزند. و مادلین همیشه قانع است، همیشه وفادار، همیشه آماده خدمت. تنها چیزی که او مطالبه می‏‌کند فقط کمی آب داغ می‏‌باشد. من مدت‏‌ها نمی‌‏خواستم اقرار کنم، اما حالا دیگر نمی‏‌شود آن را انکار کرد. من ..."
شما عاشق او شدید؟"
"بله، می‌‏شود این‏جور گفت. من باید همیشه به پیگمالیون فکر کنم. شما حتماً داستان زیبای این زبان‏شناس انگلیسی را می‏‌شناسید که عاشق تندیسِ آفرودیت شده بود. قصه من هم شبیه به اوست. گاهی از خود سؤال می‏‌کنم، چطور امکان دارد که یک آدم بالغ و با هوش دیوانه یک کیسه آب جوش بی معنی و بی اهمیت شود. خدا می‌‏داند چه مقدار کیسه‌‏های زیباتر و بزرگ‌تر وجود دارند. اما من فقط مادلین کوچلوی خودم را می‏‌خواهم. حتی باید اعتراف کنم که نسبت به او حسادت هم می‏‌کنم."
"مگر او به شما خیانت می‏‌کند؟"
"او یک بار به من خیانت کرد." شولت‏هایس سیگاری آتش می‏‌زند و عصبی شروع به پک‏ زدن می‏‌کند.
"تقصیر او نبود. اوضاع و شرایط باعث این کار گشت. من در آن حالِ شدیدِ شیفتگی می‏‌خواستم همیشه او را گرمتر و گرمتر داشته باشم و با چنان آب داغی پُرش می‏‌ساختم که او در اثر سوختگی از پهلو دچار یک زخم شد و به چکه کردن افتاد. من ناامید شده بودم و با او پیش معروف‌‏ترین متخصص کیسه آب جوش شهر رفتم _ و آنجا این اتفاق وحشتناک رخ داد. هنگامی که می‏‌خواستم سر شب او را به خانه بیاورم، این جنایتکار او را با یک کیسه آب جوش دیگر اشتباه گرفت و به من کیسه‌‏ای کاملاً غریبه داد. من فکر نکنم او از قصد این کار را کرد، اما این دلیلی بر بخشیدن او نمی‌‏شود. من لیستی از مشتریانش گرفتم و در تمام شهر به جستجوی مادلین پرداختم، خیابان‏‌ها را بالا و پائین می‏‌رفتم. عاقبت نیمه‌شب او را پیدا کردم، در تختخواب یک فروشنده کالاهای در هم ... او را آنجا یافتم ..."
"در حین ارتکاب جرم؟"
شولت‏هایس توانست فقط ساکت سرش را تکان دهد.
ــ ناتمام ــ

مادلین.(1)


"آدم هرگز نمی‏‌داند کِی سرنوشت در خانۀ او را به صدا می‌‏آورد. در آن روز نمی‌‏توانستم خواب این جریان را هم ببینم .... سوم ماه نوامبر سال قبل بود."
"بنابراین رابطه عاشقانه باید شش ماه طول کشیده باشد؟"
"بله. من آن روز با یک تب و لرز از خواب بیدار شدم و دکتر خبر کردم، او علت را زکامِ تب‏دار تشخیص داد و برایم نسخه‌‏ای نوشت. همسایه‌‏ام برای آوردن آن به داروخانه رفت و با یک جعبه بازگشت. در جعبه را باز کرده و یک وسیله لاستیکی صورتی رنگ در آن یافتم."
"یک کیسه آب جوش؟"
"یک کیسه آب جوش کاملاً معمولی. ساخت وطن. با سرپوشی فلزی. بدون هیچ چیز مخصوصی ... خدای من، چه خجالتی من می‏‌کشم!"
"برای چی خجالت می‌‏کشید؟"
"صحبت کردن در باره موضوعات حریم خصوصی برایم خیلی سخت است. آیا کمی به من فرصت می‏‌دهید!"
"چرا که نه."
"من دقیقاً به یاد می‌‏آورم. هنگامی‏ که کیسه آب گرم را برای اولین بار پُر کردم بیرون باران می‌‏بارید و در اطاق هوا سرد بود. من کیسه را روی سینه‌‏ام قرار دادم و ... و ... نمی‏‌دانم می‏‌توانید باور کنید یا نه: برای اولین بار در زندگی قلبم کمی احساس گرما کرد. برای اولین بار در زندگی من تنها نبودم. آیا می‏‌توانید درکم کنید؟"
"البته."
"آنجا این وسیله نرم و گرم کنارتان دراز کشیده و تنها تکلیفش این است که زندگی را برای شما راحت سازد. من خیلی سپاسگزار او بودم، مادلین من."
"ببخشید، چی گفتید؟"
"من او را به این اسم می‏‌نامیدم. مادلین. از همان اول. چرا مادلین؟ من دلیلش را نمی‌‏دانم. شاید یک بار در پاریس عاشق دختری به نام مادلین بوده‌‏ام. شاید هم می‏‌خواستم عاشق دختری به نام مادلین بشوم. یا شاید می‏‌خواستم فقط به پاریس سفر کنم. در هر صورت _ از آن به بعد دیگر طوفان‏‌های زندگی نمی‌‏توانستند در من اثر کنند. من مادلینم را زیر لحاف در کنار خود داشتم. آیا آن را کاری احمقانه می‏‌دانید؟"
"نه، ابداً. خیلی از آدم‌‏ها کیسه آب گرم مصرف می‏‌کنند."
ــ ناتمام ــ

مادلین.


Ephraim kishon
اخیراً در هوای گرگ و میش غروب، هنگامی که در گرداگرد بیشه‏‌های پرتقال‏ خنده ناهنجار شغال‏‌ها طنین انداخت و باد ابرهای کوچک زرد رنگی از شن‏‌های صحرا را با خود به این‏جا آورد، ناگهان شولت‏هایس را دیدم که در باغ من ایستاده است. از دیدار دوباره او بعد از مدت‏‌های مدید خوشحال می‌‏شوم. او تغییری نکرده بود، مانند قدیم به چشم می‌‏آمد، خوش‏پوش و هر اینچ‌‏اش نشانه‏‌ای از هوشمندی داشت. من اما فوری متوجه گشتم که در چشمان او غم عجیبی نشسته است.
به او جا برای نشستن و یک لیوان آبِ گوارای اردنی تعارف می‏‌کنم. شولت‏هایس در سکوت چند جرعه می‏‌نوشد و بعد می‏‌گوید: "من باید با شما صحبت کنم."
"راحت باشید و صحبت کنید. من احتمال می‌‏دهم که به این خاطر اینجا آمده‌‏اید."
"عملی کردن این تصمیم برایم آسان نبود. اما من نمی‏‌توانم دیگر بیش از این تحمل کنم. من باید به کسی اطمینان کنم. اگر چه من یک کارمند عالیرتبه دولتی‌‏ام و باید از اعتبار خوبم مواظبت کنم.
من لیوان او را بار دیگر با آب اردن پر می‌‏کنم و چهره تشویق‏‌گرانه‌‏ای به خود می‌‏گیرم و او شروع می‌‏کند: "کاش می‌‏دانستم از کجا باید شروع کرد. شما مرا مدت‏‌های طولانی‏‌ست که می‌‏شناسید و می‌‏دانید انسان سالم و متعادلی هستم و رؤسایم اعتماد کامل به من دارند.
"بله همینطوره."
"در هر صورت این چنین به نظر ناظر سطحی می‌‏آید. اما باور کنید که من در حقیقت یک زندگی عمیقاً گوشه‏‌گیرانه‌‏ای را می‏‌گذرانم. من مجردم، چون هرگز همدم مناسبی پیدا نکرده بودم. و همیشه آرزوی کمی گرما داشتم. اما من آن را نیافتم _ تا وقتی که مادلین به زندگی من راه یافت."

او قبل از ادامه دادن لحظه‌‏ای به هوا خیره می‌‏ماند.
ــ ناتمام ــ

اضافه وزن.(3)


اما حالا اوضاع بدتر می‏‌شود. دوشیزه چشم اشعه ایکسی یک اتیکت مخصوص که نخی از آن آویزان است و تو باید آن را به گوشه‌‏ای از ساک ببندی تحویلت می‏‌دهد؛ و تازه بعد از این کار می‏‌توانی ساک را با خود داخل هواپیما ببری.
اضافه وزن‏ دارهای با تجربه با این شیوه به وسیله به اصطلاح کابینِ استراتژی مقابله می‌‏کنند. به این ترتیب که در کابین رختکن کوچکی که در همه فرودگاه‏‌ها در ازاء چند سکه می‌‏شود کرایه کرد، محتوای ساک را خالی می‏‌کنند و با ساک خالی به سمت گیشه رفته و آن را به آسانی روی ترازو قرار می‏‌دهند و تیکت ضروری پروازکنان به سوی‌شان می‌‏آید. به کابین برگشته _ اضافه وزن را داخل ساک می‏‌کنند _ با ساک پُر خارج گشته و به سمت هواپیما می‌‏روند _ و زندگانی دوباره قابل زندگی می‏‌گردد.
در پروازهای بین‏‌المللی می‌‏توان اسرائیلی‏‌هائی که در حال عرق ریختن هستند و با شتاب تبداری محتوای کابین‌‏های رختکن را در ساکی با اتیکت مخصوص می‏‌چپانند همه روزه مشاهد کرد. زبان عامیانه در کابین‌‏های رختکن عبری‌ست. و وقتی یک بوئینگ پس از اوج گرفتن کمی یک ‏وَری پرواز می‏‌کند، می‌‏توان فوری دانست که در سمت رو به پائین کج شده مسافرهای اسرائیلی نشسته‏‌اند.
حقیقت این است که:
هیچ چیز نمی‏‌تواند زیباتر از نپرداختن اضافه وزن باشد. طبق تحقیقات جدید علم روانشناسی ثابت شده است که نیازِ نپرداختن اضافه وزن بلافاصله با پیدا شدن غریزه جنسی در انسان بوجود می‌‏آید. در هر صورت با ساکی به وزن سی و دو کیلوی پرداخت نشده سوار هواپیما گشتن یک نشاط غیرقابل مقایسه است. اما آنچه به من مربوط می‏‌شود، من هم در حقیقت فقط به این خاطر با هواپیما پرواز می‏‌کنم.
_ پایان _

اضافه وزن.(2)


در این شکی باقی نمی‏‌ماند که هرگز دیگر با هواپیماهای این شرکت پرواز نخواهی کرد. این دزدان هوائی باید مواظب اعمال خود باشند. اخبار جور و واجوری در باره کیفیت هواپیماهایشان شنیده می‌‏شود. مراقبت و تعمیر از هواپیما برایشان بی‌اهمیت است و اصلاً به خدمت و مراقبت از مسافر فکر نمی‏‌کنند.
سوء تفاهم نشود: این تحقیر به خاطر مُچ‏گیری‏‌ست که مرا به خشم می‌‏آورد و نه اضافه پرداخت. این چند شِکِل که باید پرداخت شود حقیقتاً نقش مهمی بازی نمی‏کنند. یعنی، آن‏ها نقشی بازی نخواهند کرد، وقتی که واقعاً فقط چند شِکِل باشند. اما در حقیقت هر کیلو اضافه وزن چهل شِکِل می‌ارزد. یک پدر بی‌‏گناه که از دایاسپورا به وطن بازمی‏‌گردد و برای فرزند محتاج خود یک اسباب‌‏بازی با خود می‏‌آورد _ آن بی‏‌انصاف نشسته در باجه او را ششصد و چهل شِکِل تیغ می‏‌زند، انگار که اسرائیل به وسیله دشمنان فراوانی اصلاً محاصره نشده است. و این ‏کار مطمئناً اسرائیلی را به طور غریزی مجبور به خودکفائی می‏‌سازد. در نتیجه او یک ساک‏ کوچک می‏‌خرد و علاوه بر یک دوچرخه پنج کیلو نارگیل به عنوان آذوقه بین راه در آن جا می‏‌دهد. "این ساک‏، دوشیزه؟ فقط مواد ضروری برای سفر ..." اما در همان لحظه‌‏ای که تو ساک‏ را بلند می‏‌کنی _ تو اجازه نداری نشان دهی که بخاطر سنگینی ساک‏ در حال تقلا کردنی، مگر بجز این است که تو در آن فقط کمی مواد ضروری ریخته‌‏ای؛ مسواک، حوله، نارگیل _، در همان ثانیه هم بانوی چشم اشعه ایکسی نگاهی به ترازو می‏‌اندازد که بالای بیست کیلو را نشان می‏‌دهد و با لبخندی شبیه به لبخند فرشتگان خش خش کنان می‏‌گوید:
"ساک را کنار چمدان‌تان قرار دهید، آقای محترم."
بعد مشخص می‏‌شود که وزن ساک سنگین‏‌تر از چمدان است.
این‏جا مقصر آن دو شمعدان عهد عتیق می‌‏باشند.
به همین جهت پیشنهاد می‌‏شود قبل از این‏که برای چک کردن بروید ساک را در گوشه‌‏ای از محل ترخیص کالا قرار دهید. تمام فرودگاه‏‌های جهان پُر است از ساک‏‏‌هائی که به طور موقت یتیم گشته‌‏اند.
ــ ناتمام ــ

اضافه وزن.(1)


اضافه وزن به طور غریبی مستقل از ژاپن یا وسائل الکتریکی به وجود می‏‌آید. حتی اگر آدم در خارجه چیزی هم نخریده باشد باز چمدانش چند کیلوئی بیشتر از قبل از سفر وزن دارد. کارشناسان اظهار می‏‌دارند که وزن ویژۀ محصولات ساخت وطن در غربت تغییر میابند. دیگران بمب اتم را مسئول آن می‌‏دانند. در هر صورت _ مسافر هواپیمائی که به خاطر اضافه‌ وزن پریشان است، همیشه برای این که بتواند از تهدید به پرداخت جریمه بگریزد با مشکل روبروست. هر بار سعی می‌‏کند از میان بانوان کنار باجه روانه کردن بار و مسافر مهربان‏‌ترین‌شان را کشف کند، یکی را که از چشمش کمی نور خفیف انسانیت به او بتاباند _ و در صدایش هم در واقع همدردیِ صادقانه‌‏ای در نوسان باشد.
"براتون متأسفم آقای محترم _ شما پنج کیلو و پانصد گرم اضافه وزن دارید. لطفاً در دومین باجه سمت چپ پول را واریز کنید."
واژه‏‌ها قادر به بیان نفرتی که آدم در چنین مواقعی احساس می‏‌کند نیستند. اصلاً این فرد چه خیال کرده؟ فقط چون روی بلیط چاپ شده است بردن ساک‏دستی بیش از بیست کیلو ممنوع است؟ خوب به زن دیگران طمع کردن هم ممنوع است و کسی به آن اهمیت نمی‌‏دهد. عاقبت این کارها به کجا خواهد کشید؟
عاقبت ماجرا به مدیر مسئول شرکت هواپیمائی کشیده می‏‌شود، یک مأمور با ادب و اصلاح کرده که به شکایت منصفانه‌‏ات مؤدبانه گوش می‌‏سپارد، تو را شخصاً دوباره به سمت باجه هدایت می‌‏کند و پس از گفتگوی کوتاهی با مأمور بی‌رحم ترخیص به تو توصیه می‏‌کند که برای پنج کیلو و پانصد گرم اضافه وزن در دومین باجه سمت چپ پول را پرداخت کنی.
ــ ناتمام ــ

اضافه وزن.


Ephraim kishon
سفرهای خارجی به این جهت موجب خوشحالی شهروندان می‌‏گردد، زیرا که آن‏ها همواره به او لذت بی‏‌وصف بازگشت به وطن را بشارت می‌‏دهند. این توافقِ باشکوه فقط یک عیب دارد، و آن این است که انسان نه به تنهائی بلکه همراه با یک چمدان سفر می‏‌کند، چمدانی که مرکز تمرکز پی‌گیری جنون‌آمیز تمام کارکنان شرکت‏‌های هواپیمائی فرودگاه‌‏های بین‌‏المللی واقع می‌‏گردد.
نه، نترسید، در اینجا از رژیم غذائی و کالری‏‌ها صحبت به میان نخواهد آمد. صحبت از چمدان است، دقیق‏‌تر: صحبت از عادت تأسف‌انگیز شرکت‏‌های هوائی بین‏‌المللی‏‌ست، از جریمه شدن مسافرانی‏ که چمدان‏‌هایشان بیشتر از بیست کیلو وزن دارد. پس حقوق بشر کجا مانده است؟ یک سرنشین فربه با یک وزن بدن مثلاً صد و پانزده کیلوئی و یک چمدان رخصت یافته بیست کیلوئی بدون هیچ‏ گونه ممانعتی با مجموع وزن صد و سی و پنج کیلو از منطقه کنترل می‏‌گذرد _ اما برعکس، مرد کوچکی با وزن بدن هفتاد کیلوئی خود که با افزوده شدن یک چمدان بیست و پنج کیلوئی به آن مجموعاً یک وزن مسخره نود و پنج کیلوئی را تشکیل می‏‌دهد فوراً جریمه می‏‌شود. تجربه به من می‏‌گوید چمدان‌‏هائی که در سفر همراه برداشته می‌‏شوند همیشه سنگین‌‏تر از بیست کیلوست. شاید که در هنگام ترک کشور این‏ طور نباشد _ اما هنگام بازگشت به وطن مطمئناً چنین است. صرفنظر از بارانی تازه‌‏ای که به وطن بازگشته با بی اعتنایی بر روی دستش حمل می‏‌کند، با یک اطوی الکتریکی در یکی از جیب‏‌های پالتو و یک ترانزیستور ژاپنی در آن جیب دگر.
ــ ناتمام ــ

زمزمه.


مرد فقیری یک‏ شبه یکی از ثروتمندان شهرش شده بود!
وقتی برای مردم چگونگی ثروتمند شدن خود را تعریف می‌‏کرد فوری دو شاخ بر سرشان سبز می‌‏گشت و بعد با تعجب به خود می‏‌گفتند: "از نقاب‏‌سازی به میلیاردی، آن‏ هم یک ‏شبه!"
مردمی که دو شاخ بر سرشان سبز می‏‌گشت، برای آن‏که دیگران با دیدن آنها تصور نکنند چشمان‌شان چپ گشته آن دو شاخ را از بن اره می‏‌کردند!
اما ‏کسی از خود نمی‌‏پرسید پس چرا آن دو شاخی که همیشه بر سر دارد را به همراه آن دو شاخ دیگر اره نکرده تا کلاً بی‌شاخ گردد؟
بعضی‌‏ها می‏‌گویند: آن مردم این کار را نمی‌‏کردند تا دیگران فکر نکنند کور و یا خیالاتی شده‏‌اند.
بعضی هم می‏‌گویند: چون پس از قطع کردن آن دو شاخ سبز شده به خاطر تعجبْ اره‏‌هایشان کُند می‏‌شد!
من هم حرف آن مرد نقاب‏‌ساز را باور ندارم، شاید اگر ادعا می‏‌کرد که از فروش شاخ ثروتمند گشته باورش برایم راحت‌‏تر می‌‏بود، اما با این قیمت ارزان نقاب نمی‌‏شود که یک ‏شبه ثروتمند گشت!
***
از اینکه برای اثبات حقانیت اندیشه‏‌اش ریش خود را اصلاح می‌‏کرد تا بگوید فردی مذهبی نیست احساس خوشی و غرور به او دست می‏‌داد. اما هنگام دست دادن و ... انگشتری ویژه آدم‌‏های مذهبی در انگشتش نمایان می‏‌گشت و تو می‏‌توانستی به راحتی هر بار بجز عکس آن انگشتر، دروغین بودن شادی و غرور را نیز در چشمانش تماشا کنی.

ماجرای شکست خوردن ناپلئون.(4)


و در حالی که امپراتور خود را آماده عزیمت می‏‌کرد، ملکه دوباره به نوحه سرائی می‌‏پردازد.
"من خدمتکار ندارم. من باید همه کارها را تنها انجام بدم. سه طبقه. آقایان محترم چند بار از شماها خواهش کردم خاکستر سیگار را روی فرش نریزید؟"
ناپلئون از پشت صحنه ظاهر می‌‏شود و سعی می‏‌کند با قدم‏‌های شتابزده از در خروجی خارج شود.
"اگر کسی با تو کار داشت بگم کجا هستی؟" ملکه می‏‌خواست بداند.
"بگو که من در جبهه جنگ در واترلو هستم."
"کی برمی‏‌گردی خونه؟"
"نمی‏‌دونم."
"امیدوارم که به موقع برای نهار برگردی. چی دوست داری بخوری؟"
"فرقی نمی‏‌کنه."
"گردن پُر شده غاز خوبه؟"
"بله."
"پس چرا زودتر نمی‏‌گی." و پشت سر او فریاد می‏‌کشد "و فراموش نکن که من یک مستخدم لازم دارم. و دیر برنگرد ..."
امپراتور سوار اسب خود شده و پیشاپیش سپاه مسیری را که از میان دره تنگی می‏‌گذشت و به واترلو می‏‌رسید انتخاب و حرکت می‌‏کند.
سارا جارو و خاک‏‌انداز برمی‏‌دارد تا کثافت خیابان را که از چکمه‏‌های ارتشی باقی مانده بود از تالار پاک کند. و می‌‏بایست تمام کار را به تنهائی انجام دهد.
حالا می‌‏شد از میان پنجره باز برق سرنیزه اسلحه‌‏ها را دید. بلوشر و ولینگتون عملیات محاصره را به کار بسته و پیروز شده بودند.
تاریخ چنین گزارش می‏‌دهد که هر دو سردار فاتح از مدت‏‌ها پیش همسران‌شان را ترک کرده بودند.
_ پایان _

ماجرای شکست خوردن ناپلئون.(3)


"اطاعت می‏‌شود، اعلیحضرت." ژنرال کمبرون سلام نظامی می‏‌دهد و کاغذ تاشده‌‏ای را به امپراتور تحویل می‌‏دهد. ناپلئون آن را می‏‌خواند و رنگش می‏‌پرد:
"آقایان محترم _ فوکه به دشمن پیوست. حالا چه باید کرد؟"
"حالا صبحانه می‏‌خوریم"، ملکه فرمان می‏‌دهد و خود اول به اتاق کناری می‌‏رود.
ناپلئون یک بار دیگر به میز نزدیک می‏‌شود و با انگشت اشاره نقطه‏‌ای را بر روی نقشه مشخص می‏‌کند:
"در این محل سرنوشت اروپا مشخص خواهد شد. اگر حمله متقابلی از جنوب‏‌غربی انجام گیرد، ما آنرا گازنبری خنثی می‌‏کنیم. آقایان محترم _"
"ناپلئون!" صدای سارا صحبت را قطع می‌‏کند. "نیمرو می‏‌خوای یا خاگینه؟"
"فرقی نمی‏‌کنه."
"خاگینه؟"
"بله."
"پس چرا از اول نمی‏‌گی."
ناپلئون جمله ناتمامش را به پایان می‏‌رساند:
"آقایان محترم _ !viva la France"
مارشال‏‌ها و ژنرال‌‏ها فریاد می‌‏کشند:
"!!viva la France،viva l'Empereur"
سارا صدا می‏‌زند "ناپلئون!" و سرش را از در داخل می‌‏کند. "پسربچه می‌‏خواد تو را ببیند!"
مارشال مورات می‏‌گوید: "اعلیحظرت! دشمن در حال پیشروی و نزدیک شدن است!"
ملکه حرف او را قطع می‌‏کند "من، آقای محترم. این من هستم که تمام روز را با گریه بچه کنار باید بیام، من، نه شما. شاید می‏‌خواهید که امپراتور را از دادن بوسه خداحافظ به پسرش منع کنید؟"
ناپلئون می‌‏پرسد: "او کجاست؟"
"او الان در حال جیش کردنه."
ــ ناتمام ــ

ماجرای شکست خوردن ناپلئون.(2)


امپراتور بزرگ جواب می‏‌دهد: "الساعه میام، فقط باید چند کلمه‌‏ای با ژنرال‏‌هایم صحبت کنم". او با ابهت راست می‌‏ایستد، عضلات صورتش منقبض می‏‌گردند و می‏‌گوید: "برای من جای کوچک‏‌ترین تردیدی وجود ندارد که ارتش بلوشر و ولینگتون می‏‌خواهند متحد شوند. ما باید در بین‌شان نفاق بیندازیم". صدای سارا از اتاق کناری به گوش می‏‌رسد: "غذا دوباره یخ کرد!"
ناپلئون سرانجام می‏‌گوید: "دقیقاً یک‏ساعت دیگر حمله را شروع می‏‌کنیم."
از بیرون طنینِ قدم‌‏های شتابان بلندتر می‌شود. ژنرال کمبرون آجودان امپراتور چنان عجله داشت که از پله‏‌های مرمرین سه پله یکی بالا می‌‏رفت.
"اوه نه! اصلاً ممکن نیست!" سارا در پاگرد پلکان جلوی او را می‌‏گیرد. "اول چکمه‌‏ها را در بیارید! من اجازه نمی‌دم تمام خانه را کثیف کنید."
ژنرال کمبرون با جوراب پیش بقیه فرماندهان جوراب به پا می‌‏رود.
ملکه دستور خود را چنین توضیح می‌‏دهد: "اگر در خانه یک خدمتکار می‏‌داشتم مشکلی ایجاد نمی‏‌کرد، اما از دیروز دیگر خدمتکاری ندارم. البته این برای آقای بناپارت اصلاً مهم نیست. براشون همه چیز مهمه بجز خانه خودشون. حالا من در آخر هفته بدون مستخدمم و حتی نمی‌‏تونم بخاطر جنگ احمقانه شماها یک جانشین برای او پیدا کنم. اگر دختر نجیبی پیدا شد لطفاً خبرشو به من بدید. با معلومات آشپزی. او باید از پسربچه هم نگهداری کنه. اما لطفاً اهل جزیره کورس نباشه. آنها زیاد صحبت می‌‏کنند."
ــ ناتمام ــ

ماجرای شکست خوردن ناپلئون.(1)

از دوردست پیاپی صدای تیراندازی به گوش می‌‏آمد: ارتش بلوشر از راه شمال علیه واترلو در حرکت بود. آدم می‌‏توانست نفس در سینه حبس کردن جهان را احساس کند.
"ناپلئون! صبحانه آماده‌‏ست!"
سارا، همسر سوم ناپلئون و بهترین آن‏ها کنار در اتاق ظاهر می‏‌شود، موهایش به وسیله دستمالی که در پشت سر گره زده شده بود محافظت می‌‏شد و یک پارچه گردگیری در دست داشت.
امپراتور او را در البا به همسری برگزیده بود. آن‏طور که گفته می‏‌شود خانواده همسرش یکی از بهترین فامیل یهودی جزیره بوده است.
ملکه فریاد می‏‌زند "صبحانه سرد می‌شه، ناپلئون. بیا غذاتو بخور! دوستات از این‏جا فرار نمی‌‏کنند. آخ خدای من، آخ خدای من ..." و در حالی‏ که با کهنه گردگیری مشغول پاک کردن بعضی از مبل‏‌ها بود فرماندهان ارتش را که محترمانه سکوت کرده بودند مخاطب قرار می‌‏دهد: "این داستان هر روز ماست. من از او می‌‏پرسم: ناپلئون، می‌‏خوای غذا بخوری یا نمی‏‌خوای غذا بخوری، بگو آره یا نه، او می‏‌گوید بله، من غذا را آماده می‏‌کنم، و هنوز لحظه‌ای از آماده کردن غذا نگذشته، ناگهان باید کاری انجام بده، ساعت‏‌ها منو در انتظار می‌‏ذاره، همیشه باید غذا را از نو گرم کنم، همین دیروز خدمتکارم استعفا داد و حالا من این‏جا با پسر بچه‏‌ام دست تنها موندم ... ناپلئون! مگه نمی‏‌شنوی؟ صبحانه حاضره!"
امپراتور غر می‌‏زند "یک لحظه" و بر روی نقشه جنگ مسیری رسم می‏‌کند. "فقط یک لحظه!"
غرش توپ بلندتر به گوش می‏‌آید. توپخانه کنت از ولینگتون نیز شروع به آتش کرده بود. مارشال نِی مضطربانه به ساعت نگاه می‏‌کند.
سارا با پریشانی می‏‌گوید: "من به زحمت قادرم خودمو روی پاهام نگه دارم. لباساتو همه جای خونه پرت می‌‏کنی و افتخار جمع کردن و آویزون کردنشون نصیب من می‏‌شه. آخه من چطور می‌‏تونم از پس همه این کارها بر بیام؟ و دستتو مرتب بین اون دو دگمه بالای سینه‏‌ات نکن، صد بار بهت گفتم که کُت‏ به خاطر این کار برآمدگی زشتی پیدا می‏‌کنه و دیگه نمی‌‏شه با اطو کردن هم درستش کرد ... واقعاً که، آقایون محترم، شما که خبر ندارید عادت‏‌های بدِ همسر بنده چه دردسرهائی برای من درست می‏‌کنه ... ناپلئون! بالاخره میای صبحونتو بخوری!"
ــ ناتمام ــ

ماجرای شکست خوردن ناپلئون.


Ephraim kishon
یکی از قطره‌‏های دیگر ورموت در جام خوشیِ زندگیِ زناشوئی‏ ما این عادت سزاوار سرزنش من است که وقتی رئیس خانه ندا سر می‏‌دهد سفره چیده شده است من فوری سر میز ننشینم. من حقیقتاً نمی‌‏دانم چرا باید همیشه این کار را با او انجام دهم، من هم مانند میلیون‏‌ها مرد دیگر از دلیل آن بی‌‏خبرم. شاید مربوط به اعتراض ضمیر ناخودآگاهم علیه نوع آمرانه او در تعیین اوقات غذا بدون پرسیدن از من باشد. شاید هم هنر آشپزیش دیگر آن هنری نیست که قبلاً بوده است. در هر حال _ این اتفاق جنبه تاریخی هم دارد؛ لااقل در داستان زیر.
۱۸ ژانویه سال ۱۸۱۵
خورشید بر بالای میدان‏‌های جنگ بالا آمده بود. امپراتور در اتاق تشکیل جلسه و در میان مارشال‌ها و ژنرال‌هایش کنار میزی که نقشه بزرگی بر روی آن قرار داشت ایستاده بود تا برای آخرین دستورات برخورد نهائی با پادشاهان اروپا تصمیم گرفته شود. زمان تبعید در جزیره الب به هیچ وجه به نبوغ تدابیر جنگی و اعتماد به نفس امپراتور خللی وارد نکرده بود. تنها موی سرش کمی کم‏تر گشته و در اطراف گیج‏گاه اولین دسته از موی نقره‌‏ای رنگ خودش را نشان می‌‏داد.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(26)


زبان آلمانی با آفرینش‏‌های بزرگ خود از زمان اشعار و افسانه‏‌هاى قهرمانانه سده سیزدهم‌ تا لوتر و گوته و امروز، زبانی ثروتمند، قابل انعطاف و پُر زور با بازی‌های فراوان، با وسواس و بی‌‏قاعدگی‌اش، با آهنگی بلند و جان‏دار و با آن مزاح کردنش یکی از بزرگ‌ترین گنجینه‏‌ها و باوفاترین رفیق و تسلی خاطر زندگی من بوده است، و هنگامی که اشعار و شاعران این زبان ستایش و تجلیل می‏‌گردند، آن‏گاه سهم عمده‏‌ای از آن به این زبان تعلق می‌‏گیرد. اگر چه ما شاعران هم به آن دسته از کارگرانی تعلق داریم که در ساخت و متفاوت ساختن زبان مشغولند، اما هر اندازه هم که بزرگ‌ترین شعرا بتوانند به آن بدهند و بر آن بیفزایند، در برابر آنچه که زبان به ما می‏‌دهد و در برابر معنایش بی‏‌نهایت کم است.
ــ ناتمام ــ

ترس.(21)


زنش می‏‌گوید: "هوم، او تمام عمرش کار کرد ... کجا می‌‏تونه پولاشو خرج کرده باشه! ... افرادی مثل ما هرگز شانس ندارند ...". به نظر می‌‏آمد که میشائیل اصلاً به حرف او گوش نمی‏‌دهد و شروع می‏‌کند از خاکسپاری صحبت کردن و این‏که چون دیروز دیر شده بوده است باید دوباره در آنجا به دفتر روحانیت برود، و مأمورِ حراست ساختمان برای او تعریف کرده که همه چیز انجام گرفته و پدرش از مدت‏‌ها پیش ترتیب این کار آخر را هم داده است.
زنش با لحن بدی می‌‏گوید: "دیگه از این بهتر نمی‌‏شد اگر مجبور به پرداختن خرج خاکسپاری هم می‏‌شدیم!"، و میشائیل کت و شلوار خوب و سیاه خود را می‏‌پوشد. سپس دوباره به سمت لانگ‏هایم می‏‌راند. آری، مُرده واقعاً ترتیب همه چیز را داده بود. پدر روحانی یک نطق زیبا بر سر خاک ایراد می‏‌کند. تمام پرسنل نیروگاه برق آنجا حاضر بودند و همه مشتی خاک بر روی تابوت پرتاب کردند. همین‏طور تعدادی تاج گل نیز آن‏جا قرار داشت. میشائیل تمام مدت بی‏‌حرکت ایستاده و بی‏وقفه مانند کسی که آن‏جا حضور ندارد فقط مستقیم به روبرویش زل زده بود. هیچکس توجه‏‌ای به او نداشت. ظاهراً کسی او را نمی‏‌شناخت.
هنگامی‏که میشائیل بعد از ظهر به هارتهاوزن بازمی‏‌گردد و به خانه می‌‏رود، کیف پول حاوی دوازده مارک و تعدادی سکه نیکلی را جلوی زنش گذاشته و دوباره شروع به دروغ گفتن می‌کند: "بفرما، این هم کل ارث ... هوم، من از این موضوع سر در نمیارم. وسائل دیگر _ مبل‏‌ها و لباس‏‌ها _ باید از خانه بیرون آورده شوند، ببین می‏‌تونی خرده‏‌ریزها رو بفروشی ... من که باید برم." و درمانده به زنش نگاه می‏‌کند. زن چیزی نمی‏‌گوید و دوباره با پاهایش محکم بر صفحه آهنی چرخ خیاطی فشار می‌‏آورد.
روز بعد باید میشائیل به بیگاری می‌رفت.
_ پایان _

ترس.(20)

او فقط توانست بگوید "آ-آ-آخ‏خ!" و بعد درهم فرو می‌‏رود. دوچرخه روی او می‏‌افتد. ناتوان اجازه می‏‌دهد بالاتنه‌‏اش پخش زمین شود. در وسط خیابان دراز افتاده بود و ناگهان به طور وحشتناک و مانند نابود گشته‏‌ای شروع به گریه کردن می‏‌کند. کیف پولش مفقود شده بود، پول گم شده بود! آنهائی که او قصد خریدن آزادی خود از شرشان را داشت پول را دزدیده بودند. این برایش به طور مخوفی روشن بود و او بر علیه آن نمی‏‌توانست کاری انجام دهد _ فقط می‌‏توانست آزادانه از درون گریه کند، آنچنان وحشتناک که انگار نفس نفس زدن‏‌های آخرش را می‏‌کشد، انگار که بدن خسته‌‏اش آب می‌‏شود و در یک تاریکی کاملاً سیاه فرو می‌رود ...
عاقبت او به خانه می‏‌رسد. در تاریکی لباس‏‌هایش را درمی‏‌آورد. زنش لحظه‌‏ای از خواب بیدار گشته و خواب‏‌آلوده می‏‌پرسد: "چه خبر بود؟ ... غیبتت خیلی طول کشید ..."
میشائیل بی‏‌حرکت، آهسته و نامفهوم می‏‌گوید "خبری نبود! ... بگیر بخواب!" و وقتی به رختخواب می‌‏رود پشتش را به او می‏‌کند.
او دوباره به زنش می‌‏گوید "فردا برات تعریف می‏‌کنم" و خود را به خواب می‏‌زند. به زودی زنش به خواب رفته و نفس‌‏های منظم می‌‏کشد. میشائیل اما مدت درازی با چشمان باز دراز کشیده بود و به نور راه راهِ کم‏رنگ ماه که از پنجره داخل شده بود خیره نگاه می‌‏کرد. خشم، درد و ناتوانی او را با خود به این‏ سو و آن سو می‌‏کشیدند، و عاقبت به یک غم غیرقابل توصیف مبدل می‌‏گردند. روز بعد مانند رَم کرده‌‏ای از خواب بیدار می‏‌شود. فشار سنگینی مانند وزنۀ سنگین سُربی در سینه و سرش نشسته بود، بی‌‏حس به فضای خالی و بی‏‌رنگ خیره می‌‏ماند و پس از چند لحظه متوجه واقعیت می‌‏شود.
بچه‏‌ها به کنار تخت او می‏‌آیند. "صبح بخیر پاپا! ...پاپا!" آن‏ها پُرگوئی می‌‏کردند و دست میشائیل به طور مکانیکی به سرشان کشیده می‌‏شد. دوباره همه چیز به یادش افتاده بود، اما او آن را به پائین قورت می‏‌دهد، از جا بلند شده و به آشپزخانه کوچک می‌‏رود.
او به زنش می‏‌گوید "فقط لباس‌‏های کهنه‏‌اش آن جا هستند ... غیر از این چیزی پیدا نکردم" و دوباره قیافه عبوس همیشگی را به خود می‌‏گیرد.
ــ ناتمام ــ

ترس.(19)


صحبت بیلمایر مؤثر واقع م‌ی‏شود. میشائیل می‏‌تواند بدون ادامه اعتراض دیگران روانه گردد. با فشردن قوی دست و گفتن با حرارت "!Heil Hitler" همگی از او خداحافظی می‏‌کنند و حتی از این که او فقط با تکان دادن سر از آن‏ها خداحافظی کرد ناراحت نشدند.
بیل‏مایر می‏‌گوید "سفر خوش! به سلامت برسی!" و هانس دکان‏دار در حالی‏ که میشائیل تلو تلو خوران به سمت در خروجی می‌‏رفت با شوخی می‌‏گوید: "آره میشائیل، و فردا پدرتو درست و حسابی چال کن!" میشائیل دوچرخه‏‌اش را از کنار دیوار مهمان‏خانه برمی‌‏دارد و آن را به طرف خیابان هُل می‏‌دهد. "خدا را شکر! خدا را شکر!" و نفس عمیقی می‏‌کشد. ماه از آن بالا‏ کج رو به پائین نگاه می‏‌کرد. بادِ سرد به طور ناگهانی هوشیارش ساخت. میشائیل اجازه می‌‏دهد تا چند ثانیه تمام بدنش به لرزیدن ادامه دهد و بعد با حرکتی سریع و استوار بر روی زین دوچرخه می‏‌پرد. با تمام قدرت رکاب می‌‏زد و مانند فراری‏‌ها شهر کوچک را ترک کرد. قلبش طبل و شُش‏‌هایش تلمبه می‏‌زدند، بخار داغی از گردنش برمی‏‌خواست. او رکاب می‏‌زد و رکاب می‏‌زد، می‏‌راند و می‏‌راند، و بادِ سرد بر صورتش صفیر می‌کشید. او کاملاً هوشیار شده بود. "خدا _ را _ شکر!" او نفس نفس می‏‌زد، هنگامی که به مسیر سراشیبی تند جنگل می‌رسد از دوچرخه پیاده می‏‌شود، تکرار می‌‏کند "خدا را شکر!" و درمانده و خسته با هُل دادن دوچرخه به رفتن ادامه می‌‏دهد.
"صد مارک! ... صد مارک!" خشمگین‏ دندان قروچه‌‏ای کرده و دست در جیب عقب شلوارش می‌‏کند. دستش در جیب می‏‌ماند.
ــ ناتمام ــ

ترس.(18)


بیل‏مایر او را تشویق می‏‌کند "هی، میشائیل، تو هم جرعه‌‏های بدی نمی‌ری بالا! مرحبا!" و هانس دکان‏دار می‌‏خندد. "نوش، میشائیل! ... عجب، خوب پس چرا تا حالا مثل دسته‌بیل بودی، دیوونه! ... به جای این‏که با ما بیاد می‌ره بازداشتگاهِ زندانیان سیاسی! ... خوب، خدا کنه که حالا معالجه شده باشی!" و لاین‏باخ می‏‌گوید: "چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده، می‌تونه بعداً بیفته! ... نوش، رفیق ملت!" حرفش کینه‏‌جویانه به گوش می‌‏آمد. به فکر میشائیل خطور می‏‌کند که حالا فریاد بکشد، بالا بجهد و فریاد بکشد، اما او حتی لبخند چسب‏ناکی هم می‏‌زند. چشمانش شیشه‌‏ای به نظر می‌‏رسیدند. آبجوهای فراوان تمام بدنش را مانند سُرب ساخته بودند، و یک بی‌‏تفاوتی سنگین و کُندی او را مانند مه در بر گرفته بود. اما وقتی که هانس می‏‌گوید "باید خدا را شکر کنی که ما زودِتنلَند رو پس گرفتیم. اونجا باید آدمای جدید جا داده بشن" او کاملاً واضح متوجه می‌شود. میشائیل دیگر نمی‌‏توانست فکر کند. عاقبت او خشک می‌‏گوید: "بیل‏مایر، فردا مراسم خاکسپاریه! ... من حالا باید برم خونه! ... من نمی‌‏خوام خسیس‌بازی در بیارم ، نه، نه، اما من باید حالا برم خونه!" و صحبت بیل‏مایر در حمایت از او در برابر فریادهای اعتراض بقیه حال او را چند ثانیه بهتر می‏‌سازد: "بس کنید رفقا! میشائیل صد مارک هدیه کرد و این قابلِ احترامه! من فکر می‌‏کنم در این روزها برای یک کارگر ساده آلمانی این مقدار قربانی کردن کافی باشه!"
ــ ناتمام ــ

ترس.(17)

یکی از آن دو نعره می‏‌زند: "چی، کثافت تو خوابیدی! هنوز فکراتو نکردی، تو گُهِ سگ!" و لوله سرد طپانچه‏‌اش را روی شقیقه داغ و خونین میشائیل قرار می‌‏دهد. "خوب مردک پر رو! حالا ما می‏‌خوایم کمی کمک‌‏ات کنیم تا همه چیز یادت بیاد!" و آن‏ دیگری زانو زده و در حالیکه خونسردانه می‏‌گفت "ساکت، مردک، وگرنه کتک می‏‌خوری!" آتش سیگارش را به بدن میشائیل می‏‌چسباند. آتشِ سیگار او را می‌‏سوزاند. می‌‏گزَد و فش می‌کند، بوی گوشت سوخته بلند می‏‌شود، و پوست آهسته سوتی می‌‏زند و جر می‏‌خورد. میشائیل مانند حیوانی فریاد می‌‏کشید، بدن خود را به بالا و پائین پرتاب می‏‌کرد و مدام کلمات ناآشنائی از دهانش خارج می‏‌گشت. "خواهش می‏‌کنم، خواهش می‏‌کنم! ... نه، نه، من چیزی نمی‏‌دونم، واقعاً راست می‌‏گم! نه، آره‌آره! آره‌‏آره ... آخ سوختم! آ-آآخ _". علاوه بر استغاثه‏‌هایش این گریه وحشتناک و خواهش کردن‏‌ها شلاقش می‏‌زدند، و او چیزی به جز این صدا نمی‏‌شنید. و در این میان یکی از اس اس‏‌ها با ته تپانچه او را می‌‏زد. میشائیل خون و دندان‏‌هایش را قورت داده و چیزی شبیه به این می‏‌شنود: "فردا برمی‏‌گردیم". بعد عاقبت دوباره زندان تاریک می‌‏شود ...
حالا، طوری که انگار می‏‌خواهد خودش را خفه کند آبجو را درون حلقش می‌‏ریخت، می‏‌نوشید و می‌‏نوشید.
ــ ناتمام ــ

باز دلم چیزی می‏‌خواد.


دلم همون آسمون خاکستری رنگ رو می‏‌خواد،
همون بارونی که همه رو از تو کوچه و خیابون به خونه‏‌ها و مغازه‏‌ها رونده بود،
و من تک و تنها بلند می‏‌خوندم: بارون بارونه زمینا تر می‌شه ... و از وسط خیابون قدم‌‏زنان به طرف خونه می‏‌رفتم.
دلم بوی مخلوطی از کاه و گِل بارون خورده می‏‌خواد.
دلم طنین صدای چک چک بارون روی ناودون رو می‏‌خواد.
دلم می‏‌خواد آواز گنجشک‌‏ها رو
وقت بازی زیر بارون
از تو اطاقم بشنوم.

کلاس پنجم دبستان هم برای خودش صفائی داشت.

ترس.(16)


میشائیل می‏‌شنود که بیل‏مایر می‏‌گفت: "حالا درست شد! ... چرا باید آدم فوری هیجان‏زده بشه! ... خونسرد باش! پدر تو همیشه آدم سخت‏کوش و صرفه‏‌جوئی بود، ... باید که همه جور _" و هانس دکان‏دار دوباره در میان صحبت آن‏ها با خشم فریاد می‏‌کشد: "مارش، سوزانه! مارش، دور بعدی رو بیار! زودباش!". میشائیل لرزان متوجه می‏‌گردد که چطور همه سریع و پر معنی به همدیگر چشمک زدند، اما او تنها اسکناس صد مارکی را که روی میز گذاشته بود بررسی می‏‌کرد و کیف پولش را کمی با زحمت دوباره در جیب عقب شلوارش جای می‏‌داد. باز به خود یادآوری می‌‏کند که هر چیزی را نادیده انگارد، جلب نظر نکرده و تشریک مساعی کند!، و این خوب بود که شادمانی اوج می‌‏گرفت، و از آن بهتر این که آن‏ها همه با هم "!Sieg Heil" جار می‌‏زدند، و از همه بهتر این که آبجو را در حلق‌شان سرازیر می‏‌کردند، و این که آدم می‏‌توانست ترس لمس‏ کننده نشسته بر چهره را در پشت سبو مخفی سازد. او عرق کرده بود، بخار می‏‌کرد و همزمان در حال یخ کردن بود. قطرات عرق زیر بغلش مدام بزرگ‌تر شده رو به پائین جاری بودند. مانند خون، او لحظه کوتاهی به فکر فرو می‌‏رود، و آن اضطراب غیرقابل وصف و وحشتناک به ذهنش هجوم می‌‏آورد، همان اضطرابی که آن زمان در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی هنگامی که برای اولین بار او را کتک زده و خونین و لخت در زندان بسیار سردی انداخته بودند بر او پیروز گشته بود، همان درماند‏گی بی‏‏‌مرز، وقتی که بعد از مدتی طولانی به خوابی ناآرام فرو رفته بود و ناگهان در با شدت باز شده، نور دو چراغ ‏قوه قوی آنجا را روشن ساخته و دو فرد قوی هیکل از افراد اس اس که بوی شدید آبجو می‏‌دادند داخل گشتند، به سوی او آمده و خود را تا کمر بر روی او خم کردند.
ــ ناتمام ــ

ترس.(15)


بیل‏مایر با تعجب می‌‏پرسد "چته؟" اما هانس دکاندار به‏ میان حرف‌شان می‏‌پرد، نگاه نافذی به میشائیل می‌‏کند و فریاد می‌‏زند "هی، این چه کاریه؟ ... کلک نزن مرد حسابی ...!". گروهبان لاین‏باخ نه با چنان فریاد بلندی مانند هانس اما تهدیدآمیزتر می‌‏گوید: "می‏‌خوای از زیر خرج می‏گساری در بری آره؟ ... طوری رفتار می‌کنی که انگار یکی از ما پولتو بلند کرده! ... مرد حسابی، دیوونه بازی در نیار!". میشائیل نگاه‌‏های زهرآلود در کمین نشسته را از همه طرف لمس می‏‌کرد. او می‏‌دانست که باید رنگش مانند رنگ مرده‌‏ها پریده باشد. او با تمام نیرو تقلا می‌‏کرد که خود را نبازد و تظاهر کند که همه چیز روبراه خواهد گشت و در حالی که عاقبت دست در جیب عقب شلوارش می‌‏برد می‌‏گوید "خدا را شکر! ... نه-نه، پیداش کردم ... معذرت می‏‌خوام" و طوری نفس بلندی می‌‏کشد که یعنی حالا همه چیز میزان است. "من فکر کردم که هنوز پول خُرد همراه دارم ...".
او نگاه کور و بی‏‌جانی به چشمان بیل‏مایر می‏‌اندازد، کیف پر از پول را از جیب عقب خارج می‌‏سازد و سریع و مانند آدم بی‌هوشی یک اسکناس صد مارکی از آن خارج می‏‌کند.
ــ ناتمام ــ

ترس.(14)


از دهان میشائیل یک "نه-نه" بیرون می‌‏پرد، اما او زود بر خود مسلط شده و می‏‌گوید: "من اصولاً زیاد آبجو نمی‌‏نوشم. ما خانوادگی _"
هانس حرف او را با خشونت قطع می‏‌کند "همشو یک ضرب برو بالا!" و میشائیل مطیعانه سبو را به لب می‌‏نشاند و با تلاش فراوان مشغول قورت دادن می‌‏شود، چشم‌‏هایش به بیرون می‏‌زنند و برای چند ثانیه‌‏ای نمی‏‌تواند نفس بکشد، اما وقتی او سبو را روی میز می‏‌گذارد دیگر قطره‌‏ای در آن نبود.
هانس می‏‌گوید "بفرما، دیدی تونستی!" و سبوی خالی را به گارسون که انتظار می‌کشید می‌‏دهد و می‏‌گوید: "دور دوم، زودباش!". میشائیل لحظاتی چند قوز کرده آن‏جا ایستاده بود و نمی‏‌دانست کجا را باید تماشا کند، تصادفاً نگاهش به چشمان قهوه‏‌ای و شوخ بیل‏مایر می‌‏افتد. بیل‏مایر لبخند ملایمی می‌‏زد و این به میشائیل دوباره کمی جرئت می‌‏بخشد.
او به بیل‏مایر می‏‌گوید "پولی که پدرم برام به ارث گذاشته چندان زیاد هم نیست. به هیچ وجه!" و ادامه می‌‏دهد "ولی خوب جواب چند دور آبجو رو حتماً می‌ده". حالا حداقل صدایش طنین آرامش بعد از آبجو را داشت.
میشائیل خونسردتر ادامه می‏‌دهد "نمی‏خوام خسیس‌بازی در بیارم" و برای نشان دادن پول و اثبات حرفش دست در جیب جلوئی شلوارش می‏‌کند، جیب جلو، و نه در جیب پشت با پول زیاد، نه، نه، به هیچ وجه نمی‌‏بایست او آن پول‏‌های زیاد را نشان دهد! او دست در جیب جلو می‏‌کند _ و چهره‏‌اش بی‌‏رنگ و آشفته می‏‌گردد. او ناگهان متوجه می‏‌گردد که کیف پول حاوی دوازده مارک و چند سکه را باید به خاطر هیجان و گیجی فراموش کرده باشد. با عجله و مأیوسانه دست در بقیه جیب‏‌هایش می‌کند. و در این حال احساس می‏کرد که سرش در حال منفجر شدن است. به نظر می‌‏آمد که یک دسته سوسک به وحشت افتاده و وحشی در تمام بدنش در حال وول خوردن هستند. او دست داخل جیب‏‌هایش می‏کرد و می‏‌دانست که فقط دوازده هزار مارک در جیب عقب خود دارد!
ــ ناتمام ــ

ترس.(13)


میشائیل با صدای خفه‌‏ای می‌‏گوید "!Sieg Heil" و با بالا بردن سبو به نشانه <به سلامتی> و با نوشیدن جرعه‌‏ای مزه تلخِ نشسته بر زبانش را می‌‏شورد و به پائین فرو می‌‏برد. او خنده‏‌های سردی می‏‌کرد و وقتی کسی با او صحبت می‏‌کرد سرش را اتوماتیک تکان می‌‏داد، جواب‏‌هایش به شدت ساده بودند و هنگامی‏ که عاقبت گوشت سرخ‏شده خوک با کوفته سیب‏‌زمینی جلویش قرار گرفت، بدون اشتها آن را ‏خورد. او قطعه‌‏ای از گوشت را می‏‌برید و با چنگال به سیخ می‌‏کشید. او می‏‌جوید و قورت می‏‌داد، و هیاهوی اطرافش که انگار از یک دیوار رویائی به خارج نفوذ می‌‏کرد را می‏‌شنید. او آنجا در جای تنگ و گریزناپذیری نشسته بود و عرق سردی از زیر بغل‏‌هایش کاملاً آهسته رو به پائین جاری بود. او ترس داشت، فقط ترس.
حالا هانس، دکان‏دار از هارتهاوزن فریاد می‏‌زند "دور دوم! زودباش، زودباش، سوزانه!" و با پرروئی به داخل سبوی تا نیمه نوشیده شده میشائیل نگاه می‏‌کند. "چی؟ ... و تو ‌ادعا کنی که یک مرد آلمانی هستی؟ همشو یک ضرب برو بالا! ای بابا، سر بکش دیگه!". میشائیل زیر چشمی نگاهی می‌‏کند، سبویش را در دست می‌‏گیرد و به یاد می‌‏آورد که هانس از همه بیشتر در دستگیری او سهیم بوده است، عذرخواهانه می‏‌گوید: "من آبجوخور نیستم."
هانس تحقیرآمیز تکرار می‌کند "آبجوخور نیستم؟" و دهانش را کج می‌‏کند. "ما چیزهای دیگه هم می‌‏نوشیم! ما به هیچ وجه برای تو تکلیف معین نمی‌‏کنیم!" و دوباره عده‌‏ای موافقانه می‌‏خندند.
ــ ناتمام ــ

ترس.(12)



طنینِ "Sieg Heil" در سالن طوری می‏‌پیچد که دیوارها به لرزش می‌‏افتند. "Sieg Heil و آبجو فراموش نشود! یک‏ دور آبجو برای همه!". لاین‏باخ، گروهبان چاق، دست‏‌های کوچکش را به اطراف تکان می‏‌داد و مانند فرماندهی فریاد می‏‌زد: "سوزانه، مارش-مارش! ... پس آبجوها چی شد! یک مهمان کمیاب پهلوی ماست!" و همه با خنده حسابدارِ سابق آبجو‌سازی هارتهاوزن را تأیید می‏‌کنند. میشائیل غریب و در هم فرو رفته آن‏جا قوز کرده بود و گارسون را تماشا می‏‌کرد. در این بین پِتر بیل‏مایر از افراد اس اس خود را به او نزدیک می‌کند و طعنه‌‏آمیز می‏‌پرسد: "خوب میشائیل، بگو ببینم، پدرت چه چیزی برات به ارث گذاشته؟ چقدر داوطلبانه برای زودِتِن‏لَند می‌‏پردازی؟" میشائیل این لحن تأکید آمیز را می‏‌شناخت. با تقلای فراوان چهره بی‌‏آزاری به خودش می‏‌گیرد و می‏‌گوید: "اول می‏خوام یک چیزی بخورم" او به این فکر می‏‌کرد که فقط نباید جلب توجه کند و نباید وحشتزده شود، باید تشریک مساعی کند، درست مانند تشریک مساعی در بازداشتگاه زندانیان سیاسی و اسرای جنگی.
بیل‏مایر زیر لب می‏‌گوید "غذا؟" و بعد فریاد می‌‏زند: "لیست غذا! زودباش، زودباش، سوزانه!". پیشخدمت سبوهای پُر را روی میز می‏‌گذارد و غرولند کنان می‏‌گوید: "دو تا دست که بیشتر ندارم"، اما حرفش نشنیده گرفته می‏‌شود، زیرا که همه سبوهای خود را در دست گرفته و آن را بلند می‏‌کنند. "دور اول به دعوت میشائیل! Sieg Heil"
ــ ناتمام ــ