وقتی خیال مجانی پرواز می‌کنه!


"از آب‏خوردن هم راحت‌‏تره!"
برایش از آب‏خوردن هم راحت‌‏تر بود، کافی بود به سمت راست این موش سحر‏آمیز تقه‌‏ای می‏‌زد.
"و بعد بلافاصله صفحه‌‏ای برات بازمی‌‏شه و می‌‏تونی بیوگرافی افراد را از سیر تا پیاز جلوی چشمات ببینی!"
جوان از جایش بلند می‏‌شود، شلوارش را که نزدیک است از پایش بیفتد بالا می‏‌کشد، به گوشه اطاق جائی‏که هنوز چند شیشه آبجو کنار شیشه‏‌های خالی قرار دارند رفته، آبجوئی برمی‏‌دارد، درش را با دندان باز می‏‌کند، جلوی مونیتور کامپیوترش می‏‌نشیند و قطره خون کنار لبش را که بوسیله تشتک کمی بریده شده با پشت‏ دست پاک می‌‏کند و جرعه‌‏ای آبجو می‏‌نوشد.
پس از سه روز تحقیق نام پنجاه نفر سرمایه‌‏دار که برنامه اقتصادی کشورش بر اساس رأی آنها اجرا می‌‏گردد را پیدا کرده و در لیست قرار می‏‌دهد.
بعد از یک ‏ماه تقریباً دیگر کشوری نمانده بود که تعدادی از شهروندانش با او در این پروژه سهیم نباشند. هر روز بر تعداد افراد در لیست افزوده می‏‌گشت.
افراد تیم مصمم بودند بعد از تکمیل لیست برای تک تک افراد در این لیست نامه نوشته و از آنها بخواهند انسانیت را فراموش نکرده و برای اجرا گشتن عدالت اقتصادی بر جهان دست از زیاده‏‌خواهی بکشند، که این‏ کار هم به نفع آنها است و هم به سود مردم کشورهایشان. 
لیست در حال تکمیل شدن بود که تیمی از کشور همسایه خبر داد لیست آنها کامل گشته، ولی چون اعضای تیم‌شان متفق‏‌القولند که نه تنها صاحبان سرمایه‌‏های بزرگ بلکه باید تمام صاحبان سرمایه از راکفلر گرفته تا دست‏فروشِ هندیِ کنار خیابان را در این لیست گنجاند، پس به این علت فرستادن لیست آنها کمی بیشتر طول می‏‌کشد.
جوان شلوارش را که نزدیک بود از پایش بیفتد درمی‏‌آورد و پیژامه‏ راه‏‌راهی که شبیه به پیژامۀ زندانیان است می‌‏پوشد و از گوشه اطاق آخرین شیشه آبجو را برمی‏‌دارد، با دندان درش را باز می‌‏کند و روبروی مونیتور کامپیوترش می‏‌شیند. با چند بار تقه‏ زدن به گوشه راستِ موشِ سحر‏آمیز تعداد ساکنین زمین را به دست می‌‏آورد و تعداد افراد در لیست را از کل جمعیت جهان کم می‏‌کند. آنچه باقی می‌ماند باعث تعجب جوان می‏‌گردد. چند جرعه پشت سر هم از آبجو می‏‌نوشد و با چشمانی گشاد شده بار دیگر عمل تفریق را انجام می‏‌دهد و می‏‌خواهد با دهانی باز به رقم باقی‏مانده خیره شود و کمی در این‏ باره تفکر کند که برق خانه به علت نپرداختن پول ماهانه قطع می‏‌گردد!

وقتی خیال مجانی پرواز می‌‏کنه و برق می‏‌ره، انگار یقه‌‏تو گرفتن و کشون‏ کشون از در هواپیمای در حال پرواز انداختن‌ات یهو بیرون.

آنچه کوتوزوف گفته بود.(5)


معلم‏‌ها بیشتر از محصل‌‏ها می‌‏لرزند. آنها هنگام زنگ تفریح مثل دیوانه‏‌ها به اطراف نمی‏‌دوند و بر روی دست‏‌هایشان راه نمی‌‏روند. و به دلیلی خجالت می‌‏کشند در حضور محصل‌‏ها پا به زمین بکوبند! اما خانم معلم ما یخ ‏نمی‏‌زند، انتظار به وقوع پیوستن این حادثه کار بیهوده‏‌ای‏‌ست!
او امروز با چوب‏‌های اسکی به مدرسه آمده است. چوب‏‌های اسکی منظم به دیوار تکیه دارند _ چوب‏‌اسکی‏‌های شکاری او ضخیم‏ و کوتاه‌‏اند. خانم معلم در پشت گردنه در کلبه هیزم‌‏شکنان زندگی می‌‏کند. بدون چنین چوب‌‏اسکی‌‏ای حتماً او در توده‌‏های برف اسیر خواهد گشت!
دگمه‏‌های پوستین آراسته‌‏اش را باز کرده، کلاه‌‏پوست مردانه‏‌اش را به پشت گردن انداخته است _ خانم معلم داغ است! موهایش از زیر کلاه، سفید مانند پوسته درخت قان طوری بیرون زده است که انگار درونش هم سفید می‏‌باشد!
گونه‌‏های گِرد و کمی پُف‏ کردۀ خانم معلم از سرما چنان سرخ شده است که انگار این سرخی از خورشید داغ تابستانی‌‏ست. بنظر می‌‏رسد که او همین الساعه در برف حمام کرده، همان‏گونه که ما در تابستان در رودِ ویاتکا حمام می‏‌کنیم. خیر، خانم معلم به خاطر سرما هرگز کلاس را تعطیل نمی‏‌کند، حتی اگر هوا چهل درجه زیر صفر باشد! حتماً غُرغُر زدنِ ما باعث تفریح او می‌‏شود. نه، ما در زمستان اصلاً علاقه‌‏‏ای به خانم معلم نداریم، فقط هنگامی‏‏ که ‏‏‏‏در بهار و در پائیز سرما شکننده نیست به او علاقه‌‏مندیم. می‏‌خواهد هر سرمائی هم در بیرون حکفرما باشد باید بی‏‌زحمت جواب درس را از بر بدهی، انگار که گونه‏‌های تو از گرما می‌‏سوزند … آن‏گونه که انگار تو از سرما مانند قندیلی از یخ منجمد نشده‌‏ای … انگار از جنگ خبری نیست و آلمانی‏‌ها به سمت مسکو نمی‏‌آیند!
"بسیار خوب، می‌‏تونی تا یادت بیاد که کوتوزوف چه گفته بود موقتاً برامون چیز دیگری تعریف کنی؟" صدای خانم معلم کمی تمسخر به همراه دارد و گونه‏‌هایش مانند دو سیب می‏‌خندند. "دیگه کمی کسالت‌‏آور شده، مگه نه بچه‏‌ها؟"
برای بچه‏‌ها، دوستان کوچک من، به‏ هیچ‌‏وجه کسالت‏‌آور نیست. آنها دندان‌‏هایشان به هم می‏‌خورد و خواب یک قطار را می‏‌بینند. تا چند دقیقه دیگر می‌‏توان سیگنال را بار دیگر برای اجازه حرکت تنظیم کرد ...
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(4)


در این وقت یکی از نیمکت‌های کلاس به حرکت می‏‌افتد، فنرهای واگن قطار تلق تلق می‌‏کنند، به زودی بقیه نیمکت‏‌ها نیز به حرکت می‏‌افتند و قطار با هیاهو به سفر می‏‌رود. سریع‌‏تر، سریع‌‏تر، سریع‏‌تر! من احساس می‌‏کنم که چگونه بر روی سطحی پراکنده و بی‏‌پایان از کنار جنگل‌‏هائی که در برف مدفونند، از میان شهرهای جنگ‏‌زده و ویران‏گشته و قریه‌‏ها حمل می‌‏شوم. قطارِ ارتشی با عجله به سمت لیتوانی در حرکت است. دریاها و رودخانه‏‌ها از میان بخار یخ‏زده می‏‌درخشند، کلبه‏‌ها آرام و سریع گم می‏‌شوند ... توده‏‌های برف سیاه و خیس گشته و شروع به ذوب شدن می‏‌کنند ... "
ایست، رسیدیم!" خانم معلم آمرانه قطار را متوقف می‏‌سازد، آن‏ هم درست لحظه‏‌ای که می‏‌خواهم در مزرعه شکوفان گندمی که پر از وز وز زنبورهاست بپرم ... "بسیار خوب، حالا بگو که کوتوزوف چه گفت؟" افسوس، کاش دماغم سفید می‏‌بود! وقتی گوش و دماغ محصلی از سرما سفید می‏‌شود باید به حیاط برود _ او باید خود را با برف ماساژ دهد. آدم می‏‌تواند یک‏ساعت تمام خود را ماساژ دهد _ هیچکس به آدم چیزی نمی‏‌گوید، حتی یک کلمه!
و اگر حالا دماغ خانم معلم ما تاتیانا گریگورینا که مانند یک خط‏کش صاف است سفید می‏‌شد آیا به حیاط می‏‌رفت که بینی‌‏اش را با برف ماساژ دهد؟
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(3)


در ضمن ما دفترچه‌‏های مخصوصی داریم _ آنها از روزنامه‌‏های قدیمیِ زرد شده‏ ساخته شده‏‌اند! وقتی‏ شاگردی پای تخته‏‌سیاه می‌‏ایستد و درس جواب می‏‌دهد، بخار از دهانش مانند بخارِ سماور به سمت تخته‏‌سیاه هجوم می‏‌برد. اما از دهان من بخار خارج نمی‏‌شود. و اگر مرا بقدر کُشت هم بزنند _ باز نمی‌‏دانم که کوتوزوف در فیلی چه گفته بوده است.
شاید قطار بتواند مرا از این گرفتاری نجات دهد؟
روستایِ کوچک ما در کویری بی‌‏انتها از برف خود را گم می‏‌کند. تا ایستگاه بعدی قطار هنوز صد کیلومتر باقیمانده است. اما در کلاس درس شاگردان اجازه دارند خود را گرم کنند _ ما اجازه داریم پا به زمین بکوبیم. ما به ندرت تک‏ تک پا به زمین می‏‌کوبیم. تمام شاگردان کلاس با هم پا به زمین می‏‌کوبند. بعد واقعاً چنین به نظرمان می‌‏رسد که انگار قطارها با سربازان، پرستاران، آشپزخانه صحرائی و اسلحه‌‏ها زوزه‏‌کشان و به سرعت بر روی ریل‏‌ها می‏‌گذرند. سربازها آواز می‏‌خوانند، لکوموتیوها نفس نفس می‌‏زنند. در سر کلاس کسی متأسفانه اجازه آواز خواندن و نفس نفس زدن ندارد. اما آیا مگر تصور کردن یک لکوموتیو و یک ترانه سخت است؟
ــ ناتمام ــ

و زندگی ادامه دارد.


مگه برای آدم حال و حوصله هم باقی می‏‌ذارن، وقتی مثل قوم مغول هجوم میارن و دار و ندارتو به آتش می‌‏کشن، تازه موقع رفتن یادشون می‌افته حال و حوصله‏‌ات رو هم با خودشون ببرن. ای داد، ای داد از این پیری!. مگه دیگه حواس برای آدم باقی می‏‌ذارن، خدا پدر اسکندر رو بیامرزه، می‌‏کشت، به آتش می‏‌کشید ولی دست به حواس کسی نمی‌‏زد، آخ ... آخ، می‏‌بینی چه به سر آدم میارن! ...
داشت چشم‌‏هام به خواب عادت می‏‌کرد که صدای افتادن چیزی روی زمین منو دوباره بیدار می‏‌کنه، بلافاصله مرغ عشقی که در این ساعت از روز (نزدیک دو صبح) از روی تخت‏خوابش پائین افتاده بود پَرمی‌زنه می‌ره پای پنجرۀ کنار سالن غذاخوری‏شون می‌‏‏شینه. می‏‌خواستم تو دلم بهش بگم "دیوانه" که پرواز پُر سر و صدای بقیه مرغ‏‌ها به سمت او خاطره فیلم "پرندگان" آلفرد هیچکاک رو به یادم میاره.
خواب‏‌آلوده و کنجکاو می‌‏پرسم: مسیح چه خبر شده؟. مسیح تند می‌گه: هیچی بگیر بخواب، چیزی نشده، خواب دیده بود.
به خودم می‌گم: اگه کابوس می‏‌دید ببین چی می‏‌شد!، و خوابم می‌‏بره.
یادم رفت چه می‏‌خواستم بگم، ببین چه بلاها سر آدم میارن! وقتی حواس آدمو انگار که زعفران است می‌دزدن ...
چند روزی از پنجمین سالِ بودنم در فضای مجازی می‌‏گذرد. لازم دیدم از تک تک دوستان دنیای مجازی و حقیقی به خاطر دادن زحمت به خود و خواندن نوشته‏‌ها و ترجمه‏‌هایم تشکر کنم. بودن شما برایم گران‏بهاست. برای تک تک شما عزیزان شادی و پیروزی خواهانم.

آنچه کوتوزوف گفته بود.(2)


من دیگر با قورباغه احساس همدردی نمی‏‌کنم. بخاطر او خانم معلم عصبانی شده است. اگر دستمال تخته‏‌پاکن مانند قورباغه‌‏ای دیده نمی‌‏شد، من هم به آن سرگرم نمی‏‌گشتم، و خانم معلم شاید سؤالش را فراموش می‏‌کرد. امروزه معلم‌‏ها هم غالباً فراموشکارند! و اگر این قورباغه ‏نبود شاید می‏‌توانستم به کوتوزوف فکر کنم و لااقل چیزی از او به خاطر بیاورم.
به تدریج چنین به نظرم می‌‏آید که مقصر همه چیز این قورباغه یخ‌‏بسته است. او گرمای شکایت‏‌آمیز بخاری آهنی را بلعیده بود! او ریش‌‏های سفید را کنار پنجره‏‌های کلاس آویزان کرده و در را با پوستی از شبنم ‏یخزده آستر کرده بود. اوست که پاها و دست‏‌ها را مانند سگ بدجنسی گاز می‏‌گیرد.
"زمستان سخت روسیه را تصور کنید ..." صدای خانم معلم دقیقاً مانند زمستانِ سخت روسیه در هوای یخ‏زده کلاس به نوسان می‏‌آید.
خانم معلم می‏‌خواهد به من کمک کند، اما فقط فکرم را بیشتر مختل می‌‏سازد. زمستانِ روسیه که احتیاج به تصور کردن ندارد! زمستان نه تنها درها و پنجره‌‏های کلاس درس را با یک پوستۀ کلفت یخ پوشانده، بلکه سرهای ما را هم در یقه‏‌های بالازده شده پالتو و پاهایمان را در چکمه‏‌های بزرگ و سنگین نمدی مجبور به فرو بردن کرده. زمستان مدرسه را چنان سرد ساخته بود که ما احتیاج نداشتیم حتی کلاه‏ خود را از سر برداریم. هنگام جواب دادنِ درس هم کلاه را از سر برنمی‏‌داریم _ چنین زمستانی‏‌ست اینجا! ما چنان خود را پوشانده‌‏ایم که مانند کهن‏سالانِ صورت چین‏‌خورده دیده می‌‏شویم و برای نشستن بر روی نیمکت جا کم می‏‌آوریم. جوهر یخ‏زده است؛ ما شیشه‌‏های جوهرمان را زیر میز تکان می‏‌دهیم _ یک ‏قطره هم از آن خارج نمی‌‏شود! مدتی‌‏ست که دیگر با قلم نمی‌‏نویسیم، اما چندان اشتیاقی هم به نوشتن دیکته و انشاء نداریم.
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(1)


اگر آدم با دقت تخته‏‌سیاه را تماشا کند _ و من چشم‏‌هایم را از آن برنمی‌‏گردانم، زیرا که من واقعاً فراموش کرده‌‏ام کوتوزوف چه گفته بوده است _، می‌‏تواند چیزهای جالبی ببیند. پائین در کنارِ شیار، جائیکه قطعاتِ کوچک گچ قرار دارند، پارچه تخته‏‌پاکن یخ‏زده است. چنان محکم که نمی‌‏شود حتی به زور دندان آن را باز کرد. انگار که کسی یک قورباغه را میخ‏کوبی کرده باشد. پارچه کثیف و قلمبه چنان زیاد به یک قورباغه شباهت دارد که دلم برایش می‏‌سوزد، طوری‏که انگار او جاندار است. به طور نامحسوس تلاش می‏‌کنم او را به زور از هم باز کرده و بر روی زمین پرتاب کنم.
"با پارچه بازی نکن!" خانم معلم عصبانی می‏‌شود. او کنارم ایستاده و پُشت‏ش به من است، اما هر حرکت مرا می‏‌بیند. "بهتره فکر کنی که کوتوزوف چه گفته بود. در آن‏ فصل زمستان دشمن در حال نابود کردن کشورمان بود. و کوتوزوف، آیا می‏‌دونی کوتوزوف چه گفت ... بسیار خوب، کوتوزوف چه گفت؟"
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.


Jean-Paul Sartre, Simone de Beauvoir , Mykolas Sluckis
"درسته، شورای جنگِ ارتش روسیه در روستایِ فیلی نشستی ترتیب داد. می‏‌تونی به خاطر بیاری که ارتشبد کوتوزوف در فیلی چه گفت؟"
من خودم را با این جواب "ارتشبد یک‏چشمی بود. اما او همه چیز را خیلی خوب می‏‌دید" خلاص می‏‌کنم.
"تو حتماً می‏‌خواستی بگی که او همه چیز را خوب پیش‌‏بینی می‏‌کرد، آره؟" به خانم معلم نگاه نمی‏‌کنم. حالت صورتش باعث خشنودیم نمی‏‌گردد. من به تخته‏‌سیاه نگاه می‏‌کنم. در گذشته این تخته‏‌سیاه مانند ذغال سیاه‏ بود اما حالا توسط گچ کاملاً خاکستری شده است. تخته‌‏سیاهی که من در لیتوانی به پای آن خوانده شده‏ بودم مانند قطره‌‏ای آب که شبیه بقیه قطره‏‌های آب است گردیده. به نظر می‏‌آید که تخته‌‏سیاهِ کلاسِ قدیمی‏ ما در پشت سر من از میان جبهۀ جنگ با شتاب عبور کرده و سرانجام اینجا، در منطقه اورال به پیشوازم آمده است. شهر در شعله‏‌های آتش می‏‌سوخت و انسان‌ها در آتش هلاک می‌‏گشتند، اما تخته‌‏سیاه نسوخت. تخته‌‏سیاه کور است و کر و نمی‌‏داند جنگ شده است و آلمانی‏‌ها جلوی دروازه مسکو ایستاده‏‌اند.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(21)


کافی‏‌ست! فکر نکن، خود را حبس کن، دور واحۀ کوچک خود را حصار بکش و غم هیچ چیز را نخور، و اگر فکر هنوز در کار است، پس فقط به خود اندیشه کن. چه کسی آیا غم‏خوار اوست، اگر نه خود او! فقط یک ‏بار استالسکا از او تشکر کرد و حتماً هم به این دلیل که او نمی‌‏داند چگونه زن گریان را آرام سازد. یا شاید این دلیل تشکر کردن او نبود؟ نه، بهتر آن است که فکر نکنم، هیچ چیز را نبینم و به چیزی گوش ندهم، ویدا با عزمی راسخ صورت یخ‏زده‌‏ای به خود می‏‌گیرد. او خوب می‏‌تواند به تصمیم‏‌هایش عمل کند، برای مثال، سه بار در روز قهوه بنوشد، با این حال او ناآرام است و در باره زن اندیشه می‏‌کند، زنی که ساکت مانند سایه‌‏ای پاورچین به پیش یورِگ می‏‌آید و مطمئناً خود او هم نمی‏‌داند که از یورِگ چه می‏‌خواهد. و اگر هم آن ‏را بداند، یورِگ توانا نیست زن را درک کند، گرچه او خوب، آری خیلی خوب می‏‌باشد. این ممکن نیست که از یک فنجان کوچک چای شروع و به این گریه شکوه‌‏آمیز ختم شود، در هر صورت ... جای تعجب نیست، در پشت دیوار کسی شروع می‏‌کند با جرعه‏‌های کوچک به نوشیدن چای و با دندان‏‌ها به کنار فنجان کوچک زدن، و صدای گریه کم کم خاموش می‌‏گردد.
چیزی در قلب ویدا خود را به جنبش می‏‌اندازد، تا حال او یک چنین تکان لطیفی را هرگز حس نکرده بود، با وجود این‏‏که او بیست و هفت ساله است و مدت چهار سال از پایان تحصیلات دانشگاهیش می‏‌گذرد. عاقبت نفس عمیقی می‏‌کشد، کاغذ سفیدِ دیگری بر روی میز قرار می‏‌دهد و خودنویس را به دست می‌‏گیرد، خودنویسی که فقط خودنویس بود و نه خار.
_ پایان _

یک فنجان کوچک چای.(20)


استالسکا با چای که بخار از آن برمی‏‌خواست می‌‏رود، او فنجان کوچک را مانند چیزی نفیس طوری محکم نگاه داشته که انگار کسی می‏‌خواهد آن را از او برباید. ویدا آنجا ایستاده است، او فراموش می‏‌کند شعله گاز را که ملامت‏‌بار خود را در چشمانش منعکس ساخته است خاموش کند _ برای ویدا هر کوپِک بیهوده خرج شده یک ملامت تلخ ا‏ست. تمجید گرم و پُر احترام استالاسکا خاطر ویدا را مشوش ساخته بود، امکان ندارد استالاسکا بداند که حقیقتاً ویدا چه زنی‏‌ست، ویدا خودش هم این را نمی‌‏دانست. شاید او وقتی از سر کار برمی‏‌گردد می‏‌بیند که تختخواب مرتب‌گشته و اطاق گردگیری و تارهای عنکبوت زدوده شده‌‏اند، او این‏ها را می‏‌بیند، سکوت اختیار کرده و تشکر نمی‌‏کند؟ من عصبانی هستم و حسود و به او دروغ می‌‏گویم، زیرا که من فقط کار خوب انجام می‌‏دهم و اصلاً آدم خوبی نیستم _ من برای این اِوا چای درست می‏‌کنم، در حالی که نمی‌‏توانم او را تحمل کنم؛ و او هنوز در حال گریه کردن است، با اینکه یورِگ او را دوست می‏‌دارد و مرا هیچکس. من چای را برای کسی درست نمی‌‏کنم که دوستش دارم، بلکه برای کسی که استالاسکا دوست می‏‌دارد، و خوشحالم از این‏که او مرا تحسین کرده است، گرچه این یک شادی دردمندانه است، واژه‌‏های مؤدبانه‏‌ای که او مدت‌هاست دوباره فراموش کرده و من ابله هنوز فکر می‌کنم ...
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(19)


این کافی نیست که او بر روی تختخواب مرتب‏ گشته چمباته زده است، حالا باید برای او چای هم درست کرد و به آه کشیدن‏‌های مدام استالاسکا هم گوش سپرد، آه کشیدن‏‌هائی که حتماً از لطافت لبریز و سررفته و حتی از آن یک قطره کوچک هم برای ویدا باقی مانده است. این بلوط پُر گِره، این استالاسکا این‏چنین عاشق شده است، در حالیکه اِوا نه تخت‏خواب را مرتب و نه برایش چای درست می‏‌کند. اگر او برای استالاسکا این کارها را انجام می‏‌داد، شاید ویدا می‌‏توانست بفهمد که چرا یک چنین مردی عاشق شده است، و او مجبور نخواهد بود هر شب در کنار میز کوچک با خودنویسی که خود را به یک خار تغییر می‌دهد عذاب بکشد، خاری که آدم نمی‌‏داند چه می‏‌خواهد بنویسد: یک نامه عاشقانه، یک درخواست یا یک شکایت‏‌نامه زهرآگین.
"بفرما این هم چای‏ تو!"
"ممنون، خودت هم خبر نداری که تو چه ..."
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(18)


استالاسکا با شوخی می‏‌گوید: "من همیشه گفتم، یک فنجان کوچک چای مثل نی برای افراد در حال غرق شدنه. چی، تو باور نمی‏‌کنی؟". چه بامزه، او می‏‌تواند شوخی هم بکند، در حالیکه ویدا از هیجان دستش همراه با کبریت می‏‌لرزید و نمی‌‏توانست محل خروج گاز را که در حال فش کردن بود پیدا کند. او شوخی می‌‏کند، البته که شوخی می‏‌کند، شاید هم او را دست انداخته است. قابل باور نیست که عشاق وضع‏‌شان مانند کسانی‏‌ست که کسی دوست‌شان نمی‏‌دارد؟ در هر حال این ربطی به او ندارد که چه کسی و کجا غرق می‏‌گردد، حالا که او با زور به آشپزخانه کشیده شده است پس برای استالاسکا چای درست خواهد کرد. او آب جوشیده در قابلمه‌‏ای خواهد ریخت و بعد باید او آن‏ را ببرد. سپس خواهد نشست و تا به آخر خواهد نوشت.
می‌‏بینید، او ویدا را "ویداز" صدا می‌‏زند و ویدا باید یک "انسان" باشد، و این "بلدرچین"، این "اِوا" و "غریق" اجازه دارد مات‏‌زده بر روی تخت چمباته بزند، تختی که او، ویداز، امروز صبح مرتب کرده است. استالاسکا حتی متوجه هم نشد که تخت‏خوابش مرتب گردیده، و حالا او دارد بر روی آن زار زار می‏‌گرید، این اِوا که مانند یک سایه پاورچین می‌‏آید و مانند تاریکی شب با زور داخل می‌‏شود و نمی‏‌توان از ورودش جلوگیری کرد. تو نمی‌‏توانی از فرا رسیدن سیاهیِ شب جلوگیری کنی، اگر هم خود را به خورشید تغییر دهی.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(17)


"چه خبره، چرا خودتو گرفتی، ویداز؟" استالاسکا به او نزدیک‌‏تر می‏‌شود، و کفش‏‌های کثیف‏ش ردی بر فرش سیاه از خود باقی می‏‌گذارد. کفش‏‌هایش مدت زیادی‏‌ست که تمیز نشده‏‌اند، مهم نیست از کجا و کی او به خانه بیاید، همیشه خاک و گل با خود به داخل می‏‌آورد.
"تو باید بفهمی، برای اِوا ناگواره در آشپزخانه غریبه ... بعلاوه من هم در خانه چای ندارم."
نگاه کن، برای این اِوا ناگوار است در آشپزخانه غریبه دست به کاری بزند، برای او ناگوار است! اما شب به دیدار مردی رفتن و به شوهر خود خیانت کردن _ همسر او هر طور که می‏‌خواهد باشد، او اما هنوز هم شوهر اوست _، و با مهندس در میان اطاق جست و خیز کردن، طوری‏که تمام آپارتمان بلرزد برایش اما ناگوار نیست، و برای این‏ کار هم هر زمان آماده است.
"کافیه دیگه، ویداز! انسان باش!" استالاسکا نام او را تحریف می‏‌کند، همان‏طور که او با دختران در کارخانه انجام می‌‏دهد و با پنجۀ قرمزش که به بزرگی یک آجر است بازوهای‏شان را از جای نرم لمس می‏‌کند و با انگشتان شبیه به شاخه‏‌های گره‌‏دارِ درختِ خود بازوهای سفید و خوش‏بوی‌شان را می‏‌فشرد و این فشار در قلب ویدا عمیق فرو می‏‌رود و او را مانند آتش می‏‌لرزاند. ویدا با آهی بازویش را از میان انگشتان قوی استالسکا رها می‌‏سازد و به آشپزخانه می‌‏دود.
ــ ناتمام ــ

زمستانِ کبود گشته از سرما.


زمین باز سفیدپوش گشته.
برف می‌‏بارد
و به دستور باد پنبه‏‌ها می‏‌چرخند؛
سبک، سریع و رقص‌کنان می‏‌چرخند،
چندی بر پشت شیشه پنجره‏‌ها می‏‌شینند
و پس از نگاه کوتاهی به اطاق از خجالت آب
و شاید هم اشگی بی‌چشم می‏‌گردند.
برف می‌‏بارد، ما در کنار هم قدم‌‏زنان می‌‏رفتیم و تو به ردِ خاطرات‏ات در سکوت خیره بودی.
تو به یاد روزهای گرم قدیم، و من به یاد روزهائی که خواهند آمد قدم‏‌زنان می‌‏‏رفتیم و سکوت پا به‏ پای‌مان می‏‏‏‌آمد.
کودکی سر به سوی آسمان بلند کرده قهقه می‏‌خندید و برف در دهانِ بازش می‏‌ریخت.
سگی کوچک و کم‌‏مو از سرما می‏‌لرزید و در کنار صاحبِ! خود تُند تُند قدم برمی‌‏داشت و گاهی سرش را به سمت او می‏‌چرخاند و با التماس نگاهش می‏‌کرد.
من تو را در خیالم به سمت روزهای در پیش هُل می‏‌دادم و تو دست مرا می‏‌کشیدی به سوئی که کودکی‏‌ام در آن بی‏‌دستکش برف‏‌بازی کرده و از سوزِ سرما در سرانگشتانش گریان پی‌آتش می‏‌گشت.
نه دود خبر از گرما می‌‏داد و نه ردی از آتش بود.

یک فنجان کوچک چای.(16)


استالاسکا توجه‏‌ای به چهره یخ‏زده نمی‏‌کند، شاید او ویدا را که آماده حمله است و دست‌هایش را به کمر زده اصلاً نمی‏‌دید. استالاسکا متفکرانه چانه زبر و اصلاح نکرده‏‌اش را می‏‌مالد. ویدا متوجه صورت اصلاح نشده استالاسکا می‏‏‌شود، حالا اما چیز دیگری ویدا را به خود مشغول می‏‌سازد، مانند همیشه وقتی که استالاسکا در نزدیکی‏ اوست، صورت اصلاح نکرده‌‏‏اش بدون ارداه مزاحم گفتگوی آنها می‏‌گردد.
"مثل اینکه مدت‌هاست پیش سلمانی نبودید، حتماً برای این‏کار پول نداشتید، رفیق استالاکا؟"
یورِگ معمولاً بعد از شنیدن چنین اظهار نظری آب دهان به زمین می‌‏انداخت یا با اشاره کوتاهی از آن قناعت می‏‌کرد، این ‏بار اما اصلاً وقعی به آن نمی‌‏گذارد، او گونه‌‏های خاردار اصلاح ‏نکرده‌‏اش را می‏‌مالد و با بی‏‌شرمی رسماً ویدا را له می‌کند.
"ویدا، می‌تونید چای درست کنید؟ من می‏‌خوام به اِوا چیزی تعارف کنم ..."
پس اسم زن اِوا است _ اسمی زشت که افعی را تداعی می‌کند و مانند یک افعی هم خود را به دور سر و شانه‏‌های پهن او که هر پُلیوری را منفجر می‏‌کند حلقه زده است. از این گذشته به خود این جسارت را می‌‏دهد که از او تقاضای چای کند، نه برای خود، بلکه برای او، برای اِوا. بر نوک زبان ویدا جواب مناسبی نشسته بود، اما او جسارت بیان کردن آن‏ را نداشت.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(15)


"ویدا، آیا خوابیدی، ویدا؟"
ویدا از جا می‏‌جهد، کاغذ و خودنویسش را مخفی می‏‌سازد و گره شُل شده مویش را مرتب می‌‏کند _ فقط برای او، برای هیچ مرد دیگری او موهایش را هر روز بالای سرش سنجاق نمی‏‌کرد! شتابزده پُلیورش را صاف می‏‌کند، پُلیوری که خود را در محل سینه چنان با قدرت بالا و پائین می‏‌برد که او می‏‌بایست دستش را بر روی آن قرار دهد تا استالاسکا متوجه هیجان، ترس و شادی او نشود! آری، شادی به این خاطر که او ناگهان در اطاقش می‏‌باشد، او زن دیگر را بوسیده و بر روی دستانش حمل کرده بود و با این وجود ...
"بله، بفرمائید!" صدای ویدا اثری یخ‏زده دارد، او می‌‏تواند صدایش را یخ‏زده به گوش برساند، او همیشه این‏ کار را می‌‏کند، هنگام شاد بودن صدایش مانند یک صفحه گرامافون می‏‌شود که بر روی گرامافون قرار داده شده است. در سرِ کار، جائی‏که تقریباً فقط خانم‌ها وجود دارند، و در خیابان، وقتی‏ که تصادفاً کسی او را مخاطب قرار می‏‌دهد غالباً او با این صدا صحبت می‏‌کند. استالاسکا با صورت پهن و چشم‌‏های خوبش که با فاصله زیادی از هم قرار دارند و آن شانه‌‏ها و پُلیور زبرش که از پشم دست‌‏ریس شده بافته شده است کاملاً نزدیک در ایستاده. چیزی غیرقابل رویت و سفید اطراف پُلیور و موهای ژولیده پَر پَر می‌‏زند _ احتمالاً آن یک دست می‌‏باشد، دست‌های آن زنی که آهسته می‏‌گرید. به نظر ویدا می‌‏آ‏ید که استالاسکا بوی این زن را می‏‌دهد، بوی وقاحت، و بعد نه تنها صدا، بلکه چهرۀ ویدا هم یخ می‌‏زند. او هم صورت خود را وقتی‏ اینطور خصمانه و مسطح مانند یک تخته است دوست نداشت، اما ویدا ناخودآگاه قیافه خود را غیرقابل نفوذ می‏‌ساخت.
"چه احتیاج دارید، رفیق استالاسکا؟ شما در شب هم حتی آدم را راحت نمی‏‌گذارید!"
ــ ناتمام ــ

‌ع.ا.ش.ق.ا.ن.ه.


می‏‌گویند سه رنگِ اصلیِ قرمز، آبی و زرد قادرند مانند ساحران تمام رنگ‌ها را نمایان سازند، نمی‏‌دانم برای شرح دادن تو چند واژه کافی‌‏ست؟
در این سرمای پائیزی
من از یادت چنان گرمم
که هر تشنه به یاد تو
کویر را یار خود گیرد.
در این پائیز یخبندان،
در این پائیز که ها یخ می‏‌زند در جا
و هر شاخه به‏ جای برگِ قندیلی به خود بسته،
توئی آن شعلۀ جاوید
توئی و آن خروش و وجد.

یک فنجان کوچک چای.(14)


نه، نه، او باید بنویسد، او باید حتماً بنویسد، و نه نامه‌‏ای عاشقانه، بلکه یک درخواست! در نهایت مهم هم نیست که او چه بنویسد، یک درخواست یا شکایت‏‌نامه، فقط بیشتر از این مجبور یه شنیدن صحبت‏‌ها نباشد، و برایش مهم نبود که این صحبت‌ها صادقانه یا دغلبازانه‌‏اند. اگر ویدا مدت بیشتری در این واحۀ منظم اما متأسفانه نامحفوظ که از شور و شوق غریبه‏‌ها مورد حمله قرار گرفته است بماند دیگر نخواهد ‏توانست خود و دیگران را تحمل کند. او از چوب ساخته نشده، او بیست و هفت ساله است و در آینه صورت بیضی شکل و گردن پُر و سفیدش را که فردا پس‏‌فردا چین به آن خواهد افتاد کاملاً دقیق می‏‌شناسد. قلب حالا بقدر کافی از ماجراها و هیجانات غریبه‏‏‌ها به لرزش افتاده بود! ویدا خودنویس را که نوک‏ آن دوباره مانند خاری دیده می‏‌شد به دست می‏‌گیرد، نگاه داشتن خار سمی در دست باعث خوشحالی‏ او می‏‌گردد، گرچه آن خار قلب خود او را سوراخ می‌‏کرد، اما حالا دیگر برای او همه چیز بی‌‏تفاوت گشته ...
در خانه به صدا می‌‏آید. کسی به یاد ویدا افتاده بود، کسی به او احتیاج داشت، شاید همسایگان، شاید زن نامه‏‌رسان یا شاید کس دیگری _ آدم در خانه‏‌های اشتراکی هرگز از مزاحمت مهمان‏‌های ناخوانده در امان نیست. ویدا خود را گول می‏‌زند و به خود جرئت می‏‌دهد، زیرا که او این نوع در کوبیدن را می‏‌شناخت، این بندِ انگشتانِ دائم زخمی را. او مهندس است و رئیس، اما دست‏‌هایش مانند دست کارگران زبر است، درِ روکش شده از دستانش به غرش می‌‏آید، از دستانش و از نگرانی‏‌هائی که او را تحت فشار گذاشته‏‌اند، زیرا که در اطاق کناری زن هنوز گریه می‌‏کند، و یورِگ آشفته است.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(8)


نقاشی کردن فوق‌‏العاده است. قبلاً فکر می‌کردم که چشم دارم و قدم‏‌زنی هوشیار بر روی کره ‏زمین هستم. اما حالا این تازه دارد با نقاشی کردن شروع می‏‏‏‌شود ... نقاشی کردن آدم را از میل لعنتی خواست جهان رها می‏‌سازد.
(از نامه‏‌ای به والتر شِدِلین در تاریخ ۱۹۱۷)
***
این‏که دیگر نمی‏‌توانم نقاش شَوَم را خوب می‏‌دانم، اما فراموش کردنِ عمیقِ خویش در از خود گذشتگی برای این جهان خارق‏‌العاده یک تجربه گرانبهاست. این‏که من توانستم روزهای متمادی خود و جهان و جنگ و همه چیز را تماماً فراموش کنم، برای اولین بار بعد از سال ۱۹۱۴ برایم اتفاق افتاد.
(از نامه‏‌ای به آلفرد اشلِنکر در تاریخ ۱۹۱۷)
***
من هم سالیانی‏‌ست به نقاشی کردن مشغولم، که راه گریزی‏‌ست برای تحمل کردن تلخ‏‌ترین زمان‏‌های زندگی و برای فاصله گرفتن از ادبیات.
(از نامه‌‏ای به رولف شوت در تاریخ ۱۹۲۴)
***
شما خواهید دید که بین نقاشی‏‌ها و شعرهایم هیچ اختلافی وجود ندارد، که من در نقاشی هم نه ناتورالیستی، بلکه حقیقت‏‌های شاعرانه را دنبال می‌کنم.
(از نامه‌‏ای به <ناسیونال تسایتونگ>، به مناسبت نمایشگاهی از نقاشی آب‌رنگ در بازل در تاریخ ۱۹۲۰)
***
برای من تولید کردن با قلم و قلم‌‏‏‏‏‏‏مو شرابی‏‌ست که مستی‌ا‏ش به آن اندازه زندگی را گرم و زیبا می‏‌سازد که بتوان آن را تحمل کرد.
(از نامه‏‌ای به فرانس مارل گینسکی در تاریخ ۱۹۲۰)
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(13)


"پس چی می‏‌خوای؟ چی؟"
یورِگ دوباره مانند همیشه است، خشن، خشن نه مردانه، او از اعتراض و وضعیت‏‌های ناروشن خوشش نمی‏‌آید، و ویدا بی‌صبرانه انتظار می‌‏کشد، آیا نباید عاقبت زن بگوید که با گریه شکوه‏‌آمیزش چه می‏‌خواهد؟
"آخه این هم سؤال داره، یورِگ؟ که دوباره مثل قدیم بشه ... بدون اون دو سال وحشتناک، بدون ازدواج پهلویِ والدینش ... درک کردن من برات انقدر سخته، یورِگ؟"
یورِگ زیر لب چیزی می‏‌گوید، تقصیر اوست، باید قادر به کنترل کردن خود باشد، و حالا دوباره نرم می‏‌شود؛ و این زنِ شیاد، این متجاوز، آنچه که می‌‏خواهد با او انجام می‌‏دهد، با او، با کسی که ویدا حتی یک بار هم جرئت صحبت کردن نداشته است، کسی که اطاقش را ویدا بعد از رفتن او از خانه پنهانی جارو می‏‌کرد.
"من نمی‏‌خوام مردی رو با مرد دیگه‌‏ای عوض کنم، یورِگ ... یک مرد بد را با مردِ خوبی ..." آدم درست نمی‌‏فهمد که آیا زن از خود دفاع می‌کند یا که یورِگ را مانند بیماری تسلی می‏‌دهد. "من دلم می‌‏خواد پیش تو بیام، مثل کسی که پیش اولین مرد می‌ره، بدون این زخم‌ها ... پاک ... آخ یورِگ، یورِگ، چرا من اول با تو مواجه نشدم؟"
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(12)


"آروم بگیر ... همون‏ کاری رو می‌‏کنیم که میل توست ... اما به من بگو چرا؟ شماها که دیگه با هم زندگی نمی‏‌کنید ... شماها نه قبلاً همدیگه رو دوست داشتید و نه حالا ... او تو رو کتک زده ... تو رو ... شماها دیگه زن و شوهر نیستید ... مگه چه اهمیتی داره که دادگاه با طلاق‌تون موافقت نمی‏‌کنه؟ این فقط یک فورمالیته‏‌ست!"
"من بدون این فورمالیته نمی‌‏تونم ... اما چیزهای مهم‌‏تر از فورمالیته هم وجود دارن ... شما مردها اینو نمی‏‌فهمید ..."
<مردها!> او <مردها> گفت، او متأهل و آگاه است؛ اما آیا نگفت <مردها>، مطمئناً بیشتر از یک مرد داشته، و حالا خود را به یورِگ که به اطاق استفانیِ بازنشسته اسباب‏‌کشی کرده می‏‌چسباند. همزمان با یورِگ، مرد بزرگی که بلند صحبت می‌کند، با قدم‏‌هایش، با آن صدا و خنده‏‌هایش دیوارها را به لرزه می‏‌اندازد، یک آرزوی مبهم، یک آرزوی غیرحقیقی هم آشیانه کرده بود، آرزوئی که زندگی ویدا را از تعادل خارج ساخته و مجبورش ساخته بود که دیوارها را رنگ‌های مختلف بزند، سه بار در روز فقط قهوه بنوشد و به مغازه‌های مبل‌‏فروشی برود ... چگونه می‏‌تواند این زن حریص جرئت کند که به آرزوی افراد غریبه تجاوز کند و باز هم ناله و زاری سر دهد، طوری‏که انگار کسی می‏‌خواهد آرزوی او را بدزدد؟
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(7)


نقاش یک کارخانه در دره می‌کِشد.
ای کارخانه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در درۀ سبز، تو هم زیبائی،
و همین‏‏‏‏طور نمادی از چیزهای منفورِ وطن:
در تعقیب پول بودن، بردگی، اسارتی تیره و شوم.
تو هم زیبائی! غالباً خوشحال
بام‏‌هایت رنگ سرخِ لطیف چشمانم
و بُرج‏‏‏ت، پرچم توست: ای دودکش مغرور!
سلام بر تو، خوش‏امدی،
ای آبیِ مهربان و کم حرف در کنار خانه‏‌های فقیرانه،
جائی‏که بوی صابون، بوی آبجو و بوی کودکان می‏‌دهد!
در چمنزار سبز رنگ، در رنگ بنفش کشتزارها
بازی می‏‌کنند خانه‌‏های کوچک و بام‌های سرخ
شادمانه در هم، و همین‏طور شادمانه و لطیف،
سازهای بادی، ابوا و فلوت که خویشاوندند.
فرو می‏‌برم خندان قلم‏‌مو در روغنِ جلا و شنگرف،
می‏‌کشم بر روی مزارع رنگ سبزی غبار‏آلود،
از همه زیباتر اما دودکشِ سرخ‌‏رنگ می‏‌درخشد،
عمودی در این جهان ابلهانه قرار داده شده،
با غروری بس بزرگ، همچنین زیبا و هم مضحک،
عقربه‏‌های روی یک ساعتِ ‏آفتابی بزرگِ کودکانه.

ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(11)


باشه، باشه ... آروم بگیر." یورِگ سرفه خفیفی می‌کند، صدایش گرفته و اندوهگین به گوش می‌‏‏‏آمد. ویدا او را هرگز در حال صحبت کردن چنین دستپاچه نشنیده بود، معمولاً او همیشه باوقار بود و آدم‌های آه‏‌کِش و افسوس‌‏خور را تحقیر می‌کرد.
"تو عصبانی هستی ... اعتراف کن، یورِگ، تو عصبانی هستی ..."
"نه اینطور نیست ... عصبانی ... من نمی‌‏تونم بیشتر ... درک کن!"
"من نمی‏‌تونم ... مثل یک دزد، مثل تبهکارها ... در گذشته با او عذاب می‌‏کشیدم، و حالا از دست تو عذاب می‏‌کشم، فکر کنم از دست تو بیشتر عذاب می‏‌کشم. و این‏طور به نظرم می‏اد که یک فاحشه‏‌ام، فاحشه‌‏ای که هر کس می‌‏تونه تو صورتش تُف کنه!"
صدای گریه شنیده می‌‏شود، زن که تا حال می‏‌خندید و مانند آتشی شوخ ترق و تروق می‏‌کرد، حالا بدون خجالت کشیدن گریه می‏‌کند و آب بینی‌ا‏ش را می‏‌گیرد. ویدا از این که زن می‌‏تواند گریه کند و علاوه بر آن رقت‌‏انگیز تعجب می‏‌کند. احتمالاً نقش بازی می‏‌کند، این زن‌های متأهل و بر روی دست‌‏ها حمل‏ گشته به نقش بازی کردن عادت دارند. ویدا خود را سبک‌‏تر احساس می‏‌کند، او ناگهان دوباره حس می‌کند که دست و پا دارد، که در اطاقِ راحت خود نشسته و می‌‏تواند تقریباً واضح فکر کند.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(10)


محلی از کف‏پوشِ چوبی اطاق تکان می‏‌خورد و صدا می‌‏دهد، کف‏پوش تسلیمِ سنگینی می‌شود، اما بعد محل دیگری تکان می‏‌خورد و به صدا می‌‏افتد، احتمالاً زن توسط استالاسکا در اطاق حمل می‏‌گردد، شاید به گوشه اطاق، جائی که تخت‏‏خواب قرار دارد؟ دست‏‌های ویدا، سینه‌‏ها و گونه‌‏هایش آتش می‏‌گیرند. نفس کشیدن استالاسکا، تنفسِ زن و نفس‏ن‌فس زدن آن دو مانند آتش او را می‏‌سوزاند. او دلش می‏‌خواهد بدود، فریاد بکشد، خود را در هیچ حل کند، اما نیرویش را از دست داده بود و نمی‌‏توانست خود را حرکت دهد. در حقیقت می‌‏بایست آن دو، اگر که عدالتی وجود داشته باشد با طنین بلند به درون زمین فرو روند. ناگهان ویدا همهمه‏‌ای می‏‌شنَود، انگار بازوئی خود را از بازوی دیگری رها می‏‌سازد، و سپس یک آهِ غیرمنتظره و کاملاً غافلگیرانه در کنار گوشش به صدا می‌‏آید "ولم کن! اگه ولم نکنی ... دیگه نمی‌‏تونم بیشتر از این تو رو تحمل کنم ... بعد دیگه پامو تو خونه‌‏ات نمی‌‏ذارم ... یورِگ!"
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(9)



عاقبت صداها خاموش می‏‌گردند، بارش تگرگِ واژه‏‌های پاره از هم بند می‏‏‏‌آید، اما بهتر این بود که این واژه‏‌ها مجبور به پرواز می‌گشتند، تا اینکه توسط استالاسکا با چنین نفس‏‏‏‌نفس زدن‏‌های آهسته و توسط این بلدرچین یا کلاغ با چنین خنده آهسته و اغوا کننده‌‏ای که مانند ریزشِ شن ویدا را زیر خود مدفون می‌ساخت شنیده شود. احتمالاً یک نفر در پی به چنگ آوردن آن دیگری‌‏ست، زیرا که اطاق غرش می‏‌کرد. خندۀ زن مانند آتشی از شاخه‌‏های خشکیده، گاهی اینجا و گاهی آنجا خش خش می‌کرد، و مرد، مردی که چنین نامی روستائی و چنین دستانی بزرگ مانند دهقانان دارد _ اگر چه او استاد و مهندس هم باشد، با این وجود روستائی باقی می‌ماند _، ظاهرا این خنده را مانند جوان‌ه‏ای تازه سبز گشته لگدکوب خواهد کرد. نه، او آنرا لگدکوب نمی‌کند، او زن به ستوه آمده را در بغل می‌‏گیرد و با لبان کُلفتش چشم‌هایش را، گردن، موها و دهانش را می‌‏بوسد _ یک فاسد گشته فاسد دیگری را می‌‏بوسد. تو می‌‏توانی گوش‌‏‏هایت را بگیری، می‌‏توانی صدا و فریاد بزنی _ با این وجود آن‏ را خواهی شنید و خواهی دید ...
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(6)


خوشی صورتگر
کشتزارها دانه حمل می‌کنند و مزۀ پول می‌دهند
دشت‌ها در محاصره سیم‏‌خاردارند،
احتیاج و حرص برپا کرده‌‏‏اند،
به نظر می‌‏آید‏ همه چیز فاسد گشته و از نفس افتاده.
اما اینجا در چشمان من
خیالات نظم دیگری دارند،
بنفش جاری‌ست و رنگ ارغوانی، که من
شعر پاکی‏‏‌اش را آواز می‏‌خوانم تاج بر سر می‌‏‏‏نهد.
زرد به زرد، و زرد به سرخ تنظیم گشته،
رنگِ آبی‏ ملایمی در اوج سرخ‌‏فامِ در پرواز است!
نور و رنگ می‏‌جهند از جهانی به جهانی دیگر،
عشق طاق می‌‏بندد و طنین می‌‏اندازد‏‏‏‏ در امواج.
حکم‏ می‌‏راند معنویت، شفای همۀ دردها،
رنگِ سبز از چشمۀ تازه متولد گشته مشغول طنین‌اندازی‌ست،
تازه و پُرمغزِ جهان تقسیم می‌‏گردد
و دل‌ها شاد و روشن خواهند گشت.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(8)


"تو با اون دماغ درازت، یورِگ! من اصلاً نمی‌دونستم که تو یک دماغ‌درازی، وگرنه اصلاً نگاهت نمی‌کردم ... تو دماغ درازِ من!"
"و تو، می‌دونی تو چی هستی؟ یک بلدرچین، بلدرچینی لطیف و کوچک!"
"چی گفتی! من توپول موپولم؟ یک توپولویِ کوچک و زشت؟"
"صبر کن، صبر کن. حتماً نمی‌دونی که بلدرچین در قفقاز خوراک مطبوعیه. بلدرچینِ سرخشده!"
"خوب قبول خوراک مطبوع. اما با این وجود تو هم یک دماغ‌درازی و هم زشت!"
"حالا خواهی دید که دماغ‌دراز تو رو می‌خوره. سرخ کرده و با پوست و مو قورتِت می‌دم. مواظب باش!"
ویدا در حال استراق سمع مزه بدی در دهان احساس می‌کند. حالش طوری بود که انگار کسی با کفشی کثیف بر روی کفپوشِ چوبیِ جلا داده شده پا می‌کوبد. با این وجود ویدا تصور می‌کند که چگونه دست نرمِ زن _ احتمالاً زن کار نمی‌کند، مطمئناً او کار نمی‌کند _ وقیحانه دماغ استالاسکا را می‌کشد، با وجودیکه یورِگ دارای دماغ درازی نیست، دماغی‌ست مانند بقیه دماغ‌ها، فقط شاید کمی خشن‌تر، مردانه‌تر، چون او یک مردِ بزرگ و قوی‌هیکلی‌ست! در صورتیکه زن آنطور که ادعا می‌کند اصلاً یک بلدرچین نیست، بلکه یک کلاغ سیاهِ حریص است که در آشیانه غریبه‌ای آمده و پشت دیوار غارغار می‌کند، بستگی به ضرورت، گاهی نقش یک بلدرچین را بازی می‌کند، گاهی نقش یک بلبل را. و وقتی که او از خیابان به داخل راهرو پرواز می‌کند، همیشه ژولیده است، درست مانند کلاغی که کاکلش از زیر چارقد بیرون زده و سوراخ‌های بینی‌اش ورم کرده باشد، طوریکه انگار کسی در تعقیب او بوده است.
ــ ناتمام ــ