در پختگی انسان جوانتر می شود.(64)


در باره سالخوردگی.(4)
ما سالخوردگان هم مانند بسیاری دیگر از انسان‏‌ها از امیال، رویاها، آزها و علاقه‌‏ها مورد تعقیب قرار گرفته‏‌ایم، و سال‏‌ها و دهه‌‏ها به زندگی ما هجوم آورده‌‏اند، بی‏‌صبرانه، کنجکاو، پُر توقع و از موفقیت‏‌ها یا ناامید گشتن‏‌ها شدیداً به هیجان آمده‌‏ایم _ و امروز، با احتیاط کتاب مصور زندگی خودمان را ورق می‌‏زنیم، و از خوبی و زیبائیِ توانِ گریختن از آن تعقیب و شتاب و رسیدن به حیات متقکرانه متحیر می‏‌گردیم.
این‏جا، در این باغِ سالخوردگان، بعضی از گل‌ها می‏‌رویند که ما در گذشته به ندرت در اندیشه مراقبت کردن از آن‏ها بودیم. این‏جا گل صبر می‌‏روید، یک گیاه ارزنده، ما متین‌‏تر و بخشنده‏‌تر می‏‌گردیم، و هرچه میل ما به دست‌‏اندازی و عمل‏کردن کمتر می‏‌گردد، به همان اندازه نیز استعداد تماشا کردن و گوش سپردن به زندگی طبیعت و زندگی همنوع در ما قوی‏‌تر می‏‌گردد، و ما می‏‌توانیم بدون عیب‏جوئی و با شگفتی‏‌های تازه در باره سالخوردگی و گوناگونی آن اجازه دهیم که از کنارمان عبور کند، گاهی با مشارکت و اظهار تأسف در سکوت، گاهی با خنده، با شادی‏، با شوخی.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(63)


در باره سالخوردگی.(3)
اما یقیناً می‌‏توانم از چند استعدادی که سالخوردگی به ما هدیه می‏‌دهد با سپاس و قدردانی نام ببرم. با ارزش‌‏ترین این استعدادها در نزد من داشتن گنجینه‌‏ای از عکس‏‌هاست، عکس‌‏هائی که فرد سالخورده بعد از زندگی درازی در ضمیر خود حمل می‏‌کند و با محو گشتن فعالیتش با نوعی احساس کاملاً متفاوت به آنها رجوع می‏‌کند. هیبت و چهره انسان‏‌هائی که مدت شصت و هفتاد سال است دیگر بر روی زمین نیستند در ما به زندگی خود ادامه می‏‌دهند، به ما تعلق دارند، با ما همصحبت‏‌اند و با چشمانی زنده به ما می‌‏نگرند. خانه‏‌ها، باغ‏‌ها، و شهرهائی که در این بین محو یا به کلی عوض شده‌‏اند را به طور غیر منتظره‌‏ای مانند سابق می‌‏بینیم، و کوهستان‏‌های دور و سواحل دریاهائی را که ما ده‏ها سال پیش در هنگام سفر دیده‌‏ایم همچنان تازه و رنگی در کتاب مصور خود دوباره می‌‏یابیم. دیدن، با دقت ملاحظه و تفکر کردن بیشتر و بیشتر به یک عادت و تمرین تبدیل می‌‏گردد، و نامحسوس بر روان و رفتار نظارتگرِ کل رفتارمان تأثیر می‌‏گذارد.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(62)


در باره سالخوردگی.(2)
اما این فقیرانه و غمناک است اگر فقط خود را به این روند انهدام تسلیم گردانده و نبینیم که سالخوردگی نیز فواید، امتیازات، چشمه‏‌های تسلی و خوشی‏‌های خود را دارد. هنگامی‏که دو فرد پیر همدیگر را ملاقات می‌‏کنند، نباید فقط از نقرس لعنتی، از اعضای بی‌‏حس گشته و نفس‌تنگی خود در وقت بالا رفتن از پله حرف بزنند، آنها نباید فقط رنج‌‏هایشان و خشم‌‏هایشان را رد و بدل کنند، بلکه همچنین از ماجراها و تجربه‌‏های شاد و تسلی‏‌بخش خود که کم هم نیستند می‌‏توانند حرف بزنند.
وقتی من این سوی مثبت و زیبای زندگی سالخوردگان را به یاد می‌‏آورم و این‏که ما مو سفیدان منبعی از نیرو، از صبوری، و شادی را نیز می‏‌شناسیم که در زندگی جوانان نقشی بازی نمی‏‌کنند، بعد به خود حق نمی‏‌دهم که از تسلاهای دین و کلیسا صحبت کنم. این کار مربوط به کشیش است.
ــ ناتمام ــ

به مناسبت روز همبستگی با مرغ‏‌های جهان.


یک‌‏سالی می‏‌گذرد که من در روز سه بار؛ صبح، ظهر و شب دو قطعه نانِ تُست با دو قطعه نازک پنیر را غذای شبانه‏‌روزی خود ساخته‏‌ام.
تنبل‏‌تر از خود آدمی ندیده‌‏ام، و این یکی از دلایل نوع غذاخوردن من می‏‌باشد و هیچ ارتباط مستقیمی با کشف خویش و خدا و از این دست حرف‏‌ها و بازی‏‌ها اصلاً ندارد، گرچه می‌‏توان گاهی ربطی کوچک و غیر مستقیمی با این موضوع برایش قائل گشت که جداگانه به آن خواهم پرداخت. دلیل دیگر خوشمزه بودن این غذا برایم در هر بار است. وقتی هم‏زمان با به جوش آوردن آب برای درست کردن چای دو قطعه نان را در دستگاه تُست‏‌کنی قرار می‏‌دهم و همزمان دو آهنگ مختلف از دو دستگاه کاملاً مختلف الکتریکی آگاهم می‏‌سازند که آب به جوش آمده است و نان تُست گردیده، اشتهای من برای هرچه زودتر خوردن نان و پنیر با چای شیرین به جوش می‌‏آید و من هنگام خوردن مانند گوسفندی (کمی هم مانند گاو) که تا آخر عمر علف می‏‌خورد و کیف می‌‏برد از خوردن نان و پنیر و چای لذت می‌‏برم. دلیل دیگر اما کاملاً اقتصادی‏‌ست، و آن این‏ است که خرید نان و چای و شکر به جیبم با حقوق ماهانۀ من که برای خرج کردن آن باید مواظب هر سنت‏ش بود زیاد فشار نمی‏‌آورد. دانسته اندکم از علم پزشکی در مورد احتیاج بدن در روز به مقدار لازم و معینی از ویتامین‌‏ها و آب و غذا به من می‌‏گوید که نوع غذا خوردن من باید به بیماریم ختم شود، اما عقل و جسمم به اندازه کافی از این دست تجربه‌‏ها را دیده‌‏اند و عقیده خود را دارند. من در این مدت جسمم سالم بوه و دیوار دفاعی در برابر حملات و پرتاب تیرهای امراض روحی مثل افسردگی که مانند آرش کمانگیر تیرهایش را پرتاب می‏‌کند خوب مقاومت کرده. و دلیل دیگر بر قرار ساختن پُل عدالت میان من و گرسنگان می‌‏باشد، پُلی که هر روز هنگام عبور از رویش من و عده‏‌ای دیگر به هم می‏‌رسیم و بعد از سلام به یکدیگر من با خیالی راحت و با روحی آسوده از کنارشان می‏‌گذرم. مراد من در زندگی داشتن روحی آسوده است که من به این ترتیب به آن دست یافته‏‌ام و معتقدم که روحی آسوده می‌‏تواند هر جسمی را سالم به مقصد برساند و بیماری‏‌های جسمی را نیز درمان کند.
حالا شاید از خود سؤال کنی که چرا من این‏ها را برای تو می‌‏نویسم؛ این‏ها را می‌‏نویسم تا بدانی برای سیر کردن شکم به دریدن گردن و شکم دیگران نیازی نیست _ نه شکم و گردن یک انسان و نه شکم و گردن هیچ مرغی، بلکه وقتی گرسنه‌‏ای به خیابان رو، تکه نانی بخر یا از کسی آنرا درخواست کن (سنگگ، تافتون، بربری ...) و با کمی پنیر بخور، سیر که گشتی دیگر نه مرغی خواهی کشت و نه مرغ‏‌کشی را.

در پختگی انسان جوانتر می شود.(61)


در باره سالخوردگی.(1)
خلاصه کنم: برای این‏ که فرد سالخورده بتواند مفهوم حضور خویش را برآورده سازد و وظیفه خود را منصفانه انجام دهد، باید با پیری و هرآنچه که پیری با خود به همراه دارد موافق گردد، باید آن را تأیید کند. بدون این پذیرفتن، بدون این صمیمیت به آنچه طبیعت از ما می‏‌طلبد ارزش و مفهوم روزهای ما _ بی‏‌تفاوت از این‏ که پیر یا جوان می‏‌باشیم _ گم می‏‌شوند، و ما زندگی را می‏‌فریبیم.
همه می‏‌دانند که دوران سالخوردگی مشقت‏‌ها به همراه دارد و این که در آخر آن مرگ ایستاده است. آدم باید سال به سال بیشتر قربانی و چشم‏‌پوشی کند. آدم باید بدگمانی به نیروها و حس‏‌های خود را بیاموزد. مسیری که تا همین چند وقت پیش یک پیاده‌‏روی کوچک بود، دراز و خسته‏ کننده می‏‌گردد، و روزی فرا می‏‌رسد که ما نمی‏‌توانیم دیگر این راه را برویم. باید از غذاهائی که در طول عمر خود با میل خورده‌‏ایم چشم‌‏پوشی کنیم. خوشی‏‌ها و لذات جسمانی کمتر می‌‏گردند و باید هربار برایشان بهای گزافی پرداخت. و بعد تمام نقص‏‌ها و بیماری‏‌ها، ضعیف گشتن حس‏‌ها، خسته و شل شدن اعضای بدن، دردهای فراوان، به ویژه در شب‌هائی که درازند و وحشتناک _ تمام این‏ها حقیقت تلخی‏‌ست که نمی‏‌توان انکارشان کرد.
ــ ناتمام ــ

کرم آواره.


آخرین قطعه از سیب را بین دندان‏‌هایم مانند آسیاب له کردم و در حال قورت دادنش بودم که چشمم به کرم کوچک و سفید رنگی که روی زانویم خود را کج و راست و گرد می‏‌کرد افتاد.
کرم را با احتیاط روی کف دستم می‏‌گذارم و نگاهش می‏‌کنم. کرم روی کف دستم وول می‏‌خورد و فریاد می‏زد: بچه‏‌هام ... خانه‌ام ... بیچاره شدم.
نمی‏‌دانستم که خانۀ کرم داخل کدامی ک از سیب‏‌هاست. هر سه سیبِ باقی‏مانده را یک به یک نشانش دادم و پرسیدم: اینه؟
کرم سر و گردن خود را رو به بالا می‌‏کشید و بعد از نگاهی به سیب و بو کردن آن بدون جواب دادن با دم به سر و گردن خود می‏‌کوبید و فریاد می‏‌زد بیچاره شدم ...
در دل به خود می‏‌گویم کاش سیب را نخورده بودم و با ناراحتی بلند می‏‌شوم و همراه کرم به میوه‌فروشیِ سر کوچه می‏‌روم و با دل‏خوری به فروشنده می‏‌گویم: مرد حسابی، شما که می‏‌دونید من گوشت‏خوار نیستم، لااقل از اون کرم‏داراش بهم نمی‏‌دادید!
مانند بچه‌‏های زرنگ و پُر رو می‏‌پرسد: چه کرمی؟
کرم را نشانش می‏‌دهم و می‌‏گویم: همین کرمی که تو میوها وول می‏‌خورد.
مانند اجدادش خنده ابلهانه‏‌ای می‏‌کند و می‏‌گوید: ای بابا این کرم‏‌ها از درخت‌‏اند.
دیوانه فکر می‏‌کند منظورم این بوده که کرم از خود اوست.
هنگام خارج شدن از میوه‌‏فروشی از کرم خداحاقظی کرده و میان سیب‌‏ها رهایش ساختم.

در پختگی انسان جوانتر می شود.(60)


در باره سالخوردگی.
سالخوردگی مرحله‌‏ای از زندگی ما است و مانند تمام مراحل زندگی چهره، هوا، حرارت، شادی‏‌ها و نیازهای خود را دارد. ما سالخوردگان با موهای سفید مانند بقیه افرادِ جوان تکالیف مخصوص به خود را داریم، تکالیفی که حضور ما را مفهوم می‌بخشند، و همچنین یک بیمارِ در حال مرگ که به‏ زحمت مکالمه‌‏ای تلفنی در جهان دنیوی را انتظار می‌‏کشد هم تکلیف خود را دارد و باید کارهائی ضروری و مهم انجام دهد. پیر بودن هم مانند جوان بودن وظیفه‏‌ای زیبا و مقدس است، و همین‏طور آموختنِ مرگ و مُردن هم مانند بقیه وظایف ارزشمند کاری پُر ارزش است _ به شرطی که این وظیفه با حرمت به مفهوم پاکی زندگی به انجام رسد. یک سالخورده که از پیر بودن، موهای سفید و نزدیکی مرگ به خویش متنفر است و می‏‌ترسد نمی‌‏تواند نماینده‏‌ای شایسته در این مرحله از زندگی خود باشد، درست مانند یک فرد جوان و انسانی قوی که از شغل و کار روزانه‌‏اش متنفر می‏‌باشد و از زیر بار آن شانه خالی می‌‏کند.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(59)


آخرین سفر از این‏ نوع.(۵)
این توافق با آژانس مسافرتی، این سوءاستفاده از وضعیت فعلی ارزش پول، این سفرهای سریع و سطحی در میان کشورهائی‏ که زبان و فرهنگ‏‌شان را مسافرها نمی‏‌شناسند، در حالی‏که ونیز به دهکده‌‏ای برای تفریح شبانه ساحلی، مارسِی به یک رستوران برای سوپ ماهی، فلسطین و مصر به دکوراسیون‌‏هائی برای مهمان‏‌های نازپرورده از هتل‌‏های لوکس تبدیل شده‌‏اند، تمام این‏ها به چشم او انهدام و با خاک یکسان شدن معنا می‏‌داد، و وقتی به او ایراد گرفته می‏‌شد که جهان جوان‌‏تر شده است و بجای مسافرت‏‌های فاضلانه و عمیق به شیوه گوته یا هومبولت امروزه مردم به درستی بیشتر مسافرت‏‌های سهل‏‌تر، ساده‌‏تر و قابل هضم‌‏تر را ترجیح می‌‏دهند، استخرهای ساحلی را، ورزش را، ولنگاری و اخلاق رنجور نگشته از روح جوانان را، بعد او می‏‌خندید و غیردوستانه و سرد می‏‌گفت: در این‏که انسان‌ها بیشتر جوان‏‌پسندتر شده‌‏اند شکی نیست، به زودی دیگر به استخرهای ساحلی و محل‏‌های ورزش هم احتیاج نخواهند داشت، بلکه، بیشتر جوان‏‌پسندتر می‏‌گردند و به خوشی‏‌های انگشتِ شست مکیدن بسنده می‏‌کنند. در حال حاضر چنین به نظر می‏‌رسد که او این اظهار نظرهای عبوسانه را فراموش کرده باشد، در هر صورت اجازه نداد که چنین نظراتی مانع از این گردند که او خود به سفر و به ایتالیا فکر نکند ..
(نوشته شده در سال ۱۹۳۶)
ــ ناتمام ــ 

در پختگی انسان جوانتر می شود.(58)


آخرین سفر از این‏ نوع.(۴)
در سال گذشته چندین ضرر و ضربه به او اصابت کرد، و در حین تحمل این رنج‏‌ها حس می‏‌کرد که آنها تا ریشه نیروی حیاتش او را زخمی ساخته‌‏اند. اما از پی این سالِ نامرغوب و زشت سال دوستانه و خوبی می‏‌آید، نشانه‌‏هایی از عشق و وفاداریِ دوستان قدیم به او می‏‌رسند، و کم کم دوباره اعتماد به دست آورده و عادت می‏‌کند که بدون مقاومت یا طعنه سالروز جشن‏ تولد شصت سالگی‏ خود را که در پیش بود تحمل کند، آری به این خاطر در سکوت خوشحال گردد. او همچنین در این حالت ملایم و شادابِ روانی شروع به بازی و کرشمه با این فکر می‌کند که شاید بد نباشد یک بار دیگر به ایتالیا سفر کند، شاید بد نباشد که یک بار دیگر پس از بیست سال هیجان و ماجراهای کوچک زندگی در سفر را با مسافرتی به سمت توسکانا یا اومبریا، با پیاده‏‌روی در میان شهرهای زیبا و ناآشنا و مناظر طبیعی دوباره امتحان کند. اگرچه سالیانی می‏‌گذشت که او از مسافرت، و مطلقاً از سفر فقط به خاطر تفریح کردن دست‏ شسته بود و اغلب به اندازه کافی نارضایتی خود را با این‏گونه از سفرها که در این بین مُد شده‏‌اند ابراز می‏‌کرد، سفرهائی‏ که انسان‌ها از آن در حقیقت کمتر از قدیم لذت نمی‏‌برند، اما در چشم او آنها انسان‏‌هائی متفاوت و ناشایست به نظر می‏‌آمدند.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(57)

او این سفر را که آخرین مسافرتش به ایتالیا بود در بهار سال ۱۹۱۴ انجام داد، زیرا که مدت کوتاهی پس از آن جنگ جهانی شروع شده بود، و بعد از خاتمه جنگ چیزهای دیگری وجود داشت که مرد به جای سفرهای زیبا و آموزنده به آنها می‏‌بایست فکر کند، جوانی و قسمتی از لذت زندگی برای او محو شده بود، و سال از پی سال می‏‌گذشت، سال‌‏های سخت و سال‏‌های تحمل‏‌پذیر، و آهسته، همان‏گونه که روشنائی با فرارسیدن شب گم می‏‌شود و فروکش می‏‌کند تا این‏که همه چیز خاکستری می‏‌گردد، جوانی و اشتیاق سفر نیز از زندگی و از احساس مرد به همراه بعضی غرایز و نورهای دیگر فروکش کرده و گمشده بود، او حالا به این شکل آنجا ایستاده، جائی‏که ما با او مواجه شدیم، در شصت‏ سالگی، مردی کوشا با ذهنی که هنوز خسته‏ نگردیده، اما یک مرد با عادات و شکایت‏‌ها، با مشغله زیاد روزانه و ایام کم تعطیلات، با فاصله بزرگی تا مرگ باقی‏ مانده، و هنوز مبتلا به بیماری‏‌های بزرگ نگردیده، اما با این وجود پژمرده و با سختی قادر به حرکت، نه دوستدار ضیافتی و اتفاق غیر منتظره‏‌ای، و نه قادر به گرفتن تصمیمی سریع، او دیگر آن سیاح و مسافر کنجکاو نبود، کسی‏که چشم‌‏انداز کوهی دور و آبی‌‏رنگ، یا یک ابر معلق طلائی در افق قادر گردد قلب او را به خاطر شوق سفر و عشق سیراب نشده برای دیدن زیبائی‏‌های جهان به طپش اندازد.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(56)


آخرین سفر از این‏ نوع.(۲)
به این ترتیب علاوه بر میلان، فلورانس و ونیز با تعداد زیادی از شهرهای ایتالیا آشنا شد و بعضی از آنها بقدری به‏ نظرش جالب و زیبا آمدند که او بارها دوباره به آنجاها مسافرت‏ کرد. اما شهرهای دیگر را که به اندازه کافی اغوا کننده و نویدبخش بودند بازدید نکرد، نه به این خاطر که این شهرها پرت‏ افتاده بوده باشند و رفتن به آنجاها زحمت داشت، بلکه برعکس شهرهائی بودند که در مسیرهای اصلی راه‌‏آهن قرار داشتند و این مرد ایستگاه‏‌های راه‌‏آهن را اغلب دیده بود و می‏‌شناخت، هر بار با این فکر از این شهرها عبور می‏‌کرد که یک بار هم اینجا پیاده خواهد شد و دانسته‏‌های کتابی‏‌اش در باره آنجا را به عکس‏‌هائی زنده تبدیل خواهد نمود، و البته هربار هم با این فکر که برای این‏ کار هنوز وقت دارد و احتیاج به عجله کردن نیست.
آخرین سفر از این دست که او را به دریاچه گاردا و سبینو و به شهر بِرِشا کشاند، سفری بود با یک رانندگی طولانی و بی‌نهایت زیبا از آرونا تا انتهای شمالی دریا، همراه با هوائی مانند شیشه شفاف و بادی گرم و هیجان‏‌انگیز که در دریاچه لاگو ماجوره به پایان رسید، و او در آن زمان، آن‏ طور که بعدها به‏ نظرش آمد، سخت‏‌تر از همیشه از ایتالیا خداحافظی کرد.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(55)


آخرین سفر از این‏ نوع.(۱)
بدین‏سان سالخوردگی با استواری‌ای نامحسوس، بی‏‌صدا و آرامی‌ای که با آن سیب رسیده می‌‏گردد و نور در هنگام شب خود را از زمین به کنار می‌‏کشدْ بر او مسلط گشته و دست بر گردنش انداخته بود. بعضی‏‌ها می‌‏گویند که روند زندگی در طبیعت جهشی انجام می‏‌گیرد، اما من بیشتر به عقیده‏‌ای که به آرامی و جریانِ قدرتِ نامحسوس طبیعت معتقد است تمایل دارم، همان‏گونه که شاعر اشتیفتر در پیش‏گفتار کتاب سنگ‏‌های رنگی توصیف کرده است. نزد انسان گونه دیگری‏‌ست، انسان در تجربه و مراقبه اغلب گمان می‏‌برد چنین جهش‏‌هائی را می‏‌بیند، به این نحو که آنچه او فکر می‏‌کرده آهسته و پس از آمادگی ناگهان رشد کرده و رسیده جلوی چشمانش از ساقه به زمین می‌‏افتد. و برای اکثر مردم در رابطه با پیر شدن یک‏ چنین اتفاقی رخ می‏‌دهد؛ پیر گشتن نامحسوس رخ می‌‏دهد، اما لحظاتی وجود دارند که در برابر سالخوردگان ناگهان آینه‏‌ای نگه داشته می‌‏شود، یک آزمایش تحمیل می‌‏گردد، و ویرانیِ نامرئی‏‌مانده ناگهان خشن و اغلب وحشت‌‏انگیز خود را بر آنان فاش می‌‏گرداند.
مردی‏ که در باره‏‌اش صحبت است در دوران جوانی سفر زیادی کرده بود. بخصوص هر ساله یک ‏بار به ایتالیا سفر می‏‌کرد و در آنجا روزها یا گاهی هفته‌‏ها در میان شهرهای قدیمی و ستایش‏‌برانگیز و شهرهای کوچک به قدم‏‏‌زدن می‌‏پرداخت، کنار کلیساهای بزرگ و برج‏‌ها رو به بالا نگاه می‏‌کرد، مجموع ‏آثار هنرهای قدیمی را تک تک سیاحت می‏‌کرد، یک تمرین که از زمان وینکلمَن و گوته خیلی‏‌ها آن‏را ادامه دادند، و سرمشق حقیقی او دانشمندی بود که او بیشتر از همه دوست می‌‏داشت، یاکوب بورکهارد از بازِل.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(54)


آخرین سفر از این‏ نوع.
من مردی را می‌‏شناختم که نزدیک به شصت سال از عمرش می‌‏گذشت و زندگی‏‌ای روشنفکرانه پشت سر گذارده بود، از آن روشنفکرانی که نزدشان اغلب بی‏‌توجهی به جسم اتفاق می‏‌افتد و جسم خیلی زودتر از حد معمول از عقل پیر و نحیف می‏‌گردد، و بر این مرد هم چنین رفته بود: با این‏که او نه کارمند دولت بود و نه نگرانیِ به دست آوردن نان را داشت، نه در شهر بزرگی که در آن زندگی طاقت‏‌فرساست ساکن بود و نه واقعاً خانه‏‌نشینی می‏‌کرد، با این وجود پیری قبل از موعود خود را بر قامت او نقاشی کرده و ضعیف‌‏اش ساخته بود، و با این وجود وقتی انرژی‏‌اش را صرف کار و افکارش می‏‌کرد، انرژی هنوز همان انرژی قدیم به نظر می‌‏آمد، اما به محض این‏که او آنرا به خاطر کوشش جسمانی و تصمیم‏‌های ارادی به کار می‌‏برد، تا حد خطرناکی انرژی از او می‏‌گریخت و فوری خسته می‏‌گشت، در حالی‏که مردم این روشنفکر را به خاطر حفظ تازگی جوان‏‌پسندانه کارهایش ستایش می‏‌کردند، زندگی جسمانی و روزانه‏‌اش آهسته آهسته مانند زندگی یک آدم پیر و بیمار شده بود که انواع و اقسام ناراحتی‏‌ها و دردها را دارد، کسی‏که باید مراقب غذا و نوشیدن خود باشد و در اطاق خوابش هر روز بیشتر و بیشتر از شیشه‏‌های شربت، پماد و لوله‏‌های درازِ قرص انباشته می‌‏گردد.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگها.(10)


من در این سال، از زمانی‏که خودم را با نقاشی کردن مشغول ساخته‏‌ام به تدریج از ادبیات که ارزش والائی برایش قائلم و بدون آن راهم را هرگز نمی‏‌یافتم فاصله گرفته‌‏ام. آیا این‏که بعد این نقاشی‌‏ها ارزشی خواهند داشت یا نه اصلاً مهم نمی‏‌باشد. زمان در هنر کاملاً بی‏‏‌اهمیت است، درست برعکسِ ارزش آن در کارخانه، در هنر زمانِ از دست ‏رفته وجود ندارد، اگر که عاقبت تا حد امکان کاری بی‌‏نقص انجام گرفته شده باشد. من بدون نقاشی کردن نمی‏‌توانستم در شعر سرودن به این اندازه پیشرفت کنم.
(از نامه‏‌ای به گئورگ راینهارت در سال ۱۹۲۴)
***
وقتی نقاشی‏‌های کوچکم را می‏‌کشم، این ‏کار همان‏طور که شما می‏‌گوئید، توانستن نیست، بلکه یک اجازه داشتن است، و احتمالاً با رنگ‌ها بازی و اجازه آوازِ ستایشِ طبیعت را خواندن یک خوشبختی بزرگ می‏‌باشد. از آنجا که زندگیِ من شفاف و مورد هجوم و در سرازیری‏‌ست، بنابراین من واژه خوشبختی را با کمال میل به کار نمی‏‌برم. اما ابن حقیقت دارد که اگر در بحرانی‏‌ترین دوران زندگی، اولین آزمایش‌های نقاشی کردن مرا دلداری و نجات نمی‏‌داند، نمی‌‏توانستم مدت طولانی‌‏تری به این زندگی ادامه دهم.
(از نامه‌‏ای به اینا زایدل در سال ۱۹۲۵)
***
ممکن است خواننده در این باره خیلی بخندد، اما نوشتن برای ما نویسندگان همیشه کاری مهیج و عالی‏‌ست، یک افسانه است در کوچک‏‌ترین زورق بر سطح دریای بی‏کران، پرواز عجیبی‌‏ست در گیتی. وقتی فقط یک واژه را جستجو می‌‏کنی، و از میان سه واژه‌‏ای که خود را به تو عرضه کرده‌‏اند یکی را انتخاب و هم‏زمان سعی می‌‏کنی جمله کاملی را که خواهان ساختن آن هستی‏ در حس و در گوش خود نگهداری _ در حال به فولاد تبدیل کردن آن جمله، در حال ساختن جملۀ انتخاب گردیده و محکم‏ چرخاندن پیچ‏‌های داربست، طوری‏که همزمان آهنگ و تناسب تمام فصل‌‏ها و تمام کتاب همواره به نوعی اسرارآمیز همراه احساس حضور داشته باشد، هیجان‏‌انگیز است. من شبیه به چنین تنش و تمرکزی را بنا به تجربه شخصی فقط در حرفه نقاشی می‌‏شناسم.
و نقاشی کردن هم به همین‏گونه است: تک تک رنگ‏‌ها را در همسایه‏‌گی هم صحیح و موشکافانه تطبیق دادن، قشنگ و ساده است، می‏‌شود آن‏ را آموخت و آن گاه به دفعاتِ دلخواه به ‏کار بست. گذشته از این اما همواره تمام اجزاء کل عکس، همچنین حضور آن بخش‏‌هائی که اصلاً کشیده نشده و دیده نمی‌‏شوند را حقیقتاً نشان دادن و همزمان از نظر دور نداشتن که تورِ پُر گره نوساناتِ متقاطعِ باد را حس می‏‌کند، این اما به طور شگفت‌‏انگیزی سخت است و به ندرت شانس همراهی می‏‌کند.
از <مهمان نقاهت‏‌سرا> نوشته شده در سال ۱۹۲۴)
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(9)


روزی یک خوشی کاملاً تازه‌‏ای کشف کردم. من در چهل سالگی ناگهان شروع به نقاشی کردم. نه به این خاطر که خود را نقاش می‌‏دانستم یا این‏که قصد داشتم نقاش بشوم. اما نقاشی کردن خیلی زیباست، نقاشی کردن آدم را شادتر و شکیباتر می‌‏سازد. آدم بعد از نقاشی کردن دیگر مانند نوشتن انگشتانی سیاه ندارد بلکه آنها آبی و سرخ‏‌اند. همچنین به خاطر نقاشی کردن خیلی از دوستانم به خشم آمدند. در این مورد کم اقبال هستم _ همیشه، هرگاه کاری واقعاً ضروری، زیبا و خوشحال کننده‏ انجام می‏‌دهم، به مذاق دیگران خوش نمی‌‏آید و ناخوشنود می‌‏گردند. آنها خیلی مایلند که آدم آنطور که بوده است باقی بماند، که آدم چهره‌‏اش را عوض نکند. اما صورت من از این کار امتناع می‌‏ورزد، خیلی از وقت‌‏ها چهره‌‏ام می‏‌خواهد خود را تغییر دهد، این حاجت اوست.
سرزنش دیگرشان اما به نظرم خیلی صحیح می‌‏آید. می‏‌گویند که من مفهوم واقعیت را انکار می‏‌کنم. هم اشعاری که می‏‌سرایم و هم نقاشی‌های کوچکی که می‏‌کشم با واقعیت مطابقت نمی‏‌کنند.
وقتی من شعر می‏‌گویم، غالباً تمام مطالباتی که خوانندۀ با فرهنگ از یک کتاب درست و حسابی دارد را فراموش می‏‌کنم، و به راستی جای واقعیت بیش از هر چیز پیشم خالی‏‌ست. به نظر من، واقعیت چیزی‌ست که باید برایش کمتر از هر چیزی دلواپس گردید، زیرا واقعیت دائماً حضور دارد و ‏‏به ‏‏اندازه کافی مزاحم می‌‏باشد. در حالی‏که چیزهای زیباتر و ضروری‌‏تری مراقبت و هوشیاری ما را می‏‌طلبند. واقعیت چیزی‌ست که نمی‏‌توان به هیچ وجه با آن راضی بود، چیزی‌ست‏ که به هیچ وجه نباید ستایش گردد و برایش احترام قائل گشت، زیرا که واقعیت اتفاق و آشغال زندگی‏‌ست.
و وجود دارد این واقعیت، این مستعمل و همواره ناامیدساز و خراب، و به هیچ نوع دیگری غیرقابل تغییر نیست مگر آنکه آن را انکار کنیم، مگر آنکه نشان دهیم که قوی‏‌تر از او هستیم. مردم غالباً در اشعارم احساس کمبودِ رعایتِ واقعیت را می‏‌کنند، و وقتی من نقاشی می‏‌کشم، درخت‌ها صورت پیدا می‏‌کنند، و خانه‏‌ها می‏‌خندند یا می‌‏رقصند و یا می‌‏گریند، اما اغلب نمی‏‌توان تشخیص داد که آیا درخت یک درخت گلابی‌‏ست یا یک درخت شاه‏‌بلوط. این سرزنش را باید بپذیرم. من اعتراف می‏‌کنم که زندگیِ خود من هم به چشمم مانند قصه‌‏ای به نظر می‌‏آید، اغلب دنیای خارج را با دنیای درونم در همنوائی و ارتباطی که من آن را جادو باید نام نهم حس می‏‌کنم و می‏‌بینم.
(از <خلاصه‏‌ای از بیوگرافی>. نوشته شده در سال ۱۹۲۱)
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(11)


"آنجا چه‏ می‏‌کنی؟ تاتیانا گریگورینا کلاس، تخته‏‌سیاه و مرا فوری به ‏جا نمی‏‌آورد. "آخ، حالا دوباره می‏‌داند که چرا من در کنار تخته‏‌سیاه ماسیده‏‌ام.
او آهسته از میان نیمکت‏‌ها پس و پیش می‏‌رود و چنان با چکمه نمدی سنگین و مردانه‌‏اش قدم برمی‏‌دارد که زمین زیر پایش انگار خم می‏‌گردد.
"خوب، آیا حالا یادت آمد که کوتوزوف چه گفت؟" در صدای تاتیانا گریگورینا این خانم معلم سخت‏گیر ما عجله‌‏ای وجود نداشت، صدایش مانند همیشه شفاف و آمرانه بود، فقط چشم‌‏های باریک و زیبایش باریک‌‏تر شده بودند و در گوشه آنها دو قطره اشگ یخزده مانند نوک سرنیزها لجوج و جسورانه می‏‌درخشیدند. و این درخشش در قلب هر کدام از ما فرو می‌‏رود، در قلب همه بیست و پنج نفر ما.
چشم‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‌های تاتیانا گریگورینا مرا گرم می‌‏سازد و تمام کلاس درس از گرمای نامفهوم و هیجان‌‏آمیزی پُر می‌‏گردد. آری، حالا به یاد می‏‌آورم. حالا به خوبی می‏‌دانم که کوتوزوف چه گفته بوده است! _ "ما هیتلر را شکست خواهیم داد!" این را مارشال گفته بود. مگر می‌‏توانست بجز این چیز دیگری بگوید؟
تاتیانا گریگورینا با اشاره سر به من دستور نشستن می‏‌دهد و با صدای خونسرد و خوش‌‏طنینی که آرامش و اطمینان می‏‌بخشید تکرار می‏‌کند: "ما پیروز خواهیم گشت".
فقط یک چیز عجیب است: چرا خانم معلم از این‏که من سده‏‌ها را قاطی کرده‏‌ام، که من ناپلئون را با هیتلر اشتباه گرفته‌‏ام و به مارشال کوتوزوف اجازه داده‏‌ام ‏چیزی را بگوید که او هرگز به زبان نیاورده است تعجب نمی‌‏کند.
_ پایان _

آنچه کوتوزوف گفته بود.(10)


"من آتش گرفتم اما در آن کشته نشدم ... من زنده ماندم ..." میخایل یفی‏موویچ غیرعادی زیر لب حرف می‏‌زند، به دنبال کلمات می‏‌گردد و سرش تکان‏‌های شدیدی می‌‏خورد، در حالی‏که او قبل از رفتن به ارتش صدائی واضح و شفاف داشت!
تاتیانا گریگورینا سعی نمی‏‌کند سرِ بزرگ و رعشه گرفته شوهرش را محکم نگاه دارد. او آستین خالی را مچاله و نوازش می‏‌کند، طوری‏که انگار به دنبال دست سالم او می‏‌گردد.
"من خوشبختم، میخایل ..." و چند بار آن را تکرار می‌‏کند! "خیلی، خیلی خوشبختم ... تو اینو می‌‏دونی!"
"آره، تانتچکا، می‌‏دونم ..."
سرباز قوی‏‌هیکلِ سیاه شده خجولانه لبخند می‌‏زند. لبخندش به تعداد زیادی لبخند عجیب و ریز تجزیه می‏‌گردد. فقط یک آینه شکسته می‌‏تواند ‏چنین لبخندی بزند.
"من حالا باید تدریس کنم ... فوری تموم می‌‏شه ... فوری ... یک لحظه صبر کن ..."
اما خانم معلم از جایش تکان نمی‏‌خورد. هنوز هم مشغول نوازش آستین خالی از دست ا‏ست، طوری‏که انگار می‏‌تواند آن‏ را به زندگی بازگرداند.
تاتیانا گریگورینا بدون چشم ‏برداشتن از شوهرش به سمت در کلاس به راه می‏‌افتد.
همه بچه‏‌ها بجز من پشت میزهایشان نشسته‌‏اند. انگار که باد تحرکشان را با خود برده و به نظر می‏‌آمد که کلاه‏‌های آن‏ها را نیز از سر برداشته است.
تاتیانا گریگورینا متوجه نمی‏‌شود که ما کلاه بر سر نداریم. سفید و سرد مانند قطعه‏‌ای یخ داخل کلاس می‏‌گردد.
هنگامیکه خانم معلم کنار میز کوچکش از حرکت بازمی‏‌ایستد، مانند درختِ قانی که از برف و سرما یخ‏زده‏ است به‏ نظر می‌‏آید.
سرما در سرهای لخت و بدون کلاه ما غژ می‏‌کند. اما من حالا خانم معلم را بیش از همیشه دوست دارم. و گرچه هنوز بهار نیامده است اما همه کلاس او را دوست دارند _ در بیرون زمستان خشمگین است.
تانتچکا، نام جدید خانم معلم در گوش‌‏های ما طنینی لطیف و غمگین دارد.
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(9)


در تاریک روشن راهرو یک مردِ بزرگ با پالتوی سربازیِ بلندی بر تن و کیسه‌‏ای پُر بر شانه ایستاده است. به‏ نظر می‌‏آید که راهروی مدرسه ما برای او تنگ است. اما شاید چون‏ سر او مرتباً به این ‏سو و آن‏ سو تکان می‏‌خورد این‏طور به‏ نظر می‏‌آید. آری، دائماً به کناری نگاه می‏‌کند و به ‏طور عجیبی سرش را تکان می‌‏دهد، گاهی سر را به سمت راست و گاهی به سمت چپ می‌‏اندازد. وقتی گردنش را راست می‏‌کند، سرش کمی به لرزش می‏‌افتد. سر می‏‌لرزد، تند تکان می‏‌خورد و به این سمت و به آن سمت می‌‏افتد ... حتی وقتی خانم معلم گردن مرد را بغل می‌کند، سر مرد خود را از دستان محکم و خوب وی جدا می‌‏سازد.
محصلین غمگین پچ پچ می‌‏کنند: "موج"
میخایل یفی‏موویچ نه تنها به موج‌‏گرفتگي دچار شده بلکه آستین چپ او نیز خالی به پائین آویزان است. فقط با یک دست، با دست راست خانم معلم را به سوی خود می‏‌کشد. حالا چگونه می‏‌خواهد بدون دست آزمایش فیزیک انجام دهد؟ و کاملاً سیاه دیده می‏‌شود، انگار که به ذغال تبدیل شده است.
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(8)


زاشکا خجالت می‌‏کشد بگوید که شوهر خانم معلم ما برگشته است. آری، میخایل یفی‏موویچ معلم فیزیک و شوهر تاتیانا گریگورینا می‌‏باشد. این دو قبل از رفتن او به جبهه ازدواج کرده بودند. از بیست و پنج حنجره ":هورا! میخایل یفی‏موویچ برگشته!" به صدا می‌‏آید. قطارها به هر سوئی می‌‏غرند _ صدها واگن با سربازان آوازخوانی‏ که تفنگ‌های کاملاً تازه دارند. ما به سر و کول همدیگر می‏‌زنیم و بدون رعایت حال چکمه‏‌های نمدی‏مان پا به زمین کوبیده و از ته گلو فریاد می‏‌کشیم. میخایل یفی‏موویچ معلم قبلی ما بود! او در جبهه با فاشیست‌‏ها جنگیده ... و حالا به خانه بازگشته است، در حالی‏که همه فکر می‏‌کردند او دیگر از جبهه زنده بازنمی‏‌گردد.
خانم معلم با فریاد می‏‌گوید: "ساکت!"، همان خانم معلمی که صدایش را هرگز بالا نمی‏‌آورد. با انگشتان لرزان دگمه‏‌های پالتویش را می‌‏بندد، اما نمی‏‌تواند به راحتی از پس حلقه‌‏های کوچک فلزی برآید. حالا وی نیز از سرما دچار رعشه می‏‌شود. تاتیانا گریگورینا چنان می‌‏لرزد که قادر به تکان‏ دادن خود از جایش نیست. و چرا آنجا مانند آنکه ریشه‏ دوانده ایستاده است؟ ما می‌‏توانستیم تا حال طول راهرو را صد بار بدویم.
خانم معلم به راه می‏‌افتد، طوری‏ که انگار روی زمین راه نمی‏‌رود، بلکه بر روی یخی نازک و لیز. حتماً دست‏‌هایش به خواب رفته‏‏‌اند، زیرا که او تمام بدنش را به در تکیه می‏‌دهد.
ناگهان در بدون سر و صدا باز می‏‌شود، و کاملاً باز می‏‌ماند.
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(7)

تاتیانا گری ... تاتیانا گریگورینا ..." با وزش باد پالتوی پشمی کهنه به طور اغراق‏‌آمیزی ورم می‏‌کند و بالا می‏‌رود و بعد مانند بادکنکی بادش خالی گشته و می‏‌افتد. "تاتیانا گریگو، چیزی باید به شما بگم، تاتیانا گریگو ..." حالا همه زاشکا عالیابیف از کلاس چهارم را به‏ جا می‌‏آورند. سه برادر زاشکا در جنگ کشته شده‌‏اند، و او به این خاطر به طرز وحشتناکی سرافراز است. هیچ خانواده‏‌ای در ده کوچک این‏ همه کشته نداده است. تمام مدرسه زاشکا را که تنها فرزند باقی‏مانده است دوست دارند.
"خوب حالا، حرفتو بزن"، خانم معلم به او اجازه می‏‌دهد و گرم و مادرنه به رویش می‌‏خندد، و چشم‏‌های باریک و جدی‏‏‌اش شفاف می‏‌گردند. "خوب حرفتو بزن دیگه ..."
حالا دیگر من نجات یافته‏‌ام، به خدا قسم که من نجات یافته‏‌ام! تا وقتی‏که زاشکا بی‏ سر و ته حرف می‌‏زند خطری متوجه‏‌ام نخواهد بود. و سپس شاید زنگ ‏مدرسه به کمکم بیاید ...
"تاتیانا گریگورینا ... تاتیانا گریگو ..." نام و نام پدری خانم معلم در گلوی زاشکا گیر می‏‌کند. پالتوی کهنه و چرب‏‏ش و همین‏طور صورت کوچک او مانند کوپِک تازه‌‏ای می‏‌درخشد. "چه خبری برای تعریف کردن داری؟" زاشکا با آن آستین‏‌های بلند که آستر پاره آن دیده می‏‌شد دستش را تند تکان می‏‌دهد. "میخایل یفی‏موویچ برگشته!"
"چه کسی برگشته؟ کدام میخایل یفی‏موویچ؟ چرا داستان تعریف می‌کنی؟"
"خوب فیزیکدان خودمان!" صورت مانند کوپِک گردِ زاشکا هنوز مانند قبل می‏‌درخشید. "میخایل یفی‏موویچ!"
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(6)


اوه، با کمال میل مایلم چیز دیگری را تعریف کنم! امروز صبح در خیابان، در فاصله کمی از نانوائی با گرگ‌ها مواجه شدم. نه با یک _ با دو گرگ!. آنها مانند سگ‌ها می‏‌لرزیدند و پوزه خود را می‌‏لیسیدند، و چشم‏‌های زرشکی‏ رنگشان در برف سرخ‏‌فام صبح‏گاهی می‏‌درخشید. چون نانوائی بوی نانِ تازه می‏‌دهد، و این بوی شیرین مقاومت‏‌ناپذیر مرا هم به سمت خود کشاند. دیدن گرگ‏‌ها در روزِ روشن باعث تعجیم نشد.
اما آیا می‌‏توان به خانم معلم سخت‏گیرمان که سردش نمی‏‌شود از نان تعریف کرد؟ او حتماً صحبتم را فوری قطع کرده و خواهد گفت که جنگ است و ما دانش‌‏آموزان سهمیه می‌‏گیریم _ ششصد گرم تمام، درست به اندازه سهمیه سربازها که جان خود را فدا می‏‌سازند. و تمام این‏ها را باید ما بشنویم، زیرا شوهر او در جبهه جنگ است. انگار که تنها او می‏‌جنگد!
زنگ‏ مدرسه چرا به صدا نمی‏‌آید؟ شاید صدای لطیف‏ش یخ‏زده است و ما نتوانیم دیگر هرگز طنین شادش را بشنویم؟ هنوز لحظه‏‌ای بیشتر از یادآوری به‏ صدا آمدن زنگ ‏مدرسه نگذشته بود و هنوز من کاملاً به این نغمه شیرین فکر نکرده بودم که درِ کلاس با صدای بلند به سر و صدا می‌‏افتد، طوری‏که انگار سرما در حال خُرد‏ کردن در است.
"تاتیانا گریگورینا! تاتیانا گریگورینا!" از پشت ابرِ بخار سری پیچیده شده در یک دستمالِ پشمی از در به داخل نگاه می‌کند.
"مزاحم نشو."
تاتیانا گریگورینا _ این نام خانم معلم ما است _ حتی روی خود را برنمی‌‏گرداند. برایش چیز دیگری بجز من و کوتوزوف جالب نیست.
اما صاحب سر بسته‏‌بندی شده در یک پارچه پشمی دست‏‌بردار نیست. حالا پشتِ در یک پالتوی پشمیِ بلند که تا زمین می‌‏رسید با آستین‏‌های بالازده دیده می‏‌شود.
" تاتیانا گریگ ..."
"چی می‌‏خوای؟ می‏‌بینی که شاگردم داره به این خوبی و روانی درسشو جواب می‏‌ده، و تو مزاحمش می‌‏شی!"
دوباره خانم معلم مسخره‌‏ام می‏‌کند! و مانند همیشه، حتی به هنگام شوخی مانند سرمائی ‏که ما را خشک و بی‌‏حرکت می‏‌سازد لجباز است. آری، خانم معلم کلاس ما یک چنین انسانی‏‌ست!
ــ ناتمام ــ

وقتی خیال مجانی پرواز می‌کنه!


"از آب‏خوردن هم راحت‌‏تره!"
برایش از آب‏خوردن هم راحت‌‏تر بود، کافی بود به سمت راست این موش سحر‏آمیز تقه‌‏ای می‏‌زد.
"و بعد بلافاصله صفحه‌‏ای برات بازمی‌‏شه و می‌‏تونی بیوگرافی افراد را از سیر تا پیاز جلوی چشمات ببینی!"
جوان از جایش بلند می‏‌شود، شلوارش را که نزدیک است از پایش بیفتد بالا می‏‌کشد، به گوشه اطاق جائی‏که هنوز چند شیشه آبجو کنار شیشه‏‌های خالی قرار دارند رفته، آبجوئی برمی‏‌دارد، درش را با دندان باز می‏‌کند، جلوی مونیتور کامپیوترش می‏‌نشیند و قطره خون کنار لبش را که بوسیله تشتک کمی بریده شده با پشت‏ دست پاک می‌‏کند و جرعه‌‏ای آبجو می‏‌نوشد.
پس از سه روز تحقیق نام پنجاه نفر سرمایه‌‏دار که برنامه اقتصادی کشورش بر اساس رأی آنها اجرا می‌‏گردد را پیدا کرده و در لیست قرار می‏‌دهد.
بعد از یک ‏ماه تقریباً دیگر کشوری نمانده بود که تعدادی از شهروندانش با او در این پروژه سهیم نباشند. هر روز بر تعداد افراد در لیست افزوده می‏‌گشت.
افراد تیم مصمم بودند بعد از تکمیل لیست برای تک تک افراد در این لیست نامه نوشته و از آنها بخواهند انسانیت را فراموش نکرده و برای اجرا گشتن عدالت اقتصادی بر جهان دست از زیاده‏‌خواهی بکشند، که این‏ کار هم به نفع آنها است و هم به سود مردم کشورهایشان. 
لیست در حال تکمیل شدن بود که تیمی از کشور همسایه خبر داد لیست آنها کامل گشته، ولی چون اعضای تیم‌شان متفق‏‌القولند که نه تنها صاحبان سرمایه‌‏های بزرگ بلکه باید تمام صاحبان سرمایه از راکفلر گرفته تا دست‏فروشِ هندیِ کنار خیابان را در این لیست گنجاند، پس به این علت فرستادن لیست آنها کمی بیشتر طول می‏‌کشد.
جوان شلوارش را که نزدیک بود از پایش بیفتد درمی‏‌آورد و پیژامه‏ راه‏‌راهی که شبیه به پیژامۀ زندانیان است می‌‏پوشد و از گوشه اطاق آخرین شیشه آبجو را برمی‏‌دارد، با دندان درش را باز می‌‏کند و روبروی مونیتور کامپیوترش می‏‌شیند. با چند بار تقه‏ زدن به گوشه راستِ موشِ سحر‏آمیز تعداد ساکنین زمین را به دست می‌‏آورد و تعداد افراد در لیست را از کل جمعیت جهان کم می‏‌کند. آنچه باقی می‌ماند باعث تعجب جوان می‏‌گردد. چند جرعه پشت سر هم از آبجو می‏‌نوشد و با چشمانی گشاد شده بار دیگر عمل تفریق را انجام می‏‌دهد و می‏‌خواهد با دهانی باز به رقم باقی‏مانده خیره شود و کمی در این‏ باره تفکر کند که برق خانه به علت نپرداختن پول ماهانه قطع می‏‌گردد!

وقتی خیال مجانی پرواز می‌‏کنه و برق می‏‌ره، انگار یقه‌‏تو گرفتن و کشون‏ کشون از در هواپیمای در حال پرواز انداختن‌ات یهو بیرون.

آنچه کوتوزوف گفته بود.(5)


معلم‏‌ها بیشتر از محصل‌‏ها می‌‏لرزند. آنها هنگام زنگ تفریح مثل دیوانه‏‌ها به اطراف نمی‏‌دوند و بر روی دست‏‌هایشان راه نمی‌‏روند. و به دلیلی خجالت می‌‏کشند در حضور محصل‌‏ها پا به زمین بکوبند! اما خانم معلم ما یخ ‏نمی‏‌زند، انتظار به وقوع پیوستن این حادثه کار بیهوده‏‌ای‏‌ست!
او امروز با چوب‏‌های اسکی به مدرسه آمده است. چوب‏‌های اسکی منظم به دیوار تکیه دارند _ چوب‏‌اسکی‏‌های شکاری او ضخیم‏ و کوتاه‌‏اند. خانم معلم در پشت گردنه در کلبه هیزم‌‏شکنان زندگی می‌‏کند. بدون چنین چوب‌‏اسکی‌‏ای حتماً او در توده‌‏های برف اسیر خواهد گشت!
دگمه‏‌های پوستین آراسته‌‏اش را باز کرده، کلاه‌‏پوست مردانه‏‌اش را به پشت گردن انداخته است _ خانم معلم داغ است! موهایش از زیر کلاه، سفید مانند پوسته درخت قان طوری بیرون زده است که انگار درونش هم سفید می‏‌باشد!
گونه‌‏های گِرد و کمی پُف‏ کردۀ خانم معلم از سرما چنان سرخ شده است که انگار این سرخی از خورشید داغ تابستانی‌‏ست. بنظر می‌‏رسد که او همین الساعه در برف حمام کرده، همان‏گونه که ما در تابستان در رودِ ویاتکا حمام می‏‌کنیم. خیر، خانم معلم به خاطر سرما هرگز کلاس را تعطیل نمی‏‌کند، حتی اگر هوا چهل درجه زیر صفر باشد! حتماً غُرغُر زدنِ ما باعث تفریح او می‌‏شود. نه، ما در زمستان اصلاً علاقه‌‏‏ای به خانم معلم نداریم، فقط هنگامی‏‏ که ‏‏‏‏در بهار و در پائیز سرما شکننده نیست به او علاقه‌‏مندیم. می‏‌خواهد هر سرمائی هم در بیرون حکفرما باشد باید بی‏‌زحمت جواب درس را از بر بدهی، انگار که گونه‏‌های تو از گرما می‌‏سوزند … آن‏گونه که انگار تو از سرما مانند قندیلی از یخ منجمد نشده‌‏ای … انگار از جنگ خبری نیست و آلمانی‏‌ها به سمت مسکو نمی‏‌آیند!
"بسیار خوب، می‌‏تونی تا یادت بیاد که کوتوزوف چه گفته بود موقتاً برامون چیز دیگری تعریف کنی؟" صدای خانم معلم کمی تمسخر به همراه دارد و گونه‏‌هایش مانند دو سیب می‏‌خندند. "دیگه کمی کسالت‌‏آور شده، مگه نه بچه‏‌ها؟"
برای بچه‏‌ها، دوستان کوچک من، به‏ هیچ‌‏وجه کسالت‏‌آور نیست. آنها دندان‌‏هایشان به هم می‏‌خورد و خواب یک قطار را می‏‌بینند. تا چند دقیقه دیگر می‌‏توان سیگنال را بار دیگر برای اجازه حرکت تنظیم کرد ...
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(4)


در این وقت یکی از نیمکت‌های کلاس به حرکت می‏‌افتد، فنرهای واگن قطار تلق تلق می‌‏کنند، به زودی بقیه نیمکت‏‌ها نیز به حرکت می‏‌افتند و قطار با هیاهو به سفر می‏‌رود. سریع‌‏تر، سریع‌‏تر، سریع‏‌تر! من احساس می‌‏کنم که چگونه بر روی سطحی پراکنده و بی‏‌پایان از کنار جنگل‌‏هائی که در برف مدفونند، از میان شهرهای جنگ‏‌زده و ویران‏گشته و قریه‌‏ها حمل می‌‏شوم. قطارِ ارتشی با عجله به سمت لیتوانی در حرکت است. دریاها و رودخانه‏‌ها از میان بخار یخ‏زده می‏‌درخشند، کلبه‏‌ها آرام و سریع گم می‏‌شوند ... توده‏‌های برف سیاه و خیس گشته و شروع به ذوب شدن می‏‌کنند ... "
ایست، رسیدیم!" خانم معلم آمرانه قطار را متوقف می‏‌سازد، آن‏ هم درست لحظه‏‌ای که می‏‌خواهم در مزرعه شکوفان گندمی که پر از وز وز زنبورهاست بپرم ... "بسیار خوب، حالا بگو که کوتوزوف چه گفت؟" افسوس، کاش دماغم سفید می‏‌بود! وقتی گوش و دماغ محصلی از سرما سفید می‏‌شود باید به حیاط برود _ او باید خود را با برف ماساژ دهد. آدم می‏‌تواند یک‏ساعت تمام خود را ماساژ دهد _ هیچکس به آدم چیزی نمی‏‌گوید، حتی یک کلمه!
و اگر حالا دماغ خانم معلم ما تاتیانا گریگورینا که مانند یک خط‏کش صاف است سفید می‏‌شد آیا به حیاط می‏‌رفت که بینی‌‏اش را با برف ماساژ دهد؟
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(3)


در ضمن ما دفترچه‌‏های مخصوصی داریم _ آنها از روزنامه‌‏های قدیمیِ زرد شده‏ ساخته شده‏‌اند! وقتی‏ شاگردی پای تخته‏‌سیاه می‌‏ایستد و درس جواب می‏‌دهد، بخار از دهانش مانند بخارِ سماور به سمت تخته‏‌سیاه هجوم می‏‌برد. اما از دهان من بخار خارج نمی‏‌شود. و اگر مرا بقدر کُشت هم بزنند _ باز نمی‌‏دانم که کوتوزوف در فیلی چه گفته بوده است.
شاید قطار بتواند مرا از این گرفتاری نجات دهد؟
روستایِ کوچک ما در کویری بی‌‏انتها از برف خود را گم می‏‌کند. تا ایستگاه بعدی قطار هنوز صد کیلومتر باقیمانده است. اما در کلاس درس شاگردان اجازه دارند خود را گرم کنند _ ما اجازه داریم پا به زمین بکوبیم. ما به ندرت تک‏ تک پا به زمین می‏‌کوبیم. تمام شاگردان کلاس با هم پا به زمین می‏‌کوبند. بعد واقعاً چنین به نظرمان می‌‏رسد که انگار قطارها با سربازان، پرستاران، آشپزخانه صحرائی و اسلحه‌‏ها زوزه‏‌کشان و به سرعت بر روی ریل‏‌ها می‏‌گذرند. سربازها آواز می‏‌خوانند، لکوموتیوها نفس نفس می‌‏زنند. در سر کلاس کسی متأسفانه اجازه آواز خواندن و نفس نفس زدن ندارد. اما آیا مگر تصور کردن یک لکوموتیو و یک ترانه سخت است؟
ــ ناتمام ــ

و زندگی ادامه دارد.


مگه برای آدم حال و حوصله هم باقی می‏‌ذارن، وقتی مثل قوم مغول هجوم میارن و دار و ندارتو به آتش می‌‏کشن، تازه موقع رفتن یادشون می‌افته حال و حوصله‏‌ات رو هم با خودشون ببرن. ای داد، ای داد از این پیری!. مگه دیگه حواس برای آدم باقی می‏‌ذارن، خدا پدر اسکندر رو بیامرزه، می‌‏کشت، به آتش می‏‌کشید ولی دست به حواس کسی نمی‌‏زد، آخ ... آخ، می‏‌بینی چه به سر آدم میارن! ...
داشت چشم‌‏هام به خواب عادت می‏‌کرد که صدای افتادن چیزی روی زمین منو دوباره بیدار می‏‌کنه، بلافاصله مرغ عشقی که در این ساعت از روز (نزدیک دو صبح) از روی تخت‏خوابش پائین افتاده بود پَرمی‌زنه می‌ره پای پنجرۀ کنار سالن غذاخوری‏شون می‌‏‏شینه. می‏‌خواستم تو دلم بهش بگم "دیوانه" که پرواز پُر سر و صدای بقیه مرغ‏‌ها به سمت او خاطره فیلم "پرندگان" آلفرد هیچکاک رو به یادم میاره.
خواب‏‌آلوده و کنجکاو می‌‏پرسم: مسیح چه خبر شده؟. مسیح تند می‌گه: هیچی بگیر بخواب، چیزی نشده، خواب دیده بود.
به خودم می‌گم: اگه کابوس می‏‌دید ببین چی می‏‌شد!، و خوابم می‌‏بره.
یادم رفت چه می‏‌خواستم بگم، ببین چه بلاها سر آدم میارن! وقتی حواس آدمو انگار که زعفران است می‌دزدن ...
چند روزی از پنجمین سالِ بودنم در فضای مجازی می‌‏گذرد. لازم دیدم از تک تک دوستان دنیای مجازی و حقیقی به خاطر دادن زحمت به خود و خواندن نوشته‏‌ها و ترجمه‏‌هایم تشکر کنم. بودن شما برایم گران‏بهاست. برای تک تک شما عزیزان شادی و پیروزی خواهانم.

آنچه کوتوزوف گفته بود.(2)


من دیگر با قورباغه احساس همدردی نمی‏‌کنم. بخاطر او خانم معلم عصبانی شده است. اگر دستمال تخته‏‌پاکن مانند قورباغه‌‏ای دیده نمی‌‏شد، من هم به آن سرگرم نمی‏‌گشتم، و خانم معلم شاید سؤالش را فراموش می‏‌کرد. امروزه معلم‌‏ها هم غالباً فراموشکارند! و اگر این قورباغه ‏نبود شاید می‏‌توانستم به کوتوزوف فکر کنم و لااقل چیزی از او به خاطر بیاورم.
به تدریج چنین به نظرم می‌‏آید که مقصر همه چیز این قورباغه یخ‌‏بسته است. او گرمای شکایت‏‌آمیز بخاری آهنی را بلعیده بود! او ریش‌‏های سفید را کنار پنجره‏‌های کلاس آویزان کرده و در را با پوستی از شبنم ‏یخزده آستر کرده بود. اوست که پاها و دست‏‌ها را مانند سگ بدجنسی گاز می‏‌گیرد.
"زمستان سخت روسیه را تصور کنید ..." صدای خانم معلم دقیقاً مانند زمستانِ سخت روسیه در هوای یخ‏زده کلاس به نوسان می‏‌آید.
خانم معلم می‏‌خواهد به من کمک کند، اما فقط فکرم را بیشتر مختل می‌‏سازد. زمستانِ روسیه که احتیاج به تصور کردن ندارد! زمستان نه تنها درها و پنجره‌‏های کلاس درس را با یک پوستۀ کلفت یخ پوشانده، بلکه سرهای ما را هم در یقه‏‌های بالازده شده پالتو و پاهایمان را در چکمه‏‌های بزرگ و سنگین نمدی مجبور به فرو بردن کرده. زمستان مدرسه را چنان سرد ساخته بود که ما احتیاج نداشتیم حتی کلاه‏ خود را از سر برداریم. هنگام جواب دادنِ درس هم کلاه را از سر برنمی‏‌داریم _ چنین زمستانی‏‌ست اینجا! ما چنان خود را پوشانده‌‏ایم که مانند کهن‏سالانِ صورت چین‏‌خورده دیده می‌‏شویم و برای نشستن بر روی نیمکت جا کم می‏‌آوریم. جوهر یخ‏زده است؛ ما شیشه‌‏های جوهرمان را زیر میز تکان می‏‌دهیم _ یک ‏قطره هم از آن خارج نمی‌‏شود! مدتی‌‏ست که دیگر با قلم نمی‌‏نویسیم، اما چندان اشتیاقی هم به نوشتن دیکته و انشاء نداریم.
ــ ناتمام ــ

آنچه کوتوزوف گفته بود.(1)


اگر آدم با دقت تخته‏‌سیاه را تماشا کند _ و من چشم‏‌هایم را از آن برنمی‌‏گردانم، زیرا که من واقعاً فراموش کرده‌‏ام کوتوزوف چه گفته بوده است _، می‌‏تواند چیزهای جالبی ببیند. پائین در کنارِ شیار، جائیکه قطعاتِ کوچک گچ قرار دارند، پارچه تخته‏‌پاکن یخ‏زده است. چنان محکم که نمی‌‏شود حتی به زور دندان آن را باز کرد. انگار که کسی یک قورباغه را میخ‏کوبی کرده باشد. پارچه کثیف و قلمبه چنان زیاد به یک قورباغه شباهت دارد که دلم برایش می‏‌سوزد، طوری‏که انگار او جاندار است. به طور نامحسوس تلاش می‏‌کنم او را به زور از هم باز کرده و بر روی زمین پرتاب کنم.
"با پارچه بازی نکن!" خانم معلم عصبانی می‏‌شود. او کنارم ایستاده و پُشت‏ش به من است، اما هر حرکت مرا می‏‌بیند. "بهتره فکر کنی که کوتوزوف چه گفته بود. در آن‏ فصل زمستان دشمن در حال نابود کردن کشورمان بود. و کوتوزوف، آیا می‏‌دونی کوتوزوف چه گفت ... بسیار خوب، کوتوزوف چه گفت؟"
ــ ناتمام ــ