‌ع.ا.ش.ق.ا.ن.ه.


می‏‌گویند سه رنگِ اصلیِ قرمز، آبی و زرد قادرند مانند ساحران تمام رنگ‌ها را نمایان سازند، نمی‏‌دانم برای شرح دادن تو چند واژه کافی‌‏ست؟
در این سرمای پائیزی
من از یادت چنان گرمم
که هر تشنه به یاد تو
کویر را یار خود گیرد.
در این پائیز یخبندان،
در این پائیز که ها یخ می‏‌زند در جا
و هر شاخه به‏ جای برگِ قندیلی به خود بسته،
توئی آن شعلۀ جاوید
توئی و آن خروش و وجد.

یک فنجان کوچک چای.(14)


نه، نه، او باید بنویسد، او باید حتماً بنویسد، و نه نامه‌‏ای عاشقانه، بلکه یک درخواست! در نهایت مهم هم نیست که او چه بنویسد، یک درخواست یا شکایت‏‌نامه، فقط بیشتر از این مجبور یه شنیدن صحبت‏‌ها نباشد، و برایش مهم نبود که این صحبت‌ها صادقانه یا دغلبازانه‌‏اند. اگر ویدا مدت بیشتری در این واحۀ منظم اما متأسفانه نامحفوظ که از شور و شوق غریبه‏‌ها مورد حمله قرار گرفته است بماند دیگر نخواهد ‏توانست خود و دیگران را تحمل کند. او از چوب ساخته نشده، او بیست و هفت ساله است و در آینه صورت بیضی شکل و گردن پُر و سفیدش را که فردا پس‏‌فردا چین به آن خواهد افتاد کاملاً دقیق می‏‌شناسد. قلب حالا بقدر کافی از ماجراها و هیجانات غریبه‏‏‌ها به لرزش افتاده بود! ویدا خودنویس را که نوک‏ آن دوباره مانند خاری دیده می‏‌شد به دست می‏‌گیرد، نگاه داشتن خار سمی در دست باعث خوشحالی‏ او می‏‌گردد، گرچه آن خار قلب خود او را سوراخ می‌‏کرد، اما حالا دیگر برای او همه چیز بی‌‏تفاوت گشته ...
در خانه به صدا می‌‏آید. کسی به یاد ویدا افتاده بود، کسی به او احتیاج داشت، شاید همسایگان، شاید زن نامه‏‌رسان یا شاید کس دیگری _ آدم در خانه‏‌های اشتراکی هرگز از مزاحمت مهمان‏‌های ناخوانده در امان نیست. ویدا خود را گول می‏‌زند و به خود جرئت می‏‌دهد، زیرا که او این نوع در کوبیدن را می‏‌شناخت، این بندِ انگشتانِ دائم زخمی را. او مهندس است و رئیس، اما دست‏‌هایش مانند دست کارگران زبر است، درِ روکش شده از دستانش به غرش می‌‏آید، از دستانش و از نگرانی‏‌هائی که او را تحت فشار گذاشته‏‌اند، زیرا که در اطاق کناری زن هنوز گریه می‌‏کند، و یورِگ آشفته است.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(8)


نقاشی کردن فوق‌‏العاده است. قبلاً فکر می‌کردم که چشم دارم و قدم‏‌زنی هوشیار بر روی کره ‏زمین هستم. اما حالا این تازه دارد با نقاشی کردن شروع می‏‏‏‌شود ... نقاشی کردن آدم را از میل لعنتی خواست جهان رها می‏‌سازد.
(از نامه‏‌ای به والتر شِدِلین در تاریخ ۱۹۱۷)
***
این‏که دیگر نمی‏‌توانم نقاش شَوَم را خوب می‏‌دانم، اما فراموش کردنِ عمیقِ خویش در از خود گذشتگی برای این جهان خارق‏‌العاده یک تجربه گرانبهاست. این‏که من توانستم روزهای متمادی خود و جهان و جنگ و همه چیز را تماماً فراموش کنم، برای اولین بار بعد از سال ۱۹۱۴ برایم اتفاق افتاد.
(از نامه‏‌ای به آلفرد اشلِنکر در تاریخ ۱۹۱۷)
***
من هم سالیانی‏‌ست به نقاشی کردن مشغولم، که راه گریزی‏‌ست برای تحمل کردن تلخ‏‌ترین زمان‏‌های زندگی و برای فاصله گرفتن از ادبیات.
(از نامه‌‏ای به رولف شوت در تاریخ ۱۹۲۴)
***
شما خواهید دید که بین نقاشی‏‌ها و شعرهایم هیچ اختلافی وجود ندارد، که من در نقاشی هم نه ناتورالیستی، بلکه حقیقت‏‌های شاعرانه را دنبال می‌کنم.
(از نامه‌‏ای به <ناسیونال تسایتونگ>، به مناسبت نمایشگاهی از نقاشی آب‌رنگ در بازل در تاریخ ۱۹۲۰)
***
برای من تولید کردن با قلم و قلم‌‏‏‏‏‏‏مو شرابی‏‌ست که مستی‌ا‏ش به آن اندازه زندگی را گرم و زیبا می‏‌سازد که بتوان آن را تحمل کرد.
(از نامه‏‌ای به فرانس مارل گینسکی در تاریخ ۱۹۲۰)
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(13)


"پس چی می‏‌خوای؟ چی؟"
یورِگ دوباره مانند همیشه است، خشن، خشن نه مردانه، او از اعتراض و وضعیت‏‌های ناروشن خوشش نمی‏‌آید، و ویدا بی‌صبرانه انتظار می‌‏کشد، آیا نباید عاقبت زن بگوید که با گریه شکوه‏‌آمیزش چه می‏‌خواهد؟
"آخه این هم سؤال داره، یورِگ؟ که دوباره مثل قدیم بشه ... بدون اون دو سال وحشتناک، بدون ازدواج پهلویِ والدینش ... درک کردن من برات انقدر سخته، یورِگ؟"
یورِگ زیر لب چیزی می‏‌گوید، تقصیر اوست، باید قادر به کنترل کردن خود باشد، و حالا دوباره نرم می‏‌شود؛ و این زنِ شیاد، این متجاوز، آنچه که می‌‏خواهد با او انجام می‌‏دهد، با او، با کسی که ویدا حتی یک بار هم جرئت صحبت کردن نداشته است، کسی که اطاقش را ویدا بعد از رفتن او از خانه پنهانی جارو می‏‌کرد.
"من نمی‏‌خوام مردی رو با مرد دیگه‌‏ای عوض کنم، یورِگ ... یک مرد بد را با مردِ خوبی ..." آدم درست نمی‌‏فهمد که آیا زن از خود دفاع می‌کند یا که یورِگ را مانند بیماری تسلی می‏‌دهد. "من دلم می‌‏خواد پیش تو بیام، مثل کسی که پیش اولین مرد می‌ره، بدون این زخم‌ها ... پاک ... آخ یورِگ، یورِگ، چرا من اول با تو مواجه نشدم؟"
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(12)


"آروم بگیر ... همون‏ کاری رو می‌‏کنیم که میل توست ... اما به من بگو چرا؟ شماها که دیگه با هم زندگی نمی‏‌کنید ... شماها نه قبلاً همدیگه رو دوست داشتید و نه حالا ... او تو رو کتک زده ... تو رو ... شماها دیگه زن و شوهر نیستید ... مگه چه اهمیتی داره که دادگاه با طلاق‌تون موافقت نمی‏‌کنه؟ این فقط یک فورمالیته‏‌ست!"
"من بدون این فورمالیته نمی‌‏تونم ... اما چیزهای مهم‌‏تر از فورمالیته هم وجود دارن ... شما مردها اینو نمی‏‌فهمید ..."
<مردها!> او <مردها> گفت، او متأهل و آگاه است؛ اما آیا نگفت <مردها>، مطمئناً بیشتر از یک مرد داشته، و حالا خود را به یورِگ که به اطاق استفانیِ بازنشسته اسباب‏‌کشی کرده می‏‌چسباند. همزمان با یورِگ، مرد بزرگی که بلند صحبت می‌کند، با قدم‏‌هایش، با آن صدا و خنده‏‌هایش دیوارها را به لرزه می‏‌اندازد، یک آرزوی مبهم، یک آرزوی غیرحقیقی هم آشیانه کرده بود، آرزوئی که زندگی ویدا را از تعادل خارج ساخته و مجبورش ساخته بود که دیوارها را رنگ‌های مختلف بزند، سه بار در روز فقط قهوه بنوشد و به مغازه‌های مبل‌‏فروشی برود ... چگونه می‏‌تواند این زن حریص جرئت کند که به آرزوی افراد غریبه تجاوز کند و باز هم ناله و زاری سر دهد، طوری‏که انگار کسی می‏‌خواهد آرزوی او را بدزدد؟
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(7)


نقاش یک کارخانه در دره می‌کِشد.
ای کارخانه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در درۀ سبز، تو هم زیبائی،
و همین‏‏‏‏طور نمادی از چیزهای منفورِ وطن:
در تعقیب پول بودن، بردگی، اسارتی تیره و شوم.
تو هم زیبائی! غالباً خوشحال
بام‏‌هایت رنگ سرخِ لطیف چشمانم
و بُرج‏‏‏ت، پرچم توست: ای دودکش مغرور!
سلام بر تو، خوش‏امدی،
ای آبیِ مهربان و کم حرف در کنار خانه‏‌های فقیرانه،
جائی‏که بوی صابون، بوی آبجو و بوی کودکان می‏‌دهد!
در چمنزار سبز رنگ، در رنگ بنفش کشتزارها
بازی می‏‌کنند خانه‌‏های کوچک و بام‌های سرخ
شادمانه در هم، و همین‏طور شادمانه و لطیف،
سازهای بادی، ابوا و فلوت که خویشاوندند.
فرو می‏‌برم خندان قلم‏‌مو در روغنِ جلا و شنگرف،
می‏‌کشم بر روی مزارع رنگ سبزی غبار‏آلود،
از همه زیباتر اما دودکشِ سرخ‌‏رنگ می‏‌درخشد،
عمودی در این جهان ابلهانه قرار داده شده،
با غروری بس بزرگ، همچنین زیبا و هم مضحک،
عقربه‏‌های روی یک ساعتِ ‏آفتابی بزرگِ کودکانه.

ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(11)


باشه، باشه ... آروم بگیر." یورِگ سرفه خفیفی می‌کند، صدایش گرفته و اندوهگین به گوش می‌‏‏‏آمد. ویدا او را هرگز در حال صحبت کردن چنین دستپاچه نشنیده بود، معمولاً او همیشه باوقار بود و آدم‌های آه‏‌کِش و افسوس‌‏خور را تحقیر می‌کرد.
"تو عصبانی هستی ... اعتراف کن، یورِگ، تو عصبانی هستی ..."
"نه اینطور نیست ... عصبانی ... من نمی‌‏تونم بیشتر ... درک کن!"
"من نمی‏‌تونم ... مثل یک دزد، مثل تبهکارها ... در گذشته با او عذاب می‌‏کشیدم، و حالا از دست تو عذاب می‏‌کشم، فکر کنم از دست تو بیشتر عذاب می‏‌کشم. و این‏طور به نظرم می‏اد که یک فاحشه‏‌ام، فاحشه‌‏ای که هر کس می‌‏تونه تو صورتش تُف کنه!"
صدای گریه شنیده می‌‏شود، زن که تا حال می‏‌خندید و مانند آتشی شوخ ترق و تروق می‏‌کرد، حالا بدون خجالت کشیدن گریه می‏‌کند و آب بینی‌ا‏ش را می‏‌گیرد. ویدا از این که زن می‌‏تواند گریه کند و علاوه بر آن رقت‌‏انگیز تعجب می‏‌کند. احتمالاً نقش بازی می‏‌کند، این زن‌های متأهل و بر روی دست‌‏ها حمل‏ گشته به نقش بازی کردن عادت دارند. ویدا خود را سبک‌‏تر احساس می‏‌کند، او ناگهان دوباره حس می‌کند که دست و پا دارد، که در اطاقِ راحت خود نشسته و می‌‏تواند تقریباً واضح فکر کند.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(10)


محلی از کف‏پوشِ چوبی اطاق تکان می‏‌خورد و صدا می‌‏دهد، کف‏پوش تسلیمِ سنگینی می‌شود، اما بعد محل دیگری تکان می‏‌خورد و به صدا می‌‏افتد، احتمالاً زن توسط استالاسکا در اطاق حمل می‏‌گردد، شاید به گوشه اطاق، جائی که تخت‏‏خواب قرار دارد؟ دست‏‌های ویدا، سینه‌‏ها و گونه‌‏هایش آتش می‏‌گیرند. نفس کشیدن استالاسکا، تنفسِ زن و نفس‏ن‌فس زدن آن دو مانند آتش او را می‏‌سوزاند. او دلش می‏‌خواهد بدود، فریاد بکشد، خود را در هیچ حل کند، اما نیرویش را از دست داده بود و نمی‌‏توانست خود را حرکت دهد. در حقیقت می‌‏بایست آن دو، اگر که عدالتی وجود داشته باشد با طنین بلند به درون زمین فرو روند. ناگهان ویدا همهمه‏‌ای می‏‌شنَود، انگار بازوئی خود را از بازوی دیگری رها می‏‌سازد، و سپس یک آهِ غیرمنتظره و کاملاً غافلگیرانه در کنار گوشش به صدا می‌‏آید "ولم کن! اگه ولم نکنی ... دیگه نمی‌‏تونم بیشتر از این تو رو تحمل کنم ... بعد دیگه پامو تو خونه‌‏ات نمی‌‏ذارم ... یورِگ!"
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(9)



عاقبت صداها خاموش می‏‌گردند، بارش تگرگِ واژه‏‌های پاره از هم بند می‏‏‏‌آید، اما بهتر این بود که این واژه‏‌ها مجبور به پرواز می‌گشتند، تا اینکه توسط استالاسکا با چنین نفس‏‏‏‌نفس زدن‏‌های آهسته و توسط این بلدرچین یا کلاغ با چنین خنده آهسته و اغوا کننده‌‏ای که مانند ریزشِ شن ویدا را زیر خود مدفون می‌ساخت شنیده شود. احتمالاً یک نفر در پی به چنگ آوردن آن دیگری‌‏ست، زیرا که اطاق غرش می‏‌کرد. خندۀ زن مانند آتشی از شاخه‌‏های خشکیده، گاهی اینجا و گاهی آنجا خش خش می‌کرد، و مرد، مردی که چنین نامی روستائی و چنین دستانی بزرگ مانند دهقانان دارد _ اگر چه او استاد و مهندس هم باشد، با این وجود روستائی باقی می‌ماند _، ظاهرا این خنده را مانند جوان‌ه‏ای تازه سبز گشته لگدکوب خواهد کرد. نه، او آنرا لگدکوب نمی‌کند، او زن به ستوه آمده را در بغل می‌‏گیرد و با لبان کُلفتش چشم‌هایش را، گردن، موها و دهانش را می‌‏بوسد _ یک فاسد گشته فاسد دیگری را می‌‏بوسد. تو می‌‏توانی گوش‌‏‏هایت را بگیری، می‌‏توانی صدا و فریاد بزنی _ با این وجود آن‏ را خواهی شنید و خواهی دید ...
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(6)


خوشی صورتگر
کشتزارها دانه حمل می‌کنند و مزۀ پول می‌دهند
دشت‌ها در محاصره سیم‏‌خاردارند،
احتیاج و حرص برپا کرده‌‏‏اند،
به نظر می‌‏آید‏ همه چیز فاسد گشته و از نفس افتاده.
اما اینجا در چشمان من
خیالات نظم دیگری دارند،
بنفش جاری‌ست و رنگ ارغوانی، که من
شعر پاکی‏‏‌اش را آواز می‏‌خوانم تاج بر سر می‌‏‏‏نهد.
زرد به زرد، و زرد به سرخ تنظیم گشته،
رنگِ آبی‏ ملایمی در اوج سرخ‌‏فامِ در پرواز است!
نور و رنگ می‏‌جهند از جهانی به جهانی دیگر،
عشق طاق می‌‏بندد و طنین می‌‏اندازد‏‏‏‏ در امواج.
حکم‏ می‌‏راند معنویت، شفای همۀ دردها،
رنگِ سبز از چشمۀ تازه متولد گشته مشغول طنین‌اندازی‌ست،
تازه و پُرمغزِ جهان تقسیم می‌‏گردد
و دل‌ها شاد و روشن خواهند گشت.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(8)


"تو با اون دماغ درازت، یورِگ! من اصلاً نمی‌دونستم که تو یک دماغ‌درازی، وگرنه اصلاً نگاهت نمی‌کردم ... تو دماغ درازِ من!"
"و تو، می‌دونی تو چی هستی؟ یک بلدرچین، بلدرچینی لطیف و کوچک!"
"چی گفتی! من توپول موپولم؟ یک توپولویِ کوچک و زشت؟"
"صبر کن، صبر کن. حتماً نمی‌دونی که بلدرچین در قفقاز خوراک مطبوعیه. بلدرچینِ سرخشده!"
"خوب قبول خوراک مطبوع. اما با این وجود تو هم یک دماغ‌درازی و هم زشت!"
"حالا خواهی دید که دماغ‌دراز تو رو می‌خوره. سرخ کرده و با پوست و مو قورتِت می‌دم. مواظب باش!"
ویدا در حال استراق سمع مزه بدی در دهان احساس می‌کند. حالش طوری بود که انگار کسی با کفشی کثیف بر روی کفپوشِ چوبیِ جلا داده شده پا می‌کوبد. با این وجود ویدا تصور می‌کند که چگونه دست نرمِ زن _ احتمالاً زن کار نمی‌کند، مطمئناً او کار نمی‌کند _ وقیحانه دماغ استالاسکا را می‌کشد، با وجودیکه یورِگ دارای دماغ درازی نیست، دماغی‌ست مانند بقیه دماغ‌ها، فقط شاید کمی خشن‌تر، مردانه‌تر، چون او یک مردِ بزرگ و قوی‌هیکلی‌ست! در صورتیکه زن آنطور که ادعا می‌کند اصلاً یک بلدرچین نیست، بلکه یک کلاغ سیاهِ حریص است که در آشیانه غریبه‌ای آمده و پشت دیوار غارغار می‌کند، بستگی به ضرورت، گاهی نقش یک بلدرچین را بازی می‌کند، گاهی نقش یک بلبل را. و وقتی که او از خیابان به داخل راهرو پرواز می‌کند، همیشه ژولیده است، درست مانند کلاغی که کاکلش از زیر چارقد بیرون زده و سوراخ‌های بینی‌اش ورم کرده باشد، طوریکه انگار کسی در تعقیب او بوده است.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(7)


در اطاقِ مجاور زنی به این سو و آن سو می‌رود و حرف می‌زند، نه او حرف نمی‌زند، او پچ پچ می‌کند، اما پچ پچ‌ها به سر و گوش‌ها هجوم می‌آورند و آدم نمی‌تواند از دست‌شان فرار کند یا خود را از دیدشان مخفی سازد. خنده‌های زن هم درست همین گونه است، شبیه به شرشر کردن آهسته آبِ سطلی که آن را در چشمه خالی می‌کنند، اما حالا تعداد بیشتری شر شر کردن زن‌ها به گوش ویدا می‌رسد، خیلی، زن‌های زیادی که احتیاج ندارند تا بیست و هفت سالگی انتظار بکشند. احتمالاً آنها بدون خجالت کشیدن نامه‌های عاشقانه نوشته‌اند و بدون خجالت کشیدن هم جواب نامه‌ها را خوانده‌اند. و چطور این دو نفر در اطاق مجاور با هم صحبت می‌کنند، با چه واژه‌هائی، و فکر می‌کنند که کسی نمی‌تواند صحبت آنها را بشنود، شاید هم چون کسی به صحبت آنها گوش می‌دهد مخصوصاً اینطور با هم صحبت می‌کنند؟ اما آدم اجازه ندارد چنین رفتار کند! حتی وقتی هم آدم فقط دو نفری در چهاردیواری خانه‌اش باشد باید تا اندازه‌ای ادب و احترام را رعایت کند و حداقل واژه‌هایش را به خاطر احترام به زبان مادری با دقت انتخاب کند. کجا تا حال شنیده شده زنی که پیش مردی می‌رود، بی‌تفاوت از اینکه این دو چگونه مرد و زنی می‌باشند، یک چنین تعریف و تمجید وحشتناکی کند.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(5)


نامه تابستانی از جنوب.(ت)
این امکان وجود دارد. اما شما می‌خواهید با آن زندگی‌تان را بگذرانید؟"
"من با آنچه که تولید می‌کنم زندگی می‌کنم، با ارزش‌هائی که در جهان می‌نشانم، هر چند هم که کوچک باشند.
برای مثال من نقاشی‌های آب‌رنگ می‌کشم، کسی را نمی‌شناسم که زیباتر بکشد. آدم می‌تواند از من با بهای کمی نسخه‌های خطی اشعارم را بخرد که من خودم با نقاشی‌های رنگی تزئین‌شان کرده‌ام. یک گرانفروش نمی‌تواند کاری هوشمندانه‌تر بجز خریدن این چیزها انجام دهد. وقتی هم من بعد از چند سال بمیرم قیمت آنها سه برابر می‌شود."
من این را با شوخی گفتم، اما گرانفروش دچار وحشت شد نکند می‌خواهم از او درخواست پول کنم. او فکرش پریشان شد، به سرفه کردن افتاد و ناگهان در انتهای سالن کنار پنجره یک آشنا دید که باید به او سلام می‌کرد.
دوستان عزیز در برلین، اجازه دهید از شرح ماجرای نهار که من با مهماندارم از آن لذت بردم بگذرم! سالن غذاخوری سفید و شیشه‌ای می‌درخشید، و چه پذیرائی زیبائی، چه خوب غذا می‌خوردند، و چه شراب‌هائی! من در باره آنها سکوت می‌کنم. تماشای غذا خوردن گرانفروشان منقلب کننده بود. آنها کاملاً بر خود مسلط بودند. آنها لقمه‌های خوراک‌های لذیذ را با چهره‌ای کاملاً جدی و برای انجام وظیفه می‌خوردند، بله تحقیرآمیز و تنبلانه، آنها با چهره‌های آرام و کمی رنجور طوری از شیشه‌های شراب قدیمی جام‌هایشان را پر می‌ساختند که انگار دارو می‌خورند. من در اثنای تماشا کردن برایشان چیزهای خوب آرزو کردم. یک نان سفید کوچک و یک سیب هم برای شب در جیب قرار دادم.
شماها می‌پرسید که چرا پس من به برلین نمی‌آیم؟ آری، در حقیقت خنده‌دار است، اما اینجا واقعاً بیشتر مورد علاقه‌ام است. و من چنین آدم کله‌شقی هستم. نه، من نه می‌خواهم به برلین بیایم و نه به مونیخ، برای من آنجا کوه‌ها در شب خیلی کم گلگونند، و دلم برای این چیز و آن چیز اینجا تنگ می‌شود.
(۱۹۱۹)
_ پایان _

یک فنجان کوچک چای.(6)


در این هنگام چیزی منفجر می‌گردد. ویدا نمی‌توانست بگوید کجا و چه منفجر شده است، اما نوک قلم به نوسان می‌افتد، دست می‌لرزد، شانه‌ها تکان می‌خورند و سینه که یک پُلیور نایلونی آن را در بر گرفته بود تند بالا و پائین می‌رود. واژه‌ها از میان دیوار جاری شده و فوران می‌زنند. شاید واژه‌ها نبودند، بلکه فقط تکه‌های چیزی که خود را بر روی میز کوچک، درخت خرما و گرامافون حک و در سر ویدا که آن را با دو دستش محکم گرفته و فشار می‌داد فرو می‌کرد. مرد شروع می‌کند به بلند صحبت کردن، چنان بلند مانند رعدی در آسمان. چه کسی بجز استالاسکا، این بلوط پر گره می‌تواند اینچنین صحبت کند؟ خوب، و حقیقتاً که نام او در این زمان یک نمونه عالی‌ست _ یورِگ! لااقل می‌توانست خود را جورج یا جو بنامد، مانند یکی از همکاران که یک فرد مجرد خودبین است، اما آیا شخصی مانند او چیزی از آن می‌فهمد؟ او درست مانند یک یورِگ صحبت می‌کند _ بلند، خشن، بی‌فرهنگ. چه اهمیتی دارد که او یک مهندس است، امروزه مهندس فراوان است و نمی‌توان آنها را از کارگران تشخیص داد. آیا یک مهندسِ حقیقی چنین فریاد می‌کشد که حتی گلدان‌های کنار دیوار بلرزه افتند؟ صدای استالاسکا لرزه به شانه‌های آدم می اندازد و مانند فرچه خراش می‌دهد، اما صدای زن‌ها که از دیوار نفوذ می‌کنند تحملش سخت‌تر است.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(4)

نامه تابستانی از جنوب. (پ)
"آخ شما! شما همیشه وقتی با من صحبت می‌کنید چیزی برای دست انداختن دارید. اقرار کنید، آقای خوش‌شانس، در حقیقت شما خیلی به ما حسادت می‌کنید، شما با آن شلوار وصله دارتان!"
"درست می‌گوئید، من به کرات حسادت می‌کنم. وقتی من حالا گرسنه باشم و از پشت ویترین ببینم که شماها مشغول خوردن پیراشکی هستید، بعد به شماها حسادت می‌کنم. من از پیراشکی خیلی خوشم می‌آید. اما ببیند، هیچ لذتی چنین ناپایدار نیست، درست مانند خود غذا بطور مضحکی زودگذر است. و در حقیقت این فانی بودن برای لباس‌های شیک، انگشترها، سنجاق‌های سینه و شلوارهای سالم هم صدق می‌کند! یک کت و شلوار زیبا بر تن کردن لذت‌بخش است. اما من شک دارم که آیا این کت و شلوار در تمام مدت روز شماها را سرگرم، خوشنود و سعادتمند می‌سازد. من فکر می‌کنم که شماها اغلب همانقدر کم به لباس‌های اتو کرده و دگمه‌های برلیان خود فکر می‌کنید که من به وصله شلوارم. نه؟ خب، این چه چیزی به شماها اضافه می‌کند؟ البته بخاطر شوفاژ می‌شود به شماها حسادت کرد. اما وقتی خورشید می‌درخشد، همینطور در زمستان، محلی در مونتاگنولا می‌شناسم، میان دو صخره، آنجا کاملاً بی‌ سر و صدا و مانند هتل شما گرم و دارای مهمان‌های بهتری‌ست، و کاملاً مجانی. آدم اغلب می‌تواند حتی شاه‌بلوط در زیر شاخ و برگ‌ها برای خوردن پیدا کند."
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(5)


اینجا یک خانه اشتراکیست، با این حال هنوز خانه‌ای است قابل تحمل و ساکت که بجز ویدا و مهندس استالاسکا یک زوج آرام و بدون بچه نیز در آن زندگی می‌کنند. اما دیگر نمی‌شود به این سکوت اعتماد داشت. مگر بجز این است که این سکوتِ خوفناک وامیدارد که کسی دست به قلم ببرد و شاید چیزی ممنوع یا اندیشه بدی را بنویسد؟ این سکوت غیرقابل اجتناب مانند دملی میتپد یا مانند زمانسنجِ یک محموله دینامیت در فیلمی تیک تیک می‌کند. چنین بنظر می‌آید که الساعه این سکوت منفجر خواهد گشت، اما کسی را نمی‌کشد، بلکه تنها کمی ویران می‌سازد و بلندتر از قبل صدایش به گوش می‌آید. یک چنین سکوتی از میان دیوار نازکی که او را از اطاق استالاسکا جدا می‌ساخت نفوذ می‌کرد! در گذشته، زمانیکه استفانی آنجا زندگی می‌کرد، هیچگاه ویدا صدائی نشنیده بود، با وجودیکه پیرزن تعداد زیادی گربه داشت که میو میو می‌کردند و می‌خواستند بیرون بروند. حالا ویدا می‌شنود که چگونه سکوت از میان درزها نفوذ می‌کنند و کفپوشِ چوبی براق اطاق، پایه های نازک میز و حتی انگشتانش را همراه با قلم از خود لبریز می‌سازد.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(3)


نامه تابستانی از جنوب. (ب)
با شادی و وجدان آسودۀ یک شکست‌خورده ردیف گران‌فروشان را مشاهده می‌کردم. آنها باشکوه دیده می‌شدند، مخصوصاً بانوان. آدم می‌توانست به ایام ماقبل تاریخ فکر کند، به زمان‌های قبل از سال ۱۹۱۴، زمانیکه ما همه مجذوب این سلیقه بوده و آنرا از بدیهیات و مطلوبِ منحصر به فرد می‌انگاشتیم.
میزبان من هنوز حضور نداشت. بنابراین خود را به یکی از گرانفروشان نزدیک می‌کنم تا کمی گپ بزنم.
من می‌گویم: "سلام گرانفروش، چطورید؟"
"اوه، خوبم، فقط بعضی وقت‌ها کمی ملال‌آور است. می‌توان به شما با آن وصله آبی‌رنگ بر روی زانویتان غبطه خورد. شما مانند مردی بنظر می‌رسید که چیزی از ملالت نمی‌داند."
"کاملاً درست است. من به طور وحشتناکی کار برای انجام دادن دارم، و به این خاطر زمان برایم سریع می‌گذرد. هر کسی نقش خود را دارد."
"منظورتان چیست؟"
"ببینید، من یک کارگرم، و شما یک گرانفروش.
من تولید می‌کنم، و شما تلفن می‌کنید. و این آخری سود بیشتری دارد. در عوض تولید کردن بسیار بامزه‌تر است. شعر سرودن یا نقاشی کردن یک لذت است؛ می‌دانید، در حقیقت فرومایگی‌ست که برای آن پول هم درخواست کنی. شغل شما این است که کالاهای عرضه شده را با صد در صد اضافه بها دوباره عرضه کنید. این مسلماً کمتر لذتبخش است."
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(4)


ویدا به وسائل زیبا علاقه دارد، مخصوصاً به وسائل مدرن، سبک و رنگی، اما نه به این خاطر، یعنی، نه تنها به این خاطر در روز فقط سه بار قهوه می‌نوشید و پول‌هایش را پس‌انداز می‌کرد، بدون توجه کردن به سلامتیش، البته این کار تا حالا به سلامتیش آسیبی نرسانده است. ویدا می‌خواست، نه، او در پنهان امیدوار بود ... اما حالا دیگر اهمیتی ندارد که او چه می‌خواسته و به چه امید داشته است. تمام آرزوها و زحمت‌هایش از زمانیکه در اطاق استفانیِ بازنشسته یک چنین انسان مخوفی مانند یورِگ استالاسکا که استاد کارخانه رادیوسازی‌ست زندگی می‌کند بی‌اهمیت به نظر می‌آیند. ویدا عذاب می‌کشید، نمی‌دانست چه باید بنویسد، از قلم می‌ترسید، کاغذ او را به وحشت می‌انداخت. در این لحظه یورِگ در اطاقش خوش می‌گذراند، باشد!، و اگر او مشغول خوشگذرانی نباشد، حداقل در حال خندیدن است، و اگر نمی‌خندد، اما اصلاً هم به اینکه در پشت دیوار نازک ...
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(2)


نامه تابستانی از جنوب. (الف)
به نظر می‌رسد که وضع آن گران‌فروشان که در تابستان چنین پریشان به اُست‌اِنده فکر می‌کردند خیلی خوب باشد. ورق برگشته است، فعلاً آنها در بالا قرار دارند. به تازگی فرصتی پیش آمد که کمی آنها را تماشا کنم. از من در یکی از هتل‌های بزرگ برای صرف نهار دعوت شده بود.
بنابراین به آن هتل بزرگ رفتم. هتلی مجلل. من بهترین کت و شلوارم را بر تن داشتم که یک روز قبل صاحبخانه‌ام سوراخ کوچک سر زانوی آنرا با کمی نخ آبی رنگ رفو کرده بود. وضع ظاهرم خوب بود و توسط دربان بدون هیچ اشکالی به داخل راه داده شدم. از میان در دو لنگه شیشه‌ای و بی‌صدا آدم به یک سالون بسیار بزرگ ملایم جاری می‌شد، مانند جاری شدن در یک آکواریوم لوکس، در آنجا مبل‌های با ابهت و کم عمق از چرم و از مخمل قرار داشتند، و برای تمام آن فضای بزرگ گرمای مطبوعی ایجاد کرده بودند، آدم داخل جوّی می‌شد شبیه به گاله فیس در سیلان. اینجا و آنجا گران‌فروشان خوشپوش با همسرانشان نشسته بودند. آنها چه می‌کردند؟ آنها از فرهنگ اروپائی محافظت می‌کردند. واقعاً، در اینجا هنوز این فرهنگ موجود بود، این فرهنگ ویران که برایش بسیار عزا گرفته شده است همراه با مبله‌ای کلوب، سیگار‌برگ‌های وارداتی، گارسون‌های چاپلوس، اتاق‌های بیش از حد گرم، درختان خرما، شلوارهای اتو زده شده، لباس‌های دکولته، حتی عینک‌های یک چشمی. همه چیز هنوز آنجا بود، و من از دیدار دوباره این فرهنگ متأثر گشته چشمه‌ایم را پاک کردم. گران‌فروشان دوستانه و لبخندزنان مرا نظاره می‌کردند، آنها این را آموخته‌اند که با افرادی مانند ما منصفانه و درست برخورد کنند. در چهره‌هائی که با آن مرا تماشا می‌کردند لبخند بود و ریشخندی آهسته مخلوط با ادبی خیلی ملاحظه‌کارانه، رعایت و حتی به رسمیت شناختن. من به این اندیشیدم که کجا این نگاه عجیب را یکبار دیگر دیده‌ام؟ و آن را به یاد آوردم.
این نگاه که پیروزمندانِ جنگ با آن به شکست‌خوردگان می‌نگرند را در اثنای جنگ در آلمان اغلب دیده بودم. این نگاهی بود که آن زمان تاجرها در خیابان به سربازهای زخمی میا‌نداختند. نیمی از نگاه می‌گفت <بیچاره!>، نیمه دیگر می‌گفت <قهرمان!>، نیمی مسلط و نیمی ترسو.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.(1)


نامه تابستانی از جنوب.
دوستان عزیز در برلین!
بله، در تابستان اینجا اوضاع جور دیگر بود. اینجا هموطنانی که هتل‌های زیبای لوگانو را پُر می‌کنند، مضطرب در دایره سایه نخل‌های کنار دریا نشسته بودند و پریشان احوال به اُست‌اِنده فکر می‌کردند، در حالیکه آدم‌هائی مثل ما با قطعه نانی در کوله‌پشتی از تابستان باشکوه لذت می‌بردیم. و چه زود روزهای درخشان گریختند، چه ناپایدار و زودگذر بودند آن روزها!
با این حال، هنوز هم اینجا خورشید موجود است، و هنوز ما پیش او میهمانیم. من این سطور را در یکی از روزهای آخر ماه دسامبر، قبل از ظهر ساعت یازده، در بادگیری ساخته شده از شاخ و برگِ خشک و باریک که خورشید بر آن می‌تابد در گوشه‌ای از جنگل می‌نویسم. تا ساعت سه گاهی هم تا چهار بعد از ظهر تقریباً آفتاب ادامه دارد، اما بعد هوا خنک می‌شود، کوه‌ها خود را با رنگ بنفش روشن می‌پوشانند، آسمان چنان نازک و روشن می‌شود که فقط در زمستان اینگونه می‌گردد، و آدم یخ می‌زند، باید چوب در اجاق انداخت و برای باقیمانده روز افسونِ متر مربعی از اجاق گردید. آدم زود می‌خوابد و دیر از خواب برمی‌خیزد. اما این ساعات نهار نیمروزی در روزهای آفتابی را آدم داراست، آنها به ما تعلق دارند، در این وقت خورشید گرم‌مان می‌سازد، در این وقت بر روی چمن و شاخ و برگ‌های خشک دراز می‌کشیم و به خش خش کردن زمستانی برگ‌ها گوش می‌سپاریم، بر کوه‌های نزدیک تراوش برف به پائین را مینگریم، و گاهی هم در خلنج و شاخ و برگ‌های خشکیده درخت شاه‌بلوط کمی زندگی نمایان است، یک مار خواب‌آلود کوچک، یک جوجه تیغی. همچنین اینجا و آنجا هنوز آخرین هسته در کنار درختان شاه‌بلوط افتاده‌اند که آدم آنها را در جیب جای داده و هنگام غروب در آتش درون اجاق می‌اندازد.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(3)


خیر، هیچ نامه عاشقانه‌ای، او می‌خواهد یک درخواست بنویسد. یک درخواست به کمیته اجرائی، و در حقیقت به بخش مسکن که لبریز از نامه‌های درخواست‌کنندگان است، به خاطر معاوضه اطاقش، یک اطاق راحت و دلپذیر که با زحمت فراوان واحه‌ای آفریده که در آن حتی یک درخت خرما رشد کرده _ چه با شکوه این درخت برگ‌های براق و در واقع بسان فلز تراشیده گشته‌اش را گسترش می‌دهد _، در برابر یک اطاق کوچک‌تر، بدتر و سردتر. هم درخت خرما هم قفسه‌ها و هم گلدان‌های گیاهِ پیچکِ کنار دیوارهائی که دارای رن‌های مختلفند به ویدا مانند دوستِ خوب و آزرده گشته‌ای با سرزنش نگاه می‌کنند. هنگامیکه ویدا به این فکر می‌کند که باید روزی اسبابکشی کند عرق سردی بر او می‌نشیند، انگار که او در کویری ایستاده و تمام این اشیاء محبوب و ترد را که او را احاطه کرده‌اند نگاه داشته است، و نه تنها آنها را، بلکه همچنین دیوارها را که رنگ‌های مختلفی دارند، سایه نخل باریک و روشنائی مطبوع چراغ پایه‌دار سبز را.
ــ ناتمام ــ

جادوی رنگ‌ها.


انگار هیچگاه جور دیگر نبوده است، در قسمت جنوبیِ دره در حاشیه یک تاکستان، بر روی یک صندلی‌تاشو کوچک در کنار دیواری کوتاه نشسته و بر روی زانوهایم مقوائی قرار داده بودم، در دست چپ یک پالتِ رنگِ کم وزن و در دست راست یک قلم مو. کنار من در زمین نرم عصای راهپیمائیم فرو رفته بود و کوله‌پشتی‌ام قرار داشت که درش باز بود و می‌شد لوله‌های کوچک فشرده شدۀ رنگ‌های داخل آن را دید.
من یکی از آنها را در می‌آورم، درش را باز می‌کنم، با لذت و با فشار اندکی ذره‌ای از ناب‌ترین و زیباترین لاجوردی بر روی پالتِ رنگ می‌ریزم، و سپس رنگ سفید، و یک سبزِ زمردینِ لطیف و خالص برای هوای شبانگاهی، و صرفه‌جویانه قطره‌ای روغن‌ جلا. و من مدت درازی به افق می‌نگرم، به کوه‌های دوردست، به رنگ قهوه‌ای طلائی ابرها، و آبی سیر را با قرمز در هم می‌آمیزم و نفسم را به خاطر دقت حبس می‌کنم، زیرا که تمام اینها می‌بایست غیرقابل توصیف، لطیف و روح‌دار می‌گشتند. و قلم‌موی من بعد از درنگی کوتاه تند به جنبش می‌افتد و اطراف ابری روشن در آبی، با سایه خاکستری و بنفش، و زمین‌های مجاورِ تازه سبز شده و درختان شاه‌بلوط حالا شروع می‌کنند با قرمز ملایم و آبیِ دوردست‌ها هماهنگ گشته و بر یکدیگر اثر بگذارند، و رفاقت‎ها و تمایلات رنگ‎ها، کشش‎ها و دشمنی‎ها منعکس می‎گردند، و زمانِ کوتاهی تمام زندگی در من و خارج از من بر روی مقوایِ کوچکی که بر روی زانویم قرار داشت در هم آمیخته، و آنچه که جهان به من و من به جهان برای گفتن و برای انجام دادن، اعتراف کردن و پوزش خواستن داشتیم، خاموش و بی‌صدا در سفید و آبی، در رنگ زردی دلیر و بشاش و سبزی دنج و شیرین اتفاق می‌افتد.
و من احساس می‌کردم: که این زندگی‌ست! این سهم من به جهان، خرسندی و تکلیف من بود. اینجا من در خانه بودم. اینجا شوق برایم شکوفا می‌شد، اینجا من پادشاه بودم، اینجا من به کل جهانِ محترم با لذت و متانت پشت می‌کردم.
(از <رویای یعد از کار روزانه> در <فوسیشه تسایتونگ>، برلین ۱۹۱۸)
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(2)

این احمقانه است، خیلی احمقانه، اما هنگامیکه آرنج‌های گِرد و نیرومندش را بر روی میز کوچکِ ظریف و مدرن که به شکل برگ نیلوفر منبت‌کاری شده است تکیه می‌دهد به صدا می‌افتند. این تولید صدای ناگهانی و بلند ادامه می‌یابد و قلم در میان انگشتان به هم فشرده فش فش می‌کند. حالا به نظر ویدا چنین می‌رسد که انگار او فقط در حال نوشتن نامه‌ای عاشقانه است. به این خاطر او تمام مدت مردد است و نه به دست خود اطمینان می‌کند نه به صفحه کاغذ، و نه به نیش قلم. این درست نیست که طرح یک درخواست خود را به نامه‌ای عاشقانه تغیر دهد، به پیشکش کردن آشکار و وقیحانه‌ای که به خاطر آن می‌توانست مضحکه همه شود! تنها فکر کردن به ریشخند شدن ویدا را به سرگیجه می‌اندازد، طوریکه انگار او مانند زمان کودکی بر روی یخی نازک، خالی از برف و تازه منجمد شده می‌دود. در آن زمان با گستاخی بر روی چنین یخی می‌پرید؛ و یخ مانند نواری لاستیکی پائین پاهایش رام بود، و از پائین هیولائی صعود می‌کرد و فریاد را در گلو خفه می‌ساخت.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.(1)


قلم در حال سُر خوردن بر روی صفحه کاغذ باز خود را به یک خار مبدل می‌سازد و مانند ماری فش می‌کند. آیا آنچه سمی می‌توانست باشد، مطلقاً هیچ سمی، فقط وهمی‌ست ابلهانه: ویدا نه شِکوه خواهد نوشت و نه نامه‌ای عاشقانه. او تا حال به کسی نامه‌های عاشقانه ننوشته و برای او هم کسی چنین کاری نکرده بود. در حالیکه او بیست و هفت سال سن دارد و چهار سال قبل دانشگاه را به پایان رسانده است. این تقصیر او نیست یا تقصیر اوست که در گروه جلسه بحث و تحقیق فقط پنج مرد بودند، بیست و سه دختر و پنج مرد. در محل کارش هم یک فوج دختر هستند که موهای خود را جلوی آینه شانه می‌زنند، در حالیکه آدم می‌تواند تعداد مردها را با انگشت دست بشمرد: سه نفر آنها دارای همسرند، سه نفر از همسران‌شان طلاق گرفته‌اند، و دو نفر دیگر مجردند.
ــ ناتمام ــ

یک فنجان کوچک چای.

Mykolas Sluckis
به نظر می‌آید که خودنویس مانند بقیه خودنویس‌ها باشد، فقط کمی بهتر از بقیه، یک چنین خودنویسی به ارزش شش روبل همیشه پیدا نمی‌شود. ویدا نوک خودنویس که نور خفیف سرد و اسرار آمیزی می‌دهد و مزاحم فکر کردن‌اش می‌گردد را بررسی می‌کند _ نوشتن یا ننوشتن _، اما این چه ربطی به خودنویس دارد. خودنویس سبز تیره رنگ مانند بانوئی باریک از سرزمینی ناآشنا در دست رام است، اما نوک آن گاهی به خار شباهت دارد، مخصوصاً وقتیکه خود را به صفحه سفید نزدیک می‌سازد. فقط چنین به نظر می‌آید که انگار نوک آن مانند خار زهرآگینی بیرون زده است، در حالیکه ویدا قصد ندارد با آن کسی را بگزد، حداکثر خود را، مطمئناً خود را، قطعاً حتی خود را.
ــ ناتمام ــ

تفریح همکاران اداری من بعد از صرف کله و پاچه.


به اطاق کارم داخل می‌شوم، بلند که همه بشنوند روزبخیری می‌گویم و بعد از نشستن کنار میز کارم متوجه رضا که مشغول مالیدن شقیقه‌هایش بود می‌شوم. خودم را آماده گفتن "خدا بد نده" می‌کنم که صدای بلند گوزی که شباهت زیادی به صدای انفجار آزمایش بمب اتم داشت مرا از گفتن بازمی‌دارد.
از این کارش تعجب می‌کنم، اگر شما هم بجای من بودید حتماً با شنیدن آن صدای بلند انفجار مثل من تعجب می‌کردید، به جای گفتن "خدا بد نده" می‌گویم "آقا رضا این چه کاریه می‌کنی؟"
همچنانکه سرانگشت‌های اشاره را بر عکسِ حرکت عقربه ساعت می‌یچرخاند و شقیقه‌اش را می‌مالید و با هر چرخش کامل انگشت بلند می‌گوزید، می‌گوید: سرم خیلی درد می‌کنه.
می‌گوم: خدا بد نده، ولی پس چرا شقیقه‌هاتو می‌مالی؟
مانند آدم‌های کودن می‌گوید: بر و بچه ها گفتن سردرد رو خوب می‌کنه.
می‌پرسم: خوب پس چرا هی میگوزی؟
با تعجب می‌پرسد: مگه گوز به شقیقه ربط نداره!؟
دیوانه بعد از چهل و چند سال عمر کردن هنوز هم دستگیرش نشده که گوز فقط می‌تواند با دل درد در ارتباط باشد، آن هم دل دردی که با خوردن سه پُرس کله‌پاچه به آن دچار می‌شوند و نه با شقیقه.

در پختگی انسان جوانتر می شود.(53)


در این اواخر تکانی سریع در من اتفاق افتاد. پیر و پوسیده گشتن به رشد کردن در روزگاران جوانی شباهت دارد، در جهشِ رو به جلو و حرکات تند و سریع. بر عکس: ممکن است پیر گشتن قدم‌های آهسته و مداوم خود را دارا باشد، قدم‌های آهسته‌ای که آدم متوجه‌شان نمی‌شود، اما گاهی ناگهان مانند خیز برداشتن می‌گردد، و آدم آن را خیلی خوب حس می‌کند ... مشقت‌ها رشد می‌کنند و اغلب برای ایستادگی در برابر آنها به مساعدت کامل روح و روان احتیاج می‌گردد.
(از نامه‌ای به فلیکس لویتسکندورف در ژانویه ۱۹۶۲)
***
این روزها کتاب یکی از چینی‌های پیر را می‌خواندم: اگر مُرده‌ها را به خانه بازگشتگان بنامیم، بنابراین زندگان سیاح هستند. کسیکه نمی‌داند به کجا سیاحت می‌کند بی‌وطن است. اگر تنها یک انسان وطنش را از دست داده باشد، بدینسان آنرا ناعادلانه خوانند. حال اگر تمام جهان وطنش را از دست بدهد، دیگر کسی نیست که آنرا ناعادلانه نامد.
(از نامه‌ای بی‌تاریخ به آلیس لویتهولد)
***
در حقیقت جوانان با کمال میل از مرگ صحبت می‌کنند، اما هرگز به آن نمی‌اندیشند. در نزد سالخوردگان بر عکس است. جوانان فکر می‌کنند که زندگی‌شان جاودانه است و می‌توانند به این خاطر تمام خواهش‌ها و اندیشه‌ها را به حال خود رها سازند. سالخوردگان متوجه شده‌اند که در جائی یک پایان است و اینکه آنچه کسی برای خود اندوخته و هر آنچه انجام داده به خاطر هیچ و پوچ بوده است و در پایان در سوراخی می‌افتد.
(از «گرترود» در سال ۱۹۰۹)
***
فرد مُرده، نه بر حسب تصادف، نه عبث، نه ظالمانه و شرورانه و نه به زور جدا گردیده، بلکه وظیفه زندگیش به آخر رسیده بوده است، و او به جای دیگر رفته تا با هیبتی تازه دوباره بازگردد و به فعالیت ادامه دهد. البته "وظیفه‌اش به پایان رسیده بود" بدین معنا نیست که او نمی‌توانسته سالیان درازی هنوز زندگی پُر باری داشته باشد، یا اینکه او قابل معاوضه است. اما برای خود او، برای عمیق‌ترین معنای زندگیش، به هدف خود دست یافته است، او پخته گشته بود، و اگر هم با کمال میل نمرده باشد، امروز هم از آنچه که او بوده آگاه است و می‌داند از آن چیزی کم و تار و مار نگردیده. این عقیده من است. مرگ وجود ندارد. زندگی جاودان است، هر انسانی در عمق وجود خود دارای یک <من> است که مرگ آن را ویران نمی‌سازد ... البته من به دیدن حضور شخص مُرده معتقد نیستم، یا رابطه داشتن با <ارواح>. اما من با اطمینان کامل معتقد به اشتراک در روح و عمل با کسانیکه ما را ترک کرده‌اند می‌باشم. ما نه در مرگ، بلکه فقط در زندگی آنچه را که در مردگان جاودانه و فناناپذیر می‌باشد پیدا می‌کنیم.
(از نامه‌ای به آنه رویملین در ۱۹۲۰)
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(52)


خدا نگهدار، جهان بانو.
جهان در تکه تکه خُرده‌های شیشه جای دارد،
روزگاری او را بسیار دوست می‌داشتیم،
حالا برای ما مُردن دیگر
زیاد وحشت‌انگیز نمی‌باشد.
نباید به جهان دشنام داد.
او که چنین رنگین و وحشی‌ست،
جادوی کهنه همچنان
می‌وزد به دور عکس او.
ما می‌خواهیم راضی جدا گردیم
از بازی بزرگ او:
او به ما شوق و اندوه بخشید،
او به ما عشق فراوان بخشید.
خدا نگهدار، جهان بانو، و بیارای
خود را باز جوان و لغزان،
ما از بخت تو
و فغانت سیرابیم.
***
نمایشی بالاتر از انسانی که خردمند گشته و تعصب دنیوی و شخصی را ترک کرده است وجود ندارد.
(از نامه‌ای بی تاریخ)
ــ ناتمام ــ