یاقوت صورتی رنگ.


<یاقوت صورتی رنگ> از هانس لودویگ روزِگر را در اسفند سال ۱۳۹۶ ترجمه کرده بودم.

دکتر پتر فلوریان مشغول مطالعه «کتاب مرجع برای بازپرس‎ها» از پروفسور هانس گروس بود که دوست و همشاگردی قدیمی‎اش فریدریش نِک، دانشیار رشته مردمشناسی در دانشگاه هایدلبرگ، با تمام ویژگی‎های یک هیجانِ غیرعادی به داخل اتاق هجوم می‎آورد و در این حال کاملاً فراموش می‎کند کلاهش را از سر بردارد، بجای آن اما بلافاصله نیازش را به بیرون فوران می‎دهد: "پتر عزیز، تو باید به من کمک کنی، برایم حادثۀ وحشتناکی رخ داده است!"
فلوریان سرِ با موهای سفید عجیب و صورت جوانش را از روی کتاب مرجع بالا می‎آورد، دوباره آخرین نگاه را به فصل فریبنده‎ای که در حال خواندش بود و به سختی می‎توانست از آن دل بکَند می‎اندازد و بعد می‎پرسد: "آیا باید دوئل کنی؟"
"من و یک دوئل!"
"یا اینکه خانم لیزل گریخته است؟"
نِک این گمانِ او را با عصبانیت دفع می‎کند: "چه چیزهائی از ذهنت می‎گذرد! اما یاقوت صورتی رنگم را دزدیده‎اند!"
"<یاقوت صورتی رنگ>، رمان جدیدت؟"
"آه آن! آن به سنگینی سُرب در کتابفروشی‎ها قرار دارد، و هیچکس به سراغش نمی‎رود. گرچه امید زیادی برایش داشتم اما می‎تواند بزودی برایم بی‎اهمیت شود. نه ــ سنگ من، سنگ فوق‎العاده قیمتی‎ام را که شاهزاده از تراونکور به من هدیه داده بود، که برایم بسیار ارزشمند است، طوریکه آن را به مورگان که مبلغ هنگفتی برایش پیشنهاد داده بود نفروختم، همان سنگی که وقتی به آن نگاه می‎کردم زیباترین خاطرات سفر به هندوستان را به یادم می‎آورد. و حالا آن رفته است، ناپدید شده است، دزدیده شده است!"
"نمی‎خواهی کلاهت را از سر برداری؟"
دانشیار در حال برداشتن کلاهِ شلِ لبه بلند می‎گوید: "من آن را در اتاق جلوئی می‎گذاشتم، یاقوت را دزدیده‎اند ... آدم نمی‎تواند این را باور کند ... نه، این باور نکردنی‎ست!"
"چرا باور نکردنی‎ست؟ من آن را با کمال میل باور می‎کنم. اشیاء ارزشمند، با هر قیمتی، در هر محلی و در هر ساعت از شب و روز توسط دزدان ماهر سرقت می‎شوند، و من نمی‎دانم چرا سنگِ تو باید یک استثناء باشد، وقتی تو آن را، همانطور که رَوش توست، دَم‌دست گذاشته باشی. همه‌جا را خوب جستجو کردی؟"
نِک ابتدا فقط با یک حرکتِ دست که نومیدی‎اش را آشکار می‎ساخت پاسخ می‎دهد: "عزیز من، مسخره نکن، متأسفانه این بار به فراموشی مربوط نمی‎شود، بلکه آن ..." او از جا می‎جهد و از پنجره به سمت اجاق و از آنجا به سمت پنجره قدم می‎زند. "آدم باید از عصبانیت موهای خود را بکَند! یک هفته پیش همسرم از من خواست که سنگ را به او هدیه کنم یا حداقل قرض دهم، او می‎خواست بگذارد با آن یک سنجاق سینه برایش بسازند، من درخواستش را رد کردم و به این خاطر امروز بطور دردناکی متأسفم. یاقوت می‎توانست حالا پیش زرگر باشد و من مجبور نبودم بخاطر فقدانش به چه کنم چه کنم بیفتم! آه من چه آدم حریص ابلهی بودم ــ و اگر جواهر را دیگر بدست نیاورم، اگر من واقعاً آن را دیگر بدست نیاورم ..."
"بنابراین تو از آن می‎آموزی که زن‎ها گاهی اوقات باهوشتر از مردها هستند. وانگهی، چه‌کسی به تو تضمین می‎دهد که یاقوت نمی‎توانسته در پیش زرگر هم به سرقت رود؟"
"بس کن! تو من را شکنجه می‎دهی."
فلوریان جدی می‎گوید: "من دارم تو را تسلی می‎دهم، اما تو بجای آنکه بگوئی از من چه می‎خواهی برایم می‎نالی، این مسلم است که از من چیزی می‎خواهی، وگرنه اینجا نمی‎آمدی."
دانشیار رنجیده می‌پرسد: "آیا من وقتی فقط چیزی می‎خواهم می‎آیم؟ دوستی‎ام را اینطور کم ارزیابی می‎کنی ... پس بهتر است که بروم ..." اما او خود را آماده رفتن نمی‎کند، بلکه در حالیکه روی کلاهش می‎نشیند دوباره در مبل فرو می‎رود.
"تو که انکار نمی‎کنی چیزی از من می‎خواهی؟"
"نه، ابداً. زیرا تو باید به من کمک کنی یاقوت را دوباره بدست آورم. تو خود را با پیدا کردن اشیاء مسروقه مشغول می‎سازی، و گرچه تاکنون برای مطالعات‎ات در این زمینه حرمت زیادی قائل نگشته‎ام، اما حالا فرصت داری برای کار عجیب و غریبت برنده احترامم شوی."
فلوریان لبخند می‎زند: "خیلی ممنون! من از این فرصت استفاده خواهم کرد، اما ما آنچه را که تو دوست داری <پیدا کردن اشیاء مسروقه> بنامی رشته <جرم‎شناسی> می‎نامیم، که کارهای خیلی بیشتری انجام می‎دهد. این رشته سلاح معنویِ ذهن را برای کشف جرایم و مجرمین آماده می‎سازد. آیا پیش پلیس که بعضی‎ها ادعا می‎کنند می‎تواند گاهی کاملاً بی‎دست و پا نباشد بودی؟"
"آه آنها ... یک نفر در لباس یونیفرم پیش ما بود، آپارتمان را جستجو کرد، همه‌چیز را زیر و رو کرد، چیزهای احمقانه پرسید و بر سر آشپز و خدمتکار خانه که آنها را مظنون می‎شمرد طوری فریاد کشید که دو دخترِ باکفایت استعفا دادند. فقط این را کم داشتیم تا بدبختی ما کامل شود!"
"فریدریش عزیزم، من با کمال میل در مشاوره و همچنین در عمل به تو یاری خواهم کرد ..."
"بله، این در هندوستان برایم اتفاق افتاد، من پیش بهترین شاهزاده می‎روم و او این یاقوت را توسط نگهبان کاخش برایم تهیه کرد!"
"فکر می‎کنی؟ وانگهی تو در هندوستان نیستی، زیرا سنگ در هایدلبرگ از تو دزدیده شده است، بنابراین یاری خواستن تو از یک شاهزاده نمی‎تواند هیچ نفع عملی داشته باشد. نه، ما به این وسیله از جایمان حرکت نمی‎کنیم. تو باید محبت کنی و با نیروهای ضعیفم کنار بیائی و شکایت کردنت را توسط یک توصیفِ تا حد امکان مفصل از واقعه، تا آنجا که برایت آشناست جایگزین کنی. بنابراین لطفاً شروع کن!"
مردم‎شناس سه بار عمیق و قابلِ شنیدن نفس می‎کشد، و در حالیکه دکتر فلوریان او را از میان عینک انتقادی تماشا می‎کرد تعریف می‎کند: "تو می‎دانی که من سال‎هاست در کنار شغل اصلیم خود را با هنر زیبای نویسندگی ادبی مشغول می‎سازم، البته بدون آنکه هماهنگی درستی پیدا کنم، که لیزل در من یک نویسنده بزرگ ببیند و بتواند این را توسط انتقاد و مخاطب به رسمیت بشناسد؛ تو همچنین می‎دانی که من به تازگی دوباره یک رمان به نام <یاقوت صورتی رنگ> را به چاپ رسانده‎ام که در آن ــ آنطور که من مطمئنم و همسرم اطمینان می‎دهد ــ داستان پیشینۀ دویست سالۀ سنگ ارزشمندی را که شاهزاده از تراونکور هنگام خداحافظی به من هدیه کرد بسیار هیجان‎انگیز به شکل هنری توصیف کرده‎ام."
"لطفاً کوتاهتر، وگرنه نمی‎توانم حرفت را دنبال کنم، استعدادت برای جمله‌سازی گسترده را برای آثار علمی و هنرِ زیبای نویسندگی‎ات پس‎انداز کن."
"حرفم را قطع نکن! ... رمان منتشر می‎شود، و هیچکس به آن اهمیت نمی‌دهد و ناشرم نامه‎های مأیوسانه می‎نویسد. در این وقت همسرم یک ایده عالی داشت. ما باید یک مهمانی می‎دادیم و در آن مشاورین، پروفسورهای هر چهار دانشگاه و تعدادی از بهترین روزنامه‎نگاران فرانکفورت را که من اندکی می‎شناسم به این مهمانی دعوت کنیم ..."
"روزنامه‌نگاران اما باید بخاطر دعوت غیرمنتظره متعجب بوده باشند!"
"ساکت باش! ... لیزل قصد داشت سپس صحبت را تصادفاً به رمان جدید من بکشاند، من باید سوژه را می‌قاپیدم، اگر کسی دیگر این کار را نمی‎کرد، و اشاره می‎کردم که این سنگ جالب که موضوع کتاب را تشکیل می‎دهد در اختیار من است، تا به این وسیله مهمان‎ها بخواهند آن را ببیند ..."
"رمان را؟"
"نه، سنگ را. ... من باید آن را نشان می‎دادم، باید مهمان‎ها آنرا تحسین می‌کردند و در نتیجه روز بعد کتابم را می‎خریدند، باید روزنامه‎نگاران مقاله‎های طولانی در باره آن می‎نوشتند و موفقیت اثرم را تضمین می‎کردند."
"و بجای آن یک دولتمرد، یک پروفسور دانشگاه یا یکی از بهترین خبرنگاران فرانکفورت جواهر را از تو سرقت کرد، درست می‎گم؟"
"اما پتر! هنگام شام خوردن همه‌چیز آنطور که مورد نظر بود پیش رفت، و اگر من یک گیلاس شراب قرمز بر روی بهترین رومیزی دوازده نفره‎مان نمی‎ریختم آدم نمی‎توانست از چیزی شکایت کند. همکاران من با دیدن سنگ هیجانزده شده و قصد داشتند رمان که حاوی داستان زندگی یاقوت است را بخرند، و روزنامه‌نگاران یادداشت برمی‎داشتند. اما می‎دانی، داستان همچنین براستی واقعاً جالب است. جواهر در ابتدا برای یک شاهزاده خانم هندی بعنوان خراج آورده شده بود و ..."
"می‎بخشی، اما این به اینجا مربوط نیست، وانگهی من دو روز قبل رمان را خواندم، و آن را دقیقاً به یاد دارم. رمان واقعاً به خوبی نوشته شده و سزاور فروش خوبی است."
چشم‌های نِک می‎درخشند: "تو هم اینطور می‎گوئی؟ این باعث خوشحالی من است."
"خواهش می‎کنم به تعریف کردن از گزارشت در باره اتفاقات شب گذشته ادامه بده."
"با کمال میل. مهمان‎ها در نیمه‌شب ما را ترک می‎کنند، و من از این موفقیت موقتی بسیار راضی بودم، و لیزل به من برای تبلیغ درخشانی که نامحسوس انجام داده بودیم تبریک گفت و تقریباً بخاطر رومیزی خراب شده اصلاً ماتم نگرفت. اما لکه شراب سرخ به راحتی می‎تواند با شستن خارج شود، اینطور نیست؟ ادعای همسرم اما عکس این است و از یک شستشوی شیمیائی صحبت می‎کند که من باید بپردازم."
"حق باید با او باشد. خودت را برای یک فاکتور بلندبالا آماده کن!"
"مهم نیست! رومیزی نخی چه اهمیتی برای من دارد!"
"کتانی."
"من خیلی خسته بودم، ما با هم به اتاق خوابمان رفتیم، و لیزل یاقوت را که من معمولاً در یک جعبه آهنی قفل می‎کردم برای آن شب در جعبه جواهرات خودش قرار می‎دهد. من بیش از حد خواب‎آلود بودم که جعبه آهنی را باز کنم، وانگهی نمی‎دانستم کلید را کجا گذاشته‎ام."
"البته، جعبه آهنی کلید مخصوص به خود را دارد."
"بعلاوه من کلید را امروز صبح فوری دوباره پیدا کردم. کلید بعنوان چوبِ الفِ لایِ کتابی در باره قدیمی‎ترین فرهنگ آزتک‎ها قرار داشت ... در ضمن باید اذعان کنم که این یک کتاب ارزشمند با دیدگاه‎های جدید است که من خواندن آن را به گرمی به تو توصیه می‎کنم."
"بدون شک چوبِ الفِ آن باید یک کلید جعبه آهنی باشد."
"مرتب حرفم را قطع نکن! بنابراین همسرم در حضور من یاقوت را در جعبه جواهراتش قرار داد، من خودم آنجا ایستاده بودم وقتی او جعبه جواهراتش را که یاقوت را در آن قرار داده بود قفل کرد، کلید را بیرون کشید و در اولین کشوی میز تحریر قرار داد. او مانند هر شب درِ اتاق خوابمان را قفل کرده بود و کلید را کج چرخانده بود تا از بیرون نتوانند آن را با فشار از سوراخ کلید بیرون بیندازند ــ چون او کمی از سارقین وحشت دارد ــ، و سپس ما به استراحت پرداختیم."
"کار بسیار عاقلانه‎ای کردید، و من واقعاً کنجکاوم بدانم که داستان کلید چگونه به پایان خواهد رسید."
"بلافاصله پس از رفتن به تختخواب خوابم برد و ابتدا صبح بیدار شدم، چون همسرم در اتاق مشغول به کاری بود، هنوز هم ــ من باید تأکید کنم ــ با درِ قفل بودۀ اتاق، تا اینکه او در مقابل کمد در حال زیر و رو کردن جعبه جواهراتش ناگهان یک جیغ تیز می‎کشد: <فریدریش، یاقوت صورتی رنگ نیست!> پتر، آیا حرفی برای گفتن داری؟"
"فعلاً نه. ادامه بده."
"من با هر دو پا همزمان از تخت می‎پرم، فقط با یک جهش ... تو از دوران مدرسه به یاد داری که من آن زمان در رشته ژیمناستیک آدم مشهوری بودم و ژیمناستیک را نمی‎شود سریع فراموش کرد ... بنابراین با یک جهش پیش لیزل بودم و متأسفانه نمی‎توانستم کار دیگری انجام دهم بجز آنکه متوجه شوم که یاقوت مفقود شده است ..." دانشیار عمیقاً نگران در خودش فرو می‎ریزد.
"فریدریش عزیز، تو مطمئنی که شماها یاقوت را در جعبه جواهرات قرار داده بودید؟"
"کاملاً مطمئنم."
"و شماها امروز صبح همه‌جا را دقیقاً جستجو کردید؟"
"ده بار ... بیست بار ... صد بار!"
"و هیچ‌چیز؟
"هیچ‌چیز."
"یاقوت چه اندازه است؟"
"به بزرگی یک فندق کوچک."
"شاید جائی زیر چیزی رفته باشد."
"بله، اما کجا؟"
"اگر این را می‎دانستم سپس یک پیامبر بودم و می‎گذاشتم من را با این استعدادِ نادر در بازار مکاره با پرداخت پول با شگفتی تماشا کنند."
"تو هیچ‌چیز را جدی نمی‎گیری!"
"آه بله، دوست عزیزم، چون تو علاقه یا کنجکاوی‎ام ــ چیزی که ممکن است یکسان باشند ــ را توسط گزارشت بسیار به هیجان آورده‎ای."
نِک رسماً با نگاهش فلوریان را نیزه می‎زند: "و در جواب چه می‎گوئی؟"
"عجیب و غریب."
"پلیسی هم که خانه ما بود همینطور قضاوت کرد."
"او با این کار خود اثبات کرد که مرد با تدبیری‎ست، زیرا که ماجرا واقعاً بسیار عجیب است."
"پتر عزیز، تو باید برای خودت یک نظر شکل داده باشی، زیرا این ماجرا مربوط به رشته‎ای است که تو در آن سال‎ها مشغول کار کردنی."
فلوریان دهانش را کج می‎کند: "من حدس می‎زنم که در شب یکی از مشاورینت، پروفسورهایت، یا بهترین روزنامه‎نگاران ــ بخصوص روزنامه‎نگاران قابل اعتماد نیستند ــ از پنجره داخل اتاق شده و یاقوت را دزدیده است. تو احتمال می‎دهی که کدامیک از این آقایان بیشتر قادر به چنین کاری باشد؟"
"اولاً هیچکدام، دوماً ما با پنجره باز نمی‎خوابیم، و سوماً همانطور که می‎دانی ما در طبقه دوم زندگی می‎کنیم."
"آیا صبح شیشه‎های پنجره سالم بودند؟"
"تمام‎شان سالم بودند."
"فریدریش، اما حالا می‎خواهیم شوخی را کنار بگذاریم و جدی فکر و مشورت کنیم. داستان اما بیش از حد ابلهانه و سزاوار روشن شدن است، از یک طرف بخاطر سنگ ارزشمند، از طرف دیگر بخاطر مشکلی که در آن پنهان و حل آن برایم بسیار جالب است. به من اجازه بده خلاصه‎ای از آنچه برایم گزارش کردی و به نظرم عمده‎اند را تکرار کنم، و تو بعد به من خواهی گفت که آیا آنچه می‎گویم صحیح است یا نه. بنابراین: یاقوت صورتی رنگ در حضور تو توسط همسرت داخل جعبه جواهراتش می‎رود، جعبه در کمد گذاشته می‎شود، کمد قفل می‎گردد و کلید آن در کشوی میز تحریر قرار داده می‎شود. درِ اتاق قفل می‎گردد و کلید کج چرخانده می‎شود تا از بیرون نشود آن را خارج ساخت. صبح یاقوت مفقود شده بود، اما وضعیتِ دیگر اتاق بدون تغییر مانده بود. آیا اینطور است؟"
"دقیقاً."
"بنابراین امروز صبح کلید در جاکلیدی درِ اتاق همچنان کج چرخانده شده قرار داشت؟ لطفاً فکر کن، جواب تو اهمیت زیادی دارد."
"بله، من خودم آن را نگاه کردم."
"و تو کاملاً مطمئنی که کمد با جعبه جواهرات مانند شب قبل قفل بوده است؟"
"همسرم این را قسم می‎خورد، چون همانطور که گفتم لیزل قبل از من بیدار شده بود تا یاقوت را که بیشتر از هرچیز دیگر دوست دارد نگاه کند ... و آن را نیافت ..."
"آیا در این وقت او فریاد می‎کشد؟"
"در این وقت او فریاد می‎کشد."
"جای تعجب نیست، من هم با اینکه مانند او زن حساسی نیستم اما در چنین واقعه غیرمنتظره‎ای فریاد می‎کشیدم. آیا یاقوت در برابر سرقت بیمه شده بود؟"
"نه، آیا مگر می‎شود آن را بیمه کرد؟"
"بله فریدریش، می‎شود این کار را کرد، و همچنین یک پدر موشکافِ خانه چنین کاری را می‎کند."
"من این کار را نکردم."
"مایه تأسف است. و شماها در شب هیچ‌چیز قابل توجه‎ای نشنیدید؟"
"من یک خواب عمیق دارم، طوریکه اگر در کنار تختم توپ شلیک کنند از خواب بیدار نمی‎شوم، اما لیزل با کوچکترین صدائی از خواب می‎جهد. اما او هم متوجه هیچ‌چیز نشده بود."
"زن‎ها اما نیمۀ سازمان‎یافته‎تر بشریت‎اند." پتر فلوریان پالتوی آویزان به جالباسی را برمی‎دارد، کلاه و عصا را در دست می‎گیرد و بی‎صبرانه تذکر می‎دهد: "خب!"
"چه در پیش داری؟"
"می‎رویم به خانه‎ات از همسرت دقیق سؤال کنم، شاید تو چیز مهمی را فراموش کرده باشی، و اتاق خوابتان را یک بازرسی دقیق کنم. من برای همراهی کردن تو بسیار سپاسگزار خواهم شد."
دانشیار شاکیانه می‎پرسد: "آیا چنین کاری ضروری‎ست؟ من فکر می‎کردم یک جرم‎شناس آموزش دیده مانند تو باید بدون کار بیشتری به این فکر بیفتد که این چیز لعنتی کجا است."
فلوریان متواضعانه پاسخ می‎دهد: "تو من را بیش از آنچه هستم تخمین می‎زنی."
"مرتاض‌های هندی می‎توانند در یک دقیقه توسط  تله‎پاتی موردهای بزرگتری را کشف کنند."
"بنابراین چطور است که تو یک مرتاض هندی را در جریان قرار دهی؟ چون من مرتاض نیستم."
آنها پس از آنکه مردم‎شناس کلاه خود را بر روی مبل مچاله شده می‎یابد به راه می‎افتند.
از خانه فلوریان تا آپارتمان نِک در میدان ورده‎پلاتس مسیر دوری نبود. از آنجا که دانشیار نمی‎دانست کلید درِ آپارتمان را کجا گذارده است ــ احتمالاً در جعبه کتاب‎ها یا جای دیگر ــ، بنابراین باید زنگ زده می‎شد، و فوری با باز گشتن در خانه در پشت یک دختر مستخدم با چشمان از گریه پف کرده که هنوز بر توهین کمیسر غلبه نکرده بود خانم خانه خودش ظاهر می‎شود. جوان، زیبا، ظریف و چابک، در یک لباس‎خانه روشن، و سرخی چشمگیر صورتش توضیح می‎داد که با خم گشتن بیوقفه در جستجوی یاقوتی بوده که لجوجانه اجازه پیدا کردنش را نداده است. خانم لیزل هم اندکی به شوهرش چون به آقای دکتر فلوریان زحمت آمدن به آنجا داده است غر می‎زند ــ البته پس از یک استقبال گرم از دوست شوهرش ــ و سپس می‎گوید: "من اعتقاد کامل دارم که سنگ برای همیشه گم نشده است و بطور ناگهانی همانطور که ناپدید شده پیدا خواهد گشت."
پتر فلوریان مؤدبانه موافقت می‎کند: "ما می‎خواهیم امیدوار باشیم، وگرنه باید بخاطر این جواهر هندی متأسف بود. معمولاً یاقوت صورتی رنگ را آدم در خیابان پیدا نمی‎کند. ... اما خانم عزیز و محترم، من از اظهار قبلیتان اینطور نتیجه می‎گیرم که نبودن من از بودنم برای شما خیلی بهتر می‎بود و اگر این درست است، بنابراین البته من خواهم ..."
دستیار که دوباره دچار یک ناامیدی شده بود شکایت می‎کند: "می‎بینی، می‎بینی لیزل، حالا او رنجیده است!"
"ابداً فریدریش، من فقط منظورم ..."
همچنین خانم نِک اعتراض می‎کند: "من چیز بیشتری نگفتم بجز اینکه متأسفم که تو آقای فلوریان را بخاطر یاقوت از یک کار مهم جدا ساختی، بخصوص که ما پلیس را در جریان گذاشته‎ایم. پس پلیس برای چه‌‌چیزی وجود دارد، مگر نباید پلیس به شهروندان در مقابل جنایتکاران کمک کند؟"
دانشیار با یک طعنه که در غیراینصورت با طبیعتش غریبه بود تکرار می‎کند: "البته، پلیس برای چه آنجا است! مرد یونیفرمپوشی که همه‌جا را زیر و رو کرد این تأثیر را بر من گذاشت که انگار هیچ‌چیز نمی‎داند، و هرگز هم نخواهد دانست. او همانطور احمقانه رفت که آمده بود."
خانم نِک توضیح می‎دهد: "من از روشش زیاد بدم نیامد" اما فوری دست چاقش را برای دومین بار به سمت فلوریان دراز می‎کند: "آقای دکتر عزیز، من را اشتباه نفهمید، فریدریش و من از شما برای آمادگیتان بخاطر حل این مشکل احمقانه بی‎نهایت سپاسگزاریم. من به شدت متأسف می‎شوم اگر نتوانیم جواهر را دوباره بدست آوریم، و من فقط امیدوارم که پس از پیدا شدن یاقوت شوهرم آن را به من هدیه کند."
پتر فلوریان دست او را می‎فشرد و قول می‎دهد هرآنچه در توانش است انجام دهد. او به دوستش بسیار مدیون است و باید به او کمک کند، او حالا می‎تواند یک بار عملاً امتحان کند که آیا تئوری‎های آموخته و پیشرفته‎اش در عمل هم بدرد می‎خورند. و آرزو می‎کند اعتمادی که به او می‎شود را مأیوس نسازد. همزمان از خانم نِک خواهش می‎کند به او روند ماجرای کاملاً عجیب را دوباره توصیف کند. چون ممکن بود که شوهرش یک نکته مهم را نادیده گرفته و ذکر نکرده باشد.
دانشیار بخاطر بی‎اعتمادی دوستش کمی غرغر می‎کند.
پتر اعتراض می‎کند: "نِک، دو شاهد همیشه بهتر از یک شاهد است." و خانم لیزل را مخاطب قرار می‎دهد: "و شما خانم محترم، آیا مطمئنید که وقتی مشاورین، پروفسورها و خبرنگاران خانه را ترک کردند یاقوت را هنوز در اختیار داشتید؟"
"کاملاً، کاملاً مطمئنم!" سپس با حرارت آنچه را که مردم‎شناس گفته بود با کلمات، حرکات و  فریاد و تلاش قابل توجه بیشتری گزارش می‎دهد.
توضیحات کاملاً مورد رضایت فلوریان قرار می‎گیرند، و خواهش می‎کند به او اجازه دهند محل سرقت را بازرسی کند. با کمال میل به او این اجازه داده می‎شود و زن و شوهر او را به اتاق خواب هدایت می‎کنند، جائیکه خانم لیزل در حال عبور زیر گلدانی کوچک تغییر جا داده را مرتب می‎کند. شوهرش برای تذکر توضیحات اخیرش می‎گوید: "این هم کمد ..."
"لطفاً به من اجازه بده بدون مزاحمت کار کنم!"
اتاق خواب تقریباً شش متر مربع بزرگی داشت، دو پنجره و یک در که به اتاق غذاخوری باز می‎گشت. وسائل اتاق به هیچوجه جلب نظر نمی‎کردند. کمدی که از جعبه جواهرات محافظت می‌کرد بی‎گناه در کنار دیوار میان پنجره‎ها ایستاده بود، و یک بررسی از جاکلیدیِ کمد و درِ اتاق نشان از قفل گشتن بی‎عیب و نقص می‎داد. بنابراین یک نفوذ مخفیانۀ شبانه با کمک یک کلید کپی شده محال بود، و گشودن در با خشونت قطعاً آنها را از خواب ــ حداقل تا آنجا که از جنس زن باشند ــ بیدار می‎ساخت و بعلاوه باید رد قابل ملاحظه‎ای بر روی چوب باقی بگذارد. پنجره‎ها هم محکم بسته بودند، از این گذشته هیچکس نمی‎توانست جرأت کند که در میدان ورده‎پلاتس، در وسط شهر، یک نردبان را به طبقه دوم خانه‎ای تکیه دهد. از میان شومینه و سوراخ تنگ آن در بهترین حالت فقط یک کودک تازه بدنیا آمده می‎توانست بخزد، و فلوریان به خود می‎گوید که کودکان تازه بدنیا آمده معمولاً عادت ندارند برای سرقت کردن یاقوت صورتی رنگ به جائی نفوذ کنند.
او غرغر می‎کند: "خیلی مبهم است. اجازه دارم حالا داخل کمدِ جعبه جواهرات را هم ببینم؟"
"البته!" خانم خانه خودخواهانه سبقت می‎گرفت و هر حرکت پتر فلوریان را با دقت دنبال می‎کرد.
او ابتدا جعبه جواهر را برمی‎دارد، یک جعبه کوچک از چوب آبنوس با سنگ‎های نیمه‌قیمتی تزئین گشته. "کار زیبای ونیزی از اوایل قرن نوزدهم."
خانم نِک با افتخار می‎گوید: "یک ارثیه خانوادگی."
فلوریان با دقت درِ جعبه را باز می‎کند، محتویات آن را قطعه به قطعه در دست می‎گیرد و انگشترها، دستبندها، سنجاق‎های سینه و گردنبندها را بر روی رومیزی با دقت کنار هم قرار می‎دهد. "و فقط یاقوتی که شما خانم عزیز و فریدریش دیشب با هم در آن قرار دادید کم شده است؟"
"فقط یاقوت، همه‌چیزهای دیگر آنجا هستند."
"مطمئن هستید؟"
"کاملاً مطمئنم! من می‎دانم که چه چیزهائی دارم، و در پیش این چند قطعه غیرممکن است یکی مفقود شود و از چشمم پنهان بماند. باید در مجموع پانزده عدد باشند."
فلوریان می‎شمرد ــ آنها پانزده عدد بودند. جعبه جواهرات از داخل توسط یک پارچه ابریشمی به رنگ آبی آسمانی نرمی پوشیده شده بود. او چیزی بجز "هوم" نمی‎گوید.
مستخدم روزنامه <هایدلبرگر تاگ‎بلات> را می‎آورد، و خانم لیزل آن را رسماً از دست او می‎قاپد: "آیا چیزی در باره سرقت در آن چاپ شده است ..." او در میان اخبار محلی آنچه را می‎جست پیدا می‎کند و بلند می‎خواند: "ناپدید گشتن عجیب و غیرقابل توضیح یک جواهر نادر. همانطور که می‎دانید عضو محترم دانشگاه ما آقای دانشیار فریدریش نِک به تازگی یک رمان تحت عنوان <یاقوت صورتی رنگ> به چاپ رسانده‎اند که جنبش شدیدی در حلقه‎های گسترده برانگیخته است. قهرمان کتاب، اگر آدم اجازه داشته باشد اینطور بگوید، یک یاقوت صورتی رنگ عجیب است ــ یاقوت‎ها معمولاً آبی رنگ‎اند ــ که به محقق تعلق دارد. این یاقوت از سوئی یکی از ارزشمندترین گنجینه‎های اوست و از سوی دیگر به زیباترین خاطراتش تعلق دارد، زیرا او آن را در آخرین سفر تحقیقاتیش به هندوستان از دوستش، شاهزاده از تراوانکور هدیه گرفته است. مانند بسیاری از جواهرات دیگر به این سنگ هم خون کسانی چسبیده است که برای تصاحبش خون داده‎اند. تاریخچه گذشته پر حادثۀ این یاقوت هسته اصلی رمان را که در بنگاه انتشاراتی شوستر و لوفلر در برلین به چاپ رسیده است تشکیل می‎دهد. و اتفاقاً این یاقوت نادر دیشب ظاهراً بدون هیچ ردی از کمد قفل شدۀ اتاق خواب مالکِ خود ناپدید می‎شود، پلیسی هم که برای کشف یاقوت ناپدید گشته به آپارتمان آنها رفته بود کوچک‎ترین سرنخی که بتواند با آن تحقیقات بیشتری انجام دهد نمی‎یابد. جواهر شب گذشته توسط گروهی از اعضای دانشگاه‎مان در خانه همکارشان تحسین شده بود. ما در باره روند تحقیقاتِ پلیس که با چابکی همیشگی انجام می‎گیرد گزارش خواهیم داد و امیدواریم بتوانیم برای رضایت عمومی و برای رضایت آقای دانشیار نِک حل این معمای عجیب را اطلاع دهیم."
مردم‎شناس آهسته ناخن یک انگشتش را به دندان می‎گیرد: "چه کسی فقط این خبر را به روزنامه اطلاع داده است؟"
فلوریان می‎گوید: "بر طبق روشِ نوشته شده می‎شود گفت که گزارش را مطمئناً هیچیک از بهترین روزنامه‌نگارانت ننوشته است."
خانم لیزل با هیجان خود را مخلوط می‎کند: "البته پلیس به <تاگ‎بلات> یک پیام ارسال کرده است ... و احتمالاً پس از فاش شدن سرقت انتظار اشاره انگشت از آنجا و اینجا برای کشف مجرم دارد. در نهایت باید تمام جواهرفروشی‎ها هم مطلع شوند، تا شخصی را که به آنها یک یاقوت صورتی رنگ برای فروش پیشنهاد می‎کند را نگاه دارند."
فلوریان تایید می‎کند: "کاملاً صحیح است. غالباً مردم مخاطبان هوشمندی هستند که می‎توانند به پلیس برای کشف یک جنایتِ تاریک خدمات خوبی انجام دهند ــ و بدون شک ما اینجا با یک جنایت واقعاً تاریک سر و کار داریم."
او به برسی بقیه محتوای چهار کشو ادامه می‎دهد. "خانم محترم، آیا این کار مجاز است؟"
"چطور می‎توانید هنوز سؤال کنید! فقط بخاطر بی‎نظمی ببخشید، اما فریدریش و من با هم شتابزده تمام خرت و پرت‎ها را جستجو کردیم، و این را آدم می‎تواند در این نامرتبی ببیند."
"آیا امیدوارید که یاقوت را خارج از جعبه جواهرات پیدا کنید؟"
"خب، آدم باید همه‌جا را جستجو کند ..."
نِک عصبی به اینسو و آنسو می‎رفت: "آه، شرایط! سؤالات! هیجانات!"
فلوریان تمام محتویات کمد را بر روی میز تحریر، بر روی میز گلدان، بر روی مبل و صندلی‎ها می‎گستراند: جعبه‎های سنجاق مو، دگمه‎ها، نخ‎ها، نوارها گاهی در چنان بی‎نظمی‎ای بودند که نه بخاطر امروز بوجود آمده بودند و حالا با دقت کنار هم قرار داشتند، تا اینکه معلوم می‎شود در ته جعبه‎ها هم سنگی که آرزویش را می‎کردند قرار نداشت؛ در میان پشم‎های کلاه خز و شال خزِ مصنوعی هم نبود، در جعبه کوچک بنفش رنگ محتوی نامه‎های قدیمی هم همینطور. پاکت آبنبات مجبور گشت محتویاتش را نشان دهد، زیرا مظنون به این بود که خائنانه چیز ارزشمندتری از آبنبات در خود پنهان ساخته است. اما او بیگناه بود. به این ترتیب چیزی پس از دیگری می‎آمد و اتاق را انباشته می‎ساخت: صدها کارت‌پستال، یک گلدان ترک خورده، یک سیب چروکیده، یک گردنبند از مرجان‎های شکسته، یک قاب‎عکس دورانداختنی و خُرده‌ریزهائی از این قبیل.
پتر فلوریان می‎گوید: "هیچ‌چیز. یاقوت در این جعبه‎ها نیست ... او دیگر نیست."
دانشیار اخمو می‎پرسد: "آیا می‎خواهی تفتیشت را بر روی جاهای دیگر اتاق گسترش دهی؟"
"نه، متشکرم، من فکر می‎کنم قادر نباشم تصور کنم که یاقوت از جعبه جواهرات برای مثال به دستشوئی مهاجرت کرده باشد، زیرا او دارای پا نیست."
خانم لیزل صدها چیز را دوباره بدون دقت سرجاهایشان قرار می‎دهد.
دانشیار شانه‎هایش را بالا می‎برد: "پتر عزیز، چه نظری بر اساس بازرسی شخصی بدست آورده‎ای؟"
"اینکه کسی در شب وقتی شماها خوابیده بودید جواهر را از جعبه جواهرات برداشته است. یک موجود از گوشت و خون، چون من به ارواح باور ندارم."
نِک ادعا می‎کند: "محال است! چطور توانسته یک انسان غریبه داخل اتاق گردد و بدون آنکه دیده یا شنیده شود دوباره اینجا را ترک کند؟"
دکتر فلوریان خوشخویانه می‎گوید: "بنابراین یک شبح باید بوده باشد! اما شما خانم عزیز و محترم، شما باید قطعاً یک سوءظن، ردی از یک گمان داشته باشید، اینطور نیست؟ جوانان و خانم‎ها عادت دارند با کلمات و توضیحات به سرعت نظر دهند."
خانم لیزل مرددانه می‎گوید: "شاید ... شاید ... من هم می‎خواهم با وجود تهدید خطری که شاید مرا بطور وحشتناکی شرمسار سازد عقیده‎ام را اظهار کنم ... شاید یاقوت متلاشی و بطور شیمیائی تجزیه شده باشد ــ و حالا دیگر اصلاً وجود ندارد ..."
"این اولین مورد از این نوع خواهد بود و در هرصورت حتی نادرتر از سنگ صورتی بسیار بسیار نادر."
لیزل تمسخر فلوریان و نگاه پژوهشگرانه‎اش را ناخوشایند احساس می‎کند. به این دلیل سرخ می‎شود و معذرت می‎خواهد: "خدای من، من هیچ‌چیز از آن نمی‎دانم ... و فقط چون شما نظرم را پرسیدید چیزی گفتم."
"خانم دانشیار، این یک دیدگاه بسیار بکر است که من مطلقاً مایل نیستم آن را از قلمرو امکانات کنار بگذارم، اگرچه شما مرا در نگاه اول توسط مطلب تازه خود شگفتزده ساختید ... همه‌چیز، حتی طبیعی‎ترین چیزها هم وقتی کشف گشتند جدید بودند، و من شکسپیر خود را به اندازه کافی خوب می‎شناسم تا بطور جدی در باره صحت الهام شما فکر کنم. فریدریش، آیا می‎دانی منظورم کدام قسمت از نمایشنامه <ژولیوس سزار> شکسپیر است؟"
"و مارکوس بروتوس مرد شریفی‎ست ... منظورت این است؟"
"منظورم این نیست، با اینکه این هم بسیار زیباست. منظورم دیگری‎ست: چیزهای زیادی بین آسمان و زمین وجود دارند که نمی‎گذارند خردِ کتابی ما هیچ‌چیز از آنها خواب ببیند. اما فقط می‎بایست روند تجزیه شیمائی نام برده شده از طرف شما که باید بعد از اولین و قبل از دومین بانگ خروس صورت گرفته باشد مقداری باقیمانده از خود برجا گذاشته باشد، اما من کوچک‌ترین باقیمانده از آن در جعبه جواهرات ندیدم. به هر حال، من افکار اظهار گشتۀ خانم محترم را دقیقاً بررسی و آثار نوشته شده مربوطه را مورد مشورت قرار خواهم داد."
خان لیزل سرش را تکان می‎دهد: "دکتر عزیز، شما من را کاملاً مفتخر می‎سازید!"
نِک قاطعانه سرش را تکان می‎دهد: "من تجزیه یاقوت را کاملاً غیرممکن می‎دانم و این برای من خیلی بهتر است، زیرا این نظر چیزی کمتر از دست دادن نهائی سنگ نمی‎باشد."
"فریدریش عزیز، با توجه به اینکه پدیده شیمائی پژوهش نگشته است بنابراین به سختی در کفه ترازو می‎افتد. علم جلوتر از هرچیز دیگر به پیش می‎رود. ما می‎خواهیم خود را در برابر قضاوت شتابزده حفظ کنیم، و من شخصاً اعتراف می‎کنم که توضیح همسرت تنها توضیحی‎ست که می‎تواند خود را تا حدودی با این مشکل غیرقابل درک هماهنگ سازد. اگر مشخص شود که این توضیح صحیح است، بنابراین باید برای خانم لیزل در مؤسسه شیمیائیِ محلی یک پست افتخاری راه‎اندازی شود. بله، من این را همیشه می‎گویم، هیچ‌چیز اشتباه‎تر و ناموفق‎تر از انکار استعداد جنس مونث برای خلاقیت‎های جدید نیست ... جنس مونث بطور غریزی گاهی چیزهائی درک می‎کند که مغز مردان با تمام پیچیدگی‎هایش نمی‎تواند آنها را درک کند!" پتر فلوریان چند بار در اتاق به اینسو و آنسو می‎رود: "فریدریش، آیا بعد از ظهر در خانه‎ای؟"
"بله."
"و فردا؟"
"من ساعت هفت و نیم با قطار به سمت مانهایم می‎روم، آنجا یک دوره آموزشی تدریس می‎کنم، و ظهر هم می‎مانم، احتمالاً تا شب، چون در نزد شهردار دعوت شده‎ام. چرا می‎پرسی؟"
"چون ممکن است مجبور شوم از تو یکی دو اطلاعات بگیرم، یا اینکه به تو اطلاعی برای دادن داشته باشم."
"با تلفن شماره 345 می‎توانی تمام روز با من تماس بگیری، اما لیزل هم می‎تواند به تو هر زمان آنچه مایلی اطلاع دهد، او دقیقاً به اندازه من می‎داند. من متأسفانه باور نمی‎کنم که تو به من چیز مطبوعی برای اطلاع دادن داشته باشی."
دکتر فلوریان با دست‎های در جیب‎ها فرو کرده آهسته در میدان ورده‎پلاتس قدم می‎زد، یک بار سرش را برمی‎گرداند و به دو پنجرۀ اتاق خواب آپارتمان خانواده نِک نگاه می‎کند. او بخاطر سردرگمی واقعه که به سختی اجازه یک حدس پایدار را می‎داد خُلق خوشی نداشت، و همچنین بخاطر بیتفاوتی‌ای که دانشیار با آن تحقیقاتش را داوری می‎کرد؛ دوستش باور نداشت می‎تواند چیز مطبوعی از او بشنود ــ به عبارت دیگر یعنی که: تو هیچ‌چیز را کشف نخواهی کرد. ــ فلوریان متوقف می‎شود. آیا او باید با کمیسری که درگیر ماجرا است به صحبت بنشیند؟ نه، این فایده‎ای ندارد. این مرد مطمئناً از خدا بودنش مطمئن بود و هر دخالتِ فرد سوم را بعنوان توهین شخصی احساس می‎کرد، گرچه خودش قطعاً هیچ ایده‎ای نداشت که چگونه باید جریان را حل و مجرم را دستگیر کند. آنطور که فلوریان پلیس را تخمین می‎زد، آنها عجالتاً به اطلاع دادن به زرگران بزرگتر در مانهایم، فرانکفورت، ویزبادن، دارماشتات، کارلزروهه و اشتراسبورگ بسنده می‎کنند، تا سپس آرام انتظار بکشند، تا سارق احمق به آنها یاقوت سرقت شده را برای فروش پیشنهاد دهد. بعد فقط کافیست که پلیس حمله ببرد و سارق را دستگیر کند. یک روش بسیار ساده، که شبیه به شکار کردن شیر به طریق ریختن بیابان در یک غربال است و متأسفانه فقط به ندرت موفقیت به همراه دارد. اشیاء ارزشمند سرقت گشته، برای مثال مانند این یاقوت صورتی رنگ، معمولاً توسط سارقین تا زمانی مخفی نگاه داشته می‎شوند که بر روی ماجرایِ سرقت علف سبز شود، و سپس جنس سرقت گشته پنهانی به خارج برده می‎شود، جائیکه یک شاخه از باند بین‎المللیِ خریدارِ اشیاء سرقتی فروش آن را ماهرانه و تقریباً با خیال راحت به عهده می‎گیرد. و برای خریدن یاقوت اما مِستر مورگان علاقه داشت ــ آمریکا دور است و مِستر مورگان خسیس نیست ... از او به سختی می‎شود جواهرات به سرقت برد! ابلهی که برایش چنین اتفاقی بیفتد مستحق همدردی نیست. و اگر مورگان در ماجرا دخیل باشد؟
بنابراین پلیس نه.
پتر فلوریان داخل کافه هِبِرلاین می‎شود و درخواست روزنامه <فرانکفورتر سایتونگ> می‎کند.
گارسون می‎پرسد: روزنامه "مورگن‎بلات؟"
"نه". روزنامه هنوز آنجا نبود، اما باید ظاهراً هر لحظه می‌رسید. این لحظه به اندازه‎ای طول می‎کشد که فلوریان در این بین سه فنجان قهوه می‎نوشد و ده سیگار می‎کشد، طوریکه گلویش به خارش می‎افتد. عاقبت گارسون روزنامه را می‎آورد. در آن همان چیزی نوشته شده بود که در <هایدلبرگر تاگ‎بلات> آمده بود؛ فقط اندکی تزئین گشته، زیرا که نویسنده ظاهراً از خبرنگاران مهمان در شب قبل بوده است و رنگ صورتی یاقوت را فوق‎العاده ترسیم کرده بود.
فلوریان حالا تا اندازه‎ای طور دیگر فکر می‎کرد، به سمت تلفن می‎رود و به پلیس زنگ می‎زند تا با پلیسی که مسئول پرونده تحقیق یاقوت سرقت شده است صحبت کند. از آن سر سیم می‎خواستند بدانند که چه‌کسی می‎پرسد و او می‎گوید: "دانشیار دکتر نِک". پس از چند دقیقه کمیسر مربوطه خود را معرفی می‎کند و توضیح می‎دهد که مرحله تحقیق البته رضایت‎آمیز در حال پیش رفتن است اما او هنوز چیز مشخصی نمی‎تواند اطلاع دهد. ما به باند بدنامی سوءظن داریم که از چند هفته پیش با همکاری پلیس نیویورک، لندن و برلین در تعقیب رد پایشان هستیم.
هنگامیکه نوبت صحبت فلوریان می‎شود، ابتدا به کمیسر چند تعارف می‎کند و سپس می‌گوید مطمئن است که ایشان موفق خواهند گشت معما را حل کرده و یاقوت را دوباره بازگردانند، اما او در حقیقت می‎خواست ــ دانشیار نِک ــ فقط بپرسد که چه کسی خبر سرقت یاقوت را به روزنامه <تاگ‎بلات> و به <فرانکفورتر سایتونگ> داده است، زیرا جای تعجب بود که چه سریع روزنامه‎ها از آن نوشته‎اند.
کمیسر پاسخ می‎دهد: "همسر شما به من سفارش کرد روزنامه‎ها را در جریان قرار دهم، و چون این کار شاید بتواند برای ما مفید باشد، بنابراین من بلافاصله با روزنامه‎های محلی و روزنامه‎های بزرگ خارجی تماس گرفتم."
فلوریان می‎گوید: "آه من بسیار متشکرم، آقای کمیسر! ببخشید که من به شما زحمت غیرضروری دادم، چون حالا من دقیقاً بخاطر می‎آورم که لیزل، این نام همسرم است، به من گفته بود که از شما برای این کار خواهش کرده بود. بله، بله، من واقعاً فراموشکارم! خیلی متشکرم از زحماتی که برای یافتن یاقوت می‎کشید!"
او برای مدتی هنوز در کافه می‎نشیند و فکر می‎کند، در حالیکه دود پنج نخ سیگار در حلقش فرو می‎رود.
مشاور هابرمن در خیابان لئوپولد اشتراسه دست او را می‎گیرد، همکارانه بازو در بازویش می‎اندازد و با صدای ناصافش شروع می‎کند به صحبت در باره یاقوت صورتی رنگ: "گوش کنید، اما این چه داستان عجیبی است! شما می‎دانید، منظورم سنگ ارزشمند نِک است، اینطور نیست؟ غیرقابل باور است! من باید به شما بگویم که تازه‎ترین کتاب او را ورق زده‎ام و نمی‎خواستم خواندنش را درست شروع کنم، زیرا، بین خودمان بماند، گرچه من برای همکارم بعنوان دانشمند ارزش زیادی قائلم، اما به نظرم او برای نوشتن کتاب بیش از حد خشک است. آن را باید مانند سگ‎های بادپا خواند! همسرم هم همین را می‎گوید. اما حالا او مانند سگ‎های هار این رمان را پنج ساعت در روز بدون وقفه می‎خواند. من شرط می‎بندم که همسرم در پایان بخواهد خودش یاقوت را داشته باشد. و وقتی او رمان را تمام کند، سپس رساله‎ام در باره ژوستینین یکم به عنوان قانونگذار را برای یک روز کنار می‎گذارم و با چشمان خودم تماشا می‎کنم که در کتاب چه نوشته شده است. البته خواندن داستان زندگی یک چنین چیزی که آدم خودش شخصاً با او آشناست جالب است. و او سپس به فرانسوی خداحافظی می‎کند. بله، هنوز یک چیز ..." مشاور در گوش فلوریان زمزمه می‎کند: "من می‎توانم تصورش را بکنم چه‌کسی یاقوت را دزدیده است!"
پتر کنجکاو می‎شود: "چه‌کسی؟"
"از زیرزمین ویلایم ــ ویلا از طریق جنگل اندکی قابل دسترسی است ــ هر دو شب یک بار از من چند مرغ می‎دزدند و اراذلی که از کار کردن خجالت می‎کشند باید مردان بسیار باهوشی باشند، چون بول‎داگ من به نام <کله‎شق> با اینکه یک سگ جوان و تیز است یک بار هم یک نفر از آنها را نگرفته و تنبیه نکرده است! آنها هم مطمئناً از سنگِ ارزشمند شنیده‎اند و شب به آپارتمان نِک خزیده و یاقوت را از جعبه آهنی دزدیده‎اند." مشاور هابرمن در انتظار پاسخ به همراهش نگاه می‎کند: "خب، در این مورد چه می‎گوئید؟"
"آیا مگر مروارید را شب در جعبه آهنی نگهداری کردند؟"
"البته! نِک برای اینکه یاقوت را به ما نشان دهد آن را از جعبه خارج ساخت، و سپس باید دوباره آن را مطمئناً در جعبه قرار داده باشد. چنین چیز ارزشمندی را نمی‎گذارند که یک جائی برای خودش غل بخورد، درست می‎گم؟"
"چنین کاری واقعاً گناه خواهد بود."
"دکتر، و شما بینی‎تان را هنوز در این ماجرا فرو نکرده‎اید؟ این نوع طرز بیان را ببخشید، اما شما متخصص در اشیاء ارزشمند سرقت شده‎اید."
"آه، شما به من لطف دارید، آقای مشاور. من اصلاً جرأت نمی‎کنم به ماجراهای عملی وارد شوم. من تا حال فقط بطور مختصر با نِک و همسرش در این باره صحبت کرده‎ام. من باید رسماً اعتراف کنم که مورد مشابهی را در کتاب‎ها مطالعه نکرده‎ام."
هابرمن می‎گوید: "بله، تئوری و پراکسیس! من می‎دانم، من می‎شناسم، زیرا من یک سال در دادگاه منطقه شارلوتنبورگ کارآموز بودم. فقط با تئوری نمی‎شود کاری انجام داد. بهترین کارآگاهان ما یک مه آبی رنگی از علم حقوق داشته‎اند و اولین نفری بودند که بو می‎کشیدند چه‌کسی خلاف کرده است. ــ اما حالا چه‌کسی بدنبال دزدان یاقوت است؟"
"پلیس ما، کمیسر مولر."
"بسیار عاقلانه. متخصصین باید به این کار بپردازند، متخصصین با تجربه. شما چه فکر می‎کنید، آیا باید پلیس را از سارقین مرغ‎هایم مطلع سازم؟ این مردان حتماً یاقوت را هم دزدیده‎اند."
"پلیس بدون شک برای این گزارش از شما بسیار سپاسگزار خواهد گشت، و اگر هم با آن مردانی که یاقوت نِک را سرقت کرده‎اند دستگیر نکند، اما دستگیری سارقین مرغ هم کم چیزی نیست. ... بعلاوه کمیسر به من گفت که هنوز در تاریکی قدم برمی‎دارد."
"خب، اما من حالا باید عجله کنم! روز بخیر، آقای همکار."
فلوریان با صدای نیمه‌بلند یک مارش را با سوت می‎زند. هنوز چند پرسش دیگر و سپس او می‎توانست با خیال راحت به کتاب مرجعش برای بازپرس‎ها بازگردد. در کتابفروشی <وینترشن> در خیابان هاوپت‎اشتراسه یک جزوه که در آن سؤالات اجتماعی بر روی چهل و شش صفحه به قطع کتاب یک بار برای همیشه حل گشته بود به مبلغ پنجاه فنیگ می‎خرد. این جزوه ارزش نیم مارک را داشت. آدم احتیاج نداشت آن را بخواند! و او در ضمن از مدیر کتابفروشی از فروش رمان جدید دانشیار نِک می‎پرسد.
مدیر کتابفروشی می‎گوید: "خب، تا امروز صبح خیلی آهسته فروش می‎رفت، خیلی آهسته، اما حالا تمام موجودی را فروخته‎ام و هنوز هم مردم از این رمان می‎پرسند. من هم به برلین تلگراف زده‎ام و چهار بسته توسط پیک سریع سفارش داده‎ام. بله، می‎بینید آقای دکتر، آقای دانشیار شانس دارند، از زمانی که از او سنگ دزدیده شده کتابش باب روز گشته است، و چیزهای باب روز همیشه هیجان‎آورند. به این می‎گویند یک تبلیغ! او باید در اصل به سارق واقعاً یک جایزه ویژه بپردازد."
پتر فلوریان نظر کاملاً مشابهی داشت و سیاحتش به سمت کتابفروشی‎ها را ادامه می‎دهد، تا اینکه او با تأییدی پنج برابر از آنچه او در نزد مدیر کتابفروشی <وینترشن> شنیده بود و سنگین گشته توسط شش جزوه به قیمت هر جزوه پنجاه فنیگ به سمت خانه بازمی‎گردد. در این حال از مقابل ویلای مشاور هابرمن می‎گذرد، کمی شرورانه لبخند می‎زند و به سمت بول‎داگ که در روز روشن به هر رهگذری پارس می‎کرد و شب‎ها اجازه می‎داد دزدانِ مرغ بدون ترس کار خود را بکنند یک <کیش!> خشن می‎گوید. و فکر می‎کند: اگر این سگ همانطور که وظیفه مقدسش است دزدان را در زیرزمین می‎گرفت بنابراین طبق نظر آقای مشاور هابرمن یاقوت نِک نمی‎توانست توسط آنها سرقت شود.
سپس دیگر چیزی مانع نمی‎گشت که فلوریان خود را دوباره با مطالعه‎اش که ملاقات نِک او را از این کار بازداشته بود مشغول سازد.
اما قبل از آن هر شش جزوه را در سطل آشغال می‎اندازد و در دفترچه دخل و خرج بعنوان خسارات سه مارک یاداشت می‎کند.
 
***
گارسون در کافه هبرلاین با آوردن جدیدترین روزنامه برای پتر فلوریان شکلات سوختۀ صبح را جبران می‎کند و خیرخواهانه او را مطمئن می‎سازد: "آقای دکتر، همین حالا رسیده است، آقای دکتر اولین خواننده این روزنامه در هایدلبرگ هستند." روزنامه تاگ‌بلات دوباره یک یادداشت گسترده در باره یاقوت آورده بود، و همچنین روزنامه‎های دیگر گزارشات بلندتر و کوتاه‎تری درباره ناپدید شدن اسرارآمیز جواهر هندی چاپ کرده بودند، که نویسنده معروف و دانشیارِ متخصص برجسته فریدریش نِک از هایدلبرگ آن را در رمان هیجان‎انگیز خود <یاقوت صورتی رنگ> (ناشر شوستر و لوفلر، برلین) تا اندازه‎ای به قهرمان کتاب تبدیل ساخته بود. این در روزنامه‎های <برلینر تاگه‌بلات>، <مطبوعات جدید آزاد> و در <کولنیشن> چاپ شده بود. روزنامه‎های صبح مانهایمر و اشتراسبورگر هرکدام چند ستون به این حادثه اختصاص داده و نوشته بودند یک عضو برجسته دانشگاهِ حقوق که خودش قبلاً در دادگاهِ کیفری مشغول کار بوده است به پلیس اطلاعاتی داده که احتمالاً دستگیری سارق را آسان می‎سازد. فلوریان برای مشاور هابرمن که باید کمیسر را در جریان دزدی مرغ‎هایش قرار داده باشد یک موفقیت کامل آرزو می‎کند.
مسیر از کافه به آپارتمان نِک دور نبود، و او بزودی در میدان ورده‎پلاتس بود.
خانم لیزل از او در اتاق کار مطالعه شوهرش استقبال می‎کند. "دکتر عزیز، امیدارم که شما خبر خوشحال کننده‎ای آورده باشید و من بتوانیم آن را برای شوهرم در مانهایم تلگراف کنم؟"
"تا اندازه‎ای ... بستگی دارد که از آن چه برداشت شود."
لیزل با وحشت به او نگاه می‎کند: "بنابراین ... خود یاقوت را هنوز پیدا نکرده‎اید؟"
"هنوز نه. اما شنیدن این خبر که مشاور هابرمن در جستجوی آن است شما را خوشحال خواهد ساخت، و اینکه روزنامه‎ها در شمال و جنوب در این مورد بحث می‎کنند و شاید به این وسیله کمک کنند که یاقوت دوباره پیدا شود. خانم عزیز و محترم، اینکه شما به کمیسر پیشنهاد دادید تا مطبوعات را در جریان بگذارد یک ایده عالی بود."
خانم نِک سرخ می‎شود و پاپیون آبی رنگی که از او آویزان بود را چند بار به دور انگشت شست دستش می‎پیچد و با تردید می‎گوید: "خب ... من انکار نمی‎کنم که این ایده از من است، گرچه ابتدا به شما عکس آن را گفته‎ام، چون من نمی‎دانستم که فریدریش در این باره چه فکر خواهد کرد ... این ایده به نظرم آمد و من به کمیسر آن را پیشنهاد کردم."
"من آن را ستایش می‎کنم. این بسیار هوشمندانه بود و منجر به فروش کتاب خواهد گشت. من شرط می‎بندم که تقاضا برای این کتاب بسیار افزایش یافته و ناشر در حال چاپ دوم است."
خانم لیزل پاپیون آبی رنگ را دوباره از دور انگشتش باز می‎کند و خود را همچنان ناآرام نشان می‎دهد و با دشواری کلمات را خارج می‎سازد: "گرچه شنیدن چنین خبری برایم عزیز است، مخصوصاً بخاطر فریدریش که برای موفقیت کتاب بسیار خوشحال خواهد گشت ... اما بیشتر دوست داشتم که یاقوت دوباره پیدا می‎گشت ..."
فلوریان عینک را بر روی بینی‌اش جابجا می‎کند، صدایش را با سُرفه دوباره صاف می‎کند و تا حد امکان دوستانه می‎گوید: "و حالا چون من و شما تنها هستیم و احتیاج به خجالت کشیدن نداریم، بنابراین لازم نیست برای همدیگر یک کمدی بازی کنیم، بلکه می‌خواهیم خوب در کنار حقیقت باقی‌بمانیم ... خواهش می‎کنم یاقوت را تحویل بدهید!"
در این لحظه لیزل جیغ تیزی می‎کشد و با وحشت دستش را بلند می‎کند: "شما فکر می‎کنید که دزد یاقوت من هستم؟ من باید آن را دزدیده باشم؟"
پتر فلوریان خوب و نرم صحبت می‎کند: "خانم لیزل عزیز، چه کسی از سرقت صحبت می‎کند! سرقت بر اساس قانون مجازاتِ رایش آلمان برداشتن یک چیز متحرکِ غریبه از دیگران به منظور از خود کردن غیرقانونی آن است، و یک سرقت ساده با یک روز تا پنج سال زندان مجازات می‎شود ــ اگر هیچ دلیلی برای کاهش نباشد ــ. وحشت نکنید، زیرا اولاً شما یک چیز <قابل جابجائی غریبه> را که تحت نظارت دیگری‎ست برنداشته‎اید، چون یاقوت را خودتان در جعبه جواهرات خود محافظت می‎کردید، و دوماً شما قصد نداشتید آن را غیرقانونی از آن خود کنید، بلکه می‎خواستید آن را در فرصت مناسب دوباره بازگردانید. درست نمی‌گم؟ حداکثر این کار می‎تواند بعنوان اختلاس یا یک کلاهبرداری بحساب آید، و اگر آدم از یک وکیل سؤال کند نباید این هم جرم کوچکی باشد."
خانم لیزل نِک کاملاً کوچک و شکسته آنجا نشسته و سرِ بلوندش را خم ساخته بود و نفس نفس می‎زد. او با گرفتن یک تصمیم ناگهانی از جا بلند می‎شود و اتاق را ترک می‎کند. فلوریان انگشت‎هایش را به هم گره می‎زند و هیجانزده انتظار می‎کشد ببیند چه اتفاقی حالا خواهد افتاد. که آیا احتمالاً خانم خانه توسط خدمتکار به او خواهد گفت که بودن او در آپارتمان دیگر ضروری نیست؟ اما این اقدام از طرف او بسیار نابخردانه خواهد بود و جریان داستان نامطلوب را نامطلوبتر می‎سازد.
اما خدمتکار نیامد، بلکه خانم نِک خودش ظاهر می‎شود، خود را نزدیک می‎سازد و به او یک بسته کوچک زرد رنگ می‎دهد. سپس شاکیانه به گریه می‎افتد، و اشگ‎ها شبیه به نهر رقت‎انگیزی فوری در دستمال جاری می‎شوند.
فلوریان بسته را باز می‎کند و یاقوت را در دست نگاه می‎دارد. "خب، دیدید کاری نداشت!" و از جا برمی‎خیزد و خود را به خانم گریان نزدیک می‎سازد و دست راستش را بر روی سر بلوندش قرار می‎دهد: "چرا چنین ناخرسند؟ از اینکه این سنگ زیبا دوباره پیدا شده است باید خوشحال بود! بله، بله، هنوز هم انسان‎های صادقی وجود دارند که چیز پیدا شده را به محض درخواست از آنها به صاحب قانونیش بازمی‌گردانند."
لیزل لبخند کدری می‎زند و گونه مرطوبش را خشک می‎کند: "پتر فلوریان، شما یک هیولا  هستید!"
"چیزی که من جرأت انکارش را ندارم، اما این بار من یک فرشته نجات‎دهنده برای یک خانم جوانِ وحشتناک بی‎احتیاطی هستم که فراتر از بیست و چهار ساعت فکر نمی‎کند. و چون حالا امواج نمکی دریا شروع به خشک شدن گذارده، بنابراین از شما خواهش می‎کنم به آرامی و رُک برایم این داستان لعنتی را توضیح دهید، گرچه فکر می‎کنم که روند و هدف این داستان را درک می‎کنم، اما مایلم حقیقت را از دهان خودتان بشنوم. و سپس می‎خواهیم با همدیگر مشاوره کنیم تا چرخدستی از ریل خارج گشته را دوباره را به مسیرِ درست بیندازیم. آیا درست نمی‎گویم، شما تصمیم داشتید یاقوت را دوباره به شوهرتان بازگردانید؟"
لیزل سپاسگزارانه به او نگاه می‎کرد. فلوریان ظاهراً نمی‎توانست هیولائی باشد که او را نامیده بود، و دستبند را از جیب بیرون نخواهد آورد تا او را به زندان ببرد. خانم لیزل ابتدا با لکنت زبان، بزودی اما با فصاحت ذاتی و با دقت اینطور اعترافش را می‎کند: "ببینید دکتر عزیز، شوهر من کتاب می‎نویسد، او اشتیاق زیادی به تأیید شدن بعنوان نویسنده دارد، و بزرگترین امیدش را بر روی رمان جدیدش بنا کرده بود، که من در ضمن آن را بسیار خوب می‎یابم. من آن را سه بار خوانده و آن را تصحیح کرده‎ام، اما بعد از چاپ هیچکس به آن اهمیتی نداد، و من می‎دانستم که اگر معجزه‎ای رُخ ندهد این رمان هم خریدار نخواهد یافت. و چون فریدریش به این خاطر تا حد مرگ ناراضی بود ــ او این را نشان نمی‎داد، اما من آن را احساس می‎کردم ــ بنابراین ..."
"و شما مشغول شدید که رُخ دادن معجزه را با زور ممکن سازید!"
خانم نِک با خجالت گوشه دستمالش را به دندان می‎گیرد و می‎گوید: "اگر کوه به سمت گاو نیاید، بنابراین باید گاو به سمت کوه برود ..."
"اگر گاو یک پیامبر باشد و نیازِ به حادثه جالب توجه مردم را بشناسد و بداند وقتی یک راز آن را در آغوش گرفته باشد برایشان دو برابر عزیزتر می‎شود. وانگهی اکثر گاوها پیامبر نیستند، و اگر یک بار تصمیم بگیرند از کوهی بالا بروند، بنابراین قطعاً در برابر اولین دروازه می‎ایستند، بجای آنکه چند تخته چوب باریک را با شاخ‎هایشان داغان کنند. اما حالا ادامه می‎دهم: یک تبلیغ بکر به نظرتان می‎رسد: شما یک مهمانی شام می‎دهید که به آن مشاورین، پروفسورها و برخی از خبرنگاران مجرب را دعوت می‎کنید، می‎گذارید یاقوت دست بدست بچرخد و می‎دانستید که به این وسیله همچنین علاقه برای رمان را در آنها بیدار می‌سازید. آیا اینطور نیست؟"
لیزل در سکوت با تکان سر آن را تأیید می‎کند.
"همه‌چیز هوشمندانه اندیشیده شده بود، اما من بجای شما همسران پروفسورها، مشاورین و روزنامه‌نگاران را هم دعوت می‎کردم، زیرا زبان خانم‎ها بهترین حمل‎کنندگان تبلیغات روزانه‎اند، در حالی که مردان ــ از قرار مشخص ــ خیلی کمتر در اطراف صحبت می‎کنند. علاوه بر این با توجه به برآورد افراد آشنا هشتاد نفر از صد خواننده کتاب‎های ادبی جنسیت زن دارند."
او صادقانه اعتراف می‎کند: "من این را نمی‎دانستم."
"حالا آن را می‎دانید ــ برای یک بار دیگر! ــ و پس از شام موفقیت‎آمیز و تحریک کردن اشتها برای <یاقوت صورتی رنگ>، منظورم رمان است، دومین نقشه را می‎کشید، یک نقشه مؤثرتر، و می‎خواستید یاقوت را با روش غیرقابل توضیحی ناپدید سازید ــ کاری که اتفاق هم افتاد."
خانم لیزل به شدت مقاومت می‎کند: "نه، نه! ایده مخفی کردن یاقوت و به این وسیله کنجکاوتر مردم ابتدا در این شب و بدون تفکر قبلی و ناگهانی به سراغم آمد. در حالی که در تختخواب دراز کشیده بودم فکر می‌کردم که حالا اگر حتی چند آقا کتاب را بخرند یا قرض بگیرند اما اگر روزنامه‌نگاران در مورد رمان چیزی ننویسند هیچ فایده‎ای نخواهد داشت. در حالیکه اندوهگین بودم یک ایده از میان سرم می‎گذرد: یاقوت باید کاملاً ناپدید شود ... اگر آن را ماهرانه انجام دهم پلیس و روزنامه‎ها خود را با کتاب مشغول می‎سازند و سپس این یک تبلیغ عالی خواهد گشت!" دوباره اشگ‎ها جاری می‎شوند. "اما شما انسان وحشتناک قصدها و شادی‎ام را خنثی ساختید و برایم نامطلوبی‎های وحشتناکی مهیا کردید ... وقتی فریدریش شما را به اینجا کشاند من خشمگین شدم، چون اطمینان داشتم که شما نقشه من را کشف و خنثی خواهید کرد. کمیسر بطور مطلوبی ابله بود!"
فلوریان با وقار تعظیم می‎کند: "من به نام خود و به نام کمیسرِ غایب برای نظر خوبتان سپاسگزاری می‌کنم. این مرد ــ منظورم کمیسر است ــ واقعاً یک ابله است. او باید به خودش بگوید که بر طبق وضعیت اتاق کاملاً غیرممکن است یاقوت از میان دو درِ قفل شده، از اتاقی که در آن دو انسان خوابیده بودند دزدیده شود. بنابراین باید فقط شوهرتان یا خودتان مجرم باشید. فریدریش بیچارۀ درستکار در یک چنین سوءظنی! دانشیار معروفِ برجسته‎ترین دانشگاه باید یک جواهر دزدیده باشد ... و درست جواهری را که به خودش تعلق دارد! این غیرممکن است. بخصوص وقتی یک پلیس بیچاره کوچکترین شکی نبُرد که وقتی آدم دارای ایده و شهامت باشد چه تبلیغ‎های عجیب و غریبی می‎تواند وجود داشته باشد. در چشمان من طراحی چنین داستان هوشمندانه‎ای از طرف فریدریش عزیز هرگز قابل باور نبود. و چون او نمی‎توانست مجرم باشد بنابراین خانم محترم، فرد گناهکار باید شما می‎بودید. سوءظن من به شما ابتدا وقتی بیشتر شد که شما از تجزیه شیمیائیِ یاقوت صحبت کردید. این غیرممکن بود خودتان هم بتوانید آن را باور کنید!"
"و شما دکتر، شما طوری وانمود کردید که انگار آن را باور کرده‎اید!"
"برای اثبات جرم یک متهم باید همیشه طوری عمل کرد که او خود را در موقعیت امنی بیابد."
لیزل اعتراف می‎کند: "بله، من خیلی ابله بودم!"
"کمیسر هم این فریب را می‎خورد. آدم همیشه در انتخاب کسانی که می‎خواهد چیزی به بینی‎شان ببندد باید کاملاً مراقب باشد! در غیراینصورت ناگزیر با شکست روبرو خواهد گشت. تمام بینی‎ها مناسب این هدیه نیستند ... سپس من شما را در یک دروغ کوچک غافلگیر ساختم، وقتی شما به من توضیح دادید که پلیس به این فکر افتاد روزنامه‎های نیمی از جهان را باخبر سازد ... تا به این نحو سارقین در روزنامه صبح بتوانند بخوانند که کدام مسیر را حریفش دنبال می‎کند! و حتی اگر فرض کنیم که ایده اطلاع به مطبوعات واقعاً از طرف کمیسر بوده باشد، این شیطان بیچارۀ بی‎تخیل مطمئناً همزمان برای رمان شوهر شما تبلیغ نمی‎کرد و به هر هیئت تحریره فوری نام ناشر را نمی‎برد. من این کلک‎ها را می‎شناسم. در پشت داستان باید کس دیگری مخفی می‎بود ..." او با یک حرکت دوستانه به خانم لیزل اشاره می‎کند.
لیزل تا اندازه‌ای آرام می‎گوید: "شما خطرناکید، شما برای اجتماع خیلی خطرناکید! و شما فکر می‎کردید که من یاقوت را چون فریدریش نمی‎خواست آن را برای ساختن یک سنجاق سینه به من هدیه کند برای خود برداشته‎ام؟"
"کاری که او حالا حتماً انجام خواهد داد."
"بنابراین شما من را بعنوان یک سارق بحساب می‎آوردید؟ اما چگونه باید از داشتن پنهانی یاقوت خوشحال می‎گشتم، من که نمی‎توانستم از آن استفاده کنم!"
این سؤالات برای فلوریان شرم‎آور بودند. "البته من در ابتدا همچنین به این فکر کردم که شما سنگ را از روی اشتیاق یا برای پرداختِ مخفیانۀ بدهکاری‎هایِ پنهانی سرقت کرده‎اید ..."
"برای نظر خوبتان سپاسگزارم!"
"خواهش می‎کنم ــ در بهترین خانواده‎ها هم عجیب‎ترین چیزها اتفاق می‎افتند ــ. اما بعد وقتی شما هجوم بردید و از دست خدمتکارتان روزنامه را قاپیدید من علاقه واقعی‎تان برای نوشته در روزنامه <تاگ‌بلات> را دیدم، تقریباً پایان موفقیت‎آمیز کمدی شما را حدس زدم و وقتی کتاب‎فروشی‌ها از تأثیر سرقت یاقوت در فروش رمان به من اطلاع دادند کاملاً از درستی فرضیه‎ام مطمئن گشتم."
"تمام اینها می‎توانست تصادفی باشد."
"چنین تصادفاتی بسیار قابل ستایش و اما بسیار کمیابترند. من دوست ندارم به تصادفات واقعاً خوب باور کنم. اما حالا بسیار مهربان باشید و به من بگوئید که چطور یاقوت را از جعبه جواهرات برداشتید و آن را کجا مخفی ساختید."
"تقریباً ساعت چهار صبح، فریدریش عمیق و محکم خوابیده بود ..."
"طوریکه اگر آدم کنار تخت توپ هم در می‎کرد او از خواب بیدار نمی‎گشت!"
خانم لیزل می‎خندد، آب دهانش را قورت می‎دهد و سُرفه می‎کند.
"خانم عزیز، شما استراحت کنید و اجازه دهید من ادامه دهم: تقریباً ساعت چهار صبح با احتیاط از تختخواب پائین می‎آئید، بی‎سر و صدا به سمت میز تحریر می‎روید، کلید کمد را خارج می‎سازید، کمد را باز می‎کنید، در اتاق نیمه‌تاریک با سرانگشتان در جعبه جواهرات بدنبال یاقوت می‎گردید، آن را می‎یابید و در کاغذ زرد رنگی، آنطور که می‎بینم، می‎پیچید و داخل جیب می‎گذارید؟"
"... در کمد لباس‎ها در زیر حوله‎های خدمتکاران ..."
"یاقوتِ بسیاری از شاهزادگان هند را درست در زیر حوله‎های خدمتکاران قرار دادید! آنچه حقیقت است، حقیقت است: خانم‎ها دینداری نمی‎شناسند. و شما صحنه اصلی جرم را دوباره به صورت قبلی مرتب می‎کنید، جعبه را قفل کرده و کلید کمد را دوباره در کشو میز تحریر قرار می‎دهید."
"دقیقاً همینطور بود."
"فقط می‎توانست اینطور باشد. منطق یک توهم خالی نیست، حتی اگر نتواند تمام رازها را حل کند. صبح از تختخواب بیرون می‎آئید، فریدریش بی‎خبر از همه‌جا هنوز خوابیده بود، شما ظاهراً می‎خواستید سنگ زیبا را، اشتیاق رویاهایتان را تماشا کنید، البته شما آن را در جعبه جواهرات پیدا نمی‎کنید و با چنان مهارتی فریاد می‎کشید که همسر خوش‎باورتان کوچکترین سوءظنی نمی‌برد."
خانم نِک بی‎اعتنا و بی‎خیال لبخند می‎زند:  "بله، بله، اما فقط نگفتید که شوهرم قبل از فریاد کشیدن من بیدار بود!"
"این به نظر من بی‎اهمیت است، با این حال ممکن است که اینطور باشد. اما ما متأسفانه هنوز تمام نشده‎ایم، پایانِ چاق ابتدا در راه است."
"منظورتان کمیسر است؟"
"به هیچوجه. شما قصد داشتید جواهر را بلافصله پس از مشغول ساختن کافی خریداران کتاب از طریق غیبت موقت آن بلافاصله دوباره ظاهر سازید."
"البته."
"و چطور باید این دوبار زنده گشتن انجام می‎گشت، بدون آنکه شما ــ اجازه دهید آرام چنین بگوئیم ــ به تردستی‎تان اعتراف کنید، کاری که البته شما قصد انجام آن را نداشتید؟"
خانم لیزل شانه‎هایش را بالا می‎اندازد: "من فکر کردم ... من ... برای آن در زمان مناسب فکر خوبی به ذهنم راه خواهد یافت. این کار عجله نداشت."
"و آیا فکر خوب آمد؟ حالا این فکر آنجاست؟ زیرا حالا وقت عجله کردن است!"
لیزل ناراحت به پتر خیره می‎شود و سکوت می‎کند.
"اما ما باید سنگ را دوباره پیدا کنیم و باید همچنین توضیح دهیم که سنگ کجا بود و ما چطور آن را کشف کردیم. حقیقت را در مقابل پلیس و مردم اعتراف کردن غیرممکن است. خانم عزیز، مردم شما را بی‎رحمانه لعنت می‎کنند، و علاوه بر این شما می‎توانید بخاطر گمراه کردن پلیس محکوم و به موقعیت بدی گرفتار شوید، و تحت شرایط خاصی می‎تواند پیشرفت شوهر شما را نابود و شما را روانه زندان سازد."
برای دومین بار و بطور قابل ملاحظه‎ای بیشتر اشگ از چشم‎های آبی خانم دانشیار جاری می‎شود: "بخاطر خدا، من به این فکر نکرده بودم، این وحشتناک است ..." او دست‎هایش را مانند وقت دعا به هم می‎فشرد: "آقای دکتر، عزیزِ، شما باید به من کمک کنید، یا من خودم را غرق می‎کنم!"
"این زیباترین چیز است! آیا برای این کار رود نکار را در نظر دارید؟ این رود برای این کار مناسب نیست. مارک تواین تعریف می‎کرد که او یک بار بر روی <پل قدیمی> ایستاده بود و دید که چطور یک کارگر خود را بدون ترس به درون امواج پرتاب کرد تا پسری را که هنگام بازی در آب افتاده بود نجات دهد. مارک تواین خوب مرد شجاع را تحسین می‎کند، اما تحسینش کمی فروکش می‎کند وقتی متوجه می‎شود که آب رود نکار به زحمت تا زانوی ناجی شجاع می‎رسد. نه، نه، با این کار چیزی درست نمی‎شود. فقط آرام باشید. من برای کمک به شما اینجا هستم، و مانند کارگر ارزشمند مارک تواین بدون ترس از مرگ به شما کمک خواهم کرد. خانم محترم، اگر قصدم این نمی‎بود، بنابراین بجای اینکه با شما خصوصی گفتگو کنم به پلیس یا فریدریش اعلام می‌کردم که خانم الیزابت نِک انگشتان درازی دارد."
"آقای دکتر!"
"بنابراین چطور باید داستان را به پایان برسانیم که کارساز شود، زیباترین راه ... صبر کنید، من آن را می‌دانم. خواهش می‎کنم جعبه جواهرتان را برایم بیاورید."
بعد از یک دقیقه جعبه در مقابل فلوریان قرار داشت: "بفرمائید." خانم لیزل با کنجکاوی از روی شانه‎های او نگاه می‎کرد.
او جعبه را طوری خالی می‎کند که انگشترها، دستبندها، سنجاق‎های سینه و گردنبندها بیرون می‎جهند، بعد پارچه ابریشمی آبی رنگ کهنه و شکننده را که داخلِ جعبه را پوشانده بود آزمایش می‎کند.
و ناگهان غیر مترقبه بدون ترس از اینکه آیا خانم نِک از کار او جیغ خواهد کشید، انگشت اشاره دست راستش را در پارچه فرو می‎کند، ابریشم کهنه قسمت کف جعبه که لایه نازکی از پنبه زیرش قرار داشت پاره می‎شود و یک شکاف باریک ایجاد می‎شود.
"دارید چکار می‎کنید، دکتر، شما آن را خراب می‎کنید!"
او جواب نمی‎دهد، بلکه یاقوت صورتی رنگ را داخل شکاف فرو می‎کند و ابریشم روی آن را دوباره با فشار آرامی صاف می‌کند، طوریکه فقط یک نگاه بسیار دقیق به آن می‌توانست آسیب دیدگی را ببیند. جواهر مطیعانه میان پوشش پنبه‎ای باقی‌می‎ماند و انتظار می‎کشد تا پیدایش کنند. فلوریان می‎پرسد: "خوب شد؟"
در این وقت لیزل نِک متوجه می‎شود که هدف فلوریان چیست و از شادی می‎درخشد. "شما یک هنرمندید! و حالا می‎خواهم فوری به شوهرم تلگراف کنم که یاقوت را پیدا کرده‎ایم." و به سمت در می‎دود.
"ایست! همانجا بمانید! من فکر می‎کنم بهتر است آن را طور دیگر اطلاع دهیم. برای اینکه من هم از شهرتم بهره‎برداری کنم، تا بازگشت فریدریش صبورانه انتظار بکشید، سپس به او بگوئید که شما مطمئنید یاقوت سرقت نشده و هنوز جائی در آپارتمان است. بگذارید که او در یک جستجوی تازه با شما شرکت کند، در این حال حضور کمیسر هم ناخوشایند نخواهد بود. سپس در جعبۀ جواهرات جستجو کنید و ناگهان یک جیغ بکشید ــ در این هنر شما استادید! ــ و با زحمت جواهر را ــ من از شما خواهش می‎کنم: با زحمت! ــ از زیر پارچه ابریشمی بیرون می‌آورید ... چطور است؟"
"باشکوه! شگفت‎انگیز! شما نجاتدهنده من هستید!"
"نجاتدهنده از رودخانۀ نکار!"
"من فردا صبح کمیسر را به خانه می‎خوانم و طبق توصیه شما رفتار خواهم کرد."
پتر فلوریان فکر می‎کرد که دوست عزیزش نِک برای بی‎احترامی به علم جرم‎شناسی مستحق مجازات کوچکی است که می‎تواند با نگران ماندن طولانیتر آن را بپردازد، و پلیس هم می‎توانست هنوز به خود اندکی زحمت دهد، و به این خاطر می‌گوید: "فوری فردا صبح؟ چرا فوری فردا صبح؟ این عجلۀ تقریباً نامناسب نیمی از موفقیت شما برای چنین تبلیغ بکری را از بین می‎برد. همچنین ناشر هم برای این کار از شما سپاسگزار نخواهد بود. یک مروارید که به شکل پیش پا افتاده‎ای دوباره پیدا شود دیگر برای مردم جذابیتی ندارد، و آنها قادرند نسخه‎های <یاقوت صورتی رنگ> را دوباره لغو کنند. چند روز دیگر صبر کنید. یک پاپ خردمند ــ اکثر یا حتی تمام پاپ‎ها تا اندازه‌ای خردمندند ــ معتقد بود که: انسان‎ها می‎خواهند فریب بخورند، بنابراین آدم آنها را فریب می‎دهد! ــ اما آدم نباید خیلی زود از این کار دست بکشد وگرنه فریب از مسیر هدفش خارج می‎گردد."
لیزل نِک دهانش را از تعجب کاملاً باز می‎کند: "گوش کنید ... دکتر، اگر شما به موقع به دستانِ درستی می‌افتادید می‎توانستید بهترین کلاه‎بردار شوید!"
پتر فلوریان مبهم می‎گوید: "خانم عزیز، من متأسفانه شما را از یک سال قبل می‎شناسم." و ابهام تیره رنگی ظاهرِ دلخور گشته‎اش را اندکی می‎پوشاند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر