دو دوست.


<دو دوست> از ماکسیم گورکی را در تیر سال ۱۳۹۲ ترجمه کرده بودم.

به یکی از آنها <رقصنده پا> و به دیگری <امیدوار> لقب داده بودند و آخرین شغل هر دو نفرشان دزدی بود.
آنها در حاشیه شهر زندگی می‎کردند، در حومه‎ای که به صورت پراکنده و عجیبی در گردنه کوه قرار داشت، در کلبه قدیمی و مخروبه‎ای که از گِل و چوب‎های نیمه‌پوسیده شکل گرفته و شبیه به توده‎ای از قلوه‌سنگ در تنگه پرتاب شده بود. این دو دوست برای دزدی به روستاهای نزدیک شهر می‎رفتند، زیرا دزدی در شهر سخت است و در حومه شهر کوچک نزد همسایه‎ها چیزی برای دزدیدن وجود نداشت.
هر دو مرد محتاط و قانع بودند: ــ یک تکه پارچه کتانی، یک بالاپوش یا یک تبر، یک ظرف، یک پیراهن یا یک مرغ می‎دزدیدند و سپس برای مدتی طولانی به روستائی که موفق به برداشتن چیزی از آن می‎گشتند نمی‎رفتند، اما با وجود این روش هوشیارانه کشاورزان آن دو را خیلی خوب می‎شناختند و تهدیدشان می‎کردند که در فرصت مناسبی آنها را خواهند کشت. گرچه آنها شش سال تمام تهدیدهای کشاوزان را می‎شنیدند اما این فرصت مناسب به کشاورزان دست نداد و استخوان‎های آن دو دوست سالم ماندند.
<رقصنده پا> انسانی تقریباً چهل ساله، قد بلند، خمیده، لاغر و عضلانی بود. هنگام راه رفتن سرش را رو به پائین نگاه می‎داشت؛ دست‎های درازش را پشتش می‎گرفت، بدون عجله اما با گام‎های بلند، و مدام با چشمانی تنگ کرده بیقرار و کنجکاو به اطراف می‎نگریست. موهای سرش کوتاه بود و صورتش را اصلاح می‎کرد؛ یک سبیل سیاه‎ـ‎خاکستری کلفتِ ارتشی دهانش را می‎پوشاند و به چهره‎اش حالتی عصبانی و تیره می‎بخشید. پای چپش باید یک بار شکسته یا پیچ خورده باشد، و طوری شفا یافته بود که بلندتر از پای راستش شده بود؛ وقتی او هنگام راه رفتن پای چپش را بلند می‎کرد، پا به هوا می‎جهید و یک نوسان جانبی انجام می‎داد؛ این ویژگی راه رفتنش لقب <رقصنده پا>  را به او بخشیده بود.
<امیدوار> حدود پنج سال مسنتر از رفیقش بود، اندامی کوچک و چهارشانه داشت. اما اغلب سُرفه خفه‎ای می‎‏کرد و رنگ صورت استخوانی پوشیده شده با ریش سیاه‎ـ‎خاکستری‎اش دارای رنگ زرد بیمارگونه‎ای بود. چشمان سیاهش درشت بودند و نگاهی پُر گناه اما دوستانه داشتند. هنگام راه رفتن لب‎های کلفتش را گرد می‎کرد و ملودی یکنواخت و غمگینی را آهسته با سوت می‎نواخت، همیشه همان یک ملودی را. کت پشمی کهنه و کوتاهی بر تن داشت. <رقصنده پا> برعکس یک ردای بلند خاکستری رنگ می‎پوشید با یک کمربند.
<امیدوار> کشاورز بود، رفیقش ــ پسر یک خادم کلیسا، پادو و گارسون سابق. آن دو همیشه با هم دیده می‎شدند و کشاورزان با مشاهده آنها می‎گفتند:
"دو دوست دوباره اینجا هستند ... نگاه‎شان کنید!"
"آه، شیاطین آمدند!"
"پس چه وقت سقط می‎گردند؟!"
آن دو دوست اما وقتی از جاده‎ای می‎رفتند اطراف خود را با دقت می‎پائیدند و از برخورد با دیگران پرهیز می‎کردند. <امیدوار> سُرفه می‎کرد، ملودیش را با سوت می‎نواخت و پای رفیقش در هوا می‎رقصید، طوریکه انگار می‎خواهد خود را از بدن جدا سازد و از مسیر خطرناک صاحبش بگریزد. یا جائی در لبه جنگل بر روی چمن دراز می‎کشیدند و آهسته از آن صحبت می‎کردند که چگونه می‎توانند چیزی برای خوردن بدزدند.
 
***
حتی گرگ‎ها هم ــ که بیشتر و بهتر قادر به جنگیدن از این دو دوست برای زندگیشان هستند ــ در زمستان بد زندگی می‎کنند. لاغر، گرسنه و خشمگین در اطراف جاده‎ها می‎چرخند؛ و کشته هم می‎گردند، چون آدم از آنها وحشت دارد: آنها چنگ و دندان‎های‎شان را برای دفاع از خود دارند، و ــ مطلب عمده ــ قلب‎شان توسط هیچ‌چیز نرم نمی‎گردد. این آخری خیلی مهم است، زیرا که انسان باید برای پیروزی در جنگ بخاطر بقا یا عقل زیاد یا قلب یک حیوان وحشی را دارا باشد.
در زمستان وضع این دو دوست خوب نبود؛ اغلب هر دو شب‎ها به خیابان‎های شهر می‎رفتند و در حالیکه سعی می‎کردند به پلیس برخورد نکنند صدقه تقاضا می‎کردند. خیلی به ندرت موفق می‎گشتند چیزی بدزدند؛ زمان برای به روستاها رفتن مناسب نبود، زیرا که هوا سرد بود و بر روی برف‎ها رد پایشان می‎ماند، و فایده‎ای هم نداشت، چون در روستاها همه‌چیز برف‌گرفته و بسته بود. در زمستان این دو همراه در حال جنگ با گرسنگی نیروی زیادی از دست می‎دادند، و شاید هیچکس آنطور که آن دو مشتاقانه انتظار آمدن بهار را می‎کشیدند منتظر فرا رسیدن بهار نبود ...
و عاقبت بهار می‎آید. دو رفیق ضعیف و بیمار خود را از تنگه بالا می‎کشند و با خوشحالی به مزارع، به جائی که با گذشت هر روز برف سریعتر ذوب می‎گشت و به محل‎های قهوه‎ای رنگِ بدون برف نگاه می‎کنند، گودال‎های کوچک آب شبیه آینه می‎درخشیدند و نهرهای کوچک شاداب جاری بودند. خورشید نوازش بی‌طرفانه‎اش را بر زمین می‎پاشاند و هر دو دوست خود را با اشعه‎های آن گرم می‎ساختند، و به این می‎اندیشیدند که زمین می‎تواند بزودی خشک شود و آنها می‎توانند عاقبت در روستاها <به شکار> بروند. <امیدوار> که گرفتار بیخوابی بود اغلب صبح زود دوستش را از خواب بیدار می‎ساخت و با شادی خبر می‎داد:
"هی! بیدار شو ... زاغچه‎ها آنجا هستند!"
"آنجا هستند؟"
"واقعاً! می‎شنوی که چطور شلوغ می‎کنند؟"
آنها از کلبه‎شان بیرون می‎آیند، مدتی طولانی با دقت نگاه می‎کنند که چگونه پیام‌آوران سیاه‌رنگِ بهار در حالیکه هوا را با غار غار بلند و نگرانشان پُر می‎ساختند فعالانه به ساختن لانه‎های جدید مشغولند و لانه‎های قدیمی را تعمیر می‎کنند ...
<امیدوار> می‎گوید: "حالا نوبت آمدن چکاوک‎هاست" و شروع به مرمت یک تور نیمه پوسیده می‎کند.
دو دوست با ظاهر شدن چکاوک‎ها به مزرعه می‎روند، تور را در کنار محل بی‌برفی می‎گسترانند، خیس و کثیف بر روی مزرعه می‎دوند و پرندگان گرسنه و در جستجوی غذا و از پرواز خسته گشته را به سمت تور می‎رانند. وقتی پرنده‎ای شکار می‎کردند آن را به پنج یا ده کوپک می‎فروختند. بعد نوبت به گیاه گزنه می‎رسید که آنها را جمع می‎کردند و در بازار می‎فروختند. تقریباً هر روزی از بهار چیزی تازه به آنها می‎داد، یک درآمد تازه، هرچند درآمدی کوچک. آنها می‎دانستند که چطور از هرچیزی بهره ببرند: گیاه ترشک، قارچ، توت‌فرنگی ــ هیچ‌چیز از زیر دستشان در نمی‎رفت. پس از پایان تمرین تیراندازی سربازها تمام منطقه را می‎گشتند تا پوکه فشنگ‎ها را پیدا کنند، و هر نیم کیلو پوکه را دوازده کوپک می‎فروختند. گرچه تمام این کارها به این دو دوست اجازه نمی‎دادند که از گرسنگی بمیرند، اما به ندرت این امکان را برایشان فراهم می‎ساختند که از احساس سیر بودن لذت ببرند.
 
***
یک بار در ماه آوریل، هنگامی که تازه جوانه‎ها بر روی درخت‎ها شروع به رشد می‎کنند و جنگل‎ها در گرگ و میش خاکستریِ مایل به آبی هوا خود را نشان می‎دادند و بر روی مزارع قهوه‎ای مایل به سیاهی که خورشید بر آنها می‎تابید اولین چمن سربرآورده بود، ــ دو دوست بر روی جاده بزرگ روستائی می‎رفتند و در حالیکه سیگاری از تنباکوی کشاورزان پیچده و می‎کشیدند مشغول به صحبت می‎شوند.
<رقصنده پا> آرام و با ملاحظه می‎گوید: "سُرفه کردن تو مدام شدیدتر می‎شود ..."
"اصلاً مهم نیست! ... وقتی خورشید عزیز بدنم را گرم کند جان تازه خواهم گرفت ..."
"هوم ... وگرنه بهتر است که به بیمارستان بروی ..."
"که اینطور! باید آنجا چکار کنم؟ باید بمیرم، خوب بدون بیمارستان هم می‎میرم."
"قطعاً ..."
آنها در جاده از کنار درختان توس می‎گذشتند و درخت‎ها سایه‎های الگودار شاخه‎های لطیفشان را بر آنها می‎انداخت. گنجشک‎ها جیک جیک‌کنان در سر راهشان جست و خیز می‎کردند.
<رقصنده پا> پس از مدتی سکوت تذکر می‎دهد: "راه رفتن برایت بدتر شده است."
<امیدوار> توضیح می‎دهد: "دلیلش نفس تنگی‎ام است ... هوا حالا فشرده، چرب و نمناکه و نفس کشیدن در این هوا برایم سخت است ..." و توقف می‎کند، و شروع به سُرفه می‎کند.
<رقصنده پا> در کنارش می‎ایستد، سیگار می‎کشد و او را مشکوکانه نگاه می‎کند. <امیدوار> مرتعش از حمله سُرفه با دست‎هایش سینه خود را می‎مالد و چهره‎اش آبی رنگ می‎گردد.
بعد از قطع گشتن سُرفه‎اش می‎گوید: "این سُرفه نایِ آدم را جر می‎دهد ..."
آنها به رفتن ادامه می‎دهند و گنجشک‎ها پراکنده می‎شوند.
<رقصنده پا> پس از دور انداختن سیگار و تف کردن می‎گوید: "حالا به طرف ماچینا می‎رویم ... ما از پشت حیاط‎ها می‎رویم ... شاید چیزی فتح کنیم ... از طرف جنگل کوچک سیمزائور به طرف کوسنیتشیچا ... از کوسنیتشیچا به سمت مارکائوکا می‎پیچیم ... و بعد به سمت خانه ..."
<امیدوار> می‎گوید: "این تقریباً سی کیلومتر است."
"فقط امیدوارم که بیفایده نباشد ..."
در سمت چپ جاده یک جنگل غیردوستانه و تاریک قرار داشت؛ در میان شاخه‎های لختش هنوز لکه سبزی هم دیده نمی‎گشت که بتواند چشمشان را تسلی دهد. در کنار جنگل یک اسب کوچک و خشنی با موهای نامرتب و دنده‎های بیرون زده مشغول چریدن بود؛ استخوان‎های دنده‎اش مانند حلقه‎های یک بشکه به وضوح نمایان بودند. دو رفیق دوباره می‎ایستند و مدت درازی تماشا می‎کنند که چطور اسب آرام قدم برمی‎دارد، سرش را به سمت زمین خم می‎کند و علف‎های زرد را با لب‎هایش جمع کرده و آنها را با دندان‎های زرد و فرسوده‎اش می‎جود.
<امیدوار> می‎گوید: "اسب هم نیمه‌گرسنه است!"
<رقصنده پا> اسب را به سوی خود می‎خواند: "پررر، پررر!"
اسب به او نگاه می‎کند، سرش را بعلامت نفی تکان می‎دهد و دوباره آن را به سمت زمین خم می‎کند.
<امیدوار> با حرکت مبهمی توضیح می‎دهد: "او نمی‎خواهد پیش تو بیاید."
<رقصنده پا> متفکرانه می‎گوید: "برویم! ... اگر ما بتوانیم اسب را ... پیش تاتارها ببریم ... در آخر هفت روبل خواهند داد ..."
"آنها چنین پولی نمی‎دهند. چه سودی می‎برند؟"
"و پوستش؟"
"پوستش؟ چه کسی این مقدار پول برای پوست می‎دهد؟ برای پوست سه روبل می‎دهند."
"که اینطور، که اینطور!"
"اما این چه پوستی دارد؟ اینکه پوست نیست، مثل یک دستمال کهنه برای پا خشک کردن است ..."
"اما چیزی می‎دهند ..."
"آره، مسلم است! ..."
<رقصنده پا> به رفیقش نگاه می‎کند و در حالیکه می‎ایستد می‎گوید:
"حالا؟"
<امیدوار> بلاتکلیف در جواب سؤال می‎گوید: "جریان خطرناک است ..."
"چرا؟"
"ردپا ... زمین خیس است ... از ردپا دیده خواهد شد که اسب به کجا برده شده است ..."
"با کفش‎های حصیری به راه می‎افتیم ..."
"هر طور که می‎خواهی ..."
"پس براه می‎افتیم! ما اسب را به جنگل می‎بریم و در آنجا منتظر می‎مانیم تا شب برسد ... و شب اسب را بیرون می‎آوریم و پیش تاتارها می‎بریم. از اینجا تا آنجا دور نیست ... تقریباً سه کیلومتر ..."
<امیدوار> سرش را تکان می‎دهد: "بسیار خب! برویم! یک سفر بی‌هدف ... فقط امیدوارم که ..."
<رقصنده پا> با اطمینان می‎گوید: "هیچ اتفاقی نخواهد افتاد!"
آنها از جاده می‎پیچند و در حالیکه اطراف خود را می‎پائیدند داخل جنگل می‎شوند. اسب آنها را نگاه می‎کند، نفس نفس می‎زند و دوباره مشغول کندن چمن رنگ پریده می‎گردد.
 
***
در واقع جنگلِ عمیقِ تنگه کم‌نور، ساکت و مرطوب بود. صدای جاری شدن یکنواخت و سودازده آب نهر مانند ناله و شکایتی در سکوت طنین می‎انداخت. از دامنه‎های شیبدارِ تنگه شاخه‎های لختِ درخت فندق، درخت عرعر و پیچ امین‎الدوله به پائین آویزان بودند، اینجا و آنجا ریشه‎های درمانده از خاک توسط باران بهاری شسته گشته سربرآورده بودند. جنگل هنوز مُرده بود؛ تاریک روشن شب بر یکنواختی رنگِ بیجان آن می‎افزود و سکوت سودازده‎اش او را از صلح غمگین و رسمی گورستان پُر می‎ساخت.
دو دوست برای مدت درازی اینجا در سکوت و گرگ و میش مرطوب در زیر درخت اشنگی که همراه با یک توده بزرگ خاک به پائین گردنه سُر خورده بود می‎نشینند. یک آتش کوچک در برابرشان روشن بود و آنها در حالیکه دست‎های خود را با آتش گرم می‎ساختند کم کم شاخه در آتش می‎انداختند تا آتش یکنواخت بسوزد و دود نکند. نه چندان دور از آنها اسب ایستاده بود. آنها پوزه اسب را با یکی از آستین‎های کنده از کت ژنده <امیدوار> بسته و افسارش را به تنه درختی گره زده بودند.
<امیدوار> که در کنار آتش چمباته زده بود متفکرانه به درون آن نگاه می‎کرد و آهنگش را با سوت می‎نواخت؛ رفیقش دسته‎ای ترکه چیده بود و با آنها یک سبد می‎بافت.
صدای جریان آب نهر سودازده و صدای آهسته سوت انسانِ بیچاره در یک آکورد همراه گشته و در سکوت شب و جنگل جاری می‎شدند؛ گاهی شاخه‎ها در آتش طوری ترق و تروق می‎کردند که انگار بخاطر همدردی با زندگی که مرگی آهسته‎تر و به این دلیل دشوارتر از مرگ آنها در آتش دارد آه می‎کشیدند.
<امیدوار> می‎پرسد: "پس چه می‎کنیم ... آیا بزودی می‎رویم؟"
<رقصنده پا> بدون آنکه سرش را از روی کاری که انجام می‎داد بلند کند می‎گوید: "هنوز زود است ... بعد از تاریک شدن کامل هوا می‎رویم ..."
<امیدوار> آهی می‌‎کشد و شروع به سُرفه می‎کند.
رفیقش پس از مکثی طولانی می‎پرسد: "چته؟ داری یخ می‎زنی؟"
"نه، نه  ... خیلی می‎ترسم ..."
<رقصنده پا> سرش را تکان می‎دهد: "تو دیگه کی هستی!"
"قلبم درد می‎کند ..."
"بیماری ..."
"شاید اینطور باشد ... شاید هم اما چیز دیگری باشد."
<رقصنده پا> لحظه‎ای سکوت می‎کند و می‎گوید: "فقط فکر نکن ..."
"به چه‌چیز؟"
"خب، به همه‌چیز ..."
<امیدوار> ناگهان جواب می‎دهد: "می‎بینی، من کار دیگری نمی‎توانم بکنم. من به اسب نگاه می‎کنم" ــ او با دستش به سمت اسب اشاره می‎کند، "اسب را می‎بینم و فکر می‎کنم، ... من هم اسب داشتم ... او یک اسب ژولیده و کثیف اما در کسب و کار عالی بود! حتی برای مدتی هم دو اسب داشتم ... من آن زمان بطور شایسته‎ای کار می‎کردم! ..."
<رقصنده پا> سرد و کوتاه می‎پرسد: "و چه بدست آوردی؟ من اصلاً از این کار تو خوشم نمی‎آید ... تو یک زندگی آزاد می‎گذرانی و با این حال می‌نالی ... برای چه؟"
<امیدوار> مشتی شاخه کوچک خُرد کرده را داخل آتش می‎اندازد و نگاه می‎کند که چگونه جرقه‎ها به هوا می‎جهند و در هوای مرطوب خاموش می‎گردند. چشمانش اغلب چشمک می‎زدند و بر روی چهره‎اش سایه‎ها پاورچین می‎رفتند. سپس او سرش را به سمتی که اسب ایستاده بود می‎چرخاند و او را مدت درازی تماشا می‎کند.
اسب مانند در خاک فرو رفته‎ای بیحرکت ایستاده بود؛ سرش توسط آستین کت از ریخت اصلی افتاده و غمگین رو به پائین خم شده بود.
<رقصنده پا> محکم و مؤثر می‎گوید: "آدم فقط باید خودش قضاوت کند، زندگی ما ... روز و شب ... و بیست و چهار ساعت گذشته است! آیا چیزی برای خوردن داریم ... خب؛ هیچ‌چیز نداریم ... ناله و شکایت به چه درد می‎خورد ... هیچ‌فایده‎ای ندارد ... اما وقتی تو شروع می‎کنی ... حال آدم از شنیدن بد می‎شود. این از بیماری‎ست."
<امیدوار> موافقانه می‎گوید: "ممکن است که از بیماری باشد ..." اما پس از اندکی سکوت اضافه می‎کند: "شاید هم از قلب ضعیف باشد."
<رقصنده‎پا> قاطعانه اظهار می‎دارد: "و قلب از بیماری ..."
او یک ترکه را با دندان به دو نیم می‎کند و جدی می‎گوید: "ببین، من سالمم و هیچ بیماری‎ای ندارم."
اسب از این پا به آن پا می‎شود؛ شاخه‎ای سر و صدا به راه می‎اندازد؛ خاک با صدا داخل نهر می‎افتد و نت‎های تازه‎ای به ملودی آهسته آن می‎افزاید. سپس دو پرنده کوچک بال می‎زنند و ناآرام چهچهه‌زنان در امتداد تنگه پرواز می‎کنند. <امیدوار> آنها را با چشم تعقیب می‎کند و آهسته می‎گوید: "اینها چه پرنده‎ای هستند؟ اگر سار باشند، ... اینها در جنگل هیچ کاری ندارند ... آنها بیشتر نزدیک خانه‎ها به سر می‎برند. می‎تونن بال‌لاکی باشند ..."
"خب، بس کن!"
<امیدوار> موافقانه می‎گوید: "البته."
کار در دستان <رقصنده پا> سریع‎تر می‎شود. او کف سبد را بافته بود و با مهارت مشغول بافتن بدنه آن بود. او ترکه‎ها را با چاقو می‎برید، با دندان به دو نیم می‎کرد، آنها را خم می‎کرد، با انگشت‎هائی که سریع حرکت می‎کردند آنها را می‎بست و در این حال هوا را از داخل بینی به بیرون می‎داد و سبیلش سیخ می‎گشت.
<امیدوار> گاهی به او و گاهی به اسب که به نظر می‎رسید در وضعیت پریشانش تبدیل به سنگ شده است و گاهی هم به آسمانِ تقریباً شبانه اما بی‌ستاره  نگاه می‎کرد.
او ناگهان با صدای عجیبی شروع به صحبت می‎کند: "کشاورز ناگهان متوجه فقدان اسبش می‎شود، و اسب آنجا نیست ... اینجا را می‎جوید ... آنجا را می‎جوید ... هیچ اسبی آنجا نیست!" و او دست‎هایش را در هوا تکان می‎داد. چهره‎اش ابلهانه دیده می‎گشت و چشمانش چنان قوی می‎درخشیدند که انگار او به شعله نافذ آتشی در مقابلش نگاه می‎کند.
<رقصنده پا> می‎پرسد: "برای چی این کار را می‎کنی؟"
<امیدوار> مقصرانه می‎گوید: "داستانی به خاطرم رسید ..."
"کدام داستان؟"
"بله ... اینطور اتفاق افتاد، که آنها یک اسب دزدیدند ... از همسایه من، ... میخائیل اسمش بود ... کشاورز بزرگی بود ...  آبله‌گون ..."
"خب بعد؟"
"خب، اسب دزدیده شده بود ... اسب مشغول چرا بود و ... دیگر آنجا نبود! وقتی میخائیل می‎شنود که او دیگر دارای اسبی نیست، چطور بر روی زمین سقوط می‎کند، و چطور شروع به زار زدن می‎کند. آه، برادرم، چطور او آنجا زار زار می‎گریست ... و به زمین افتاد ... طوریکه انگار پاهایش شکسته باشند."
"بعد؟"
"بعد ... مدتی طولانی همانطور آنجا افتاده بود ..."
"و این چه ربطی به تو دارد؟"
<امیدوار> در جواب سؤال خشن رفیقش عقب‌نشینی می‎کند و با ترس جواب می‎دهد: "آره، من فقط ... باید به آن فکر می‎کردم ... چون یک کشاورز بدون اسب از دست رفته است!"
<رقصنده پا> در حالیکه محکم به <امیدوار> نگاه می‎کند سخت و جدی می‎گوید: "گوش کن چی به تو می‎گم، این حرف‎ها را بذار به کنار! چنین حرف‎هائی بی‌معنی‎اند ... فهمیدی؟ همسایه میخائیل! هیچ ربطی به تو ندارد."
<امیدوار> در حال شانه بالا انداختن پاسخ می‎دهد: "اما آدم متأسف می‎شود."
"تأسف؟ دلسوزی؟ نگران نباش، ما به کسی آزاری نمی‎رسانیم."
"اینکه معلومه! …"
"خب، پس ساکت شو … ما باید بزودی برویم."
"بزودی؟"
"بله بزودی …"
<امیدوار> خود را به آتش نزدیک می‎سازد، با یک چوب داخل آن را بهم می‎زند و در حالیکه به <رقصنده پا> نگاه کجی می‎اندازد آهسته و با تمنا می‎گوید: "بهتره این کار را نکنیم …"
<رقصنده پا> با نگرانی می‎گوید: "چه طبیعت پستی تو داری!"
<امیدوار> آهسته و متقاعدکننده می‎گوید: "آره، واقعاً! فکر کن، این کار خطرناکی‎ست! ما باید چهار کیلومتر با این اسب خودمان را بکشیم … و اگر تاتارها آن را نخرند؟ بعد چه؟"
"این به من مربوط می‎شود!"
"هرطور که می‎خواهی! اما بهتره که این کار را نکنیم … بگذار اسب برود … ببین، نیمه‌مُرده شده است!"
<رقصنده پا> ساکت می‎شود، فقط انگشت‎هایش سریعتر حرکت می‎کردند.
<امیدوار> آهسته اما مصرانه ادامه می‎دهد: "با این حال چقدر برای او خواهند داد؟ و حالا بهترین زمان است … بزودی هوا تاریک می‎شود، ... ما می‎تونیم در امتداد تنگه بریم و از دوبینکا از تنگه بیرون بیآئیم … اگر مواظب باشیم شاید چیزی دَم‌دستی بدست بیاریم."
صحبت یکنواخت <امیدوار> با صدای جریان آب متحد می‎گشت و در تنگه می‎پیچید و <رقصنده ‎پا> را عصبانی می‎ساخت.
او سکوت می‎کند، دندان‎هایش را بهم می‎فشرد و از هیجان ترکه‎ها در زیر انگشتانش می‎شکستند.
"حالا زن‎ها پارچه‎ها را سفید می‎کنند ..."
اسب که در تاریکی بیچاره‎تر و بیقواره‎تر دیده می‎گشت نفس شدیدی می‎کشد و ناآرام می‎گردد. <رقصنده پا> او را نگاه می‎کند و درون آتش تف می‎اندازد.
"ماکیان هم حالا بیرون است ... غازها در گودال کوچک آب ..."
<رقصنده‎پا> با عصبانیت می‎پرسد: "شیطان، آیا تمام می‎کنی؟"
"استفان! ... از من عصبانی نشو ... بگذاریم که اسب به راهش برود! واقعاً!"
<رقصنده پا> می‎پرسد: "آیا امروز چیزی خوردی؟"
<امیدوار> مشوش از صحبت رفیقش جواب می‎دهد: "نه ..."
"خب، برو به جهنم! برو بمیر ... برایم اصلاً مهم نیست ..."
<امیدوار> به او نگاه می‎کرد. <رقصنده پا> دسته‎ای ترکه پیدا کرده بود و در حالیکه با عصبانیت سوت می‎زد آنها را بهم می‎بست. نور آتش بر صورتش می‎تابید و او را سرخ و عصبانی نشان می‎داد.
<امیدوار> روی از او برمی‎گرداند و آه سختی می‎کشد.
<رقصنده پا> عصبانی و با صدای خشن ادامه می‎دهد: "من گفتم، برای من اصلاً مهم نیست، ... هرطور که می‎خواهی بکن، ..."
<امیدوار> آهسته جواب می‎دهد: "که اینطور!"
"اما به تو می‎گم، اگر می‎خواهی برگردی ... من متناسب تو نیستم! خیلی خب، کافیه! من تو را می‎شناسم ... من می‎دانم ..."
"آه، تو انسان عجیب ..."
"خودت انسان عجیبی هستی!"
<امیدوار> خود را خم می‎سازد و شروع به سُرفه می‎کند؛ پس از آنکه بقدر کافی سُرفه می‎کند نفس سختی می‎کشد و می‎گوید: "می‎دانی چرا من نگرانم؟ چون این کار خطرناکی‎ست ..."
<رقصنده پا> با عصبانیت می‎گوید: "خب!"
او ترکه‎ها را برمی‎دارد، آنها را روی شانه‎اش می‎اندازد، سبد نیمه ساخته‎اش را زیر بازویش قرار می‎دهد و از جا بلند می‎شود.
<امیدوار> هم از جا برمی‎خیزد، به رفیقش نگاه می‎کند و با قدم‎های آهسته به سوی اسب می‎رود.
صدای گنگش در گردنه شنیده می‎شود: "پررر! ... مسیح با تو ... نترس! ..."
"پررر، پررر ... بلند شو! حالا برو ... برو دیگه ... احمق، برو!"
<رقصنده پا> به رفیقش که با اسب مشغول حرف زدن بود نگاه می‎کرد، می‎دید که چگونه او آستین کت را از پوزه اسب باز می‎کند، و سبیل زبر دزد می‎لرزید.
او در حال رفتن فریاد می‎زند: "بیا دیگه!"
<امیدوار> جواب می‎دهد: "دارم میام" و در حالیکه آنها خود را از میان بوته‎ها با فشار به جلو می‎کشیدند، ساکت در تاریکی شبانه در دامنه تاریک تنگه می‎رفتند.
اسب هم در پشت سر آنها می‎رفت. آن دو در پشت خود صدای پاشیده شدن آب را که از طنین ملودی نهر می‎کاست می‎شنیدند.
<امیدوار> می‎گوید: "این دست و پا چلفتی را نگاه کن! سکندری خورد و با شکم افتاد ..."
<رقصنده پا> با عصبانیت نفس عمیقی می‎کشد و سکوت می‎کند.
در تاریکی و سکوت تیره گردنه فقط صدای آهسته بوته‎ها شنیده می‎گشت و آهسته از محلی که یک توده قرمز زغال بر روی زمین مانند چشمِ خشمگین و تمسخرآمیز یک هیولا جرقه می‎زد به فاصله‎های دور می‎رفت، ...
ماه بالا می‎آید.
نور شفاف ماه گردنه را با نور دودی کمرنگی پُر می‎سازد؛ همه‌چیز دارای سایه می‎شود و به این خاطر جنگل انبوه‎تر و سکوت در آن عمیقتر و خشنتر می‎گردد. ساقه‎های سفیدِ درختان غوش که توسط نور ماه نقره‎ای رنگ گشته‎اند طرح خود را بر روی زمین تاریک زیر درختان بلوط، نارون و بوته‎ها نقاشی می‎کنند.
دو دوست در گردنه ساکت به پیش می‎رفتند؛ رفتن برایشان دشوار شده بود؛ گاهی پاهایشان لیز می‎خورد، گاهی عمیق در کثافت فرو می‎رفت. <امیدوار> نفس‎های کوتاه می‎کشید و در سینه‎اش چیزی سوت می‎زد، خس خس و تلق تلق می‎کرد، انگار که او در آنجا یک ساعت دیواری بزرگ و بلند مخفی ساخته باشد. <رقصنده پا> از پیش می‎رفت و سایه بلند و مستقیم اندامش بر روی <امیدوار> می‎افتاد. او ناگهان بدخُلق و رنجان می‎گوید: "برای خودش می‎رود! اما به کجا می‎رود ... بدنبال چیست؟ آه، آه! ..."
<امیدوار> آهی می‎کشد و ساکت می‎شود.
"شب حالا دوباره کوتاهتر از بینی یک گنجشک شده است ... ما صبح به روستا می‎رسیم ... و چطور به آنجا می‎رسیم؟ مانند آقاها ... یک پیاده‎روی انجام می‎دهیم ..."
<امیدوار> آهسته می‎گوید: "برادر، دارد برایم سخت می‎شود ..."
<رقصنده ‎پا> با طعنه می‎گوید: "سخت؟ می‎بینی! و به چه دلیل؟"
دزد بیمار می‎گوید: "من قادر به نفس کشیدن نیستم ..."
"نفس کشیدن؟ و چرا قادر به نفس کشیدن نیستی؟"
"فکر کنم باید بخاطر بیماری باشد ..."
"تو دروغ می‎گوئی! بخاطر احمق بودنت!"
<رقصنده پا> می‎ایستد، صورتش را به طرف <امیدوار> می‎چرخاند، انگشتش را به زیر بینی او می‎برد و می‎افزاید: "بخاطر ابلهیت نمی‎توانی نفس بکشی ... آره! فهمیدی؟"
<امیدوار> سرش را به پائین خم می‎کند و مقصرانه می‎گوید: "البته ..."
او می‎خواست هنوز چیزی بگوید اما به سُرفه می‎افتد، با دست‎های لرزانش تنه درختی را محکم نگاه می‎دارد و مدت درازی سُرفه می‎کند، با پاهایش به زمین می‎کوبد، و با دهانی کاملاً باز گشته سرش را به جلو و عقب پرتاب می‎کند.
<رقصنده پا> ثابت به چهره استخوانی او که در نور ماه خاکی مایل به سبز دیده می‎گشت نگاه می‎کند.
عاقبت می‎گوید: "تو تمام اشباح جنگل را بیدار می‎سازی ..."
و وقتی <امیدوار> سرفُه کردنش به پایان می‎رسد، سر را به عقب پرتاب می‎کند، آزادانه نفس می‎کشد و با لهجه آمرانه‎ای پیشنهاد می‎دهد: "استراحت کن ... ما می‎خواهیم کمی بنشینیم!"
و آنها خود را در سایه بوته‎ها روی زمین نمناک می‎نشانند. <رقصنده پا> سیگاری می‎پیچاند، آن را روشن می‎کند، به آتش آن نگاه می‎کند و ادامه می‎دهد:
"اگر در خانه چیزی برای خوردن می‎داشتیم ... بعد می‎توانستیم به خانه بازگردیم ..."
<امیدوار> آهسته سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "این قطعی‎ست ..."
"اما چون در خانه چیزی نداریم ... باید برویم ..."
<امیدوار> آهی می‎کشد: "آره، این ضروری‎ست ... گرچه نمی‎دانیم به کجا برویم، چونکه بیفایده است ... ما ابلهیم، این دلیل اصلی‎ست! ما خیلی ابلهیم ..."
صدای خشک او هوا را می‎شکافت و باید باعث نگرانی <امیدوار> گشته باشد: او خود را بر روی زمین به اینسو و آنسو حرکت می‎داد، آه می‎کشید و طور عجیبی دندان‌قروچه می‎کرد.
<رقصنده پا> به صحبت ناراحت‌کننده و طعنه‎آمیزش پایان می‎دهد.
در این وقت <امیدوار> قاطعانه برمی‎خیزد ...
<رقصنده پا> می‎پرسد: "کجا؟"
"برویم."
"چرا اینطور ... ناگهانی؟"
"برویم."
<رقصنده پا> هم از جا برمی‎خیزد: "بیا ... اما بی‌معناست ..."
<امیدوار> دستش را تکان می‎دهد: "خب ... پس چه!"
"تو درست و حسابی جسارت پیدا کردی! ..."
"و آن هم چه جسارتی؟ تو عذابم دادی، عذاب؛ سرزنش کردی، سرزنش کردی ... پروردگارا!"
"چرا ابلهانه رفتار می‎کنی؟"
"چرا؟"
"خب، آره!"
"چونکه احتمالاً متأسفم."
"چه؟ کجا؟"
"برای چه کسی؟ احتمالاً برای انسان ..."
<رقصنده پا> با صدای کشیده می‎گوید: "انسان؟ بفرما این هم انسان ... بردار، آن را بو کن و دور بینداز! ... آه، تو روح خوب اما بدون عقل! ... معنی انسان برای تو چیست؟ این را می‎دانی؟ او یقه‎ات را می‎گیرد و ... مانند یک شپش ... در زیر ناخن له می‎کند! حالا برایش متأسف هم باش، آره! بعد ابلهیت را هم به او نشان بده. او برای تأسفت ... ده برابر به تو عذاب می‎دهد. روده‎هایت را روی دست‎هایش صاف می‎کند ... رگ‎ها را از درونت بیرون می‎کشد، هر ساعت پنجاه میلیمتر از آن  را از بدنت بیرون می‎کشد ... آه، تو ... شفقت! فقط خدا را شکر کن که تو را بدون هر شفقتی بکُشد و بس! شفقت ... تُف!"
او خشمگین بود، این <رقصنده پا>.
پژواک خفه صدای تیز پُر از طنز و تحقیرش در جنگل می‎پیچد و شاخه‎های بوته‎ها با صدای آهسته‎ای تکان می‎خورند، طوریکه انگار می‎خواستند واژه‎های سخت و صحیح را تأیید کنند.
<امیدوار> که توسط این اتهامات تحت فشار قرار گرفته بود با سری به سینه خم کرده و با پاهای لرزان می‎رفت. او عاقبت می‎گوید: "صبر کن ... به چه خاطر؟ من دوباره جبران می‎کنم ... وقتی به روستا برسیم ... من می‎روم ... من تنها می‎روم ... تو اصلاً با من نمی‎آئی، اولین چیزی که بدستم برسد برش می‎دارم ... و ... به طرف خانه! ... بعد دراز می‎کشم! برام سخت می‎شود ... دیگر چیزی نگو ..."
او با صدای بسیار ضعیفی حرف می‎زد، به سختی نفس می‎کشید و سینه‎اش غل غل صدا می‎داد. <رقصنده پا> به طرز مشکوکی به او نگاه می‎کند ... می‎ایستد، می‎خواست چیزی بگوید ... با دست حرکتی انجام می‎دهد و دوباره بدون آنکه چیزی گفته باشد حرکت می‎کند ...
مدتی آنها آهسته و در سکوت می‎روند.
جائی در آن نزدیکی مرغ‎ها می‎خوانند؛ یک سگ می‎نالد؛ از کلیسای روستائی دور نوای غمگین ناقوس به آن سمت می‎آید و در سکوتِ تاریک جنگل منعکس می‎گردد ... پرنده بزرگی مانند یک لکه بزرگ و سیاه در  زیر نور کم ماه متناوباً به آنجا پرواز می‎کرد و سر و صدای بال زدن با عجله‎اش خبر شومی را در تنگه طنین می‎انداخت.
<رقصنده پا> اظهار نظر می‎کند: "یک کلاغ سیاه ... یا یک کلاغ زاغ."
در حالیکه <امیدوار> خود را به سختی به روی زمین می‎نشاند می‎گوید: "می‎دانی ... تو برو، و من اینجا می‎مانم ... من دیگر نمی‎توانم، ... نفس ندارم ... سرم گیج می‎رود ..."
<رقصنده پا> با نارضایتی می‎گوید: "حالا بیا و درستش کن! واقعاً دیگر نمی‎توانی؟"
"نه نمی‎توانم ..."
"تبریک می‎گم! لعنت!"
"من کاملاً ضعیف شده‎ام ..."
"چه‌چیزی نشده‎ای! از صبح بدون آنکه غذا بخوریم در حال راه رفتنیم."
"نه، من این را می‎بینم، پایانم ... فرا رسیده! ببین، چطور خون جاری‎ست!"
و <امیدوار> دستش که لکه سیاهی بر آن نشسته بود را به طرف صورت <رقصنده پا> دراز می‎کند. او نگاه ترستاکی به دست می‎اندازد و با کاهش صدا می‎پرسد: "پس باید چه کنیم؟"
"تو برو ... و من می‎مانم ... با دراز کشیدن شاید حالم بهتر شود ..."
"من باید به کجا بروم؟ آره به روستا ... و به آنها می‎گویم که حال انسانی خوب نیست ..."
"نه ... مواظب باش، آنها کتک می‎زنند ..."
"هرطور که می‎خواهد بشود ... فقط به دستشان می‎افتم! ..."
<امیدوار> در حالیکه سُرفه می‎کرد و لخته‎های خون بالا می‎آورد از پشت روی زمین دراز می‎کشد ...
<رقصنده پا> که بالای سر او ایستاده بود اما بطرف دیگر نگاه می‎کرد می‎پرسد: "خون میاد؟"
<امیدوار> طوریکه بزحمت شنیده می‎گشت می‎گوید "شدید ..." و سُرفه می‎کند.
<رقصنده پا> فحش بلندی می‎دهد.
"کاش می‎شد کسی را صدا کرد!"
<امیدوار> مانند پژواکِ غمگینی تکرار می‎کند: "کسی؟"
"شاید ... قادری بلند شوی و راه بیائی ... کاملاً آهسته؟"
"من دیگر نمی‎توانم ..."
<رقصنده ‎پا> کنار سر رفیقش می‎نشیند، بازویش را روی زانو قرار می‎دهد و به چهره او نگاه می‎کند. سینه <امیدوار> با خُر خُر گرفته‎ای نامرتب بالا می‎آمد، چشمانش بسته می‎شدند، و لب‎هایش بطور عجیبی از هم کشیده می‎گشتند و همزمان به دندان‎هایش چسبیده بودند. از گوشۀ سمت چپ دهان یک جریان سیاه رنگ بر گونه‎اش جاری بود.
<رقصنده پا> آهسته می‎پرسد "هنوز هم جاری‎ست؟" و در لحن صدایش چیزی از ترس قرار داشت.
صورت <امیدوار> می‎لرزید. نفس بریده و ضعیفی می‎کشد: "جاری‎ست ..."
<رقصنده پا> سرش را رو به زانو خم می‎کند و ساکت می‎شود.
بر بالای سرشان دیوار خیس تنگه آویزان بود و ماه از بالای آن ردیفی درخت را روشن ساخته بود. طرف دیگر تنگه شیب ملایمتری داشت، کاملاً با بوته‎ها رشد کرده بود؛ اینجا و آنجا از میان تاریکی تنه‎های خاکستری صنوبر لرزان سربرآورده بودند و بر روی شاخه‎های لختشان لانه‎‌های کلاغ‎های زاغ به وضوح نمایان بود ... تنگه نور گرفته از ماه به چهره‎ای رؤیائی شبیه شده بود، به یک رویای ترسناک، شبیه به رنگ زندگی؛ و زمزمه نرم نهر بیجانی آن را افزایش می‎داد و سکوت مضطرب در او را عمیقتر می‎ساخت ...
<امیدوار> آهسته زمزمه می‎کند "من می‎میرم ..." و بعد بلافاصله بلند و خوانا می‎گوید: "من می‎میرم، استفان!"
<رقصنده پا> تمام اندامش می‎لرزید، خودش را به اینسو آنسو حرکت می‎داد و با صدای بلند نفس می‎کشید، سر را از روی زانو بلند می‎کند، متأثر و کاملاً آهسته، طوریکه می‎ترسید مزاحم او شود می‎گوید: "آه، نه ... نترس! چیزی نیست ... فقط ... چیزی نیست ... برادر! واقعاً!"
<امیدوار> به سختی آهی می‎کشد: "پروردگارا، عیسی مسیح ..."
<رقصنده پا> در حالیکه خود را روی صورت او خم کرده بود زمزمه می‎کند: "چیزی نیست! کمی تکیه بده ... شاید بهتر  بشی ..."
<امیدوار> سُرفه شدیدی می‎کند؛ از سینه‎اش صدای جدیدی برمی‎خیزد ــ انگار پارچه خیسی به دنده‎اش می‎کوبند. <رقصنده پا> او را نگاه می‎کند و سبیلش را در سکوت تکان می‎دهد. <امیدوار> بعد از آنکه سُرفه کردنش تمام می‎شود شروع می‎کند بلند و منقطع به نفس کشیدن ــ طوری که انگار با تمام نیرو به جائی می‎دود. مدتی به این نحو نفس می‎کشد، سپس می‎گوید: "استفان، ببخش ... که من ... بخاطر اسب ... ببخش، برادر کوچکم! ..."
<رقصنده پا> حرفش را قطع می‎کند و می‎گوید: "تو مرا ببخش ..." و بعد از چند لحظه مکث اضافه می‎کند: "من ... حالا من باید به کجا بروم و چطور باید زندگی کنم؟"
"ناراحت نباش! خدا به تو ..." او ناله می‎کند و بدون آنکه کلماتش را به پایان برساند ساکت می‎شود.
سپس نفس نفس می‎زند ... و پاهایش را دراز می‎کند ... <رقصنده پا> بدون چشم برداشتن از او نگاهش می‎کرد. دقایق به کُندی می‎گذشتند.
ناگهان <امیدوار> سرش را بلند می‎کند، اما سر بلافاصله بی‌نیرو بر روی زمین خم می‎شود. <رقصنده پا> خود را بر روی او خم می‎کند: "چی گفتی برادر؟" اما او آرام و بدون حرکت بود و دیگر جواب نمی‎داد.
<رقصنده پا> مغموم مدتی کنار رفیقش می‎نشیند، سپس بلند می‎شود، کلاه از سرش برمی‎دارد، با انگشت بر سینه صلیبی رسم می‎کند و آرام در امتداد تنگه براه می‎افتد. چهره‎اش باریکتر شده بود، ابرو و سبیلش ژولیده بودند و چنان محکم قدم برمی‎داشت که انگار زمین را با پاهایش کتک می‎زند، انگار که می‎خواهد زمین را به درد آورد.
هوا روشن شده بود. آسمان خاکستری رنگ و غیردوستانه دیده می‎گشت؛ در تنگه سکوت تاریکی فرمان می‎راند، فقط نهر که مزاحم کسی نبود صحبت یکنواخت و کدرش را حفظ کرده بود.
اما ناگهان صدائی برمی‎خیزد ... یک توده گِل باید از تنگه با عصبانیت به پائین ریخته باشد. یک کلاغ سیاه بیدار می‎گردد و با غارغار هیجانزده‎ای از آنجا پرواز می‎کند. سپس صدای یک بلبل برمی‎‏خیزد. در هوای مرطوب و سرد تنگه صداها مدت درازی نمی‎پایند ــ آنها بوجود می‎آیند و بلافاصله محو می‎گردند ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر