یاتسوما به پایان می‌رسد.


<یاتسوما به پایان می‌رسد> از هانس رایزر را در اردیبهشت سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

من برای داستان یاتسوما، دلقک رویائی، که بالاترین اصل زندگی‎اش "بدون پول زندگی کن!" است شش سال بدون موفقیت قابلِ توجه کار کردم. آن زمان وقتی من در خانۀ روستائی زندگی می‎کردم خیلی قشنگ بود. اما ماجراهایِ من در این روستا یک داستان برای خودش است؛ شاید یک بار دیگر آن را تعریف کنم. من آن زمان اغلب خیلی زود از خواب بیدار می‎گشتم، از خانه خارج می‎شدم، با سر درون برکه شیرجه می‎رفتم، قورباغه‎های نشسته در کنارِ برکه قبل از من درون آب می‎پریدند، سپس وقتی هوا سرد بود سه/چهار بار به دور برکه می‎دویدم یا وقتی خورشید می‎تابید نیمساعت دراز می‎کشیدم و آن کاری را انجام می‎دادم که بقیۀ انسان‎ها کاملاً خودبخود انجام می‎دهند، در حالیکه من برای این کار باید همیشه تصمیم می‎گرفتم: بله، من به هیچ‌چیز فکر نمی‎کردم. سپس شلوار می‎پوشیدم و از میان یک جنگل با رایحۀ خوشبوئی به خانه می‎رفتم که از آن البته هیچ‌چیز استشمام نمی‎کردم، زیرا من مشغول کشیدن سیگار صبحگاهی بودم، اما کافی‎ست که آدم بداند که جنگل رایحۀ خوشی می‎دهد. من در اتاق روستائیِ ساده مبله شده‎ام می‎نشستم و می‎نوشتم. از میان پنجره‎ام منظرۀ بسیار زیبایِ یک باغ گل و سبزی و مسیری که بر رویش پستچی باید می‎آمد دیده می‎گشت. این هفته‎هایی واقعاً زیبا بودند. تا اینکه همسرم آمد؛ اما آنجا داستان دیگری شروع می‎شود که من حالا آن را نمی‎خواهم تعریف کنم.
در ضمن باید برای تجدیدِ مهلتِ پرداختِ مالیاتم به ادارۀ مالیات، برای تعمیر تختِ کفشِ همسرم به کفاشی و پیش لوله‎کش می‎رفتم زیرا راه‎آب مسدود شده بود و مرتب تفالۀ قهوه، گل کلم و دسته‎های مو از آنها بیرون پاشیده می‎گشت، باید به ادارۀ گاز شهری بروم که در آن سر جهان قرار دارد زیرا همسرم یک اجاقِ گازی لازم دارد و باید به کمیتۀ رفاه بروم که از آنجا درخواست یک وام به مبلغ پنج مارک کرده‎ام. من اغلب در نتیجۀ انجام این کارها ابتدا اواخر شب برای نوشتن یا تصمیم گرفتن برای نوشتن وقت می‎یافتم، اما سپس میز دوباره آزاد نبود، زیرا همسرم بر روی آن اطو می‎کرد. همسرم مرا سرزنش می‎کرد که من خود را به او اختصاص نمی‎دهم و اینکه ساعاتِ شبانه باید به خانواده تعلق داشته باشد. من با این وجود گاهی تمامِ آنچه که از شجاعتِ افسانه‎ایم باقیمانده است را جمع می‎کردم و وظیفه‎ام بعنوان نان‎آور خانواده را به او یادآوری می‎کردم و به نوشتن می‎پرداختم. همسرم در عوض این شایعه را در میان همسایگان انتشار می‎دهد که من یک مستبد هستم. از آن زمان دیگر خانم سرایدار و خانم خدمتکار به من سلام نمی‎دهند. همسر من هنگام نوشتنِ فصل سومِ رمانم به رفتگر در گوشۀ خیابان تعریف می‎کند که من یک رمان را به پایان رسانده‎ام. از آن زمان رفتگر هم دیگر به من سلام نمی‎دهد. من خود را واقعاً تنها احساس می‎کنم. فقط دختر خدمتکار هنوز برایم همدردی نشان می‎دهد. اغلب، وقتی همسرم چیزِ بسیار مهمی برای در میان گذاشتن با من ندارد مرا برای خوابیدن به رختخواب می‎فرستد تا بتوانم صبح زود بیدار شوم. صبح می‎گوید که من باید عاقبت چتر را که باد رو به بالا چرخانده و با این وضع دیگر قابل استفاده نیست پیش چترساز ببرم. من اما بسیار بی‎تمایل به رختخواب می‎روم. سه سال است که نمی‎توانم بخوابم، زیرا پسر کوچکمان از تشنجِ جیغ کشیدن رنج می‎برد. او هر روز چهار دندان جدید بدست می‎آورد. گاهی ساعت دو یا سه صبح وقتی اولین جیغ کشیدن‎ها به پایان می‎رسند، من با احتیاط از رویِ تختخواب که تشکِ فنری‎اش با کوچکترین حرکتی می‎نالد و غژغژ وحشتناکی می‎کند پائین می‎آیم و آرام به اتاق دیگر می‎خزم، با احتیاط زیاد کلید برق را می‎زنم، و وقتی کلید برق صدا می‎کند بدنم از ترس مانند رعد و برق ضربه‌خورده‎ای حرکت تندی می‎کند، نیم ساعت در سرما در حال لرزیدن آنجا می‎ایستم و با جدیت گوش می‎سپرم که آیا همسرم چیزی شنیده است یا نه، عاقبت خود را با پتویِ سفریِ کهنه‎ام می‎پوشانم و به نوشتن رمانم می‎پردازم، تا اینکه هوا آهسته روشن می‎شود. سپس دوباره بسیار محتاط و در سکوت طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است به رختخواب می‎روم.
من به این ترتیب مدت شش سال می‎نوشتم. من در قهوه‎خانه می‎نوشتم، در کنسرت بعد از ظهر، جائیکه همه من را طوری نگاه می‎کردند که انگار دیوانه‎ام، جذامی‎ام، یک سارقِ مشهورِ جنتلمن و قاتلی شهوانی که حکم کتبیِ تعقیبش صادر شده است. گارسون به وضوح با تحقیر به من خدمت می‎کرد، یک آقا که در کنار میز من نشسته بود بدون خداحافظی می‎رود. من اما اجازه نمی‎دهم که چنین اتفاقاتی مزاحمم شوند، بلکه اغلب آنها را فوری در فصلِ مربوطه می‎بافم. من در تراموا می‎نوشتم، در رستوران، در قطار، در سالن انتظار، در آبجونوشی‎های مونیخی، در آرایشگاه و در اتاق انتظار دندانپزشک. من در آپارتمان دوستم آشافنبورگ می‎نوشتم، که بعد از قرض دادن پول به او با خانواده‎اش به روستا رفته بود، در اداره مالیات می‎نوشتم، جائیکه باید چهار ساعت انتظار می‎کشیدم، زمانیکه برگۀ مالیاتی را چون تمبر نداشتم شخصاً به آنجا می‎بردم، و در اتاقِ سردِ یک دوست می‎نوشتم که در کوهستان زندگی می‎کند، هشتصد پا بالاتر از سطح دریا، و کسی که مرا دعوت کرده اما چوب برای اجاق ندارد. من در شهر می‎نوشتم و در روستا، در تابستان و زمستان، در زیرزمین و در اتاقِ زیرشیروانی، بعضی از فصل‎ها را در کنار گیشۀ پست تا زمانیکه کارمندِ پست آخرین فنیگِ پول پرداختی‎ام را می‎شمرد می‎نوشتم، و برخی از فصل‎ها را در کیوسک تلفن می‎نوشتم وقتی یکی از دشمنان شخصی‎ام می‎خواست به من تلفن کند.
شش سال تمام.
در اثنایِ این مدت همسر دومم از من طلاق می‎گیرد، و همسر سومم که نوشتنِ رمان را از او پنهان نگاه داشته بودم با من ازدواج می‎کند. در هنگام نوشتنِ فصل‎های اولِ رمان یکی از بهترین دوستانم می‎میرد؛ من یک تاج‌گل نسیه می‎خرم و با یک پالتوی خردلی رنگ به مراسم تشیع جنازه می‎روم. مدت کوتاهی پس از مرگِ این دوست خواهرِ ازدواج کرده‎ام یک نوزادِ نارس بدنیا می‎آورد و به بیمارستان منتقل می‎شود. من به دیدارش می‎روم، او را تشویق به شجاعت می‎کنم و سه مارک از او قرض می‎گیرم. همسر سوم من در بین فصل بیست و نهم و فصل سی‎ام پسرمان را که مبتلا به تشنج جیغ زدن است بدنیا می‎آورد؛ من در فصل سی و یکم که در آن قهرمان با یک زنِ میلیونر ازدواج می‎کند شغلی بعنوان قاصد جستجو می‎کنم. پس از آن کارناوال می‎آید؛ من دیگر نمی‎خواستم هیچ‌چیز از آن بدانم، اما انجمنِ علیهِ <مِی‎ریزی تقلبی> از من خواست یک نمایشنامه بنویسم. من بعد از پایانِ ساعتِ کاری "مرگ اودیپوس" را می‎نویسم، مسئولیتِ دکوراسیونِ صحنه و تمریناتِ چهل و هشت بازیگر را به عهده می‎گیرم و نقش اصلیِ نمایش را خودم بازی می‎کنم. من پس از اجرای نمایش از انجمن اخراج گشتم. در اثنایِ این زمان چند بار عاشق شدم. متأسفانه بدون موفقیت. من برای بار سوم ازدواج کرده و به اصولِ سختگیرانه عادت کرده بودم. ابتدا دیروز اولین همسرم گذاشته بود خانه‎ام را دوباره بخاطر طلبش بازرسی کنند. در میان دلبرانم یک بیوۀ زیبایِ اهل هِسِن وجود داشت که شوهرِ فوت شده‎اش یک کشیش بود و سه فرزند داشت. او من و سه کودک را بوسید و به چین مهاجرت کرد و حالا در زیبنبویرگن زندگی می‎کند. من پس از سپردن بچه‎ها به بستگانشان مشغول نوشتنِ فصل سی و دوم رمان می‎شوم که بهار در ریویرا را توصیف می‎کند.
کریسمس، جشن صلح نزدیک می‎گشت. من سوگندنامه امضاء می‎کنم و با پول اندکی یک درخت کریسمس می‎خرم. من هنوز یک جعبه وسائل تزئینِ درخت کاج از یکی از ازدواج‎های اولیه‎ام داشتم. این یک کادو از مادرزنم برای تولد من بود، من دیگر دقیقاً نمی‎دانم که آیا این مادرزن از لیتوانی بود یا از رومانی. خلاصه، در فصل سی و چهارمِ رمان که به جاودانگی مربوط می‎شود مادربزرگ بسیار مسنم فوت می‎کند. او همیشه بخاطر این رمان خوشحال بود. من از یک مأمورِ تمیز کردنِ دودکش یک کلاه سیلندر قرض می‎گیرم و به مراسم تشییع جنازه می‎روم. در حالیکه در سردخانه در ذهنم فصل سختِ سی و نهم را طرح می‎ریختم به یاد می‎آورم که در فصلِ بیستم چیزی را فراموش کرده‎ام. با عجله به خانه می‎روم تا افکارم را یادداشت کنم اما همسرم من را دوباره سریع بیرون می‎فرستد. پسرک پستانکش را گم کرده بود و من باید پستانک تازه‎ای می‎خریدم.
به این ترتیب من شش سالِ تمام می‎نوشتم و می‎نوشتم. رمان پیشرفتِ قابل توجه‎ای می‎کرد، و بزودی زمانی می‎رسد که رمان به پایان خود نزدیک می‎گشت. من با کاری بیوقفه می‎توانستم حداکثر در چهارده روز دیگر رمان را تمام کنم. پسرم کهیر می‎زند، همسرم آنفولانزا می‎گیرد و من یک احضاریه از دادگاه. بهترین دوستم که با همسر اولم زندگی می‎کند از من بخاطر توهین شکایت کرده بود. من البته به استثنایِ زن همه‌چیز را پس می‎گیرم و هزینۀ توهینم را می‎پردازم، چون اتفاقاً در آن روز بیست مارک حق‎الزحمه برای یکی از رمان‎های قبلی‎ام دریافت کرده بودم. روز بعد خانه‎ام تفتیش می‎شود. من حدس می‎زنم اِروین هاکِنکرویتسِ مجسمه‎ساز که سه مارک به او بدهکارم من را بخاطر نگرش سیاسی‎ام به پلیس لو داده باشد. مأمورین چند جلد از کورتس مالِر و کتاب‎های غیراخلاقی دیگر را مصادره می‎کنند که به دو همسر اولم تعلق داشتند. همسر فعلیِ من فقط از مارلیت می‎خواند. علاوه بر این یک‌دسته اخطارنامه و صورتحساب‎های پرداخت نگشته و نسخۀ خطیِ رمانم چون در صفحۀ 267 آمده که نان دوباره گران شده است مصادره می‎شود. ابتدا می‎خواستم پنجاه و پنج فصلِ نوشته شده را در ذهنم تجدید بنا کنم، سپس اما پس از دچار گشتن به یک سکتۀ مغزی سبک به اداره پلیس می‎روم و توضیح می‎دهم که من نمی‎دانستم گران شدنِ مواد غذائی فقط در واقعیت اجازۀ رخ دادن دارد. من با امضاء کردن خودم را موظف می‎سازم که از حالا به بعد همیشه با چشمانِ بسته به اطراف بروم و فقط مجلاتی را بخوانم که تازه‎ترین اخبارِ مونیخ را چاپ می‎کنند و باید برای یک سال آبونه شوند، و وقتی بخواهم دوباره یک رمان بنویسم قبلاً در نزد پلیس جویا شوم که چطور باید آن را نوشت. پس از هشت ماه نسخۀ خطی دوباره به من برگردانده می‎شود. همسرم می‎گفت من باید عاقبت عجله کنم و آن را به پایان برسانم، زیرا ما به صندلیِ سوم، به یک سرویس قهوه‎نوشی و یک پالتوی خز نیاز داشتیم. همچنین لباس‎های زیر من بطور کامل نخنما شده بودند، اما این فوریت نداشت. من به بند پاره شدۀ شلوارم فکر می‎کردم و به سنجاق قفلی‎ای که وقتی باز می‎شود مرتب به شکمم فرو می‎رود، و قسم یاد می‎کنم که تا حد امکان کارم را انجام دهم.
آخرین فصل کتاب، مشکلتر از همۀ فصول، نزدیکتر و نزدیکتر می‎گشت. از آنجا که ماشین تحریر من خراب شده بود بنابراین باید در اولین فرصت می‎گذاشتم یک نسخۀ قابلِ خواندن برایم تایپ کنند. یک همکار به شرط سکوت به من آدرسِ خانمی را لو می‎دهد که شوهرش در میدان جنگ کشته شده است و او توسطِ کار تایپ کردن زندگی‎اش را به سختی می‎گذراند. من در نزدِ خانم مطلع می‎شوم که دستمزدِ نسخۀ تایپ شده فقط سیصد مارک است. حالا فقط باید آخرین فصل را که من چهار سال آبستنِ محتوایش بودم بدون تصادف بدنیا آورم. من نیرویم را دو برابر افزایش می‎دهم و شامِ شبم را نصف می‎کنم، من پرهیزگار و هوشیار زندگی می‎کردم، زود به رختخواب می‎رفتم و دیر از خواب بیدار می‎گشتم و فقط به ندرت به کار دیگری می‎پرداختم. نیمی از فصل آخر را تا آنجائی که کنتس به قصر گراف بازمی‎گردد نوشته بودم که در این وقت نامه‎رسان یک احضاریه می‎آورد، زیرا دو سال پرداخت اجارۀ خانه‎ام عقب افتاده است. اظهارات من در دادگاه کمی مغشوش بود، زیرا من مرتب به فصلِ آخر رمانم فکر می‎کردم، اما اگر هم به هیچ‌چیز فکر نمی‎کردم باز به تخلیۀ اجباری و پرداخت کرایۀ عقب افتاده محکوم می‎گشتم. این حکم کمترین تشویشی در من ایجاد نکرد؛ من با حق‎الزحمۀ رمانم می‎توانستم اجارۀ عقب افتاده را به راحتی بپردازم، و وانگهی در حال انتظارِ پنج ساعته مقابل سالنِ دادگاه و با دیدن بازپرسِ پرونده بهترین افکار به فکرم می‎رسند. هنگامیکه من به خانه بازگشتم، در میانِ ساکنین خانه به این خاطر که رادیاتور شوفاژ ما شانزده دنده دارد یا هفده دنده یک نزاع درگرفته بود که در آن چند تن از خانم‎ها زخمی شدند، از جمله همسرم. من نقش واسطه را به عهده می‎گیرم، یک زخم هفت سانتیمتری در پشت سر و تعدادی نامۀ بی‎امضاء بدست می‎آورم و باید مدتی طولانی در تختخواب می‎ماندم. من بعد از بهبودی به نزد صاحبخانه می‎روم و متعهد می‎شوم هزینۀ درمان زخمی‎ها و تعمیر نرده‎های شکسته شدۀ پله‎ها را به عهده گیرم.
بعد با نیرویِ تازه‎ای به نوشتنِ پایانِ آخرین فصل می‎پردازم و در مدت کوتاهی آن را به پایان می‎رسانم. من در یک روزِ زیبا رمان را تمام می‎کنم! این باورنکردنی بود. یک رضایت غیرقابل وصف مرا پُر می‎سازد. و زیباترین چیز این است: مدت کوتاهی قبل از به پایان رسیدن یک ایدۀ باشکوه برای رمان جدیدی به خاطرم می‎رسد. من توسط حرارتِ تبِ احساسِ شادی‎ام داغ گشته و اصلاً متوجه نبودم که شوفاژ بخاطر نپرداختنِ بدهی‎ام کار نمی‎کرد. زمستان شده بود، بلافاصله پالتو می‎پوشم، بیست فنیگ از دوست نویسنده‎ام ایزیدور کاتارینا شار قرض می‎گیرم و به سوی خانم ماشین‎نویس می‎رانم. شاد و خوشحال در تراموا نسخۀ خطی را ورق می‎زدم، فقط توسطِ مأمور کنترلِ بلیط گهگاهی از این کار بازمی‎ماندم، تا اینکه وحشتزده کشف می‎کنم که در فصل مهمِ چهل و سوم صحنۀ باشکوهِ رسیدن دو عاشق به یکدیگر را اصلاً ننوشته‎ام. وانگهی به یاد می‎آورم که همسر سومم در بین فصل چهل و دوم و چهل و سوم تقاضایِ طلاق را امضاء کرده است، زیرا او معتقد بود که یک رمان نوشته شده یک دلیل طلاق است. در هیجانی شاد بخاطر این عقیده ــ زیرا یک نویسنده باید دارای زنی باشد که رمان شوهرش را خودش می‎نویسد ــ بنابراین از شادی بخاطر امکانِ مبادلۀ یک چنین زنی با زنِ فعلی‎ام کاملاً فراموش کرده بودم که فصل عاشقانه را بنویسم. من خیلی سریع تصمیم می‎گیرم آن قسمت را ننوشته باقی‌بگذارم، خواننده‎ها اصلاً چیزی متوجه نمی‎شوند. من از خانم ماشین‎نویس خواهش می‎کنم که کار را تا جائیکه ممکن است سریع انجام دهد. تمام هستی و آینده حرفۀ نویسندگی‎ام به آن وابسطه است که رمان را تا حد امکان سریع تحویل ناشر دهم.
من البته دارای سیصد مارک نبودم، اما با اعتماد به نفس امیدوار بودم که دوستانم این پول را بخاطر حق‎الزحمۀ رمانم که بزودی دریافت می‎کردم با کمال میل به من قرض دهند. بعلاوه من رمان‎های کوتاهم را داشتم: "شتر دوکوهانه در لباسِ مبدل" را برای اولین روزنامه‎های ادبی آلمان فرستاده بودم. حق‎الزحمه‎ها باید هرروز از همه‌سو به داخل خانه‎ام ببارد. ابتدا اما موقتاً برای رعایت حالِ دوستانم به انجمن حمایت از نویسندگانِ نیازمند برای دریافتِ یک وام مراجعه می‎کنم که درخواستم رد می‎شود. انجمن خودش بودجه نداشت اما به من هیزم و کفشِ دستِ دوم پیشنهاد می‎دهند. اما متأسفانه نمی‎توانستم از این پیشنهاد استقبال کنم. من به دلیل داشتنِ شوفاژ نمی‎توانم از هیزم استفاده کنم و خودم کفش دستِ دوم داشتم. در عوض وقتی به نجار که هنوز بابتِ قفسه‎های کتاب به او بدهکارم گفتم که قرار است یک شغل دائمی بدست آورم به راحتی به من یک صندلی و سیصد مارک قرض می‎دهد. این مبلغ اما به سرعت برای تعویضِ کف کفش، تعمیر چتر، چراغ الکتریکی، شوفاژ، صورتحسابِ شیر، بیمه درمانی و سهم سالانۀ انجمن سوختگیِ <ققنوس> مصرف می‎شود. پسرم یک کلاه پشمی نیاز داشت، و دختر خدمتکار یک پیشپرداخت برای حقوق عقب افتادۀ سال قبل دریافت می‎کند. وکیل مدافع و دندانپزشک برای بار بیستم اخطارنامۀ تهدیدآمیز فرستاده بودند. مدت‎ها از افتادن پلمب‎هایِ دندانم می‎گذشت و من هنوز بدهی‎ام را نپرداخته بودم. با درخواست وام از ادارۀ رفاه هنوز موافقت نشده بود، بنابراین باید منابع دیگرِ کمک بازمی‎گشتند. گرچه بالاترین اصلِ یاتسوما "بدون پول زندگی کن!" است، اما من پیش دوست نویسنده‎ام دکتر بلاو  می‎روم و پس از چند ساعت گفتگو در بارۀ ادبیاتِ معاصر با کلمات هیجان‎انگیزی آینده درخشانم را که تنها وابسته به پرداختِ دستمزد خانم ماشین‎نویس بود توضیح می‎دهم. پس از آنکه من به دکتر بلاو وعده دادم که او را با خانم آشنا خواهم کرد به من دویست مارک قرض می‎دهد. البته این مبلغ برای هزینۀ ماشین‎نویسی کفایت نمی‎کرد، اما این بی‎اهمیت بود، زیرا پول براحتی بدست آمده بود و تقریباً برای پرداخت فوریترین بدهکاری‎ها کفایت می‎کرد. در حالیکه گاز را قطع کرده و اجاق گاز کرایه‎ای را دوباره برده بودند و راه‎آب گرفته شده بود دوست نویسنده‎ام آشافنبورگ برایم می‎نویسد: پول دوستی را از بین می‎برد، و اگر پنج مارکی را که ده سال پیش به من قرض داده است پس ندهم، سپس او دیگر نمی‎تواند بیشتر از این صبر کند. رمان‎هایِ کوتاهم از همه‌سو پس فرستاده می‎شدند، و چرخ‎خیاطی‎ای را که برای همسرم قسطی خریده بودم دوباره بردند.
من تصادفاً در این روزهای خسته کننده دوستم رابنگایر را که می‎شود با او منطقی صحبت کرد و برخلافِ نام خوفناکش یک درآمد خوب دارد ملاقات می‎کنم. من در عجلۀ وحشتناک و هیجانِ این هفته به او که همیشه آمادۀ خدمت است آخر از همه فکر کرده بودم. او از افسردگی‎ام بخاطر یک چنین چیز کوچکی تعجب می‎کند و مرا آرام می‎سازد: او البته با کمال میل هزینۀ تایپ کردن را خواهد پرداخت و اگر من دوباره یک بار در چنین موقعیتی قرار گیرم، سپس باید غم و غصه را کنار بگذارم و مستقیم پیش او بیایم؛ و اگر بخواهم می‎توانم پول را فوری حالا داشته باشم. من اما محتاط شده بودم، از او تشکر می‎کنم و می‎گویم ابتدا وقتی آن را قبول خواهم کرد که پول لازم داشته باشم.
حالا آرام و مطمئن بودم و وقتی اطلاع داده می‎شود که تایپ کردن نسخۀ خطی تمام شده است صبح زود پیش رابنگایر می‎روم. اما او در این روزهای اخیر برای معشوقه‎اش چنان افراطی و پیشبینی نشده هزینه کرده بود که در این لحظه حتی یک فنیگ هم نداشت. این برایش بطور وحشتناک شرم‎آور بود. او قول می‎دهد که در آینده نزدیک حتماً به من کمک خواهد کرد، و اینکه من مانند همیشه می‎توانم به حرفش اطمینان کنم. حالا من برای تمام دوستانم می‎نویسم و پیش آنها می‎روم.
من به هر یک از آنها می‎گفتم: "هی، تو باید به من کمک کنی! یاتسوما به پایان می‎رسد!"
آنها می‎پرسیدند: "آیا تو تمام شده‎ای؟"
"من بله، ... من حتی کاملاً تمام شده‎ام ... اما پول تایپ کردن باید هنوز پرداخت شود!"
آنها می‎گفتند: "بله، چکاری می‎شود انجام داد؟"
تعداد زیادی از دوستان من نقاش، مجسمه‎ساز، موسیقیدان و نویسنده‎اند. البته هنرمندان تنها حامیانِ مالی هستند که هنوز وجود دارند؛ آنها حداقل به آدم پنج مارک قرض می‎دهند، بدون آنکه به این خاطر آدم را با تحقیرِ مرگباری مجازات کنند، اما آنها هرگز این پنج مارک را ندارند. اکثر دوستان من تصادفاً در بین راه بودند تا از من پول قرض بگیرند. بعضی بدون آنکه بتوانم یک کلمه به آنها بگویم می‎خواستند از من پول قرض بگیرند. من سپس دلیل بازدیدم را پنهان می‎ساختم، از اینکه در حال حاضر کمک کردن به آنها برایم ممکن نیست اظهار تأسف می‎کردم و اطمینان می‎دادم که با حق‎الزحمه‎ای که منتظرش هستم در زمان کوتاهی قادر به این کار خواهم گشت. سپس ما در بارۀ ادبیاتِ جدید منتشر شده صحبت می‎کردیم، یا دوستی شعر منتشر نشده‎اش را برایم می‎خواند و یا من با علاقۀ سوزانی جدیدترین نقاشی غیرقابل فروش و آخرین مجسمه دوستی را تماشا می‎کردم که پول آن هنوز پرداخت نشده است، زیرا سفارش‌دهنده بخاطر کلاهبرداری دستگیر شده بود.
خانم ماشین‎نویس برای سومین بار هشدار می‎دهد که چرا من برای بردنِ نسخۀ تایپ شده نمی‎آیم. من در بالاترین تنگدستی مایرهانِ ناشر را به خاطر می‎آورم که ده سال قبل شش کتابم را منتشر کرد و از آن زمان دیگر از خود خبری نداده است. من به او تلفن می‎کنم و مطلع می‎شوم که تلاش‎هایِ موفقی در حال انجام است تا شرکت را از تهدیدِ سقوط نجات دهد، و اما من می‎توانستم برای شام پیش او بروم. من فقط با اکراه دعوتش را قبول می‎کنم. وانگهی او به من توصیه می‎کند یکی از دوستانش به نام دکتر هادوبراند را ملاقات کنم، که یک بشردوست بزرگ است و چندین بار کلاه سرش رفته و برایش مهم نیست که یک بار دیگر چنین اتفاقی رخ دهد. من فوری به نزد دکتر هادوبراند می‎روم. دیر شده بود، من قبل از توقفِ تراموا بیرون پریدم، کاسه زانویم ترک برداشت، پالتویم سوراخ شد و من شش مارک جریمه شدم. من خود را از سه پله بالا می‎کشانم و یک لحظه در مقابل درِ خانه برای نفس تازه کردن استراحت می‎کنم. هنگامیکه زنگ می‎زنم سه باربرِ زغال با چکمه‎های سنگینِ از برف کثیف شده با سر و صدا از طبقۀ چهارم به پائین می‎آمدند. راه‎پله خانه می‎لرزید، تلوتلو و تاب می‎خورد ــ یا فقط به نظرم چنین می‎رسید؟ در باز می‎شود و یک خانم سالخورده با نگاهِ مشکوکی از من استقبال می‎کند. من تقریباً راست‌قامت وارد اتاق انتظار می‎شوم و بلافاصله سریع به کلماتِ متقاعدکننده‎ای فکر می‎کنم که با آنها می‎خواستم صعودِ ستاره‎ام را برای دکتر توصیف کنم. از آنجا که من تنها بیمار در مطبش بودم دکتر من را بسیار دوستانه می‎پذیرد و از من می‎پرسد که مشکلم چیست. گفتگوئی که در این وقت بین ما رد و بدل گشت را من بزودی در مجلۀ پاتولوژیِ مواردِ تردید منتشر خواهم کرد. عاقبت موفق می‎شوم دکتر را دوباره هوشیار سازم. وقتی می‎خواستم برایش تاریخچۀ زندگی‎ام را تعریف کنم او سریع به من یک چک به مبلغ سی مارک می‎دهد و درخواستِ وثیقۀ کافی می‎کند. من فوری به او سوزنِ نقره‎ای کراواتم و یک انگشترِ الماس تقلبی را می‎دهم که در هنگام سفرها و هنگام آشنا گشتن با خانم‎های جدید به انگشت می‎کنم. یک ثانیه قبل از بسته شدن بانک چک را نقد می‎کنم و با تپش قلب پیش خانم ماشین‎نویس می‎روم. گرچه اتاق گرم بود اما در برابر شخصیتِ او عرق بسیار سردی از بدنم جاری می‎گشت. من مشکلاتِ مالی خود را برایش توضیح می‎دهم و می‎گویم که توانسته‎ام عاقبت موفق شوم گرچه نه کل پول را اما لااقل یک قسمت از آن را تهیه کنم.
خانم از من می‎خواهد که پالتویم را دربیاورم.
من می‎گویم: "باقیماندۀ پول خیلی زیاد نیست."
خانم با مهربانی می‎گوید: "لطفاً بنشینید!"
من بدون صدا می‎نشینم: "فقط یک صفر! بجای سیصد فقط سی مارک است، یا، اگر آدم بخواهد دقیق باشد، بیست و نه مارک و هشتاد و پنج فنیگ، چون من برای تراموا پانزده فنیگ پرداخته‎ام ..."
خانم می‎خواست چیزی بگوید، اما من اجازه قطع کردن حرفم را ندادم. من از او خواهش می‎کنم دیدگاهم را با دیدگاهِ قهرمانانِ رمانم که نمی‎خواهد هیچ‌چیز از پول بداند اشتباه نگیرد؛ من این را در اثر تجربه می‎دانم که خانم‎ها هرگز این تفاوت را معتبر نمی‎دانند، در حالیکه من اما انتظار پول داشتم و رمان را که مربوط به احتیاج نداشتن آدم به پول می‎شود فقط به این دلیل نوشته‎ام چون من برای پرداخت هرچه سریعتر بدهکاری‎هایم به پول احتیاج دارم. او که پس از این توضیح بطور واضح آسوده خاطر گشته بود من را به نوشیدن چای دعوت می‎کند و به قدری اصرار می‎کند تا اینکه عاقبت متقاعدم می‎سازد.
در حالیکه من بخاطر به دست آوردن نسخۀ تایپ شده خوشحال و با عجله برای شام پیش مایرهان می‎رفتم، با وحشت به یاد می‎آورم که برای ارسال آن پول ندارم. در اینجا باید ناشر کمک می‎کرد! شام تشکیل شده بود از ماهی با ماست و نان سفید. بعد از شام مایرهان من را به دفتر خصوصی‎اش می‎کشاند، جائیکه من نیازم را برایش فاش می‎سازم. متأسفانه او هم خودش را در موقعیتی کاملاً مشابه به موقعیت من می‎یافت، زیرا او روز قبل پنجاه هزار مارک حق‎الزحمه به یک شاعر پرداخته و دارائی‎اش در حال حاضر چهل فنیگ بود. ما حالا با عجله‎ای تب‎آلود به ترتیبِ حروف از ناشرین می‎پرسیم، اما کسی را پیدا نمی‎کنیم که پول داشته باشد. در این هنگام یک ایدۀ الهی به سراغم می‎آید: دوستم دکتر کالِشه، پزشک عمومی، متخصص زایمان و شاعر امشب یک سخنرانی برگزار می‎کرد! چه ضرری می‎توانست برساند اگر کسری بودجه بخاطر بلیط ورودی تا ده مارک افزایش می‎یافت! بلافاصله خداحافظی می‎کنم و با عجله به شهر می‎روم. تلاش‎های چند روز اخیر باید اعصابم را به شدت بهم ریخته باشد ــ لحظه کوتاهی پس از وارد شدن به سالنِ هتل بیهوش به زمین سقوط می‎کنم. یکی از دوستانم به من کمک می‎کند، پول بلیط را می‎پردازد، در نتیجۀ این کار من سریع بهبود می‎یابم و خودم را به سالن می‎رسانم. سخنرانی شروع شده بود.
من خیلی تحت تأثیر واقع شده بودم.
یک خانم در وقتِ میان‎ پرده به من می‎گوید: "شگفت‎انگیز!"
من می‎گویم: "خیلی زیبا! سیصد مارک!"
"چی؟"
من می‎خواستم خود را سریع تصحیح کنم و می‎گویم: "نه، نه ..." اما خانم خود را دور ساخته بود.
من پس از سخنرانی خودم را قاطیِ گروه مشتاقانِ ستایشگرِ شاعرِ بزرگ می‎کنم. دوستان دست او را محکم نگاه داشته بودند، زنانِ دوستداشتنی، مسلح به دسته‌گل چاپلوسی‎اش را می‎کردند، با چشمان درخشان و تا حدودی تَر به چهرۀ نجیب شاعر خیره نگاه می‎کردند. همچنین نگاهِ شاعر در خلسۀ مغرورانه‎ای به بلندایِ معنوی خیره مانده بود. عاقبت من هم موفق می‎شوم دستش را صادقانه بفشرم.
من می‎گویم: "دوست عزیز، فوق‎العاده بود! پُر شکوه! آیا می‎توانید ده مارک به من قرض بدهید؟"
متأسفانه او سؤالم را نمی‎شنود، اما من دیرتر موفق می‎شوم سؤالم را با موفقیت بهتری تکرار کنم!
حالا همه‌چیز تمام شده است، همه‌چیز؛ سال‎های بد، هفته‎های سخت، روزهای وحشتناک و ساعت‎های ظالمانه در پشت سرم قرار دارند. یک انسان بدون پول هیچ احترامی برای خودش قائل نیست، او سگِ تحقیر گشته همه است، پست‎ترین موجود بر رویِ زمین خدا. من یک حق‎الزحمۀ شاهانه می‎گیرم، کرامتِ انسانیم را دوباره بدست آورده‎ام و تمامِ بدهکاریم پرداخت شده است، خانم سرایدار دوباره به من سلام می‎دهد، درخواستِ طلاق رد شده است، و دشمن من هاکِنکرویتسِ مجسمه‎ساز که هنوز به او سه مارک بدهکارم خدا را شکر در این بین در اثر مسمویت فوت کرده است. بنابراین همه‌چیز (بجز جریان طلاق) به زیباترین نحو بر وفق مراد است. من دوباره با قامتی راست، مغرور و سعادتمند در میانِ جمعیت پرسه می‎زنم. من فقط دقیقاً نمی‎دانم که در آیندۀ نزدیک باید با چه چیز زندگی کنم. من باید فوری نوشتنِ رمان جدیدم را شروع کنم. اولین فصل را گذرا طراحی کرده‎ام. من فقط مجبور بودم نوشتن را کمی قطع کنم، زیرا باید به ادارۀ گاز بروم و یک اجاق گازیِ جدید کرایه کنم. من امیدوارم که خبرِ شروعِ نوشتن یک رمان جدید بتواند در پس گرفتنِ دوبارۀ چرخ‌خیاطی به من کمک کند. همچنین باید به ادارۀ رفاه بروم؛ شاید درخواستم مراحل اداری را طی کرده باشد. لوله‎کش، کفاش، دندانپزشک، فقط کارهای بسیار کمی برای انجام دادن وجود دارند؛ من بلافاصله پس از انجام آنها با کوششی آهنین فوراً به نوشتن خواهم پرداخت!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر