در کنار چشمه.


<در کنار چشمه> از هنریک شینکِویچ را در دی سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

سفسطه‌های کمدی
پنج یا شش سال قبل در یکی از نواحی کوچک ماریپوسا نفتِ خام کشف می‎گردد. یک کارخانه‎دار بخاطر سود گزافی که چنین معادنی در ایالات آمریکا می‎رسانند فوری مؤسسه‎ای برای به مصرف رساندن منابع تازه کشف‌گشته تأسیس می‎کند. اقسام ماشین‎آلات، پمپ‎ها، مته‎های حفاری و تجهیزات دیگر خریداری می‎شوند، خانه‎های کارگری بنا می‎گردند و محل به نام استرواک اویل غسل تعمید داده می‎شود. منطقه خلوت و خالی از سکنه بعد از مدتی نسبتاً طولانی به یک مهاجرنشین مبدل می‎گردد که از چند ده خانه با جمعیتی شامل صدها کارگر تشکیل می‎گشت. دو سال بعد استرواک اویل به استرواک اویل سیتی تغییر نام می‎هد، و براستی یک شهر به معنای کامل کلمه پدید آمده بود. بزودی یک کفاش، یک خیاط، یک نجار، یک آهنگر، یک قصاب و یک دکتر در شهر زندگی می‎کردند، یک فرانسوی که زمانی در فرانسه ریش می‎تراشید و در ضمن اما یک دانشمند و انسان بی‎آزاری بود، چیزی که در نزد یک دکتر آمریکائی بسیار با اهمیت است. همانطور که در شهرهای کوچک اغلب معمول است دکتر همزمان داروخانه و اداره پست را اداره می‎کرد؛ و بنابراین او کار سه جانبه‎ای داشت. او بعنوان داروساز همانقدر بی‎آزار بود که بعنوان دکتر بود، زیرا که در داروخانه او فقط دو دارو موجود بود: شیره شکر و کرم تقویت مو. این پیرمرد ساکت و مهربان عادت داشت معمولاً به بیمارانش بگوید: "از داروهایم ترس نداشته باشید. من یک عادت دارم، همیشه وقتی به بیماری دارو می‎دهم به همان اندازه هم خودم از آن مصرف می‎کنم، زیرا وقتی دارو به من که فرد سالمی هستم ضرر نرساند به فرد بیمار هم صدمه نخواهد رساند. اینطور نیست؟"
شهروندان راضی پاسخ می‎دادند: "کاملاً صحیح است" و اصلاً به یاد نمی‎آوردند که وظیفه یک پزشک نه فقط زیان رساندن به بیمار نیست بلکه درمان بیمار است."
آقای داسونویل ــ دکتر چنین نامیده می‎گشت ــ اما بخصوص به نتایج فوق‎العاده کرم معتقد بود. در جلسات عمومی برای مثال کلاه را از سر برمی‎داشت و به مخاطبان می‎گفت: "خانم‎ها و آقایان! اثر دارویم را با چشمان خودتان مشاهده کنید. من هفتاد سال دارم. چهل سال است که هر روز از این کرم مصرف می‎کنم، و ببینید، من حتی یک موی سفید هم بر روی سر ندارم."
خانم‎ها و آقایان اما متوجه می‎گشتند که دکتر نه فقط یک موی سفید بر سر ندارد بلکه اصلاً مو بر سر ندارد، زیرا سر او مانند یک لامپِ صاف طاس بود. اما چون چنین اظهاراتی در ترقی استرواک اویل سیتی بی‌تأثیر بودند بنابراین مردم به آنها توجه نمی‎کردند.  
در این ضمن استرواک اویل سیتی رشد می‎کرد و رونق می‎یافت.
پس از گذشت دو سال یک خط‌آهن احداث می‎شود. شهر مقامات رسمی خود را داشت؛ دکتر که بطور کلی محبوب بود بعنوان نماینده روشنفکران قاضی شهر می‎گردد، مستر دیویس کفاش، یک یهودی از لهستان کلانتر می‎شود، یعنی، رئیس پلیس، که فقط از کلانتر و هیچکس دیگر تشکیل شده بود. یک مدرسه تأسیس می‎گردد که مدیریت آن را به یک دوشیزه باکره پیر ناخوش می‎سپرند. عاقبت اولین هتل به نام «یونایتد استیتس هتل» افتتاح می‎گردد.
تجارت هم یک شکوفائی غیرمعمولی می‎گیرد. صادرات نفت خام سود خوبی عاید می‎کرد. مردم می‎بینند که مستر دیویس می‎گذارد در جلوی مغازه‎اش یک ویترین شبیه به ویترین‎های کفاشی در سانفرانسیسکو بسازند. برای این کار توسط شهروندان از مستر دیویس بخاطر این زینت دادن تازه به شهر قدردانی عمومی انجام می‎گیرد، و مستر دیویس با فروتنی یک شهروند بزرگ جواب می‎داد: "از شماها متشکرم، از شماها بسیار متشکرم!"
در جائی که یک کلانتر و یک قاضی وجود دارد باید همچنین یک جریان محاکمه هم پیش بیاید، و این لوازم‎التحریر و کاغذ می‎طلبید، و به این ترتیب در گوشه لونگ‎ـ‎استریت یک نوشت‎افزارفروشی ایجاد می‎گردد که در آن مجلات سیاسی و کاریکاتور فروخته می‎گشتند و ایالات متحده آمریکا را دست می‎انداختند. وظایف یک کلانتر اصلاً از این تشکیل نمی‎گشت که فروش چنین مجلات تصویری را ممنوع سازد، چون این کار پلیس نیست.
اما این کافی نبود. یک شهر آمریکائی بدون یک روزنامه نمی‎تواند زندگی کند و بنابراین در سال دوم یک مجله به نام: "زامستاگز‎ـ‎ـ‌وُخِن‎ــ‎روندشاو" منتشر می‎شود که به تعداد ساکنین استرواک اویل سیتی مشترک داشت. سردبیر این روزنامه همزمان ناشر، چاپگر، مدیر و توزیع‌کننده آن روزنامه هم بود. توزیع روزنامه البته سادهتر بود، زیرا او گاو هم نگاه می‎داشت و هر روز صبح باید شیر آنها را توزیع می‎کرد. این کار اما ابداً باعث نمی‎گشت که سرمقاله سیاسی را با این کلمات شروع نکند: "اگر رئیس جمهور بدنام ایالات متحده آمریکا توصیه ما به او را که در آخرین شماره به چاپ رسید می‎پذیرفت ..." و غیره.
بنابراین همانطور که می‎بینید در استرواک اویل سیتی پُر برکت هیچ کمبودی وجود نداشت. بعلاوه چون کارگرانی که به استخراج نفت می‎پرداختند نه خشونت می‎کردند و نه رفتارشان مانند رفتار جویندگان طلا ناشایست بود، بنابراین شهر آرام بود. زد و خورد اتفاق نمی‎افتاد و آدم هرگز از لینچ کردن نمی‎شنید. زندگی به آرامی جریان داشت و روزها مانند هم بودند. صبح زود هر کس به سر کارش می‎رفت، شب‎ها شهروندان آشغال‎ها را در کوچه‎ها می‎سوزاندند، و اگر جلسه‎ای نبود برای خوابیدن می‎رفتند.
تنها غم کلانتر ترک دادن عادات شهروندان در شلیک کردن به غازهای وحشی‎ای بود که شب‎ها در آسمان شهر پرواز می‎کردند. قانون تیراندازی در شهر را ممنوع ساخته بود. کلانتر می‎گفت: "حالا، اگر اینجا یک شهر کوچک و گمنامی بود من سکوت می‎کردم؛ اما در یک چنین شهر بزرگی بنگ، بنگ! بنگ، بنگ! این مجاز نیست."
شهروندان گوش می‎دادند، سرهایشان را می‎جنباندند و می‎گفتند: "اوه، بله!" اما وقتی شب‎ها در آسمانِ سرخ دوباره دسته‎های سفید و خاکستری غازهای وحشی پدیدار می‎گشتند مردم وعده خود را فراموش می‎کردند، تفنگ را برمی‎داشتند ــ و تیراندازی دوباره آغاز می‎گشت.
البته مستر دیویس می‎توانست از هر خبیثی نزد قاضی اعلام جرم کند، و قاضی می‎توانست مجرم را با یک جریمه نقدی مجازات کند، اما آدم اجازه نداشت از یاد ببرد که مجرمین همزمان در هنگام بیماری از بیماران دکتر و اگر کفش‎هایشان پاره می‎گشت از مشتریان کلانتر بودند، و چون یک دست دست دیگر را می‎شوید، بنابراین یک دست به دست دیگر ناحقی نمی‎کرد.
و بنابراین در استرواک اویل سیتی مانند بهشت صلح‎آمیز بود؛ اما این روزهای زیبا ناگهان به پایان می‎رسند. صاحب یک از فروشگاه‎ها در آتش نفرت از مالک فروشگاه دیگر می‎سوخت، و صاحب فروشگاه دیگر که یک زن بود نیز از او نفرت داشت. آدم می‎توانست در فروشگاه زن همه‌چیز بخرد: آرد، کلاه، سیگاربرگ؛ جارو، دکمه، برنج، ساردین، پیراهن، پیه؛ بذر، بلوز، شلوار، شیشه لوله چراغ گردسوز، تبر، نان سوخاری، بشقاب، کاغذ، یقه آهاری، ماهی خشک شده ــ در یک کلام هرچیزی که انسان می‎تواند لازم داشته باشد.
در استرواک اویل سیتی ابتدا فقط یک چنین فروشگاهی وجود داشت و مالک آن یک آلمانی به نام هانس کاشه  بود، یک مرد بلغمی‌مزاج که در اصل پرویسی و سی و پنج ساله بود، چشمانی به جلو زده داشت، تا اندازه‎ای هوشمند دیده می‎گشت و همیشه بدون کت به اطراف می‎رفت و پیپ از دهانش هرگز دور نمی‎شد. زبان انگلیسی را فقط تا حدی می‎دانست که مطلقاً ضروری بود، اما نه یک کلمه بیشتر. مغازه را خوب اداره می‎کرد، طوریکه پس از یک سال مردم در استرواک اویل سیتی می‎گفتند مغازه چندین هزار دلار می‎ارزد.
اما ناگهان دومین فروشگاه ظاهر می‎شود. و عجیب این بود که اولین فروشگاه را یک مرد آلمانی داشت و دومین فروشگاه را یک زن آلمانی افتتاح می‎کند. در بین این دو فوری یک جنگ مشتعل می‎شود، و جنگ به این دلیل آغاز گشت که دوشیزه ناومَن برای نهار خوشامدگوئی گذاشته بود از آردی که با زاج و سودا مخلوط بود شیرینی بپزند. دوشیزه آلمانی می‌توانست در افکار عمومی آسیب ببیند، اگر که آنجا تأکید نمی‎کرد و شاهد نمی‎آورد که هنوز پاکت آردش را از بسته‎ها خارج نساخته و این آرد را نزد هانس کاشه خریداری کرده است. بنابراین معلوم می‎شود که هانس کاشه یک فرد حسود و فرومایه است که قصد داشته رقیب خود را در همان آغاز راه‎اندازی فروشگاه در افکار عمومی نابود سازد.
گرچه قابل پیش‎بینی بود که این دو فروشگاه با یکدیگر رقابت کنند اما هیچکس پیشبینی نمی‎کرد که این رقابت به نفرت وحشتناک شخصی تبدیل شود. این نفرت بزودی چنان درجه‎ای می‎یابد که هانس زباله‎اش را فقط زمانی می‎سوزاند که باد دود آن را با خود به سمت فروشگاه حریف می‎برد و حریفش هانس را فقط «آلمانی» می‎خواند، و هانس این را یک توهین بحساب می‎آورد.
در ابتدا مردم به آن دو می‎خندیدند و بیشتر به این خاطر چون آنها زبان انگلیسی نمی‎دانستند. اما بتدریج آنها شروع می‎کنند به حقیر ساختن یکدیگر، و این به رفاه و صلح عمومی صدمه می‎زد و می‎توانست در آینده تکامل شومی را رقم بزند. مستر دیویس می‎خواست فوری این شر را از ریشه درمان کند و بنابراین تلاش می‎کرد آن دو آلمانی را با هم آشتی دهد. گاهی در وسط خیابان فرصت را غنیمت می‎شمرد و با آنها به زبان مادریشان صحبت می‎کرد: "خب، چرا می‎خواهید با هم نزاع کنید. آیا مگر پیش کفاش کفش نمی‎خرید؟ من کفش‎هائی دارم که حتی در سانفرانسیکو هم بهترش پیدا نمی‎شود."
دوشیزه ناومَن با عصبانیت حرف او را قطع می‎کند: "برای کسی که بزودی بدون چکمه خواهد رفت تمجید از کفش بیهوده است."
هانس جواب می‎دهد: "من با پاهایم برای خودم اعتبار تهیه نمی‎کنم."
حالا باید آدم می‎دانست که دوشیزه ناومَن در واقع پاهای زیبائی داشت و چنین طعنه‎هائی قلبش را از خشم مرگباری پُر می‎ساخت.
هانس بزودی احساس می‎کند که کسب و کارش دیگر به سختی نفع می‎رساند. اما کسب و کار دوشیزه ناومَن هم چون تمام زن‎های شهر جانب هانس را می‎گرفتند چندان درخشان نبود. زیرا آنها متوجه گشته بودند که شوهرانشان اغلب بیش از حد در نزد دوشیزه زیبای آلمانی کالا می‎خرند و با هر خرید بیش از حد آنجا می‎مانند.
هانس کاشه و دوشیزه ناومَن وقتی مشتری نداشتند کنار در فروشگاه خود می‎ایستادند و نگاه‎های مسموم به سمت همدیگر پرتاب می‎کردند، و دوشیزه ناومَن به سبک ملودی <آخ، تو آگوستین عزیز> می‎خواند: "آلمانی، آلمانی، آلمانی!" سپس آقای هانس به حریفش طوری نگاه می‎کرد که انگار به حیوان وحشی کشته شده‎ای نگاه می‎کند، و شروع به خنده‎ای جهنمی می‎کرد.
نفرت در این انسان مرتب بزرگتر می‎گشت، طوریکه وقتی صبح‎ها دوشیزه ناومَن را می‎دید دچار خشم می‎گشت. اگر او نمی‎دانست که در هر محاکمه شکست خواهد خورد، و بویژه اینکه دوشیزه ناومَن سردبیر زامستاگز‎ـ‎وُخن‎ـ‎روندشاو را هم به نفع خود دارد از مدت‎ها پیش بین آنها زد و خورد درمی‎گرفت. هانس با فکر پخش کردن این شایعه که دوشیزه ناومَن یک سینه مصنوعی حمل می‎کند خود را قانع می‎سازد. این احتمالش بسیار زیاد بود، زیرا در آمریکا حمل سینه مصنوعی کاری رایج است.
هفته بعد در زامستاگز‎ـ‎وُخن‎ـ‎روندشاو یک مقاله خُردکننده که در آن سردبیر ضمن صحبت کلی از بهتان‎ها مقاله را چنین به پایان می‎رساند که سینه‎های یک بانوی خاص کاملاً واقعی‎ست. آقای هانس از آن به بعد هر روز صبح بجای قهوه با شیر فقط قهوه سیاه می‎نوشید، زیرا او می‎خواست از این ناشر دیگر شیر نخرد، در عوض اما دوشیزه ناومَن مدام دو وعده شیر می‎خرید و علاوه بر این گذاشت خیاط یک لباس برایش بدوزد که فُرم کمرش باید همه را متقاعد می‎ساخت که هانس یک افترازن است.
هانس خود را در برابر حیله‎گری زنانه بی‎دفاع احساس می‎کرد.
در همین حال اما دوشیزه هر صبح در کنار فروشگاه می‎ایستاد و همیشه بلندتر آواز می‎خواند: "آلمانی، آلمانی، آلمانی!"
هانس می‎اندیشید: "چه می‎توانم بر سرش آورم؟ من مرگ موش دارم، آیا باید مرغ‎هایش را مسموم کنم؟ نه، بعد باید خسارت بپردازم. من اما می‎دانم چه باید بکنم."
و شبی دوشیزه ناومَن با تعجب فراوان متوجه می‎گردد که چگونه آقای هانس دسته‎های گل آفتابگردان وحشی را حمل می‎کند و آنها را در مقابل پنجره کوچک نرده‎کشی گشته روی زمین می‎ریزد.
دوشیزه با خود فکر می‎کند: "من کنجکاوم که او چه می‎کند. احتمالاً چیزی بر علیه من است."
در همین حال شب آغاز می‎شود. آقای هانس با ریختن گل‎های آفتاب‎گردان بر روی زمین دو ردیف بوجود آورده و یک راه باریک از میان آن دو ردیف به سمت پنجره کوچک زیرزمین آزاد مانده بود، سپس وسیله‎ای پوشیده شده توسط برزنت می‎آورد، پشتش را به دوشیزه ناومَن می‎کند، برزنت را از وسیله مرموز دور می‎سازد، آن را روی زمین قرار می‎دهد و با برگ‎های گل آفتابگردان می‎پوشاند. سپس خود را به دیوار نزدیک می‎سازد و شروع به نوشتن بر روی آن می‎کند.
دوشیزه ناومَن تقریباً از کنجکاوی در حال مرگ بود و فکر می‎کرد: "او احتمالاً چیزی بر علیه من می‎نویسد. من اما وقتی همه خوابند به آنجا خواهم رفت، حتی اگر قرار باشد جانم را هم در این راه از دست بدهم."
هانس پس از آنکه کارش را به پایان می‎رساند به طبقه فوقانی مغازه به آپارتمانش می‎رود و بلافاصله پس از آن چراغ اتاقش را خاموش می‎کند.
در این وقت دوشیزه ناومَن ربدوشامبر بر تن با عجله با پای لخت دمپائی می‎پوشد و به خیابان می‎رود. او به گل‎های آفتاگردان می‎رسد و برای خواندن نوشته روی دیوار از راه باریک به سمت پنجره کوچک می‎رود. ناگهان چشمانش بیرون می‎زنند، بالاتنه‎اش را به عقب می‎اندازد، از میان لب‎هایش یک "آخ، آخ!" دردآلود خارج می‎شود و سپس یک فریاد مأیوسانه: "کمک کنید، کمک کنید!"
در طبقه بالا یک پنجره گشوده می‎گردد و صدای آرام هانس شنیده می‎شود: "چه شده است؟ چه شده است؟"
دختر فریاد می‎کشد: "آلمانی لعنتی. تو منو کشتی و از بین بردی! فردا به دار کشیده خواهی شد. کمک! کمک!"
هانس می‎گوید: "من فوری می‎آیم پائین."
او واقعاً اندکی بعد از آن با شمعی در دست ظاهر می‎گردد. او به دوشیزه ناومَن که مانند میخکوب‌شده‎ها آنجا ایستاده بود می‎نگرد، سپس دست‎هایش را به کمر می‎گذارد و شروع به خندیدن می‎کند: "چه شده است دوشیزه ناومَن؟ هاهاها! دوشیزه، شب‌بخیر. هاهاها! من یک تله آهنی برای راسو گذاشتم و شما در آن گرفتار شدید. برای چه به اینجا آمدید، برای اینکه به داخل زیرزمین من نگاه کنید. من به این خاطر بر روی دیوار یک هشدار نوشتم که آدم خود را نزدیک نسازد. حالا فریاد بکشید؛ باید مردم بدَوند و بیایند، همه باید شما را ببینند که اینجا آمده‎اید تا به داخل زیر زمین مرد آلمانی نگاه کنید. آه خدای من، تا فردا فریاد بکشید. شب‌بخیر، دوشیزه، شب‌بخیر!"
وضعیت دوشیزه ناومَن وحشتناک بود. آیا باید فریاد می‎کشید؟ اگر مردم می‎آمدند از قدر و منزلتش کاسته می‎گشت. یا اینکه نباید فریاد می‎کشید و تمام شب را در تله می‎ماند و صبح یک قطعه نمایش اجرا می‎کرد؟ و علاوه بر آن درد پا مرتب بیشتر می‎گشت ... سرش به گیج می‎افتد، ستاره‎ها در هم می‎آمیزند و ماه چهره شوم آقای هانس را آشکار می‎سازد و دوشیزه بیهوش می‎شود.
هانس به خودش فریاد می‎زند: "خدای من! اگر او بمیرد فردا بدون محاکمه لینچم می‎کنند." و از وحشت موهای سرش سیخ می‎شوند. راه دیگری وجود نداشت. ــ هانس در اسرع وقت کلید را می‎آورد تا تله را باز کند. اما این کار چون روبدوشامبر دوشیزه ناومَن مانع می‎گشت براحتی انجام نمی‎گرفت. او باید ربدوشامبر را کمی بالا می‎برد و هانس با وجود نفرت و وحشت نتوانست از نگاه کردن به پاهای کوچک و زیبائی که انگار از سنگ مرمر ساخته شده بودند و در زیر نور سرخ ماه می‎درخشیدند خوداری کند.
آدم می‎توانست بگوید که نفرت او حالا با شفقت جفت شده بود. او سریع آهن را می‎گشاید، و از آنجا که دوشیزه هنوز تکان نمی‎خورد او را بر روی دستانش حمل می‎کند و سریع به آپارتمانش می‎برد. سپس بازمی‎گردد و نمی‎تواند تمام شب را بخوابد.
دوشیزه ناومَن روز بعد از فروشگاهش بیرون نیامد. شاید شرمنده بود یا در سکوت نقشه انتقام می‎کشید. و چنین هم بود.
در شب همان روز سردبیر زامستاگز‎ـ‎وُخن‎ـ‎روندشاو هانس را به مسابقه بوکس دعوت می‎کند و فوری در شروع یکی از چشمانش را با یک ضربه سبز و آبی می‎سازد. اما هانس که مأیوس شده بود ضربات وحشتناکی به او می‎زند و سردبیر پس از یک مقاومت کوتاه و بیهوده و در حالیکه فریاد می‎زد "کافی‎ست! کافی‎ست!" بر روی زمین می‎افتد.
این مشخص نیست که به چه نحو تمام شهر از ماجراجوئی شبانه دوشیزه ناومَن مطلع گشت.
پس از مسابقه بوکس دوباره شفقت هانس با دشمن ناپدید می‎گردد و نفرت باقی‌می‎ماند.
هانس حالا حدس می‎زد که یک ضربه غیرمنتظره از دستی کینه‎توز به او اثابت خواهد کرد، و او نباید مدتی طولانی بخاطر آن انتظار بکشد. مالکین فروشگاه‎های غذائی در باره اقلام مختلف در برابر مغازه خود آگهی آویزان می‎کنند که معمولاً عنوان «Notice» را دارند. از سوی دیگر باید آدم بداند که دکاندارها معمولاً به مهمانخانه‎دار یخ می‎فروشند، زیرا یک آمریکائی بدون یخ نه ویسکی می‎نوشد و نه آبجو.
هانس ناگهان این واقعیت را درک می‎کند که مردم دیگر از او یخ نمی‎خرند. قطعات بزرگ یخی که بوسیله قطار برایش آورده بودند و او آنها را خنک نگاه می‎داشت مشغول ذوب شدن بودند. ضرر قابل توجه بود. چرا؟ به چه دلیل؟ هانس می‎دید که هوادارانش حالا هر روزه از دوشیزه ناومَن یخ می‎خرند. او درک نمی‎کرد که این چه معنی می‎داد، زیرا که او با هیچ مهمانخانه‎داری نزاع نکرده بود.
او تصمیم می‎گیرد در این مورد تحقیق کند. او از پیتر مهمانخانه‎چی که از کنار مغازه او می‎گذشت با زبان شکسته انگلیسی می‎پرسد: "چرا دیگر از من یخ نمی‎خرید؟"
"زیرا شما یخ ندارید."
"چطور، من یخ ندارم؟"
"من این را می‎دانم"
"اما من یخ در انبار دارم."
مهمانخانه‎چی با اشاره به آگهی که در کنار دیوار آویزان بود می‎پرسد: "و این چه است؟"
هانس به آنجا نگاه می‎کند و از خشم رنگش سبز می‎شود. کسی از کلمۀ Notice آگهی حرفِ <t> را خراشیده و در نتیجه جمله تبدیل به <No ice> شده بود. و این به این به انگلیسی یعنی: یخ نداریم.
هانس می‎گوید: "لعنت!" و با عصبانیت به فروشگاه دوشیزه ناومَن هجوم می‎برد و فریاد می‎کشد: "این یک رذالت است. چرا یک حرف را از وسطم خراشیدید؟"
دوشیزه ناومَن حالت ساده‎لوحانه‎ای به خود می‎گیرد و می‎گوید: "من چه چیزی از وسط شما خراشیدم؟ چه چیزی از وسط شما خراشیدم؟"
"من می‎گویم یک حرف الفبا، یک <t>. شما از من یک <t> خراشیده‎اید. اما، لعنت، من این کار را تلافی می‎کنم. شما باید برای این کار به من خسارت بپردازید، لعنت! لعنت!" و در حال از دست دادن خونسردی معمول خود مانند آدم جن‎زده‎ای شروع می‎کند به نعره کشیدن.
بعد بلافاصله دوشیزه ناومَن قیل و قال بر پا می‎کند. مردم به آنجا می‎دوند.
دوشیزه ناومَن فریاد می‎زد: "کمک کنید! آلمانی دیوانه شده است. او می‎گوید که من چیزی از او خراشیده‎ام. من چه چیزی باید از او خراشیده باشم؟ من هیچ‌چیز نخراشیدم! آه، بخدا قسم اگر می‎توانستم چشم‎هایش را می‎خراشیدم! من زن بیچاره رها شده، او مرا به قصد کشت خواهد زد! او مرا به قتل خواهد رساند!"
او در حال فریاد زدن اشگ‎های تلخی می‎ریخت. آمریکائی‎ها در واقع نمی‎فهمیدند جریان از چه قرار است، اما آنها نمی‎توانستند اشگ‎های زن را تحمل کنند و هانس از در فروشگاه بیرون انداخته می‎شود. او می‎خواست مقاومت کند اما به سمت در فروشگاه خودش به پرواز می‎آید و در آنجا به زمین سقوط می‎کند.
یک هفته بعد بر بالای فروشگاهش یک تابلوی نقاشی بسیار بزرگ و زیبا آویزان بود. تابلو یک میمون را نشان می‎داد که لباسی شطرنجی و یک پیشبند سفید درست شبیه به لباس دوشیزه ناومَن بر تن داشت. در زیر آن نوشته‎ای با حروف بزرگ زرد رنگ وجود داشت: "فروشگاه به سمت میمون."
مردم به آنجا هجوم می‎برند تا تابلو را تماشا کنند. صدای خنده دوشیزه ناومَن را به طرف در فروشگاهش می‎کشاند. او تابلو را می‎بیند و رنگش می‎پرد، اما خونسردی خود را از دست نمی‎دهد و  داد می‎زند: "فروشگاه به سمت میمون؟ جای تعجب نیست، زیرا آقای کاشه در طبقه فوقای فروشگاهش زندگی می‎کند، هاها!"
اما نیش در قلبش فرو رفته بود. او در حدود ظهر می‎بیند که چگونه دسته کودکانی که از مدرسه می‎آمدند کنار فروشگاه در مقابل تابلو می‎ایستند و فریاد می‎زنند: "اوه این خانم ناومَن است. شب‌بخیر، خانم ناومَن!"
این بیش از حد بود. هنگامیکه سردبیر شب پیش او می‎آید، دوشیزه می‎گوید: "این میمون، باید من باشم، من می‎دانم که باید من باشم. اما او باید برای این کار تنبیه شود. او باید در حضور من این تابلو را پائین بیاورد و با زبانش آن را بلیسد."
"می‎خواهید چه کار کنید؟"
"من فوری پیش قاضی می‎روم."
او صبح زود روز بعد پیش هانس می‎رود و می‎گوید: "گوش کنید، آقای آلمانی، من می‎دانم که باید این میمون باشم، اما فقط با من پیش قاضی بیائید. بعد خواهیم دید که او در این باره چه می‎گوید."
"او خواهد گفت که من می‎توانم بر بالای فروشگاهم هرطور مایلم نقاشی کنم."
دوشیزه ناومَن به سختی قادر به تنفس بود: "فوری خواهیم دید."
"و از کجا می‎دانید که شما باید این میمون باشید؟"
"زیرا شما از لباس من تقلید کرده‎اید. برویم پیش قاضی، و اگر نیائید کلانتر شما را خواهد برد."
هانس با اطمینان از پیروزیش می‎گوید: "بسیار خوب. من با شما می‎آیم."
آنها مغازه‎هایشان را می‎بندند و پیش قاضی می‎روند. دوشیزه ناومَن ابتدا در نزدیکی در خانه قاضی به یاد می‎آورد که آن دو برای توضیح ماجرا زبان انگیسی نمی‎دانند. پس چه باید کرد؟ کلانتر زبان آلمانی و انگلیسی می‎داند. "بنابراین این را امتحان کنیم."
اما کلانتر در این وقت قصد داشت به جائی براند و فریاد می‎کشد: "بروید پیش شیطان! تمام شهر بخاطر شماها ناآرام است. من کار دارم. Good bye." و از آنجا می‎رود.
هانس سرش را در دست می‎گیرد و می‎گوید: "شما باید تا فردا صبر کنید."
"من باید صبر کنم؟ بمیرم بهتر است! فقط، به شرطی که شما تابلو را از بالای فروشگاه پائین بیاورید."
"من میمون را پائین نمی‎آورم."
"بنابراین تاب خواهید خورد، آلمانی. شما به دار کشیده خواهید شد! این کار بدون کلانتر هم باید شدنی باشد. قاضی هم می‎داند که جریان چیست."
هانس می‎گوید: "خب، بنابراین بدون کلانتر می‎رویم."
اما دوشیزه ناومَن دچار خطا شده بود. در تمام شهر فقط قاضی بود که از دلیل جنگ آنها چیزی نمی‎دانست. پیرمرد شرافتمند فقط با «داروهایش» سرگرم بود و فکر می‎کرد با آنها جهان را نجات می‎دهد. او از آنها مؤدب و دوستانه استقبال می‎کند.
قاضی می‎گوید: "بچه‎ها، زبان‎هایتان را نشان دهید. من برایتان فوری نسخه خوبی می‎پیچم."
هر دو شروع می‎کنند با ایماء و اشاره به گفتن اینکه آنها دارو نمی‎خواهند.
دوشیزه ناومَن تکرار می‎کند: "این را لازم نداریم، این را نه."
"پس چه می‎خواهید؟"
آنها درهم صحبت می‎کردند. دختر بر روی یک کلمه هانس ده کلمه می‎باراند. عاقبت این ایده به ذهنش می‎رسد که قلبش را به این نشانه که آقای هانس آن را با هفت شمشیر سوراخ کرده است نشان دهد.
دکتر می‎گوید: "فهمیدم! حالا فهمیدم."
پس از آن او یک کتاب را می‎گشاید و شروع به نوشتن می‎کند. او از هانس می‎پرسد‎ که چند سال دارد.
"سی و پنج سال."
سپس او از دوشیزه ناومَن می‎پرسد؛ دوشیزه دقیقاً نمی‎توانست بخاطر آورد، بنابراین می‎گوید: تقریباً بیست و پنج سال.
"بسیار خوب! نام کوچکتان چیست؟ هانس، لورا؟ Allright. شغل؟ شما مالک فروشگاهید؟ Allright" و بعد چند سؤال دیگر.
آنها حرف‎های قاضی را نمی‎فهمیدند اما جواب می‎دادند «yes».
دکتر سرش را تکان می‎دهد: "همه‌چیز تمام شد."
وقتی او نوشتن را به پایان می‎رساند ناگهان از جایش به سمت لورا بلند می‎شود و با بوسه‎ای لورا را به حیرت وامی‎دارد. لورا این را به فال نیک می‎گیرد و با امید گلگونی به خانه می‎رود.
صبح روز بعد کلانتر به مقابل مغازه‎ها می‎آید، هر دو در کنار در مغازه خود ایستاده بودند. هانس پیپ می‎کشید، لورا ترانه همیشگی "آلمانی، آلمانی، آلمانی" را می‎خواند.
کلانتر می‎پرسد: "می‎خواهید پیش قاضی بروید؟"
"ما آنجا بودیم."
"خب، و چه شد؟"
دختر می‎گوید: "مستر دیویس، کلانتر عزیزم، بروید آنجا تا مطلع شوید که قاضی چه گفته بوده است، و برای من یک کلمه خوب پیش قاضی بگوئید. شما می‎بینید که من یک دختر بیچاره تنها هستم."
کلانتر می‎رود و بعد از یک ربع ساعت بازمی‎گردد. اما آدم نمی‎دانست که چرا جمعیتی او را احاطه کرده بود.
هر دو شروع می‎کنند از او پرسیدن: "خب، چه شد؟ چه گفت؟"
کلانتر می‎گوید: "همه‌چیز خوب است."
"خب، قاضی چه گفت؟"
"خب، مگر چکاری بدی می‎توانست بکند، او شما را به ازدواج هم درآورد."
"ازدواج؟!!!"
اگر ناگهان یک صاعقه می‎زد هانس و دختر تا این درجه وحشتزده نمی‎گشتند. هانس چشمانش را کاملاً گشاد و دهانش را باز می‎کند، زبانش را خارج می‎سازد و به دوشیزه ناومَن شبیه به احمق‎ها نگاه می‎کند، و دختر هم دقیقاً همین کار را می‎کند. هر دو منجمد و تبدیل به سنگ شده بودند، سپس آنها یک فریاد بلند می‎کشند.
"من باید زن او باشم؟"
"من باید شوهر او باشم؟"
"کمک! کمک! هرگز!"
"فوری یک طلاق! من نمی‎خواهم!"
"نه، من نمی‎خواهم!"
"مُردن بهتر است! طلاق، طلاق!"
کلانتر به آرامی می‎گوید: "عزیزان من! فریاد کشیدن بیهوده است، قاضی عقد می‎کند اما طلاق دادن را او نمی‎تواند انجام دهد. چرا فریاد می‎کشید؟ من کفش‎های کودکان زیبائی دارم، من ارزان می‎فروشم.!Good bye" و با گفتن این حرف آنجا را ترک می‎کند.
مردم هم در حال خنده شروع به پراکنده گشتن می‎کنند. تازه ازدواج‌کرده‎ها تنها باقی‌می‎مانند.
دوشیزه‎ـ‎خانم فریاد می‎کشد: "این فرانسوی، او این کار را عمداً انجام داد، چون ما آلمانی هستیم!"
هانس جواب می‎دهد: "درست است، اما ما برای طلاق گرفتن می‎رویم! من خواهم گفت: شما یک <t> از من خراشیده‎اید."
"نه، من خواهم گفت که شما مرا در یک تله آهنی انداخته‎اید!"
"من نمی‎توانم شما را تحمل کنم!"
آنها از هم جدا می‎شوند و فروشگاهای خود را می‎بندند. زن تمام روز را متفکر در آپارتمانش می‎نشیند، هانس هم در آپارتمان خودش.
شب فرا می‎رسد. شب آسایش با خود می‎آورد، اما آن دو نمی‎توانستند به خوابیدن فکر کنند. آنها دراز می‎کشند اما نمی‎توانستند چشم‎هایشان را ببندند. هانس فکر می‎کرد: "آنجا زن من خوابیده است." لورا فکر می‎کرد: "آنجا شوهرم خوابیده است." و احساسات عجیبی در قلب‎هایشان به وجود می‎آید. حس نفرت و خشم با یک حس تنهائی پیوند خورده بود.
هانس همچنین به میمون بالای فروشگاهش فکر می‎کرد. او چطور می‎توانست آن را هنوز نگاه دارد وقتی حالا این یک کاریکاتور از همسرش است. و چنین به نظرش می‎رسد که انگار او وقتی گذاشت این میمون را نقاشی کنند کار بسیار زننده‎ای انجام داده است. اما از طرف دیگر او از این دوشیزه ناومَن نیز نفرت داشت، زیرا بخاطر او یخ‎هایش ذوب شده بودند و او اما دوشیزه را در زیر نور ماه گرفتار دام آهنی ساخته بود.
دوباره آن اشکال در مهتاب به یادش می‎آیند. او می‎اندیشد: "خب، این حقیقت دارد، او دختر شیطانی‎ست، اما او نمی‎تواند مرا تحمل کند و من نمی‎توانم او را تحمل کنم."
این چه وضعیتی‎ست! آه خدای من! او ازدواج کرده است. و با چه کسی؟ ــ با دوشیزه ناومَن! و هزینه طلاق بسیار بالاست! تمام کسب و کارم هم برای این کار کافی نیست.
دوشیزه ناومَن به خودش می‎گوید: "من زن این مرد آلمانی هستم. من دیگر دختر نیستم، یعنی، می‎خواستم بگویم یک دختر اما ازدواج کرده. با چه‌کسی؟ با این کاشه که مرا در دام آهنی غافلگیر ساخت. البته این درست است که او مرا بر روی دست گرفت و به آپارتمانم حمل کرد، و چه نیرومند است او. ــ این چه بود؟ یک صدائی آمد!"
اصلاً سر و صدائی نبود، اما دوشیزه ناومَن با وجود آنکه قبلاً هرگز نمی‎ترسید شروع به وحشت می‎کند.
"اما اگر او حالا بخواهد جسارت کند، خدا!" بعد اما با لحنی که از آن یک ناامیدی عجیب شنیده می‎گشت اضافه می‎کند: "اما او این جسارت را نخواهد کرد، او ..."
با این حال ترسش افزایش می‎یافت. "یک زن مجرد وضعش همیشه اینطور است"، او به اندیشیدن ادامه می‎دهد. "اگر یک مرد اینجا بود مطمئنتر بود. من از قتل در این حوالی شنیده‎ام" ــ البته او هیچ‌چیز نشنیده بود ــ "من قسم می‎خورم، که یک بار مرا خواهند کشت. آخ، این کاشه! این کاشه! او راه مرا مسدود ساخته است. اما آدم باید بخاطر یک طلاق بحث کند."
زن در حال خیالبافی در تختخواب پهن آمریکائی غلت می‎خورد و خود را واقعاً تنها احساس می‎کرد.
ناگهان سریع راست می‎نشیند. این بار وحشتش یک دلیل واقعی داشت. در سکوت شب ضربات چکش به وضوح شنیده می‎گشت.
زن فریاد می‎کشد: "یا عیسی مسیح، دارند پنهانی به فروشگاه من داخل می‎شوند!" با گفتن این حرف از روی تخت پائین می‎پرد و سریع به سمت پنجره می‎رود. اما با نگاه کردن به بیرون فوری آرام می‎گیرد. او در نور مهتاب یک نردبان می‎بیند که هانس از آن بالا رفته بود. او میخ‎هائی را که تابلوی میمون را نگاه می‎داشتند می‎کشید. دوشیزه ناومَن آهسته پنجره را می‎گشاید.
زن فکر می‎کند: "او میمون را برمی‎دارد، این کار نجیبانه‎ای است." و ناگهان احساس می‎کند که انگار چیزی در اطراف قلبش ذوب می‎شود.
هانس میخ‎ها را آهسته بیرون می‎کشید. تابلوی فلزی با سر و صدا به زمین می‎افتد. او از نردبان پائین می‎آید، قاب را از تابلوی فلزی جدا می‎سازد، ورق حلبی را در دستان قوی‎اش لوله می‎کند و نردبان را با خود می‎برد.
دختر با نگاهش او را دنبال می‎کند. شبی گرم و ساکت بود. او زمزمه می‎کند: "آقای هانس."
هانس هم زمزمه‌کنان جواب می‎دهد: "شما نخوابیده‎اید؟"
"نه! شب‌بخیر!"
"شب‌بخیر!"
"دارید چکار می‎کنید؟"
"من میمون را دور می‎سازم."
"آقای هانس، من از شما متشکرم."
سکوتی کوتاه.
دختر دوباره زمزمه می‎کند: "آقای هانس."
"دوشیزه لورا، چیزی مایلید؟"
"ما باید در باره طلاق بحث کنیم."
"بله، دوشیزه لورا."
"فردا؟"
"فردا." سکوتی کوتاه، ماه می‎خندید، همه‌چیز آرام بود.
"آقای هانس!"
"چیزی می‎خواهید دوشیزه؟"
"من در طلاق گرفتن عجله دارم."
صدای زن طنینی ملانکولی داشت.
صدای هانس غمگین به گوش می‎رسید: "همچنین من، دوشیزه لورا. ما نمی‎خواهیم آن را به تأخیر بیندازیم."
"آدم هرچه زودتر در این باره بحث کند بهتر است."
"خیلی بهتر است، دوشیزه لورا."
"بنابراین می‎توانیم همین حالا بحث کنیم."
"اگر شما اجازه بدهید من به پیش شما می‎آیم. من باید فقط لباس عوض کنم."
"لازم نیست زحمت بکشید."
پائین در باز می‎شود، آقای هانس در تاریکی ناپدید می‎شود و بعد او بزودی خود را در یک اتاق دخترانه ساکت، گرم و تمیز می‎یابد. دوشیزه لورا یک ربدوشامبر سفید بر تن داشت و فریبا دیده می‎گشت.
هانس با صدای بریده و نرمی می‎گوید: "من به گوشم."
"ببینید، من می‎خواهم با کمال میل از شما طلاق بگیرم، اما ــ من می‎ترسم که کسی ما را از خیابان ببیند."
هانس می‎گوید: "اما پنجره‎ها تاریکند."
دختر جواب می‎دهد: "آه، درسته!"
سپس بحث بخاطر طلاقی که اما دیگر به داستان ما تعلق ندارد شروع می‎شود ...
در استرواک اویل سیتی صلح دوباره برقرار می‎گردد.
 
در کنار چشمه
من تا دیروز دانشجو بودم و دیپلم دکترای فلسفه‎ام کاملاً تازه و به اصطلاح هنوز خشک نشده است، این حقیقت دارد. من نه دارای شغل هستم و نه یک مرد ثروتمندم. تمام دارائی من شامل یک حیاط کوچک با یک باغ و چند صد روبل درآمد است ــ بنابراین می‎توانم درک کنم که چرا دست تولکا را در دستم نگذاشتند ــ اما نمی‎توانم درک کنم به چه خاطر با من چنین غیرمحترمانه رفتار کردند.
واقعاً چرا؟ مگر من چه بدی به آنها کرده بودم؟ من برایشان یک قلب صادقانه، پُر گشته از عشقی حقیقی به ارمغان بردم و تقاضا کردم: "او را به من بدهید؛ من می‎خواهم برایتان بهترین و تا آخر عمر سپاسگزاراترین پسر باشم ــ اما من می‎خواهم تولکا را تا آخر عمر بر روی دست‎هایم حمل کنم، او را دوست داشته باشم و از او حمایت کنم."
البته ممکن است وقتی من با صدائی گرفته و با تلاش برای هوا به درون ریه کشیدن تمام اینها را گفتم صدایم احتمالاً تا اندازه‎ای ابلهانه بوده باشد. اما شماها باید بدانید که تمام روح من در کلماتم قرار داشتند، که یک احساس از درونم صحبت می‎کرد، احساسی که نظیرش امروزه در جهان پیدا نمی‎شود.
اگر تصمیم گرفته بودید که مرا به دامادی نپذیرید، پس چرا این کار را مانند انسان‎های خوبی که قلبی گرم و قابل همدردی دارند انجام ندادید، چرا باید به من چنین سخت توهین می‎کردید؟
شماهائی که مسیحی هستید و می‎خواهید ایده‎آلیست باشید، آیا می‎توانستید بدانید که من بعد از یک چنین جواب رد شنیدن توهین‎آمیزی پس از ترک کردنتان چه خواهم کرد.
چرا فقط حداقل یک ثانیه برایم تأسف نخوردید؟ آیا من هم مخلوقی از خدا نیستم، مگر ارزش زندگی کردن را ندارم و نباید با احترام با من رفتار گردد؟ آیا برای پایمال گشتن بیش از حد خوب نیستم و آیا چنین رفتاری که شما با یک انسان انجام دادید ناشایست نبود؟ شاید من بدون مداخله شما یک انسان مهم می‎گشتم، فردی که به جهان چیزی ارائه می‎کرد. من هنوز جوانم، این حقیقت دارد که تحصیلاتم را به تازگی به پایان رسانده‎ام و هنوز دارای شغل نیستم ــ تمام اینها واقعیت دارند ــ اما من آینده را در برابر دارم و واقعاً نمی‎فهمم که چرا شما آن را برایم نابود ساختید.
من هنوز چهره جدی، خشم اخلاقی و شانه بالا انداختن تحقیرآمیزتان را در هنگام خواهش کردنم مقابل خود می‎بینم. تا چند روز قبل فکر نمی‎کردم همان انسان‎هائی که بسیار به من مرحمت داشتند بتوانند امروز به این نحو با من رفتار کنند. ــ "آقای محترم، ما شما را انسان صادقی بحساب می‎آوردیم، اما شما ما را فریب دادید و از اعتماد ما سوءاستفاده کردید!" ــ اینها کلماتی بودند که مانند شلاقی به صورتم ضربه می‎زدند. چند لحظه قبل چنان صمیمانه و آشکارا خوشحال دیپلم گرفتنم را تبریک گفتید که انگار پسر شماها هستم. ابتدا، وقتی به شماها گفتم که چه‌چیز مرا برای سختکوشی الهام بخشید، چه‌چیز به من شادی برای کار کردن داد، در این لحظه حالت صمیمیت از چهره‎هایتان محو گشت و لبخند خیرخواهانه جای خود را به لبخند تمسخر داد. به نظر می‎آمد که سردی از شماها بیرون می‎زند و حالا من تازه متوجه می‎شوم که بی‎شرمانه رفتار کرده‎ام، که من از اعتمادتان سوءاستفاده کرده‎ام. آدم چنان قانع‎کننده این حرف‎ها را به من گفت، چنان با این حرف مرا پائین کشید که خودم هم برای مدت طولانی فکر می‎کردم یک عمل بی‎شرمانه انجام داده‎ام و از اعتماد کسی سوءاستفاده کرده‎ام.
اما، چگونه توانست این اتفاق بیفتد؟ آن چه بود؟ در اینجا چه‌کسی فریب داده و چه‌کسی فریب خورده بود، به چه‌کسی در اینجا نقش بدبختی تعلق گرفت؟ یا من کاملاً دیوانه شده‎ام، یا چیز کاملاً بدی در این که من کسی را چنین واقعی دوست دارم و آماده‎ام هر کار در زندگی برایش انجام دهم قرار دارد. اما نه! این هیچ‌چیز بدی نیست! اگر عصبانیت‎تان واقعی بود، بنابراین در این حالت چه‌کسی ابله است؟
آه! ــ و همچنین در مورد تو هم اشتباه می‎کردم. تو، کسی که من چنان محکم به او اعتماد داشتم!
پدر و مادر به من می‎گفتند: "ما مطمئنیم که دخترمان هرگز برای چنین اقدامی به شما انگیزه نداده است."
من باید اعتراف می‎کردم که ما هنوز از عشق خود به همدیگر چیزی نگفته‎ایم، من اما می‎دانم که دخترتان دوستم دارد. اما هنگامیکه این دختر ظاهر می‎شود، در این وقت او با تردستی باور نکردنی یک دوشیزه باتربیت دروغ می‎گوید، به این صورت که با چشمانی افسرده، صدائی آهسته و با لکنت زبان می‎گوید: "من اصلاً نمی‎فهمم که این آقا چگونه توانسته‎اند به این فکر بیفتند."
"تو این را نمی‎فهمی؟" گوش کن دوشیزه تولکای من: البته تو به من نگفتی که دوستم داری ــ این حقیقت دارد! من هیچ کاغذِ بیمۀ عشقِ امضاء شده از جانب تو ندارم، و اگر هم چنین بیمه عشقی می‎داشتم آن را به هیچکس نشان نمی‎دادم. اما این اندازه می‎دانم: یک عدالت، یک دادگاه عالیتری آن بالا، بالاتر از ابرها و در اعماق وجدان انسانی وجود دارد و تو روزی باید در برابرش اعتراف کنی: من این مرد را فریفتم، من او را منکر گشتم و در تحقیر و فلاکت تنهایش گذاشتم.
آیا برای اعتراف به عشقت شجاعت اندکی داشتی؟ یا یک زن عشوگر بی‎عاطفه‎ای که چنین وحشتناک مرا فریفتی؟ من سرم را بخاطر این راز بدون آنکه بتوانم آن را حل کنم بیهوده به درد می‎آورم.
من هنوز دوستت دارم، نمی‎خواهم تو را سرزنش و برایت آرزوهای بد کنم. اما ببین ــ جائیکه به مرگ و زندگی فردی مربوط است، در این لحظه باید آدم شجاعت داشه باشد که به طرفداری از حق و عشق خود عمل کند، بنابراین باید شجاعت بزرگتر از وحشت انسان باشد. در غیراینصورت جائیکه ترس چیره می‎گردد آدم خود را مقصر می‎سازد، با نقب‌زدن به اساس ساختمانی که با تلاش ساخته شده باعث فروریزی‎اش می‎گردد و بیچاره‎ای را که با هزار سختی آجرها را روی هم قرار داده بود زیر آوارش دفن می‌سازد. درست به این نحو برای من اتفاق افتاد! من با ایمانی کور به عشقت ساختمان آینده‎ام را ساختم. اما حالا می‎دانم که بر شن و ماسه بنا شده بود، زیرا تو فاقد شجاعت بودی که آن را حمایت کنی و میان انتخاب خُلق و خوی بد پدر و مادرت و ویرانی آخری را انتخاب کردی و در میان آوار امیدهایم زنده بگورم ساختی.
آه، کاش هنگامی که کشتی کوچکم به اراده پدر و مادرت در هم شکست برایم همانطور باقی‌می‎ماندی که تو را می‎شناختم، بنابراین آسانتر می‎توانستم سرنوشتم را تحمل کنم، و برایم یک تسلی و یک امید باقی‌می‌ماند. آیا مگر نمی‎دانی هرکاری که من انجام دادم، سال‎ها کار، فکر و تلاش کردنم برای تو، توسط تو انجام می‎گرفت؟ من مانند حیوان باربری کار می‎کردم، شب‎های طولانی بی‎شماری را بی‎خوابی کشیدم، برنده تعدای مدال و دیپلم گشتم، و تمام اینها با فکر کردن به تو انجام می‎گشت. در تو زندگی می‎کردم، نفس می‎کشیدم و با افکار تو فکر می‎کردم. و حالا؟ ویرانی و کویر مرا احاطه کرده است؛ یک پوچی تو خالی پُر از عزا و غم و اندوه به من پوزخند می‎زند. برایم هیچ‌چیز، مطلقاً هیچ‌چیز باقی‌نمانده است.
خیلی دوست داشتم بدانم که آیا تو احتمالاً فقط یک بار به چنین امکانی فکر خواهی کرد که آیا روزی به این آگاهی خواهی رسید تا بدانی چه گناهی در حقم روا داشته‎ای؟
اما چگونه می‎توانم تردید کنم. پدر و مادر بسیار فهیم‎ات برایت قابل درک خواهند ساخت که من فقط یک دانشجو، یک انسان ابله هیجانزده‎ام، و به اندازه کافی بی‎شرم که چشمانش را به تو بیندازد.
آری، اما اگر هنوز یک دانشجو بودم، بنابراین می‎توانستم مانند شایلوک در تاجر ونیزی شکسپیر پاسخ دهم:
"آیا مگر ما هم مانند شما انسان نیستیم؟ آیا مگر وقتی شماها تلاش می‎کنید ما را با سوزن بکشید خون جاری نمی‎شود، خون ما، و مگر وقتی بیعدالتی بر ما روامی‎دارید سپس از چشمانمان اشگ جاری نمی‎گردد؟"
عذاب دادن هیچکس مجاز نیست. اگر هم من ابله و هیجانزده باشم، باز کسی این حق را ندارد بخاطر حماقت من خودش را سرگرم سازد و آن را تمسخر کند.
اما چه خوب که نظم جهانی فعلی‎مان، این ساختمان بزرگ بی روح، که فقط از حماقت، دروغ و نقش بازی کردن تشکیل شده است ترک برداشته و به سقوط نزدیک است؛ زندگی کردن با او امکان ندارد.
من حالا وقت زیاد دارم، نه میلی به هیچکس دارم و نه کسی را می‎رنجانم، دکتر در فلسفه‎ام و بعنوان چنین شخصی روابط انسانی و شرایط عمومی‎ای که در اثنای روزهای گذشته تازه و با دقت عجیبی در چشم‎اندازم هجوم آورده بودند را مشاهده می‎کنم. برای شما مردم، برای شما به اصطلاح افراد عاقل ممکن است کلمات بی‎حاصل، نامگذاری ساده یک شیء و یک رفتار کفایت کند. اینکه اما کسی بتواند بخاطر یکی از آنها تخریب گردد برایتان بی‎اهمیت است.
هیجانزده! چه تسلائی می‎تواند این کلمه از دهانتان به من عطا کند، وقتی که برایم سخت‎ترین دردهای درون را باعث می‎گردد؟ چه سودی می‎تواند کل یک فرهنگ لغت پُر از نظرات خصوصیات خوب و بدم به حال من داشته باشد، وقتی که آنها فقط سدی در مقابل بدست آوردن آرزویم هستند؟
شماها حق حیات هرآنچه را که حواس بیتفاوت گشته‎تان نمی‎تواند درک کند منکر می‎شوید، به محض افتادن دندان‎ها از فک‎های منقبض گشته‎تان از اعتقاد به وجود دندان‎درد دست می‎کشید. در عوض روماتیسم برایتان چیز بسیار ملموسی‎ست، زیرا که در پیری درد آن را احساس می‎کنید، عشق را اما شماها هیجان می‎نامید! هر زمان که من به آن صحنه فکر می‎کنم در درونم دو انسان احساس می‎کنم. یکی، آن دانشجوی دیروزی که به نام نزدیک شدن عصر جدید مایل است با چماق مخلوقِ انسان متعصب را ضرب و شتم کند، نفر دیگر در درونم، انسانی‎ست که بخاطر شرم از درون خمیده است، با او کاری کرده‎اند که گاهی لعنت می‎فرستد و گاهی مایل است با صدای بلند گریه کند.
آیا ادامه زندگی به این نحو ممکن است؟ تضاد جاودانه میان گفتار و کردار، میان آرمانگرائی و تئوری سودمند متنفرم می‎سازند. ما به پیشواز زمانی می‎رویم که مجبورمان می‎سازد یا کردار خود را با اصول واضح همنوا سازیم، یا قوائدی را موعظه کنیم که مخالف کردار بدبین‎مان نباشد.
خدا می‎داند چند بار من از پدر و مادر تولکا شنیده‎ام که ثروت به تنهائی خوشبخت نمی‎سازد، که شخصیت باارزشتر از پول است، که یک وجدان آسوده و کوششی روح‎دار بالاترین ارزشند. حالا؟ و من همانطور که اغلب تعریفم را کردند دارای شخصیتم، فردی ساعی‌ام، وجدانی آسوده دارم، جوان و عاشقم، اما با این همه آنها در خانه را به من نشان دادند، مانند کسی که سزاوار هیچ احترامی نیست.
من مطمئنم که اگر امروز برنده یک میلیون می‎گشتم با کمال میل دخترشان را فردا به من می‎دادند. پدر خودش پیش من می‎آمد و مرا با علاقه در آغوش می‎گرفت.
کسی که می‎خواهد تاجر شود باید حداقل قادر به شمردن باشد. شما مردم هوشیار و نثر نگار، شما حتی قادر به این کار نیستید. هوشیاری و شعورتان شماها را از یک ناامیدی به ناامیدی دیگری هدایت می‎کند. این را می‎شنوید! شماها قادر به شمردن نیستید. من در کمال سلامت صحبت می‎کنم، اگر می‎گویم که مناقشه من چیز عجیب و غریبی نیست. عشق وجود دارد و آنجاست، در نتیجه باید با تمام ارزش‎هایش به رسمیت شناخته و از آن قدردانی شود. اگر یک ریاضیدان بااستعداد می‎توانست برایتان عشق را به پول حساب کند، بنابراین شماها بخاطر داشتن چنین ثروتی شگفتزده می‎گشتید. عشق هم مانند پول یک قدرت مثبت، واقعی و ضروری در زندگی‎ست. محاسبه بسیار ساده ا‎ست. زندگی به اندازه شادی موجود در خویش ارزش دارد، و شادی سرمایه عظیمی‎ست که قادر به شکل دادن پایان‎ناپذیر عشق می‎باشد، بنابراین عشق سعادت است! سلامتی و جوانی با این سعادت برابرند. اما این چیزهای ساده برایتان آشکار نیست. من یک بار دیگر تکرار می‎کنم که شماها قادر به شمردن نیستید! در نزد شما یک میلیون همیشه فقط یک میلیون ارزش دارد و در چشمانتان مهمتر از بالاترین ارزش‎های زندگی‎ست. شماها در بند این خطا در جهانی سرگردانید که خود آن را مصنوعی ساخته و پشتیبانی می‎کنید، همه‌چیز را در کس دیگری می‎بینید، به آنها نسبت عجیب و غریب می‎دهید و در باره ارزش‎شان خود را می‎فریبید. شماها رمانتیک هستید، اما رمانتیکِ ثروت، به این خاطر رمانتیکِ شما مضر و باتلاقی‎ست، زیرا که این نوع از رمانتیک نه تنها سعادت دیگر انسان‎ها را نابود می‎سازد، بلکه حتی سعادت فرزندانتان را هم از بین می‎برد.
تولکا می‎توانست با من خوشبخت گردد؛ به او می‎توانست خوش بگذرد! اما حالا، دیگر بیشتر چه می‎خواهید؟ فقط به خودتان نباورانید که او خودش دیر یا زود مرا دور می‎انداخت. اگر توسط تعلیم و تربیتی که به او دادید هرگونه استقلال، هر اظهار اراده، صداقت و شجاعت را در او نمی‎کشتید، بنابراین مجبور نبودم حالا با قلب زخمی و سردرد شدیدم تنها باشم.
هیچکس مانند من چنین عمیق به چشمانش نگاه نکرد، هیچکس آنها را مانند من نمی‎شناسد و بهتر از من نمی‎داند که او چه احساس می‎کند، چه در او می‎زید و او اگر شماها روحش را مسموم نمی‎ساختید چه می‎توانست باشد.
حالا من با از دست دادن او چیزهای زیاد دیگری را هم از دست داده‎ام که مانند نان روزانه به زندگی تعلق دارند و بدون آن‎ها نمی‎شود زندگی کرد، حداکثر می‎توان اندک اندک جان سپرد.
آه شماهائی که نمی‎خواستید پدر و مادر من شوید و تو عروس از دست رفته من! گاهی اوقات می‎خواهم به خودم بباورانم که شماها به آنچه با من کردید دیگر هیچ فکر نکرده‎اید، چون اگر این کار را کرده بودید، بنابراین برای بازگرداندن من بدنبالم می‎فرستادید. این ممکن نیست که شماها هیچ همدردی با من نداشته باشید.
 
**
*
متهم کردن چه سودی برایم دارد؟ حق در کنار من است. هرچه را که من در اینجا نوشته‎ام حقیقت محض است، اما این حقیقت قادر نیست سعادت از دست رفته‎ام را به من بازگرداند. در این واقعیت یک پرتگاه برایم گشوده می‎گردد، زیرا من نمی‎توانم درک کنم که حق و حقیقت نباید برای تک تک افراد فایده برسانند. به من هیچ سودی نمی‎رسانند، ابداً هیچ سودی. جهان باید مانند ذهن انسان دقیقاً سازمان یافته باشد؛ پس این تضاد از کجا می‎آید؟ آیا اگر غیر از این بود آدم مجبور به زندگی در آشفتگی فکری می‎گشت؟ من دیگر نمی‎توانم بنویسم.
 
**
*
پس از مدتی طولانی دوباره قلم را در دست می‎گیرم. امید که واقعیت برای خود صحبت کند، ــ من فقط می‎خواهم با کلمات ساده‎ای تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده است. روشنگری ابتدا پس از یک ردیف حوادث به سراغم آمد؛ من می‎خواهم بنویسم چگونه آنها قبل از آنکه بتوانم دلایل و ارتباطاتشان را درک کنم بدنبال هم می‎آمدند.
در صبح بعد از آن روز ناگوار پدر تولکا پیش من می‎آید. من با دیدن او خشک شدم. برای یک لحظه قدرت تفکر ترکم کرد. به نظرم یک چنین حالتی یا مشابه چنین حالتی باید مقدمه با عذاب مُردن باشد. او با چهره‎ای بشاش وارد اتاقم گشت و در آستانه در هر دو دستش را بسویم گشود و گفت:
"خب، ما شب بدی داشتیم ــ درست است؟ من می‎تونم این را فکر کنم، چون خودم هم روزی جوان بودم."
من می‎گویم که متوجه هیچ‌چیز نمی‎شوم! من فکر می‎کنم که دارم فقط خواب می‎بینم، هیچ باور نمی‎کنم که یک انسان زنده، حداقل او را در برابرم ببینم.
او در این بین دست‎هایم را می‎گیرد، با من دست می‎دهد، مرا به نشستن وامی‎دارد و پس از نشستن در برابرم به صحبت خود ادامه می‎دهد:
"به خودتان بیائید، آرام بگیرید، ما می‎خواهیم مانند انسان‎های خوب با هم گپ بزنیم. آقای گرانقدر من، آیا مگر فکر می‎کنید که فقط شما شب گذشته تا صبح بیدار بودید؟ ما هم نتوانستیم بخوابیم. ما بعد از رفتن شما کمی فکر کردیم، خیلی ناراحت بودیم، طوریکه چاره‎ای نمی‎یافتیم. واقعیت این بود! وقتی برای کسی چیزی کاملاً غیرمنتظره پیش می‎آید، در این وقت آدم سرش را گم می‎کند و تازه پس از گم کردن سر آدم دیگر نمی‎تواند حد متوسط را هم نگاه دارد.
صادقانه اعتراف کنم، این تنها احساس نامطلوبی نبود که در ما رخنه می‎کرد، بلکه ما همچنین بخاطر رفتارمان با شما شرمزده بودیم.
فرزندمان به اتاقش فرار کرد و ما افراد مسن همانکاری را کردیم که مردم سالخورده انجام می‎دهند، ما بخاطر ماجرای دیشب مرتب گناه را به گردن یکدیگر می‎انداختیم! احتمالاً این در طبیعت انسان قرار دارد که مایل است احساس آگاهی از گناه را از خود دور ساخته و آن را بر شانه دیگری به رقص آورد.
سپس دچار تفکر و پشیمانی گشتیم. ما به خودمان گفتیم: "این مردِ جوان لایق و با استعداد است، و آنطور که به نظر می‎رسد فرزندمان را با تمام قلب دوست دارد؛ خواستگاری کردن او چرا اصلاً ما را چنین به وحشت انداخت؟" اما یک چیز را باید بعنوان عذرخواهی ذکر کنم: وقتی شما هم روزی پدر شوید، درک خواهید کرد که پدر و مادرها برای فرزندشان هیچ‌چیز را به اندازه کافی خوب نمی‎دانند. خوشبختانه ما به این فکر افتادیم جوانی که به نظرمان کم می‎آید می‎تواند احتمالاً برای تولکا بسیار ارزشمند باشد، به این خاطر تصمیم گرفتیم از او تحقیق کنیم و ببینم در قلب این دختر برای شما چه وجود دارد. ما گذاشتیم که او را بیاورند و، ــ این کار درستی بود، من باید بگویم که دختر وکیل سخنور شما گشت. بعد در حال گذاشتن سر کوچکش روی زانویمان و در آغوش گرفتنشان از ما خواهش کرد و خود را چنان صمیمانه به ما چسباند که قلبمان نرم گشت ..."
در این لحظه او خودش شروع به گریستن می‎کند؛ ما مدتی در سکوت آنحا نشستیم. انگار آنچه او گفته بود را در خواب شنیده‎ام. به نظرم مانند افسانه می‎آمد. فوق‎العاده ــ عذابم شروع می‎کند بجا باز کردن برای یک امید کم نور. او سپس پس از غلبه بر احساساتش به صحبت ادامه می‎دهد:
"بدیهی‎ست که شما در فکرتان ما را سنگسار کرده‎اید، آیا اینطور نیست؟ و اما ما گذشته از خشن بودن انسان‎های بدی نیستیم. حالا من برای اثبات خوش‎قلبیمان به شما می‎گویم: اگر شما خشم خود به ما را بخاطر عشق به تولکا قربانی کنید، بنابراین بیائید جلوتر."
با این حرف دست‎هایش را کاملاً از هم گشود، من اما بدون کلام در سینه‎اش غرق گشتم، نیمه‌بیهوش و از شادی گیج.
راه گلویم گرفته شده بود، من نمی‎توانستم صدائی از دهان خارج سازم، بله حتی نمی‎توانستم هق هق گریه کنم. من می‎خواستم حرف بزنم، اما نمی‎توانستم. روحم مایل به فریاد کشیدن بود، یک فریاد شادی با عمیقترین قدردانی مایل به خارج گشتن بود، اما من قادر به این کار نبودم. سعادت ناگهان مانند یک صاعقه آمده بود و درست مانند رنج عمیقی که مدت کوتاهی قبل از این عذابم می‎داد از سعادت بیش از حد هم در عذاب بودم و فکر به تغییر ناگهانی سرنوشتم احساس به هیجان آمده‎ام را تقریباً به درد می‎آورد.
پدر تولکا با احتیاط بازوهایم را از آغوشش می‎گشاید و پس از بوسیدن پیشانیم می‎گوید:
"پسرم، کافی‎ست! من از عشق تو به او انتظار دیگری بجز این نداشتم. آنچه باعث رنجیدنت گشت را فراموش کن و آرام بگیر!"
اما وقتی او دید که من هنوز قادر به مسلط گشتن به خودم نیستم شروع می‎کند مهربانانه به سرزنش کردن:
"خب  بسه به خودت مسلط شو، یک مرد باش! تو مانند افراد تب‎دار می‎لرزی. اما این پری کوچولو خوب تو قلبت لونه کرده."
من با تلاش زمزمه می‎کنم: "آه بسیار محکم!"
پدر  لبخند می‎زند:
"ببین، ببین! و من فکر نمی‎کردم که این دختر به آن دسته از آب‎های آرام که عمق ژرفی دارند تعلق داشته باشد ..."
عشق بی‌نهایت من به تولکا ظاهراً افتخار پدریش را موجب شده بود. او خوشحال و خندان ادامه می‎دهد:
"اوه آدم باهوش، آدم باهوش!"
من ناگهان احساس کردم که اگر طولانیتر در اتاق بمانیم چیزی در سرم خُرد خواهد گشت. من باید از اتاق خارج می‎گشتم. در تمام موارد عادی دیگر خیلی خوب قادر به کنترل خود بودم، اما پرش از رنجی بی‌نام به شادی‎ای بی‌نام برایم بیش از حد قدرتمند بود. من می‎بایست برای بدست آوردن دوباره تعادل کامل روحی‎ام حتماً به هوای باز می‎رفتم، در جنجال و هیاهوی جمعیت، قبل از هرچیز اما ضروری بود که من تولکا را می‎دیدم و می‎توانستم خودم را از وجودش بر روی زمین مطمئن سازم، فقط با دیدن تولکا می‎توانستم باور کنم که شنیدن اینکه او باید واقعاً مال من شود در رویا نبوده است.
من از پدر خواهش می‎کنم که با هم پیش او برویم.
او بلافاصله موافقت می‎کند و می‎گوید:
"من هم می‎خواستم همین را پیشنهاد دهم، زیرا در خانه ما هم حتماً یک فرد خاصی برای دیدن ما بینی‎اش را در اثر فشردن به پنجره له خواهد کرد. تو در هرحال در موقعیتی نیستی که حالا از مسائل کسب و کار حرف بزنی، در این باره دیرتر حرف می‎زنیم؛ خب برویم!"
پس از چند لحظه بعد ما در راه بودیم. در ابتدا به انسان‎ها، خانه‎ها و درشکه‎ها مانند کسی که پس از یک بیماری طولانی مدت برای اولین بار دوباره به شهر می‎رود نگاه می‎کردم ــ سر من گیج می‎رفت. بتدریج حرکت و هوای تازه مرا به خود بازمی‎گرداند. من می‎توانستم دوباره فکر کنم، اما همه فکرهائی که می‎خواستند از من خارج شوند توسط یک فکر تحت سلطه بودند: "تولکا دوستت دارد، بزودی او را دوباره خواهی دید!" خون در گیجگاهم می‎کوفت و من هر ضربه را احساس می‎کردم، واقعاً لازم بود که برای منفجر نشدن سرم یک تایر رویش قرار دهم. تا یک ساعت پیش به این فکر اطمینان داشتم که دیگر هرگز اجازه دیدن تولکا را ندارم، یا احتمالاً یک جائی بعنوان همسر مردی دیگر او را خواهم دید. حالا من پیش او می‎رفتم تا به او بگویم که او اجازه دارد مال من بشود؛ من به سمت او می‎رفتم زیرا که او ابتدا دست‎هایش را به سویم دراز و مرا صدا کرده بود. دیروز او را یک عروسک بی‌فکر می‎نامیدم، در حالیکه او در برابر زانوی پدر و مادرش بخاطر ما از آنها خواهش می‎کرده است. قلب من از ندامت و احساسات و از این فکر که من شایسته او نیستم پُر شده بود. من در سکوت قسم یاد کردم که پاداشش را خواهم داد، که هر قطره اشگ چکیده از چشمش در روز قبل باید توسط عمیقترین محبت و انکار خویش پاداش داده شود. عشق دیگران را کور می‎سازد؛ در نزد من این ممکن نیست، زیرا که برای تولکای من رفتارهایش بیانگرند. تنها او باعث این معجزه گشت، معجزه‎ای که مرا چنین سعادتمند می‎سازد. من در باره او اشتباه کرده بودم ــ همچنین در باره پدر و مادرش. اگر آنها همان کسانی باشند که من می‎شناسم انتظار ندارند که از آنها خواهش کنند، این سادگی فرشته‎آسا که با آن پدرش پیش من آمد و گفت «ما تصمیمان را گرفتیم، تولکا مال توست!» را نه عشق به خود و نه ملاحظات متداول می‎توانستند او را از انجام این کار بازدارد. حالا حرف او به یادم می‎آید: «تو در فکرت ما را سنگسار کردی و اما ما گذشته از خشن بودن انسان‎های بدی نیستیم.»"
این اعترافات ساده باعث درد و رنج بزرگی در من شده بود، حتی بزرگتر از دیروز وقتی من در باره آنها بد فکر می‎کردم. بدون هیچ کلمه‎ای، بدون هیچ عبارت احساسی، فقط یک لبخند ظریف، این همه‌چیز بود. حالا در حال فکر کردن به این چیزها دیگر قادر به کنترل خود نبودم؛ من دست پدر را می‎گیرم و آن را برای بوسیدن به سمت لبم می‎برم.
در این وقت او با مهربانی لبخند می‎زند و می‎گوید: "این همیشه آرزوی‎مان بوده که داماد ما باید دوستمان داشته باشد. من و همسرم اغلب در این باره با هم صحبت می‎کردیم."
حالا آرزوی آنها برآورده شده است، زیرا من مدت‎ها قبل از اینکه دامادشان شوم آنها را دوست داشتم، همانطور که پسری می‎تواند پدر و مادرش را دوست داشته باشد.
چون بسیار سریع راه می‎رفتم بنابراین پدر شروع می‎کند به دست انداختن من. او وانمود می‎کرد چنان از نفس افتاده است که نمی‎تواند پا به پایم بیاید و از گرمای هوا شکایت می‎کرد.
اما در حقیقت چنین به نظر می‎رسید که زمستان از چند روز پیش حکومتش را تحویل داده است. باد ولرمی آب حوض پارک شهر را می‎پیچاند، طبیعت برای زندگی تازه‎ای بیدار گشته و بهار از راه رسیده بود. عاقبت در برابر خانه تولکا می‎ایستیم. چیزی از کنار پنجره به درون اتاق سُر می‎خورد، من اما نتوانستم تشخیص دهم که آیا او تولکا بود یا کسی دیگر. از پله‎ها دچار تپش قلب شدیدی می‎شوم. من از روبرو شدن با مادر مضطرب بودم. ما از اتاق ناهارخوری می‎گذریم و او را در سالن می‎بینیم. او با داخل شدن ما از جا برمی‎خیزد، خود را سریع به من می‎رساند و دستش را برای دست دادن به سمت من دراز می‎کند، و من آن را با احترام کامل و سپاسگزارانه می‎بوسم، سپس به سختی قابل شنیدن زمزمه می‎کنم: "با چه چیز این همه خوبی بدست آورده‎ام ..."
او می‎گوید: "ما را بخاطر امتناع دیروزمان ببخشید. ما نمی‎توانستیم فوری بدانیم که تولکا یک عشق و وفاداری بزرگتر دارد که مانندش را در تمام جهان نمی‎توان پیدا کرد." من با شوق می‎گویم: "آه، این حقیقت دارد!"
"و چون بیش از هرچیز خوشبختی فرزندمان خواست قلبی ما است، بنابراین ما موافق دادن دخترمان به شما هستیم ... من فقط می‎توانم به آن اضافه کنم: خدا به شماها برکت بدهد!"
او در حال گفتن این حرف سرم را در دست‎هایش می‎گیرد و پیشانی‎ام را نوازش می‎کند. سپس سرش را به سمت در کناری می‎چرخاند و صدا می‎زند:
"تولکا! تولکا!"
و حالا تولکا، عزیزترینم در جهان، با گونه رنگپریده و با چشمانی از گریه سرخ گشته داخل می‎شود. دسته کوچک باز شده‎ای از موی فرفری‎اش بر روی پیشانی پَرپَر می‎زد؛ او هم مانند من بسیار دستپاچه بود.
چگونه بود که هیچ‌چیز از آنچه در او می‎گذشت و هیچ‌چیز از ظاهرش در آن لحظه از من مخفی نمی‎ماند، ــ چرای آن را نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که چشمان پُر از اشگش، قطراتی که چنان سنگین از مژگانش آویزان بودند، لب‎های لرزانش مرا عمیقاً لمس می‎کردند. سپس وقتی او چشمانش را باز می‎کند اشعه‎ای از شادی از میان قطرات اشگ می‎شکند، یک لبخند کم نور در کنار دهانش به پرواز می‎آید. برای یک لحظه با دستان افتاده بیحرکت می‎ایستد، بدون آنکه بداند چه باید بکند.
حالا پدر که مرتب خُلق و خویش خوشتر می‎گشت با بالا انداختن شانه به تولکا می‎گوید:
"ها! حالا اما مشاوره خوب گران است! او خود را توهین شده احساس می‎کند، و ما را به دندان گرفته، خلاصه کنم، او دیگر تو را نمی‎خواهد."
تولکا خیلی سریع سرش را به سمت من برمی‎گرداند، با نگاهی طولانی مرا ورانداز می‌کند، سپس خود را به سینه پدرش می‎اندازد و می‎گوید: "نه، این درست نیست، من باور نمی‎کنم."
اگر من تسلیم فشار اصرار شدیدی که در من فعال شده بود می‎گشتم بنابراین به پاهایش می‎افتادم. اگر من این کار را نکردم بخاطر عدم شجاعت بود و به دلیل تقریباً بیهوش بودنم. با این حال خونسردی‎ام را حفظ کرده و توانسته بودم اشگ‎هائی که تهدید به جاری شدن از چشم‎هایم می‎کردند با زور به عقب بازگردانم. پدر مهربان دوباره به کمک ما می‎آید. او خود را از آغوش تولکا رها می‎سازد، او را ظاهراً عصبانی به عقب می‎راند و می‎گوید: "اگر نمی‎خواهی حرفم را باور کنی از خود او بپرس."
او تولکا را به سمت من فشار می‎دهد. حالِ من طوری بود که انگار آسمان در قلبم خود را می‎گشاید. من دست‎هایش را می‎گیرم، آنها را می‎بوسم و دوباره و دوباره می‎بوسم.
من در گذشته بارها این لحظه را در فکرم نقاشی کرده بودم، اما چه کم آفرینشِ تخیلم با این واقعیت مبارک تطابق داشت! عشق من تا حال شبیه به گیاهی محصور در تاریکی بود؛ این گیاه حالا ناگهان در نوری روشن قرار داده شده و اجازه داشت خود را در گرما گسترش دهد و تحت اشعه خورشیدِ خوشبختی اجازه داشت بدون مانع از چشمۀ خوبی و خرسندی لذت ببرد. آه، تفاوت عظیمی‎ست میان عشقی که باید خجالتی بسته شود و آن کسیکه این حق را داراست بطور علنی محبوبش را در اختیار داشته باشد. من تا حال هرگز قادر به درک این موضوع نبودم.
پس از آنکه پدر و مادر برایمان برکت آرزو کردند ما را تنها گذارده و به خودمان سپردند تا بتوانیم تا جائیکه می‎توانیم با هم صحبت کنیم. اما من بجای صحبت کردن مدتی طولانی او را از خود بی‌خود گشته نگاه می‎کردم و از دیدن حالت چهره دوستداشتنی‎اش که در زیر نگاهم خود را تغییر می‎داد خوشحال بودم. سرخی تیره رنگی گونه‎هایش را پوشانده بود، گوشه‎های لبش می‎لرزیدند، یک لبخند از روی ترس و خجالت حالات چهره‎اش را زیبا می‎ساخت، چشم‎ها خود را محجب می‎ساختند، سر کوچک خود را با خجالتی ترسان در میان شانه‎ها عقب می‎کشند، و بعد پلک‎هایش طوریکه انگار منتظر است من شروع به صحبت کنم فرو می‎افتند.
عاقبت دست در دست و پهلو به پهلو کنار پنجره می‎نشینیم. تا حال او برایم یک موجود دوستداشتنی بدون اندام و از من جدا بود، یک نام بی‎نهایت گرانقیمت و بسیار زیبای بدون شخصیت زمینی.
حالا، وقتیکه ما چنین نزدیک هم نشسته بودیم، حالا که شانه‎اش شانه مرا لمس می‎کرد و من نفس گرمش را احساس می‎کردم حیرت خاصی در من جا باز کرده بود که به من می‎گفت که او یک شخصیت واقعی بوده است. در واقع آدم این را می‎داند اما آن را ابتدا زمانی احساس می‎کنیم که در نزدیکی و تماس مستقیم با محبوبمان قرار می‎گیریم.
من پُر از تحسین به چهره‎اش نگاه می‎کردم، به چشم‎هایش، به دهانش، به موی بلوند روشن و ابروهای از آن روشن‎ترش طوری نگاه می‎کردم که انگار تمام آنها را امروز برای اولین بار می‎دیدم و من با مشاهده او خودم را مست می‎ساختم. چهره یک زن قبلاً هرگز چنین زیاد با تصورات و رویاهایم از زیبائی زن مطابقت نکرده بود، هرگز مرا زنی مانند او مجذوب خود نساخته بود. و وقتی فکر  کردم که تمام این گنج‎ها به من باید تعلق گیرند، بله مال من گردند، که آنها در آینده بزرگترین ثروتم خواهند گشت در این وقت به سرگیجه افتادم.
من عاقبت شروع به صحبت می‎کنم. با هیجانی تب‎آلود تعریف کردم که از همان اولین لحظه او را دوست داشته‎ام، زمانیکه من او را ــ یک سال و نیم پیش ــ در ویلیچکا همراه تعداد زیاد افرادی که برایم کاملاً غریبه بودند ملاقات کردم، جائیکه حالِ او در عمیقترین محل استخراج نمک بد شده بود و من با عجله برای آوردن آب به سمت دریاچه رفتم. من به یادش آوردم که صبح روز بعد نزد پدر و مادرش آمدم و بعد کاملاً عاشق به خانه بازگشتم.
او تمام این چیزها را خیلی خوب به یاد داشت، با این حال با لبخند و هیجان به من گوش سپرده بود، گاهی در بین حرفِ من با صدائی آهسته پرسش‎های مختلفی می‎کرد و تذکراتی می‎داد. من مدتی طولانی صحبت کردم! در آخر حتی کمتر ابلهانه، و من هرگز تصورش را نمی‎کردم در چنین وضعی بتوانم آن را انجام دهم. همانگونه که بعد تنها هدف مطلوبم میل به دستیابی او بود، نیروی محرکه تبدیل به ادامه تلاش شده بود، من تا دیروز چه باور نکردنی بدبخت بودم، طوری بدبخت که باید به خودم می‎گفتم: "همه‌چیز بیهوده است، همه‌چیز از دست رفته است"، چون من حتی باورم به او را از دست داده بودم.
سپس او می‎گوید: "من هم خیلی ناراضی بودم. آه، این حقیقت دارد، در لحظه اول قادر نبودم کلمه‎ای به نفع خودمان از دهان خارج سازم، اما دیرتر به خودم زحمت دادم همه‌چیز را دوباره جبران کنم."
دوباره چند لحظه سکوت کردیم. در درونم دوباره جنگ بین میان کمروئیم و آرزوی بوسیدن او شروع می‎گردد. در نهایت به خود آمدم و با ناشیانه‎ترین شکل و با لکنت زبان مانند ابلهی پرسیدم که آیا او هم مرا اندکی دوست دارد.
او مدت کوتاهی برای جواب دادن به خود زحمت می‎دهد، و وقتی در این کار موفق نمی‎شود از جا برمی‎خیزد و خود را دور می‎سازد و بعد از مدت کوتاهی دوباره بازمی‎گردد. او دوباره کنار من می‎نشیند و به من نقاشی‎ای را که خودش کشیده بود نشان می‎دهد؛ آن پرتره من بود.
او توضیح می‎دهد: "من این را با کمک از حافظه‎ام کشیده‎ام."
من پرسیدم: "تو؟"
او ادامه می‎دهد: "اما بجز پرتره چیز دیگری هم روی کاغذ است. آنجا لبه کاغذ." و با انگشت اشاره محل را نشانم می‎دهد.
حالا تازه کاملاً نزدیک به لبه و کاملاً کوچک سه حرف الفبا را می‎بینم: J. v. a.
او زمزمه می‎کند: "این حروف به فرانسوی خوانده می‎شوند."
من با تعجب می‎پرسم: "فرانسوی؟"
ساده‎لوحی بی‌حد و حصرم به من اجازه حدس زدن نمی‎داد که بدانم حروف چه می‎توانند باشند، تا اینکه او خودش شروع می‎کند:  من به تو ...
ناگهان او چهره‎اش را در دست‎ها مخفی می‎سازد و به اندازه‎ای خود را به سمت پائین خم می‎کند که من می‎توانستم موهای کوتاهی را که روی گردنش افتاده بود ببینم. حالا عاقبت آن را حدس زدم و با طپش قلب تکرارش کردم:
"من به تو علاقه دارم! و حالا اجازه داریم به هم عشق بورزیم؟"
او هم لبخندزنان می‎گوید: "حالا این کار مجاز است." و بشاش در حال بلند شدن به آن اضافه می‎کند: "و آدم باید آن را انجام دهد."
در این لحظه ما را برای صبحانه خوردن صدا می‎زنند. من صبحانه می‎خوردم بدون آنکه بدانم چه در دهان قرار می‎دهم.
 
**
*
انسان به هیچ‌چیز بجز خوشبختی چنین سریع اعتماد نمی‎کند. تمام آخرین تجارب گذشته‎ام درست با یک ردیفِ پی در پی از معجزه برابر بودند، اما با این حال این برایم کاملاً بدیهی به نظر می‎آمد که تولکا عروسم است. من به این واقعیت بعنوان چیزی شایستۀ خودم نگاه می‎کردم و در واقع دقیقاً فقط به این خاطر، زیرا که هیچکس او را مانند من دوست نداشت.
 
**
*
بتدریج در شهر این خبر پخش می‎شود که من نامزد کرده‎ام، مردم شروع به تبریک گفتن می‎کنند. چند روز بعد از آن من با تولکا و پدرش برای قدم‎زدن به خارج شهر می‎رانیم، این طبیعی بود که ما دیده شویم. راه خروجی هنوز هم در حافظه‎ام زنده است. تولکا با پالتوی طرح فرانسوی و کلاه مانند یک افسانه دیده می‎گشت، زیرا رنگ پوست شفاف صورتش در میان یقه قهوه‎ای تیره ظریفتر به نظر می‎آمد. با مردمی که برخورد می‎کردیم همه سر خود را به سمت ما برمی‎گرداندند؛ زیبائی تولکا بقدری چشمگیر بود که تحسین عمومی را برانگیخته بود و برخی از دوستان من مانند آنکه ریشه به درون زمین دوانده باشند بیحرکت می‎ماندند.
پس از پشت سر گذاردن ساختمان گمرک از یک ردیف خانه‎های کوتاه عبور می‎کنیم و بر روی زمینِ بازی می‎رانیم. در بعضی از نقاط مزارع آبی که هنوز توسط زمین جذب نگشته بود می‎درخشید.
مراتع کاملاً از آب پوشیده شده بودند، صنوبرهای جوان در مزارع هنوز جوانه نزده و شاخه‎های درختان جنگل هنوز بی‌برگ بودند. با این حال آدم همه‌جا آمدن بهار را احساس می‎کرد. بتدریج غروب از راه می‎رسد، ساعتی که در آن در تمام جهان صلح بی‌حد و مرزی از آسمان رو به پائین صعود می‎کند، همچنین ما را هم آرامش شیرینی محاصره کرده بود و من پس از هیجانات روزهای گذشته احساس می‎کردم که یک آرامش تسکین‎دهنده بر من مستولی شده است. در برابرم چهره عروس دوستداشتنی‎ام را داشتم، که از دَم باد بهار گلگون گشته بود و همچنین بازتابی از صلح و نمایشی از آرامش طبیعت با خود حمل می‎کرد. ما هر دو ساکت شده بودیم، همدیگر را نگاه می‎کردیم و فقط گاهی لبخند می‎زدیم.
من برای اولین بار در زندگیم متوجه می‎شوم که یک شادی ناب و شفاف چه لذتبخش است.
من در جوانی‎ام تجربه اندکی کردم، بنابراین احتمالاً گناهان زیادی بر وجدانم سنگینی نمی‎کرد، اما مانند هر انسانی من هم بار سنگینی از اشتباهات، خصوصیات بد و گناه با خود حمل می‎کردم. در این ساعت اما احساس کردم که تمام بار از من گرفته شده است. دیگر هیچ احساس تلخی، هیچ نارضایتی با مردم جائی در قلبم نیافتند: من فقط مایل بودم همه را ببخشم، به همه کمک کنم، خلاصه، من احساس می‎کردم که دوباره متولد شده‎ام، انگار که عشق آدمِ قدیمی در من را نابود ساخته و یک آدمِ بهتری را بجای او قرار داده بود.
این تغییر ناشی از این واقعیت بود که عشقِ مرا تحمل کردند و این موجود شیرین و دوستداشتنی‎ای را که حالا در برابرم نشسته است به من دادند. درشکه‎ای که ما در آن نشسته بودیم چهار انسانی را در خود مخفی می‎کرد که نه تنها سعادتمند بودند، بلکه همچنین به انسان‎های بهتری از چند روز قبل تبدیل گشته بودند. تمام چیزهای پیش‌پاافتاده روزمره، غرور قابل ترحم و ملاحظاتی که معمولاً برای مردمی بالا قرار داده شده است، ثروتمندانی که فکر می‎کنند باید مالیات به آنها پرداخت، خلاصه چیزهائی که زندگی را پست و مسکین می‎سازند و همچنین تلخی و نگرانی‎ای که تا چند روز پیش ما را از خود پُر ساخته بودند ترک‎مان می‎کنند. از لحظه‎ای که پدر و مادر تولکا در خانه خود را به روی این مهمان مبارک، این عشق گشودند، ما شروع می‎کنیم سخاوتمندانه و با رفعت به زندگی کردن.
این غیرقابل درک است که چرا انسان‎ها، اغلب آنچه را که هنوز هم تنها بالاترین ثروت زندگی‎ست رد می‎کنند. اغلب اما بیشتر با خشونت ویرانش می‎سازند و آن را به پائین می‎کشند. این نظر مانند پول تقلبی در میان مردم در جریان است که عشق پیر و پژمرده می‎شود، سپری می‎گردد و دیرتر فقط عادت به زنجیر اسارتی که زن و شوهر را به هم مرتبط می‎سازد باقی‌می‎ماند.
من می‎خواهم ثابت کنم که فقط مردمان ابله قادر به تغذیه از این نظرند یا کسانی که در بدبختی زندگی می‎کنند. برگزیدگانی وجود دارند که بر بالای این سطح ایستاده‎اند؛ من خودم با برخی از این افراد در جهان برخورد داشته‎ام و می‎خواهم خودم را همراه و همدم آنها سازم. هنگامی که شعله‎های آتش عشق قادر باشد مرا چنین سعادتمند سازد، بنابراین اولین وظیفه من این است، نه، یک ضرورتی که ناشی از عادیترین خودخواهی‎ست مرا موظف می‎سازد که آن را خاموش نسازم، حتی اجازه ضعیف گشتن به شعله‎اش ندهم، بلکه به آن همیشه غذا بدهم و قوی نگاهش دارم. من آینده را به چالش می‎کشم! آینده زمان را نمایندگی می‎کند و من عشق و اراده قوی را. اجازه زندگی با تولکا را داشتن و از دوست داشتنش دست کشیدن؟ خب، ما خواهیم دید!
ناگهان هوس شدیدی مرا در بر می‎گیرد که این زندگی مشترک را در اسرع وقت شروع کنیم. من البته می‎دانستم رسم زمان درخواست می‎کند که ازدواج بعد از گذشت چهار هفته و ماه انجام گیرد، اما من چنین تصور می‎کردم با مردمی استثنائی سر و کار دارم. بعلاوه مطمئن بودم که تولکا در این موضوع کنارم خواهد ایستاد.
بعد از آنکه ما دوباره به خانه بازگشتیم و من با تولکا برای مدتی تنها بودیم فکرم را با او در میان گذاشتم. او با لذتی آشکار به حرف‎هایم گوش می‎داد. من احساس می‎کردم که نه تنها خود پروژه، بلکه همچنین مشاوره در باره آن که جذابیت جادوی یک توطئه کوچک را در بین ما داشت او را واقعاً به وجد آورده است. او مانند کودکی دیده می‎گشت که به او قول تفریح خارق‎العاده‎ای داده باشند که باید در زمان کوتاه دیگری رُخ دهد؛ او نمی‎توانست از رقصیدن در اتاق خودداری کند.
ما اما آن روز در این باره هیچ‌چیز نگفتیم. در عوض من هنگام صرف صبحانه از تصمیمات آینده‎ام تعریف کردم، از امیدهائی که به آنها گره زده‎ام، و آنها با چهره‎هائی که انگار این امیدها برآورده گشته‎اند به حرف‎هایم گوش می‎دادند. حتی اگر باید فرض را بر این قرار می‎دادم که این انسان‎ها با حس بیگناه کبوتران قادر به انجام کاری از روی نیرنگ باشند، بنابراین این بهترین نیرنگی‎ست که می‎توانستند به کار برند، اما وقتی اعتماد آنها را نسبت به خودم در حالت چهره‎شان منعکس شده یافتم به خودم گفتم: "نه، شما خوبان، من نمی‎خواهم هرگز شما را فریب دهم و اگر هم که باید سرم را برای این تصمیم هزینه کنم!"
من خانه آنها را دیرتر ترک کردم. قبل از رفتن تولکا در سالن بدنبالم آمد و با صدای نیمه آهسته‎ای زمزمه کرد:
"اینطور خوبه، خیلی خوب! چرا باید مدت طولانی صبر کنیم؟ شب‌بخیر، شب‌بخیر! من فقط می‎ترسم مامان بخاطر جهیزه اعتراض داشته باشه."
برایم در واقع خیلی کم قابل درک بود که به چه خاطر جهیزه تهیه می‎گردد، در حالیکه اما دختران جوان بخاطر خصوصیت جوانیشان همیشه اندوخته کاملی از لباس‎های زیبا باید داشته باشند. اما این یک موضوع جزئی‎ست؛ برای من تمام اصطلاحات و عبارات ضروری یک عروسی چیز بسیار لذتبخشی بودند، زیرا آنها فقط اثبات می‎کردند که من خواب نمی‎بینم، بلکه واقعاً تولکا را بعنوان همسرم به خانه خواهم برد. در راه خانه بی‎اراده چندین بار تکرار کردم: جهیزه. جهیزه! من اما هنوز هم نمی‎توانستم درک کنم که جهیزه بتواند علت جدی اختلال در یک عروسی نزدیک به وقوع باشد. تولکا را با چشمان خود در لباس‎های زیادی دیده بودم، در لباس روشن، رنگی و تیره یکی پس از دیگری دیده بودم و عروسم را در هرکدام از آنها شایان ستایش یافته بودم.
در این مناسبت همچنین بخاطرم آمد که این وظیفه به عهده‎ام افتاده است که خانه کوچکم را برای پذیرائی از آنها آماده سازم.
این فکر مرا با لذت جدیدی پُر ساخته بود. البته فاقد کمی پول بودم، با این حال تصمیم گرفتم در اسرع وقت همه‌چیز را فراهم کنم. من شب را با بی‎خوابی گذراندم. در سرم هرج و مرجی از لباس‎ها، کمدها، میزها و صندلی‎ها بطور مغشوش در چرخش بود. قبلاً نگرانی‎ها باعث بی‎خوابی‎ام می‎گشتند و حالا سعادت اجازه استراحت به من نمی‎دهد.
 
**
*
روز بعد پیش نجار بودم. او بلافاصله متوجه گشت که جریان از چه قرار است. او مبل‎های مختلفی نشان داد که من با دیدنشان فوری تمام زندگی‎ام با تولکا را تجسم کردم.
قلبم بشدت به طپش افتاده بود. نجار به من توصیه کرد که دیوارها را کاغذدیواری نکنم، بلکه بگذارم آنها را رنگ بزنند، زیرا که نقاشی برای خشک شدن کمتر از کاغذدیواری نیاز به زمان دارد. مرد پذیرفت که در ازاء دستمزد اندکی این کار را به بهترین و زیباترین نحو به عهده گیرد.
من از آنجا پیش دو نفر از همکارانم که آشنائی بیشتری داشتم رفتم، تا آنها را بعنوان ساقدوش داماد به عروسی‎ام دعوت کنم. من هیچ خویشاوندی نداشتم. تبریک همکاران، در آغوش گرفتن آنها، همراه با تمام اثرات دیگر مرا کاملاً گیج کرده و یک هرج و مرج در برابرم در نوسان بود.
 
**
*
من در سالن با تولکا مواجه می‎شوم. من به سختی وقت بوسیدن دست‎هایش را داشتم، زیرا او با بلند کردن خود روی انگشت پایش سه کلمه در گوشم می‎گوید که سعادتم را افزایش می‎دهند. او گفت که آنها با آن موافقند.
آخرین سایه از روی سعادتم ناپدید شده بود. تولکا از شادی می‎درخشید. ما دست در دست در سالن راه می‎رفتیم و با هم صحبت می‎کردیم. او برایم از مذاکره‎اش با پدر و مادر خود تعریف می‎کند:
"مامان اول گفت فرزندم این امر غیرممکن است، نمی‎شود عروسی را زود برپا کرد. تو خوب درک نمی‎کنی، برای یک دختر جوان آرزوی سریع رسیدن عروسی شایسته نیست." من به او پاسخ دادم که نه تنها من بلکه ما هر دو خواستار آن هستیم. مامان به آسمان نگاه کرد، آه کشید و شانه‎اش را بالا انداخت. پدر لبخند زد، مرا در آغوش گرفت و پیشانی‎ام را بوسید. اما مامان گفت: "بله، بله. تو همیشه یک نقطه ضعف برای دخترت داشتی، نازپرورده‎اش کردی، اما آدم باید ملاحظه جهان را هم بکند."
در این وقت اما پدر جواب می‎دهد: "جهان! جهان! جهان کاری برای سعادتشان نمی‎کند. آنها فقط خودشان می‎توانند سعادتشان را خلق کنند. آیا مگر اصلاً با نامزدی جهان را راضی ساخته‎ایم؟ بنابراین ما تا به آخر استوار باقی‌می‎مانیم. فعلاً ایام روزه‎گیری‎ست، اما بعد از تعطیلات باید عروسی برگزار شود، جهیزه را می‎توان بعداً تهیه کرد."
مامان مرددانه می‎گوید: «خب این دو نفر هم می‌خواهند این کار را بکنند.» عاقبت مامان راضی شد، چون پدر هرچه را بخواهد به مرحله اجرا درمی‎آورد. من به گردن مامان اقتادم و او را چنان بوسیدم که نمی‎توانست یک کلمه حرف بزند. عاقبت این کلمات را با زحمت بیان می‎کند: «شما هر دو دیوانه‎اید!» من اما برنده گشتم. آقای عزیز، آیا راضی هستید؟"
آیا من بیش از حد عاشق بودم یا بیش از حد خجالتی که تا حال او را در آغوش نگرفته بودم. حالا برای اولین بار برای انجام این کار شجاعت به سراغم می‎آید؛ من می‎خواستم او را در آغوش بگیرم، اما او به آرامی فرار می‎کند و می‎گوید: "راه رفتن بازو در بازو بسیار زیباست." و بعد از مکث کوتاهی اضافه می‎کند: "مانند بچه‎های خوب."
بنابراین ما به قدم‎زدن ادامه می‎دهیم. من برایش تعریف می‎کنم که به دکوراسیون خانه‎مان فکر کرده‎ام، که من می‎خواهم بگذارم دیوارها را رنگ کنند البته نه با رنگروغن، چون بیش از حد گران بود، اما با یکی از رنگ‎های کاملاً شبیه به آن که خیلی زودتر خشک می‎شود. تولکا حرفم را تکرار می‎کند: "زودتر خشک می‎شود" ... ما بدون آنکه بدانیم چرا با صدای بلند شروع به خندیدن می‎کنیم، احتمالاً چونکه شادی مشترک و سعادتمان وگرنه سینه‎های ما را منفجر می‎ساخت.
سپس ما به فکر کردن پرداختیم: دیوارهای سالن باید قرمز رنگ زده شوند، با وجود آنکه رنگ قرمز یک رنگ معمولی‎ست اما قاب زیبائی برای سر بلوندش تشکیل می‎دهد. اتاق غذاخوری باید با کاشی‎های سبز روشنی که شباهت فریب‎آمیزی به سفال دارند تزئین شود. در باره نقاشی و مبلمان اتاق دیگر نتوانستیم همدیگر را درک کنیم، زیرا تولکا بسرعت به اتاق بعدی می‌رود تا یک بندکفش را که باز شده بود مرتب کند.
او پس از مدتی همراه با پدر بازمی‎گردد. پدر پس از بی‎پروا و تاتار خطاب کردنم به ما وعده می‎دهد که عروسی روز سه‎شنبه بعد از عید پاک برگزار می‎شود.
 
**
*
گرچه عشق ما در روزهای اول دارای یک کاراکتر سودائی، تا حد اشگریزی احساساتی بود، اما بتدریج غنچه شادی داده و به یک گل زیبای بهاری تبدیل شده بود. حالا می‎توانستیم تمام روز بخندیم.
 
**
*
بهار ورودش را آغاز کرده بود. درخت‎ها با جوانه‎های سرسبز ایستاده بودند. ما قبل از هفته مقدس با پدر و مادر تولکا به مهمانی می‎رفتیم. مردم مرا همه‌جا با کنجکاوی زیادی که اغلب برایم آزاردهنده می‎گشت نگاه می‎کردند. حتی برخی از زنانِ سالمند ابلهی را به نهایت رسانده و با عینک‎های یکچشمی وراندازم می‎کردند. اما این مهمانی‎ها باید انجام می‎گرفت. تولکا، ظریف تزئین گشته و خوشحال مانند یک پرنده این ساعات پژمرده بازدیدها را برایم صد بار جبران می‎ساخت.
 
**
*
نظارت نقاشی اتاق‎ها را خودم به عهده گرفتم. هوا فوق‎العاده بود، به این خاطر رنگ سریع خشک گشت. گذاشتم اتاق خواب را گلگون کنند. دیوارها، رنگ پارچه مبل‎ها، همه گلگون؛ من می‎خواستم تولکا را شاد سازم و رنگ سرخ باید نشان می‎داد که او همیشه بر روی گل رز راه خواهد رفت.
 
**
*
با گذشت هر روز من بیشتر عاشق عروسم می‎گشتم. حالا مطمئن بودم که من هرگز از دوست داشتن تولکا دست نخواهم کشید، حتی اگر زمانی هم کاملاً زشت شود. سپس من به خود خواهم گفت: "یک بدبختی به تو روی آورده است." اما تا ابد باید او را دوست بدارم. من خود را در آن مرحله‎ای می‎یافتم که مرد در همسر محبوبش به گونه‎ای حل می‎شود که دیگر نمی‎داند وجودش کجا آغاز و کجا به پایان می‎رسد.
 
**
*
اغلب مانند کودکان با هم بازی می‎کردیم، گاهی سر به سر هم می‎گذاشتیم. برای مثال وقتی صبح‎ها به آنجا می‎رفتم و او را تنها می‎یافتم، چنین وانمود می‎کردم که او را نمی‎بینم، به همه اطراف اتاق نگاه می‎کردم، او را در تمام گوشه‎های اتاق می‎جستم و عاقبت بلند می‎پرسیدم: "آیا کسی اینجا پیدا نمی‎شود که عاشق باشد؟"
بعد او هم تمام گوشه و کنارهای اتاق را جستجو می‎کرد، سر بلوندش را تکان می‎داد و می‎گفت: "به نظر می‎رسد که هیچکس اینجا نیست، واقعاً هیچکس ...!"
من در حال گرفتن دستش می‎پرسیدم: "و این دوشیزه اینجا، آیا شما عاشقید؟" جواب او این بود: "و ... شاید یک مقدار کم" پس از مدتی سپس زمزمه‌کنان به آن می‎افزود: "یا شاید هم خیلی زیاد!"
یک احساس کاملاً تازه به عشقم اضافه شده بود، زیرا نه تنها من تولکا را دوست داشتم، نه ــ به شکل وصف‎ناپذیری محبتش بر دلم نشسته بود. در جوار او بودن برایم بهترین چیز بود ــ من نمی‎توانستم دیگر بدون او زندگی کنم. تمام ساعات می‎توانستم با او در باره بی‎اهمیت‎ترین چیزها گپ بزنم، گاهی اوقات مکالمه‎های مهم هم انجام می‎دادیم، اما بطور کلی از تأملات در باره مورد ازدواج اجتناب می‎ورزیدم و عمداً از هرگونه بحث نظری در باره این موضوع خودداری می‎کردم، زیرا من معتقدم که آدم نباید در مورد چیزی بحث کند که باید خود را از درون خود توسط عشق تکامل دهد. آدم برای گل‎ها هم در این باره که چگونه باید شکوفا گردند سخنرانیِ نظری نمی‎کند.
 
**
*
آدینه مقدس ساکت و تاریک می‎گذرد. خیابان‎ها از مه پوشیده شده بودند، باران ظریفی می‎بارید. ما با پدر و مادر تولکا از کلیسا به سمت گورها می‎رویم و هر یک به فراخور حالش هدیه خود را در بشقاب‎های صدقه قرار می‎داد. تولکا در لباس سیاهش، با چهره پُر از نجابت و آرامش هرگز مانند امروز چنین زیبا به نظرم نیامده بود و در نور شمع‎ها که سوسو می‎زدند و در نور کمرنگ محل عبادت مانند یک فرشته دیده می‎گشت.
در این روز او کمی سرما خورد. من با عجله از یک شراب‎فروشی به شراب‎فروشی دیگر می‎رفتم تا قدیمی‎ترین شراب مالاگائی را تهیه کنم، زیرا که به او توصیه کرده بودند از آن بنوشد.
 
**
*
روزهای تعطیل را با پدر و مادر تولکا گذراندم. دیگر از خویشاوندانم کسی زنده نمانده بود و من سال‎ها در جهان تنها بودم. حالا برای اولین بار احساس می‎کردم داشتن کسی که برایمان ارزشمند است و ما هم برایش با ارزشیم چه زیاد آدم را سرحال می‎آورد. در دومین روز تعطیل اولین روز گرم و کاملاً بیدار گشته بهار را داشتیم.
من با مبلمان خانه‎ام قبل از تعطیلات تقریباً تمام شده بودم. باغ کوچکم با اولین سبزه‎های بهاری تزئین شده بود و درختان قدیمی گیلاس پُر از گل شده بودند. همزمان اما وقت به پایان رساندن تز دکترایم بود ــ یک رساله در باره فلسفه نوافلاطونی چاپ می‎گردد.
تولکا آمادگی خود برای خواندن آن را اعلام می‎کند؛ او با تکان دادن سر، با چشم بهم زدن و با تعجب می‎خواند، گرچه او هیچ کلمه‎ای از آن را درک نمی‎کرد اما فقط بخاطر احساس وظیفه با جدیت به خواندن ادامه می‎داد. یک منظره تکاندهنده برای من.
 
**
*
خاطرات حالا به سرم هجوم می‎آورند ــ تصاویر عقد و جشن عروسی ما رنگارنگ و  درهم. برخی از نمودها خود را پیش می‎کشیدند و مرا تب‎آلود به هیجان می‎آوردند. من همه‌جا در اتاق وفور گل می‎بینم، بر روی پله‎ها. در خانه نارامی بزرگی حاکم است، مهمان‎ها می‎آیند، تعداد زیادی غریبه، بزودی چهره‎های ناشناس ما را احاطه می‎کنند.
تولکا در سالن با لباس سفید عروسی و حجاب روی صورت ایستاده است، زیبا، مانند یک پدیده آسمانی. حالت جدی باشکوهی بر روی تمام ظاهرش نشسته است؛ او به این شکل نزدیکتر از همیشه کنارم ایستاده است.
همه آن چیزهائی که در مسیر به سمت کلیسا رخ دادند در حافظه‎ام یک هرج و مرج است. کلیسا، تصاویر، محراب، شمع‎ها، توالت‎های روشن، چشمان کنجکاو، زمزمه‎های آهسته، تمام اینها در  یک سردرگمی مغشوش به ذهنم هجوم می‎آورند. ما زانو زده در برابر محراب دست‎هایمان را به هم می‎دهیم؛ بلافاصله پس از آن صدای ما شنیده می‎شود، صدائی که غریبه و نه متعلق به ما به گوش می‎رسید: "من تو را  ..." و غیره.
سر و صدای ارگ هنوز در گوشم زنگ می‎زند. اینکه چطور ما ازکلیسا خارج گشتیم را دیگر به یاد ندارم و از عروسی فقط این به وضوح به یادم مانده که پدر و مادر تولکا برایمان برکت آرزو کردند و ما در کنار میز نشستیم. تولکا در کنار من نشسته بود و من هنوز به یاد می‎آورم که او گاهی یک دستش را بر روی گونه‎اش قرار می‎داد، زیرا چهره‎اش می‎سوخت. من از میان دسته‎های گل بر روی میز چهره‎های مختلف غریبه‎ای را می‎دیدم که از آنها یکی را هم نمی‎توانم دوباره بشناسم. مردم با سر و صدا به سلامتی ما می‎نوشیدند و گیلاس‎ها جلنگ جلنگ صدا می‎کردند. من در حدود نیمه‌شب همسرم را به خانه‎ام می‎برم.
من هنوز هم سر او را تکیه داده بر روی شانه‎ام حس می‎کنم؛ حجاب سفیدش را که رایحه بنفشه می‎داد به کنار زده بود.
 
**
*
صبح روز بعد در اتاق غذاخوری با چای انتظار او را می‎کشیدم. در این بین او، پس از پوشیدن لباس، از در دیگر به باغ رفته بود. من او را از میان پنجره می‎بینم که به درخت گیلاسی تکیه داده است و بلافاصله پیش او می‎روم. او وقتی صدای گام‎هایم را می‎شنود روی خود را برمی‎گرداند و صورتش را با فشردن به تنه درخت از من مخفی می‎سازد. من فکر می‎کردم که او با من شوخی می‎کند، بی‌سر و صدا به او نزدیک می‎شوم و با در آغوش گرفتنش می‎گویم:
"صبح بخیر! آخ چه‌کسی خودش را از شوهرش مخفی می‎کند؟ تو اینجا چکار می‎کنی عزیزم؟"
او اما از نگاهم اجتناب می‎کند و دوباره سرش را از من برمی‎گرداند.
من با نگرامی می‎پرسم: "تولکا، چه شده است؟"
او آهسته پاسخ می‎دهد: "من می‎بینم ... که باد برگ‎ها را از درخت‎ها می‎تکاند و پائین می‎ریزد ..."
من جواب می‎دهم: "بگذار که باد آنها را با خود ببرد، تو اما برای من بمان."
من سرش را در دو دستم می‎گیرم و صورتش را به طرف صورت خود می‎چرخانم. او چشمانش را بسته بود و زمزمه می‎کند:
"به من نگاه نکن، برو دور شو!"
من بجای جواب دادن او را با احترام محکم بوسیدم. باد از میان درخت می‎وزد و بارانی از گل بر روی ما می‎باراند.
 
**
*
هنگامیکه من از خواب بیدار گشتم به دیوارهای لخت اتاقم نگاه کردم. من بیماری حصبه داشتم، چهارده روز تمام بین مرگ و زندگی شناور بودم و کاملاً بیهوش آنجا دراز کشیده بودم. اما تب اغلب یک هدیه مهربانانه خداست.
هنگامیکه من دوباره سالم شده بودم متوجه می‎شوم که پدر و مادر دوشیزه آنتونین با او به ونیز سفر کرده بودند. من اما مانند گذشته در انزوا گزارشم را ظاهراً با یک اعتراف عجیب و غریب به اتمام می‎رسانم. من در آفرینش توهمات تب‎آلود خود بسیار سعادتمند بودم و فقط به این خاطر دوباره شروع به نوشتن آنها کردم تا برای خود یک چاشنی و یک تسلی برای زندگی ــ طنز ــ حفظ کنم و داستانم را بدون تأسف خوردن به پایان برسانم. در اثنای نوشتن حتی این اعتقاد به سراغم آمد که از تمام چشمه‎های سعادت چشمه‎ای خالصتر است که آدم از آن به هنگام تب آب برمی‎دارد. زندگی‎ای که حداقل در خواب توسط عشق ملاقات نشود ارزش زندگی کردن را ندارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر