آلمانی.


<آلمانی> از شولِم اَلیخِم را در اسفند سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

مهمان
"رَب یوینه، من برای شما برای تعطیلات عید پاک یک مهمان دارم، یک مهمان که شما مانندش را هرگز نداشته‎اید!"
"چه کسی؟"
"چه کسی؟ ... یک میوه عالی!"
"یعنی چه ... یک میوه عالی؟"
"منظورم یک یهودی‎ست، چنان خوب مانند ابریشم، یک یهودی زیبا و شرافتمند. فقط او یک عیب دارد، او زبان ما را نمی‎فهمد."
"پس چه زبانی را می‎فهمد؟"
"زبان عبری."
"آیا او از اورشلیم است؟"
"نمی‎دانم از کجا می‎آید، اما هنگام صحبت همه‌چیز را با یک <آ> شروع می‎کند."
این گفتگو را پدرم چند روز قبل از عید پاک با آزریِل خدمه کنیسه انجام داد. من خیلی کنجکاو بودم این مهمان شرافتمند، این <میوه عالی> را که زبان ما را نمی‎فهمید و همه‌چیز را با یک <آ> شروع می‎کرد ببینم. در کنیسه قبلاً متوجه یک مخلوق عجیب شده بودم، با یک کلاه از پوست حیوان و یک عبای ترکی راه راه زرد، آبی و قرمز. ما پسرها به دورش جمع شده بودیم، او را با کنجکاوی تماشا می‎کردیم و از طرف خدمه کنیسه برای این کار سرزنش می‎گشتیم.
او به ما می‎گفت: "باید بچه‎ها اینطور بی‌ادب باشند و به یک مرد غریبه خیره شوند!"
همه مردم پس از عبادت با دست دادن از غریبه استقبال و برایش آرزوی یک جشن مبارک کردند. غریبه به همه با یک لبخند دوستانه نشسته بر گونه‎های سرخش که توسط ریش خاکستری احاطه شده بود پاسخ می‎داد: "شالوم، شالوم!"
این سلام باعث خنده بلند ما پسران می‎شود، کاری که خدمه کنیسه را خشمگین می‎سازد.
او خود را به ما نزدیک می‎سازد و دستش را برای کشیده زدن بلند می‎کند. اما ما فرار می‎کنیم و خود را به غریبه نزدیک می‎سازیم تا بشنویم چگونه مرتب "شالوم، شالوم!" می‎گوید، بعد دوباره به خنده می‎افتادیم و مرتب از دست خدمه کلیسا فرار می‎کردیم.
وقتی پدرم با این غریبه در روز تعطیل به خانه می‎رفت، من با غرور بزرگی بدنبال آنها گام برمی‎داشتم و احساس می‎کردم که رفقایم بخاطر مهمان به من حسادت می‎ورزند؛ آنها از دور به ما نگاه می‎کردند، من اما خودم را به سمت آنها چرخاندم و زبانم را برایشان خارج ساختم. ما هر سه تا رسیدن به خانه سکوت کردیم؛ هنگامیکه وارد اتاق شدیم پدر به مادرم گفت: "سلام، تعطیلات مبارک!"
مهمان طوری سر خود را تکان می‎دهد که کلاهش تکان می‎خورد و دوباره می‎گوید: "شالوم، شالوم!"
من رفقایم را به یاد می‎آورم و صورتم را زیر میز مخفی می‎سازم تا دچار خنده نشوم.
من مرتب به غریبه که مورد علاقه‎ام واقع شده بود نگاه می‎کردم؛ من عبای ترکی راه راه قرمز، آبی و زردش را تحسین می‎کردم؛ من گونه تازه و سرخش را که توسط ریش گرد خاکستری رنگی احاطه شده بود و چشم‎های زیبا سیاهی را که لبخندزنان از زیر ابروهای ضخیم خاکستریش نگاه می‎کردند تحسین می‎کردم. همچنین به نظر می‎رسید که او مورد علاقه پدرم هم واقع شده است. پدر از وجود او خوشحال بود، و مادرم به او مانند یک انسان الهی نگاه می‎کرد. هیچکس یک کلمه با او صحبت نمی‎کرد، پدر خودش محل نشستن او را آماده می‎سازد، مادر به آماده ساختن مراسم عید پاک مشغول بود، و ریِکه، کلفت‎مان، به او کمک می‎کرد.
هنگامیکه زمان دعا شراب فرارسید، پدر شروع می‎کند به زبان عبری به گفتگو با مهمان؛ من خوشحال بودم از اینکه تقریباً تمام کلمات را می‎فهمیدم و مکالمه را کلمه به کلمه بازگو می‎کنم:
پدر: ?Nu (به زبان ما یعنی: لطفاً، شما دعا را بخوانید!)
مهمان: !Nu, nu (به زبان ما یعنی: انجام بدهید، انجام بدهید!)
پدر: ?Nu, o (چرا شما نه؟)
مهمان: !O, nu (و چرا شما نه؟)
پدر: !Ih, o (اول شما!)
مهمان: !O, ih (شما اول!)
پدر: ! Eh, o, ih (من از شما خواهش می‎کنم، شما شروع کنید!)
مهمان: !Ih, o, eh (شما شروع کنید، من از شما خواهش می‎کنم!)
پدر: ?Ih, eh, o, nu (چه ضرری به شما می‎زند اگر شما شروع کنید؟) 
مهمان: !Ih, oh, eh, nu, nu (اگر شما مطلقاً می‎خواهید من شروع خواهم کرد!)
مهمان جام شراب را از دست پدرم می‎گیرد و دعا را می‎خواند، ــ یک دعای برکت که ما ماندش را هنوز نشنیده بودیم و دوباره مانندش را هرگز نخواهیم شنید. اولاً او شروع دعا را با یک <آ> بلند می‎گوید:
"… Barschat marabana warabanan, warabatai" و دوماً صدا نه از گلو، بلکه در واقع از عبای ترکی راه راه آبی، زرد و قرمزش می‎آمد. من تجسم می‎کردم که اگر رفقایم در این مراسم دعاخوانی حضور داشتند چگونه به خنده‎ای بلند می‎افتادند و چه کشیده‎هائی به پرواز می‎آمد. اما از آنجا که من تنها بودم بر خودم مسلط گشتم. ما با هم دعا می‎خواندیم و من افتخار می‎کردم که غریبه مهمان ما بود و نه مهمان دیگران.
فاضلی که گفته است آدم نباید هنگام غذا خوردن صحبت کند، ــ او باید مرا ببخشد ــ زندگی یهودی را نمی‎شناخت. خواهش می‎کنم شما بگوئید، چه زمانی یک یهودی بیشتر از هنگام غذا خوردن وقت صحبت دارد، و مخصوصاً در شب عید پاک هنگام خوردن یک غذای مجلل، وقتیکه باید بسیار تعریف شود؟ ...
ریِکه آب می‎آورد، سپس ما دست‎هایمان را می‎شوئیم، دعای برکت نان را می‎خوانیم و غذا را ستایش می‎کنیم. عاقبت مادر ماهی‎ها را تقسیم می‎کند. پدر آستین‎های پیرهنش را بالا می‎زند و شروع می‎کند با مهمان به یک گفتگوی طولانی به زبان عبری. اولین چیزی که پدر از او پرسید سؤالی بود که یک یهودی معمولاً از دیگری می‎پرسد:
"نام شما؟"
 سپس مهمان با یک <آ> بلند، همانطور که آدم نام ده پسرِ هامان را به ترتیب می‎گوید یک نفس به او پاسخ می‎دهد:
"Ajak, Bacha, Galasch, Damas, Hanach, Wassam, Saan, Chafaz, Takaz"
لقمه در دهان پدر ناجویده باقی‌می‎ماند و با حیرت به غریبه نگاه می‎کند، احتمالاً چون غریبه چنین نام طولانی‎ای داشت. من سرفه می‎کنم و به زیر میز خم می‎شوم، در این لحظه مادر به من می‎گوید: "مواظب باش تیغ ماهی خدای نکرده خفه‎ات نکنه" و با احترام زیادی به مهمان نگاه می‎کند. به نظر می‎رسید که مادرم بسیار مفتون نام مهمان شده است، گرچه نمی‎توانست طولانی بودن نام را درک کند. پدرم برایش همه‌چیز را توضیح می‎دهد: "می‎فهمی: Ajak، Bacha ــ این شروع حروف الفبا است، احتمالاً پیش آنها رسم است که مردم خود را به ترتیب حروف الفبا بنامند."
در حالیکه گونه‎های مانند شراب سرخ غریبه به خنده گشوده شده بود، در حالیکه چشمان سیاه درخشانش به سوی همه متمرکز بودند و با لذت خاصی به ریِکه نگاه می‎کردند حرف پدرم را قطع می‎کند: "Alef Beis! Alaf Beis". حالا پس از آنکه پدر نام غریبه را می‎دانست کنجکاو بود مطلع شود که او کجا متولد شده است و از کجا می‎آید. من نام شهرها و کشورهائی را که او نام می‎برد می‎فهمیدم؛ پدر برای مادر دوباره آن نام‎ها را توضیح می‎داد، و مادر هر بار با شنیدنشان لذت می‎برد و ریِکه به تحسین می‎افتاد. در واقع برای شیفته گشتن دلایل کافی وجود داشت! یک غریبه ده هزار کیلومتر پیموده و برای رسیدن به آن سرزمین باید از هفت دریا و کویر سفر می‎کرده. او برای عبور از بیابان به چهل شب و چهل روز احتیاج داشت. و وقتی به مقصد نزدیک می‎شود باید از کوه بلندی صعود می‎کرد که قله پوشیده از برفش تا ابرها می‎رسید و طوفان‎های مرگباری در اطرافش می‎غریدند.
اما وقتی آدم کوه را می‎پیمود و به سرزمین می‎رسید بهشت واقعی بر روی زمین را می‎دید. انواع میوه: سیب، گلابی، پرتقال، انگور، خرما، انجیر، گردو ــ و ادویه‎جات به وفور در آنجا وجود داشت! خانه‎ها از چوب درخت خرما بودند و سقفشان از نقره واقعی بود و وسائل خانگی از طلای ناب ــ در این هنگام غریبه به لیوان‎ها، چاقوها، چنگال‎ها و قاشق‎های نقره‎ای ما نگاه می‎کند؛ ــ آدم می‎توانست آنجا الماس، مروارید و برلیان در خیابان پیدا کند، آدم اصلاً به خودش زحمت نمی‎داد آنها را از روی زمین بردارد، زیرا آنها در آنجا ارزشی ندارند ... در این حال غریبه به گوشواره‎های برلیان و گردنبند مروارید سفیدی که مادر به گردن بسته بود نگاه می‎کرد.
مادر خود را جا بجا می‎کند و می‎پرسد: "یوینه می‎شنوی؟ از او بپرس چرا تمام این چیزهای خوب به اینجا آورده نمی‎شوند؟ اینجا می‎توانست مورد استفاده قرار گیرند ..."
پدر سؤال را برای غریبه مطرح می‎کند و از او یک پاسخ می‎گیرد و برای مادرم به زبان خودمان ترجمه می‎کند:
"او می‎گوید، می‎فهمی، وقتی آدم به آنجا می‎رود در آنجا است، می‎تواند هرچیزی را بردارد، به اندازه‎ای که آدم می‎خواهد، تمام جیب‎ها پُر، اما وقتی آدم سرزمین را ترک می‎کند باید همه‌چیز را پس بدهد. اگر هنگام ترک سرزمین چیزی در نزد کسی پیدا شود که داوطلبانه پس نداده باشد، بنابراین آدم محکوم به اعدام می‎شود."
مادر با وحشت می‎پرسد: "این یعنی چه؟"
"یعنی، آدم از یک درخت دار زده می‎شود یا سنگسار می‎گردد."
 
*
هرچه بیشتر آدم با غریبه گفتگو می‎کرد، داستان‎هایش جالبتر می‎گشت. هنگامیکه ما در حال خوردن پیراشکی و نوشیدن شراب بودیم پدرم از غریبه می‎پرسد:
"تمام این چیزها به چه‌کسی تعلق دارد؟ آیا در نزد شماها یک پادشاه وجود دارد؟" در این وقت او بیدرنگ یک پاسخ دریافت می‎کند که پدرم آن را با شادی زیاد برای مادرم ترجمه می‎کند:
"او می‎گوید، همه‌چیز به یهودی‎های آنجا تعلق دارد، که سفاردی نامیده می‎شوند؛ آنها یک پادشاه دارند، که همچنین یک یهودی‎ست، که بسیار مؤمن است، یک کلاه بر سر می‎گذارد و یوسف ابن یوسف نام دارد. او کشیش ارشد سپاردی‎ها است و با یک درشکه از طلا ساخته شده می‎راند که شش اسب آتشین آن را می‎کشند. وقتی او داخل کنیسه می‎شود خاخام آوازخوان به استقبالش می‎رود."
پدر حیرتزده از غریبه می‎پرسد: "آیا پیش شما در کنیسه آواز می‎خوانند؟" و بلافاصله یک پاسخ دریافت می‎کند که آن را برای مادرم به زبان خودمان ترجمه می‎کند و در این حال صورتش مانند خورشید می‎درخشید.
"تو در این باره چه می‎گوئی؟ او تعریف می‎کند که آنها یک معبد مقدس با کاهنان بزرگ، لاویان و اُرگ دارند ..."
پدر از غریبه می‎پرسد: "خب، آیا یک محراب هم دارید؟" و یک پاسخ دریافت می‎کند که آن را برای مادر ترجمه می‎کند. "او می‎گوید که آنها یک محراب و ظروف طلائی برای جمع‎آوری صدقه دارند، ــ همه‌چیز مانند دوران گذشته در نزد ما در اورشلیم."
با این کلمات پدرم آه عمیقی می‎کشد، و هنگامیکه مادر این را می‎بیند او هم آه می‎کشد، فقط من نمی‎فهمیدم که چرا باید به این خاطر آه کشید. در واقع باید آدم خوشحال باشد که کشوری وجود دارد که در آن یک پادشاه یهودی سلطنت می‎کند و در آن یک معبد با کاهنان بزرگ، ارگ و محراب وجود دارد ... افکار سبک و شاد با من شعبده‌بازی می‎کنند و مرا به آن سرزمین سعادتمند یهودی می‎برند، به سرزمینی که خانه‎هایش از چوب درخت خرماست و سقف‎ها از نقره ناب، با وسائل خانگی از طلای حقیقی، با مرواریدها و الماس‎هائی که در خیابان ریخته‎اند. ناگهان یک فکر در من می‎درخشد! من می‎دانستم که اگر آنجا بودم چه باید می‎کردم. من همه‌چیز را چنان خوب مخفی می‎ساختم که هیچکس نتواند چیزی پیشم پیدا کند. من برای مادر یک هدیه زیبا می‎آوردم، گوشواره‎هائی از برلیان و گردنبندهای زیادی از مروارید ... من در این وقت به گوشواره‎های برلیان مادر و گردنبند سفید مروارید که گردنش را تزئین می‎داد نگاه می‎کنم. یک میل شدید رفتن به آن کشور مرا در بر گرفته بود و من به این فکر افتادم پس از عید پاک کاملاً پنهانی با غریبه به آنجا سفر کنم. من می‎خواستم به غریبه اعتماد کنم و رازم را با او در میان بگذارم، قلبم را برایش بگشایم و تمام حقیقت را به او بگویم و از او خواهش کنم مرا حداقل برای مدت کوتاهی همراه خود ببرد؛ او حتماً آرزویم را برآورده خواهد ساخت، زیرا او یک انسان خوب و مهربان است که به همه، حتی به خدمتکارمان با محبت نگاه می‎کند.
من در حالیکه با این افکار مشغول بودم مهمانمان را با دقت نگاه می‎کردم، چنین به نظر می‎رسید که او نیتم را حدس زده باشد؛ زیرا با آن چشمان سیاه زیبایش طوری به من نگاه می‎کرد که انگار به من چشمک می‎زند و می‎خواهد به زبان خودش بگوید:
"پسر باهوش من، ساکت باش! بگذار اول عید پاک به پایان برسد بعد همه‌چیز درست خواهد شد!"
 
*
رویاها تمام مدت آزارم می‎دادند. من یک بیابان می‎دیدم، یک معبد مقدس با کاهنین و یک کوه بلند که من از آن صعود می‎کردم و بر رویش برلیان‎ها، الماس‎ها و مرواریدها می‎روئیدند. رفقایم از درخت‎ها بالا می‎رفتند و آنها را تکان می‎دادند، طوریکه مقدار بیشماری مروارید، برلیان و الماس از شاخه‎ها می‎ریختند. من پائین درخت‎ها ایستاده بودم و آنها را جمع می‎کردم و جیب‎هایم را با آنها پُر می‎ساختم ... اما عجیب آنکه هرچه جیب‎هایم را پُر می‎کردم باز هم جیب‎هایم جا داشتند. وقتی دستم را داخل جیبم کردم بجای برلیان، الماس و مروارید انواع میوه را بیرون می‎کشیدم: سیب، گلابی، پرتقال، انجبر، خرما و گردو. من وحشت می‎کنم، خود را از یک طرف به طرف دیگر می‎چرخانم و دوباره از معبدی خواب می‎بینم که از آن صدای کاهن را در حال آواز خواندن و ارگ نواختن می‎شنیدم. من می‎خواستم داخل معبد شوم، اما نمی‎توانستم، زیرا ریِکه مرا نگاه داشته بود و نمی‎گذاشت داخل معبد شوم؛ من از او خواهش می‎کردم، من فریاد می‎کشیدم و گریه می‎کردم و از وحشت می‎لرزیدم ... عاقبت خود را می‎چرخانم و از خواب بیدار می‎شوم ...
در این هنگام پدر و مادر را نیمه‌لباس پوشیده در مقابلم می‎بینم، هر دو مانند مُرده‎ها رنگ‎پریده بودند، پدر سرش را به زیر انداخته بود، دست‎های مادرم با هم کشتی می‎گرفتند و اشگ در چشم داشت. قلب کودکانه‎ام احساس کرد که چیزی اتفاق افتاده است، و در حقیقت چیز بدی، چیز بسیار بدی. اما سر کوچکم قادر نبود درک کند که فاجعه چه بزرگ بود.
ماجرای زیر رخ داده بود:
مهمان ما ناپدید شده بود و با او بسیاری از وسائل خانه؛ تمام لیوان‎ها، قاشق‎ها و چنگال‎های نقره‎ای، تمام جواهرات مادرم و همچنین پول نقد که در جعبه‎ای قرار داشت ناپدید شده بودند. همچنین خدمتکارمان ریِکه هم ناپدید شده بود ... من نه برای لیوان‎های نقره‎ای متأسف بودم و نه چاقوها، قاشق‎ها و چنگال‎هائی که ناپدید شده بودند، و نه جواهرات مادر یا پول نقد و حتی ریِکه، خدمتکارمان، ــ شیطان ببردش! ــ من فقط بخاطر سرزمین سعادتمند، با برلیان، مروارید و الماس‎هائی که در خیابان ریخته بودند متأسف بودم، و معبد مقدس با کاهنانان، محراب و ارگ و تمام آن چیزهای خوبی را که از من دزدیدند. دزدیدند! دزدیدند! من صورتم را به طرف دیوار اتاق می‎چرخانم و آهسته می‎گریم.
 
آلمانی
من، همانطور که قبلاً به شماها گفته‎ام، در دراجنا متولد شده‎ام، می‎فهمید، در دراجنا. دراجنا یک شهر کوچک در استان پودولیِن است، یک شهر کاملاً کوچک. امروز دراجنا ــ آدم می‎تواند بگوید ــ یک شهر مهم است با راه‎آهن و ساختمان ایستگاه قطار ...
هنگامیکه دراجنا دارای ایستگاه قطار شد، تمام جهان به ما حسادت بردند. راه‎آهن! ... مردم فکر می‎کردند که شهر یک معدن طلا خواهد گشت، آدم طلا را با دو دست پارو خواهد کرد و سعادتمند خواهد شد!
یهودی‎ها از روستاها با قطار به شهر می‎آمدند، مالکان خانه شروع می‎کنند به بازسازی خانه‎ها، به تأسیس کردن فروشگاه‎های جدید، مالیات گوشت صعود می‎کند و تجار به این فکر می‎افتند یک سلاخ جدید استخدام کنند، یک نمازخانه جدید بسازند و یک قطعه مزرعه بخرند تا یک گورستان جدید ایجاد کنند، ــ سرور و شادمانی برقرار بود! دلیل هم به اندازه کافی برای شادی وجود داشت! مردم ما راه‎آهن، یک ایستگاه قطار و یک ساختمان ایستگاه قطار بدست آورده بودند. در آغاز درشکه‎چی‎ها آن را رد می‎کردند و از این نوآوری بسیار ناراضی بودند. اما چه‌کسی از آنها سؤال می‎کرد؟ ریل‎ها کشیده می‎شوند، واگن‎ها به آنجا برده می‎شوند، یک ساختمان ایستگاه قطار ساخته می‎شود، یک زنگوله خطر و یک تابلوی بزرگ با این مضمون «دراجنا» نصب می‎شود ... حالا هر کس یک کاری می‎کند!
هنگامیکه راه‎آهن به راه انداخته می‎شود همسرم به من می‎گوید:
"یونِلِه، می‎خواهی چکار کنی؟"
من پاسخ می‎دهم: "چکاری باید بکنم؟ همانکاری را که همه یهودی‎ها می‎کنند. همه یهودی‎های دراجنا در اطراف راه‎آهن می‎چرخند، بنابراین من هم آنجا چرخی می‎زنم." بعد عصایم را برمی‎دارم، به سمت ایستگاه قطار می‎روم و با کمک خدا بنگاه‎دار حمل و نقل کالا می‎شوم. یک بنگاه حمل و نقل کالا چیست؟ ... بنگاه حمل و نقل کالا به شرح زیر است: یکی با غلات تجارت می‎کند و باید آنها را در واگن‎های قطار بار کند و ارسال نماید. برای این منظور یک بنگاه حمل و نقل کالا وجود دارد. اما از آنجا که تقریباً تمام یهودیان دراجنا بنگاه‎دار حمل و نقل کالا شده‎اند، بنابراین کار پُر درآمدی نیست. آدم خود را شکنجه می‎دهد و اینسو و آنسو می‎رود، آدم از یکی از این مالکین یک کیسه غلات می‎خرد و آن را دوباره فوری دست به دست می‎فروشد، در این کار آدم سود می‎برد یا پول از دست می‎دهد؛ گاهی اوقات هم آدم واسطه یک فروش می‎گردد و از این کار اگر شانس بیاورد و معامله انجام گردد یک کمیسیون کوچک کاسب می‎شود. آدم با این و آن کار شروع می‎کند ... اما این خوب پیش نمی‎رود، کار زیادی برای انجام دادن وجود ندارد! خب، شماها چه می‎خواهید، در گذشته هم کاری برای انجام دادن وجود نداشت! آیا فکر می‎کنید زمانیکه راه‎آهن وجود نداشت مردم به این خاطر عصبانی نبودند. بنابراین ایستگاه قطار با ساختمان ایستگاه قطار، زنگوله خطر و تمام این جنجال‎ها چه سودی برای ما دارد! در این هنگام اتفاق فوق رخ داد: من روزی در ایستگاه قطار ایستاده بودم، بسیار پریشان، هنگامیکه حالا قطار مسافربری باید به حرکت می‎افتاد و سومین زنگ خطر به صدا آمده و لوکوموتیو بارها سوت کشیده بود و از دودکش ابری از دود غلیظ صعود می‎کرد ... من به سکوی قطار یک نگاه می‎اندازم و متوجه یک مرد محترم می‎شوم، مردی بلند قامت، باریک، با شلوار راه راه سیاه و سفید، یک کلاه لبه‎دار بر سر و با یک چمدان بزرگ سفر. او با گردنی به جلو دراز کرده ایستاده بود و مانند یک گناهکار به اطراف نگاه می‎کرد.
من با خودم فکر کردم <این آقا می‎تواند تو را لازم داشته باشد> و این احساس را داشتم که انگار کسی گوشه کتم را گرفته است و می‎کشد. من به خود می‎گویم <یوینه، با او صحبت کن و بپرس که آیا چیزی لازم دارد.>
هنوز از جایم تکان نخورده بودم که او خودش به سمت من آمد، کلاهش را از سر برداشت به زبان آلمانی مرا مخاطب قرار داد:
"صبح بخیر، آقای عزیز!"
من نیمه آلمانی و نیمه ییدیش و بقیه را با دست‎ها می‎گویم: "سال خوبی براتون آرزو می‎کنم." من از او سؤال می‎کنم که از کجا می‎آید. پس از آن او از من می‎پرسد که آیا می‎توانم به او یک محل سکونت مناسب، یک هتل، توصیه کنم. من پاسخ می‎دهم: "البته، چرا نباید بتوانم به شما آن را توصیه کنم؟" و در خفا متأسف می‎گردم که چرا خودم یک هتل ندارم و نمی‎توانم او را به آنجا هدایت کنم. یک چنین آقای آلمانی محترمی! در نزد او می‎شد مقداری کاسبی کرد! اما در همین لحظه فکری در سرم می‎گذرد: <ابله! آیا مگر بر پیشانیت نوشته‎اند که دارای هتل نیستی؟! تصور کن که تو یک هتل داری.> و من به مرد غریبه نیمه آلمانی، نیمه ییدیش و بقیه را با دست‎ها می‎گویم:
"اگر شما بخواهید، آقای عزیز، ما یک درشکه می‎گیریم و من شما را به بهترین هتل، هتل درجه یک می‎برم."
هنگامیکه مرد آلمانی این را می‎شنود خیلی خوشحال می‎شود و با دست دهانش را نشان می‎دهد: "آیا آنجا غذا هم وجود دارد؟ آیا می‎شود آنجا غذا خورد؟"
من پاسخ می‎دهم: "بهترین غذاها، شما با کمک خدا لذت خواهید برد، آقای آلمانی، زیرا همسرم یک میزبان فوق‎العاده است ... او بخاطر آشپزی و شیرینی‎پزی‎اش مشهور است ... ماهی‎هایش را می‎توانست پادشاه اخشورش بخورد."
مرد آلمانی شاد، با چشمان درخشان و با چهره‎ای که مانند خورشید می‎درخشید پاسخ می‎دهد: "البته."
من با خود فکر کردم <یک مرد باهوش، این آلمانی> و بدون از دست دادن وقت یک درشکه سفارش می‎دهم و او را مستقیم به خانه‎ام می‎برم.
پس از رسیدن به خانه به اطلاع همسرم می‎رسانم که خدا برایم یک مهمان کاملاً خاص، یک آلمانی فرستاده است.
اما یک زن از آن چه می‎فهمد؟ او واقعاً شروع می‎کند به دشنام دادن، زیرا ما زمان نامناسبی رسیده بودیم و او مشغول تمیز کردن اتاق بود.
همسرم می‎گوید: "چه مهمانی اینطور ناگهانی در وسط کار؟"
من به همسرم زمزمه می‎کنم: "ساکت باش، زن، به زبان ییدیش صحبت نکن، زیرا آقا همه‌چیز را می‎فهمد."
اما او به من گوش نمی‎داد و به جارو کردن اتاق ادامه می‎داد، طوریکه گرد و خاک به سمت صورت ما پرواز می‎کرد، و غر و لند می‎کرد ... او غر و لند می‎کرد، و من با مهمان آلمانی‎ام جلوی در ایستاده بودیم و نه می‎توانستیم به اینسو برویم و نه به آنسو. عاقبت با سختی زیادی موفق می‎شوم همسرم را متوجه سازم که او یک مهمان رایگان نیست بلکه پول می‎پردازد، و اینکه می‎شود حتی از او پول خوبی کاسبی کرد.
اما بعد از آنکه او را خوب متقاعد ساختم به من پاسخ داد:
"کجا باید بگذارم بخوابد؟ روی زمین؟ ..."
من پاسخ می‎دهم: "ساکت باش، زن ابله! من به تو می‎گم نباید صحبت کنی، آقا همه‌چیز را می‎فهمد!"
او تازه حالا می‎فهمد که منظورم چیست. ما اتاق خواب خود را در اختیار مرد آلمانی می‎گذاریم. همسرم فوری سماور را داغ می‎کند و به پختن شام می‎پردازد.
وقتی مرد آلمانی اتاق خواب را می‎بیند چین به دماغش می‎اندازد، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید: ــ می‎توانست زیباتر باشد! ــ اما یک آلمانی از آن چه می‎فهمد؟! هنگامیکه سماور بر روی میز آورده می‎شود و چای دم می‎گیرد، او یک بطری کوچک ویسکی عالی از کیف دستی‎اش برمی‎دارد، یک گیلاس می‎نوشد، به من هم یک گیلاس می‎دهد، و بعد از این گیلاس همه‌چیز را با چشم دیگری می‎بیند؛ او چمدانش را خالی می‎کند و انگار در خانه خودش است راحت می‎نشیند. ما بزوی دوستان خوبی می‎شویم.
پس از نوشیدن چای من با او یک گفتگو آغاز می‎کنم، چه‌چیزی او را به این شهر کشانده، با چه‌چیز او تجارت می‎کند، که آیا او می‎خواهد چیزی بخرد یا بفروشد. اما مشخص می‎شود که او به هیچ‌چیز نیاز ندارد. او خیلی خلاصه به من می‎گوید که ماشین‎آلات حمل و نقل می‎کند.
من با خود فکر کردم <پرت و پلا!> او اما در ضمن گفتگو مرتب به اجاق نگاه می‎کرد و هرلحظه می‎پرسید که آیا غذا حاضر نشده است.
من به او می‎گویم: "آقای آلمانی، اینطور که می‎بینم غذا برای شما خیلی مهم است."
او چیزی کاملاً اشتباه پاسخ می‎دهد ... خب یک آلمانی نمی‎فهمد که آدم چه به او می‎گوید! ما از این چیز و آن چیز صحبت کردیم، تا اینکه عاقبت شام روی میز قرار داده می‎شود: یک سوپ تازه با بادام، برای سرحال آمدن، یک مرغ کامل، هویج، جعفری و انواع مواد دیگر ... اگر همسرم بخواهد می‎تواند بسیار خوب آشپزی کند ...
من می‎گویم: "نوش جان"، اما او یک کلمه هم جواب نمی‎دهد و به مرغ هجوم می‎برد، درست مانند پس از یک روزه‎داری. من دوباره می‎گویم: "نوش جان"، او اما سوپش را با لذت هورت می‎کشد. کاش لااقل او حداقل یک کلمه می‎گفت، یک کلمه تشکر! اما تشکر یعنی چی! من فکر کردم <یک روستائی! یک جوان پُرخور!>
عاقبت غذا خوردن را به پایان می‎رساند، یک پیپ بلند روشن می‎کند و با لبخند آنجا می‎نشیند و من می‎دیدم که مرد آلمانی به همه طرف نگاه می‎کند و احتمالاً محلی می‎جوید که بتواند سرش را روی آن بگذارد، زیرا که چشم‎هایش بسته می‎شدند. او احتمالاً می‎خواست بداند که جای خوابش کجاست. من به زنم اشاره می‎کنم: "او کجا باید بخوابد؟"
زنم پاسخ می‎دهد: "او کجا باید بخوابد؟ در تختخواب من؟"
همسرم بدون از دست دادن وقت شروع به آماده کردن تختخواب می‎کند و بالش‎ها را خوب تکان می‎دهد. همسرم همه‌چیز می‎فهمد، اگر بخواهد ...
اما من، متوجه می‎شوم که مرد آلمانی زیاد خشنود نیست، احتمالاً از اینکه پرها به اطراف پرواز می‎کنند خوشش نمی‎آمد، زیرا که بینی‎اش به خارش افتاده بود، و او شروع می‎کند بطور وحشتناکی به عطسه کردن.
من به او می‎گویم: "عافیت باشه!" آیا فکر می‎کنید که او جوابم را داده باشد؟
ابداً. من با خود فکر کردم <یک روستائی، یک انسان وحشی!>
همسرم تختخواب را برای او آماده می‎کند، با تعداد زیادی بالش، تا سقف اتاق، یک پادشاه می‎توانست در آن دراز بکشد! ...
همسر من همه‌چیز می‎تواند، اگر بخواهد ... سپس ما از او خداحافظی می‎کنیم، شب‌بخیر می‎گوئیم و برای خواب می‎رویم.
در حالی که ما خود را برای خوابیدن آماده می‎ساختیم می‎شنوم که آلمانی من چه محکم خوابیده است؛ با یک صدای عجیب خُر و پف می‎کرد، مانند یک لوکوموتیو نفس می‎کشید و سوت می‎زد و مانند یک گاو نر هنگام ذبح خرناس می‎کشید. اما ناگهان بیدار می‎شود، سُرفه می‎کند، فوت می‎کند و تُف می‎کند، خود را می‎خاراند و می‎غرد، سپس خود را بر روی پهلوی دیگر می‎چرخاند، خُر و پف می‎کند، بلند نفس نفس می‎زند و دوباره در حال سُرفه کردن بیدار می‎شود، ناله‌کنان و فوت‌کنان خود را می‎خاراند، به اطراف تُف می‎کند و غر می‎زند. این کار چندین بار تکرار می‎شود، تا اینکه او عاقبت از تخت پائین می‎جهد. من می‎شنیدم که چگونه او یک بالش پس از دیگری از تخت را پرت می‎کند، با خشم وحشتناکی با صدای بلند لعنت می‎کند: "برید به جهنم! لعنتتتتی‎ها!"
من با عجله به سمت در می‎روم، از میان یک شکاف نگاه می‎کنم و می‎بینم که چطور مرد آلمانی در لباس آدم در اتاق ایستاده است، بالش‎ها و پرها را از روی تخت پرتاب می‎کند، تُف می‎کند و به زبان خودش طوری لعنت می‎کند که خدا نکند بر سر کسی بیاید!
من بلند می‎گویم: "چه شده است، آقای آلمانی؟" و در را باز می‎کنم. مانند آدمی که شیطان به جلدش رفته باشد با مشت‎های گره کرده به من هجوم می‎آورد و می‎خواست مرا بکُشد. او دستم را می‎گیرد، مرا به کنار پنجره می‎برد و بدن نیش‌زده شده‎اش را نشانم می‎دهد؛ سپس مرا از اتاق بیرون می‎کند و در را محکم می‎بندد. من به همسرم می‎گویم: "یک آلمانی دیوانه! او باید بسیار نازپرورده باشد! به نظرش می‎رسد که حشرات نیشش زده‎اند و قیل و قالی می‎کند که انگار جهان در حال نابود شدن است!"
زن من پاسخ می‎دهد: "چطور چنین چیزی ممکن است؟ من شگفتزده‎ام! من همین اواخر در عید پاک ملافه‎ها را شستم و تختخواب را نفت‎کاری کردم."
صبح روز بعد فکر می‎کردم که آلمانی من خشمگین هتل ما را ترک خواهد کرد. اما خیر! او دوباره <صبح‌بخیرش> را می‎گوید، دوباره لبخند می‎زند، به پیپ خود دوباره پک می‎زند و می‎گذارد دوباره غذا پخته شود. برای صبحانه سفارش تخم‎مرغ آب‎پز می‎دهد ... فکر می‎کنید چند تخم‎مرغ؟ ... ده تخم‎مرغ ... همراه آن مشروبش را می‎نوشد و به من هم یک گیلاس می‎دهد. یک زندگی عالی!
در شب بعد همان بازی تکرار می‎شود! صبح از خواب بیدار می‎شود، دوباره به ما صبح‌بخیرش را می‎گوید، پیپش را می‎کشد، دوباره لبخند می‎زند، با اشتها غذا می‎خورد، یک گیلاس عرق می‎نوشد، به من هم یک گیلاس می‎دهد، ــ و به این نحو چند روز پشت سر هم می‎گذرد، تا روزی فرا می‎رسد که در آن ماشین‎آلات شهر ما را ترک می‎کنند و او باید به سفر ادامه می‎داد.
وقتی ساعت حرکت نزدیک می‎شود، و آلمانی مشغول بستن چمدانش بود به من می‎گوید که لطفاً صورتحساب را به او بدهم.
من جواب می‎دهم: "آقای آلمانی، چیز زیادی وجود نداشت که لازم بحساب کردن باشد. صورتحساب خیلی ساده است. شما به من بیست و پنج روبل بدهکارید."
او به من خیره نگاه می‎کند، طوریکه انگار بخواهد بگوید <چی؟ ... من نمی‎فهمم!> در این وقت من به زبان آلمانی به او می‎گویم: "شما مرحمت کنید و بیست و پنج روبل بپردازید." در این حال با انگشت‎ها به او نشان می‎دهم: ده، یک بار دیگر ده و سپس پنج ... آیا فکر می‎کنید که او غافلگیر شده بود؟ خدا نکند! او با خیال راحت پیپش را می‎کشد، لبخند می‎زند و می‎گوید، او فقط می‎خواهد بداند، برای چه‌چیزی باید بیست و پنج روبل بپردازد. در این حال او یک مداد در دست می‎گیرد و از من خواهش می‎کند هرآنچه را که باید برایشان پول بپردازد بنویسم.
من با خود فکر کردم <تو حتماً یک سر هوشمند داری، اما من بیشتر از تو عقل دارم! در تمام سر تو آنقدر عقل وجود ندارد که در انگشت کوچک من وجود دارد!> من به او می‎گویم: "آقای آلمانی، لطفاً بنویسید، محل سکونت، شش روز به قیمت یک و نیم روبل می‎شود نه روبل؛ شش بار دو سماور می‎شود دوازده سماور به قیمت نیم گولدن لهستانی ــ ــ می‎شود نود کوپک؛ شش بار تقریباً ده تخم مرغ برای صبحانه و تقریباً ده تخم مرغ در شب می‎شود صد و بیست تخم مرغ، بنابراین دو شانه شصت تائی به قیمت یک روبل برای هر شانه، ــ می‎شود دو روبل؛ شش سوپ، شش مرغ به قیمت پنج گولدن لهستانی (هفتاد و پنج کوپک) متخلفات دیگر از قبیل، بادام، جعفری، و بقیه مواد دیگر مجموعاً می‎شود شش روبل؛ لامپ شش شب می‎شود شصت کوپک؛ عرق به خودتان تعلق داشت و نوشیدید ــ می‎شود دو روبل، مجموعاً می‎شود چهار روبل؛ آبجو اصلاً ننوشیدید ــ می‎شود هفتاد کوپک. بنابراین برای نوشابه در مجموع تقریباً پنج روبل. برای اینکه سر راستش کنیم، می‎نویسیم پنج روبل و پنجاه کوپک. عاقبت جدی به او می‎گویم: "خب، آقای آلمانی، آیا جمع این ارقام نمی‎شود بیست و پنج روبل؟". آیا فکر می‎کنید که او با یک کلمه به من جواب داده باشد؟ ابداً! او به پُک زدن به پیپش ادامه می‎دهد، لبخند می‎زند، بیست و پنج روبل برمی‎دارد و انگار که سه روبل باشد به طرف من می‎اندازد، خیلی صمیمانه خداحافظی می‎کند و به سمت ایستگاه قطار می‎رود ... "زن، در باره یک چنین آلمانی چه فکر می‎کنی؟"
"امیدوارم خدا برای ما هر هفته یک چنین آلمانی‎ای بفرستد، اصلاً بد نمی‎شود!"
مرد آلمانی به سفرش ادامه می‎دهد. پس از سه روز نامه‎رسان برایم نامه‎ای می‎آورد و برای آن چهارده کوپک درخواست می‎کند.
من می‎پرسم: "چرا باید چهارده کوپک بپردازم؟"
نامه‎رسان پاسخ می‎دهد: "فرستنده فراموش کرده بود تمبر بچسباند."
من چهارده کوپک را می‎پردازم و پاکت نامه را باز می‎کنم. نامه به زبان آلمانی نوشته شده بود. من نمی‎توانستم کلمه‎ای از آن را بخوانم. نامه را پیش این و آن می‎بردم. اما هیچکس نمی‎توانست زبان آلمانی بخواند. یک بدبخی واقعی! پس از آنکه تمام شهر کوچک را زیر پا گذاردم عاقبت با زحمت فراوان یک داروخانه‎چی یافتم که می‎توانست زبان آلمانی بخواند. او نامه را برایم می‎خواند و فقط توضیح می‎دهد که نامه از طرف یک آلمانی نوشته شده است که از من بخاطر محل سکونت عالی و آرام و برای مهمان‎نوازی دوستداشتنی‎ای که در نزد ما یافت و هرگز آن را فراموش نخواهد کرد صمیمانه تشکر می‎کند.
من با خود فکر کردم <بسیار عالی! اگر تو راضی هستی، من هم از این بابت خوشحالم!>
در خانه از نامه برای همسرم تعریف کردم و گفتم:
"تو در باره این آلمانی لجوج و بسیار ابله چه فکر می‎کنی؟"
"خدا باید هر هفته یک چنین آلمانی‎ای بفرستد! بد نخواهد شد!"
دوباره یک هفته می‎گذرد و هنگامیکه یک روز از ایستگاه قطار به خانه بازمی‎گردم، همسرم به من نامه‎ای می‎دهد که نامه‎رسان برایش بیست و هشت کوپک درخواست کرده بود.
من شگفتزده می‎پرسم: "چرا بیست و هشت کوپک؟"
او پاسخ می‎دهد: "نامه‎رسان نمی‎خواست نامه را بدون گرفتن پول به من بدهد."
من پاکت نامه را باز می‎کنم. دوباره به زبان آلمانی. من پیش داروخانه‎چی می‎روم و از او خواهش می‎کنم نامه را برایم بخواند. او آن را می‎خواند. دوباره همان آلمانی نوشته بود که او در حال سفر به شهرش است، همین الساعه از مرز عبور کرده و از من بخاطر محل سکونت و برای مهمان‎نوازی دوستداشتنی‎ای که او نزد ما یافته بوده و هرگز آن را نمی‎تواند فراموش کند تشکر می‎کند.
من با خود فکر کردم <من آرزو می‎کنم که کاش او نگرانی من را می‎داشت.> پس از بازگشت به خانه همسرم از من پرسید که چه نامه‎ای بود.
من پاسخ می‎دهم: "دوباره از آلمانی، او مهربانی ما را نمی‎تواند فراموش کند! آلمانی دیوانه!"
همسرم می‎گوید: "اگر خدا هر هفته یک چنین آلمانی دیوانه‎ای بفرستد، بد نخواهد شد!"
دوباره دو هفته می‎گذرد، در این وقت من یک نامه به قطع بسیار بزرگ دریافت می‎کنم، که برایش باید پنجاه و شش کوپک می‎پرداختم. اما این بار نمی‎خواستم بپردازم.
نامه‎رسان می‎گوید: "هرطور که میل شماست" و نامه را پس می‎گیرد. اما از طرف دیگر باعث تأسفم می‎شود، زیرا من مایل بودم بدانم نامه از کجا می‎آید ... شاید نامه مهمی باشد. بنابراین پنجاه و شش کوپک را می‎پردازم، پاکت نامه را باز می‎کنم، نگاهی به داخل آن می‎اندازم: دوباره به زبان آلمانی! البته من دوباره به نزد داروخانه‎چی می‎روم و از او خواهش می‎کنم بخاطر اینکه به او مرتب زحمت می‎دهم مرا ببخشد. "چه باید بکنم، چون من متأسفانه نمی‎توانم آلمانی بخوانم!"
داروخانه‎چی نامه طولانی را برایم می‎خواند، که چگونه مرد آلمانی پس از رسیدن به خانه پیش زن و فرزندانش شتافته و برای آنها تعریف کرده است که چطور پیش ما به دراجنا آمده بوده است، که چطور با من در ایستگاه قطار مواجه شده است، که چطور من او را با خود به خانه برده‎ام و برایش یک محل سکونت مجلل و آرام فراهم کرده‎ام. او بنابراین از ما به خاطر مهمان‎نوازی مهربانانه تشکر می‎کند و آن را تا آخر عمر فراموش نخواهد کرد.
من فکر کردم <گورت را گم کن!> و برایش آرزوی شکستن گردن و پا کردم. به همسرم دیگر چیزی از این نامه تعریف نکردم، انگار که هیچ‌چیز اتفاق نیفتاه است.
دوباره سه هفته می‎گذرد. در این هنگام از اداره پست یک حواله برای یک روبل و دوازده کوپک دریافت می‎کنم.
همسرم از من می‎پرسد: "این یک روبل و دوازده کوپک چی است؟"
من پاسخ می‎دهم: "من هیچ‌خبری ندارم."
من به اداره پست می‎روم و می‎پرسم که این یک روبل و دوازده کوپک را از کجا دریافت کرده‎ام. به من گفته می‎شود که من یک روبل و دوازده کوپک را دریافت نمی‎کنم، بلکه یک روبل و دوازده کوپک را باید بپردازم.
من می‎پرسم: "برای چه؟"
کارمند پست می‎گوید: "برای یک نامه."
"چه نامه‎ای؟ نامه‎ای از مرد آلمانی؟"
من پاسخی دریافت نمی‎کنم. چه باید می‎کردم؟ من یک روبل و دوازده کوپک می‎پردازم و نامه‎ای بسیار ضخیم مانند یک بسته پستی را دریافت می‎کنم. من پاکت ضخیم را باز می‎کنم. دوباره از او، از مرد آلمانی! من پیش داروخانه‎چی می‎روم. من به او می‎گویم: "آقای عزیز، خواهش می‎کنم ناراحت نشوید، دوباره برایم یک فاجعه اتفاق افتاده است، ــ یک نامه به زبان آلمانی!"
داروخانه‎چی، همچنین یک ابله بی‎آزار، کارش را به کناری می‎گذارد و دوباره برایم نامه طولانی را می‎خواند، نامه از همان آلمانی بود. نامش باید ریشه کن شود! او چه نوشته بود؟ ... او نوشته بود امروز تعطیل است و تعداد زیادی مهمان و خویشاوندانش پیش او جمع‎اند، او تمام داستان را از <الف> تا <ی> برای آنها تعریف کرده است، که چطور او تنها و غریب در ایستگاه قطار ایستاده بوده است، بدون آنکه زبان آنجا را بفهمد، که چطور با من مواجه شده است، که من چطور او را به خانه برده‎ام و برایش یک محل سکونت باشکوه و آرام تهیه کرده‎ام، که چطور ما صمیمانه از او به گرمی استقبال کرده بودیم، بهترین اتاق را برایش در نظر گرفتیم، به او غذا و نوشابه داده‎ایم، که ما چطور دوستانه و آبرومندانه با او رفتار کرده‎ایم ... او دوباره یک بار دیگر از من بخاطر مهمان‎نوازی دوستانه تشکر می‎کند و آن را هرگز فراموش نخواهد کرد.
من فکر می‎کنم <یک آدم لجباز سرسخت ــ این آلمانی! دیگر نامه‎ای قبول نمی‎کنم، اگر هم محتوایش طلا باشد!>
یک ماه می‎گذرد، دو ماه ــ دیگر نامه‎ای فرستاده نمی‎شود. تمام! من تقریباً مرد آلمانی را فراموش کرده بودم که ناگهان از راه‎آهن حواله‎ای برای یک بسته پستی به ارزش بیست و پنج روبل دریافت کردم.
من با خود فکر کردم <این چه بسته‎ای می‎تواند باشد؟> و به مغزم فشار آوردم، و همسرم آنجا نشسته بود و فکر می‎کرد، آنقدر زیاد که تقریباً سرش در حال منفجر شدن بود. اما هیچ‌چیز عاقلانه‎ای به فکرمان نرسید. ناگهان این فکر در ذهنم جرقه می‎زند که دوستم از آمریکا برایم هدیه فرستاده است، ــ یک بلیط کشتی یا یک بلیط قطار یا یک بلیط بخت‎آزمائی. با سرعت به ایستگاه قطار می‎روم تا بسته را بگیرم. آنجا به من گفته می‎شود که باید ابتدا دو روبل و بیست و چهار کوپک بپردازم سپس می‎توانم بسته را دریافت کنم. هیچ‌چیزی کمک نکرد، من باید دو روبل و بیست و چهار کوپک می‎پرداختم تا موفق به دریافت بسته پستی شوم. پس از پرداخت پول بسته پستی را به من می‎دهند، یک جعبه کوچک زیبا و خوب بسته‎بندی شده ... من با عجله به خانه می‎روم، شروع به باز کردن جعبه می‎کنم و چه می‎بینم؟ ... یک پرتره از جعبه بیرون می‎افتد! ما یک نگاه به عکس می‎اندازیم ... مرد لعنتی! ... او مرد آلمانی بود، دلقک با گردن دراز، کلاه لبه‎دار، و با پیپ در دهان! همراه پرتره نامه کوتاهی ضمیمه بود، مانند همیشه به زبان آلمانی ... البته دوباره همان داستان!
او برای محل سکونت و مهمان‎نوازی دوستانه‎ای که هرگز فراموش نخواهد کرد تشکر کرده بود.
یک چنین آلمانی لجوج سرسختی چه کارهائی می‎تواند بکند! او باید به جهنم برود! من و همسرم هر دو آرزو کردیم که خدا این را برآورده سازد!
چندین ماه می‎گذرد. تمام! دیگر هیچ کلمه‎ای از مرد آلمانی فرستاده نشد. خدا را شکر، ما از این سرنوشت رها شده بودیم! او باید بمیرد! ... من نفس راحتی کشیدم! ... اما فکر می‎کنید که آیا این واقعاً یک پایان بود؟ ... فقط صبر کنید! هنوز باقیمانده است!
دو روز قبل در شب یک تلگرام می‎رسد: من باید بخاطر خدا به اودسا سفر کنم و آنجا تا حد امکان سریع به دیدار تاجر گورگل‎اشتاین بروم. او در هتل ویکتوریا ساکن است و به من برای یک کسب و کار فوری و مهم احتیاج دارد ... اودسا؟ گورگل‎اشتاین؟ هتل ویکتوریا؟ کسب و کار؟ ... اینها چه معنی می‎دهند؟ ...
همسر من البته شروع کرد به فشار آوردن، من باید سفر کنم، زیرا شاید که واقعاً یک موضوع مهم و فوری باشد. شاید مربوط به یک کسب و کار باشد، بخاطر خرید غلات ... اما یک سفر به اودسا! هزینه‎ای که با چنین سفری همراه بود! هیچ کمکی نمی‎کند! این مربوط به یک کسب و کار است! من تصمیم می‎گیرم و در قطار می‎نشینم و به اودسا سفر می‎کنم.
بعد از رسیدن به اودسا آدرس هتل ویکتوریا را می‎پرسم.
من از دربان می‎پرسم: "آیا کسی به نام گورگل‎اشتاین اینجا ساکن است؟"
او پاسخ می‎دهد: "بله، اما او در این لحظه در هتل نیست." من باید ساعت ده شب یک بار دیگر زحمت بکشم و به آنجا بروم.
من ساعت ده شب دوباره به آنجا می‎روم، گورگل‎اشتاین دوباره آنجا نبود، من باید ساعت ده صبح دوباره به آنجا بروم، آنوقت من قطعاً او را ملاقات خواهم کرد. من ساعت ده صبح آنجا می‎رسم، از آقای گورکل‎اشتاین می‎پرسم، او دوباره آنجا نبود، اما سفارش داده بود که هر وقت مرد یهودی از دراجنا اینجا آمد به او بگوئید ساعت سه بعد از ظهر یا ده شب مایلند که دوباره بیایند. من ساعت سه بعد از ظهر رفتم، ساعت ده شب رفتم، ــ گورگل‎اشتاین آنجا نبود.
چه باید برای شما مدتی طولانی تعریف کنم؟ من در اودسا شش روز و شش شب سرگردان بودم، نه چیزی خوردم، نه خوابیدم و فقط در کمین ایستادم تا گورگل‎اشتاین را به دام اندازم ــ تا اینکه عاقبت او را ملاقات می‎کنم. ــ این گورگل‎اشتاین تأثیر بسیار خوبی بر من گذاشت. به نظر می‎رسید که انسان بسیار صادقی باشد، با یک ریش زیبای سیاه، او بسیار دوستانه از من استقبال می‎کند، و از من خواهش می‎کند که بنشینم.
او نیمه آلمانی و نیمه ییدیش می‎گوید: "شما مرد یهودی از دراجنا هستید؟"
من پاسخ می‎دهم: "بله، چه شده است؟"
او از من می‎پرسد: "آیا در نزد شما در زمستان قبل یک آلمانی زندگی می‎کرد؟"
من گفتم: "بله، درست است، برای چی می‎پرسید؟"
او پاسخ می‎دهد: "چیزی نیست، این مرد آلمانی شریک من است ... من از او یک نامه از لندن دریافت کردم، او در آن برایم نوشته بود که شما مرا در اودسا ملاقات خواهید کرد. من باید از طرف او به شما سلام برسانم و برای محل سکونت باشکوه و مهمان‎نوازی دوستانه شما و رفتار خوبتان که او هرگز فراموش نمی‎کند صمیمانه تشکر کنم."
یک فاجعه! من می‎خواهم بعد از تعطیلات، با کمک خدا، اگر هنوز زنده باشم، از دراجنا، به یک شهر دیگری، به یک شهر بسیار دور مهاجرت کنم! من می‎خواهم بدترین چیزها را تحمل کنم، فقط به شرطی که از دست این دلقک، این آلمانی، که امیدوارم نامش منقرض شود، عاقبت دوباره خلاص شوم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر