شاعر با لباس مبدل.


<شاعر با لباس مبدل> از اِگون فریدِل را در بهمن سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

اطمینان به نویسنده
نویسندگی در دهه‎های اخیر تحول قابل توجه‎ای یافته است. پس از مبارزات و ناسازگاری‎های فراوان عاقبت نویسندگی به حرفه تبدیل شده است، حرفه‎ای معتبر مانند بقیه حرفه‎ها؛ با تردستی و مهارت‎های فنی خاص، سازمانی داخلی و محکم و سنت‎های تجاری پیوسته. شاعران را به اصطلاح در فهرست پذیرش جامعه بشری جاداده‎اند و سرودن شعر نه تنها اخلاقی بلکه همچنین یک ارزش اقتصاد ملی گشته است. امروزه «شاعر گرسنه» فقط در آلاچیق‎ها وجود دارند. همانطور که اتاق زیرشیروانی در زمان خود از ضروریات اجتنابناپذیر شاعران بود، به این ترتیب امروز ویلا به یک شاعر واقعی تعلق دارد. نویسنده در آغاز خیلی ساده انسانی بد و غیراخلاقی به شمار می‎آمد، به همان اندازه بد و غیراخلاقی و دشمن که تمام چیزهای تازه هستند؛ مردم در آن نیروی گره‎گشایِ اسرارآمیزی بو می‎کشیدند. در واقع حق کاملاً با این غریزه مردم بود: انقلاب فرانسه را نویسندگان انجام می‎دادند، مقام پاپ را آنها سرنگون می‎ساختند و سوسیال دموکراسی را پی‌می‎افکندند. هیچکس دیگری این کارهای خطرناک را در صحنه ننشاند بجز این اشخاص تنبلِ به درد نخور که به نظر می‎آمد در کنار زندگی بیهوده وقت می‎گذرانند. بنابراین جای تعجب نیست که چرا نویسندگان در ابتدا بعنوان جماعتی بسیار مشکوک در نظر گرفته می‎گشتند. اما از قرار معلوم انقلابیونِ پیروز همیشه در پروسه تکامل زمامدارانی متشخص و محافظه‎کار می‎گردند. امروز مردم در برابر نویسنده کلاه از سر برمی‎دارند، هیچکس در حق وجودِ مدنی وی تردید نمی‎کند؛ و خود نویسندگان یک صنف تشکیل می‎دهند، با گواهی صلاحیت، و مانند حرفه‎های دیگر قوانینی علیه رقابت ناعادلانه. حتی آن زمانی که مردم در شعرسرائی یک علاقه، یک سرگرمی فرعی و نوعی بازی دسته‎جمعی برای بزرگسالان می‎دیدند مدت‎هاست که گذشته است؛ امروز مردم شاعران را از جدیترین انسان‎های جهان در نظر می‎گیرند.
 
احساس
از دو فرد ماهر با ضریب هوشی یکسان، آن کسی افقِ دورتر را خواهد داشت که دارای قلب بیشتری‎ست. به عبارت دیگر: حرارت گسترش می‎دهد.
 
اصالت
در معنویات همیشه فقط <چگونه> تعیین‌کننده است و نه <چه>. فرد نابغه به <چگونه> بیل می‎زند. این، نه بیشتر و نه کمتر مأموریت الهی اوست. این هیچ مطلب جدیدی نیست. نابغه چیزهائی می‎گوید که در حقیقت دیگران هم قادر به گفتنشان هستند، اما او آنها را چنان کوتاه و خوب، چنان عمیق و احساسی بیان می‎کند که هیچکس نمی‎تواند آنها را بهتر از او ادا کند. او افکارِ زمانی را تکرار می‎کند که در همه مردم بطور تیره‎ای چُرت می‎زده است، اما او آنها را با چنان نیروی مؤثرِ دلنشین و سادگی خلع‎سلاح کننده‎ای تکرار می‎کند که آن افکار تازه حالا مالکیت مشترک می‎گردند.
 
ماتریالیسم
من یک بار به شرح زیر نوشتم: "انسان سالکِ دائمی راه خدا است. هرچیز دیگری هم که آدم بخواهد در باره او اظهار کند ثانوی خواهد بود. زیرا هرچیزی که او انجام می‎دهد و خودداری می‎کند تنها از این منبع جاری می‎گردد." حروفچین اما چاپ کرد: "انسان سالکِ دائمی راه پول است." این اشتباه چاپی واقعاً و حقیقتاً از طرف شیطان بود، و در واقع از طرف آن شیطانی که نه تنها بر آنچه چاپ گشته حکومت می‎کند، بلکه همچنین بر آنچه نوشته شده، و نه تنها بر آنچه نوشته شده، بلکه بر مغزهای کسانی که آن را می‎نویسند، و نه تنها بر مغزها، بلکه همچنین بر روح‎ها، و نه تنها بر روح‎، بلکه بر تمام جهان. به اختصار: تراژدی این خطایِ چاپی در این بود که آن اشتباه چاپی نبود.
 
ادبیات
اثر ادبی چیزی نیست بجز دعوت از مخاطبان به سرایندگی. هرچه اثر ادبی قوانین بازیِ بیشتری عرضه کند، هرچه بیشتر برای مخاطبان جا باز بگذارد، به همان نسبت هم مهمتر است. در هر دریابنده‎ای یک شاعرِ جدید رشد می‎کند. هزاران فهم امکانپذیر می‎گردند و همه آنها صحیح‎اند.
 
سفرها
مسافر «جهان را تماشا می‎کند»: اما این کار باعث می‎شود که او تنها جهانِ حقیقی، یعنی جهان خود را هرگز نبیند! و درست به این خاطر افسانه برای بزرگترین گناه یهودیِ سرگردان؛ وقتیکه او از پناه دادن به ناجی در زیر سقف خانه‎اش امتناع ورزید وحشتناکترین مجازات را در نظر گرفت و او را به مسافر ابدی جهان مبدل ساخت.
 
شاعر با لباس مبدل
انسان‎ها بسیار عجیب و غریب‎اند. آنها بدخو و درمانده در اطراف سرگردانند و شاعران و هنر را جستجو می‎کنند. آنها مایلند زندگی خود را ارتقاء یافته ببینند، توضیحِ مفهوم زمان را بدانند و توانا به نگریستن زیبائی باشند. آنها در کتاب‎های قدیمی ورق می‎زنند؛ اما این کتاب‎ها برای کسانی گفته شده که مدت‎های طولانی‎ست تبدیل به اسکلت شده‎اند. آنها هراسان و بسیار متمرکز مراقبند ببیند که آیا در افق نور تازه‎ای خود را نشان می‎دهد. نور تازه خود را نشان نمی‎دهد. زیرا در افق ــ نه، در آنجا نوری یافت نمی‎گردد. بلکه این نور باید در میان آنها، در کنارشان و در درون خودشان ــ نور باید آنجا را روشن سازد. اما آنجا را هرگز نمی‎جویند. آنها فکر می‎کنند یک شاعر باید مانند خورشیدی در رنگ سرخ خونین و بیش از حد پُرشکوه و خیره‌کننده طلوع کند. اما «شاعر بیش از حد پُرشکوه» وجود ندارد.
مردم در هرچیزی به این نحو عمل می‎کنند. آنها همیشه انتظار چیز «ویژه‎ای» را می‎کشند. این چیز ویژه اما زمان هدر رفته‎ای‎ست که به آن هرگز توجه نمی‎کنند. آنها به سفرهای طولانی بزرگ می‎روند و گیاهان و حیوانات عجیب و غریب را، شهرهای غیرعادی بنا گشته را، دگراندیشان و انسان‎های رنگین‎پوست را تماشا می‎کنند. تمام این چیزها اما به آنها مربوط نمی‎شود. تنها چیزی که به آنها مربوط می‎شود اتاق کوچک خودشان است با هزاران چیز جزئی و پیش پا افتاده که اما به این اتاق تعلق دارند و نه به مکانی دیگر. آنها تمام سیاره را برای شعر جستجو می‎کنند و یک قطعه کوچک هم نمی‎یابند؛ در این بین اما شعر در اتاقشان نشسته است و انتظار می‎کشد، بیوقفه و بیهوده انتظار می‎کشد.
و همچنین شاعرانشان هم بیهوده انتظار می‎کشند. آنها بطور ناشناس مانند پادشاهان همانطور که در افسانه‎ها آمده است به میان آنها می‎روند و با مردم صحبت می‎کنند، مردم اما به سختی به آنها پاسخ می‎دهند و آنها را نادیده می‎انگارند. بعد دیرتر یک نفر می‎آید و به مردم توضیح می‎دهد که آن شخص که بوده است. در این بین اما پادشاه با لباس مبدل از آنجا رفته بود. دویست سال پس از مرگ شکسپیر برخی از مردم آمدند و گفتند: "بله آیا می‎دانید که این هنرپیشه کوچک و مدیر تئاتر که زمان بجز یک بار بخاطر شکارِ غیرقانونی تحت بازجوئی قرار گرفتش هیچ‌چیز دیگر از او حفظ نکرده است چه‌کسی بود؟ او ویلیام شکسپیر بود!" در این وقت همه شگفتزده می‎شوند، اما مدتی پیش شکسپیر از آنجا رفته بود.
آنچه که از یک شاعر «باقی‌می‎ماند»: نوشته‎های ناچیز و پُرزحمتش است ــ این کمترین بخش ارزشمند شخصیت اوست. آنها چند اشعه نازک از نور و گرما هستند؛ نه خود منبع نور و گرما. البته آن چند اشعه نازک هم نور و گرما می‎دهند، همچنین سرما و چیزهائی دیگر؛ اما این به آن دلیل است که این اشعه‎های نازک خیلی آرام در ما نفوذ می‎کنند.
 
تئاتر جهان
من اغلب از پنجره‎ام به پنجره‎های مقابل نگاه می‎کنم. در پشت پنجره‎ها انسان‎های غریبه کاملاً بی‎تفاوت و بی‎اهمیتی کارهای بی‎تفاوت و غریب و بی‎اهمیتی را انجام می‎دهند: آنها در کمدها را باز می‎کنند و می‎بندند، به یکدیگر مساعدت‎های مبهمی می‎کنند، به این سمت و آن سمت می‎روند، با همدیگر زمزمه می‎کنند یا فقط بی‌حرکت آنجا می‎نشینند. برای مثال آنجا یک دختر جوان بود: او صبح‎ها در طراوت و خنکی هنوز دست‎نخوردۀ روز پرده‎های پنجره را بالا می‎کشید، یک نگاه کوتاه به خیابان می‎انداخت و در تاریکی اتاق ناپدید می‎گشت. دیرتر دوباره پرده را پائین می‎کشید: شب‎ها، وقتی که مه خاکستری از خیابان‎ها به بالا صعود می‎کرد، یا در بعد از ظهرهای گرم و خفه، وقتی به نظر می‎رسید که تمام موجودات زنده آرام ایستاده‎اند او این کار را تکرار می‎کرد. او نه غیرمعمولی زیبا بود و نه غیرمعمولی ملیح؛ اما هنگامیکه او این کارها را انجام می‎داد همیشه یک زیبائی غیرقابل وصف و فریبندگی به اطراف پخش می‎کرد. و پشت پنجره‎ای دیگر یک خانواده ساده بود که ظهرها مانند یک تصویر به دور میز با رومیزی سفید می‎نشستند و شب‎ها یک چراغ بزرگ اسرارآمیز روشن می‎کردند که مانند جام مقدس دیده می‎گشت؛ علاوه بر این یک مرد بود که تمام طول روز را با پیراهنی آستین بالا زده بر روی یک میز لرزان خم می‎گشت و می‎نوشت، دائماً می‎نوشت، و یک آشپز جوان که چیزهای مجهولی را می‎برید و در یک دیگ می‎انداخت، اما گاهی ناگهان بی‎حرکت می‎ماند و با نگاهی بی‎روح به یک فاصله دور، به فاصله‎ای نامرئی مدتی طولانی با دقت نگاه می‎کرد، و یک دختر کوچک که قسمت پاره گشته عروسک پارچه‎ای خود را می‎دوخت، و یک دختر کوچک دیگر با چشمانی متفکر که هیچکاری انجام نمی‎داد. پُر از داستان‎های مرموز و درام، نمایش‎های رمانتیکِ دنباله‌دارِ بیشمار. آدم با نگاه به این صورت‎های خیالی بلافاصله فکر می‎کند که آونگ بی‎صدای ساعت سرنوشت را می‎شنود. آدم هرگز متوجه نمی‎گردد که موضوع از چه قرار است، و در عین حال بیشتر از آنچه که آدم بتواند فکرش را بکند پی می‎برد. اینها کاملترین اجراهای تئاتر در جهان است. آیا ما با چنین چشم‎اندازی در مقایسه با زمانیکه خود را درگیر حرکت‎های بیهوش و گیج‎کننده زندگی می‎سازیم به هسته واقعی زندگی، به رازهای قلبش نزدیکتر نیستیم؟
 
سیستم
از یک متفکر نباید پرسید: او چه عقیده‎ای دارد، بلکه: او چه عقایدی دارد؟ به عبارت دیگر: آیا او یک دستگاه تفکر جادار دارد یا از کمبود جا که همان کمبود یک سیستم می‎باشد در رنج است؟
 
هنر
انسان واقعی انسانِ روز است و زندگی روزانه، انسانِ آرزوهای کوچک و بارهای بزرگ، انسانِ جزئی کارگاه و خیابان و اتاق و مزرعه، انسانی که از جلوی یک درشکه جاخالی می‎دهد، به دوستانش سلام می‎کند، و به هوا می‎نگرد، کسی که در این لحظه یک گل را می‎بوید، یک ماهی را قطعه قطعه می‎کند یا اینکه آب بر سر خود می‎ریزد، انسانی که واژگانش را از عبارات پایدار حک‌گشته می‎گیرد، انسانی که در انتظار تکرار کلمات کلیدی روزانه خود به سر می‎برد، انسانی که مانند نظم ضربات نبضش خود را به کار حرفه‎ایِ افزایش و کاهش‎دهنده خویش مشغول می‎سازد، اگر هم حتی فقط بر ده یا بیست انسان تأثیر قابل‌توجه‎ای بگذارد، با این حال این کار نه فقط برای خود او هوا برای تنفس و خون در رگ است، بلکه همچنین برای کل فرهنگ زمانه‎اش که از چیزی بجز مجموع تمام این انگیزه‎های کوچکِ زندگی تشکیل نگشته است حیاتی‎ست.
اما این تنها انسان واقعی که وجودش به اصطلاح از جنبش حرکت براونی تشکیل شده است نمی‎تواند هرگز هنر را توصیف کند؛ اتفاقاً بزرگی و حق وجود او به دلیل قادر نبودنش در این کار است.
من نمی‎فهمم چگونه آدم می‎تواند همجنسگرا باشد، در حالیکه دگرجنسگرائی به اندازه کافی ناخوشایند است.
 
ژوپیتر یا: روش عشق‎ورزی
وقتی ژوپیتر عاشق می‎گشت، بنابراین به شکل گاو نر می‎آمد، به شکل باران طلا، به شکل درخت پروانه، به شکل یک قو آوازخوان یا به شکل یک ابر.
و او را دوست داشتند، زیرا که زن‎ها عاشق گاو نرند، درخت پروانه را، بارش طلا، قوهای آوازخوان و بخصوص ابرها را دوست می‎دارند.
اما او هرگز به شکل ژوپیتر نیامد ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر