جشن صلح.


<جشن صلح> از آگوست ترینیوس را در اردیبهشت سال ۱۳۹۷ ترجمه کرده بودم.

در شعر
خانم پروفسور وِندِل‎اشتاین در عمق شاه‎نشینِ راحت مبلمان‌شدۀ سالنش نشسته بود. یک ظاهر باریک و محترم با موی انبوه بلوند که مانند یک زیور از طلای درخشان در نور صبح در اطراف سرش قرار داشت. او در آن مرزِ سنی‎ای ایستاده بود که در آن پیردختران پنهانی شروع به لرزش می‎کنند، که زنان اما ابتدا مانند ثروتمندترین گل می‎شکفند. او در دست راست یک کتاب باریک نگاه داشته بود که به آرامی آن را ورق می‎زد، گهگاهی نگاهش از روی یک صفحه به پرواز می‎آمد تا از روی آن چشمان هوشمندِ خاکستری رنگ را به بیرون بر روی باغی هدف گیرد که از میان نوک درختانش بادِ ولرمِ تابستان مخفیانه خش‎خش می‎کرد.
در این لحظه کسی مزاحم رؤیایش می‎شود. دختر خدمتکار داخل می‎شود، از روی یک سینی کوچک نقره‎ای کارت ویزیت سفیدِ درخشانی به او می‎دهد. خانم پروفسور نگاه سریعی به کارت ویزیت می‎اندازد. از تعجب غیرارادی یک فریاد کاملاً سبک می‌کشد. در این حال یک موج لطیف خون به چهره‎اش هجوم می‎برد. سپس برمی‎خیزد، کتاب را بر روی میز می‎اندازد و می‎گوید:
"خواهش کنید داخل شوند! آقا را به اینجا راهنمائی کنید. من فوری دوباره برمی‎گردم!"
دختر خدمتکار می‎رود، در حالیکه زن جوان یک لحظه مانند گیج‎ها ایستاده بود، اما سپس پاورچین به اتاق جانبی می‎رود.
بلافاصله پس از آن یک آقا داخل می‎شود. یک اندام کوچک مردانه با یک چهره قوی برجسته، بدون ریش، با چشمانی که در آنها هوشمندی، طنزی سبک و همچنین جدیتی متفکرانه همزمان درهم بازی می‎کردند. حرکات و کل رفتارش یک چیز آرام و خاص داشتند. او لباس ساده و در عین حال شیکی پوشیده بود. او در نزدیکی شاه‎نشین می‎ایستد و می‎گذارد نگاهش به بیرون به تابستانِ باشکوه و درخشان برود. در این حال چشمش به کتاب بر روی میز می‎افتد. او خود را کمی بر روی میز خم می‎کند، سپس لبخند خاصی که معمولاً هیجان درونی را ماهرانه پنهان می‎ساخت بر چهره‎اش می‎نشیند. بلافاصله پس از آن پردۀ کنار درِ اتاقِ مجاور خش‎خش می‎کند. او خود را برمی‎گرداند، یک تعظیم عمیق می‌کند و چشمانش می‌درخشند. حالا خانم خانه با دو دستِ دراز کرده و با هیجانی شادِ کمی مخفی نگاه داشته شده کاملاً نزدیک او ایستاده بود.
"آقای دکتر؟ آقای دکتر! چه لذتی! مدت زیادی بود که شما خود را پیش من نشان نداده بودید!"
مرد پاسخ می‎دهد: "شش سال!" این باید بیتفاوت و خنده‎دار به گوش می‎رسید. اما صدایش بیشتر از آنچه در واقع می‎خواست اعتراف کند فاش می‎ساخت. او خود را مؤدبانه خم می‎سازد و یکی از دو دست به سویش دراز شده را می‎بوسد و در حالیکه زن را آرام و پرسشگرانه نگاه می‎کند می‎پرسد: "و شما؟ حال شما چطور است؟"
مژه‎های بلند زن در مقابل نگاه‎های مرد خود را خم می‎سازند و پاسخ می‎دهد: "حال من؟ شما باید احتمالاً شنیده باشید که من یک سال و نیم قبل شوهرم را از دست دادم. یک تب شدید ... این خیلی سریع انجام شد ... خیلی ناگهانی آمد ..."
"خانم عزیز، من این را می‎دانم!"
زن با دست حرکت آرامی از روی چشمانش انجام می‎دهد، طوریکه انگار می‎خواهد با این کار حجاب محدودکننده‎ای را کنار بزند. سپس با صمیمانه‎ترین لحن مهمانش را مخاطب قرار می‎دهد:
"اما شما از کجا می‎آئید؟"
مرد آرام پاسخ می‎دهد: "از ریو دو ژانیرو!"
"و این را شما چنان بیتفاوت می‎گوئید که انگار یک سفر تفریحی از اینجا به پایتخت کوچک‎مان است؟"
"خانم عزیز، زندگی خود را با گذشت سال‎ها گسترش می‎دهد! هنگامیکه من زمانی در اینجا بعنوان کودک جست و خیز و بازی می‎کردم تصورم این بود که جهان در پشت آن کوه‎های آبی رنگ به پایان می‎رسد. من حالا جهان را شناخته‎ام. این جهان بسیار کوچک است! و وطن در هر ساعت نزدیک من بود!"
"بیائید! راحت باشید! اینجا در کنار من بنشینید! در شاه‎نشین! محل مورد علاقه من! همه‌چیز را برایم تعریف کنید. همه آنها مورد علاقه‎ام هستند!" زن خود را کنار پنجره می‎نشاند، در حالیکه مرد در کنار میز کوچک می‎نشیند.
"آیا می‎دانید که شما مدت هفت سال است در برابرم ننشسته بودید؟"
"من این را می‎دانم!"
"آن زمان گفته می‎شد که شما به برلین رفته‎اید. آیا اینطور است؟ آیا این درست است که شما از خدمت دولتی در اینجا دست کشیدید؟"
"این درست است، شش ماه قبل از ازدواج کردن شما!"
"من باید قبلاً به شما بگویم که آن زمان رفتن شما مانند یک فرار به نظرم می‎رسید؟ حتی یک خداحافظی هم نکردید! شما مانند یک غریبه رفتید."
"همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ... تصمیم خیلی ناگهانی بود ... من همچنین دیرتر آنچه را که شخصاً موفق نگشته بودم کتباً جبران کردم. همچنین فکر می‎کردم که شما در آن زمان به سختی متوجه رفتنم خواهید شد."
"آقای دکتر!"
"شما نامزد کرده بودید ... شما برای ازدواج کردن خود را آماده می‎ساختید ..."
"و شما بهترین دوست دوران جوانی‎ام بودید! به همین دلیل اتفاقاً هرگز نتوانستم آن را فراموش کنم." زن خود را به سمت پنجره خم می‎سازد و سپس ناگهان به بیرون اشاره می‎کند: "آیا آنجا آن درخت بلند را می‎بینید؟ آن بزرگ‎ترین درخت سیب در باغ پدر و مادرم بود، آیا هنوز بخاطر دارید که چطور شما همیشه پنهانی اولین سیب را برایم می‎چیدید؟ و وقتی من بزرگتر شدم بدنبال شما از درخت بالا می‎آمدم؟"
"و سپس ما زیر سقف سبزی از شاخ و برگ طوری که انگار در جهان دیگری هستیم می‎نشستیم!"
"رؤیاهای هیجان‎انگیزی می‎بافتیم و می‎گذاشتیم مانند حباب‎های صابون در آسمان آبی رنگ بال بزنند ..."
"رؤیاهائی که نباید هرگز به واقعیت تبدیل می‌گشتند!"
"اما سرنوشت سرانجام شما را به جهان باشکوهِ دوردست هدایت کرد!"
مرد جدی می‌گوید: "سرنوشت می‎دهد و می‎گیرد! من از دریاها عبور کردم ... معجزات دیدم ... بزرگترین معجزه اما از من مضایقه گشت!"
زن آهسته می‎گوید: "مگر بقیه اجازه داشتند این معجزه را ببینند؟"
"آیا شما اجازه داشتید قلبتان را هدیه کنید؟"
"من خواست پدر و مادرم را اجرا کردم. شما که اجازه داشتید از روند کارهای ما آگاه شوید. هنگامیکه بزرگترین ضرر به کسب و کار پدرم آسیب رساند در این هنگام عشق در من پیروز گشت. عشق کودکی آقای دکتر! من به کسی که بطور طوفانی از من خواستگاری کرد جواب مثبت دادم. زیرا مرد دیگری برای خواستگاری از من نیامده بود! بنابراین من دوران بازنشستگی پدر و مادرم را کمی طلائی کردم. حتی طلائی به معنای واقعی!"
"و عشق؟ معجزه بزرگ؟" صدای مرد انگار از راه دور می‎آمد و مانند یک دردِ پنهان می‎لرزید.
"معجزه بزرگ؟ من یک مرد را به خاک سپردم، که اجازه داشتم به او هر ساعت احترام بگذارم!"
یک سکوت کوتاه برقرار شده بود. زن نگاهش را آرام به بیرون به روز شکوفای تابستانی انداخته بود، در حالیکه مرد با آرامش با کتابی که زن قبل از ورود او در دست داشت بازی می‎کرد. سرانجام زن سکوت را می‎شکند.
"چرا خاطرات ما را اغلب چنین لال می‎سازند! اما باید خوشحال باشیم که این ساعت ما را یک بار دیگر به هم نزدیک ساخته است. حالا چقدر باید همه‌چیز اینجا تنگ به نظرتان برسد!" زن به او صمیمانه می‎خندد. مرد سر تکان می‎دهد.
زن برای اینکه چرخش جدیدی به گفتگو بدهد می‎پرسد: "آیا قصد دارید مدت طولانیتری اینجا بمانید؟"
"من سه ماه مرخصی دارم، تا ابتدا بخاطر آب و هوای آنجا استراحت کنم. من از طریق برلین آمده‎ام. هنوز مشخص نیست که آنجا برایم چه تصمیمی گرفته می‎شود. ما در خدمات کنسولگری باید این را بپذیریم که مانند مهره‎های شطرنج به عقب و جلو کشیده شویم."
"آیا شما دوباره به دوردست کشیده می‎شوید؟ البته این یک سؤال وجدانی‎ست."
"پاسخ به این پرسش سخت و آسان است."
"من فکر می‎کنم که دوردست همیشه چیزی جذاب و اغواکننده دارد! دوردست یک آژیر خطر باقی‌می‎ماند!"
"و وقتی آدم تقریباً همه ریشه‎های وطن را بتدریج پاره کرده باشد، ریشه‎هائی که وطن را گرانبها می‎سازند ... من در جهان تنها ایستاده‎ام!"
"و دوست دختر دوران جوانی؟" یک پرتو گرم و مهربان از چهره زن به سمت مرد می‎رود. یک درخشش خاص، که مرد در برابرش غیرارادی چشم‎ها را می‎بندد. سپس اما دوباره باز و بزرگ می‎شوند. او دستش را به دست دختر می‎دهد و می‎گوید:
"من صمیمانه از شما ممنونم! آدم بسیار فراموشکار می‎شود!" این باید طنزآمیز به گوش می‎رسید. اما حالت چهره مرد خودش دروغگوئی‌اش را مجازات می‎کرد. سپس اما او دوباره بر خود مسلط می‎شود و با لحن دلپذیری در حالیکه به کتاب اشاره می‎کند ادامه می‎دهد: "من اینجا با خوشحالی یک آشنا را دوباره می‎بینم!"
"آیا شما این کتاب شعر را می‎شناسید؟"
مرد لبخند می‎زند: "اثر کوچک و همینطور نویسنده را!"
"آه، این خیلی جالب است! این آقای هانس فِل‎اِشلاگ دارای روح است! اما برای من گرمای احساسش بالاتر قرار دارد. شعرهائی در این کتاب وجود دارند که مرا همیشه عمیقاً به هیجان می‎آورند."
"بعنوان دوست این شاعر اجازه دارم به نام او بخاطر این لطف صادقانه سپاسگزاری کنم؟"
"اما شما باید بیشتر از او برایم تعریف کنید! خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم!"
"من با او شش سال پیش در یک سفر دریائی آشنا شدم. ما بر روی کشتی خیلی سریع به هم پیوستیم. او با وجود هوی و هوس‎هایش اما یک رفیق مفید بود. او در عشق شانس نیاورده بود. این آدم را غمگین می‎سازد!"
"وقتی آدم خودش در این مورد دچار کشتی‌شکستگی شده باشد! اینطور نیست؟"
"در اصل درست است! اما بدون این اعتراف هم انجام می‎گرفت."
"یک دیپلمات واقعی!"
"بعلاوه مایلم اضافه کنم که این نام اصلاً نام حقیقی شاعر نیست. احتمالاً عشق به او خیانت کرده بود، او در آن غم‎انگیز دیده می‎گشت. تمام زندگیش مانند یک اشتباه به نظرش می‎آمد. بنابراین او این نام فِل‎اِشلاگ را انتخاب کرد. کاملاً شاعرانه، اینطور نیست؟"
"فقط به تعریف ادامه دهید! بیشتر از او! او مدت‎هاست که توسط اشعارش دیگر برایم غریبه نیست!"
"یک داستان وحشتناکِ ساده! مانند خیلی از داستان‎های دیگر! با این تفاوت که هرکس دردهایش را در اشعار نمی‎دمد! او آن را در یک شب ستاره‎ای شگفت‎انگیز در اقیانوس آرام برایم تعریف کرد. این منظره باید احتمالاً در آن زمان من را جادو کرده باشد، من با او طوری همفکری کردم که انگار تمام اینها برای خود من اتفاق افتاده‎اند."
"ادامه، ادامه!"
"ببین، ببین! چطور یکچنین شاعری برنده چه قدرتی بر روح زنان می‎شود!"
"شما بی‎رحم هستید! ادامه دهید!"
"خانم عزیز، شما به تلخی مأیوس خواهید گشت! مطمئنا!"
"اما ما با این روش نمی‎توانیم پیش برویم. آدم متوجه می‌شود که شما دیپلماسی را به روح سیاه‎تان تجویز کرده‎اید. کلمات، کلمات، و با آن آدم می‎داند چطور دیگران را مصنوعی معطل سازد."
"من نمی‎خواهم شما را ناخشنود ببینم. پس گوش کنید. و چون شما مرا به پُر حرفی متهم می‎کنید، بنابراین می‎خواهم آن را کوتاه کنم."
"شما اینطور مورد علاقه‎ام هستید!"
"این هانس فِل‎اِشلاگ در بعضی موارد با من همسرنوشت است. به هر حال او هم به سفر بر روی دریا می‎پردازد، زیرا جا برای او در وطن تنگ شده بود. او و یکی از کودکان همسایه در یک شهر کوچک با هم رشد کرده بودند. با یک دختر! پسر چیزی از جوانیش می‎بخشد، دختر یک قطعه از دوشیزه‌گی‌اش را قربانی می‎کند. به این ترتیب روح جوانشان دست در دست می‎رفتند. پسر سیب‎ها را از روی درخت برای دختر می‎آورد و نه فقط از باغ پدر و مادر دختر!"
"درست مثل ما!"
"اینطور است! درست مثل ما! او به دختر در تکالیف مدرسه کمک می‎کرد، بخصوص در درس ریاضیات که دختر در آن قوی نبود."
"ما هم همین کار را می‌کردیم! این خیلی عجیب است!"
"همینطور است. این ممکن است اغلب در زندگی اتفاق افتد!"
"و سپس آنها بزرگتر می‎شوند ..."
"اینطور است! خطوط متفاوت جنسیتی شروع می‎کند خود را در بین آن دو به محسوس ساختن. دختر یک خانم می‎شود، اما پسر هنوز هم بعنوان یک جوان به اصطلاح احمق در اطراف ول می‎گشت. زندگی پُر سر و صدای خانۀ پدر و مادر بیشتر و بیشتر دختر را گرفتار می‎ساخت. پسر دبیرستان را به پایان می‎رساند و وارد دانشگاه می‎شود. او با قلبی داغ برای خود یک هدف می‎نشاند، او یک آرمان در قلب حمل می‎کرد. و او این را به رفیق دوران جوانیش نشان می‎دهد. او در تعطیلات به خانه بازمی‎گشت و به این ترتیب آنها گهگاهی همدیگر را می‎دیدند. اما این دیدارها به یک بحث جدیتر نیانجامید. او پسر والدین کم‎ثروتی بود، و دختر در این سال‎ها مانند یک ملکه در شکوه و زیبائی به اطراف قدم برمی‎داشت. آیا پسر امید داشت؟ بله او امید داشت. او فکر می‎کرد که هنوز می‎تواند برنده دختر شود. هر گام جدید به پیش به او اجازه می‎داد که هدف والایش هم نزدیک به نظر آید. این خیلی ساده‌اندیشی بود! آیا اینطور نیست خانم عزیز؟"
"چرا این را از من می‎پرسید؟"
"زیرا ... زیرا شما علاقه زیادی برای دوست من قبلاً از خود نشان دادید."
"ادامه، ادامه!"
"و ادامه؟ خب بله، هر داستانی باید هم بطور منطقی یک پایان داشته باشد! هانس فِل‎اِشلاگ ــ ما می‎خواهم هنوز او را به این اسم بنامیم ــ در وسط امتحانات ارزیابی بود که به او اطلاع داده می‎شود پدر دختر در کسب و کار طوری ضرر کرده که بدترین چیزها در انتظار است. این خبر قلب پسر را آن زمان می‎فشرد، چون او نمی‎توانست کمک کند و باید بدون انجام کاری کنار می‎ایستاد. حالا اما محرم ساختن دختر با راز قلبش چنان وحشتناک به نظرش می‎رسید که او هنوز عمیقتر در خود فرو می‎رود. بنابراین او سکوت می‎کند و در امتحانات قبول می‎شود. حتی با نمره عالی. وزیر گهگاه به او نشان می‎داد که آینده‎اش در کشور مطمئن می‎باشد. و او این سرزمین را ترک می‎کند ... وطنش را!"
"آه خدای من!"
"در آن روزها، چون او متوجه شده بود که دختر خود را به فرد دیگری با دست و ... قلب وعده داده است، در این وقت تصمیم پسر راسخ می‎شود. او هرگز به دختر دلیل واقعی رفتنش را اقرار نکرد. این کار دیگر هیچ فایده‎ای نداشت. دختر باید در صلح از سعادتش لذت می‌برد!"
مانند یک بخار این کلمات از لبان دختر سر می‎خورند: "از سعادتش!"
"او به اندازه کافی بُزدل بود که شخصاً از دختر خداحافظی نکند. او آن را کتباً انجام داد. شاید او با این کار می‎توانست خودش را لو بدهد. اما نباید چنین می‌گشت!"
"خیلی دیر شده بود!"
"او به برلین می‎رود و آنجا در کنسولگری مشغول کار می‎شود. کارهای سخت بدنبالش می‎آیند. بعد او را از طریق دریا به محل دیگری می‎فرستند. فاصله دور باید برای او فراموشی می‎آورد. و وقتی این هم برایش فراموشی نیاورد، وقتی در میان تمام شکوهِ جنوب، در مستیِ جشن‎های درخشان و زنانِ زیبا هنوز هم تصویر وطن و تصویر اولین عشقش نمی‎خواست از او دور شود، در این وقت او شاعر می‎شود. او مانند گوته فکر می‎کرد. او می‎خواست خود را در شعر از آنچه روحش را هنوز شکنجه می‎داد رها سازد. بنابراین این کتاب بوجود می‎آید. آنچه را که لب‎هایش هرگز به دختر اعتراف نکردند اینجا در اشعارش شجاعت می‎یابد که همه‌چیز را به دختر بگوید. او تحت نام غریبه اجازه می‎دهد اشعارش به اروپا بروند. و این اشعار همچنین بدست دختر رسیدند و مورد علاقه دختر قرار گرفتند، زیرا روحی با دختر حرف می‎زند که مانند پژواکی از زمانِ دوران جوانی قلبش را لمس می‎کند."
"از دوران جوانی!"
"وقتی او یک روز می‎خواند که دختر شوهرش را از دست داده و دوباره آزاد است، دیگر او در زیر خورشیدِ غریبه رنج نمی‎برد. وقتی زمان خدمتش منقضی شده بود، او برمی‎خیزد و با قلب پُر از اشتیاقی دردناک و امیدی لرزان بازمی‎گردد."
یک صدای هق هق آهسته در سکوت نفوذ می‎کند. هیچیک کلمه‎ای نمی‎گفت. سپس مرد آهسته ادامه می‎دهد:
"و حالا من دوباره اینجا هستم! و هنوز هم درخت قدیمی در باغ مانند زمانیکه ما بر روی شاخه‎هایش می‎نشستیم و برای همدیگر داستان تعریف می‎کردیم و رویا می‎بافتیم تاجش را رو به آسمان آبی رنگ کشانده است. سرنوشت بر روی سر هر دو نفر ما بی‎رحمانه سر و صدا کرده است. سرنوشت گرفت و داد. اما سرنوشت نتوانست خاطرات دوران پاک جوانی را در ما بکُشد. این را هیچکس نتوانست از ما بدزدد."
"هیچکس، اِرنست!"
"و در این دوران جوانی ما هر دو تنها شده‎ایم. ما دیگر از درخت‎ها بالا نخواهیم رفت. اما می‌توانیم دوباره در زیر سایه‎هایشان آن روزها را که هنوز بدون مبارزه و بی‌عیب و نقص بودند به یاد آوریم. این مرا بر روی دریاها به سمت خانه کشاند. آیا باید دوباره برگردم؟ لوسی، تو به من بگو! باید برگردم؟"
"تو باید بمانی و از وطن وفادارانه دفاع کنی!"
"از وطن و از تو!"
و او زن لرزان را به سمت سینه‎اش می‎کشد.
 
جشن صلح
برف از آسمان خاکستری رنگ که عبوس به پائین نگاه می‎کند بی‎صدا فرود می‎آید. برف کلبه‎های کم ارتفاع آهنگرانِ فقیر میخ‎سازِ دهکده‌ای را که با یک پیچ طولانی خود را در یک دره تنگ گسترش می‎دهد پوشانده بود. بالاتر، جنگل پوشیده از برف از همه‌جا مانند همسایه‎ای رو به پائین به خانه‎ها نگاه می‎کند. کوه‎ها از هزاران سال پیش با عظمت در حال نگهبانی از دره در پشت جنگل ایستاده‎اند. امروز صدای غرش آبِ وحشی‎ای که از بهار تا پائیز بسیار بی‎پروا و تشنۀ آزادی از کوه‎ها با سر و صدا به پائین جاری می‎شود به سختی قابل شنیدن است، زیرا آب حالا در زیر پوسته یخِ از برف پوشیده شده از نزدیک کلبه‎ها روان می‎گشت.
برف اما در جائیکه جاده از میان شکاف یک صخره می‎پیچد بر روی یک خانه کوچک ساکت‎تر و شبح‎وارتر قرار دارد. خانه پوسیده و لرزان با شیشه‎های کور پنجره‎ها و آخور ویرانِ بُزها به بیرون نگاه می‎کند. در این خانه زیمرِ پیر که در روستای جنگلی زیمرس کریستیان نامیده می‎گشت زندگی می‎کند. زنش مدت‎هاست که آنجا در کنار دیوارۀ کوه به گور سپرده شده است، جائیکه صلیب‎ها و فرشتگان در زیر نور خورشید می‎درخشند. پسرش، تنها فرزند این ازدواج، سال‎ها قبل از طریق دریا مهاجرت کرده و فقط یک بار نامه نوشته بود. شاید او مُرده باشد. او از مدت‎ها قبل فاسد شده بود. بُز فروخته شده بود و از آن به بعد زیمرس کریستیان در این کلبۀ فقیرانه تنها زندگی می‎کرد.
او روزها مانند تقریباً تمام مردان روستا میخ می‎ساخت، در شب اما با تفنگِ آمادۀ شلیک در میان جنگلِ کوهی روستایش پرسه می‎زد. او مانند بعضی از مردم ناحیه یک شکارچی غیرقانونی بود. این احتمالاً در خونش بود. او به این خاطر در مجموع چندین سال را در پشت میله‎های زندان گذرانده بود، اما این سال‌ها را ابداً بعنوان سال‎های از دست رفته احساس نمی‎کرد. زیرا این مجازات‎ها به او در راه بزرگ ساختن انتقامش کمک کرده بودند، انتقام از کسانیکه خود را صاحب حق در مورد جنگل اهدائی خدا به انسان‎ها می‎دانستند.
همچنین انتقام از کسی که خیلی دوست داشت با او تصویه‌حسابِ خونین کند.
حالا همه اینها تمام شده بودند. برای همیشه! زیمرس کریستیان بر روی تختِ کنار پنجرۀ اتاقِ کم ارتفاع زیمرس کریستیان دراز کشیده بود. کنار سرش اما مرگ ایستاده بود. او وزش تنفس مرگ را احساس می‎کرد و می‎دانست که عمرش در حال به پایان رسیدن است. اما به نظر می‎رسید که چیزی او را افسرده می‎سازد. همسایه، همچنین یک آهنگر میخ‎ساز پیر، امروز چند بار پیش او بود. به نظر دکتر دیگر جای کمک باقی‌نمانده بود، اما حالا هنوز هم آدم می‎توانست آخرین خدمات قلبانه را به اثبات رساند.
اما زیمرس کریستیان همه کمک‌ها را با یک حرکت صامت دست رد کرده بود، او نه دارو و نه چیزی از سوپِ آورده شده را می‎خواست. فقط چند جرعه آب بر روی لب‎های خشکِ تب‎دار. او به صندلی کنار تخت اشاره کرده و در این لحظه همسایه ساکت و در حال انتظار خود را بر روی آن نشانده بود. به نظر می‎رسید که یک جنگِ عمیق مرد در حال مرگ را می‎لرزاند. سینه‎اش خود را بالا می‎برد، لب‌هایش در حال زمزمه می‎لرزیدند. و سپس سرش را با زحمت به سمت همسایه می‎چرخاند، یک نگاه متوقعانه از روی همسایه می‎گذرد. دست لاغر پوشیده از رگ‎های آبی رنگِ متورم کورمال او را جستجو می‎کند.
"همسایه!"
"آیا چیزی می‎خواهی؟"
"آره! ... نزدیکتر بیا ... نزدیکتر! من می‎دانم که حالا زمان به آن سمت رفتنم فرا رسیده است. سرت را با تأسف تکان نده. ساعات آخر عمرم فرا رسیده ... من این را احساس می‎کنم، اما چیزی من را افسرده می‎سازد. من مایلم ... در صلح بروم. پول اندکی که دارم ... مال توست. می‎شنوی؟ مال توست! من دیگر کسی را ندارم که انتظار مالم را بکشد. پسرم؟ هه! شما دو نفر ... تو و زنت ... شماها نسبت به من خوب بودید. مبلغ اندک برای خاکسپاری را بپرداز ... آنچه باقی‌می‎ماند ... سهم توست. اما این بر روی قلبم سنگینی می‎کند که کسی که بیشترین نفرت را در جهان ..."
"فیشتنرز آندرس؟ او دوباره اینجاست!"
"بله، بله! من می‎خواهم با او صلح کنم ... می‎شنوی؟ در غیراینصورت ... مُردن یک تردستی نیست ... اما همه‌چیز باید مرتب باشد ... مرتب! برو آنجا! به او بگو باید عجله کند. بگو زیمرس کریستیان می‎خواهد با او تصفیه‌حساب کند ... صورتحساب مفقود است ... صلح ... برای اینکه جریانِ رفتن به آن سمت راحت‎تر انجام گیرد. برو! عجله کن! او را با خود بیاور، همسایه! این آخرین خدمت به من است. سپس دیدار ما در آن دنیا!"
در این وقت همسایه از روی صندلی بلند می‎شود و خارج می‎شود، و در حال تکان دادن سر پیش زنش می‎رود.
او می‎گوید: "ببین، کاترین! در برابر خداوندِ قدیمی‎مان حتماً همه حرمت قائلند. زیمرس کریستیان نمی‎تواند بمیرد. ابتدا می‎خواهد دست فیشتنرز را یک بار بفشرد و با او صلح کند."
"آیا این ممکن است؟ خب، پس عجله کن!"
و پیرمرد برای جستجوی فیشتنرز آندرس با عجله بیرون رفته بود. این یک ساعت قبل بوده است.
مردِ در حال مرگ کنجکاو به هر صدائی در حال انتظار و استراق‌سمع بر روی تخت دراز کشیده بود.
کسی که دروازه ابدیت را در برابر خود آهسته در حال گشوده گشتن می‎بیند دقایقِ در حال ناپدید گشتن زندگی برایش ابدی می‎گردند. پس از آنکه همسایه اتاق را ترک کرده بود در این وقت زیمرس کریستیان گوش سپرده بود تا صدای خاموش گشتن آخرین گام‎ها را بشنود. او سپس شروع می‎کند خود را به سختی به راست ساختن. نالان، لرزان و با چهره‎ای از شکل افتاده عاقبت موفق به این کار می‎شود. با دست لرزان دیوار را لمس می‎کند. یک درِ کوچک گنجه باز می‎شود. یک قاپیدن ... و با یک فریاد بخاطر درد فیزیکی دوباره با ضعف بر روی بالش خم می‎شود. پس از دقایقی از زیر پتو صدائی به گوش می‎رسد. یک لبخند خاص از چهره کمرنگ مرد می‎گذرد. سپس در حال گوش سپردن و انتظار کشیدن آرام دراز می‎کشد.
افکارش شروع به مهاجرت می‎کنند. سال‎های زندگیش مانند در پرواز از کنار او می‎گذرند. جنگل کوهی بومی در تمام تصاویر، در تمام خاطرات خش‎خش می‎کرد، جنگل‎اش که او آن را بیشتر از هرچیز دوست می‎داشت و برایش ترانه‎هائی از رهائی در روح می‎خواند و نیاز و گرسنگی‎اش را بدست فراموشی می‎سپرد امروز از آن بالا پوشیده شده از برف برای آخرین بار با داخل شدن از پنجره به او سلام می‎کرد. و حالا همه‌چیز تمام شده است! اما اول هنوز جشن صلح و سپس ... رفتن به آن دنیا! صلح! هاهاها!
چه‌کسی ابتدا تفنگ را بدست او داده بود؟ مخفیانه اما محکم؟ آن زمان، هنگامیکه ماه در دره آویزان بود و میان تنه درختان مانند هزار چشم به او خیره شده بود؟ آیا آنجا یک صدا به او مرتب زمزمه نکرد: بزن! جنگل بزرگ است و شاهزاده یک مرد ثروتمند! یک فشار! این شلیکی استادانه بود. یک گوزنِ باشکوه با زندگیش قبض اجازۀ شلیک را داد. این یک آغاز شاهانه بود! در این وقت جسارت و بی‎پروائیش رشد کرده بود.
اما یک بار سرنوشت به سراغش می‎آید. او را به دادگاه می‎کشانند. سه شاهدِ دعوت شده از ماجرا با خبر بودند. اما دو نفر از آنها مردان صادقی بودند. آنها به دروغ قسم یاد می‎کنند که چیزی ندیده‎اند. آنها مردانگی کردند. نفر سوم اما بر علیه او شهادت داد. فیشتنرز آندرس! از آن روز به بعد ستاره‎اش غرق شده بود. از آن به بعد کار و فعالیتش بعنوان یک فرد محکوم گشته تحت نظارت بود. او فکر می‎کرد در پشت هر درخت یک تفنگ که به سمتش هدف گرفته شده است می‎بیند.
او پس از آزاد شدن از زندان و بازگشت به روستا فرد دیگری شده بود. انتقام! انتقام در او فریاد می‎کشید. اما فیشتنرز آندرس از آن ناحیه رفته بود. گفته می‎شد که از طریق کوه‎ها به شوارتسبورگ رفته است. اما خانۀ کوچکش هنوز آنجا قرار داشت، خالی و برای فروش. دیگر نمی‌شد یک خالِ لکه‎شرابی بر شکم این خائن نقاشی کرد.
هنگامیکه او برای دومین بار از زندان بیرون می‎آید در این وقت پسرش رفته بود. پسر از جنس او نبود، شکار در خونش نبود، و به این ترتیب خانه و وطن را عوض کرده بود. یک سال دیرتر چشمان زنش را می‎بندد. حالا او کاملاً تنها بود؛ تنها با خاطراتش و انتقامش. او سپس دیرتر یک بار دیگر متهم به جرم می‎گردد و محکوم می‎شود و به زندان می‎رود. او عاقبت بعنوان یک مردِ شکسته به خانه بازمی‎گردد.
سال‎های عمرش تیره و در تنهائی می‎گذرند، تا اینکه عاقبت مرگ به در می‎کوبد. او برای بیمار بودن ساخته نشده بود. هفته‎ها بود که در بسترش عذاب می‎کشید. در این بین زمستان آغاز شده بود. از دو روز پیش دانه‎های سفید برف چرخ‎زنان در کنار پنجره‎اش در حال بافتنِ کفن وحشتناک بزرگی بر روی زمین بودند که در زیرش حالا باید او هم به زودی استراحت کند.
در این هنگام، پژواک یک گام برداشتنِ محکم در بیرون به گوش می‎رسد. زیمرس کریستیان ناگهان چنین احساس می‎کند که انگار یک حرکت سریع از میان روحش می‎گذرد. او خود را راست می‎سازد و به بیرون خیره می‎شود. او فکر می‎کند که ضربان اندک قلبش باید متوقف شوند. این فیشتنرز آندرس است که در این لحظه می‎گذرد.
حالا همسایه رفته است فیشتنرز آندرس را جستجو کند، برای اینکه بتواند با او صلح کند. او احساس می‎کند که چطور نیروهایش بیشتر و بیشتر ناپدید می‎گردند. هیجان بزرگ این روز! اما او می‎خواهد زنده بماند، او باید زنده بماند، حداقل تا زمانیکه هنوز ... تا ...
گوش کن! آیا مانند صدای حرف زدن نبود؟ آیا گام‎های در حال نزدیک شدن نبود؟
مرد با زحمت خود را برمی‎گرداند و به درِ اتاق خیره می‎شود. بازوی راستش در زیر پتو حرکت سریعی می‎کند.
هیچ‌چیز، هیچ‌چیز! این یک فریب بود. چقدر پیشانی‌اش داغ شده است. و پاها سرد مانند یخ، طوریکه انگار او خودش در برف ایستاده است، و برف، مرتب بالاتر و بالاتر می‎آمد ... حالا به زانویش رسیده است و آهسته به سمت بدنش حرکت می‎کند. و حالا جنگل هم از بالای سرش سر و صدا می‎کند، مرتب واضحتر. این جنگل کوهستانی اوست ... هاهاها! او همه‌چیز را دوباره به یاد می‎آورد. آنجا فیشتنرز آندرس می‎آید، رذلی که به نفع او یک شهادت دروغ نداد ...
"فقط داخل شو ... داخل شو! ما می‎خواهیم صلح کنیم ... صلح! تا من بتوانم عاقبت بر روی این زندگی لعنتی خط بکشم!"
مرد با چشمان بی‌حرکت بر روی تخت خود را راست می‎سازد.
"عاقبت آمدی؟ هاهاها! ... تو!"
یک تیر از طپانچه به سمت درِ اتاق شلیک می‎شود. یک نفس‎نفس زدنِ در حال محو گشتن؛ سپس سکوت برقرار می‎شود. فقط ساعت دیوار تیک تاک می‎کند و در اجاق قطعه چوب سوخته بی‎صدا در هم فرو می‎ریزد.
دقایقی دیرتر همسایه و فیشتنرز آندرس داخل اتاق می‎شوند.
با چشمان درشت به مرد که در تخت به عقب خم شده بود خیره می‎شوند.
"همسایه! من برایت آندرس را آورده‎ام! حالا صلح کن!"
همه‌چیز ساکت می‎ماند.
"همسایه!"
دیگر هیچ‌چیز حرکت نمی‎کرد.
حالا هر دو کاملاً نزدیک تخت می‎شوند. دست مچاله شده مُرده هنوز وسیله قتل را محکم نگاه داشته و بر روی چهره‌اش آخرین پوزخند نشسته بود.
فیشتنرز آندرس می‎گوید: "خیلی دیر شد! او مُرده است!"
همسایه دست او را می‎فشرد.
"اینجا خدا قضاوت کرده است. امیدوارم او را ببخشد، همانطور که ما باید این کار را بکنیم."
 
دستمال سرخ. (یک داستان کودکانه)
حتی کوچکترین چیزها هم در نهایت داستان خود را دارند. حتی اگر این چیز فقط یک دستمال کوچک سرخ باشد. همچنین حتی اگر این چیز فقط در زندگیِ یک کودک یک نقش ایفا کرده و فقط یک داستان کودکانه باشد. فصل تابستان و حوالی ظهر است. همین حالا اولین سوت کارخانه برای اعلام استراحتِ یکساعته به صدا می‎افتد؛ بلافاصله پس از آن سوت کارخانه‎های دیگر شهر کوچکِ کوهستانی با صدای ریز طنین می‎اندازد. ساعت‎ها از برج کلیسا، شهرداری، دروازه و قلعۀ شهر درهم دوازده بار ضربه می‎زنند و سپس ناقوس‎ها شروع ظهر را اعلام می‎کنند.
در این هنگام یک مرد کوچک و بلوند ــ تقریباً چهارساله ــ با قدم‎های کوتاه و سریع از میان حیاط به سمت خانۀ مسکونی آقای وِنرت قاضی شهر می‎رود. پسر، تنها فرزند دکتر فالکه است. پدر و مادرش هر دو امروز به نزدیکی پایتخت رفته‎اند و برای پسر خود در نزد همسایه تا شب بعنوان مهمان وقت گرفته‎اند.
خانم قاضی در کنار درِ خانه از پسر کوچک استقبال می‎کند.
"خوب، هانس، اما این خیلی زیباست که تو اینجائی!"
"خاله، امروز اما اجازه دارم پیش تو بمونم! مادر و پدر این را اجازه دادند."
"که اینطور، که اینطور! خوب، ما همدیگر را تحمل خواهیم کرد! مگه نه؟"
پسر کاملاً جدی سر تکان می‎دهد، طوریکه انگار می‎خواهد با آن بگوید: "اگر تو اول با نزاع کردن شروع نکنی!"
"هانس، چه‌چیزی را بسته‎بندی کردی؟"
"این؟" پسر بسته کوچک را باز می‎کند. "این قاشق، چاقو و چنگال منه! خاله، تو احتمالاً فکر می‎کردی که من هنوز همه‌چیز رو با قاشق می‎خورم؟ نه، خیلی وقته که دیگه اینطور نیست!" او به دو حرف حک شده بر روی وسائل نقره‎ای اشاره می‎کند: "می‎بینی، اینجا اسم من نوشته شده: هانس فالکه. اون که گِرد و باریک نوشته شده یعنی فالکه. آیا تو هم می‎تونی اون رو بخونی؟"
"آه البته، پسر! خود ما آن را برای غسل تعمید به تو هدیه دادیم!"
"شماها؟" پسر کوچک ابتدا با چشمان درشت‌گشته به زن نگاه می‎کند، سپس نگاهی به وسائل نقره‎ایش می‎اندازد. در صورتش واضح نوشته شده بود که او از امروز به بعد آنها را بیشتر دوست خواهد داشت.
"خُب هانس، پس بگذار که غذا خوردن پیش ما امروز به تو لذت ببخشد!"
"من چیزی که برام خوشمزه باشه می‎خورم، چیزی که برام خوشمزه نباشه دوباره به بیرون تُف می‎کنم!"
"اما هانس!"
"خب، من که نمی‎تونم کار دیگه‎ای کنم!؟ ببین، خاله، من چند وقتِ قبل خونۀ کارل مایسنر دعوت شده بودم ... اونجا باید شام سالاد می‎خوردم ... البته من سالاد رو دوست نداشتم اما با زور خوردم ... و بعد در شب مریض شدم ... خیلی مریض. و در این وقت مادر گفت وقتی چیزی برام خوشمزه نبود بهتره که نخورم. ببین خاله؛ اما وقتی من غذا رو تو دهن داشته باشم، بعد ... بعد باید اون رو دوباره تُف کنم! مگه نه؟"
خانم قاضی شهر با گرفتن دست مهمانِ کوچکش او را به سمت اتاق نشیمن هدایت می‎کند، جائیکه میز غذاخوریِ آماده شده انتظار می‎کشید.
"خب هانس! اینجا جای توست. عمو هم بزودی می‎آید. من فقط می‎خواهم دوباره به آشپزخانه سربزنم." زن به سمت در می‎رود.
پسر در حالیکه صورتش از یک وحی درونی می‎درخشید او را صدا می‎زند: "خاله، می‎دونی، من سوپِ شکلات رو همیشه می‎خورم! همیشه، خاله!"
"که اینطور، که اینطور! اما یک دفعه دیگر!" ــ ــ ــ ــ ــ
سوپِ شکلات در این ناهار وجود نداشت، با این حال هانس فالکه شجاعانه و مردانه عمل می‎کند و غذایش را می‎خورد، و وقتی عاقبت آنها بلند می‎شوند و آشپزخانه را ترک می‎کنند صورت گِرد و دوستداشتنی‎اش کاملترین رضایت را بیان می‎کرد.
او بعد از ظهر را با بازی در باغ می‌گذراند، و عاقبت پس از اندکی خسته شدن به داخل آلاچیقِ میان باغ که در آن خانم قاضی شهر نشسته و مشغول انجام یک کاردستی بود می‎دود.
"خاله، حالا برای من چیزی تعریف کن! آه، خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم! من خیلی ساکت می‎شینم!"
"از سفیدبرفی؟ سیندرلا؟"
"نه، نه! این بار از شوالیه‎های بزرگ ... که بر روی اسب‎های زیبا می‎شینن ... آه، خاله، تو خوب می‎دونی که منطورم چیه!"
و زن جوان شروع به تعریف می‎کند، و وقتی نگاهش را گاهی بالا می‎آورد سپس دو چشم جوان بسیار بزرگ را می‎بیند که با هیجان و خیره به او نگاه می‎کنند. از مسابقات جالب و قلعۀ جادو صحبت می‎شود. در آنجا شوالیه‎ها با کلاهخودهائی که تمام سر و صورتشان را می‎پوشاند به داخل میدان می‎تازند و با نیزه‎های چوبیِ دراز همدیگر را از اسب به زمین می‎اندازند. اما آن بالا در بالکنی که پارچه‎های ارغوانی بطور باشکوهی رو به پائین آویزانند زنان زیبا نشسته‎اند و هر شوالیه‎ای که حریفش را بر روی زمین می‎انداخت تشویق می‎کردند ...
"خاله، پارچه ارغوانی یعنی چه؟"
"ارغوانی؟ هانس، آنها دستمال‎ها و پارچه‎های سرخ درخشندۀ آتشین هستند."
"هوم، هوم! خب، ادامه بده!"
اوایل شب پدر و مادر می‎آیند و فرزندشان را دوباره به خانه می‎برند. هانس تمام شب را از شوالیه‎ها و زنان زیبا خواب می‎بیند.
صبح روز بعد هانس در حال بررسی و انتظار در اطراف خدمتکار در آشپزخانه آهسته راه می‎رفت. دختر با لباس گشاد در مقابل ظرفشوئی ایستاده بود، طوریکه مقداری از لبۀ زیردامنی قرمز رنگش دیده می‎گشت. "تو! ... مینا! ... آیا زیردامن قرمزتو امروز درنمیاری؟"
"نه! برای چی؟ آیا دوستش نداری؟"
"خیلی دوست دارم! ... هوم! پس درش نمیاری! حیف!" هانس از آشپزخانه می‎رود، مدت کوتاهی در حال فکر کردن در راه‎پله می‎ایستد و سپس از پله‎ها به سمت اتاق زیرشیروانی بالا می‎رود، جائیکه مادرش چند صندوق و جعبه گذارده بود و در آنها پارچه برای رفو کردن و انواع باقیمانده پارچه قرار داشت.
او تقریباً پس از گذشت نیم ساعت دوباره از پله‎ها با سرعت به پائین هجوم می‎آورد، درِ اتاق را باز می‎کند و با یک دستمال کوچک سرخ در دست، ساکت و با چشمان درخشان در برابر مادرش که کنار چرخ خیاطی نشسته بود قرار می‎گیرد.
"مادر، این دستمال سرخ را به من هدیه کن! خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم!"
"خوب مال تو! اما آن را برای چه می‎خواهی؟"
"اوه، اینو من خیلی خیلی لازم دارم!" و با آن دوباره از اتاق به بیرون می‎دود.
کار اسرارآمیزی در خانه در حال انجام شدن بود. هنگامیکه خانم دکتر فالکه بعد از ظهر دوباره در محل همیشگی‎اش کنار پنجره در اتاق نشیمن نشسته بود هانس ظاهر می‎شود. او چند صندلی را در دایره گسترده‎ای کنار هم قرار می‎دهد و بر روی هر صندلی یک مهره بازی منچ می‎نشاند. سپس یک صندلی را کاملاً نزدیک محل نشستن مادر می‎کشد و به پشتی صندلی دستمال سرخ را آویزان می‎کند.
او می‎گوید: "خوب! و با رضایت به اطراف نگاه می‎کند و ادامه می‎دهد: "حالا می‎تواند شروع شود!"
"پسرم، قرار است چه بشود؟"
"مادر، اینها همه شوالیه‎های بدی هستند و من باید حالا آنها را با نیزه به زمین بندازم! تو اما دوشیزه زیبا هستی. ببین ... تو باید وقتی همه شوالیه‎هایِ بد به زمین افتادند خودتو روی دستمال سرخ خم کنی و به من پاداش بدی! می‎فهمی؟" او یک بار دیگر ناپدید می‎شود. اما بعد در دوباره گشوده می‎گردد. او با یک کلاه کاغذی که خودش ساخته بود وارد می‎شود، در میان پاها جارو آشپزخانه و در دست راست یک خط‎کش در حال نوسان قرار داشت، به این نحو او با افتخار از میان موانع می‎تازد. ابتدا به سمت میز خیاطی می‎رود و در آنجا کاملاً جدی در برابر مادر سرش را خم می‎کند.
"خب، حالا تو هم باید سلام بدی! این لازمه!"
پس از آنکه خانم دکتر کاری را که از او خواسته شده بود انجام می‎دهد، او به جارو آشپزخانه مهمیز می‎زند و ابتدا چند بار در میان میدان مسابقه می‎تازد. سپس به سمت اولین حریف می‎تازد. با یک ضربه خط‎کش مهره به زمین می‎افتد! اولین حریف بر روی زمین افتاده بود، یعنی در واقع مهره بر روی کف اتاق می‎غلتید. یکی دیگر در زیر مبل می‎افتد، دوباره یکی دیگر به زیر یخچال، یکی به زیر کمد و یکی به زیر میز. مرد کوچکِ دلاور حریفان را یکی پس از دیگری از زین به زمین می‎انداخت.
چه لذت بردن باشکوهی! چه زیاد وجد و طربش رشد می‌کرد، گونه‎هایش می‎گداختند و چشمان زیبای هوشمندش می‎درخشیدند! شادیِ مبارزه هر عصب و هر ماهیچه‎اش را پُر ساخته بود! عاقبت وقتی آخرین شوالیه با ناله از اسب سُر می‎خورد و به زمین می‎افتد هانس جارو آشپزخانه‎اش را می‎چرخاند و با افتخار و بالا نگاه داشتن سر به زیر بالکن که دستمال سرخ از آن آویزان بود می‎تازد تا از دست زیبای زن جایزه پیروزی را دریافت کند.
و مادر خود را بر روی پسرش خم می‎سازد و او را می‎بوسد.
سپس با صدای رسمیِ بلندی می‎گوید: "آقای شوالیه، هیچکس مانند شما دلاور نبود! پاداشی را که سزاوار شماست قبول کنید!"
در این حال یک قطعه شکلات در دست او می‎گذارد. و او با خم کردن سر تشکر می‎کند، اسب را می‎چرخاند و به سرعت بیرون می‎جهد تا در باغ هرچه سریعتر جایزه پیروزی‌اش را بخورد. ــ ــ ــ
هانس به سختی می‎توانست بخاطر آورد که هرگز یک چنین روز زیبائی را گذرانده است. بازی مسابقه با شوالیه‎های بد برای هفته بعد هم لذتبخشی‎اش را حفظ می‎کند، اما سپس با توجه به نیازِ تنوع در کودک بازی دیگری جای آن را می‎گیرد.
اما در این حال یک چیز در قلبش رشد کرده بود، از آنجا که دستمال سرخ با خاطرات افتخارآمیز و همچنین خاطرات شیرینش مرتبط بود بنابراین از این پس مهمتر از هرچیز دیگر برایش می‎گردد. تقریباً چنین بود که انگار دستمال سرخ او را برنده زندگی و روح ساخته است. دستمال سرخ محل مخصوص خود را بر روی کمد کنار تختش داشت. هنگامیکه او شب‎ها لباس خواب بر تن می‎کرد، سپس دستمال را در آغوش می‎گرفت و با آن به تختخواب می‎پرید. او محکم دستمال را در آغوش می‎گرفت و با آن مخفیانه حرف می‌زد و نوازشش می‎کرد، تا اینکه مژه چشمانش خود را محکم می‎بستند. دستمال سرخش برای چند سال رفیق خوابش باقی‌می‎ماند.
یک بار پدر و مادر می‎خواستند برای خوابیدن بروند، در این هنگام پدر می‎گوید: پسر حالا به اندازه کافی بزرگ شده است که دیگر لازم نباشد با دستمال در رختخواب به خواب رود. مادر خود را آهسته به تختخواب پسر که به خواب عمیقی فرو رفته بود نزدیک می‎سازد و با احتیاط دستمال را از آغوشش بیرون می‎کشد.
در این لحظه یک ناآرامی عجیب بر پسر مستولی می‎گردد. او خود را از یک پهلو به پهلوی دیگر می‎غلتاند، با دست‎هایش روی پتو را لمس می‎کند، و شاکیانه زمزمه می‎کند:
"دستمال سرخ! ... دستمال سرخ!"
از آن به بعد دیگر هیچ تلاشی برای ترک دادن محبوب شبانه‎اش انجام نمی‎گیرد.
این اتفاق در بهار سال بعد می‎افتد. صدای ریزش آبشار در کنار باغ به گوش می‎رسید و در میان شاخه‎های درختان میوه که مانند برفِ درخشان گل داده بودند سُهره، چرخ‎ریسَک و توکا مشغول خواندن آواز بودند.
هانس با یک دوست دبستانی خود بر روی چمن زیر درختان بازی می‎کرد. آنها بر روی پشتۀ کودِ گیاهی یک قوطی کنسروِ خالی کشف می‎کنند، که حالا بعنوان توپ گاهی توسط هانس و گاهی توسط دوستش به سمت همدیگر به هوا پرتاب می‎گشت و بامزه می‎درخشید.
و حالا دوباره نوبت هانس بود. هانس قوطی را به پرواز می‎اندازد ... اما سپس ... یک فریاد تیز ... و، همبازیِ هانس با پیشانی خونین که توسط لبه تیز قوطی زخمی شده بود سقوط می‎کند.
هانس بی‎حرکت آنجا ایستاده بود. بعد اما با عجله به سمت دوست دبستانی خود می‎دود، خود را خم می‎سازد و با وحشتی پنهان ساخته به خرابکاری‎ای که بی‎گناه انجام داده بود نگاه می‎کند.
"مایک! آرام، مایک! من فوری به تو کمک می‎کنم!"
و او با عجله وارد خانه می‎شود و بلافاصله با دستمال سرخ برمی‎گردد و آن را بر روی پیشانی پسر که می‎نالید قرار می‎دهد. اما فریادهای او مادر خانه را هم به آنجا کشانده بود. مادر با نگرانی کمک‎های اولیه را برای فرد زخمی شده انجام می‎دهد، تا اینکه بالاخره خونریزی قطع می‎شود و او می‎تواند به خانه بازگردد.
"اما هانس، چرا تو از دستمال سرخت استفاده کردی؟"
پسر دستپاچه، شرمنده و غمگین به زمین نگاه می‎کند. سپس دوباره چشم‎هایش را بالا می‎آورد و آهسته و با لکنت پاسخ می‎دهد:
"چون ... چون من دستمالم را خیلی دوست دارم ... و ... چون آدم با آن دیگر خون را نمی‎دید!"
زخم پیشانی دوباره بهبود یافته و همچنین هیچ آسیبی به دوستی دوران جوانی آنها وارد نساخت. خانم دکتر فالکه دستمال سرخ را شسته و آن را دوباره آرام سرجایش قرار داده بود. هانس اما از آن به بعد دیگر دستمال را با خود به تختخواب نبرد.
خانم دکتر فالکه در روزِ پس از جشن مراسم بلوغ و پذیرش آئین مسیحی به پسرش یک جعبه می‎دهد که بر رویش نوشته شده بود: "خاطرات جوانی!" و حاوی اولین کفش‎ها، جوراب‎ها، جغجغه،  عروسک خیمه‎شب‌بازی و اولین دفتر مشق و چیزهای خیلی بیشتر هانس بود. اما همچنین دستمال سرخ هم در آن قرار داشت.
هانس فالکه این گنجینۀ دوران جوانی را تا امروز وفادارانه حفط کرده است. او مدت‎هاست یک مرد شده و مردم از او با احترام نام می‎برند. او تا حال با اسلحۀ از نوع فرهنگی بعضی از حریفان را از روی زین بلند ساخته و بر روی زمین انداخته، و <دستمال سرخ> را هنوز هم با افتخار حفظ کرده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر