گاوهای پیشانی سفید.(5)


عجیب بود که من درست در روز خاکسپاری عمو اُتو به سن قانونی رسیدم، بنابراین اجازه داشتم مبلغ ده هزار مارک سهم ارثیه‌ام را بگیرم و فوری به تحصیل در دانشگاه که تازه شروع کرده بودم پایان داده تا با نقشه‌های دیگری خود را مشغول سازم. با وجود گریه پدر و مادر از خانه پدری به اطاق عمو اُتو نقل مکان کردم، چیزی مرا به آنجا می‌کشاند، و باوجودیکه موهای سرم زمان درازی‌ست شروع به کم شدن کرده‌اند اما من هنوز در آنجا زندگی می‌کنم. لوازم خانه نه زیاد شده‌اند و نه کم. امروز می‌دانم که بعضی چیزها را اشتباه آغاز کرده بودم. کوشش کردن برای موسیقیدان یا آهنگساز شدن بیهوده بود، من استعداد این کار را ندارم. امروز این را می‌دانم، اما این حقیقت را با یک دوره تحصیل بی‌نتیجه با این اطمینان که به شهرت یک آدم تنبل و بیکاره دست یابم پرداختم، از این گذشته تمام ارثم در این راه خرج شد، اما مدت درازی از این ماجرا گذشته است.
من از توالی نقشه هایم دیگر بی‌خبرم، تعدادشان خیلی زیاد بود. وانگهی مهلت‌هائی که من احتیاج داشتم تا به پوچ بودن نقشه‌هایم پی ببرم مدام کوتاه‌تر می‌گشتند. بعدها عمر یک نقشه سه روز طول می‌کشید، طول عمری که حتی برای یک نقشه هم کوتاه است. دوره حیات نقشه‌هایم چنان سریع کوتاه می‌گشتند که من حتی نمی‌توانستم به کسی در باره آنها توضیح بدهم، زیرا که آنها برای خود من هم روشن نبودند. به یاد دارم با این وجود من سه ماه وقت برای آموزش میمیک صرف کردم تا اینکه عاقبت در عرض تنها یک بعد از ظهر تصمیم گرفتم نقاش، باغبان، مکانیسین و ملوان شوم، و اینکه من با این اندیشه که برای معلمی زاده شده‌ام بخواب می‌رفتم و با اعتقادی سخت مانند سنگ که کار در گمرگ تنها راه قطعی ترقی‌ام می‌باشد چشم از خواب می‌گشودم.
ــ ناتمام ــ

گاوهای پیشانی سفید.(4)


عمو اُتو، همانطور که گفتم در اثر یک حادثه ناگوار مُرد. او به وسیله یک قطار باری با سه واگنِ یدکی در مرکز شهر زیر گرفته شد، و جای خوشبختی‌ست که مرد شرافتمندی او را بلند کرده و به پلیس واگذار می‌کند و ماجرا را به اطلاع خانواده می‌رساند. در جیب‌های عمو اُتو یک کیف پول پیدا کردند که حاوی مدالی از مریم مقدس، یک بلیط اتوبوس که دوبار سوراخ شده بود و بیست و چهار هزار مارک پول نقد به همراه رونوشتی از یک قبض دریافت پول بود که او برای حسابدار مؤسسه لاتاری باید امضاء می‌کرد، و او بیشتر از یک دقیقه صاحب پول نبوده است، احتمالاً حتی کمتر از یک دقیقه، زیرا که قطار باری پنجاه متر دورتر از مؤسسه لاتاری او را زیر گرفته بود. آنچه که بعد در پی آمد موجب خجالت فامیل گشت. در اطاق او فقر حاکم بود: میز، صندلی، تختخواب و کمد، چند کتاب و یک دفتر یادداشت بزرگ وجود داشت، و در این دفتر نام تمام کسانیکه او به آنها بدهکار بود نوشته شده بود، به اضافه ثبت چهار مارک قرضی که شب پیش گرفته بود و یک وصیتنامه کوتاه که در آن مرا وارث خویش معین کرده بود.
به پدرم بعنوان مجری وصیتنامه مأموریت داده شد که بدهکاری‌های او را بپردازد. به راستی که نام طلبکاران عمو اُتو چهار صفحه کامل را پر کرده بود، و اولین ثبت او به سال‌هائی برمی‌گشت که او دوره کارآموزیش در دادگاه را قطع کرده و خود را ناگهان با نقشه‌های دیگری مشغول ساخته بود، نقشه‌هائی که تفکر به آنها برای او مقدار زیادی وقت و پول هزینه برداشته بود. بدهکاری‌هایش در مجموع حدود پانزده هزار مارک بود، تعداد طلبکاران به بالای هفتصد نفر می‌رسید و از یک راننده تراموا شروع می‌شد که به عمو اُتو برای خرید بلیط بازگشت سی فنیگ قرض داده بوده تا پدر من که چون خالی کردن جیبش برای عمو اُتو راحت‌تر بوده است رویهمرفته دو هزار مارک به او مقروض بود.
ــ ناتمام ــ

گاوهای پیشانی سفید.(3)


من نمی‌خواهم بیشتر از این در باره مشروبخوار بودن او سکوت کنم. او مشروب می‌نوشید اما هرگز کسی او را مست ندیده بود. از این گذشته نیاز آشکاری به تنهائی مشروب نوشیدن داشت. مشروب تعارف کردن به او بخاطر فرار از شر تلاشش برای پول قرض گرفتن کاملاً بی‌فایده بود. یک خمره پُر از شراب هم او را بازنمی‌داشت تا هنگام خداحافظی و در آخرین دقیقه سرش را از در داخل نکند و بپرسد: "راستی، می‌تونی به من کوتاه مدت ...؟"
اما در باره بدترین ویژگی او تا حال سکوت کرده‌ام: او بعضی اوقات پول را پس می‌داد. چنین به نظر می‌آمد که گاهی به نحوی کسب درآمد می‌کند؛ من فکر می‌کنم که احیاناً بعنوان کارآموز سابق دولت گاهی مشاوره حقوقی به دیگران می‌داده است. بعد او می‌آمد، یک اسکناس را از جیب در می‌آورد و با عشقی دردناک آن را صاف می‌کرد و می‌گفت: "تو خیلی با محبت بودی و به من کمک کردی، بیا این هم یک پنج مارکی!" و بعد خیلی سریع می‌رفت و دو روز بعد دوباره می‌آمد تا مبلغی که بیشتر از مبلغ پس‌داده شده بود قرض بگیرد. این راز همچنان سربسته باقی می‌ماند که او چگونه مؤفق شده بود بدون داشتن آنچیزی که ما طبق عادت آن را شغلی مناسب و خوب می‌نامیم تقربباً شصت سال عمر کند. و او ابداً در ارتباط با بیماری‌ایکه می‌توانست به علت مشروبخواری به آن مبتلا گردیده باشد نمرد. او کاملاً سالم بود، قلبش بطور افسانه‌ای انجام وظیفه می‌کرد و خوابیدنش شبیه به خوابیدن نوزاد شیرخواری بود که شیر کاملی خورده باشد و کاملاً آسوده تا وعده بعدی به خواب رفته است. نه، او بطور ناگهانی مُرد: یک حادثه ناگوار به زندگی او خاتمه داد، و بعد از مرگش یکی از اسرآمیزترین کارهایش فاش گردید.
ــ ناتمام ــ

گاوهای پیشانی سفید.(2)


اما همیشه هر کجا و در باره هر چیزی که صحبت بود، وقتی آخر کار نزدیک می‌شد و زمان خداحافظی فرا می‌رسید، اغلب در راهرو، و زمانیکه در خانه تا نیمه بسته می@شد، او سر کم مو با آن چشمان زنده و سیاهش را یک بار دیگر داخل خانه می‌کرد و انگار مطلب جزئی‌ای را فراموش کرده است به بزرگ‌ترین فرد حاضر خانواده که در وحشت به سر می‌برد می‌گفت: "راستی، می‌تونی به من ...؟"
مبالغی که او درخواست می‌کرد میان یک تا پنجاه مارک در نوسان بود. پنجاه مارک بالاترین رقم بود و او هرگز با گذشت دهه‌ها طبق قانون نانوشته‌ای اجازه درخواست پول بیشتری را نداشت. و همیشه "کوتاه مدت!" را نیز به آخر جمله‌اش می‌افزود.
کوتاه مدت از کلمات محبوبش بود. بعد او دوباره به داخل خانه بازمی‌گشت، کلاهش را یک بار دیگر به چوب‌رختی می‌آویخت، شال را از گردن بازمی‌کرد و شروع به توضیح اینکه او پول را برای چه می‌خواهد می‌کرد. او همیشه نقشه‌هائی داشت، نقشه‌هائی بی‌عیب. او هرگز پول را مستقیم برای خود احتیاج نداشت، بلکه همیشه برای اینکه بتواند بنیاد هستی‌اش را محکم سازد بدان محتاج بود. نقشه‌هایش بین راه انداختن یک دکه لیموناد فروشی که درآمدی مطمئن و دائمی را وعده می‌داد تا تأسیس حزبی سیاسی که می‌توانست اروپا را از سقوط نجات دهد در نوسان بود.
عبارت "راستی، می‌تونی به من ..." عبارتی ترسناک برای خانواده ما شده بود، زن‌هائی در فامیل مانند عمه و خاله‌های ما، خاله‌ها و عمه‌های پدر و مادرمان، حتی دخترهای برادر و خواهرهایمان وجود داشتند که با شنیدن "کوتاه مدت" حال‌شان بد می‌شد و تقریباً به حالت اغماء فرو می‌رفتند.
عمو اُتو _ من چنین تصور می‌کنم که وقتی او از پله‌ها به سرعت پائین می‌رفت کاملاً خوشبخت بوده است _ حالا داخل اولین میخانه می‌شد تا به نقشه‌هایش بیندیشد. او در ضمن نوشیدن یک بطر عرق یا سه بطر شراب _ بستگی به مقدار پولی داشت که او با زرنگی بدست آورده بود، به نقشه‌هایش فکر و آنها را سبک و سنگین می‌کرد.
ــ ناتمام ــ

گاوهای پیشانی سفید.(1)


عمو اُتو فردی آگاه بود؛ رشته‌ای وجود نداشت که او در آن تبحر نداشته باشد: جامعهشناسی، ادبیات، موسیقی، معماری، و حقیقتاً در باره همه چیز آگاهی داشت. حتی متخصصین هم با کمال میل با او گفتگو می‌کردند و او را مشوق، باهوش و خارق‌العاده مهربان می‌یافتند، تا اینکه شوکِ تلاش او برای قرض گرفتن پول آنها را هوشیار می‌ساخت. او نه تنها خویشاوندان را به ستوه آورده بود بلکه دام فریبنده‌اش را هر کجا سودی در آن نهفته بود پهن می‌کرد.
همه معتقد بودند که او می‌تواند دانش و آگاهیش را »نقره‌کاری کند« _ نسل قبل آنرا اینطور ذکر می‌کردند (مترجم: اینجا به معنی کسب پول از طریق دانش است)، اما او آنرا نقره‌کاری نمی‌کرد، او اعصاب خویشاوندان را نقره‌کاری می‌کرد.
اینکه او چگونه مؤفق می‌شد این تصور را در دیگران بوجود آورد که در این روز اعصاب کسی را خُرد نخواهد کرد از اسرار او باقی می‌ماند. اما او اینکار را مرتب و تسلیم ناپذیر انجام می‌داد. من فکر می‌کنم که او دلش نمی‌آمد از هیچ فرصت به دست آمده‌ای صرفنظر کند. صحبت‌هایش با دقت اندیشه شده، جالب و از شوقی حقیقی سرشار و بسیار بامزه بود، نابود کننده برای دشمنان و روحپرور برای دوستانش. خیلی خوب می‌توانست در باره هر چیز صحبت کند، بهتر از آنچه آدم بتواند فکر کند که او بخواهد ...! اما او آن کار را می‌کرد.
با وجودیکه او هرگز دارای فرزند نبود اما می‌دانست که چگونه باید از کودکان شیرخواره مراقبت کرد، زن‌ها را درگیر گفتگوهای فوق‌العاده جالب در باره رژیم غذائی در ارتباط با بیماری‌های مشخصی می‌کرد، پیشنهاد اقسام پودرها را می‌داد، برایشان نسخه پماد می‌نوشت، آری او می‌دانست که چطور آنها را جذب کرده و نگاه دارد: کودک گریان در بغلش فوری ساکت می‌شد. چیزی سحرآمیز از او تشعشع می‌گردید. سنفونی بتهوون را به خوبی تجزیه و تحلیل می‌کرد، شماره قوانین ضروری را از حفظ بود و اسناد قضائی تنظیم می‌کرد ...
ــ ناتمام ــ

گاوهای پیشانی سفید.


Heinrich Böll
ظاهراً من برای مراقبت از پاره نشدن زنجیر پیوستگی گاوهای پیشانی سفیدِ نسل خود برگزیده شده‌ام. یکی باید اینکار را به عهده می‌گرفت و آن شخص من بودم. هیچکس فکرش را هم نمی‌کرد، اما نمی‌توان در آن تغییری داد: من یک گاو پیشانی سفیدم. افراد عاقل خانواده‌ام ادعا می‌کنند که عمو اُتو بر من تأثیر بدی گذاشته است. عمو اُتو گاو پیشانی سفیدِ نسل قبل و عموی تعمیدی من بود. یک کسی باید گاو پیشانی سفید باشد و او آن کس بود. البته او را قبل از آنکه معلوم شود که کشتی‌اش به گل خواهد نشست بعنوان عموی تعمیدی‌ام انتخاب کردند، و همینطور مرا، مرا هم پدرخوانده پسر کوچکی کردند و از زمانیکه گاو پیشانی سفید به حساب می‌آیم او را هراسان از من دور نگه می‌دارند. در حقیقت باید از ما سپاسگزار بود؛ زیرا هیچ خانواده‌ای بدون داشتن گاوهای پیشانی سفید نمی‌تواند خانواده ویژه‌ای باشد.
دوستی من با عمو اُتو خیلی زود شروع شد. او اغلب پیش ما می‌آمد و بیشتر از آنچه پدرم صحیح می‌دانست با خود نُقل و نبات می‌آورد، یک نفس حرف می‌زد و در آخر برای قرض گرفتن مقداری پول تلاش می‌کرد.
ــ ناتمام ــ

مأمورین آوردن غذا.(5)


هنگامیکه من همچنان با زحمت و با پیروی از آن میل عجیبی که در ثانیه‌های مشخص بطور یکنواخت ما را در برمی‌گرفت نیمچه سرباز را حمل می‌کردم؛ و هنگامیکه ما همچنان بیوقفه سنگینی جهان را در حاشیه دهکده با خود می‌کشیدیم، آن آگاهی از ترسی مخوف که از پارچه کفن که بزرگ و بزرگ‌تر می‌گشت و مانند زهر در من سرازیر می‌شد تقریباً محو گشت. من دیگر نه چیزی می‌دیدم و نه چیزی می‌شنیدم، با این وجود آگاه به هر قسمت از حادثه بودم ...
پرتاب و زوزه نارنجک را نشنیدم. انفجار، تمام خیال‌های خارق‌العاده و رنج نیمه‌آگاه را از هم دراند و من با دستان خالی به فضای خالی خیره ماندم، در حالیکه آن دورتر در مکانی کنار یک تپه پژواک انفجار مانند خنده بلندی چندین بار منعکس گردید و طوری از روبرو، از پشت سر و از سمت راست و چپ در گوشم پیچید که انگار در زندانی محصور از کوه محبوسم، و شبیه به چکاچک فلزینِ آن سرودهای وطنی بود که در کنار دیوارهای پادگان به اینطرف و آنطرف سینه‌خیز می‌رفتند.
با کنجکاوی و هیجانی واهی منتظر اعلام درد در بدنم بودم یا حس کردن جاری شدن خون گرم از آن. هیچکدام رخ نداد؛ اما ناگهان حس کردم که نیمی از پاهایم بر بالای حفره‌ای ایستاده‌اند، حس کردم که نوک پاهایم تا نیمی از پا در فضای خالی تلو تلو می‌خورند، و هنگامیکه با کنجکاوی هوشیارانه یک فردِ بیدار به پائین نگاه کردم، یک حفره بزرگِ سیاه‌تر از سیاهی جلوی پاها و پیرامون خود دیدم ...
من جسورانه جلو رفته و داخل حفره شدم، اما نه سقوط کردم و نه در آن فرو رفتم؛ همچنان بر روی خاک نرم حیرت‌انگیز در زیر طاق کاملاً تاریک گشته می‌رفتم. مدت درازی در حین پیشروی با خود اندیشیدم که آیا حالا باید به استوار بیست و یک نفر، با هفده و یا چهارده نفر گزارش دهم ... تا اینکه ستاره بزرگ و زرد و روشنی از جلوی چشمانم صعود کرد و خود را بر طاق آسمان نشاند. ستاره‌های کم‌نور دیگری نیز دو به دو همدیگر را یافتند و خود را به شکل مثلثی کنار هم قرار دادند. در این هنگام می‌دانستم که من در جای دیگری هستم و باید صادقانه چهار و نیم نفر اعلام کنم، و هنگامیکه لبخندزنان و آهسته می‌گویم: چهار و نیم نفر، صدای بلند و محبت‌آمیزی می‌گوید: پنج نفر!
_ پایان _

مأمورین آوردن غذا.(4)


سنگینی هر مرده‌ای برابر است با وزن زمین، اما این نیمچه سرباز مانند جهان سنگین بود. انگار تمام دردها و وزن تمام کائنات را در خود مکیده است. ما نفس نفس می‌زدیم و آه می‌کشیدیم، و بدون رد و بدل کردن کلمه‌ای بعد از کمتر از سی قدم دوباره مرده را بر زمین گذاردیم.
مدام این کار با فاصله‌‌های کمتری انجام می‌شد و مدام نیمچه سرباز سنگین و سنگین‌تر می‌گردید، طوریکه انگار او دائماً وزن تازه‌ای در خود می‌مکد. چنین به نظرم می‌آمد که می‌بایست پوسته ضعیف زمین زیر این سنگینی فرو ریزد، و وقتی ما خسته و کوفته مرده را پائین می‌گذاشتیم تصور می‌کردم که هرگز دیگر قادر به بلند کردن او نخواهیم گشت. همزمان چنین تصور می‌کردم که کفن بی‌نهایت رشد کرده است و آن سه نفر دیگر در آن سر کفن بی‌اندازه دور از من ایستاده‌اند، چنان دور که فریادم به آنها نمی‌رسد. من هم رشد می‌کردم، دست‌ها و سرم بطرز وحشتناکی بزرگ شده بودند، جنازه و کفن اما خود را مانند لاستیک وحشتناکی که خون تمام میادین جنگ را در خود مکیده باشند باد کرده بودند.
تمام قوانین وزن‌ها و معیارها لغو و به ابدیت پیوسته بودند و آن به اصطلاح واقعیتی که در اثر قوانینِ شوم و زودگذر باد کرده بود واقعیت دیگر را ریشخند می‌کرد.
نیمچه سرباز مانند اسفنج وحشتناکی باد می‌کرد، اسفنجی که خود را با خونی از سُرب پر ساخته بود. عرقی سرد از بدنم خارج می‌شود و خود را با کثافت وحشتناکی که در طول هفته‌های طولانی بر بدنم نشسته بود می‌آمیزد. حس می‌کردم که بوی لاشه گرفته‌ام ...
ــ ناتمام ــ

شراب ناب.

دلی دارم که هیچ عاشق نداره
سری دارم که هیچ سامان نداره
دو روز اول رو گذاشتم حسابی دخلمو بیاره. تو این دو روز دلم شده بود دریای بزرگی از سرکه، و آتشفشانی بزرگ در قعر دریا دلشوره‌اش گرفته بود نکنه سرکه از جوش بیفته، و هی قی می‌کرد و آتش غلیظ و روانی از دهانه‌اش به دریا می‌ریخت.
چیزی مانع می‌شد که علت این دلشوره رو پیدا کنم تا از شدتش کاسته نشه. دلم می‌خواست مثل مازوخیست‌های حرفه‌ای و قهار یک دور دلشوره از نوع صد در صدیشو دوباره تجربه کنم.
تغییر همیشه باعث ترسم شده. تغییر برای من وارد شدن به یک جهان تازه‌ست، جهانی که باید دوباره توش معلق باشی. وقتی پاهات روی زمین قرار نداره حتم بدون که پرنده‌ای، پرنده‌ای که نمی‌دونه لونه‌ش کجاست و مضطرب همیشه در پروازه.
پیش من کاغذ دیواری عوض کردن هم مزه تغییر می‌ده، حتی عوض کردن جائیکه می‌شینم هم بوی تغییر می‌ده.
بعد از دو روز خودآزاریِ سخت و شراب شدنِ سرکۀ دریای درونم بالاخره خودمو بدون هیچ شرطی تسلیم تغییر و دستِ سرنوشت کردم. اما فردا وقتی بیاد برام معلوم می‌کنه که آیا تغییر همچنان پیروز می‌مونه یا اینکه سرنوشت رأیش عوض می‌شه و داور نتیجه رو به نفع من اعلام می‌کنه.
زمان مثل یک خائن یا به تعبیری مثل یک ساحر می‌مونه که چشم‌بسته غیب می‌گه، و همیشه همه چیزو لو می‌ده.

مأمورین آوردن غذا.(3)


من هم جائی بر روی کپه‌ای از جعبه‌های مقوائی چمباته می‌زنم. جعبه‌ها شامل فشنگ‌های دو سانتیمتری بودند که از ماه‌ها پیش در این اطراف رها شده و قسمتی از آنها هنوز پر از فشنگ بودند، درست مانند توپ ضدهوائی که در ناآرامی و فرار وحشتناک باید جاگذاشته می‌شد. هیچکس تکان نمی‌خورد. ما همه آنجا نشسته بودیم، دست‌ها در جیب‌ها، و مانند مرغ کرچی انتظار می‌کشیدیم، و احتمالاْ هر یک از ما گاهی به بسته سیاه و گنگی که در میان ما قرار داشت نظر می‌انداخت. عاقبت مأمور بی‌سیم بلند شده و می‌گوید: "نباید حرکت کنیم؟"
ما همگی بجای جواب دادن از جا بلند می‌شویم، در آنجا چمباته زدن بی‌معنی بود، ما در این حالت سودی نمی‌بردیم، در حقیقت کاملاً بی‌تفاوت بود که آیا ما اینجا چمباته بزنیم یا درآن جلو در گودال‌های خودمان، و بعلاوه قرار است امروز شکلات بدهند، شاید هم اصلاً عرق بدهند، یک دلیل کافی برای اینکه تا حد امکان سریع به سمت محل غذاگیری حرکت کنیم.
"اولین دسته چند نفر؟"
صدای ضعیفی جواب می‌دهد: "پنج نفر."
"دومین دسته؟"
"شش نفر."
"و دسته سوم؟
من جواب می‌دهم: "چهار نفر."
مأمور بی سیم می‌شمارد و می‌گوید: "ما دو نفر هستیم. خوب، چونکه امروز قراره عرق داده بشه می‌گیم بیست و یک نفر، چطوره؟"
حالا مأمور بی‌سیم اولین نفری‌ست که نزیک بسته می‌آید، ما دیدم که او خود را خم کرد و بعد گفت: "هر نفر یک گوشه را می‌گیرد، او یک سرباز جوان است، یک نیمچه سرباز."
ما هم خود را خم کرده و گوشه‌ای از قطعه پارچه را به دست گرفتیم، بعد مأمور بی‌سیم می‌گوید: "حرکت"، ما بلند می‌شویم و با زحمت در حاشیه دهکده خود را به جلو می‌کشیم ...
ــ ناتمام ــ

مأمورین آوردن غذا.(2)

کورمال کورمال خود را به وسیله دست‌ها و پاهایم بر روی زمین ویران شده به جلو می‌کشیدم، تا اینکه کوره‌راهی را که مأمورین خبررسانی و مأمورین آوردن غذا در طول این چند ماه از آن عبور می‌کردند پیدا کردم. من تفنگم را بر شانه آویزان کرده و کیسه پارچه‌ای داخل کیف را با دست محکم چسبیده بودم. بعد از چند صد قدمی به جلو رفتن لکه‌های سیاه‌تری را در تاریکی تشخیص دادم؛ درختان و باقیمانده خانه‌ها و بالاخره آلونک‌های نیمه داغان شده محل قدیمی توپ ضدهوائی را. وحشت‌زده گوش سپردم تا بشنوم که آیا صدائی از بقیه بگوش می‌رسد یا نه، اما وقتی که نزدیک‌تر شده و توانستم واضح آن سوراخ چهارگوش و تاریک را که داخلش اسلحه قرار داشت ببینم باز هم چیزی نشنیدم، اما من آنها را دیدم، بقیه را، مانند پرندگانی بزرگ و لال در شب روی جعبه‌های کهنه مهمات چمباته زده بودند. دیدن اینکه آنها هیچ کلمه‌ای با یکدیگر رد و بدل نمی‎کنند برایم بی‎نهایت ناراحت کننده بود. در میان‎شان بسته‎ای بر روی قطعه پارچه قرار داشت، درست مانند همان بسته‌ای که همراه با بقیه تجهیزات از انبار گرفتیم تا بعد از زدن پودر ضد بید آن را که بوی وحشتناکی می‎داد جداگانه در آلونک‌هایمان قرار دهیم. این عجیب بود که در این شب در بحبوحه جنگی حقیقی برای اولین بار یادآوری رسوم پادگان برایم چنیین واضح و قابل لمس شده بود، و من وحشت‌زده به آن فکر می‌کردم کسی که حالا مانند توده بی‌شکلی آنجا افتاده، یک بار مانند همه ما وقتی چنین بسته‌ای از انبار لباس دریافت می‌کرده توپ و تشر خورده است. آهسته می‌گویم "شب بخیر" و زمزمه‌ای مبهم به من جواب می‌دهد.
ــ ناتمام ــ

مأمورین آوردن غذا.(1)


... من بیدار شدم و هنوز کمی از آن انفجار حقیقی که مرا بیدار کرده بود را حس می‌کردم. یک قسمت از دیوار خاکی بر روی سر و شانه هایم قرار داشت و بوی نارنجک هنوز در هوایِ ساکت و سیاه پخش بود. من خاک و گل را از روی خودم می‌تکانم، به جلو خم می‌شوم تا قطعه پارچه را روی سرم بکشم و یک سیگار روشن کنم که از صدای خمیازه هانس می‌فهمم او هم خوابیده بوده و حالا بیدار شده است؛ او مچ دست خود را بسویم دراز می‌کند، صفحه نورانی ساعتش را نشانم می‌دهد و آهسته می‌گوید: "دقیق مانند خود شیطان، از ساعت دو یک ثانیه هم نمی‌گذره، تو حالا باید بری."
سرهایمان زیر چادر از ناحیه پیشانی به هم می‌رسند. هنگامیکه چوب کبریت را بالای پیپ هانس نگه داشته بودم نگاه کوتاهی هم به صورت باریک و غیرقابل توصیف خونسردش انداختم.
ما ساکت در حال دود کردن بودیم. در تاریکی بجز غرولند بی آزار یکی از این لکوموتیوهائیکه بزحمت مهمات جنگی به دنبال خود می‌کشند دیگر صدائی بگوش نمی‌آمد. بنظر می‌آمد که سیاهی و سکوت در هم ذوب شده و مانند وزنه سنگینی بر پشت گردن‌مان قرار گرفته است ...
بعد از تمام شدن سیگارم باز هانس آهسته می‌گوید: "تو باید حالا بری، و فراموش نکن که اونو با خودتون ببرید، او آن جلو کنار محل قدیمی توپ ضد هوائی افتاده." و وقتی من با زحمت خودم را از سوراخ بیرون کشیدم ادامه داد: "می‌دونی، او یک نصفه به حساب میاد، در یک قطعه پارچه."
ــ ناتمام ــ

مأمورین آوردن غذا.


Heinrich Böll
ستاره ‌ها بر طاق تاریک آسمان مانند نقطه‌های تیره‌ای از نقره‌های سربین ایستاده بودند. ناگهان جنبشی در بی‌نظمی آشکارشان پدید می‌آید؛ نقطه‌هائی که نرم و لطیف می‌درخشیدند به سمت یکدیگر کوچ کرده و خود را کنار هم به شکل کمان لبه تیزی که دو سرش به سمت بالا محکم کشیده شده و یک ستاره درخشان آنرا نگهداشته بود مرتب می‌کنند. هنوز لحظه‌ای از آگاه شدن من به این معجزه لطیف نگذشته بود که از هر دو سر کمان یک ستاره خود را جدا ساخته و هر دو آهسته به سوی پائین لغزیدند و در جائی از سیاهی بیکران فرو رفتند. ترس در من بیدار شده بود و خود را هرچه بیشتر گسترش می‌داد، زیرا که حالا مدام دو ستاره از چپ و دو ستاره از راستِ کمان با تقلید از دو ستارۀ قبلی خود را از بقیه جدا ساخته و به پائین سقوط می‌کردند، و من گاهی فکر می‌کردم فش کردن خاموش شدن‌شان را می‌شنوم. به این ترتیب همه ستاره‌ها سقوط کردند، ستاره به ستاره و هر بار دو زوج درخشنده کم نور با هم سقوط می‌‌کردند، تا اینکه یکی از بزرگ‌ترهاشان که کمان را نگاه داشته بود به تنهائی در آن بالا می‌ایستد. به نظرم می‌آمد که او تلو تلو می‌خورد، می‌لرزد و مردد است ... بعد او هم آهسته و مجلل رو به پائین با فشار سقوط می‌کند، و هرچه او خود را به زمین سیاه نزدیک‌تر می‌ساخت، در من هم ترس مانند یک درد زایمان نفرت‌انگیز بیشتر نفخ می‌کرد، و در همان لحظه‌ای که ستاره بزرگ به پائین رسیده بود و من با وجود تمام ترسی که داشتم کنجکاوانه در انتظار دیدن سیاهی کامل شدۀ طاق آسمان بودم ناگهان با صدای انفجار وحشتناکیْ سیاهی از هم می‌پاشد ...
ــ ناتمام ــ

آگهی تجارتی.


"یک مو نباید از سر کسی کم شود" یکی از آگهی‌هائی‌ست که تقریباً پنجاه سال پیش بر پرده سینما دیدم (باید اشاره کنم که این اولین آگهی تجارتی بود که من برای اولین بار در عمرم در <باغ گلستان> تهران قبل از شروع فیلم "شب نشینی در جهنم" دیدم). این آگهی به مدت چندین ماه و شاید هم یک سال بدون هیچگونه توضیحی با صدای جذابی تبلیغ می‌شد و این باعث کنجکاوی‌ام شده بود و نمی‌توانستم حدس بزنم که در باره چه چیز تبلیغ می‌شود.
از آنجائیکه من متأسفانه یا شاید هم خوشبختانه آدمی هستم که از همان دوران کودکی به کمتر سؤال کردن عادتم داده بودند! و شاید هم خواست تقدیر چنین بوده که من خود به خود به آن معتاد شوم و در انتظار بمانم تا گذشت زمان جواب سؤال‌های نکرده‌ام را بدهد، بنابراین مدت‌ها با گمانه‌زنی برای یافتن محصولی که قرار بود نگذارد یک مو از سر کسی کم شود خود را مشغول ساختم. تا اینکه روزی بر حسب تصادف شاهد گفتگوی دو نفر در بقالی شدم که در باره آن صحبت می‌کردند: "تو این دوره و زمونه کافیه یک کم ایده داشته باشی و کمی هم پول، بعد می‌تونی مثل این آقا میلیونر بشی. طرف یک سال با تبلیغ در روزنامه و سینما کنجکاوی مردمو تحریک می‌کنه، بعد اگه بیست میلیون نفر فقط یکبار و نه بیشتر این محصول را بخرن آقا دربست بیست میلیون تومن کاسب می‌شه. کار از این بهتر؟"
"خوب حالا چیریکه تبلیغ می‌کنه جنسش خوبه؟ واقعاً جلوی ریزش مو را می‌گیره؟"
"تو چقدر ساده‌ای! آخه مگه می‌شه با شامپوئی به قطع یک آبنبات‌قیچیِ بزرگ از ریزش مو جلوگیری کرد؟ دو دفعه سرتو باهاش بشوری تموم می‌شه!"
"پس بگو مثل زردچوبه و چوبک رختشوئیِ تقلبی می‌مونه دیگه!"
"از اونم بدتره. می‌گن هرکی یک بار با این شامپو سرشو بشوره بعد از چند ماه دیگه موئی رو سرش باقی نمی‌مونه!"
زمانیکه این شامپو _ نامش را به یاد نمی‌آورم _ به بازار آمد، شباهتش به یک آبنبات‌قیچیِ بزرگ مرا کاملاً شگفت‌زده کرده بود.
پدرم می‌گفت: "از کسانیکه می‌گویند <یک مو از خرس کندن غنیمت است> باید ترسید و دوری جست. این دسته از مردم کل جهان را مانند یک خرس می‌بینند، و وقتی خرسی بر سر راه خود نیابند تو را خرس تصور کرده و موئی برایت باقی نمی‌گذارند".

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(6)


رنه که بخاطر خستگی و استیصال اشگش درآمده و گوش‌هایش را جسورانه نگه داشته بود نجواکنان می‌گوید: "من دیگه نمی‌تونم. اینطور روی توده کود دراز کشیدن و گوش دادن به اینکه آنها چطور می‌خوانند منو کاملاً مریض می‌کنه ..."
این بار من به تنهائی پشت پنجره ایستاده بودم، هنگامیکه آنها ردیف به ردیف، صورت کنار صورت، گرسنه و خسته، با شوقی تقریباً تلخ نشسته بر صورت‌هایشان، عبوس و با چشمانی آلوده به ترس از آنجا می‌گذشتند ...
هنگامیکه آنها رد شدند و سرود رو به خاموشی گذاشت من به رنه گفتم. "تموم شد" و دستش را از گوش‌هایش برداشتم و ادامه دادم: "خُل‌بازی در نیار."
او لجبازانه می‌گوید: "نه، من خُل نیستم، من از اینجا می‌رم، من در جائی یک سینما باز می‌کنم، در دیِپ یا ابِویل."
"و ما بدون تو چه باید بکنیم؟ کمی هم به ما فکر کن."
او می‌گوید: "خواهرزاده‌ام میاد اینجا" و به من نگاه می‌کند: "یک چیز جوان و زیبا، شوق و انرژی به مغازه میاره، من تصمیم گرفتم مغازه را به خواهرزاده‌ام بدم."
من می‌پرسم: "کی؟"
"فردا."
من وحشت‌زده می‌پرسم: "همین فردا؟"
او خنده‎‌کنان می‌گوید: "آخ، او جوان است و زیبا. بیا نگاه کن!" بعد یک عکس از کشویش بیرون می‌آورد و نشانم می‌دهد. اما دختر در عکس اصلاً غمخوار و دلسوز دیده نمی‌شد، او جوان بود و زیبا، اما سرد، و دقیقاً همان دهان میهن‌پرستانه مردیکه بر دیوار بالای بار با آن حلقه نجاتش آویزان بود را داشت ...
من اندوهناک می‌گویم: "به سلامتی."
او می‌گوید: "به سلامتی" و برای خود در پیاله‌اش شراب می‌ریزد.
بطری شراب خالی شده بود، و به نظر می‌آمد که من بر روی صندلی کنار بار مانند یک کشتی بر روی اقیانوس در حال نوسانم، با این حال اما افکارم واضح و روشن بود.
من می‌گویم: "صورت حساب، لطفاً."
او می‌گوید: "سیصد."
اما وقتیکه من در حال شمردن اسکناس‌ها بودم ناگهان اشاره‌ای با دست کرده و می‌گوید: "نه، بکن تو جیبت، برای وداع. تو تنها کسی هستی که من کمی خوشم می‌آمد. اگر بخوای می‌تونی فردا با این پول پهلوی خواهرزاده‌ام مشروب بنوشی."
"خداحافظ" و او بسویم دست تکان می‌دهد.
هنگام خروج می‌بینم که او چگونه گیلاس‌های مشروب را برای شستن در لگن ورشوئی فرو می‌کند، و من می‌دانستم که خواهرزاده‌اش هرگز دست‌های کوچک و زیبائی مانند دست‌های او نخواهد داشت، زیرا که دست‌ها مانند دهان‌اند، و واقعاً وحشتناک می‌بود اگر او دست‌هائی میهن‌پرستانه می‌داشت ...
_ پایان _

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(5)


او می‌گوید: "می‌شنوی" و چیزی مانند پیروزی در صدایش بود، "این غوغای سکوت مثل توده‌ای از کود است."
من می‌پرسم: "توده کود؟ به سلامتی!"
او می‌گوید: "آره" و یک جرعه لیموناد می‌نوشد. "این غوغا دقیقاً مثل توده کود است. می‌دونی، من یک روستائیم، از محلی در دیپّه، و وقتیکه من شب‌ها بر روی تخت دراز می‌کشیدم دقیقاً می‌شنیدم: هم ساکت بود و هم ساکت نبود و دیرتر فهمیدم که: این صدای مبهم ترق تروق، غرغره کردن و بوسه‌های صدادار زمانیکه مردم فکر می‌کردند سکوت حکمفرماست چیزی نیست بجز توده کود. بعد توده کود مشغول به کار می‌شد، توده کود همیشه کار می‌کند، این دقیقاً همان غوغا است. خوب گوش بده!" او دوباره بازویم را محکم می‌گیرد و با چشمان مبهم و متورمش صریح و ملتمسانه به من می‌نگرد ...
اما من باز پیاله‌ام را پر می‌کنم و می‌گویم: "آره"، و با وجودیکه منظورش را خوب فهمیده بودم و همچنین این غوغای عجیب ظاهراً بی معنی غرغره سکوت را شنیدم، اما مانند او نمی‌ترسیدم، با وجودیکه چمباته زدن در این لانه کثیف، در این جنگ کثیف و با یک صاحب میخانه ناامید صبح‌ها در ساعت یازده شراب گیلاس نوشیدن تسلی ناپذیر بود ولی من خود را در امان می‌دیدم.
بعد او می‌گوید: "ساکت، خوب گوش کن." حالا در دوردست صدای یکنواخت سرود گروهان را می‌شنوم که از مأموریت بازمی‌گشت.
اما او با دست گوش‌هایش را گرفته بود.
او می‌گوید: "نه. این نه! این بدترین شکنجه است. هر روز صبح این بی‌میل سرود خواندن منو کاملاً دیوونه می‌کنه."
من لبخندزنان می‌گویم: "به سلامتی" و پیاله را پُر می‌کنم، "حالا یک بار گوش کن."
او فریاد می‌زند: "نه، به این خاطر می‌خوام از اینجا برم، این منو مریض می‌کنه."
او بطور تزلزل‌ناپذیری گوش‌هایش را گرفته بود، در حالیکه من به رویش لبخند می‌زدم به نوشیدن ادامه داده و به سرود گوش می‌دادم، سرودی که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و واقعاً در سکوت دهکده تهدیدآمیز به گوش می‌آمد. همچنین حالا سر و صدای چکمه‌ها بلند شدند، صدای ناسزاگوئی استوارها در وقت استراحت زمانی که سرود خوانده نمی‌شد، و فریاد ستوان یکم که همیشه برای فریاد کشیدن شجاعت و قدرت داشت: "یک سرود، یک سرود!"
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه(4).


"حالا چیزی برام تعریف کن. خبر تازه‌ای اتفاق نیفتاده؟"
او در حالیکه تند تند سیب‌زمینها را پوست می‌کند می‌گوید: "آخ، خبر تازه‌ای نیست. چند نفری دوباره بدون پرداختن پول فرار کردند، گیلاس‌هایم را شکستند. ژاکلین مهربان دوباره حامله است و نمی‌داند از چه کسی. باران بارید، خورشید درخشید، من پیر شدم و می‌خوام از اینجا برم."
"رنه، می‌خوای از اینجا بری؟"
او آرام می‌گوید: "آره، باور کن که دیگه اینجا برام لطفی نداره. پسرها پول کمتری از گذشته دارند، هرچه می‌گذرد گستاخ‌تر می‌شوند، عرق‌ها بدتر و گران‌تر شده‌اند. به سلامتی پسرم!"
"به سلامتی، رنه!"
ما هر دو معجون سرخ واقعاً خوب و آتشین را نوشیدیم و من فوری پیاله ها را پر کردم.
"به سلامتی!"
"به سلامتی!"
او می‌گوید: "تموم شد" و آخرین سیب‌زمینی پوست کنده شده را در کاسه نیمه پُر آب می‌اندازد، "برای امروز کافیه. حالا می‌خوام دستمو بشورم تا بوی سیب‌زمینی از دماغت خارج بشه. سیب‌زمینی بوی وحشتناکی می‌ده، فکر نمی‌کنی که پوست‌سیب زمینی بوی وحشتناکی می‌ده؟"
من می‌گویم: "آره اینطوره."
"تو پسر خوبی هستی."
او دوباره به آشپزخانه می‌رود.
شراب واقعاً عالی بود. آتشی شیرین از گیلاس در درونم جاری شد و من این جنگ کثیف را فراموش کردم.
"اینطوری بهتر مورد پسندت هستم، مگه نه؟"
حالا او بلوزی زرد رنگ بر تن داشت و در میان در ایستاده بود، و از بوئی که می آمد می‌شد فهمید دست‌هایش را با صابون مرغوبی شسته است.
من می‌گویم: "به سلامتی!"
او می‌گوید: "به سلامتی!"
"تو واقعاً می‌خوای از اینجا بری، اینو جدی می‌گی؟"
او می‌گوید: "آره، کاملاً جدی می‌گم."
من می‌گویم: "به سلامتی" و دوباره پیاله ها را پُر می‌کنم.
او می‌گوید: "نه، اجازه بده که من لیموناد بخورم، صبح‌های زود نمی‌تونم زیاد عرق بنوشم."
"باشه، اما تعریف کن."
او می‌گوید: "آره، من دیگه نمی‌تونم" و به من نگاه می‌کند. در چشمان مبهم و متورمش ترسی مخوف دیده می‌شد. "می‌شنوی پسرم، من دیگه نمی‌تونم. این سکوت منو دیوونه می‌کنه. گوش کن." او بازویم را چنان محکم می‎گیرد که من وحشت کرده و واقعاً مشغول گوش کردن می‌شوم. واقعاً عجیب بود: چیزی برای شنیدن به گوش نمی‌رسید، اما با این وجود ساکت نبود، چیز غیر قابل وصفی در فضا بود، چیزی مانند غرغره کردن: غوغای سکوت.
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(3)


"می‌تونم با سیب‌زمین‌هام پیش تو بشینم یا اینکه مخالفی؟"
من می‌گویم: "اما نه. بجنب و با من یک استکان بزن."
هنگامیکه او پشت درِ باریک قهوه‌ای رنگ که به آشپزخانه‌اش منتهی می‌شد ناپدید گردید، نگاهی به اطراف انداختم. همه چیز مانند سال قبل بود. بالای بار بر دیوار عکسی از شوهر فرضی‌اش آویزان بود، یک سرباز زیبای نیروی دریائی با سیبیلی سیاه‌رنگ، یک عکس رنگی که جوانک را در حلقه نجاتی که مانند قاب عکسی او را در خود گرفته بود نشان می‌داد و بر رویش امضائی به نام پاتری دیده می‌شد. این جوانک چشمانی سرد، یک چانه خشن و دهانی کاملاً میهن‌پرستانه داشت. من از او خوشم نمی‌آمد. کنار عکس او چند عکس گل آویزان بود و یک زوج جوان که خیلی شیرین در حال بوسیدن یکدیگر بودند. همه چیز مانند یکسال پیش بود. شاید که لوازم کمی کهنه‌تر شده بودند، اما آیا اصلاً این لوازم می‌توانستند کهنه‌تر هم بشوند؟ صندلی‌ای که من رویش چمباته زده بودم یک پایه‌اش را با چسبِ چوب چسبانده بودند _ من هنوز دقیقاً به یاد دارم که در نزاع بین فریدریش با هانس بخاطر یک دختر زشت به نام لیزته شکسته شده بود _، و این پایه شکسته هنوز آثار اضافیِ چسب را که فراموش کرده بودند با سمباده از بین ببرند نشان می‌داد.
در حالیکه رنه در دست چپ یک بطری حمل می‌کرد و در زیر بغل سمت راستش کاسه‌ای را چپانده بود که درونش سیب‌زمینی و پوست سیب‌زمینی قرار داشت می‌گوید: "شراب گیلاس."
من می‌پرسم: "خوبه؟"
او با لب‌هایش صدائی در می‌آورد: "بهترین نوع، عزیز من، واقعاً عالیه."
"لطفاً بریز."
او بطری را روی بار می‌گذارد، کاسه را روی چهار پایه‌ای پشت بار قرار می‌دهد و دو پیاله از کمد برمی‌دارد. بعد پیاله‌ها را با آن معجون قرمز پُر می‌سازد.
می‌گویم: "رنه، به سلامتی."
او می‌گوید: "به سلامتی، پسرم!"
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(2)


آن زمان، هنگامیکه برای دومین بار می‌بایست دوره استراحت و تجدید قوا کردن ما با رژه رفتن و ملالت در آن دهکده بگذرد، وضع رنه بدتر شده بود. او دیگر بخود توجه‌ای نمی‌کرد، اغلب تا ساعت یازده صبح می‌خوابید و با لباس راحتی منزل آبجو و لیموناد می‌فروخت، بعد از ظهرها دوباره مغازه را می‌بست، چون در اثنای ساعات کار دهکده خلوت و خالی مانند یک چاه فضولاتِ سرریز کرده بود _ و شب‌ها حدود ساعت هفت، بعد از آنکه بعد از ظهر را به نحوی به غروب رسانده بود دوباره مغازه‌اش را باز می‌کرد. بعلاوه دیگر توجه‌ای هم به درآمدش نداشت. او به همه نسیه می‌داد، با همه عرق می‌نوشید، اجازه می‌داد او را با آن جثه ضخیم به رقصیدن وادارند و هنگام نزدیک شدنِ زمان بستن مغازه فریادهای مستانه می‌کشید و بر زمین می افتاد و متشنج زار زار می‌گریست.
آن زمان، هنگامیکه ما برای دومین بار به دهکده آمدیم، فوری خودم را بیمار معرفی کردم. من بیماری‌ای را جستجو کرده بودم که دکتر به خاطر آن می‌بایست مرا حتماً پیش دکتر متخصص به پاریس بفرستد. وقتیکه حدود ساعت ده و نیم در مغازه او را زدم خوش و سر حال بودم. دهکده کاملاً ساکت و خیابان‌های خالی پر از گل و لای بود. من صدای به زمین کشیده شدن دمپائی خانگی و صدای خش و خش کنار زدن پرده را مانند گذشته شنیدم، بعد او غر غر کنان گفت: "آه، توئی؟"، سپس شادی پاورچین بر چهره‌اش نشست. بعد از بازکردن در تکرار کرد: "آه، توئی؟ باز هم گروهان‌تون یکبار دیگر اینجاست؟"
من می‌گویم: "آره" و کلاهم را روی یک صندلی پرت کرده و به دنبالش روان می‌شوم.
"مرغوب‌ترین چیزیکه داری بیار."
او متحیر می‌پرسد: "مرغوب‌ترین چیزی که دارم؟" و دست‌هایش را با پیشبند پاک می‌کند. "می‌بخشی، من سیب‌زمینی پوست می‌کندم." بعد با من دست می‌دهد؛ دستش هنوز کوچک و محکم بود، یک دست زیبا. بعداز کشیدن کلون در از داخل بر روی بکی از صندلی‌های بار می‌نشینم.
او پشت بار مردد ایستاده بود. دوباره متحیر می‌پرسد: "مرغوب‌ترین چیزی که دارم؟"
من می‌گویم: "آره، راه بیفت."
"اما بطور معصیت‌آمیزی گران است."
"مهم نیست، من پول دارم."
"بسیار خب،" او دوباره دست‌هایش را پاک میکند و نوک زبانش به علامت درماندگی میان لب‌های رنگپریده‌اش نمایان می‌گردد.
ــ ناتمام ــ

کی می‌گه کجه؟


انگار که چیز مهمی در من کشف کرده باشد با تعجب می‌پرسد: چرا انگشت کوچکت انقدر کجه؟
نگاهی به انگشت کوچک و بقیه انگشت‌هایم می‌اندازم، می‌بینم یکی کج‌وکوله‌تر از دیگری‌ست.
می‌گویم: پدر آمرزیده، آخه کجای من راسته که بخواد حالا انگشت کوچکم کج نباشه؟
لب پائینی قلوه مانندش را به دندان می‌گیرد و می‌گوید: به حق چیزای نشنیده! یعنی همه‌جات کجه؟
می‌گویم: آره که کجه.
با شیطنت خوشایندی می‌گوید: اگه راست می‌گی بگو دیگه کجات کجه.
می‌گویم: از کجا شروع کنم خوشت بیاد؟
مانند کسی که بخت به سراغش آمده می‌گوید: از بینی.
می‌گویم: دماغمو با مشت کج کردن، چشامو با کشیده‌های محکم و موهام هم که فرفرین.
گوشامو از بچگی کشیدن تا راستگو بار بیام، ولی خودت خوب میبینی که اونم نشد.
ابروهام هم مادرزادی کج از کار در اومدن.
دهانم کج خدادادیه و باید برای راست نشون دادنش همیشه حالت تعجب بهش بدم.
بخاطر کجی پاهام لقب لاوازیه بهم دادن.
هرچقدر هم بگردی نمی‌تونی یک روده راست تو دلم پیدا کنی.
نگاهی لای پاهایم می‌اندازد و می‌پرسد: مطمئنی همه جات کجه؟
خیلی خوشم می آید از اینکه می‌بینم می‌خواهد از سیر تا پیاز کارها و چیزهایم سر در بیاورد.

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(1)


براستی که او زشت به چشم می آمد، اما این تنها میخانه قابل استفاده محل در میان سی و هفت ساختمان کثیف و دو راه شوسه ویران بود که عرق‌های خوبی داشت، وانگهی او نسیه هم می‌داد، و گذشته از تمام این مزیت‌ها می‌شد واقعاً با او بطور دوست داشتنی‌ای گفتگو و درد دل کرد و پیش از ظهرِ طولانی و سربی رنگ را سریع پشت سر گذاشت. من اغلب فقط تا زمانی آنجا می‌ماندم که ما از دور آوای سرودِ گروهانی را که از مأموریت بازمی‌گشت می‌شنیدیم، صدائیکه در سکوت سنگینِ دهکدۀ دورافتاده هراس‌انگیز نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و احساسی هولناک زنده می‌گردانید.
او هر بار می‌گفت: "گه دارد می‌آید، جنگ." و بعد ما گروهان، ستوان یکم، سرجوخه ها، استوارها و سربازها را زیر نظر می‌گرفتیم که چگونه همگی خسته و با چهره‌هائی ناراضی از کنار این در شیشه‌ایِ شیری رنگ می‌گذشتند، ما گروهان را از میان نقش گلهای حک شده بر شیشه زیر نظر داشتیم. میان گل‌های رز و گل‌های لاله خطوط شفاف راه‌راهی وجود داشت که از میان‌شان می‌شد همه آنها را دید، ردیف به ردیف، صورت به صورت، همه ترشرو و گرسنه و کاملاً بی رغبت ...
او تقریباً تمام مردها را شخصاً می‌شناخت، واقعاً هر مردی را. مخالفان الکل و زن‌ستیزان واقعی را هم می‌شناخت، زیرا که آنجا تنها میخانه به درد بخور محل بود، و حتی وحشی‌ترین مرتاض هم گاهی اوقات احتیاج دارد همراه با سوپی داغ و نامرغوب یک لیوان لیموناد بنوشد، یا اصلاً شب‌ها وقتیکه در دهکده‌ای با سی و هفت خانه کثیف، دو راه شوسه ویران که بنظر می آمد در گل و لای در حال فرو رفتن و در تنبلی و یکنواختی در حال حل شدن است زندانی‌ست، یک گیلاس شراب بنوشد ...
او علاوه بر گروهان ما اولین گروهان‌های گردان‌های هنگ را هم می‌شناخت، زیرا که بعد از هر مأموریت پیچیده‌ای و بعد از مدتی معیین اولین گروهانِ گردان به این دهکده دور افتاده بازمی‌گشت تا در این مکان شش هفته "استراحت و تجدید قوا" کند.
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.


Heinrich Böll
هنگامی که صبح‌ها حدود ساعت ده یا یازده کسی نزد او می‌رفت، وی را دقیقاً مانند زن چاقی میافت که شلخته‌وار صبحانه خورده است. روپوش بیقواره‌ای که بر تن داشت با آن گل‌های بزرگ نقش بسته بر آن نمی‌توانست بر شانه‌های گرد و بزرگش مسلط گردد، چنین به نظر می‌آمد بیگودی‌هائیکه مانند شاقولی از موهای شکننده‌اش آویزانند در جلبک‌های لزج دریائی گیر افتاده‌اند، صورتش باد کرده و خُرده ریز نان به اطراف یقه‌اش چسبیده بود. او ابداً زشت بودن خود در این ساعات از صبح را مخفی نمی‌ساخت، زیرا که او تنها مهمان‌های معینی را می‌پذیرفت _ بیشتر اوقات تنها مرا _، مهمان‌هائی که دلربائی زنانه او برایشان مهم نبود، بلکه تنها عرق‌های خوب و مرغوب برایشان اهمیت داشت. و عرق‌های او خوب بودند، همینطور گرانقیمت؛ آن زمان هنوز او کنیاک عالی داشت و از این گذشته نسیه هم می‌داد. شب‌ها اما واقعاً فریبنده و خوب بسته‌بندی شده بود، شانه‌ها و پستان‌هایش بالا و محکم بودند. در مو و چشم‌هایش چیزی آتشین می‌چکاند و تقریباً کسی پیدا نمی‌شد که در برابرش مقاومت کند، و شاید من از اندک کسانی بودم که او صبح‌ها می‌پذیرفت، زیرا خوب می‌دانست که من شب‌ها هم سعی می‌کنم در برابر زیبائیش متزلزل نشوم.
صبح‌ها، حدود ساعت ده یا یازده نفرت‌انگیز و بد خُلق بود و اندرزهای مالیخولیائی صادر می‌کرد. وقتی من در و یا زنگ می‌زدم (برای او مطبوع‌تر بود که در بزنم، می‌گفت: "خصوصی به گوش می‌رسد")، بعد به زمین کشیده شدنِ گام‌هایش را می‌شنیدم، پرده پشت شیشه شیری رنگِ در ورودی را کنار می‌کشید و من سایه‌اش را می‌دیدم؛ او از میان نقشِ گل نگاه می‌کرد، سپس غر غر صدای کلفتش را می‌شنیدم: "آه، توئی" و کلون در را به کناری می‌کشید.
ــ ناتمام ــ

نقل قولهائی از هاینریش هاینه.


"من عشق می‌ورزم و شعر می‌سرایم. من رنج می‌برم و شعر می‌سرایم. من لعنت می‌فرستم و شعر می‌سرایم. من سیاست‌بافی می‌کنم و شعر می‌سرایم."
***
"با من مدرسه کهنه غزلِ آلمانی بسته شد، در حالیکه بلافاصله به وسیله من مدرسه جدیدِ غزل مدرنِ آلمانی گشوده گشت."
***
"حقیقتاً که مخالفت با آداب و رسوم متداول شغل ناسپاسی‌ست."
***
"این آلمانی‌های خطرناک! آنها ناگهان از جیب‌شان یک شعر بیرون می‌کشند یا شروع می‌کنند در باره فلسفه گفتگو کردن."
***
"کتاب مانند یک کودکْ زمان خود را می‌طلبد. تمام کتاب‌هائی که در طول چند هفته نوشته می‌شوند در من نوعی پیشداوری بر ضد نویسنده برمی‌انگیزاند. یک خانم محترم کودک خود را قبل از نه ماهگی بدنیا نمی‌آورد."
***
مذهب و ریاکاریْ خواهران دوقلوئی هستند و چنان بهم شبیه‌اند که گاهی تشخیص این دو از یکدیگر ناممکن است."
***
تعقیب دگراندیشان همه‌ جا در انحصار روحانبت است.

مردی با چاقوهایش.(9)


من نگاهم را از دوردستِ بی‌انتها بازمی‌گردانم، به یوپ که حالا طوری روبرویم ایستاده بود که چشم‌هایمان در یک سطح قرار داشت نگاه می‌کنم؛ بعد او دستش را بلند کرده و آهسته به سمت غلاف چاقوها می‌برد، و من دوباره متوجه می‌شوم که آن اشاره‌ای برای من بوده است. من آرام می‌ایستم، کاملاً آرام، و چشمم را می‌بندم ...
احساس باشکوهی بود؛ شاید که تنها دو ثانیه دوام آورد، دقیقاً نمی‌دانم. در اثنای شنیدن ویژِ آهسته چاقوها و جریان کوتاه و خشن هوا، وقتی که آنها کنار من بر تخته پشت سرم با ضربه می‌نشستند، فکر می‌کردم بر روی تیر چوبی بسیار باریکی بالای یک پرتگاه بی‌پایان در حال رفتنم. من می‌رفتم، کاملاً مطمئن و با این وجود تمام خوف خطر را احساس می‌کردم ... من می‌ترسیدم ولی اعتماد کامل داشتم که سقوط نخواهم کرد، من نمی‌شمردم و با این وجود وقتی چشمانم را باز کردم که آخرین چاقو کنار دست راستم بر تخته پشت سرم فرو رفت ...
طوفانی از تشویق مرا وحشت‌زده ساخت؛ چشمانم را کاملاً باز می‌کنم و به صورت رنگ‌پریده یوپ که با شتاب به پیشم آمده بود و حالا با دستانی لرزان طناب را از دور بدنم باز می‌کرد نگاه می‌کنم. بعد او مرا با خود به وسط صحنه نمایش می‌کشاند، او تعظیم می‌کند، و من تعظیم می‌کنم؛ او در میان تشویقِ رو به افزایش با دست به من اشاره می‌کند و من به او؛ بعد لبخندی به من می‌زند، من به او لبخندی می‌زنم، و هر دو با هم لبخندزنان در مقابل تماشگران تعظیم می‌کنیم.
در کابین کلمه‌ای بینمان رد و بدل نمی‌شود. یوپ ورق‌های بازی سوراخ شده را روی صندلی پرت می‌کند، پالتویم را از روی میخ برمی‌دارد و در پوشیدنش به من کمک می‌کند. بعد لباس کابوئیش را دوباره به میخ آویزان کرده و ژاکت ضد بادش را می‌پوشد، و ما کلاه‌هایمان را بر سر می‌گذاریم. هنگامیکه من در کابین را باز می‌کنم مرد کله طاس به سوی‌مان هجوم می‌آورد و فریاد‌زنان می‌گوید: "دستمزد به چهل مارک بالا رفت!" و به یوپ تعدادی اسکناس می‌دهد. در اینجا بود که فهمیدم یوپ حالا رئیس من است، و من لبخندی زدم، و او هم نگاهی به من می‌کند و لبخند می‌زند.
یوپ بازویم را می‌گیرد و ما در کنار یکدیگر از پله‌های تنگ و تاریک که بوی بزک کهنه می‌داد به پائین می‌رویم، هنگام خروج از ساختمان یوپ با خنده می‌گوید: "حالا سیگار و نان می‌خریم ..."
من اما بعد از یک ساعت تازه فهمیدم که حالا دیگر یک شغل درست و حسابی دارم، شغلی که من در آن تنها احتیاج به ایستادن دارم و کمی رویا دیدن. دوازده و یا بیست ثانیه تمام. من آن انسانی بودم که به سویش چاقو پرتاب می‌شد.
_ پایان _